گل برای درمسال

بخش سوم

نویسنده: جمعه خان صوفی

برگردان: محمد قاسم آسمایی

 

رفتن مخفی به مسکو

حزب کمونیست پاکستان مخفی بود و در این حالت مخفی بودن نیز مخفی بود.  مطالب آشکارا وعلنی را نیز به شیوه مخفی کاری حل وفصل میکرد. وضع واقعاْ خراب بود و حزب تحت فشار قرار داشت و اختناق حکمفرما بود؛ اما مبالغه در آن نیز از عقل و معقولیت دور است. [بود]

برایم دستور داده شد که باید برای یک کورس به مسکو بروم، من با آن موافقه نمودم زیرا چارۀ دیگر نداشتم.  من تابع بودم و عاشق انقلاب، این حکم را اجمل صاحب برایم ابلاغ کرد. این سال 1972  بود ومن در کالج انجنیری آموزگار بودم. هدایت چنین بود که از یک گوش تا گوش دیگر هیچ کس حتی نزدیکترین خیرخواهان حزب نباید خبر شوند.

برای من کسی معلومات نداد که کورس برای چه مدتی خواهد بود، اجمل صاحب هم خبر نداشت وخارج تصور او بود. هیچکس مرا رهنمایی نکرد که از رظیفه رخصتی اخذ نمایم، استعفا دهم و یا اینکه زود بر میگردم وضرورت به رخصتی نیست. وقت رفتن مصادف با رخصتی های گرمی تابستانی بود و من هم ساده و  naiev  بودم و در مسائل حساس دست نمی زدم و تصور مینمودم که شخصیت مهمی هستم و بدنبال کار مهمی در تاریکی روان هستم و از قول خویش هم نمیتوانستم برگردم.

زمان تعمیل هدایت رسید؛ به گمان اغلی شانزدهم ماه اگست [1972] بود. ما دو نفر بودیم؛ باسط میر از لاهور نیز بامن همراه شد. من پاسپورت آماده کرده بودم وبرایم گفته شده بود که آنرا باید با خود داشته باشم. ما هردو به جانب کابل حرکت کردیم. هدایت چنین بود که ما هردو در وقت معین باید در مقابل کابل ننداری قدم بزنیم، به خاطرم نیست که باید در دستم گل گلاب و یا مجله باید باشد.  یک روسی از موتر جیپ پایین میشود و برایم میگوید که Are you Juma from Peshawar?     ( تو جمعه و از پیشاور هستی؟) و من برایش میگویم   Yes   یعنی بلی. با او در جیپ بالا میشویم و او رهنمای ما خواهد بود.

به کابل رسیدیم، به فاصله کمی در شمال شرق مسجد پلخشتی و بر لب دریا در بازار شعبه [سرای شعبه] در هوتل عادی بنام شاه فولادی اقامت کردیم. طبق وعده روزدیگر در وقت معین (به گمان اغلب 5 بجه عصر) بطرف کابل ننداری رفته، از چمن حضوری  تیر شده مقابل کابل ننداری گشت وگذار کردیم اما کسی نه آمد وپس برگشتیم. باسط میر متردد بود و روز دیگر به پیشاور برگشت. من بکس خودرا گرفته به منزل نجیب شان در کارته پروان رفتم.

چند روز را در کابل سپری وفیلم دیدم، با سیاستمدارها ملاقات کردم، نزد باچاخان رفتم وخوب چکر زدم. کمی سودا نیز خریدم از جمله دو جوره عینک آفتابی که بعداً زمانی که خبر شدم از سفر بازماندم، آنرا برای برادران کهتر نجیب احمدزی وروشان دادم. آماده دوباره برگشت بودم که نجیب برایم گفت که کارمل صاحب ترا طلبیده است. فکر میکنم که کارمل صاحب در دفتر پرچم در میکرورین بود، برایم گفت که شوروی ها ترا جستجو میکنند. من گفتم که خوب است وعده گذاشتم.

