تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

 

نویسنده : مهرالدین مشید

راویان آورده اند که ساربانی در آخر عمر خود، شترش را صدا می‎زند و به دلیل اذیت و آزاری که بر شترش روا داشته از شتر حلالیت می طلبد. یکایک آزار و اذیت‎هایی که بر شتر بیچاره روا داشته را نام می‎برد. از جمله؛ زدن شتر با تازیانه، آب ندادن ، غدا ندادن، بار اضافه زدن و …. همه را بر می‎شمرد و می‎پرسد آیا با این وجود مرا حلال می‎کنی؟ شتر در جواب می‎گوید همه اینها را که گفتی حلال می‎کنم، اما یک‎بار با من کاری کردی که هرگز نمی‎توانم از تو درگذرم و تو را ببخشم. ساربان پرسید آن چه کاری بود؟ شتر جواب داد یک بار افسار مرا به دُم یک خر بستی. من اگر تو را بخاطر همه آزارها و اذیت‎ها ببخشم بخاطر این تحقیر هرگز تو را نخواهم بخشید! بدون تردید قصۀ این ساربان و شتر و ماجرای خراس هر از گاهی، چه در گذشته و چه در حال در جهان تکرار شده و در کشور هایی چون افغانستان بیش از افزون تکرار خواهد شد؛ زیرا این ماجرا بیشتر در کشور هایی تکرار می شود که داستان زنده گی مردم آن مصداق این ضرب المثل باشد که شتر را گفتند : شتر را گفتند: “چرا گردنت کج است، گفت: کجایم راست است!” پس در کشوری مانند افغانستان که کجی ها و کج باوری ها و کج اندیشی ها  کج پنداری ها و کج گفتاری ها به اوجش رسیده باشد؛ جای تعجب نیست که این کجی ها و کج کاری ها و کج اندیشی ها در آن به مراتب پیچیده تر از کجی های شتر بیداد کند.

روزی با دوستی صحبت داشتم و در میان گفت وگو ها سخن بر سر ” افسار شتر به دم خراس بستن” و یا ” بسته کردن انسان به بال طیاره” به میان آمد که گاهی از بد روزگار، چنین مواردی برای انسان روی می دهد و ناگزیر باید به آن تن داد تا به قول شکسپیر زبان دری یعنی سعدی بزرگ” بسیار سفر باید تا پخته شود خامی  — صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی” این سفر ها اند که درازراۀ  خامی ها را به پختگی می رسانند؛ البته به گونه یی که صوفی تا زمانی که شرب دمادم جام معرفت را نچشد، بی غش و ناب نمی وشود و ظرفیت و توانایی انسان شدن را پیدا کرده نمی تواند تا نیرو های نهفتۀ خود را کشف کند و پله به پله رفتن به آستان خدا را به آزمون بگیرد. آری حالا که حرف بر سر بستن وابسته شدن و به تعبیری به مثابۀ  یخ ماندن و ذوب شدن است. بد نیست تا اندکی به آن پرداخت و به قول معروف هوای آن راداشت تا دست کم اندکی از رمز و راز این بستن ها و بسته شدن ها در حوزههای گونا گون سیاسی، اقتصادی و غیره برداشته شود. سر نخ این گونه بسته شدن ها خیلی دراز است و وابستگی های دردناک سیاسی و اقتصادی را در پی دارد که با تاسف این گونه وابستگی های دردناک انسان را درمانده می سازد و قامت های پرغروری را می لرزاند و ناخن بر استواری ها و پایمردی های انسانی می زند و خمیده گی ها را در قبال دارد که حتا غرور و شکوۀ انسانی  را سخت به چالش می کشد؛ بویژه آنگاهی که بر جبین این وابستگی ها مهر بیگانه بخورد و انسان را به پرتگاۀ مزدورری بکشاند. در این صورت ست که این دست و پا بینی ها حتا انسان را در لبۀ سقوط قرار می دهد و این وابستگی ها تا جایی به پیش می رود که شاید هم از بد روزگار به بهای فروریزی عزت و وقار بسته شدن ها به دم خراس را در پی داشته باشند.

