دل غرقه بخون

باز دل غرقه بخون است به دادش برسيد
خسته و زار و زبون است به دادش برسيد
باز دندان به جگر رفته و دل اخته شده
پاره و لخته ء خون است به دادش برسيد
بسكه شب تا بسحر در تپش و وسوسه بود
همه لرزان و جبون است به دادش برسيد
واى زان ناله و آهش چه بدانيد همه شب
شعله و دوده برون است به دادش برسيد
آن دل شاد و پر از شور و سرور و طرب اش
محور جبن و جنون است به دادش برسيد
آن كه سودا و غمش گشته ز اندازه فزون
بسته ى دام فسون است به دادش برسيد
“واعظى” تا دم مرگش قدمى بيش نماند
طالعش نحس و نگون است به دادش برسيد

زبير واعظى