زنی که تنها بود !

غروب سردی بود ناگهان سیاهی جنگل دو چندان شد، گویی خورشید دیگر تحمل این همه جور را نداشت آرام لحافی از ابر سرد را روی خود کشید و چشمانش را آهسته بست. بدنش از سرما ذوق ذوق می کرد پوستش بی حس شده بود نیمی از لباسهای تنش خیس و گل آلود بود .کفش های کتانیش تبدیل به تشتی از آب شده بود آنقدر که احساس می کرد در رودخانه ای از آب سرد راه می رود . کفش هایی که قبل از آمدن از بازار تهران خریده بود و گمان می کرد قرار است با آن در کوچه پس کوچه های اروپا قدم بزند حالا دیگر آنقدر کثیف و بهم ریخته بود که دیگر هیچ شباهتی به ظاهر روز اول که در پشت ویترین خودنمایی می کرد نداشت .

صدای غرش قاچاقچی زهره را یکباره از همهمه فکریش بیرون آورد  آنقدر که دیگر برایش مهم نبود که کفش های کتانیش سنگ فرش خیابانهای اروپا را دارد گز می کند یا گل و لای جنگل های صربستان، نگاهش را از کف جنگل به سمت صدا بلند کرد ،سیامک  مردی جوان با چشم هایی مضطرب و عصبی بود راهنمایی که انگار خودش هم نمی دانست چه چیزی در انتظار اوست … روبه گروه جمله خود را دوباره تکرار کرد : گوش کنید بدون هیچ سرو صدا و نق زدنی امشب روباید اینجا بگذرونیم .. باز هم میگم من هم مثل شما گرسنه ام و من هم مثل شما آبی برای خوردن ندارم پس انقدر با من نجنگید و توقع آب و غذا نداشته باشید ما چاره ای نداریم که صبر کنیم هوا روشن بشه همینجوری هم مطمئن نیستم که راه رو درست اومده باشیم پس خواهشا با اوضاع کنار بیاید. انقدر رو اعصاب سگ من راه نرید .

زهره بدون هیچ تقلایی خود را به زیر درختی کهنسال کشاند که  تخته سنگ بزرگی در زیرش برایش همچون تختخوابی گرم جلوه می کرد ، کوله اش را با درد از شانه اش پایین گذاشت و به آرامی روی تخته سنگ دراز کشید .

سنگ خشک و گرم بود و زهره با تمام وجود او را در آغوش گرفت و کم کم چشم هایش از خواب سنگین شد اما ترس از محیط و حیوانات درنده همچون قلاده ای گردنش را می فشرد و اجازه نمی داد که پا به دنیای آرام خواب بگذارد هر بار محکم تر از قبل افسارش  را می کشید و سد راهش برای ورود به دنیای شیرین خواب مي شد، خیلی خسته بود یه لحظه احساس کرد که دور تا دورش را مرزهای مختلف در بر گرفته است

حتی اجازه ورود به دنیای خواب را نیز نداشت. ترس، مجوز عبورش را گرفته بود.  پلک هایش از فرط خستگی می لرزید و هر بار که باز می شد جنگل را می دید، سیامک ،  و دیگر اعضای گروه که آشفته و نگران با موبایل های خود به دنبال راه و لوکیشنی امن هستند.

زهره دوباره چشم هایش را بست و دستش را به آرامی و نوازشگرانه به روی تخت سنگ کشید سفت و سخت این سختی و سفتی در  ذهنش خاطره ای مشابه را فراخوانی کرد از یک فایلی قدیمی در مغز ، که روزگاری در قلبش نگهداری می شد.

به یکباره خود را در گذشته ای دور دید زمانی که فقط 14 سال داشت  خودش را بروی کاشی های حمام خوابیده دید و صدای مادرش که می گفت همونجا جاته دخترکه هرزه به جای درس خوندن فقط فکر عشق و عاشقی هستی خاک تو سرت بی لیاقت …. بهت گفته بودم یکبار دیگه تو رو با رضا ببینم بلایی سرت میارم که تو کتاب ها بنویسند…

حمام سرد و خیس بود و بدنش پر از کبودی ، دقیق نمی دانست که چند ساعت زیر لنگ و لگد مادرش بود فقط این را می دانست که صبحانه نخورده به مدرسه رفته بود و جای ناهار کتک خورد و الان که شب است ، گرسنه و درد آلود کف حمام افتاده هر چقدر با خودش فکر می کرد نمی فهمید که چرا دوست داشتن رضا از نظر دیگران جرم است ! ..

