تاریخ ادبیات فارسی

بخش سوم

شکوه شعر حما سی

وحکیم فر دوسی( *)

 

       درتقسیم ادبی کلام وانواع شعر، ابیاتی را که به منظور بیان شرف نسب ، علوحسب ، مراتب فضل وکمال بذل ، تحریک روحیۀ سلحشوری وبرانگیختن عواطف وغرور ملی سروده شده باشد، ودرآن یادی از کارنامه هاومردانگی نیاکان، برشماری مفاخرملی ، توصیف جانفشانی ها و فداکاری های قهرمانان وحدیث سنن ، آداب ، افکار ومظاهر مختلف زندگانی پهلوانان و حتی بیان آزار مهاجمان رفته باشد ، شعرحماسی میخوانند .

       این نکته صادق است که بسا ملت هاو کشورها در کشاکش تاریخ ، موردهجوم وتجاوز جهانکشایان  غارتگر وهمسا یگان آزمند قرار گرفته اند و طبعا در مقام دفاع ، به صف آرایی پرداخته و زمان به زمان به نبرد وستیز برخاسته و دلیرانه با اشغالگران درآویخته اند .

       گاهی هم داعیه های باطل تفضل و برتری ، سبقت جویی وتسلط طلبی ، بهره کشی وثروت اندوزی موجب گشته است که ملتی ، آهنگ ترکتازی بر دیگران کند و دست تعدی بر سایران  دراز نماید و سر زمینهای دورو پیش را دستخوش هوا وآرمان وپامال سم ستوران خود گرداند .

      در چنین احــــــوال است که آتش احساسات ملی وعواطف وطندوستی دامن زده میشود ، موج های شور وهیجان میهن پرستی اوج میگیرد و حماسه های آتشین وظفرنامه های دلنشین به ظهورمی پیوندد.  در نتیجۀ این همه خروش وغوغا ، فردی وملتی به عنوان قهرمان عرض وجود میکند و مورد ستایش سخنوران قرار میگیرد .

         همینکه بر ورقهای این خاطره ها وسرگذشت ها ، نقش ورنگ حماسی افشان میشود ، اقبال جاودانه می یابد و مآلا مایه و پایۀ حماسۀ ملی قوم یا ملتی میگردد.

          در ادب عرب ، مفاخره های شخصی ، خودستایی های قومی ، عصبیت های قبیله یی وحتی رجزخوانی های خانوادگی فراوان وجود دارد، اما در شعرفارسی ، خبری واثری ازین تقلید دیده نمیشود.  واحیانا اگر جلوه های آن اینجاو یا آنجا جسته وبریده به چشم بخورد ، تقلیدی از شعروادب وطرز وفکر عرب خواهد بود.  اما شعر حماسی به مفهوم واقعی آن و منظومه های روایی یا نقلی اصیل  و جمیل ، که در آن بازتابی از وقایع تاریخی ، یک سلسله داستان ، ویک رشته حوادث ، اوصاف واعمال پهلوانی ، مظاهر میهن پرستی ، شهامت ورشادتهای فردی یا قومی به صورت ساده وآسان بیان شده باشد ، در ادب وفرهنگ ما سابقۀ دراز وکهن و ریشه قدیم وقویم دارد.

   داستانهای حماسی خواه افسانه یی وپهلوانی باشد و خواه از مقولۀ تاریخ واخبار، در آغاز افواه   سایر ودایر بوده وشکل شفاهی داشته است وبعد ، از اسلاف به اخلاف ، سینه به سینه نقل گشته و از نسلی به نسلی دست به دست میرسیده ،  سپس با مرور زمان ، شاخ وبرگهایی برآن افزون گشته است  سرانجام به دست گوینده یا سراینده یی ، لباس خوش وموزون شعر پوشیده است .

     این گونه آفرینش های ادبی ، معمولا پس ازحوادثی که از آنها سخن میراند پدید می آید . این نوع کلام ، علاوه بر توصیف پهلوانیها و سربازیهای قوم، بیانگر عقاید ، آرا،  خصایل مدنی وفرهنگی ، مراسم اجتماعی ، آیین بزم و صورت مجالس شادکامیها و نظایر آن در جامعه خواهد بود.

     اینگونه شعر که یکی از ویژه گیهای آن ملی بودن وطبیعی بودن آن است اغلب از نظرزمان ومکان ، صراحت وروشنی نداشته ، در پردۀ تاریکی وابهام روایت شده  وسراپا با جوهر تخیل وتصورآمیخته است و با زیور افسانه سازیها وقصه پردازیها آراسته .  

     بزرگترین نمونه های روایات ملی ومنظومه های حماسی ما که خوشبختانه درکمال نضج وپختگی زبان دری سروده شده  ، گشتاسپنامۀ دقیقی بلخی ، شاهنامۀ فردوسی بزرگ  وگرشاسبنامۀ اسدی طوسی است. ناگفته نباید گذاشت که در آثارادبی و دینی پیش ازاسلام ما نیز جرقه هایی از شعر حماسی به نظر میخورد . در یشت ها که مهمترین قسمت های اوستای کنونی و دارای اوزان هشت ، ده ویازده هجایی است ، ذکر اساطیر ،  داستانها ، روایات ملی ، اسامی پهلوانان و شاهان وبیان مجاهدت  آنها آمده است که میتوان آن را قدیمترین حماسۀ آرین زمین خواند.

      اثر حماسی دیگری که از عهود پیش ازاسلام وازاواخرعهد ساسانی به ما رسیده ، کارنامۀ اردشیر بابکان است که به طور مسلم ، فردوسی در موقع نظم شاهنامه ، این متن رادر برابر خود داشته وازآن سود جسته است . یادگار زریران که در قرن ششم میلادی از روی روایات شرق آرین زمین مدون گردیده در واقع منظومۀ شش هجایی دورۀ اشکانی است که بعد از عهد ساسانی ، تحریفاتی درآن راه یافته است.این منظومۀ ارجمند که یادگار زریر ( برادر گشتاسب ) است از جملۀ مآخذ دقیقی وفردوسی بوده وبر آثارجاودانی این دو سخنسرای بزرگ خراسان اثر گذارده است . این ابیات از شهنـــامــــه ، ترجمه هایی از قسمتی از کارنامۀ اردشیر بابکان است که با نمونه های دیگر ارایه میشود:

یکی جای خرم بپیراستنـــد پسندیده خـــــوانی بیاراستنـــد

به آوازگفتند کای سرفـــراز غم وشادمانی نمانــــــــد در از

نگه کن ضحاک بیداد گـــر       چه آورد ازان تخت شاهی به سر

هم افراسیاب آن بداندیش مرد کزو بــــد دل شهریاران به درد

سکندرکه آمد بدین  روزگار بکشت آنکه بد درجهان شهریار

برفتند وزیشان جز نام زشت نماند ونیابند خــــرم بهشــــــت

جای دیگر گوید :

سخن هرچه گویم همه گفته اند برباغ دانش همه رفتــــــه اند

اگر بردرخت برومند جـــــای نیابم که ازبرشدن نیست را ی

کسی کو شود زیرنخل بلنــــد همان سایه زوبازدارد گــزند

توانم مگرپایه یی ساختـــــــن برشاخ آن سرو سایــه فگـــن

کزین نامورنامۀ شهریـــــــار به گیتی بمانم یکی یادگــــار

تواین را دروغ وفسانه مدا ن به رنگ فسون و بهانه مـــدان

ازو هرچه اندرخورد با خرد اگر بر رۀ رمز ومعنی بــــرد

یکی نامه بود از گۀ باستــا ن فراوان بدو اندرون  داستــــان

پراگنده دردست هر موبـــدی ازو بهره یی نزد هر بخــــردی

یکی پهلوان بود دهقان نــژاد دلیر و بزرگ و خردمند و راد

پژوهندۀ روزگار نخســــــت          گذشته سخن ها همه بازجست

زهرکشوری موبدی سالخورد بیاورد کاین نامه رایاد کــــرد

بپرسید شان از کیان جهــــان وزان نامداران فــرخ مهـــــان

که گیتی به آغاز چون داشتند که ایدون به ما خواربگذاشتند

چگونه سرآمد به نیک اختری برایشان همه روز گنـــه آوری

بگفتند پیش یکایک مهــــــان سخنهای شاهان و گشت جهان

چوبشنید ازیشان سپهبد سخن یکی نامور نامه افگند به بــــن

چنین یادگاری شد اندر جهـان برو آفرین ازکـــهان ومهـــــان

        یکی ازمعارف ومعالم اسلامی که نمونۀ کمال نوع خواهی وانساندوستی به شمارمیرود اصل جهانشمول ولایزال صلح وسلم ومیزان برابری وبرادری است.  این مفاهیم والای اخلاقی درنصوص شریعت اسلامی واحادیث مبارک نبوی ، به روشنی وصراحت بیان وتوصیه شده است . ائمۀ کبارو بزرگمردان دین ، این دقیقه های متعالی را درقول وعمل ، وجهۀ همت قرار داده ودر تعالیم خود ، آن رابه تصریح وتلویح به قاطبۀ مؤمنان ابلاغ وتأکید فرموده اند. باریتعالی در محکم تنزیل فرموده است :   «یاایهاالناس انا خلقناکم من ذکر وانثی و جعلناکم شعوبا و قبایلا لتعارفوا  ان اکرمکم عندالله اتقیکم . اناالله علیم خبیر . » ترجمه: ای مردم ماشما را ازمردوزنی آفریدیم و شما را ملت ملت وقبیله قبیله گردانیدیم تا با یکدیگر شناسایی متقابل حاصل کنید درحقیقت ارجمند ترین شمانزد خداوند پرهیزگــار ترین شماست . بی تردید ، خداوند دانای آگاه است .

      بنابر محتوای آیۀ مبارک ومندرجات سایر کتب دینی ، کلیۀ بشر ازنظر خلقت وطبیعت یکسان ومساوی آفریده شده اند .هیچ فردی یا جمعی رابر تیره وتباری تفضل وبرتری درجهان نیست . سید قریشی وغلام حبشی ، سفید روی فرنگ و سیه پوست زنگ درقبال آیین برگزیدۀ اسلام برادرو برابر اند . قرآنکریم که رهنما وهادی ابنای بشر است برای نسلی ویا قوم خاص فرستاده نشده ، احدی بر دیگری ازلحاظ ماهیت رنگ ، هویت نژاد ، علوحسب وشرف نسب ، فضل ومزیتی ندارد . معیار کمال و فضیلت ، مجد وشرف فقط وفقط تقوی و دینداری ، پرهیزگاری وراستکاری است . به عبارت دیگر بهترین مؤمنان کسی خواهد بود ، که به زیور پارسایی وپاکیزگی ، راستی ودرستی آراسته باشد و تمام همش مقصور بر تأمین رفاه وآسوده حالی مادی ومعنوی خلق ، بهروزی وبهبود زندگانی مردم بماند.

