درمانده

این جا زشهرمردم حیران رسیده ام

ازآن دیار ی دردفراوان رسیده ام

خورشیدباطلوع به خون میکندنگاه

ازخون به جان رسیده گریزان رسیده ام

بارنج بیشمارسفرازرهدراز

ازراه دوردشت وبیابان رسیده ام

میرفت گاه کشتی ماسوی پرتگاه

جان مره ازپنجه ای طوفان رسیده ام

من تکه تکه خسته ودرمانده چون ثنا

اینجا زشهرمردم حیران رسیده ام

محمداسحاق ثنا

ونکوورکانادا

30-12-2013    دوشنبه