همواره قربانی های ملت را رهبران خودخوانده تاراج کرده اند

نویسنده :  مهرالدین مشید

هر آغازی در این سرزمین پایان بی سرانجام داشته است


نمی دانم از کجا آغاز کنم و با چه حرف هایی آغاز کنم؛ زیرا هر آغازی در این کشور بی سرانجام و هر سخن در آن بدون اتمام حجت باقی مانده است و از همین رو است که هر روز در این کشور تاریخ تکرار می شود، بازیکنان اش هم ناموفق تر از گذشته از آب بیرون می شوند و هر از گاهی آنان به گونهء آدم های گویی تحریف شده، تکراری و خسته کننده رخ می نمایند. از این رو نسل های این جامعه از گذشته تا امروز با مسخ و جعل تاریخ رو به رو اند. این در حالی است که شهروندان این کشور در هر برهه یی از تاریخ برای بدست آوردن آزادی و توسعهء آگاهی و تحقق عدالت اجتماعی قربانی های بزرگی را متحمل شده اند؛ اما با تاسف که این قربانی ها در هر مقطع تاریخی به تاراج رهبران خودخوانده رفته است. مردم افغانستان تنها در چهار دههء اخیر بازنده نبوده اند و دستاورد های شان پس از رویارویی های خونین با بزرگ ترین ارتش تا دندان مسلح شوروی پیشین به تاراج رهبران ضعیف النفس، خودخواه و دیگرستیز نرفته است؛ بلکه این گونه قربانی ها برخاسته از مقاومت های مردمی در برابر تمامی مهاجمان تاریخ ا سکندر تا هوچی ها، گرکانی ها، ساسانی ها، بابری ها، انگلیس ها، شوروی و اکنون سر نخ درازی در تاریخ افغانستان دارد و نشان می دهد که چگونه مهاجمان بزرگ زیر دیوار های فولادین مقاومت خورد و خمیر شده و بالاخره سرشکسته، ناکام و شرم سار افغانستان را ترک کرده اند. شرایط امروز محصول معکوس آن همه محاسبه هایی از آب موفقانه بیرون بدر نشده می باشد که امروز اهریمن هراس افگنی را بر مردم افغانستان تحمیل کرده است. این که دلیل این ناکامی ها در چه بوده و برخاسته از طبعیت مردمان جهان سومی است که فقر فرهنگی و عدم رشد آگاهی های درست سیاسی در سقف ملی و بین المللی کشتی توفان زدهء آن را یدک می کند. باتفاوت این که در گذشته ها شهکاری ها و حماسه آفرینی های قیام آوران ملی را شاهان و شاهزده گان نامجو و کامجو به تاراج بردند و در صبح پیروزی ها به قول معروف در همان دقیقهء نود آرزو های پاک مردم کشور را در معرض معامله با مهاجمان بیرحم تاریخ قرار داده اند که به تاراج رفتن آرمان های مجاهدین افغانسنان نیز حکایت از آن بربادی های بزرگ تاریخ دارد و ثابت کرد که چگونه دستاورد های آنان به گونهء آشکار به تاراج رهبران خودخواه و انعطاف ناپذیر رفت و آرزو های انسانی شان عرصهء رقابت های زشت و نابکار آنان قرار گرفت که در نتیجه منطق ناانعطاف پذیری ها و ناسازش پذیری ها بر منطق همگرایی و مصالحه پیروز شده و در دقیقهء آخر به بهای از دست رفتن بزرگ ترین ارزش ها اهریمن نفاق و جنگ طلبی بر اهورامزدای صلح و خیر غلبه یافته است و برخلاف قانون غلبهء داد بربیداد، اهریمن سیاهء ظلمت بر اهورامزدای روشنایی و رستگاری به پیروزی رسبده است و در نتیجهء آن هرچند رهبران به انزوای مامول خودخوانده رفته و به پرتگاهء ذلت سقوط کرده اند. از این رو بوده که تاریخ در کشور من سلسله جنبان زنجیر جعل و تحریف بوده و هر از گاهی استکبار در سیمای زر و زور و تذویر بر انسانیت، عزت و غرور غالب شده است و در نتیجه قارون، فرعون و بلعم باعور تاریخ بر انسان عدالت خواه پیروز شده است و حقانیت به پرتگاهء جور به اسارت رفته است؛ اما در این فراز و فرود نسل راستین انقلاب و عصیانگر نترس و حماسه آفرین خود را در پرتگاهء دردناک وامانده گی ها و درمانده گی ها یافته و متوجه می شود که هنوز هم سرنوشت اش بیرحمانه به یغما رفته است و شکست خویش را ناخواسته در گلیم خاکستری زمان دردمندانه به سوگ گرفته است، آری چه ماتم بزرگ پس از شکست حماسه ها و چه ماتم دردناک پس از یک انتظار طولانی و نفس گیر که حتا فلسفهء وجودی انتظار در مکتب اعتراض را سخت پر از چالش و در ضمن مملو از بی پاسخی می یابد و چنان و امروز چنان زمینگیر شده است که از فرط شکست ناگزیر شده است که دوباره قامت آرایی کند و در کاجستان آزادی در پای معبودای گم شدهء خود سر سجود وهد و فریاد برآورد، آه که چه سکوت سکوتم را شکست و نگاه می کند که از اعماق سکوت چراغی در درخشش است و شورتازه یی را به ارمغان می آورد. آری پس از یک دوره سکوت مرگبار بار دیگر نسل برباد رفته دارد، قد و قامت آرایی تازه یی را می خواهد به تجربه بگیرد. آشکار است که این تصمیم از پشت هفتاد دیوار نه، سرچشمه گرفته و بر سکوی بلند غرور تمکین کرده است و از این تمکین اش حتا کوه ها می لرزد و از صلابت آن جهان به لرزه درآید؛ البته تمکینی که عظمت و شکوه اش به مراتب فراتر از آن است و حتا نه کرسی شعر خاقانی چه که هفتاد کرسی آن هم برای رسیدن به آن کوتاهی می کند.