     درصدراسلام قبول چنین امر وخبری برای قبایل عرب که موج مفاخر وحماسه درمیان آنان به اوج خود رسیده بود ساده وآسان نمی نمود . اما به زودی درپرتو ارزشهای وزین وارشادات رزین اسلام و یمن همت مشعله داران راستین نه تنها آرمان امتیازخواهی ، تفاخر به اسلاف ، فخرفروشی وتفوق طلبی درآن جزیره ، سست وبی بنیاد شد بلکه فروغ این تعالیم از مرزهای تازی نشین درگذشت وآتش به خرمن هستی فرقه بندی های باطل وغرورهای کاذب پیروان سایر ملل ونحل افگند . در دورۀ خلفای راشدین چندان اثر وخبری از عصبیت های نژادی وقبیله سالاری نبوده است . اما همینکه اموی هابر مسند خلافت تکیه زدند حالها بر دگرگونه شد . باد نخوت واستکبار ، کبرومنی در اعماق مغز زمامداران آن سلاله رخنه وخانه کرد. اموی ها که امر خلافت را به سوی نظام سلطنتی کشانیده بودند و سیاست نژادی را پیش گرفته ، با جعل اخباروقصص ، خود را سالاراقوام عرب و سید امم عجم قلمداد میکردند . این احساس تفضل وبرتری وادعای سیادت وسروری ، رفته رفته در ذهن وافکار نوخاستگان خود پسند عرب نیز ریشه دوانید و کار را به جایی رساند که اعراب ،  خود را مولاو سرورخواندندو ملل تابعه ، خاصه ایرانی وتورانی ، قبطی ونبطی را موالی به صورت جمع مولا از مقولۀ اضداد به معنای غلام .

      اعراب مست ومغرور در برخورد با موالی ، راه استخفاف و تحقیر ، اهانت وآزار راپیش گرفتند و درهمه جا آنان را به نظر کم وسبک و به چشم بندگی وبی مقداری وفرودستی می دیدند . خود را آقا و مالک ودیگران را بنده وبرده می پنداشتند .داستان های گوناگون ازپیشامد های زشت وامتیازجویی های جاهلانۀ عرب ، درکتب سیر وادب فراوان آمده است .  این رویه و روش ناشایست واین پندار واندیشۀ فاسد ، موجب شد که ملل زیردست ومغلوب ، خاصه آزادگان خراسان در برابر شدت و حدت زورو جور به پا خیزند وبه قیامهای سیاسی ونظامی ، جنبشهای دینی ومذهبی ونهضت های فکری و اجتماعی و حتی مبارزۀ فرهنگی وادبی دست یازند . ازآنجا که عرب به شعروادب و حفظ انساب فخر می کرد ، پیروان شعوبی ، شروع به سرودن شعر عربی کردند و به ذکرمفاخر ومحاسن عجم ، مثالب و مطاعن عرب آغازنمودند .تا بدینوسیله ثابت کنند که آنان دین اسلام را به عنوان رحمت وبشارت بزرگ برای بشریت پذیرفته اند نه برای سلطه وسیادت عرب بادیه نشین وصحرا نورد .

     یکی ازاسرار و کیفیت های توجه  به جمع آوری و تدوین تاریخ وفرهنگ گذشته و عنایت در بیان مفاخر ومآثر اجداد ، سرایش شاهنامه های گوناگون منظوم ومنثور ، همین انگیزه هاو عوامل بوده است ، تاازین طریق شکوه وجلال پیشینۀ خود رابر رخ اعراب پرمدعا وعاری از تعالی فرهنگی بکشند وبا تفاخرومباهات به نیاکان ، قوم وملت خودوذکر محامدومناقب عجم به آنان حالی کنند که فرزندان سلم وتور از زمرۀ بنیانگذاران حقیقی کاخ فرهنگ و وارثان واقعی تمدن بشری بوده اند و سرزمین عجم ازهزاران سال به این سو مهد مدنیت ودانش ، تجلیگاه فکر خاشع وخاضع است . احساس و عاطفۀ شدید به چهر وگوهرخرد داشته و با طعنه های تند وسخنان تهدیدآمیز ، جنس عرب را به باد ناسزاگرفته است . آنجا که گوید:

دریغ آن سرو تاج و اورنگ و تخت  

                                         دریغ آن بزرگی و آن فر و بخــت

دگر گونه شد چرخ گردون به چهـر

                          از آزادگان پاک ببرید مهـــــــــــر

زشیر شترخوردن و سوسمـــــــــار

                 عرب رابه جایی رسیده است کا ر

 

که تخت کیان را کنــــــــــد آ ر ز و

                                 تفو بر تو ای چرخ گردون تفـــــو

     چنانکه در کتب تراجم آمده فردوسی از پیروان مکتب شعوبی بوده واین امر درشناخت زندگی واحوال فردوسی بی نهایت مهم است .  لفظ شعوبیه مأخوذ ازهمان آیۀ سیزدهم سورۀ الحجرات است که در آغاز ذکر شد . اصطلاح شعوبیه بر سه دسته یاسه گروه اطلاق می شود :

   الف : طرفداران تفضل عرب برعجم که گذشته ازامرای اموی و عرب های نوخاسته کسانی چون عبدالملک بن قریب مشهور به اصمعی ( متوفی 214)، ابن قتیبۀ دینوری صاحب عیون الاخبار(متوفی 276) بــــــــوده اند.

    ب : هواخواهان تفضل عجم بر عرب مانند بشاربن برد تخارستانی ، اسماعیل بن یسار ودیگران که از آنها بعدا یاد می کنیم .

     ج : اهل تسویه که میان جنس عرب وسایر ملل واقوام عالم تفاوتی قایل نبودند وبه این اصل تکیه داشتند که« لا فضل الا بالتقوی . » قاطبۀ مسلمانان جانب همین دسته راداشتند و درین میان هم کسانی چون شعرای متصوف که اساسا مذاق حکمت وعرفان داشتند اهل تسویه بودند .

        جریان طغیان شعوبیه که قرن سوم دورۀ بحران آن بود با سایر فرق اسلامی که عدۀ آن به بیش از هفتاد و دو ملت رسیده بود ارتباط دارد . البته میتوان گفت که به نحوی مذهب تشیع پناهگاه وآشیانـــۀ شعوبیه بود به این معنی که شعوبیه در زیر پردۀ تشیع با عرب دشمنی میکردند .

      معتزلی ها هم معتقد بودند که اگر خلیفه ازغیر عرب باشد به سهولت میتوان بدان دسترسی یافت زیرا عزل خلیفۀ عرب دراثر حمایت اقوام وقبایل دشوار است .

       همچنین خوارج بدین باور بوده اند که باید ازهرطایفه وقبیله را به خلافت برگرفت . مخالفت با روش تند ونا شایست امویها و سایر طرفداران و هواداران تفضل وسیادت عرب بر عجم به طور کلی ازسه طریق آغازشد:

    1ـ  قیامهای نظامی وسیاسی که در نتیجه منجر به تشکیل سلسلۀ نیم مستقل ومستقل طاهری ، صفاری وسامانی وحتی مقدمۀ ظهور امپراتوری غزنوی و غوری گردید که جز از غزنویان که بنیانگذارآن از نژاد دلیر ترکا ن افغانستان بودند ، بقیه همه از میان مردمان بومی برخاستند.

    2ـ جنبشهای مذهبی ودینی که از آن جمله است بوجود آمدن مذاهب گوناگون در فروع وروش فقهی، ازشیعۀ آل علی کرم الله وجهه تا گروه قرمطی ها ، همچنین مسالک دیگر از اشاعره تا معتزله  در اصول عقاید .

     برانداختن حکومت اموی وبرکشیدن عباسیان توسط ابوسلمۀ خلال ( وزیر سفاح) وابومسلم سالار خراسان ، ظهور برامکه وآل ربیع که هرکدام به شکلی پیشوای این مسلک بودند ، از نتایج همین قیام ها و جنبش ها بوده است . برعلاوه توجه به ادیان گذشته و جعل و وضع مذاهب جدید رانیزمیتوان به نحوی ناشی ازهمین مفکوره وحرکات دانست .

    3ـ  نهضت های فکری واجتماعی که ظاهرا حوادث ذیل ازآن نشأت کرده است :

الف : ظهور ودعوی پیغمبری استاذ سیس بادغیسی خراسان درسال 150.

ب   : قیام بابک خرم دین در آذربایجان به سال 201.

ج: شورش مازیاربن قارن در طبرستان به سال 224 وتجدید رسوم وآیین زردشتی که درمعنی نیز انگیختۀ همین احساس عداوت باعرب بود.

د : قیام اسپهبد فیروز معروف به سنبا د گیر به خونخواهی ابومسلم و آوردن دین جدید توسط  هاشم بن حکیم معروف به المقنع دبیر ابومسلم به سال 159.

هـ :داستان افشین حیدرپسرکاووس سردار اشروسنه ماوراءالنهر درسال225 که سپــــه سالار لشکر معتصم نیز بود ناشی ازهمین دعوت وتعصب به نژاد وجنس عـــــرب بوده است .

        مبارزۀ ادبی وبلاغی را نیز میتوان دنبالۀ همین نهضت دانست که به جای خود مهمترین جننبشها بوده است.  چنانکه میدانیم اعراب به فن بلاغت بسیارمی نازیدند وبه شعروادب خود می بالیدند . شعر واقعا در نفوس آنها تأثیر عظیم داشت . شعوبیه که به این امر هم متوجه بودند دعوت ونهضت خود را از همین طریق آغازکردند.همینکه قرایح واذهان به جوش وخروش افتاد ، گذشته ازبیان مفاخر ومآثر اجداد خود به شعرعربی به مدح وطعن اعراب به زبان خودشان پرداختند وحتی با جعل حکایات  قصص ، اخبار ، روایات وحتی احادیث درمقام ستیزه برآمدند .  شعرایی چون : اسماعیل بن یسار متوفی 101 درقرن اول ، بشاربن برد تخارستانی متوفی 167 درقرن دوم ، عبدالسلام مشهور بــــــه  دیک الجن متوفی 235 درقرن سوم ، خریمی سغدی و متوکل اصفهانی ( ندیم المتوکل علی الله ) 232ـ 248 درقرن سوم که همه از بزرگترین شعرای تازی گوی بودند ، تفاخر به اجداد ، قوم وملیت خود میکردند واعراب را به باد ناسزا میگرفتند.

       شعوبیه به این اکتفا نکرده بلکه با تألیف کتب در همین زمینه هاپرداختند.جعل مثالب ومطاعن  کردند وحتی دسته یی راه مخالفت با اسلام را در پیش گرفتند . ازجملۀ مؤلفان شعوبی میتوان کسان ذیل را نام برد:

     ابوعبیده معمر بن مثنی(یهودی ایرانی ساکن بصره متوفی 209)،  سعید بن حمید بختکان، هیثم بن عدی،  سهیل بن هارون دشت میشانی، علان شعوبی که از جانب طاهر بن الحسین ذوالیمینین صله ها دریافت میکرد.  ابن مقفع مترجم معروف و حتی دسته های عیاران و جوانمردان را میتوان اززمرۀ آنان دانست .

