فضیلت سیاسی و افغانستان

در نخست بدانیم٬ ماکیاولی در شهریار و گفتارها٬ در واقع…

بهای سنگین این خاموشی پیش از توفان را طالبان خواهند…

نویسنده: مهرالدین مشید طالبان بیش از این صبر مردم افغانستان را…

گلایه و سخن چندی با خالق یکتا

خداوندا ببخشایم که از دل با تومیخواهم سخن رانم هراسانم که…

(ملات گاندی در مورد امام حسین

باسم تعالى در نخست ورود ماه محرم و عاشوراء حسينى را…

جهان بی روح پدیداری دولت مستبد

دولت محصولی از روابط مشترك المنافع اعضاء جامعه می باشد٬ که…

ضانوردان ناسا یک سال شبیه‌سازی زندگی در مریخ را به…

چهار فضانورد داوطلب ناسا پس از یک سال تحقیق برای…

پاسخی به نیاز های جدید یا پاسخی به مخالفان

نویسنده: مهرالدین مشید آغاز بحث بر سر اینکه قرآن حادث است و…

طالبان، پناهگاه امن تروریسم اسلامی

سیامک بهاری شورای امنیت سازمان ملل: ”افغانستان به پناهگاه امن القاعده و…

  نور خرد

 ازآن آقای دنیا بر سر ما سنگ باریده عدوی جان ما…

عرفان با 3 حوزه شناخت/ ذهن، منطق، غیب

دکتر بیژن باران با سلطه علم در سده 21،…

شکست مارکسیسم و ناپاسخگویی لیبرالیسم و آینده ی ناپیدای بشر

نویسنده: مهرالدین مشید حرکت جهان به سوی ناکجا آباد فروپاشی اتحاد جماهیر…

سوفیسم،- از روشنگری باستان، تا سفسطه گری در ایران.

sophism. آرام بختیاری دو معنی و دو مرحله متضاد سوفیسم یونانی در…

آموزگار خود در عصر دیجیتال و هوش مصنوعی را دریابید!

محمد عالم افتخار اگر عزیزانی از این عنوان و پیام گرفتار…

مردم ما در دو راهۀ  استبداد طالبانی و بی اعتمادی…

نویسنده: مهرالدین مشید افغانستان سرزمینی در پرتگاۀ ناکجاآباد تاریخ مردم افغانستان مخالف…

ترجمه‌ی شعرهابی از دریا هورامی

بانو "دریا هورامی" (به کُردی: دەریا هەورامی) شاعر، دوبلور و…

تلویزیون حقوق ناشر یک اندیشه ملی و روشنگری 

نوشته از بصیر دهزاد  تلویزیون حقوق در پنجشنبه آینده،  ۱۱ جولای، …

افراطیت دینی و دین ستیزی دو روی یک سکه ی…

نویسنده: مهرالدین مشید در حاشیه ی بحث های دگر اندیشان افراط گرایی…

د مدني ټولنې په اړه په ساده ژبه څو خبرې

 زموږ په ګران هېواد افغانستان کې دا ډیر کلونه او…

از پا افتادگان دور جمهوریت

در خارج چه میگویند ؟ انهاا طوری سخن میرانند که افغانستان…

آیا طالبان آمده اند ، تا ۳۴ ملیون شهروند افغانستان…

نوشته: دکتر حمیدالله مفید. بزرگترین دشواری که در برابر جهان اسلام…

«
»

مقالات جاويد

سخن نخست

 

هركه در عشق نميرد به بقايي نرسد

مرد باقي نشــــود تا به فنايي نرسد

(خواجوي كرماني)

يكي از فنا شده گان در حريم فرهنگ پايا و غنا مند آريايي – خراساني كه عمر عزيز را در راه اين عشق نثاركرد و سر انجام بقا و جاودانه گي را از آن خود ساخت ، زنده ياد اكادمسين دكتور عبدالاحمد جاويد است.

استاد از برازنده گان و سر افرازان مسلم عرصه دانش و فرهنگ معاصر كشور و مشعلدار جاده پر فراز و نشيب تعليم ، تدريس ،پژوهش، تصنيف و تأليف بود كه نوشته هاي شيوا و پژوهش هاي دقيق و روشنگرانه اش شاهد ترديد ناپذير اين مدعا تواند بود.

روانشاد استاد جاويد به تبعيت از عشق سرشاري كه به كسب دانش داشت، تحصيلاتش را تا درجه دكتورا موفقانه به انجام آورد و در دانشكده ادبيات دانشگاه كابل به تدريس و تنوير نسل جوان پرداخت.مدت زماني هم در دار التاليف وزارت معارف و راديو افغانستان به امور علمي و فرهنگي مشغول بود . باري هم به حيث نخستين رييس انتخابي دانشگاه كابل در خدمت دانشگاهيان قرار گرفت و سر انجام با تأسيس اكادمي علوم افغانستان به مثابه عاليترين مرجع پژوهشي در كشور، عضويت اين نهاد علمي – تحقيقي را كسب كرد و افتخار دريافت بالاترين عناوين علمي و فرهنگي چون:پوهاندي، سرمحققي، اكادمسيني و كارمند شايسته فرهنگ را حاصل نمود.

به هر حال مرحوم اكادمسين جاويد در هر سمت و جايگاه و در هر مقام و مرتبه علمي و فرهنگي كه قرار داشت، عشق به زبان مادري و فرهنگ قديم و قويم آريايي- خراساني در كانون قلبش فروزان بود و با بال انديشه اش سير و سفر و در صفير خامه اش بازتاب داشت.

رايحه اين عشق و وفا از لابلاي تاليف ها ، تصنيف ها ، مقاله ها ، سخنراني ها و مصاحبه هاي گيرا و جذاب استاد با برازنده گي و روحنوازي تمام به مشام ميرسد و خوانند ه بيدار دل و فرهنگ آشنا را شيفته وار به سوي خود ميكشاند.

آنچه مسلم مينمايد، سعي و تلاش استاد بر ان بوده است تا ريشه ها و پيشينه ها ، حوزه هاوگسترده گي ها، ظرفيتها و توانايي ها ، برتري ها و برجسته گي ها ، ستم ستيزي ها و داد گستري ها و سر انجام حق پرستي ها و باطل زدايي هاي فرهنگ پربار و درخشان اين مرز و بوم و زبان شيرين و رساي فارسي دري را بيشتر از پيش روشن نمايد و زواياي تاريك و فروخفته در غبار تاريخ را زيركانه و داهيانه فراچشم خواهنده گان و خواننده گان قرار دهد.

در كنار تأليفات ، رسايل و تصنيفات مستقل ، مانند كتابهاي: اوستا ، فرهنگ جاويد،افسانه هاي قديم شهر كابل، اشعار دري خوشحال خان ختك، تاريخ ادبيات دري ، … كه شماري از آنها اقبال چاپ يافته اند بخش عمده و قابل توجهي از كاركرد هاي علمي و فرهنگي استاد بزرگوار را مقالات پژوهشي عميق و دقيقي تشكيل ميدهد ، كه محصول انديشه وقاد و خامه تواناي آن دانشمند فقيد و مويد هويت ملي و فرهنگي اين مرز و بوم در درازناي تاريخ بوده و در نشرات وزين درون مرزي و برون مرزي انتشار يافته اند.

از آنجاييكه دسترسي هر پژوهنده و خامه پرداز به تمامت اين نوشته ها و پژوهش ها كار دشوار و حتي ناميسر به ديده مي آمد ، پيوسته در حلقات فرهنگي و مجامع علمي سخن از گرد آوري و تدوين اين مقالات در مجموعه هاي مستقل ميرفت. سر انجام فرزند برومند و خلف الصدق آن جاودان مرد ، كه در فرهنگدوستي از پدر ارث برده است با تلاش و پويش بي پايان و تا جايي كه مقدور و ميسر بود ( 59) عنوان مقاله استاد را از لابلاي مجله ها و نشريه ها و يادداشــــــتهاي باز مـــانده آن مرحوم فراهم آورده ، به منظور تصحيح و تنـــــظيم در بخش هاي مشخص در اختيار اين قلم قرار داد.

خدا را سپاسگزارم ، فرصتي به دست آمد تا از دين بزرگي كه از استاد بزرگوار به عهده دارم ، كمترين خدمتي را ايفا نمايم و شادي رو حش را خواستار گردم .

بنا بر اين به پايمردي و همت همكاران نهايت عزيز و پژوهشگران فرهيخته ، هريك: معاون سرمحقق محمد سرور پاكفر، محقق محمد فاضل شريفي و محقق محمد متين مونس،  اعضاي   انستتيوت زبان و ادب دري اكادمي علوم افغانستان در كوتاهترين فرصت ممكن مقاله هاي سپرده شده آماده چاپ گرديد.

گفتني است كه در انجام اين كار توجه بر آن بوده است كه :

1-املاي دلخواه و انشاي رسا و دلنشين استاد با اصالتش حفظ گردد ، جز در موارد بسيار محدود ، از جمله نوشتن واژه هاي مختوم به (هـ) غير ملفوظ در حالات نسبتي، تنكيرو فعلي.

2- چون اكثر مقاله ها به گونه فوتوكاپي تهيه شده بود و دسترسي به منابع اصلي ميسر نبود، در مواردي كه مشكل خوانش به ميان آمده است ، تا جايي كه صحت و سلامتي عبارت و بيان و مفهوم و معني را آسيب نرساند ، تصرف صورت گرفته و در موارديكه تصرف را گنجايش نبوده است با گذاشتن علامت انصراف(…) و يا نقل واژه به گونه اصلي و گذاشتن علامت استفهام(؟) در برابر ان اكتفا شده است.

3-نخستين مرجع نشر مقاله ها در پاورقي وابسته به عنوان هر مقاله نشان داده شده است ، متاسفانه با همه كوشش و تلاش محل نشر شماري از مقاله ها مشخص شده نتوانست كه از اين بابت پوزش ميخواهيم .

4- هرچند شيوه ماخذ دهي در پژوهش هاي استاد دو گونه بود ، به اين معني كه گاهي در پاي هرصفحه و زماني هم در فرجام مقاله ها به در ج آمده بود ، اما به منظور ايجاد سهولت در كار تايپ و چاپ همه را يكسان ساخته در پايان هر مقاله جاداديم.

5- در كار جا به جايي مقاله ها كه ممكن بود با توجه به تاريخ نشر آنها يا با در نظر داشت ترتيب الفبايي مقاله ها و يا تقسيم موضوعي انها انگام گردد، مرجح دانستيم حتي المقدور تقسيم بندي موضوعي را رعايت نماييم ، بنا بر اين مقالات آماده شده را در چهار جلد زير عناوين :

1- پژوهشهاي تاريخي.

2-زيستنامه ها.

3- پژوهشهاي ادبي.

4-پژوهشهاي زباني.

ترتيب و تنظيم كرديم تا سهولتهاي لازم براي استفاده گننده گان فراهم آيد و نيز رعايت اصل تناسب و زيبا پسندي از لحاظ چاپ ،قطع و صحافت از ديده به دور نباشد.

در فرجام با ارجگزاري به اقدام نيك و تلاش فرهنگي دكتور اخشيد جاويد كه امكانات مادي و معنوي را در اين راه فراهم آورده اند ، آرزو منديم مجلدات چهارگانه مقالات جاويد منظور نظر و طرف قبول فرهنگيان و پژوهشگران قرار گرفته و در راستاي كارهاي علمي-پژوهشي ،آنان را ياري رساند .

در ضمن از فرهنگيان و ادب دوستان فرهيخته خواهشمنديم تا با گرد آوري ساير مقاله ها و نبشته هاي استادكه جايشان در اين مجموعه خالي است ،در غنامندي هرچه بيشتر گنجينه فرهنگي اين سرزمين ياري رسانند.

به آرزوي خشنودي روح بزرگ استاد و باروري و بالنده گي راهي كه استاد جاويد ، اين دانشمند ماندگار در آسمان آبي فرهنگ و ادب ميهن گشوده است .

باعرض ارادت

      سرمحقق حسين فرمند

آریانا (*)

 

کشور کهن سال ما  در درازای تاریخ  پر عظمت  وبا شکوه  خود  فراز ها و نشیبهای  فراوان  دیده  ودر برابر  این حوادث  و رویداد ها  چون «کوه بابا »  و «سپین غر »  سربلند ، ثابت  و استوار مانده است . نام  این خطه  باستانی  وداستانی مادرطی سده ها از لحاظ  جغرافیایی و فرهنگی  تغییر یافته و در دوره های  مختلف  به نام  های گونه گون  یاد وخوانده  شده است. حدود وسعت  ان  مشخص نبوده  گاهی  بخشهای  کوچک  را دربر  میگرفت  وگاهی  شامل  ساحه های  وسیعتری  میگردید.  زمانی قسمتهای  غربی  آن  از شهرب های (ستراپهای Strapies ) هخامنشی ومتصرفات ساسانی بوده وشرق آن جزء قلمروسلسله موریای هندوهم گاهی خودش مرکز فرمانروایی شرق  وغرب بوده است، مانند امپراتوری کوشانیان، شهنشاهی غزنویان، امارت تیموریان  وسلطنت درانیان .  آریاییها بنا به روایت  زند _ اوستا  محل سکنا  ومامن  اصلی  خود را ایریـــــه  و جنگهـــــه (Airya_Vaejangh) ایریانیم  ویجه

 

         (*) برگرفته از:  آریانا برون مرزی ، سال اول ، شمارۀاول ، بهار  1378،(جون_ اگست   1999م ) ص 5.

(Airanam_Vaejah) یـــــــا ایرینه ویژه (Erienveejio ) یعنی سرزمین آریاییان میخواندند. در متن پهلوی  وندیداد آمده : من ، اور مزد ، نخستین محل  وسر زمینی را  بهترین  افریده ام  اره ویج (Iravej) ایران _وج (Airan _vej  ) بود … (1) کلمه «ایرج » Eraj) ) صورت مختلف ویاد آور همان واژه  و یشه اوستایی  است  که به پهلوی  وفارسی دری «ایران ویج » (Eran _Vej )تلفظ میشده است . این لفظ  درسنسگریت  آریا ورته (Arya_Vartta )یا آریا ورشا (Arya_Varsha )ضبط شده است . یعنی جایگاه  وچراگاه اریا ها  که محتملا دامنه های  شمالی  هندوکش  و حوزه رود آمو  (آکسوس )  یا جیحون  بوده است . (2) مارکوارت  در کتاب  معروف خود «ایرانشهر » مینویسد : ائیریانم وئجو  (ایران ویج) (Airanem  Vaejio   ) یعنی  ایران ویج  یا سرزمین  اصل ایرانیان  همین خوارزم است . در صورتیکه  تا سر چشمه های زرافشان  آمو دریا  وسیردریا  در طول تاریخ  ایرانی  نشین  بود . (3) از سوی دیگر  آرتور کریستن  سن آریا را از نام  آئورس (Aures )که از قرن دوم  پیش از میلاد  در خوارزم  میزیسته اند  مشتق میداند. (4) فرای در تاریخ  ایران  باستان  اورده است : بسیاری از دانشمندان سرزمین باستان  ایرانیان  (آریانیم  ویجه  Airyanem  Vaejah  )را خوارزم تشخیص داده  مطابق  با نام  محل  هاییکه  در وندیداد  (1،2) ذکر یافته  است . (5)

              دانشمند گرانقدر دکتر  صفا  دریکی  از مقالات  خود نگاشته  است : تاریخ داستان  ایران با زندگانی آریاییان  یعنی قوم  هندو ایرانی  در کشورهای  سیر دریا  (سیحون)  و آمودریا  (جیحون)  آغاز شده است  که در فرگرد  دوم  وندیداد  (ویدیداد) آن را ائیرن واجه  (Airyana_Vaejia  )نامیده اند . (6)

            «ایر » درلغت به معنای  ازاده  ونجیب است  وجمع  ویا نسبت آن  «ایران » (Iran )یعنی مردم ازاده ، آزادگان  است .

فردوسی در مورد  پسر سوم  فریدون  چنین گوید :

 مر اورا که بد  هوش  وفرهنگ  و رای

                                          مر اورا  چـــه خوانند؟ ایران خدای (7)

درین ابیات  که منسوب به فردوسی  است  ایران  به معنی  آزادگان  ودهقانان  به کار رفته است :

   از ایران و از ترک و از تــــازیان          نژادی پدید  آید  اندر میان

   نه دهقان نه ترک و نه تازی بود          سخنها  به  کردار  بازی  بود

درین رباعی  منسوب به ابو سعید  ابوالخیر  کلمه «ایران »  را به معنای « ایر »  یعنی ساکنان  ایران زمین میدانند :

سبزی بهشت  و نوبهار ازتو برند     آنی که به خلد یادگار تو از تو برند

در  چین و ختن نقش ونگار ازتو برند      «ایران» همه  فال روزگاراز تو برند

درین شعر واژۀ «ایر» چه به صورت مفرد و چه به صورت جمع  معنی «آزاده » را میرساند :

        سیاوش نیم   و زپریزادگان            از« ایرانم» از شهر ازادگان

رودکی درین بیت شهریار  سیستان  را « مه آزادگان »  به معنای سالار ایرانیان  خوانده  است  و اشاره به جام  شرابی  (دوستکانی)  میکند  که بر یاد  او وشادی  (سلامتی)  او می نوشیده  اند:

شادی  بو جعفر  احمد بن محمد          آن مـــه آزادگان  و مفخر ایران

       دقیقی  وسنایی خود  را از تبار آزادگان  میخوانند  ودر مقام تفاخر  میگویند :

من جاه دوست دارم کا زاد زاده ام

                                             آزاد زادگان  به جان نفروشند جاه را

گر بد کنند با ما ،  ما  نیکویی کنیم

                                            زیرا که  پاک نسبت و آزاد زاده ایم

         واژگان ابنا الاحرار ، بنی احرار  ، احرار(مفرد آن حرومؤنث  آن حره) ترجمه عربی  آزادگان است که در آغاز  خطایی بود  از جانب مردم یمن به لشکر  رهایی بخش  ایرانیان  که سرزمین شانرا  از مهاجمه  حبشه  نجات داده بـــــود .  در ادبیات دوره سامانی و بعد از آن هرجا که ذکر حر ، آزاده ،  دهگان (دهقان )شده مراد کسانی  بوده  که دری  زبان  و از تبار  تاجیک  بوده  اند .  در ترکیب  واژۀ دلیر  لفظ  «ایر »  معنای  آزاده  را میرساند . یعنی کسی که دل آزاده دارد و  اتساعا  یعنی شجاع . بعضی از صاحب نظران  جزء اول نام «ایرلیند » را از همین مقوله میدانند . وهم ریشه  آن را درسامی  «ایروان » « اران » و «آریوب» (شهری درجنوب  افغانستان) شهر ران (شهر ایران = ایرانشهر ) در بدخشان  جستجو  میکنند . (8)

            تلفظ  کلمه  « ایران»  به معنای  کشور (Iran ) است و به قول پور داود  تا 550  سال پیش  این کلمه ایران( Eran ) تلفظ ونگارش میشده است . (یسنا 1/38) چنانکه روستاییان  خراسان  تا هنوز  به همین صورت  تلفظ میکنند . بارتولد  در کتاب  جغرافیای تاریخی  ایران مینویسد : کلمه ایران  که در اول اران (به کسر حمزه ) بود ،  بعد ها  پیدا شده  و مضاف الیه  صیغه  جمع  اریا Airya    (Airyanam   ) است که به معنی  مملکت  آریا ها  میباشد . (9) لغت  «ایران»  به معنای  کشور  مترادف  ایرانشهر  وایرانزمین  است . ایران شتر  ،  ایرانشهر (Eran Shetar  )اصطلاحی است  که ساسانیان  برسر زمین های زیر فرمان  خود اطلاق  میکرده اند. (10)

             لفظ ایرانشهر بدل نیشاپور  به کار رفته  است . (11) (12)  همچنین  لفظ ایرانشار  درین شعر  ابونواس :

           والمهر جان المدار             لــــــــوقته الکرار

          والنو  کروز  الکبار             وجشن  کــــاهنبار

         وآبسال الــــــوهار             وخــــــره ایرانشار

         همچنین  به صورت نسبت بعداز نام  ابی العباس  ایرانشهری (13)  درین بیت  واژه ایران  در ردیف  سایر  کشور ها  به کار رفته  است :

خداوند  ایران  و توران  وهند(*)            به فرش جهان چو رومی پرند

        نخستین بار در نیمه قرن سوم  پیش از میلاد  مسیح  یعنی 2300 سال پیش  جغرافیا نویس وتاریخ نگار یونان و کتابدار  اسکندر  به نام  اراتستین (Eratasthene  ) (276 ق م – 196 ق م ) یا اراتش اونس (Eratosuens  )لفظ ایرینه را منطبق به آب  و خاک ما (به استثنای باختر و زمینهای  شمالی ) به کار برده . سترابون (Strabon  40 ق م -40 میلادی) حدود مرزهای ایرینه را  از قول او معلوم کرده  وحدود  آن را  به شمول  باختر  وسغد  چنین ذکر  میکند : سرحد شرقی «اریانا» رود اندس (سند ) و حد جنوبی آن اوقیانوس هند  از دهانه اندوس تا خلیج فارس است . قسمت غربی آن  را خط فرضی از بندر  بحر خزر (دروازه کسپین )تا کرمانیا  معین میکند . جای دیگر ، آن را  خطی گفته است که پارتیا را  از «مدیا» و «کرمان»  را از « فارس»  و « پارتا کنه Partaeakene (اصفهان )  جدا میسازد .یعنی  تمام کرمان و یزد  را در بر میگیرد ،  به جز  فارس . مرز شمال همان کوههای پاراپامیزوس

 

       (*) هند = Hund =ویهند : یکی از مراکز گندهارا  بود برکنار غربی دریای سند  مقابل  اتک  کنونی واکنون برکنار  راست  اباسین  (اندوس)  یعنی  ساحل شمالی آن  به فاصله  پنج میل  از اتک  قرار دارد . آدمان بومی «هند » گویند  ساکنان  قدیم  آن افغانان  بودند. ابوالفرج رونی.

 

است  که ادامه  آن حد شمالی  هند  را میسازد . (14) بازسترابون در مجلد  چهارم  جغرافیای خود  مینویسد : در زمره ممالک دیگر  میخواهم بگویم  که از جمله  کشور های  ماورای  توروس [یا به عبارت دیگر ممالک  آسیای  جنوبی ] آریانا را ذکر مینمایم  با انچه  خواه به کنار  بحیره یی واقع است  که فارسی ها  در سواحل  آن  مسکونند  ویا به کنار  خلیج  عربستان ویا به کنار نیل و بحیره  مصر  ویا بحیره ایسیک  (15) . سترابون جای دیگر نویسد : به جانب غرب  هندوستان کوهستانها را (توروس را) به طرف راست گذاشته  در منطقه  وسیعی داخل  میشویم که بنا برخاره بودن  زمین آن کم نفوس  است. این منطقه که آن را آریان میخوانندبه اقوام مختلفه کاملا باربار  مسکون  میباشد  و اقوام مذکور از کوه های تاژ دروزیا  و کارمانیا [گودرزیا ، بلوچستان وکرمان] پراگنده گردیده اند .(16) سترابون باز مینویسد : … قرار تقسیم اراتوستین در حصه  جنوبی توروس قسمت  اول هـندوستان  وقسمت دوم  عبارت  از آریانا ست .

      دو مملکتی که سرحدات آنهارا به سهولت  میتوان تعیین کرد.(17)  سپس اورده است : پس از هندوستان  آریانا می آید . ساکنان اریانا  را به نام  اریانی  ها (Arianiens )خوانند .(18)

           بارتولد سرحد این آریانا  ویا ایران  را به قرار  ذیل  داده است : در شرق هند . در شمال هندو کش  وسلسله های جبالی  که در غرب  ان واقع  است  ودر جنوب  اوقیانوس  هند  سرحد غربی از دروازۀ خزر یعنی از معبر کوهستانی واقع در شمال  تهران  شروع شده و در خطی که  که پارت  را از مدی  وکارامانیا  (کرمان)  را از پرسید  (فارس) جدا میکرد  ، امتداد داشته  است . (19)  در صفحه چهار  وجه تسمیه  شهرهای  ایران را میخوانیم : کلمه اریانا از نام جغرافیایی وسیاسی آریانام خشاترام (Aranamxsatrm  )اشتقاق یافته. واراتش اونس (Eratosuens )جغرافیا دان و کتابدار  اسکندر  آن را  در کتاب  خود به نام  اریانا  به کاربرده  و ان  را درنیمه  دوم قرن  سوم قبل از میلاد  به شکل  یونانی آن یعنی (Ariane )می یابیم . (20) بطلیموس (Ptolemy )جغرافیا دان  معروف  اسامی هفت  ولایت  معروف  آریانا  را یک  به یک بر شمرده و چنین  ضبط  کرده است :

           1) مارگیانا( Margiane ) : حوزه مرغاب  یا مروالرود .

           2) باکتریا( Bactria ) : بلخ وبدخشان (بلخ : به نامهای بخدی ، بلهیکا  وباختر  یاد شده  وبه القابی چون بلخ بامی  ، بلخ بهیه ، بلخ الخسنا ، بلخ بامین ، بلخ گزین  ، شهری با درفشهای  افراشته  ، ام البلاد  ، خیرالتراب  ، قبة الاسلام  ، نیز  خوانده شده است. )

         سترابون بلخ باختر را  فخر اریانا  خوانده  است (The pride of Arians )(21)موسیوفوشه( A.Foucher)کلمه اریان(  Arian) را مترادف اریانا به کار برده  بکتریان  [بلخ]  را مروارید  آریان  خوانده است(  Pearide Arian ) . (22)

         3) آریا)  Aria  (: هرات یا هری ، هریوا .

         4) پارا پامیزوس) ( Paropmisos : کابل ، نورستان  تاسواحل  سند  وغرشستان (غرجستان – هزاره جات ) معزی  درین بیت  از« شار » که لقب شاهان  غرشستان  بود  چنین  یاد میکند :

شار غرجستان  اگر باید  نسیم  همتش

                                   خاک آن بقعت کند  چو زر مشت افشار شار

         لفظ شار وشیر را  مکرر در اشعار  شعرای  عهد  غزنوی  مانند  فرخی  میبینیم .

       5) زرنجیانا(  Drangane ) : سیستان ، قندهار ، زرنگ  یا زرنج .

       6) اراکوزیا( Arachosia  ) : غزنی ، کوه سلیمان  تا اندوس . نام «الکوزی» یادگار  همین تسمیه  است .

       7) گودرزیا( Gedrosia ) : کج ، مکران ، بلوچستان  ونواحی  دور وپیش آن. نامهای«گود»و «زره»درسیستان افغانی تراشی  ویادگاری  از همین  نام اصلی  است . فردوسی  شهرهای  ایران  را در ضمن نامه پیران  به گودرز  کشواد چنین آورده است :

از ایران به کوه اندر  آید  نخست       در غرچگان  از بر و بـــوم بست

دگر تالقان  شهر  تــــــــا فاریاب       همیدون در بلخ تـــــــا اندرآب

دگر  پنجهیر  و در بــــــــــامیان       سر مرز ایران  و جــــــــای کیان

دگر گوز گانان فرخنده  جـــای       نهادست نامش  جهان  کد خدای

دگر مولیان  تـــــــادر  بدخشان         همین است ازین پادشاهی   نشان

فروتر دگر دشت  آمـــوی  وزم        که باشهر  ختلان  بر  آیــــد  برم

چه شگنان  وزتر مــذو ویسه گرد      بخارا و شهریکه  هستش  به گرد

همیدون  برو  تـــــــــادر سغد  نیز      نجوید  کس آن  پادشاهی  به نیز

وزانسو  کـــه شد  رستم  گرد سوز      سپارم   بـــــــدو  کشور نیمروز             

زکوه  زهامـــــــون  بخوانم  سپاه         سوی باختر  بـــــــر گشایم  راه             

بپردازم  این  تـــــــا در  هندوان          نداریم  تاریک  ازین  پس روان             

زکشمیر و زکابـــــــل  و قندهار        شمارا بودآنهمه  زین  شمار(23)

      در قرن نوزدهم شرق  شناس  معروف  انگلیس  ایچ ایچ  ویلسن (H.H.Wilson   )در کتاب«آریانای  باستان » (24)  حدومرز ، ساحه وعرصه  آریانا  را مطابق  به قلمرو  امروز  افغانستان  به شمول  پاره یی از نواحی  غربی  آن  تشخیص  داده  و معرفی کرده است . گوتشمید  خاور شناس آلمانی  مینویسد : آریا نا در ادوار قدیم منحصر  به ایران  شرقی (افغانستان  …)  اطلاق میشده  است . (25)  پس به اتکا به اسناد  گوناگون  تاریخی میتوان  گفت که قدیمی  ترین  نام کشورما تا قرن 4 میلادی«آریانا»  بوده است  که در دوره  ساسانی  مبدل بــــــه  ایرانشهر  و بعد ایران میگردد و مرز های آن  گسترش می یابد  . (26)

         کلمه اریانا  به صورت  آریان  در متون  قرن چهارم  عربی  مانند  سنی الملوک الاض  والانبیا  حمزه بن حسن  اصفهانی  و کتاب  التنبیه  والاشراف  مسعودی مروزی  به کار رفته است. نگارش این کلمه  در زبان پارتی(  Arian  ) ودر زبان اشکانی (   Aryan  ) بوده است  که بعد در پهلوی ساسانی  به صورت  ایران ویج  در امده است . در ادبیات کهن ما لفظ آریانا و اریان دیده نشده  وقدیمی  ترین  جاییکه  در شعر  فارسی  لفظ  اریانا را  می بینیم  این دو قطعه  است :  

ای کشور  من  ای آریانای  کبیر       ای عــلو  مقامت  آشکار  از پامیر

کبک  تو  که باج  ستاند  از   باز      آهوی  تو  ناز  می فروشد   بر شیر

                                                                                 (یحی ارین پور والوالیجی)

این خطه که روزی  آریانا  بوده است

                                           گهواره مردمـــــان  دانا بـــــوده است

اندر دل  ظلمت  قــــــــرون  وسطی

                                          چون چشم وچراغ  اهل دنیا بوده است

                                                                             (یحی ارین پور والوالیجی)

      لفظ آریان  را برخی  به صورت  جمع  آریا دانسته  اند  که با ایزاد  الف  نسبتی که افاده جاو مکان کند  آریانا  شده است . مانند باکتریانا ، درانجیانا  و نیز لفظ  آریان  در شعر جمشید  شعله  شاعر تخارستانی  که درهمین  سده میزیست دیده  شده  که گفته است :

زاد گه پاک ما میهن آزادگــــان        کنام مردان مرد ، کمینگه پردلان

مهد نژاد  بزرگ  سلالـه  آریـــا         سلاله  دیهیم  جم  ، وارث  تخت کیان

همیش نقش سنان  مه   علم کـــاویان         زیسته مردانه   وار ، به دهر در هر زمان

خواه به شمشیرکین خواه به تاج ونگین        از گه پیشین زمان  تا بــــــه دم واپسین

        همچنین درشعر صلاح الدین سلجوقی  دیده میشود که چهل سال پیش  به منظور  «ترانه ملی »  سروده شده بود :

       کشور  گزین ،  خطه برین             ملک راستین ، خاک آریان

                                  مهد دانش وهنر ، فخر آسیا …

        این قطعه پر معنی  و پر مغز که متأسفانه اکنون در دسترسم  نیست به صورت  تصنیف زیبا  به اهنگ «کار من» و به آواز  خواننده  محبوب  گل احمد شیفته  در زمانیکه  متصدی  نشرات  رادیو کابل بودم ، ضبط  و منتشر  شده  است . پاکستان  به تقلید  ازین ترانه ، ترانه ملی  خود را درست کرده :

        کشور  حسین… پاک سرزمین …

        واژهآریانا و ایرینیه  به صورت «ایران» و « ایران» معمول  ومتداول شد. خاصه  بعد  از طلیعه شعر  دری  ونظم شاهنامه  که به بحر متقارب سروده شده است و لفظ «آریانا»  و آریان  به زعم  بعضی  از دانشمندان  از بحور  عروضی  به اصطلاح «تنکی قافیه »  درین قالب نمیگنجیده  از آن لحاظ به کار نرفته است اما حق آنست  که در آن عهدکلمه آریانا  ، آرینه ، آرین  (ساکنان ایرینه)  و آریان  تحول  دیده  ، تغیر شکل داده  و به صورت  ایران  (Eran ) متداول گشته است.  کلمه ایران بیش از  هفتصد  بار  در شاهنامه  آمده  است و اگر  نسبت  و منسوبها  را نیز  به آن بیفزاییم  شماره آن از هزار میگذرد . کلمه  ایران  را در شعر  فارسی  نخستین  بار در قصیده «مادر می»  رودکی  می بینیم :

زان می  خوشبوی ساغـری  بستاند      یادکند  روی   شهریار   سجستان

خود به خود نوش واولیاش همیدو     گویدهریک چو می بگیردشادان

شادی بو جعفر  احمد  بـن محمد       آن مه آزادگان  و مفخر  ایران …

        درعهد سامانی شهر های ماوراءالنهرمانند بخارا  و سمرقند و… نیز ایران به معنای  اعم کلمه خوانده میشد . به عبارت  دیگر  قلمرو  ایران  سرزمین ماوراءالنهر  را نیز در بر میگرفت .

        ابوشکور بلخی شاعر قرن چهارم  شاه سامانی را که در بخارا  وشهر های  مجاور آن حکمروایی  داشت «شاه ایران »  خوانده گوید :

       خداوند ما  نوح فرخ  نژاد                که بر شهر  ایران بگسترد  داد

                                          (شهر ایران یعنی کشور ایران و ایرانزمین )

دیگری گوید :

خوشا شهر ایران و ایـــــران زمین     که یک شهرآن به زما چین وچین

(ماچین  یا مهاچین = چین بزرگ است در مقابل  چین که سرزمینهای شرقی باشد  مشتمل  برکاشغر ، ختن  و تورفان ….)

فرخی گوید :

چه روز  افزون  وعالی  دولتست این دولت سلطان

                                  که روز افزون بدو گشته ست ملک وملت ایران

         سلاله غزنوی ، غوری  ، آل کرت ، تیموری ، هوتکی ودرانی … همه جا خود را  پادشاهان ایران  خوانده اند  که از لحاظ  اطلاق  جغرافیایی  باحدود اربعه  ایران سیاسی امروزی  کم وبیش  تفاوت دارد  وبیشتر  منطبق است با محدودۀ آریانای  باستانی . خلاصه  این  اصطلاح  نظر به زمان  و حتی سلیقه  گویندگان  به معنای  وسیع  و گسترده  به کار  رفته  و گاهی  به صورت  محدود تر و خاص تر .

          از دیدگاه فردوسی بسا ولایت  ایران کنونی  داخل  ساحه  ایران  آن روز  نبوده  است ، از آنجمله  است مازندران :

   بگویش که آمد  به مازندران                 به غارت  زایران  سپاه گران

مازندران مذکور  در شاهنامه  مازندران  امروزی نیست . ظاهرا  شهری بوده  در بدخشان  که ناصر  خسرو  بدان اشارتی  دارد:

         گرچه مرا اصل خراسانی  ست          از پس پیری  ومهی  وسری  

         دوستی  عترت    و خانه رسول         کــرد مرا یمکی  ومازندری

اهواز :

         چوصد مرد بگزید  اندر میان           از ایران  و اهواز  و ازرومیان

کرمان :

   چو دارا از ایران  به کرمان رسید         دو بهر از بزرگان  لشکر ندید

زابل :

    چو از شهر  زابل  به ایران  شوی          به نزدیک  شاه  دلیران  شوی

     فردوسی  کابل را  مرز شرقی  ایران  و بیرون  از سرزمین  ایران خوانده است :

        زکابل به ایران زایران به تور           برای تـــو پیمودم این راه دور

یا :

     چه باید  مر جنگ  زابلستان               همان جنگ ایران و کابلستان

            ناگفته نگذریم که مراد از زابل و زابلستان غزنی  و حوالی آن است  ولفظ زابل  که در ایران  امروز معمول ومعلوم است  کاملا تازه است .  اینک  جریان تغییر  این نام را  ملاحظه میکنیم :

        در آذر ماه 1309  هجری شمسی از دفتر مخصوص  به وزارت  کشور ابلاغ  شدکه نصرت  آباد  (مرکز سیستان )  برزابل  ودزد آب  به زاهدان  تبدیل شود . ریاست وزرا نیز  این تبدیل  وتغییر را  به دوایر  ذیربط اطلاع داد ولی درین میان در مورد  شناسایی نصرت آباد  اشکالی پیش  آمده  بود. وزارت مالیه  ضمن  ارسال نامه یی  از ریاست وزرا پرسید  که آیا نصرت  آباد «…سیستان زابل شده  یا شهر نصیر اباد  که حکومت  نشین ومرکز است . »  این نامه  برای اظهار  نظر به وزارت  داخله ارسال شد .  متصدی نقشه  کشی  وزارت داخله  در ذیل  آن نامه  توضیح داد که در نقشه  انگلیس  نصرت اباد  است . در نقشه عبدالرزاق خان  نصر اباد است  و در جزء  جمع هم  به اسم  نصر اباد  بوده  وحالا  هم  نصیر اباد  برآن  اضافه شده . بالاخره روشن شد  که نصر اباد  است  که به زابل  تبدیل شده .  (27)

           دکتر سید شهرام ایرانبومی  واژه  ایران را مشتق  از آریانا دانسته  در بارۀ  تغییر آن چنین مینویسد: بنا بر اسناد موجود ، در ماه دسامبر  سال 1934 میلادی  برابر با دی ماه 1313 ش.  وزارت خارجه  ایران  به موجب  بخشنامه یی (متحدالمال ) که برای  کلیه نمایندگیهای  سیاسی خود در کشور های  خارجه  ارسال داشت  دستور داد  که از اول  فروردین سال 1314 شمسی  برابر  با 22 مارس  1935  میلادی  به جای کلمه  «پرس » و «پرشیا»  کلمه ایران  به کار برده شود . (28) منبع باز مینویسد : به لحاظ تاریخی قدمت شکل گیری واژۀ پرشیا( Persia )به بیش از دوهزار و پانصد  سال  پیش بر میگردد . درحالی که کاربرد  لفظ  ایران  (Iran )در زبانهای خارجی  پیشینه نزدیک  به پنجاه سال دارد  . ازین رو واژه ایران (Iran )در عمل قادر نیست  بار تاریخی محتوای  که پشتوانه  فرهنگی  تمدن ایران  را درزبانهای خارجی  در بر میگیرد  اداکند . خلاصه لفظ  ایران  وایرانی  به معنای  اعم  کلمه  مترادف  است  با لفظ  آریا و آریایی که اطلاق   میشده  است  بر نژاد ، زبان ، فرهنگ وتمدن  آریا ییها . اما اکنون که واژه  ایران  وایرانی  به صورت  اخص  به کشورو مردم  ایران  امروز  اختصاص  یافته و  مفهوم  جغرافیای تاریخی  وسیاسی  را گرفته  است  اشتباهات ،  ابهامات  وسؤ تفاهماتی را بار آورده است که درخور بحث  وتوجه است  ، مخصوصا  برای همسایگان . نویسنده توانای  کتاب  درآمدی  برتاریخ  افغانستان  (29) این موضوع  را با دقت و ظرافت  خاصی  مورد تحلیل  و بررسی  قرار داده  است . اما فارس، پارس  هم به معنای  عام آن عبارتست  از نام  مملکت  کنونی  ایران  در سابق  و به طور  خاص  نام یکی  از مهمترین  ایالت  آن کشور .

        بعضی از دولتمردان  آن کشور مانند دکتر احسان یارشاطر  معتقد  بودندکه کلمۀ «پرشیا» با یک تداعی  بسیار  مطلوبی  همراه است . (30)  وهمچنین محمد علی فروغی بدین باور  بود  که  این تغییر  بدان میماند  که معرفه یی را نکره  کرده باشیم. (31) دکتر افشار یزدی در جلد اول «افغان نامه » (32) مینویسد : در زمان  هخامنشیان دولت  آن زمان  ایران را «پارس»  میگفتند .  چه در تورات  وچه در کتب  یونانی  و رومی «شهنشاهی پارس »  نوشته اند .  «ایران ویجه» بیشتر  به همین  خراسان  ومشرق فلات  (33)  گفته میشده است. در زمان ساسانیان  است که  تمام  امپراتوری  فلات  که مشتمل  برشرق  وغرب  وشمال  وجنوب  آن بود  «ایران» و «ایرانشهر » [ایرانشتر] نامیده شده است . باز  در صفحه  هفتاد مینویسد :  به طور کلی  در بعض  اوقات  که فلات  ایران  از لحاظ  سیاسی  به دو قسمت  شرقی و غربی  تقسیم میشد  نام  «ایران»  نصیب  قسمت شرقی  میگردید  ونام پارس  مخصوص ایران جنوبی  میبود . سعدی و حافظ پادشاه فارس را  پادشاه  ایران  نخوانده  اند حال آنکه  شعرای  غزنوی  ، محمود ومسعود را  پاد شاه  ایران مخاطب  ساخته اند .

        رنه گروسه(Rene Grousset )شرق شناس فرانسوی مینویسد : در فلات ایران دو دولت  متمایز تشکیل شده  که هردو فرهنگ مشترک  دارند  ولی  هرکدام دارای ادبیات  مشخص وعلیحده  وسنن مخصوص  به خود  وماموریت  تاریخی  متمایز  اند .  این دو کشور  عبارت انداز  ایران فعلی  که در زبانهای خارجی«پرس » می نامند  و در  مغرب  فلات  واقع است  وافغانستان  که درمشرق  آن فرارگرفته . (34)  برای اثبات  این نکته،  اسناد  و نمونه های  منظوم  ومنثور  فراوان  است  که فرصت  بیان  آن نیست .  اینک  به ذکرچند نمونه  از هر  عهد  اکتفا  میکنیم :

فرخی  در وصف  محمود میگوید :

         خداوند  ما شاه  کشورستان           که نامی  بدو گشت  زابلستان

                                 سر شهریاران  ایــران  زمین

جای دیگر  گوید :

شیر نر در کشور  ایــــــران  زمین           از  نهیبش  کرد  نتواند زیان

هیچ شه رادرجهان آن زهره نیست          کو سخن راند ز ایران  برزبان

مرغزار  ما بـــــه شیر  اراسته است            بد توان  کوشید با شیر ژیان

مسعود سعد سلمان  گوید :

به هرشهری  که بگذشتی به آن  شهراین خبرده

                                          که آمد  بر اثر  اینک  رکاب  خسرو ایران

سنایی گوید :

آنکه تاچون دست موسی  طبع را  پر نور کند  

                                           ملک ایران را چو هنگام تجلی  طور کرد    

صاحب چهار مقاله عروضی  در وصف  سلطان  غور میگوید :

          « چگونه  پدری چون خداوند  ملک ، فخر دوله  والدین  خسرو  ایران ملک الجبال اطال الله بقاء وادم الی المعالی ارتقاءکه اعظم  پادشاه آن وقت  است  و افضل  شهریاران  عصر » .

        مؤلف  تاریخ وصاف  در حق  شمس الدین  کرت  از سلاله های غوری  آورده است : که مصداق  این  دعوی آن است  که سالها ست  که تا گوش  جان  وجان گوش  به آواز جود مخدوم ملک  اسلام شهریارایران، خسرو برو بحرشمس الحق  والدین که روزگار  امر ونهی  او را باد و جریان افلاک  مطابق  مرام  مشنف ومروح گشته ….

        درسال 818 چون بنای قلعه دارالسلطنه هرات(حصاراختیارالدین )  را گذا شتند بر کتیبه  کاشی آن  قصیده یی نوشتنددر مدح  شاهرخ  که این  سه بیت  از آن است :

ایا پادشاهی  کــــــه  بر روی دفتر     کلامی نیامد  زمـــدح تو خوشتر  

شهنشه  الغ  بیگ  و سلطان  براهیم     که هستند  شایسته   تخت  و افسر

یکی را نشانده  است برتخت توران     دگرکرده از بهرش ایـران مسخر

ظهیرای هروی در وصف  هرات گوید :

به توصیف  گل  و گلزار ایـران           سواد  اعظـــم و چشم  خراسان  

هرات آیینه  رخسار عالـــــــــم         گلی بر گوشه   دستار  عالــــــم

سجع مهر  محمود هوتکی  بدین قرار بوده است :

سکه زد از مشرق ایران  چو قرص آفتاب

                                           شاه محمود   جهانگیر  سیادت  انتساب

دین حق را سکه بر زر کرد  از حکم الله  

                                           عاقبت محمودباشد پادشاه دین پناه (35)

باز سجع مهر  دیگر  او :

 دولت سلطان  حسین  نابـــود شد           شاه ایران  عاقبت  محمود شد

          رفیقی سیرجانی درضمن قصیده یی که در وصف محمود  افغان  سروده  او را  حامی  زبان فارسی  دری خوانده  شاهان صفوی را  به ترک منشی  منسوب دانسته است .  مطلع قصیده  اینست :

امروز روزعزت ودیهیم وافسر است      عهد  بلند  پایه  و دورمظفراست

انجا گوید :

دیروز بود  لهجه دربار  اجنبی          امروز قند فارسی  آنجا مکرر است

       چنانکه در تاریخ خوانده ایم  اشرف هوتکی  پس از پیروزی  بر ترکان روش اعتدال ونرمش در پیش گرفت  وبه جای  تعقیب  عثمانیها  که در حال  عقب نشینی  بودند (1726 میلادی  برابر 1139  هجری ) با آنها همراهی کرده اسرای  آنها را آزاد ساخت. سرانجام قرارداد صلحی  امضا شد  و شاه اشرف  به عنوان « شاه ایران »  و سلطان  به عنوان «خلیفه  مسلمانان »  شناخته شدند  وهم در قرار داد صلح مقرر شد که مناطق  تحت اشغال  ترکیه  به ایران  باز  گردانده  شود .

       در سال 1139  در عهد شاه اشرف  موقعی که به ترغیب  ملا زعفران کتیبۀ برمسجد اصفهان روی کاشی خشتی و با خط  نسخ  نوشته شد ،  اشر ف شاه ایران خوانده شد ه است . درین کتیبه  بین هردو فرد  شعر عربی  یک فرد شعر فارسی  است :

لقد امر السلطان خاقــان  عصره         ز صدیق  است  انــــوار  صداقت ومن فایق فی ایران  عـــز جلاله          زفــــــاروق  است  اسرار عدالت

و اشرف السلطان السلاطین اسمه       زذی النورین نــــور فیض رحمت

( این فرد به خط  زرد طلایی نوشته شده )

و منــــه  استفاض الناس  حسن    نوالیه … زانوار علی حب ولایت(36)

میرزا جعفر  راهب  طوسی  در مدح  احمد شاه  درانی  گوید :

   کنم خامه  فکر را تــــازه سر           بــــــه مدح شاهنشاه  نیکو سیر

    جهاندار  احمد شه  سر فراز            که در های دلهاست  بروی فراز

     خداوند   دولت  بر ایرانیان              در درج  اقبــــــــــال  درانیان

      احمد شاه درانی در فرمان  تاریخی 16 شوال 1167  (1753)  که در نشریه  فرهنگ ایرانزمین  چاپ شده است  کلمه افغانستان  را به کار نبرده  ودرعوض  آرزو کرده است : … درین وقت  که پروردگار  عالم این دولت  خداداد  را به نواب  همایون  ما ارزانی  فرموده است  منظور  نظر  اقدس  چنانست  که به فضل  قادر  لم یزال  اسرای  مسلمانان  که در عهد  نادرشاه  گرفتار گردیده  نجات  از ارض قدس  دهیم و در عرض راه تون وقاین  وغیره  ولایات  که به  تصرف امنای دولت  قاهره  درآمده  هر چه اسیر  مسلمان  بود  نجات یافته  وحال  قلعه  مشهد  را  محاصره  داریم ، انشاء الله  همینکه  قلعه فتح شد به کلی  کل ایران  به تصرف امد…» (37)

شهاب ترشیزی  در رثای  تیمورشاه درانی گوید :

ملک ایران  گشت ویران چون دل آشفتگان

                                         ای دریغا  تاجدار  خسرو  ایران کجاست ؟

       در کنار نام زیبای آریانا ، نام دیگر کشور  ما خاصه درآثارو اسناد عهد سکندر وجانشینان  او(باکتریا) یعنی باختروبلخ  بودبه معنای  هرچه  وسیع کلمه . لفظ باختر  در ادبیات  ما  به معنای  مغرب  هم به کار رفته  است .  چنانچه  فردوسی  در ستایش  محمود  گوید :

        زخاور بیاراست  تــــا باختر          پدید  آمد  از فر او کان  زر

      ناگفته نگذریم  که این بیت  از جمله بیش از بیست موردی  است که فردوسی سلطان محمود را ستوده  است .  مقصود  از کان زر  معدن  طلا نیست که در کوهپایه های غزنین پیدا  شده بود  و ذکر  این  کان  زر سرخ  که گویا  به شکل  درختی  بوده  در آثار  و اشعار آن دوره  امده  است.  چنانکه  فرخی  گفته است :

به گنجت  اندر  نقصان  کجا پدید اید

                                           که باشد  او را همسایه  کوه زر رویان

جای دیگر گوید :

    اگر نیستی  کوه غزنین  توانگر           بدین زر روینده  و زرکانی …

        محتملا لفظ «میرزکه» که زرشویان از اب چشمه آن ذرات طلا  به دست  می آوردند  و از  دور و پیش  ان  مکرر سکه های  طلا  پیدا میشود  با کلمات  «میر» ، «زر» و «کان »  بی ارتباط نباشد .

       همچنان که هرات دل خراسان  خوانده شده  ایران  هم دل  جهان  نامیده شده  است .  چنانکه  نظامی در هفت  پیکر  گوید :

همه عالم تنست و ایـــران دل             نیست گوینده  زین قیاس  خجل

چونکه ایــران  دل زمین باشد              دل زتن بــــــه  بود  یقین  باشد

     همین  نکته  که ایران  یا افغانستان  قلب اسیاست  در آثار  مؤلفان  متأخرنیزانعکاس کرده است  چنانکه راجا مهندر اپرتاب یکی از آزادی خواهان  معروف هند  عنوان کتاب  خود را  «افغانستان یا قلب اریان » (Afghanistan the neart of Aryan  )داده است .  این کتاب  تاریخ طبع ندارد  در عهد  نادرخان  در  چین  به طبع  رسیده  است .  همان است  که اقبال گوید :

آسیا یک پیکر  آب  و  گل است         ملت افغان  دران پیکر  دل است

از گشاد  او  گشاد  آسیـــــــــــا         از فساد او فساد آسیــــــــــــــا

                                                                                                 

زیر نویسها :

(1) T. Anklsaria M.A.Tranliteratio and transilation Pathlavi Vendidad inEnglish. By Behramgore; Bamby. 1949.P.31.

(2) دکتر محمد جواد  مشکور . ایران در عهد باستان ، چاپ نهم ، تهران ، 1367 ، ص 590 .

(3)            J.Marquart. Eranshahr. Berlin. 1901.p.155 .

(4) حسین توکلی مقدم. وجه تسمیه  شهر های ایران ، جلد اول ،  با مقدمه  مهدی محقق ، 1375، ص 70.

(5) Richard N. Frye. The history of ancient laan. Munchek . Verlg C. H. Beck, 1984.p.61.

(6) دانشگاه کلن . تاریخ داستانی ایران  در مآخذ  باستانی ، کنگره بزرگداشت  شاهنامه فردوسی ، کلن ، دانشگاه کلن ،  1990 ،  ص 780 .

(7) فریدون جنیدی . زندگی  ومهاجرت آرئیان ، برپایه گفتار های ایرانی ، تهران ، 1374 ، ص ص 174-175.

(8) بارتولد . جغرافیای تاریخی ایران .

(9) حمزه سر داور . طالب زاده ،  (ترجمه) ، تهران ، 1308 ، ص 30 .

(10) مهدی زاده کابلی . درآمدی برتاریخ  افغانستان ، تهران ، نهضت  ، 1376 ،  ص 60 .

(11) مسعودی مروزی. کتاب التنبیه  والاشراف ، چاپ بریل ، 1967 ، ص ص 36-37 .

(12) ابن رسته . اعلاق النفسیه ، چاپ بریل ، 1967 ، ص ص 104-105 .

(13) تحقیق ماللهند  من قوله  مقبوله  فی العقل  او مرذوله . چاپ حیدر آباد، دکن ، ص ص 40-41.  و ص 160 .

(14) مجله خراسان ، شماره  هفتم ، سال سوم ، ص 199.

(15) سترابون . جعرافیای سترابون  وآریانا ، ترجمه دکتر  نجیب الله تور وایانا ، کابل ،  انجمن تاریخ ، ص 183 .

(16) سترابون . جلد اول ، کتاب دوم ، فصل  نهم ، ص 360 .

(17) سترابون . جلد اول ، کتاب دوم ، فصل  نهم ، ص ص  206-209.

(18) سترابون . جلد پنجم ، ص 94 .

(19) سترابون . جلد پنجم ، ص 104 .

(20) باتولد . ص 40.

(21) H.G.Rawilson. Bact ria, the pride of Arians, the history of a forgoten empire. London, Probsthaim and co. ,1912.

(22) احمد علی کهزاد . تاریخ افغانستان ، جلد اول ، بخش صنعت گریکو  بودیک  گندهارا ،  کابل ، ب.ت. ص 429.

(23) محمد رضا عادل . فرهنگ جامع نامهای  شاهنامه ، تهران، اختر شمال ،  1372 ،  ص 670.

(24)  Ariana antique, a discriptive account of the antioquities of Afghanistan .London, 1841.p.119.

(25) الفرد فن گوتشمید . تاریخ ایران و کشورهای  همجوار آن ، ترجمه کیکاووس  جهانداری ، ص 186.

(26) مهدی زاده کابلی . ص 100.

(27) کاوه بیات . فرهنگستان تغییر اسامی  جغرافیایی در ایران،  شماره سوم ،  سال یازدهم .

(28) دکتر سید شهرام ارانبومی . ایران چگونه ایران  شد ،  اطلاعات ، شماره 402 ، (19 دسامبر 1995).

(29) مهدی زاده کابلی . ص 12.

(30) گفتگو با دکتر  احسان یار شاطر . ماهنامه آرش ، شماره یازدهم ، (دسامبر1991) ص 150 .

(31) محمد علی فروغی . نامه کانون ایران ، (اردوبهشت 1367) ، ص 60.

(32) دکتر افشار یزدی .  افغان نامه ، جلد اول ، تهران ، 1359، ص 265.

(33) فلات در لغت  به معنای  دشت بی آب  و گیاه ، دشتی پهناور  ومرتفع است. در زبان اروپایی( Ptateau ) به معنای  بلندی  بسیار بزرگی برروی  زمین است . مترجمان  کتب اروپایی  در ترجمه  این کلمه  لغت عربی  فلات  را فقط  به دلیل  مشابهت  لفظی  به کار برده  اند  و به جای (Plateau) در زبان تازی  نجلد ودر فارسی  پشته  مستعمل  است و به همین مناسبت  بعضی  از فضلا  بر استعمال  فلات  به معنی  (  Plateau ) انتقاد کرده اند  وبرخی تسامح را  جایز شمر ده اند . جمع فلات در عربی «الفلا  » است  چنانکه  درین  شعر خواجوی کرمانی :

قم اللیل یا صاحبی  بالرکایب           وقطع لا جلی الفلا  والسباسب

در دیوان عبدالواسع جبلی غرجستانی  در دو جا کلمه فلات  را به معنای  دشت  بی آب  می بینیم :

دارالسلام  حـــــــزم وذات العمار  خوب

                                           با بزم ومجلست چو جحیم  و فلات شد

یا :  

خاکهای این شد  زفطرت عبیر اندر فلات

                                       آبهای آن شد از خلقت گلاب  اندر شمر

                                       (دیوان عبدالواسع جبلی ، ص ص 80-106)    

(34) مهدی زاده کابلی . ص 32.

(35) عزیزالدین وکیلی فوفلزایی . تیمورشاه درانی ، کابل، انجمن تاریخ ، 1346 ، ص 60.

(36) مجله کابل . شماره نهم ، سال هفتم.

 

Pirouz Mojtahed-Zadeh. The Amirsof the border lands and lranians borders . London , Urosevic Foundation, 1995. p. 265.

                                          

خـــراســــــــــــان (*)

 

این نکته را باید در نظر داشت :

پیش ازآنکه اصطلاح خراسان عام وعلم شودبه ویژه در دوقرن اول اسلامی لفظ تخارستان یا طخارستان به عنوا ن واحد جغرافیایی که شامل قسمت معظم افغانستان امروز میشد نزد اعراب معمول ومعلوم بود ورجالی چون بشاربن برد ، به جای خراسانی خود را تخارستانی میگفتند. مؤلفان باستان از قبایل آسی ( ASII) پیسانی ( PAISANI) توخاری(TOCHARI)وسکارولی(SACARAULI)نام میبردند که بر اثر مهاجرت آنها  به سرزمین آریانا سلطه صدو چندسالۀ یونیان خاتمه پذیرفت . (1)

توخاروی یا تخاری نام یکی از قبایل آسیای مرکزی است که با عبور ازرود آمو این نام راباخود آوردند و مسکن ومیهن خود را بدان نامیدند. عده یی از خاورشناسان آنها را با اقوام سیتی یا یوچی یکی میدانند . اما برخی مانند کریستنسن در قوم واحد بودن آنها بــــا یوچیها

 

  (*)  برگرفته از:  آریانای برونمرزی، سال اول ، شمارۀ دوم ، ص 1 .

شک کرده اند. به قول او تخاریها که به زبان تخاری [  زبانیکه کتیبۀ معروف سرخ کوتل بدان زبان و الفبای یونانی نوشته شده ] صحبت میکردند خود را آرسی( ( RSIAمیگفتند . بطلیموس نخستین جغرافیه نگاری است که از قومی به نام تخاری اسم میبرد که شهرشان بر معبر معروف به راه ابریشم قرار داشت وبا ضبط نولدکه بـــــــــــه صورت ” توخاروی اس” منطبق است .

منابع چینی در قرن دوم قبل از میلاد ازقومی به نام توگا یادکرده است . یاقوت حموی صاحب معجم البلدان سرزمین وولایت این عشایر را تخارستان ضبط کرده است . خلاصه تخارقبیله یا قوم کلانی بوده که پیش از میلاد مسیح در آسیای مرکزی میزیسته ودر همان اوان به این نواحی مهاجرت کرده اندکه سرانجام این منطقه به نام آنها موسوم ومشهورشده است . ساحۀ تخارستان در زمانهای مختلف بنا بر سلیقه های مختلف یکسان نیست . اما به طور کلی حدوداین ولایت پهناور را  چنین ضبط کرده اند :  درشرق بلخ واقع ودرمقابل ساحل جنوبی رود آمو تا حدود بدخشان امتداد دارد. ازطرف جنوب به رشته جبال بامیان و پنجهیر[ پنجشیر] محدود میگردد. تخارستان شامل دو قسمت است تخارستان علیا یا بالا ( درمشرق بلخ وامتداد رود آمو) ودیگرتخارستان سفلی یا پایین (درجنوب مشرق آن در مرز بدخشان ).

اصطخری شهرهای تخارستان را چنین برشمرده است : خلم ، سمنگان ، بغلان ، سکلند ، وراویز، آرهن ، رادن ، طالقان ، سکیمشت ، روب سرای عاصم ، خست ، اندراب ، مدر ، کاه (2).

درقرون قدیم پادشاههان هیاطله در تخارستان حکومت میکردند و عنوان یبغو داشتند (لقب باستانی امرای کوشانی نیز یبغو بوده است ) هپتل هپتال ( چینی YEPTAL) در فارسی ظاهرا ابدال شده است .(3) ( واین غیر ازابدال عربی جمع بدل و بدیل است که به گروهی ازصالحان اطلاق میشده و زمین هیچ وقت از وجود آنان خالی نبوده است .  برخی شمار آنها را هفت وعده یی هفتاد نوشته اند ) یفتالیان مذهب بودایی داشتند ودرزمان شاپور اول ساسانی سرزمین شان جزء قلمرو ساسانیان بـــــــــــــود . شاپور در کتیبۀ کعبۀ زردشت نرسه ( NARSEH) را به عنوان شاه هندوسکستان و تخارستان  معرفی نموده است.(4)

بربرخی از مسکوکات شاهان یفتلی لقب ” خراسان خاتاو ” نقش است وبر یکی ازمسکوکات  آن سلسله بـــــه زبان پهلوی عنوان ” تگین شاه ”  دیده میشود که بر رخ دیگر همین سکه هیکل نیم تنۀ مؤنث منقوش است که به دور رخش زبانه های آتش هاله یی ازنور را تشکیل داده و آنوالا مؤلف  رساله مسکوکات پهلوی یفتالیان آن را فر خراسان نامیده است . ( مجله آریانا ، شمارۀ سرطان 1326)

 

اینک میپردازیم به شرح جغرافیای تاریخی خراسان:

              در دورۀ اسلامی زمانی کشور عزیز ما به نام خراسان و خراسانزمین یاد میشده است. خراسان یعنی  جایگاه برآمدن آفتاب ، مطلع الشمس . فخرالدین گرگانی در ویس ورامین گوید :

خوشا  جایا برو بوم  خراســـان دروباش و جهان را میخور آسان

زبان پهلوی هرکو شناســـــــــد خراسان آن بود کزوی خورآسد

خورآسد پهلوی باشد  خورآیــد عراق وپارس را  زو خور برآیــد

خوراسان را بود معنی خورآیان کجا ازوی خورآید سوی ایــران

 

چه خوش نامست وچه خوش آب وخاکست

      زمین وآب وخاکش هرســه پــاکســـــــت

 

به خاصه مرو در شهرخراسان چنان آمد که اندرسال نیســــــان

روان اندرهوای او بنـــــــازد که آب وباد او با من بســــــــازد

تو گفتی رودمروش کوثرآمد          همان بومش بهشت دیگرآمـد (5)

دانشمندهندی آنوالانوساری مؤلف رساله یی به نام مسکوکات یفتلی، ریشۀ فعل ” سای” رادر ترکیب خراسان به معنی جلوس کردن ، آرام گرفتن واستراحت کردن آورده جمعا به مفهوم  مسندالشمس گفته است . ریشۀ ” سای ” در کلمات آسایش ، تن آسان ، آسوده و سایه دیده میشود . (6) اصطلاح خراسان گویا پیش ازظهور اسلام وجود داشت(*) چنانکه ظاهرا  در  قــــــــرن  پنجم  مسیحی  موسی  خورنی

 

           (*)بعضی به این عقیده اند که کلمه خراسان ، خورسان بوده یعنی آفتاب مانند . توجیه عامیانۀدیگری که به خراسان داده اند اینست :  خورآسان یعنی به آسانی بخور ” معنا بالعربیه کل سهلا ” جغرافیای تاریخی خراسان در تاریخ حافظ  ابرو تألیف شهاب الدین عبدالله خوافی به تصحیح وتعلیق دکتر غلام رضا ورهرام طبع سال 1370 ، ص 10 و هممچنین مراجعه شود به کتاب ” معجم ما استغجم من اسماء البلاد والمواضع ابی عبید عبدالله بن عبدالعزیز اندلسی (متوفی 487) که گفته است   :  خراسان: بلد معروف ، قال الجرجانی : معنی خر : کل ، و اسان : معناءهها ای کل بلا تعب وتانل غیره  معنی خراسان بالفارسیه  مطلع الشمس .

در المسالک والممالک ابی قاسم عبیدالله بن عبدالله معروف به ابن خردادبه ( متوفی حدود 300، چاپ بغداد1889) هم آورده است :  خر اسم الشمس بالفارسیه الدریه واسان کانه اصل شیومکمانه ، ویغل: معناه کل سهلا  لان معنی خر کل و آسان سهل والله اعلم . سنایی گوید :

گرچه جان در بدن هراســان بود درخراسان مرا خور آسـان بود

که به یک بیت اگر بخواستمــــی غم دل را به جان بکاستمــــــی

جای دیگر گوید :

   تا امام اندرخراسان بوالمفاخر شد کنون

                                با خراسانی جز آسانی نباشد همنشین

کوشککی قاینی گوید :

یکایک  در خراسان  پروریده به ناز و نعمت  و دولت تن آسان

شما را پادشاه هفــــت کشــو ر             رسانیده به میری از خراســـــان

       ابیاتی از قصیدۀ سردارغلام محمد خان طرزی پسر رحمدل خان محمد زایی که دروصف امیر شیرعلیخان ( 6 ربیع الاول = 23 اپریل 1873 ) سروده ودر آن وجهی برای خراسان تراشیده است :

بیا که نوبت حـــکم امــیر دوران است

                        که حکم اوبه طراوت چو ماه نیسان است

زبسکه خلعت رنگین به خلق عیدی داد

                    زسرخ وزرد جهان همچو روی بستان است

 چنانچه پیش خورآسان بود گرفــتن  آن

                      به پیش عزم تو زان سهلتر خراســـان است

       ( شماره 17، شمس النهارکابل ، بااستفاده ازشماره چهارم ، سال چهارم ، مجله آریانا ، 1325).

        میرزا عبدالهادی منشی دربار احمد شاه در تعمیرپل مالان هرات اورا پادشاه هند وتوران وخراسان نامیده است : (**)

( MOSES XORENAI ) ازآن در تاریخ ارمنستان یاد کرده وشاهان یفتلی در همان قرن خود را ” خراسان خوتای ” خوانده و این لقب را در مسکوکات خود به کار برده انـــــــــــــــــد . کریستن سن (CHRISTENSEN) عقیده دارد که کلمۀ خراسان از زبان پهلوی ساسا نی در مورد کشور کوشانیها یعنی ساحۀ افغانستان آن روز استعمال شده و  بونیفاسیسو (BONIFACIO ) آن را به استناد قول جغرافیه دانهای عرب کشور خورشید خوانده است . (7)

کلمۀ خراسان درین بیت رودکی مفهوم مشرق ومشرقزمین را میرساند :

مهر دیدم بامدادان چون بتافــت ازخراسان سوی خاور می شتافت

درکتاب اسرارالتوحید فی مقامات ابوسعید این شعر آمده است که بر زبان شیخ جاری شده بودوخراسان را مطلع الشمس خوانده :

قالوا خراسان اخرجت رشاء لیس له فی جماله ثانـــــــی

فقلت لاتنکروا  محاسنـــــــه فمطلع الشمس من خراسان

 

(**) به حکم ثانی محمود ، احمد شاه توران وهند و هم خراسان

                                                                      ” ص 469، پنجاه مقاله”

           مؤلف مجهول مجمل التواریخ والقصص، تألیف (520هجری) مینویسد : خراسان وهیطل پسران عالم بن سام بن نوح بودند  که ازشهربابل اخراج البلد گردیدند ، هیطل در شهر معروف به هیطل که در ماوراءالنهر وقوع دارد رفته  جاگزین گشت و خراسان در ماوراءالنهر جاییکه امروزبه خراسان شهرت دارد اقامت اختیار کرد، واین مواضع به نام ایشان یعنی ( هیطل) و (خراسان ) یاد شد.

 

ابو عبدالله محمد بن یوسف کاتب خوارزمی دانشمند قرن چهارم درکتاب مفاتیح العلوم، خراسان را به معنی مشرق داده است .(8)

عبدالله بن عبدالعزیز اندلسی متوفی (487 هجری) گوید :  معنی خراسان در فارسی مطلع آفتاب است . (9) احمد بن واضح یعقوبی گوید :  سمرقند ان یقال لها زین خراسان جنة الکور (10) یاقوت حموی در معجم البلدان گوید:

   ” و الناس فارس  والاقلیم بابل وال

                                 اسلام مکه، والدنیا خراسان …” (11)

ایالت خراسان چهارشهر عمده داشت:مرو ، نیشاپور( ابرشهر) ، بلخ وهرات.

میانه  همه اقلیمــــها خـراسانســـــت  

                                    زوضــــع هیئام بـــــــــه حکمت حکمــا

پس اختیارخراسان بود زهفت اقلــیم

                                 بدان دلـیــل که ” خیرالاــمور اوسطهــا”

چونسبتش زکواکـــب آفـتاب آمــــــد

                                زهفت کشورازآن رو گرفـــت نور ونوا

به اعتدال زاقلیم ها همه بیش اســـت

                                 چو آفتاب که بیش است زاختران به ضیا

چهارشهر درآن بین توبرچهارطرف

                       که چارسویش بدان یافته است زیب وبها

هری وبلخ ونیشاپورومروشهجانست

                                       که با بهشت برین است هریکی همتـا (12)

          لطف الله نیشا پوری نام این چهارشهر خراسان را درین رباعی به صورت مراعات النظیر جمع کرده است :

درمرو پریر لاله آتش انگیخــت  دی نیلوفر به بلخ در ابگریخـــــت

امروز گل ازخاک نیشاپوردمید      فردا به هری باد سمن خواهد بیخت

حافظ ابرو درشرح خراسان گوید : خراسان نام مملکت است واین مملکت عرصۀ وسیع دارد . حد شرقی آن منبع آمویه وجبال بدخشان و کوههای تخارستان وبامیان واعمال بلاد غزنی و کابل ماورای جبال الغور که منبع هیرمند است.حد غربی آن ، بیابانی که فاصله است میان خوارزم و خراسان وحدود دهستان و جرجان تا بحر خزروبعضی از حدود قومس(وبیابانی که میان خراسان وحدود قومس ) وری افتاده [ است ] . حد شمالی خراسان منتهی میشود به جیحون که آموی بر کنار آب است ، و به جهت آنکه گذرمشهور درزمان سلطنت سامانیان که تختگاه بخارا بود، آن بوده است [که ] این آب را آب آمویه خواندند و از آنطرف آب را ، بلاد ماوراءالنهر خوانند.جنوبی خراسان حدود سنداست ، کابل وغزنی واعمال سجستان وبیابانی [  که فاصله میان کرمان وخراسان وبیابان] فارس .(جغرافیای تاریخی خراسان  در حافظ ابرو ، ص 9).

صاحب معجم البلدان یاقوت حموی ( ج 2،  353) گوید : خراسان اربعه ارباع : فالربع الاول ابرشهر و هی نیسابور و قهستان و الطبسین و هرات وبوشیخ و بادغیس و طوس وطابران   الربع الثانی مروالشاهجهان و سرخس و نسا وابیورد و مروالرود الطالقان والخوارزم وآمل و هما علی نهرجیحون والربع ثالث و هو غربی النهر بینه و بین النهر ثمانیه فرسخ الفارب  والجوزجان و طخارستان عالی ، خست واندراب والبامیان وبغلان و… الربع الرابع ماوراءالنهر الی بخارا ، شاش وصعفه وفرغانه وسمرقند ….

هرتفلد در شرح کتیبۀ پایکلی (ص37) حدود خراسان دورۀ اسلامی راچنین تحدید میکند : از حدود ری در سلسله جبال البرز به گوشۀ جنوب شرقی بحیرۀ خزر خطی را کشیده و آن را به لطف اباد برسانید و از آنجا از تجند و مرو گذرانیده به کرکی وجیحون وصل کنید و بعد ازآن همین خط را از کوه حصاربه پامیر وازآنجا به بدخشان پیوست کنید که از بدخشان  با سلسله کوه هندوکش به هرات  وقهستان وترشیز و جنوب خواف برسد وواپس به حدود ری وصل گردد. (13)

جای دیگر میخوانیم :

چهار شهراست خراسان رابرچارطرف

            که و سط شان به مسافت کم صد در صد نیست

گرچه معمور وخرابش همه مردم دارند

               برهربیخردی نیست که چــندین رد نیست

مصرجامع را نبود چاره از بد و نیـــک

                معدن دروگهر بی سرب و بــسد نیســــت

بلخ شهریست درآگنده به اوباش و رنود

                              بهرهربیخردی نیست که صد بخرد نیست

مروشهریست به ترتیب وهمه چیز درو

                     جدوهزلش متساوی و هری هم بد نیســت

حبذاشهر نیشاپور که در ملــک خــدای

                  گربهشتست همانست وگرنه خود نیســـت

         این شعر را فتوحی مروزی به انوری نسبت داده بود و انوری قصیده یی در رفع این اتهام و وصف شهربلخ و مدح بزرگان آن دیار سروده که معروفست.  مطلع قصیدۀ انوری اینست :

این مسلمانان فغان از دور چرخ چنبری

                     ازنفاق تیرو قصد ماه و سیر مشتری

ضمن این قصیده گوید :

خیرخیرم کرد صاحب تهمت اندرهجوبلخ

              تاهمی گویند: کافر نعمـــت آمد انــوری

قبة الاسلام راهجوای مسلــمانان که گفـت

              حاش لله ، بالله ارگوید جـهـــود خـیـبری

آسمان ارطفل بودی بلخ کردی دایــه گیش

                                   کعبه داند کرد معمور جـــهان رامـادری

افتخارخاندان مصطفی در بلـــخ و مـــــن

                کرده هم سلطانی اندرخدمتش هم بوذری

درپایان قصیده گوید :

   خاک پای اهل بلخم کز مقام شهرشـــان

                           هست براقران خویشم هم سری هم سروری

 (بعضی این اشعار را ازفریدالدین کاتب میدانند.)

این چهارشهرمطابق است با چهار مرزبان مذکور در زین الاخبار گردیزی ، آنجا که آورده است :  خراسان را چهار بخش کرد و هریکی را مرزبانی گماشت . یکی مروشاهجهان و دگر بلخ و طخارستان  سوم هرات وپوشنگ وبادغیس چهارم ماوراءالنهر .(14)

ناصرخسرو بلخی حجت جزیرۀ خراسان از کشور خود به نام خراسان یاد میکند :

خاک خراسان چو بود جای ادب    معدن دیوان ناکس اکنون  شـــد

حکمت راخانه بود بلخ وکنــــون   خانه اش ویران وبخت وارون شد

درین بیت اصطلاح خراسانزمین را به کار برده گوید :

مرا مکان به خراسانزمین به یمگانست    کسی چراطلبددرسفرخراسان را

باز گوید :

خراسان چوبازار چین کرده ام به تصنیف های چو دیبای چینی

مولانا خداوندگار بلخ گوید :

ازخراسانم کشیدی تا بریونانیان              تابرآمیزم بدیشان تاکنم خوش مذهبی

جامی گوید :

به شکرمن چوطوطی ، روح اوشکرشکن گردد

          چو بفرستم به هند این تنگ شکر ازخراسانش

         جامی مکتوب منظومی عنوانی سلطان محمد فاتح عثمانی ( 886ـ 882هجری) دارد که درسرآغازآن میگوید :

طاب ریاک ای نسیم  شمــال قم فمر نحو کعبــه الامــال

نفس ازبوی بارمشکین کــن راه اخلاص رفتن آیین کن

ازخراسان ببند بـــارنیــــا ز ره به دربار شاه ترک انداز…

جامی دراستقبال از غزل معروف حافظ گفته است:

هرجا که رفت زورق حافظ به بحر شعر

                                      جامی سفینۀ تو ز دنبـاله میـــرود

نظم تومیرود زخراسان به شاه فــــا رس

                        گر شعراو ز فارس  به بنگاله میرود

         وفات جامی درسال 898 اتفاق افتاده . ماده تاریخ آن را چنین یافته اند : ( دود ازخراسان برآمد)

جمالی هندی معاصر مولانا جامی در وصف همایون گفته است :

شاه جم سیرت ظهیرالدین محمــد بابرآنکه

                                     خاک درگاهش بود مسجود شاهان کبار

ازخراسان چون به هندوستان شدی آمد ترا

                                      بخت ودولت دریمین وفتح ونصرت دریسار

ملک هندوستان زانصافت چنان رونق گرفت

          رشته بازار اردو شد زکابل تا بهــار…

سراجی :

من ثنای تو به الفاظ خراسان گویم

                        که مرا آب وگل ازخاک خراسان برخاست

            هرات رادل خراسان وپایتخت خراسان خوانده اند. جوهر آفتابچی در تذکرالواقعات گوید : “… جانب خراسان روان شدند به شهر هری که پایتخت آن ولایت است رسیدند…” (15) بیهقی گوید:

” در سنۀ ثمان واربع مائه فرود ما را تا هرات رفتیم که ” واسطۀ خراسان ” است …” (16) (واسطه ، واسطۀ عقد ، یا واسطة العقد دانه بزرگ گلوبند و گوهر میانی گردنبند را گویند . دراینجا  به استعا ره مقصود شهر بزرگ ومرکزی است وهم معنای مردبزرگ خانواده یا یک سلسله رادهد ) واسع جبلی درو صف هرات گفته است :

تبارک الله ازین بقعه یی که پنداری

                         زبس تکلف کاندرعـــــمارت آن اسـت

خلاصۀ خرداست ودقیقۀ شرفســـت

                لطیفۀ هنراست ونتیجۀ جــــــان اســت

هوای اوبه لطافت عین تسنیم اسـت

                               زمین اوبه نظافت چوباغ رضوان است

اما شاعر دیگری آن را دل خراسان خوانده گوید:

هرات چشم وچراغ جمـیـع بــــلدان است

                        جهان تنی است به نسبت هرات چون جانست

شده است سینۀ روی زمین خراسان لیک

                       هرات از رۀ معنی دل خـــراســـــان اســـــت

             درتمام مآخذ این ابیات به صورت رباعی به ترتیب بالانقل شده است .اما در واقع قسمتی از یک قصیده است که تمام قصیده در یکی از جنگهای آرشیف ملی افغانستان درج است .

