جنگ برای «آزادی»!
شباهنگ راد
مفهوم راستین آزادی را بهانه کردهاند تا طنابِ رهایی را بر گردنِ جنبشهای اعتراضی و آزادیخواهان سفتتر کنند. آنچه صحنهٔ زمان به نمایش در میآید، چیزی جز ویرانیِ زیباییها، خفه کردنِ صداها، ایستادنِ تپش قلبها و فروپاشی شالودهٔ جامعه نیست. زدوخوردها و جنگهای امپریالیستی پیرو این حوادث ناگوارند و در تمامی موارد، بازتابدهندهٔ مستقیمِ تصمیمات، منافع و راهبردهای سیاسیِ دولتها به شمار میآیند. درواقع، جنگ برای «آزادی» نه بهمثابه پدیدهای مستقل، بلکه بهعنوان ابزاری در خدمتِ پیشبرد اهداف سیاسی کلانتر به کار گرفته میشود؛ همان سیاستی که جهانِ انسانی در عرصههای گوناگون آن را آزموده و پیامدهایش را در تاروپود زندگیِ فردی و اجتماعی خود تجربه کرده است.
گویی روزگارِ جهان بر مداری میگردد که در آن، میلیاردها انسان در بندِ تصمیمها و سیاستهای حاکمانی گرفتار آمدهاند که نگاهشان از دایره منافعِ خویش فراتر نمیرود؛ حاکمانی که رنج و خواستِ طبقاتِ فرودست و اقشارِ ستمدیده را کمتر بهحساب میآورند و سرنوشتِ مردمان را در سایهٔ خواست و قدرتِ خود رقم میزنند. درهرصورت، جنگهای موجود در این چارچوب قابلِ بازگوییاند و پیداست آنچه به شکلِ رویدادها و فجایعِ تلخ در نقاط مختلف رخ میدهد، انعکاسِ خواستههای واقعی مردم و سازندگان اصلی جوامع بشری نیست، بلکه نتیجهٔ رقابتِ قدرتمداران بزرگ به همراه دولتهای غاصب، برای تسخیر و کنترل هر چه بیشتر سرزمینها و ثروتهای جوامعِ غیرخودی است. همهٔ جنگهای امپریالیستی، ازجمله جنگِ اخیر میان دولت امریکا و اسرائیل با ایران، بر بستری از بداندیشی و ارادهٔ سلطهٔ سیاسی و اقتصادی بر رقبا سازماندهی شدهاند؛ بداندیشیای که جهان و منطقهٔ خاورمیانه را ناامنتر و آشفتهتر کرده است؛ بهعبارتدیگر، در منطقِ قدرتمداران، مفاهیم آزادی و صلح واژههایی فریبنده و برای خطابهها هستند، اما اسارت و جنگ ابزارهایی برای حفظِ سلطهاند.
بههرحال، جدا از تعبیر و تفسیرهای سازماندهندگانِ جنگ، این پرسشها مطرحاند؛ از منظرِ آزادیخواهان و نه از دیدِ دمتکاندهندگانِ طبقهٔ سرمایهدار، این جنگها چه سودی برای فرودستان دارند؟ چرا جنگها در چنین ابعادِ دهشتناکی بر زندگیِ میلیاردها انسان سایه افکندهاند و بهتدریج زیرساختها را ویران میکنند و جانِ بیدفاعترین افراد جامعه را میبلعند؟
برای پاسخ به پرسشهای بالا، بیآنکه به داوریهای دلبخواهِ نظری متوسل شویم، صحنهٔ جوامعِ بشری بیش از هر چیز گویای واقعیتهاست. برجای ماندنِ تلی از کشته، تکهتکه شدن بدن کودکان، زخمی و آوارگیِ میلیونها تن از تودههای دردمند از بیقولههایشان بیانگر فجایعی است که این روزها بر انسانها روا داشته میشود. افسوس، میلیونها انسانِ بیدفاع قربانیِ سیاستهایی شدهاند که کمترین نزدیکی با اهداف و آرمانهایشان ندارد. توجیهِ جنگها بهمنظور دستیابی به آزادی و برقراری صلح، موقعیتِ زندگیِ نااستاندارد و ناامنِ مردم را بیشازپیش بر هم زده و روزبهروز، آنان را در دامِ جنگهای بیپایانِ قدرتمداران بینالمللی و دولتهای سرکوبگر گرفتار کرده است. از چند سو، مردم به بازیچهٔ سیاستهای جهانِ امپریالیستی بدل شدهاند؛ سیاستهایی که برونرفت از آنها، بنابِ دلایلِ روشن، کاری بس دشوار شده است. مبارزه برای تحقق مطالبات دیرینه ازجمله افزایش دستمزد، امنیتِ شغلی، آزادیِ بیان و تقسیمِ عادلانهٔ ثروتهای جامعه و در همان حال تحمیلِ زدوخوردها و جنگهای ناعادلانه از سوی قدرتمداران بزرگ، همراه با دولتها و دستههای مسلحِ دستنشانده، سبب شده است که این مطالبات در سایهٔ جنگهای ویرانگر به حاشیه رانده شوند و در جوامعِ جنگزده، حفظِ جان به اصلیترین دغدغۀ مردم تبدیل شود.
