وارونه نگری به ارزش های لیبرالیسم و سیکولاریسم

نویسنده: مهرالدین مشید

لیبرالیسم و سیکولریسم ابزاری برای سرکوب ارزش های مردم سالاری

 

لیبرالیسم و سیکولریسم که در واقع نخستین ابزاری برای حاکمیت قانون و مردم سالاری و دومی هم حامی عقلانیت و جدایی دین از سیاست، البته به تعبیر عام یعنی تحکیم ارکان دولت و رهایی آن از چنگال آخوندیسم و انواع افراطیت مذهبی است و در کل سیطرۀ افراطی دین بر حکومت را نفی می کند و در جوامع شرقی حفظ ارزش های بالندۀ دینی در نظام را نیزنفی نمی کند؛ بلکه به آن مهر  تایید هم می گذارد و حدود ثغور آن را با توجه به اصل این که حکومت موضوعی بیرون دینی در اسلام است. از این رو لیبرالیسم نباید به معنای عقب زدن دین از حدود و ثغور حکومت تلقی شود؛ اما با تاسف که لیبرالیسم و سیکولاریسم در جهان سوم، بویژه کشور های در حال جنگ مانند افغانستان، عراق و سوریه ابزاری برای زیر پا نهادن ارزش های مردم سالاری استفاده می شود. دلیلش می تواند، ناآگاهی زمامداران و سیاستگران یک کشور از اصول و ارزش های لیبرال و سیکولر است. شگفت آور این است که ارزش های یادشده را آنانی در گام اول زیر پای می گذارند که هواخواۀ لیبرالیسم و سیکولریسم اند. بویژه آنانی که گاهی با ژست های روشنفکرانه و مانور های عصیانگرانه  سر خویش را مانند چکشی بر سندان انقلابیون کوبیده سخن از مدرنیته و تجدد زده و داد از دموکراسی و حقوق زن میزنند و درزوایای تاریک از مردم زبان را با واژه های چون سیکولریسم و لائیسم تر کرده  و با حضور در بساط قدرت حرف از   سیاستمداری ، حکومت داری و مردم آرایی  میزنند. به همین گونه هر زمان قیافۀ دیگری گرفته و در تب و تاب دیگری میسوزند . گاهی  صوفی می شوند، زمانی صافی، وقتی هم ملا، عارف و دانه های تسبیج را به درازی مکر ها افزونتر میشمارند . در دستش تسبیح ، در دهنش تذویر و در دلش فریب موج میزند  و به هوای بزم  و طرب شبانه و می خواری های رذیلانه از بام تا شام لحظه شماری میکند . این  است سرنوشت دردناک لیبرال زده و سیکولر زدۀ روشنفکر از خود بریده و با دیگران آمیختۀ جهان سوم که هر آن آگاهانه و ناآگاهانه از خود میگریزد و بر دیگران می آمیزد. آمیزشی که عاقبتش خوفناکتر از حال است و چشم اندازش رنجبار تر از اکنون خواهد بود. چنین روشنفکر در جهان سوم به مثابۀ موجود نظاره گرمحض است و نه فرستادۀ  منتظر به اعتراض دراین پیچ و خم های دشوار زنده گی و چه رسد به انیکه با خون خویش خطی به افق های سرخ شهادت بکشد و فریاد های گرم  و جانسور عاشقانه را برای  سرخترین سرانجامی ها در راۀ رهایی انسان و تامین عدالت و حاکمیت قانون سر بدهد.

لیبرالیسم یعنی آزاد اندیشی و ابهام زدایی و اما در لغت به معنای آزاد اندیشی آمده است که به آزادی های شخصی ارج می  گذارد. نه تنها این، بل از آزادی بیان اقتصاد بازاری یا اقتصاد مختلط، محدود کردن قدرت دولت، از سیستم شفاف دولتی و تامین عدالت و حاکمیت قانون در عرصه های گوناگون حمایت می کند. در کنار این ها از ایده ئولوژی های دیگر نیز پشتیبانی می کند و مهم تر از همه لیبرال دموکراسی که الگوی حکومتداری در آن به شمار می رود، حامی انتخابات آزاد و بدون تقلب و عادلانه و حقوق یکسان شهروندان بوسیلۀ قانون است. با تاسف که این ارزش های لیبرالیسم در افغانستان در بحش های مختلف نتیجۀ وارونه داد و اقتصاد بازار فرصت را برای احتکار و غارت مافیا های اقتصادی فراهم کرد؛ انتخابات های پارلمانی و ریاست جمهوری گذشته بدترین ریکارد انتخاباتی را در جهان از خود بر جای ماند، در عرصۀ  حقوق بشری جنایتکاران به محاکمه کشانده نشدند و هنوز هم ده ها دوسیۀ فساد های کلان از پی گیری باز مانده و آذین بند الماری های اداره های عدلی و قضایی گردیده اند. 