صاحب کتاب هفت کشوریا صورت الاقالیم  ملک خراسان را سینۀ انبیا خوانده است وآن را بلندترین موضعی از مواضع ربع مسکون میداند .(ص87)

         هلالی استرابادی دروصف عبیدالله خان ازبک هنگام غلبۀ او بر هرات گفت :

خراسان سینۀ روی زمین از بهرآن آمد

              که جان آمد درو، یعنی عبیدالله خان آمد

         کمال الدین عبالرزاق سمرقندی گوید : صاحب قرانی [ تیمور] که ممالک روی زمین درتصرف او بود بهترین بلاد را به عزیزترین اولاد خود یعنی خراسان را به حضرت شهرخی تفویض فرمود. به فر دولت شاهرخی بلدۀ هرات دارالسلطنۀ روی زمین شد. )مطلع سعدین و مجمع بحرین، کمال الدین عبدالرزاق سمرقندی ، به تصحیح واهتمام دکتر عبدالحسین نوایی ، زبان وفرهنگ ایران ، 1353).

 

گاهی هرات ازبابت اطلاق جزء بر کل خراسان خوانده شده است . همچنان که هرات دل خراسان گفته شده ایران را هم دل جهان نامیده اند . چنانکه نظامی در هفت پیکر گوید :

همه عالم تن است  و ایران دل نیست گوینده زین قیاس خجل

چونکه ایران دل زمین باشــــد دل زتن به بود یقین باشــــــد

همین نکته که ایران یا افغانستان قلب آسیاست در آثار مؤلفان متأخر نیز انعکاس کرده است.چنانکه یـــــاد کردیم راجامهندرا پرتاب ( MAHENDRA PRATAP )(17) عنوان کتاب خـــــــود را  ” افغانستان ، قلب آریان “( AFGHNISTAN THE HEART OF ARIYAN) داده است . این کتاب که در چین به طبع رسیده است تاریخ طبع ندارد . همانست که اقبال گوید :

آسیا یک پیکر آب و گل اســت   ملت افغان درآن پیکردل اســت

از فساد او فســـاد آسیـــــــــــا   از گشــاد او گشـــاد آسیـــــــــا

کلمۀ خراسان نظر به زمان وسلیقۀ گویندگان گاهی به  معنای وسیع وگسترده به کار رفته وگاهی به صورت محدودتر وخاصتر. فردوسی بیش از 28 بار در شاهنامه نام خراسان را ذکرکرده است . فردوسی حینیکه بهرام خود ” نرس”رابه خراسان میفرستد ازآن ولا چنین یاد میکند :

فرستاده چون درخراسان رسیــد به درگاه مرد تن آسان رسیـــد

بگفت آنکه فرمان پرویز بــــود که شاه جوان بودو خونریزبود

خراسان ترا دادم آبـــــاد کـــــن   دل زیردستان ما شـــــاد کــــن

اگرتا نباشی جز از دادگـــــــــر    میاویز چنـگ اندرین را گــذر

نرشخی مؤلف تاریخ بخارا احمد بن اسماعیل سامانی را به لقب امیرخراسان یاد میکند. شعرای آل ناصر چون عنصری ، فرخی ونظایر ایشان شاهان غزنوی را خدایگان خراسان ، خسرو مشرق خوانده وستایش کرده اند :

ایا شنیده هنرخسروان بــــه خبر بیا زخسرو مشرق عیان ببین تو هنر

یا:  خدایگان خراسان وآفتاب کمــال

                                         که وقف کرد براو ذوالجلال عزوجلال

یمین دولت ودولت بدونموده هنر

                                  رهین ملت وملت بدو گرفته کمــــــــال

شهر قندهار نیز جزء خراسان به شمار میرفت.شهاب ترشیزی در وصف قندهار و شهزاده محمود گوید :

عراقیا به صفاهان درون چه میخواهی       بیا بیا  بنگر کشور خراســان را

           رنجیت سنگهـ درظفرنامۀ خود جاییکه از جنگ امیر دوست محمد خان با لشکر هند به قیادت شاه  شجاع یاد میکند ، افغانان قندهار را به نام خراسانیان نام میبرد.

به شمشیر هندی خراسانیان بکشتند هندی بیابانیان  (18)

سید حسن غزنوی ملقب به اشرف، شاعر عهد بهرامشاه غزنوی در هجرت وغربت از وطن خود چنین یاد میکند:

هرنسیمی که به من بوی خراسان آرد

                              چون دم عیسی درکالبدم جـــان آرد

دل مجروح مرا مرهم راحـــــت  آرد

                                            جان پردرد مرا مـــایۀ درمـــان آرد

بوی پیرهن یوسف که کند روشن چشم

                           باد گویی به پیر غــــم کنعــــان  آرد

یاسبوی آدم سرگشته رفته ز بهشــــت

                             روح قدسی مدد روضۀ رضوان آرد

ابومعاذ بشار بن برد بهمن اعمی ملقب به مرغث یعنی گشواره دار که ازتخارستان بود گفته است :

وانی  لمن قوم خراسان دارهـم کرام و فرعی فهم ناضر بسق

( من ازمردم کرام خراسانم وریشه ونژادم بین ایشان خرم وبالنده است )

          محمد حیات گندا پوری درکتاب معروف خود موسوم بــــــه ” حیات افغانی ” سال تألیف 1865 ( طبع لاهور1867م) در صفحۀ 380  به نقل یکی ازابلاغیه های رسمی نمایندۀ دولت انگلیس در لاهور میپردازد . درین ابلاغیه که  درزبان فارسی به عنوان سرکردگان وزیری ولایت بنون درساحل راست دریای سند خطاب گردیده چنین گفته   میشود :

          اشتهار ازپیشگاه حضرت هربرت ادوارد ز صاحب بهادر استنت رزید نت لاهور بر ملکان وزیری هاتی خیل و بیزن خیلان عمرزی و سیرکی خیل و محمد خیل و سودن خیل نو بگی خیل و جانی خیل و غیره که برای جرگه  فراهم شده اند واضح بادکه به اینجانب چنین معلوم میشود که ازوقت  بدرآمدن ملک بنون ازسلطنت پادشاهان خراسان که تخمینا عرصۀ بیست وپنج یاسی سال شود…

واجد علی هندی مؤلف مطلع العلوم ومجمع الفنون ( سال تألیف 1845 مسیحی چاپ نولکشور، تاریخ طبع 1873 ، ص 236) دربارۀ جغرافیای خراسان گوید : غرب آن ملک فارس وشرق آن هندوستان  و به طرف شمال ملک تاتار و به طرف جنوب خلیج عرب ـ هرات  وقندهار وغزنین وکابل از بلاد مشهور خراسان است . اقسام خوراکه انگور، سیب و ناشپاتی وانارازماحصل آن ملک است.

تاریخ انتقال ووصول خرقه شریفه از جوزگون (  فیض آباد )به ا شرف البلاد ( قندهار) به قرار این نظم بیان شده است:

زهی خرقۀ با سعادت که شـد[باشد]

                                  خراسان زفیض قدومش مـــنور

معلی جناب احــــمد آن شـــاه والا

                                           کـه بد رتبه اش برترازبام اخضر

به بازوچورستم به هیبت چو دارا

                                    به حشمت سلیمان به تمکین سکندر

مطیعش زمه تابه ماهــی جهانـــی

                           به پابوسیش آسمان  حلقـه بـــردر

ازآنجا که آمد زوبیش داشت مسکن

                             حب حق تعالی و  حــــب پیمبــــر

فرستاد درجوزگون بهر تعظیـــــم

                              ولیخان وزیرخود آن نیک اختـــر

که تا آورد خرقۀ شاه لـــــــــولاک

                              حبیب خدا شافـــع زوز محشــــــر

بیاوردش از جوزگون آن نکو نام

                               بصد عزوتکریم بسیا ر وصد فــر

نهم ازربیع الاول و روزدوشنبــه

                که شد قندهار ازنزولش معطـــــر

بالف مائه ثمانین و اثنان [1182]

                    خردگفت بنویس تاریخش اندر (19)

         نظم فوق به خط صوفی عبدالحمید خان در مدخل دروازه ودالان زیارت خرقه شریفه درسنه 1327 هجری نقش شده است . عبدالله خان فوفلزایی در ضمن تاریخ بنای احمد شاهی قندهار از سرزمین افغانستان به عنوان خراسان یاد کرده است وآن قطعه این است :

دمی که شاه شهامت مدار احمـد شـــاه

                 به استواری همت بنای شهر نهـاد

جمال ملک خراسان شد این تازه بناء  

               زحادثات زمانش خــدا نگهــداراد

پی نوشتن تاریخ آن چــــو  عـــــبدالله

                     به جیب برسر خود به نیمۀ مرداد

فلک هلال برون کرده گفت درگوشش

             بنای شهر مبارک بروزسعدنهاد [1174]

           اشرف الوزرا سردار شاه ولی خان وزیر اعظم در تاریخ منظوم خود تیمورشاه را خدیوخراسان  خطاب کرده گوید:

خدیو خراسان دارا سپاه گل باغ اقبال تیمور شاه (20)

صاحب البدء والتاریخ حــــدود خراسان را چنین داده است : ” خراسان طوله من حدالدمغان الی شط نهر بلخ و عرضه من حد زرنج، جرجان ومدنهاالکبار اربع نیسابورومرو هراه وبلخ .”

بابر در تزک خود گوید : ” هندوستانی غیرهندوستانی را خراسانی میگوید ، چنانچه عرب  غیرعرب را عجم میگوید ،ودرمیان خراسان وهندوستان دو بندراست یکی کابل ودیگر قندهار…”

ابن بطوطه درسفرنامۀ خود گوید: ” همه خارجیان را در هندوستان خراسانی میخوانند.”(21)

دیوان امرنات مؤلف ظفرنامۀ رنجیت سنگهـ  پادشاه قرن سیزدهم پنجاب که خود معاصر دولت درانی بود سرزمین افغانستان را به نام خراسان یاد کرده است چنانچه از مراجعت آخرین  احمدشاه بابای افغان ازپنجاب در افغانستان و فوت او در قندهار بدین منوال سخن میگوید: … ( احمد شاه ) از دروازۀ میتاپول واقع ارگ لاهور که تابوت پادشاهان ذوالاقتدار به جز آن ازدرب دیگر بار نیست خود را زنـــده درگذرانیده وارد خراسان گشته به زخم ناسور بینی درگذشت . ( ظفرنامه ، سال تألیف ،1251 طبع لاهور، 1928 ، ص 3.)  ظفرنامه بازدرصفحه120  علاوه میکند: خبرشاه شجاع الملک  انتشار یافت که پیش صادق محمد خان رسیده وازآنجا در دیرۀ غازی خان آمده ترتیب افواج نموده که ازسبب نبودن پادشاه در خراسان خــــود را پادشاه سازد …(22)

کنهیا لال صاحب ، متخلص به هندی منظومه یی در حدودده هزار بیت دارد که درسال 1932به نام ظفرنامه رنجیت سنگهـ  یا رنجیت نامه به چاپ رسیده . درین منظومه شاه زمان را شهنشاه کابل خدیو  جهان خطاب کرده است :

امیرنکو کار شاه زمان شهنشاه کابل خدیوجهان

نورمحمد قندهاری در گلشن امارت آورده است : ” درآن زمان که خاقان مغفرت نشان امیر بی نظیر علیین مکان امیردوست محمد خان درولایت خراسان  در دارالسلطنۀ کابل ارم تقابل بر اورنگ امارت وجهانبانی نشست…” (23)

منهاج السراج جوزجانی از پیامی که در شعبان 647 هجری ازخواهرش به اورسیده بود یاد میکند ودر طی آن جوزجان را نیز جزء خراسان خوانده گوید : ”  تا این داعی را از خراسان خبری ازهمشیره آوردند و تنهایی او بردل کار کرد…” (24)

فرخی دروصف برادرسلطان گوید :

سپهدار خراسان ابوالمظفرنصـر امیرعالم عــادل  بـــــرادر سلطــان

هزاردستان امروزدرخراسانست به  مجلس  ملک اینک   همیزند   دستان

درمجلۀ آریانامیخوانیم: …نــوای معــارک میرزا عطــا محمــد حوادث داخلی افغانستان را    “وقوعات خراسان”  میداند و پادشاهان سدوزایی و محمد زایی افغانستان را شاهان خراسان میخواند و ازرجال لشکری وکشوری دورۀاول فرمانروایی محمد زاییان پسران پاینده محمد خان را سرداران  خراسان یاد میکند.(25)

گاه شهر”ری” را درغرب مرزخراسان میخواندند و” کابل” را درشرق حد وسرحد خراسان به شمارمی آوردند. خاقانی درسال 642 درتبریزنامه یی به دوداماد خود نوشته ودربارۀ سفرخراسان

که در طول حیات دامنگیرش بود چنین مینویسد: ”  این ضعیف را سودای سفر خراسان … دردماغ افتاد . ازدیرسال باز نجوا به این آرزو بود وازدست همت بر نمیخاست واز پای عزیمت برنمی آمد ، دست انفاق ، نقاب موانع یک نیمه از پیکر مراد برداشت . این غریب … خودش را به اصغاع ری افگند و با نیم خانه یی  الفی عظیم درگرفت . چه دارالنعم ری را دهلیز دارالملک خراسان دید. ” خاقانی گوید :

پشت عراق (*) وروی خراسان ری است ری

پشتی چه راست قامت ورویی چه نازنین

سالک بالاحصاری قصیده یی در وصف کابل گفته که مطلع آن اینست :

به رهی مغبچه یی گفـت مـرا که گر ازاهل رهی همرهـم آ

اودرضمن قصیده گوید :

مطلع الهند خراسان مقطــــع مظرف البر غریق النعــــــما

ولی طواف شاعر امی ومردمی کابل گوید :

شهرکابل حد خـــراسانســـــت عالم ازمفلسی هراســـانســـت

خلق کابل به خرچ مشهورست خرچ کابل زشهرها زوراست

گرفقیرو ذلیل وخواروگداســت خرچ هریک برابر امرا ســت

سید غلام علی آزاد بلگرامی در کتاب سبحة المرجان کابل را برزخی بین هند و خراسان خوانده مینویسد :  ” اقول فیه و رود سلیمان علیه السلام بکابل و هی برزخ بین الهند وخراسان…”ُ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(*)  مجد همگر شاعر قرن هفتم در ضمن قصیده یی به شهرهای عراق چنین اشاره  میکند :

چارشهر عراقش همیشه باد مقــام به چارفصل که نبود زوالش  اندر پی

ربیع درقم وهنگام سیف درهمدان خریف در جی فرخنده شتــــا در ر ی

خاقانی در تحفة العراقین گوید:

خود کل عراق مهد جانها ست اما همدان عروس آنهاســت (**)

دربارۀ وسعت خراسان مراجعه شود به ” کتاب جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی  ص408 (26) و کتاب ” خراسان بزرگ ”  تألیف احمد رنجب .(27)

 

        (**)  اکناف عراق باغ دنیـــــاســت اما همدان بهار معنـــاســت

درنزهت القلوب میخوانیم :

چهار شهراست عراق ، ازرۀ تخمین گویند

                                طول وعرضش صددرصد بودو کم نبــــود

اصفهان کاهل جهان جمله مقرند بــــــدان

                               دراقالیم چنان شهر  معظــــــم نبـــــــــــــود

همدان جای شهان کزقبل  آب و هـــــــوا

                                درجهان خوشترازآن بقعــــۀ خــــرم نبـــود

قم به نسبت کم از بناست ولیکن آن نیـــز

                            نیک نیک ارچه نباشد  بــد بـــد هـــم نبــود

معدن مردمی وکان کــــرم شــــاه بــــلاد

                              ری بود ری که چـــو ری درهمه عالم نبود

       عراق عجم همان ” ماد بزرگ ” است که در دهه های اول  اسلامی ” جبال ”  هم نامیده میشد به مناسبت وجود رشته کوههای عظیم زاکرس که ازشمال به جنوب امتداد داشت ویکی ازمعانی ایراک سرزمین هموار وپست است .مراد از جی اصفهان است . خاقانی گوید :

رای به  ” ری” چیست ؟ خیزجای به ” جی ” جوی

       کانکه ” ری ” اوداشت داشت رای صفاهان (***)

        

عبدالرحیم هوتک سخنسرای زبان پشتوزمانیکه به ماوراءالنهر ( پاردریا) رفت این بیت را سرود:

بیایی به موند هیح راحت له خواشینه

                  چه داخوار رحیم راووت له خراسانه

لفظ خراسان درین دولندی پشتوشاهد دیگری است:

دخــــراسان دسحر بـــاده           په جانان وایه په پردیسو سلامونه

(ای باد صبحگاه خراسان به جانان برسان سلامهای مسافران را )

 

         (***) مقصود از” عراقین ” هم عراق عرب است و هم عراق عجم و مراداز لفظ عراقین که در تحفة العراقین خاقانی آمده ، شهرهای بصره و کوفه است .  یعنی دو پایتخت عراق . نام شهر اراک در ایران صورت تغییریافتۀ عراق است درزمان رضاشاه  نام سلطان آباد به اراک تغییر یافت .

       در دورۀاسلامی بین النهرین سفلی یعنی بابل قدیم را عراق نامیدند و مرزشمالی آن ( که در زمانهای مختلف تغییر میکرد) خطی بود ازخاور به باختر که از دجله شروع میگردید و به فرات ختم میشد .

           بین النهرین علیا ( سرزمین قدیم آشور) را عربها جزیره  می نامیدند .

           اعراب سرزمین رسوبی بین النهرین را سواد یعنی خاک سیاه می نامیدند و کلمۀسواد رفته رفته به طوری استعمال شد که مفهوم آن با کلمۀ عراق یکی گردید. یعنی سواد وعراق یک معنی داشت وعبارت بود ازتمام سرزمین بابل.

        کشتزارهای اطراف شهر را نیر سواد میگفتند مانند سواد بغداد ، سواد کوفه . درزبان دری نیز سایه های کشتزار ها وباغها را که ازدورتاریک به نظر میخورد نیزسواد گویند .لفظ  قره باغ یعنی باغ سیاه و سیاهی باغ به این اصطلاح بی ربط  نباشد .

پرهندوستان می گل کرلی پرخراسان ولاره یم  بوی یی راخینه

( گلی درهندوستان کاشته ام درخراسان ایستاده ام بویش میرسد)

چادرنشینان زمانیکه ازهند سوی افغانستان کوچ میکنند میگویند :” خراسان ته حو ”  یعنی  خراسان میر ویم .

گل محمد مؤلف  ” دربی بها یا ضابطۀ میراث ” درستایش امیر عبدالرحمن خان گفته :

په زمین درخراسان کشی پیدا کری رب سلطان دی

ددی نوم په تمام جهان کشی خپور چه هرچا ته عیان دی   (درسرزمین خراسان خداوند سلطانی را پیدا کرده که نامش درجهان مشهور و به هرکس عیان است .) گل محمد ساکن مالگیر کناره هلمند که  معاصرزمانشاه ابدالی بود گوید :

      گل محمد عاشق طوطی شکر غواری

                             باری نشته نیشکر په خراسان کشی

( گل محمد عاشق طوطی شکر میخواهد اما نیشکر در خراسان نیست)

( مجله آریانا ، سال پنجم ، ص 4)

           میرسعید محمد کروخی هروی متخلص به سید متوفی1222 خود را سید خراسانی خوانده گوید:

        ای فتاده ازچشمت عالمی به حیرانی

                                               پیچ وتاب گیسویت موجب پریشانی

       گربپرسد ازنامم قاصدا بگو ای مــــه

                عاشق دل افگاراست  سیــدخراسانی

    دراشتهاری که از طرف دولت عبدالرحمن خان علیه پسر عمویش محمد اسحاق خان انتشاریافته

بود در مذمت اسحاق خان آورده است :

ارمنی  مادری  لقب اسحــاق کرم مرداری دروغ و نفاق

کودنی کورباطن  و رســـو ا شهرۀ شهرو مـسخرۀ آفــاق

ای که بودی چو گربه عابــد درسجود قیام  تا اشـــــراق

درخراسان دگرمجال تونیست ای خراسان بگیرراه عراق

سجع مهر امیر محمد افضل خان که در سال 1284 قمری در کابل به تخت امارت نشست  این بود :

دوفوج مشرق ومغرب زهم مفصل شد

          امیرملک خراسان محمد افضل شـــــد  ( 28)

گندا سنگهـ  در کتاب خود (ص15چاپ لندن 1959) راجع به احمد شاه درانی از نسخۀ خطی  عبرت نامه علاالدین، سال تألیف 1854  چنین نقل قولی دارد که شاهنواز خان در لاهور از صــابر شاه پرسید :  ”  برادر احمدشاه چطوراست؟ “پیردرجواب گفت : ” او پادشاه ولایت (و) خراسان است و قصدفتح هندوستان دارد وتو صوبه داریک محل استی ، نوکرومربوط کس دیگر . چطوراین قسم حرف  میزنی ؟ ”

گاهی ماوراءالنهر را نیز جزء خراسان خوانده ونوشته اند . (29) ماوراءالنهر راخاک چین نیز میگفتند دربرابرچین بزرگ . وهرگاه ازهردو یاد میکردند چین وماچین ( مهاچین مساوی چین بزرگ)  میگفتند . چنانکه فردوسی گوید :

وگرخواهد ازچین وماچین سوار بیاید برش نامور صد هزار

شاعری حدود ومرزهای ماوراءالنهر را چنین منظوم ساخته است:

ماوراءالنهر را ارچارحــــد آیـــد به بیـن

             چارشهر وهریکی خوشتر زفردوس برین

اولا شهربخارا مـنشأ عــلم اسـت وفضـل

          خاک اورا فخرباشد بر دیار روم و چـــین

حضرت شهرسـمرقند ومــکان سلطنــت

         درشرف ازشهرها چون تاج باشد با نگیـن

بعد ازآن ترمذ مــکان اولـــیاو اسخیـــــا

         برکنار رود وآبش  غیــــرت ماء معـــــین

جای عشرت موضع نزهت مقام صوفیان

        خطۀ شهرخجند آمدازآن بـوم و زمی(30)

سوزنی سمرقندی رود آمو یا اکسوس قدیم را سرحد خراسان و چین خوانده گوید :

خاک  خراسان وخاک مملکت چـــین

                 همچو دوپله است آب جیحون شاهــین

   پشنگ پدر افراسیاب ، سرزمین آن سوی جیحون را متعلق به توران اعلام میدارد:

زجیحون وتا ماوراءالنهر بــر که جیحون میانجی است اندر گذر

برو بوم ما بود هنگام شــــــاه نکردی بران مرز، ایرج نگـــــاه

          فردوسی ضمن آشتی خواهی پشنگ از کیقباد مرزهای شمالی و شرقی را روشن میکند :

زخرگاه تا ماوراءالـــنهر بــــر که جیحون مـیانش انـــدر گــذر

بروبوم ما بود هنگــــام شـــــاه نکرد اندرین مرز ایــــرج   نگــاه

همان بخش ایرج بد ایرانزمـین که ازآفریدون بد ش آفــــــــرین

که ازما نبیند جیحون به خواب وز ایران  نیابند ازین  سو  به  آب

مگربا درود وسلام و پیــــــا م دوکشورشود زین سخن شادکـام

    رودکی درین شعر قلمروماوراءالنهرراخراسان خوانده گوید :

شد آن زمانه که شعرش همه جهان بنوشت (31)

    شد آن زمانـــــه که او شاعر خراسان بود

           نوشتن درشعربالا به معنای پیمودن وطی کردن است .همچنین درین بیت سعدی :

ندانی که سعدی مراد ازچه یافت

                       نه هامون نوشت و نه گردون شگافت

             اما مختاری غزنوی درقصیده یی که به مدح نظام الملک علی خطیبی سمرقندی وزیر دولت طغماج خان علاءالدوله ارسلان خان  محمدسروده ماوراءالنهرراجدا از خراسان دانسته است . آنجا گوید:

 

خدای داد دوملک تمام را دونظـــــــام

                 یکی جلال وزیران یکی رضـــی امام

یکی به خدمت سلجوقیان گذشت عزیز

              یکی زصلت طغماج خان رسید به کام

همیشه ملک خراسان بران مقوم بــود

           چنانکه ملک سمرقند ازین گرفت قوام

همه جلال خراســان و ماوراءالنهـــــر

            زبوعلی به نظام آمد و علـــی نظــــا م

بدان ستوده همه دوده ســـحاقی فخـــــر

بدین گرفته همه گوهر خطیبی نام (32)

           رودکی اسامی شاهان سامانی را به عنوان شاهان خراسان چنین منظوم ساخته است :

نه کس بدند ز آل سامان مذکــــور

                              دایم بـــــــه امارت خراســان مشهــور

اسماعیل است واحمدی ونصر ی

                             دونوح ودوعبدالملک و دومنصور(33)

          علاوه برنامهای آریانا ، باکتریا ، تخارستان وخراسان کشور عزیزما را به نامهای کابلستان ، زابلستان ، گندهارا (34) هم نوشته اند . چنانکه دیدیم علی رئیس دریا سالارترک در مرآت الممالک کابل را پایتخت زابلستان نوشته. گندهارا که بروادی کابل تا تاکسیلا اطلاق میشده ، پشاوروراولپندی

           را هم در بر میگرفت  همان کلمۀ است که اقوام آن نواحی با خود به  الرخج ، الرخذ ، اراکوزیا  بردند و کلمه به صورت قندهارباقی ماند.  قندهارما یکی ازهفت قندهاری(35) است که در روزگار  باستان موجود بوده و وبهند را یکی از مراکز گندهارا نوشته اند که شهری بوده کنار غربی دریای سند مقابل اتک کنونی والان بر کنارراست اباسین ( اندوس ) یعنی ساحل شمالی آن به فاصله پنج میل ازاتک قرار دارد . مردمان بومی هند گویند [ بهند به معنای بهتر ازهند است چنانکه وه اندیوشه پوهر ( شهرشاپور به از انتاکیه ) به مرور وندی شاپور، گندی شاپور شده است.] (36)

        چنانکه قبلا ملاحظه کردیم ابوالفرج رونی هزارسال پیش ” وبهند ” را مرکز ” افغانها” خوانده  ، گوید:

موکب منصوراو هنوز به موهند[ وبهند]

                         برتن افغان همی تنیده است ، فغان را(37)

          جای دیگر آن را کشور افغان خوانده واین نکته ازجهتی جالب است که می بینیم آن نواحی ازقدیم جزء کشور ما بوده است :

شکسته گشت به تیغ تو لشکر کفـــار

                    خراب شد به سپاه توکشورا فغــان

رحمان بابا از کشورافغانان چنین یاد میکند:

چه کشوردافغانـــانو معطـــــر دی

              دهربیت مصرع می زلفی دجانان کری

الهی دخپل حبیب  لــــه  بــرکتــــــه

             دا ساده انشاء رنگینه د رحمـان کـــری

بیرونی گوید : وبهند کرسی گندهارا بود که در وادی سند است .(38)

وصف شهرهای خراسان در زبان دری فراوان رفته است . گویندگان عراق چون خاقانی تا واپسین نفس آرزوی دیدارخراسان را در سر میپروراند . چنانچه این آرزومندی را طی اشعار خود به طورروشن ابرازداشته واز آ ن جمله است قصیدۀ معروف او به مطلع:

رهروم مقصد  امکان به خراســــان یابم

                 تشنه ام مشرب احسان به خراسان یابم

نزدمن کعبه کعبه است خراسان که زشوق

                              کعبه رامجمره گردان به خراسان یابم

خاقانی درین قصیده پس ازستایش خراسان تلمیح لطیفی به کار بسته که لفظ افغان را با خراسان  همنشین ساخته است :

بختیان نفس من که جرس دار شونــد

                 ازدهان جرس افغان خراسان یابــــم

حاصل سخن :

از آنجا که سر زمین ما قسمت معظم خراسان باستان را تشکیل میداد وهم شهرهای آبادان و پرنعمت هرات وبلخ ازجملۀ چهارشهر بزرگ وتاریخی ، درافغانستان واقع است و همچنین ا زلحاظ اینکه ساکنان این مرزوبوم در طول بیش از هزارسال کشور را خراسان و خود را خراسانی گفته و نوشته اند و فرمانروایان این بلاد نیز خود را امیران وسرداران خراسان خوانده اند میتوان گفت که در طول دورۀ اسلامی پیش ازینکه نام افغانستان مرسوم ومعمول شود میهن ما خراسان نامیده میشد و ازین رهگذر سهم ونقش ما درنهضت های آزادیخواهی ، حضارت وتهذیب ، ادب وفرهنگ  این عهد واین سامان کاملا ثابت وروشن است .

 

زیرنویسها:

          1- اکادمی علوم اتحاد شوروی ، تاریخ افغانستان ، تألیف عده یی از نویسندگان ، بخش شرقشناسی ، مسکو ، پروگرس  1985،  ص 40.

          2- ابواسحق ابراهیم اصطخری، مسالک الممالک ، به اهتمام ایرج افشار، تهران ، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی ، 1347 ، ص 216.

           3- ریچارد فرای ، تاریخ ایران باستان ، مونشن ، 1984، ص 373.

           4- فخرالدین اسعد گرگانی ، ویس ورامین ، به تصحیح ماکالی تودوا والکساندر گواخاریا ، تهران ،  بنیاد فرهنک ایران ، 1349 ، ص 176.

            5- مجله کابل ، سال پنجم ، شماره ششم ، ص2.

            6- تمدن ایرانی ، ترجمه دکتربهنام ، تهران ، بنگاه ترجمه ونشر کتاب ، 1337، ص 25و 158.

           7- ابوعبدالله محمد بن یوسف کاتب خوارزمی ، ترجمه حسین خدیوجم ، مفاتیح العلوم، تهران ، مرکزانتشارات علمی وفرهنگی ، 1362، ص111.

            8- آرتوکریستن سن، ایران درزمان ساسانیان ، ترجمه رشید یاسمی، تهران ، 1342،  مراجعه شود به  “معم ما استعجم ” بیروت ،  ج اول ، ص 489.

           9- شهاب الدین ابی عبدالله یاقوت حموی رومی بغدادی ، معجم البلدان ، بیروت،ج 2 ، ص 356.

           10- گویندۀ شعر مولانا تاج الدین پوربهای جامی سخنسرای قرن هفتم است .

             11- شهاب الدین ابی عبدالله یاقوت حموی  رومی بغدادی ، ص 356.

             12- عبدالحی بن ضحاک گردیزی ، زین الاخبار به تصحیح عبدالحی حبیبی ، تهران ، بنیاد فرهنگ ایران ، ص 22.

         13- تاج الدین پوربها جامی ، تاریخ حافظ ابرو ، به تصحیح ومقدمۀ وروتیاکراولسکی، 1982، ص13

        14- عبدالحی حبیبی ، افغانستان بعد ازاسلام ، کابل ، انجمن تاریخ ، 1345، ص 172. و کریستنسن، ایران درزمان ساسانیان ، ص179.

 

 – 15D.KRAUWULSKY. HORASAN  ZUR TIMURIDENXEIT  NACH DEM TERIH-E-HAFEZ –E- ABRU  ( WIESBADEN,1982.

          

         16- راجا مهندراپرتاپ (MAHENDRA PRATAP) ازجملۀ آزدی خواهان هند بود که در1925 در کابل حکومت جلای وطن را تشکیل دادند . مهندرا پرتاپ مقام رهبری جمعیت مزدوران بینوا را داشت که مذهب شان ترکیبی بود از همه ادیا ن و همچنین مؤسس ” مکتب دوستی” بود.آزادیخواهان هند مهندرا پرتاپ را به عنوان نخستین رئیس جمهور هنددرتبعید انتخاب کردند . ازجملۀ تألیفات او این سه کتاب معروف است :

-17MY GERMAN MISSION TO HIGH ASIA .MAY 1925.

-18MY LIFE STORY OF FIFTY YEARS .DELHI ,1947.

-19AFGHANISTAN THE HEART OF ARIYAN.

         20- رنجیت سنگهـ، ظفرنامه،لاهور، 1928، ص 3. و اکبرجوهر آفتابچی ( مصنف ) تذکرالواقعات، نسخه خطی محفوظ در کتابخانه دیوان هند ، لندن شماره  ثبت (46451).

         21- عزیزالدین وکیلی پوپلزایی ، تاریخ خرقه شریفه قندهار، چاپ دوم ، کابل ، مرکزتحقیقات اسلامی. 1367، ص 36.

         22- عزیزالدین وکیلی پوپلزایی ،  تیمورشاه درانی ، کابل ،انجمن تاریخ ، 1346 ، ص 54.

          23- ابن بطوطه ، سفرنامه ابن بطوطه ، کابل ، 1335 ، ص2 ، 462.

          24- لسترنج ، دیباچۀ جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی ، ترجمه محمود عرفان ، تهران ، انتشارات علمی وفرهنگی ، 1364 ، ص2.

           25- لسترنج ، ص 5.

           26- دکتر سید مخدوم رهین،گله ازدوستی ، مجله آریانا ، شماره سه صدونوزدهم ،(1345)،ص 33.

            27- احمدرنجبر، خراسان بزرگ ، تهران ، امیرکبیر ، 1363،ص408.

             28- حمدالله مستوفی قروینی ، نزهت القلوب ، به سعی واهتمام گای لسترنج ، لیدن ، بریل،1913 ،  ص 47.

            29- لسترنج،دیباچۀ جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی،ص 6.

            30- لسترنج،دیباچۀ جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی،ص 26.

            31- منهاج السراج جوزجانی ، طبقات ناصری ، کابل ، ج2 ، ص 61.

           32- جغرافیای تاریخی سرزمین های خلافت شرقی ، تهران ، ص408 و احمد رنجبر ، خراسان بزرگ ، تهران ، امیر کبیر،1363.

           33- دکتر بیلیو گوید که درقرن ششم میلادی،افغانان از گندهارا به قندهار مهاجرت کردند . چون از هجوم ساکانو( SEYTHIC ) ساکنان گندهارا مهاجرت کردند ، درکنار هیرمند جاگزین شدند شهری ساختند و پایتخت خود را قندهار نام گذاشتند . مردم آن را گندهاری میگفتند ، دین بودایی داشتند ( طوایف افغانستان  هنری بیلیو ، ص16)  دایرةالمعارف اسلامی مینویسد ( ج دوم،ص718) قرن پنجم میلادی وقتیکه هفتالیان  گندهارا را گرفتند ، گندهاریان کاسه خیرات بودا را که تاکنون در زیارت سلطان ویس بیرون شهر قندهار هست با خود بردند . بیلیو درسال 1872 کاسه را دیده بود .(ص12)  کاسه بزرگی بود که ازیک سنگ سیاه ساخته شده بود . در یک زیارت چند صد گام دورتر ازشهر کهنه قندهار بود.محتملا همانجاست . در1857 بین کابل واباسین دیده بود. اولاف کیرو در 1957گوید این کاسه که قطر آن دومتر است در موزیم کابل است ( پتهان ، ص 7)  محمد امین خوگیانی مترجم کتاب ” تتمة البیان فی التاریخ الافغان ” در حاشیۀ  صفحه  یازدهم مینویسد: علاوه بر شهرمشهورقندهار افغانستان در هندوستان نیزبه این نام مقاماتی وجود دارد و در بین افغانها به نام ” قندهاریها “طوایفی در سرحد آزاد مشرقی زندگانی مینمایند که نه از قندهار کوچیده و نه آن مقام را دیده اند .

          34- محمد انور نیر، مسکوکات ، مجله آریانا،شماره سه صدوسی و دوم ، (1359) ، ص 48.

          35- جلال الدین همایی ، مقدمۀ دیوان عثمان مختاری ، تهران ، مرکز انتشارات علمی وفرهنگی ، 1361،  مختاری نامه ، ص 199.

          36- حافظ تنیش ابن میر محمد بخاری ، شرفنامۀ شاهی ، چاپ عکسی ، ص 200.

 

-37 ALBERUNI .ALBERUNIS INDIA .LOINDON, SACHAU ,VOL.1 , P.20.

 

       38- ابوالفرج رونی، دیوان ابوالفرج رونی ، تاشکند ،چایکن، 1304، ص2.

       39- تقویم البلدان،ص 357، به حواله قانون مسعودی، حاشیه طبقات ناصری .

          40- خواجه ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی ، تاریخ بیهقی ،  به کوشش دکتر خطیب رهبر ، تهران ، انتشارات سعدی ، 1368، ج 1 ، ص 262.

            41- ابی زید بن سهل البلخی والمطهربن طاهرالمقدسی ، البدء والتاریخ المنسوب  به ابی زید احمد بن سهل البلخی و هوالمطهر بن طاهرالمقدسی. پاریس ، 1919 ، ج 4 ، ص 79.

            42- لفظ خراسان نخستین بار در لوحــــه سنگ مزار یعقوب لیث صفاری ( متوفی 265) در گندیشاپور  اهواز دیده شده است. ابن خلکا ن به نقل از ابوالوفای فارسی نوشته است که این دوبیت فارسی بر سنگ گور یعقوب لیث  صفاری نوشته  بوده است و همچنین شعر عربی که درست ترجمه همین دوبیت فارسی است :

بگرفتم این خراسان با ملک پارس یکسان

                                 ملک عراق یکسرازمن نبود رستــه

پدرور باد گیتی  با بــــوی نـــو بهــــاران

                               یعقوب لیث گویی درروی نبد نشسته

       دوبیت عربی چنین است :

خراسان احوبها و اکنـــاف  فـــارس وما کنت عــــن ملک ا لعــراق بایس

سلام علی الدنیــا و طیـب نسیمهــــا کان لــم یکن یعقوب فیهــا بجالـــــس

افغان وافغانستـــــان( *)

 

         کلمۀافغان ازقرن چهارم هجری وکلمۀ افغانستان از قرن هفتم هجری  به اینطرف  درمتون عربی ودری مکرر به کار رفته است اما پیش ازین تاریخ تا آنجا که تحقیق شده نخستین بار این کلمه در یکی ازمتون هندی که دراوایل قرن ششم میلادی تألیف شده دیده میشود . منجم معروف هنــــــدی ورها مهیرا (Varha Mihira) درکتاب  برهات سمهیتا  ازافغانها به صورت آوگانه(Avagana) یاد میکند .

          کمی بعدتر جهانگرد معروف چینی هیون تسانگ از قبیله یی به نام اپوکین(A-po-Kien)که درجبال سلیمان قرارداشتند ذکرمیکند .(1)

این دومورد قدیمترین مواردیست که کلمۀ افغان به عنوان قوم یا قبیله درآن به کار رفته است .(2)

          درمآخذعربی قدیمترین جاییکه اسم افغان درآن ذکر یافته تاریخ  یمینی تألیف عبدالجبارعتبی است. دریکجا می نویسد: « کشف  سواد جیوشه ودانت له الافغانیه والخلج …»جرفادقانی (3) درترجمۀ  این

 

        (* ) برگرفته از: مجله لمر، سال اول ، شماره 12 ، حوت 1349، ص22.

قسمت گوید : جماعت افغانیان و خلج که صحرانشین آن بقاع بودند درجملۀ حشم ناصرالدینی منحصر شدند.

         منینی شارح تاریخ یمینی این مطلب راچنین شرح میکند:(دانت ) ای انقادت واطاعت ( له )ای الامیر (الافغانیه )هوقوم بلادهم جبلة قریبة من الترک صورت والادمة غالبةعلیهم جبالهم قریبة من بامیان وهم موصون( موصوفون) بالدعارت والشطارت ولم یدینوالامیر قبله  لحصانة جبالهم ومناعـة  قلاعهم وقلالهم. (4)

          ترجمۀ شرح چنین خواهد بود: افغانها ازاو(امیر) اطاعت کردند وسرزمین ایشان کوهستانی است . از نظر صورت به ترکها نزدیکند و اغلب گندمگون. کوههای ایشان نزدیک به بامیان است و  معروف به وعارت وشطارت اند وقبلا ازامیری اطاعت نکردند به جهت کوههای حصین وقلعه ها و قله های منیع .

           عتبی مکرر ذکر افغانیان کرده از جمله  العساکر الافغانیه (5)  سپس جاییکه ازاستیلای سلطان محمود  بر تخارستان سخن میراند گوید :   از اصناف ترک وخلج و هند وافغانی وحشم غز لشکر فراوان جمع آورد . (6)

         ابوریحان محمد بن احمد بیرونی متوفی 440 هجری دانشمند بزرگ غزنه شرحی دربارۀ افغان در کتاب فی تحقیق ماللهند من مقولة مقبوله فی العقل اومرذولته (7)  بدین ترتیب آورده است :  وفی  الجبال الغربیه منها اصناف الفرق الافغانیــــــــه الی ان تنقطع بالقرب من ارض « السند » ….

          ترجمۀ آن این است که در کوههای غربی هند برخی از طوایف افغان هستند که تا مجاورت دره های  رود سند سکنی دارند.  بیهقی تاریخ اغتشاش افغانها را در حوادث 411و414 ضبط کرده است  در سال 413مسعود غزنوی ایزدیار را که ازبزرگان دربارش بود برای فرونشاندن اغتشاش افغانها  به  کوهستان غزنی فرستاد .(8)  درسال 512 که ارسلان بن مسعود غزنوی لشکریانی گرد آورده است که افغانها وخلج ها  جزو سپاهیان او بودند ودر547 نیزافغانها را در میان لشکریان بهرامشاه غزنوی  نام برده اند. در 588  افغانها در جزو سپاهیان  معزالدین [؟] سام پادشاه غوری بوده اند .

          افغان شال یا افغان شل نام جایی در غزنی بوده است همان دامنه یی که  امروز آرامگاه سبکتگین در آن قراردارد .(9)

          پنج موردی که بیهقی ترکیب افغان شال را ذکر کرده ذیلا نقل میشود : « حاضران بسیاردعا کردند وازباغ بیرون آمد وراه صحرا گرفت و … وحشم وبزرگان همراه وی  به افغان شال درآمد  وبه تربت امیر عادل سبکتگین رضی ا لله عنه فرود آمد وزیارت کرد.» (10)

         « وبرآن جانب رود که سوی افغان شال است بسیار استر سلطانی … بودند .» (11)

        « امیر به کوشک محمودی به افغان شال بازآمد. » (12)

           « چون رسولان را بدیدند چندان نثار کردند به افغان شال در میدان… ودر بازار ها از دینار ودرهم وهرچیزی که رسولان حیران فروماندند .» (13)

            « روز آدینه  بیست ویکم ماه به سلامت وسعادت به دارالملک رسید و به کوشک  محمود به افغان شال به مبارکی فرود آمد.» (14)

            درکتب جغرافیا ظاهرا نخستین جاییکه اسم افغان به کار رفته کتاب حدودالعالم من المشرق الی المغرب است .این کتاب  که مؤلف آن معلوم نیست درگوزگانان ( میمنه امروز افغانستان)برای ابوحارث محمد بن محمد یکی ازشاهان سلسلۀ آل فریغون درحدود 373  نوشته شده است . درین کتاب دوجا نام افغان  برده شده به این ترتیب :

          « سول دهی است برکوه  با نعمت واندرو افغانان اند.(15) باز در تعریف  بینهار مینویسد : (16) بینهار  جاییست  پادشاه اومسلمانی نماید و زن بسیار دارد از مسلمانان و افغانان وازهندوان بیش از سی ….

          ابوالحسن علی بن ابی الکرم محمد بن محمد بن عبدالکریم بن عبدالواحد شیبانی معروف به ابن الاثیر الجرزی متوفی 630 در کتاب الکامل ذکر افغان را آورده است . مؤلف معجم البلدان در صفحۀ بیست ونه جلداول از جبال الافغانیه یاد میکند. (17)

          ابن بطوطه جهانگرد معروف عرب در راحله خودمکرر ازافغانها یاد کرده . در یکجا زیرعنوان  ( ذکر خلاف شاه افغان به ارض سند )  مینویسد:

          « وکان شاه افغان خالف علی السلطان بارض ملتان من بلاد السند وقتل الامیرهاوکان یسمی (به زاد)  وادعی سلطنته لنفسه وتجهز السلطان لقتاله  فعلم انه  یقاومه فهرب  ولحق لقومه الافغان وهم ساکنون  بجبال منیعه …(18).

          که ترجمه ان اینست : شاه افغان با سلطان سرزمین ملتان ازتوابع بلاد سند مخالف بود وامیر آنجا را که نامش  بهزاد بود به قتل رسانید و خود مدعی سلطنت شد.  سلطان خود رابرای قتل او آماده ساخت . چون دانست که در برابر او  مقاومت نمیتواند فرار اختیار کرد وبا قوم خود که افغان وساکنان کوههای بلند بود  پیوست ….

          بازدرجای دیگر مینویسد که قومی درنزدیک کابل خود را افغان میگفتند. (19)

           درقرن هفت ذکرافغانها در کتب تاریخ بسیار هست چنانکه منهاج سراج جوزجانی در طبقات ناصری  میگوید : (20)« انصار حق به حکم آن فرمان به همه بلندی و مضایق لورهاء عمیق دررفتند وسروبرده  به دست آوردند خصوصا جماعت افغانان . که هریک ازایشان گویی زنده فیلی است (با) دو غژغا(و) بر کتف نهاده ویا برجی است بر باره برای هیبت بر فرازاوبیرق کشاده  مبلغ ایشان که خدمت رکـــــــــــاب  ( الغ خانی )  مرتب بود به قدرسه هزارسواره  وپیاده ، مردانه ودلیر و جانباز که هریک ازا یشان صد هندو رادرکوه وجنگل به چنگل گرفتی ودیورا در شب تاریک ( بتک ) عاجز آوردی….»

         ضیاء الدین برنی درتاریخ فیروزشاهی درحوادث زمان محمد بن تغلق مینویسد: که گروهی ازافغانــان  ساکن ملتان طغیان کرده اند وسرکردۀ آنها را ( ملتان مل) یعنی پهلوان ملتان نامیده است ودرهمین زمان از سرکردۀ دیگری که او هم سرکشی کرده و «مخ افغان » نام داشته ذکر کرده اند . درزمان تیمور نیز  نام افغانها برده شده چنانکه در تزک تیموری (21)،  ظفرنامه  نظام شاهی و ظفرنامه شرف الدین علی یزدی ومطلع السعدین کرارا نام افغانها به ضبط افغان واوغان هست .

          دراسناد قرن هشتم وبیشترکتابهای مربوط به تاریخ آل مظفر وازآن جمله درمواهب الهی تألیف معین الدین معلم یزدی وتاریخ محمود گیتی نام از یک طایفه هست که درآن زمان ازسیستان وارد خاک کرمان شده در آنجا تاخت وتاز میکردند ودر برخی از متون نام آنها را اوغان و جرما ولی بیشتر اوغانی و جرمایی ضبط کرده اند . (22)

           دراواخرسال 617 سلطان جلال الدین منکبرتی بزرگترین پسر خوارزمشاه بعد اززد و خورد با مغول در حدود نیشاپور به طرف هرات حرکت کرد ودر 618 … آمد مظفر ملک رئیس افاغنه نیز به خدمت او پیوست و سلطان که در همین جنگ بر وی فاتح آمد سپاهیانی مخلوط از افغانی و غوری وخلج واقوام مختــــلف ترک داشت. (23)

            صاحب تاریخ نامه هرات در چندین جا کلمات افغان ،افغانی ، افغانیان را به کار برده است که ازآنهمه موارد به ذکر یک مورد اکتفا میکنیم  جاییکه گوید : « بعون ایزد بخشاینده روزی ده  جان آفرین در حال قریب دو هزار مرد غوری و افغانی وهروی به یک حمله خویشتن را بردرحصار انداختند…»(24)

          خواجه نظام الدین احمد مؤلف طبقات اکبری که ذکر شیرشاه افغان را آورده ،نیزازافغانان یاد کرده است .(25)

           بابردرتزک معروف خودم کرر ذکر افاغنه را آورده است.(26)

           درقرون یازده ودوازده کلمۀ افغان در متون تاریخ مکرر ذکر شده خاصه پس ازعروج وسلطنت هوتکی درایران وسلسلۀ مختلف افغانی درهند این نام در تواریخ وکتب جغرافیایی قرون به کثرت دیده میشود ، مانند هفت اقلیم امین احمد رازی ، حدیقة الاقالیم بلگرامی ، تاریخ الفی ، تاریخ فرشته ونظایر آنان.

          ( برای تحقیق مزید میتوان به کتب مذکور وهم کتبی مانند افغانستان فریزدتایتلر،لند ن،1967،لفظ افغانستان منتشرۀ انسایکلو پیدیای اسلامی ، مقاله  لانکز ورث دیمز ( صفحات1473 تا173)چاپ لندن ، 1913ودایرةالمعارف  جزء دوازدهم ، چاپ کابل ،1334 به مقاله مؤرخ معروف  آقای غبار ومقالۀ پوهاند حبیبی در مجله کابل ، جدی سال 1319 ومقاله محققانه شاغلی محمد انور نیر، شماره 257 مجله آریانا مراجعه کرد.)

            درشعر نخستین جاییکه کلمۀ افغان استعمال شده و به مارسیده در اشعار عنصری ، فرخی ،ابوالفرج رونی ، ازرقی و مسعودسعد سلمان است .برخلاف آنچه که نوشته اند در شاهنامۀ فردوسی لفظ افغان  و اوغان نیست وتنها کلمۀ افغان به معنای ناله و فغان به کار رفته  نه به معنی قوم و مردم .(27)

          آنچه که درشاهنامه چاپ بمبئی وملحقات شاهنامه های دیگر داستان کک کهزاد به نام فردوسی چاپ شده  ازآن فردوسی نیست بلکه گوینده در قرن ششم میزیسته که بعدا راجع به آن صحبت خواهیم کرد. لغت فرس اسدی در صفحه 162خوددرذیل لغت کهبر( که اسم جاییست ) این شعرعنصری رامثال می آورد:

شۀ گیتی ز غزنی تاختــن بود برافغانان و بر گبران کهبـــر

چنانکه گذشت فرخی کلمه افغان را در شعر چنین آورده است : (28)

به گونۀ شل افغانیان دوپره وتیز       چو دسته بسته بهم تیرهای بی سوفار

         ابوالفرج رونی درضمن قصیده گوید:(29)

موکب منصوراوبه ویهنـــــد بر تن افغان همی تنیده فغان را

          مسعود سعد در سه جا کلمۀ افغان را آورده است: (30)

از لشکرترک وهند و افغان بر باره هزارشیرنر کرده

ویا:

شکسته گشت به تیغ تولشکرکفار     خراب شد به سپاه تو کشورافغان

ویا:

گهی شتابان اندر قفای افغانان چو اژدهای دژآگه میان غار تو ای

          شاعری که ازنام ونشان اواطلاعی در دست نیست وظاهرا در قرن ششم میزیست قسمتی ویا شاید همۀ  داستانهای بازمانده رستم را برای یکی ازسلاطین به نظم آورده واز آن میان یک داستان درجزء ملحقات وگاه به صورت دفتر علیحده دیده میشود.(31) واین همانست که در ملحقات شاهنامه به نام داستان  کک  کهزاد موسوم است . بیت اول آن اینست :

کنون  داستان کک کهـــزاد بگویم بدانسان که دارم به یاد

          درجای دیگر کک کهزاد را او چنین معرفی میکند :

نژادش زاوغان  سپاهش بلوچ ابر دشت خرگاه بگزید کوچ

          بنابر ابیات این داستان نزدیک به زابل  به سه روزه راه کوهی بلند بود که در آن از افغان و لاچین و بلوچ  قوم بسیاری گرد آمده بودند ودرقلعه یی بر بالای آن کوه به نام قلعۀ «  مرباد» میزیستند.

به دژدریکی پهلوان جای داشت   که در رزم با اژدها پای داشت

نژادش زاوغان سپاهش هـــــزار    هه ناوک اندازو ژوبین گــذار

دورانش همانندۀ  ران پیـــــــــل    گۀ رزم جوشانتر از رود نیـــل

ورا نام بدی کـــک کهــــــزاد    به گیتی بسی رزم بودش به یاد (32)

           این داستان به خوبی میرساند که کلمۀ افغان پیش ازاسلام بوده که داستان رستم با یکی از پهلوانان آنها در افواه وداستانها مانده ودست به دست رسیده است  تا اینکه در قرن ششم گوینده مذکور آن را به رشتۀ نظم  درآورده است .

          دراصل واشتقاق کلمۀ افغان واوغان حدس های بسیار زده اند از آنجمله پیلو عقیده دارد که این اسم در اوایل اغوان بوده وبسیار قدیمی ومشتق  از ریشۀ آریایی است که بعدا اوغان وسپس افغان شده است (33) کلمۀ اوغان در زبان ارمنی به معنی باشندگان کوه وجبال است . (34)  ارامنۀکه در گنجه ،شیروان ، نخجوان و گیلان سکونت دارند به نام اغوان افتخار مینمایند (35) یک نظر دیگر هم هست کلمۀ افغان  محتملا با کلمات فغ  ، پغ ، بغ ، بگ   همریشه باشدچنانکه  این ریشه را در الفاظ بسیار مانند  پغمان ، بغلان ، بغشورو… می بینیم واین همان ریشه یی است که در کلمات فغفور ( بغ – پور) فغواره ، بغستان ، بهستان ، بیستون ، بغداد وغیره دیده میشود . کلمۀ فغ به معنی سرور وبزرگ و هم به معنی بت و  معبودآمده چنانکه عنصری گوید:

گفتم فغان کنم  زتو ای بت هزار بار

                                   گفتا که از فغان بود  اندر جهان  فغان (36)

       فردوسی گوید :

فرستش به سوی شبستان خــویش   سوی خواهروهم فغستان خو یش

         اما اینکه میگویند کلمۀ افغان واوغان اسمی است که دیگران داده اند ظاهرا درست به نظر نمیرسد(37)

        چه از قدیم این اسم وجود داشته ومحتملا نام یکی از قبایل بوده بعد برسایر قبایل پشتون به عنوان اسم دوم وبعد از حدود قبیله بیرون شده برتمام ساکنان سرزمین افغانستان اطلاق شده و اکنون نام ملی و پر افتخار تمام باشندگان این سرزمین تاریخی است .

           درمورد کلمۀافغانستان میتوان گفت همانطوریکه کلمۀ افغان از یک قبیله خاص بر قبایل ابدالی وغلجایی و بعد تربرتمام قبایل پشتون وازقبایل پشتون به تمام ملت افغانستان اطلاق گردید  کلمۀ افغانستان نیز از مسکن قبیله یا قبایل خاص به مساکن تمام قبایل پشتون وازمساکن تمام قبایل پشتون به سرزمین مردزای وباستانی افغانستان اطلاق شد وبه عبا رت دیگر جانشین کلمۀ خراسان دورۀ اسلامی وآریانای قبل ازاسلام گردید .تا آنجا که اطلاع داریم نخستین  مرتبه مؤلف تاریخ هرات سیفی هروی کلمۀ افغانستان را درمعنی کوچک آن که احتمالا به نواحی بنو واطراف آن اطلاق میشد به کار برده است آنجا که میگوید:

          ملکی شهر هرات حمیت عن الافات وتوابع آن چون جام و باخرز وکوسویه و خره و فوشنج و دزآب  و تولک وغور وفیروزکوه وغرجستان ومرغاب و فاریاب و مرحق تا آب آموی و اسفزاروفراه وسجستان  وتگینباد و کابل وتیراه و به سیستان وافغانستان  تا شط سندو حد هند فرستادیم . (38)  مؤلف تاریخ نامۀ هرات 35 بار کلمه افغانستان ودر دو جا اوغانستان را به کار برده است  .

          معین الدین محمد زمچی اسفزاری دانشمند قرن نهم در چند جا نام افغانستان را به اشکال دیــار افغانستان  (ص 416) ، ولایت افغانستان ( ص 161)  ، افغانستان (ص 410) آورده است . ازآن جمله است :

        امرا گفتند :  که اسفزار وفراه وسجستان تا حدودافغانستان ازتوابع هرات است …(39)  حکم کرد که یرلیغ  نوشتند که مملکت هرات وولایات از حد جیحون تا اقصای افغانستان بدو مفوض دارند .( 40)

         « وآلات حرب طلبیده به اندک زمانی از حدود خراسان وجبال وشبرغان و افغانستان نزدیک به پنجاه هزار مرد از پیاده و سوار به هرات آمدند ». (41)

          درتزک تیمور کلمه افغانستان نیز به کار رفته ازآنجمله است :

         «وکنکاش دیگرکه درتسخیرممالک سیستان وقندهار و افغانستان کردم اینست که …» (42)

عبدالرزاق سمرقندی در مطلع السعدین گوید:« ذکر توجه امیر تیمور گورگان به سیستان ، قندهار و افغانستان…» که « موکب همایون از جیحون عبور نموده ولایت قندهارو کابل وغزنین تا … و آب سند و افغانستان که درزمان حضرت صاحبقران…»(43)

         بابردربابرنامه در چند جا کلمۀ افغانستان را به کار برده است از آنجمله : ولایت کابل ازاقلیم چهارم است در میان معموره واقع شده شرقی آن لمغانان وپرشاوره وکاشغر وبعضی  ازولایت هند است غربی اوکوهستانهاست  که کرنود وغور درآن کوهستان است شمالی او ولایت قندوز واندراب است کوه هندوکش درمیان است جنوبی آن فرمل ونغزو بنو وافغانستان است .

          مختصر ولایتی است طولانی افتاده طول اوازمشرق به طرف مغرب است اطراف وجوانب آن تمام کوه  است …(44)

         امین احمدرازی درتذکرۀ هفت اقلیم حد جنوبی ولایت کابل را متصل فرمل بنرد(؟) وافغانستان میداند.

         الفنستن ژنرال معروف انگلیس که در سال 1815کتاب معروف سلطنت کابل خود را نوشته برای نخستین بارلفظ افغانستان را به کار میبرد. اطلاق این کلمه را در مورداین سرزمین نسبت به کلمــــۀ خراسان رجحان میدهد.(45)

         درمکاتبات ومعاهدات رسمی با دول خارج ظاهرا نخستین بار ازطرف لارد اکلند ویسرای هندوستان  در پاسخ نامه خودش به عنوان شاه شجاع مورخ جمادی الاول 1204هـ.(اگست 1338) به کار رفته است. برای تفصیل بیشتر در مورد کلمۀ افغان وافغانستان از قرن نهم به اینطرف رجوع شود به مقالۀ محققانۀ دانشمند محترم شاغلی محمد انور نیر، شماره ،257 مجله آریانا .

 

مراجع و مصادر:

 

          1- ص40 ،افغانستان، تالیف دونالد.ویلبر، طبع هراف پرس ، نیوهون(؟)، 1962، عبدالعزیزشمس بهایی نوری به دستور سلطان فیروزشاه (790م.) اثر ورهامیرا  را تحت عنوان ترجمه براهی( Barahi) به فارسی منتقل نمود ص 311 راهنمای کتاب ، شمارۀ 5.

          2- بعضی از محققان اسامی خاصی را که درقرن سوم و چهار م میلادی ویا درشاهنامۀ فردوسی به کاررفته  با کلمۀ افغان تطبیق کرده اند . توضیح آنکه در یکی ازکتیبه های نقش رستم شیراز در جملۀ رجال سلطنت شاپور اول …( متوفی 273) اسم ولقبی به صورت وینده لون بگان رزمه آمده که سپرنگ لینگ درمجله سامی امریکا سال 1940 کلمه (ابگان) آن را با کلمه افغان یکی میداند وهم لفظ اپگان را که به عنوان لقب یا نام شاپورسـوم(قرن چهارم میلادی) ذکر رفته ازهمین قبیل میشمارد .شاغلی پوهاند حبیبی محقق دانشمند افغان درمقالۀ وزین خودکه دربارۀ افغان و افغانستان در مجله آریانا شماره سوم ، سال بیست وهفتم ، نوشته لفظ اوگان را که نام یکی از پهلوانان عهد فریدون است با کلمۀ افغان مرتبط میداند واین دوشعر فردوسی را دلیل می آورد:

    سپهدار چون قارن گاوکـــان          سپه کش چوشیروی وچون اوگان

    همه گرد ایوان دورویه سپاه           به زرین عمود وبه زرین کــــلاه

    سپهدارچون قارن گاوگـــا ن          به پیش سپاه  اندرون آوگــــــــان

                          ( ص110و116 جلد اول شاهنامه )                             

          واز همینجاست که الیف کیرودرکتاب خودبه نام پتهان وجود بعضی اسلاف  قبایل افغانی را دردربار سامانی  حدس زده است ( شاید مقصود شاغلی حبیبی از ذکرعبارت( Goundifer  Abgan  Rismoud ) درنقش رستم ازآن شاپوراول باشد. رجوع به ص 79 The  Pattans تألیف Olaf Caroe، لندن 1965) به نقل ازمجله Sprengling  1940  A.J.S.L.  حاشیه همان کتاب ص  445وازهمین مقوله است که بعضی ازدانشمندان شوروی لفظ پشوتن پهلوان نامی شاهنامه را شکل دیگر لفظ پشتون میداند. نگارنده درباره وجود کلمات افغان پیش ازاسلام نظری داردکه درصفحات بعد می آید.

         3- ترجمه تاریخ یمینی ، ازابوالشرف ناصح بن نظر جردقانی ، به اهتمام دکتر جعفر شاه ،تهران ، 1345.

         4- ص 88 ، شرح الیمینی بالفتح الوهبی علی التاریخ ابی نصر عتبی للشیخ منینی .

        5- ص 86 ، جلد اول، یادداشتهای قروینی، چاپ دانشگاه ، تهران ، سال 1334.

         6- ص285، ترجمه تاریخ یمینی وکذا ص 323 همان کتاب .

         7- ص 167، چاپ مطبعۀ دایرةالمعارف  عثمانیه ، حیدرآباد دکن هند  ، سال 1377هجری وکذا ص 102، چاپ زاخو، طبع مجدد، لندن (1877)  ولپزیک ، اتوهانزویز، 1925 وکذا ص 208 ، جلد اول طبع داکترزاخو، لندن ، 1910.

          8- ابوسعید عبدالحی بن ضحاک گردیزی مؤلف کتاب زین الاخبار (سال تألیف در حدود442) نیزبه این موضوع اشاره کرده مینویسد: «  امیر ا یزدیار را سوی کوه پایۀ غزنین فرستاد که آنجا افغانان وعاصیان بودند. ص 87 ، چاپ تهران 1327 ، با مقدمه قزوینی ،  کذا ص 204 زین الاخبار ، به مقابله وتصحیح وتحشیه وتعلیق عبدالحی حبیبی ، چاپ بنیادفرهنگ ایران ، سال 1347.

         9- کلمۀ شال را ادیب پشاوری و سعید نفیسی در حواشی تاریخ بهار تعبیر خاصی کرده اند واستاد خلیلی در سلطنت غزنویان آنرا حل پشتودانسته معنی منار وبعد یادگار را ازآن گرفته است اما به عقیدۀ نگارنده این شال وشل آن معنی را میرساند که فرخی درشعرخود آن را مخصوص افغانها دانسته که عبارت از نیزۀ کوچک دو پره یی پاشد . ظاهرامقصودازافغان شل جایگاه شل سازی یا میدان نیزه بازی افغانها ویاچیزی مانند آن است ، شعر فرخی اینست :

    به گونۀ شل افغانیان دوپره وتیز چودسته بسته بهم تیرهای بی سوفار

             ( ص 63 ، دیوان فرخی ، چاپ عبدالرسولی،1311، چاپخانۀ مجلس .)

          همچنین معانی شل به معنی استخر ودیوشل یعنی استخر بزرگ وشال به معنی لباس خاصی که هنـوز در  افغانستان معمول است را  نباید از نظر دور داشت .

             شال را در لغت فرس اسدی گلیم کوچک پشمین معنی کرده واین شعر عنصری را مثال آورده است :

        زان مثل حال من بگشـــت که کسی شال جست ودیبا یافت

ظاهرا افغان شال نام قبیله یی بوده است چنانکه بابر در تزک خود مینوسدکه : «  باغات چرخ لهوگربسیار است دردیگرمواضح لهوگر باغ نمیشود ومردم او اوغان شال اند » درکابل این لفظ شایع است . غالبا افغان شعار است که اوغان شال میگویند . (  ص87 بابرنامه ، چاپ هند ، محرم 1308.)

گذشته ازاینها هنوز لفظ شلگی درپشتوبه معنی نیزه مستعمل است ونیزکلمات شال ، شالیز ، شالکوت را نیز نباید ازنظر دورداشت . فخر مدبر مؤلف  کتاب آداب الحرب والشجاعه  شل و زوبین را سلاح افغانان خوانده (ص 260 ، به تصحیح واهتمام احمد سهیلی خوانساری 1346.)

      10- ص 256، تاریخ بیهقی ، به تصحیح دکتر قاسم غنی ودکتر فیاض ،چاپ رنگین ،1324.

      11- ص 260 ، تاریخ بیهقی . 12- ص 271 ، تاریخ بیهقی . 13- ص 426، تاریخ بیهقی . 14- ص 499 ،  تاریخ بیهقی.

       15 و 16- ص 45حدودالعالم من المشرق الی المغرب، چاپ مطبعۀ مجلس ، به همت سید جلال تهرانی ، جمادی الاول 1353 . کذا ص 379 حدودالعالم ، با مقدمه بارتولد وحواشی وتعلیقات مینورسکی ، ترجمه پوهاندمیـــــر حسین شاه ، چاپ مطبعۀ معارف  ، سال 1342.

سرپرسی سایکس ازقول مینورسکی نقل میکند که هرگاه کلمۀ ایگان  که در التنبیه مسعودی ( دیده شود کلمات  اوخان وایغان ص 56  التنبیه والاشراف ابی الحسن مسعودی متوفی 345 ،چاپ پغداد )  ذکر رفته با تغییر یک نقطه به کلمه ابگان تصحیح شود واین تصحیح طرف قبول قرار گیرد. ذکر کلمۀ اپکان یا افغان سی سال پیشتر از حدودالعالم فراتر می رود .( ص 14 ، جلد اول ، تاریخ افغانستان ، چاپ لندن ، سال 1940) .

         17- ابوریحان بیرونی در کتاب الصیدنه نیزاز الجبال الافغانیه یاد میکند ص 71،  نسخه خطی . برای تفصیل رجوع شودبه مجله وژمه، مقاله پوهاندحبیبی، زیرعنوان پشتو دتاریخ اولغت په رنا کشی ، شماره جوزا وسرطان …(؟)

       18- ص 72 رحله ابن بطوطه ، المسات تحفت ا لنظار فی غرائب الابصار، طبع اول ، سنه 1326و ص  114مهذب رحله ابن بطوطه جزء ثانی، طبع قاهره ، مطبعه امیریه … ، سال 1934.

        19-  ص 105و106 راحله ابن بطوطه ،  بطوطه .

       20- طبقات ناصری ، تألیف منهاج الدین عثمان بن سراج الدین معروف به قاضی منهاج سراج جوزجانی در سنه 658 هـ .، جلددوم ، به تصحیح ومقابله و تحشیه وتطبیق عبدالحی حبیبی ، چاپ مطبعه دولتی ، 1343ش.

         21-  ص 73 ، طبع مطبعه فتح الکریم ،بمبئی ، 29 شعبان 1307.

         22- مجله ارتش ،  مقالات سعید نفیسی ، ذیل جغرافیای سیاسی افغانستان وهم ص 418،  تاریخ مفصل ایران ، جلد اول، تألیف  عباس اقبال ، تهران ، 1312 ، مطبعه مجلس .

          23- ص 60 تاریخ مفصل ایران .

           24- تاریخ نامه هرات ، تألیف سیف بن محمد بن یعقوب الهروی دراوایل قرن هفتم ، به تصحیح محمد زبیر صدیقی ، مطبعۀ کلکته ، 1362 هـ .

          25- ص 86 و97 ، چاپ سوسایتی بنگال ، کلکته ، مطبعه بپتت شن ، 1931.

          26- ص 81، 73 ، 94 ونظایر آن ، بابرنامه موسوم به تزک بابری و فتوحات بابری در وقایع گات و احوال ظهیرالدین بابر که در زمان اکبر پادشاه  ، خان خانان بیرم خان از ترکی به فارسی ترجمه کرده  وبه تجارب الملوک موسوم داشته ، چاپ هند ، مطبعه چیتراپرابها ،  محرم 1308.

         27- رجوع شود به لغت شاهنامه ولف ، 1935، برلین ، ص 67.

          28-  ص62  دیوان فرخی ،  چاپ دبیر سیاقی.

          29- ص 2  ، دیوان ابوالفرج رونی ، چاپ چایکن ، مطبعه شوروی  ، 1304.

          30-  صفحات 483ـ  418ـ 517 ، دیوان مسعود سعد سلمان ، به همت اقای رشید یاسمی ، چاپ تهران .

         31- شاهنامه ، طبع بمبئی،سنه 1275هجری.

         32- رجوع شود به صفحه306 حماسه سرایی درایران ، تألیف دکتر صفا و شماره های 11و12 سال اول ، مجله باختر ، مقاله ملک الشعرا بهار و69و70 ترجمه تتمة البیان فی تاریخ ا لافغان تألیف علامه سید جمال الدین افغانی ، ترجمه محمدامین خوگیانی ، چاپ مطبعه دولتی  ،سال 1318.

         33 – دایرةالمعارف  ،  جزء دوازدهم ، ص 265.

         34- ص 2 د پشتو د ادبیاتوتاریخ ، تألیف  پوهاند رشتین.

         35- ص 69 ، تتمة البیان .

         36-  ص 239 ، دیوان عنصری ، با مقدمه وحواشی و تعلیقات به اهتمام دکتر یحیی قریب ، کتابخانه ابن سینا ، 1341ش.

         37- دیده شود صفحات 60 و 109 پشتانه دتاریخ په رنا کشی ، تألیف سید بهادرشاه ظفر کاکاخیل.

          38- ص 169 ، تاریخ نامه هرات ، تألیف سیف بن محمــد یعقوب الهروی ( اوایل قرن هفتم )  ، به تصحیح محمد زبیرصدیقی ، مطبعه کلکته ، 1362هـ..

         39- ص 489، روضات الجنات  فی اوصاف مدینة الهرات ، جلداول، با تصحیح و حواشی وتعلیقات سید  محمد کاظم امام ، 1338.  

         40- ص  462، روضات .

         41- ص 62 ، ج 3  روضات .کذا صفحه 111.

  42- ص 61 ، تاریخ سلطان مبرور مسمی  به تزک تیمور، طبع مطبعه فتح الکریم ، بمبئی ، 29شعبان ، 1307.

   43- ص 149 ، مطلع السعدین ، به تصحیح محمد شفیع ،لاهور، 1300 . به نقل ازصفحه 78  مجله آریانا ،  مقاله آریانا ، خراسان افغانستان،  اثر دانشمند محترم انور نیر.

        44- ص 80، بابرنامه ، چاپ هند، مطبعه چیتراپرابها ، محرم1308 . کذا کلمه افغانستان در صفحات 83،88 ، 90 ، و143.

         45-  ص 98و151 ، سلطنت کابل The account of Kingdom of Kabul تألیف Elphinstone .

افغانستان یا مهد زبان دری (*)(1)

آریانای کهن ، خراسان دورۀ اسلامی  ویا افغانستان  کنونی  از قدیمترین  ادوار ، محل ظهور  عالیترین و درخشانترین  تمدن جهان  بوده  وفروغ انهمه  ذخایر فکری  وگنجینه های  معنوی به شکل علوم ، فرهنگ ، اخلاقیات  وادبیات  به ما رسیده است  که در ادوار مختلف  به زبانهای مختلف  نگاشته آمده  و امروز از آن زبان تاریخی وباستانی دری (2) (فارسی خراسانی) و چند زبان  محلی دیگر  که در جایش  از آنها سخن  خواهیم گفت ، باقیمانده است .

موضوع این مقاله زبان دری  وارتباط تاریخی آن  با سرزمین  ادب پرور افغانستان  است  که پیش  از ورود به مطلب  یک نظر اجمالی  به دسته بندی  زبانها  از لحاظ  خویشاوندی  تاریخی  می اندازیم  تا  موضوع بهتر روشن گردد.

به طور کلی عدۀ زبانهای  عالم را  از زنده ومرده بین 2500 و3500 تخمین  میکنند واکادمی علوم فرانسه عده زبانهای دنیا را  2796

 

        (*) برگرفته از: آریانا برون مرزی ، سال دوم ، شمارۀ دوم ، تابستان  1379 ، (2000م )، ص 3.

شمرده است . جمله این زبانها  شاخهای 25  درخت است که یکی  از آن درختها ، زبانهای  هند و اروپایی  است  که آن نیز  به نوبت خود  12 شعبه دارد  که ذیلاٌ نام میبریم :

  1. زبانهای  اریایی  (هند وایرانی)
  2. ربانهای تخاری (با دوشعبه معروف  آن آگنی  وکوچی)

             3) ختی (هیتی) هتی Hittita    در هزاره دوم پیش از میلاد مسیح قسمت اعظم  ترکیه کنونی ، نیمه  سوریه و … قبرس  جزو قلمرو هیتی بوده اند . پایتخت این تمدن اسلامی شهر هاتوشا  Hattusha     بوده است  در کنا ر شهر کوچک بوغازی کوی  Boghazkoy   در 140 کیلومتری انکارای  امروزی . هیتی  از قدیمترین  زبانهای  هند واروپایی است  که از آن اسنادی در دست داریم و هم نام قوم است .

            1)ارمنی

2)تراکی وفریژی

             3)یونانی (که دو گویش قدیم آن «ایونی ودوری» است)

             4)آلبانی (که دو لهجه مشخص به نام توسک  وغیک  دارد )

              5)ابلیری

              6)رومی (ایتالیایی) (که دوزبان کهنۀ آن  اوسک  وامبری  است  وقسمت عمدۀ این دسته لاتین است که زبانهای  زیر از آن  مشتق  شده : فرانسوی، پروونسال ، اسپانیوی،  پرتگالی ، رومانی ، وجز ایشان .

 

  1. کلتی (در ایرلیند ، ویلز ، کال )
  2. توتونی یاگرمنی (شمال اسکاندنی ویا ، المان قدیم ، فلامان ، هلندی ، انگلیسی میانه وجدید) .
  3. بالتی واسلاو  )زبان بالت شامل : لیتوانی  و لتونی  واسلاو  وشمال روسی  ، چک ،  سلواک ،  سربی، بلغاری، کرات .

زبانهای آریایی:

زبانها آریایی به دو شعبۀ  هندی  وایرانی تقسیم میشود :

1) زبان هندی که شامل زبانهای  آریایی  قدیم  وجدید  هندو پاکستان  است .  مانند : ویدا ، سنسکریت متوسط و مشتقات  آن یعنی  (پراگریت ها)  نظیر سندی ، گجراتی ، بنگالی ،  هندی  وهمچنین پالی که میان  سنسکریت  واوستایی است که مجموعاٌ 38 زبان میشود  وهمچنین  السنه  دیگر هند  که عدۀ  آنها بالغ بر صد ها زبانست . (3)

           2) زبانهای ایرانی (4) که به 13 شعبه تقسیم میشود : 1_ اوستا، 2_ سکالی یا ختنی ، 3_مدی ،4_فارسی باستان یا فرس قدیم هخامنشی،5_پهلوی اشکانی(پهلویک) ، 6_ پهلوی ساسانی(پارسیک)،  7_سغدی (5) ، 8_ خوارزمی (6)، 9_ دری ، 10_ پشتو ، 11_ کردی، 12_ بلوچی ، 13_ اوستی (یا استین  که دارای دو لهجه  وتنها زبان ایرانی است  که در سرزمین گرجستان  در بین زبانهای  قفقاز  تا هنوز  زنده ومعمول است ).

این سیزده زبان  چنانکه معلوم است شامل زبانهای  مستقل (زنده ومرده ) بوده  ودارای 24 لهجه  یا زبان محلی  است  که بعض آن در افغانستان  وبرخی  در ایران  امروز متداول است  وگمان میرود  بعض دیگر  باشد  که شاید تدوین نشده.

این گویشهای 24 گانه  قرار ذیل است :

1)یغنایی(یا یغنویی از زبانهای محلی پامیر )

2) شغنی

3) اشکاشمی

4) واخی

5) منجانی

6) اور موری

7) پراچی

8) خوری

9) یزدی

10) ناینی

11) سویی

12) نطنزی

13) خوانساری

14) سیوندی

15) گزی

16 ) سمنانی

17 ) سنکسری

18 ) طاشی

19 ) گورانی

20) کومزاری

21 ) تالی

22 ) لری وبختیاری

23) فارسی که زبان محلی پنج ناحیه  سومغون  وامام زاده  اسماعیل  وغیره … به این اسم نامیده میشود .

24) زازا که  نوع مخصوص از کرد است .(4)

از شرح بالا میتوان  این نکته را مستفاد  کرد که زبان دری  (یا فارسی خراسانی) زادۀ پهلوی اشکانی و زبان پهلوی  اشکانی  دنبالۀ زبان  اوستایی  است .  اما اغلب محققان معاصر عقیده دارند که زبان دری مستقیماٌ از زبان اوستا  برآمده  وآنچه را که ما پهلوی  اشکانی میگوییم،همان زبان دری است. دو دلیل عمده آنها اینست که اگر  آثار باقیمانده  پهلوی اشکانی  (مانند منظومه درخت آسوریک) با قدیمترین  آثار دری مقایسه و مقابله شود  چندان اختلافی  که بتوان گفت  مادر وفرزند به نظر نمی خورد و ثانیاٌبه وجود آمدن  این همه آثار (از قرن سوم به بعد ) بدون داشتن کدام سابقۀ تاریخی خالی  از اشکال نیست . به این معنی که زبانی  کم ازکم  دو سه قرن متداول ومروج بوده باشد  تا این قدرت  و ورزیدگی  را پیدا  کند  که شعری چون شعر رودکی  را به میان آورد . به هر ترتیب اگر ما قول  دسته اخیر را  قبول کنیم  قدیمترین  اثری که از زبان دری  به مارسیده  متعلق به 120 پیش از میلاد است و به عکس اگر زبان دری را دنباله پهلوی اشکانی  بدانیم  باشواهد  وابیات  هجایی  که در تواریخ ضبط است  قدیمترین اثر آن از قرن اول اسلامی بالا نمیرود و اما شعر عروضی از نیمه اول قرن سوم   واثر منثور  از نیمه اول  قرن چهارم  هجری بالا تر  به ما نرسیده  است .