این موضوع خاطرۀ چندین سال پیشتر از امروز را در ذهنم تداعی کرد. چندین سال پیش از امروز با دوست ارجمندی پیرامون نشر جریدۀ آزاد و غیر وابسته صحبتی داشتم که وی عهده دار مقام فرهنگی در یک گروۀ جهادی بود و قرار بود که مقام یاد شده نتیجۀ نهایی گفت و گو را به مقام رهبری برساند تا او در زمینه تصمیم نهایی اتخاذ کند. بگو و مگو های ما پیرامون موضوع آغاز شد و حرف های ما به درازا کشد که محور اصلی گفت و گوهای ما  بیشتر درراستای حفظ آزادی و استقلال و پاسداری از خط فکری آزاد اندیشانه و غیر وابسته بودن یک نشریه بود که می توانست، فارغ از دید گروهی و تنظیمی به خواست های معقول و در ضمن اسلامی و ملی اکثریت پاسخ مثبت بگوید تا باشد که نشرات آن آذین بند ارزش های آزادی افکار در خط منافع ملی و رها از بند وابستگی های دردناکی باشد که سرنوشت مردم ما را قربانی بازی های ننگین استخباراتی می کرد. تاکید ما بر این بود که نشرات آزاد و مستقل بیشتر پیام رسان  و پیام آور بوده و خواست های واقعی مردم را بدور از نگرش های تنظیمی شفاف بازتاب می دهد و از دگم نگری ها، یک جانبه نگری ها و گروه گرایی ها و استبداد رای فاصله می گیرد که رسانه های گروهی از عهدۀ آن کمتر برآمده می توانند؛ زیرا گروه ها بر بستر منافع گروهی شان به مانور پرداخته و بسیاری ارزش های بزرگتر را با تیغ زهر آلود گروهی و جناحی ذبح میکنند و شگفت آور این که رهبران گروههای سیاسی و جهادی در کشور هایی مانند افغانستان حتا ارزش های عالی و مقدس را هم قربانی خود محوری ها و خودخواهی های خود می کنند. از این رو ما بدین باور بودیم که یک نشریۀ فارغ از بند وابستگی ها می تواند به وجۀ احسنی از ضرب شمشیر خود سانسوری و بیرون سانسوری بدر شود و با نشانه گرفتن درد های واقعی مردم و با بازتاب کاستی ها و کوتاهی های جدی و اساسی جامعه کار های خوبی را  در راستای اطلاع رسانی و آگاهانیدن مردم انجام میدهد. طرف مقابل با وجود وابستگی های گروهی که داشت با حرف های ما هم صدا بوده و چندان علاقه یی نداشت که بر موضع رهبری گروۀ خود تاکید کند. از لحن او پیدا بود که چه گونه نگاهی نسبت به گروههای تنظیمی پشاور دارد و وی بالاخره گروه ها را به گونه یی مورد انتقاد قرار داده و سرانجام سخن جالبی گفت که : “تنظیم ها و دولت ها شخصیت ها را به بال طیاره می بندند” که عاقبت کار مقولۀ ” بسته شدن سراخ به دم شتر” به دم شتر را را در پی دارد. هدف از اشارۀ او به این حرف تکروی ها استبداد رای رهبری گروه ها بود که برای اهداف خود حاضر به قربانی کردن شخصیت های درجه دوم و سوم گروۀ شان هستند. با تاسف فراوان که گروههای جهادی کشور در همان مقطع خاص تاریخی چنان درگیر این گونه “طایلات و لاطایلات” بودند که انجام اش تباهی افغانستان  و روزگاری را در قبال داشت که اکنون رنج و آتش آن را مردم افغانستان با گوشت و پوست خود لمس می کنند. این سخن در واقع به عنوان حسن ختام بر بساط گفت وگو های ما دامن گسترد و پروندۀ مذاکرات ما را به کلی وبرای همیش بست .

هر چه بود، این دو گفته یک سلسله مفاهیم زیادی را در ذهنم تداعی نمود که به گونه یی “سر وتۀ یک کرباس” زنده گی شمار زیادی شور بختان را در خود پیچانیده است.  در این تردیدی نیست که از سال ها پیش بدین سو شخصیت های خوب و و با وجاهت دیروز در بال های طیارۀ گروهی بسته شدند و با همه بلند بسته شدن ها بالاخره به زمین پرتاب شدند که بسیاری از این شخصیت ها هنوز هم از ضرب آن التیام نیافته و زخم های افتادن آن بر پشت و پهلوی شان سنگینی دارند. طیاره های گروهی هرچه فراز و نشیب بیشتر را پیمود و به هرمیزانی که از هدف دور شدند؛ با این گونه پرتاب شخصیت ها بیشتر روی آورده و حتا آنانی را که در آخرین حلقۀ طناب های گروهی خود را به بند بسته بودند، نیز به زیر افگندند .  هرچند بودند کسانی که در سفر با قافلۀ دشوار گروه ها تاب و توان نیاورده و یا از فرط ناسازگاری ها ” صد دل را یک دل ” کرده و پایمردانه خود را از بدنه طیارۀ گروه به زیر افگندند و به قولی خود را به سان مجاهدین راۀ آزادی مردم افغانستان اعادۀ آبرو کردند؛ گرچند به بهای گرانسنگی تمام شد و اما جز این دیگر چاره یی نبود وشاید هم این گفته که “یک راۀ مردی فرار است “ریشه در این نکته داشته باشد که بازگو کنندۀ همین ناهنجاری های دردناک در کشوراست . صد ها دریغ و درد که این پرتاب شده ها از بال طیاره با وجود رنج بردن از زخم های ناگوار هنوز هم به خود نیامده و بیشتر از گذشته مشتاق دوباره بسته شدن ها به بال طیاره چه که از بسته شدن به دم خراس های مردار خوار هم احساس شرم ندارند؛ زیرا این ها دل باختگان قدرت و دیوانگان ثروت اند که به بهای از دست دادن شرف و انسانیت به گونۀ اسان های معتاد، مجاور و پاسبان قدرت و ثروت شده اند .