نجیب و دیگران را خبر نکردم، تنها روشان واحمدزی در خانه بودند، بهانه کردم که دوباره میروم. عینک ها را به آنها دادم. عصر روز با بکس برآمدم، دونفر شوروی در جیپ بر سر سرک عمومی کارتۀ پروان منتظرم بودند، با آنها در جیب نشستم و مرا به خانه در جمال مینه بردند که در آنجا شوروی ها زندگی میکردند. بعدها در کابل خبرشدم که این خانه اصلاً از داکتر محمد حسن شرق و در کرایه شوروی ها بود. [ این تعمیر در عقب ریاست شرکت برق کابل قرار داشت]

فهمیدم که در روز ملاقات در مقابل کابل ننداری اشتباه صورت گرفته وتیروبیر شده بودیم. دو روز را در خانه شرق صاحب سپری کردم و روز سوم با سه تبعه شوروی که یکی آنها ویلیو گابریلویچ اوسادچی بود که با آمدن شوروی ها سرمشاور رئیس جمهور ببرک کارمل شد و مدتی بعد در اثر سکته قلبی در مسکو ویا سوچی فوت کرد.

بواسطه جیپ جانب شیرخان بندر حرکت کردیم، در مسیر راه دقیق بخاطرم نیست در سالنگ و یا تیرشده از آن و نارسیده به پلخمری در کنار دریا خوردیم و نوشیدیم و یکنوع گوشت سرد بود که به مزاجم خوش نخورد و آنرا استفقراق کردم. آنها بر سرم خندیدند و گفتند قابل تشویش نیست عادت خواهی کرد.

من تحت پوشش یک آذربایجانی وپاسپورت شوروی با نام پرویز مخمدوف سفر میکردم؛ ظاهر اً چهار شوروی در بین جیپ بود که یکی آن پرویز مخمدوف آذربایجانی بود..

پیشین وقبل از عصر به بندرشیرخان رسیدیم، مامورین سرحدداری افغان و شوروی در کانتینر ها واطاق های موقتی چوبی کار میکردند. بی جنجال از امیگریشن افغانی تیر شدیم. اموال شوروی در کشتی ها انتقال داده میشد و در کنار دریای آمو در یک کشتی کوچک نشسته و عبور کردیم.

آنطرف منطقه خودی بود، آنجا چای نوشیدیم. دو نفر شوروی [تبعه شوروی] که در جیب با ما بودند در شیرخان بندر باقیماندند. موتر حرکت کرد ودر مسیر راه از قریه های خورد وکلان شهرکها  گذشتیم. بخاطر ندارم که در تاجکستان کی با ما در موتر نشست. شاید شب را در لنین آباد سپری کرده ویا ناوقت به دوشنبه مرکز تاجکستان رسیدیم. در مهمانخانه عصری وبزرگ حکومت تاجکستان اقامت کردیم.  در مهمانخانه خوراک، نوشیدنی، میوه وآب معدنی فراوان مهیا بود.  یک اطاق بزرگ نانخوری داشت که غذا ونوشیدنی ها از جانب دختران زیبای روسی بنوبت آورده میشد.

چند روزی در دوشنبه ماندم، در شهر مرا گشتندند، نزدیک دوشنبه در بین کوه ها وپهلوی دریا میله جاها برای تفریح در فصل گرمی بود؛ آنجا نیز مهمان بودم. فلم نه، بلکه فیلم ها را دیدم. تقریبا یک هفته ـ ده روز ماندم. از مسکو نماینده شعبه پاکستان در کمیته مرکزی رفیق (احتمالاً پلیشوف) آمده بود. روزی با او به میدان هوایی رفتیم. بگمانم که این اولین سفر من در طیاره بود و قبل از آن میدان هوایی را دیده بودم اما در طیاره بالا نشده بودم.

بعد از چیزی کم یا زیاد شش ساعت به میدان هوایی مسکو رسیدیم، میدان هوایی داخلی، شاید دمه دیدووه بوده باشد. مهمان معتبر بودم؛ از طریق سالون وی آی پی یا به روسی دیپوتاتسکی زال در والگای سیاه نشستم و به هوتل اکتوبر مربوط کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی در عقب تعمیر وزارت خارجه در چکاچرسکی پیری اولک رفتیم. ( در آن وقت هنوز هوتل نو اکتوبر، مربوط کمیته مرکزی در جاده اکتوبر ساخته نشده بود.) کَم وتُم روسی را که یاد گرفته بودم، به دردم خورد. البته تفصیل [ موقعیت منطقه و هوتل] موضوع را بعدها حین رفت وآمد به مسکو دانستم.