اخیراٌ باکشف ، قرائت وتحلیل کتیبۀ سرخ کوتل بغلان ، مقایسه ومشابهت آن  به زبان دری  افغانستان  مقولۀ سومی  عرض وجود کرده  که تاریخ زبان دری را به دو هزار سال  پیش میکشاند. (5) به دلایلی که در زیر خواهد آمد  وجود زبان دری  پیش از اسلام و در صدر اسلام  ثابت میشود .

نخست اینکه  اعشی  بی قیس  متوفی 629م  که از شعرای دورۀ جاهلیت عرب واز گویندگان  معلقات عشر است و زمان حضرت محمد (ص)  را نیز  درک کرده  در اشعار خود  الفاظ دری  را به کار برده و به فارسی بودن آن کلمات  نیز اشارت کرده است . کلمات ، مصطلحات وحتی جملات فارسی درآثارشعرای دیگر  عرب مخصوصاٌ  ابو نواس  به وفرت  دیده میشود .

دوم ) بنا برتحقیقات زبانشناسان  مانند جفری انگلیسی  از جمله چهارصدکلمه دخیل قرآن مجید 21 کلمۀ آن دری است ، گذشته از اینکه بسا اطلاعات  دیوانی ، درباری  وحتی علمی اوایل  اسلامی فارسی است . محققان تعداد لغات دخیل  دری را  در عربی  در حدود سه هزار  کلمه تخمین  کرده اند .

سوم) آثاردری که از یهودیان فارسی زبان  به خط  عبری  به جامانده  دلیل دیگری  بر اثبات مدعای ماست  واز این میان برجسته تر  از همه  جزئی از نامه یی است  که سر اورال  استالین  در دندان اویلیق  در نزدیکی ختن به دست آورده وتحریر آن را  به قرن دوم  هجری منسوب  داشته است . وسیاق نامه  به چند کتیبۀ کوتاه به خط عبری  که در افغانستان  یافت شده  وخوشبختانه  مورخ است  یعنی در سال 136  هجری نوشته شده  هماهنگ است . (9)

چهارم) شواهد بسیار از ابیات هجایی  وعبارات دری  در کتب عربی مانند اغانی (ج17، ص9) (وهمچنین ص 56 به بعد) و کتاب طبقات الشعرا(طبع لندن ،ص210) وطبری  سلسۀ 2 ،ص 192 و همچنین کتابهای مانند البیان  والتبیین  جاحظ  ، ص 192 ، چاپ لایدن  وکتاب المحاسن  الاضداد جاحظ ، ص 128 ، چاپ مصر ، عیون الاخبار  ابن قتیبه  ، جلد چهارم ، ص 91 ،  چاپ قاهره  آمده که  همگی نشانۀ وجود این زبان  درصدر اسلام   و قرون دوم وسوم  است. (10)  به طور نمونه  حکایتی  از طبری  را نقل میکنیم : « طبری  ضمن حوادث سال  107  راجع  به مرگ طاهر ذوالیمینین  شر حی مینویسدو اخرین عبارتی را که طاهر پیش  از مرگ برزبان  رانده است  ذکر میکند  و این یکی  از مواردی  است که عبارتی به فارسی از زبان یکی از دری زبانان  نقل شده  واین عبارت به جای خود  دلالت به شهامت  ومردانگی یکی از فرزندان  این خاک میکند( خادم گفت که طاهر  نماز مغرب  وعشا را خواند  وسپس خویشتن را  در لحاف پیچید  وشنیدم  که این عبارت  را با خود میگوید : «در مرگ نیز مردی باید . » سپس طبری این عبارت را  به عربی چنین ترجمه  میکند : یحتاج فی الموت ایضا الی … ج3 ) .

از اینها که بگذریم قدیمترین مآخذ ومنابعی  که راجع  به زبان دری  صحبت کرده اند  آثار مؤرخان  وجغرافیه نگاران عرب است  وچهار منبع معتبر ومقدم کتب  زیر است :

1) التنبیه  علی حدوث التصحیف  تألیف  حمزه بن  حسن اصفهانی  (حوالی 270_260 هجری )

2) احسن التقاسیم  فی معرفة الاقالیم  : تألیف شمس الدین ابو  عبدالله بن محمداحمدالمقدسی معروف به البشاری متوفی 380 هجری .

3) الفهرست : تألیف ابوالفرج  محمد  بن اسحق  بن یعقوب  الندیم  الوراق  متوفی  385 هجری .

4) مفاتیح العلوم : تألیف ابی عبدالله محمد بن احمد بن یوسف  کاتب  خوارزمی  متوفی  387 هجری .

آنچه  را که  راجع  به زبانها  صاحب  الفهرست  از قول  ابن مقفع  نقل میکند  خوارزمی  عیناٌ درکتاب خود ضبط کرده  بدون اینکه به الفهرست  یا ابن مقفع  ویا مآ خذ  دیگری  اشاره کند  وان عبارت  اینست : «ومن لغات الفرس  الفهلویه  وبها کان یجری  کلام الملوک  فی مجالسهم  وهی لغته منسوبه  الی بهله و بهنه  اسم یقع  علی خمسة  بلدان  اصفهان  والری وهمدان وما نهاوند  وآذربایجان  ومن لغاتها الفارسیه  وکان  یجری  بها  کلام الموابده  ومن کان  مناسبالهم  وهی لغه کور فارس  والدریه لغت اهل مدن المدانن وبها  کان یتکلم من باب الملک فهی منسوبه  الی حضره الباب الغالب علیها  من بین  لغات  اهل المشرق اللغه اهل بلخ  والخوزیه منسوبه  الی کور خوزستان وبهاکان یتکلم الملوک والاشراف فی الخلا  ومواضع  الاستفراغ  الدین یقال لهم النبط وبها کـان یجزی کلام حاشیه الملوک اذالتمسو  الحوانج  و شکوی  الظلامات لا نها  املق  الالسنه » (18).

حمزه اصفهانی نیز عین مطلب را با مختصر تغییر تکرار کرده که اکنون ترجمۀ آن تقدیم میشود : «… و کما این که در سخن گفتن  به پنج زبان: پهلوی ، دری ، پارسی ، خوزی، سریانی، گفتگو میکردند . اماپهلوی زبانی بوده که پادشاهان  در مجالس خود به آن سخن میگفتند  وآن زبان  منسوب به پهله است وپهله نام پنج ولایت : اصفهان ، ری، همدان ، ماه نهاوند و آذربایجان  میباشد.  اماپارسی زبان مؤبدان و کسان ایشان بود و در ولایت پارس  رواج داشت . اما  دری زبان  شهر های  مداین است و در باریان شاه  به آن زبان گفتگو  میکردند و آن  منسوب به درگاه شاه (یعنی) مردم پایتتخت  است و ازمیان زبانهای مردم  شرق غالب اهل بلخ به آن سخن میگویند . اما خوزی  زبانیست که منسوب به ولایت خوزستان میباشد  وپادشاهان  وبزرگان در خلوت  وهنگام فراغت  ودر گرمابه وآبزن  وجای شستن تن به آن  سخن میگفتند. اما سریانی منسوب به ولایت سورستان یاعراق است وسریانیان  همان کسانی هستند  که به ایشان  نبطی گویند  وآن زبان خدمتگاران وچاکران پادشاه  بود وهرگاه حاجتی داشتند و یا از ستمی زبان به شکایت  میکشودند  به آن لسان  سخن میگفتند . زیرا  آن از نرمترین و چاپلوسانه ترین زبانها است ».

کتب لغت فارسی مانند: برهان قاطع ، رشیدی ، جهانگیری ، غیاث  ودیگران ، زبا ن  فارسی را بر هفت گونه میدانند و مینویسند  که چهارازآن متروکست  که آن زبانها (هروی ، سگزی ، زاولی وسغدی ) میباشد  وسه ربان  متداول  (دری، پهلوی  وپارسی)  است .

در بارۀ زبان دری گاهی مطالب عجیب نوشته اند . مثلاٌزبان اهل بهشت است . یــــــا ملائک آسمان چهارم به لغت دری  تکلم میکنند … و یا مردمان  در گاه کیان (شاهان قدیم بلخ ) بدان متکلم شده اند … ویا درزمان بهمن  بن اسفند یار  چون مردم از اطراف  عالم به درگاه او می آمدند و زبان یکدیگر را نمیدانستند ، پادشاه فرمود تا دانشمندان زبانی وضع کردند وآن را دری نام نهادند. یعنی زبانیکه در درگاه شاهان به آن تکلم  کنند….

دروجه تسمیۀ آن نیز روایات مختلف  است  بعضی از مؤرخان چنانکه در بالا دیدیم آن را منسوب به دربار  ودرگاه میدانند وعدۀ دیگر  منسوب به دره  و کوه ، مانند  کبک دری . در مورد وجه تسمیه کبک دری  مینویسند  که این به اعتبار  خوشخوانی میتوان بود ، زیرا که بهترین لغات فارسی  در زبان دری است . مقوله سومی را  نیز میتوان پیشنهاد کرد که ممکن است لفظ دری از مصدر درانیدن به معنی سخن گفتن وسرودن  فارسی  باشد  ومشتقات  آن مانند دراو ، درایش نیز  مستعمل است ودر ترکیبات هرزه درایی وخام  درایی  نیزدیده  میشود . در زبان پهلوی  نیز  کلمۀ درانیتن به معنی سخن گفتن است.

نزدیکترین  زبان  به لغت دری ، سغدی و زبانهای ماوراءالنهر را مینویسند و این نکته مسلم است که زبان دری لغاتی از سغدی  وسایر زبانهای این نواحی  گرفته بعداٌ فصیح ، قلمی و درسی شده و از همین نظر برای رسایل دولتی به کار میرفته است که تحریفات و شکستگیهای  زبان  مکالمه را نداشته … وسایر زبانهای محلی عراق ، فارس به عنوان  کلی و عام فهلوی خوانده میشده .  مقصود از خیام  درین بیت  همین لهجه است :

بلبل به زبان پهلوی با گل زرد           فریاد همی زند  که می باید خورد

و یا مطلب حافظ  از گلبانگ  پهلوی و غزلهای پهلوی  نیز همان است :

 

            بلبل زشاخ سرو به گلبانگ پهلوی  

                                         میخواند دوش درس مقامات معنوی

یعنی بیا که آتش  موسی نمود گل

                                          تـــا از درخت  نکته  توحید  بشنوی

مرغان باغ  قافیه سنجندوبذله گوی

                                         تاخواجه می خورد به غزلهای پهلوی

لفظ دری اخیراٌ در افغانستان به مو جب  قانون اساسی به جای فارسی تداول یافته ولی در یزد  هنوز زرتشتیان به لهجه خود دری میگویند . لفظ دری در یکی از اصطلاحات  تهران با مهمل آن نیز به کار میرود و آن  اصطلاح دری و وری است، حرفهای نامربوط و نا مفهوم  و این شاید  از بابتی  بوده باشد که در آغاز لفظ دری برای آنها مفهوم روشن  وواضح  را  نمیرساند . شاید  اصطلاح دری کردن در لهجه پنجشیر  با کلمه  دری ربطی داشته  باشد  و یا  اینکه  دری وری تحریفی از  زبان  براهوری  یعنی  زبان دراویدین  ها  باشد .

زبان دری از اوایل  قرن  دوم بنا بر علل تاریخی وراه  یافتن  رجال خراسان  مانند (یحی برمکی  از بلخ  وطاهر فوشنجی  ازهرات )به در بار خلفا  اعتبار گرفت و کم کم کسب نفوذ کرد . دیری نگذشت  که در پرتو  قیامها و نهضتهای بوسلمه و ابو مسلم  وتشکل  یافتن دولتهای مستقل  ونیمه مستقل طاهری ، صفاری ، سامانی ، غزنوی ، غوری و … نضج گرفت . چون صحنه تمام مبارزه های نظامی  _ سیاسی و نهضتهای فکری و اجتماعی و جنبشهای  ادبی ، خراسان  وسیستان بود ،  مردم این نواحی  با افتخارات  گذشته،  زبان وملیت  و آنچه  بدانها  تعلق میگرفت علاقه  پیدا کردند .  بدین  وسیله  زبان دری  نیز  از زیر خاک  برکشیده شد و مورد توجه قرار  گرفت . تاجاییکه  یعقوب  صفاری  شعرای  دربار  خود را  به شعر پارسی گفتن تحریض کرد . پشتیبانی  وحمایت  آل سامان و توجه خانواده های فضل پرور  جیهانی وعتبی به شعر وادب دری ، این زبان را  به سامان رسانید . چنانچه  برای نخستین  مرتبه  ابوالفضل  بلعمی  دیوان  خود را از عربی به فارسی برگرداند . و نظیر این کار را ابوالعباس  اسفراینی  در روزگار  شهنشاه غزنه وعبدالملک  کندری درعهد امیرارسلان سلجوقی کردند . عصر محمود  شهنشاه  شعر دوست  وشاعر نواز بدون مبالغه یکی از درخشنده ترین  عصرهای  ادبی ماست . پادشاهان  آل  سلجوق وسلسلۀ با عظمت غور توجه مخصوصی به این زبان داشتند  وبسا آثار  گرانمایه  که به تشویق و ترغیب  آنها  نگاشته شده است . گذشته از آن بعضی از سلاطین این خاندان  چون سلطان حسین اشعاری به زبان  دری دارد . دربار های  خوارزمشاهیان ، آل کرت و تیمور یان  هرات از مشوقان  این زبان بودند . زبان دری  به مرور زمان در سایر کشورهای  اسلامی ودر دربار پادشاهانی مانند لودیها وتیمور یان هند ، دیالمیان ، آل زیار ، زندیه  وصفویه  در ایران وسلسلۀ عثمانی در ترکیه  راه یافت وزبان رسمی  ودرباری انها گشت. وحتی اغلب این پادشاهان شاعر  بودند . چون صحبت  از بسط زبان دری  شد بی مناسبت نخواهد بود  که یکی دو حکایتی  برسبیل مثال  بیاوریم  تا از یکطرف سرحد  نفوذ زبان دری را در روم شرقی  واز طرف دیگر  در چین  ببینیم :

خاقی در سال 564 از شیروان از طریق گرجستان  به قسطنطنیه به دربار  امپراتور روم شرقی رفته  است خاقانی از نظریات شورای مذهبی که تحت نفوذ  Manual Kosnsenos   امپراتورشرقی و مخالف عقاید  اندرونیکوس پسرعم امپراتور  ومدعی تاج وتخت  بود پشتیبانی نموده است. مطلع قصیده  اینست :

                                                  خط

فلک کژ رو تر ست از خط ترسا                مرا دارد مسلسل  راهب آسا

وبعد که اندرو نیکوس نفی بلد شده بود  ونزد پاد شاه  گرجستان  رفته بود  خاقانی  در یکی از قصایدش  که دومین  قصیده در مدح  امپراتور روم  شرقی  است   اندرونیکوس را یگانه  مرد میدان  توصیف میکند که قادر است  لشکر روس را درهم بشکند  و این نشانه  آن است  که امپراتور روم  شرقی زبان دری را میدانسته  و از آن  لذت  میبرده  وبا این ترتیب هم در قسطنطنیه  وهم در گرجستان  شعر فارسی بازارداشته .

حکایت دوم را از زبان ابن بطوط جهان گرد  معروف قرن هفتم  عرب نقل میکنیم ، چنانکه گوید : امیر بزرگ (فرطی ) که امیر الامرای  چین است مارا در خانه خود  مهمان کرد . سه روز  در ضیافت او به سر بردیم ، هنگام خداحافظی پسر خودرا به اتفاق ما به خلیج فرستاد وما سوار کشتی … شدیم و پسر امیر در کشتی نشست . مطربان وموسیقیدانان نیز با او بودند  وبه چینی وعربی و فارسی  اواز میخواندند وامیرزاده آواز های  فارسی راخیلی  دوست  میداشت  و آنان  شعری  به فارسی  میخواندند. چند بار  به فرمان امیر زاده  ان شعر را تکرار  کردند  چنانکه من از دهان  شان فراگرفتم  و آن  آهنگ عجیبی داشت وچنین بود :

تا دل به محنت دادیم در هجر  فکر افتادیم

                                         چون در نماز استادی تو به محراب  اندری

این بیت  را مرحوم  قزوینی  پیدا کرده اند  که جزوغزلی است از طیبات سعدی وصورت  صحیح آن  اینگونه است :

تا دل به مهرت داده ام               در بــحر فکر افتـاده  ام

چون در نماز استاده ام               گویی به محراب اندری (19)

چهار مقاله عروضی  سمر قندی حکایات متعدد  دال  بروجود  ورونق زبان فارسی  در ترکستان شرقی و سر زمین  خوارزم  وسایر بلاد  ماوراء النهر  دارد ، بسط نفوذ  زبان دری  در قاره هند  تا آنجا کشید که به حق میتوان گفت که سهم هندیان  در زبان  وادب دری  اگر بیش از سهم افغانیان  وایرانیان نباشد ، کم هم نیست . به طور مثال میتوان گفت  که در طور  این هزار سال فرهنگهاییکه  در ایران وسایر  بلاد فارسی زبان  تألیف شده از شمار انگشتان  بیش نخواهد  بود  حال آنکه بیش از دوصد فرهنگ در هند تألیف شده  است. و این امر  در بسا ابواب علوم ادبی  نیزصادق است. در دوصد سال اخیرکه اغلب روزگار  را کشورافغانستان  به مجادله و پیکار با بیگانگان  وجنگهای  خانمانسوز  داخلی گذشتانده  باز هم شمع ادب دری  کم و بیش فروزان  بوده  از علاقه  احمد  شاه بابا  همین  بس  که شاهنامۀ  (20)  به این زبان  از خود به یادگار  گذاشته و پیوسته  در صدد بود تا کسی پیدا شود  که تاریخ زبان  او را به سبک مهدی خان  استر ابادی  مؤ لف  دره نادر  و تاریخ جهانگشای  نادری  بنویسد .   چنانکه محمود منشی دبیر او  این کار را انجام  داد  وتاریخ  احمد شاهی  را به وجود آورد  که نسخۀ کامل  آن  در کتابخانۀ  لیننگراد  موجود است .

اعلیحضرت تیمور شاه ،  شاه شجاع ، شهزاده نادر  ودیگران  هرکدام به این زبان  اشعار سروده  اند  که دیوان تیمور شاه  و شاه شجاع در دست است. به هر صورت این زبان در  طی سیر  چند قرن تکامل  خود از  هند تا عثمانی زبان  ادبی  اقوام گردید .  ولی امروز  تنها  زبان رسمی ا فغانستان  ، ایران و تاجکستان  شوروی  ماند …  اینک  کلمه دری را تا جاییکه مجال  تحقیق بود در اشعار شعرا  ونثرهای قدیم  می بینیم : فردوسی در شاهنامه  در ذکر  منظوم ساختن کلیله ودمنه  میگوید :  

کلیله به تازی شد  از پهلوی                بدینسان که اکنون   همی بشنوی

به تازی همی بود تا گاه نصر              بدانگه که شد  در جهان شاه نصر

گرانمایه بوالفضل دستوراوی             که  اندر  سخن بود گنجور اوی

بفرمود تــــــــا فارسی دری               بگفتند و کـــــوتاه  شد داوری

گزارنـــده را پیش  بنشاندند              همه نامـــه  بر رودکی خواندند

درجای دیگر  در ترجمه  بیور گوید :

کجا(21) بیور از پهلوانی(22) شمار         بـــــود بر زبان  دری ده هزار

همچنین در ترجمه  اروند  میگوید :

اگر پهلوانی  نــــــدانی  زبـــان          به تازی تو اروند  را دجله خوان

همو راست :

یکی تازه  کن  قصه زردهشت             به نظم دری  و به خط  درشت

قطران تبریزی :

گر چو دیگر  بندگان بر درگهی  تو بودمی

                                             همچو دیگر بندگان  اندر دل  تو  پادمی

گر مرا بر شعر گویان  جهان  رشک آمدی

                                                من در شعر دری  برشاعران  نگشادمی

ناصر خسرو :  

من آنم که در پای خوکان  نریزم        مــــر این قیمتی در لفظ دری را

عنصری :

  ایا به فعل  تو نیکو  شده  معانی  خیر

                                               ویا به لفظ  تو شیرین  شده  زبان دری

 

فرخی :

      دل بدان یافتی از من که نیکو دانی خواند

                                           مدحت خواجه آزاده  بـــــا لفظ دری

یا :

      خاصه آن بنده که ماننده من بنده  بود

                                             مــــدح گوینده  وداننده  الفاظ دری

فرخی :

        اندر عرب در عربی  گویی او گشاد

                                            او بـــــاز کرد  پارسیان را  در دری

سنایی :

         باشرف گشتی چو تاج اصفهانت جلوه کرد  

                                         پیش تخت تاج داران  لفظ  تازی  و دری

       شکر لله کــــــــه تو رایافتم  ای بحر سخا

                                        از تو صلت  زمن  اشعار  بــــا الفاظ  دری

نجیب الدین جربادقانی  :

         طبعش از شعر دری گرچه تحاشی کرده است

                                              کی نباشد شرف بنده بـــه تازی ودری

شمس طبسی :

        نیست عجب گر شود عیسی تازی زبان

                                             از پی گفتار  او عاشق  شعـــــــر دری

نظامی :

نظامی که نظم  دری کار  اوست           دری نظم کردن  سزاوار اوست

نظامی :

خرد نامـــــه ها را زلفظ  دری         به یونان  زبان  کرد  کسوت  گری

نظامی :

سخن را نشان جست  بر رهبری              زیونانی  و پهــــلوی  و دری

نظامی :

مغنی در خروش  آورده  پرده              غزلهای دری آغــــــاز کرده

سوزنی :

     صفات روی  تو آسان بود  مرا گفتن

                                                گهی با لفظ  دری وگهی به شعر دری

جبلی :

       پیوسته  به ا لفاظ  دری وصف تو گویم

                                               چون مدح خداوند  به ا لفاظ  حجازی

خاقانی :

      دید مرا گرفته لب  آتش پارسی زتب   

                                                نطق من آب تازیان برده به نکتۀ دری

خاقانی:

         بر بط اعجمی  صفت  هشت زبانش در دهان

                                      از سر زخمه ترجمان کرده  به تازی و دری

                                                  ***

راوی ز در های دری دلال ودلهــــا مشتری

                                      خاقانی اینک جـــوهری درهای بیضا ریخته

 در  دری را  از قلم  در رشتۀ  جان کرده ام  

                                      پس باز بگشاده  زهـــــم  بر شاه  والا ریخته

خاقانی :

بررقعه نظم دری قایم  منم  در شاعری

                                            با من بقایم  عنصری  آب  مجارا  ریخته

انوری :

طمع بگشاید  زشرح و بسط  او جذر اصم

                                                 چون زبان نطق  بگشاید بالفاظ دری

معزی :

دست رادش در دهانم  در دریا بی نهاد

                                                چون ببارید از زبانم  پیش او  در دری

سعدی :

هزار بلبل دستانسرای  عاشق را        بباید ازتوسخن گفتن دری آموخت

حافظ :

ز شعر دلکش حافظ  کسی بود آگاه

                                             که لطف  طبع و سخن گفتن  دری داند

حافظ :

چوعندلیب  فصاحت  فروشد  ای حافظ  

                                                تو قدر او به سخن گفتن دری  بشکن

حافظ :

زمن به حضرت آصف کی میبرد پیغام  

                                          که یاد گیرد دو مصرع زمن  به نظم دری

لاادری :

گر حمد تو بر قبله ابدال  نگارند        خواند به نماز اندر شعردری ابدال

اقبال :

گرچه هندی  در عذوبت  شکراست      طرز گفتار دری شیرین تر ست

واصل :

شرح بیان معرفت  از ارغوان بپرس     وز نی شنو درس  مقامات  معنوی

دراج در نظم دری  سفت و فاخته       سر کرد  عاشقانه  غزلهای پهلوی

مقدمه شاهنامه ابومنصوری سال تألیف 346 هجری که قدیمترین نثرفارسی شناخته شده است(23):« وپس ازانکه  به نثر  آورده بودند  سلطان محمود  سبکتگین  حکیم  ابوالقاسم  منصور فردوسی  را بفرمود تا به زبان دری  به شعر گردانید  و چگونگی  آن به جای  خود گفته شود . »

از ترجمه تفسیر طبری سال تألیف 352 هجری :« این  تفسیر  بزرگست از روایت  محمد بن جریر  طبری . ترجمه کرده به زبان  پارسی  دری راه  راست  (24) از دانشنامه علایی ابن سینا  متولــد 370 « … که باید مر خادمان  مجلس وی را  کتابی تصنیف کنم به پارسی  دری که اندر  وی اصفها  و نکته های پنج علم از علم های حکمت  پیشینگان  گرد آورم  به غایت مختصری و…»  مقامات حمیدی :« پس نظم تازی  بگذاشت و نوای دری برداشت . (25)  پس از شرح  این مطلب  بر میگردیم  به اصل موضوع  یعنی  ارتباط  و پیوستگی تاریخی این زبان  با خراسان  قدیم  (افغانستان) و کیفیت  انتشار  ان  به سایر  بلاد  وکشور ها … .

چنانکه دیدیم  وجود زبان دری  پیش از اسلام  ثابت است. از قرن اول  ودوم  جز  چند شعر هجایی آثار دیگری  به ما نرسیده  اما در قرن سوم  است که گویندگانی  در بلخ ، بخارا ، هرات وسیستان  پدید آمدند و بنیاد ادب دری  را گذاشتند . چنانچه  در همین آوان  یک بیت  شعر و یک رساله  و یا یک کتاب  در عراق و فارس  به زبان دری  به وجود نیامده است  و اصولا  هم نباید باشد . احیانا  اگر شعر  یا کتابی  دیده شده  به زبان پهلوی  ساسانی  (پارسیک)  طبری و سایر  لهجه های  محلی  آن  سرزمین است . (26)  در قرن چهارم  که مشعل دری  در دارالملک غزنه ، نوبهار بلخ ، کور جوزجانان  وبازار هرات  فروزان بود کوچکترین اثری  در مغرب، شمال ، وجنوب  وجنوب غربی  ایران  امروز  به زبان دری  به دست نیامده  .

در قرن  پنجم ناصر  خسرو  بلخی  در سفر نامه  خود مینویسد : در تبریز قطران  نام شاعری  دیدم  شعر نیکو میگفت  اما زبان فارسی  نیکو نمیدانست . پیش من امد  دیوان منجیک  و دیوان دقیقی  بلخی را آورد و پیش من بخواند  وهر معنی که  او را مشکل  بود از من پرسید به او بگفتم  و شرح  ان  بنوشت  و اشعار خود را  برمن خواند …» .

قطران که خود از شعرای بزرگ و بلند طبع است در ترجیع بندی که ظاهرا  او را  به رشک بردن به شعرا  متهم  کرده اند افتخار میکند  که من باب سخن گفتن دری را گشوده ام  و این نکته  میرساند پیشتر  از او  در آذربایجان  شاعر  دری  گوی  نبوده  است :

گر مرا برشعر  گویان  جهان  رشک امدی

                                            من در شعر دری بــــرشاعران  نگشادمی

در قرن ششم گویندگان  دیگری مانند خاقانی  ، نظامی  و جمال الدین  عبدالرزاق  به زبان  دری طبع  ازمایی گرفتند وداد سخن دادند .  یکی یکی  گفت  و دیگری  در مقام  تفاخر  سروده :

بر رقعه نظم  دری قایم منم  در شاعری

                                            تا من بقایم  عنصری  آب  مجارا  ریخته

در قرن هفتم  سرحد زبان دری  به شیراز  میرسد و نوبت ملک را  به نام  پادشاه  نظم  ونثر  شیخ  اجل  سعدی زدند. سعدی که سخن را  به اوج علیین رسانید و در عذوبت به ماء معین ، نخستین شاعر  گوینده  شیراز است  که شاهکار  جاویدانی  خود را به زبان  دری  دراورده  و ما پیش از سعدی  در شیراز شاعری  سراغ نداریم  که به زبان دری  شعر گفته باشد . چنانکه  خود گوید :

    هـــــزار  بلبل دستان سرای  عاشق را      

                                        بباید از تو سخن  گفتن در ی  آموخت

صاحب گلستان وبوستان نه تنها به زبان دری  شعر دارد  بلکه  اشعار ابداری  از او به زبان فارسی  و لهجه محلی  شیرازی  (که از بقایای  پهلوی  ساسانی بوده ) که معروف  به فارسی  است  در دست  هست   که هنوز در کلیات  شیخ وجود دارد . برای مثال یک بیت از گلستان  ونمونه یی از مثلثات استاد را می اوریم :

پیر هفطاثله  جو نی میکند         غثغ مقری  فخی  بونی  چش  روشت

یعنی پیر هفتاد  ساله  جوانی میکند ، کور مگر  چشم  روشن  را به خواب  ببیند . (شارحان  گلستان  چاپ هند مینویسند  که این  بیت  را به زبان روستاییان ودهقانان  شیراز  سروده . مؤلف  نهج الادب  این  بیت شیخ را  ترجمه وشرح کرده  وبعد  مینویسد  که این  زبانی است  در بلاد  پارس بدان سخن کنند .  اینک  سه بیت  از مثلثات  سعدی  که یک بیت آن عربی، دوم بیت ان دری وسوم آن  فارسی به معنی  اخص  کلمه  است  می آوریم :  

خلیلی الهـــــــــدی انجی  واصلح        ولکن من هــــــــــدا   الله افلح

نصیحت نیک بختان گوش گیرند           حکیمان پند درویشان  پذیرند

کش آتهنداراغت  خاطر  نرنزت             که تختی  عاقلی  ده  بارالنزت

یعنی :

گوش به سخن دار  اگر خاطرت  نرنجد      

                                               که سخن  را عاقلی  ده بار  سنجد

در جنگ  تاج الدین  احمد  وزیر  782  که در  کتابخانه شهر داری  اصفهان  است قصیده یی است  از ناصر الدین  خطیب  در مدح  سلطان شبلی وعنوان  قصیده این است :

له فی مدح السلطان الاعظم  مظفرالدین  شبلی خدالله سلطانه ملمعا  عن الاسنه  الثلثه  فارسیا  وشیرازیا .  قصیده 39 بیت است 13 فارسی 13 عربی و 13 شیرازی  سر بیت  اول چنین است :

اذالتعرق  بالراح  غــــــــــــــــــره  الخل

                                              بــــــــدت علی ورق الورد  قطره المل

بس است جان مرا  در شرابخانــــه  شرق

                                           بــــه نقل از لب معشوقه  نکته  نقلی (27)

مسلمانان وجهل است من چشن شوخشی

                                              جنن ببرد دل از اهل  دل دنا  اهلی (28)

در قرن هشتم است که حافظ  شیرین سخن  که شهرت نام  وسحر کلامش کران تاکران  جهان را  پیچیده  فخر میکند  که از شعر دلکشش  کسی آگاه  میتواند باشد  که سخن گفتن  دری بداند .  در دیوان  این شاعر محبوب  ابیاتی  به زبان محلی  شیرازی  هست  که جز  از نظر  خویشاوندی  تاریخی  شباهت دیگری  به زبان  دری ندارد  وبه این ترتیب  ثابت میشود  که تا قرن هشتم  هنوز  زبان  معمول  کوچه  وبازار  شیراز  همان  لهجه  محلی  بود  وزبان دری  را تنها  اهل قلم  میدانستند . برای نمونه  چند بیت  ملمع  از غزل  حافظ  را می آوریم :

امن انکر  تنی عن عشق  سلمی               تزاول  آن روی نهکو  بــوادی

که همچون  ماببولن دل وای ره              غریق  العشق فی بحر  الــوادی

ببی ما جــــان  غرامت  بپریمن              عزت یک وی روشنی ازامادی

غم این دل  بوالت  خورد  ناچار           وغرنـــه  اوبنی  آنچت  نشادی

ترجمه :  ای کسیکه برمن انکار کردی  از عشق سلمی ، تو از اول  آن روی نیکو را  بایستی  دیده باشی  تا همچو  من ، ترا دل به یکبارگی  غریق عشق  در دریای  دوستی شود .

به پای ما جان  ما غرامت  خواهیم سپرد  اگر تو  یک گناهی یا تقصیری  از ما دیدی . غم  این دل را  بباید ناچار بخوری  وگر نه  می بینی  آنچه را  که نشاید .

از هروی لهجۀ   همینقدر  اطلاع داریم که نفحات الانس  جامی (سال تألیف 883) اصلا به زبان عربی موسوم  به طبقات الصوفیه  بود (تألیف محمد بن  حسین سلمی متوفی 412) و بعدا خواجه عبدالله  انصاری (متوفی 418) آن را به زبان هروی  تقریر  و توسیع  کرد  وسپس  جامی در قرن نهم بنا بر تمایل  امیر  علی شیر  نوایی  وزیر دانشمند سلطان  حسین بایقرا  از سر نو به فارسی ادبی  در آورد  و ترجمه احوال مشایخ زمان خودش را بدان افزوده. نمونۀ ازلهجه هروی : «شیخ الاسلام گفت : که سهل  علی یار  اوید کی در سرای عبدالله مبارک  شد گفت : این کنیزکان مطرب چرا بربام کرده آراسته، چرا فرو نخوانی ؟ ابن المبارک گفت :   چنین کنم . چون بیرون  شد  ابن  المبارک  گفت :  که وی را  بگوشید  ودر یاوید  که وی  اکنون  برود  از دنیا  کی آنک او دید  بربام  حوران  بوده اند . پذیره وی فرستادند  از بهشت ، کی بربام  من هیچ کنیزک نبود  ووی دروغ  نگوید ، بکوشیه رود . چون بیرون رفت  از سرای  در حال  جان بداد . (28)

از لهجه مردم بلخ تاریخ طبری حکایت لطیفی  دارد چنانچه در ذیل حوادث سال 119 و108  هجری می نویسد  که درین دوسال  ابو مندر  اسد بن عبدالله القری به ختلان لشکر کشید . اما از خاقان  شکست خوردو به بلخ گریخت. کودکان درکوچه  ها  همی خواندند :

از ختلان  آمدیه          برو  تباه آمدیه(29)

آبار بـــاز آمدیه        خشک ونزارآمدیه(30)

همچنین  در تاریخ  سیستان سرود  آتشکده  کرکوی  نمونۀ زبان ولهجه  آن روز  سیستان  است :

       فرخته  بـــــادا  روش            خنیده گرشاسپ  هوش

      همی پرست  از جوش             نوش کــــــن می نوش

       دوست بــــــداگوش              بافرین  نهاده گـــــوش

        همیشـــه نیکی کوش             دی  گــذشت  و دوش

                      شاها خدایگانا !  بافرین شاهی

این نمونه ها برای آن آورده شد  که نشان  داده شود  که لهجه  های  محلی  این نواحی  با لهجه  فصیح  وادبی  که از  آن به نام  دری  یاد میکنند  چندان تفاوتی ندارد .  حال  انکه  سایر لهجه های شهر های دیگر  که بعدا  ذکر آنها  بیاید  با لهجه  دری  تفاوت بارز  دارد . (31)  و اینک  می ایم  به گویشهای  ایران  که اغلب  آن هنوز  هم متداول  است  وبا شعرای که در اد وار  مختلف  به این لهجه  ها یعنی  زبان  ولایتی  اشعار سروده  اند  که معروفترین آنان  عبارت اند از : بندار رازی ، اوحدی کرمانی ، بابا طاهر همدانی ، عبید زاکانی ، جلال طیب شیرازی،  سعدی ، حافظ ،  محمود قاری ، درویش عباس کزی  ودیگران .

 

1) زبان  رازی  وتهرانی :

مقدسی در  سده چهارم از زبان  مردم ری  یاد میکند  والمعجم زبان رازی  (منسوب دری ) را به  دری  نزدیکتر  از پهلوی  میخواند .  بندار رازی سراینده سده پنجم  ومداح  دیلمیان  نه تنها به عربی ودری  شعر میسروده بلکه  به زبان رازی  نیزتفنن  میکرده  است . از اشعار رازی  در المعجم  هست و نیز  قصیده یی  در مونس الاحرار  وقطعات  چند در مجمع  الفصحا  ومجالس المومنین  وجود دارد  که برای  نمونه  یک دو بیت  نقل میکنیم ؛ از المعجم :

دیم من دیم دوست  آن اشایه  این اچ درد

                                  چونان  دیمه  گل  دیمه نیمی  سرخ  ونیمی زرد

ازمونس الاحرار :

خور رنگین  وماهک سرو بالا          ابالا یتوام  بر سرو  بالا

و نیز  در سده یازدهم  شاعری  متخلص به سحری  به زبان  تهران  اشعاری دارد که از آن  این قطعه را  ذکر میکنم  وبرای معلومات  بیشتر  رجوع  شود  به تذکره  نصر  آبادی،  صفحه  41 :

گل دیمیم که بــملا  نمیشو            سوته جانم به تماشا نمیشو

مده پیغام  که اینها  قصه اس          تا ترا  نینه  دلــم  وا نمیشو

زفل را وا که اگه دل میبری          مغرتا شو  نوینه  جا  نمیشو

 

2) زبان طبری :

این لهجه  در سراسر سرزمین  مازندران (کیل وتات )  با تفاوتهای مختصر  صحبت میشود  و آثار  زیادی  از قدیمترین  زمان  درین  زبان  وجود دارد  والمقدسی  نیز  ازین زبان  یاد کرده  و قدیمترین   اثر  آن  مرزبان نامه  است  که دو ترجمه  فارسی  آن  در دست  هست  و نیز  تاریخ  طبرستان  به همو  مرزبان  بن  رستم  شعری به نام  «نیکی نامه»  نسبت میدهد  .  نه بیت شعر  از دیواره  وزیاسته  مرد  شاعر قرن  چهارم  در بار  عضدالدوله  دیلمی  وقابوس وشمگیر  در دست  هست  و نیز  دو بیت  شعر  از کیکاووس  بی سکندر  بن  قابوس  وشمگیر  (قرن پنجم )  در قابوسنامه  وجود دارد  که ذیلا   نقل میشود :

سی دشمن  بشر  داری  رمونه                نهر اسم ور میر  کهون وردونه

چنین گنه دونا که بوین هرزونه             بگور خته نخته  آنکس  بخونه(32)

سپس ترجمه  آن را به شعر  فارسی  میدهد :

گر شیر  شود  عدو  چه  پیدا  چه نهفت

                                                    با شیر با شمشیر  سخن  باید  گفت

آن  را که به گور  خفت  باید  بی جفت

                                                با جفت  بخوان  خویش  نتوان خفت

از شعرای معروف این زبان  امیر تاز اوری  است ، همچنین در زمان  محمد شاه  قاجار  ، نصابی به زبان طبری  بروش  نصاب  الصبیان  ابو نصر  فراهی سروده شده  که بیش  از هشتصد  کلمه  طبری  در آن  هست  و سه  بیت  اول  آن این است :

مه یارعزیز ای خجیره ریکا            تراجان  عشاق بادا  فـــــــدا

فعولن  فعولن  فعولن  فعول            ز بحر تقارب  بخوان  شعر ها

زمین دان بنه   ابر آمد  مها               بود دینه  دیروز  الان اسا …

 

3) زبان کردی :

از زبانهای مغربی ایرانست  که دارای  ادبیات و سابقۀ تاریخی  روشن میباشد  وچندین  لهجه  دارد  اشعار کردی  از سه صورت بیرون نیست : شعر عروضی ، بیت ، گورانی .

در اصطلاح  عمومی کرد زبانان  کلیه  اشعاری که با اهنگ  به شکل  تصنیف  با آواز  خوانده  میشود «گورانی»  میگویند .  نظیر آنچه  ما «کردکی» میگوییم . اینک نمونۀ  از ترانه های کردی  «گورانی»  را نقل  میکنیم :

تو قسم خوردی  شو  به کینه  پیم  

                                          دوه  شو  عکسه  ک له لای  شخی دیدم

من کیخـــــدانیم  کارت  بسازم

                                          دوست  بکشم  خــــــوی  تش  نخوازم

 

ترجمه :

توقسم خوردی به من  شوهــــــر کنی

                                         دیشب عکست  را در نزد  شخصی دیدم

افسوس که من کد خدا نیستم کارت رابسازم

                                                  دوستت را بکشم  خودت  را نیز  به زنی  گیرم     

نمونۀ دیگر :

خوم  کرد سانی  هستم  فارسی  نازانم

                                                   بزوانی  کردی  دردت  لــــه گیانم

من کردستانی  استم  فــارسی نمیدانم

                                                  به زبـــــان  کردی  دردت  به جانم

 

4) لهجه همدانی :

چنانچه  از گفتار المعجم برمی آید  هنوز  تا قرن  هفتم  اهالی  همدان ، رنجان ، عراق ( اراک )  به انشاء  و انشاد  ادبیات  پهلوی  مشعوف  بودند  وبیش  از  قوال  عربی  واغزال  دری  از آن  لذت  می بردند ،  بهترین  نمونه  لهجه همدان ، اشعار بابا  طاهر  عریانست  (قرن  پنجم )  که نمونۀ  ذیلا  نقل  میشود :

مو آن رندم  که نامم  بی قلندر         نه خان دیرم  نه مان  دیرم  نه  لنگر

چو روز  آیه  بگردم  گرد  کویت       چو شو  آیه  بخشتان  و انهم  سر

دلـــــی دارم  که بهبودش  نمیبو         نصیحت میکـــرم  سودش  نمیبو

به بادش  میدهم  نش  میبره   باد           در اتش   می نهم  دودش  نمیبو

یکی برزیگری نالون درین دشت           به  چشم  خونفشان   آلاله   میگشت

همی گشت  وهمیگفت ای دریغا           که  بایدکشتن و هشتن  درین دشت

 

5) زبان  آذری :

گویش آذری زبان  باستانی آذربایجان است که اثارآن از قرن  ششم  به اینطرف  به طور  پراگنده  در  کتب  به ما رسیده . اینک  یک ملمع  اذری  را که  از شعرای  قرن هشتم  همام  تبریزی  متوفی (714 هجری )  سروده  از روی  جنگ خطی  به نام ( تذکرة الشعرا  یا سفینه  اشعار  متعلق  به کتابخانه شورای  ملی  ایران )  نمونه می آوریم :

بدیدم  چشم  مستت رفتم  از دست

                                      کـــوام  و آذر  دلی  کویا  بنی  مست

دلم  خودرفت  و میدانم  که روزی

                                   به مهرت هم بشی خوش کیانم ازدست

به آب زند گی  ای  خوش عبارت

                                     لوانت   لاود  جمن دهل  وکبان بست

دمی بر عاشق خــــود  مهربان شو  

                                    کــزی  سر مهر   ورزی  کت  بی کت

به عشقت  گر همام از جان  برآید

                                            موازش  کـــان  لوان  بمرت  وارست

گرم خـــــاو  ابری  بشنم  بو ینی  

                                            ببویت  خته  بــــام  ز اهنام  سر مست

          در همین جنگ  خطی اشعار  و ابیاتی عنوان (الفهلویات ) (33) و (نریزیات )  هست  که نمونۀ  از  هرکدام  نقل  میشود  ؛  از فهلویات :

ببو واله  شوی  بجهره  روزی         نی چه سوزی کی  نین  از ته روزی

از نیریزیات :

می شم ادور سفر ،  دریا هن  ام  جان  خطر

                                  نم غم  جن  و مال  و کاند ،  فراق  مو چنو  بتر

ضمنا باید متوجه بود که هر جا کلمه  فهلویات  می آید مراد اشعاریست  که در سراسر  ایران  به لهجه محلی  به اصطلاح امروز «ولایتی»  سروده شده باشد  و المعجم  همیشه  به همین معنی  به کار برده  چنانچه  مینویسد  که در بحر  مشاکل  (34) اشعار پهلوی  بیش  از دری  است  و این  مثال را  می آورد :

خوری کم زهره نی کش سایبوسم      نینینم  آن دسترس کش پایبوسم

به واژی کو کواش  خانها پــــــــا      وش خــــــــدا بشم  آن پایبوسم

شیخ بهایی درکشکول  از شیخ ابوالحسن  خرقانی  یک رباعی که به زبان  پهلوی سروده شده  است  نقل میکند ؛ الشیخ  ابوالحسن  خرقانی  بلسان  الالپهلوی :

تاگور نشی  با تو بسی  یار نبو               ور گور شی  از بهر بتی  عار نبو

آن را که میان  بسته  بزنار نبو              او را  بــــه میان  عاشقان  کار نبو

          مؤلف راحة الصدور  نیز  بنام (فهلویه)  در ضمن  اثر خود  اورده که  یک نمونۀ آن اینست :

من که بوسته  بی لو بــــــــاره          جانان  چه هر که لوبدان  هانگیرم

ترجمه :

« منکه بوسیده باشم  (لب پاره ) یا (لب یار) جانان را

                                           برای هرکسی  لب به دندان  نمی گیرم . »

اینک دو نمونه  از زبان گزی ولری  نقل میکنم  و به مناسبت  اطاله  کلام  از اوردن  نمونۀ لهجه های  دیگر  مانند سدهی ، لاری  وغیره  صرف نظر شد .

گزی اصفهان :

ای لوانت پژمر ته  دکه یاقوتی             ملکوتی  ورامت  توبی لاهوتی

لری :

دونی زچــــه سر نزیده  افتو                یارم  نوز  یستاده  از خــــــــو

 

نتیجۀ بحث :

زبان دری که منشأ آن  به گمان غالب  به پهلوی  اشکانی  وزبان سغدی و زند (اوستایی)  تعلق میگیرد ، زبان مخصوص  افغانستان  یا خراسان قدیم  است .  پهلوی  ساسانی (پارسیک ) وبقایای  آن به شکل  لهجه های  محلی به سرزمین  ایران  اختصاص دارد…  زبان دری  از قرن سوم  به بعد ، پهلوی را زیر دست خود  برد  و به روستاها  تبعید کرد  و خود در ادب  و فرهنگ  جای آن را  گرفت . چنانچه  در قرن هفتم  عموم مردم  پهلوی  را نمی فهمیدند  و تنها  زردشتیان  برای مسطورات  مذهبی  خود این زبان  را به کار  میبردند … فخرالدین  اسعد گرگانی  در سال (440هجری )  موقعی که ویس ورامین  را از  پهلوی  به زبان  دری  ترجمه  ونظم میکرد  میگوید :

ندیدم زان نیکوتر داستانی               نماند  جـــز بخرم  بوستانی

ولیکن پهلوی  باشد زبانش             نداند هرکه برخواند  بیانش

نه هرکس آن زبان نیکو بخواند             وگرخواند همی معنی نداند…

در اینجا  گفتار ما  راجع  به اصل  وچگونگی  زبان دری  که افتخار  مشترک  افغانستان ، ایران ، تاجکستان ، هند وحتی  سایر  کشور های شرق  میانه  است  به پایان میرسد .

 

زیر نویسها  :

(1) این مقاله  درسالنمای 1331 چاپ شده بود  و اینک  بنا بر  خواهش  مدیر محترم  لمر  با تجدید  نظر  تقدیم میشود .

(2) اصطلاح زبان مستقل  معادل Lanuge   و اصطلاح  زبان محلی  یا لهجه (گویش) در مقابل dialect  است . البته  گاهی تعریف وتشخیص  زبان  از لهجه  خالی از  اشکال  نیست .

(3) نگفته نگذریم که زبانشناسان زبان  ولهجه های(نورستانی ، پشه یی، کانی ،  وایگلی ، اخشون  و خوارو وپارسون ) را  متعلق  به خانوادۀ آریایی  هندی میدانند .

(4) کلمه ایرانی  درین قبیل موارد یک اصطلاح  محض علمی است  که زبانشناسان  بر13 زبان  و 24 لهجه  اطلاق  میکنند  و مناسبتی  با وضع  سیاسی  وحدود جغرافیایی ندارد .

(5) سغدی زبانی بودکه ساکنان میان سیحون وجیحون بدان سخن میگفتند  وبا لهجه های پامیر  بسیار نزدیک است و تاحدود قرن ششم  گویا رایج  بوده است . و گویش  یغنوبی را لهجه و دنباله این  زبان میدانند. بیرونی اسامی  روزها  ، ماه ها  وجشنها  ومنازل  قمر  را به این زبان  در آثار  الباقیه  خود ذکر کرده اما برای  نخستین  بار  زبانشناس  معروف  مولر  در سال  1904  اثر مختصری ازین  زبان را انتشار داد. رسم الخط  سغدی مقتبس  از خط آرامی  است که خط  اویغور  مغولان  که بعد ها  اساس خط منچوری  گردید  از آن  گرفته شده است .

(6) خوارزمی : خوارزمیها  در مشرق  دریای  خزر  وجنوب  دریاچه خوارزم  (اورال)  زبان و فرهنگ جداگانه یی داشتند  وظاهرا  تا حدود قرن  هفتم هنوز  زبان  خوارزم کاملا مغلوب زبان دری  نشده بود. بیرونی در آثار الباقیه  نام روزها وماهها  وجشنهای خوارزمیان  را به زبان  خوارزمی  به دست میدهد . ونیز  آثاری از  آن جسته جسته  در بعضی  کتب  ذکرشده .  خط  این  زبان  نیز  آرامی  است  اما تا کنون خوانده  نشده . نسخه یی از مقدمة الادب  زمخشری  با ترجمه  خوارزمی  آن در یکی  از کتابخانه های  قونیه  به دست  آمده  و ظاهرا  زمخشری  خوارزمی  کتاب  خود را به زبان  دری ،  ترکی  و خوارزمی  نیز ترتیب  داده بود .  نسخۀ فارسی  آن  در ذیل  شماره  1848  انتشارات دانشگاه  تهران  به چاپ رسیده است .

(7)بنا برتحقیقات امروزی پهلوی به اتفاق جمهوراززبانشناسان  منسوب  است  به قبیله  و یا سرزمین  پرثوه (پارتها) که آن سرزمین  خراسان  است.  پرثوی  به قاعده تقلب  و تبدیل حروف  پهلوی  گردیده . برای اطلاع  بیشتر  به سالنامه کابل  1330  رجوع  شود .

(8) این فهرست مقتبس  است  از خطابه  مرحوم  تقی زاده  در سال  1326 زیرعنوان « لزوم فارسی  فصیح »  به نقل از مقاله بیلی  از دایرة المعارف  اسلامی »  برای  تحقیق مزید  رجوع  شود  به مقاله  محققانه  دکتر  روان فرهادی  در ذیل  « کلمه السنه » ، ص 790 ، جلد سوم ،  آریانا  دایرة المعارف ، سال 1335 » .

(9) رجوع شود  به کتاب  زبان دوهزار  سال  قبل  افغانستان   یا مادر زبان  دری  از  مرحوم  پوهاند  حبیبی  سال 1342 .

(10) رجوع  شود به مقاله پروفیسورمسنگ ، استاد  دانشگاه  لندن  که در بیست وچهارمین  کنگره بین  المللی  خاورشناسان  (میونیخ  1957) ایراد کرده  اند و ترجمه  آن  در مجله  دانشکده  ادبیات،   شماره چهارم ،  سال پنجم = 1337 ، به چاپ  رسیده  است. وهم  رجوع  شود به«هفت  کتیبه  قدیم » از پوهاند  حبیبی  از اتنشارات  انجمن تاریخ  افغانستان ،  جوزا  1348 .

(11) برای نمونه  های متعدد  وتفصیل  بیشتر  مراجعه  شود  به مقاله نگارنده در آریانا  دایرةالمعارف  در ذیل  عنوان  نخستین  سخن سرایان  فارسی  ، صفحه 430 ، جلد سوم ، سال  1335 .

(12) طبری ، جلد هفتم ،  ص 169.

(13) مفاتیح ، چاپ مصر ، ص 169 .

(14) مجله سخن ، «مقاله خط ها وزبانهای  ایران  باستان ، محمد جواد  مشکور  ، شماره سوم ، سال 1348 .

(15) سریانی  از زبانهای ایرانی  نیست بلکه  لهجه یی از زبان آرامی  است که زبان  علمی ومذهبی  مسیحیان  سوریه ، ایران وبین النهرین  بوده  است .

(16) کبک دری :

پری دیار  حـــــــــوری نارون  تو              دری رفتار  حوری  یاسمین  خد                                                                                                             (سوزنی)

قوس قزح قوس وار ، عالم فــــــــــــــردوس وار

                             کبک دری  کوس وار  کرده  گلو  پر زبار                                                                                                                                            (منوچهری )

دیگر نگه نکنم  بالای  سرو چمــــــــــــــــــــــن    

                                        دیــــــــــــــــــــگر صفت نکنم  رفتار  کبک دری                                                                                                                      (سعدی)

 

با عقاب تیز چنگ و با همای  خوب پــــــــــــــر

                                          ابلهی  بــــــــــــاشد  که رقاصی  کند  کبک دری                                                                                                                                    (سنایی)

خجل  رویی زرویش  مشتری  را       چنان  کز  رفتنش  کبک  دری را                                                                                                                             (انوری )

(17)  در کاسه  سر دیگ  هوس  ریختن  تو چند

                                        هین  باده  خام آرو  مکن  خام درایی

(18) Gilbert  Lazard. Les  Premier Poetes Peronstinit. Paris.Tehran .1964.

(19) زبانشناسی وزبان  فارسی ، 1343 .

(20) سفر نامه  ابن بطوطه ، ترجمه علی موحد ، ص 676 ،  و حاشیه 677.

(21) این شاهنامه  اثر  نظام الدین  عشرت  سیالکوتی  قرشی است  مشتمل  بر احوال  احمد  شاه  بابا  وحملات او به هندوستان  که با بیت ذیل  آغاز  میشود :

            به نام شهنشاه  معراج  بخش          خدیو زتخت  افگن  تاج بخش

(22) باید متوجه  بود  هرجا که در شهنامه  کلمه  پهلوانی  و یا سخن  گفتن  پهلوانی  ودر غزل حافظ  گلبانگ  پهلوی  می آید مراد  همان زبان  پهلوی  ساسانی  است .

(23) کجا درشهنامه و نظم  ونثرقدیم به معنی «که» نیز  به کار میرفته .

(24) اصل این شهنامه  که به  نثر  بوده  از میان  رفته  است  وتنها  مقدمه  آن  در دست است که مدتها  مقدمه  شاهنامه  منظوم  فردوسی  بود  که  بعد  از زمان  بایسنغر  میرزا  آن  مقدمه  را برداشتند .

(25) راه راست :  یعنی  دری ساده  و همه کس فهم .

(26) مقدمه شاهنامه منظوم  فردوسی ، ص28 ،  چاپ هند .

(27) برای مزید اطلاع  رجوع شود  به سبک  شناسی  مرحوم بهار  وتاریخ  ادبیات  جلال الدین  همایی و تاریخ  ادبیات   فروزانفر.

(28) تاریخ تصوف  در اسلام  از دکتر  غنی ، ص 213 ، و همچنین  ص 471، نسخه  های خطی  ، جلد چهارم، اتنشارات  دانشگاه تهران .

(29) طبقات  الصوفیه خواجه  عبدالله  انصاری  به تصحیح  و تعلیق  پوهاند  عبدالحی  حبیبی  ، 1341 .

(30) بروتباه = بروی تباه = شرمنده .

(31) آوار= آواره .

(32) چنانچه اشاره کردیم دراثارالباقیه  ابو ریحان وکتب  فرهنگ  مانند  لغت  فرس  اسدی  و برهان  قاطع  وجز  انها  از لهجه های سغدی  ، خوارزمی  وزاولی  وجود دارد .

(33) ترجمه تحت اللفظی آن  اینست :

اگر شیر  دشمن  داری  باکی نیست

نهراسم  از وی  و میر کیهان (خداوندگار جهان )

چنین گوید  دانا که ببین  که هرکس

به گور خفته نخسپد  آنکس  بخانه

(34) پازادر  شهریست  قریب بار فروش .

(35) نهج الادب ، ص 770.

(36) هنوز لهجه های محلی  که نام  بردیم  در ایران متداول  است  وزاید از نصف جمعیت ایران به لهجه  های  محلی  صحبت  میکنند وفارسی  زبان  رسمی  ودرسی  انهاست.

(37) از قرن سوم  به بعد که شعر دری  به وزن سروده شد ، تدریجا  ادبیات  پهلوی  که پیشتر  کاملا  هجایی بود  کم کم  عروضی  شد . چنانچه  نمونه آنرا  دیدیم .

(38) کشکول . چاپ سنگی  ، بمبئی  ، 1309 ، ص 421 .

(39) سبک شناسی ، جلد دوم ، برای  اطلاع بیشتر  در بارۀ  این لهجه  ها مراجعه  شود  به نشرات  ایران کوره ،  ترانه های  کردی  وواژه  نامه طبری .

بـــا میـــان بـه یـک نگـــاه

 

                                    رسمی که هیچ آه  نگویند و جان دهند

                   مـــا در میان مـــردم عالـــم گذاشتیـــم

 

درۀ سحرآفرین بامیان ، بانقاط باستانی وداستانی حول وحوش خود مانند شهر ضحاک ، شهر غلغله ، شهرشاهی ، بالاحصار ، درۀ فولادی و … از نقاط  بسیار دلچسپ ود یدنی جهان است . این سرزمین فرهنگ پرور ازلحاظ مظاهر بدیع طبیعت ، مناظر پردرخشش هنری و جلوه های رنگین از شواهد ادوار کهن ( خاصه قرون وسطی ) مجموعه یی ازشگفتیها وزیباییها ی آفرینش است .

این باغ نه تنها گل سوری دارد گل دارد ولاله دارد و ریحان هم

این جلگۀ زیبا که در دامنۀ جنوب هندوکش وتیغۀ کوه بابا ودرنیم راه باختر وتکسیلا قراردارد از روزگاران قدیم گذرگاه زواران، بازارگانان ، جهانگردان و شاهراه شاخۀ جنوبی ابریشم ، ازبلخ به پاراشاپورا ( پیشاور) بوده است.

همینکه  مبلغان ، راهبان و نقاشان چین وماچین به این شهرخاطره انگیز وپرازهیجان می رسیدند، بی اختیار تحت تأثیر مهربانیها ومهمان نوازیهای باشندگان واقلیم گوارای آن قرار میگرفتند از یکسو در چنین حال وهوا احساس آرامش وآسایش میکردند از سوی دیگر تصور مینمودند که  به سرزمین زرخیز وافسانوی هند نزدیک شده اند.

بامیان نقطۀ اتصال کالاهای چین ، هند،روم  وفارس ومحل جذب ، تلاقی وگفتگوی فرهنگها  بود و سرحد مدنیتها ، ادیان و زبانها با طیف وسیعی از جابلسا تا جابلقا .  

درقرن هفتم هزینۀ زندگانی واسباب معیشت این راهبان  وتارکان که شمار آنان نزدیک به  دو هزارمیرسید وهمه در دیرها وصومعه های بامیان میزیستند از اعانه وپیشکش (خیرات ونذورات ) همین کاروانها وقافله سالاران تأمین میشد. اکثریت باشندگان بامیان تاجیک تباربودند . جمعیتی از هزاره ها ی بربری در ده سید آباد ، حوالی شهر غلغله ونقاط علیای دره زندگی میکردند . اقوام دیگری مانند سادات ، ترکمنها و پشتونها در گوشه ها وبیشه های آن نواحی نیز سکنی داشتند .

بامیان یا به روایت بندهشن ( کتابی است به زبان پهلوی ازقرن سوم هجری در بارۀ آفرینش آغازین یا آفرینش بنیادی” بامیکان ” ، در منابع چینی قبل ازاسلام به نام” فان ین نه “(  FAN-YEN-NA  )یاد شده است .  موسی خورنی در تاریخ ارمنستان ( قرن پنجم میلادی ) ابن خردادبه درقرن سوم هجری وسایر جغرافیه نگاران دیگر عرب  چون اصطخری وصاحب حدود العالم به زبان دری از کلمۀ بامیان بامضاف ” شیر ” یعنی ” شیر بامیان ” یا  ” سر بامیان ” یاد  کرده اند ، به این معنی که در آن زمان فرمانروایان بامیان به لقب شیر نامیده میشدند ومعروف بودند

مانند شاهان غرجستان که عنوان ” شار” داشتند.  حدیث شارشاه وبه اسارت زیستن اودرغزنی ، در کتب تاریخ آن دوره آمده است .

ذکر شیرهای بامیان وشارهای غرجستان در نظم ونثر ما فراوان رفته است . از آنجمله  به این  بیت ناصرخسروبلخی که در قرن پنجم سروده شده  استشهاد میشود:

استاده بدی به  بامیان ، شیری بنشسته به غرشه در ، شاری

لفظ بام که در واژگان  بامداد ، بامی ، بامین و بامیان دیده میشود به معنی روشنی ودرخشندگی است . لفظ بام دراوستا( BAMA ) و در پهلوی ( BAMIK ) نیز به معنی درخشان است . فردوسی لفظ بام را به معنی صبح روشن یا روشنی صبح ، چنین به کار برده است :

    چو آگه شد ازکاردستـــان سام    زکابل بیامد به هنگام بـام

لفظ  بامی وبامین که به صورت صفت با کلمه بلخ به کارمیرفته ترجمۀ  البهیۀ عربی است که بلخ را جغرافیه نگاران عرب بلخ البهیه یعنی بلخ درخشان میخوانده اند  و شاید شهربلخ را به مناسبت نزدیکی به بامیان ، بلخ بامی نامیده اند.  اینکه فردوسی میگوید سالی در بلخ بامیانم سفر بود و راه ازحرامیان پرخطر …مراد بلخ بامی بوده است . فرخی لفظ بلخ بامی را مکر ردراشعارخود ذکر کرده است ازآنجمله گوید:

مرحبا ای بلخ بامی  همرۀ باد بهــار       ازدر نوشاد رفتی یا  زباغ نوبهار

فردوسی درین بیت لفظ  بامی را به صورت مخفف بامیان به کار برده است :

همه کاخ پر موبد و مرزبان زبلخ وز بامی و از هر کـــران

           جلگۀ شاداب ومرد پرور بامیان ، به  ارتفاع سه هزارمتر ازسطح بحرومسافۀ 245 کیلو متر از کابل  به طول 15 کیلومتروعرض از دو تا سه کیلومتر واقع است . ازنظر علم زمین شناسی گفته اند:

            وقتیکه در عهد سوم طبقات الارضی سلسلۀ هندوکش( Indo ad –Caucases ) یا هندوکوه (کوههای  قفقاز هند )اززیرآب  بیرون آمد جبهۀ هفتاد متری وعمود نمای بامیان ویا به عبارت دیگر صخرۀ  بزرگ بامیان با مخلوطی ازسنگ ریزه فشرده وگل کنگلو مرات( conglomerate ) شکل گرفت . به همان شکلی که آجانتا در هند ولانک مین در ترکستان چین اززیر آب برآمده بودند. این نوع گل  شفته گونه ، برای کندن کاری وحفر مغاره ها ، سمچ ها وتراش پیکره ها بسیار مساعد بوده است .

          بنا برهمین خصوصیت جدار کبیر را که دانه های سنگریزۀ آن کوچک ونسبتا سخت  بود برای حفر و اعمار معابد ، خانه ها و اقامتگاهها، هنرنمایی حجاری و تراش هیکل ها انتخاب کردند که در عین  حصانت ودوام ، یک لخت ، غیرقابل تخریب ومانع نفوذ آب وریزش خاک بوده است . راهبان و مبلغان بودایی خاصه درعهد فرمانروایی 19 سال آشوکا ( 273ـ232ق. م )نوۀ چندرا گوپتای موریا  که هم خود شاه بود وهم راهب ، بامیان را مناسب ترین جا تشخیص دادند ودر طی پنجاه سال تسلط  خود ، به تأسی ازفرمانهای منقوش شاه، مبتنی بر تعالیم بودایی ، به ارشاد خرد ورحمت پرداختند و به عمران وآبادی آن مرزو بوم همت گماشتند چنانچه به اندک زمان جلگۀ بامیان یکی از بزرگترین مراکز بودایی بر بنیاد روش( HINA  YANA )  چرخ یا گردونۀ نجات کوچک ویا گردونۀ جنوبی شد که در آن پیروی از جریانات ودستورهای فکری ومذهبی دورۀ اول بودایی وهواداری از نص و احکام تأکید شده بود برعکس مهایانا (  MAHAYANA ) یعنی چرخ بزرگ یا گردونۀ نجات بزرگ  یا گردونۀ شمالی که پیروان این دسته درتعظیم بودا غلو روا میداشتند ودرجۀ اورا برترازیک مصلح  اجتماعی ورهبر بیداردل می دانستند تا به سرحد الوهیت . دیری نگذشت که دین بودایی جانشین  مذهب برهمنی ، شیوایی وپرستش ارباب انواع  گشت . رویهمرفته این نظام روحانی مبتنی بود بــر ترک  دنیا ، فنا ونیروانا ( NERVANA ) ( آرامش وخموشی ) که حدود اعلای انسانیت وبالا ترین مرتبۀ سعادت پنداشته میشد. در این آیین نیل به کمال مطلوب یعنی خوشبختی حقیقی وراستـــــــین  مستلزم رهایی از شرورنفسانی وهواجس شیطانی ، ترک لذات ، اجتناب ازتعین ، دخول درروحانیت  و معنویت وپیوستن به هستی مطلق بوده است. پیروان این کیش یگانه راه وصول به این اصل رااز طریق رهبانیت ، خلوت گزینی ، ریاضت جسمانی ومعنوی ، مراقبه ، امحای انانیت ونفی خشونت  می پنداشتند . این آیین شاخه یی از مذهب برهمایی است که درآن مذهب ، خداوند همان برهما ست  نه کسی دیگر . برهما همان معبود یکتا وهستی مطلق است . چون آهورامزدا( سروردانا) درآییـــن  مزد یسنا .

            در آغاز مسیحی کوشانیها (220ـ140 ق.م. ) جای یونانیها را گرفتند چون ازخود آیین خاصی نداشتند دین بودایی راپذیرا شدند . این سلاله به ادیان دیگر هم تعصب نمی ورزیدند . چنانچه اعمار آتشکدۀ سرخ کوتل در عهد فرمانروایی کنشکا ، گواه مدعای ماست . کوشانیها ازهمان آغاز  به ترویج وانتشارآیین بودایی توجه نمودند  وبا صرف هزینه های گزاف به تبلیغ وگسترش این نحله سعی فراوان به کار بردند وهمچنین در رونق وتزئین معابد وتند یسه های آن پرداختند . صومعه ها ومعابد مجلل وبا شکوهی آباد کردند و درنشر وتبلیغ عقاید وافکار گائوتاما( GAUTAMA )که نزد پیروان متأخر بنام شاکیا مونی ( فرزانۀ خاندان شاکیا  SAKYA  ) معروف است ، کوشیدند.  یکی ازالقاب دیگر بودا  سید هارتا( SIDHARTA )است بــه معنی ”  کامروا وفایز به مقصود ” کــه  پیروان بودا به او داده اند. بودا درسال (560ق.م) درشهری به نام کپیلا وستو(KAPILA VASTU)درمرز هند ونیپال در یک خانوادۀ هندو از طبقۀ کشا تریا به دنیا آمد پدرش پادشاه قبیلۀ کشاتریا بود . بودا در منابع اسلامی به صورت بوداسف  والبد معروف بوده پیروان اورا  اهل البدده یا اهل الابداد خوانده اند . کلمۀ بت محرف لفظ بد و بودا است ودر زبان دری واژۀ بت به معنی مجسمۀ زیبا  و  اتساعا معشوق به کاررفته است ”  گیوتا ما سید هارتا ” بعد ازآنکه در 35 سالگی به معرفت نایل آمد ، به بودا ( وجود عارف ، روشندل ) معروف گردید . این همه مجسمه ها وپیکره ها وتری کودتا ( مجسمه های کوچک  قابل پرستش به شکل حیوانات نامشخص ) که در قلمرو دیانت بودایی  به چشم میخورد در واقع تمثال ونمادی استند از بودا و بودیساتو( budhisttowa) یا قدیسان بودایی  یعنی رهروانی که درمرحلۀ بوداشدن قرارداشتند. درریلفه(Relief)( حجاری برجسته یا نقشۀ برجسته نمایا مجسمه ها وتزئینات سه بعدی را گویندکه بر زمینۀ الواح و سطوح هموار دیوارها   ستون پایه ها یا پارچه های دیگرکنده وساخته شده باشد) نقاشی ها وچهره پردازیهای بامیان ، قطاری ازین سالکان به صورت نقشهای برجسته پیرامون بودا ویا در کناراودیده میشوند که زیر درختـی  بودهی( BUDDHI ) درحالت تفکر نشسته اند وبا انگشتان ظریف ودراز خود حرکت مخصوص تعلیم را ادا میکنند. این دسته گاهی بر روی برگ گل نیلوفر( LOUTUS) که در ادیان کهن جنبـــــۀ  تقدس ومذهبی داشته ، دیده میشوند . ( نیلوفر آبی rose loutus با طلوع آفتاب باز وبا غروب  آن بسته میشود .طرح ونقش این گل درجامه هاو پارچه ها نیز به مشاهده میرسد .) نشانه سویستیکـــــا (swas tika) یا صلیب شکسته در کف دست بودا وجاهای دیگر درواقع نشانۀ گردونه خورشید است که گویند برای دفع چشم زخم بوده است .

          شهربه ظاهرکوچک وآرام بامیان در درازای تاریخ نشیب وفرازهای فراوان دیده است . آثار هنری  و مجتمع هنری مرئی ونا مرئی آن محصول هنرنما ییها ، زحمت کشی ها ، عرق ریزی های کم از کم هفت صد سالۀ معماران ، پیکرتراشان ونقاشان محل وسرزمینهای مجاور است که هریک  بنا بر سلیقه وذوق خود ، مهارتی به کار برده ونقشی به یادگارگذاشته اند. به طورکلی جوهرمایه ومضمون این هنرپردازیها اندیشۀ صلح وداعیۀ مسالمت بوده است .

           استوپه های( Stupa) بامیان در فضای باز وهوای آزاد آباد شده بود ( استوپه زیارتگاه  گنبد نمای است نذری بربالای گنبدی به منظور حفظ  یادگارها و جعبۀ تبرکات بودا وسایر بزرگان این دین)  استوپه دارای صفه یاتخته های چند مرتبه یی است ازپارچه های سنگ، خاصه از سنگ  شیست Shist) ( استوپه بــــــــه ترتیب دارای پلتفارم )  platform ( ،  هرمیکا( harmika )، چتره( chattra) … میباشد  سطوح بیرونی دیوارهای استوپه با مجسمه های گوناگون تزئین می یافته که اکثرداخل رواقها  قرار  میداشته است . دیوارهای آن اغلب با اشعار مذهبی در وصف بودا مزین بوده است .درقسمت وسط  پلتفارم یا مرتبۀ زیرین جعبه ،  تبرکات بودا  را که اغلب در بین آن  مو یا دندان بودا با سکه هــای طلا واشیای قیمتی می بود ، میگذاشتند . سیاحان انگلیس مانند جیمز میسن  والکزاندر برنس ، اکثر آنها را شکافته ومحتویات آنها را به غارت برده اند.  مخفف استوپه ”  توپ ” است که کلمــــــــــات توپ دره ، سه توپان ، توپ رستم ، توپ کلان هده ، تپۀ رستم دربلخ ، درمان تپه و چقلان تپه  در نزدیکی قندز، یادآور آن است . استوپۀ پروان که هنوز به نام توپ دره  معروفست  بزرگترین  استوپۀ بودایی در افغانستان بوده است . شکلها واصنامی که ، روی صفحۀ عمودی کوه بر جدار کبیر شهر تراش دیده همه  بیانگر ذوق وهنرمندی ، استعداد وتوانایی مجسمه سازان ، چهره پردازان  و صورتگران آن زمان و آن سامان است . ازسیاحان جهان نخستین کسی که از بامیان دیدن کرده   فاهسین( Fa- hsiein ) سیاح چینی است که درسال 400 میلادی در بامیان بوده است .

            دومین جهانگرد هیوان تسانگ زایر چینی است که مقارن سال اول هجری گذری به بامیان داشته  و  یادداشتهایی در بارۀ آن نگاشته است.

           نخستین دانشمنداروپایی که شرحی راجع به بامیان نوشته توماس هاید( THOMAS HYDE ) است وصف و شرح اودر بارۀ بتهای بامیان راهنمای پژوهشگران وباستان شناسان شد . توماس هاید این همه اطلاعات را از فرهنگ جهانگیری وآیین اکبری به دست آورده بود اما خود از بامیان دیدن نکرده بود .

          هاید سرخ بت وخنگ بت را همان یغوث و یعوق میداند که در آیۀ 23 سورۀ نوح (ع) درقرآنکریم  ذکر شده است . ازسیاحان وپژوهشگران اروپایی نخستین کسانی که مشاهدات خود را در بارۀ بامیان وآثارتاریخی آن نوشته اند ویلیم مورکرفت( Moor Croft) و همسفر اوجورج تریبیک( Trebeck )استند که دراوایل قرن نوزدهم از بامیان دیدن کرده اند . این دو همسفر مغاره ها و شگافهای بامیان را به سوراخهای خانۀ زنبور( شأن انگبین) تشبیه کرده اند . نکته های جالب سفرنامۀ آنها این است:

       1ـ کسی که به خرابی وازبین بردن صورت مجسه ها وشکستن بازو  ورانهای آنها فرمان داده بود  اورنگزیب بود .

      حدیث نیک وبد ما نوشته خواهد شد

                                            زمانه راقلمی ، دفتری ودیوانی است

            اما عوام برین باوراند که آن دو نگین گرانبها که در شاهنشین چشم بتان بوده سبب شده صورت آنها  را به طمع آن دو گوهر شبتاب بتراشند و مسخ کنند . به قول نظامی ” :

دو گوهر به چشم اندرون دوختـــه       چو روشن دو شمع بر افروخته

            این نکته راباید در نظر داشت جاییکه  نظامی در اقبال نامـه از ” نگارخانه و قندهار ” یاد میکند مرادش ”  گندهارا” است که ساحۀ آن بخشی از افغانستان خاصه حوزۀ شرقی را از وادی کابل تـــا  تکسیلا دربر میگرفت . ظاهرا نظامی دراین ابیات نگارستان بامیان را درنظر داشته است. خاصه که اشاره یی به بیت الذهب ( قصر زرین یا خانۀ زرنگار درآن رفته است ) جایی که جغرافیا نگاران  قدیم مانند یاقوت حموی در معجم البلدان و قزوینی در آثارالبلاد واخبارالعباد آن را از شگفتیهای بامیان میدانسته اند. ابیات نظامی را باهم میخوانیم :

درآمد به آن شهر مینو سـرشت که ترکانش خوانند  فرخ بهشـــت

بهاری دراو دید چون نوبهــار پرستشگهی نام او قنــــد هــــــــار

عروسان بت روی دروی بسی پرستندۀ بت شـــــــده هرکســـــی

درآن خانه از زر بتی ساختــه برآن خانه گنجی بــرانداختــــــــه

سرو تاج آن پیکــر دلـــربـای   برآورده تا طاق گنبــــــد ســــرای

دوگوهربه چشم اندرون دوخته       چو روشن دو شمع بر افروختـــــه

            این تراش خوردگیهای صورت بتان به قدری  عمیق و زیاد بود که پیشانی ، چشم ورخساره وبینــــی  مجسمه ها  را کاملا ازمیان برده بود . بر تارک ولب مجسمه کلان هشت نفر میتوانستند به راحتــــی  بایستند و دورنمای زیبای بامیان را تماشا کنند اما جمعی از صاحب نظران اذعان دارند که این جایگاه برای گذاشتن نقابی یا ماسکی که از چوب با روکشی از ورق طلا درست شده بود ، که در جشنهای مذهبی شعله های آتش یا مشعل فروزانی از پشت آن پرتوافشانی میکرد . درین جشنواره ها  طنین دعاها و زمزمۀ نیایشها و سرود مناجات( Mhamma ) راهبان و دعوت  آنان از مردم برای ادای احترام در سقف رواقها ی  گنبد نما به گونۀ  آمپفی تیاتر رومیها چنان می پیچید که انعکاس آن تا فاصله های دور گوشها را نوازش میداد .  زایران پس از ادای احترام وعبادت، باکمال خضوع و خشوع طلب فوز وفلاح میکرده اند . از روی علایمی که در جدار طاقها به چشم میخورد حدس زده میشد که آرنج راست سرخ بت حتما برای حرکت اطمینان وابرازعدم ترس وبیان رموز عرفانیAbhaya-mudra) ( بلند بوده است . چون دست و بازوی بودا از ستون ومواد طبیعی چون گج وساروچ ساخته شده بود ، گوییا از میان رفته است.

        2ـ چون بتان ، با پرده یی تا سر زانو پوشیده شده بودند تشخیص نروماده ( مذکر ومؤنث ) آن ممکن نبوده است.

       3ـ نام بتی را که مرد می پنداشتند san-sal یا  rang- sal  بود .  نام بت کوچک) sha- mama (که آن را تحریف روشنی از) shak-muni  ( ( فرزانۀ خانوادۀ شاکیا ) میدانستند که بعد ساکامونی لقب بودا شد . فرانسس ولفرد) FRANCIS WIL FORD LD (میگوید  که بوداییها این دو مجسمه را نمایش تصاویر شاهاما(SHA  HAMA)  ومریدش سلسال(   SALSLA ) می پنداشتند .

         4ـ بامیان را اقامتگاه یکی از لامه ها(Lama  ) ویک هزار راهب وزوار میدانستند که مشتمل بربیست  معبد وصدها حفره و مغاره بوده است و جایگاه بودوباش اهالی.