افزون بر این، آمارها در عرصههای گوناگون تکاندهندهاند؛ چنانکه گویی از توانِ اندیشیدن نیز پیشی گرفتهاند. اقتصاد دربوداغان، نابودیِ مشاغل و تورمِ فزاینده در زمانهٔ جنگ، بر تلخی و رنجِ اوضاع افزوده است. زیرساختها را ویران کردهاند تا پس جنگ، یا درواقع، پس از دستیابی به توافقِ صلح، آنها را دوباره «آباد» کنند. از هماکنون کمپانیهای زالوصفت در کمین نشستهاند تا ویرانیهای جنگ را به نامِ «توسعه» به میدانِ سود و سودا بدل کنند. همزمان، تهدیدها و گردنکشی در برابر هر صدای مخالف و قطعِ ارتباطات در عرصهٔ اجتماعی، رشتههای همبستگی و یگانگی را از هم گسسته است تا برنامههای جنگطلبان، بیهیچ مانعی از سوی جنبشهای اعتراضی و مخالفتهای رادیکال بهپیش برود. در میانهٔ چنین اوضاعِ ناهنجار و دردآوری، عدهای نیز هستند که با جنگهای هولناک همسو میشوند و میکوشند از ویرانیها و جانهای ازدسترفته، نردبانی بسازند تا کاخهای فروپاشیدهٔ خود را دوباره آباد کنند! نمونهٔ بارزِ آن رضا پهلوی و همراهانش هستند؛ عنصر و جماعتی که بر سرِ جنازههای دخترانِ دانشآموز میناب و دیگر تودههای ستمدیده، خرابیِ زیرساختها و آوارگیِ میلیونها نفرِ دیگر که حاصلِ دستاندازیِ دولتهای امریکا و اسرائیل است، رقص و پایکوبی میکنند و در خوابوخیالِ هدیهٔ «آزادی» و «رهایی» از جنایتکارانی چون ترامپ و نتانیاهو هستند. سردادن شعارهایی چون «ممنون ترامپ»، «ممنون بیبی [نتانیاهو]»، همهنگام با بمبارانها، چهرهای روشن از دئانت و پستفطرتیِ افرادی را نشان میدهد که آرمان و وجدانشان حتی بویی از انسانیت نبرده است. پیشتر گفته شده است که تسویهحسابِ سیاسیِ جامعه و مردم با نظام سلطنتی، به دلیلِ «پادرمیانی» امپریالیستها در کنفرانس گوادلوپ، نیمهتمام مانده است؛ بنابراین، یکی از محورهای جنبشهای اعتراضی، افشا و قطعیت بخشیدن به رفتارها و اعمالِ کریه این دمتکاندهندگانِ طبقهٔ سرمایهداری است؛ کسانی که منافعِ مردم را قربانیِ جاهطلبیهای قدرت و ثروتِ خود میکنند.
دریغا، پیامدهای ویرانگر جنگ در ایران به یکی از دغدغههای اصلیِ آزادیخواهان و بهویژه تودههای رنجدیده ایران تبدیل شده است؛ دغدغهای که گویی مجال هرگونه اندیشیدن را تنگ کرده است؛ آنوقت جنگطلبان و کسانی چون رضا پهلوی، درحالیکه خود از واقعیتهای زندگی در فضای جنگی دورند، از «روز سرنوشتساز» حرف به میان میآورند! وی در پیامِ سریالیِ خود به مردم میگوید: «درحالیکه خود را برای فاز نهایی مبارزه آماده میکنید، تأکید میکنم که فعلاً از حضور در خیابانها خودداری کنید. به مراکز دولتی، نظامی، انتظامی و خانههای سازمانی وابسته به دستگاه سرکوب نزدیک نشوید».