در هوتل اکتوبر چند روز ماندم. در هوتل هیچ چیز کمبود نبود. برعلاوه مرا به دیدن محلات تاریخی، موزیم ها وکنسرت های شبانه بردند.همچنان بقایای طیاره ولباس گیری پاورز پیلوت امریکایی را که  طیاره او در سال 1960 از پیشاور پرواز وتوسط روسها سقوط داده شده بود، نشان دادند. پذیرایی گرمی از من صورت گرفت.

این زمان، روزهای اول ماه سپتمبر بود، روزی مرا در موتری نشانده وخارج شهر مسکو در منطقه زیبایی زاگورسک که کلیساهای زیادی تاریخی دارد، بردند. کمی دورتر از شهر در وسط جنگل  محل مخفی آموزش اعضای  احزاب مخفی ترقیخواه بود و مکتب حزبی یا پارتی شکول نامیده میشد. در انجا شاگردان دیگری هم بودند. در این تعمیر بزرگ، اطاقهای تدریسی، لابراتوار، لیلیه، اطاق غذا خوری، زال سپورت، سینما، میزهای بیلیارد وخلص از جهت مجهز بود. من در آنجا بنام  افغان ونامم احمدشاه ثبت شد.

شاگردان مکتب در حالت تبدیل شدن ورفت وآمد بودند؛ بیشترین آنها از گیانا برتانوی، افریقای جنوبی وصومالیا بودند. از گیانا بیست شاگرد بود. در آن کشور سیاهپوست ها با مردم هندی نژاد گندمی رنگ همانند ما یکجا زندگی میکنند ودر بین محصلین دختر صدراعظم گیانا چیدی جگان (هندی نژاد) با معشوقش نیز بود. در این وقت در گیانا قدرت در دست دولت سیاه پوست برنم برنم که راستی و هواخواه امریکا بود، قرار داشت وچیدی جگان رهبر حزب چپ بود.

مرا با سیاه پوستی از گیانا در یک اطاق جا بجا ساختند. در اتاق تشناب موجود بود اما محل دوش گرفتن در گوشه از لیلیه قرار داشت وهمه بصورت کاملا برهنه در آن دوش میگرفتند. البته محل دوش گرفتن دختران، جدا بود. هم اطاقی من از گرفتن دوش چندان خوشش نمی آمد وهرصبح به شیوه ترکی غسل میکرد و آنهم به شکل که با جان پاک مرطوب اعضای بدن خویشرا پاک میکرد و البته محل تر کردن آن نیز دستشوی تشناب اطاق خواب بود.

در سپتمبر درسهای ما شروع شد؛ تدریس به زبان روسی بود وتوسط ترجمان ها به انگلیسی ترجمه میشد ودر فهمیدن آن مشکلی نبود. اقتصاد سیاسی، کمونیسم وفلسفه از جانب استادان جداگانه تدریس میشد. آموزگار اقتصاد سیاسی یک کمونیست خشک بود وزمانی که با او بحث میکردم، آزرده میگردید.

برعلاوه این کلاس، برای من طور اختصاصی در صنف جداگانه عکاسی، چاپ و شیوه تبلیغات در شرایط  مخفی و زیرزمینی نیز آموزش داده میشد.

درس ادامه داشت اما من  در غم وظیفه وتوجیه غیب شدن خویش بودم. لذا در جستجوی بهانه بودم وبرای این منظور عریضه رخصتی شش ماهه بی معاش عنوانی یونیورسیتی نوشتم. اما با خانواده خویش چه میکردم؟ اینجا بود که من نامزد بی خبر، معصوم و بیگناه خود قربان کردم. برای خانه نامه نوشتم که من در کراچی هستم ونمیخواهم با این دختر عروسی نمایم وطلاق خط را هم نوشتم. در غیاب من همه خواستهایم عملی شد. زیارت خان در جستجویم به کراچی رفت اما مرا نیافت. نامه های مرا شوروی ها از کراچی به آدرس منزل ما پست میکردند واین یگانمه شیوه بود که غیابت خویشرا توجیه میکرد ودر واقعیت من لادرک بودم.

هم زمان بادرسها، هر هفته از طرف شب در پروگرام هنری میرفتیم؛ گاهی به بلشوی تیاتر رقص بالت را میدیدیم وگاهی هم به سرکس مسکو میرفتیم، گاهی مارا به اوپرا میبردند وگاهگاهی در قصر شوراها کنسرت هنرمندان مشهور وگاهی دانس و موزیک میبود.در داخل مکتب نیز روزهای تاریخی تجلیل میشد.