       5ـ درین کتاب ازسقفها ،رواقها وطاقهای پرازنقاشیهای آبرنگی ونقشهای ملون دیواری( fresco ) که تصویرهایی را درحال  پرواز وحمل تحفه وهدایا نشان میدهد ، یاد میکند . شاید مراد یاقوت حموی که در معجم البلدان و قزوینی در آثارالبلاد ازتصاویر طیور وپرندگان یاد میکند ، همین نقاشیهای در حال طیران بوده ویا اینکه در محل خاصی تصویری از پرندگان کشیده بود که امروزنشانی ازآن نیست .  این نکته را باید یادآور شد که مهمترین مغاره قبل التاریخ بامیان ، چهلستون است که به فاصلۀ یک کیلو متر غرب بت 55 متری واقع است . این غار یک دهنه یا مدخل ورودی دارد اما در درون به دالانها وایوانهای ستون دار علیحده تقسیم شده است هردالان را یک عدد پایۀ سنگی ازدالان های دیگر جدا میکند .

           میگویند منتهی الیه این مغاره ، به سرحد کابل میکشد .روشنی اندازها وهواکش های او نشانۀ آن است که روزگاری ازآن حد اکثر استفاده میشده است. افسانه پردازان روایت میکنندکه چشمۀ حیوانی که خضر علیه السلام ازآن آب زندگی جاویدان نوشیده واسکندر آرزوی گذشتن ازین ظلمات را به دل میپرورانیده همین غار تاریک و بی پایان است .

            بربالای سر بت 38 متری مجلسی از رب النوع مهتاب نقش ونگاشته شده که برعراده یی سواراست وآن را چهاراسب بالـــــــــدار ( aruna )میکشد و خود در هالۀ نور به شکل هلال دیده میشود .  در سقف یکی از،  پرنده ها دو کبوتر با حمایل مروارید رسم شده است .موج ورده های یالان را با چونه و ساروچ نشان داده اند .

             بر روی آن بت 55 متری دو زن چنگ زن نقش شده ، که مشغول نواختن این سازاستند گوییا این ابیات مسعود سعد در ” شهرآشوبش ” اشاره یی به این چنگ نوازان باشد:

ای صنم چنگ   زن  چنگســـاز     فخرهمه چنگ زنان جهـــــان

چنگ تودرچنگ تودرجنگ تو     همچو من ازعشق توکوژونوان

ویا فردوسی در هم آوازی وهمخوانی آنان گفته است:

سراینده یی این غزل ساز کرد دف وچنگ ونی را هم آواز کرد

            تصویرپادشاه شکاری در معبد ککرک( Kakrak )روی تخت با دو تیر ونیم بدن سگ و دومرغابی، داستان شهزاده وتوبه کردن او رااز شکار نشان میدهد. مسعودی مروزی در مروج الذهب ومعادن الجواهر آورده است:  زمانیکه  عمرو بن لیث صفاری هدایایی به معتضد بالله خلیفۀ عباسی فرستادرجمله هدایا بتی بود از طلا به شکل زن که چهار دست داشت و برگردنش دو حمایل نقره یی مرصع به جواهرسرخ وسفید بود درحالی که بتان کوچک دیگر درحال ادای احترام به این تمثال بودند به فحوای این بیت :

نباشد چو آن بت به کابل نگـــــار       نه درچین ستان و نه در قندهار

            خلیفه این بتان زیبای بامیان ، کابل ، زمینداور و بست را که به جواهر مرصع بودندوهمه دانه نشان  برای تماشای عامه در معرض نمایش گذاشت .

             چنانکه یاد کردیم نگارستان یا مجتمع  هنری وتاریخی بامیان دست اورد  یک سال وچند سال نیست بلکه این مجموعۀ شکوهمند در طول سالها وقرنها به وجود آمده است . مثلا فاصلۀ زمانی بین تراش بت 38 متری ومجسمۀ 55متری بیش از صد سال است ، به روایتی از اولی یکهزارو هشتصد سال و از دومی یکهزارو هفصد سال میگذرد . برخی احداث آن دو را ازقرن  چهارم  وپنجم میدانند.  همچنین اندازۀ دوری بین هردو هیکل 400 متر است . کارتراش بت کوچک یا خنگ بت ، که درقرن اول تراش دیده ، از نظر تناسب وسلیقه  بسیار ابتدایی است حال آنکه تراش بت  کلان یا سرخ بت که در قرن دوم وسوم صورت گرفته و نتیجۀ تجربه ومهارت بیشتر است از هرنگاه خوش طرح تر به نظر میخورد . تناسب اندام وظرایف  هنرمندی پیکرسازان نشان میدهد که بدن بودای  کلان از روی مدل ونمونه یونانی ساخته شده است .  معابد ، ایوانها و طاقهای بزرگ بودا با بهترین  پارچه های ابریشمی و پرده های زربفت مزین  بود . قسمتهای برهنۀ پیکرۀ 38 متری مثل دست و پا وصورتش چنان از ورق طلا پوشیده شده بود که در روز تلألوی آن در برابر اشعۀ زرین آفتاب  چشم بیننده را خیره میکرد چنانچه در اثرحیرتی که ازین درخشش به زوار چینی دست داده بود  این مجسمه ها رادریادداشتهای خود مفرغ یا چودن تصور کرده و گفته بود که هر حصه بدن اورا جدا جدا ریخته وتکه تکه های آن را جمع نموده و مجسمۀ ایستادۀ  ساکیا مونی را شکل داده اند.

          از نظر اندازۀ قد بت کوچک 38 مترویا 125 پا بود و بت بزرگ قدی به اندازۀ 55 متر یا 180  پا  داشت .

           هیکل بت  55 متری بلندترین وعظیم ترین مجسمۀ  جهان و یکی ازعجایت هشتکانۀ عالم  بود وهم  بلند قد ترین تمثال بودا.  این پیکره از( London  Monument )که 136 پاست 44 فت بلند تر بوده است و همچنین از مجسمۀ ویلسن که(  Trafalgar   Squar ) قرار دارد و170 پاست ده فت بلند تر بوده است .

بامیان در عهد اسلامی :

بامیان در عهد اسلامی نیز شکوه و درخشش خاصی داشته و جلوه های از تمدن وفرهنگ ، صنعت وهنرقدیم وقویم تازی وپارسی رادردفتر جاویدان خود منعکس ساخته است. آثار ریخته وازهم پاشیده اسلامی در گوشه و کنار این آب وخاک تصویر روشنی از این فرهنگ متعالی است به قول عرفی :

از نقش ونگار در و دیوارشکستـــه   آثارپدید است صنادید عجــم  را

            ازبامیان آثارخطی از دوره های پیش از اسلام  به دست آمده که هریک  به جای خود دارای اهمیت فراوان است ،  مانند نوشته های روی پوست نازک  درخت که در 1930 از آنجا کشف گردید  این اوراق کوچک عبارت بوده است از رساله های ”  ابهی دهمه abydahama   ” متعلق به مذهب بزرگ بودایی  مهایانا و صفحات کتاب وینا یا) ( vina yaمربوط  مذهب کوچک بودایی) HINA YANA ) به رسم الخط گوبتا( GUPTA  ) وسانسکریت  که در حصص شرقی هیکل 35 متری بودا  در بامیان به همت  هاکن باستانشناس فرانسوی کشف شد . اصل این نسخــــــــه در موزیم کابل محفوظ بوده است . ( ژورنال آزیاتیک  پاریس مارچ 1932) و یا نسخه یی ازمنظومه ها وموعظه های بودا که در 1966  به دست آمده بود.

         45 سال پیش چند برگ از تفسیر پاک قرآن مجید به رسم الخط کوفی  از شهر غلغلۀ بامیان به دست امد. نظیر اشعار دری که به روی کاشیهای مسجد مسعود سوم به خط کوفی درغزنی پیدا شده است .  ازجمله  آثاری که به خط عربی به ما رسیده یکی نسخه یی ازکابین نامه یی است که در سال 470 هـ

          کتابت شده ودر آنجا کشف گردیده . کابین نامه در متن ضمان است یعنی ضمانت خط با تضمین . متن آن در مجلۀ آریانا شماره ششم دورۀ بیست ویکم منتشر شده باترجمۀ شرح توسط پوهاند سرورهمایون . اما اصل مقاله درمجله (EAST AND WEST  )مارچ وجون 1963  با حواشی ( giano berts scar cia ) زیر عنوان: ( A preliminary report on a Persian legal document of 470(=1076) found at Bamyan. )طبع گردیده است .نسخۀ فالنامه یی مشتل برچند رساله مؤرخ  583هـ که به ما رسیده است این آثار نمونه هایی از شکوفایی وشکوهمندی علم ومعارف درآن زمان و آن سامان است . نسخۀ کابین نامه پس ازکتاب الابنیه عن حقایق الادویه موفق الدین علی هروی که  در420 هـ به خط اسدی طوسی کتابت شده دومین نسخۀ جهان است که فارسی به رسم الخط عربی نوشته شده وبه ما رسیده است .درنسخۀ قدیم بحرالمعانی وصفوالامانی ( درتصوف واخلاق) که از بامیان به دست آمده کلمات عبدالحمید الشاعرالبامیانی یاد شده که در کتابخانه حاجب سری زکی  بن محمد بن عبدالحمید بامیانی بوده است . دیگر ازدانشمندان معروف بامیان ابومحمد احید بن حسین بن علی بن سلمان السلمی بامیانی است که از مکی بن ابراهیم وابوبکر محمد بن علی بن احمدبامیانی روایت حدیث کرده است. ابوبکر محمد بامیانی متوفی 390 هـ محدثی است مشهور به کثرت روایت که از ابوبکر خطیب ودیگران روایتها دارد .  حکیم افضل بامیانی فیلسوف معروف نیز منسوب به همین آب وخاک است.نسخۀ دیگری که از بامیان به دست آمده مجموعۀرسایل متفرقه است  که در 611 به خط دولتشاه بن صفی تولکی ( منسوب به تولک وبرفک ) نوشه شده ودرآرشیف کابل محفوظ است .  ابن ندیم در الفهرست  مینویسد که کتاب  احوال سمنیه ( بوداییان ) و بوداسف  را که  تألیف یک خراسانی بود ، دیده بود . لفظ شمن به معنی بت پرست ازاصطلاحات بودایی که به زبان  فارسی وارد شده نظیر کلمۀ  بهار ، فرخار ، بخارا  ونگارا  ویهارا و … ویهاره الحاقیۀ مربوط به یک معبد را میگفتند که جهت اقامت راهبان وچله نشینان اعمار میشده . لفظ شمن در پالی سمنــــــــه SMANA) )سانسکریت  سره منه (SRAMANA ) با کاهنان مصری ، کلدانهای آسوری ، کشیشان کلتی ، مغان فارسی و برهمنان هندی برابر است. درین ابیات لفظ شمن رابه معنی بت پرست باهم میخوانیم :

نوبهار آمد و آورد گل و یاسمنـــا

                               باغ همچون تبت وراغ به سان عدنــا

بوستان گویی بتخانۀ فرخارشدست

                            مرغکان چون شمن وگلبنکان چون وثنا

” منوچهری “

تا همی خندی وهمی گریی واین بس نادر است

        هم تومعشوقی وهم عاشق ، هم بتی وهم شمـن

    ” عنصری “

کاخی که دیدی چون ارم خرم زروی آن صنم

   دیواراو بینم به خم مانندۀ پـشــت  شمــن

 ” امیر معزی “

            بامیان که روزگاری پایتخت شیرهاومرکزآل شنسب  ونگین خطۀ تخارستان بود در ردیف  فیروزکوه پایتخت غوریان ( ظاهرا تیوره امروزی ) و غزنین حضرت آل ناصر ( یعنی پایتخت غزنویان ) پر از مجد وشکوه بود.

تصویر شیر بامیان در معبد درۀ ککرک  نشان میدهد که تاج مخصوص آنها مرکب سه هلال وسه کره ( یاره ) بودکه در کلاه آنها دیده میشد . شیرهای بامیان چند بار مسلمان شدند و دوباره به آیین خود برگشتند . ملک فخرالدین مسعود برادر بزرگ علاءالدین جهانسوز اولین ملک غوری بامیان است و سرسلسلۀ شنسبیه . کسی که نظامی عروضی کتاب چهارمقاله را برای او به نام اونوشته است.

            ملک شمس الدین بن محمود بن فخرالدین ، حره جلالی خواهرسلطان غیاث الدین غوری رادرحبالۀ نکاح داشت . شمس الدین پس ا ز پیروزی بر طغرل در هرات لقب سلطان وچتر سیاه یافت ودر586 وفات کرد .امام فخر رازی رسالۀ بهائیۀ خود رابه نام همین ملک بهاءالدین سام سومین شاه شنسبی  کرده است .

             منهاج سراج  جوزجانی صاحب طبقات ناصری کتاب خود رابه نام حسام الدین علی پسر فخرالدین مسعود نوشت . علی الحال بیش از 24 کتاب را میشناسیم که به تشویق واشارۀ این سلسله شاهان نوشته یا ترجمه شده است . سلطان محمدخوارزمشاه خزاین بامیان را که درآن گنجینه های گرانسنگ غزنه هم بود با خود به خوارزم برد هممچنانکه تیمور ذخایر قیمتدارغوروهرات را توسط قطار کاروانهابه ماوراءالنهرفرستاد .

وقتی خوارزمشاهیان بامیان را متصرف میشدند  جلال الدین منکبرتی ( خداداد) آن را مرکز خود ساخت وبه این ترتیب بامیان ، شهرغلغله وبالا حصار رونق خود راازسربازیافتند. اما متأسفانه با حملۀ چنگیز بامیان ویران گردید وبا خاک یکسان شد. ثفه ترین روایت دربارۀ ویرانی شهر بامیان (سال628) ازوصاف است . آنجا که گوید :  پس به جانب بامیان شد در نبرد تیری بر یکی از پسران چغتای موتوچین رسید وبمرد.  فرمود تا بدین جسارت همه را بکشتند حتی جنین را در شکم مادر زنده نگذاشتند وچارپایان را نیزکشتندو آنجا را(شهر بد)ماوبالیغ ( یا منحوس یا مغضوب  یا لعنت شده ) نامیدند ،  که به مغولی ماووبالیغ ( Mu-bailk ) خوانده شده بود . پس همچنان برفت تا به غزنه رسید .

من از معضل این قصه مجملی گفتم

                                      توخود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل

           در دورۀ اسلامی نخستین کسی که از سرخ بت و خنک بت یاد کرده ابوریحان  بیرونی است . ابوریحان داستان این دو بت رابه نام صنمی البامیان نگا شته بود که جزء فهرست آثار او درج است.

           چنانکه میدانیم عنصری شاعرمعروف عهد سلطان محمود غزنوی داستان این دو شاهد خاموش را نیز به نظم کشیده بود . متأسفانه در سه هزارو سه صد بیتی که ازو به جا مانده نام سرخ بت وخنگ بت نیامده است وحتی بیتی با نام خاصی پیدا نشده  که بدانیم ازآن مثنوی است . داستان عجیب  و جالب پیدا شدن مثنوی وامق وعذرای عنصری این امید واری را قوت بخشیده که روزی مثنوی سرخ بت و خنگ بت نیز به دست آید.

           احتمالا بعضی از ابیاتی که در لغت نامۀ اسدی طوسی به  عنوان شاهد لغت آمده است ازهمین مثنوی سرخ بت وخنک بت باشد . مانند این دو بیت :

منظر او بلند چون خــــــوازه هریکی زو به زینت و تـــــــازه

جان سامند را به لوس گرفت دست وپا و سرش به بوس گرفت

           شعرای زبان دری در آثار خود در مقام تلمیح به تصریح وتلویح از سرخ بت وخنگ بت یاد کرده اند. خاقانی گوید :

در کف از جام خنک بت  بنگر بر رخ از باده سرخ بت  بنگار

        فرخی در مقام وصف آتش سده ، ایهامی به سرخ بت بامیان دارد آنجا که گوید :

گاه چون زرین درخت اندرهوا سر برکشـــد

                                          گه چو اندر سرخ دیبا  لعبت بربر شـــــود

عنصری تلویحا گوید :

بمان تا این جهان باقی به جای ملک  مشتاقی

به بزم اندرترا، ساقی بتی چون لعبت بربـر

          حافظ با درنظرداشت  ایهام تناسب و بکار برد صنعت مراعات النظیر به اغلب گمان اشارتی به سرخ بت بامیان دارد . معمولا حافظ در اشعارخود  ذهن رابه جای توجه به معنی دور به معنی نزدیک معطوف  میسازد حال آنکه  مرادش در کلام معنی بعید است :

بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایبان دار

بهار عارضش خطی ز خون ارغــوان دارد

چون ذکر کابل ، قندهار و حدیث  نقاشان چین وماچین رفت اینک  کلام را با یک بند از مخمسی که در وصف صنم رویان کابل سروده شده خاتمه می بخشیم :

 بنگر چه مهوشان کمرچین به کابل اسـت

                 زلفان حلقه حلقۀ پرچین بــــــه کابل است

گلگون رخان غمزه گرچین به کابل است

            خوبان خوش قوارۀ سرچین به کابل است

چندین هزار مهوش همچین به کابل است

دربارۀ بامیان و بوداهای بامیان(*)

 

           س: استاد جاوید ، طوری که روشن است بامیان در زمانه های قدیم یکی از مراکز مهم فرهنگ و مدنیت در سرزمین و میهن ما بوده است، که به آن افتخار میکنیم. لطفاً با استناد به متون قدیمه مختصراً در بارۀ پیشینۀ این نام  و معنای آن برای خواننده گان مجلۀ معلومات بفرمایید؟

          ج: باکمال میل. و امّا ، نخست خواهشمندم سلامهای مرا به خواننده گان محترم مجلۀ آسمایی برسانید. نام بامیان نخستین بار در کتاب بندهش که کتابی است به زبان پهلوی دربارۀ “آفرینش آغازین” به شکل بامیکان آمده است.

            موسی خورونی نیز که در قرن پنجم میلادی میزیسته و کتاب تاریخ ارمنستان را نوشته ، این نام را به شکل بامیکان ذکر کرده است.بامیان در منابع چینایی قبل از اسلام، به شکل فان من ین، ثبت شده است.

        ( * ) گفت و شنود استاد جاوید با محترم حمید عبیدی. برگرفته از شمارۀ ۱۸-۱۹ ، مجلۀ آسمایی، مورخ جولای، ۲۰۰۱.

            درکتب جغرافیایی که توسط مؤلفین مسلمان نوشته شده مثلاً، «المسالک الممالک» ابن خرداد که در قرن سوم میلادی نوشته شده ، در اثر استخری و یا در «حدود العالم» (که نام مؤلفش روشن نیست امّا از خطۀ گوزگانان بوده)- لفظ بامیان با شین و شیر یکجا به کار رفته است. از این منابع میدانیم که شیر لقب سلسۀ فرمانروایان محلی بامیان بوده است. چنان که مثلاً شاهان کابل را کابل خدای و خانواده های شاهی را در سایر نقاط با القاب دیگر یاد میکرده اند. کلمۀ شیر و شیر بامیان در اشعار شاعران دورۀ غزنوی نیز فروان به چشم میخورد. مثلاً ، ناصر خسروکه در همین عهد میزیسته، میگوید:

ایستاده بودی به بامیان شیری           بنشسته بودی به غرشه درشاری

           س: چنان که روشن است ، درعهد پیش از اسلام یک هزارۀ کامل تاریخ کشور ما با آیین بودایی هم پیوند است در این دوره بامیان در کشور و منطقۀ ما و دنیای آن زمان چه مقام و اهمیتی داشته است و آیا این مقام و اهمیت تنها جنبۀ مذهبی داشته یا پهلوهای دیگری نیز داشته است؟

         ج: در اینجا میخواهم دربارۀ بامیان نخست از نظر علم زمینشناسی و مظاهر طبیعی چند نکته را مختصراً بگویم:

           جلگۀ بامیان، خود تنها ۱۵ کلیومتر طول و از دو تا سه کلیومتر عرض دارد. تمام مظاهر بدیع طبیعت و زیبایی های بینظیر آن و نیز مجموعۀ بی همتای هنری و فرهنگی که موضوع اصلی صحبت ما میباشد، همه درهمین وادی کوچک قرار دارند.

            نکتۀ جالب دیگر این است که از نظر علم زمینشناسی وقتی در دورۀ سوم طبقات الارضی سلسۀ هندوکش (۱) از بحر بیرون می آید، یک جبهۀ هفتاد متری عمودی که همانا بامیان امروزه باشد نیز مانند یک صخرۀ عمودی تبارز میکند. این صخره ساختمانی دارد مرکب از سنگریزه و گل فشرده در زبان لاتین به چنین مخلوطی کانگو مرات میگویند، که ما معادلی برای آن در زبان خود نداریم. و امّا ، این ساختمان را میتوان شبیهۀ شیفته یی فرض کرد که در امور ساختمانی به کار برده میشود این ساختمان برای کندن سموچها، کندنکاری وساختمان پیکره های بزرگ بسیار مناسب است در سراسر منطقه، محلی با ساختمان ارضی مناسبتر و یا مشابه برای مجموعۀ معابد، پیکره ها، سموچها و اقامتگاهها ، چنانی که در بامیان ساختمان ان حدود دو هزار سال پیش آغاز شده بود، نمیتوان یافت لذا باید به دانش فنی کسانی که این مکان را برای این هدف انتخاب کرده اند آفرین گفت. گفتنی است که: این ساختمانها نه آبریزه دارند و نه هم خاکریزه . اگر صدمات و زیانهایی که به دست انسان بر این مجموعه  در طی قرون وارد شده ، نمیبود و حفاظت از آن چنان که تا قرن هفتم و هشتم میلادی بود ادامه مییافت ، صدمات ناشی از گذشت زمان و تأثیر عوامل طبیعی بسیار ناچیز و کاملاً قابل مرمت میبود.

بامیان در دوران گذشته نه تنها به خاطر آب و هوای بسیار گورا، زیباییهای طبیعی و مهمان نوازی مردم برای هر بازدید کننده یی محل خاطره برانگیز بوده، بل این زیباییها و خوبیها توأم با فضای آرامش بخش و پرشکوه مجموعۀ بسیار زیبا و هارومنیک ساختمانها، معابد و پیکره های بزرگ بودا با آن سیماهای مهربان دعوت کننده به صلح ، آرامش و تفکر، برهر کسی اثر عمیق و آرامش بخشی بر جا مینهاده است.

           چنان که میدانیم در آن زمانه ها شاخۀ جنوبی راه ابریشم از بامیان میگذشته و بامیان در نیمه راه پیشاور و بلخ قرار داشته است. بامیان در آن زمانه ها محل تلاقی کاروانهای تجارتی هندو چین و فارس و روم بوده است هر کاروانی که از این راه میگذشته در بامیان توقف میکرده است. از سوی دیگر سالیانه شمار کثیری از زایران از سراسر مشرق زمین به بامیان می آمدند  تمام مایحتاج آن ده- یازده هزار راهب که در آیین اکبری از آنان تذکر رفته و یا آن هزار راهبی که در منابع اروپایی از آن سخن گفته شده ، از مدرک عبور و باز دید همین کاروانهای تجارتی و زوار تأمین میگردید.

           س: استاد اگر ممکن باشد، لطفاً بر ایجاد دریچه یی در دیوار پیشداوریهای رایج کمی دربارۀ بودا، آیین بودایی و طریقتی که سرزمین مامهد بالش و گسترش آن بوده و مقام و معنی آن پیکره ها و مجسمه ها که اینگونه جاهلانه کمر به نابودی شان بستند ، معلومات ارایه بفرمایید و نیز بر این نکته که آیا در عهد بودایی آیین دیگری نیز در سرزمین ما پیروانی داشته اند و زمامداران وقت با آنها چه گونه برخورد میکرده اند، روشنی بیندازید.؟

           ج: باید گفت که گر چه نفوذ آیین بودایی در کشور ما در زمان آشوکا آغاز شد، اما فرهنگ و مدنیت بودایی در زمان کوشانیان بزرگ و به خصوص کنیشکای کبیر، به اوج خود رسید آغاز ساختمان معابد و استوپه های بودایی در بامیان نیز به همین دوره بر میگردد در همین زمان است که بامیان در جهان آن روز مبدل میشود به مرکز بزرگ بودایی طریقۀ تینایانا یا چرخ نجات کوچک. این طریقه بر سنت، احکام و نص استوار بود و پیروان آن معتقد به جریان فکری دورۀ اول بودایی بودند و مخالف بدعت، امروز بوداییان تایلند و سریلانکا هنوز پیرو این جریان اند و بوداییان چین و جاپان بیشتر پیروان ماهایانا یا طریقۀ راه بزرگ اند که محصول نوآوریها و بدعتها میباشد . و در اینجا بگویم که همین کلمۀ چرخ که در بعضی نامها در افغانستان باقی مانده اند، نیز یادگار آن زمانه های دور اند: مثلاً: چرخ لوگر، پلچرخی و منار چکری که منشاء بخش دوم نام نیز مأخوذ از چرخ است .

             به هر رو طوری که میدانید آیین بودایی در زمان آشوکا ، امپراتور قدرتمند سلسله موریا، در اثر مساعی مبلغین بودایی در مناطق جنوب و شرق و جنوب شرق افغانستان نفوذ نمود و سپس تا بلخ و سایر نقاط در شمال افغانستان رسید. امّا دوران اوج فرهنگ و مدنیت بودایی در کشور ما، در زمان حکمروایی کنیشکای کبیر و در مجموع کوشانیان بزرگ بود. کنیشکا، گرچه دین بودایی را پذیرفت و در نشر آن تا به آسیای میانه و چین کوشید و استوپه ها و معابد بزرگ بودایی را بنیاد نهاد، اما او و سایر فرمانروایان پیرو آیین بودایی در کشور ما ، با پیروان سایر آیین ها نیز با تساهل برخورد میکردند که اثبات آن مثلاً معبد زردشتی سرخ کوتل و صدها معبد و پرستشگاه غیر بودایی در نقاط مختلف افغانستان است.

             به هر رو ، آیین بودایی مبتنی است بر ترک دنیا و فنا (نیروانا) ورهایی از شرور نفسانی و شیطانی و دخول در معنویت مطلق روحانی.

           بودا در زبان دری بت یا مجسمۀ زیبایی معنی میشود اما، آن مرد خدا اصلاً گیوتاما نام داشت که پیروان متأخرش او را به نام شیکا مونی یعنی فرزند فرزانه خانوادۀ شیکا ، یاد میکنند. گیوتاما ، در ۳۵ ساله گی به معرفت نایل آمد و هرکس در این آیین به معرفت میرسید به او بودا میگفتند . به این ترتیب در آیین بودایی بودا به معنی عارف کامل است. مجسمه ها و پیکره های بامیان دراصل مجسمه در آیین بودایی، تمثال یا نمادی از بودا اند . و مجسمه های کوچکی هم که درپیرامون پیکره های بزرگ دیده میشوند بوداتوا هااند- یعنی کسانی که بعداً بودا عارف میشوند.

           س: چون سخن به مقام مجسمه ها رسید ، اجازه دهید پرسش بعدی را دربارۀ پیکره های بزرگ بودا در بامیان، که نابودی سازی آنها در این روزها همۀ ما را در عزا، اندوه و اندیشه فرو برده است ، مطرح کنم این آثار از چه اهمیتی برخوردار بودند، چه سرگذشتی داشته اند و در ادبیات ما و به خصوص در شعر ما از آنها به چه گونه یادشده است؟

           ج: اساساً تمام آثار تاریخی بامیان تنها همین دو پیکرۀ عظیم و مجموعۀ پیرامون آن نیست مجسمۀ هزار پای خوابیده بودا، و آثار دیگر در رواقهای ککرک و درۀ فولادی نیز آثار با ارزشی اند، همچنانی که نقاشیهای تاقها و رواقها و داخل سموچها هر کدام ارزش به سزایی دارند . چون از نقاشی گفتیم باید بیفزایم که هر نقاشی از هرجا از جمله از چین و ماچین که به بامیان می آمده میکوشیده اثر ارزنده یی به حیث تحفه بر در دیوار یا تاق و رواقی از خود بر جا بگذارد.

            این شهر به ظاهر کوچک بامیان در تاریخ فراز و نشیبهای زیادی را دیده است.

            طوری که شما اشاره کردید، بخشهای مریی و نامریی این مجموعۀ عظیم پیکره ها ورواقها، تالارها، نقاشیها و تزینات و عبادتگاهها و اقامتگاهها محصول هنر، مهارت و پشتکار نسلهای زیاد پیکرتراشان ، نقاشان ، هنرمندان، طراحان و معماران در طول مدت حدود هفتصد سال است.

           البته طوری که میدانید، مجسمۀ کوچکتر بودا مربوط است به قرن دوم میلادی و ۱۸۰۰ سال عمر دارد و مجسمۀ بزرگتر ۱۰۰ سال پستر به وجود آمده و ۱۷۰۰ سال از ساختمان آن سپری میشود. در این میان باید روشن ساخت که بودای بزرگتر که به سرخ بت معروف است و بعدتر به وجود آمده از نظر هنری بر مجسمۀ کوچکتر که به خنگ بت شهرت دارد، بسیار برتری دارد فاصله میان در پیکره چهارصد متر است. درکتابها معمولاً خوانده ایم که بت بزرگ ۵۳ متر و بت کوچکتر ۳۵متر ارتفاع دارد و اما ، پس از ترمیم کاری هیئت یونسکو که ضمن آن از بخش پایانی خاک برداری به عمل آمده،تثبیت شد که پیکرۀ بزرگ ۵۵ متر و پیکرۀ کوچک ۳۸ متر ارتفاع دارد

          س: در واقع بزرگترین پیکرۀ ایستاده در جهان…

          ج: بلی پیکرۀ بزرگ بودا در بامیان ۴۴ فت نسبت به لندن مونمت که ۱۳۶ پا ارتفاع دارد بلند تر است و نسبت به مجسمۀ ویلسون در… سکویر ده فت بیشتر ارتفاع دارد.

          س: استاد در مراحل پیش و پس از اسلام در متونی که در دست اند، دربارۀ این آثار چه چیزهای جالبی به چشم میخورند؟

           ج: نخستین جهانگرد چینایی که در سفرنامۀ او دربارۀ بامیان مطالبی آمده، ماهه سین، نام دارد او درسال ۴۰۰ میلادی، یعنی ۲۲۰ سال پیش از هجرت رسول اکرم ، به بامیان آمده بود و ازتمام بدایع و ظرایف بامیان تصویر زیبایی ارایه کرده است. هیوان تسنگ سیاح و زایر دیگر چینایی که مقارن هجرت رسول اکرم از بامیان دیدن کرده بود(۶۲۳ میلادی) یاد داشتهای جالبی دربارۀ بامیان و مجموعۀ هنری پیکره ها، دیرها ، سمچها، تاقهاو رواقها و نیز مغارۀ چهلستون که خود به تنهایی یکی از عجایب دنیا است و در فرصت دیگری درباره اش صحبت خواهیم کرد، نوشته است.

             درمتون دورۀ اسلامی نخستین کسی که دربارۀ بتهای بامیان نوشته، ابوریحان بیرونی است. ببینید سلطان محمود غزنوی آن بت شکن معروف- که شانزده بار برهندوستان حمله کرد و بت معروف سومنات را شکست، نه تنها به بتهای بامیان در فاصلۀ کوتاهی از پایتخت امپراتوری مقتدر خود آسیبی نرسانید، بل پذیرفت تا بیرونی داستان صنم بامیان را بنگارد و عنصری آن را به شکل مثنوی منظوم سازد. متأسفانه در ۳۳۰ بیتی که ازعنصری به دست ما رسیده نام بتها نیامده است و اما، در ۳۶ بیتی که در لغت الفرس از عنصری آمده بعضی ابیات به سرخ بت و خنگ بت ارتباط دارند. و اما از خاقانی اثری در دست است که میگوید:

در کف از جام خنگ بت بنگر          بررخت بادۀ سرخ بت بنگار

یاسوزنی سمرقندی میگوید:

ارصبح رخ گردون چون خنگ بتی سازد

                                              توسرخ بتی از می بنگار به صبح اندر

             چون بخشی از ساکنان این منطقه هزاره های بربر بودند، بناً گاهی این بتها به نام بتهای بربر نیز یاد شده اند. مثلاً در این شعر فرخی که دربارۀ آتشکده سروده شده است:

گاه چون زرین درخت اند هوا سرکشد

                                                گاه اندر سرخ دیبا لعبت بربرشود

و هم او در جای دیگری میگوید:

             به بزم اندرم ساقی بتی چون لعبت بربر…

             وجالبتر از همه ذکر این بتها در شعر حافظ است. نخست باید بگویم که ایهام تناسب یکی از صفات بارز شعر حضرت حافظ است. یعنی ذهن خواننده بیشتر متوجه قریب مفاهیم و کلماتی میشود که او به کار میبرد، درحالی که خودش معنی بعید را مد نظر دارد. دیگر این که او مراعات النظیر را نیز به کار میبرد. مثلاً ، حافظ کلمۀ بت را با بهار یکجا می آورد. طوری که میدانید یک معنی بهار، بتخانه است. مثلاً معنی نوبهار بلخ ، معبد یا دیر نو بلخ است. همچنان دراین بیتی که در پایین نقل خواهم کرد، حافظ از سرخی بت که رنگ خون ارغوان را دارد یاد میکند. آنچه گفته آمدیم کاملاً نشان میدهد که در این بیت حافظ همین بتهای بامیان را در ذهن داشته است:

بتی دارم که گرد گل زسنبل سایه بان دارد

                                         بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد

           البته شناخت کامل اثرات این دورۀ تاریخ بر رسوم و عنعنات، فرهنگ و ازجمله شعر و ادب ما به مطالعات بیشتر ضرورت دارد، که امید است به آن توجه لازم به عمل آید.

          س: و بامیان در دورۀ اسلامی ، چه جایگاه و مقامی داشته است؟

          ج: درعهد اسلامی نیز بامیان یکی از مراکز بزرگ و پردرخشش دین اسلام بود، که برخی سایه روشنهای آن به ما رسیده است. مثلاً ۴۵ سال پیش از شهر غلغله تفسیر شریفی به خط کوفی به دست آمد و نیز یک نسخه از کابین نامه یا مهر نامه. این کتاب آخری در سال ۴۰۷ هــ ق نگاشته شده و قدیمیترین اثر کتبی زبان دری به رسم الخط عربی میباشد تنها یک اثر دیگر نسبت به کابین نامه قدامت بیشتر دارد که کتابی است از حکیم مؤفق الدین هروی است و در سال ۴۲۰ نگاشته شده است دومین کتاب همین کابین نامه میباشد یک کتاب دیگر که فال نامه است و مربوط به قرن ششم نیز از این جا به دست آمد.

           همچنان بیش از ۲۳ اثر ازجمله توسط شماری از دانشمندان بلند پایها زمان به نام و یا به دستور زمامداران محلی بامیان نگاشته شده اند.

          س: از اروپایان نخستین کسانی که بتهای بامیان را دیده اند کیها بوده اند و دربارۀ آنها چه نوشته اند؟

          ج: نخستین سیاحان اروپایی که از این بتها دیدن کرده اند و از آنها اثری در دست داریم، مور کوف و رفیقش جوراتبیک بودند. آنان در قرن ۱۶ میلادی از بامیان دیدن کردند و محو زیباییهای این درۀ زیبا شدند آنان مخصوصاً از زیبایی منظره شبانۀ مجموعه دیوارۀ بامیان و تماشای فانوسها و چراغها یاد کرده اند. این سیاحان از جمله این نکات را درج سفرنامۀ شان ساخته اند:

          – این هر دو بت با پرده یی پوشیده بودند و سیاحان مذکور نوشته اند که به همین دلیل مؤفق نشده اند دریابند که کدامیک زن بوده و کدامیک مرد.

         – نام بتها سلسال و شاهمامه نوشته شده و شاهمامه را مأخوذ از شکامونی دانسته اند.

          – ازوجود ۲۰ معبد و صدها مغاره یادآوری شده که در آنها لاماها و دالایی لاماها میزیسته اند.

          – نخستین کسی که قصد نابودی بتهای بامیان را کرد اورنگزیب بود. او در راه لشکر کشی به بلخ، وقتی به بامیان رسید، امر داد تا روی بتها را بتراشند و به تخریب بدنۀ آنها نیز تصمیم گرفت و پاهای آنها را ویران کرد. و اما در این جریان شبی خوابی دید به فردایش از کردۀ خود پشیمان شد و از تخریب بیشتر مجسمه ها دست برداشت. البته این حادثه داستانی دارد که درفرصت دیگر آن را بیان خواهیم کرد و چون سخن از ویرانی به میان آمد ، باید بگویم که چغتای پسر موتو چین، در هنگام حمله بر بامیان در سال(۶۲۸) هجری خورشیدی از سوی مدافعان شهر غلغله کشته شد و مرگ چغتای چنگیز را سخت خشمگین ساخت و امر به نابودی کامل بامیان داد و آن را ماه بلیغ یا شهر منحوس خواند. گرچه تاریخ کشتار و ویرانی وحشیانۀ چنگیز در سرزمین مامو برتن انسان راست میکند، اما با آنهم بتهای بامیان از دست او صدمه ندیدند.

          پیشتر از برخورد سلطان محمود غزنوی آن بت شکن معروف یاد کردیم که او نیز به این بتها اسیب نرسانید. و اما جالب تر از آن اینست که وقتی از بامیان مجسمه های زیبایی مرصع به جواهرات را به نزد خلیفۀ بغداد بردند، او که خود محو زیبایی این بتها شده بود امر کرد تا آنها را برای تماشای مردم در قصر به نمایش بگذارند.

          س: استاد نابودی عمدی موزیم روباز هده طی یک حملۀ عمدی و تاراج موزیم کابل در جریان سالهای (۱۹۹۳-۱۹۹۴)عکس العمل چندانی در سطح ملی و بین المللی ایجاد نکرد، اما خوشبختانه اینبار عکس العمل شخصیت ها و محافل فرهنگی افغانی و نیز جامعۀ بین المللی بسیار گسترده و شدید بود و باید هم میبود. آیا فکر نمیکنید که اگر در برابر فاجعه های قبلی هم عکس العمل متناسب نشان داده میشد، شاید احتمال فاجعۀ چنین بزرگ را تقلیل می بخشید . و دیگر اینکه شما عکس العمل شخصیت ها ، حلقات و محافل علمی، ادبی ، هنری و فرهنگی افغانی را که اینبار متبارز گردید چه گونه ارزیابی میفرمایید؟

           ج: بلی ، من این حرف شما را تأیید میکنم که اینبار از جابلقا تا جابلسا همۀ شخصیت ها، حلقات و محافل علمی، ادبی، هنری و فرهنگی افغانی، از هر قوم و قبیله و تبار و زبان در هرگوشه و کناری که بودند با این عمل ابراز مخالفت کردند و آن را تقبیح کردند و این نشانۀ همبسته گی معنوی مردم افغانستان است.

           و اما باید بگویم که موزیم هده نیز در نوع خود در دنیا اثر بی همتا بود، یک موزیم با  در فضای باز. تخریب ان نیز یک فاجعه بود. آن زمان نیز افغانها عکس العملهای نشان دادند، اما آن عکس العملها پراگنده بود و متأسفانه به این سطح و سویه نبود.

            شکی نیست که تاراج هفتاد درصد آثار موزیم کابل نیز که درسالهای ۱۹۹۳-۱۹۹۴ صورت پذیرفت ، فاجعه یی بود بزرگ و جبران ناپذیر.

            حال ترس از این است که مبادا کار تخریب و نابودی به آثار تاریخی و فرهنگی دورۀ اسلامی برسد.نمونه های از این چنین اقدامات نیز به جریان افتاده که موجب نگرانی جدی میباشد.مثلاً  تخریب بخشی از مقبرۀ استاد زین العابدین . طوری که میدانید استاد زین العابدین معمار گازرگاه شریف بود او از فرط ارادت به پیر هرات مجسمه یی از سنگ مرمر سفید در شکل سگ در حال خضوع و خشوع تهیه کرده بود و توصیه نموده بود که پس از مرگ قبرش را در آستانۀ مزار پیر هرات بگذارند و آن مجسمه را برسر قبرش بنهند. متأسفانه طالبان این مجسمه را تخریب کرده اند.

           س: استاد ما شمارۀ تازۀ آسمایی و قسماً نیز آسمایی اوست- و ستلیشیز ژورنال را برای بررسی ابعاد گوناگون فاجعۀ بزرگ اخیر و سرنوشت اثار و مواریث تاریخی و فرهنگی افغانستان ، اختصاص خواهیم داد همچنان آسمایی به مثابۀ یک نشریۀ فرهنگی حد اکثر کوشش را به کار خواهد بست تا برای جلوگیری از تداوم فاجعه، ذهنیت عامۀ افغانی و ذهنیت عامۀ جهانی را بسیج کند. مابه شخصیت ها و محافل علمی، ادبی، هنری و فرهنگی افغانی نیز پیشنهاد کرده ایم تا مشترکاً اعلامیه یی را به امضأ برسانند و برای نگهداشت آثار و مواریث تاریخی و فرهنگی افغانستان در یک صف واحد قرار بگیرند و امیدواریم با مساعی مشترک گسترده بتوان از وارد شدن زیانهای بیشتر جلوگیری نمود نابودی آثار و مواریث تاریخی و فرهنگی هر دورۀ تاریخ ما، به دست هر کسی و تحت هر نام و عنوانی که صورت گرفته باشد و یاصورت بگیرد، جنایتی است که نباید به آن اجازه داد.

و ازشما متشکریم که از این مساعی از جمله با مصاحبۀ حاضر فعالانه پیشتبانی مینمایید.

 

یادداشت:   

          (1)هندوکش، با کشتن هیچ ریشه و پیوند مشترکی ندارد. این نامی است که یونانیان بران نهاده اند در تلفظ یونانی این نام اصلاً “هندو کفکازوس” بوده که معنی اش قفقاز هند است. ما درمتون قدیمۀ خود این نام را نداشته ایم. برای بار اول با نام هندوکش در کتاب راحلۀ ابن بطوطه بر میخوریم. در متون قدیمی ما نام این سلسله جبال به شکل”پاروپامیزا” که معنی اش بلند تر از پرواز عقاب است، ثبت میباشد. به هر رو مطلب این است که در هندوکش کلمۀ کش به معنی کوه است و منشاً این نام قراری که پیشتر گفتیم به “هندوکفکازوس” میرسد که منشأ این نام گذاری به زمان لشکر کشی سکندر مقدونی بر میگردد و سپس به تدریج برای سهولت از آن هندوکش ساخته شده است که با کشتن هیچ رابطه و قرابتی ندارد.

هرات باستان در شعر و داستان

 

            بطلیمو( PTOLEMY ) جغرافیه نگار معروف یونان جاییکه اسامی هفت ولایت آریانا را برمیشمارد ازهرات به نام( AREIA)یاد میکند .  نام هرات دراوستا به صورت هریوه= هرو یوه   ( HARAEVA=HAROIVA) ودرکتیبه نقش رستم هره ایوه( HARAIUA) آمده است . در دوره اسلامی به نامهای هرات(درافغانستان به کسراول ودرایران به فتح اول )، هری ، هراه ، هریوا … یادشده است .  ابوالعباس المعمری روایت میکند ازابوالحسن علی بن سهل بن احمد بن عبدالله الشیبانی از جد خود واو از جد خود عبدالحمید بن ریاح الخزری واوازابوامامه الباهلی واو ازحذیفه بن الیمان واو از رسول علیه السلام که گفت :   خیر خراسان هراة  طیبة ثمارهاو ماءها و هواء ها  قد بارک علیها سبعون نبیا .

ترجمه : آسمان شریعت وسلطان جهان حقیقت ، فرمانروای اقالیم ایمان، پیغمبرآخرالزمان ، برگزیدۀ حضرت اله ، محمد رسول الله (ص) چنین میفرماید که :  بهترازخراسان هرات است ، میوه هاو آب و هوای او خوش است و بر وی دعای برکت کرده انـــــد هفتاد پیغمبر دیگر .  ”  تاریخ نامۀ هرات ، سیف بن یعقوب هروی ، چاپ کلکته 1943 ”

فردوسی نخستین بار لفظ هری رابه معنای هرات دراین ا بیات آورده است :

یکی پیر بد مرزبـــان هــری پسندیده ودیده از هــــر دری

جهاندیده یی نام او بود مــاخ سخندان و بافر وبابرز وشاخ

” دیوان ازرقی هروی ، تصحیح عبدالرسولی ، دانشگاه تهران ،1336″

جامی لفظ هری را چنین به کار برده است :

حدیث روضه مکن جامی این نه بس ما را

                                        که درسواد هری ساکن خیابانیم

واژۀ ” هراه ” را درین شعر ازرقی میخوانیم ” :

خسروا،شاهــــا امامی آنکه کـــــــرد

                                 فخر زآب شعراوخا ک هـــــراه

گربه تن دوراست زین حضرت بجان

                      لازم روزو شبست و سال و ماه

ازرقی گوید :

سکندری توازین کارزوی حضرت تست

               هری بهشت ، که کرد سکندرست هراه

              برای ” هراه ”  این شعر حافظ ابرو را نمونه میآوریم : حافظ ابرو در جغرافیای تاریخی خود هرات  را در عصرشاهرخ چنین توصیف میکند: ” هرات مجمع ارباب یقین ، قبلۀ احرار وابرار، کعبۀ اشراف واخیار و مرکز اهل تقوی ومأمن زهادوعباد و مسکن اقطاب واوتاد است:

درخراسان هرا بهشت  بــــــرین شد به عهد معین دولت ودیــن

شاهرخ پادشاه هفــت  اقلیـــــم       خلـداللـــه  ملـــکـــه آمیــــن”

     ***

که درعهد طهمورث  شهر هــرا بشد باره و برج و چهرش بپا

         کلمۀ هری هنوز در نام رود معروف هریرود( =ARIUS ) باقی مانده .در آثار یونانی لفظ آریانا به معنای اخص آن منطبق است با هرات باستان . چنانچه شهری را که اسکندربه تأسی از الکساندریای مصروسایربلاد درخطۀ زرخیزهرات آباد کرده بــــــــــــــود که به نام (  (ALEXANDRA ARIANEیاد  شده است .

هروی = هراتی :

به گاه خلعت دادن ، به گاه صلۀشعر     نه سیم توملکی و نه زرتو هروی

” ص 145 ، دیوان منوچهری ، به کوشش دبیر سیاقی ، انتشارات زوار، تهران،1375، “

هراه = هرات :

ایزد امروز همه کاربرای تو کند همه عالم به مرادوبه هوای تو کـند

ازلطف هرچه کند باتو  سزای توکند     زانکه ضایع نکند هرچه بجای توکند

همه شاهان راخاک کف پای توکند      ازبلاد ختن و بادیۀ زنگ و هــــــراه

        “ص192 ، دیوان منوچهری”

خوبان هری” زیبا رویان هرات:

خوبان هری خوبترازآب حیاتند        بسیار رباینده و شیرین حرکاتند

” مذکر احباب نثاری ،مقدمه تصحیح وتعلیقات نجیب مایل هروی ، تهران،1377 ، ص186 “

هری ، هرات ، هریوه: هراتی ، هروی ، زرهریوه = زرهروی :

چراغی گرفتم چنان چون بود ز زر هریوه سرخنجری

” ص 120 ، دیوان منوچهری”

            لفظ هریوه در صفحه 148 لغت فرس اسدی درذیل” پوشک ، پشک ” چنین آمده است : گربه باشد به زبان ماوراءالنهر چنانکه شهید گفت :

چند  بردارد  این  هریوه  خروش  نشود  باده  بر  سرودش  نوش

راست گویی که درگلوش کسی   پوشکی راهمی بمالد  گو ش

           در بیت بالا ” هریوه ” به معنای هراتی است . چنانکه هریوا هرات را گویند. در فارسی هروی ” هروا ” یا ” هراوه ” پسر ” هراتی ”  راگویند که دراصل هریوه بوده است . فارسی هروی ، تألیف  آصف فکرت،دانشگاه فردوسی ، مشهد ، 1376، ص 186.

            درین شعر عبدالکریم تمنا هریوا را به  معنای هرات به کار برده است :

هری شهریست  درآن هرکه آیــد    ورا از هـــــــردیاری سیر  دارد

کجا آسان  ازینجا میتوان رفــــت    هـــریوا  خاک  دامنگیــر  دارد

          شهر داستانی وباستانی هرات نه تنها از جملۀ چهار شهر مشهور خراسان بوده است بلکه آن رامرکزخراسان خوانده ونوشته اند .(*) در بسا اشعاردری لفظ  خراسان مترادف به واژۀ هرات به کار رفته است .

مثلا جامی درمکتوب منظوم خو د عنوان سلطان محمد فاتح (822-886) خطاب به  نامه بر میگوید:

از خراسان ببند بار نیاز ره بدربار شاه ترک انداز

ویادرمقام استقبال از غزل حافظ  سروده است :

هرجا که رفت زورق حافظ به  بحر شعـر

                                 جامی سفینۀ تو به دنباله میـــــــرود

 

(*) چهار شهراست خراسان را بر چــارطرف

        که وسط شان به مسافت کم صددرصد نیسـت

 گرچه معموروخرابش همه مردم دارنــــــد

                    برهربیخردی نیست که چندین  رد نیســـــــت

مصرجامع را نبود چاره از بد و نیـــــــک

       معدن دروگهربی سرب  وبســـد نیســـــــــــت

  بلخ شهریست درآگنده به اوباش و رنــــود

       بهر بیخردی نیست که صد بخـــــرد نیســـــت

مرو شهریست به ترتیب وهمه چیز در و

      جدو هزلش متساوی و هری هم بـــد نیســـــت

حبذا شهر نیشاپورکه درملـــــــک خدای

       گربهشت است همانست وگرنه  خود نیســـــت

                ” منسوب به فتوحی مروزی “

            لطف الله نیشاپوری نام چهار شهر خراسان رابه صورت مراعات النظیر چنین جمع کرده است :

درمرو پریر لاله آتش  انگیخــت دی نیلوفر به  بلخ  در آب گریخــت

امروز گل ازخاک نیشاپور دمید فردا به هری باد سمن خواهد بیخت

نظم تو میرود زخراسان به شــاه فـــارس

                                            گر شعر او زفارس به   بنگاله میرود

           بیهقی هرات را واسطة العقد ( واسطه عقد ) یعنی بزرگترین شهرخراسان ( مرکز خراسان ) خوانده است : درسنه ثمان واربع مائه  فرمود مارا تا هرات رفتیم که واسطه خراسان است …( واسطه  یا  واسطۀ عقد یا واسطة العقد دانۀ بزرگ گلوبند و گوهر میانی گردنبند ویاهررشتۀ حمایل را گویند .  مجازا بزرگترین فرددریک خاندان ویا نامی ترین شاهی از یک سلسله) (1) . زین الدین محمود واصفی هروی ادیب و مؤرخ اواخر سدۀ نهم واوایل سدۀ دهم  که بدایع الوقایع را در نیمۀاول سدۀ دهم نگاشته است ، سخن بس شگفت دارد : از مشهد علی بن موسی الرضا تا خراسان که عبارت از هرات ، شصت فرسنگ است . ص 8 . همچنین رجوع شود به صفحه پنجم فارسی هروی تآلیف آصف فکرت.

           جوهرآفتابچی  در تذکرالواقعات (2) گوید : ”  جانب خراسان روان شدند به شهر ری که پایتخت آن ولایت است رسیدند …” نمونه یی از شاعر دیگری که هرات را دل خراسان خوانده است :

هرات چشم و چراغ  جمیع بلـــــدانسـت

                       جهان تنی است به نسبت هرات چون جانست

شده است سینۀ روی زمین خراسان لیک

                      هرات ازرۀ معنی دل خراســـــــانســـــــــت

هلالی استرابادی دروصف عبیدالله خان ازبک هنگام غلبه بر هرات گفت :

خراسان سینۀ روی زمین ازبهرآن آمد

              که جان آمد دراو ، یعنی عبیدالله خان آمد

          عبدالرزاق سمرقندی میگوید : ” صاحبقرانی [تیمور] که ممالک روی زمین درتصرف او بود بهترین بلاد را به  عزیزترین اولاد خود  یعنی خراسان را به حضرت شهرخی تفویض فرمود. به فر دولت شاهرخی بلدۀ هرات دارالسلطنۀ روی زمین شد. درین رباعی که ذکری ازنام والقاب شاهرخ رفته ، هرات بهشت برین خوانده شده است .(3) : در خراسان هری [هرا] بهشت برین         شد به عهد معین دولت و دین

شاهرخ پاد شــــاه هفــــت اقلیـــم       خلد الله  ملکـه آمیـــــــــــن

           اصطخری (4) هرات را بزرگترین شهر خراسان  ومقدسی (5) هرات را بوستان این نقاط خوانده است. آگهی خراسانی شاعر معاصر سلطان حسین بایقرا هرات را به عنوان دارالسلطنۀ خسروان  ستوده است:

عرصۀشهرهری رشک  سپهر انور است

                       درگهش با شمسۀ خورشید گل میخ زراست

جرم طین یکمشت خاک ازخاکریزخندقش

                      نرگس باغ جهان آرای او هفت اختر اســت

پایتخت صد هزاران خسروگیتی گشاست

         کهنه تاریخ بسی شاهان انجم لشکـــر اسـت

دیگری گفته است:

شهر هری چشم وچراغ بـــلاد جای شهانست که آباد  بـــــاد

اهل هنرپیرو جوانش  همــــــه کان نمک ساده رخانش همـه

هرکه نهادست درو پای خویش کرده فراموش زماوای خویش

امیرخسرو نیز هرات را تختگۀ تاجوران دانسته گوید:

تختگۀ  تا جـــوران بلنـــــــد گشته زاقبال شهان ارجمنـــد

دورش ازآنگاه که برکار شد دایرۀ چرخ ز پرکار شـــــــد

تا که بنا یافت نگنجید بـیـــش درهمه عالم ز بزرگی خویش

درج به برجش درجات سپهر گشته به گرد سراو ماه ومهر

شاعر دیگری خراسان را صدف و هرات را مروارید آن خوانده است :

گر کسی پرسد ترا کزشهرها خوشتر کـدام

                        گرجواب راست خواهی گفت اوراگو هری

همچو بحرست این جهان دروی خراسان چون صدف

درمیان آن صدف شهر هری  چون گوهری

          شهاب الدین عبدالله حافظ ابرو (6) در بارۀ بانی و بنای هرات گفته است :

جهان سر به سر افسانه اســــت گذرهای عمر اندرین خانه است

که درعهد طهمورث شهر هرا بشد باره وبرج و چهرش بپـــــا

همی تا به عهد منوچهر پـــاک درآسوده حالی خود تابنـــا ک

نریمان دلیری ز اجداد  او ی هری باد شاد از دل شــــاد ا وی

شهنشاه دوران منوچهر بـــود که روشنگر آذرین مهـــــر بــود

دو دروازه آهنین میخکـــوب بساختند اندر شمـــال و جنــــوب

حصارش کهندژ متین ومنیـع بروج وهم ارکان او بــــد رفیــع

دریغاکه این کاخ  گردیده  کوخ نمانده ازآن غیر خاک و کلــــوخ

            درنخبة ا لدهر آمده که اسکندر مقدونی پس ازگشودن هرات آن را ویران وباره یی از نو درآن آباد کرد. به همین سبب هرات را شهر اسکندر گفته اند :

گشتاسپ نهادست هری را بنیاد بهمن پس ازآن بنای دیگر نهاد

داراب دگر عمارتی ازسر کرد اسکندر رومیش همه داد  ببا د

دیگری ازآبادی هرات چنین یاد میکند :

برج وباروی هرات آباد کرد درهری شهرنوی  بنیاد کرد

خواهد او آبادی شهر هرات اندرین ره آرزو دارد ثبات [؟]

نظامی تسمیه و بنای شهر هرات را از اسکندر دانسته گوید:

زهندوستان تا  به اقصای روم برانگیخت شهری به هرمزرو بوم

بنا کرد شهری چو شهر هری          که زانسان کند شهر کردن کری

به شکرانه دولت تندرســت بران پشته بنیادی افگنده چسـت

بهرای(؟)گنجش چو پدرام کرد به پهلو زبانش  هـــر نـــام کـرد

ازرقی گوید :

سکندری تو ازین کارزوی حضرت تست

                         هری بهشت ، که کرد سکندرست هراه

معزی گوید :

تا چو خضر به شهر سکندر نشسته ای

                            آن شهرهمچو جنت مأواست از خضر

اسکندر آن زمان که هری را نهاد پــی

               گر داشتی زدولت واقبال تو  خبـــــــر

در وی بجای خاک سرشتی همی عبیر

            دروی به جای سنگ فشاندی همی گهـر

 ( دیوان امیر معزی ، مقدمه وتصحیح ناصرهروی ، 1362،  ص 248.)

           حمدالله مستوفی آورده است : “… که هرات نام امیری جهان پهلوان جد بزرگ رستم زابلی میداند و آن را بنیانگذار هرات  میخواند ” (7).

           روایت دیگر آنست که هری دخترضحاک تازی هرات را بنا و به نام خود کرده است . مولانا علاءالدین مولانا علی بدر (8) درین ابیات اشاره یی به مرمت فصیل ، دروب و مقاتله هرات درسال 807 کرده گوید :

دربارۀ شهر هری صد باره کردوبیش هم

             آنچ ازسکندر گفته شد از سوی باره ساختن

ازهمت عالی شه ، برجش به اوجی سرکشید

                    کاندرحضیضش آسمان چون پاسبان سازد وطن

درسوراوتا نفخ صور، آرامش سور وسرور

                    باشند درامن وامان خلق زمانه  مـــــــــرد و زن

زهره زنیل آسمان اندر محیط خنــــدقـــــش

                   بینی چو در نیل روان  دردانۀ بحـــــــــــــرعدن

هرپنج بابش در عدد ازخاصیت دارند خود

                  محروس نفس خویش را در ضرب ازفانی شدن

دیگری در تاریخ مرمت هرات گفته است :

به عهد شهنشاه با عدل و داد هری گشت ازنو چو ” سبعا شداد”

عروس فلک بهرتاریخ ملک سرزلف  آورد و  بر رخ نهـــــــاد

           درکتب تاریخ و جغرافیای قدیم وصف فراوانی ازهرات شده است که به جایش ازآن یاد خواهیم کرد. اینک شمه یی از ستایشنامه های را که به زبان عربی ودری از هرات شده است طور نمونه ذکر میکنیم :  هرات شهریست بزرگ واز امهات شهرهای خراسان ، درسال 607 من آنجا بودم و شهری باشکوه تر، بزرگتر ، گرامی تر ، زیباتر وپرجمعیت تر از هرات در خراسا ن ندیدم . بستانهای بسیار، آب خوشگوارونیکویی های بسیار داشت و پر بوداز دانشوران و بزرگمردان و دارایان.  اما چشم بد روزگاربدان رسید واز آسیب حوادث سیه روز شد . بد دینان تتر(  تاتار ، مغول ) آمدند  ویرانش کردند. چنانکه از آن جز خبری سخنی نماند ، انالله ، اناالیه راجعون .

هرات ارض خصبها واسع ونبتها اللفاح والنرجــس

ما احد منها الی غیر هــــا            یفرج الا بعد ما یفلــــس (9)

ادیب زوزنی درین باره گفته است :

هرات اردت مقامی بهـــا لشتی لشیء فضائلها الوافره

نسیم الشمال و اعنابهـــــا وأعین غزلانها الساحـــــــره (10)

مولانا جلال الدین جامی در تعریف هرات گفته است:

عربی در هرات  میگردید گرچه بود از بلاد ملک عراق

به زبان فصیح میفرمــــو د لیس مثل الهرات فی الافــــاق

عبدالرحمن جامی گفته است :

صبحدم مرغ نفیری زد و گفت که زهی جنت دنیا شــــام اســـت

گل بخندیدکه ای عربده جوی این چه یک صحبت نافرجاماست

درهری دم زدن ازنگهت شا م نسبت کعبه بر اصنـــــــــام است

اینقدر فرق بود نسبت شــــا ن که هری صبح بود او شام اســـت

عبدالواسع جبلی غرجستانی در وصف هرات گفته است :

تبارک الله ازین بقعه یی که پنداری

                                 زبس تکلف کاندر عمـارت آن ا ست

خلاصۀ خرد است ودقیقۀ شرف است

                             لطیفۀ هنراست و نتیجۀ جان اســــت

هوای اوبه لطافت چوعین تسنیم است

                         زمین اوبه نظافت چو باغ رضوان است

مولانا تاج الدین پوربها ء جامی فرماید :

چو مصرجامع عالم بنا نهاد  خـدا     اساس شهر وجود آمداز عدم پیـدا

بسیط راذره برزد مهندس تقدیـر درین سراچۀ کون وفساد ونشو ونما

سواد شهرجهان اوستاد”کن فیکون”

                                       کشید نقش برین خاک تودۀ غبــــــرا

تمام کرد به شش روزخاکریززمین

                              بنا نهاد بروهفت قلعــــــــــــۀ و ا لا

به کوتوالی هرقلعه شحنه یی بنشاند

                           سپرد مملکت کشوری  بدو تنهــــــا

زمین به نسبت آن هفت قلعه چون شهری است

فصیل وبارۀ او ، کوه و خندقش  دریا

درآن چو هفت محل است وضع هفت اقلیم

                                    زهرمحله به هر قلعه یی رهیست جــدا

چوتیماهست درآن شهر ها به هر طرفـــی

                     دکان او ده و بازارهـــا ولایت هــــــــا

به طول وعرض سرچارسوی و بازارش

             گرفته اند وخراسان براو نهاده بنـــــا

میانه همه اقلیم ها خـــــراســــــانســـــت

           زوضع هیئات عالم به حکمت حکمــا

پس اختیار خراسان بود زهفت اقلیـــــــم

                        بدان دلیل که ” خیرالامور اوسطها “

چو نسبتش زکواکب به آفتاب آمــــــــــد

                      زهفت کشور ازآن روگرفت نور ونوا

به اعتدال زاقلیمها همه بیــش اســــــــت

               چو آفتاب که بیش است ازاختران به ضیا

چهارشهر درآن بین توبر چهار طـــرف

            که چهار سوش بدان یافته است زیب وبها

هری وبلخ ونیشاپور ومرو شهجانست

            که با بهشت برین است هریکی همتــــــا

امامی هروی در وصف مسجد جامع هرات گفته است:

از جماعت روز جمعه جامعه مجموع او

       میکند با کعبه  روز حج اکــــــبر همسـری

اهل فضل او همه کامل در انواع علــوم

      بوده هریک نادری درعهد خویش ازنادری

حافظ ابرو در وصف بازارش گفته است :

مانند چارسویش در چار سوی عالم

                  نه دیده دیده  هرگز ، نه گوش کس شنیده

دربارۀ حصن حصین آن گفته اند:

حصنی  حجرش جواهر پاک اصلش چو زمین ستون افلاک

این ابیات حافظ ابرو برکتابه قلعه به کاشی نبشته شده است :

زاولاد تیمورخان صحن گیتــی  نخواهد تهی گشت تا روز محشـر

ازآن اصل طاهر چنین فرع زاید که آید زپشت غضنفر، غضنفــــر

به جز در نبینند از موضــــع  در به جز زر نبینند از معـــــــدن  زر

شهنشاه اسلام شهرخ بهــــــا در      که از عدل او گشت گیتی منــــو ر

زحشمت چو فوج نجومش عساکر ز رفعت بر اوج  سپهرش  معسکــر

جهان قطره وهمتش بحر زاخـر فلک ذره و خاطرش شمس انــــور

به اولاد او باد عالــــم مــــزین به اخبار اوباد گیتــــــــــــی معطـر

شهنشاه الغبیگ وسلطان براهیم که هستند شایستۀ تخـــت  و افســر

یکی رانشاندست درتخت توران دگر کرده  از بهرش  ایران   مسخر

شده روشن ازهردوچشم زمانه یکی شمس ملک و دگرماه کشـور

جهان پادشه بایسنغرکه قدرش به رفعت ز اوج سپهراست برتـــــر

به چهر منوچهر و فر فریـدون به آیین جمشید و رســــــم سکندر

کمین چاکر بزم اوگشت خسرو کهین خادم خلق اوهست  قنبــــر [ قیصر]

رخ زرزدستش بود زرددرکان ز طبعش بجوشد دل بحر در بــــــر

ندارد همی ابر با دست او پـای اگرخود کشد سر به گردون اخضـر

دگرسورغتمش خردمند وعاقل که در جنب او هست عالم محقـر

دگر شاهزاده چوجوکی محمد که شدآیت حق بدیشــــان  مشهــر

همه ملک رامستحق اند ولایق همه تاج را مستعد اند ودرخــــــور

بدین پنج صفدر که اندر معالی چــــو ایشان نیارد ایـــــــام دگـــر

تفاخر نماینده  دین الهـــــــی تظاهر فزایندۀ شـــــرع پیمبــــــــر

کسی راکه اولادازینگونه باشد بود ملک در خاندانــــش مقـــــرر

بماند شه شاهرخ تا قیــــــامت براحباب میمون براعدا مظفـــــــر

بود ملک دنیا به دولت مسلـــم شود جاه عقبی به طاعــت میســـر

نهادند بنیاد این حصن عالــــی به میمون زمان وبه فرخنده اختـر

ربیع دوم ضاد ویح زهجــرت که رفته زبطحا به یثرب  پیمبــــر

زتاریخ اگر بفگنی چارصد را شود سال اوهم زتاریخ اظهـــــــر

به وضعی نهادند اول هری را که شد پنج دروازه در وی مقـــرر

همان پنج در پنج برج حصارش ببین وبدل جمله در ضرب بشمـــر

دلیل ثبات بنایــــش  بدانــــــی اگرخرده دانی  درین  نیک پیکــر

زیادت شود لیک فانی نگـردد که دایر بود این عدد تا به محشــر

مهندس نهاده درون و برونـش قصوری مقرنس بروجی مــــدور

به معماریش فخرآورده انجــم بره سرکاریش جاه افزوده لشکـر

زروی لطافت چوایوان کسری به زلزال دوران نگـــردد مبتـــــر

ورا ازحوادث زیان نیست آری حوادث فلک را نباشد زیانگـــــر

سراپای او جمله زیب است وزینت زوایای او جمله دراست و گوهـر

نهادش چو جانست درجسم ارکان سوادش چونوراست درچشم اختر

امیر خسرو دروصف مسجد جامع هرا ت گوید :

مسجد او جامــــع فـــــــیض الله         زمزمۀ خطۀ او تا بـــه مــــاه

برسرنه تخت گرفــته شهـــــــی         منبرش ازخطبـــــۀ بیت الهی

غلغل تسبیح بــه گنــــــبد درون         رفته زنــــه گنبد والا بــرون

طاق بلندش به فلک گشته جفت        حامل اوگشته فلک در نهفت

قبۀ او برشده بــــالای چــــــرخ       فرش نهش اطلس والای چرخ

                                                                          ” دیوان ، ص187″

مؤلف روضة الجنات در وصف ” اوبه ” هرات گوید :

تا نگویم باغ جنت” اوبــه ” است    زانکه ازصد باغ جنت او به است

نیست چون اوبه سمرقند ارزلطف بهترین میوه های او به  اســــت

شمس الشعرا گفته است:

شهرهری به قهر گرفتن طلسم بود  بشکست آن طلسم شهنشاه  نامدار

امیرعلیشیرنوایی  متخلص به فانی گفته است :

شهراه سوی جنت فردوس که جویند

                                       فانی به یقین دان که خیابان هراتست

دروصف قلعۀ هرات گفته اند:

به دیوار او میتوان دید رو کند کار آیینه دیواراو

( درةالزمان  ، عزیزالدین وکیلی فوفلزایی ، مطبعه کابل ، 1337، ص 59.)

دربارۀ گلگشت هرات میخوانیم :

شام رمضان خوشست و گلگشت هرات

              بانعرۀ تکبیر و خـــــــروش  صلوة

خوبانش بــــه تاریکــی بــــازار  درون

          چون آب خضرروان شده درظلمات

دربارۀ شمال هرات گفته اند :

شراب لعل درخشنده درچنین سرد وقت

     موافق آید وخوش خاصه با شمال هرات

                                                                               ” ازرقی “

باز واسع جبلی گوید:

از خرمی چو طبع حریفان هم نفس

                              وزنیکویی چو روی ظریفان دلربـــای

هستند متفق همه عالم که هیچکــس

               زین گونه جایگاه ندیده ست ، هیچ جای

وهم گفته اند :  لوجمع تراب الاصفهان وشمال الهرات وماءالخوارزم فی بقعة لم یمـت الناس فیها  ابدا . شاعری از شام هرات را چنین ستاید:

علی الصباح نیشاپور و خفتن بغداد      نمازدیگرمرو ونمازشام هرات

هلالی در ضمن شکایت ازهرات از خاک هرات چنین یاد میکند:

کاش زخاک هرات برلب آب فرات

         بختی بخت افگند رخت من و بخت من

فخر رازی حسب الحال گوید :

پایم شکسته نیست به جایی روم کزو

              هردم نسیم مشک تتاری به مـــن رسید

ساکن چراشدم به زمینی و خطـه یی

                           کز بودنش مذلت وخواری به من رسید

دروصف  باغ جهان آرا گوید :

ازین باغ جهان آرا چسان آرم قدم بیرون

                          که باشد روضۀ خلدش درون باغ ارم بیرون

            حسین ابیوردی متخلص به فیضی از شعرای روم که به دیدارجامی به هرات آمده بود پس از وصف سلطان ، مولانا جامی و امیرعلیشیر نوایی دروصف باغ جهان آرا ، باغ زاغان گوید ( فرهنگ ایرانزمین ، جلد پانزدهم ) :

پیش باغ او ارم باشـــد عــــدم هست درهرگوشۀ او صــد  ارم

بود خرم صحن آن گلشن چنان می نگشتی سبزپیشش آسمـــان

مشک بیزآمد نسیم او مــــدا م زان معطرگشت عالـــم را مشا م

چشمۀ حیوان زرشک آب ا و در زمین تا روز محشرشـــد فرو

ازگل ونرگس بیاراید جهـا ن وزنسیمش مــرده را بخشد روان

ازچمن چون جنت المأوی بود نام آن جنت جهـــان آرا بــــود

چند بیتی ازوصف باغ زاغان :

هست آن باغی به غایت بی نظیر بهراو شد کشته صد شاه  و امیر

بود درصحنش صنوبر سر فراز همچو طوبی سایه افگن سروناز

ازبزرگی حوض آن خلد برین آسمانی بود  بر روی زمــــــین

زیر دیگر سایبانها صنــــدلـی ماند فراش قضا از خوشدلــــی

        این چند بیت ازوصف یکی ازقصر های هرات است محتملا قصر زرنگار:

شمسۀ نـه طارم زنگــــــارفـام هست پیش قصر جاهش ناتمـــــام

هریک ازشهزاده های نامــدار چارطاقی ساخت چون شه زرنگار

باز در بارۀ هرات زیبا گفته اند:

از خلد برین نشـــان چـه گـویم حیرانم ازآن مــکان چه گویـــــم

نزد فصحای دهرنهشت اســت گفتن که بهشت چون بهشت است

بهتر زبهشت نیست بــاغـــــی تا من دهمـت ازآن ســـــــــراغی

بگرفته خراج طــول و پهنـــــا دریاچه یی از هفـــــــــــــت دریا

سروش زکرشمه های  رنگین بربال تذرو بستـــــــه آییــــــــــن

این ملک بهشت روزگاراست معشوق حقیقی بهـــــــــــارا ســت

خاکش ز عبیر بـــاج گیــرد ازمشک ختــن خــراج گیـرد (11)

این ابیات را دکتر نجیب الله توروایانادر1947 سروده است :

ای شام هرات رشـــک  ایـام ای ساعت سعد وگاه احـــلام

سحریست دم فسونگـــرت را نورسحر است معجـــــرت را

ای سرخی نیمه رنگ گردون یاد آوری آن عـذار گلگــون

ای شام هرات در بر خویــش پنهان منمای اخگــرخویـــش

وی دخت شفق مپـوش رو را مفشان به عذار خویش مــو را

بازامیرخسروگوید:

مردم او جمله فرشته سرشــت        خوشدل وخوشخوی چو اهل بهشت

هرسرموبر سر ایشان هنـــــــر وامده در موی شکافی به ســـــــــر

بیشتر ازعلم و ادب بهــره مند واهل قلم خود که شمارد که چنــد

         بنده ضعیف مؤلف کتاب گوید در وصف شهر هرات صا نهاالله عن الانات :

یکی قند دژبود بر روی خاک به پیش اندرون خندقی ژرفناک

درو غوک و ماهی به بری ببر خروشان شب و روز همچو هژبر

ازین سوی در تا بدانسوی آب سه ره چارصد گز بدی کامیا ب

زدوری تهش همچنان دور بود که ماهی وگاور زمیــن مینمـــــود

       ***

خاکش زمشک ازفروگل ازعبیرتر  هرخشت اونمونۀ جام جهـان نمای

آبش چو آب کوثر و بادش  نسیم صبح      طیب شمال او چوصباح  روح  جانفزای

چون آسمان بزرگ وچوفردوس روح بخش    چون دین بلند قدرو چو دنیاست دلربای

هم مأمن خلایق و هم مسکن طرب   هم  منزل  مبارک وهم  جای  دلگشای

گلزارهای او همه خوب وعبیربـــیز     گلزارهای اوهمه گلبوی ومشک سای

درراغهای اوزده سنبل دورویه صف     در باغهای اوشده بلبل غزلسرای

چون برجهای چرخ دروطارم ورواق    چون قصرهای خلددروحجره وسرای

شهری که کمترینه سرایی زمنظـرش     آمد بها وقیمت صد چین وصد ختای

 

شهری که نیست مثل وشبیهش به محکمی

  در جملۀ مـمالک فغـــــــفور و ملک رای

شهری که هست بارۀ او پاره یی ز کــوه

          بی هیچ شک وشبهت وبی هیچ ظن ورای

شهری که در نواحی گرداب خنـــــدقش

   دارند صد هزار نهنگـــان  مقــام و جــای

شهری که رفته صیت بزرگی وقدراو

      ازشرق تابه مغرب و از غرب تا  ختــای

شهری که هست آب وهوا وصفای او

     نورو سرور سینه هر شـــاه و هرگـــدا ی

شهری که پیک وهم نبیند نظیــــر او

          گر کل بحر درآرد  به شـــــــــیب پـــــای ؟

شهری که هست دشمن وبدخواه وحاسدش

 دایم ندیم ناله و فریاد و وای و هــــــــــای

شهری که هست فرخ ومیمون ونیک فال

   چون ظل پادشاهی و چون سایــۀ همــا ی

شهری که بود وهست بود تا به روزحشر

           ازحادثات در کنف  رحمــــــت خــــــدای

                           ( سیف بن محمد بن یعقوب سیفی هروی )

             محمد آصف فکرت چکامه یی نغز در ستایش هرات به زبان دری دارد .این منظومۀ نغز از “الزاهره” از شیخ بهاءالدین محمد عاملی معروف به شیخ بهایی ( متوفی 1030هـ.ق.) دانشمند وادیب والامقام روزگار صفوی و شیخ الاسلام اصفهان[است] ، که درزمره شهرآشوبها میتواند قلمداد گردد.

            شیخ بهایی روزگار جوانی را در هرات گذرانیده ودر مدرسۀ میرزای آن شهر درس خوانده است. وی سالها پس ازآن به یاد خوشیهای روزگار جوانی و زیباییهای هرات افتاده واین چکامه را درحالی که ازدرد چشم نالان بود سروده است .

             درین منظومه نشانه هایی را از هرات سدۀ دهم میتوان یافت ، که هرچند درآن روزگاران نیم قرن از انقراض دوران درخشان تیموری میگذشت ، هنوز گویا آبی درجویبار هری روان بوده است .

