در حاشیهء سکس و گرسنگی در “نان خشک”

نویسنده : مهرالدین مشید

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند   — تا تو نانی به کف آریّ و به غفلت نخوری

 

برادرم فرشته شد؛ اما من … چه شدم؟ شیطان شده ام. بچه ها وقتی می میرند، تبدیل به فرشته می شوند و بزرگان تبدیل به شیطان … من دیگر فرشته شدن را از دست داده ام. این آخرین جملهء داستان” نان خشک” نوشتهء محمد شکری است… : و چه بسیار اند کسانی که در جامعهء ما فرصت فرشته شدن را از دست داده اند. این چند کلمهء به ظاهر کوچک و اما در اصل باری از مفاهیم بزرگ را حمل می کند که بیانگر رنج بی پایان انسان امروز و هر عصری است.

آخرین جملهء نان خشک مبنی بر این که چه بسیار اند کسانی که در جامعهء ما فرصت فرشته شدن را از دست داده اند، بیانگر ژرف ترین تضاد های اجتماعی است که فقر و گرسنگی فرصت فرشته شدن را از بسیاری می گیرد و برعکس صور فرشته شدن را در آنانی می وزد که شیطان بر آنان شرف دارند؛ گرسنگی و بیداد از آنانی فرصت فرشته شدن را می گیرد که می توانند، به مثابهء فرشته های نجات انسان عرض اندام کنند و برعکس شیاطینی را در نماد فرشته جلوه بدهند که وجود آنان لکهء ننگی بر دامان انسانیت است. از این رو است که محمد در نان خشک چنین می نوبسد: فقر و گرسنگی ، بدروزگاری و بی پولی، چه شیطان های نساخته و از بسیاری های ما فرصت فرشته شدن را گرفته است. آیا انسان می تواند فرشته شود؟  نان خشک نوشتهء محمد مراکشی است که از گریه برای غاز می شود، با گرسنگی ادامه پیدا می کند و با بی نانی تمام می شود.نان خشک بیشتر از آن تراژید و هم انگیز است که جاذبه و کشش دارد. این داستان تراوش های فکری کسی است که از پدر بیرحم گرفته تا بی نانی و فقر و مهاجرت همه و همه در ذهن او چون کابوسی سایه افگنده است و از او شخصیتی می سازد که به چیری غیر از نان و سکس و حشیش و بنگ نمی اندیشد؛ اما او با نوشتن این داستان بحیث یک واقعیت تلخ و انکار ناپذیر در نماد سکس و گرسنگی در ” نان خشک” تیغ از دمار بیداد بیرون کند و سیمای آنانی را افشا کند که در اصل شیطان اند و اما در لباس فرشته خودنمایی دارند و به بهای خون انسان مظلوم ثروت و قدرت به کف آورند و هر روز خیره یرانه و بی باکانه لا قارقار قاببلی تیغ از دمار فرشته های روزگار بیرون کنند.

جالب این که خواندن نوشتهء ” سکس و گرسنگی در نان خشک” داستان آدم و هوا در ذهنم تداعی شد که چگونه آدم از خوردن میوهء ممنوعه که گفته شده، گندم است؛ خودداری می کرد و بررغم دلتنگی ها و اضطراب های شدید و جانکاه و میل از خود رها شدن و به آگاهی رسیدن، از نزدیک شدن به گندم هراس داشت. شاید او به گونهء غریزی می دانست که با خوردن گندم ناگزیر سرنوشت اش با نان خشک گره می خورد و نه تنها درگیر فقر و گرسنگی و آواره گی می شود و بلکه طومار ناآگاهی ها از زنده گی اش گشوده می شود و لذت و شادی های بی خبری در او پایان میابد و در ضمن برای همیش اسیر سکس و گرسنگی می شود و رنج آگاهی استخوان سوز برای همیش او را فرا می گیرد. داستان زنده گی غم انگیز انسان امروز نشان می دهد که آدم در میان فاجعه و فلاح از خود خروج می کند و امابا آنکه میل خروج از خود در موجی از عصیان او را هرگز رها ننی کرد و اما او گوی می دانست با خوردن میوهء ممنوعه نه تنها از آن همه دلهره هایش جیزی کاسته نمی شود؛ بلکه افزوده هم می شود و داستان زنده گی اولاد او با خون سکس و گرسنگی سخت گره می خورد و چنان گرهء ناگستنی که کشش قوهء ناسوتی بر میل و جاذبهء لاهوتی او غلبه پیدا می کند وتمامی تلاش های اولاد او را به سوی رسیدن به منزل مراد، برعکس در زنجیر سکس و گرسنگی برای همیش عقیم می سازد. عقامتی که انسان امروز در زیر بار آن سخت ضجه می کشد؛ اما این که جگونه حوا در این ماجرای غم انگیز و سناریوی شگفت آور وارد صحنه می شود و آدم را با چند حرفی به گونهء غیر مترقبه غافل گیر می سازد و بر دلهره های او نقطهء پایان گذاشته و او را برای خوردن میوهء ممنوعه یا گندم ترغیب می کند و بدین ترتیب پرده از راز بی خبری آدم برمی دارد و او را به بهانهء سکس و گرسنگی برای همیش در دام آگاهی اسیر می سازد که از فرط شتاب زده گی که به معنای قرآن گویی از مغارهء ” ظلوما جهولا ” ازآن مقام نخستین اش خارج می کند و به زمین هبوط می کند و حیرت زده و شگفت انگیز به سخن قران کریم برگ را در شرمگاهء خود می گذارد و به قول معروف در آب عرق شرم ذوب می شود و حتا از خانمش می شرمد. شرمی که تا امروز اولاده اش سخت اسیر آن است.