از طرف روز ما را به دیدن کلخوزها و سوخوزها و فابریکات گوناگون میبردند. در داخل سینمای مکتب فیلم های گوناگون در روز های رخصتی و مناسبت های گوناگون نمایش داده میشد.

پنجاه وپنجمین سالگرد انقلاب اکتوبر فرا رسید، سالروز انقلاب اکتوبر در سراسر شوروی جشن سرور وشادی است. این انقلاب که در سال 1917 به رهبری ولادمیر ایلیچ لنین صورت گرفت؛ واقعه مهم تاریخی است وتجلیل از آن در شوروی حایز اهمیت زیاد میباشد وبراساس تقویم جدید بتاریخ هفتم نومبر در میدان سرخ در جوار قصر کرملین با رسم گذشت شاندار عسکری و مارش میلیونی کارگران، دهقانان، زحمتکشان، محصلین، استادان، نویسندگان، شاعران وهنرمندان و در مجموع نمایندگان اقشار گوناگون میبود.

در برنده مقبره لنین رهبران حزب کمونیست و دولت  شوروی ایستاده بودند و به سلام نظامی ها واشتراک کنندگان مارش جواب میدادند. مرا هم به این رسم گذشت دعوت نمودند و ر محل مخصوص مهمانان ایستاد شدم.

یکروز قبل از رسم گذشت، در داخل محوطه کرملین در قصر کنگره ها لیونید ایلیچ بریژینف در محضر اشتراک هزاران شخصیت عالی مقام حزبی ومهمانان خارجی صحبت میکرد، تمام رهبران حزب ودولت شوروی در ستیژ جا داشتند ومن مقابل بریژنف در جناح چپ سالون در بین سایر مدعوین نشسته وصحبت های اورا که همزمان به زبانهای متعدد ترجمه میشد گوش میدادم وطبعاً این روز تاریخی برایم بود.

برداشت من این بود که با گذشت سه ماه، من دوباره برگشت خواهم کرد؛ اما با گذشت این مدت کسی جویای احوالم نشد. من دق آورده بودم وعواقب غیابت من نامطلوب و افتضاح میبود،  غیب شدن پروفیسور یونیورسیتی که ظاهرا از صحت جسمی و روانی برخوردار بود، سوالهای زیادی را چون چگونه غیب شد؟ کجا رفت،؟ کسی اورا اختطاف کرد؟ خلق میکرد واین مطلب مرا ناآرام میساخت.

من برای شوروی ها گفتم که برایم کفایت میکند؛ من باید پس بروم. اما کسی به سخنان من گوش نمیداد. من نمیدانستم که مولانا  وحلقه محدود او در غیاب من چه فیصله نموده است. شوروی ها برای من گفتند که باید آموزش نظامی نیز ببینم، ولی من دوپا را در یک موزه کرده و خواستار برگشت بودم. یکی دوماه دیگر نیز به بهانه یی مرا نگهداشتند. آخرالامر من احتجاج کردم و آنهارا مجبور ساختم که  به خواستم تن دهند.

دقیق بیادم نیست احتمالاً ماه جنوری سال 1973 بود که مرا از طریق تاجکستان، شیرخان بندر، کندز؛ کابل تا جلال آباد رسانیدند. در جلال آباد نزد داکتر رؤف ننگرهاری پسر محمد اسرارخان (رئیس صاحب) و برادر خورد دوست من نثار لالا محصل طب بود؛ رفتم. داکتر رؤف نفهمید که من کجا رفته بودم، ممکن شک کرده باشد. روز مابعد ذریعۀ پاسپورت از راه تورخم بتاریخ 24 جنوری به پیشاور رسیدم و به این شکل سفر مخفی و آموزش نظریات مترقی و ماجراجویی خاتمه یافت. اما هنوز واقعات بیشماری دیگری پیشرو باقیمانده است.  

سخن نخستین

جنایات وحوادث که در منطقه و خصوصاً افغانستان و پاکستان اتفاق می افتد و از جمله جریان خونبار که بیشتر از سه دهه در افغانستان جاری است از طرف نویسندگان وتحلیلگران گوناگون بر رسی وچگونگی پیدایش وعوامل آن بیان شده است. تمام تحلیلگران عامل عمومی آنرا جنگ سرد قبلی تحت رهبری امریکا و شوروی میدانند که تمام حوادث دنیا تحت تاثی ان قرار داشت. اما در مورد تاثیرگذاری عوامل داخلی ان نظر موافق و همگون ندارند.