             فرهنگی شایسته محمد آصف فکرت که یکی از جداماندگان آن مرزوبوم است ـ این منظومه را درکشکول بحرانی یافته و به فارسی دری برگردانیده است؛ متن قصیده :

  الزهراه

الحمد الله العلی العالــــــی ذی المجد والافعال والجــلال

ثم الصلـوة والسلام السامی علی النبی المصطفـــی التهامی

واله الائمـــة الاطهــــــــار مااختلف اللیل  مع النهـــــــار

یقول راجی العفو یوم الدین المذنب ا لجانی بهاءالـــــدین

تجاوزالرحمن من ذنوبــــه واسبل الستر عــلی عیوبـــــــه

بلیت فی قزوین وتا برمـــد مقرحا للقلب من فرط  الکـــد

یمنع من صرف النهارفیمــا یرضی اللبیب الحــاذق الفهیما

من بحث اوتلاه او ذکـــــر او درس او عبــاده او فکــــــر

حتی سنمت من لزوم منزلی والنفس عن اشغالها بـــمعـــزل

ولم تکن من عادتی الباطله لانها من شمیم الجهــــــالــــه

فرمت شیئا مشغلا لبالــــی عما اقاسیه مـــن البلبــــــــــال

فلم اجد ابهی من الاشعــار ولیس نظم الشعرمـــن شعـار ی

وکنت فی فکر ابادنی وادی القی جیادالفکر فی اضطــرادی

فبینما الامرکذا اذا ســـــالا متی بعض الاصدفــا ء النبـــلا

ان اصف الهراه فی ابیاتـی جامعة للنثر والشـــــــــــــتات

معربه عنها علی الحقیقــــه مطربه لکل ذی سلیقــــــــــــه

فقلت والدمع بجفنه سخـــا             علی الخبیرق سقطت یــا اخـــا

ثم نظمت هذه الارجـــوزه رائقة بدیعة وجیــــــــــــــــزه

قضیت فی نظمی لها نهاری کها تقضی اللیل  بالاسمـــــــار

سمیتها اذا کملت بالزاهــره   فها کما مانه  بیت فـــاخــــــره

                      (مقدمه فی وصفها علی الجمال)

ان الهراه بلد لطیفـــــــــــه             بدیعة شایعة  شریفـــــــــــــه

رشیقة نفیسة  منیعـــــــــــه انیقة انیسة  بــدیعـــــــــــــــة

خندقها متصل  بالمــــــــاء وسورها  سام الــی السمــــــاء

ذات فضاء بشرح الصــدورا ویورث النشـــاط  والســـرورا

حوت من المحاسنا لجلیلـــة والصور البدیعة الجمیلــــــــة

مالیس فی بقیهالامصـــــــار ولم یکن فی سائر الاعصــــار

لست تری فی اهلها سقیمــا طوبی لمن کان بها مقیمــــــا

ما مثلها فی الماء والهـــــواء کلا ولا  الاثمــــار والنســــاء

کذلک الباغات والمدار س فما لها فی هذه مجــالـــــس

( فصل ) فی وصف هوائها :

هوائها من الـــــوباء جنتـه کانها مــن نفحات الجنتــــه

ینشط الروح وینفی الکربا ویشترح الصدر ویشفی القلبا

لا عاصف منه تمل الحــره ولا بطی السیرفــردمـــــــــره

بل وسطا بهب باعتـــــد ال کناده ترفل  فی اذیـــــــــــال

فمن رماه الدهر بالافــلاس حتی من المسکن واللبــــــاس

فلا یصاحب بلده ســوا هـا لانه یکفیه  فی هــــــــــوا هـا

جبة واحدة فی ا لقـــــــــر              شربة نواحدة فـــــی الحـــــر

فهذه فی حرها تکفیــــــــه وتلک عند بردها  تکفیــــــــه

( فصل)  فی وصف مائها :

لو قیل ان لا ماء فی الهـراة             یعدل ماء النیل  والفــــــــراة

لم یک ذاک القول بالیعیـد فکم علی ذلک من شهیــــــد

تراه فی النهار صاف صــافی کان لنا لی الاصــــــــــــدافی

لا یحجب الناظر عن قــراره بل یطلعنه  عـــلی اســـــــراره

نظن غزر عمقه شبــــــــرین من الصــــفا وهو علی ورمحین

( فصل) فی وصف نسائها :

نسائها مثل الظباءالنافـــــــره ذوات الحاض مراض ساحـــره

یسلبن حلم الناســک الا واء ویسلمنه الی  الــــــدواهــــــی

من کل خوذ عذبه الالفـــاظ تقتل من تشاء بــــلا لحـــــــاظ

اضیق من عیش اللبیب ثغرها اصعف من حال الادیب خصرها

فاتکه قد شهدت خـداهــــا بما به تفعلـــه عینـــــــــا هــــــا

ترنو بطرف  ناعس فتــــاک تفسد دین الزاهـد النســـــــا ک

الصدغ واولیس واوالعطـــف والثدی رمـــان عزیزالقطـــــــف

والجسم فی رقته کا لمــــــاء والقلب مثل صخـــــرة صمـــاء

ولفظها ثغرا والـــــــــــردف سحرحلال اقحــــون حقـــــف

وقدمها ونهدها و والاجفــا ن صوارم مـــــدامـــــه  ثعبــــــان

غید حمیـــدات خصا لهنــــه طوبی بمن کن و مـــــا لهنــــــه

          (فصل) فی وصف ثمارها علی الاجمال وهی هذه:

ثماره فی غایة اللطــــــافه لا ضرر فیها و لا محــــــا قــع

عدیمة القشور عند الحــس تکاد ان تذوب حـــــال المس

مع انها بهذ ه الکیفیـــــــــه رخیصة  عند هم ردیـــــــــــه

یطرحها البقال فوق الحضــر حتی اذا ما جاء وقـــــت العصر

وقد بقی شیء من الثمـــــار یطرحها فی معلـــــف  الحمـار

                              (فصل) فی وصف عنبها :

ولست بالمحسن  وصف العنب    فانه قد نال اعـــلا الــرتب

ادق من فکـر اللبیب  قشــــــره    عرق من قلب الغریب قشره

ابیضه فی لطفـــــه  والطــــــول     یحکی بنان غوده  عطبول

احمره اشهی الی القللب الصدی      من لنم خد ناصـــع  مورد

اسوده ابهی لذی  الطـــــــریف     من غمز طرف فاتر ضعیف

اصناقه  کثیره  فی ا لعــــــــــد      لیس لهافی حسنهامن حـد

فمنه  فخری  و طانعـــــــــــی      وکشمشــی ثم صاحبــــی

وعیرها من سائرالاقمــــــــــام      فوق الثمانین بــــلا کــلام

تری الذی ما مثلـــه  فی الفقــر      یبتاع منه الوتر بعد الوتــــر

و ربما یعلفـــــه الحمیـــــــرا ان لم یصادف  عند شعیــرا

( فصل)  فی وصف بطیخها :

بطیحها  من حسنه  یحیـــر فی وصفه ذوالفطنة الخیـــر

جمیعة حلو بغیـــر حـــــد احلی من الوصال بعــد صد

مهما یقول الواصفون فیـــه بانه نزر بـــــــلا تمـــــویـه

یباغ الجنس القلیــل النــزر لابه  واف بغیـــر حصــــــر

باتی به المرء من الصحاری ولا یفی باجره ا لمکــــاری

(فصل) فی وصف مدرسة المیرزا:

وما بنی فیها من المــدارس لیس لها فی الحسن من مجالس

اشهرها مدرسة المیــــــرزا مدرسة رفیعة البنـــــــــــــــاء

رشیقة  زایقة  مکینـــــــــة کانها  فی سعة  مـد ینــــــــــة

فی غایة الزینــــة  والسدا د عدیمة النظیر فی البــــــــــلاد

بالذهب الاحمر قد تزخرفت کانها جنة عدن  ازلفـــــــــت

فی صحنها نهرلطیف جـاری مرصف جنباه بـالاحجــــــــار

فی وسطه بیت لطیف مبنـــی کانه بعض بیوت  عــــــــــدن

من الرخام کلــــه مبنـــــــی کانــــه صانعــــــه  جنـــــــی

وکد ما یقولـــــه النبیـــــــل فی وصفـــه فانــــــه قلیــــــل

                         ( فصل ) فی وصف کازرکاه:

وبقعة تدعــی بکــا زرکـــاه لیس لها فی حسنها مباهــــــی

هوائها یحیی النفوس آن بدی وماءها یجلو عن القلب الصدی

والسرفی ریاضها المطبوعــه            کخرد  اذیالها مـــــر فوعــــه

فیها ا لبساتین بغیر حصــــــر یقصدها الناس بعیـــد العصــر

من کل صنف ذکر و انثــــی و حـره و امــه و خنثــــــــــی

لاهم عنـــدهم وبا تکـــــــاد کانهم قد حوسبوا  وعـــــادو ا

کانهم کالخیــل فـی الطــراد وکل شخص منهــــم ینــــادی

لا شیء فی ذاالیوم غیرجــائز الانـــکاح المــرء للعــــجائـــز

(  فصل ) فی التحسر علی فراقها وبعد مداها:

یا حبذا ایلنا  اللـــواتــــــی مضت لنا اذ نحن فــی ا لهــراه

نسترق اللذات والافراحـا ولا نمل الهزل والمزاحـــــــــا

وعیشنا فی ظلها  رغیــد والدهـــر مسعف  بمــا نریــــد

واها الی العود الیها واها فما یطیب العیش فــی سواهـــا

سقیت یا لیالــــی الوصال بصوب غیــث وابــــل هطــال

وانت یا سوالف  الایــــام علیک منــی اطیــــب الســـلام

 

ترجمۀ قصیده :

سپای ایزدبرتر و والا را ، خداوند بزرگی ونیکی و هوشمندی .

پس درود و آفرین بلند ـ  تا روزان وشبان درپی هم روانند ـ  برپیمبر برگزیدۀ مکـــــی  و   دودمانش ، پیشوایان و پاکان .

همی گوید ، امید وار بخشایش روز رستاخیز ، گنکار بزه مند،بهاءالدین ـ که خداوند  بخشاینده از گناهانش درگذرد و پرده بر نکوهیدگیهایش  فرو پوشد  :

روزگاری درقزوین به درد چشم گرفتار شدم ، درد جانکاه ودل ازار. ازآن درد ، روزگارم چنان میگذشت که هرگزمردان خردمند استوار کار را خوش نیاید. نه به بحث وگفتگو میتوانستم پرداخت ، نه بخواندن کتاب خدا ودرس و نه ( حتی) به نیایش  و اندیشیدن .

سرانجام از خانه نشینی دلم گرفت و روانم از کارهایش برکنار ماند. وچون کاهلی ـ که شیوه نادانی است ـ  هرگز خوی من نبود ه ، دل برآن بستم که خاطر خودرا به چیزی مشغول کنم تا بار این رنج واندوه بتوانم کشید. خوشتر ازشعرنیافتم ، گرچه شاعری پیشه ام نبوده .

من به نزدیکترین وادی می اندیشیدم ،اما سمنداندیشه دورهمی تاخت. درهمین هنگام دوستی ارجمند از من خواست  هرات را بستایم، که درآن ازهردرسخنی باشد ، وهم هرسلیقه یی را طرب انگیزد و به شایستگی روشنگر احوال آن باشد.

اشکم از مژه فرولغزید ، به آن دوست که اشک شوق بر گونه اش روان بود گفتم : برادر( درسفارش شعر درستایش هرات) به شایسته ترین کس ( که من باشم ) روی آوردی . پس این چکامۀ روان وخوش وکوتاه را به نظم درآوردم. آنگاه همانسان که شب به افسانه سرآید ، روز من درسرودن آن سر آمد. چون به پایان رسید ، زاهره اش نامیدم ـ اینک آن صد بیت پرمایه ونغز:

* ـ دیباچه در وصف هرات :

            به راستی که هرات شهر نازنین است ـ شگفت وبسا زیبا ،

آرزو برانگیز و ارجمند ، خوش وکش ووالا.

آبکندش به آب زیرزمین رسیده و بارویش به آسمان پیوسته.

هوایش دلها را باز میکند و خوشی وشادمانی می آورد.

            همه نیکوییها وبزرگیها ودیدنیهای خوش وشگفت انگیز را در بر دارد  .

آنسان که مانند آن نه دردیگرشهرها هست و نه در روزگار پیشین بوده .

درمیان مردمانش بیمار نبینی . خوشا وخرما آنکه در آنجا نشیمن دارد.

آب و هوایش بی مثال است ، میوه هاوزیبا رویانش بی همال .

نیز باغستانها و مدرسه هایش بی مانند است ، درکجای دنیا برای این همه بزرگی ونعمت  همگون توانی یافت .

*ـ دروصف هوای آنجا :

هوایش از گند بیماری زا پاک است ،  گویی نگهتی از بهشت دارد.

روان را شادی میبخشد و اندوه را میبرد،  سینه را فراخی دهد و درمان دل است .

بادش نه توفنده وداغ است ونه سست سست ، بادی یگانه .

میانه است ، چنانکه  نازک اندامی دامن کشان بگذرد.

آن که روزگارش  به  تنگدستی کشانیده ،

چندان که از خانه وجامه نیز بی بهره باشد ،

براو باد که جز آن شهری نجوید ، که هوایش اورا بس باشد .

تایی پیراهن درسرما وکفی آب در گرما ،

آن ازسرمایش میرهاند  واین از گرمایش آسایش میدهد.

*ـ دروصف آب آنجا:

اگر گویند که آب هرات به آب نیل وفرات پهلو میزند ،

گزاف نگفته اند ، که این سخن را بسی گواه است.

آب را در جویباران بینی ، چنانکه مروارید را در صدف .

بیننده را به ژرفای نهفتگی هایش آشنا میسازد .

ژرفای آب را ازپاکی دوبدست پنداری ـ آبی که دونیزه ژرفا    دارد.

آبی گوارنده است، که چون بر روی خورش نوشی ، پنداری سالی است گرسنه استی.

*ـ در وصف خوبان آنجا :

خوبانش آهوان گریزان را مانند و ، با چشمانی خمار وافسونگر .

ازپارسای پرهیزگاربردباری ستانند و به وادی گرفتاری وبلایش کشانند.

با سخنان شیرین وبا نگاهها ازهرکه خواهند جان میستانند .

دهانها تنگتر از عیش خردمندان و میانها باریکتر از اندیشۀ ادیبان.

مرغوله هابردوسوی پیشانی به حرف واو ماند ـ نه واو عطف …

به نگاهی خمارآلود وشوخ مینگرند و هر پارسای عابد را از راه بدرمیبرند.

رخساره های گلگون گواه خونریزی چشمانند .

تن ها در پاکی ونازکی  آب را ماند ودلها سنگ خارا را.

واژه ها ازروانی به شعر و جادو ماند وردیف دندانها ، نشان ازبابونه های به رویهم چیده دارد.

برو بالا ورخساره ها چون شاخۀ ناربن و گل گلاب و…

گیسوان اژدهایش ، وآب دهان،شراب و مژه ها تیغ ، نرم ونازان وستوده خویانند ، خوشا روزگار آنکه چنین محبوبی دارد .

*ـ دروصف میوۀ آنجا :

میوه هایش بس نازکند ، نه آسیبی رسانند ونه بیمی ازآنها باید داشت ،گویی پوست ندارند و چون به آنها دست رسانی آب شوند .

با اینهمه ارزانند و فراوان.

بقال بسی ازآن میوه ها را روی زنبیلها ی حصیر میریزد، تا نماز دیگر رسد ، پس آنچه ماند درآخوردام اندازد.

*ـ در وصف انگور آنجا :

انگور[ هری]  را نتوانم به شایستگی ستود ، که بس نغزاست، پوستش از اندیشۀ دانا نازکتروهسته اش ازدل تنها ماندگان شکننده تر،گونۀ سپیدش از انگشتان بلند زیبایان داستان زند .

گونۀ سرخش تشنگان را خوشتر ازبوسه بر رخسار گلگون وروشن ، وسیاهش از برای دارندۀ آن میوۀ نایاب نغزتر ازچشمک زدن چشمان خمار.

گونه هایش  بسیار ونیکوییهایش بیرون ازشماراست، همچون فخری وطایفی و کشمشی وصاحبی و گونه های دیگر ، که بی گفتگو ازهشتاد گونه بیشتراست .

بینواتر کسان را بینی که پیوسته انگور ستانند . و دور نیست که اگردرازگوش به جو نرسد از فراوانی انگور به او دهند.

*ـ دروصف خربزۀ آنجا :

وصف خربزه اش ،از خوشی آدم دانا وزیرک را در شگفتی میافگند.  همه گونه هایش بس شیرین است،  شیرینتر از پیوستن دوستان پس ازگسستن .

ستایشگران ، در بارۀ آن هرچند گویند ، بی گمان سخنانشان  اندک ونارسا خواهد بود .

میوه یی است که فروشنده را سود ندارد ، که بهایش پایمزد آرنده را هم بسنده نیست .

*ـ دروصف مدرسۀ میرزا :

بناهای مدرسه هایش همتا ندارد ونامورترازهمه(مدرسۀ میرزا ) است. این مدرسه بنایی است بلند ووالا ، همچون شهری پهناور ، دراستواری وآراستگی در همه شهر ها بی همتا، آرایشهایش از زرسرخ است ، بهشت عدن را مانند.

درسرای آن جویباری پاک وروشن روان است با کرانه های سنگ چین .

درمیان سرای خانه یی است که به غرفه های بهشت مانند، آن خانه را یک پارچه از مرمر برآورده اند ، گویی که معمارش پری زده بود (پریزاده) وهرچه خردمند در ستایش او گوید ، کم گفته .

*ـ در وصف گازرگاه :

وآرامگاهی که گازرگاه نامند ، درخوشی وکشی همتا ندارد .

هوایش روانبخش است وآبش جگرتشنگان را جلا دهد .

سرو باغهایش دلپذیر ، همچو خرامنده دامن برچیده .

درآن بستان های بی شمار است و مردم مرد وزن ، آزاد وبنده و خواجه از دورترجاها آهنگ آن بستانها کنند .

نه اندوهی دارندونه تنگدستی چنان سبکبارند که تو گویی حساب پس داده واز پیش محاسبان باز می آیند ، توگویی سوارانند در تاخت وتاز ودویدن در پی شکار گروه  گروه روانند وجار میزنند که: امروز کهنسالان را نیز جز شادکامی نشاید .

*ـ پایان سخن :

 دریغ از دوری و راهی بس دراز که میان ماست: خوشا روزگارانی که در هرات برما گذشت .

از لذتها وشادکامیها بهره می بردیم و خوش طبعیها وشوخیها دل ما را نمیزد .

عیش ما خوش بود ودریغا که گردون به مراد دل ما نمیگردد .

و اندوها نتوان به آن روز بازگشت .وا دریغ که زندگی جز درآنجا شهر یادها خوش نیست .

ای شبهای وصال به بارش بارانی درشت دانه ریزان همواره شاداب وسیراب باشی.

وای روزهای سپری شده ، پاکترین درودهای من برشما باد .

” خراسان پژوهش ، فصلنامه  مرکز خراسان شناسی ، آستان قدس رضوی ، سال اول ، شماره اول،1377 ، ص 110- 118″

باز در کشکول شیخ بهاءالدین عملی میخوانیم که شیخ قصیده یی در بحررجز در صد بیت فاخر به قول خودش به نحو نو ظهور زیبا وخلاصه به نام ” الزاهره ” در وصف هرات دارد ، که در آغاز به وصف هرات به این عبارات میپردازد : ” بی شک هرات شهری لطیف، بی همتا ، مناسب ونامی است . نیز متناسب وآرام بخش و طرفه با اعتدال ووالاست ….”

او درتوصیف هوای هرات گوید : ”  هوای این شهر ازبیماریها مصوون ، گویی نسیم بهشت درآنجا میوزد . چنانکه دل را فراخی میدهد ، غم را میراند ، سینه را میگشاید و دل را درمان می بخشد…”

بیتی دروصف آب هرات : ” اگر گویند که آب نهر های هرات با نیل وفرات همسان است ،سخنی به گزاف گفته نشده است و بسا کسان که شاهد این معنی اند …”

نمونه ازابیاتی که در وصف زنان هرات سروده شده : ”  زنان هرات گویی آهوانی گم گشته اند با چشمان جادوگر ، زنانی که صبر از دل زاهد برند و جسم ناسک به هلاک سپارند .”  زنانی خوش سخن که هرکرا که خواهند به تیرمژگان کشته دارند . زنانی که دهانشان از روزی خردمند تنگتراست و کمرشان از روزی ادیب باریکتر .

ازوصف میوه های هرات : ” میوه های هرات در نهایت لطافت است ازخوردن شان نه زیانی است نه ترسی. دستشان که میزنی پوستشان چنان لطیف است که درحال آب میشوند .”

گلچینی ازابیاتی دروصف انگورو خربوزۀ هرات : ”  راستی را من وصف انگور هرات  را نتوانم چرا که ازباقی والاتراست .  دانه هایش از اندیشۀ خردمندان  لطیف تر است و پوستش از دل غریب نازکتر،  انگور سپیدش درنرمی و درازی چون دخترکان آهو وش است و انگور قرمزش  از بوسۀ چهری گلگون بیش …”

خربوزۀ هرات آن قدرنیکوست که هشیاران دروصفش حیران می مانند . همگی شیرین است  شیرینتر از وصال پس ازهجر …”

درتوصیف مدرسۀ میرزا گوید :  ”  مدارسی که درهرات بنیان شده ، همانندی در دیگر شهرها ندارد . نامی ترین آنها مدرسۀ میرزا است که ساختمان با شکوه دارد . ساختمانی مناسب ، مستحکم ، برافراشته که گویی خود به فراخی شهری است . در زیبایی واستحکام بی نظیر است . بسا که همانندش درهیچ جا یافت نیاید.  پاره یی جاهایش را چونان بهشت عدن با طلای سرخ زینت   کرده اند . و در صحنش نهری جاری است که دوسویش را سنگچین ساخته اند و در وسط ساختمانی دارد که بی شباهت به بناهای بهشت عدن نیست .تمامیش را از مرمر چنان ساخته اند که گویی معمارش از جنیان است و هرچه بیش ازین دروصفش گفته آید همچنان کم به نظر رسد ….”

در توصیف  گازرگاه :”… وبقعه یی که درهرات به گازرگاه مشهور است به زیبایی مانندی ندارد. هوایش جان میبخشد و آبش زنگ ازدل میزداید . سرو در بوستانش گویی زیبا رخی است که دامن  فراخویش کشیده و بوستانهای متعددش میعاد گاه عصرهنگام مردمان است و عصرها ، هرگونه آدمی از مرد وزن ، آزاده وبرده بدانجا روی همی کنند نه اندوهی دارند و نه گویی از محاسبه شان باکی است ….”

در کتاب وقایع وسوانح میخوانیم :  ” … وقلعۀ هرات در استحکام با سد سدید اسکندری دعوی انبازی کند و دیدبان بروجش با دختران سپهر همرازی وحافظین وی غله را به سنبله وکاه را به کهکشان سپرده ….” نظم :

ازچهار ارکان و زسبع سماوات  طبـــــــاق

           نردبانی گر کند  ترتیب عقـــل دوربیــــــــناید ازدستش که پا برگوشۀ بامش نهـــــــــد

گرشود آن سبعه اش سبعین وآن چاراربعین

 

زیر نویسها :

         1- خواجه ابوالفضل محمد حسن بیهقی .تاریخ بیهقی ، به کوشش دکتر خطیب رهبر ، تهران ،سعدی ،  1366 ،  ص262.

          2- اکبرجوهرآفتاب چی ( مصنف ) تذکرالواقعات . لندن . ( نسخۀ خطی محفوظ درکتابخانۀ دیوان هند ، نمبرثبت 46451.

           3- کمال الدین عبدالرزاق سمرقندی . مطلع السعدین ومجمع البحرین ، به تصحیح واهتمام دکتر عبدالحسین نوایی ، تهران ، فرهنگ ایران ، 1353.

            4- ابواسحق ابراهیم اصطخری. مسالک الممالک ، به اهتمام ایرج افشار ، تهران ، انتشارات علمی وفرهننگی ، 1347 ، ص 216.

            5- ابی زید احمد بن سهل البلخی والمطهر بن ظاهرالمقدسی . البدء والتاریخ .پاریس 1919 ، ج4 ، ص 74.

             6- ورهرام غلام رضا . جغرافیای تاریخی خراسان در تاریخ حافظ ابرو . تألیف شهاب الدین عبدالله خوافی . تهران ، انتشارات اطلاعات، 1370، ص 11.

             7- حمدالله مستوفی. نزهة القلوب ، به سعی واهتمام گای لسترنج. لایدن ، بریل ، 1913، ص 47.

            8-  جغرافیای تاریخی خراسان . ص 11 .

            9- ظیاقوت حموی .  معجم البلدان .ج 5 ، ص 397.

قزوینی. ص 482.

            10- فصلی از خلاصة الاخبار .  آریانا ، شماره هفتم ، سال سوم.

هرات باستان در عهد تیموریان

 

        هرات ، درخشان ترین  دورۀ نهضت  وتمدن  خود را داشته  که در سایۀ  آن ، وزرای نامدار ، علمای بزرگ  و شعرای  بلند پایه یی  به ظهور پیوسته  اند .  علمای این عصر  در ابواب  مختلف علوم  سر آمد روزگار خود بوده اند . هنر های زیبا مانند نقاشی ، معماری ، کاشی  سازی ،  تذهیب و خطاطی  به اوج و اعتلای  خود رسیده بود .

          شاهرخ فرزند  چارم تیمور  که هفت  سال به نیابت  پدر در خراسان  حکومت میکرد  و پس از وفات  تیمور  برای 43 سال  مستقلاَ  ادارۀ امور را در دست داشت  همواره  با رفق و شفقت، سلوک میکرد . شاهرخ بدون تردید  از شاهان دانشمند  و علم پرور  روزگار خود بود .  وی با الغای  تورۀ ایلخانی  و یاسای مغولی  و اجرای  امور بر اساس ارکان شرعی  و احکام اسلامی توانست  قلمروی را که تیمور  به قهر  و غلبه  گشاده بود  به همان نهج  نگهدارد  و موجبات  رفاه ، آسایش  و امنیت  بلاد را فراهم  آورد . همچنین  با رعایت  موازین  دین اسلام  و ترویج آن بر محبوبیت  خود وآل  خود  بیفزاید .  شاهرخ  با بسط  عدالت ،  تألیف  قلوب  و ترمیم اماکن  و تعمیر آبادیها ، خرابکاریهای  پدر را جبران  کرد  اما پس  از مرگ او  در سال 850  ، ازبکان از جانب شمال دریای خزر  وترکمنان قره قوینلو و آق قوینلو  از جانب مغرب  با حملات مکرر  خود  بی رسمیها  نمودند  و بنیان سلطنت  تیموریان را  سست و ضعیف  ساختند .  درین میانه  اختلافهاو نزاعهایی که بین شاهان  زمان  و افراد جاه طلب همان سلسله  بر سر تاج وتخت  در گرفته بود ، منجر به قتل  یکدیگر  و حتی پدر و پسر گشت . پس از وفات شاهرخ برای شش سال خراسان صحنۀ کشمکش و عرصۀ غارتها شد. ارکان سلطنت بیش از پیش متزلزل  گردید  وقلمرو  وسیع شاهرخ  به امارتهایی چند  تقسیم گردید. از آنجمله محمد ترغای یا الغ بیگ در سمر قند ، امیر ابو سعید  در هرات ، ابوالغازی  حسین بن منصور  بن بایقرا باز در هرات  و ظهیر الدین بابر  که به پنج پشت  به تیمور میرسد  در دهلی  به فرمانروایی پرداختند . در بار شاهرخ  و اعقاب او  از لحاظ کثرت  و ازدحام  شعرا  وادبا  از ادوار  پر درخشش  ادبی ماست .  امیر علی شیر  نوایی  در مجالس النفایس ، شرح  حال و نمونۀ  اشعار چند  صد شاعر قرن نهم  را میدهد . سام میرزای صفوی در تحفۀ سامی و نثاری بخاری  در مذکر الاحباب از شعرای  آن عهد نام میبرند .

         خواند میر ، شرح حال 211 تن آنان را  در تألیف بزرگ خود «حبیب السیر» آورده است  که این رقم  از لحاظ کمیت ، بسیار شبیه  دربار  سلطان محمود  غزنوی  بوده است . سلطنت کوتاه  و مجلل  این خانواده  با پرورش  هنرمندان  وصنعتگران نامی ، فصل زرین تاریخ ما را تشکیل میدهد . آل  تیمور توجه زیادی  به تأسیس  و تنظیم  کتابخانه  ها ، ترتیب و تدوین  آثار شعرا  و علما داشتند . تیمور خود ، علما وهنر مندان را از هر گوشه وکنار دعوت میکرد و یا باخود  به سمرقند میبرد . از آنجمله سعدالدین تفتازانی  و میر سید شریف  جرجانی  در عهد  بایسنغر  میرزا  در اثر  ذوق جمیل  و هنر نمایی های  او ، ماهرترین  استادان خط ، هنر  تذهیب  و جلد بندی  در دربار او  گرد آمده بودند . بیش از40 تن کاتب  و خطاط، تحت نظر مولانا جعفر تبریزی  که خود نیز  شاگرد عبدالله  بن میر علی بود  به استنساخ  کتب مشغول  بودند  که این کتابها و مرقعات از لحاظ نفاست ، سلیقه ، هنرمندی ، ظرافت و استواری،  نقوش واشکال خط  وتذهیب  درجهان  همتا  ومانند ندارند .

            در سایر زمینه های  هنری نیز پیشرفتهایی به چشم میخورد  که هر کدام  به جای خود  دارای  اهمیت  و ارزش  فراوان  است .  مثلاَ بهترین  و ظریفترین  قالیها  و دست دوزیها  درین عهد  به وجود آمده بود .  در اثر توجه ، انعام  و تشویق بایسنغر  و بایقرا  نفیسترین  نسخه  های قرآنکریم  که متناسب  به شأن  ان کتاب  مقدس است  به وجود آمده  که الحق  شاهکار  ذوق وهنر  به شمار میرود . بایسنغر خود نیز از خطاطان  معروف  عهد بود  وخط هفتگانه  به ویژه  خط ثلث را استادانه مینوشت . در موسیقی ونقاشی دست توانا داشت . کتیبۀ  ایوان مقصورۀ مسجد گوهر شاد  در مشهد  به قلم  او نگاشته شده  است . باغ سفید ، عشرتگاه  و کاخ زیبای آن  که مقر  بایسنغر  بود  به انجمن  شعر  و نگارستان  هنر بدل گشته بود . دوکانون  بزرگ  علمی  وفرهنگی  یکی مدرسه سلطانیه  و دیگری  مجتمع  اخلاصیه  آن عهد ، شهرت بسزا داشتند  و در آن روزگار ، اغلب خانقاهها  با مدارس ، دیوار  به دیوار بودند . علما  وبزرگان  آنروز ، اهل دل را  تشویق  به احداث خانقاه  میکردند . خواجه احرار،  جامی را  بر انگیخت  تا در محلۀ خیابان  که منزل  جامی بود  کانونی  بسازد  مشتمل  بر مدرسه ، خانقاه و باغ . اغلب شاهان  این سلسله به زبان دری  طبع  آزمایی کرده  و ابیاتی  به یادگار  گذاشته  اند.  شمس الحسن  در مدح  الغ بیگ  یا شاهرخ  گفته است :

آن ترک  زبـــــــان  پارسی دان         در تخت سخن فصیح  و سلطان

  چون کلک سخن به دست گیرد         بازار سخن شکست گـــــــیرد

          این سلطان ، علاوه به ذوق ادبی  وافراط درمیگساری ، به کبوتر بازی  وجمع آوری  انواع طیور  نیز  علاقه داشت . سلطان حسین  بایقرا  علاوه  بر شعر دری  در زبان  ترکی  نیز  دیوانی  دارد  که با غزلهای  جامی و نوایی  همسری  میکند .خلاصه این همه مواریث  هنری و ادبی  به تشویق  دربار  و وابستگان  دربار به وجود  آمده است. که درین میان ، نام نامی شاهرخ ،  بایسنغر  ، ابو القاسم  بابر  و بایقرا  چون آفتاب  رخشان  میدرخشد . آغاز شاعری جامی مصادف  است به دورۀ سلطنت میرزا ابوالقاسم بابر (متوفی 86) بن بایسنغر  بن شاهرخ . زندگانی جامی  معاصر  است  با جهانشاه قرا قونیلو(840 تا 873) ، اوزون حسن آق قوینلو (871تا 883)  وپسرش یعقوب بیگ  (884 تا 896) . جامی به هنگام بازگشت  از حجاز در تبریز پذیرایی شد  و از ان  زمان  این رشته  دوستی  بین  او وحسن  اوزون  مستحکم  تر گشت .تأثیر  این حسن  روابط  را در آثار  منظوم ومنثور  جامی میبینیم . قصیده  یی  در دیوان جامی  است  بدین مطلع :

قاصدرسیدوساخت معطر مشام من      درچین نافه داشت  مگر نافۀ ختن

          این قصیده  در جواب نامه یی است  که یعقوب ترکمان  به جامی نوشته بود .  این چکامه ، مراتب ارادت  شاه را نسبت  به جامی   وصورت محبت  جامی را  به او  میرساند . جامی درین قصیده ، نکات سودمند  وپند امیز  را با عبارات  شیوا  پرورده  واندرزهای  حکیمانه داده است .  جامی  در دفتر سوم  سلسلة الذهب  که به نام سلطان  دانشمند عثمانی  به نظم آورده  از یعقوب  ، امیر آق قوینلو  به نیکی یاد کرده  است . آنجا که  گوید :

 پشت برپشت شاه شاه  وشان               بندگانش  زجاه  شاه و شان

  مهبط العز  والعلا سلطـــــان               بــــایزید  ایلدرم  شه دوران

          جامی در اغاز  مثنوی  سلامان وابسال  که به نام  امیر  یعقوب  منظوم  ساخته  ازو چنین  ستایش  میکند :

خواجه یی کش خیل شاهان  بنده اند    

                                            حلقۀ حکمش  به گوش افگنده اند  

 

مقبلان را  قبلۀ جــــان  روی اوست

                                              کعبۀ امیـــد  خاک کوی اوست

شاه یعقوب  آن جهانداری که هست  

                                               بــــا علوش ذروۀ افلاک  پست

ملک هستی  فسحت  میــــــدان او  

                                             گوی گردون  در خم چوگان او

 دست او رسم کــــــرم را تازه کرد  

                                              جــــود حاتم را بلند آوازه کرد

 نـــــــــــــام او دیباچۀ دیوان عقل

                                               حکم او سنجیدۀ میزان  عـــدل

 شد ز حسن خـــلق مشهور زمـــن    

                                             هست میراث وی این خلق حسن

 والدش مرکب  بـه دارالخلد  راند   

                                              از وی این خلق حسن میراث ماند

 چـــون ثنایش را نمی  آرم شمار    

                                              به که گیرد  بر دعـــــا کارم قرار

  نی دعایی کاید  از هر سست رای  

                                            مقتصر بر عــــز و جاه این سرای  

  بل دعایی  چـون  دعای اهل دل    

                                             بر کرمهــــــــــای الهی  مشتمل

 تا بــــــــود این طارم  نیلو فری   

                                          جلوه گــــــــاه  آفتاب خاوری

 تخت شاهی  جلوه گاه  شاه باد     

                                           خاطرش  زاسرار دین  آگاه باد

 بادش از فضل  ازل  هردم دمـد  

                                           تا شود  شایستۀ  ملک ابــــــــد

  نیک خواهانش زهرآفت  سلیم

                                         بر طریق نیکـــــخواهی  مستقیم

  نسبتی دارد  به حال من  قــوی

                                          این دو بیت  از مثنــــوی معنوی  

 کیف یــا فی النظم لی والقافیه

                                            بعــــد  ما ضعفت  اصول  العافیه

 قافیه اندیشم  و دلـــــدار من  

                                            گویدم مندیش  جــــز دیدار من

یادداشت : تبعید سید محمد نوربخش ، قاسم انوار  و صاین الدین علی ترکه از بابت  رابطه یی بود که گویا  با یکی از حرونیان  به نام احمدلر  داشتند  و هم عضویت  نور بخش  در نهضت  شیعی  صوفیه  در ختلان  که توسط  ابو اسحاق  ختلانی  خروج کرده بود ، درین امر بی تأثیر نبوده است . ص 16 ،مایل .

           گویند همینکه شاه ، این قطعه را خواند ، خندان شد  وچیزی نگفت . سام میرزا فرزند  شاه اسماعیل صفوی  که هفت سال  از جانب پدر  حکمران هرات بود ،  در کتاب نفیس خود  تحفۀ سامی از حضرت جامی  به حرمت و نیکی  یاد کرده  و گفته است : « جامی از غایت  علو فطرت  و نهایت  حدت ، احتیاج به تقریر حال  وتبیین مقال ندارد . چه پرتو فضل  او از شرق تا اقصای  غرب  رسیده  و خوان نوال  فضایلش  از کران تا کران  کشیده .» جامی در دیوان  سوم خود به نام خاتمةالحیاة ، چند قصیده  در مدح همین پادشاه  دارد  و در  یکی از قصاید  از قصر هشت بهشت  که گویا  در آن روزگار بسیار مشهور  و قابل  ملاحظه  بوده ، یاد کرده است .  این عمارت  تا حدی زیبا  و با شکوه  بود  که سیاحان  و سفرای  ایتالوی  در سفر نامه  های خود  از ان یاد کرده اند . جامی درآن قصیده  گفته است :

 این نه قصر  است هماناکه بهشت دگر است  

                                       که گشاده برخ اهل  صفا  هشت در است

  جای ان دارد اگر هشت بهشتتش  خــوانند

                                      چون زهرنقش درحوروشی جلوه گراست                                                                                                              (دیوان ، ص11)

           جامی با فرخیار  ، شاه شیروان  نیز روابط  نیکو  داشت .  شاهان شیروان  از قدیم  دوستدار  و حامی  شعر دری  بوده اند  و بسا از  شعرای  بزرگ چون : نظامی ، خاقانی ، فلکی  وبدری  به دربار های این سرزمین  ادب پرور  انتساب  داشته اند . از جملۀ سلاطین  عثمانی ، سلطان محمدخان ملقب به فاتح وسلطان بایزید خان  دوم درحق جامی، کمال حرمت  ومحبت  نشان  میدادند . این معنی از مطاوی نامه هایی که بین  آنها رد وبدل  شده ،  آشکار است . جامی در نامه یی به سلطان بایزید  ثانی  نوشته  است  که نقدینه  های سلطان  او را «نرم ورام»  کرده  و خوف آن  هست  که دل  به حب  مال دهد . بخوانید :

جامی کجا عطای  شــــه روم  از کجا

                                            کاین لطف غیب میرسدش  از ره  عموم

 هرچند بود سخت گریزان دلش زنقد

                                           نرمش نمود کیسه زر  و مهر شه  چو موم

 از زهد جو فروشی او  کاست لا جرم  

                                             گندم نمای گشت بــــه افاق ازین رسوم

 زین تنگه های سرخ شدآخرچنان غنی

                                            ترسم که حب مال کند  در دلش  هجوم

(شیخ عبدالرحمان جامی ، نجیب مایل هروی ، سازمان چاپ وانتشارات : وزارت فرهنگ  و ارشاد اسلامی ، سال 1377 ، ص 81).

         در دستنویسهای جامی، نامه هایی مشتمل برنکات عرفانی ودقایق ادبی خطاب به شخصی  موسوم  به ملک التجار  و پسرش خواجه علی  دیده  میشود  که گویا  در جواب مراسلات  ایشان  نوشته  شده است . (ریاض الانشا، محمود گاوان ، به کوشش شیخ چاند  بن حسین  احمد  نگری  تاگوری ، حیدر اباد دکن ، سال 1948 میلادی ). جامی در غزلی ازاو چنین یاد میکند :

همرۀ قافله هند  روان کن که رسد

                                           شرف مهر قبول  از ملک  التجارش

(دیوان کامل جام، ویراسته هاشم رضی ، چاپخانۀ  پرویز ، سال 1341، ص 453 ) .

          زمانیکه شاه اسماعیل  صفوی  هرات  را تسخیر کرد ، از عناد  وسخنان  تند  جامی در حق  روافض  به او سعایت  کردند . شاه از غضب  دستور داد  هر جا نام جامی  در کتابی  دیده شود ، آن را خامی بسازند . عبدالله هاتفی خواهر زاده  جامی  در ضمن  قطعه یی به این معنی چنین اشاره  کرده  است :

بس عجب دارم زانصاف  شه کشور کشای

                                آنکه عمری بر درش  گردون غلامی کرده است

کز برای خاطــــــر  جمع لوندی  نا تراش

                                 نقطۀ جامی تراشیده است وخــــامی کرده است

       یکی از بد خواهان  جامی به نام  درویش  روغن گر  مشهدی هروی ، شعری را که به ظاهر  و صف ظهیر  فاریابی است  اما در معنی، بوی هجو و ذم  ظهیر  از آن  به مشام  میرسد (الذم بما یشبه المدح) در حق حضرت جامی  سروده  و او را  به تعریض ، متهم به سرقت ادبی  کرده است :

         ای باد صبا  بگو بــه جامی             آن دزد سخنوران نـــامی

         بردی تو بسی معانی نــــو              از سعدی وانوری وخسرو

        اکنون که سر حجاز داری              وآهنگ  حجاز ساز داری

         دیـــــــوان ظهیر فاریابی              در مکه بدزد اگــــر بیابی

جامی مدیحه های ظهیر فاریابی را به هیچ روی  درخوردفاع  نمی بیند :

 گو ظهیرآن به مدح نغمه سرای          کرده نــــه کرسی  فلک ته پای

تا ببوســــد رکاب ممدوحش           گردد ابـــــواب رزق مفتوحش

نیست اکنون زچــــاپلوسی او             جــــــز حدیث رکاب بوسی او

              فخرالدین علی متخلص به صفی  در کتاب  رشحات عین الحیات ، و رضی الدین  عبدالغفور لاری در تکملۀ خود  در بارۀ  مراتب فضل  و کمال ، استعداد و قریحه تحصیل  استاد  در مبادی احوال  و چگونگی  کسب همت  از بزرگان  به تفصیل سخن  رانده اند ، و از اشتغال  به طریق  خواجگان و استغراق  در معارف  و توجه به امر  معنوی و تسلط  بر نفس او شرح  مبسوط  داده اند. در آثار منثور  و منظوم او صریحا  وتلویحا  به نکات  و کنایاتی از مباحث علوم  مختلف  و اصطلاحات  آن بر میخوریم  که نشانۀ احاطه  وتعمق او در زمینۀ  دانشهای زمان اوست . مثلا  درین  اشعار  از آثار ابن سینا  که موافق مدار فکری  او نیست ، نام میبرد  ودانشپژوهان عصر  را از آن  منع میکند :

 نور دل از دیـدۀ  سینا مجـــوی            روشنی  از چشم نــا بینا مجوی

 جانب کفـــر است «اشارات» او           باعث خوف است «بشارات» او

 فکر«شفایش»همه بیماری است            میل «نجاتش» زگرفتاری  است

  قاعدۀ طب که بـــه قانون نهاد             پای نه از  قاعـــــده بیرون نهاد

          چنانکه یاد کردیم جامی  در سیر وسلوک  وطی مقامات  معنوی  و حصول عوالم  عرفانی ، دست  ارادت  به دامان  مخدومان  ومشایخ  طریقۀ  مبارکۀ  نقشبندیه  زده ، از فیض انفاس قدسی این سلسله ، بهره ها جسته است . اصول افکار  و اداب  تعالیم  این دسته  در اثار  او بازتاب  یافته  است .   بعد از فیض  دیدار  خواجه محمد پارسا ، همواره میگفت  که صفای  طلعت منور  او در چشم  منست ولذت  دیدار  مبارکش  در دل من  وهمانا  که رابطه  اخلاص  و اعتقاد  وارادات  ومحبتی که  این فقیر  را نسبت به خاندان  خواجه گان قدس الله و تعالی  ارواحهم واقعست ، به برکت  نظر  ایشان بوده  است .  خواجه عبدالله  احرار قدس الله سره ، کمال احترام  شان  مینمودند، چنانچه  در مکاتیب  خود  لفظ «عرضه  داشت » مینوشتند و میفرمودند  که : آفتابی در خراسان  است  مردم ان را  گذاشته  به روشنایی چراغی  به ماوراءالنهر  می آیند .

( مقصد الاقبال سلطانیه مصدر الامال خاقانیه، تألیف اصیل الدین عبدالله واعظ ، رسالۀ دوم، به کوشش مایل هروی، 1351، چاپخانه داورپناه ، ص 102).

           اینکه  شیخ نقشبندی (سعدالدین کاشغری)، مقارن نقشبندی شدن جامی درباره او گفته است که : «حق سبحانه در کارخانه تکوین  وایجاد  به شرف  صحبت  این جوان  صاحب کمال ( جامی) بر ما فقیران آشفته حال  بسی منت  نهاده .» و مرید ممتاز  خواجه احرار – شمس الدین محمد زاهد – درین مورد گفته است که : «به سبب  وجود شریف  آن بزرگوار  و هم اینکه پیر  صحبت او – کاشغری- می گفته است : این جوان  خراسانی را که قدم در میدان طریقت  نهاده  در طریق  خواجگان  بخارا مراتب  عالی دست داد .» ( فخرالدین علی، رشحات ، ص 270. )

           از میان سلسلۀ نقشبندیه ، جامی  ارادت و اعتقاد  عمیق  و محکم  به خواجه  عبدالله احرار  داشتند ، و این اخلاص  در تصنیفات  استاد به صورت  محسوس دیده میشود . مکاتبات  ومراسلاتی  که میان  این دو بزرگوار  واقع شده ،  نشانۀ همین روابط  و خلوص عقیدت  ومحبت  و نیازمندی  آنهاست . جامی در آثار خود از مقام معنوی و جلالت قدرت  وتمکین ووقار وی  به حرمت  ونیکی  یاد کرده  وبارها  در اشعارخود اورا  ستوده است .  در دفتر  اول سلسلةالذهب  میخوانیم :

           خواجه بندگان کار آگاه              قبلـــــــۀ مقبلان  عبید الله

           قرنها دور آسمان  گردد              تاچواو اختری عیان گردد

           عمرها ابــــر مکرمت بار             تا چو اوگوهری پدیدآرد

          پی این خواجه گیرکاین خواجه             دفتر فقر را ست دیباچــــه

          چنبر چرخ  حلقــــۀ در او             حلقــــۀ قدسیان ثنا گر او

        اهل حاجت چو حاجیان پیوست              زده در  حلقۀ  در او دست

        برده  از جویبار فضلش  بهر           چه خراسان چه ماوراء النهر

         دست فیاض او برشح   قلم           شسته از لوح ملک  حرف  ستم

منزلت خواجۀ احرار  نزد سلاطین  زمان تا حدی  بود  که سلطان  ابوسعید  کورگان  به شفاعت و تقاضای  او مالیات تمغای سمرقند و بخارا را بر مردم بخشید  و حتی قانون  تمغا  ویرغو را  به خواهش او لغو  کرد :

کرد صافی به لطف  عنف آمیــــز         عالم از دود  دودۀ  چنگــــــیز  

سعیش ازذیل دین به رای درست          داغ تمغا  ولــــوث یرغو شست

باز در صفحه 559 سبحةالابرار در مذمت توره  گوید :

  تخم شیرین  فگنی  در شوره            رونق دین  شکنی  از تــوره

در صفحه 103 سلسلةالذهب  گوید :

 شرع را  تیره ساخت  از تــوره             قنـــد را شیره ریخت  در شوره

کرد اسلام را وقایــــــــــۀ کفر           شد زسیعش بلند  پایـــــــۀ کفر

ساخت  یکسان  نفس شور انگیز         دیدن حق  را بـــــه تورۀ چنگیز

فی المثل گر یکی زعـام الناس            بفروشد سه چـــــار گز کرباس

 خالی از داغ  صاحب  تمغــــا           در همـــه شهر  افگند غوغـــــــا

            (تمغا ، مهرخان را با مرکب  سیاه گویند  وهم  مالیه یی را که از صنعت، مشاغل و پیشه های  مختلف  شهر اخذ میگردید . توره در ترکی  مغولی ، روش ، قاعده و آداب کشوری را گویند . این واژه  به معنای  یاسا  و شریعت نیز استعمال داشته  است . )

           جامی در تحفةالابرار  پس از  ذکر  مناقب  خواجه بهاء الدین  بخاری  در ستایش  مرشد زمان  ،  خواجه  احرار  گوید :

        زد به جهان نوبت شاهنشاهی             کوکبـــــــۀ فقر  عبیداللهی

        آنکه زحیرت  فقر آگه است             خواجۀ احرار عبیدالله  است

           در مقدمۀ یوسف وزلیخا ، ذکر اورا سرمایۀ فیض  و راحت دانسته  میگوید :

کتاب فــقر را دیباچــــۀ  راست         سواد نوک کلک خواجه ماست

کسی چون او به لوح ارجمندان          نزد نقش بدیع  نقشبنــــــــــدان

چو فقر اندر قبای شاهی امـــد             به تد بیر  عبیداللهی امــــــــــد

                                                                          (تحفة الابرار ، ص 348)

به فقر آن را که لطفش آشنا کرد    به بر ، گر خرقه یی  بودش قبا کرد

                                                                    (یوسف و زلیخا ، ص 589)

            در دیوان سوم خود موسوم به خاتمةالحیات ، ترکیب بندی  مشتمل  بر هفت بند  در رثای  او  دارد . درین قطعه ، تاریخ  وفات او را  چنین معلوم ساخته است :

به هشتصد و نود وپنج در شب شنبه  

                                         که بود سلخ  مه فوت  احمـد مرسل

کشید خواجـــۀ دنیا و دین عبیدالله     

                                         شراب صافی  عیش  ابــد زجام ازل

           جامی دیوان  اول و رسایل خود را  در عهد میرزا ابو سعید  ترتیب  و تألیف  کرده است  اما  قسمت معظم  اثار  و تألیفاتش  در عهد سلطان  حسین بایقرا  صورت گرفته  است .  خلاصه پنجاه سال حیات جامی ، مقارن به دوره  صد سالۀ  تیموریان  بود.  ابوالقاسم  بابر ،  مرد درویش  صفت وکریم  طبع بود . جامی رسالۀ  حلیه حلل خود را که در فن معماست به نام  او کرده و اسم او را  در اشعار  خود به طریق  تعمیه  آورده است . این رساله  تلخیصی  است  از کتاب حلل مطرز  در معما  و لغز  تألیف شرف الدین علی یزدی .  جامی غزلی  در مدح بابر دارد  که بدین مطلع  آغاز میشود :

 

بیا ای ساقی مهوش ، بده جام می رخشان

                                       به روی شاه ابوالقاسم معزالدوله  بابرخان

            میرزا ابوالقاسم  بابر که برای  مدت کوتاهی  سلطنت کرده و نخستین  ممدوح  جامی بوده  به ادب پروری  و شاعر دوستی  معروف است . این  امیر شعر دوست  شاعر نواز ،  خود نیز  طبع شعر  داشت . این رباعی  را  از او نقل  کرده اند :

چون باده وجام رابه هم پیوستی      میدان به یقین  که رنــــد بالا دستی  جامست  شرعیت وحقیقت باده       چون جام شکستی به یقین بد مستی

                                                                                   (دیوان ، ص 188)

            پس از وفات ابوالقاسم بابر ، باردیگر  برای پنجسال ، نزاعها  و اختلافهااوج گرفت  تا اینکه  میرزا  ابوسعید  که بعد شاهرخ  فرمانروای ماوراء النهر بود ،  هرات را به سال  863  فتح کرد  و تا سال 873 در ماوراءالنهر  و خراسان  مستقلا  سلطنت  نمود  و به قول اسفزاری  از سرحد چین  تا اقصای  خوارزم و از پیشیان  ترکستان  تا پایان  هندوستان  تحت فرمان او بود . میرزا ابوسعید در آذربایجان  به فرمان  اوزون حسن ترکمان  به شهادت رسید . پس از مرگ او ، برای دوسال کشمکشها و عصبیتها ، وضع امن وآسایش  را درهرات  برهم زد . در عهد  این پاد شاه  که از سرحد  چین تا  اقصای  خوارزم  تحت فرمان او بود ، کشور اباد  و امنیت برقرار بود .  جامی در یکی  از مثنویهای  خود  نام او را  بدین ترتیب  اورده و او را  بدین  گونه ستوده است :

شاه سلطان ابو سعید  که هست             آسمان پیش قصر  قدرش پست

پشت برپشت شاه وشـــاه نشان              چاوشانش  زجــــــاه ، شاوشان

جامی در یکی از  غزلهای خود از او چنین  یاد کرده است :

ساقی به شکل جام  برآمد هلال عید

                                             می ده به فر  دولت سلطان ابو سعید

           سلطان حسین ابن منصور  بایقرا که در 38 سالگی به سلطنت رسید ، آخرین  پادشاه مقتدر  این خاندان  است  که مدت 35 سال  حکومت  کرد  و در عهد  او هرات ،  شکوه وجلال  عهد  شاهرخ را  بازیافت  چنانکه  علما وشعرای نامداری در عهد  او ظهور  نمودند . این سلطان  علم دوست  وهنرپرور  به ارباب  فضل  وادب ،  عنایت وتوجه  خاص داشت . به صحبت درویشان  و گوشه نشینان  مایل بود  و به طور مستمر به مجالس وعظ میرفت . متن نامه وزیرکه توسط سلطانعلی  مشهدی – خوشنویس  ممتاز  عهد  سلطان حسین – برای دعوت  از شخص سلطان  در «نشست دوستانه» نوشته شده است  تا حدی  ما را با فضای  زندگی  هنرمندان  عصر جامی  آشنا  میسازد :

          خداوندا! پوشیده نماند که بندگان سید  نجم الدین  عودی و شاه درویش نایی و شهاب دم کش  و حافظ صابر قاق با خدام  مخدوم  زادگی :  استاد مولانا حاجب  مصنف  و خواجه شادیشاه و مولانا  غیاث الدین  مذهب  و خواجه عبدالله  قاطع  وماه پاره  مجلد  وسیدنا  با با  افشانگر  و شکری چارتاری  و از مقبولان : ایثار بیگ نیی ، و از وزیران : خواجه الغور و امیر زادگی قاسم  بیگ بلاس  و توفان بیگ  بهادرخان  و سلطان  خان جلایر  ، و از محبوبان  حور نژاد : شاه خانم  مهر طلعت و شاه نواز  خاتون  نغمه سرای  و قوامای  صاحب  صوت  و دیگر  خوانندگان  در باغچه  نورا (باغچه منسوب  به نورالدین  عبدالرحمن جامی )  طبخی  در میان دارند  و انتظار  مقدم  شریف میکشند .  لطف فرموده  توجه فر مایند . ( ص20 ، نجیب مایل ، به نقل  از منشات تیموری ، خطی ، ورق 67).

            درین عهد ، شهر هرات ، مأوای درویشان  و صوفیان ، مأمن اهل سیر و سلوک و مسکن زهاد  وعباد گشته بود . سلطان حسین بسا مدارس ، مساجد ، خانقاهها، رباطها و بقاع خیریه  آباد  کرد . درهرگوشه وبیشه باغهای پرنزهتی  ایجاد  واحداث کرد . نامهای بسا باغها  وباغچه های آن عهد  مانند باغ سفید ، باغ زاغات ، جهان آرا ، دلگشا ، باغچه گازرگاه  و باغچه  مختار  در اثر  منظوم ومنثور  آن دوره  فراوان  آمده است .  خلاصه  در عهد او در هرات  بسیاری  از زمینهای بایر دایر گشت  و صحاری اموات  با احداث  انهار  واجرای قنوات ، معمور  وقابل زرع  شد . شهر هرات  از لحاظ حرفه  های ظریف  و نازک ، نهضت  عمارت  پردازی  و بنا سازی  و کشاورزی  ودام پروری  در جهان  آن روز  سر وسامانی دیگر داشت  و آنچه  از صنادید  آن روز باقی  مانده  از نظر هنر بنا سازی  و معماری ،  مایۀ  اعجاب  جهانیان  است.  به قول عرفی :

از نقش و نگار  در و دیوار شکسته    آثار پدید است  صنادید  عجم را

         مسجد پرشکوه  مشهد ،  مقبرۀ پرجلال  همسر شاهرخ  مهد علیا گوهرشاد آغا (مادر الغ بیگ  وبایسنغر )  که از بانوان خوش ذوق  و شایستۀ این دوره  بود از جمله اثاری  است  که به توجه  و تشویق  این زن  با فضیلت  آباد شده طرح ساختمان از قوام الدین  شیرازی است . بقعۀ خواجه ابو نصر پارسا  در بلخ ، بارگاه خواجه  عبدالله  انصاری  در هرات  از شاهکار های  معماری  ان عصر  است .  نام وبازمانده  بعضی  ازین  اثار هنوز بر سر زبانها  ودر معرض  تماشاست . نام مدرسه ها ، خانقاهها و سایر بنا های  خیریۀ  آن روزگار سخت به سامان بود . زیج ورصدخانۀمحمد ترغای یا الغ بیگ در سمرقند ، نشانۀ علم واطلاع  و علاقمندی  او به  امر ریاضی  ونجوم  بود  که توسط دانشمندان  این رشته ،  ترتیب  و اباد  شده بود .

            ( شروع بیماری طاعون در 830  و بیماری وبا  در 838  عده زیادی  از اهالی  هرات را  از بین برد .  معین الدوله  زمچی  اسفزاری ، شمار کسانیرا  که گور وکفن  یافته اند ، ششصد هزار  نوشته  است .  این دو بیت  از پدر  معین الدوله است :

ششصد هزار در قلم  امد  که رفته اند

                                       زان هاکه  یافت گور  و کفن  مردم خیار

 باقی زبیکسی  همه در  خانـــه ماندند

                                        خوردندجسم شان همه درخانه مورومار)

           این پادشاه عدل گستر  و رعیت پرور به تربیت  فضلا  وادبا  اهتمام  میورزید  و در طول مدت  سلطنتش ، اهل هنر  و شعر در کمال رفاهیت  و آسودگی  میزیستند . سام میرزا  فرزند  شاه اسماعیل  صفوی  که از جانب  پدر برای  هشت سال  حکمروای هرات  و در واقع  جانشین  بایقرا بود  در تحفۀ سامی  از عدل گستری ، رعیت پروری ، رعایت علما  و حمایت از اهل  شعر و هنر ،  طرح وایجاد  بقاع خیر ، معموری  بلاد  و رفاهیت عباد  به نیکی  یاد میکند .  دربار این پادشاه  به وجود وزیری  چون علیشیر نوایی  و شاعری چون  جامی  که چون  آفتاب  درین منظومه  میدرخشیدند  و صدها تن هنر مند  ودانشپژوه  دیگر آراسته بود . سلطان حسین  چنانکه  یاد کردیم  به زبان فارسی  و ترکی  شعر میگفت .  در شعر فارسی ،  حسینی تخلص میکرد .  کتابی را به نام  مجالس العشاق  به او نسبت  میدهند  که  مسلما  از او نیست  و مؤلف آن شخصی به نام کمال الدین حسینی  گازرگاهی  است . شخص سلطان  به حضرت  جامی  که سالار  شعرا و علما  بود  کمال ارادت واعتقادداشت و در تکریم  واعزاز او ، شرایط تعظیم  واحترام را کاملا  به جا می آورد . بیست وپنج سال اخیر  حیات  جامی ، مصادف با  سلطنت  سلطان حسین  بایقرا  بود . زمانی جامی  این ابیات  را موقعیکه  او با  حریفان  خورشید  سیما  و ساقیان  ماه طلعت  مشغول  معاشرت  و مباشرت  بود  به اقتضای  حال  و مقام  فرستاد :

 

نـه زهد آمد مرا مانع  زبــزم  عشرت اندیشان

                                        غم خـــود دور میدارم  زبزم عشرت ایشان       

به جایی کاطلس شاهان نشاید  فرش ره  حاشا

                                     که راه قرب  یابد دلق  گرد  آلود  درویشان

نیندیشم دعایی غیر ازین کان شاه  خوبــان را

                                       مبادا هیچگه آسیبی از کید  بـــــد اندیشان

سلطان  حسین بایقرا که حسینی  تخلص میکرد  در جواب نوشت :

نشاید مجمعی را گفت  بزم  عشرت  اندیشان

                                     که نبود  پرتو  رویت  چــراغ  مجلس ایشان

به جز تشویق  نبود تخت جاه و اطلس  شاهی

                                     خوشا گنج  فراغ و دلق گرد آلود  درویشان

حسینی وار از پیر مغان  جویم قــــدح تا شد

                                       زدر جام جامی  بــــــادۀ  لعل جگر  ریشان

        جامی که به فضایل صوری و معنوی اراسته  بود ، نه تنها در خراسانزمین  بلکه در بین سایر  بلاد  اسلامی  نیز  از شهرت  و محبوبیت  فراوان  برخوردار  بود . شاه وسلاطین  معاصر  به او حرمت  خاصی  قایل  بودند  و همراه با  ارسال  نامه ها وتحفه ها  او را یاد  میکردند  ودر طول  مسافرتهایش ، شرایط ادب  و مهماننوازی  را به جا  می اوردند . مراتب عزت  و اعتبار  مقام جامی  به حدی بود  که بار ها به شفاعت  و پایمردی  امرا ،  شعرا  و سایر  طبقات  نزد شاه  میپرداخت .  علاوه  بر متون  تاریخ و تذکره ، نامه ها  و دستنویسهای  او که در  دسترس  ماست  شاهد  قول ماست . جامی  قسمت  معظم  تألیفات  منثور  و منظوم خود را  به نام  او مصدر  ساخته  و او را  با فضل  و کرامت  ستوده  است . جامی  در 898  یعنی  ده سال  پیش  از درگذشت  بایقرا  وفات  کرد .  جامی ، مظفر حسین میرزا فرزند  مقرب  و محبوب سلطان  را نیز  در مقدمۀ  مثنوی یوسف وزلیخا ستوده  است .  جامی قصیده یی  در جواب  نامۀ یعقوب  بیگ دارد  و این امیر  را به صفات نیکو  ستوده است.

            شاهرخ که مرد  صلحجو ، کم آزار ،  خوش خلق  و درعین حال  عاقل ، عادل ، مؤمن، وپارسا بود  هیچگونه  داعیه  وقصد  جهانگشایی نداشت ،  حتی آرزومند  برقراری  حسن روابط  با کشور های  همسایه  بود چنانکه  غیاث الدین نقاش را  به سفارت  به دربار خاقان چین  فرستاد .  این سفیر  پس از یک سال و ده روز  به شهر پکن (Cambalg   )(خانبالغ )رسید  و پس از سه سال  به هرات  برگشت . همچنین  سفیری  به دربار  سلطان  عثمانی  مراد خان دوم گسیل کرد . عبدالرزاق  سمرقندی  مؤلف  مطلع السعدین  را در سال  835 مطابق  1442 میلادی  به سفارت  هند  فرستاد .  وی به سال  837 (1444)  به هرات  برگشت . همچنین  سفیر  خضر خان  پادشاه  هند  را در  824 (1421)  پذیرفت .

            فریدون بیگ ، مکاتیب ونامه هاییکه بین سلطان  عثمانی و شاهرخ  و همچنین  مراسلاتی  را که بین  بایزید سوم ، مولانا جامی ، جلال الدین دوانی ، مولانا  احمد  تفتازانی  رد و بدل شده  در مجموعه منشآت  خود گرد آورده  است .  قسمتی  از نامه  های شاهرخ  عنوانی قره یوسف ، میرا سکندر  قره قوینلو ، سلطان خلیل شیروانی ،  سلطان محمد اول (818) ، سلطان محمد دوم فاتح (855-886) ، جهانشاه ، الغ بیگ ، بایسنغر ، بهمن  شاه هندی ، اوزون حسن  و حسین  بن منصور  بن بایقرا (437)  در دست هست . 25 سال اخیر  زندگانی جامی ، مصادف است با سلطنت  اوزون  حسن  و پسرش  یعقوب  بیگ  فرمانروای  عراق ،  فارس آذربایجان  و بین النهرین . جامی  سلامان وابسال  را به نام  یعقوب بیگ  نظم کرد  ودر ضمن  قصیده یی او را  به عدل  وداد فراخواند .  یکبار  جهانشاه  قراقوینلو  که شیعه مذهب  بود  و حقیقی  تخلص میکرد ،  کلیاتش  را برای  نظر خواهی  به نزد  جامی  فرستاد  همراه با دوهزار  دینار  کپکی . جامی  منظومه یی را  به جواب  او وستایش اشعارش  فرستاد که ابیاتی  از آن را  میخوانیم :

سخن کوتــه  از زادۀ طبع  شاه        که دانش مآب است و عرفان  پناه  همایون کتابی چــــو درجی زدر       رسید از گره هـای تحقیق پــــــر

در و هم غزل درج و هم   مثنوی         هـــــم اسرار صوری  هم معنوی بــه صورت  پرستان  کوی مجاز          زشاه حقیقی  نشان داد بــــــــاز

           سلاطین تیموری  به امرتجارت  وتأمین امنیت راه ها  و آسایش مردم  توجه خاصی  داشتند  و در عهد  آنها بازار تجارت ، گرم  و پررونق بود . عهد  تیموری  که با  منتهای عظمت خود  رسیده بود تأثیر عظیمی در پیدایش  و ترقی ادبیات  ترکی  عثمانی  داشته  و گذاشته ، چنانچه  اغلب شاهان  و شهزادگان مانند بایقرا  و همچنین  امرایی چون نوایی ،یکه تازان  عرصۀ  این سخن بوده  اند .  در واقع  جامی و نوایی ، این دو نویسنده وشاعر  عالیمقام  ، رهنمای  ادبا  و شعرا بودند .

          خلاصه تیمور ، آن مرد  جهانگشا و خونخوار  با قهر  و غلبه  سلطنت عظیمی  را بنیاد  نهاد .  تیمور  در 782 هرات  را فتح  کرد  و برج  وباروی  شهر  را خراب نمود . درسال 786 دوباره  به هرات  لشکر کشید . شکنجه  و عذاب  بی نهایت  کرد  و خزاین  غوریان  را با خود به تاراج  برد.  شاهرخ ، فرزند دانش مآب  و عرفان  پناهش ،  این قلمرو  وسیع را  در زمان  امارت  و سلطنت  خود  با درایت  و حسن تدبیر  اداره کرد  و نظام آن را  به نحو نیکو  دوام وقوام  بخشید . پس  از مرگ شاهرخ ، کشمکشها  و برادر کشیهای افراد  جاه طلب خانواده  از یکطرف  وهجوم  اقوامی چون  ازبکها  و ترکمنها  از طرف دیگر  ، آشفتگی  و حوادث  گوناگون  به بار اورد . درین گیر ودار  سیاسی ، باز هم  شهزادگانی بوده  اند که در ظل  عنایت  و خصلت  ادب دوستی  آنان ،  شهر هرات  رونق دیرین  را باز یافت  و ستارگان  درخشانی  درافق  علم وشعر ، صنعت وهنر  به طهور  پیوستند . آنچه را که تیمور پایمال  و نابود  کرده بود ،اعقاب  و جانشینان لطیف  طبع  و دانشپژوه او دوباره احیا  و اباد نمودند  و حتی با بذل  انعام  و تشویق  مستمر ، صنعت و هنر را  به کمال  رساندند . در جوار  مدرسه ها  و خانقاهها  کتابخانه ها  تأسیس کردند  و با علاقمندی  خاصی  آثار  و دواوین  بسا شعرا  و علما را  مرتب ومدون  ساختند  و به خط  زیبا  به کتابت  در اوردند که تا امروزه  روز  آنهمه اثار  از لحاظ ظرافت  و نفاست ،  حسن خط  وتذهیب  در جهان ممتاز  و بی نظیر  است .  نسخه هاییکه در عهد بایسنغر  شاه هنر دوست  و علم پرور  که میتوان  او را  آغاز گر  کتاب نویسی  و نسخه برداری  در هرات  خواند  به قید کتابت  در آمده  از لحاظ هنر  خط و نقاشی  ، صحافت  وشیرازه بندی ، زرکوبی  وجلد سازی  در حد کمال  است. شهزادگان تیموری  در آن روزگار از جهات بسیار  بر شاهان  وپرنسهای اروپایی هم عصر  خود ،  فزونی و برتری داشتند .

        هنر نقاشی در هرات باظهور نابغۀ بزرگ ، کمال الدین بهزاد به اوج وکمال عظمت  خود رسیده بود . بهزاد چهره گشای چیره دست  علاوه بر سرپرستی صورتگران ، خوش نویسان  وتذهیب کاران – که به طور مستمر  کار میکردند و از خزانه  معاش  میگرفتند- عهده دار کتابخانه سلطنتی  نیز بود . دیگر از نقاشان  آنعهد  قاسم علی  چهره گشا  و سلطان  محمد نقاش  از تربیت  یافتگان  بایسنغر  بود .  درین عهد  طلایی ، فن موسیقی  وخنیاگری  نیز  به حد اعلای  خود  مورد توجه بود . ذکر ووصف نوازندگان  و سرایندگان  آنعهد  در آثار  و کتب آن دوره  آمده است.  مانند خواجه  عبدالقادر عینی ، شیخ نایی ، حسین غوری  و نظایر ایشان .  نام خطاطان معروف چون  بایسنغر ،  شمس الدین هروی  که او  را  یاقوت ثانی  میخواندند  ،  مولانا اظهر ، میر علی هروی (غیر از خواجه  میر علی تبریزی  مخترع خط  نستعلیق  پدر خواجه عبدالله  شکرین  و استاد  جعفر بایسنغر  هروی ) و مولانا جعفر در نثر  و نظم  این دوره  ضبط ودرج است .  بازار معرکه گیران ،شعبده بازان (غریب زادگان ) و زن های بزم افروز  گرمتر و پر هنگامه تر  از هر عهد  ودوره بود . خواجه شهاب الدین عبدالله  صدر متخلص  به بیانی که زمانی  هم وزیر  بایقرا  بود  در نواختن قانون  استاد بود . امیر ابراهیم  قانونی  هروی  نیز  از نوازندگان  معروف قانون بود . (قانون سازی است از خاندان  سنتور ، با این تفاوت  که سنتور  به مضراب  شلاق نواخته  میشود  و قانون  به انگشتانه .( رجوع شود  به کتاب  خیابان ، تألیف فکری سلجوقی ،چاپ مطبعۀ دولتی ،  سال 1343 ، ص 50) .  

         جامی که صبیۀ خواجه کلان  فرزند  سعد الدین  کاشغری  را  در حبالۀ  نکاح داشت ، از چار فرزندش تنها  خواجه ضیاء الدین  در قید حیات  ماند  و مولانا  جهت تربیت اوآثاری  چون  بهارستان  ( سال تألیف 892) والفوائد  الضیائیه  فی شرح  الکانیه  ابن  حاجب  را در نحو  که  معروف  به شرح  جامی است  ( سال تألیف 897 ) نوشت .

          مولانا محمد برادر جامی نیز از افاضل  روزگار  بود  و علیشیر  نوایی  شرح حال  او را  در مجالس النفایس آورده  است .  مولانا محمد  علاوه بر  اشتغال  خاطر  به شعر و شاعری ، در موسیقی نیز مهارت داشت.  این رباعی  ازوست :

این باده که من بی تو به لب میآرم       نی از پی شادی  و طرب  میآرم

زلف سیه تــــو روز من کرد سیاه      روز سیه خویش  بــه شب  میآرم

         جامی ، مرثیه بلند بالایی به صورت ترکیب بند  در رثای  او سروده  و در پایان  این بند  ، غزل او را  که مشتمل  برهفت  بیت است  به صورت تضمین  آورده است :

من بودم از جهان و گــــــرامی برادری

                                            در سلک نظم جمع گرانمایه  گوهری

زانسان برادری که در اطوار علم وفضل

                                          چون او نزاد  مــــــــــادر  ایام دیگری

 در بــــــــوستان فضل ، سراینده بلبلی

                                           بر اسمان علـــــــــم  درخشنده اختری

 خورشید اوج فضل «محمد»که بردوام  

                                         پیش قدم زنور  قـــــدم داشت  رهبری

یک شمه از شمایل او گربــیان  کنم

                                          جمع اید  از مکـــــارم  اخلاق  دفتری

 دردا وحسرتا کـــه زباغ جهان برفت

                                          ناخورده از نهال کمالات خــــود بری

 

چون او ندیده  دیده  ایــــــــام قرنها

                                         روشندلی ، دقیقـــه شناسی ، سخنوری   

این نکته گوش دارکه درگرانبهاست

                                       نظم بدیع  اوست ولی حسب حال ماست

جامی این غزل را  در رثای  یکی ازفرزندان  خود  سروده است :

رفتی ودرد و داغ تو ام یادگـــــار ماند

                                          صد حسرت  از تو در دل  امید وار  ماند

بلبل کشید رنج گلستان  و عـــــــاقبت

                                          گل را صبا  ربود و ازو بهره خــــار ماند

 دریا شد ازسرشک کنارم ولی چه سود

                                          کان گوهر یگانه  زمن برکنار مانـــــــد

  ای یار مهربان  بــــه کرم دستگیری یی

                                         کز دست  رفت کارم و دستم  زکار ماند

  در حیرتم که ازدل ریشم اثر نمانــــــد

                                           وین سوز و بیقراری  دل بر قرار مــــاند

 آنکس که بود آرزوی  جان زدست شد

                                             وین  جان زار  ماند  و ندانم  چکار ماند

   خاری همی خلیــــد  مرا در دل  از گلی

                                         آن گل نماند و در دلم  این خار خار ماند

 

حرفی کــــــــه یابم از قلم  مشکبار او

                                            سازم حمایل  دل و جــــان  یاد گار او

ابیات سلسلةالذهب  که در  آن  ذکر روافض رفته  اینست :

هر که را رفض خلق شد خلق است  

                                              نه خلق بلکه  ننگ ما خلق است

 چه بتر  زان  کـــــــه ابلهی  زعوام  

                                              لب گشاید  به سب صحب کرام

  چه بتر  زان کـــــــه جاهلی زسفه

                                               گوید انــــدر حق  اصحاب  تبه   

 انــــکه باشد مدیحش  از ذم کم  

                                                چون بود  ار بر آرد  از ذم دم …

                                                                                ( 147، سلسلة الذهب)

خاصــــــه آل پیمبر و اصحاب            کز همه بهتر  اند  در هربـــاب

وزمیان  همـــــــــه نبود  حقیق              به خلافت  کسی  به از صدیق

 وز پی او  نبود  ازان احــــــرار            کسی چو فاروق  لایق  آن کار

  بعد فاروق  جز بذی النــورین              کار  ملت  نیافت  زینت وزین

   بود بعد از همه  به علم  ووفــا             اسـدالله   خاتـــــــــــم  الخلفا

  جز به ال کرام و صحب  عظام            سلک دیــن نبی  نیافت نظـــام

                                                                                             (ص  همان کتاب)

در صفحه 49 همان کتاب گوید :             

   رافضی را نگر  که رفض  خرد             کرد بیرون و نهاد پای از حد

گفت در مدحت علی ، سخنان           که نیاید  جز از   دروغ  زنان

 هست قــــدر علی از آن اعلی           کـــه رسد فهم  رافضی آنجا

 خود علی را به ننگ   از آن   افزون              کش ستایش کنند مشتی دون

 دون مگو بل زدون بسی دونـــتر          در کمی از کم ازکم فزون تر

          جامی در سال 877 از راه  همدان  و بعد  به مکه  معظمه  ومدینه  منوره  رفته  واز راه دمشق  و تبریز  برگشته است . در تمام راهها  امرا وحکام ، اخلاص  و نیازمندی  تمام ظاهر  کردند .  در طی چار ماه  اقامت در بغداد ، عده یی از طایفه  روافض  به مناسبت  اشعاری  که درسلسلة الذهب  سروده بود ،  اعتراض کردند  و اسباب ناراحتی  او را فراهم  ساختند .  او هم  در طی غزلیاتی ، ازین  بی لطفی  های بغدادیان  شکایت کرده  گوید :

برکنار دجله دور از یار  ومهجور  از دیار

                                    دارم  از اشک  جگرگون  دجله خون در کنار

چــــون سواد دیده ام  دریا کند  بغداد را

                                   سیل چشم دجله بارم گرشود  بـــــــا دجله یار

این نــه باغ داد خارستان بیداد است از آن

                                     نیست جــــــز ارباب دل را  دل زخار او فگار

گر نبردی آرزوی یثربم  از کف زمـــــام

                                     کی فتادی بر خراب آبــــــــاد  بغدادم  گذار

 

وقت کوچ آمد ببند ای ساربان  بـار سفر

                                   تا به کی باشد دل از بغدادیانم  زیر بـــــــــار

هردم ازشوق سفرچون اشتران سرخ موی

                                   میکشد بر روی زردم قطره هــای  خون قطار  

پشت خم گردد چو گردن ناقه را  در بادیه

                                   گرشود با بارهــــــــــــا دل برو جامی سوار  

                                                ***

بگشای ساقیا بـــــه لب شط سر سبوی

                                            وزخاطرم  کــدورت  بغدادیان  بشوی

مهرم به لب نه ازقدح می که هیچکس  

                                          زابنای  این دیار نیرزد  به گفت و گوی

از ناکسان  وفا  و مروت  طمع مـــــدار

                                          از طبع دیـــــو ، خاصیت آدمی مجوی

در راه عشق زهدو سلامت نمی خرند

                                        خوش آنکه باجفاوملامت گرفت خوی

عاشق که نقب زد  به نهانخانـــــــه و صال

                                 دارد فراغتی   ز نفیر  سگان کـــــــــــــوی  

بی رنگی است و بی صفتی وصف عاشقان

                               این شیوه کم طلب زاسیران  رنگ وبـــــوی

 

جامی مقام راست روان نیست ایـــن زمین

                                       برخیز تا نهیم  بـــــــــــه خاک حجاز روی

این غزل را در راه کربلای معلا سروده است :

کردم زدیده  پــــای سوی مشهد حسین

                                    هست این سفر به مذهب عشاق  فرض عین

خدام مرقدش بــــــه سرم  گرنهند پای

                                   حقا که بگــــــــــذرد سرم از فرق فرقدین

 کعبه  به  گرد  روضۀ  او  میکند  طواف

                                      رکب الحجیج این  ترحــــــــون  این این

 از قاف تا به  قاف  پر است از کرامتش  

                                     آن بـــه حیله جوی کند  ترک شید و شین

آن را که برعذار بـــــود جعد  مشکبار  

                                     از موی مستعار چه حاجت  به زیب و زین

 جامی گدای  حضرت او باش  تــا شود

                                     با راحت وصال  مبدل  عــــــــــذاب بین

  میران زدیده اشک که در مشرب کریم

                                    باشد قضای  حــــــــاجت سایل ادای دین

            زمانیکه متوجه سفر  در مدینه منوره شد ، ترکیب بندی  در نعت سرور کاینات  سرود  که مطلع  بند اول  اینست :

 

محمل رحلت ببند ای ساربان  کز شوق یار

                                       میکشد هردم به رویم قطره های خون قطار

              در راه مدینه که قبله عزتست و شرف ، این قصیده را  انشاد کرد  و در آن از اکثر  معجزات  پیغمبر  یاد کرد :

 بانگ رحیل از قافله برخاست خیز ای ساربان

                                     رختم بنه  بر راحله  آهنگ  رحلت کن  روان

و مطلع  دیگر اینکه :

یارب مدینه است این حرم کز خاکش آید بوی جان

                                           یا ساحت باغ ارم یا عرصه  روض الجنان

           این غزل را در زمانیکه  از مکه معظمه  باز  متوجه مدینه  منوره شد ، فرمود :

به کعبه رفتم زانجا هوای کوی تو کردم

                                            جمال کعبه تماشا  به یاد روی تو کردم

شعار کعبه چــــودیدم سیاه ، دست تمنا  

                                           دراز جانب  شعر سیاه  مــوی  تو کردم

چــــو حلقه در کعبه  به صد نیاز گرفتم

                                           دعای حلقه گیسوی مشکبوی تو کردم

نهاده خلق حرم سوی کعبه روی عبادت

                                         من ازمیان همه روی دل به سوی توکردم

مرا به هیچ مقامی نبود  غیر تـــــو کامی

                                           طواف وسعی که کردم به جستجوی تو کردم

به موقف عرفات ایستاده خلق دعاخوان   

                                            من ازدعا لب خودبسته گفتگوی توکردم

فتاده اهل منی در پی منی و مقاصـــــد  

                                         چو جامی ازهمه فارغ من آرزوی توکردم

             در حین اقامت در دمشق ، از قاضی محمد  حصیری  سند حدیث گرفت . قیصر روم با نیاز  فراوان  و ارسال هدایا  التماس  نمود  تا چند روزی  پرتو التفات برساحت  مملکت روم  اندازد  و ساکنان  آن مرزوبوم را  به قدوم شریف  خود بنوازد ،  اما  این توفیق  نصیب نشد .  در تبریز  حسن بیگ  ، با اعزاز  و اکرام  از وی و یارانش  استقبال کرد وشرایط مهماننوازی  و احترام را  به جای اورد .  ظاهرا  این غزل  را پس ازین سفر  سروده است :

لله الحمد که بعد از سفر دور  ودراز

                                           میکنم  بار دگر  دیده بــه دیدار  تو باز

صفات جامی :

       استادعلاوه برملکات  فاضله  و اخلاق پسندیده  و خصایل  ممتاز – که او را محبوب  جهانیان  ساخته  بود – حافظه قوی ، طبع وقاد  و ذکاوت  سرشار  داشت تا آنجا که توهم  میرفت  خارج  حد بشراست . در امر تحصیل علوم  و کسب  معارف  و معالی  چنان  شوق داشت  که دقیقه یی  فروگذاشت  نمیکرد  و در راه  مطالعه وتفحص ، تفکر  وتجسس ، لحظه یی باز نمی ایستاد . کتمان  سر عشق  از لوازم  فطرت  و طبعیت جامی بود  گویند  خاطرش هرگز  از سودای  عشق  و چاشنی  صحبت ساده  رویان خالی نبوده است.  منشأ محبت در امثال  این مردم  دغدغۀ  فیض  روحانی  است  نه وسوسۀ  حظوظ  نفسانی  ، مقصود  حصول  درد و محنت  است  نه اندیشۀ خوشدلی وراحت ،  چنانچه  به قول لاری ،  عفت ونزاهت و ی درین معنی  در نهایت  کمال  و خارج  از اندیشه ،  و هم  وخیال  بود . جامی گاهی  از غلبۀ آثار همین حرقت  و حرارت  باطنی  به سماع  برمیخاست  تا آنجا  که  سازنده  ومغنی  بی مجال  میشدند  بحر حیات  معرفتش  جوش  میزد  و دریای زلال  معانی  موج  می انگیخت  وخود  از آن  حال باز  نمی آمد ، گویی آن حالت و کیفیت  را به سماع  دفع میکرد  وتسکین  وقرار می پذیرفت . با اینکه  شغل شعر  و شاعری  میداشتند  و اندیشه  بر آن می گماشتند ، دایم الاوقات  به تحصیل علوم وکسب  معارف  وتألیف کتب می پرداختند . تبحر  ایشان  در علوم  حقیقی ورسمی  از اصول  وفروع  معروف  و مشهوراست . طبیعتی در کمال  اعتدال  داشت  و همواره  میگفت  ما در حقیقت  شاگرد  پدر  خودیم  که زبان  از وی  آموختیم . در رعایت سنن و احکام شریعت ، رسوم  و آداب  طریقت  مستقیم  الحال  بودند .  از آنجا  که مطالعه  و تفحص ،  عادت  روزانۀ  او بود؛ در وصف کتاب گوید :

خوشتر زکتاب درجهان یاری نیست

                                       درغمکده زمانـــــــه  غمخواری نیست

 

هرلحظه از آن بــــــه گوشه تنهایی

                                             صدراحت  هست و هرگزآزاری نیست

در آخر  یوسف وزلیخا  در پند  پسر گوید :

      انیس کنج  تنهایی کتابست          فروغ  صبح دانـــــایی کتابست

       بود بی مزد و منت اوستادی          زدانش بخشدت هردم گشادی

     ندیمی مغزداری پوست پوشی        بــه سر کار ، گویای  خموشی

             جز ایام تعطیل  که آن را به فراغت بال و آسودگی حال  میگذاشت  بقیه  شب وروزرا به مطالعه  و نگارش ، بحث  و مذاکره ، تعلیم وتعلم  میگذراند و همینکه  مجالی  مییافت  گوهر های اسرار بر جیب عقل  میریخت  و آنهمه  معانی را  در سلک  نظم در میکشید .  صحبت گرم ، مجلس گیرا  و نفس  قدسی داشت . هر چند  کم سخن بود  اما  گفتارش از لطایف  و مطایبه ، خوش طبعی  و ظرافت  چاشنی گوارا  داشت .  چون در تمام  ابواب  علوم  تبحر داشتند ،  طالبان علم  و مشتاقان  معرفت  از هرگوشه  و کنار  به محضر  او میشتافتند  و ارباب  فضل  و کمال  جویای  فیض  و برکت  ایشان  میشدند . این آزاده  مرد  نجیب  ووارسته با تمام  حشمت  و جلال صوری ، شأن  و عزتی  که او را میسر بود  با نهایت  فروتنی  و تواضع ، درویشی  وسادگی  وبساطت  و رعایت  آداب  شریعت  را به کمال  میکرد . لباس ساده  و غالبا  قبای  آستین گشاده  میپوشید . به ظاهر با خلق  بود  و در باطن  با حق  در تمام  احوال  آراسته وپاکیزه  بود. اکثر مجالس شان  خالی  از منظوری نمیبود . عملی که  در او شایبه ریا  میبود  از حضرت  ایشان صادر نمیشد . مدرسه  و خانقاهی  در ناحیه  خیابان  که جوار  حضرت  ایشان  بود  و مسجد  جامعی  در جام  آباد کردند . چون دندان  طمع  از جهان مادی  کنده بودند ،  در زوایه فقر  مینشستند  و با کمال  استغنا  و عزت  نفس  و علو همت  به سر میبردند .  و این معنی  در اشعار  او پیداست :

هست دیـــــوان  شعر من  اکثر            غـــزل عاشقان  شیـــــــدایی

یـــــا فنون نصایح است وحکم            منبعث از شعـــــــــور دانایی

ذکر دونان  نیابی  انـــــدر وی            کـــــان  بود نقد عمر فرسایی

مدح شاهان دروبه استدعاست            نه زخود خاطری و خود رایی

امتحان  را اگـــــر زسر تاپاش            بــروی صد ره و فـــرود آیی

زان مدایح  بـه خاطرت  نرسد            معنی حـــــرص  و آزپیمایی

هیچ جا نبود  آن مــــدایح را            در عقب  قطعــــــۀ  تقاضایی

                در زیب  لباس  متفرد بودند. به هرصورت  که بر می آمدند  دلکش بود .  غالبا قبای  آستین  گشاده  میپوشیدند . گاه قبا را  از دوش  برداشته  به زیر  پای خود  می انداختند  و میفرمودند هم پلاس  است  و هم لباس . تا میسر شدی  برآستان  می نشستند  و در خوردنیها  به غایت  بی تکلف  بودند .  عملی که در وی  شایبه ریا بودی  از ایشان  صادر نمیشد . مولانا  شیخ حسین  در زمان  میرزا سلطان  ابوسعید محتسب  به استقلال بودچنانکه  میرزاگفته که مولانا  شریک  ملک ، تست . روزی گبری  را مسلمان ساخته  و دستار  خود  را بر  سر او نهاده  و از خزانه  میرزا  برای او جامه  گرفته بود  و سوار کرده  با دهل  و نقاره  و سرنا  و کرنا گرد بازار  میگردانید . پیش  ایشان  گفته شد  که مولانا  امروز گبری  را مسلمان  ساخته  و دستار خود  بر سر او نهاده.  ایشان گفتند : مولانا شست سالست  که دستار خود را  بر سر گبر  می نهد .