این ها جدا از آدم هایی اند که از فرط تنگدستی ها و هراس پل بستن ها به بهای عبور از آبرو به انتخاب گزینۀ بد از بدتر رو آورده و به خود جرات میدهند تا پیش از آنکه به بال طیارۀ دولتی و گروهی بسته شوند، تر جیح میدهند تا ناگزیرانه به دنبال خراس گام بردارند  و با شنیدن “بانک “های حتا صبحگاهی خسته کنش چه که با شنیدن بانکهای غیر صبحگاهی اش رنج زنده گی را بر خود افزونتر نمایند. آنهم خراسکی که هنوز مشق خوب بانک دادن را نیاموخته و حتا هراس ندارد که در بانک های گاه و ناگاه اش انسانی، جامعه یی و جهانی را به توفان نیستی بکشاند؛ زیرا این خراس نه تنها این که در جمع همتایان خود به گونه یی از  خود بیگانه مانده، درغبار ناآگاهی های جانکاه دست و پا میزند و از فرط غرور تیر ها را هر دم بیشتر به تاریکی ها رها میکند.

گرچند برائت حاصل کردن از این رویکرد بر مصداق سخن پیامبر” خداوند مظلوم را بیشتر از ظالم جزا میدهد” امری دشوار است و اما با این سخن قرآنکریم “ولاتلقوا التهلکه” اندکی می توان تسکین شد و شاید این داروی مسکنی باشد که کمتر از شوگرانش نمی توان خواند که با زهر پاشی های تدریجی تیغ از دمار انسان بیرون میکند . این برای دم خراس سالاران چندان شگفت آور نیست؛ زیرا این ها تاجرانی اند که معاملۀ آنان بهایی کمتر از خون نمی خواهد و هرچه خراس سالار به پیش تازد و خراس را به دنبال بکشاند . با هزینۀ اندک و کار ارزان نفع بیشتر عایدش می گردد و به زبان بیرون برآمدۀ خراس هم اعتنایی ندارد . در این میان بر بسته شده دم خراس است که خود را داشته باشد تا گام برداری از عقب خراس بهایی کمتر و نه بهایی بیشتر از آبرویش بخواهد . او ناگزیر است تا اشد تلاش کند که با خراس درنیفتد و برای پیشگیری از آن به مهار سازی بانک های بی موردش بپردازد؛ زیرا خراس خود قربانی دیگر صیاد جنایتکار است که به بهای خون سرمایه و برای افزایش سرمایه خون می طلبد .

گرچند در این رویکرد نمی توان آنانی را براات داد که به گونۀ دیگری دست به جنایت زده و برای تامین منافع شخصی و سازمانی خود به بال بستن ها و دم بستن ها دست می یازد و با بهره گیری های نابجا از تنگدستی ها و دشواری های شماری عرادۀ شیطانی خود را به پیش می چرخانند . این آدم ها در واقع محور های شیطانی اند که عراده های شیطانی در اطراف آنان به گردش می آیند .