       بزرگترین پدیدۀ همین نهضت ها ومبارزه ها توجه به جمع آوری ونظم داستانهای حماسی وپهلوانی و ظهور زبان وادب دری بوده و شاهنا مه شاهکارجاویدان ادب دری درنتیجۀ همین حوادث وجریانها به وجود آمد ….

زایش شاهنامــــه :

شاهنامۀ فردوسی یکی از ارزنده ترین نمونه های آفرینش هنری بشر و کمال ذوق وتوانایی معنوی نژاد آریان است. کسانی که شاهنامه را یادگار جاودانی واز شاهکار های ادبی  جهان خوانده وآن را سند اصالت ونجات پارسی گوهران وضامن ثبات وبقای زبان فارسی دری  دانسته اند سخن به گزاف نگفته اند .  برای اثبات این ادعا باید این گنجینۀ فصاحت و خزینۀ سخنوری رااز دیدگاههای گوناگون وزوایای مختلف بررسی ومطالعه کرد.

           ازجملۀ اثرات شگفت انگیز شاهنامه احیای روحیۀ میهنی، ابقای تاریخ ملی ، تحریک عواطف وطنپرستی ، تجدید حیات سیاسی وتقویۀ احساس استقلال طلبی خراسانیان ودر نتیجه قوام ودوام زبان دری وظهور وگسترش ادبیات دلپذیر وروحپرورآن است . ازین رهگذر شاهنامه را به حق میتوان  به عنوان یک پدیدۀ بزرگ زمان ، مبدأ چرخش عظیم تاریخی ، حادثه و معجزۀ ادبی شناخت وبه حیث یک  اثر قدیس ووالاگرامی داشت .  این نامۀ شهریاران ، با توانمندی وغنای خود، زبان فارسی راکه رو به بالندگی ،برومندی وشگوفایی داشت رشد وکمال بیشتربخشید  و ارکان و  بنیان رفیع آن را برافراشته تر ومستحکم تر ساخت.

   کلام شیواوروان ، موزون وخوش آهنگ فردوسی موجب شد که شاهنامه ، شاه نامه ها وسردفترکتابها گردد واز عنایت واقبال بی نظیر ومستمر برخورداری یابد و رفته رفته در اعماق ذهن و روح خاص وعام نفوذ کند و به جانها رخنه بجوید . این نامۀ خسروانی در اثر گذشت زمان اندک اندک بر حافظه ها نقش گرفت وبر زبانها جاری گشت . در نتیجۀ آن سنت شاهنامه خوانی رواج یافت ،چنانکه تا امروز درگوشه وکنار کشور ما معمول ومتداول است .

     فردوسی با نظم داستانهای پهلوانی واساطیری نه تنها حلقه های زنجیر فرهنگ عصرخود را بازمانه های گذشته پیوند داد  بلکه آن راازگمنامی،نابودی وزوال نجات بخشید. مطالب نیمه تاریخی وتاریخی شاهنامه که مظاهر زندگی وشؤن تمدن جامعه را چون آیینۀ تمام نما منعکس  میسازد از جهات بسیار ، دارای اعتبار واهمیت  فراوان است.

   فردوسی با سرودن قریب شصت هزاربیت فصیح وبلیغ ،  حفظ وضبط  هزاران لغت اصیل و جمیل، ارایۀ موازین استواربرای درستی شیوۀ استعمال آنها ، شاهنامه رادرردیف لغتنامه های منظوم زبان درآورده است.شاهنامه یکی ازکهن ترین مآخذو سرشارترین سرچشمه ها برای مطالعه  و تمرین صناعات ادبی ، قاموس و دستور زبان فارسی است .

   کلام نغز وپرمغز شاهنامه ، از آغاز تا امروز به مثابۀ معیارلغت ، میزان صرف ونحو دری ومقیاس بدایع شعری ، طرف دقت وتوجه ، رغبت وعنایت ا رباب لغت وبلاغت بوده است .

    واژه ها ومفردات اصیل وکهن شاهنامه ازنظر خویشاوندی تاریخی زمینۀ مناسبی را برای بررسی ومقایسه ریشه ها ولهجه های آسیا خاصه سرزمینهای شرقی آریان فرادست میگذارد . کلمه ها وترکیبها ، تعبیرات وکنایات شاعرانه ودل انگیزشاهنامه سرمشق وسرمایۀ ثمربخش برای گویندگان بعد ازفردوسی وحتی سایر سخنوران جهان بوده و حکایات شاهنامه دردواوین بسا شعرا راه یافته است . باید به خاطر داشت که بیشتر این مواد ومصالح قبلا در زبان موجود بود ودرکلام سایر سخنوران عین یا نظیر آن به چشم میخورد .  وصف های متنوع، ترسیم مناظر ، آراستن صحنه های رزم ومجالس بزم ، شرح فنون جنگ و سازوبرگ آن ، اوصاف پهلوانان ، نیروی تخیل وابداع ، اسباب وصور خیال فردوسی در پرورش وبالش ذوق و طبع همه سخنگویا ن خاصه حماسه سرایان پیرو او نقش ژرف داشته واثر شگرف گذاشته است.

     شاهنامه ازنظر تصویرسازی ، بیان رسوم ، آیین ومعتقدات آریاییان کهن وروزگار خودش و به طورکلی فرهنگ مردم از سرچشمه های غنی وسرشار ما محسوب میشود . گویا از همین جهت نیز بود که ازآغاز مورد توجه عام مردم قرارگرفته ودر مجالس ومحافل با رسم ومراسمی خاصی خوانده میشده است .

   پاکیزگی سخن ، آزادمنشی وعفت کلام فردوسی به شاهنامه ، چنان عظمت و وجاهت بخشید که درطول سده ها درهرگوشه وکنار جهان طرف اعتنا بوده و به نحوی در زمرۀ عزیزترین خزاین دست به دست گشته وقبول عام یافته است.  بارها به  خطوط زرین کتابت  ونگهداری شده و حس احترام همه را نسبت به فردوسی برانگیخته است .

       وزن مطبوع شاهنامه که میتوان ریشۀ آن را در اوزان قدیم و بومی جستجو کرد نخستین بار توسط دقیقی بلخی به کار برده شد . فردوسی با گزینش این قالب شایسته ، راهگشای حماسه سرایان بعد از خود گردید.  سرایندگان فتح نامه ها ، ظفرنامه ها ، شهنشاه نامه ها و صد ها کتاب دیگر ازین سنخ آثار خود را بدین وزن سروده وبه جهان ادب ارمغان کرده اند. سازش این وزن  با افکار حماسی وترکیبات پهلوانی نیز درمقبولیت آن افزوده است .

     در شاهنامه از نظر مفاهیم وموضوعات شعری  هرنوع فکر واندیشه اعم از رزمی وبزمی  تربیتی واخلاقی ، اساطیری ورمزی  پرورده شده است .

    هرچند شاهنامه به ترتیب منظم ومتوالی سروده نشده اما جریان وقایع درآن مرتب بوده  و فردوسی با مهارت واستادی به این جریانها و داستانها ی مختلف جلوۀ شعری وجاویدانی داده است.

    سبک وشیوۀ گفتارفردوسی از لحاظ مختصات لفظی ومعنوی دارای ارزشهاو ویژگیهایی است که همواره طرف توجه ادبشناسان قرار گرفته است . شاهنامه یادگار ارجمند ،سرلوحۀ سفینه ها وبیاض ها وبیت الغزل دیوانها و دفترهاست . بنای پایدار ادب این زبان از هربادوگزندی درامان خواهد بود،تا عالم برپاست شاهنامه پابرجاست .

 

زند گینامــه :

       نام ونسب فردوسی  به واسطۀ کثرت افسانه ها ، روایات مختلف  و متناقض کاملا مشکوک ونامعلوم است وآنچه که به طور مسلم میدانیم این است که  کنیه اش ابوالقاسم وتخلصش فردوسی است . چهارمقالۀ عروضی که صد سال بعد از زادن فردوسی تألیف شده کنیه اورا ابوالقاسم ذکرکرده و بعد ازاو هم در تمام مآخذ ، با این کنیه یاد شده . فردوسی شهرت خود را در شاهنامه به تخلص فردوسی یاد کرده است ، ازآنجمله میگوید :

چنین دید گوینده یک شب به خواب

                            که یک جام می داشتی چون گــلاب

دقیقی زجایی پـــدیـــــد آمـــــــــد ی

                              برآن جام می داستان هــــــــــا زد ی

به فردوسی آواز دادی کـــــه مـــــی

             مخور جز به آیین کـــــاووس و کــی

             نام او و نام پدرش را به صورتهای گوناگون ضبط کرده اند . اما قدیمترین مأخذ ترجمۀ عربی شاهنامه است که توسط قوام الدین فتح بن علی بن محمد البنداری در620 صورت گرفته است    (بنداری از مردم اصفهان است که در 620 به شام رفت وبه خدمت الملک المعتصم عیسی بن الملک العادل بن ابی بکر بن ایوب  ” متوفی 624 ” رسید و به امر او شاهنامه رابه عربی درآورد با حذف برخی قصص کوچک ، مقدمات فصول وپاره یی از پندها).

               البنداری نام فردوسی را منصور ونام پدرش راحسن ذکر کرده است . علی الحال این ترتیب را بر سایر ضبط ها رجحان میدهیم. دولتشاه سمرقندی درقرن نهم جد او راشرفشاه نوشته است. دربارۀ تخلص این سخنسرا و وجه اشتقاق آن نیز سخن هایی گفته اندکه اثر جعل وتکلف درآن دیده میشود.  ظاهرا تخلص او  از مقولۀ تخلص هایی که کاشف شغل شاعریا پدرش باشد ، نبوده و از نوع تخلص هایی نظیر فرخی ونظایر آن است .

           چون نسخۀ صحیح قدیم شاهنامه دردست ما نیست و آنچه ازخود کلام فردوسی به دست می آید نظر به نبودن نسخۀ صحیح والحاقات  به گونه های مختلف امده  لذا به طور روشن اززمان تولد و وفات اواطلاع نداریم انچه که ماحدس  میزنیم اینست که تولداو ممکن است درسال 329 یا 330 اتفاق افتاده باشد ، به این دلیل که فردوسی گفته که درسال 58 سالگی شنیدم که شاه بزرگی برتخت کیان نشست . چون محمود درسال 387 برتخت سلطنت جلوس کرد ، پس میتوان حدس زد که فردوسی درسال 329 به دنیان آمده .  هفت سال بعد بود که فردوسی شاهنامه رابه نام محمود کرد. خودش میگوید:

چنین سال بگذاشتم شصت وپنـج       به درویشی وزندگانی ورنــــــج

بدانگه که سال بد پنجاه وهشــت   جوان بودم وچون جوانی گذشت

خروشی شنیدم به گیتی بلنــــــد   که اندیشه شد پیر و من بی گزند

که این نامداران و گردن کشــان   که جست ازفریدون فــرخ نشـا ن

فریدونی بیدار دل زنده شـــــــد    زمین وزمان پیش او بنده شـــــد

ازآن پس که گوشم شنید این خروش         نخواهم نهادن بــــه آواز گو ش

بپیوستم این نامه بر نـــــــام ا وی     همه مهتری باد فرجــــــــام اوی

             هرگاه مدت سرودن شاهنامه راسی سال بدانیم ، میتوان گفت سال 400 هجری تاریخ ختم شاهنامه است .

