قصه گوی پیر

نمیدانی سپیدار از چی میلرزد

زطوفانی؟

 زغوغایی؟

 که برگ و شاخه اش  لرزد

چی میدانی که از جور تبر نالد

ویا چون بید ترس باغبان باشد

شنیدم قصه گوی پیر

که روزی ماه تابان بود

ولی افسردهء امروز

شبی پرسید

میدانی

سپیدار از چی میلرزد؟

جواب پرسشش نه بود

دو دستم را فشرد و قصه آغازید

به یادم است آن شب

شبی که مادرم دانست

زن دوم به قلب شوهرش دروازه میکوبد

به خود لرزید

و فریادش زمین وآسمان لرزاند

به گوشش این صدا آمد

که آن سو ؛ تک سپیداریست

بگو دردت به او،جانم

ز اشکت آب یاری کن

بگیر محکم به آغوشت

چنین کرد ؛ بی درنگ برخاست

صدا را گفت لبیک  دو دست وقلب لرزانش

گرفت محکم سپیدار بلند باغ

از آن لرزش به هرجا که سپیدار یست

میلرزد تا امروز

                                   آصفه ” صبا”