             در تذکره کرمی  که در زمان  سلطان سلیم خان  عثمانی  به سال 980  تألیف  شده  نوادری  چند از او  نقل نموده  که از آن جمله  اینست : در وقت نزع  جامی ، رندان  خراسان  برسر  او جمع شده  از بیم مفارقت  او افغان بیشتری  میکردند  وبعد  از واقعه  رندان  این غزل  را  به تحریرات  و ترکیبات  مکرر میخواندند:

از بزم طرب باده گساران  همه رفتند  

                                      ما با که نشینیم چـــــو یاران همه رفتند

  نی کوهکن بی سرو پا ماندنه مجنون

                                      از کوی جنون سلسله  داران  همه رفتند

 زین باغ  شهیدان  تو با گریـــۀ جانسوز

                                      ماتمزده چون  ابــــر بهاران  همه رفتند

از دست غمت بیسر  و پایان  همه مردند

                                       با داغ وفـــــــا  سینه فگاران همه رفتند  

برخیز کــــــــه ماندیم درین  راه پیاده    

                                      راهیست خطرناک و سواران  همه رفتند

 

برحلقۀ  زلف توچو دیدند  گره هـــــا

                                       از سلگ خرد  سبحه شماران همه رفتند

زان طوطی طبع توخموش است  غزالی

                                        کآیینه دلان نکته گـــذاران  همه رفتند

           علیشیر نوایی در خمسة المتحرین  مینویسد : رحلت شان  از دار فنا  به گلزار  بقا  جمعه 17 ماه  محرم 898 بود .  گویند  از اثر  هوا به چشم  شریف شان  ضعف  روی داده  بود.  روزی  صاحب  فراش شدند .  این فقیر  دمبدم  خبر میگرفتم . روز  پنجشنبه  از جهت  ضعف  ایشان، خاطرم به غایت  پریشان گردید . شب جمعه  از بیقراری  خوابم نبرد  و از شدت  اضطراب،  نصف شب  برخاسته  به اسب سوار شده  به خدمت  وعیادت  شان رفتم .  بعض اصحاب و عزیزان  در سر  ایشان  جمع  آمده  و ایشان گاه بیحال  و گاه در حال  خود بودند .  فقیر از روی گستاخی  برای  اطمینان  خاطر ، حال ایشان  را پرسیدم .  التفات کردند . حضرت خواجه  عبدالعزیز هم بالای سر  شان  حاضر بودند  تا صبحدم  در یک حال بودند. چون خلایق  از نماز  بامداد  فارع شدند ،  حال ایشان  دگرگون  گردید  حضرت  خواجه  عبدالعزیز  چون دیدند که حال ، نوع دیگر است ،  خود شان  را به او رسانیده  سر ایشان  را  از جانب  مشرق  به جانب  شمال  نهادند و روی شان  سوی قبله کردند. مولانا  ضیاءالدین یوسف  که فرزند  ارجمند  ایشان  است …. در طرف پای شان  به چشمان  شان  چشم  دوخته  می نشست . هر وقتیکه  چشم کشانیده از روی التفات  بروی مینگریستند . تا صلاة جمعه  برآمد  و خواجه  حافظ  غیاث الدین  محمد  دهداد  آمده در سر  ایشان  به ختم  قرآن  مشغول  شد .  هنوز مردم از  نماز  فارغ نشده بودند  که ایشان  چشم  پوشید  و عالم  گویی مثل  بدن  بی جانی خالی ماند …  نه از داد  و بیداد کردن به خود فایده یی ونه  از کشتن  خود نتیجه  یی .  شرح دادن  دشواریهایی که بر سر  این  فقیر  افتاد  امر محال  است …  سلطان  صاحبقران  تشریف  آوردند  وهای  های  گریسته  تلخ تلخ  شورابه  ها  ریخته  هر زمان  نشسته  مولانا  ضیاء الدین  یوسف از  روی  شفقت  به آغوش گرفته  مدتی  سرش را به سینه  پخش  نموده گریه میکردند، به سایر  اصحاب  دلداری  میدادند. چون در مزاج  ایشان ضعف بود سلطان زاده ها  و تمام  ارکان  دولت  را به کار  برداشتن جنازه  ایشان  گماشته خود  به مسند  سلطنت برفتند .  سلطانزاده  ها  و پادشاهزاده ها  در رأس  با سلطان احمد  میرزا  و مظفر حسین  میرزا  به یکدیگر  نوبت نهاده  تابوت  ایشان  را به دوشان  برداشته  به مصلی  بردند. خلایق گرد  آمده  بودند …. غوغای  آنان به درجه یی بود  که تعداد چندین هزار  در تصور میرفت.  در نماز  حضرت  خواجه  عبدالعزیز با سایر اشراف  نماز  خواندند وآن  حضرت را برداشته  از روضۀ  مطهر شان  برگشتند .  از غوغای  مردم تابوت  را  به دشواری  میبردند. پادشاهزاده  ها یساولی  کرده  از بین ازدحام راه میگشادند  ونعش  به مدفن  رسید  و در پهلوی  حضرت  مولانا  سعدالدین  کاشغری  که …  پیر ایشان بودند  دفن  کردند ومهد علیا علیه  بیگه بیگم  که با فضل و کمال  حمیده  ایشان  از دیگر  همجنسان  خود  ممتاز  بوده  و به  ایشان  ارادت  و اخلاص بی نهایت  داشتند در صورت  سوگواری  وماتمزگی آمده تا عده عزاداری  را به جا  آورند وبه فقیر  نوازشها کردند . تمام اصحاب  ومخدوم  زاده ها  به التفات  مشرف  نمودند .  غیر از ین ، سایر  عزیزان  از ولایت  های  اطراف  برای تعزیت  ایشان آمدند . چون در حقیقت  این فقیر ،  صاحب عزا بود م (ولیکن  صاحب عزا  من ناشاد تعزیت  شعار بودم . خمسةالمتحرین ، انتخاب  وترجمه  از عبدالقادر  نیازوف ، محرر رحیم  هاشم  ، ستالین  آباد ، 1961 ، برگرداننده به الفبای دری با ویرایش  محمد  عالم لبیب) فقیر را صاحب عزا  دانسته  رسم احوال پرسی  را به جا می آوردند. حتی سلطان بدیع الزمان  میرزا  ملک مازندران  کسی  را فرستاده  برای  تعزیت  ایشان  بعض لباسها  التفات  کرده بودند  که  در مورد  هم من  مخاطب  بودم .  قریب یکسال  عموما  به اهل  عام  و خصوصا  به اهل  خراسان  ماتم دوام  کرد. پس از سپری شدن  یکسال  از وفات ایشان ،  حضرت سلطان صاحبقران آش سالیانه  ایشان  را بسی  با احترام  دادند. بعضی  ازمخلصان آن حضرت درسر قبر  شان  عمارت عالی  انداختند.  اهل نظم  بسیارتاریخ  و مرثیه  ها گفتند  و خواندند.  از  جمله  راقم حرف  مرثیه  وتاریخی گفتم که درروزآش سالیانه ،  مولانا حسین  واعظ  به منبر بر آمده  خواند :

 

گوهر کان حقیقت  در بحر معــــــرفت  

                                کو به حق واصل شد  ودر دل نبودش ماسوا

 کاشف سر الهی  بود  بیشک  زان  سبب    

                                 گشت تــــــــــاریخ  وفاتش کاشف سر اله

            عبدالواسع نظامی  منشی سلطان  حسین  در شرح  حال جامی  آورده است  که در روز بیستم  عزا  که صلای عام  داده شده بود  مولانا کمال الدین حسین واعظ  کاشفی  مرثیۀ  علیشیر  نوایی را  که به صورت  ترکیب بند  در هفت  بند  سروده  بود  به آواز  خوش و رسا  از فراز  منبر  عیدگاه  برخواند  که بند اول  آن مرثیه  این است :

هردم از انجمن  چرخ جفـــــای دگر است

                                              هریک  از انجم او داغ بلای دگر است

روز شب را که کبود است  وسیه جامه درو

                                            شب عزای دگر  و روز عزای دگر است

بلکه هرلحظه عزایی است که ازدشت عدم

                                           هردم از  خیل  اجل گرد فنای  دگر است آه او هست بــــــــــه دل تیرگی  افزاینده   

                                             وای او  نیز به جان یأس فزای دگر است

 گل این باغ که صدپاره زماتمزدگی است

                                            هریکی سوختۀ  جامــــه قبای دگر است

 

آب او  زهر و هوایش  متعفن چه  عجب

                                          که درین مرحله  هر روز  وبای  دگر است

اهل دل میل سـوی گلشن قدس ار دارند

                                         هست ازآنروکه دروآب وهوای دگر است

نزد ارباب یقین دار فنا  جــــــایی نیست

                                           وطن اصلی این طایفه  جــــای دگر است

زان سبب هست می جام ازل عارف جام

                                         سرخوش از دار فنا  سوی وطن  کرد خرام

            رضی الدین  عبدالغفور لاری  در تکمله یی که بر نفحات الانس  نوشته  و در آن  شرح حال  وزندگی  استاد خود جامی  را آورده ،  روایت میکند : در سال آخر آثار اطلاع  بر ظهور  واقعه  انقطاع ظاهر  میشد  و این دو بیت  به تکرار  بر زبان  مبارک شان  میگذشت :

دریغا که بی ما بسی روزگــار          بــــــروید گل  و بشکفد  نو بهار  بسی تیر و دیماه واردی بهشت          بیاید  که ما خاک باشیم  و خشت

              چند روز پیش از بروز  مرض به اصحاب واحباب  میگفت : «دل از یکدیگر  می باید کند .» و خطاب به فقیر  میفرمود : گواه باش که ما را  هیچکس  به هیچ وجه دلبستگی نمانده است.  استاد روز جمعه  مقارن بانگ نماز  چشم از جهان  فروبست  و به جوار  رحمت حق  پیوست .  فردای آن روز در میان غوغای شهر ،  امیر و وزیر ،  عارف وعامی  جنازه را به دوش  ادب برگرفتند  و به جوار  حضرت مخدوم  مقبره مولانا  سعدالدین  کاشغری  آوردند . زمین صدف وار  لب گشاد و آن در گرانمایه را در سینه جای داد. در رثای او  و دعای عمر ضیاء الدین  یوسف فرزندش  گفتند :

خاک ار نهفت برصفت گنج در برش

                                             جاوید بــــاد  مدت پاکیزه  گوهرش

            آرامگاه جامی تا امروز قبله حاجات و کعبه مرادات  است  و اکثر مردم  روز شنبه  به زیارت ایشان  میروند  و فیض فتوح  میبرند . جامی  گویی این غزل  را برای لوح مزار  خود سروده است :

پس از مردن به خاک من گذر کن غمگزار من

                                   ببین صد حرف غم در هر خط از لوح مزار من

بــــــــه کویت بسکه آه آتشین از دل برآوردم

                                   سگت را داغها مانده است   برجان یاد گار من

نه بیندکس فروغ مهر را تـــــــا حشر اگر ناگه

                                  فتد بر وی روزی این سایـــــــه  شبهای تار من

فرود آید شبی این کلبه غــــم  برسرم  زینسان  

                                   کـــه توفان میکند  در گریه چشم  اشکبار  من

به  خاک  من چو باد اربگذری ای جان  پس از عمری

                                         برت صد داستان  غـــــــــم فرو ریزد  غبار من

خدا راشهسوارا بیش ازین  جولان  مده توسن

                                   کــــــه شد یکبارگی از کف  عنان  اختیار من

زعشقت  مرد مسکین جامی و نامد  ترا در دل

                                   که بـــــود افتاده  روزی  بیدلی  بر رهگذار من  

از خوش سخنیها  وحاضر جوابیهای جامی :

            دربارۀ ظرافتها، بذله گوییها ، خوش طبعیها  ولطیفه پردازیهای جامی  سخن فراوان  گفته  وداستانها  نقل کرده اند.  لاری نوشته  است که : ملاحت تکلم بر ایشان  به غایت  غالب بود . لطایف وسخنان  شوق انگیز  بسیار میگفتند  و مطایبه  بسیار  میکردند . جامی در مثنوی  سبحةالابرار  در مورد  شیرین سخنی  و مزاح  گوید :

از گره چهره پــــر آژنگ مکن         کــــار برخسته دلان  تنگ مکن

 نیستی ابرتــــــرشرویی چیست          چند خواهی به ترشرویی زیست

 به که چون برق درخشان باشی          تا که باشی خوش وخندان باشی

 باغ  خندان زگل خندان  است            خنده آیین  خـــــردمندان است

 دل شودرنجه زجدشام وصباح           میکن  اصلاح  مزاجش  به مزاح

 جد  بود پا بــــه  سفر  فرسودن           هزل  یک  لحظه  به راه آسودن

لیک هزلی که نه  از دود  دروغ         برد  از چهره جــــــــد  تو فروغ

تخم کین  در گل  دلــها  کارد         خوی خجلت  زجبین  هـــــا بارد

شوز فیاض خــرد تلقین  جـــوی     راستگولیک خوش وشیرین گوی

                                                                                      (سبحة الابرار، ص549)

              مولانا ساغری شاعری بود  که با ایشان  بازگشت تمام  داشت  و ایشان گاهگاهی با او مطایبه  میکردند و ایشان در شأن  مولانا ساغری  که همیشه مدعی بود  معانی و مضامین  شعر او را  بر میدارند  و خود می پرورانند  و به نام خود  میکنند  این قطعه را فرمود :

ساغری میگفت  دزدان  معانی برده انـــــــد  

                                  هر کجا در شعر  من یک معنی خوش دیده اند

دیده ام اکثر شعر هایش را یکی معنی نداشت    

                                  راست میگفت  آنکه معنی  هاش را دزدیده اند

      این قطعه  درتمام  شهرشهرت پیدا کرد  چون برمولانا  خواندند  پیش ایشان آمد  وگله آغاز کرد و گفت من خادم  دیرینۀ این  استانم  و شما قطعه یی فرموده اید  که در تمام  شهر شهرت  کرده  و هر جای  میرسم  بر من میخوانند  ومیخندند  و این قطعه  مرا رسوای عالم  ساخته . ایشان فرمودندکه ما گفته  بودیم شاعری میگفت ، کاتبان  و ظریفان  آن را  به تصحیف  «ساغری»  ساخته  اند.

  یکی  از شعرا  پیش ایشان  گفت  دیوان  کمال  ودیوان  حافظ  را و صد کلمه  حضرت امیر را  جواب  گفته  ام .  ایشان  فرمودند  خدا را  چه جواب  خواهی گفت .

  نقل است  که مولانا  عبدالله هاتفی [خواهرزاده جامی ] در انشاء [انشاد] مثنوی لیلی ومجنون  از حضرت  مولانا جامی قدس سره  استیذان نمود ، حضرت مولانا  وی را  به جواب گفتن  قطعه مشهور  حکیم فردوسی  علیه الرحمة  امتحان فرمود . قطعه [منسوب به]فردوسی  اینست :

       درختی که تلخ است وی را سرشت

                                           گرش برنشانی بـــــــه باغ بهشت

          ور از جوی خلدش بـــه هنگام آب   

                                             به بیخ انگبین  ریزی و شهد ناب

سرانجام  گوهر  بـــــــه کار آورد

                                               همان میوۀ تلخ  بـــــــــار آورد

جواب مولانا هاتفی:

اگر بیضه  زاغ  ظلمت سرشت              نهی  زیر طاووس  باغ   بهشت

بــه هنگام آن بیضه  پروردنش             ز انجیر  جنت  دهــــی  ارزنش

دهی آبش  از چشمۀ  سلسبیل               دران بیضه  دم در دهد  جبرئیل

شود عاقبت  بیضۀ  زاغ   زاغ                کشد رنج بیهوده    طاووس باغ

  چون قطعه  را به نظر  مبارک  حضرت شان  رسانید فرمودند :  اگرچه در همه  بیت یک   بیضه نهاده ای ، اماگفتن  لیلی و مجنون  ترا اجازتست . (ص 135، رساله دوم ،مقصد الاقبال  سلطانیه  و مرصدالامال  خاقانیه، تألیف  سید اصیل الدین  عبدالله  واعظ ، به کوشش  مایل هروی ، انتشارات  بنیاد فرهنگ  ایران ، سال1351 ، چاپخانه داورپناه ).

هاتفی استدعا نمود که انشاد  لیلی ومجنون  شما بکنید  .  مولانا جامی  این بیت بگفت :

این نامه که خامه کرد  بنیاد           توقیع قبول  روزیش بــــــاد   

 مولانا هاتفی ، سرایندۀ  مثنوی  تیمور نامه  ولیلی ومجنون  از شعرا و علمای  عهد خود بود .  تاریخ وفات  او را «جامی ثانی  چه گفت »  دریافته اند  و نیز  مولانا  حبیب الله نامی  در ضمن  مرثیه یی «شاعر شهان  وشه شاعران »  مساوی 927 هجری  گفته است . مضمون منسوب  به فردوسی  به پیروی  از مثنوی  معروف ابو شکور  بلخی  شاعر  عهد سامانی  سروده شده  است  که کژ اندیشان ، آن را  جزو هجویه  دروغین  سلطان  محمود  غزنوی  درج کرده اند .  قطعه ابوشکور  بلخی اینست :

بـــــه دشمن برت استواری مباد     که دشمن درختی است تلخ از نهاد

درختی  که تلخش بــود گوهرا       اگر چــــرب وشیرین دهی مر وراهمان میوۀ  تلخت  آرد پـدید          ازوچرب وشیرین نخواهی مزید   زدشمن گر ایدون که یــابی شکر        گمان  برکه  زهر است  هـرگز مخور

           شاعری مهمل گوی پیش  ایشان  میگفت  : چون به خانه کعبه رسیدم  دیوان شعرخود را  از برای تیمن  وتبرک  در حجرالاسود  مالیدم . ایشان  فرمودند: اگر در اب زمزم میمالیدی  بهتر بود .

          یکی از  شیخ زاده های شهر که خالی از بلادتی  نبود  دعوی شعر  وشاعری  میکرد  و این غزل  ایشان  را تتبع  کرده بود :  

بسکه در جان فگار و چشم بیدارم تویی

                                           هرکه پیدا  میشود  از دور پندارم تویی

              بعد از آنکه غزل را تمام گذرانید بر مطلع ایشان  اعتراض  کرد که شما درین مطلع  فرموده اید  هرکه پیدا میشود  از دور  پندارم تویی ، شاید خری  یا گاوی پیدا شود . ایشان گفتند  پندارم تویی .  از لطایف اوست :

       دزدکی قفل خانــه ام  بگشاد           تا ره ورسم خویشتن  ورزد

         گرد آن خانه  به زقفل نیافت           هیچ چیزی که حبه یی ارزد

          ناگهان  بانگی ازدرون برخاست             قفل را  بر گرفت  و بر در زد

            اتفاقا در وقت نزع  او حافظی چند بد آواز  بنیاد  یاسین  خواندن همی کردند  و عذابش میدادند ، چون چند آیتی خواندند ، جامی بیتاب شد  و چشم  ها را گشاده  گفت : آه بس کنید  که مردم !!  خرسی که به صید ماهی در آب درآمده  و غرق میشد ، از دور  چون پوستی  وخیکی به چشم میخورد . یکی از دو شناوری  که از کنار  آب  میگذشتند ، خود را  به طمع آن  در اب انداخت . خرس  که راه نجات از خدا میخواست ،  دست برگردن  شناور  گذاشت  و شناور از شنا باز ماند:

  اندرآن موج  گشته  ازجان سیر          گاه بــــالا  همی شد  و گه زیر

   یارچــــــون دید حال او زکنار          بانگ برداشت کای گرامی یار

   گر گرانست پوست  بگذارش           هم بدان  مـــوج آب  بسپارش

    گفت من پوست را گذاشته ام          دست از پوست  باز  داشته  ام

     پوست ازمن همی ندارد دست         بلکه پشتم به زور پنجه شکست

نمونه های کلام :

 

ریزم زمژه کوکب بی مـــاه  رخت شبها

                                                تاریک شبی دارم با این همه کوکبها

چون ازدل گرم من بگذشت  خدنگ تو  

                                                 از بوسه پیکانش شد آبلـــــــه ام لبها

از بسکه گرفتاران  مردند بــــــه کوی تو

                                               یادش همه جان باشدخاکش همه قالبها  از تاب وتف  هجران گفتم سخن وصلت

                                                بود این هذیان  اری  خاصیت  آن تبها  تادست براوردی زان غمزه به خونریزی

                                               برچرخ رود هردم  از دست تـــو یاربها

شد نسخ خط یاقوت اکنون همه رعنایان  

                                              تعلیم خط از لعلت  گیرند بـــــه مکتبها  

جامی که پی مذهب اطراف جهان گشتی  

                                             با مذهب عشق  توگشت از همه مذهبها

                                                 ***

ای خواجه عقل بین که بزرگان شهر ما  

                                              بر خویشتن  فضای جهان  تنگ میکنند

 گر فی المثل به مجلس صدر آورند رو  

                                              هریک  به صدر  مجلس آهنگ میکنند

 

به هر  گز  زمین که  بود ملک دیگری

                                                تیغ زبان  کشیده به هم  جنگ  میکنند

                                                                   ***

سپیدشد چــو درخت  شکوفه  دار سرم

                                            وزان  درخت  همین میوه  غمست  بــرم    زبسکه آیینه ام عیب شیب موی به موی

                                              بروی داشت نخواهم  که روی او  نگرم تلاوتی که  به شب کردمی   به پرتو  ماه    

                                           به روز  می ندهد  دست  در فروغ  خورم  دوچشم کرده ام از (شیشه فرنگ) چهار  

                                             هنوز بس  نبــــــــود  در تلاوت  سورم  برفت گوهر بینش زچشم و طفل صفت

                                             دهد فریب بــــــه شیشه سپهرعشوه گرم  زتیز گوشی بـــــودم چنان کز ره سمع

                                           حدیث نفس   کسان داشتی  به دل گذرم زدست رفته کنون گوش و بی اشارت دست

                                                     نمیشود زمقالات   دوستان خبــــــــــرم

خمیده گشت قدم همچولام وتاچوالف

                                           عصا نگیرم سست است پــــــای رهسپرم   زضعف تن شده ام آنچنان که گربه مثل

                                            گران شود  سرم  از خواب  بشکند کمرم

           محی الدین لاری  سرایندۀ  فتوح الحرمین  در حق جامی گفته است :

   آنکه ازو آمده  بـــاغ   سخن             از گل نورسته چمن درچمن

     تازه  شگفته  ز نسیم  فـــراغ             از گل رنگین چمنش باغ باغ

     گلشن ازوفصحت باغ سخن              روشن ازو چشم وچراغ سخن

     جامی ازارباب زمــان اکملی             بلکه  براصحاب سخن افضلی

          محی الدین لاری در مثنوی  مذکور  بیش از صدو  اندی بیت  از تحفةالابرار  جامی را نقل  کرده  است. (همان 26-47 ،60-61 ، 97-98). این همه توجه  لاری  به نظم جامی  سبب شده است  که متأخران، مثنوی مذکور را از آثارجامی محسوب کنند . (شیخ عبدالرحمن جامی، مایل هروی، سازمان چاپ  و انتشارات  وزارت فرهنگ  وارشاد اسلامی ، تهران ، 1377 ).

          جناب ولایت پناه [خواجه ناصرالدین  عبیدالله  ملقب  به خواجه احرار  متوفی 895]  که از بخارا  عزیمت  خراسان  نموده  و23 صفر  در سنه  خمسین  وستین  وثمانمائه به دارالسلطنه هرات  تشریف  فرمود  وسلطان  سعید  از شرایط  تعظیم  واجلال  و مراسم  اعزاز  و استقبال ،  هیچ نامرعی نگذاشت  و حضرت ، روز دیگر  به زیارت  مقابر  وحظایر  اهل الله  رفته  وظایف  زیارت  به جای  آورد  وهمه  اکابر  خراسان ،  مقدم ایشان  را عزیز  و مغتنم  دانسته  سلطان  سعید  به کرات  و مرات  به زیارت  خواجه امده   به هر چه رای منیر حضرت ارشاد  پناهی  میل نموده ، درجه قبول یافت وتمغای  سمرقند  وبخارا را که  مبلغ سنگین  و گرانمند  بود  بخشش یافته  مطلقا  بر افتاده  و حضرت  خواجه ،  یازدهم ربیع الاول  به جانب  ماوراء النهر  مراجعت  فرمود.  (معین الدین  اسفزاری ، روضة الجنات  فی اوصاف  مدینه  هرات  ، چمن دوم ،  روضه بیستم، ص 5 ، جامی ).

سخنی چند در بارۀ تاجیکها

افغانستان (*)

           یکی ازاقوام اصیل وبومی آریانای باستان ، خراسان عهد اسلامی وافغانستان امروز تاجیکها هستند که از لحاظ گروه وپیوستگی نژادی با ساکنان آریایی نژاد دیگر این کشور وهمچنان قسمتی ازمردم آسیای میانه و باشندگان سرزمین ایران ( به جز ازترکها وعربها و اقلیتهای دیگر مانند آشوریها) از یک تیره وتبار هستند .

         اجداد تاجیکان را مردمان آریایی چون : تخاریها ، خوارزمیها ، یوچیها وقبل ازهمه سغدیهاوباختریها تشکیل میدهد. عده یی از دانشمندان بشرشناس معتقداند که نژاد تاجیک در نتیجۀ آمیزش چند نژاد اروپایی به وجود آمده که در اطواربسیار قدیم در قلمرو آریانا وآسیای میانه مسکون بوده اند.

       (*) برگرفته از : نشریۀ  آریانا ( برون مرزی ) ، سال دوم ، شماره اول ، بهار 1379(2000 م )، ص 3.

  

برخی برین باوراند ، تاجیکان در هزارۀ اول قبل از میلاد ، دوران تحولات بزرگ اقتصادی ـ اجتماعی ماوراءالنهر وایرانزمین ، در نتیجۀ انکشاف وتکامل نژادها به ظهور پیوسته اند .

            درتاریخ خوانده ایم که در عهد اوستایی توجه به امردهقانی ، مالداری وزندگی اسکا ن یافته بیش از هر زمانی مبذول گشت و جامعه آمادۀ آفرینش دولت شد وسرانجام در سر زمین ایران باستان یا باختر ، در نتیجۀ جامعۀ طبقاتی دولت بزرگی به وجود آمد که به قول هرودت( مورخ قرن دوم میلادی یونان ) در ردیف دولتهای مصر وبابل قرار داشت.

            هرودت از قومی به نام ” دادیکها ” یاد میکند که عده یی آن را شکل قدیم تاجیک میدانند . دردوران  یونا نو باختری همزمان با گسترش خط ، هنر وفرهنگ یونانی ، در نتیجۀ رشد وتوسعۀ مشاغل مالداری ، کشاورزی و آبیاری ، قبایل نواحی شمالی بیش ازپیش متحد شدند .

            پوچیها که از خویشاوندان سیتی ها وسکایی ها ومطلقا از نژاد آریایی بودند به زندگی شهری واسکان یافته  روی آوردند وخو گرفتند. بازار تجارت وحرفت رونق بیشتر یافت و هنگریکوبودیک جای هنر یونانو باختری را گرفت . درچنین عهدی یفتلیها در ترکیب اتنیکی تاجیکها  شامل گردیدند.

           نیمۀ دوم قرن ششم مصادف ظهور نام ترکهادر خاورزمین است که پس از غلبه بر یفتلیها وارد شمال افغانستان گردیدند و با تخاریان درآویختند ودرآمیختند وباقبول تمدن وفرهنگ پیشرفتۀ تخارا ن جزء مردمان آن سرزمین شدند . از همین زمان است که اقوام ترک وتاجیک به عنوان خلقهای نزدیک وهم رزم باهم یاد شده اند . چنانچه در ادبیات فارسی دری این دو کلمه به صورت مقارنه ومقابله کرارا به کار رفته است . نظیر ایران وتوران در شهنامه (  گو اینکه تورانیان هم از نژاد آریایی بودند ، با درجه یی پایین تر ازتمدن وفرهنگ نسبت به ایرانیان)  سعدی گوید:

ز دریای عمان برآمـــــــد کســی     سفرکرده دریا و هامون بســی

عرب دیده وترک وتاجیک و روم زهر جنس درنفس پاکش علوم

درترجیحات گوید:

شاید که به پادشـــه بگـــو ییــــد  ترک تو بریخت خـون تاجیــک

            نکتۀ جالب این است که در متون منظوم ومنثور دری هرگاه نام این ملیت آ ریایی نژاد در برابرقوم سامی منسوب به سام بن نوح یعنی تازی با عرب ذکر میگردید با لفظ دهقان یا دهگان به کار میرفت.چنانچه تازی ودهقان میگفتند و مراد شان عرب وعجم بود . این از بابتی بود که لفظ تاجیک را غیرازاصطلاح تازی میدانسته اند و چنین هم بوده است . به این معنی که لفظ  تاجیک ، تاژیک ، تازیک با کلمۀ ( تازی ) به معنای عرب ارتباطی ندارد.  گویا برای رفع چنین التباسی و رعایت آهنگ کلمات کلمۀ دهقان را به کار میبردند و تازی ودهقان میگفتند ، نه تازی وتاجیک . چنانکه در این شعر ابو حنیفۀ اسکافی :

مامون اتک  کز ملوک دولت اسلام     هرگز چنو ندیده تازی و دهقان

فرخی گوید :

ای به دل چو قبلۀ  تازی      وی به رخ چو قبلۀ دهقان

         ازهمین مقوله است که کلمۀ احرار وآزاده که نام دیگر تاجیکها بود در مقابل اقوام  برده واسیر وغلام های زرخرید به کار میرفت . چنانچه رودکی گفته است :

می آرد شرف مردی پدید          وازاده نژاد از درم خرید

یعنی می ملاک تشخیص آزاد واحرار از مردمان غلام وزرخرید است .

           در دورۀ زمامداری اشرافی امویان ، مردم خراسان وماوراءالنهر وعراق (  مقصود عراق عجم است که مشتمل بوده بر شهرهای مرکزی ایران وهم به بصره وکوفه وعراق میگفتند. البته اینجا مراد معنی اول است ) که اکثریت تاجیک بودند با عصیانها و قیامهای نظامی وسیاسی طغیانها ونهضت های فکری واجتماعی ، شورشها و جنبشهای دینی ومذهبی وبالاخره خروج از دایرۀ خلافت ، به  مخالفت وضدیت در مقابل امویا ن متعصب که سخت معتقد به تفضل عرب برعجم بودند ، برخاستند درنتیجه منجر به ظهور دولتهای نیمه مستقل ومستقل طاهری ، صفاری وسامانی که همه تاجیک بودند، گردید. در اثر همین روش تند وناپسندیدۀ امویان بود که حتی گروهی به ادیان قدیم روی آوردند و به هواخواهی از کیش های مانی ، زرتشتی و مزدکی برخاستند. دیگر از نتایج سیاست نا مطلوب وفشارسنگین مالیاتی بنی امیه ظهور وشیوع افکار شعوبی بود که منجر به بیکاری ملل و توجه  آنها به تاریخ ، سنن ، آداب و فرهنگ خودشان گردید و سرانجام شاهنامه سرایی رواج ورنق یافت .  مردمان همین نواحی در اثرانگیزه های سیاسی ـ اقتصادی و روابط اجتماعی ، تجارتی ومدنی به وحدت در یک خلق وزبان واحد گرایش پیدا کردند . اشکال ونمود های مختلفۀ اقتصادی ـ فرهنگی جدید را پذیرا شدند و در راه قبول فارسی دری به عنوان زبان ادبی و رسمی  لهجه ها و زبانهای اصلی ومحلی وحتی رسم الخط های خود رااز دست دادند. باشندگان خراسان و آسیای میانه که اکثر زراعت پیشه و مالدار بودند وهمچنین بادیه نشینان وکوچیان به شهر نشینی وزندگانی اسکان یافته  روی آوردند و در ترکیب مردمان روستا وشهرشامل گردیدند و سرانجام درشرایطی که نظام فیودالی  به وجود آورده بود تشکل قوم تاجیک قوت بیشترگرفت و تاجیکان نظر به سطح رشـــــد مادی ومعنوی که داشتند دارای هویت مستقل وکامل گردیدند . تشکیلات و روابط و خصوصیات قومی وقبیلوی راپشت سر گذاشتند وبه مرحلۀ پیشرفته تر یعنی ملیت ارتقا یافتند . تاجیکان  درین عهود و حتی عهد هایی که سلاجقه ومغول درین نواحی تسلط داشتند متصدی مشاغلی ازقبیل صنعت وحرفت ، تجارت ، هنروری ، قضا واستیفا ، کتابت وانشا وادب وتعلیم و به طور کلی امور دیوانی  و تعلیم مملکت داری بودند.

         از آنجا که زبان فارسی دری به عنوان زبان ادبی ودرباری تاجیکان قبول شد، اصطلاح فارسی گوهران چنانکه جامی هم گفته است :

ببخشید بر فارسی گوهران به نظم دری در نظم آوران

فارسی وان و فارسی زبان مترادف گشت با کلمۀ تاجیک . حال آنکه بسا تاجیکانی استند که زبان  مادری ومحلی شان زبان دیگر است مانند اقوام : غلچه ، پامیری ، پشه ییها ، ارمریها ونظایرایشان.

           درنتیجۀ انکشاف وتکامل مراحل تمدن وفرهنگ بود که رجال بزرگی ازمیان تاجیکا ن برخاستند و جهانی را به نور علم و معرفت آراستند . ازآن جمله است : رودکی ، فردوسی ،ابن سینا ، ابوریحان البیرونی ، بلعمی ، بیهقی ، ناصرخسرو ، مولوی بلخی ، بهزاد ومیرعلی و هزاران تن دیگر.

درصفحات تاریخ وادب ما ، ملیت تاجیک در محل هاودوره های مختلف به نامهای زیر یاد شده اند که هرکدام به جای خود مقتضی توضیح وتفسیر است .

          تازیک ، نازیک ، تژیک ، نات ( درترکی نام ایرانیان وزبان فارسی است که با کلمۀ تاجیک ارتباط دارد ) ابنا ءالاحرار ، بنی احرار، احراروحتی ابناء آزاده ، آزاد ، آزادگان ، آزاده  نژاد ، دهقان ، دهگان، غلچه ( درزبان محلی به معنی دهگان است )  دهوار ، فارسیون (نشانۀ رابطۀ آنها با ایرانیان باستان است ) سرت یا سارت ( به معنی سوداگر ) که بیشتر از جانب ازبکها گفته میشد . چنانچه بابر در تزک خود وامیر علیشیر نوایی در محاکمة اللغتین ( بیشتر از چهارده بار ) آن را به کار برده اند و هممچنین به عنوان خواجه که به بزرگان وسر برآوردگان این قوم اطلاق میشد .

           هرچند تاجیکهای افغانستان از نظر وابستگی وپیوستگی نژادی ، ارتباط منظم به یک ریشۀ اجدادی  تاجیکی دارند ، اما ازنظر محل وبودوباش میتوا ن زیر عنوانهای ذیل تاجیکان افغانستان را مطالعه کرد:

الف) تاجیکهای شهرنشین یا اسکان یافته : این گروه تاجیکان در شهرهای بزرگی چون هرات ، کابل وبدخشان و نظایر آن زندگی دارند ودر ردیف تاجیکان قدیم سغد و خوارزم ، سمرقند وبخارا و همچنین طوایف مختلف فارسی زبان ایران قرار میگیرند.

ب ) تاجیکان ده نشین : این تاجیکان دردره ها ووادیهای سرسبز افغانستان به سر میبرند. مانند  سکنۀ پنجشیر ، دره شکاری ، بامیان ، غرشستان ، ایماق چارگانه ، فیروزکوهی ، جمشیدی ، تیموری ،تایمنی ،پشه یی های لغمان وکنر وارمریهای لوگر وکانی کرم و جزایشان ، چار ایماق که از قوم غور وتاجیک اند با وجود نژاد وزبان آریایی به کلمۀ ایماق در اصل اویماق”طایفه وقبیله ” معروف اند.

ج ) سکنۀ دری زبان یا فارسی وان: که دربین اقوام ترک زبان و پشتو زبان وامثال آنها زندگی دارند . مانند مردم شهرقندز وتالقان ، گردیزوجلال آباد وسایربلاد ترکستان زمین . باشندگان لغمان را ازقدیم تاجیک خوانده ونوشته اند . چنانچه لیچ در سیاحتنامۀ خود مینویسد:  لغمان جزء محال ولایت کابل است و روبروی جلال آباد واقع است و گاهی آن را لمغان مینویسند . سکنه لغمان تاجیک یا فارسیوان هستند(مجلۀ انجن آسیایی بنگال،جلد هفتم ،1383،ص 721. )

د ) تاجیکهای کوهستانی یا کوه نشین: که در سطوح مرتفع  وکوهستانها مانند دامنه های  هندوکش و پامیر زندگی دارند .  ازنظر قیافه تاجیکها به خوش سیمایی معروف هستند .شبیه پلوسها  آذربایجانیهاو قفقازیها.  رویهمرفته قیافۀ منظم ، صورت دراز بیضوی ، دماغ بلند ، ابروان مشکی و چشمان غزالی سیاه دارند.

پیشینۀ تاریخی و وجه تسمیۀ تاجیکها :

کلمۀ تاجیک یا تازیک در کتیبه های فارسی باستان دیده نشده ودرمتون اوستایی نیامده است. درزبان پهلوی ساسانی ( پارسیک  یا فارسی میانه ) کلمۀ تازیک در مورد عرب یا عربهای ایرانی شده وهم عربهایی که دین زرتشتی را پذیرفته بودند به کار رفته است . چینیها عرب را تاشی میگویند که بی رابطه با لفظ تازی نیست . ظاهرا کلمۀ تاجیک از راه زبان پارتی به سغدی و بعد به فارسی ـ  دری مقارن ظهور اسلام وارد شده است . بعضی را عقیده بر این است که لفظ  تژیک  در زبان ختنی قدیم که به رسم الخط برهمی  نوشته شده مستعمل بوده است.  مغلان غیرخودرا تاژیک میگفتند ساکنان آسیای میانه در آغاز این نام را در بارۀ مسلمانان به کار بردند . همینکه ترکان ظاهر شدند این کلمه را در بارۀ آریایی ها یعنی طوایفی که ترک نبوده اند استعمال کردند. درافغانستان به کسانی که پشتون ، هزاره و ترک نیستند تاجیک میگویند . در وجه تسمیه تاجیک عقاید گوناگونی  اظهار شده است:

1) یکی آن را نسبت به تاج میدهد. از بابتیکه این مردم از قدیم کلاه تاج مانند به سر داشتند. چنانچه قطعات تصویری که از بدنه های نقاط تاریخی کشور مربوط  به عهد کوشانی به دست آمده  به وضاحت نشان میدهد که سربازان عهد کوشانی تاجواره یی به سر میگذاشتند که نمونه های آن در شاهنشین موزیم کابل به نمایش گذاشته شده بود . روایتی از جامع التواریخ رشید الدین فضل الله  داریم که درعهد چنگیز خان حاکم و پادشاه قارلوق رانام  ارسلان خان بود. چون چنگیز قبیلا تویان را از قوم برلاس بدان حدود فرستاد،  ارسلان خان ایل شده پیش قبیلای آمد وچنگیزخان دختر از اوروغ ( گروه وجماعه ) بدو داد فرمود واورا ارسلان سر تاقتای ( سرتاقتای ) یعنی تاجیک خواند.

          چون ارسلان افتخار خویشاوندی با اهل خرگاه چنگیزخان را حاصل کرد  او را تاجیک خواندند ، به  معنی سرتقتای (کلمۀ تقت ، تخت وتای به معنی صاحب ودارنده یعنی  تاجدار)

2) بعضی اصل وریشۀ آن را به لفظ تازی میرسانند .  به این معنی که نزدیکترین قبیله برای  فارسیان قبیلۀ  ” طی ” از قبایل یمن بود که به آنها تماس بیشتر داشتند ومنسوب  به آن را تازی  خوانده اند. نظیر رازی ،  منسوب به ری . سپس این اطلاق را به همه عرب تعمیم دادند . سکنۀ قدیم شام عربها را طایوی میگفتند . یعنی قبیلۀ طی . چه سکنۀ صحاری مجاور شام اعراب  قبیلۀ طی بودند.

            کلدانیهای قدیم عربها را ( تی یا) وارامنه قدیم داجیک می نامیدند . این نوع اطلاق جزء بر کل در بین ملل فراوان است . چنانچه یونیان ورومیان لفظ پارس را شکل ( تازه پارسوا) که نام قبیله یی از قبایل ایرانی بوده به همه ایرانیان اطلاق کرده عرب لفظ فرس را به معنای وسیع کلمه استعمال نموده است. هینطور عربها یونان رابه نام قبیلۀ یون در آسیای صغیر به همه قوم هلاس اطلاق کردند کشورهای اروپا که با قوم گریکوا نزدیکتر بودند آن سرزمین را گریک نامیدند . زمانی هم لفظ  تاجیک جماعۀ مسلمان اعم از عربها و آریایی ها ( حتی ترک حضری ) مقابل ترک یعنی ترک کافر یا بدوی به کار میرفته .

          درشعرفارسی کلمۀ تازی به معنای عرب و هم به معنای زبان عرب هردو به کار رفته . چنانکه در این شعر ناصرخسروبلخی:

ای گشته سوار جلد بر تــــازی      خرپیش سوارعلم چون  تازی

تازیت زبهر علم و دین بایـــــد     بی علم یکیست تازی و رازی

وگرتازی وعلم را به دست آری     بی علم به دست ناید از تا زی

جز چاکری وفسون وطـــــنازی           …………………………………..

             لفظ تاجیکی به معنای زبان نخستین بار در سفرنامۀ میر عزت الله هندی سال 1813 دیده شده است آنجا که مینویسد :  زبـــــان قوقان ( خوقند) ترکی است . اهل شهر تاجیکی یعنی فارسی هم میگویند . لفظ  تاجیکی به معنای زبان در تذکره افضل التذکار بیر مستی در ذیل شرح حال شاعری به نام احقر  نیز به کار رفته است .

          ترکها وسایرنژادهای اورال التای با هر مسلمانی که روبرو شدند به تصور اینکه عرب است آنها را تازی یا تازیک گفتند . چون بیشتر این مهاجمان ازملیت فارسی زبان بودند بعد کلمۀ تاجیک اطلاق شد به دری گویان این سرزمین ، خاصه ماوراءالنهر در برابرترک زبان . این روایت وافسانه که بیشتر فرهنگ نویسان آورده اند که تاجیک عبارت از عربی که در عجم به دنیا آمده ، ازهمینجـــا  سرچشمه  گرفته است .

          برای مؤرخان مسلمان قرون وسطی سکنۀ خراسان وعراق عجم وقسمتی از ماوراءالنهر مانند سمرقند وبخارا، شاش وفرغانه تاجیک بودند .  یعنی فارسی زبان مسلمان نشین را تاجیک میگفتندواین عنوان موافق ومطابق بوده به اصطلاح خراسانی یعنی فارسیوان  مسلمان اسکان یافته وروستایی و به تعبیر عامتر ایرانی.

          لفظ تاجیک در ورقه وگلشاه به معنی شهری در دیوان شمس به معنای مردم ملایم وآرام و در مثنوی امیرخسرو بلخی به معنای سلحشور به کار رفته است :

 

یک حمله و یک حمله که آمد شب وتاریکی

                           چستی کن وترکی کن نی نرمی وتاجیکی    ( دیوان کبیر )

تا جیک گردنکش و  لشکر شکــن بیشتری  نیزه ور و تیغ زن

             ( قران السعدین )

جامی آنجا که به معنی آرام وعاجز به کار برده ، گوید :

پیش  هندوی  چشم خونریزت گشته ترکان زبونتر از تازیک

            دراخبارآمده است که درزمان خسرو پرویز شاه ساسانی زمانی که حبشیها  بر یمن تسلط یافتند  سیف ذویزن  امیر حمری به دیار کسری روی آورد واستمداد جست . انوشیروان پنجاه هزار عسکر رابا او گسیل کرد و حبشی ها را از خاک یمن راند . عربها این لشکر را که  سالها زمام امور را در آنجا به دست داشتند بنی الاحرار یا ابناءالاحرار و یا احرارو حتی ابنا خواندند و سپس این کلمه لقب تمام فارسی زبانها گشت . در ادب ما هرجا که احرار یا ترجمۀ آن را آزاده و آزادگی میگویند مراد دری زبانهاو تاجیکها است ، رودکی گوید :

دایم به جان او بلرزم زیراک مادر آزادگان کم آرد فرزنــد

فردوسی گوید:

بزرگان و با دانش آزادگان            نوشتند یکسرهمه رایگان

دقیقی گوید:

 

من جاه دوست دارم کازاد زاده ام

                                     آزاد زادگان به جان نفروشند جاه را

ناصر خسرو :

سیرت و کردار گر آزاده ای بر سنن و سیرت احرار کن

                  ***

امروز شرم ناید آزاده  زادگان را

                           کردن به پیش ترکان پشت ازطمع دوتایی

فرخی گوید :

ای  به حری و به آزادگی از خلق پدید

                           چو گلستان شگفته زسیه شورستان

***

عید تو همه فرخ و روز تو همه عید    وز دیدن تو فرخ  روز همه احرار

ناصرخسرو :

من از پاک فرزند آزادگانم نگفتم که  شاهپور  بن اردشیرم

دقیقی :

به کاخ میر ماند به خوبی گشاده بر همه آزادگان  در

فرخی :

حری کزو زمانه نیابد کریمتر حری کزو ستاره نبیند حلیم تر

کلمۀ دهقان در ادب ما به معانی زیر به کار رفته است:

1) طبقه یی ازاعیان و اشراف جامعه که علاوه بر مکنت مادی، حافظ سنن و روایات ملی سیره وسنن باستانی ، حماسه ها و اسطوره های پهلوانی بودند و فردوسی یکی ازآنان بود.

2) مطلق ایرانی ، فردوسی گوید :

زایران و زترک و از تازیـــان          نژادی پدید آمد اندرمیـــان

نه دهقان نه ترک ونه تازی بود    سخنها به کردار بازی بود

3) عجمی ، فرخی گوید :

هرکس به عید خویش کند شادی چه عبری و چه تازی وچه دهقان

 ناصر خسرو گوید :

جهان را دیده ای و آزمود ی شنیدی گفتۀ تازی و دهقان

4) مؤرخ :

سخنگوی دهقان چه گوید نخست  که تاج بزرگی به گیتی که جست

5) زرتشتی :

ای به دل چو قبلۀ تازی وی به رخ چو قبلۀ دهقان

6) خمار ( شرابساز) :

   ساقی بده رطل گران زان می که دهقان پرورد

اندوه برد شادی دهد غم بشکند جان پرورد

7) برزگر :

 دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر

                              کای نورچنشم من به جزازکشته ندروی

8) تاجیک :

یک صف میران وبلعمی نشسته یک صف پیر صالح دهقان

            در افغانستان هنوز پشتو زبانها تاجیکها را دهگان میگویند . کلمه سارت یا سرت نیز نام دیگری است که تاجیک هارا بدان نام میخوانند .  مثال ترجمه شده از متن ترکی تزک بابر:

           روز چهار شنبه ( نوزدهم ماه محرم سال 926 هجری ) هنگام صبوحی کردن از روی مطایبه  گفته  شد که هرکه سارتی گوید یک پیاله ( ایاغ ) بنوشد . ازین جهت کسان زیادی نوشیدند . در وقت سنت نماز صبح در زیر بید های وسط  چمن نشستیم گفته شد که هرکه ترکی بگوید یک پیاله بنوشد . در اینجا هم افراد بسیار شراب نوشیدند.

عین مثال از ترجمۀ عبدالرحیم خان خانان:

روز چهار شنبه در وقت صبوحی کردن از جهت مطایبه گفته شد که هرکس نغمۀ تاجیکی بگوید یک کاسه شراب بخورد . ازین جهت کس بسیاری کاسه شراب خورد  در وقت سنت درزیر چنار که در میان چمن است نشسته گفته شد که هرکس نغمۀ ترکانه بگوید یک کاسه شراب بخورد. اینجا هم کس بسیار کاسه شراب خورد .

           کلمه تاجیک(تاج+یک) به معنای تاجوروتاجداراست (ـ یک ) در پهلوی پسوند نسبت است  (= ی ، فارسی دری )  چنانچه در تاریک ونزدیک هم دیده میشود .

           کلمۀ تاج اززبان دری به زبانهای دیگر مانند عربی وارمنی راه جسته است.آریایی های قدیم که  سلطنت را موهبت خداوندی و عنایت ازلی میدانستند به تاج و تاجپوشی توجه خاص داشتند .  به همین سبب است که لفظ تاج با تخت همراه بود . در ادبیات تحت عاج با پیروزه تاج به صورت قافیه درآمده است.

           ترکیبهای کلاه کیانی ، افسر خسروی ، تاج شهنشاهی  همیشه با صفات  زرین، گوهرنگار و گرانمایه به کاررفته است . تاج که در فارسی آن را افسر،بساک ، گرزن و دیهیم ( از لفظ  یونانی  دیمیا ) و به عربی عصا به  اکلیل گویند ، کلاهی بوده است گوهرنشان که شاهان در هنگام جلوس  و یا در مراسم دربار بر سر می نهادند . نمونه های ویژۀ آن مطابق روی سکه ها ونقوش دیده میشود ذکر وبیان بعضی آن  در کتب دورۀ اسلامی آمده است . مؤ لف تاریخ بیهقی شرح مفصل از تاج و  تاجپوشی سلطان مسعود دارد.

           این کلاه زرین کنگره دار که معمولا لبۀ بالای آن از لبۀ پائین گشاده تر است بیشترازماهوت زربفت  ساخته میشد ومتن آن با جواهرنفیس  مزین میبود . قسمت نوک دنبالۀ آن را با  الماس رخشان ، یاقوت رمانی و جغۀ زمرد  وپرهای ظریف تزئین و ترصیع میکردند.  رشته ها وشرابه هایی  از مروارید از هرطرف  با تناسب خاصی کشیده میبود.

لشکریان اغلب نیم تاج زیبایی میپوشیدندکه انواع مختلف آن در نقوشی که از عهود مختلف  باقی مانده دیده میشود .   

پیدایی وبالندگی  زبان دری  (*)

 

زبان دری از نظر خویشاوندی  تاریخی ، روابط  و پیوند  با زبانهای  باستانی  خواه  به عقیدۀ  عده یی  از زبانشناسان  تولد  دیگر یا  دوام مستقیمی از فارسی  میانه (پهلوی ساسانی – پارسیک ) و شاخه یی از لهجه  جنوب  غرب ایران  یعنی ایالت فارس  باشد  ویا به نظر  بعضی  دانشمندان  دیگر  دنبالۀ  پهلوی  اشکانی  (زبان  پارتی ) و یا بزعم  برخی  شکل تازه  باز ساخته  و یا تحول  یافته همین  پهلوی  ( با تفاوت  در رسم  الخط ) و یا به تصور پاره یی از محققان  زبانی  موازی  وهمزمان  با  پهلوی  منتهی  در دو محیط  مختلف  (به این معنی  که با زبان  پهلوی  در عرض هم قرار داشته  ونه در  طول  هم )  تجلیگاه  ومحل  ظهور  شعر  و ادب  ان  خراسان  قدیم  و ماوراء النهر بوده است. هرگاه  لفظ  دری  مانند  اغلب  زبانها  به  قومی  و یا نــــاحیه یی

 

(*) برگرفته از: آریانا برون مرزی ، سال سوم ، شمارۀ سوم ، خزان  1380 ، (سپتمبر – نومبر2001م ) ، ص 3.

 منسوب  ومربوط  میبوده  با مختصر مروری  به پیشینۀ تاریخی  آن قوم  و یا  ناحیه  ممکن  بود  در باره زادگاه  اصلی  وحتی  زمان  دقیق پیدایی  این زبان  معلوماتی  فراهم آورد . بنا برین  تا پیداشدن  اسناد ،  اشاره ها  و قراین  این  موضوع  همچنان  در غبار خفا و ابهام خواهد ماند . تنها این نکته را به روشنی  میتوان  عنوان  کرد  که آفرینش  نخستین آثار  این زبان  سپس  پرورش  و بالش و تداوم و گسترش  آن  در خراسان  زمین  بوده است . همچنان  میدانیم  که مقارن  ظهور  زبان  دری زبانهای  گوناگون دیگر  ایرانی  نیز  در خراسان  و ماوراء النهر  متداول  بوده  است.  چنانچه  سیاح  چین به نام  سیوان  سین  که در(سال630 میلادی )به نواحی  ماوراء النهر  و خراسان سفر کرده  بود  از زبانهای فرغانی  وخوارزمی  یاد میکند .  وهمچنین   مینویسد  که  در تخارستان  (باستثنای شغنان)  به زبان  تخاری تکلم  میکنند . صد سال بعد ازو در سال  728 میلادی  سیاح  دیگر  چنین  موسوم  به  (خوی چه او ) سفری به این نواحی  کرد  و از زبان  سغدی  و شهر  های  که بدین  زبان  متکلم بودند . مانند : بخارا ، چاچ ،  اسروشن و سمرقند  نام میبردوزبانهای  شغنان ،  واخان ، بامیان  راوباسی  (فارسی) را به طور جداگانه  مشخص  میکند  اما  اشاره یی به لفظ دری  ویا زبان  دری ندارد  با آنکه زبان  سغدی  در اوایل  قرن  اول  هجری  در نواحی  سغد ،  فرغانه  و سواحل  قشقه  دریا  رواج  داشت  ودر قرن دوم  هجری  چنانکه  اسناد کوه مغ نشان  میدهد  مردم  زرافشان  به این  زبان  گفتگو  میکردند . (1)

وضع زبانها و و لهجه ها  از خوارزمی  و تخاری  گرفته  تا زبان دری به همین  منوال  بوده است  . در سه قرن اول اسلامی لفظ دری در متون عربی و نوشته های دری به رسم الخط  عربی  و حتی عبارتهاو جمل  قصارکه به زبان  دری  توسط آن متون به مارسیده دیده  نمیشود ، نخستین  بار  لفظ  دری را به  عنوان  زبان  در  قرن چهارم در متون  عربی  مشاهده  میکنیم  اما  دراشعاریکه  از نیمه  اخیر  قرن  چهارم  داریم  مانند شاهنامه فردوسی و دیوانهای  عنصری  و فرخی  لفظ  دری را مکررا می بینیم.  در اشعاریکه  از رودکی  ومعاصرانش  چون  ابوشکور  به ما رسیده  لفظ دری به کار نرفته  است  ویا مورد ی  برای استعمال  آن  پیش  نیامده است  یا  آن  اشعار  به ما نرسیده .

در متون منثور نخستین  بار  کلمه  دری  به شکل  فارسی  دری در ترجمه  تفسیر  طبری  به چشم میخورد. در قرنهای  بعد  کسانی  مانند:  شمس ،  قیس رازی  مولف المعجم  اصطلاحات  فارسی  دری ، دری و حتی  فارسی را جدا از دری  به کار برده است.  چنانکه  گوید : «فکیف  لغت  دری  که موجزی است  از لغات   پارسی  و منتخبی  از رطانات عجم » . (2)

نشانه هایی  از کلمات ، عبارات و جمل  قصار دری  در زبان  عربی  از دوره  جاهلیت  اغاز  میشود  ،  توضیح  آنکه : در عهود  پیش  از اسلام  در نتیجه  گذر  کاروانها ، وجود راههای گوناگون  تماس  و روابط  همسایگی  وتاریخی  تمدن  اصیل و شکوهمند  نژاد آریانا  در سرزمین  عرب  نفوذ  یافته  و اثر  گذاشته  بود.

در اوایل  ظهور  اسلام  که مقارن  است  با زمان  پیدایی  زبان  دری کلمات  عجمی  خاصه لغات معرب و دخیل  پارسی  دری در اشعار  عربی  یگان  یگان  وارد  شده که این امر  نشانه  مبادله  معنوی  وتاثیر این زبان  بر ملل مجاور  و همسایه  بوده است . تا آنجا که  اطلاع داریم  نخستین  کسی که الفاظ  فارسی  را  با  شکستی و بستی  در کلام  خود  به کار برده  ابو الفضل  میمون  اعشی بن قیس از شعرای  مخضرمین  است  یعنی  کسیکه  هم عهد  جاهلیت  و هم دوره  اسلامی  هردور را  دیده  است .  اعشی همان  کسی است  که منوچهری  دو بیت اورا  در قصیده خود  تضمین  کرده  و از فحوای  کلام  او چنین  استنباط  میشود که خنیاگران  عجم نیز اشعار  او را  شاید  به طور حراره  به آواز  میخوانند ؛ آنجا که گوید :

آیا زیر و بم  شعر اشعی  قیس                زننده همی  زد  به عنابها

داستان پیروزی  سیف بن ذی یزن  شاهزاده  سخاوت  پیشه  خمبری  بر حبشیان  به دستیاری  خسرو  اول ملقب  به نوشیروان  وراندن  آنها  از خاک یمن و  سپس جاگزین شدن ایرانیان  در آن  سر زمین  و به دست داشتن ادارۀ  مستقیم  یمن  برای  پنجاه  سال  سبب  شد  تا الفاظ  بسیاری  از فارسی به زبان  عربی  داخل شود .  مردم  یمن  این  مهاجران  را  ابنا الاحرار  یا بنی  احرار  و حتی  ابنا  خوانده  اند .  همین  عنوان  سپس  بر تمام  آریایی  نژادان  خراسان  خاصه  ملت نجیب  تا جک  اطلاق  شده  در اشعار فارسی  الفاظ آزاده  ،  ازادگان، آزاد زادگان  ترجمه  همین  بنی احرار  است، که مترادف  با اصطلاحات دهقان  (مقابل ترک و تورانی ) ، تات (تاجیکان  آسیای میانه )، سرت  (تاجیکان  شمالی  افغانستان )  بوده است . در مورد  کلمۀ  سارت  یا سرت  باید  یاد آورشد  که علیشیر نوایی  در کتاب  محاکمة اللغتین  خود  بیش  از 14  بار  آن را برای پارسی  دانهای  آن روز  به کار برده  است .  در نخستین  جریده یی که  در تاشکند  در سال  1907 چاپ شده  فقط  سریته  را به جای  زبان  ازبکی  به کار  برده  زیرا  در آن زمان  هنوز  اصطلاحی  به نام  «زبان  ازبکی »   وجود  نداشت .

در اثر تحقیقاتی  که از لحاظ  ریشه  شناسی  صورت  گرفته  به این نتیجه  رسیده اند  که  از جمله 400 کلمه  اجنبی  و عجمی  در قرآن کریم  تقریبا بیست و هفت کلمه آن  دری است .  در روایات  آمده  است  که گاهگاهی  از زبان رسول اکرم  (ص)  عبارتهای  پارسی  شنیده  شده است.  اما  در قرن  دوم  وسوم  هجری  است که  جرقه  هایی  ازین  زبان  که در  آن  وقت  لهجه رایج  در یکی  از روستاها  یا شهری از شهر های  خراسان بود.  (به قول  ابن  ندیم  بلخ  و حوالی  آن ) در  مطاوی کتب  جغرافیا  ، تاریخ  وادب دیده میشود. در همین  زمان است که این لهجه از تنگنای محیط خودپا فراتز گذاشته از چهار گوشه مرزها به قلمرو های مجاور نفوذ کرده، ده به ده، روستا به روستا، راه یافته واثر گذاشته است. درنتیجه دراندک زمان یا لهجه های محل را از میان برده ویا بعضاً وکلاً در خود مزج وحل نموده ویا به گوشه های دور تبعید کرده است، ومسلماً خود جانشین آنها گردیده درین کشاکش آنچه از لفظ وعبارت را که باطبع دندان خود سازگار یافته با دست باز ودل گشاده برچیده وبرگزینه خود افزوده است.

دراین آوان گویا این زبان بنام های پارسی دری یاد میشده چنانچه در شاهنامه استاد طوسی وترجمه تفسیر طبری پارسی دری خوانده شده است، اما در اشعار عنصری، فرخی ومنوچهری به عنوان دری وگاهی هم به نام پارسی به کار رفته است.

چون لفظ دری اصطلاحاً به معنای فصیح ، صحیح، خالص مهذب(خالی از هرعیب ونقصان) نیز مستعمل بود، درین صورت معادل بوده است با اصطلاح معروف اروپاlangue per excellevu دراثبات نکته مثال های گوناگون داریم از آن جمله این ابیات نظامی وحافظ که در آن لفظ دری علاوه برمعنای پربار دیگر مفهوم شیرین، موزون وفصیح را می رساند. آنجا که گوید، نظامی:

مغنی درخروش آورد پرده               غزلهای دری آغاز کرده

حافظ گوید:

 

زشعر دلکش حافظ کسی شود آگه

                                    که لطف طبع وسخن گفتن دری داند

هــــزار بلبل داستانسرای عاشق  را

                                     بیاید از توسخن گفت دری آموخت

اینکه نویسنده گان عرب مانند مقدسی آنرا ساده وروان خوانده اند:

بگشاید زشرح وبسط او جذراصم

                                          چون زبان نطق بگشاید به الفاظ دری

المعجم که کرارا عبار ت ” صحیح لغت دری ”  به کار میبرد ناظرهمین نکته بوده است ، زبان دری با استعداد وتوانایی که داشت محتملا از جهتی که به  محل وطایفه ها منسوب نبود ، اقبال وقبولی دریافت  ودراثر همین رواج وشیوع حتی زبان درباری ، رسمی وکشوری گردید و زمانی فرارسید که برای تمام سلاله های آسیای  میانه ( در هر تیره وتباری که بوده اند ) و همچنان از اقصای هند تا روم زبان مشترک وعمومی (Langu Frauea) شد.

لفظ پارسی یا فارسی یا فرس درین عهود معانی مختلف را دربر داشت . گاهی به معنای وسیع کلمه به کار میرفت ، یعنی برقسمت معظم درشرق سرزمین عرب نشین  قرارداشته وازآنجمله زبانهای مرد م آن نواحی فارس و فارسی خوانده میشدواین تسمیه ازجهتی بوده که عربها بیشتر با مظاهر فرهنگی ومدنی هخامنشی وساسانی که نژاد پارسی واز ولایت فارس برخاسته بودند[؟] تاریخی داشتند و همه مواریث تمدن را به آن سامان منسوب میکردند  نظیر مفهوم کلمه perse persene در اروپا . بهمین جهت است که گاهی جغرافیه نویسان و مؤرخان تازی ، زبان فارسی را معادل به زبان اهل عجم بکار برده وآن را به چندین دسته تقسیم کرده وزبا ن دری را شاخهای ازآن درخت بزرگ دانسته ونوشته اند. محتملا اصطلاح پارسی دری ناشی ازهمین مقربوده است .

زبان فارسی به معنی اخص خود ، معادل بوده با آنچه که در کتب فهلوی ، فهلویات یعنی زبان محلی خاصه زبان ولایتی شیراز خوانده شده وبه ندرت به قید کتابت درآمد یعنی آنچه از پدیده های عاطفی وبدیعی که به لهجه های عام ومحلی به صورت طبیعی بیان شده وبه الفبای عربی تحریر وضبط گردیده ( تقریبا تاحدی شبیه پراکریت ها ی هند).

نمونه هایی ازین لهجه ها درکتب ادب ما آمده و ازآنجمله است سرودهای بندار رازی (3) ترانه های بابا طاهرعریان و ابیات مثلثات سعدی واشعاری ازحافظ ودیگران. شیخ بهایی درکتاب خوف خود کشکول این دوبیتی را به نام شیخ ابوالحسن خرقانی در لسان پهلوی آورده :

تا گور نشی باتو بتی یار نبو ورگور شی از بهربتی ،  عار نبو

  ***

آن راکه میان بسته به زنارنبو اورا به میان عاشقان کار نبو

آثار وبقایای این لهجه ها خاصه لهجۀ شیراز که روزگاری زبان مادری کسانی چون سعدی وحافظ بود هنوز بیش وکم درروستاهای ایران زنده ومروج است . ظاهرا مقصود از گلبانگ پهلوی که حافظ به کار برده همین فهلویات بوده است آنجا که گوید :

بلبل زشاخ سرو بـــه گلبانگ پهلوی

                                        میخواند دوش درس مقامات معنوی

یعنی بیا کـــه آتش موسی نمودگل

                           تا ازدرخت نکتــــــۀ توحید بشنوی

مرغان باغ قافیه سنجند وبذله گوی

                                    تا خواجه می خوردبه غزلهای پهلوی

همچنین مراد ازغزلهای پهلوی همان فهلویات یعنی زبان طبیعی ویگانه وسیله بیان احساس عامه مردم بوده است وبه روایات  المعجم بیشتر آن به معانی غریب آراسته است و به نغمات مروق پیراسته است .

مؤلف المعجم جای دیگر میگوید: کافه اهل عراق رااز عالم وعامی ، شریف ووضیع به انشا وانشاد(ابیات)مسعوف یافتم و باصفا وامتناع ملحونات آن مولع دیدم….بلکه هیچ لحن لطیف شریف از طرق اقوال عربی واغزال دری وترانه های معجز وداستانهای مهیج اعطاف ایشان را (چنان ) درنمی جنبانید و دل وطبع ایشان را چنان به اهتزاز نمی آورد که :

لحن اورا من و بیت پهلوی نه زخمۀ رود و سماع خسرو

اصطلاح پهلوی خواندن درآثار سخنوران ما مترادف بوده است به بیان طبیعی عواطف چنانکه نظامی گوید:

پهلوی خوان پارسی فرهنگ پهلوی خواند بر نوازش

جد اعلای این لهجه ها همانست که آن را فارسی باستان ، قدیم یا پارسی هخامنشی نامیده اند. این زبان بر روی لوحه ها به خط معروف به مسماری یا میخی کنده ونوشته شده وبما رسیده که اکثر متعلق است به زمان حکمفرمایی سلسلۀ هخامنشی. همین بعد ازتحول طبیعی وتاریخی درعهد ساسانی ، به نام زبان (4) پهلوی شده که  زبانشناسان معمولا آنرا به عنوان پهلوی ساسانی ، فارسی واخیرا پارسیک خوانده اند ازین زبان آثار فراوان به رسم الخط آرامی ویا مقداری از هزوارش بما رسیده .

کاربرد ومعنی بالای کلمه فارسی یا پارسی درطول تاریخ ادبی ما تا امروز مترادف بوده با زبان دری . به عبارت دیگر لفظ فارسی معادل آن و بدل بوده است ، برای زبان دری. به همین جهت است که بجای دیگری مورد استعمال یافته است . بعضی براین باورند  که به اعتبار اینکه پارسیک به پهلوی ساسانی اطلاق میشده لغت دری غیراز لفظ پارسی بوده ، اما پس ازاسلام این دو مفهوم اطلاق گردید.

نباید ازنظر دورداشت که گاهی مولفان ادب خاصه دانشمندان عرب اصطلاح زبان پارسی را غیر ازدری دانسته وجداازآن نام برده اند که درین مقام مقصودشان ازپارسی گاهی زبان پهلوی بوده و گاهی فهلویات . مؤلف المعجم گاهی اصطلاح فارسی دری را بکار برده وزمانی دری و پارسی را مترادف هم خوانده ودر بعضی موارد آندو را ازهم جدا دانسته است :

مثال اول: حرف ( ثی) در پارسی دری نیست ( ص 163)

مورد دوم : ابتدای شعر فارسی را به بهرام گورنسبت میکنند(140).

اگردر صحیح لغت دری ملفوظ نباشد (153)

مورد سوم : فکیف لغت دری که موجزی است از لغات پارسی ومنتخبی از رطانات عجم (227) که عروض وقوافی پارسی هم به پارسی بهتر وشرح اشعار به دری خوشتر . شعرای ما گاهی اما به بسیار ندرت این دوگانی را پذیرفته ولفظ پارسی را در مقام مقارنه دربرابر دری بکار برده اند مگراینکه بگوییم مرادش از لفظ پارسی همان زبان پهلوی :

بلبل بسان مطرب بیدل فراز گل گه پارسی نوازد گاهی زند دری

کلمۀ پارسی به معنای سرود وآهنگ نیزهست . زردشتیان مقیم هند را هم پارسی میخوانند که بیشتر آنان ازسرزمین ایران خاصه یزد مهاجرت کرده اند . جالب این است که زردشتیان یزدلهجۀ خود را دری میگویند . لفظ پارسی به معنای زردشتی سابقه دراز دارد . درلغت فرس اسدی کلمۀ پارسی به معنای زردشتی درذیل گرزمان آمده و چنین بکار رفته است:  پارسیان گویند عرش است وشاعران گویند آسمان است . (5) ایرانی به کار رفته چنانچه درین بیت  که خواب گزاربه افراد میگوید:

اگربا سیاوش کند شاه جنگ چودیبه شود روی گیتی

زترکان نمانــــد کسی پارسا           غمی گــــرددازجنگ او

یعنی پارسا ( ایرانی)  که مقصودسیاوش است کسی از ترک را زنده نمی گذارد . درجنگ بزرگ افراسیاب با کیخسرو پشنگ به افراسیاب گوید :

چو دستور باشد مرا پادشا ازایشان نمانم یکی پارسا

درجایی اشاره به بهرام چوبینه گوید:

بدوگفت رو پارسی را بگوی که ایدرنجیره مریزآبروی

گذشته ازین مفاهیم که برشمردیم لفظ پارسی به معنای مجموعۀ سیرت وسنن وحتی آداب وفرهنگ فارسیان به کاررفته است . چنانچه دربعضی زبانها خاصه دربین برادران عزیزپشتون لفظ پشتو علاوه بر افادۀ  مفهوم زبان بر بسامعانی اخلاقی ، سنن قومی وحتی ناموس ملی نیز میباشد. مثلا جاییکه به کسی میگویند پشتو ندارد مقصودشان آنست که فاقد آداب وسیرت پشتونها ست .  کلمۀ فارسی درین شعرمنسوب به فردوسی مسلما معنی پربارتراز زبان را افاده میکند:

بسی رنج بر دم درین سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی

درین شعر زمینۀ لفظ پارسیها به معنای پارسیگری یعنی هویت، اخلاق وسجیه پارسیان با دانشی از ادب وآداب پارسی بکار رفته است :

هرکه آنگه کجا آورد پارسیها نماند همی باکسی پارسایی

درین شعر فخرالدین گرگانی لفظ پارسی مفهوم وسیعتر را بیان میکند  : کنون این داستان ویس و رامین (6) میگفتند  آن سخندانان پیشین .