              مولد فردوسی به استناد چهار مقاله که روایت قدیم ومعتمد است قریۀ باژ طوس است . طوریکه یاد کردیم فردوسی از طبقۀ دهقانان بود یعنی صنف نجبا وصاحبان ضیاع ومکنت ودارای نوع اشرافیت ارضی واز تبار ممتاز روزگارخود بود . از سیره وسجایای  این طبقه یکی این بود که روایات ویادگارهای تاریخی را با دقت و مراقبت فراوان حفظ میکردند و به سنن وآداب باستانی آشنا وسخت پابندبود . چنانکه ازفحوای کلامش برمی آید در جوانی زندگی مرفه داشت و چون آخرین فرد شعوبی واز تند روان این دسته بود به نژاد ، آیین و تاریخ گذشتۀ خود  می بالید ومی نازید و کرارا افتخار میکرد، تا بالاخره به نظم تاریخ عجم همت گماشت و آن مهم را به سرآورد . فردوسی درین ابیات به زندگی  پرآسایش خود اشاره میکند :

الا ای برآورده چرخ بلنـــد به پیری چه داری مرا مستمند

چوبودم جوان برترم داشتی به پیری مرا خوار بگذاشتــــی

به جای عنانم عصا داد سال پراگنده شد مال و برگشت حال

جای دیگرمیگوید:

دو گوش دو پای من آهوگرفت تهی دستی وسال نیرو گرفت

             شروع نظم شاهنامه روشن نیست . ظاهرا فردوسی در حدود سالهای 371ـ370 یعنی در سنین چهل یاچهل ویک سالگی شروع به نظم شاهنامه کرد و درحدود 401ـ402 یعنی تقریبا پس ازسی ویک  یا سی و دو سال آن را کاملا به پایان برد واجزای داستانهای خود راترتیب داد و به نام محمود کرد.  تاریخ پایان شاهنامه هم روشن نیست ولی به استناد این شعر:

زهجرت شد پنج هشتاد بار که گفتم من این نامۀ شاهوار

             سال 400 را سال ختم شاهنامه میدانند. فردوسی درحدود سال 393یا 394  با دربار محمود ظاهرا توسط ابوالعباس فضل بن احمداسفراینی وزیر سلطان (384تا 401 ) رابطه یافت و شاهنامۀ خود را تقدیم کرد:

کجا فضل را مسند ومرقــد است    نشستنگۀ فضل بن احمد اسـت

زدستور فرزانۀ دادگــــــــــــــــر     پراگنده رنج من آمد به ســــــر

           ابوالعباس فضل بن احمداسفراینی همان کسی است که مناشیر ، مکاتیب ،  دفترهاو دیوان راکه ابوالفضل بلعمی به عربی کرده بود به فارسی درآورد و احمد بن حسن میمندی در زمان وزارتش دوباره به عربی کرد، تا زمان سلاجقه که ابو نصر کندری دوباره به فارسی درآورد.  درهند سکندر لودی رسما تمام دیوانهاودفاتر را به دری کرد تا سال 1836 که چارلزتری ولیان آن را به انگلیسی درآورد.

           قدیمترین بخش شاهنامه ظاهرا داستان بیژن ومنیژه است که ازداستانهای مشهور قدیم بود وفردوسی آن را درایام جوانی وتوانگری ساخته . استعمال الف های اطلاق یا اشباع یا زاید بیش از ده مورد در 90 بیت این داستان وعلایم دیگر نشانۀ آغاز کارشاعری اوست . فردوسی این داستان را چون بعض داستانهای  دیگر ازانجمله  داستان سهراب و سیاوش از منابع دیگر ( غیر شاهنامه ابومنصور) گرفته ونظم کرده است و بعد این منظومۀ متفرق وپراگنده را جزء شاهنامۀ عظیم خود ساخته. درین هنگام یکی از دوستان که از نیت فردوسی اطلاع داشت وهم گشاده زبانی ومهارت او را در شعرآزموده بود وی را تشویق کردکه شاهنامۀ ابومنصوری را منظوم بسازد . فردوسی سالها چنین  آرزویی به دل می پرورد و به دنبال شاهنامۀ ابومنصوری میگشت چنانکه خود گوید:

که این نامه را دست پیش  آورم          زدفتر به گفتار خویش  آورم

بپرسیدم ازهرکسی بی شمــــــار    بترسیدم از گــــــردش روزگار

وباز اشاره به پیدا شدن آن کرده گوید :

به شهرم یکی مهربان دوست بــود

                         توکفتی که با من  به یک پوست بــود

مرا گفت که خوب آمد این رای تـو

             به نیکی مگر خرامــــــــــد پای تــو

نوشته من این نامۀ پهلــــــــــــــوی

                به پیش تو آرم مگر بغنـــــــــــوی

گشاده زبان و جوانیت هســــــــــت

              سخــــــن گفتن پهلوانیت هســـــت

شو این نامۀ خسروانی باز گـــو ی

                                           بدین جـــــــوی نزد مهان آبـــروی

چو آورد این نامه نزدیک مــــــن

                             برافروخت این جـــــان تاریک من…

فردوسی پس ازنظم شاهنامه گوید:

بپیوستم این نامۀ باســـــــــتان پسندیدها از دفتر راستــــــــان

ندیدم جهاندار بخشنده یـــــی به گاه کیان بر درخشنده یـــــی

همی داشتم تا که آمد پدیـــد جوادی که جودش نخواهد کلید …

جهاندار محمود بافرو جـــــود که او را کند ماه و کیوان سجود…

بیامد نشست ازبــــر تخت دا د  جهاندار چون او ندارد به یــــــاد

چو تاج سخن نام محمود گشت  نیایش به آفاق  موجود گشـــــت

           درباب رفتن فردوسی به غزنین و تقدیم شاهنامه به محمود ، ناکامی و محرومیت شاعر وفراراو از غزنین ، افسانه هاساخته وداستانها پرداخته اند و چنان شاخ و برگهایی به آن بسته اند که نمیتوان حقیقت موضوع را استخراج کرد. یکی دو ازآن افسانه هارا که در مقدمۀ چاپی بعضی ازشاهنامه و کتب تذکره آمده ذکر میکنیم :

            می نویسند که محمود به فردوسی گفته بود که تمام شاهنامه به لغت فارسی دری باشد ویک کلمه عربی درآن به کار نرود . درینصورت برای هربیت یک دینار یعنی یک سکۀ طلا خواهد داد. اما وقتیکه چشم سلطان به کلمات عربی افتاد به جای یک دینار یک درم ، سکۀ نقره به او داد . از آنجمله برین بیت :

قضا گفت گیر و قدر گفت ده فلک گفت احسنت ملک گفت زه

           انگشت نهاد وگفت که جملۀ احسنت عربی است و تو در شعرخود به کار برده ای . گویند فردوسی جواب داد که من نگفته ام فلک ” احسنت” گفته وازین قبیل افسانه ها.  حال آنکه فردوسی تعمدی در به کار نبردن کلمات عربی نداشته و همان مقدار کلمات که در آن زمان درزبان ما وزبان ادب ما معمول ومتداول بوده به کار برده چنانکه دقیقی در هزاربیت ، سی وشش کلمۀ عربی به کار برده  و فردوسی درقریب 60 هزاربیت  706 کلمۀ عربی را .

             داستان دیگر آنست که در دیباچۀ بایسنقری و تذکره دولتشاه آمده ( مقدمۀ بایسنقری در829 به فرمان بایسنقر بن شاهرخ بن امیرتیمور گورگان متوفی 837 ترتیب یافته ) البته باید یاد آورد که این افسانه را نخستین بار ذکریا بن محمود بن محمد قروینی در کتاب آثارالبلاد سال تألیف 674 یعنی 155 پیش از تألیف مقدمۀ شاهنامۀ بایسنقری آورده است.وآن حکایت چنین است :

             فردوسی وقتی به غزنین رسید میخواست خود رابه عنصری برساند و به وساطت او که مقدم شعرای آن زمان و از مقربان بارگاه سلطان بود ، اثر جاودانی خود را به محمود عرضه کند. روزی اطلاع یافت که  عنصری با سایر شعرا در باغی گرد آمده اند . به حیله خودرا در مجلس  عنصری رساند ( گویند از راه آبموری) . درآن مجلس عسجدی وفرخی که هردوشاگرد عنصری اند حاضر بودند . استاد عنصری ، فردوسی را چون مرد روستایی شکل دید گفت ای برادر در مجلس شعرا جزشاعر نمیگنجد.  فردوسی گفت بنده را درین فن اندک مایه مشروعی هست.استادعنصری جهت  آزمودن طبع او گفت ما هر یک مصراعی میگوییم اگرتومصراعی دیگری گویی ترامسلم داریم :

استاد عنصری گفت : چون عارض تو ماه نباشد روشــن

عسجدی گفت : مانند رخت گل نبود در گلشــــن

فرخی گفت :    مژگانت گذر همی کند از جوشـن

فردوسی گفت :    ماننـــــد سنان گیو درجنک پشــن

           دربارۀ محرومیت فردوسی هم سخن ها گفته و داستانها ساخته اند . برخی دلایل ناکامی فردوسی را چینین آورده اند :

1ـ عزل ومصادرۀ اموال ابوالعباس اسفراینی که دوست وحامی فردوسی بود ، مقارن بوده باسال 401 یعنی مقارن تاریخ ختم شاهنامه وتقدیم آن به سلطان .

2ـدیگر ازعلتهای محرومیت فردوسی را تشیع او میدانند . اول نسبت تشیع به فردوسی قابل  تآمل است ، ثانیا ابیاتی را که چهارمقاله اززبان فردوسی آورده دلیل بر اعتزال است نه تشیع که البته این مطلب امرجدا وقابل بحث است.

3ـ علت دیگر ، تعصب محمود را نسبت به نژاد و شاهان و پهلوانان ایران میدانند که ما بارها  درنوشته ها و گفتارهای خود ثابت کردیم که نه تنهامحمود نسبت به شاهان وتاریخ وآیین قدیم  این سرزمین تعصب نداشته بلکه خود را شاه ایران وزنده کنندۀ رسوم ایرانی میدانست و شعرا هم او رادر موارد مختلف به پهلوانا ن وشاهان عجم تشبیه کرده اند..

4ـ تخلیط سایر شعرا، تضریب معاندین ، سعایت رقیبان و بدگویی حاسدان را دراین امر مؤثر میدانند . این امر از جای جای شاهنامه برمی آید .دشمنی او با قرامطه وبنا بر امر خلفای  بغداد در پی قلع وقمع آن طایفه برآمدن از مقولۀ دیگریست که درتواریخ ذکر آن رفته است . در هجونامۀ منسوب به فردوسی نیز ابیاتی مشعربرین نکته هست  مانند :

بداندیش کش روز نیکی مبـــاد سخنهای نیکم به بد کرد یـــاد

برپادشه پیکرم زشــت کـــــرد فروزنده اخگر چوانگشت کرد

            از آنجا که در بارۀ ابیات هجو نامۀ او 30 تا160 بیت… تردید وجود دارد پس به مشکل میتوان به این ابیات استناد جست .