” نه کرسی قلک نهد اندیشه زیر پا ..  تا بوسه بر کاب قزل ارسلان نهد”

حالا که نسل کنونی پس از پیمودن فراز و فرود های دشوار و به آزمون گرفتن عمقی از سرخورده گی ها بار دیگر خود را مسوءول پنداشته و تازه برای رهایی خود و جامعهء خود عزم کرده است تا بار دیگر میثاق بندد و برای رهایی ملت خود آستین ها را بر بزند و خلاف رسم مرسوم ناقوس دعوتگری را با قوت تمام به صدا درآورد تا این نسل افتادهءرا به قیام وادارد و او را از بیتفاوتی به تفاوت انگاری، از خاموشی به فریاد و از ایستایی به تکان وادارد تا “فلک را سقف سخت بشکافند و طرحی نو براندازند”؛ زیرا که رهبران سنتی کنونی چپ و راست به حاشیه رانده شده و دیگر به انزوا رفته اند. آنان چنان از جوش و خروش مردم سوء استفاده کردند و حتا به اعتقاد و ارزش های کلان روایتی هم وقعی نگذاشتند و در نتیجهء غارت ها و ناکارایی ها و معامله گری ها از قلب های مردم افتاده اند و مردم با اجماع کامل آنان را استفراغ کرده اند؛ زیرا آنان که دیروز نماد شجاعت و ایثار و الگو های تقوا و راستکاری بودند، امروز همه چیز واژگون شده و هر جا که نمادی از زشتی و پلشتی است، آنان رخ می نمایند.گویی در عقب کنگره های طلایی و ستون های قیمتی و قشنگ و در پیشانی ویلا های مرمرین چهره های سیاه و کاذبانهء آنان رخ می نمایند و از برج و باروی آنها خشم و انزجار مردم در موجی از نفرت فوران دارد؛ اما صدها دریغ و درد که این تیکه داران دروغین هنوز هم نمی دانند که چقدر مردم از آنان ناراض اند و از همین رو است که با ظاهر شدن در ستیژها باهم بی شرمانه اسلام نمایی می کنند تا باشد که سیمای اصلی آنان پنهان بماند. این د حالی است که آنان لکهء ننگی بردامان اسلام اند و دار و ندار اسلام را دزدیده اند و مانند گلی آن را پرپر کرده اند. تنها نسل آگاه و چیز فهم و مستقل کنونی است که این آقایان را شناخته و نبض آنان را دریافته اند. نسل کنونی خود را قربانیان حرص و آز آنان دانسته و آنان را مسوءول تمامی حوادث کنونی در کشور می دانند. این فرهیختگان جامعهء ما این را دریافته اند که هر آغازی در کشور ما بی سرنجام بوده است؛ پس از کجا باید آغاز کرد تا این این رهبران خودخوانده که گویی چون کابوس ها بر روان مردم سایه افگنده اند، فرسنگ ها از صحنه دورد راند و استخوان های شان را به اعماق اوقیانوس ها پرتاب کرد تا مادر وطن رنجدیده از لوث آنان برای همیش پاک و منزه شود.یاهو