رضا 14 سال داشت و در همسایگی آنها بود یادش می آمد وقتی اولین بار کامیون وسایلشان به این خانه و محله رسید، اولین چیزی که نگاهش را جذب کرد نگاه و لبخند شیرین رضا بود.

از آن روز به بعد دنیای زهره عوض شد بعد سالها بی توجهی و بی مهری از آدم های اطراف زندگیش فردی را یافته بود که متفاوت بود .

زهره فرزند سوم از یک خانواده 5 نفره بود خانواده ای پسر دوست که فقط فرزند اول پسر بود و مابقی بچه ها گویی آنی نبودند که خانواده و جامعه می خواست که باشند .. مادری که در زایمان های پیاپی خود فقط به دنبال افتخاری برای خود و فامیل می گشت و با هر بار دختردار شدن ،  گویی شکستی جدید را می چشید وهر بار که دختری به دنیا می آمد فرزند ارشدش یعنی همان تک پسرش برایش با ارزش تر و گرامی تر می شد .

دو فرزند آخر خانواده که فقط یکسال با هم اختلاف داشتند دو دختر دوقلو مانند بودند که  تمامی وقت و رمق مادر را می گرفتند و مادر همیشه خسته و عصبی بود و هیچ رمق و انگیزه ای برای آغوش و توجه به فرزند وسط خانواده که زهره  بود را نداشت.

و اما زهره احساس می کرد وجودش در این دنیا بی ارزش است همچون خاری بی ارزش که در بیابانی مملو از خار روئیده و هیچکدام از این خارها نمی دانند که واقعا چه ارزش و فایده ای برای این دنیا دارند .

لبخند رضا ، همچون خورشیدی گرم و داغ تن خشک این خار را در بیایان به آتش کشید . زهره دیگر زهره سابق نبود و شعله ای در دلش روشن شده بود که حسابی  او را به آب و تاب می آورد .

صبح ها برایش رنگ دیگری داشت بدون هیچ و زنگ و آلارمی هر روز صبح زودتر از وقت معمول بیدار می شد  می دانست که کسی منتظر اوست و او را تا مدرسه همراهی خواهد کرد کسی که زهره در نگاهش زیبا بود و برای او که خواهری نداشت زهره همچون فرشته ای مهربان و با احساس بود رضا شیفته ابروهای پیوندی زهره شده بود و برایش جذابیت خاصی داشت و به او می گفت ابروهای تو همچون پرنده ای ایست که آزادانه  بالهایش را در باد بازکرده است آزاد و رها ، آزاد و زیبا …

اما برای زهره دیدن چشم های رضا ،  شنیدن کلامش و لمس دست های بهشتی اش  کار ساده ای نبود، خانواده اش هیچگاه به او اجازه بیرون رفتن از خانه را نمی دادند مخصوصا از زمانی که پی به ارتباط او با رضا برده بودند رفتن به کنار پنجره نیز به تازگی برایش جرم محسوب میشد و او دائما زیر نظر و تحت کنترل بود که مبادا لحظه ای از محدوده و زندان ساخته شده خارج شود.

و اما مدرسه و راه آن تنها ناجی و زنجیره وصل بود از وقتی با رضا آشنا شده بود  تا بحال اینچنین خود را مشتاق و علاقمند به مدرسه ندیده بود مدرسه برایش حکم ویزا و پاسپورتی را داشت که  رفت و آمد او را از خانه قانونی و موجه جلوه می داد . نه تنها برای او برای دیگر دوستان هم سن وسال او نیز چنین حکم و سندی را داشت.

و به راستی معنی آزادی در چنین جامعه ای چگونه می خواهد معنا شود؟

جامعه ای که منطقش این بود  یک دختر یا یک زن نباید بی هدف و بی دلیل بیرون از محیط خانه باشد و برچسب هرزگی را بر آزادی او می زد  جامعه ای که کلا مونث بودن را به خودی خود جرم می دانست .