تحلیلگران افغانی به سه بخش تقسیم شده اند:

الف. آنهای که کودتای داوودخان وسقوط سلطنت را عامل بی ثباتی دانسته و اینکه این اقدام زمینه را برای کودتاهای بعدی هموار کرد.

ب ـ آنهای که انقلاب ثور 1978  را پدیدۀ نحس شمرده و آنرا زمینه ساز خونریزی و دعوت قوای شوروی میدانند.

ج ـ آنهای که عامل همه بدبختی هارا قوای اتحاد شوروی میدانند.

تحلیلگران راستگرای پاکستانی نیزهمانند فوق می اندیشند، اما آنها مقصر اصلی را کمونیسم و اتحاد شوروی میدانند که خواستار اشغال افغانستان و رسیدن به آبهای گرم از طریق پاکستان بود.

از طرف دیگر تحلیل گران آزاد و چپ به دو بخش تقسیم  شده اند:

الف ـ  آنهای که عامل اصلی وضع را  ایجاد کمپ های نظامی و تربیه وتجهیز گلبدین حکمتیار، برهان الدین ربانی، احمدشاه مسعود ودیگر عناصر اخوانی از جانب پاکستان میدانند.

ب ـ آنهای که تربیه، تجهیز وایجاد کمپ های مجاهدین را مرتبط با انقلاب ثور وآمدن قوای شوروی میدانند. با گذشت زمان شمار تحلیلگران ازدیاد یافته و حتی راستگراها حالا عامل اولی را مهم و اصلی میدانند.

اما همه عامل اصلی را که عبارت است از نشنل عوامی پارتی وفیصله رهبر آن عبدالولی خان مبنی بر آغاز جنگ برعلیه ذولفقار علی بوتو در سال 1973 از نظر دور می اندازند. این فیصله، حکومت داوود خان را در مقابل عمل انجام شده قرار داد پاکستان وافغانستان را به جنگ کشانید واز طرف پاکستان به بی ثباتی مواجه شد. در نتیجه  سبب تحریک جناح راست وتقویت موقف جنرالها در پاکستان گردید وسرانجام سبب تضعیف هردو دولت شده وخودش بر غندی خیر نشسته وشعار عدم تشدد را تکرار نماید.

دلچسپ این است که در افغانستان با انقلاب خونین حکومتی از بین میرود که باید عوامل ناکامی خودرا برای مردم برجسته سازد. حاکمیت تره کی وامین با اتن به پیروزی میرسد وهنوز به پای ایستاد نشده، با اتن از بین میرود. دولت کارمل ونجیب بازهم به همین رهبری محتاج میشود و تاج خودرا بر سر آن میگذارد. از طرف دیگر در پاکستان بوتو بطور فزیکی محو شده و به عوض آن حکومت نظامی ضیاء به کمک اینها به قدرت رسیده که مدتی طولانی محتاج آن میباشد. به این صورت عامل اصلی پنهان باقی میماند.

از اعمال و کردار حکومت بوتو کسی چشم پوشی کرده نمیتواند؛ اما این هم حقیقت است که نشنل عوامی پارتی بدون موافقه غوث بخش بزنجو به تشدد پرداخت، بلوچها به کوه بالاشدند وجوانان پشتون، به شمولیت در سازمان جوانان پشتون تحریک گردیدند. در نیپ [نشنل عوامی پارتی] با این فیصله بزرگان بلوچ وکمونیستها نیز همنوابودند؛ مگر فیصله اصلی مربوط به ولی خان به حیث پسر باچاخان بود که نزد حکومت افغانستان اعتبار داشت. باچاخان در این فیصله سهم نداشت، اما رفقای متردد او خاموش نشستند و مانع ان نشدند.

این مبارزه نیپ پس تاریخ چهارده فبروری سال 1973 زمانی شروع شد که گورنرهای صوبه سرحد (خیبیر پشتونخوا) و بلوچستان برطرف و حکت صوبایی بلوچستان عطاالله مینگل منحل گردید و در صوبه ما حکومت مفتی محمود  به رسم احتجاج مستعفی شد.

ادامه دارد