سکولاریسم یعنی دنیا گرایی یا جدااِنگاری دین از سیاست است که بر جدایی نهاد ها و کارمندان حکومتی از نهاد های مذهبی و مقام های مذهبی تاکید می کند. این تفکر، به صورت کلی، ریشه در عصر روشنگری در اروپا دارد و هدفش دور شدن از ارزش های دینی است که همین حالا حکومت های امریکا، فرانسه و ترکیه بر پایۀ سیکولریسم یعنی جدایی دین و کلیسا از سیاست، برخلاف کشور هایی مانند، ایران، عراق که مخالف جدایی دین از سیاست است،  بنا یافته است؛ اما همیشه این چنین نیست و شماری استدلال می‌کنند که سکولاریسم در آمریکا بیشتر به حفظ دین از حکومت پرداخته و در زمینه اجتماعی کم‌کارتر بوده‌است. [۱] در میان کشورها جنبش‌های سیاسی گوناگون سکولاریسم را به دلایل مختلف پشتیبانی می‌کنند. [۲]

هرچند داکتر سروش در مورد سیکولریسم نظر بازتر داشته و از آن تعبیر و تفسیردیگری دارد که با دیدگاۀ کلی در مورد آن به معنای جدایی سیاست از دین تفاوت دارد. به باور او سیکولریزم بیرون کردن دولت از انحصار روحانیون و یا کشیدن دولت از زیر دندان های آهنین ولایت فقیه است که بااین تعبیر سیکولریزم دامن بازتر می کند و تعارض آن با دین می کاهد

تاریخ چند دههء اخیر نشان داده که عامل بزرگ بدبختی و سیاه روزی کشور هایی که زیر بال طیاره های امریکا در عراق بویژه افغانستان حکومت تشکیل دادند. آنان لیبرال ها و سیکولار هایی اند که زیر چتر یادشده بدترین و فاسد ترین و ناکارا ترین حکومت ها را در کشور های شان تشکیل دادند. چنانکه ناکامی فاحش لیبرال ها و سیکولرها در افغانستان چون آفتاب به همگان روشن است و دیدیم که گروهی از افرادی که در چشم غربی ها خاک پاشیدند و زیر نام های جعلی لیبرال ها تکنوکرات ها در رکاب آقای کرزی به افغانستان آمدند و به مقام های بلند پرتاب شدند؛ برعکس عمل کردند و بجای کار برای حکومتداری خوب و حاکمیت قانون و تامین عدالت و فقر زدایی و اشتغال زایی در کشور، برعکس برضد تعهدات شان عمل کردند و از تحقق کمترین ارزش های دموکراسی در کشور نیز کوتاه آمدند، دست به فساد زدند وحتا از غارت های دارایی عامه هم دریغ نکردند، نه تنها این که بر ارزش های دموکراسی و لیبرال نیز شاشیدند و ارزش زدایی کردند؛ بلکه بدتر از آن در لاک های قومی خزیدند و بدتر از فاسشیست ها به تعصب های قومی و تباری و زبانی بیشتر از هر زمانی باروت پاشیدند.

ممکن شماری استدلال کند که دلیل ناکامی حکومت های یادشده تحمیل ارزش های لیبرال از بیرون پرتاب شده باشد که به گونۀ کنشی در متن جامعۀ افغانستان جان نگرفته بود و از سویی هم نخبگانی که برای ساختن حکومت به افغانستان شلیک شدند، نه تنها به معنای واقعی کلمه نخبگان بودند، بلکه بیشتر شان مانند، آقای الکوزی مصروف کار و بار در یک نانوایی در آلمان و دیگران هم کمتر از آن نبودند و یگان و دوگانی که آموزش دیدۀ غرب بودند. آنان هم کاری کرده نتوانستند و در حصار آهنین آنانی افتادند که خسته از بیکاری و پول های سوسیال( مساکین خانه) های غربی به افغانستان برای تاراج هجوم آوردند. 