و چه زیبا مدرسه توانسته بود برگه تردد و خروج تمامی دختران در بند خانه  باشد حالا تصورش را بکنیم که این تردد با عشق و توجه انسانی از جنس مخالف نیز آمیخته شود . به یقین در چنین شرایطی لمس بهشت برای انسان ساده می شود.

زهره به یقین خودش را خوشبخت عالم می دید زیرا شمعی در تاریکی وجودش روشن شده بود که پیش از این نبودو چیزی را بدست آورده بود که تاکنون نداشت ( عشق و توجه )

زهره برای دیدن رضا هر سختی را به جان می خرید و برایش مهم نبود که در این راه تحقیر شود و یا  به باد کتک گرفته شود… برایش مهم نبود که در حمام زندانی شود یا در اتاق به او غذا بدهند یا ندهند…  

تمام  دنیایش رضا بود و رضا ……هر بار که رضا را می دید گویی به یکباره  تمام دردهایش التیام می یافت و از حافظه اش پاک می شد واقعا فراموش می کرد که چه سختی ها و زجرهایی بر او گذشته ….

روزها می گذشت و زهره هر روز عاشق تر و دلبسته تر از دیروزدیگر  نمی توانست حتی لحظه ای آینده خود را بدون رضا تصور کند و متاسفانه روزگار نیز ناجوانمردی خود را آغاز می کند  جدیدا پدر رضا نامه ای دریافت کرده که محل کارش به تهران انتقال خواهد یافت و همین خبرهمچون ابری شوم و سیاه بر قلب زهره سایه  می اندازد

هر روز با خودش می گوید اگر رضا برود چه می شود اگر او برود  برای همیشه او را در زندگیش گم خواهد کرد تهران پر از دختران زیبا و خوش آب رنگ است رضا او را فراموش خواهد کرد …حتما نام رضا و خاطراتش همچون فسیلی در قلبش به یادگار خواهد ماند و هر از چند گاهی همچون زخمی کهنه سر باز می کند و قلب و وجودش را به آتش می کشد.

زهره حسابی پژمرده و ناامید بود ، گویی رضا روح زهره بود که رفتنش فقط  از شهر نبود و با رفتنش جسم جان زهره از روح خالی میشد …… اما رضا حال زهره را درک می کرد ولی چه می توانست بکند یک پسر 16 ساله که راه زیادی در پیش داشت او چگونه می توانست تشکیل خانواده بدهد و زهره را در کنار خود داشته باشد ؟

روزهای زهره با نا امیدی و اشک ریختن می گذشت او دیگر تحمل این همه رنج را نداشت نمی توانست خودش را با رفتن رضا سازگار کند تصور اینکه رضا دو ماه دیگر با خانواده اش از این شهر می رود آتش به وجودش می زد

هیچ کس او را آرام نمی کرد اطرافیان احساسش را به تمسخر و ریشخند می گرفتند روز به روز و لحظه به لحظه  دنیا برایش سیاه و سیاه ترمی شد و تنها خواسته اش از زندگی مرگ بود فقط مرگ می توانست او را از این حالت نجات بدهد . افسردگی و ناامیدی روزی افسار زندگی او را به دست می گیرد و در یک غروب جمعه کار او را می سازد  زهره تمام احساسش را به رضا در نامه ای مکتوب می کند و بی اختیار به در یخچال می رود و هر قرصی که در آنجا می یابد را با آب سر می کشد و می بلعد و همچون پرنده ای آزاد به آشیانه اش یعنی همان اتاق 9 متری که در تمام این سالها به عنوان  سلول انفرادی برای نگهداری زهره از آن استفاده می شد بر می گردد .

آینه اتاق را بر می دارد و برای آخرین بار با چهره خود و ابروان بهم پیوسته اش خداحافظی می کند … خداحافظ پرنده زخمی

زهره چشم هایش را می بندد و تصمیم می گیرد بخوابد ولی از آنجایی که تمام اعمال و رفتارش تحت کنترل بود با گزارش خواهر کوچکتر به مادرش  زهره از دامن مرگ نجات پیدا می کند و سریعا به بیمارستان رسانده می شود و بعد از شستشوی معده و خروج قرص ها دوباره او به زندگی تلخ گذشته خود باز می گردد.