با خراس بسته شده گان را نباید با آنانی به عوضی گرفت که گاهی با بستن پکول و زمانی با پوشیدن عمامه و نکتایی برای مخفی ماندن جنایات شان حاضر می شوند تا داوطلبانه به بال طیاره بسته شوند و با قبول به زمین خوردن حیات ننگین را به بهای مرگ بخرند . این ها جز این دیگر راهی برای خاک ریختن بر سر خویش ندارند؛  زیرا این ها برای گم نمودن رد پای خود آب و دانه را بهانه قرار داده اند و اما آنان که از بد روزگار به دام افتاده اند و از ناگزیری های روزگار آب و دانه را در پای خراس به جستجو گرفته اند. در نهایت ناگزیری به قول معروف “دل به دریا زده” و تن به این کار داده اند؛ ورنه شتران میدانند که خراس ها وزنۀ گرانسنگی کمتری نسبت به شتر را دارند. از این رو رفتن در قفای خراس را بر خود ننگین، چه که افتخار آفرین هم تلقی میدارند؛ پس در کشوری که کار و بار زنده گی به رسم به بال بستن ها و از پشت خراس رفتن ها سقوط نموده باشد و بال بینی ها و دم خراس پیگیری ها که سنت های مطرود و منکر اند، به سنت های معروف مبدل شده باشند . چه باید کرد تا از این معما بیشتر پرده برداشت و طناب و زنجیر ها را یکسره کنار گذاشت تا از بستن های ناگزیرانه رهایی یافت و بر سکوی به گزینی های هدفمند و نه گزینی های سازنده استوار تمکین نمود . آنهم در کشوری که مردم آن سخت درگیر رابطه ها بوده و از ضوابط فاصله ها گرفته اند . این معجون فلاسفه گویی در موجی از ضوابط زدایی رابطه ها در تار و پود دورن دستگاهیان از راس تا قاعده لایۀ آهنین خود را گسترده و گسترده گی آن تا رگه های پایین جامعه نیز درز کرده است. پس در چنین جامعه یی بسته شدن افراد و شخصیت ها به بال طیاره یا دم خراس امری عادی است؛ زیرا زمانیکه محک و معیار هایی زیر نام تحصیل، آگاهی، تجربه، تخصص، صداقت و پاکی از میان برداشته شود . در آنصورت هر کسی می تواند، در هر جایگاهی قرار بگیرد و رسیدن افراد فاسد، غیر مسلکی، فاقد دانش تخصصی و آگاهی های لازم ممکن چه که معقول هم است تا به پله های بالای مقام های ارشد دولتی بلند بروند و با بلند کردن آستین ها دستان مردم را از بند ها چه که از شانه های قطع نمایند و دارایی آنان را به غارت ببرند . در چنین حالی شاید چندان شگفت آور نباشد که خورد ضابطی به خود حق بدهد تا جنرالی را به سیلی بزند؛ زیرا او به سان گوساله طناب خویش را در محور قدرت محکم یافته وبه اتکای آن جرات خیز زدن چه که سیلی زدن بر روی جنرال را امری مباح و حتا می پندارد . بدون تردید پی آمد چنین روندی ناهنجاری ها، قانون شکنی ها، قانون ستیزی ها، تاراج، غارت و حق خواری های دوامدار است که مردم ما سال های سال به آن سخت دست و گریبان اند که این غارت ها و دزدی ها در موجی از بال طیاره و دم خراس بستن ها به نحوی دامنگیر تمام موسسات غیر دولتی و حتا سازمان های ملل متحد نیز گردیده است و حالا تمام نهاد های دولتی و غیر دولتی در زیر بار آن سخت ضجه می کشند. در حالی که چنین رویکردی با روح زنده گی سازگار نیست و زنده گی واقعی و باعزت مصداق روشنی با یان شعر اقبال لاهوری دارد:

زنده گی در صدف خویش گهر ساختن است                در دل شعله فرو رفتن و انداختن است                                  

مذهب زنده دلان خواب   پریشانی نیست          از همین خاک جهان دگری ساختن است

از این رو رسیدن به زنده گی با عزت و پرغرور، بدون فلک شگافتن و طرح نوافگندن ناممکن بوده و تنها با جوش و خروش گل افشانی ها و می در ساغر اندازی های سازنده و بالنده می توان به سکوی مراد و مقصود تمکین کرد. فساد حاکم، غارت مافیا های جهادی و سرد مهری های بدون ارادۀ حاکمان برای اصلاح نظام چنان بر سر دل مردم ریخته اند که دست ها را در کمر گرفته و نه علی وار از ترس بهم خوردن شیرازۀ نظام نوپای اسلامی سر به چاه های مدینه فرو برند؛ بلکه سر ها رابر آسمان نهاده و فریاد بی می آورند؛ زیرا  این ملت در طول تاریخ از عقب تیر خورده و کمر استوارش را ستون های سایه وار شکسته است. هر از گاهی که در برابر تجاوز و استبداد قد راست کرده و قامت آرایی کرده است . پیش از آنکه قامت آراید، با تیر تیر آوران به زمین افتاده است و این تیر آوران نبوده اند که پیروزی ترکان تیر انداز را ممکن کرده اند؛ بلکه طعنۀ تیرآوران عامل اصلی شکست بوده است و بر مصداق این بیت حافظ شیرازی :

باکم از ترکان تیر انداز نیست               طعنۀ تیر آورانم می کشد