ممکن شماری عامل اصلی این ناکامی  کاپی خوانده و بگویند که هرگاه لیبرالیسم و سیکولاریسم در افغانستان به گونۀ کنشی رشد می کرد و روند طبیعی را می پیمود. در این صورت ممکن افتضاح کنونی پیش نمی آمد و این روند بوسیلۀ افراد شایسته به گونۀ آگاهانه به راه می افتاد و به ثمر می نشست. اما اصل دشواری در این است که اندیشه های لیبرال و سیکولار بوسیلۀ نخبگان راستین جوامع شرقی به کشور های شان منتقل نشده؛ بلکه بیشتر بوسیلۀ آنانی بر کشور های شرقی اسلامی تحمیل شده اند که در نتیجۀ یک سلسه زد و بند های خیلی پیچیده و استخباراتی و گویی آدم های مومیایی شده بر گرده های مردمان این کشور تحمیل شده اند. این در حالی است که نخبگان به معنای واقعی کلمه به بخش برگزیده یا به تعبیر مرحوم شریعتی به تک ستاره های یک کشور گفته می شود که دارای ظرفیت ها و قابلیت ها و توانایی های برتری نسبت به سایر افراد جامعه اند. از نگاۀ جامعه شناسی و فلسفۀ سیاسی به گروۀ کوچکی از مردم گفته می شود که با قرار گرفتن در راس « هرم مقام اجتماعی» و « امتیازات» کنترل سهم نابرابر بزرگی از قدرت سیاسی یا ثروت را در اختیار دارند. شماری بدین باور اند که این حلقه‌های سیاسی، اقتصادی، و نظامی که مجموعه پیچیده‌ یی از گروه‌های منطبق بر هم و کوچک، اما غالب و مسلط هستند، در تصمیم‌گیری‌هایی شریک اند که تأثیرشان دست‌کم در سطح ملی است. چنانکه میلز می گوید، « نخبگان قدرت جایگاه والای متقابل دیگر نخبگان را در جامعه به رسمیت می‌شناسند. به عنوان یک اصل، آن‌ها یکدیگر را می‌پذیرند، یکدیگر را درک می‌کنند، با یکدیگر ازدواج می‌کنند و حتی اگر همراه با یکدیگر هم نباشد، مانند یکدیگر فکر و کار می‌کنند.» با تاسف که این سخن در مورد آنانی که دست کم در کشورهای جهان سومی بویژه افغانستان به این مقام تمکین کرده اند، کمتر به این ارزش ها باور دارند و رویکرد آنان متضاد است. آنان بجای جذب یک دیگر، برعکس یک دیگر را نه تنها دفع می کنند که در برابر یک دیگر قرار می گیرند و انعطاف ناپذیر و یک دنده در برابر یک دیگر قرار می گیرند. این ویژه گی نخبگان تحمیل شده بر گرده های مردم ما کشور را بدتر از تهدید تروریزم، فساد و مواد مخدر به آشوب کشانده است. ممکن یکی از دلایلش نبود واقعی ظرفیت هایی که باید در وجود یک نخبه باشد، در آنان به ذره بین هم دیده نمی شود. از همین رو است که شبه نخبگان و متفکران در جامعۀ ما در آتش تعصب و نفرت قومی می سوزند و افغانستان را به جهنم انسانیت بدل کرده اند. 

شماری دانشمندان دلیل این رویکرد به اصطلاح نخبگان جامعۀ ما، را غالب بودن افکار سنتی و بتاری بر آنان تلقی می کنند که نتوانسته اند، آن لاک های انسان دشمن را بشکنند. هر گاه چنین نمی بود، اظهارات میلز که  او نقش آموزش و پرورش را بسیار مهم می‌داند و می‌گوید اعضای جوان طبقه بالا به مدرسه‌های برجسته می‌روند که نه تنها در دانشگاه‌های معتبر مانند هاروارد، ییل، و پرینستون را بر آن‌ها می‌گشاید، ورود آن‌ها به باشگاه‌های اختصاصی دانشگاه‌ها را آسان می‌کند. ورود به این باشگاه‌ها نیز عضویت در باشگاه‌های اجتماعی مهم شهرهای بزرگ را در پی دارد که دروازه‌یی است به سوی شغل‌های برتر.[۲] در حصۀ آنان صدق می کرد. 

