توبه


خانمی از کنجِ چشمی دیده بود
شوهرش بر چادر او ریده بود
گفت فوراً توبه کن ای بی زبان!
ورنه افشا سازمت اندر جهان
اندرون شوهرش آمد به درد
عذرو هم زاری نمود وتوبه کرد
راه ریدن را ببست اززیروسر
تا نباشد آبرویش در خطر
خانمش گفتا کنون آدم شدی
نق نق و از فق فقم بیغم شدی
بار دیگر ، بادی، گر خالی کنی
یا چنین پیشاب جنجالی کنی
نزد ملت، چهره ات ابتر شود
روز گارت، روز گار خرشود
از طلوع «حداد»جریان را شنید 
ثبت کرد وروی صفحه برکشید
خواهشی دارم کنون از دوستان
شعر مارا پخش تا در هر زمان
می نگردد کهنه تا ، تاریخ او
تا مخاطب کور باد ازسیخ او
مسعود حداد
4 دسامبر2017