اما اینبار شرایط برایش عوض شده بود داستان عشق و علاقه او به رضا برای خانواده اش جدی تلقی میشود و خانواده ها و اطرافیان به فکر می روند آنها کوتاه می آیند و به شکرانه زنده ماندن زهره  تصمیم می گیرند که شرایط ازدواج این دو نوجوان را فراهم کنند

و اما زهره به عشقش به رضا می  رسد و همراه با آنها به تهران می رود .. و اما خوشبختی او کوتاه بود تازه فهمیده بود که زندگی فقط عشق نیست و بی پولی و نبود درآمد نیز می تواند دنیای روشن  آدم ها را سیاه و تاریک کند

بعد یکسال تلاش و تشویق های زهره رضا توانست در یک اداره دولتی استخدام شود و دوباره روشنایی و خوشبختی به زندگی آنها برگردد اما باز هم این روشنایی پایدار نبود و خیلی زود  رو به تاریکی و سردی گذاشت دوسال از ازدواج آنها می گذشت و آنها بچه دار نمی شدند

زهره که عشق و علاقه رضا به بچه ها را می دید تمام تلاشش را برای رضایت و خوشبختی رضا انجام داد و با مصرف داروهای باردادری و تحت نظر پزشک بودن بعد از یک سال باردار شد و خوشبختی و شادی را دوباره به رضا بخشید.

10  سال از زندگی مشترک آنها گذشت و رضا دلش می خواست علاوه بر پسری که دارند یک دختر هم داشته باشند و اینبار اتفاقی زهره برای بار دوم باردار شد و خدا این شادی و خوشبختی را بی دردسر به آنها بخشید و آنها علاوه بر پسر 10 ساله خود صاحب دختری شیرین و زیبا نیز شدند  …

اما از آنجایی که خوشبختی های دنیایی کوتاه و زمان دار هستند بعد از مدتی رضا دوباره افسرده شد.

زهره با خودش فکر می کرد من تو تمام سالها تلاشم را برای رضایت و شادی رضا انجام دادم اما چرا رضا همیشه ناراضی وافسرده است ؟ ….

اینبار مشکل رضا درآمد کم بود او نمی توانست رفاه لازم را برای خانواده اش ایجاد کند و زهره را آدم بی مصرفی می دانست که نه تحصیل کرده و نه شغل و در آمدی دارد .. زهره با شنیدن حرف های رضا تمام تلاش  خود را به کار گرفت که با خرید و فروش عروسک و اسباب بازی این وضعیت را نیز سامان ببخشد و دل رضا را شاد کند

چند وقتی از این قضیه هم گذشت اما رضا همیشه افسرده و ناراضی بود …  اینبار زهره را محکوم به چیزی می کرد که راهی برایش نبود رضا به او می گفت کلا ازدواج کردنم یک اشتباه بود تو آزادی من را گرفته ای و من بخاطر تو باید از خیلی کارها صرف نظر کنم . من اصلا تو این زندگی حال نمی کنم .می فهمی  تو آزادی منو گرفتی ….. هم سن و سالهای من هنوز ازدواج نکردن و تا الان کلی دوست دختر عوض کردن ولی من همش با تو بودم همش تو رو می بینم … من از این تکرارو از این زندگی خسته شدم …دیگه حالم ازت بهم میخوره …. تو منو منزوی کردی …. منو اسیر کردی … می فهمی … منزوی

می فهمی …. می فهمی…. بیدار شو

این صدای قاچاقچی بود که زهره را بیدار می کرد پاشو بیدار شو می فهمی ما وقت نداریم آفتاب زده باید سریعتر مرز جنگلی رو رد کنیم راه بیافت و گرنه تو جنگل جات می گذاریم …

زهره به سختی از روی تخته سنگ بلند شد بدنش حسابی سنگین شده بود و کاملا گیج بود .. نمی دانست که تمام شب این اتفاقات رو توی خواب دیده یا مثل همیشه داستان زندگی تلخ خود را مرور می کرده ….

اما هر چی که بود واقعیت زندگی او همین بود . زنی تنها ، که عاشق مردی بود ، که آن مرد ، هیچگاه تنها نبود.

سهیلا بی نیاز

31.04.2019