5ـ تاریخ سیستان علت محرومیت فردوسی را امردیگر پنداشته این داستان را آورده است که عین عبارت را میخوانیم : ” … وحدیث رستم بر آنجمله است  که ابوالقاسم فردوسی شاهنامه به شعر کرد وبرنام سلطان محمود کرد و چندین روزهمی برخواند ، محمود گفت همه شاهنامه خود هیچ نیست  مگر حدیث رستم و اندرسپاه من هزار مرد چون رستم هست. ابوالقاسم گفت زندگانی خداوند درازباد ، ندانم اندر سپاه او  چند مرد چون رستم باشد اما این دانم که خدای تعالی خویشتن را هیچ بنده چون رستم نیافرید . این را بگفت وزمین بوسه کرد وبرفت.  ملک محمود وزیر را گفت  این مردک مرا به تعریض دروغزن خواند، وزیرش گفت بباید گشت ، هرچند طلب کردند دیگرنیافتند  چون بگفت ورنج خود ضایع کرد وبرفت هیج عطا نیافته تا به غربت بمرد .

چون درین زمینه روایات متناقض و افسانه آمیز فراوان است لذا به مشکل میتوا ن ازمیان انبوه افسانه ها اخبار صحیح را استخراج کرد . اما درین که فردوسی ازعنایت محمود محروم گشته شک  نیست . اما علتش چی بوده وآیا تمام آن عوامل و یا پارۀ  آن در این امر دخیل بود  سؤ الیست  که  به مشکل میتوان جواب داد واظهارنظر کرد . اینکه گفتیم فردوسی مواجه به حرمان ناکامی شده علاوه برروایات دیگر ابیاتی است که دروصف امیر یوسف برادر محمود گفته و به وساطت او متوسل  گشته آنجاکه گوید :

چنین شهریار و بخشنـــده ای به گیتی زشاهان درخشنده ای

نکرداندرین نامۀ من نگـــــاه زبد گویی وبخت بد آمد گناه

حسد برد بدگوی در کار مـن تبه شد برشاه بــــــــازار مــن

چوسالاروشاه این سخنهای نغز بخواند ببیند به پاکیــــزه مغـز

زگنجش من ایدر شوم شادمان کزو دور بادا بد بد گمــــــان

وزان پس کند یاد بر شهریـار مگرتخم رنج من آید ببــــــار

که جاوید باد افسر وتخت او زخورشید تابیده تر بخــت او

               رفتن فردوسی به غزنه ظاهرانه واسطۀ شکایت از ظلم عامل طوس بوده و نه ارسلان جاذب والی خراسان ، نه به منظور تهیۀ  جهاز برای دخترش و نه برای ساختن بند آب طوس ، بلکه محض تقدیم  شاهنامه به سلطان بود به امید تحصیل جایزۀ بزرگ و کسب شهرت وآوازه ، سرانجام تأمین معیشت و زندگی مرفه :

نجستم بدین من مگر نام خویــش          بمانم بیابم مگر کام خویــش

که تا روز پیری مرا بر دهـــــــــد       بزرگی ودینار و افسر دهــــد

           از طرف دیگر هم بعید نمی نماید که سلطان محمود با اوبر سر مهر نیامد . نظامی عروضی مدعی است که خواجه احمد بن حسن میمندی همواره مترصد شفاعت از فردوسی نزد محمود بود . آخر در یکی ازسفرهای هند برین کار توفیق یافت وسلطان را واداشت تا هنگام ورود به غزنین انعام وصلۀ شاعر را بدو بازفرستد  و اتفاقا این صله وانعام را هنگامی که از دروازۀ رودبارطابران می آوردند  جنازۀ فردوسی را از دروازۀ رزان  بیرون میبردند . عمر فردوسی  نزدیک  هشتاد سالگی رسیده بــود:

کنون عمر نزدیک  هشتاد شــد امیدم به  یکباره  برباد شــد

 

تجدیـد نظـر نهـایـی:

فردوسی پس ازتقدیم شاهنامه به محمود همواره مشغول تجدید نظر درآن بود . ظاهرا بعض ابیات را بران افزوده و برخ ابیات را تصحیح کرده است و شاید ابیاتی هم درشکایت از محمود ویا  معاندان وحاسدان برآن ضمیمه کرده باشد.  اما متن هجونامۀ جعلی والحاقی است . برخی ازین ابیات نه تنها دون شأن ومقام فردوسی ، علوطبع ، مناعت نفس و عفت کلام وفکر اوست ، بلکه ازنظر شعری سست وناتندرست افتاده و هرگز به مرتبۀ کلام فردوسی نمیرسد. چنانکه قبلا هم گفته بودیم  پاره یی از ابیات هجو نامه در ضمن وپایان بعضی ازداستانهای شاهنامه ودر مواقع مختلف به تفاریق آمده است که گویا کاتبی آن راچیده ویکجا کرده ودرهجو نامه گنجانیده است، از آنجمله است این بیت که در ضمن داستان استیلای عرب بر ایران آمده است :

شود بندۀ بی هنر شهریـــار نژاد وبزرگی نیاید به کــار

            تا هنوز قول عروضی که نوشته است به اشارت سپهبد شهریار از آل باوند تمام ابیات هجونامه شسته شد وفقط شش بیت آن باقی مانده ، نکتۀ معتبر وقابل اعتنا ست .

زمین گر گشاده کند راز خویــش       نماید سرانجام وآغاز خویـش

کنارش پر از تاجداران بــــــــود       برش پر زخون سواران بــــود

پراز مرد دانا بود دامنـــــــــــش      پراز ماهرخ جیب پیراهنـــــش

نباید چو یزدان خواندت پیـــــش      روان تو شرم آرد ازکارخویش

شکاریم همه یکسر پیش مـــرگ     سرزیر تاج وسر زیر تـــــــک

چو آیدش هنگام بیرون کننـــــد     وزان پس ندانیم تا چون کننــد

جهان سربه سرحکمت وعبرتست     چرا بهرۀ ما همـــه غفلتســــت

جهان رانمایش چو کردارنیست    بدو دل سپردن ســـزاوارنیست

            چنانکه بارها گفته آمدیم شاهنامه به عنوان پدیدۀ بزرگ و چرخش عظیم ادبی ، راهگشای سخن  سرایان دنباله رو فردوسی ، مایۀ نهضت وجنبش تازه ودامنه دار درایجاد منظومه های حماسی وملی گردید. درحدود یک قرن پس ازفردوسی بیشترداستانهای میهنی که مستند به مآخذ کتبی مدون و  روایات شفاهی موثوق بود  توسط گویندگان خراسان منظوم گردید که هریک به جای خود در تدوین و تکوین حماسۀ مردم آریان نقش مؤثر وسازنده داشته است. ازنتایج وثمرۀ این منظومه ها بود که  بزرگان و پهلوانان خراسانزمین  شهرت ومحبوبیت عجیب یافتند و یاد شان در خاطره ها چندان زنده وتازه گردید که در صحیفۀ روزگار مخلد وجاودانه باقی ماند.

           شاهنامۀ استادطوس ازنظر مختصات فنی وارزشهای ادبی دارای خصایصی است که با امعان نظر  درآن میتوان به ماهیت ، کنه وحقیقت روح ومعنی این حماسه بیکران دست یافت . باری درین سرآغاز به رؤس آن مسایل به صورت مجمل اشاره میکنیم .

             یکی از ممیزه های اصلی منظومه های حماسی ، تکرارمطالب کلی یا جزئی داستان و تناقض در اقوال وگفتار راویان وگویندگان است  . درشاهنامه استاد طوس نیز رابطه ها ، تقارن و جهات تشابهی بین پاره یی داستانها دیده میشود و به طور کلی میتوان گفت که اغلب اجزای داستانها  در شاهنامه به صورتهای نزدیک بهم و تکرارگونه بوده است که گویا بیشتر ناشی از وجود زمینه های مشترک است .

          شاهنامه ازلحاظ شرح سجایای پهلوانان،ترسیم صحنه های رزم ، وصف مناظر طبیعت ، بیان معتقدات ساده وابتدایی ،  ذکرمراسم اجتماعی وانعکاس مظاهرمدنیت در دوره ولحظات خاص حیات ملی ، دارای خصوصیتها وتنوعاتی است که در کمتر از حماسه های ملل به مشاهده میرسد به همین جهت است که  این نامۀ خسروان راتجلیگاه تمدن جامع جمیع خصایل مدنی، اخلاقی وفرهنگی ایران قدیم یا آریانای عهد باستان میدانند. اینک نمونه یی ازوصف مناظرطبیعی مازندران  ( مازندران در شاهنامۀ فردوسی غیر از مازندران امروز ایران است و به گمان اغلب شهری در بدخشان افغانستان بوده است) :

که مازندران شهر ما یاد بــــــاد      همیشه بروبومش آباد بــــــــاد

که دربوستانش همیشه گل است      به کوه اندرون لاله وسنبل است

هوا خوشگوارو زمین پر نگـــا ر     نه سرد ونه گرم وهمیشه بهــــار

نوازنده بلبل به باغ انـــــــدرون     گرازنده آهو به راغ انـــــدرون

دی وبهمن وآذرو فرورد یــــن     همیشه پر از لاله بینی زمیــــــن

            شاهان وشهزادگان در شاهنامه که علی الاکثر ازفرۀ ایزدی وفرکیانی بهره ورند  ازنظر عظمت روح وفکر مانند پهلوانان و تهمتنان به زیورمردی ومردانگی ، تناوری ووطنپرستی آراسته استند. چون بنیان این حماسۀ بزرگ بر ذکر مفاخر ومآثر ملی نهاده شده از آنرو نژاد آرین والاترین ودلاورترین نژاد ها خوانده شده ورستم مظهر این تیره و چهراصیل است . کسیکه درجهان هیچکس را  یارای برابری وهمسری با او نیست :

جهان آفرین تا جهان آفریـــد سواری چو رستم نیامد پدیـد

             بیجا نیست که در بارۀ اوگفته اند: جهان پهلوان رستم در شاهنامه ابرمردی است ازلحاظ نیروی جسمی  خارق العاده ، ازلحاظ توانایی روحی بسیار نیرومند ، دارای صفات و ملکات انسانی ، با طبع لطیف توأم با زیرکی ، حیله گری ومکاری ، جهاندیده ، سنجیده ، جاه و مقامش از همه والاتر و احترامش افزونتر .