عجبا! سخن گفتن از «فاز نهایی» و «توصیه» به پرهیز از حضور در «خیابانها»، خانهنشینی، دوری از مراکز سرکوب یا خانههای سازمانی و موارد مشابه، بیش از هر چیز، به «پند و اندرزها» و «روایتی» میماند که از سوی چهرههایی چون ترامپ و نتانیاهو الهام گرفته شدهاند. نظامِ جمهوری اسلامی از همان روزهای نخست اعلام کرده است که ساکنانِ تهران برای حفظ جانِ خود خانههایشان را تخلیه کنند و به مناطقِ «امن» پناه ببرند. جاده تهران به شمال به دلیلِ شرایط جنگی یکطرفه اعلام شده و تاکنون نزدیک به 4 میلیون نفر ناچار به ترک خانههای خود شدهاند. بیش از 10 هزار خانهٔ مسکونی به ویرانه تبدیل شده، بیمارستانها هدفِ حمله قرار گرفتهاند و دانشگاهها و مدارس تعطیل شدهاند؛ بهگونهای که همه، به فکرِ حفظِ جانِ خویشاند. آنوقت در چنین شرایط فاجعهباری، رضا پهلوی، جنگطلبان و دمتکاندهندگانِ طبقهٔ سرمایهداری وعدهٔ «روز سرنوشتساز» سر میدهند.
برخلاف نظر جنگطلبان، این نوع جنگها محصولِ کشاکشِ منافعِ قدرتهای بزرگ و دولتهای وابستهاند؛ کشاکشی که با هدفِ بازتعریف توازنِ قدرت، کنترلِ آبراهها و گذرگاهها بهمنظور غارت منابعِ طبیعی همچون نفت و گاز، نمایشِ تسلیحاتِ جدید، اثباتِ برتری و به حاشیه راندن جناحهای رقیبِ امپریالیستی از منطقه خاورمیانه صورت میگیرد. چنین مسائلی به یکی اهداف محوریِ طبقهٔ سرمایهداری تبدیل شدهاند و در بستر همین اهداف است که زدوخوردها و جنگها شکل میگیرند؛ زدوخوردها و جنگهایی که پیامدهای منفیِ آنها نهتنها خاورمیانه، بلکه کل جهان را نیز بهطور مستقیم و غیرمستقیم تحت تأثیر قرار دادهاند.
خلاصه، مفهومِ جنگ برای «آزادی» در روایتِ جنگطلبان و کارگزارانِ آنان معنایی واژگونه مییابد؛ در این روایت، آزادی نه بهمثابه رهاییِ انسان، بلکه همچون شعاری تلقی میشود که بر پرچم جنگها نقش میبندد تا خشونت را موجه و میدانهای زدوخورد را گستردهتر سازد. بدینسان، آنچه به نامِ «آزادی» عرصه میشود، چیزی جز پوششی برای استمرارِ سلطه و حفظِ منافعِ قدرتهای مسلط نیست. پس تا زمانی که ساختارهای سلطه و مناسباتِ نابرابرِ اقتصادی، بهویژه طبقهٔ سرمایهدار، بر جهان حکم میرانند، تخمِ جنگ بازتولید خواهد شد. قطعاً در چنین وضعیتی، آتش زدوخوردها و جنگها نه رویدادی استثنایی، بلکه پیامدی ناگزیر از نظمی است که سود، انباشت و رقابت بیامان را بر صلح و رهاییِ انسان مقدم میدارد. منظور اینکه از دلِ همین مناسبات است که جنگها سر برمیآورند؛ گاه با نام «امنیت»، گاه «مبارزه با دیکتاتورها و سلاحهای هستهای» و فریبندهتر از همه، با نامِ «آزادی».
درنهایت تا زمانی که جهان زیر چکمهٔ ساختارهایی باقی بماند که سود و قدرت را بر آزادی و عدالتِ انسانی مقدم میشمارند، آتشِ زدوخوردها و جنگها خاموش نخواهد شد، مگر آنکه بنیادهای این نظم دگرگون شوند. آزادیِ واقعی، زمانی پدیدار میشود که زنجیرهای اسارت و سلطهٔ حاکمان شکسته شود و جنگطلبان و دمتکاندهندگانِ طبقهٔ سرمایهداری از صحنهٔ جامعه جاروب شوند. بیتردید این وظیفهٔ تاریخی بر دوشِ پشتیبانانِ عملی و پیشگامانِ سیاسی – نظامیِ طبقهٔ کارگر، زحمتکشان و دیگر قربانیانِ ستم و جنگهای امپریالیستی است.
14 مارس 2026
23 اسفند 1404