چنان شرم و حیا چون کابوسی  در وجود آدم جاری شد و سر تا پای آن را گرفت و به مثابۀ شلاق های وسوسه انگیز و حیرت افگن ضربات سنگین را بر پشت و پهلوی وی به همراه داشت که گویی او خود را طوری یافت که پیش از آن هرگز ندیده بود و ناگاه چنان خود را برهنه و عریان یافت و واقعیت خود را با چشمان باز دید که حتا از حوا یعنی خانمش شرمید و ناگزیر شد تا از برگ استمداد بجوید و شرمگاۀ خود را پنهان کند. از آن به بعد برگ به نمادی از خودآگاهی آدم مبدل شد که به مثابۀ چتری آرام یخش روح آدم را به نوازش گرفت و لحظاتی از وسوسه های او کاست و اما بر نگرانی های دیرپای او افزایش داد. آدم چنان درگیر و سوسه های هولناک شد و خود را گنهکار یافت و چنان تلقی کرد که مرتکب عصیانی بزرگ شده است و برای مغفرت گناهان و رهایی از دغدغه های وحشتناک ناگزیر شد تا یک باره فریاد برآورد” پروردگارا بر نفس های خود ستم روا داشتیم، اگر تو بر مانبخشایی و ترحم نکنی به تحقیق که از ما از زیان کارانیم” درست آدم زمانی این فریاد ها را سر داد که به مقام آگاهی رسیده بود و در چلنج شگفت آوری در برابر شیطان قرار گرفت و در معرکۀ نبرد انسان با شیطان پیروزی حاصل کرد. او در این چلنج سرنوشت ساز ثابت کرد که به تمامی اسما آگاهی پیدا کرده و در مکتب فطرت به رمز و راز شناخت هستی نایل آمده است.  به ملایکان نشان داد که آنان موجودات میکانیکی اند که اراده و اختیار ندارند. آدم بدین گونۀ آشکارا قابلیت و توانایی های خود را در برابر ملایکان به نمایش گذاشت و چنان از این سناریو موفق بدرآمد که حتا ملایکان کلک حیرت بر لب نهاد و فریاد زدند که ” پروردگارا بیشتر از آنچه تو برای ما آموخته بی بیشتر از آن چییزی نمی دانیم”؛ اما آدم با آن که از این آزمون سخت و سرنوشت ساز موفقانه بیرون بدر شد؛ اما دلهره ها او را رها نمی کرد و خواست از گناه تبریه شود. از این رو آدم پس از خروج از بهشت ناآگاهی ها و هبوط در بهشت آگاهی ها که قرآن از آن به عنوان جهان اول یاد کرده است، خواست تا در این جهان به مدارج کمال الهی برسد، ظرفت و توانایی زیستن در جهان متکامل را پیدا کند تا باشد که در این سیر و صعود به مقام سدرۀ تکامل برسد و در نزدیکی های قاب و قوسین تکامل آخرین توانایی های خود را به تماشا می نشیند؛ اما آدم می دانست که تا رسیدن به این مقام پس از هبوط فرسنگ ها فاصله است و رسیدن به آن دشوارتر و دشوارتر از عبور کردن از “هفت خوان رستم ” است. از این رو در این عصیان درجۀ رفتن و صعود کردن به روح خدا را کمتر و ماندن و نزول کردن در لجن متعفن را بیشتر تلقی کرد. از این رو خود را در آزمونی قرار داد که نه تنها پیروزی بدر شدن از آن برایش ناممکن به نظر رسید؛ بلکه بیشتر از آن سرنوشت فرزندان خود را در گرو ” نان خشک” به مثابۀ  نمادی از گندم آشفته و درهم و برهم یافت که آرامش را برای همیش از او گرفت و دادخواهی ها هم به رهایی او نشتافتند، برعکس آدم در این تراژیدی بی پایان خود را بهت زده و سرگردان احساس کرد و دریافت که او حامل این همه پریشانی های جانکاه برای فرزندان خود است؛ زیرا او درک کرده بود که گندم در نماد نان خشک جز عطشی پایان ناپذیر برای اقناع جنسی در وادی هولناک گرسنگی های وحشتناک چیز دیگری نیست.