            احساس کینه توزی وانتقامجویی مداراصلی داستانها و محرک اصلی بیشترستیزهاست. بروز اعمال غیرعادی وکارروایی ها به درجات فوق بشر ، یکی از ویژگیهای منظومه های حماسی است .  سخنگوی دهقان نژاد ، با صفت ونسبت دادن زورمندی وتوانایی عجیب وبیرون ازحد عادت ، به پهلوانان ، به اثر جاویدانی خود رنگ وشکوه خاص بخشیده است . ازجملۀ سخنان اغراق آمیز:

چو آتش پراگنده شد پیلتــن       درختی بجست از در  بابــــــزن

یکی نره گوری بزد بردرخت       که درچنگ او پر مرغی نسخت

           طوریکه در بیشتر منظومه های حماسی حوادث سیاسی و کشمکمش های بزرگ  از عشق زنان به میان آمده است و زن خود درایجاد وسیر این وقایع نقش روشن وبارز داشته است ، درنامــــۀ شهریاران ، زن به زیبایی ودل انگیزی ، به روال پهلوانی ستایش شده ، تعجب وحیرت سهراب از نبرد جانانۀ گردآفرید نشانۀ فراست و شهامت آن کمند افگن جنگجوست . آنجا که سهراب گفت :

شگفت آمدش گفت از ایران سپاه      چنین دختر آمد به آوردگــــاه

سواران جنگی به روز نبـــــــــرد    همانا بـه ابراندر آرند گــــــرد

زنانشان چنین اند زایران ســــران   چگونه اند گردان جنگ آوران

           حدیث عشق وافکار غنایی درشاهنامه که باعناصر حماسی آمیخته است به جلال ولطافت این منظومه  افزوده است . عفت وعاطفه، حسن ولطافت زن در شاهنامه به سرحدکمال توصیف شده است . در وصف رودابه گوید :

همی می چکد گویــی از روی او          عبیراست یکسر مگر مــوی او

زسر تا به پایش گـل است وسمن      به سروسهی بر سهیل یمــــــن

بت آرای چون او نبیند به چیـــن      ازو ماه و پروین کنند آفــــرین

جای دیگر گوید :

پس پردۀاویکی  دختر اســــــت   که رویش زخورشید روشنتراست

زسرتا به پایش به کردار عــــا ج    به رخ چون بهارو به بالا چوساج

دو چشمش بسان دونرگس به باغ       مژه تیرگی برده از پـــــــــــرزاغ

اگر ماه جویی همــه روی اوست   وگرمشک بویی همه موی اوست

سرزلف وجعدش چومشکین رزه    فگندست گـویی گره بـر گـــره

بهشتی است سرتاسر آراستــــــه   پرآرایش ورامش وخواستــــــــه

           درسراسر حوادث عاشقانه عفت فکر وپاکی سخن فردوسی آشکار است حتی جاییکه به مقتضای داستان مطلب شرم آمیزی مستلزم بیان باشد ، آن را به وجیه ترین وپاکیزه ترین عبارت نقل میکند . چنانکه دربارۀ شبی که از رستم وتهمینه نطفۀ سهراب بسته میشد میگوید:

بدان پهلوان داد اودخت خویش       بدانسان که بودست آیین و کیـش

چو بسپرد دختر بدان پهلــــــوان  همه شاد گشتند پیرو جـــــــــوان

به شادی همه جان برافراشتنــــد  برآن پهلوان آفرین خـــوانــــدنـد

که ماه نو بر تو فرخنده بـــــــا د  سربد سگالان تو کنـــــده بـــــا د

چو انباز او گشت با او بـــه  را ز  ببود آن شب تیره تا دیـــــــر بــاز

           فردوسی از زنان ناپارسا چون سودابه ، به زشتی یاد میکند واو را به باد ناسزا میگیرد ودر پایان داستان فجیع او میگوید:

به گیتی جز پارسا زن مجـوی زن بد سرشت خواری آرد بروی

          چاره گری وچاره جویی وتوسل به سحر وجادو وحتی استفاده از زنان رامشگر وحیله ساز یکی از خصایص طبیعی همه افسانه ها و داستانهای حماسی است . درشاهنامه دیو و دیوان درامر سحرو جادو ، نیرنگ وافسون ، زورمند وچیره دستند و کارهای خارق العاده به دست آنان صورت  میگیرد پهلوانان که اعمال جادوگران وساحران رازشت و اهریمنی میپندارنددر برابر آنها به رزم آرایی وستیز برمیخیزند . فردوسی دیوان را نکوهش میکند واز آنجمله میگوید :

تو مر دیو را مردم بد شناس کسی کو ندارد ز یزدان سپاس

            درمنظومه های اساطیری خبر ازغیب دادن و پیشگویی حوادث امرمتداول ورایج بوده است . در شاهنامه ها نیز موبدان ، ستاره شناسان و خوابگزاران ، وقایع بزرگ را پیش بینی میکنند . رویا وخوابها را تعبیر و تفسیر مینمایند . شاهان وپهلوانان را از گردش اختران وجریان اوضاع در آینده  باخبر میسازند .

          فردوسی در حماسۀ جاودان خود ازحوادث چهارگانه ، تقریبا تابستان را وصف نکرده واز سه فصل سال هم بیشتر به وصف بهار پرداخته است :

تو گفتی بیامد مۀ فــــــــــروردین      بیامد یکی ابر با آفـــــــــــرین

همی در ببارید بر خاک خشـــک    همی آمد ازبوستان بوی مشــک

شده ژاله درگل چو مل در قــد ح      همی تافت ازچرخ گردون قزح

در وصف طلوع گوید :

چو شب پرنیان سیه کرد چــاک   منور شد از پرتو حور خــــاک

شۀ انجمن از پـــــــردۀ لاجـورد   یکی شعله انگیخت از زر  زر د

در آرزوی دیدار گوید:

به سوزنده آتش به خاموش خاک         به دلهای آگه به جانهای پـاک

که ما را دل و جان پرازمهــرتست      همه آرزو دیدن چهـــرتســت

             عجب این است که در هیچیک از آثار منظوم و منثوری که از عهد غزنویان به ما رسیده ، ذکری از فردوسی نیست واگرهم گاهی اسم شاهنامه برده شده ، مقصود شاهنامه های کهن قبل از فردوسی است. از آنهمه این بیت فرخی است:

نام تو نام همه شاهان بستــرد شاهنامه پس ازین هیچ ندارد مقدار

             دربارۀ فرزندان فردوسی باید گفت که نخستین کسی که پس از صدسال دربارۀ فردوسی یاد کرده نظامی عروضی است . نویسندۀ چیره دست وخوش بیان قرن ششم منسوب به دربار سلالۀ غور که یادگارهای مدنی ، فرهنگی وعمرانی آنان در خراسانزمین وسرزمین هند چشم همه را خیره کرده است. یکی از آنها منارجام شاهکارمعماری جهان در وطن عزیز ما ودیگرقطب منار دهلی است .

نظامی عروضی گوید : ” از فردوسی دختری ماند سخت بزرگوار ، صلت سلطان خواستند که بدو بسپارند قبول نکرد وگفت بدان محتاج  نیستم . صاحب برید به حضرت بنوشت و به سلطان عرضه کردند ، مثال داد … آن به خواجه ابوبکر کرامی دهند تا ربا ط چاهه که برسر راه نیشاپور ومرو است در حد طوس اعمار کند . “

               وبازدر آغاز حکایت فردوسی گوید که : ” از عقب یک دختر بیش نداشت و شاهنامه به نظم همی کردی وهمه امید ازآن بود که از صلۀ آن کتا ب جهاز دختر بسازد.”  نویسندگان دیگر که مأخذ شان همین روایت نظامی بوده به این امر اشاره کرده اند . اما در شاهنامه ذکر ازین دختر نرفته است .  فردوسی درشاهنامه به مرگ پسر خود که به سن سی وهفت ازجهان رفته بود اشاره میکند و ابیاتی در رثای او می آورد:

مرا سال بگذشت بر شصت و پنـج         نــه نیکو بود گر بیازم به گنــج

مگر بهره گیرم از پنـــــــد خویش        بیند یشم ازمرگ فرزند خویش

مرا بود نوبت برفت آن جـــــــوان        ز دردش منم چون تن بی روان

شتابم همی تا مگر یابمـــــــــــش       چو یابم به بیغاره بشتــــا بمــش

که نوبت مرا بود تو بیکام مـــــن     چــرا رفتی وبردی آرام مــــــن

زبدها تو بودی مرا دستگیــــــــر        چرا راه جستی ز همراه پیــــر

مگر همرهان جوان یافتــــــــــی       که از پیش من تیز بشتافتـــــی

جوان را چو شد سال برسی وهفت       نه بر آرزو یافت گیتی و رفت

              دربارۀ فرزندان معنوی فردوسی یعنی آثار او باید عرض کنم که بزرگترین اثراوهمین مثنوی حماسی و مفصل اوست که مجموع ابیاتش  در حدود شصت هزار بیت و به طور دقیق طوریکه نولدکه آلمانی از روی نسخه های معتبر خطی برشمرده بین 54 هزارو 55 هزاراست . قطعات ابیات وغزلهایی در کتب تذکره وجنگ ها بدو نسبت داده شده که داکتر اته  آلمانی مؤلف تاریخ ادبیات ایران همۀ آنها را جمع آوری کرده است ودر انتساب غالب این ابیات به فردوسی تردید نشان داده است . این غزل را علی الظاهر ازو میدانند :

شبی در برت گر بیاســــودمی  سرفخر برآسمان سودمــی

            از جملۀ قصص واشعاری که پس ازرنجش خاطر فردوسی از محمودبه این شاعر نامی نسبت داده شده قصه وقطعه شعر ذیل است که درمجالس المؤمنین نورالله شوستری شیعه تراش معروف آمده است :

           ” فردوسی چون عازم شد که از غزنین برود به مسجد جامع درشد و در موضعی که سلطان روزهای جمعه می نشست این قطعه را به دیوار نوشت :

خجسته درگۀ محمود زاولی دریاســت

                  چگونه دریا کان را کناره پیدا نیست

چه غوطه ها زدم واندرو ندیدم هیــــچ

                   گناه بخت منست این گناه دریا نیست

               درآثار قدیم این روایت نیامده و گویا جعلی ومتأخراست . یکی ازشعرای نیمۀ اول قرن هفتم هجری نظام الدین محمود اصفهانی  متخلص به ” قمر ” از مداحان اتابک ابوبکر بن سعد بن زنگی  (623ـ 658) و خاندان خجندیان اصفهان در قطعه یی که گفته بیت آخر را صریحا به فردوسی نسبت میدهد و آن را در قطعۀ خود تضمین میکند وبعضی ازاشعار قطعه قمراصفهانی این است :

سپهر مجد ومکارم یگانه زین الـــدین

                 به نزد قدر تو چــــرخ بلند والا نیست

بسی بجست خرد درجهان ودولت  را

                به جز جناب رفیع تو جا و ملجا نیست

کف کریم توبحری است درافاضت جود

                         که از تواترموجش کناره پیــدا نیســـت

بحسب حال خود ازشعرعنصری بیتی

               نبشته ام بده انصاف سخت زیبا نیسـت

شدم به دریا غوطه زدم نــــد یـــــدم د ر

                       گناه بخت من است این گناه دریا نیست

همان به دولت و انواع خوشدلی صد سال

            که حد عمرچو زین بگذرد مهنأ نیست

               دیگرازکتابهایی که به فردوسی نسبت داده اند وازو نیست مثنوی یوسف و زلیخا ست . مدتی محققان اروپایی و شرقی آن را از فردوسی میپنداشتند ولی بنا بر دلایل تاریخی وسبک وشیوۀ شاعری ثابت شد که از فردوسی نبوده بلکه ازآن  یکی از شاعران معاصر ابوالفراس طغانشاه محمد بن الب ارسلان  برادرملکشاه سلجوقی وممدوح ازرقی شاعرمعروفست که درهرات حکومت میکرده .