با تاسف که این آقایان برتری های شان را در غارت دارایی های مردم مظلوم افغانستان و حکومتداری بد و گسترش فساد و و فحشا و تروریزم در نتیجۀ بدترین حکومتداری تلقی کرده اند. این آقایان که در نتیجۀ به حاشیه رفتن نخیگان جهادی دیروزی به پیش کشانده شدند و مردم افغانستان فکر می کرد که ممکن لیبرال های آمده از غرب اندکی از رنج های آنان بکاهد و برای چنین آرزویی برای آنان رای دادند؛ اما با تاسف که تیغ آقایان لیبرال و سکولار زهرآگین تراز آنان بود. این آزمون نشان داد که در افغانستان هر از گاهی تاریخ بدتر از گذشته تکرار می شود و شگفت آور این است که مردم ما هر از گاهی بر « کفن کش قدیم» بیشتر درود می فرستند.

شاید شماری بپرسند که چگونه شد تا نخبگانی چون کاندی ها، نلسن ماندیلا ها و دیگران توانستند، در مقام والای نخبگان واقعی جامعه های شان قرار بگیرند و توانستند تا ملت های شان را بدهند. ممکن یکی از دلایلش پیچیده گی اوضاع افغانستان و ضعف و ناتوانی های نخبگان سنتی در برابر بازی های کلان استخباراتی و در ضمن تکروی و خودخواهای آنان بود که همه در چاله های سیاسی سقوط کرده و مطرود شده اند. در نتیجه به همان شتابی که در قلب های مردم راه پیدا کردند و بحیث ناجیان این ملت شمرده شدند و توده های میلیونی از آنان حمایت کرد، با همین شتاب از قلب های مردم به زیر افتادند و منزوی گردیدند.  امروز بدترین درد نقاهت سیاسی و تجرید از میان مردم را تجربه می کنند. این سبب شد تا مردم از نهایت ناگزیری ها ها به لیبرال ها پناه ببرند و آنان نمی دانستند که تیر لیبرال ها زهرآگین تر است. هرگاه در میان نخبگان هاروارد، بیل و پرینستو شاخ شمشادی هم وجود داشت، چنان یارانش او را به محاصره کشیدند که سخن مودودی (۱) در مورد ضیاالحق در حصۀ او هم صدق می کند. 

از گفته های بالا فهمیده می شود که به افغانستان بیشتر کسانی زیر نام لیبرال، سیکولار و تکنوکرات شلیک شدند که حتا به ارزش های لیبرالیسم، سیکولارسم و اصول و شیوه های حکومتداری ناآشنا بودند. پس از چنین افرادی چگونه می توان، توقع درک ارزش های جامعۀ لیبرال و تکنوکرات را داشت که با گذشت از خود در راۀ تامین ارزش های لیبرال در یک جامعۀ مردم سالاری کاری تا کنون انجام می دادند. از همین رو است  که بسیاری از آنانی که مدعی باورمندی به ارزش های دموکراسی به مثابۀ رکنی از حاکمیت در نظام های لیبرال اند، در برابر آن مقاومت کرده و آگاهانه یا ناآگاهانه فتوای سانسور رسانه یی را صادر می کنند. این در حالی است که آزادی بیان و ارایۀ افکار در یک جامع یکی از رکن دموکراسی به حساب می رود تا فرصت نهادینه شدن ارزش های دموکراسی برای پیمودن پله های بلند ملت سازی در کشور فراهم می شد. با تاسف که هنوز نه تنها به پله های ابتدایی نظام مردم سالار گام نگذاشته ایم از دولت ملی فرسنگ ها فاصله گرفته ایم، برعکس از قافلۀ دولت- ملت ده ها فرسنگ دور شده و ارزش های دموکراسی، آزادی بیان و حقوق بشر هم فرصت کافی برای رشد و بالنده گی پیدا نکردند که بدتر از این با شیوه های محیلانه و رذیلانه در برابر آن سد نیز ایجاد می شود. تاسف آور این که شماری از این نو باوه گان آنقدر بی خبر از ارزش های دموکراسی اند و بدین باور اند که گویا یک کارمند حکومت هرگز حق ابراز نظر در مورد مسایل حاد سیاسی کشور را هم ندارد. از این سخن دست کم می توان به عمق فاجعۀ در حال افزایش در افغانستان پی برد که به لیبرالیسم و ارکان آن چون دموکراسی، آزادی بیان و ارزش های حقوق بشر را بیش از همه آسیب رسانده است و شاهد بدترین حکومتداری در کشور هستیم. افتصاح انتخابات های پارلمانی و ریاست جمهوری نمونه های آشکار شکست دموکراسی نوپای کشور است که دورنمای دموکراسی و روند آن را مایوس کننده و تاسف بار به نمایش می گذارد.یاهو

 

https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D8%AE%D8%A8%D9%87