هدف از این بحث تمرکز و اشاره به آدم و حوا دغدغۀ ازدواج هر دو که مکانی و زمانی است و یا و یا اینکه فلسفی است، نیست؛ زیرا هرچه بود اکنون آن قصه پایان یافته است؛ بلکه وسوسه نان و غم گندم است که با خوردن آدم آغاز شده، معنویت اش زیر پرسش رفته و  از آن به بعد از هزاران سال بدین سن انسان سرگردان پیدا کردن لقمۀ نانی است و برای آن سال ها است که قربانی میدهد، گاهی استعمار گلویش را می فشارد تا با نشان دادن لقمۀ نانی تیغ از دمارش بیرون کند و زمانی هم در دام شبکه های جهنمی استخباراتی می افتد تا با دریافت لقمۀ نانی به نام نان برسد، نه تنها عزت و شرف خود؛ بل عزت  و وقار مردم خود را نیز در کاسۀ اخلاص پیش آنان بگذارد و هزاران بار بر رسم تعظیم پیش آنان به قول معروف خم و چم کند تا دستان پرمهر کارفرمایان این شبکه های شیطانی روی اش را لمس کند. این گندم نه تنها زنده گی آدم و حوا را وارد یک مرحلۀ تازه نمود و آنان را در آزمونی تازه یی گذاشت؛ بلکه خوردن گندم بوسیلۀ آدم به تحریک حوا در نماد عقل سرآغاز دشواری هایی است که انسان ناگزیرانه از دوران پیش از تاریخ تا دوران حجر و برونز و تا کنون به آنها دست و پنجمه نرم می کند. این نان در نماد گندم تنها  زنده گی آدم و حوا را دچار نوسان های شدید نکرد؛ بلکه از آن به بعد هم به شدت ادامه پیدا کرد. این گندم بود که در نماد ملکیت دو برادر یعنی هابیل وقابیل را به جان هم افگند و دعوا بر سر ملکیت را تا امروز به پیش کشید. قابیل که به نام و نان رسیده بود و حرص و آزش بر او چنان غلبه کرد که چشم اش را درحق برادرش دوخت و خواست با گرفتن حق او بر برادرش ستم کند. هر دو برای رسیدن به حق در آزمون دشواری قرار گرفتند که هابیل در نماد عصر دامداری با جهانی از ساده گی و صفایی شتر مست خود را به قربانگاه آورد واما قابیل در نماد عصر زراعتی گندم را به قربانی پیش کش کرد و اما قربانی هابیل که ساده و صادقانه بود، قبول  شد و این پذیرش خشم قابیل را برانگیخت. او که سخت خود را باختۀ هوا و هوس افزون طلبی خود یافته بود، سخت بر هابیل غره گردید و او را کشت و با این قتل نخستین جنایت بی پیشینۀ تاریخ را مرتکب شد و برای دفن کردن آن قربانی قارقار زاغ تاریخ شد. با این سناریوی شگفت انگیز نبرد داد بر ضد بیداد در تاریخ آغاز گردید و تا آخر زمان ادامه دارد و از آن به بعد قابیل در نماد انسان ظالم و مهاجم و غارتگر در هر عصری از تاریخ می خواهد با قار قار کلاغ گونۀ خود بر داد سیطره حاصل کند و با علم کردن دموکراسی و حقوق بشر وآزادی بیان بیداد را برداد حاکم بسازد. از آن به بعد این جنگ به شدت در روی زمین ادادمه یافت و واقعیت اصلی جنگ در جهان دیروز و امروز بر سر گندم است و هوای بدست آوردن نان بیشتر و نام بزرگ تر. امروز جنگ های خونین در شرق میانه و جنوب آسیا در یک سناریوی خطرناک جنگ بر ضد هراس افگنی ریشه در گندم و نانی دارد که آدم برای نخستین بار از آن نوش جان کرد و اما رنج لذتی را که آدم چند لحظه احساس کرد؛ فرزندانش از قرن های بدین سو رنج بزرگ تر آن را متقبل شده اند و درد آن را در پشت و پهلوی شان احساس می کنند. جنگ بر سر نفت در خاورمیانه و درامه های مرگ خاشقچی و جنگ در آسیای جنوبی بر سر نفت و گاز های آسیای میانه و منابع زیرزمینی سرشار معدنی منطقه در زیر وحشت نبرد با تروریزم در اصل جنگ بر سر نان و گندم است که انسان مظلوم امروز هنوز هم بهای چند لحظه شوق آدم را به قیمت دریا های خون می پردازند و هنوز هم دریای خون جاری تر می شود. از این رو است که سکس و گرسنگی در ” نان خشک” با یکدیگر گرۀ ناگسستنی پیدا می کنند  و این رنج بیشتر رنج بزرگ آنانی است که در زیر آتش و گلوله های مستبد ترین ستمگران تاریخ هر روز نفس می کشند و در هر نفس انتظار مرگ را به تماشا نشسته اند. این مردمان اندک هم نیستند، از شرق میانه تا شاخ افریقا و جنوب آسیا و حتا تمام جهان را فراگرفته است و اما بیشترین قربانی آن را انسان مظلوم افغانستان، سوریه، عراق، یمن، لیبیا و سایر کشور های گیتی می پردازند تا نانی را به غارت ببرند و بدون آنکه توجه کنند این نان چگونه بدست می آید و بر مصداق این شعر سعدی : “ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند — تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری” پس از چه دشواری ها فراهم می شود. یاهو