                موضوع شاهنامه تاریخ ایران قدیم از آغازنژاد آریایی تا انقراض حکومت آن به دست عرب است . این دورۀ ممتد تاریخ به پنجاه پادشاهی تقسیم میشود که ازحیث طول زمان وتفصیل یا اختصارمطالب با یکدیگر متفاوت اند.

              درشاهنامه سه دورۀمتفاوت رامیتوان تشخیص داد : اول ، دورۀ اساطیری ، دوم عهد پهلوانی و سوم دوران تاریخی . دورۀ اساطیری از عهد کیومرث تا ظهور فریدون .   دورۀ پهلوانی ازقیام کاوه تاقتل رستم .  دورۀ  تاریخی از اواخر عهد کیان به بعدکه آنهم با افسانه ها و داستانهای حماسی آمیخته است . شاهنامه بنابر نسخ اخیر به چهار کتاب تقسیم شده است :

1ـ کتاب نخست پس از حمد ونعت وستایش خرد ومدح سلطان محمود ، ذکر شاهنامۀ دقیقی و چگونگی به دست آوردن شاهنامۀ ابومنصوری از سلطنت کیومرث آغاز میشود وتا قسمتی ازعهد کیخسرو را در بر میگیرد.

2ـ کتاب دوم از رزم کاووس آغاز وبه بازگشتن گشتاسب از روم تمام میشود .

3ـ کتاب سوم از تفویض سلطنت گشتاسب وانزوای لهراسب آغاز میگردد وتا پایان سلطنت قباد پدر انوشیروان کشیده میشود.

4ـ کتاب چهارم ازسلطنت انوشیروان آغاز میشود وبه قتل یزدگرد وبرافتادن ساسانیان پایان میپذیرد.

            اصولا فردوسی علاوه برترجمۀ شاهنامه ابومنصوری ، سایر داستانهای ملی را از مآخذ مختلف  جمع آوری کرده وبه آن پیوند ونظم منطقی داده است. تنوعی که در مطالب شاهنامه می بینیم ویا اختلافی که در نسخ شاهنامه به نظر میرسد ناشی ازهمین است که فردوسی داستانهای دیگر را  از مآخذ جدید گرد آورده و بر متن اصلی خود افزوده است .  در شاهنامه به مطالبی بر میخوریم که گویا زادۀ ذوق و طبع خود شاعر بوده و به اصل متنها ارتباط نداشته است . ازآنجمله است ستایش یزدان بر اساس تفکر وتعالیم اسلامی و ایراد ابیاتی در اثبات وجود حق ودر نعت پیغمبر اکرم که نمودار عقیده وایمان اوست .  فردوسی درتمام این موارد قدرت ومهارت خود را نشان داده است . دربارۀ آفرینش جهان تحت تأثیر اطلاعات علمی وفلسفی ودینی خود قرارگرفته ودر آن باب و چگونگی احوال زمین وافلاک مکرر سخن رانده است . مدایحی که در آغاز وانجام بعض داستانها آورده است چه در مدح محمود ویا کسان دیگری مانند ابوالعباس اسفراینی ، پرداختۀ طبع واندیشۀ اوست . کسیکه بیشتر این فخر وشرف نصیب او گشته وفردوسی ابیات غرایی دروصف  اوسروده سلطان نامور غزنی محمود است رحمت الله علیه ، سلطان شعردوست وشاعرنواز قرنها وسده ها.  فردوسی درچندین جا در شاهنامه وصف این سلطان وبرادرش امیرنصر را کرده وحتی در زمانی که سنش نزدیک به هشتاد بود سلطان را ستوده و در حق او دعا کرده است ، چنانکه در نسخۀ خطی 572  آمده :

تن شاه محمــــــــــود آباد بـــــاد        همیشه  به کام ودلش شاد بـاد

چنانش ستودم کاندرجهــــــــــان        سخن ماند ازو آشکار ونهـان

همش رای وهم دانش وهم نصب         چراغ عجم ، آفتاب عـــــرب

             فردوسی با رعایت جانب امانت درنقل ، حفظ روایات ونظم متن اصلی پیش از ذکر اکثر وقایع و در آغاز حکایات مطالبی در حکمت وموعظه ، نصیحت  و عبرت به مقتضای حال و مقام آورده و براثر بزرگ خود افزوده است . این جواهرشعردری چون لآلی بر تارک داستانها میدرخشد ، چنا نکه گوید :

بیا تا جهان را به بد نسپــــــریم به کوشش همه دست نیکی بـــریم

نباشد همی نیک وبد پایـــــدار همه به که نیکی بود یادگــــــــــار

همان گنج ودینارو کاخ بلنـــد نخواهد بدن مر ترا سودمنــــــــــد

سخن ماند ازتو همی یادگــــار سخن را چنین خوارمایه مـــــــدا ر

فریدون فرخ فرشته نبــــــــو د به مشک وبه عنبرسرشتــــــه نبـو د

به داد ودهش یافت آن نیکویی تو داد ودهش کن فریدون تـــویی

شمه یی از آیین ها

و رسوم درشهنامه *

 

شاهنامه یا  شاه نامه ها  سند روشن اصالت وهویت ماست و این شاهکار               فکر ونبوغ بشری به مثابۀ بحر بیکران پر ازلآلی آبدار وسر شار از جواهر شاهوار است . پاره یی ازین دفتر که حدیث حماسه های ملی واسطوره های میهنی است ازاصلی ونسلی به ما رسیده ودر اعماق تاریخ وفرهنگ  کهنسال ما ریشه به جایی داشته است . یکی از سرچشمه های لایزال آن آیین مزد یسنا  و سایر پدیده های ذهنی و معنوی مردم ماست که در درازای زمان درخشیده است .  سالار خراسان آنهمه افسانه های نغز ومعارف پرمغز را که نتیجۀ بسیار طبیعی زندگانی  دهگانان آزاده و والانژاد  خاور زمین بود درنسج کلام خود  با مهارت واستادی جا داده و به  نحو نیکو پروده است .با کاوش وپژوهش گذرا درین سفینۀ دردری ، به یک رشته آیین ها وآداب دست می یازیم کـه

 

           *ـ برکرفته از:  متن خطی نگاشته شده  به قلم استاد مرحوم.

درآن روزگاران وحتی پیش ازآن مقبول ومتداول بود  وامروز سایه روشن های آن رسوم و سنن را در بین ملل مترقی جهان می بینیم که  به آن می نازند و هنوز به کار می برند.  پاره یی ازین  رواجها و سیره ها که اکنون ازمیان رفته ، نشانۀ فرهنگ متعالی وانسان ساز ماست و گواه راستین  سیره وسان ، سطح وسویۀ تمدن ما در دوران باستان .

درین مختصر پاره یی ازین عادات ورسوم رابر می گزینیم وشرح میدهیم تا چه قبول افتد و چه درنظر آید :

            #  رسم بوده است همینکه طرفین متخاصم مصالحه میکردند در موقع نوشتن نامه وبستن عهد درختی را به یادگار می کاشتند. نظیر آنچه که سران کشورهادرحین بازدید از کشوری و یا به مناسبت سنگ نهادن بنایی می کارند:

شما را سپارم از آنسوی  آب مگر یابد آرامش افراسیــاب

ندیدی یکی باز پیمان نبشت به باغ بزرگی درختی بکشت

این ابیات حافظ نیز اشاره  به همین درخت است :

تا درخت دوستی کی بر دهد حالیا رفتیم وتخمی کاشتیــــم

یا: درخت دوستی بنشان که کام دل به بارآرد

                                         نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد

              درعرف به چنین درختی رنگ تقدس میدادند و چنین درخت را  ” نظرکرده ” می گفتند و به تکه پاره هایی آنرا می پوشیدند وازو مراد میخواستند.  در ضمن به اشیایی ازقبیل: میخ ، شاخ ، نعل حتی گهوارۀ کوچک آن را می آراستند و به دل نیت می بستند .  میخ را گویا برای بستن زبان شوهریا مادرشوهر می کوفتند و نعل را شگونی میدانستند که بخت واقبال به دنبال دارد . گهواره را به امید فرزند می آویختند وهم بدین باور بودند که کندن درخت یا شکستن شاخ آن شومی بار می آورد ، به فحوای این شعر :

هرشاخ پایدار کــــــه از تست سر بلند

                                 مشکن به دست خویش که آنهم شکست تست

            # دست آلوده به زعفران رابه فرمانی میزدند که حاوی مژده یی می بود ، مانند تولد نوزادی . جریره زن سیاوش بدانگاه که فرزندی به جهان می آورد پرستندگان را فرمان میدهد که دست کودک را به زعفران بیالایند و زیر نامه یی را که به نام مژده نگاشته میشود مهرکنند و به پدر کودک گسیل دارند :

بزودی مرا با سوار دگــــــر بگفت این شود شاه را مـــــژده بر

همان مادر کودک ارجمنـد جریره سر بانوان بلنــــــــــــــــد

بفرمو یکسر به فرمانبـــــران             زدند دست آن خرد بر زعفــــران

نهادند بر پشت این نامه بــــر           که پیش سیاووش خود کامه بـــــر

           تهنیت ومبارکباد گفتن فرزندی که نو به دنیا می آید ، بشارت ومژده شنیدن آن ، در اسلام نیز مستحب است .

          #  مراسم نامگذاری چنان بود ، پدر نامی را در گوش نوزاد زمزمه میکرد  بعد آن را به آواز  بلند  درمیان جمع می خواند :

نبود آن زمان رسم بانگ نمـــاز     بگوش چنان پروریده به نــــاز

بگوشش یکی نام گفتی پــــــدر         نهانی دگر، آشکــــارا دگـــــر

نهانی بگفتش بگوش انـــــدرون     همی خواندی آشکارا بــــرون

           یکی از احکامیکه در اسلام لازم ومشروع دانسته اند اذان دادن به گوش را ست و اقامت به گوش چپ نوزاد است که برای نخستین بار کلمات ملکوتی که نشانۀ عظمت وجلال پروردگار است به گوش طفل رسانده میشود .