هنردر فارسی گفتن نمودند کجادرفارسی استاد بود ند

           درین شعر سعدی نیز فقط پارسا معنی دقیقتری را افاده میکند  :

پارسا باش ولغت از خودکن پارسا زادگی ادب  نبرد

(پارسی)هم آهنگی بوده از آهنگهای قدیم ، منوچهری گوید:

یک مرغ سرود پارسی گوید یک مرغ سرودماوراءالنهر

در وجه تسمیۀ زبان دری سخن بسیار رفته است . بعضی آنرا تازه وبازماندۀ لفظ تخاری میدانند، زبانیکه اندکی پیش از اسلام و مقارن ظهوراسلام در نواحی تخارستان رواج داشت هرگاه این فرضیه  با موازین ومطالعات زبانشناسی مطابقت برساند قابل توجه خواهد بود .  

عده یی ان را منسوب  به دره  میدانند  به قیاس کبک دری  یعنی  زبانیکه  در دره ها ، کوهپایه  ها و وادیها  بدان  تکلم  کنند،  در برابر زبان  پهلوی  که مفهوم  زبان شهری  را افاده  میکند.

سکه هایی را یونانیان  به نام  دریک  یاذریک  خوانده اند  چنانکه  در متن  پهلوی  یادگار  زریران  نیز آمده  ربطی به نام دارا  و داریوش  ندارد . کلمه زر به معنای  طلا  راکه  ظاهرا  تراشۀ همین  لفظ  است  میتوان  با کبک  زری  یعنی زرگون  و زرگونه  مرتبط دانست .

برخی ریشۀ آن را  در مصدر دراییدن  به معنای  سخن گفتن  (حاصل  مصدر آن درایش درشعر مصبعی منقول درتارخ بیهقی آمده )  جستجو میکنند  و حتی تسمیه  (درا) را به معنای  رنگ و آواز  ناقوس  و طبل  از  بابت  بانگ  و  آواز  از همین  ریشه  میدانند .

شاید لفظ  دری  به عنوان  صفت  برای  کبک  و دایره دار دک  ودربک (به معنای دف  داره  کوچکی  که در هنگام  سوگواری  مینواختند ) . از همین بابت  خوش آوازی و خوش خوانی  باشد . چنانکه  فرهنگ نویسان  بدان  اشاره کرده اند . همچنین وجه  تسمیه  اقوام دری خیل ودری زی  افغانستان را اگر تعبیر دیگری نداشته باشد  میتوان  با این اصطلاح توجیه کرد . هرگاه به دنبال  ریشه  این مصدر  در ترکیب  های خام درایی و هرزه درایی و حتی اصطلاح ناخوشایند (دری وری)برویم  با چگونگی تعبیر پهلوی این مصدر نزدیک میشویم  با این توضیح که  مصدر دراییدن  در زبان پهلوی ساسانی  از مصادر  اهریمنی  است  نه یزدانی .  چنانکه  در آن زبان  اغلب  کلمات  والفاظ  به همین  دو نوع  تفریق  و دسته  بندی  شده .

اما مقوله  سوم  در وجه  تسمیه  زبان دری  که ان را  منسوب  به درگاه  در و در بار  میدانند  طرفداران  بیشتر دارد  به این معنی  که در عهد ساسانی آنچه منسوب به دربار بوده دریک گفته میشده  چنانکه  (دری بد ) رئیس  امور  دربار بود ،  نظیر  وزیر دربار معادل  رئیس الدا و راستا دالداژ  عربی . در تـــــــاریخ  قم  دریجهبد دریگبذ و درارمنی ( drekpet) به همین معنی  به کار رفته است .

 در انتساب  این کلمه  به در و دربار ساسانیان  این نکته  را نباید  از نظر  دور داشت  که هیچگونه  اثر  مکتوب  ازین زبان  از عهود  به ما نرسیده  ویا  اصلا  وجود نداشته است . از جهت معنی  کلمه  دری  که زبان  مدائن  هم خوانده  شده  با لفظ  پهلوی  که یکی  از معانی  آن  شهری است وجه مشترک  پیدا  میکند .  کلمه مدائن  را که ابن مقفع  و دیگران  زبان دری را  بدان منسوب  داشته اند  میتوان  چنین تفسیر کرد  که ظاهرا  مقصود از مدائن  شهر  متفسون  نبود  بلکه  به معنای  عام ان  یعنی  مجموعۀ از شهرک ها ومدینه ها  است  معدل  انچه  که شهرستان  میگوییم  به کار رفته است .

از نکات  جالب اینست  که لفظ دری  همیشه  با کلمه (دُر )  به صورت  نسبت ومنسوب به کار رفته  اینک مواردی  چند ان را  یاد اورمیشویم :

من انم که در پای خوکان  نریزم         مــر این  قیمتی  در لفظ  دری را                                                                                                      (ناصر خسرو )

لایق گوشت نمیدانم  ولی بهر نثار          میفرستم  بر درت این در دری

                                     ***                      

مطرب بزم عاشقان  دوش  نواخت  مطلعی

                                                  داد نظام  نظـــــــم  این گوهر  دری

                                                                              (سلمان ساوجی)

در دری که خاط خاقانی آورد          قیمت  به بزم خسرو والا  بر افگند

                                                                                       (خاقانی )

کسی  که  طبع  من  اندر  مدیح  او دارد

                                            به قیمت  در  دریا هزار در دری  ارزکی

از آسمان  خاطر  و بحر  ضمیر  مــــــن

                                             در دری  و کوکب  دری  نثــــار  تست

           البته کوکب  دری مقتبس  از ایه  مبارکه  و به معنای  ستاره روشن  است:

سرا پــــــــــــــا که مملو ز در دری  است

                                           شرفنامــــه  احمـــــــــــــد منیری است

                                                     **

در دری را از قلم  در رشته  جان کرده خم

                                            پس باز بکشاده  زهم  بر شاه  والا  ریخته

راوی زدرهای  دری  د لال و دلها  مشتری  

                                          خاقانی  اینک  جوهر  درهای بیضا ریخته

                                                                                        (خاقانی )

کردم اندرفتح  غزنین  ساحری درشاعری

                                               کرد پر گوهر دهانم  پاد شاه   گوهری

دست  رادش  در  دهانم  در دریایی  نهاد

                                                چون بباری  از زبانم  پیش او در در

                                                                          (معزی)

 

زیر نویسها :

 

       1- پیدایش زبان دری ، نوشته بیگمراد  سیایف و پوهاند عبدالقیوم قویم ، مجله عرفان ، شمارۀ دلو ، س 1362، ص 13.

       2- المعجم ، ص 223.

– اوار

          – از آن جمله تاریخ اشکانی  میخوانیم  که امارتهای  عربی  واقع  در شمال  بین النهرین  علیا  که در مکتب  عرب  به نام  الجزیره  نامیده  میشود .  در جنگ  ایران  با  روم  به کمک  ایرانیها  برخاسته بودند.

           3- اساسا پهلو ، پهلوی ، از کلمه  پرتو ، پرهو و پل هو  است.  پرتو  یا ارت  قومی  بودند  که  در خراسان  میزیستند  و پس  از سقوط  سلوکی ها دولت اشکانی  را (150 ق م تا 224م ) بنیاد  نهادند  و به تدریج  به نواحی  غرب  دست  یافتند  و به متصرفات  خود  افزودند  .

           کامر فرانسوی  را  عقیده  برین بود  که  پهلو یکی  از اسمای  شاهان  اشکانی بود .  لفظ  پهلو وپهلوان مأخوذ از همین  نام است.  زبان رایج  این  قوم  را پهلوی  میگفتند  که بعد  زبان  ساسانیان  را نیز  به همین  نام  خواندند  این زبان  قبل  از ورود زبان دری به نواحی  پارس  و عراق  عجم  زبان  آن نواحی  بود  و حتی  تا  قرن  هفتم  هجری  زبان  متداولی  بود.  اما  فخرالدین  گرگانی  در موقع  ترجمۀ ویس و رامین  چنین گوید :

   ولیکن پهلوی  بـــــــاشد  زبانش         ندانــد  هر کـــه برخواند  زبانش

   نه هرکس آن زبان  نیکو  خواند          وگرنه  خواند  همی  معنی نداند

فراوان  وصف  چیزی  بر شمارد           چـو برخوانی  بسی معنی[ندارد]

          4- کلمه  پهلوی  عنوان  و لقب  روسای  خاندانهای قارن ، سورن  و اسپاهید  بود .  و میگفتند  قارن  پهلو  ،  سورن پهلو ، اسپاهید  پهلو  ، این  خانواده ها  نیز  از نژاد[؟] بودند . کلمۀ پهلو ، پهل  (بخ ، باختر )  پهله به عده یی  از  شهرها  ونواحی  که با قوم  پار رابطه  داشتند  نیز  اطلاق  گردید . شاید  منشاء  لفظ  پهلوی  به معنی شهر  از  همین  جا  باشد  چنانچه  به شهر  های  ری ، همدان ، اصفهان ، نهاوند  نیز  پهله  میگفتند.  کلمه پهلوی به معانی زیر به کار رفته است :

            1- پایتخت وشهر :

 بفرمود تا جملــــه بیرون شدند              زپهلو  سوی دشت و هامون شدند

                                           ***

  یکی لشکر  آمد  زپهلو به دشت            که از گرد  اسپان  هوا تیره گشت

                                             ***

  سوی پهلو  پـــارس  بنهاد روی              جوان بود و بیدار و دیهیم جوی

                                             ***

  همی بود  تا یکزمــان  شهر یار            زپهلو  برون  شــد  زبهر شکار

                                             ***

  زپهلو  بـه پهلو  پذیره شـــــدند               همه بــا درفش  و نبیره   شدند

                                                                               (فردوسی)

         2- فردی از  خانواده شاهی :

        بیامد هم اندر زمان  بی درفش         گرفته به دست  آن درفش بنفش

        نشسته بر آن  بـاره  خسروی           بپوشیده  ان جــــوشن  خسروی

                                                                                    (دقیقی)  

     چنین گفت کاین ناموی پهلو است        سر افراز  با جامه  خسرو  است

                                              ***

      بنــــــــه بر سرت  افسر  خسروی         نگارش همـــــه  گوهر پهلوی

                                                                                (فردوسی)   

        جوانی همه پیکرش  پهلــــوی         فروزان  از و فـــــــــرۀ ایزدی

                                                                                   (اسدی)

        جهان داورا ، سرفراز ا  گــــوا         خدیوا  شها  سرورا  پهلوا

                                                                                   (دقیقی)

       جوان بود  وبیدار و روشن روان          خردمند  و از گوهر  پهلوان

                                                                                (فردوسی)

3- منسوب به دودمان  سلطنتی ، شاهانۀ خسروانی :

         همه ایرجی  زاده و پهلوی                نه افراسیابی  و نه ….

                                             ***

         چو نامه  به مهراند  آمد ،  بداد        به دست  یکی  گرد پهلو نژاد

                                               ***

        یکی پهلوی  نامه  از خط شاه           فــــــرستاده اورد  و پیمود راه

                                                                                 (فردوسی)

       رها کردی آن پهلوی کیش را           چرا ننگریدی پس و پیش را

                                                                                    (اسدی)

 

4- دلیر وشجاع :

          از آن پس پراگنده شد  انجمن           سوی خانـــــه شد  پهلو  پیلتن

                                              ***

      بفرمود  تا گرز  سام ســـــــــوار             بیارند  زی پهلو  نامــــــدار

                                               ***

     ازین زخم ، این پــــــــهلو اتشی     که سامیش  گرز است  و تیر آرشی

                                              ***

برون رفت  پس پهلو  نیمروز (رستم)          زپیش  پدر ، گرد گیتی  فروز

                                               ***

      فرمود  سالار  گیتی  فروز             سر سرکشان  پهلو نیمــــــروز

      درگانــان  درین دژ  شوم               نداند  کسی از دژ که من پهلوم

                                                                           (فردوسی)

                              (اشاره است به زمین  اسفند یار به رویین دژ )

5-پهلوانی  :

          بــــدو گفت  رستم  تویی          که داری  بروبازوی پهلوی

                                         ***

       بینم  پر  و بال تـــــــــــــو             همان  پهلوی چنگ  و گوپال تو

                                                                         (فردوسی)

      کار  ایران  مر اورا  سپرد         که او را  بدی  پهلوی دستبرد

                                                                           (دقیقی )

6- قوم  پارت :

فردوسی  در لشکر  کشیدن  سیاوش  گوید :

          زین کرد از آن نامداران سوار             دلیران جنگی  ده ودو هزار

                                          ***

هم از پهلوی ، پارس ، کوچ  و بلوچ          زگیلان  جنگی  و دشت سروچ

                                                                                 (فردوسی)

7- زبان پهلوی :

           زعنبر  نوشتند  بر پهلوی              چنان  چون  بود  مه خسروی

                                                                              (فردوسی)

       هرای گنجش  چو مدرام کرد           به پهلو  زبانش  هری نام کرد

                                                                                  (نظامی)

در فضل و گوهرش بتوان  یافتن کنون      مدح هزار ساله  به گفتار پهلوی

                                                                                  (فرخی)

8- فهلوی ، فهلویات :

        لحن اورا من و بیت  پهلوی              زخمۀ رود  و سماع خسروی

9- پارسی دری :

           مثنوی معنوی  مو لوی                 هست قرآن  در زبان  پهلوی

                                                                                   (جامی)

10- آهنگی است در موسیقی :

            سرایندگان  ره  پهلـــــــوی        زبس نغمه داده نوا را نوی

          برامشگری گفت کامروزرود       بیارای  بـــا پهلوانی سرود

          سکندردل خسروانی  گرفت        سخن  گفتن  پهلوانی گرفت

پهلوانی به معانی زیر به کار رفته :

1)  زبان پهلوی :

        کجا بیور  از پهلوانی شمار             بود بر زبان  دری  ده  هزار

                                             ***

       اگر پهلوانی ندانی زبـــان             به تازی تو(اروند) رادجله خوان

                                              ***

      یکی پیر بود پهلوانی  سخن                 به گفتار  و کردار  گشته کهن

                                              ***

     سخنهای  رستم  به نای و به رود           بگفتند  بر  پهلوانی  سرود

                                                                              (فردوسی)

2) دری ، فارسی  فصیح  پهلوی :

    بسی رنج بردم  بسی نامه خواندم          به گفتار  تـــازی  و از پهلوا نی

                                                  ***

       گشاده  زبان و جوانیت  است            سخن گفتن پهــــــــلوانیت است

       مغنی سحرگاه  بر بانگ  رود           به یاد  اور  آن  پهلوانی  سرود

                                                                                 (فردوسی)

  بشنو و نیکو شنو نغمه خنیاگران          به پهلوانی  سماع  بخراد اینطریق

                                                                             (مسعود سعد)

3) منسوب به پهلوان :

 وراگفت  کاین کاویانی  درفش              هم این پهلوانی  وزرینه  کفش

                                                                             (فردوسی)

5- لغت  فرس، منسوب  به اسدی  طوسی  ، به کوشش محمد دبیر سیاقی ، تهران ، 1336 ، ص 147 .

نقش زبان دری

د ر همبستگی ملی وفرهنگی هند(*)

 

           ظهور ونفوذ ورواج زبان فارسی دری ، درهند با حملات سلطان محمود غزنوی قریب هزارسال پیش آغازشد . در عهد سلاطین غزنوی که نیمه ترک وپارسی زبان بودند وهمچنان در دو ران حکمروایی غوریان که تاجیک ودری زبان بودند ، این زبان در هند راه یافت و به صورت مستمر مورد توجه واقبال قرار گرفت . ازهمان روزگار تاسال 1836 که” چارلز تری ولیان ” زبان انگلیسی را به جای پارسی رسمیت بخشید وهمچنین تا اعلام زبان اردو به عنوان زبان رسمی درسال 1844م، این زبان یگانه زبان ارتباطی ،زبان تفاهم ، زبان تحصیل وکسب علوم بود.  دولتمردان ، روشنفکران ودانشمندان آثارخود را به این زبان می نوشتند.  مکاتبات بین دهلی ولندن ، لندن وکلکته  وهم بین ایالتهای مختلف هند به همین زبان صورت میگرفت .  این زبان برای شبه قاره بـــــه مثابۀ( LINK LANGUAGE )یعنی

 

   (*) برگرفته از:  نامه ” فردا” ، شماره هشتم ، سال دوم ، 1377 هجری شمسی ( 1998 عیسوی ) ، ص 3ـ5.

زبان ارتباطی جمعی بود .  سرزمین هند رادر آن روزگار به سه بخش وسه نام یاد میکردند . هندوستان ، دکن و بنگال . لسان مراودات ، مکاتبات و مراسلات این سه ولایت و سایر ایالتهای نواب وراجه نشین همین فارسی دری بود . صوفیان اسلام ، خاصه  آنانیکه از سرزمین خراسان وارد هند شدند مانند : شیخ صفی الدین کازرونی و علی بن عثمان جلالی هجویری غزنوی صاحب ” کشف المحجوب ” این زبان را بهترین وسیلۀ  تبلیغ افکار وعقاید وتعلیم آیین وآداب خود قرار دادند و در حقیقت زبان دوم عالم اسلام گردید. اغلب آثار ، مکتوبات، ملفوظات ومناقب صوفیه هند بدین زبان نگاشته شده است . برخی ازعرفای هند مانند خواجه معین الدین چشتی ، قطب الدین بختیار کاکی اوشی که به لطافت و شیرینی ، سادگی وروانی این زبان اذعان داشتند ، اندیشه ها وافاضات خود را به این زبان بیان کرده اند. چون این زبان بیش از نهصد سال به عنوان زبان شعر وادب ، زبان شیرین وشیواطرف قبول واقبال عارف وعامی بود ، تا امروزه روز آن را به منزلۀ یک زبان شایسته وفرهنگی یاد و احترام میکنند. نقوش فارسی بر الواح ودر دیوار مزارات وقصور هند نشانۀ دیگری از مقبولیت و  رواج این زبان درآن مرز وبوم است. نخستین سکه با شعر فارسی از محمد کریم شاه جرأت است  (842ـ855)  به این بیت :

 به دارالضرب گردون قرص مهروماه باد

                                سکۀ سلطان غیاث الدین محمد شاه باد

            جهانگیر امر نمود که شبیه پادشاه را بر سکۀ طلایی مسکوب ساخته طرف دیگر صورت شیر که سرکوب آفتاب باشد، نمایان نموده، به امرای مغرب و فدویان خاص دهند که به اعزاز برسر ودستار یا روی سینه به جای “حرزجان ” نگاه میداشتند . شعرذیل برآن سکه درج بود :

    قضا بر سکۀ زر کرد تصویر        شبیه حضرت شاه جهانگیر

            درآخر سلطنت خود جهانگیر نام نورجهان رادر سکۀ رایج الوقت شامل کرده این بیت رادرآن منقوش کرد :

زحکم شاه جهانگیریافت صد زیور      به نام نورجهان پادشاه بیگم  زر

             زبان سحر آفرین فارسی که مبشر وحامل پیام ناب اسلام و عرفان عمیق و پر حرارت آن بود ، در پیوندوهمبستگی ملی وفرهنگی هند نقش اساسی داشت . ده سلسله ازسلاطین مملوک وسلاله های افغانی از حامیان ومشوقان این زبان بوده اند . سلطان رکن الدین ، غیاث الدین بلبن و فرزندش محمد ، از ادب دوستان وصاحبدلان دوران خود بوده اند. دربارشان مجمع علماوملاذ شعرا بود . مجموعه یی از منتخبات شاهکار های دری بالغ بر بیست هزاربیت ازآنان به یادگار مانده است.  شعرایی چون اوشی،جمال الدین محمدوحمیدالدین اززمرۀ سخنسرایان دربار بوده اند . درعصرجانشینی شمس الدین التتمش(داماد قطب الدین ایبک ) ، شعر وادب دری رنگ ورونق تازه یافت . آوازۀ شعردوستی و شاعرنوازی التتمش تابدانجاکشیدکه عدۀ زیادی ازعلماوشعراازخراسان  ماوراءالنهر وسایربلاد اسلام به هند رو آوردند ، مانند نظیری ازنیشاپور وامیر روحانی سمرقندی ازبخارا . التتمش در پاداش قصایدی که شعرای دربار او به مناسبت فتح بیهاره ، راتنم  ،بهور و مندیر سروده بودند، صلات گرانبهای بخشید. یکی ازشعرای نامداردربار اوتاج الدین رضی است . سلطان به تقلید از سلطان محمود در اکثر مغازی شعرا را با خود همراه می برد . وقتی فیروزشاه بر اریکۀ سلطنت تکیه زد ، این رسم دیرین را دنبال کرد . شهاب الدین  محمره بدیوانی که چون حضرت سنایی افکار عرفانی ودقایق صوفیانه را وارد شعر کرده بود ، به این دربار انتساب داشت .  دارالامان دهلی در اثر کفایت ودرایت اسکندرلودی ، زندگی پرشکوه وجلال گذشتۀ خود را بازیافت . عهد سکندر لودی قلۀ اوج وعروج ادبیات دری خوانده شده ، چنانچه همین درخشندگی و موج تا عهد تیموریه ادامه یافت .  این عهد مصادف بود با دورۀ سلطنت تیموریان بر هرات ، دورۀ مشعشعی که از لحاظ نهضت و پیشرفت در فنون ادبی ، هنر نقاشی ، صنعت معماری ، تحسین خط وسایر مهارتهای بشری از ادواربی نهایت پرجلال خراسان زمین بوده است و به حق میتوان آن را رنسانس شرق خواند . درعهد تیموریان هرات دو تن ، یکی جامی ودیگری نوایی ، چون دو ستارۀ فروزان در مدار این نظام درخشش داشتند . دربار شاهان این سلسله چون شاهرخ و بایقراملجأ و ملاذ ادبا و هنرمندان بود .[اسکندرلودی]  درشعرفارسی سلیقۀ تمام  داشت ، خود شاعروصاحب دیوان بود و گلرخی تخلص میکرد.هرروزچندساعت معین بودکه بااهل فضل وفصاحت وشعر مجلس میداشت و مباحثۀ شعردر میان میبود . چون[از] کتاب شعر مهر و  ماه ازنتایج طبع والا نژاد  معرف دستگاه حقایق آگاه شیخ جمالی دهلوی استماع یافت ، شوق کثیر الجهت ایشان دامنگیر سلطان شد .

دربار سکندر لودی مجمع فلاسفه ، علما وشعرا بود که خبر سخاوت سلطان را شنیده از کشور های دور وراه دراز  به هند آمده بــــــــودند ( واقعات مشقاتی  برتش موزیم 1263 ، ورق 31 )سکندر لودی را ذوق ملاقات جمالی زیاده شد واز روی اشتیاق تمام ، قطعه منظومه یی انشا نمود  وکتاب  مهروماه راطلب داشت وآن قطعه اینست :

ای مخزن گنج لا یـــــــزالی وی سالک راه دین جمالـــی

ورگرد جهـان بسی زدی سیر درمنزل خود رسیدی بــالخیر

بودی تو مسافــــر زمانــــــه الحمد که آمدی به  خانـــــه

درمکه ودر مدینه گشتــــــی گوهر بودی خزینه گشتـــــی

ورشیخ زدوستان شــود سیــر تشریف نمودنش کشد دیـــر

باید که کتاب مهروماه هـــم ارسال دهد چنانچه خواهــــم

ای شیخ بما بـرس به  زود ی بسیار مسافـــــــرت نمــودی

بگشای سوی درگهــم گـام تا دریابی ز گلرخـی کـــــام

حالم به جمال تـو طپانسـت دل مرغ مثال درفغــــــانسـت

من اسکندر وتـو خضرمایی آن به کـــــه بسوی ما بیایــی

ارمهرکشد دو دیده رانـــور آن مهر نشود زدیده ام دور

اسکندر لودی در غنا، توسعه  و رونق این زبان خدمات ارزنده وبرازندۀ انجام داده است. درعهد  این سلسله زبان دری زبان رسمی ، اداری ودرباری هند گشته بود و کا فۀ مردم به تحصیل این زبان رغبت  می نمودند.جامعۀ هند این زبان رانه به عنوان زبان غالب وفاتح پذیراآمدند، بلکه آن را به عنوان یگانه زبان پرحلاوت  ولطافت ، ساده وآسان استقبال کردند ودرپی تحصیل وگسترش آن برامدند . شعروادب دری که گرانباراز اندیشه وعواطف والای انسانی بود با طبع ملایم و اعتدال پسند هند برابر افتاد ودر نتیجۀ آمیزش با سنن، ثقافت وتهذیب ملی ومحلی هند غنی ترو پر مایه تر شد . یکی از عناصری که در غنا وگسترش این فرهنگ نقش عمده واساسی داشته ، فروغ جانپرور وانسانسازمعارف ومعالم اسلامی است . زبان دری با الهام ازین سرچشمۀ زلال جویبار پرفیض لایزال ، خود را برای بیان هرگونه فکر وذکر ، تصویر وخیال آماده ساخت ودر اندک زمان بر اثر همت دانشمندان وحمایت بسی از شاهان وامرا قدر ورونق بسزا یافت و با پیام انسان دوستی وشناخت حقیقت ، ذهن هندیان رابه حیات  اجتماعی ، نهضت فکری و قیام معنوی معطوف ساخت واسباب وموجبات همبستگی درونی دسته هارافراهم  ساخت.به عبارت دیگر،زبان  فارسی چون فریاد بیداری در بدن یخ بستۀ هند با اعجاز مسیحایی خود روح نو دمید و چون شمامۀ بهاری هوای تازه به ارمغان آورد .  مقصود اززبان دری ، بحث در بارۀ سرگذشت یک زبان نیست ، معرفی یک فرهنگ و تهذیب متعالی یک مکتب گرانقدرانساندوست و حدیث عرفان روح و اشراق دل است .

             بزرگترین شاعر دربار لودیها مولاناجلال الدین خان جمالی کنبوه( KANBOH ) دوست دیرینه و ارادتمند جامی بود .  اشعار روان وسادۀ این شاعر طرف توجه خنیاگران و آهنگ سازان قرار گرفته و اکثر ابیات او را برای موسیقی وآواز بر می گزیدند و میخواندند . غزلیات او رنگ وآهنگ  خاص دارد . مثنوی مهروماه وی معروف است.کتابی در مناقب وترجمه احوال اهل دل به نام”سیرالعارفین”دارد .

           چون زبان فارسی ، زبان رایج روز شده بود  نیازمندی فراوان به کتب قاموس و فرهنگ پیدا  گشت . نوشته اند که بیش از دوصد کتاب در فن لغت در هند تألیف وچاپ شده است . درسال1419 میلادی بدرالدین محمد کتاب ” ادات الفضلا”  را نوشت و در 1814 میلادی ابراهیم  قوام الدین فاروقی فرهنگ  ابراهیمی را، که به نام  ” شرفنامۀ منیری ” نیز معروفست ، به یادگار استاد خود شرف الدین منیری در بنگال تألیف کرد.

             محمود بن ضیاءالدین محمد فرهنگ سکندری را که بــه نام ” فتوح سعادت ” یا میشود ، تألیف نمود . در عهد ابراهیم لودی ، کتاب ” مؤید الفضلا ”  در علم لغت توسط شیخ محمد نگارش یافت .

سلاطین خلجی ووالیان آنهااین رسم خجسته را سرو سامان بخشیدند و درمقام حمایتوتشویقازعلم وادب وتربیت وترغیب علماوشعرابرآمدند .                                جلال الدین فیروزشاه خلجی سر سلسلۀ این خانواده انجمنی ازشعرا را تأسیس کرده بود که شش تن آنان ازسربرآوردگان زبان وادب دری بوده اند . فرشته ، مؤ رخ معروف ، اثر گرانبهای خود را در همین عهد تألیف کرد . درعهد خلجیان توجه به علم وادب ، صنعت وهنر بیش از پیش مبذول گردید و به حق میتوان آن را از لحاظ بالندگی و شگوفایی با عهد تیموریان همسنگ وهمطراز دانست . در همین عصرعدۀزیادی هنرمند ، شاعر، عالم وصنعتگر از ایران به عزم هند برخاستند وسر انجام دهلی را چون خانۀ دوم خودآراستند . امیرخسرو یا خسرو شاعران هند که زمان ودربار چندین سلطان را دریافته و درک کرده بود ، تا هنوز محبوب ومقبول خاص وعام است.حسن سنجری دوست خسرو در غزلسرایی به مرتبتی رسید که او راسعدی هند گفته ونوشته اند .  مثنوی ” عشقنامه ”  یا ” حکایت عاشق  ناگوری ” که در سال 607  منظوم شده از افسانه های دلپذیر و مردمی راجستان است .

             مؤ سس سلسلۀ تغلقیه  سلطان غیاث الدین از جملۀ روشنفکر ترین سلاطینی بوده که بر هند حکمروایی نموده است . بدرالدین چاچ شاعرمعروف وسراینده شاهنامۀ بیست هزار بیتی به دربار پسر فاضلش میزیسته. درین عهد کتب زیادی در مناقب صوفیان ، ترجمۀ حال وذکر طبقات آنها نگاشته شده واکثرملفوظات و مکتوبات آنها به ما رسیده است.

           شرف الدین یحیی منیری عارف فاضل در همین زمان به تألیف آثار گرانقدر خود پرداخته بود .   “طوطی نامه ”  ضیاءالدین بخشی که بنیاد عرفانی دارد ، بر اساس مجموعه های سنسکریت تألیف و تدوین شد. فیروزشاه تغلق نیز از شاهان فضل پرور و ادب دوست بود . سلسلۀ بهمنی دکن نیز از حامیان علم وفرهنگ ، ادب وهنر بودند .  ملک الشعرای دربار آنهاملک آذری اسفراینی  تاریخ این سلسله را زیر عنوان بهمن نامه منظوم ساخته است . درسال 1398 میلادی صدها شاعرو عالم از بیم حملۀ تیمور به دکن ، گجرات وسایر ولایات رفتند . در ”  جوان پور ” مشعل شعروادب فروزان بود . سلطان ابراهیم شاه شرقی ، که خود اهل فضل وبذل بود ، عدۀ زیادی  از هنرمندان و فضلا رادور خود جلب و جذب کرد ه بود . ازهمان لحاظ  جوان پور را شیراز هند نامیده اند . عهد بابر دورۀ طلایی زبان وادب فارسی به شمار میرود .  ظهیرالدین بابرشاه  بنیان گذاراین سلسله، ذوق شعری داشت و به زبان ترکی طبع آزمایی میکرد . ابیاتی ازاو به زبان دری دردست هست . ازهمایون وکامران دیوانهایی به یادگا ر مانده است . گلبدن بیگم دختر بابر نویسندۀ  ” همایون نامه ” نخستین زنی است که کتابی ازوی به ما رسیده . بنابر رقابتهایی که بین دربارهای دهلی ودکن وسایر ایالات وولایات بود ، هریک در جلب وتربیت ، تشویق وحمایت شعرا که آن را لازمۀ  جلال وشکوه دربار میدانستند ، به پیمانۀ وسیع میکوشیدند ، چنانچه در اثر همین همچشمی ها شعرفارسی مرحلۀ ترقی وتکامل راپیمود و به مرور متبوع تر وپاکیزه تر شد . با بازگشت همایون ازایران و ورود بیرم خان به دربار بازار شعروادب برافروخته تر گردید .بیرم خان شاعر صاحب دیوان ، دوست صدیق همایون ، استاد جلال الدین اکبر بود .  دربار پرعظمت جلال الدین اکبر از لحاظ روشنگری ، ادبشناسی وهنرپروری از دربارهای پر طنطنه وجلال مشرقزمین بود.  ذکرنام وحال شعرای این عهد درکتب تذکره وتاریخ آمده است . عبدالرحیم خان خانخانان  تزک  بابر رااز ترکی چغتایی به زبان دری ترجمه کرد. مآثر رحیمی به نام ودر ذکر شعرای دربار او نوشته شده است . کتاب “مها بهارتا”به نام” رزمنامه ” توسط عده یی ازعلمای روز از  سنسکریت  به زبان دری گزارش یافت .  همچنین کتاب  ” راما یانا ”  تاریخ کرشناجی ، به زبان  فارسی درآمـــــد .  فیضی دکنی قصۀ نل ( NALE) و دمیناتی (DIMINATI ) مها بهارتا را به نام  نل و دمن منظوم ساخت. گویند این قصه به شعرفیضی بهتر از اصل پرداخته شده . ابوالفضل  برادر فیضی کتاب  بگوتیا  رابه فارسی ترجمه نمود .  کتاب سنگ هاسن SINGHASON وسی و دو قصه اورنگ شاهی توسط  جتوربهوج کیاستهـ ترجمه گردید. بهاری مالکشاتری درعهد شاه جهان وکشن داس درزماناورنگ زیب این کتاب را به فارسی ترجمه کردند .

           عادلشاه بیجاپوری که خودنیز شاعربود، قطب شاه در گلکنده ، ووالاجاه در مدارس حامیان شعرو ادب بودند. مناظراتی که بین نورجهان و جهانگیر بر سبیل بدیهه ردوبدل شده ، نشانۀ ذوق و طبع لطیف آنهاست . نمونه های آن راصاحبان تذکره با آب وتاب نقل کرده اند ، ازآنجمله است :

جهانگیر: برقع به رخ افگنده  برد ناز به باغـــش

نورجهان: تا نگهت گل بیخته آید بـــــه دماغش

جهانگیر: معشوق خرد سال به ما رو  نمی دهــد

نورجهان : تا غنچه است گل، به کسی بو نمیدهد

جهانگیر: هلال عید بر اوج فلک هویدا شــــــد

            نورجهان: کلید میکده گم کشتـــه بود پیـدا شد

جهانگیر: در ابلق کسی  کم دیـــــده موجـــود

نورجهان : به جز اشک بتان سرمـــــــــه آلـــود

جهانگیر: ترا نـــه تکمه لعل است  بر قبای حریر

نورجهان : شده است قطـرۀ خون منت گریبانگیر

جهانگیر: از قضا آیینـــــــه را چینــی شکسـت

نورجهان : خوب شـــد اسباب خودبینی شکست

                                                         ( چینی :  نام کنیزکی بود . )

             درعهد جهانگیر نوعی خبوشانی  منظومۀ سوزوگداز رادر بارۀ رسم  ” ستی”  یعنی سوزاندن زن بعد ازمرگ شوهر، سرود که نشانۀ اثر فرهنگ هند بر ادب دری است :

جان فدای دوست کن کم زان زن هندو نه ای

                              کزوفای شوی در آتش بسوزد خویش را

                      ***

دعوی عشق کرده ای خسرو ببایـــدت

                    چون هندو زن در آتش غم سوخـــتن

                       ***

چون زن هندو کسی در عاشقی دیوانه نیست

                               سوختن برشمع مرده کارهرپروانه نیست

             درعهد شاه جهان صائب تبریزی واستادش رکنی مسیح کاشی ازصلات گرانبهای شاهان آن سلسله برخورداری داشتند. زیب النساء  دختر اورنگزیب  نه تنها از علما پشتیبانی میکرد ، بلکه  خودنیز صاحب طبع بود . دیوانش به تخلص مخفی دردست هست . این بیت راازاو میدانند:

درسخن مخفی شدم مانند بو دربرگ گل

                   میل دیدن هرکه دارد درسخن بیند مرا

این رباعی منسوب  به اوست :

ای آبشار نوحه گر از بهـــــــــر چیستــی

                   چین برجبین زده در آرزوی کیستـــی

دردت چه درد بود که چون من تمام شب

                     سر را به سنگ میزدی و می گریستی

نقل است :

به غیرسبزه نپوشد کسی مزار مــرا

                         که قبرپوش غریبان همین گیاه بس است

نوشته شده:

بر مزار ما غریبان نی چراغی نی گلی

                   نی پر پروانه سوزد نی سراید بلبلــــی

          اورنگزیب با تخلص” عزت ” نیز شعرمی گفت . داراشکوه شاهزادۀ  دانشمند آل بابر ، دیوان شعری به تخلص قادری دارد . ” سکینة الاولیا ” در ترجمۀ احوال صوفیه نوشته شده است.”سر اکبر ” ترجمۀ قسمتی ازاوپانیشاد است. چندربهان و لکشمی ناراین شفیق ، بنداراداس خوشگو از ادبا وشعرای زبان دری بوده اند . این شاه فرد برهمن معروف است:

مرا دلیست به کفر آشنا که چند ین بار

                   به کعبه بردم و بازش برهمــن آوردم

          کتاب ”  تذکرة الخواتین”  اثر شاه جهان بیگم صاحبه رئیسه بهو پال است  که در سال 1306 هجری در بمبئی به خط میرزا مهدی شیرازی چاپ شده است . اخترتابان تألیف ابوالقاسم محتشم شروانی بهوپالی مشتمل بر شرح حال هشتاد و دو زن شاعراست . این کتاب در 1298 به چاپ  رسیده است .

           چهار شاعربزرگ ،  امیرخسرو ، بیدل ، غالب و اقبال ازجملۀ ستارگان قدر اول زبان وادب فارسی به شمار میروند.  شیوۀ کلام ونحوۀ بیان بیدل قریب سه صد سال در افغانستان وماوراءالنهر سبک مقبول وطرف تقلید بوده است .  هنوز بیت الغزلهای او به مقتضای حال و مقام خوانده وسروده میشود .  بیدل درین نواحی از شأن و وجاهتی برخوردار بوده که کمتر نصیب شاعری شده است .این نکته راباید در نظر داشت که آثار زبان فارسی پیش ازینکه در ایران وافغانستان و آسیای میانه به طبع برسد ، درهند چاپ ومنتشر شده است .  تنها  نول کشور بیش از پنج هزارعنوان کتاب  به زیورچاپ آراسته وبدین ترتیب خدمت بزرگی به زبان وادب دری انجام داده است.  اولین چاپخانۀ سربی در 1782 به خط  نستعلیق برای فارسی در کلکته دایر شد و در1788 مواعظ سعدی با ترجمۀ انگلیسی انتشاریافت . و دیوان حافظ در 1791 منتشرشد که اولین چاپ دیوان اوست . در 1820  اولین چاپ سنگی فارسی در کلکته تأسیس گردید و در همین سال روزنامۀ فارسی به نام ” هندوستانی ” توسط شخصی به نام اکرام علی با چاپ سنگی منتشرشد.  نخستین جراید فارسی به نام  ” مراة الاخبار” به سال 1873 م  در کلکته و ”  جهان نما ”  در 1822 در بمبئی به همت راجاموهن رای یکصدو هفتاد وسه سال پیش به طبع ونشر رسیده که در تاریخ صحافت  ومطبوعات ما اهمیت بسزا دارد . خلاصه زبان و ادب فارسی از مشترکات و جزء  میراث عظیم فرهنگی هند است و نقش هندیان ( اعم ازمردمان پاکستان وهند ) در زبان وادب فارسی اگر ازمجموع خدمات وحصۀ سایر فارسی زبانان زیاد تر نیست ، کمترهم نیست . همچنین مطالعۀ تاریخ، ثقافت و فرهنگ نیم قاره بدون مراجعه به منابع زبان فارسی و مطالعۀ سرچشمه های زلال آن کامل نیست .

پيشنيه چاپ كتب و جرايد دري و پشتو درجهان(*)

همانطويكه قديمترين اثر زبان دري پيش از الفباي عربي بر روي سه كتيبه كوتاه ظاهرا بر سنگ قبر يهوديان در تنگ ازايو Tang-i-Azaoدر دفتر ماليه محل از آب(عذاب) ظبط است) كه در دره دور افتاده يي در افغانستان و ده كيلومتر بالاتر از شهرك غور واقع است كشف شده و متعلق به سال 135هجري قمري (مطابق    752ميلادي) است (1) به همان ترتيب نخستين تورات فارسي به خط عبري جزو تورات چهارزباني در سال 953هجري مطابق 1546 ميلادي در استانبول به چاپ رسيده است.(2) اينك چاپ كتب دري را به الفباي عربي در جهان از نظر مي گذرانيم:

اروپا:

تا آنجا كه سراغ داريم قديمترين متن چاپي به الفباي عربي و به زبان دري ترجمه هاي مزامير داوود و كتاب انجيل است كه در اوايل قرن هفدهم ميلادي ( مطابق اوايل قرن يازدهم ه.ق)يعني سه صدو هفتادو اند سال پيش در اروپا چاپ شده است .

 

(*) برگرفته از مجلة ژوندون ، شمار، پنجم ، سال اول،( قوس و جدي)1361

تفصيل آنكه : ژان تا دويس سفير اسپانيا به در بار صفوي در نامه مورخ سوم ژانويه خود كه در صفحه 241 كتاب ( حوادث تاريخي فرقه كارمليت ها در فارس) درج است آورده كه در ماه جون 1618 ميلادي(1029ه.ق)براي تقديم دو جلد ترجمه فارسي مزامير داوود و كتاب انجيل در قزوين به خدمت شاه عباس رسيد. شاه عازم لشكر كشي به گرجستان بود لذا به وي دستور ميدهد كه به اصفهان رفته و در انتظار او كه احتمالا چارماه طول ميكشيده در آنجا توقف نمايد . ظاهرأ اين قديمترين روايتي است كه از آثار چاپ شده دري به مارسيده (3) ازين كه بگذريم نخستين بار گلستان سعدي در سال 1634ميلادي به زبان فرانسوي ترجمه شد مترجم آن اندري دوراير نام داشت . يكسال بعد از روي همين ترجمه گلستان به زبان آلماني ترجمه گرديد.

ترجمه گلستان به لاتيني در سال 1651ميلادي در شهر امستردام به حروف سربي درشت صورت گرفت. اين ترجمه به انضمام متن فارسي گلستان نشر شد نام مترجم Georgeo Genteo بود(4)نسخه يي از ين گلستان با ترجمه لاتيني جورجو سخوني به نام RosrivmPolilicvm- كه در

چاپخانه  Fonsnnis Blaey   امستر دام در 1651 به حروف نيم جلي سربي به طبع رسيده بود نزد دكتر حسين بهروز دانشمند افغاني در مسكو ديده شده است  اين اثر قديمترين متن  چاپي گلستان سعدي است و تقريبا دو صد سال پيشتر از چاپ نخستين گلستان در ايران . قديمترين چاپ گلستان در تبريز به سال 1257صورت گرفته است(5).

در سال 1639 مطابق1094هجري قمري ( قريب ده سال بعد از وفات شاه عباس اول) كتابي به نام عنصر هاي زبان فارسي تاليف        Ludovico  de dieo  در 95 صفحه به قطع خشتي در شهر «لوگدوني با تاوروم» (همان ليدن امروزي در هاليند كه از قديمترين مراكز طبع كتب شرق و مربوط به شرق بود) طبع شده و ظاهرا نخستين كتابي است كه به زبان لاتيني در طريقه آموختن زبان فارسي و وقوف بر قواعد دستوري آن تاليف گرديده است .

در پايان كتاب منتخباتي از ترجمه فارسي «سفر تكوين» از يعقوب طاووسي به آن الحاق شده است همين نويسنده كتابي را به نام داستان مسيح و اثر ديگري را به نام سن پيدرو با ترجمه لاتيني در همان سال در شهر ليدن به چاپ رسانده است .

بنا بر آنچه زنكر در جلد اولBiblio  theca  orintoils  نوشته است  دومين دستور زبان فارسي تاليف   Joahne Gravio   است كه در سال 1649 در لندن منتشر شده است كه در سال1661 (مطابق1073 هـ.ق)در شهر روم كتابي به نام Grammatica Linguae Persica  تأليف  Ignatio ajesu  يكي از كشيشان كرملي و عضو هيأت مبلغان  تريپولي و جبل لبنان چاپ شده است .(6)

قديمترين لغت فرانسوي به فارسي تأليف انژدوسن ژوزف است كه در سال 1684 ميلادي (مطابق1096 هـ.ق) در فرانسه به طبع رسيده است . اين كشيش فرانسوي جز آن دسته از مبشرين فرقه نصاراي كرملي بود كه در سال 1061 به اصفهان آمده و مدتي در ايران زنده گي كرده بودند . آنژدوسن ژوزف در كتاب خود از وجود باسمه خانه يي با حروف عربي و فارسي در جلفاي اصفهان ياد ميكند كه براي ادعيه و اذكار مسيحي به كار ميرفت ارمني ها اين چاپخانه را در سال 1641 مططابق 1050 هجري ) به جلفا آورده بودند.(7)

تاوريز در اين باره ميگويد : كه در سال 1641 نجاري از ارامنه اصفهان موسوم به يعقوب ژان پس از باز گشت از سفر اروپا دستگاه چاپي با خود به اصفهان آورد كه بنا بر علل گوناگون چرخ آن به كار نيفتاد . ايرانيان از او خواستند تا اسباب طبع را به ايران بياورد، اما وقتي مسأله پول به ميان آمد همه چيز به هم خورد.(8)

ايران:

نخستين بار در عهد سلطنت فتحعلي شاه قاجار و به همت عباس ميرزا نايب السلطنه چند تن از ايرانيان اين فن را در اروپا آموختند و دستگاه چاپ حروفي سربي و بعد چاپ سنگي را به ايران آوردند.

چاپ سربي را ميرزا زين العابدين نامي از روسيه آورد و به سال 1232 هجري قمري داير كرد.چاپ سنگي هشت سال بعد از چا پ حروفي ازپترز بورگ به تبريز آمد(10)

سه سال بعد ميرزا جعفر نام نشر قطع كوچك گلستان را به اتمام رسانيد . قديمترين كتابي كه به حروف عربي در ايران چاپ حروفي شده فتحنامه تاليف ابوالقاسم قايم مقام است در باره جنگ تاريخي  1227ايران و روس( برخـي اقبال نامه ناصري مصور را قديمتر ين اثر چاپي تهران ميدانند) در سال 1235 يك نفر انگليس به نام جوناتان اسميت مباشر چاپخانه سلطنتي گرديد .

در ميان نخستين كتابهايي كه در تبريز چاپ حروفي شد مآثر سلطاني عبدالرزاق بيگ دبنلي است كه به سعي و اهتمام ملا محمد باقر تبريزي در اواخر ماه رجب1241 از طبع خارج شد . اما در تهران قديمترين چاپ حروفي محرق القلوب چاپ معتمدي سال 1239 و قديمترين چاپ سنگي قرآ نكريم بود كه به سال 1248حليه طبع به بر نمود. ديوان حافظ در 18 محرم 1254 به طبع رسيده است (11)روزنامه (وقايع اتفاقيه) چاپ سال1267 هـ .ق قديمترين روزنامة ايران  به حساب مي آيد .

تركيه:

در تركيه پس از تاسيس مطبعه در زمان احمد سوم در سال 1729 ميلادي مطابق 1140 قمري قديمترين كتاب فارسي كه به چاپ رسيد فرهنگ شعوري به نام لسان العجم است كه در دو جلد ضخيم و در دو هزار صفحه نيم ورقي با حروف سربي در سال 1155 قمري (1743 ميلادي در همان چاپخانه استانبول به طبع رسيد. (12) برخي ترجمه صحاح اللغه جوهري كه طابع آن به نام وامقلي اجازه و فتواي شيخ الاسلام وقت را نيز گرفته بود نخستنين  چاپ آن ديار ميدانند (13).  (نويسنده و ناشر كتاب جنگ هاي افغان و فارس محمد بن مصطفي معروف به وامقلي را مترجم صحاح به تركي ميداند حال آنكه وي ناشر و طابع بوده و ترجمه فارسي صحاح به عنوان الصراح من الصحاح از ابو الفضل محمد بن عمر بن عثمان قرشي (سال تاليف 681قمري است قديمترين روزنامه فارسي چاپ تركيه روزنامه (اختر) است كه در سال1293قمري چاپ شد.

هند:

در سال 1550 يك جهاز پرتگالي چاپخانه يي را با خود به هند آورد .

جلال الدين اكبر به آن علاقه يي نشان نداد . هفت سال بعد در گواه مطبعه يي تاسيس گرديد و كتابهاي تبليغاتي مسيحي در آنجا به چاپ رسيد  از آنجمله است اصول مسيحيت به زبان تامل(14) انگليس ها بار اول در 1054 قمري (مطابق1673 ميلادي مطبعه يي با حروف انگليسي در بمبي تاسيس كردند . روزنامه كلكته گزت كه به زبان انگليسي منتشر ميشد در يكي از شماره هاي سال 1163 (مارچ سال 1784)در يك ستون خبري به زبان دري زير عنوان (خلاصه اخبار معلي به دار الخلافه شاه جهان آباد ) به چاپ رسانيد كه اين نخستين نشر مطلبي به صورت چاپي در سرزمين هند به زبان دري است.(15)

چاپ كتاب فارسي در هند تا حدود زيادي مرهون انجمن آسيايي بنگال است كه توسط ويليام جونز در اواخر قرن 18 تاسيس و توسط دكتر چارلز ولكنس توسعه يافت. قديمترين مدرك كه در باره چاپ كتاب فارسي در هند وجود دارد عبارتي است كه در مقدمه كتاب( NathamelBrassey)به نام دستور زبان بنگالي نوشته شده… كه به اساس آن انشايي (  Harkaran) نخستين كتاب چاپي فارسي در هند به شمار است . ناشر اين كتاب(‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  Franeis   Balfour    (در مقدمه خود از (Wilkins )كه دستگاه چاپ فارسي را داير كرده بود تشكر ميكند . اين كتاب در سال 1781مطابق1193قمري در كلكته  چاپ شده (16).

در سال 1788ليلي و مجنون هاتفي به همت و تصحيح سرويليام جونز       چاپ شد (17) كه ناشر آن مانويل كانتو فربود در همان سال پند نامه هاي سعدي به انگليسي و فارسي در صفحات روبه روي توسط فرانسيس گلدوين درچاپخانه رسيد. ديوان حافظ براي نخستين بار با شرح حال توسط ابو طالب Stwar andCooper به طبع اصفهاني بنا به درخواست ريچارد جانسن با همكاري A.upiohnدر  سال 1791در كلكته به چاپ رسيد به اين ترتيب ادعاي مولف كتاب (صحافت پاكستان و هند مين )كه ديوان حافظ را نخستين كتاب چاپ هند ميداند صايب به نظر نميخورد همين ديوان حافظ است كه وعدة چاپ آن به نستعليق نيز داده شده است .(18)

چاپ سنگي در سال1215قمري (1836م) وارد هند شد اولين جريده فارسي در هند در سال 1201قمري مطابق1822از كلكته انتشار يافت كه ((جام جهان نما)) نام داشت . بعد از سه هفته مراۀ الاخبار توسط راجه رام موهن راي به نشر آغاز نمود . جريان اين جريده به هند محدود نبود بلكه به كابل ،تهران سمرقند و بخارا نيز ميرفت (19)در سال 1801 در كلكته چارچاپخانه آثار فارسي  چاپ ميكرد .

در بمبي ظاهرأ نخستين كتاب فارسي كه به طبع رسيده كتاب پرسر و صداي دساتير است(20) با ترجمه انگليسي آن در دو جلد توسط ج.ف .دوجسيوس در 1818 درچاپخانه يي به نام Courier، اما بزرگترين ناشر در سر زمين هند كه خدمات بزرگ او به ادبيات دري فراموش ناشدني است ، نول كشور است كه بيش از چهار هزار كتاب فارسي و صد ها ديوان پنجهزار شاعر دري گوي و صدها فرهنگ ، تاريخ و تذكره را به چاپ رسانيد ه است ( نول كشور از طرف شاهان ايران و افغان چون ناصرالدين شاه قاجار و امير عبدالرحمن خان استقبال گرديده است.) در آن قسمت هند بزرگ كه امروز پاكستان خوانده ميشود قبل از سال 1873نشريه يي در كراچي به نام مفرح القلوب تو سط رفيع ميرزا محمد شفيع به چاپ ميرسيد.(21) نا گفته نماند كه جريده جام جهان نما از سال 1824تا1845هر هفته روزهاي چهار شنبه به فارسي و اردو انتشار مييافت .

اين جريده بعد از حبل المتين (22) با دوام ترين نشريه فارسي در هند است . اين جريده در شماره 312چهارم جون 1828غزل شاه شجاع را نيز به چاپ رسانيده است.(23)

آسياي ميانه :

در ماوراءالنهر (ازبكستان و تاجكستان) چاپ سنگي بعد از الحاق آسياي ميانه به روسيه از 1870آغاز گرديد. در عهد محمد رحيم خان دوم در خيوه ظاهرأ اولين كتابيكه به چاپ رسيد ه خمسه يا يكي از ديوانهاي نوايي است توسط لختين س.س. پورسيف،الف.الف،ايلين ، و .ي، عارلنجانوف ع.خ در تاشكند.(24)

كتاب نحو تاليف محمد شريف كه در سال 1315قمري در تاشكند به طبع رسيده ظاهرأ قديمترين كتاب چاپ فارسي در تاشكند است .تاريخ نرشخي چاپ بخارا در عهد سيد امير عبدالاحد به اهتمام ملا سلطان بخاري به سال 1904از جمله كتب چاپ قديم آن سرزمين به حساب مي رود . شمارة كتابهايي كه قبل از انقلاب اكتبر در آسياي ميانه طبع شده بر صد كتاب بالغ ميگردد.

قديمترين جريده آسياي ميانه كه از آن اطلاع داريم جريدة (تركستان ولايتي نينگ گزيتي) كه يك شمارةآن در اكتوبر 1907به چاپ رسيده و در موزيم تاشكند موجود است . اين جريده هفته يي يكبار به زبان سرتيه (ازبكي) منتشر ميشد به استناد اين عبارت كه در صفحه اول آن نقش بود : هفته ده ايكي سرتيه زبانيده باسليب چيقا دور، در سال 1912روزنامه بخاراي شريف توسط ميرزا جلال يوسف زاده قفقازي انتشار يافت(25).

مجله آيينه به امضاي سعد منتشره در سال 1912و جريده شعله انقلاب 1919از قديمترين جرايد آسياي ميانه است كه به زبان فارسي نشر ميشده است.

مصر:

كتاب گلستان سعدي و پند نامه عطار از جمله كتبي است كه هردو در سال 1244در مطبعه بولاق مصر به چاپ رسيده است . روزنامه هاي حكمت و ثريا نيز از قديمترين روزنامه هاي فارسي چاپ مصر استند.

افغانستان:

در افغانستان صنعت چاپ با تأسيس مطابع مصطفاوي و شمس النهار در عهد امير شير عليخان رواج يافت نخستين كتاب چاپ افغانستان رسالة موسوم به حجت قويه در ابطال عقايد وهابيه غويه از تاليفات مولانا عبدالرحمن الشهير به خان كلاخان است كه حسب الامر امير كبير امير شير عليخان در آن والي ممالك افغانستان در دارالسلطنه كابل در مطبع مصطفاوي به اهتمام ميرزا محمد صادق در سال 1288هجري قمري در 240صفحه (جمع سه صفحه تصحيح اغلاط) حلية طبع به بر كرد . نخستين كتابي كه به زبان فارسي ترجمه شده و در آن اصطلاحات پشتو به كار رفته كتابي است به نام شرح قواعد پياده گان پلتن كه در سال1289قمري يعني يكسال بعد تر از كتاب مذكور در فوق به چاپ رسيد ه است. اين كتاب از انگريزي حسب الامر بنده گان سكندر شان دارداريان اقدس شهرياري امير با تدبير ذوالعزت امير شير عليخان بهادر خلاالله ملكه و سلطنته قاضي عبدالقادر خان ترجمه نموده و در مطبع مصطفاوي دار السلطنه كابل به اهتمام ميزرا محمد صادق در 382صفحه ( نسخه موجود ناقص است .) حليه طبع پوشيده.

در قسمت مطالب چاپ شده پشتو در خارج از افغانستان ميتوان كتاب معروف گولدن شتت چاپ سال1787را دانست ، البته طوريكه ميدانيم مبلغين مسيحي كوشش هاي فراوان كردند تا جا پايي در افغانستان باز كنند در سال 1811ميلادي دكتر ليدن استاد مدرسه فورت ويلمز در كلكته شروع به ترجمة انجيل به پشتو كرد و كارش در سال 1818 توسط مبلغينSerampors  Baptistو زير رهنمايي هاي ويليم كري تكميل شد . اين كتاب در هزار نسخه به چاپ رسيد ه و چند نسخه آن توسط تاجران لوهان به كابل (26)وارد شده است .

منتخبات دورن منتشره سال 1847ميلادي و به همين ترتيب مطالب چاپي پشتو در تاليفات دانشمندان ديگري مانند دار مستتر ، پادري هيوز ترومب،بيليو ، راورتي و نظاير ايشان از جمله كتبي به شمار ميرود كه مطالب و عبارات پشتو در آن آمده .  نخستين جايي كه عبارت پشتودر آثارچا پي مولفان ايراني ديده شده همان جمله ايست كه احمد شاه بابا در مقام خطاب به فرزندش تيمور شاه در مشهد گفته و صاحب مجمل التواريخ بعد از نادر آن را ضبط و نقل كرده ااست .(27)در كتاب حيات افغاني تاليف حيات خان به زبان اردو كه در سال 1281چاپ شده نيز اشعار و ضرب المثل هاي پشتو اقتباس و چا پ شده .

قديمترين كتاب چاپي پشتو در هند قديم (قست پاكستان امروزه ) رساله ذخيرة القراء و التجويد افغاني است كه در سال1847 به فرمايش ميان آغه محمد در مطبعه اسلاميه پريس لاهور به اهتمام منشي مظفرالدين در 44صفحه منتشر شده است.

نخستين تاليف مستقل به زبان پشتودر افغانستان در عهد امير عبدالرحمان خان به چاپ رسيده است و آن كتابچه يي موسوم به سوال و جواب دولتي و بند و بست سلطنتي است، مولفه ملا غلام جان لقماني پشتونويس كه در 96صفحه در روز چهارشنبه ربيع الاول 1303به طبع رسيده است.

به اساس يك احصايية تقريبي در طول يكصد و اند سال كه از ورود و تاسيس مطبعه در افغانستان ميگذرد، در حدود دو هزار جلد كتاب و رساله به زبان دري (28) و بيش از پنجصد كتاب و رساله به زبان پشتو به طبع رسيده است  در حدود بيست كتاب در عهد شير عليخان ، پنجاه كتاب در زمان عبدالرحمن خان در حدود شصت كتاب در عهد امير شهيد و تقريبأ صد كتاب به شمول كتب درسي در عهد امان الله خان چا پ شده است. از جملة ديوانها و مجمو عه هاي شعر كه شمار آن به يك صد و پنجاه ميرسد ديوان عايشه ، چا پ1305قمري قديمترين كتاب از اين سنخ و صنف است . در قسمت داستان و رمان كه عدد آن بالغ بر شصت و چهار كتاب ميشود ميتوان گفت كتابهاي خنجر تاليف جلال الدين خوشنوا و شام تاريك و صبح روشن اثر سيد ابراهيم عالمشاهي كه هر دو در سال 1317شمسي به چا پ رسيده ( بدون قيد روز و برج) اززمرة نخستين كتاب هاي داستاني به حساب مي آيد . در اين ميان يك نكته قابل ياد آوري است كه از سال 1318تا 1328يعني در طول ده سال هيچ داستان و رماني در مطبوعات ما به چا پ نرسيده است .

از جملة داستانها و رمانهاي ترجمه شده كه تعداد آن بالغ بر پنجاه جلد ميشود، ترجمه كتاب سياحت به دورادوركرة زمين در هشتاد روز ترجمه محمود طرزي از مجراي عربي و تركي منتشره سال 1330 هـ.ق از اقدم كتب ترجمه شده رمان در افغانتسان به حساب مي آيد (29) اين كتاب به نام سفر هشتاد روزه در دنيا از طرف ذكا الملك محمد حسين بن مهدي ارباب فروغي اصفهاني سيزده سال قبل از ترجمه و چا پ كابل در تهران چاپ و منتشر شده بود.

از جمله نظام نامه ها كه تا اخير عهد امانيه تعداد آن به هشتاد و يك نظامنامه ،هشت قرار داد و دوازده معاهده به زبان دري و نزده نظامنامه به پشتو ميرسد ،قديمترين آن دستور العمل واقعه نگاران علانيه دولت خداداد قوي بنياد افغانستان است كه حسب الامر جليل القدر اعليحضرت سراج الملة و الدين در مطبعه حروف سربي ماشين خانه مباركه دارالسلطنه كابل به تاريخ چارشنبه 12صفر المظفر1328ه.ق طبع شده است.

در قسمت جرايد به يد به عرض رساند كه شماره پنجم شمس النهار كه در رمضان 1290 ه .ق در 16صفحه منتشر گرديد ، نخستين يا قديمترين نسخه شمس النهار است كه به دست ما رسيده است.

اين جريده هر پانزده روز به زبان دري چا پ ميشد . گاهي هم در يكماه سه شماره آن به چا پ ميرسيد . ميگويند كه كلكسيون مكمل آن نزد نعيم برادر داوود بود. در آرشيف ملي فقط بيست شماره و در كتابخانه عامه دونيم شمارة آن موجود است از روي اين بيست شماره معلوم ميشود كه سه سال اين جريده منتشر شده است يعني كم از كم در حدود صد شماره آن چا پ شده است . در بارة جريده يي به نام كابل كه گويند قبل از شمس النهار چا پ شده به طور قاطع نميتوان ابراز نظر كرد تا كنون هيچ شماره آن در هيچ جايي ديده نشده در اخير كلكسيون بيست شماره يي شمس النهار چند ورق عليحده كه سرو آخر ندارد و جود دارد كه شايد از اوراق جريده كابل باشد . چند سال قبل مرد آگاهي مدعي بود كه يك شماره آن در ولايت نيمروز در اختيار كسي هست . تا آنجا كه اطلاع داريم قديمترين جاييكه از اين جريده نام برده شده كتاب معروف قاضي عبدالغفار است به نام ( آثار سيد جمال الدين افغاني ) به زبان اردو كه از طرف انجمن ترقي اردو در سال 1940به چا پ رسيده است .قاضي عبدالغفار مولف كتاب ديگري به نام ( حيات اجمل چا پ علي كتره سال 1950)نيز است. (30) محتملأ عبارت جريده در كابل در اين فقره كتاب كه گويد : در سال1868سيد جمال الدين پرو گرام اصلاحي را به دست امير گذاشت كه يك ماده آن نشر يك جريده در كابل بود .(31)

موجب اين حدس و گمان شده كه نام جريده كابل بوده . قاضي عبدلغفار جاي ديگر از روايت ويلفربلنت تاسيس جريده كابل را در زمان وزارت سيد ميداند و پرو فيسور پاكدار به حواله آثار سيد جمال الدين در (اسلاميك كلچر) سال1929مينويسد كه در عصر امير شير علي اخبار ديگري به نام كابل نشر گرديده .

شيخ محمد اقبال سيد را مشاور و معلم امير محمد اعظم خوانده است.(32) پور هادي نيز سيد جمال الدين را صدراعظم و موسس جريده كابل نوشته است. (33)نشانة علاقمندي سيد به مطبوعات مقالةمعروف اوست در بارة فوايد جريده كه جزو مقالات جمالية او به چاپ رسيده . اين مقالات توسط محمد عبدالغفورشهباز البهاري به صورت چا پ سنگي در 1884در كلكته طبع و منتشر شده است .(34)

يادداشت ها:

W.B.HeningBsoasxx    The Inscription  Of TangiAzoa.

(1)كذا بولتن مطالعات شرقي و افريقايي، ص335 منتشره 1957دانشكده ادبيات، شماره 4 ،سال پنجم 1327و مجله لمر، شماره 4 سال 1349،ص74.

همچنين نامه خصوصي از يك بازرگان يهودي به خط عبري ، شايد متعلق به قرن هشتم كه در دندان اويليق واقع در نزديكي ختن به دست افتاده و موارد ديگر كه يان ريپكا در تاريخ ادبيات ايران در صفحه 242 ياد كرده است . رجوع شود به ترجمه كتاب مذكور توسط عيسي شهابي چاپ بنگاه ترجمه و نشر كتاب تهران 1354.

همچنين رجوع شود به مقاله پروفيسر بمبوچي تحت عنوان :

The Kufie   inscription in Persian.  Verses    in The court  of royal  palace  of  Masud   111 atgazni.

2-ص31 نفوذ زبان و ادبيات فارسي در قلمرو عثماني ،تاليف محمد امين رياحي،1350 ، چاپخانه سپهر ،تهران ،منتشره دوم ،سال 1966.

3- به نقل از بررسي هاي تاريخي شماره 5 سال هشتم 1352 چاپ تهران.

4- ص9 در بارة زنده گي و شعر سعدي ، چاپ شيراز سال، 1352،دانشمند محترم پوهاند حبيبي به تاريخ 10 اسد سال 1361 اين نسخه را ديده اند ، اين يادداشت را لطف كردند.

5- ص265 از مقاله كتابشناسي سعدي و حافظ مندرج در مجموعه كمينه ايرج افشار،تهران21تير سال 1354.

6- ص ص 130-132 مجله دانشكده ادبيات و علوم انساني ،سال سيزدهم، شماره چهارم 1345و صورتي از آنها در فرهنگ ايرانزمين ، سال دوم1333 از طرف ايرج افشار طبع شده است.

7- ص228 كتاب از صبا تا نيما، به قلم يحيي آرين پور،تهران 1350.

8- مجله تماشا، مقاله م.كيا نمهر تحت عنوان «چاپ و روزنامه نگاري در ايران .

9- صنعت چاپ به شكل امروزي نتيجه فكر و ابتكار گوتنبرگ مانيسي آلماني است كه در سال 1453با اختراع حروف سنگي و بعدأ فلزي صنعت چاپ را به جهان معرفي كرد و نخستنين كتاب مطبوع او انجيل معروف است كه در سال 1455در643صفحه انتشار يافته است، اما طبع سنگي توسط الايس سن فلد رچكي در 1798در شهر مونيخ آلمان اختراع شد.

10- ص230 از صبا تا نيما.

11- ص230 از صبا تا نيما و همچنين مقاله محمد گلبن شماره 5سال5 مجله بررسي هاي تاريخي.

12-ص61برهان قاطع، چاپ دكتر محمد معين، سال 1330تهران.

13- ص12 مقدمه مولف و ص3 ديباچه نويسنده تركي و ص205كتاب جنگ افغان و فارس چاپ لندن.

14- ص18صحافت پاكـــستان و هندمين ،‌تاليف دكتر عبدالسلام خورشيد ، چاپ مجلس ترقي ادب ، لاهورجون1963.

15- ص18صـــحافت پاكستان و هندمين، تاليف دكتر عبدالسلام خورشيد ، چاپ مجلس ترقي ادب ، لاهورجون1963.

16- كتابهاي فارسي چاپ هند و تاريخچه آن ،از مهدي غروي، شماره صدو دوم، هنر و مردم ، چاپ ايران.

17- نخستين بار القانون مخاطب ابن سينا در شهر روم دراواخر قرن شانزدهم به خط چاپي عربي بسيار واضح و زيبا منتشر گرديد اسم مطبعه Medeciو اكنون موزه موسسه شرقي نا پل است مترجم آن ژرارد گومونا ايتاليايي است (ص114 مجله دانشكده ادبيات ،تهران سال 5 شماره2).

18- ص15،صحافت…

19- ص110اند وايرانين ستديز ،از نشرات خانه فرهنگ ايران، به اهتمام فتح الله مجتبايي، مقاله عطا كريم برق،1977.

20- ص20 مجله عرفان ،مقاله نگارنده، تحت عنوان :سرگذشت دساتير،ش7 سال بيستم 1335.

21- ص38تكلمه مقالات الشعرا ،مخدوم ابراهيم خليل،مرتبه سيد حسام الدين راشدي، چاپ ادبي بورد ،كراچي،سال1958.

22- حبل المتين، روزنامه هفته گي بود كه در سال 1311به نويسنده گي مويد الاسلام سيد جلال الدين كاشاني در كلكته منتشر ميشد. برادرش سيد حسن در سال 1325حبل المتين را در تهران داير كرد.

23- ص151مجله وحيد 2 ،ارديبهشت 1353مقاله دكتر شاهپورنريماني زاده .

24- تايخچه انتشار آثار نوايي به وسيله چاپ سنگي در ازبكستان، بانورعنا محمودوا.

25- ص550نمونه ادبيات تاجيك ،تاليف صدر الدين عيني ،سال 1925 چاپ سمر قند.

26- ص68كتاب گورگوريان، در باره متن پشتوي انجيل ،مراجعه شود به كتاب عهد جديد در پشتو ، ترجمه ت.ج.ل.ماير.

27- ص219مجمل التواريخ پس از نادر تاليف ابو الحسين بن محمد امين گلستانه به سعي مدرس رضوي  چاپ چاپخانه شركت طبع كتاب.

28- دانشمند محترم حسين نايل در حدود يكهزار و سه صد جلد آن را فهرست و چاپكرده است .

بيش از سه صد جلد ديگر را فهرست نموده كه هنوز به چاپ نرسيده است.

29- نخستين كتابي كه از زبان هاي اروپايي در ايران به فارسي ترجمه شده از مورخ معروف فرانسه ولتر است كه در سال 1263قمري مطابق 1847ميلادي صورت گرفته ( مقاله سعيد نفيسي در نشريه وزارت خارجه شماره 11 سال1339)كتب مونت كريستو، ترجمه طاهر ميرزا، سال چاپ،1309قمري و سه تفنگدار از قديمترين ترجمه هاي فارسي به شمار ميرود كه به قول دست غيب تغيير جهتي به نثر داده است.(پيام نوين شماره 9 سال1339)مولف از صبا تا نيما كتاب تلماك اثر فرنسوه فلي فلن ترجمه علي خان ناظم العلوم را كه در 1304قمري ترجمه و چاپ شده قديمترين رمان ترجمه شده ميخواند.

30- ص419صحافت پاكستان و هند مين.

31ص44آن كتاب به نقل از شماره 4(اول ثور1330)سال نهم مجله آريانا ، مقاله بينوا در باره شمس النهار.

32- ص280 كتاب:The mission   Of  Islamچاپ دهلي نو، سال 1977.

33- مقالة «مطبوعات افغانستان و محتواي ادبي آن»،اثر ابراهيم پورهادي، منتشره سال 1976.

34-ص27 مجموعه اسناد و مدارك چاپ نشده در باره سيد جمال الدين مشهور به افغاني ،جمع آوري اصغر مهدوي،ايرج افشار،دانشگاه تهران1343.

نکته هایی در بارۀ نهضت مشروطیت

درافغـــا نســـــتا ن( *)

 

درراه وطن آنچه نهفتند و نه گفتند

ما درسر بازاربگفتیم و نوشتیـــــم

 

            درتاریخ معاصرما مبارزات ملی ـ سیاسی و جنبشهای آزادی طلبی وترقیخواهی به  منظور تأمین حقوق ملت ، قانونی ساختن کشور، برقراری عدالت اجتماعی ، ترقی واعتلای وطن به نام جنبش مشروطه خواهی یاد میشود . چون این عصیان ها  ، قیامها و حرکتها در دو برهۀ زمانی صورت گرفته است ، لذا آن را به دوعنوان مشروطه خواهی اول ودوم نام نهاده اند .

 

( *) برگرفته از:مجموعۀ گزارشات، پیامها ومقالات پژوهشی ” سمینار بین الملی ”  به مناسبت یکصدو سی و مین  سالزاد فیض محمد کاتب هزاره، معروف به کاتب ( 1278ـ 1349هـ.ق. ) ؛ تدوین پوهاندداکترجلال الدین صدیقی ، 1367 خورشیدی ، ص 94ـ102.

             تا آنجا که معلوم است مقدمات ظهوراین نوع افکار سالها قبل چیده و فراهم شده بود. چنانچه  ریشه و رگۀ این نهضتها در دوره ها و دورانهای پیش به نظر میخورد.قرن هژدهم دراثرعوامل گوناگو ن، از آنجمله خانه جنگیهای تبا هکن و فرسایشی امرای سدوزای و محمد زایی وهم در نتیجۀ درگیریهای نظامی وسیاسی با انگلیس های متجاوز که منجربه هزیمت و خروج قوای متهاجم شد و هم رویدادها و حوادثی که در کشورهای همسایه خاصه ایران و هند درجریان بود ، ذهن ، اندیشه ، احساس ومشاعرمردم افغانستان بیدار گشت و زمینه برای رستاخیزعظیم فکری و جوش وخروش سیاسی مساعد گردید.

اخبار ونشراتی که از ایران و سایر کشورها میرسید و در سالهای بعد اغلب توسط  سردار محمد کبیر برادر امان الله خان تهیه میشد خاصه داستان بست نشستن ها ، متحصن شدنها ، پخش شبنامه ها و گرفتاریهای رهبران نهضت  روشنفکری و همچنین ادبیات واشعاری که چون شعار بر سرزبانها جاری بود همه درتحریک وتحریض جوانان مؤثر بود . نظیراین اشعار :

ما بندۀ خداییم مشروطه را  فداییم

یا این ابیات :

عنکبود ار لانه دارد آدمی دارد وطـن   

                                        عنکبوت آســـــا توهم دور وطن تاری بتن

بهرحفظ لانۀ خود می تند تار عنکبوت

             زعنکبوتی کم نه ای،ای غافل ازحفظ وطن

عقل کل مهروطن رامعنی ایمان شمرد

                 معنی ایمان بود مهر وطن بی ریب و ظـن

            قصۀ واعظان که به آواز دلکش و رسا بر سرمنبرها این اشعار را میخواندند به کابل میرسید وبرسرزبانهامینشست ازآنجمله است این بند:

ماییم که از پادشهان  باج  گرفتیـم

             زان پس که از ایشان کمر و تاج گرفتیم

دیهیم وسریراز گهرو عاج گرفتیم

                          ماییم که  از دریا  امــــــــــــواج گرفتیم

                   واندیشه نکردیم ز طـــــــــوفان وزتیار

این ابیات دلنشین که مردم ایران در رثای آزادیخواهان به آن مترنم بودند به کابل راه پیداکرده بود چون ورق زر دست به دست میگشت وازسینه به سینه نقل میشد :

زانروز که از دار فنا  رخت کشیدی

                            ازجان بگذشتیم و زخونت نگذشتیـم

هرقطرۀ خون کزبدنت بیخته شد مـا

                             برداشته با خـــون دل خود بسرشتیـــم

درراه وطن آنچه نهفتند و نگفتنـــــد

                  ما درسر بازار بگفتیم و نوشتـــــــیم

المنة لله  که نمــــردیم و بدیــدیــــــم

                 شد سبز هرآن تخم که پارینه بکشتیم

بریاد همان دم که سپردیم به خاکت

                    این دسته گلی را به مزار تو بهشتیـم

           درعهد امیر روشنفکر امیرشیرعلیخان معارف  و مطبوعات نوین به کشور معرفی وباب مراوده های علمی وفرهنگی نیمه باز شد . نهضت سیاسی سید جمال الدین افغانی  وهمراهان که با پاکدلی رو براه انداخته شده بود ونفوذ وگسترش فزایندۀ مفکوره های آنان در شرق وهمچنین حضور او به دربارامیرکابل به این جریان دم و حرکت تازه بخشید.  با نشر وپخش شمس النهار چشم مردم به اخبار واوضاع جهان،حوادث ووقایع روز کم وبیش آشنا گردید . عهد خشن وپرقساوت ضیاءالملة والدین امیر عبدالرحمان خان هرچند ازنظر برقراری نظام اداری و  تمرکز قدرت وحاکمیت دولتی مقرون به موفقیتهایی بود اما از لحاظ توسعه ورشد اندیشه های سیاسی ومفکوره های نوین عهد  نامیمون و اختناق آمیزبه حساب  میرود. در دورۀ سراج الملة والد ین امیر حبیب الله خان با پیشنهاد و تأسیس جریدۀ سراج الاخبار ونشر آن در15 ذیقعده 1323 هـ . ق. ( مطابق 11 جنوری 1906 )به مدیریت مولوی عبدالرووف  قندهاری متخلص به ( خاکی ) نخستین گام سیاسی در راه بیداری مردم و آشنایی آنان به مظاهرتجدد ومدنیت اروپا برداشته شد . آغازگران و پیش آهنگانی که به نام انجمن سراج الاخبار به امر نشر وتعمیم معارف نوین اشتغال داشتند در واقع به  تنویر مردم و ایقاظ  آنان از خواب غفلت دیرین میکوشیدند. درهمین آوان است که جرقه هایی از احساسات مشروطه خواهی و آزادی طلبی اینجا وآنجا به چشم میخورد . چنانچه در نتیجۀ همین تپشها وتلاشها دو سه سال بعد از این تاریخ جمعیتی بوجود آمد که ازلحاظ هویت سیاسی متشکل ودارای مرام وآرمان معین بودند . ما امروز این دسته روشنفکران را که درراه مفکورۀ خود جانفشانیها و سربازیها نموده اند ، مشروطه خواهان اول میگوییم ، که از آنجمله میتوان اشخاص زیر را نام برد:  مولوی محمد سرور واصف عالم وشاعر زبان دری،محررسراج الاخبارفرزند احمد جان الکو زایی متخلص به تاجر شاعر عهد شیرعلیخان که اشعار او در شمس النهار به طبع رسید وشاعر دورۀ عبدالرحمان خان که قصایدی نیز در مدح امیر دارد . علاوه بر اینها مردمان ارجمند وگمنامی پا درین میان داشته اند که از طبقات  معمول اجتماع برخاسته بودند که خدماتشان کمتر از صاحبان نام ونشان نبوده است .چون صاحب اسم و رسمی نبوده اند کسی آنها را به دیده نگرفته است .

