وطن عيدى ندارد

عزيزانم ! وطن عيدى ندارد
سرور و شور و تمجيدى ندارد
خوشى و راحتش كوچيده يكسر
دگر باغ اش گل و بيدى ندارد

————-

وطن در دود و آتش در گرفته
مصيبت جان خشك و تر گرفته
سبيل ماند غم و جنگ و تباهى
كه ما را اين چنين در بر گرفته

—————

وطنداران وطن ويرانه گشته
بهر جاى جهان افسانه گشته
سراسر ملت بيچاره اكنون!
تمامآ مرد و زن ديوانه گشته

زبير واعظى

سوگواژه هاى پر خون
هر لحظه اشك بارى، هر باره غمگسارى!
با متن هاى غمناك، با ديده هاى نمناك!
در هر كجا نويسيم!
سوگواژه هاى پر خون، غمنامه هاى محزون!
كاى كابل عزيزم، من در غمت شريكم!
كاى زابل عزيزم، من در غمت شريكم!
يا اينكه روزى ديگر:
فراه و كندهارم، هيلمند و ننگرهارم!
من در غمت كبابم، من در غمت هلاكم!

كاى بلخ پر شكوه ام، زادگاه ايزد شعر!
گهوار مولوى ام، ام البلاد گيتى !
من در غمت شريكم، من در غمت شريكم!

روزى دگر به هر جا با اشك و غم نويسيم!
هرات پر ز فخرم!
اى مهد علم و فرهنگ، اى شهر شعر و آهنگ!
اى زادگاه جامى يا عبدالله أنصار!
من در غمت شريكم، من در غمت شريكم!

با اشك و درد اينبار باز هم مى نويسيم!
غزنين باستانم، اى مأمن سنايى!
اى بلد و شهر آيين، هم شاعر و سلاطين!
قدرت ستان محمود ، پدرود، واى پدرود!
من در غمت شريكم، من در غمت شريكم!

اى هموطن بپا خيز!
تا كى چنين جنايت، تا چند اين خيانت!
بايد صنوبرى شد، ايستاد و پا به پا گشت!
تا كاخ ظلم و تبعييض از ريشه سر نگون كرد!
دار الفسون شان را ويران و واژگون كرد!
كافيست اين كه هر دم!
در هر كجا نويسيم!
اين واژه هاى دلكش!
با متن هاى زيبا، از سود و بر مبرا!
كاى كابل عزيزم من در غمت شريكم!
كاى زابل عزيزم من در غمت شريكم!
با اشك و آه اينبار باز هم مينويسيم!
غزنين باستانم!
قدرت ستان محمود، پدرود واى پدرود!
من در غمت شريكم، من در غمت شريكم!

زبير واعظى