واصف رئیس جمعیت مشروطه خواهان بود که بعد به جرم همین افکار مترقی و تحریک مردم به سوی آزادی جام شهادت نوشید. گویند این شعر چون شعاری ورد زبان او ویاران او بود :

ترک مال و ترک جان و ترک سر      دررۀ مشروطه اول منزل است

            آورده اند که ازمیان این چهار تن ( جوهرشاه غوربندی ، لعل محمد کابلی ، عثمان پروانی ، محمد ایوب پوپلزایی ) که در جلال آباد به قتلگاه کشانیده شده بودند جوهرشاه خان در موقع شهادت این ابیات را زمزمه میکرد که اثر عظیمی بر ناظران صحنه گذاشته وسالها ورد زبانها بود :

روزی که شود اذالسماءالنفطرت    ( وقتی که آسمان شکافته شود )

آندم که بود  اذالنجوم النکـدرت         (وقتی کــه ستارگان تیره شود )

من دامن تو بگیرم در عرصـــات    (عرصات یعنی میدانکنایه ازروزمحشر)

گویم صنما  بــــــای ذنب قتلت    ( که به  کـدام گناه کشته شدم )

             دیگر کسانی که درین سلسله گرفتار بودند میرقاسم خان معلم حبیبیه بود که مرد فاضل ، روشنفکر و آزادمنش بود .  ناگفته نگذاریم که درین دوران  استادان هندی که در مکتب حبیبیه تدریس میکردند  جمعیتی را تحت ریاست داکتر عبدالغنی به نام جان نثاران ملت یا اسلام به وجود آورده بودند که در تحریک این افکارسهم و نقشی داشتند .  میرقاسم خان که چند سالی در حبس به سر برده بود درزمان امانیه از زندان آزاد شد وسردبیرجریدۀ افغان مقرر گردید . بعد به جرم دست داشتن در قتل نادرخان برای شانزده سال دیگر راهی زندان شد .        درسال 1329  وزیر عدلیۀ کابینۀ شاه محمود خان تعیین گردید وبالاخره در حوت 1357 چشم از جهان پوشید.

درین میان پروفیسر غلام محمد میمنه گی که جزء همین گروه بود و زمانی عریضۀ مشروطه خواهان رابه امیر حبیب الله به جلال آباد رسانده بود نیز زندانی گردید و بعد در عهد امانی رهایی یافت و جهت تحصیل به المان اعزام شدوبعد از احراز لقب ودرجۀ پروفیسری به کابل بازگشت وعاقبت درسال 1312 شمسی وفات یافت .  مولوی عبدالواسع آخند زاده و برادرش مولوی عبالرووف و مولوی محی الدین افغان نیز از اعضای همین دسته و حلقه بودند. کاکا سید احمد لودین  مؤلف طرز کاکا نیز تا جلوس امانی محبوس بود ولی بعد از رهایی در سال 1306 شمسی روی در نقاب خاک کشید . دیگر ازجملۀ سربرآوردگان این نهضت انور بسمل شاعر معروف ، تاج محمد بلوچ وفیض محمد کاتب هزاره مؤرخ نامدار کشور بودند.  روح همه و نیز کسانی که نام جمیل آنان  درین مختصر ذکرنیافته شاد باد.

             با شهادت عده یی از هواخواهان وطرفداران مشروطۀ اول داعیۀ آزادی طلبی ، تجدد خواهی  واصلاح پسندی نه تنها از میان نرفت ، بلکه ریشه های این فکر واحساس به دویدن وجوانه زدن آغاز کرد و به موازات رشد سیاسی وفرهنگی  بیداری وشعور مردم ومیزان درک آنان ازحرفت و صنعت  غرب ، این جوانه ها رویش وبالش بیشتر یافت .

در عهد امانیه پس از آزادی یک عده از روشنفکران از زندان خاصه رهایی داکتر غنی و  مولوی محمد حسین که یازده سال را درمحبس به سر برده بودند وسایردستیاران جمعیت جان نثاران یا جان نثاران اسلام که از طرف استادان هندی مکتب حبیبیه تحت ریاست داکتر غنی رهبری  می شدند جان ورونق تازه یافت . داکتر غنی که مرد منور وفاضلی بود بار دیگر به خدمات دولتی دعوت شد و به فعالیتهای اداری وسیاسی پرداخت چنانچه در جملۀ هیئـات مذاکرات صلح واسترداد استقلال افغانستان  در رکاب والی علی احمد خان به هند رفت.

          مولوی محمد حسین در وزارت معارف افغانستا ن به ترجمه  و تألیف آثار علمی خاصه کتب درسی مشغول شد و در نظام معارف نوین مصدر کارهای مفید ومثمری گردید . دواثراوبه زبان اردو  به  نامهای” افغان پاشا ” و” انقلاب افغانستان” که در هند به چاپ رسیده ، متضمن رویداد های آن عصر و پارۀ خاطرات و چشمدید های  مؤلف است .

             حدیث جانبازیها ، مقاومتها و قیامهای مردم هند ازگوشه و بیشه های آن قاره که پیوسته به کابل میرسید محرک دیگر در تشجیع احساسات و بیداری روشنفکران بود . چاپ ونشراشعار و کتبی مانند مسدس بسمل در بیان کیفیت مدوجزر اسلام، از خواجه محمد عبیدالله بسمل امرتسری جراید ی  نظیر جریدۀ هفتگی الهلال  که در 1912 توسط مولانا ابوالکلام آزاد به زبان اردو نشر میگردید هر کدام اثری درین جنبشها داشت .  مولانا ابوالکلام آزاد سیاستمدار دور اندیش و طرفدار همکاری شرق در نهضت آزادی سیاسی جنبش نوی را درهند ایجاد کرده بود.مولانا عبیدالله سندهی با یک  متخصص بمب و یک داکتربنابرتجویزاوبه 18 اکتوبر 1915از راه شورآبک قندها ر وارد کابل شدند. اتفاقا شش روز قبل از رسیدن آنان ، هیئات مختلط ترکی و جزمنی وارد کابل شده بودند وبندی از مسدس بسمل را طور نمونه ذکر میکنیم :

بزم ما در بلخ بود و رزم ما در خاوران

                        تاج ما درمصر بودو تخت ما در اصفهان

پیل ما  درهند بود ورخش ما در سیستــان

                                     تیغ ما درسند بود و نیزه در مازندران

دست موسی گاه میلرزید از غوغای مـــا

               کوه آدم گاه سر میسود زیر پای مـــــا

       * **

ای جوانان گر ز همت راه پیدا کرده اید

                   وز برای قوم خود فکر مداوا کرده اید

یا تأمل از پی بهبود  فـــــــردا کرده اید

                 خانۀ تان باد آبادان که زیبـــا کرده اید

این خراب آباد قوم ازدست تان معمورباد

                  همت تان باد عالی سعی تان مشکورباد

مسدس بسمل که نالۀ در دل شاعر بود 138 بند است.

درعهدامیرحبیب الله خان شاه عشرت دوست که سیاست او برمشی نرمش و سازش چنان که یاد شده، بودکسانی چون عبیدالله سندهی شاگرد شیخ الهند ، منصور انصاری و سایر یاران وهمکارانش که قبلا وارد کابل  شده بودند به تحریکات ضد انگلیسی پرداختند چنانکه یاد کردیم در عین زمان هیأتی مرکب از رجال هندی ، ترکی وآلمانی نیز به کابل رسیده بودند که راجه مهندرا پرتاب  ومولوی برکت الله بهوپالی  دکتر ماتورا سنگهـ ازهند، کاظم بی ازکشور عثمانی و فان نبتنگ ونیدرسایر ازالمان جزء آنان بود.  این سه نفرهندی ازبرلین  با هیئات آلمانی پیوستندومکتوب ویلیهم دوم قیصرآلمان را به امیرکابل آوردند .  کاظم بیگ هم نامه یی از انورپادشاه داشت . مقمصود از ماموریت این هیئات جلب همکاری و دوستی ملت ودولت افغانستان در راه مبارزه برضد انگلیس و آزادی شرق از یوغ استعمار بود. مساعی جمیل این وفد که با حسن نیت  همراه بود  با اعلام بیطرفی افغانستان ازطرف امیرمحتاط و محافظه کار نقش بر آب گردید ومنجربه ناکامی شد گروههای هواخواه آزادی هند که چاره را حصر دیدند دست  به تشکیل حکومت موقت زدند تا ازین طریق به  فعالیتهای سیاسی خود شدت بخشند.

           چنانچه در اول دسامبر 1915 دولت موقتی را اعلان کردند، که درآن مهندرا پرتاب به عنوان صدر ،مولانا برکت الله خان به صفت وزیر اعظم ، عبیدالله سندهی به سمت نایب صدر وملا بشیر وزیر دفاع ، محمد علی قصوری وزیر خارجه ، داکتر ماتوراسنگهـ  آمر صحیه تعیین شده بودند . این دولت عارضی یا جلای وطن برنامۀ خود را با مکتوبهایی که با دستمالهای ابریشمین زردرنگ پیچیده بود به جاپان ، شوروی وترکیه فرستادند . شعار آنان این بود :

درین دریای بی پایان درین طوفان موج افزا دل افگندیم بسم الله  مجریها ومرساها درسال 1329 ق. جریدۀ سراج الاخبار که پس از انتشار یک شماره ازنشر بازمانده بو د دوباره پس از شش سال تعطیل به مدیریت محمودطرزی فرزند دانشمندوآگاه غلام محمدطرزی ( خطاط وشاعر صاحب دیوان متوفی  1318ق)  در نتیجۀ ازدواج یک دخترش ثریا با عین الدوله امان الله خان ودختردیگرش خیریه با معین السلطنت عنایت الله خان نفوذ ، اعتبار وقدرت بیشتری کسب کرد. محمود طرزی که در سنبله 1244 شمسی در غزنه به دنیا  آمده بود در طول سالها تبعید ومهاجرت   با پدرش دربلاد مختلف شرق به سر برده بود.زبان اردورا طی اقامت شان در هند آموخته بود همچنین زبان عربی رادر بغداد و زبان ترکی رادرآسیای صغیر فرا گرفته بود . این جوان روشن و با استعداد که از مظاهر تمدن وفرهنگ روز واوضاع جاری جهان خاصه دراثر مصاحبت با سید جمال الدین افغانی سردستۀ نهضت بیداری و آزادی شرق اطلاع وبهرۀ کافی داشت پس از23 سال غربت ازوطن با تجربۀ وسیع در سال 1280 شمسی  به وطن برگشت و با انتشار هشت دوره سراج الاخبار سلسله جنبان جنبش مشروطیت وآزادی افغانستان از قید استعمارگران گردید .محمود طرزی  درطول فعالیت  مطبوعاتی خود علاوه بر انتشارجریدۀ سراج الاخبار به نشر جرایدی به نام سراج الاطفال و ارشاد النسوان و تألیف وترجمۀ سی و یک جلد رساله ، ضمیمه وکتاب خدمت شایسته یی دررشدوگسترش معارف ومطبوعات انجام داد ه محمود طرزی اشعار وطنیه ونشیده های میهنی راازجراید دیگر فارسی مانند حبل المتین و چهره نما اقتباس وچاپ میکرد . این جراید وآثار در امر بیداری ، تجدد خواهی وآشنایی جوانان به معارف و تمدن جدید و همچنین درتربیت و پرورش کسانی چون : امان الله خان ، عبدالهادی خان داوی متخلص به پریشان و عبدالرحمن لودین پسر کاکا سید احمد مفید ومؤثر بود. محمود طرزی در سال 1933 در ترکیه روی در نقاب خاک کشید و به جواررحمت حق پیوست.

شهزادۀ جوان وترقی پسند امان الله خان که به داشتن روحیۀ ضد انگلیسی معروف شده بود به رهنمایی وتحریک وطنپرستان وتحت  تأثیر مندرجات سراج الاخبار شخصیت انقلابی بار آمده بودو چنین شهزاده یی برای مشروطه خواهان دوم بهترین انتخابی بود که میتوانستند دور او جمع شوندو هستۀ مرکزی فعالیتهای خود را ایجادکنند. مشروطه خواهان دوم از لحاظ کیفی مجرب تر و ورزیده تر از جمعیت اول بودند و ازهمان آغاز منشأ کارهای نیک و بزرگ شدند و بعد ها در سیستم حکومت ونظام اداری کشور تحول وتغییری وارد ساختند . این دسته با استفاده ازاحساسات گرم و تند امان الله خان توانستند افکار تجدد خواهی وطرقی پسندی را در ذهن ومشاعراو تزریق و تقویه کنند و با هواداری وپشتیبانی مستدام حتی او را وادار سازند تا پدرش ـ سراج الملة والدین امیر حبیب الله خان را توسط شجاع الدولۀ غوربندی معروف به وزیرامنیه که کینه یی ازامیر از بابت  قتل جوهرشاه غوربندی دردل داشت به شهادت برساند.ظاهرا مشروطه خواهان دوم استعمال سلاح گرم را درموارد مقتضی جایز میشمردند . امان الله خان پس ازقتل پدر زمام امور رادردست گرفت و به یک سلسله تحولاتی دست زد .برای بهبود امور نظامنامه هایی ترجمه وتألیف نمود. نود و چند نظامنامه یی که در زمینه های مختلف  امور دولتی وحکومتی ازو باقی مانده نشانۀ توجه عمیق  ودقیق او به اصلاح امور مملکتی ،  معرفی طرز جدید اداره و قانونی ساختن نظام وتشکیلات دوایر و دفاتر بود . برقراری روابط با دول جهان وعقد دوازده قرارداد دوستی با کشورهای مختلف  از کارهای نیک وارزندۀاو به حساب می آید . طرفداران مشروطیت مجدانه ازسیاست و تدابیر خردمندانۀ او پشتیبانی و هواداری میکردند و تقریبا در تمام موارد با او همکاری وهمنوایی داشتند . درنتیجۀ همین کوشش و تلاشها بود که  استقلال افغانستان دوباره حاصل شد ، قوای اشغالگر ومتهاجم انگلیس  برای سومین بار مواجه به شکست وعزیمت گردید. به حق و به جرأت میتوان گفت که بزرگترین ثمره و دست آورد دورۀ زمامداری امان الله خان همین استرداد آزادی کشور بوده است.  بایدیاد آورشد که درطول این مبارزات روشنفکران ما با سرودن اشعار میهنی و وطنی و نوشتن مقالات آتشین با دولت روز همقدم و هم قلم بودند . متأسفانه رژیم امانی  با تند رویها وارتکاب اشتباهات عظیم که دراثرسوء تدبیرکارپردازان نالایق و استفاده جو،غفلت ومآل نیندیشی شخص شاه صورت گرفت و هم تأثیر دستهایی که از درون وبرون فعالیت مینمود  سقوط کرده درین میان فرصت طلبانی نیز بودند که زیرنقاب داعیۀ جمهوریت خواهی، مرامهای غرض آلود خودراپیش  میبردندو تیشه به ریشۀ نظام میزدند.گذشته ازنام کسانی که ذکر آنان در این مقاله رفته اشخاص زیر نیزازجملۀ اعضای مشروطیت دوم بوده اند :  محمد ولی خان بدخشی ، سید حسن شیون ، میریاربیگ دروازی ، محمد ابراهیم جمشیدی ، میرزا محمد مهدی خان کابلی ، کریم نزیهی متخلص به جلوه ، حاجی ابراهیم ساعت ساز ، احمد قلی خان ، آقا حسین ،  حاجی عبدالعزیز لنگرزمین ، غلام محی الدین آرتی زاده و دیگران .  اینک  باغتنام ازین محفل جمیل وتذکارنام نیک  و ذکر خیر همرزمان میرزا فیض محمد کاتب  گفتار خود رابا این بیت پایان میبخشم :

بنا کردند خوش رسمی به خون وخاک غلتیدن

     خدا رحمت کند این عاشقان پاک طینـــــــت را

سر گذشت دسا تیر (*)

 

درنیمۀ دوم قرن هژدهم یکی از جوانان فرانسوی که  بیست سال بیش نداشت تصمیم گرفت کلید اسرار نهانی یکی از ادیان باستانی قدیم را از چنگ دستوران بدگمان زردشتی برباید وعقاید زردشتیان را از روی خود کتاب اوستا مطالعه وبه دنیا معرفی کند . بالاخره به عنوان داوطلب و یک سرباز عادی در کمپانی هند شرقی داخل شد و به اتفاق یک عده از سربازان با بضاعت مزجاة به هند شتافت . این جوا ن که آنکتیل دوپرون (1754-1771)  نام داشت پس از تحمل مصایب بسیار و مواجه شدن با یک سلسله مخاطرات در سال 1762 به پاریس برگشت و پس از نــه سال زحمت ورنج  در1771 سه جلد کتاب عظیم خود رادرباره  ( زند واوستا) به دنیای آن روزعرضه کرد.این ثمرۀ رنجهای طولانی وی مبدأ یک دورۀ تاریخی گشت .  هرچندتحقیقات وی کامل وتمام نبودومطالب ناصواب جسته جسته درکتابش دیده میشداما افتخار کشف اسراردین و زبان زردشتی نصیب او گشت . متأسفانه دیری نگذشت که

 

(*) برگرفته از: ماهنامۀ عرفان ، سال بیستم (181) میزان 1335، ص 37ـ41 .

کتاب وی مورد طعن وطنز یک عده از دانشمندان آنروزقرار گرفت . مخصوصا یکی از جوانان 25 ساله انگلیسی که تازه از اکسفورد لیسانس گرفته بود با شدت و حدت تمام بر وی تاختن آورد و با لحن شدید وزننده یی تمام اکتشافات وتحقیقات وی را انکار کرد  بلکه با کنایه وتعریض موجبات خفت و رسوایی وی را فراهم آورد . این جوان سرویلیم جونـــــــز  ( متوفی 1794) معروفست که با این انتقادات میخواست چراغی را که درکشف حقایق دین زردشتی روشنی خاصی میانداخت خاموش کند ودیدۀ بصیرت عده یی از دانشمندان وادبا رانسبت به اکتشافات  دوپرون کور نماید . (1) رشتۀ مطلب همینجا بماند تا ببینیم روزگار چه انتقامی ازوی خواهد گرفت .

               چنانکه میدانیم اکبر پادشاه مغولی هند (963-1014هـ . ق. ) خواستار آیین نوی بود وآن را توحید الهی یا مذهب الهی وصلح کامل نامید تا جامع بین اسلام ، زردشتی ، برهمایی وتصوف اباحی باشد.  درین عهد بازار دین بازی و صوفیگری گرم بود و هرکس که مختصراطلاعی ا ز مذاهب وادیان میداشت علم خود نمایی وخود آرایی می افراخت از آنجمله یکی آذرکیوان وهمراهان وی بودند که با  مشتی از عقاید پیچیده وتاریک از تصوف عهد صفوی از ایران به هند آمد و یک عده را که در اثر آمیزش جوگیها وسادو ها وپیران و فقیران آن سرزمین خود را از تصوف برخوردار میپنداشتند گرویدۀ عقاید سخیف و شگفت انگیز خود کردند. شرح آیین این گروه در کتاب دبستان المذاهب (2)  تاریخ تألیف( بین سالهای 1064-1067)که مؤلفش معلوم نیست و به خطا محسن فانی دانسته اند (3)

             آمده است به قول صاحب دبستان المذاهب سردستۀ این فرقه ” آذرکیوان” شب خوابی دید و فردا  ذوالعلوم گشت.(4)  ظاهرا مؤلف دبستان المذاهب از معتقدین همین نحله است واین کتاب را مخصوصا برای بیان عقاید ملت خود تألیف کرده است.

            سرویلیم جونز در 1789درنتیجه مطالعۀ کتاب دبستان المذاهب چنین پنداشت که یکی از بزرگترین مذاهب جهان را کشف کرده وبا تألیف مقالات مبالغه آمیزی در اهمیت آن کتاب به جهانیان اعلام کرد که به گنج شایگانی دست یافته است و برای نخستین مرتبه توجه علمای اروپا را به کتاب دبستان المذاهب جلب کرد. جونز با زودباوری عجیبی به آیین هوشنگ و سلسله مهابادیان که ذکر آن بیاید معتقد شد و وجود این کتاب را در روشن ساختن مذاهب گذشته و تاریخ باستان موهبت آسمانی خواند (5) درسال 1773 مطابق 1192 هـ. ق.ملا کاوس یکی از پارسیان هند به ایران آمد ویک نسخۀ خطی بسیار نفیسی به دستش افتاد و آن را با خود به هند برد . این نسخه همان کتاب” دساتیر”  است که دبستان المذاهب از آن یاد کرده و ویلیم جونز آنرا مقدس آسمانی و سند باستانی وتاریخی خوانده بود . ملا فیروز پسر ملا کاوس در1818 کتاب دساتیر را با تفسیر وفرهنگ وترجمۀانگلیسی آن انتشار داد . حقا کتاب دساتیر  هذیان فرقۀ آذرکیوان ومشتمل بر مطالب سخیف و زبان آن کاملا جعلی وساختگی است . در اثر این کتاب یک عده از دانشمندان روی استناد با  مطالب این کتاب راه خطا پیمودند و برخی از مؤلفان کتب لغت آثار خود رابا لغات مهمل وبی معنی آن آلوده ساختند . کتاب دساتیر برای سالیان متمادی اعتبار واهمیت خاصی داشت . همینکه پرده از روی آن برداشته شد و ثابت گشت که اثر مذکورحقیقتی ندارد نوشته وکار نبذی از محققان ارزش خود را باخت و مخصوصا طشت ویلیم جونزکه دوپرون را بر باد ناسزا گرفته بود از بام افتاد و در نزد همگان خوار نمود . درنتیجه روزگار انتقام خود را از جونز گرفت و به عکس حرف دوپرون روز به روز قوت گرفت تا آنجا که حقانیتش به اثبات رسید.

             سرجان ملکم نویسندۀ تاریخ ایران ( ترجمۀ میرزا حیرت ) ملا فیروزرا به انتشار این کتاب تشویق میکرد چنانکه خود نیز در تاریخ ایران ازین کتاب یاد کرده است . خلاصه ملا فیروز این کتاب را به دستیاری ویلیم ارسکن به انگلیسی گردانید ودر دو جلد انتشار داد.

            قبل ازملافیروز ( دفکن ) فرمانفرمای انگلیسی در بمبئی به ترجمۀ دساتیر همت گماشته بود اما ترجمۀ آن پایان نیافته بود که خودش از جهان گذشت . محمد حسین بن خلف تبریزی در فرهنگ معروف خود برهان قاطع که در سال (1062) به نام سلطان عبدالله قطب پادشاه دکن گرد آورده صدها لغت دساتیر را یاد وضبط کرده وتنها یکجا ازین کتاب نام برده است .(6)  پس ازسال1234 هـ.ق. که تاریخ انتشار دساتیر است ، مندرجات این کتاب در تمام فرهنگهای مابعد و کتب تواریخ رخنه پیدا کرد و لغات مجعول وبی معنی آن جزو لغات اصیل و نجیب فارسی دری جای گرفت .  چنا نچه قسمت اعظم لغات دساتیر علاوه از برهان قاطع در فرهنگهای انجمن آرای ناصری (تألیف  رضاقلی هدایت امیرالشعراء )،انندراج( تألیف محمد پادشاه شاد بن غلام محی الدین )، فرهنگ نظام  (تألیف سید محمد علی داعی الاسلام ) و فرهنگ فرنودسار ( تألیف دکتر میرزاعلی اکبر نفیسی )وغیره وارد شد . همچنین شرح ولغات دساتیر در کتبی مانند: ناسخ التواریخ  ( تألیف میرزا محمدتقی سپهر)، گنج دانش ( محمد تقی حکیم) و کتاب بستان السیاحه ( زین العابدین شیروانی ) وسخندان فارس ( مولانا حسین آزاد ) آمده است  که اینک جهت نمونه مطالبی از سخندان فارس درین باره نقل میشود  تا کیفیت نفوذ زبان مجعول دساتیر بیشتر روشن گردد.

          مولانا محمدحسین آزاددر صفحه 117 سخندان فارس ( ترجمۀ  مرحوم ملک الشعراء قاری چاپ کابل سال 1315 )  مینویسد : عبارت وسبک دساتیر از تعریف مستغنی است مطالبش محتوی بر حکمت الهی یزدان شناسی اخلاق و غیره میباشد فقراتش کوتاه اما هر فقره در دلالت بر مدلول خود محتاج  به فقره دیگر نیست ، تشبیه استعاره ومبالغه براصل مضمون سایه نیفگنده وهمچنین صنایع لفظی موجب خفای معنی نگردیده است . اینک  نمونه یی از عبارت دساتیر از کتاب  سخندان فارس نقل میشود :  هوز امیم  فه مزدان  هزهزماش هر شیور هر هیور .  ترجمه : ( پناهم به یزدان از منش وخوی بد درشت گمراه کننده براه بد برنده )  فه شیه شمتای هرشنده هرششکر زمریان فروهید در ترجمه [ به نام ایزد بخشاینده بخشایشگر مهرابان دادگر ]  هی پریسه دم فریودا بتریم  منهو شام  و یزوشام  هرشیدم وارحم کاچه  هونیرا همه فه فرجیشوری  بچاریدم وحهاخ  کاسمرنده  تمور دردم.  ازاینها که بگذریم لغات ” دساتیر” پس از انتشار بقدری مقبول طبایع  نویسندگان وسخن سرایان هند وایران گشت که  تعمدی خاصی در به کار بردن آن لغات داشتند و استعمال لغات ” دساتیر”  را مایه اطلاع وافتخار میدانستند و چنین میپنداشتند که با به کاربستن لغات دساتیری اصالت ونجابت فارسی را حفظ کرده اند اینک چند نمونه از اشعار شعرای بزرگ آن دوره ایران را که درآن لغات   ” دساتیر ”  به کار رفته است ذکر میکنیم: فتح الله شیبانی معاصر ناصرالدین شاه [ مهاباد ] پیغمبر ساختگی دساتیررا در ردیف پیغمبراکرم آورده گوید :

مهاباد این گفت و احمد همین چه پیچی تو در آن سه عیسوی

رضا قلی خان هدایت امیرالشعراء در فرهنگ انجمن آرای ناصری ” فرجود ” را به معنی معجزه  لغت برازنده یی پنداشته ودرمدح پیغمبر گفته است :

دعویش را هزار برهانســـت فره اش را هزا ر فرجود است

میرزا فرصت شیرازی همزمان ناصرالدین شاه در توصیف شاهنامه گوید:

فروهیده یی کز ره  نیر نــــــود  هویدا ست از گفت او فز بود

نه شهنامه دریای ژرف است این  نه افسانه پند  شگرف است این

فری برفرامین فرویـــــــده ا ش  خهی چامه های ابرخیـــده اش

به فرجود های سخـــن پــروری  سزد گرزند لاف  پیغمبــــــری

            میرزا صـــــادق امیر ادیب الممالک فراهانی از دلدادگان دساتیراست و دساتیر شناسی را جزء معلومات خود شمرده و با تکلکف  بسیار لغات های دساتیر را به نظم کشیده است :

پنج فرحود پدید آمد ازشت زرتشت

                         که به پیغمبریش  راست بود پنج  گواه

             درعهد رضاشاه پهلوی بنابر ارادۀ وی و برغم تمایل اکثر دانشمندان  آن سر زمین فرهنگستانی تأسیس شد واسرار عجیبی در طرد لغات عربی و به کار بستن لغات فارسی وجعل اصطلاحات و کلمات تازه و نو به خرچ میرفت .اعضای فرهنگستان برای برآوردن چنین مأمول درصدد پیدا کردن  لغات اصیل و نجیب برآمدندوچون  لغات مهمل و بی معنی ومهجور در فرهنگهای متأخر بسیار یافته میشود ایشان به تصوراینکه به گنج ره آوردی دست یازیده اند بدون تحقیق وتتبع آن را انتخاب و به فرهنگستان پیشکش میکردند . اعضای مجلس برای رضایت وخوشنودی شاه بلادرنگ آن لغات  را میپذیرفت و به تصویب میرساند  . به این نوع لغات ساختگی و مجعول در ایران رواج پیدا کرد  و امروز هنوز هم استعمال دارد از جملۀ لغات به اصطلاح من درآوردی  لغت ارتش به معنی سپاه و از کلمات مهمل دساتیری لقب تیمساراست.ازینان که بگذریم به صدها اسم خانوادگی بر میخوریم که از لغات دساتیرانتخاب شده است . از آنجمله است پرخیده ـ فرشاد و غیره و حتی می بینیم که میرزا علی اکبر مؤلف فرهنگ نفیسی اسم کتاب خود را فرنودسار گذاشته به تصوراینکه معنی آن حجت قاطع است . خوشبختانه یا بدبختانه لغات دساتیر از راه هند وغیره در افغانستان نیز رخنه پیدا کرده و حتی تخلص بعضی کسان از جنس همین لغات است از آنجمله تخلص ” مهشید” . دساتیر از لحاظ موضوع معجونی است از عقاید مختلف ضد ونقیض که با کمال حماقت بهم آمیخته شده است و زبان آن کاملا جعلی است که ابدا مشابهتی با زبانهای خلف وسلف ندارد برخی کلمات را تحریف و تصغیر وتبدیل کرده و به نبذی ترکیبات فریب داده وقصدش این بوده است که احدی ازآن سر در نیاورد و آن را زبان آسمانی گوید. این کتاب که از تاریخ تألیفش 260سال و از انتشار آن 133 سال میگذرد مشتمل بر متن و تفسیر است و چنین ادعا شده است که تفسیر آن را ساسان پنجم  در زمان خسروپرویز نوشته است حال آنکه خود متن اصلا بی معنی ویک مشت چرند و پرندی بیش نیست .  تفسیر فارسی ساختگی ونادرست ان به گمان اغلب از عهد صفویه است نه روزگارخسروپرویز. این  متن وتفسیر تهمتهای ناسزا به السنه عالم وتاریخ جهان بسته و از پیغمبرانی که هیچ کتاب آسمانی و باستانی ازآن یاد نکرده است نام برده و سلسله تاریخی خاصی  مانند مهابادیان را  شرح کرده است .  کلمۀ دساتیر جمع دستور فارسی به سیاق عربی خود دلیل دیگری از وقاحت مؤلف آنست . دساتیر به  قول مؤلف آن عبارت از نامه های آسمانی است که بر شانزده پیغمبر مانند: مهاباد ،  جی افرام ، شایکلو  یاسا  وغیره خداوند تعالی فروفرستاده است . اینک  چند ” چمراس ” یا آیه آن را که رجی افرام نازل شده است نقل میکنیم :

            گرود فرتاش جمسا شان  جمساس  چمساشان چمساس  خمساشان خمساش  واسا لاس پاساپاس  راساراس تاساتاس  کریاس نامود  کرتاس نود  الیاس هودالماس رود سناساب سناشاب  جاماب جاب  ودر پایان گوید : هامستنی  رامستنی شامستنی زامستنی  شالشتنی شالشتنی  شالشتنی شالشتنی  مزدستنی سیزدستنی  زدستنی زردستنی  شالستنی شالستنی  شالشتنی شالشتنی  سیدستنی میدستنی  حیدستنی هیدستنی  شالشتنی کایستنی  کارستنی هارستنی  دارستنی شالشتنی هرکستنی ترکستنی  سرکستنی فرکستنی … الخ.

           پس از قرائت این آیه ؟ ثابت میشود که این زبان زبان ساکنان روی زمین نبوده است و با هیچیک از السنۀ جهان امروز ودیروز ارتباط ندارد . شاید زبان مردم  کرۀ دیگر مانند مریخ وعطارد باشد. طبق روایت دساتیر تاریخ نوشته شدن یا نزول دساتیر هزاران ملیارد سال قبل بوده است و عجب تر اینکه به خط فارسی کنونی .  درچندین جا لغت از لغات ” دساتیر” را با معانی آن ذکر میکنیم : پرخیده  سخن سربسته .  تپاس ریاضت ،  سفرنک  تفسیر ، شت وتیمسار حضرت ، فرنود محبت و دلیل .  نوتاش  سرمد وجاوید ، فرساد  حکیم ، فرسنداج  امت .  گذشته از دساتیر چندین کتب دیگر نیز هست که ازطرف گروه آذر کیوا ن نوشته وچاپ شده است  که از نظر سخافت و وقاحت دست کمی از دساتیر ندارد . از آنجمله است  رسالات [ خویشتاب ]، [ گرزن دانش ]، [ زردشت افشار ] ، [ چهار چمن ]، [ زنده رود ] و جز اینها .

دراینجا که صحبت دساتیر پایان می یابد لازم به نظر میرسد تذکری در بارۀ فرهنگ شعوری که خود مانند دساتیر حاوی یک مشت لغات جعلی وساختگی است رود . این فرهنگ مانند برهان قاطع یکی از مآخذ مهم لغت نویسان خاصتا اروپاییان بوده است و لغات آن در فرهنگهای معروف بلایتی فولرس،جانسن، اشتنکاسن دمزن، ریچاردسن گولیس لاستن، مننکی پیانکی، انندراج، نظام و  فرنودسار دیده میشود .

            توضیح آنکه در1155هـ . ق. یکی از دانشمندان ترکیه مشغول تهیۀ فرهنگی بودو تمام کتب لغت فارسی وغیره را گرد آورده ومآخذ خود قرار داده و امثله وشواهدی نیز فراهم کرده بود. درین آوان مرد حقه بازو زرنگی که به گمان اغلب از ایرانیان مقیم آسیای صغیر و ظاهرا از طبقۀ کسبه وتجار بود از مشغولیت این مرد آگاه شده و به نحوی از انحا خود را به وی نزدیک کرده است . مؤلف به تصور اینکه وی از اهل زبان است به او اعتماد کرده وهر لغت ناسزایی که او گفته مؤلف یادداشت کرده است . این مرد صدها لغت مهمل ساخته وشواهد شعر ی از خود نیز به آن افزوده  و به مؤلف سپرده است . مؤلف بدون اینکه متوجه چنین جعلکاری وی شده باشد تمام آن لغات را در فرهنگ خود داخل کرده است  گو اینکه مبلغی هم درین راه صرف نموده  این اشعار از نظر لفظ و معنی و گاهی از لحاظ قافیه و عروض عیوب فراوان دارد طرفه تر اینکه اشعار را به شعرایی نسبت داده است که به آن اسم ورسم در هیچیک از کتب تذکره سراغ نداریم از قبیل  ابوالمعانی ، میرنظمی،  میرغروری ،  منزه هندی ، ابوالخظیر و جز ایشان اینک جهت اختصار به دو سه نمونه از آن لغات واشعار اکتفا میکنیم :

پرواک به معنی حارس ، شعر از ابوالمعانی :

برای دفع رقیبان از سر کویت نگه بکرد تا سحر شود پرواک

پژقند به معنی بی فایده ، شعر از میر نظمی :   

مگو مشنو کلام  هرزه پیوند شود اوقات را ضایع به پژقند

پروز به معنی مدفون ، شعر از میر نظمی :

که بسیار کس بوده پروژ همین که نامش شده زنده روی زمین

فرهنگ شعوری یا لسان العجم دردوجلددردوهزارصفحه به سال 1155 در آسیای صغیر به طبع رسیده است .

منابع و مآخذ:  

       1-  برای اطلاع بیشتررجوع شود به تاریخ ادبی ایران،  تألیف براون، جلد اول، ازص70 به بعد، ترجمه ، تحشیه وتعلیق علی پاشا صالح، چاپ تهران، 1333 .

        2- رجوع شود به کتاب بی ارزش و منسوخ دبستان المذاهب،  از صفحه 26تا44، به طور خاص وتا 105 به طور عمومی ، چاپ بمبئی، به اهتمام قاضی ابراهیم بن قاضی نور محمد .

        3- این اسم در صفحه 33 آمده و فحوای کلام نشان میدهد که اسم مؤلف باشد .

          4- ص 27 ، د بستان المذاهب .

          5- ترجمۀ قدیم این کتاب به زبان انگلیسی توسط شیاوتردیر  د ر 1842 میلادی صورت گرفته وهمان سال در پاریس در دوجلد طبع شده است.  رجوع به 712،  تاریخ ادبی ایران، تألیف ادواردبراون، جلد اول وهمچنین حاشیه ص 85.

          6- ص 89 ، برهان قاطع ، باهتمام دکترمعین ،چاپ کتابخانۀ زوار 1330 تهران .

همچنان:

          ـ مجلۀ یغما، سال چهارم، شماره اول .

          ـ برهان قاطع، جلد اول ،چا پ دکتر محمد معین ،1330، چاپ کتابخانۀ زوار .

          ـ فرقه آذر کیوان، از دکتر معین .

          ـ رسالۀ سوشانس، از پور داود .

         ـ مجله ایران امروز، بهمن 1319  .

         ـ فرهنگ ایران باستان وملحقات آن، 1326 ،تألیف پور داود.

         ـ سبکشناسی، جلد اول ، از مرحوم ملک الشعرا بهار .

          ـ تاریخ ادبی ایران ،از ادوارد براون، ترجمۀ علی پاشاه صالح،جلد اول .

           ـ سخندان فارس، تألیف  مولاناحسین آزاد ، ترجمۀ مرحوم ملک الشعرا قاری، چاپ کابل ، 1315 .

          ـ کتاب دبستان المذاهب، منسوب به محسن فانی، چاپ بمبئی ، به اهتمام قاضی ابراهیم بن نورمحمد .        

سرگذشت تاج التواريخ………………………………………….

                      کتاب دردورۀ

محمد  زاییهای  افغانستان(*)

 

چنانکه میدانیم  امیر دوست محمد خان سر سلسلۀ دودمان  محمد زایی ، فرزند  سردار  پاینده محمد خان  بن حاجی الحرمین  حاجی جمال خان  بن حاجی  درویش  خان  بن حاجی یوسف خان  بن هیبت  خان  بن مروت خـان  بن محمد است . (1)

بزرگان این خانواده  خاصه سردارپاینده محمد خان  وفرزندان او ، در تاریخ سیاسی افغانستان  نقش مهم  وبارز داشته اند ، که موضوع  بحث مانیست . از آنجا که  بسیاری رجال  این خانواده  انیس وجلیس  شعرا و علما بوده اند ونیز به تأسی  از شاهان  وشهزاد گان  دری گوی  سدوزایی مانند: تیمورشاه ، شهزاده نادروشاه شجاع به طبع آزمایی پرداخته  و آثار ذیقیمتی  از خود به جا  گذاشته اند،   تا آنجا که اطلاع

 

     (* ) برگرفته از:  آریانا برون مرزی ، سال سوم ، شمارۀ چهارم ،  (جدی _ حوت ) 1380 ، ص 3.

 

داریم  نخستین شاعر دودمان  محمد زایی سردار هارون  بردار  سردار پاینده  خان وفرزند حاجی جمال خان  است . (2) دیوان مکملی (3)  ازین شاعر شیرین سخن  در دست هست . پس از هارون ، شاعران نامداری ازین  دودمان برخاسته اند که هر یک  مقام ارجمندی  در شعر وادب  دری داشته  اند  مانند : سردار مهردل خان  مشرقی (4)، سردار پردل خان ، سردار احمد خان (5)  وسردار غلام حیدر خان (6) پسران  امیر دوست محمد خان. سردار مهردل خان  برادرزادۀ هارون  از شعرای  بلند مرتبه و صاحب دیوان است  ودر شعر  مهر دل تخلص میکند .

سردار احمد نیز از شعرای  صاحب دیوان است و وی مثنویی به نام  گلشن  مجدی  دارد  که باین  بیت آغاز میشود :

رشحه کلکم  سخن آغاز شد               در صفت  حمد  سخن ساز شد

این مثنوی  که در حدود دو هزار  بیت است  در ذکر  مناسبت بزرگان  دین و اولیای  طریقت  سروده شده  وحکایاتی  بر سبیل  تمثیل  نیز دارد . (7)

این رسم سخن سرایی و طبع آزمایی در دودمان  محمد زایی تا این اواخر مروج و متداول بوده است، چنانچه  شعرای صاحب دیوانی  از میان انان  برخاسته اند ، که از آن جمله  سردار غلام محمد خان طرزی (8) وفرزند نامدارش محمود بیگ طرزی (ذکر او بیاید)، سردار محمد  امین  عندلیب  ، سردار رسول خان ، سردار محمد عزیز ، سردار محمد حسن  خان  امضا  را میتوان  نام برد .

از وضع فرهنگ در عهد  امیر دوست محمد  خان  اطلاعات  کافی نداریم .

امیر دوست محمد خان  نخستین  کسی است که تمبر یا تکت  پسته  را نشر کرده  است. نمونۀ منحصر  به فرد تکت پستۀ وی که شکل مهر را دارد دیده شده است. ازآثاریکه درین دوره تألیف شده و بعضی از آن در هند و ایران به چاپ رسیده  است  اطلاعات ذیل را داریم :

طریق الطالبین(9)،کنز السلاطین، سبیل  الرشادازآثار میر احمد اظهر(1206_1269)، حبیب القلوب و مجموعۀ خوارق  دو اثر  حسن علی یکی از نویسنده گان  معاصر امیر دوست محمد خان ، لعل بدخشان ، تذکرۀ ناتمامی است که از طرف  میر یار بیگ  در سال 1298 شمسی  تألیف شده  ، معیار  الاعتبار ، شمعۀ بارقه ، چهل مسأله ، شرح مقامات حریری ، حاشیۀ زیج الغ بیگی، محبت الهی به زبانهای عربی و فارسی  از آثار  دانشمند معروف  حبیب الله قندهاری (1213_1319)  ، حدایق الحقایق  شرح حال  قیس عامری  شهادت حسین ، کتاب البدایع ، تحقیق اللغت ، اصول معاشرت  از تألیفات  میر محمد نبی احقر  صاحب تکملۀ الریاض (1269)_ تاریخ پادشاهان  متأخر افغانستان(10) و بعضی آثاردیگر یعقوب علی  کابلی  که در سال 1207 نوشته شده و کتاب گلشن امارت (11) نور محمد قندهاری  1287 و واقعات شاه شجاع شامل سه دفتر  که دفتر اول  وثانی  از طرف  خود شاه شجاع  نگارش  ودفتر ثالث  آن را  محمد حسین نام  هراتی تألیف و تکمیل کرده است (12). بحرالفواید  اثر محمد یوسف متخلص  به ریاضی  هراتی  که شامل  حکایات  وجنگهای افغا نستان و احوال واشعار  خود مؤلف  بوده ، در سال 1320 در ایران  چاپ شده است . بهار بدخشان ، مفرح الاحباب  شامل احوال  شعرا  وفضلای افعانستان ، ایران و بخارا  که  هردو از سید عبدالکریم  حسینی  بدخشی  بوده  در سال  1302  هـ . ق. نگاشته شده . تاریخ سلطانی کتابی است شامل احوال  خاندان  درانی  تا سال 1279  که آن را سلطان  محمد خان  خالص  نوشته  ودر هند  چاپ  شده  است . از شعرای  نامدار  و صاحب دیوان آن عهد وصفی کابلی است که قصایدی  درمدح  سردار  محمد اعظم خان  دارد. (13)

در عهد  امیر شیر علی خان  که صنعت چاپ  وارد کشور شد  ومطابع شمس النهار  ومصطفاوی  شروع به کار کرد  توجه به چاپ و نشر  کتاب آغاز گردید . ظاهراٌ نخستین اثری که در عهد  امیر شیر علی خان به چاپ رسیده، وعظ نامه یی است مشتمل بروقایع  جنگ  عثمانی و روس که از جریده  تایمز  لندن  ترجمه شده بود  با اضافۀ  شش و نیم  صفحه مقدمه  از طرف مرتب  آن  که مجموعاٌنود صفحه بوده ، این مجموعه به اهتمام  و ترتیب  قاضی عبدالقادر  خان  به تاریخ  2شعبان 1294 در مطبعه شمس النهارکابل  به طبع رسیده است .  اینک  فهرست  ناقصی  از آثار منتشره دوره  امیر  شیر  علی  تقدیم میگردد .  امید است  به کمک دانشمندان  افغانی و یا کسانی که آثار آن دوره را  در اختیار دارند  در آینده  تکمیل گردد :

1_ کتاب قواعد ،  رسالۀ ترجمه از انگریزی، مؤلف  محمد  ابراهیم  خان  آجیتن ،طبع مطبعۀ مصطفاوی ، به اهتمام  میرزامحمد صادق ، 386صفحه ، تاریخ طبع ندارد .

2_ قانوننامۀ  عسکری ، در 79 صفحه ، به تقسیم دو فن  وهر فنی  دارای فصلهای  متعدد  با نقشه و صور  مختلف  مربوط به قواعد  عسکری  ، چاپ مطبعۀ مصطفاوی ، به اهتمام  میرزا محمد صادق  صادق .

3_ جریده شمس النهار  در شانزده صفحه ، به قطع  20در 30  وظاهراٌ تا سال 1290  انتشار  یافت  . مهتمم جریده  میرزا  عبدالعلی  و محل  طبع  آن بالا  حصار کابل بوده است .

4- رسالۀ مجمع البحرین  یعنی مقابله حکمت  قدیمه  وجدید  در 48  صفحه  چاپ مطبع شمس النهار ، تألیف دکتر حسین شاه ، سال 1295 ، چاپ کننده آقا سید احمد شاه  وبه اهتمام  قاضی  محمد  اسحاق خان مهتمم مطبعه شاهی .

5_ردعقایدوهبیۀ غویه ، ترجمه قاضی  عبدالرحمن خان  علوم.

6_ الفبا در حدود  30 صفحه  که به نظر مؤلف  نرسیده  که شاید  همان  رسالۀ بغدادیه باشد .

7_ترجمۀ رجوع الشیخ الی صباه ،از عبدالخاق  هروی،  چاپ  عبدالرحمن  کاشغری ، یک نسخۀ  این کتاب  در کتابخانۀ  شیخ عبدالرشید  در مولتان وجود  دارد.

8_ تحفةالعلما، تصنیف  قاضی عبدالقادر خان  رایل ملتری  سکرترین  فضل قادر خان ملا خان  پشاوری ،80 صفحه به خط  میرزا  بیضا خان  شیرازی،  رمضان 1292، قطع 20در 16 .

9_حجت قویه درابطال عقاید وهابیه، تألیف مولانا عبدالرحمن بن قاضی محمد سعید الشهیر به خان ملا خان،  به اهتمام  میرزا محمد  صادق ، سال 1288 ، مطبعه  مصطفاوی.

10_ از نسخه فتاوی برهنه ، شهاب ثاقب و سایر نظامنامه  ها  ووعظ نامه ها که در آن دوره  گویا به چاپ  رسیده است ، سراغی نداریم .

یک مثنوی  قلمی  به دست نگارنده  است  که در وصف  شیر علی  خان  وکارنامه  های  او سروده  شده  گویندۀ  آن  معلوم  نیست  برای مطالعۀ آن دوره  و احوال  دربار  واطلاع  از  رجال  آن  عهد  بی نهایت  مفید است .

بی مناسبت نخواهد بودکه درین مقام از  یکی از نوابغ  ورجال  مجاهد زمان یعنی  سید جمال الدین  افغانی  نام برد .

سید نه تنها مرد دین وسیاست  بود ، بلکه  در ابواب  علوم  از خود تألیفاتی   به یاد گار گذاشته . از آن جمله است تتمۀالبیان  فی تاریخ افغان ، رد نیچریه  ومجلات  عروة الوثقی . سید طبع شعر  نیز داشت و ابیاتی از او به قلم  خودش  در دست  هست . مثنوی  به نام  ساقی نامه  دارد که به این  مطلع  آغاز میشود : (14)

مغنی بیا  لحن نو  ساز کن                زنو داستان  خوش  آغاز کن

دورۀ ضیائیه :

در عهدامیر عبدالرحمن خان توجه به چاپ  و نشر  کتاب  بیشتر  گردیدو تاکنون  در حدود چهل کتاب  از آن عهد  به دست  امده است .  ضیاء الملۀ والدین علاقۀ خاصی به شعر وادب داشت . بزرگانی مانند واصل پروردۀ دربار اوست . چاپ دیوانهای عایشه درانی  ورحمت بدخشانی  نشانۀ دیگر  علاقمندی  او به شعر  وادب است . شعرای دربار در اعیاد  و محافل ، قصاید  به مقتضای  حال و مقام انشاد  میکردند مجموعه از ان  قصاید  در دست  نگارنده است  که ذکر  آن  بیاید  اینک  آثار  آن  دوره  را معرفی میکنیم :

1_ پند نامۀ دنیا  ودین : شامل شانزده باب ، چاپ سنگی کابل، قطع کلان 42در 30 سانتی متر ، خط نستعلیق ، 140 صفحه ، سنه1303 قمری .

تذکر : کتاب مستطاب حالات والاحضرت  امیر  عبدالرحمن خان ، چاپ مشهد ، 1319 ق ، که بار دیگر  به نام  تاج التواریخ  در 1322 ق (1904م) به چاپ رسیده است . ترجمۀ متن انگلیسی است .

پند نامۀ دنیا ودین یکی از منابع  اصل انگلیسی این کتاب است  که سلطان  احمد  میر منشی  در 1900 در لندن  به چاپ رسانده است . ترچمۀ روسی  از روی متن انگلیسی میباشد که قسمت اخیر آن  را میر منشی  نگاشته  است (یعنی قسمت  اخیر  متن  انگلیسی و ترجمه های  دری  و روسی  آن از  امیر  عبدالرحمن خان  نیست )، ص 193.

2_ تاج التواریخ نام کتابی بوده در زبان  ترکی تألیف ملا سعدالدین  بن  حسن جان (خواجه افندی) ، سال 1008 (1599).

Codices; Arabic; Persici; et Turcici; BIBLIOTECE; Regle  universtatis Disposuit et    descripsiz.

3_ مرآت العقول وکلمات  موعظت امیر : (1303ق)، چاپ سنگی ، کابل، به اهتمام  گل محمد  بارکزایی ، سال چاپ 1311ق ، قطع 9 در 16 .

4_ نصایح نامچه : (پیشگویی و یادداشت  امیر  عبدالرحمن  خان ) چاپ کابل ، 1303 ، قطع13 در 20 ، 16 صفحه .

5_نصایح الصبیان:(مثنوی)اثرمیرسیفالدین عزیزی کوهستانی ، چاپ سنگی ، کابل ، 1303ق ، به قلم  شیر محمد  ، 107 صفحه ،  قطع 16 در 22.

6_ شهاب الحساب : تصحیح و ترجمه و خط میر  باقرعلیشاه  لکنهویی ، چاپ سنگی ،   کابل، 1303ق ، قطع 16 در 22. (ترجمۀ بحر الحساب اردو ).

7_ کلمات امیر البلاد فی الترغیب الجهاد :چاپ سنگی ،کابل 1354، ق،40 صفحه، قطع 22بر16.

8_ تقویم الدین : بنابر امر تاریخی 1304ق،تألیف یکعده علما ،چاپ سنگی ،کابل،1306ق،به خط میرزا شیر محمد ،211صفحه ،قطع 16در 32(اصل نسخه خطی در  کتابخانه عامه کابل).

9_احتساب الدین :چاپ سنگی ، کابل،1306ق، 39صفحه ، 13 در21 (دستور العمل محتسب ها).

10_ رساله ناجیه :تألیف قاضی عبدالرحمن خان علوم،چاپ کابل،1307ق،64صفحه،قطع23 در16(در بیان فضایل جهاد).

11_قانونگذاری درمعاملات حکومتی وتعیین جرایم وسیاسات  با امیر : تألیف مولوی محمد جان ، چاپ سنگی ، کابل ، 1309ق، 58 صفحه ، قطع 12در 20 .

12_ تعلیمنامۀ خیاطی : تألیف وترجمۀ منشی سلطان محمد خان ، چاپ کابل ، 1310ق ، 80 صفحه ، 22در 27  با نقشه ها .

13_اساس القضات: تألیف احمد جان الکوزایی، چاپ کابل ،  1310 ق ، 123صفحه، قطع 13در 12 سانتی (در شرح حقوق وجزا ).

14_ رسالۀ موعظه : چاپ کابل ، 1311ق ، 104 صفحه ، قطع 13در 12 (24 فقره در اخلاق و نصیحت ).

15_ رساله (موعظه  به افغانی): چاپ کابل ، 1311ق ، 156 صفحه ، قطع 13در 12، ترجمه از دری به پشتو  به قلم  ملا غلام جان  افغانی نویس .

16_ دیوان رحمت  بدخشانی  ورسجی : چاپ کابل سنگی ، 1312ق ، 114 صفحه ، قطع 16در23سانتی،  خط میرزا شیر محمد .

17_خوان نعمت : ترجمه از اردو که آنهم  ترجمه از انگلیسی  است ، مترجم عبدالرحمن بیگ  دهلوی  ، چاپ  کابل ، 1312ق ، 116 صفحه ، قطع 13در 21 (در فن  طباخی ).

18_ رساله کیمیا : ترجمه سیف الدین  بابری ،  چاپ سنگی ، کابل ، 1314 ق ، 302 صفحه .

19 _ میزک جنگی پلتن : حسب فرمان سردار  حبیب الله خان ، چاپ کابل ، 1304ق ، 104 صفحه ، قطع 13در 21 سانتی .

20_ مبادی العلوم : ترجمه انگلیسی توسط محمد حسن خان ، چاپ سنگی ، کابل ، 1310 ق ، 114 صفحه، قطع 13در 21 (در باره علوم کیمیاوی وطبیعی ).

21_ پشتو یوسف زلیخا : اثر عبدالقادر  ختک ، چاپ کابل ،  1315  ق ، 790 صفحه،  قطع 22در 14.

22_ عمل الصالحین : چاپ سنگی ، کابل ، 1316ق ، قطع 22در 14، 790  صفحه ، (کتابی برای  صحت ابدان ).

23_ معراج المؤمنین :  تـألیف حاجی محمد خان ، تر جمه عبدالله هراتی  از زبان هندی ، 1317ق ، چاپ هند ، 24 صفحه ، قطع 16در 22 سانتی .

24_ رساله قواعد کار میرزایان: چاپ سنگی، کابل، 1317ق ، 54 صفحه ، قطع 16در 21 سانتی(برای تنظیم  امر حسابی  سپاه  شامل  11 قاعده ).

25_ آئینه جهان نما : از انوار سهیلی ، به انتخاب  خود امیر  استخراج شده  است ،  چاپ کابل ، 1317ق، 316 صفحه، قطع 23در 22 سانتی (به قلم منشی حیدر علی ).

26_ تزک ناپلیون : چاپ کابل ،1318 ق ، 84 صفحه ، قطع 13در 21 سانتی . به دستخط غلام قادر کاکری  شامل پند ونصیحت براساس  تجربه  های ناپلیون  از روی  تدابیر الملوک ، ترجمه  میرزا  محمد شیرازی ، چاپ  1308 ، بمبئی .

27_ علم مساحت : ترجمۀ محمد حسین خان ، صفحات بیش از 350 ، قطع 18در 24 سانتی (در علم هندسه).

28_ دیوان عایشه : دیوان عایشه درانی ،چاپ کابل ، 306 صفحه ، قطع 16در 23 سانتی، به انتظام میر محمد عظیم  وبه اهتمام منشی عبدالرزاق (شامل  حمدیه ، نعتیه ، مدحیه )، جمعاٌ 1200 بیت ، سال چاپ 1305ق (1888م).

29_ فتحنامه کافرستان : اثر شیر محمد جلال آبادی ، چاپ لاهور ، 16 صفحه ، قطع 13در 21 سانتی(منظوم).

30_ زبدة التجوید : تألیف نیک محمد قاری ، چاپ کابل ، 1322ق ، 44 صفحه ، قطع 13در 21 سانتی، در عهد ضیائیه ، تألیف و در عهد سراجیه  چاپ شده است .

31_ تحفة الاطفال : تألیف نیک محمد قاری ، چاپ سنگی ، کابل ، 1322ق ، 28 صفحه ، قطع 13در 21 سانتی(منظوم )نیز مانند زبدة التجویددر عهد ضیائیه  تألیف ودر عهد سراجیه  چاپ شده است .

32_ کتابچه دستور العمل کلانترهای  گذر های دارالسلطنه  کابل : 1336ق ، 22صفحه ، قطع 12در 10 سانتی ،چاپ دوم  با اصلاحات  در زمان  سراج الملة والدین. (تذکر : دربارۀ 32 کتاب فوق  تفصیلات مزید  در شمارۀ سال 1349  مجلۀ ادب  ملاحظه شود ).

33_ جنگ روم و روس : سال طبع 1308 ، کابل ، ترجمه عبدالسبحان  لقب برگیدیر  ، 56 صفحه .

34_ آمدن نامه ، به اهتمام گل محمد خان درانی  ، دارالسلطنۀ  کابل ،  سال 1312 ، 80 صفحه .

35_ سوال و جواب  دولتی  وبند وبست  سلطنتی: مؤلف ملا غلام جان  لمقانی پشتو نویس ، چاپ کابل ، 1303 شمسی ، میر عبدالرزاق دهلوی ، 96 صفحه ،  به پشتو .

36_ روم سررشته اسلامیه (به زبان افغانی) : 1354 ، به انتظام آقا میر  محمد عظیم  جان سارجن مجیر  ، 10 صفحه .

37_ کتاب قانون افغانستان : به سعی گل محمد متهم، 14 صفحه.

38_ میزان المسافه : مصنفۀ مولوی میرزامحمد الشهیر  به ثاقب البصروی ،  چاپ کلکته ، 1896، به اهتمام  جلال الدین  حسینی .

39_ تحفۀامیری یا علم باروت سازی : ترجمه از انگلیسی ، به سعی  گل محمد ، 1315 ، ترجمه محمد حسین ، 200 صفحه .

40_ مفتاح الحساب : تألیف مولوی غلام حسن ، 1303 ، مطبعه فاروقی ، دهلی ، بیش از 136 صفحه .

یک عده از کتابهای  خطی  آن دوره که در اختیار  نگارنده است :

1_کتاب فیوض ضرب دار : نسخه خطی ، ترجمه سیف الدین خان بابری،به فرمایش  سردار حبیب الله خان، به قلم غلام قادر کاکری، ذیقعدة الاحرام ، 1315 ، 120 صفحه  و دوازده ورق تصاویر .

2_ ترجمۀ تشریح الافلاک : شیخ محمد بهاء الدین  عاملی،  توسط  عبدالواحد  بن عبدالوهاب تاشقرغانی ، ذی الحجةالحرام ،  1348 .

3_ مجموعه اشعار وقصایدی که در مدح عبدالرحمن  توسط شعرا یی مانند: عباس غلام، حبیب درانی ، میرزا عبدالرحیم ، میر زا محمد اکبر محرر دفتر چهارم ، میرزا غلام حسین بیرجندی ، صاحب زاده عشرت قندهاری ، عبدالله متخلص  به قاری ، مولوی  احمد جان  خان  متخلص  به تاجر ، محمد ابراهیم خان  منشی  شاملو ،ملا موسی خان خروتی ، میرزا محمد شفیع وقایع نگار  متخلص  به مشتری ، عارفی ، سید محمود  فوشنجی  قندهاری ، میرزا  حیرت  یوسف ، شیر احمد مکتوب نویس گوهری ،  میرزا حسین ، دبیرالملک واصل ، احمد جان تاجر الکوزایی همان کسی است که یکصد و هژده  بیت دربارۀجشن ختنۀ شهزادگان  حبیب الله سروده و پس از توصیف محفل از انواع  ساز ها  واطعمه  و اشربه  و میوه ها یاد میکند  (رجوع شود به : شمارۀ 10 جدی سال  1332 پشتون  ژغ ).

4_ گلدستۀ معانی  تألیف میر محسن  قندهاری فوشنجی ، در بیان  نسب  افاغنه و طرز تعلیم زبان پشتو  با قواعد  دستوری  برای سردار  حبیب الله خان  در 50 صفحه ، قطع بزرگ .

کتب زیر که درآن زمان  چاپ و نشر شده  و هنوز به دست ما نرسیده است.  شاید  کتبی دیگر  نیز  باشد  که ما از  آن اطلاع  نداریم :

1_ رسالۀ فریضه  .

2_ رسالۀ اسلامیه .

3_ تقویم .

4_ نصیحت نامه (پشتو ) 16 صفحه .

5_ سیف الظفر  فتح نامۀ کافرستان .

6_ سر رشتۀ اسلامیه روم  (دری) ، سال 1304، در 8  صفحه، دارالسلطنۀ کابل، به انتظام فرخنده  فرجام جناب سیادت  پناه میر محمد عظیم خان  سر جن میجر … صفحه اخر به قلم  میرزا شیر محمد ، به اهتمام  حاجی میر باقر  لکنهوتی .

7_ کلمات امیر .

8_ مرآت القلوب .  

9_ رسالۀ غزا  ملا محمد یوسف .

10_ کتاب قوانین احکام .

11_ پار لمنت .

12_ احکام تعزیه داری.

دورۀ سراجیه :

چنانکه میدانیم  قبل از ایجاد سازمانهای عصری  علاوه بر مساجد، مدارس دینی  محل تدریس  و مرکز  تعلیم وتعلم بود  که هنوز بقایای آن کم و بیش وجود دارد . اما نخستین اقدام  برای تأسیس  مکاتب عصری در عهد  امیر حبیب الله خان  شهید صورت  گرفت  و دو مکتب  عالی به نام  حبیبیه وحربیه تأسیس شد ، یک مکتب دیگری به نام( ملک زاده ها )  به وجود آمد  که بعداٌ جزء مکتب حربیه  گردید  وهمچنین  مکتبی  جهت  مخابره  به نام  «ستاره دولت »  تأسیس یافت . دارالتألیفی  به نام «بیت العلوم » مدرسۀ مبارکه  حبیبیه  پا به عرصۀ وچود گذاشت  ویک عده کتب  جهت تألیف  و تدوین  به استادان  مربوط  سپرده شده  وهمچنین  جهت تعلیم وتربیت  معلمان لایق مؤسسه یی به نام دارالمعلمین  تأسیس یافت.

در عهد این امیر  برای نخستین  مرتبه  لیتوگراف  وزنگوگراف  از اروپا خواسته و وارد شد ، چنانچه نخستین شمارۀ سال دوم سراج الاخبار  که مصادف  با 1291 شمسی است  به طبع حروفی  چاپ و نشر شد ، شمارۀ اول سراج الاخبار  به اهتمام  عبدالرؤف قندهاری منتشر گردید ، اما بعد از شش شماره  در بوته توقیف ماند  تا اینکه  در سال دهم  سلطنت  امیر حبیب الله  خان به مدیریت  محمود طرزی  ونگرانی علی احمد جان ایشک آقاسی  حضور دوباره اشاعه یافت .  این جریده  برای  هشت سال  چاپ شده  وشمارۀ آخرین آن که مصادف با 27  قوس  1297 بود،  با ختم دوره حبیب الله خان سقوط کرد . در همین سال جریده پانزده روزه  دیگری نیز زیر نظر محمود طرزی به  نام «سرج الاطفال» منتشر گردید . از کتب معروف  عهد  امیر حبیب الله خان کتاب سراج التواریخ  تألیف   فیض محمد  هزاره  است که  در پنج مجلد  بوده و تاکنون  سه جلد آن  به طبع رسیده است .

دیگر از کتب آن عهد «تذکره آتش نشان » (حاوی احوال  شعرای هرات  وفراه )،  راهنمای فراه ، دیدۀ یعقوب ، گنج شهیدان از آثار ادیب فراهی(متوفی 1312) ، تذکرۀالنساء  اثر مولانا  محمد صدیق آخوند زادۀ  هراتی  است که در شرح  احوال  شاعره های  عرب وعجم  نوشته شده است . این کتاب  هنوز به چاپ نرسیده ، چراغ انجمن  وسکینة الفضلا (یا بهار افغانی) آثار ابوالوفا  عبدالحکیم  خان رستاقی  ولوالجی  است .« چراع انجمن » حاوی احوال  شعرا وفضلا ی بدخشان  (گذشتگان و معاصر )بوده  ودر سال 1309 هـ . ش. تألیف شده است . سکینۀ الفضلا شامل  احوال فضلا ، فقها و شعرای کابل بوده  در سال  1310  شمسی  به اتمام رسیده  است  وهر دو در دهلی  به طبع  رسیده  ، ترجمۀ تشریح الافلاک  شیخ محمد بهاء الدین  عاملی  توسط  عبدالواحد بن عبدالوهاب  تاشقرغانی  که درسال  1348 قمری  اتمام یافته  به خط  مترجم  در اختیار نگارنده است  که هنوز به چاپ نرسیده . در این عهد به نام بسا شعرا  وادبا ء بر میخوریم  که بعضی آنها تا عهد امانیه  وحتی  بعد تر زنده بوده  اند  مانند: ندیم ، راقم ، ادیب شادری ، ثاقب ، قتیل ، مستغنی، آزاد ، مهجور ،حاجی اسماعیل، نادم ،  قاری و نظایر ایشان .  اینک فهرستی  از کتبی  که در عهد  سراجیه  به چاپ رسیده  است  تقدیم میگردد :

آثار محمود طرزی :

1_ جزیرۀ پنهان ، 1332، 479 صفحه.

2_تاریخ محاربۀ روس  وجاپان، جلد اول، ترجمه، 1234،296  صفحه .

3- تاریخ محاربۀ روس  و جاپان ، جلد دوم ، ترجمه ، 1236،260 صفحه .

4-تاریخ محاربۀ روس  وجاپان، جلدسوم، ترجمه ، 1235،304 صفحه .

5-تاریخ محاربۀروس وجاپان،جلدچهارم، ترجمه، 1336،314  صفحه .

6- تاریخ محاربۀ روس  و جاپان ، جلد پنجم ، ترجمه ، 1336، 308 صفحه .

7_ سیاحت در زیر  بحر ، 1332 ، 364 ،  صفحه .

8_ سیاحت در سه قطعه روی زمین  ، 1333 ، 114  صفحه .

9_ پراگنده ، 1333،  144  صفحه .

10_ سیاحت بر دورادور  کرۀ زمین  در  80  روز (ترجمه) ، 1333 ، 277 صفحه .

11_ مختصر جغرافیای  عمومی ، تألیف ، 1333، 72 صفحه .

12_ چه باید کرد ، 160 صفحه .

13_ از هردهن سخنی و از هر چمن سمنی ، 1331 ، 268 صفحه .

14_  روضۀ حکم ، (تألیف) ، 1331 ، 158 صفحه .

15_ سیاحت در جو هوا  (ترجمه) ، 1331 ،219 .

16_ معلم حکمت (تألیف) ، 1334 ، 104 صفحه .

17_ علم واسلامیت (تألیف) ، 1334 ، 64 صفحه .

18_ توحید خالق یگانه ، 1332 ،  38  صفحه .

دیگرکتب  عهد سراجیه :

1_ هدیۀ حضور عالی ، (رساله پشتو ) ، اطاعت  اولی الامر ، عبدالرب  صالح  محمد ، 1334 ، 92 صفحه .

2_ قواعد سراج در خریداری  مال از دول خارجه ، به اهتمام  حاجی عبدالخالق طرزی ،1321 ، 66 صفحه .

3_ عمدة الفرایض ،  قاری نیک محمد ، 1334 ، 88 صفحه.

4_ میزک رساله در فهرست  عسکری  هم گرفته  شد ، به اهتمام حاجی عبدالخالق طرزی ،1323 ،   100  صفحه .

5_ یونت ئیل سال اسپ ، 1337، 56 صفحه .

6_ رسالۀ رموزات تحریرعبارات ، 1330  20 صفحه .

7_ تقویم سنه بارس ئیل  پلنگ ، 1332 ، 58 صفحه .

8_ قانون حکام  دولت  خداداد افغانستان ، به اهتمام عبدالخالق  محمد زایی ، 68 صفحه .

9_ براحت اطفال (چند مؤلف )، 1320 ،  104 صفحه .

10_ اطاعت اولی الامر  ، مطبعه عنایت،  1334 ، 32 صفحه .

11_ قواعد سراج الملته فی طریق  التعزیة ،  به اهتمام  عبدالخالق ،  3121 ، 20 صفحه .

12_  تقویم یونت ئیل سال اسپ ، 1324، 58 صفحه .

13_ تقویم سنه  ئیلان ئیل سال مار  ، 1323، 58 صفحه .

14_ سراج ارکان اسلام (علمای متعدد) 1334 ، 142 صفحه .

15_ مفتاح النحو ، حصۀ دوم از قاری عبدالله ، 1333 ، 112 صفحه .

16_ زبدته التجوید ، مهتمم ، حاجی عبدالخالق ، 28 صفحه .  

17 _ اطاعت اولی الامر  ، (طبع ثانی) ، 1334 ، 27 صفحه .

18_ کتاب دوم دینیات  مسمی به  سراج الفقه  ، حصۀ  دوم از مولوی  عبدالرب  (طبع لاهور ) 1328 ، 117 صفحه .

19_ سراج الا حکام .

20 _ کتاب اول پشتو ، مؤلف صالح محمد ، 96 صفحه  .

21_رسالۀ علم طبیعیات، حصۀ اول،لاهور 1330، 155 صفحه .

22_سیرت شیخ ابوعلی سینا،عبدالجبار  جبارخیل، 94 صفحه .  

23_مخزن المتقین، شاعربر گدیر جنرال احمدجان یوسفزی ، 1330 ، 384 صفحه .

24_ تحریر اقلیدس فارسی ، مقالۀ سوم وچهارم ، لاهور  265 صفحه .

25_ تفسیر  وایضاح نود  و نه قاعدۀ  فقیهه ، 161 صفحه .

26_ مفتاح الصرف  از قاری عبدالله ، 1332 ، 152 صفحه .

27 _ بوستان علمی ، 348  صفحه .

28_تعلیمنامۀ پیاده(تحت نظارت نادرخان)،1331، 305 صفحه

29 _ میزک رساله ، به اهتمام  حاجی عبدالخالق ، 1323، 100 صفحه .

دورۀ امانیه :

در دورۀ اعلیحضرت  امان الله خان  قدمهای  اساسی تری در راه بسط  و توسعۀ  معارف برداشته  شد . مکاتب عالی و ابتدایی به پیمانۀ  وسیع  در اطراف و اکناف  کشور  تأسیس و افتتاح  گردید . متخصصان و ارباب علم وهنر  از خارج  استخدام گردید . دو مکتب یکی به نام امانیه زیر نظراستادان فرانسوی که بعداٌ به آن« لیسه استقلال » گفتند  ودیگر «امانی»  زیر نظر  معلمان  آلمانی  (بعداٌ  اسمش را به نجات  واخیراٌ دوباره  به امانی  تغییر دادند. ) دایر گردید . مکاتب  دیگری  از قبیل دارالمعلمین ، حکام  ، اصول قضا ، مساحت ، رسامی وآرت وحتی مکاتب شیشه  سازی  وسمنت  سازی به وجود آمد  وهمچنین  مکتب  دیگری به نام  مکتب  غازی افتتاح گردید .

برای نخستین  مرتبه  مکتب دخترانه  به نام  مکتب مستورات  تأسیس  شد که امروز به آن «لیسه ملالی »  میگویند . عده یی  از دختران  افغانی جهت تحصیلات عالی مانند پسران  به ترکیه  اعزام  گردیدند.

در صنوف ابدائیه  تدریس به صورت  مختلف  جریان داشت . کورس  های مختلف  برای اکابر  به نام صوت «غازی» تأسیس شد و نخستین بار صنوف متوسط  برای احراز  درجه  بکلوریا  به نام  اعدادیه  امان افتتاح گردید .

درین دوره درسمت  چاپ  ونشرکتب  مانند سایر رشته ها گامهای  اساسی  برداشته  شد  ومطابع مختلف حروفی  وسنگی به کار افتاد. از آن جمله است مطبعۀ معارف، مطبعۀ امان افغان ، شرکت رفیق ، ادارۀ انیس ، شرکت کاظمی  وغیره . نخستین شمارۀ «امان افغان » در اوایل حمل 1299 به مدیریت عبدالهادی  خان  داوی  در دوازده صفحه  طبع و نشر شد . از شمارۀ 41 به بغد  این مدیریت  به پاینده محمد خان  فرحت شاعر  صاحب دیوان مفوض گشت و تاپایان سال هشتم به اشخاص متعددی سپرده شد. اما  در آخر به صورت روزنامه در آمد و در سال 1307 سقوط کرد.

دیگر  از جراید  هفته وار  آن عهد جریدۀ«اتحاد  مشرقی » است که نخستین شمارۀ آن به تاریخ 2 جمادی الثانی  1308 قمری به مطبعۀ  سنگی  در چها ر صفحه به امضای  مؤسس  آن محمد نادر خان سپهسالار  مزین  و مختوم بود .

ستاره افغان اسم جریده هفتگی دیگری بود  که در ولایت  پروان  تحت نظر میر غلام محمد غبار  در اواسط  سال 1299 انتشار  مییافت . به این ترتیب جریده  نگاری  در افغانستان  معمول و متداول شد و دیری نگذشت  جراید ، روزنامه ها ومجلات  تازه تری پا به عرصه وجود گذاشت  که به ترتیب  تاریخی  قرار ذیل است :

– اتفاق الاسلام ، هرات ، اول سنبله 1299 .

–  بیدار ، مزارشریف ، 1300 .

–  طلوع افغان ، قندهار ، 1300 .

–  ارشادالنسوان ، 27 حوت ، 1299 .

– افغان ، 24 سرطان ، 1299 .

– الغازی ، جنوبی ، 1298 .

–  ابلاغ ،  1300 .

– افغان،  1303 .

–  انیس ،ثور ، 1306.

–  نسیم  سحر ، قوس ، 1306 .

–   کتب، 1308 .

–   اصلاح ،108.

ناگفته نگذاریم که در عهد امیر حبیب الله خان معروف به بچۀ سقا نیز جریدۀ به نام« حبیب السلام »  نشر میشد  که نخستین  شمارۀ  آن  در ماه حوت ، 1307 ازطبع برآمده بود. اینک  فهرست  مجمل از کتب  و اثار  ان دوره  ذکر میگردد .

کتب درسی عهد امانیه :

1_ قرائت فارسی سال پنجم ابتدایی از عبدالله ، 1302 شمسی ، 211 صفحه .

2_ اخلاق و معلومات مدنیه  ، صنف چهارم  رشدیه،  از محی الدین  ، 1304 ، 264 صفحه .

3_ کتاب سوم دینیات  از عبدالحق ، 1301 ش ، لاهور ، 103 صفحه .

4_ طرز جدید  تعلیم ابتدایی، از سید احمد کم بین قندهاری ، 1299 ش ، 116 صفحه .

5_ منتخبات  ادبیۀ سال اول مکاتب رشدیه، 1304 ش،  127 صفحه .

6_ کتا ب الفبای  ترکی،  1299ش ، 64 صفحه .

7_اصول انشاء برای صنف  پنج ابتدایی: قاری عبدالله، لاهور ، 1306 ، 112 صفحه .

8_ قرائت فارسی پنجم  برای  نسوان : قاری عبدالله ، 1302 ، 219  صفحه .

9_ تاریخ حکمای  متقدمین : فیض محمد  کاتب  ،  1302 ، 189 صفحه .

10 _ جغرافیای افغانستان  ابتدائیه  پنجم ، 1302 ، 202 صفحه .

11_ علم ثروت  تحریر اشرفی ، 1306 ، 436 صفحه .

12_ امان احمد  رسین ، محمد حسین  ، 1304 ، 310 صفحه .

13_ قواعد فارسی اول رشید یه : قاری عبدالله ، 1305 ، 56صفحه .

14 _ تاریخ قسمت ثالث  صنف هشتم و سوم رشید ، اشرفی ، 1306 ، 483 صفحه .

15_ ظهورالامان (دراخلاق) : عبدالحق ، 1302 ، 128 صفحه .

16_ تاریخ اسلامیه  (برای صنف چهارم  ابتدایی) ، 1306 ، 438 صفحه .

17_ نباتات دوم  رشدیه ، سید علی اختر خان  ، 1350 ، 114 صفحه .

18_ امان الصحه صنف چهارم دارالمعلمین: عبدالستار، 1305، 2صفحه .

19_ الکیمیا : سلطان  محمد  افغان ،  120 صفحه .

20_ تاریخ اسلامیه صنف چهارم  ابتدایی ، لاهور  1306، 174 صفحه .

21_ حفظ الصحه صنف اول  رشیدی : هاشم شایق ، 184 صفحه .

22_ علم الاشیا سال سوم ابتدائیه ، مترجم  همایون  ، لاهور  1298 ، 37 صفحه .

23_ فلسفۀ جذبات :  مترجم علیک ، 1305 ، 279 صفحه.

24_ تاریخچۀ افغانستان ، برای صنف پنجم  ابتدایی ، سید محمد هاشم ، 1307، 120 صفحه .

25_ قسمت ثانی تاریخ قرون  وسطی  دوم رشیدیه :  ارجمند شاه جی ، طبع دوم ، 1306 ، تهران ، 236 صفحه .

26_ اروپا سوم رشیدیه : اشرفی ، 1306 ، کابل ، 184 صفحه .

27_ سیر نبوی سوم  رشیدیه : عبدالحق ، 1304 ، 189 صفحه .

28_ طرز دید اصول  تعلیم مکاتب  ابتدایی معلم  ومتعلم راکانی  مسمی  به اساس پنجسالۀ امانیه  ، کابل ،  سید احمد  1301 ، 270 صفحه .

29_ میزک، رساله به اهتمام  حاجی  عبداخالق  خان ، 1323 ، 100 صفحه .

30_ قرائت فارسی  چهارم ابتدایی : قاری عبدالله ، 1301 ، 208 صفحه .

31_ امان النسوان  صنف  اول  اناثیه ، 97 صفحه .

32_  امان النسوان  صنف  دوم  اناثیه ،  1304 ، 104  صفحه .

33_  امان النسوان  صنف سوم اناثیه ،   1304 ، 106 صفحه .

34_ امان النسوان  صنف چهارم  اناثیه ،  1304 ، 132