          # در مرگ پهلوانان دم ویال اسپ شان را قطع میکردند چنانچه در مرگ سهراب واسفندیار. بعد مرده را در دخمه میگذاشتند.  دخمه از کلمۀ داغ است که در قدیم مرده ها را می سوختند . دخمه یا دهمه  غار تاریک را هم گویند که در کوهها برای نهان کردن جسم می کندند و جمــع آن درعربـی  “الد همات ” است چنانکه درمتن عربی سنی ملوک الارض والانبیا حمزه بن حسن اصفهانی دانشمند قرن چهارم هجری آمده آنجا که گوید :  و الفرس لم تعرف القبور وانما تغیب الموتی فی الدهمات  والنواویس.  یعنی پارسیان گورستانی نداشته اند و مردگان خود را در دخمه ها و سنگ های کنده کاری شده نهان می ساختند ( النواویس  جمع ناووس  است به معنای گورستان نصارا و نیز سنگ کنده کاری شده )  لفظ دخمه که به معنای قبر وگور به کار رفته متضمن معنی سیاهی وتاریکی نیزاست .  رسم چنان بود که مرده را بر تختی می خوابانیدند وسلاح وتاجش را نیزدر پهلویش می گذاشتند و این بیشتر آیین شاهانه بود :

  برآیین شاهان بر تخـــت و تــاج

                                             بخواباندند و آویخت از برش تاج

          دربارۀ فریدون گوید :

به آیین شاهان یکی دخمه کرد چه از زرسرخ و چه از لاجـــورد

نهادند زیراندرش  تخت عـــاج بیاویختنداز بر عاج  تــــــــــــاج

دردخمه بستند  بــــر شهــــریار شد آن ارجمند ازجهان خوار و زار

          در مرگ فرامرز:

در دخمه کردند  ســرخ و کبــود تو گویی فرامرز هرگـــــز نبـــود

          # سربازان نام خود رابر سپر می نوشتند:

سپه بر سپر ها نبشتند نــــــــام بجوشید شمشیـــرها در نیــــــام

           هرگاه شاه میخواست کسی را امان دهد و خواهد که مزاحمتی از لشکریان به او نرسد  تیری را که نام پادشاه درآن نقش میبود ،  از جعبه خاص به او میدادند و این نشانۀ امان بود  . سعدی در بوستان به این رسم اشاره دارد:

میازار پروردۀ خویشتــــــــن چو تیر تو دارد به تیرش مزن

جای دیگر گوید :

تیر هلاکم بزنی بر دل مجروح یا جان بدهم تا بدهی تیر امان را

            # دوستان در موقع مصافحه  همدیگر را درآغوش میکشیدند . در دیدارهای رسمی دست میدادند  بوسیدن دست بانوان  جزء آداب بود . قیصر دختر خود مریم را برای خسرو پرویز میفرستد . خسرو در اولین دیدار دست او را می بوسد :

بپرسید وبر دست او بوســــه داد ز دیدار آن خوب رخ  گشت شاد

         # در مو قع عزا  سیاه می پوشیدند :

سپا هش همه کرده جامه ســیاه    نوان گشته شاه و غریوان سپــــاه

لباس سوک :

همه جامه کرده کبود و سیــــــاه     همه خاک برسر به جای کـــلاه

 مدت سوک:

بران سوک چون بگذرد چار ماه       سواری فرستم به نزدیک شـــاه

           # تصویر را بر ایوان می نگاشتند ویا می افراشتند :

  تصویر بر روی  دیوارایوان:

که ای افسر بانوان جهـــــــان سرفراز دختر میان مهـــــــــان

جهانی سراسرپرازمهــــر تست به ایوان تا  صورت وچهرتست

 این ابیات نیز مؤ ید قول ماست :

به ایوان نگارید چندی نگــــار زشاهان و ازبزم و از کـــارزار

 ویا :

اگر بد کنی چشم نیکِی مـــدار نه چشم زمانه بخواب اندر است

برایوانها نقش بیژن هنــــــــــوز بزندان افراسیــــــآب انـدر است

       # در موقع خوردن شراب بپا بر میخاستند :

سران جهاندار  برخاســـــــــتند   ابر پهلوان خواهش آراســــــتند

یکی آفرین کرد ســـام دلیـــــر   که تهما! هژبــــرا،  بزی سال دیر

پس آنگاه برخاست بگرفت جام          پراز سرخ می ، رستم زال سام

         #  پودر زدن :

چنان تنگش گرفتی شه درآغوش  که کردی قامتش را پرنیان پوش

زبس کز گاز نیلش بر کشیـــد ی       زنیلوفر بنفشــــــه بــــردمیـــدی

زشرم آن کبودیهای بر مـــــــا ه  که مه راخودکبـود آمد گذرگا ه

اگرهشیار وگرسرمست بــــودی    سپیدابش چو گل دردست بودی

                                                                            ( نظامی)

 همان سپیدابی که سلمان ساوجی به آن اشاره دارد :

هرشام وسحر گل نسترن از باغ سرخاب وسپیداب کند روی هوارا

       #  قیصر هنگامیکه دختر خویش را به همسری خسروپرویز میدهد جهیز بسار به وی  میبخشد :

یکی دخترش بود مریم به نــام    خردمند وبا سنگ و با رای وکام

بدادش به خسرو به آیین و دین  همی خواست از کردگار آفریــن

وزان پس بیاورد چندان جهیــز کزآن کند شد بارگی های تیـــــز

           فردوسی جهیز دختر اردوان را در عروسی با اسکندرچنین توصیف کرده است :

دلا رای برساخت چندین جهیز که شد درجهان روی بازار تیــز

شتردرشتر بود فرسنگهــــــــا ز زرین و سیمین و از زنگهــــــــا

زپوشیدنی هاو گستــــــردنـی ز افگندنی و پـــرا کنــــــــــد نی

زاسب تازی به زرین ستـــــام ز شمشیر هندی به زرین نیـــــــام

زخفتان وازخود و برگستــوان زکوپال زرین و  گرز گـــــــران

         # تعدد زوجات :

کنون نهصد وسی تن از دختران   همه برسر از گوهران افســـــران

شمردست خادم به مشکوی شا ه  کزیشان یکی نیست بی دستگــاه

         بر مزدک که طرفدار چند شوهربود چنین ایراد میگرفتند :

چه داند پسر کش که باشد پـــدر        پدر همچنین  چون شناسد پسـر

         در ایران باستان طلاق نبوده است و زن قبل از مرگ شوهر نمیتوانسته است شوهرانتخاب کند .

       # پوشیدن موی :

شیرین همسر خسرو پروی پوشیدگی موی را یکی ازنشانه های پارسایی زن به شمارمی آورد . تهمینه به رستم میگوید ، فردوسی اززبان او روایت میکند :

سه دیگر که بالا و رویش بــــود به پوشیدگی نیز مویـــش بود

شیرین در برابر شیرویه  در دفاع از پارسایی گوید :

مرااز هنر موی بود در نهـــــان که آنرا ندیدی کس اندر جهــــان  

نشنیدن آواز:

زپرده برون کس ندیده مـــــرا نه هرگز کس آوا شنیده مــــــرا

          زمانیکه  سیندخت پرده از روی برگرفت وچشم سام به دیدار او افتاد لعبتی دید  چون ماه چهارده در حسن تمام:

به ابرو کمان و به گیســـــو کمند      برخ چون بهار و ببالا بلنــــد

فریبی به صد آرزو خواستـــــــــه      بتی چون بهشتی بر آراستـــه

مسلسل دوگیسو چومشکین کمند      خرامند ه ماهی چو سرو بلند

 پوشیدن موی ازنظر نظامی ( شرفنامه 401 \41 ):

جهاندیده دانا به نیک اختــــری     درآمد به تدبیر صنعتگـــــــری

نوآیین عروسی درآن جلوه گاه    برانگیخت ازخـــاره سنگ سیاه

برو چادری از رخام سپیـــــــــد    چو برگ ســمن برسرمشک بید

هرآن زن که دیدی درآزرم اوی     شدی روی پوشیده ازشرم اوی

درآورد ازشرم چادر بـــــــروی    نهان کرده رخساره پوشیده موی

       # نقش در بازو :

           نقش دربازو( کبودزنی برای دفع چشم زخم )  برای شناسایی:” فرود” می پرسد که چرا از ” بهرام”  نام نبردی ؟ مگر او کجاست ؟ بهرام شگفت زده میپرسد که نام بهرام رااز کی شنیده است .  فرود میگوید که ازمادرم .مادرم گفت  که بهرام و ” زنگه شاوران” برادران تواند . بهرام شادمانه می پرسد که هرگاه فرود پسـر” سیاوش ” است بازویش را نشان دهد:

فرودی تو ای شهریار جــــوان که جاوید بادی و روشــن روان

بدوگفت: آری فرودم درســت که ازان سرافگنده شاخی برسـت

بدوگفت، بهرام : بنمای تــــن نشان سیاوخش بنمــــــای بمــــن

به بهرام بنمود بازو فـــــــــرود زعنبر به گل بر یکی خال بــــــود

کزآنگونه پیکر به پرکارچـــین نداند نگارید کس بــــر زمـــــین

          # احترام به  ریش سفیدان :

           وقتی ” طوس ” باریش سفید به دربار کیخسرو حاضر میشود ، کیخسرو میگوید هرگاه رعایت ریش سفیدت نمیبود و هم اینکه از تبار منوچهر استی ، می فرمودم که سرت راجدا سازند. اکنون جزایت خانه نشستن است : [ زمانیکه طوس بر گور پسرش  ” زراسب ” و دامادش ” ریو” اشک میریخت ، ریش سفید داشت].

سپهبد(طوس)بران ریش کافورگون          ببارید از دیدگان جــوی خـــون

نژاد منوچهر و ریش ســـــــپید          ترا داده بر زندگانی امیــــــــــد

وگرنه بفرمودمی تا ســــــــرت   بد اندیش کردی جدا از بـــــرت

برو جاودان خانه زنـــدان تست    همان گوهربدنگهبان تســـــــت

         # دست فشاردادن دو پهلوان:

       وقتی “دمورو ” و ” گروی زره” به میدان میآیند ، سیاوش برهردو غالب میشود. سپس:

فرود آمد ازاسپ وبفشارد دست پراز خنده بر تخت زرین نشست

برآشفت گرسیوز ازکـــــار اوی غمی شد دلش ، زرد رخساراوی

        # سقط جنین:

    سودابه برای فریب کیکاووس وتحریک او بر سیاوش زن بارداری را وامیدارد که دارویی بخورد وطفل خود رابیندازد:

یکی دارویی ساز کین بفگنـــــی   تهی مانی و راز من نشکنـــــــی

چوشب تیره شد دارویی خوردزن     بیفتاد ازو بچۀ  اهریمـــــــــــن

            # داروی خواب آور:

   منیژه به یکی از پرستند گان فرمان میدهد که داروی ” هوش بر ” با نوش درآمیخته به بیژن بخوراند . منیژ ه  بیژن را بیهوش میسازد و آنگاه به کاخ میبرد .داروی هوش بر را در نوشابه  اش می اندازند و برای به هوش آوردن ، دوباره آن دارو را به گوشش می ریزند :

بفرمود تا داروی هـــوش بــــــر     پرستنده آمیخت با نوش بـــــر

بدادند چون خورد شد مردمست     ابی خویشتن سرش بنهاد پست

به ایوان بیاراستش جای خــواب     به بیداری بیژن آمد شتـــــــاب

درافگند داروی هوشش به گوش    بدان تا بجای خود آیدش هوش

        # خواندن مهر رستم:

بیژن مهر رستم را که از میان مرغ بریان می یابد نام رستم رابران میخواند :

بگسترد بیژن پس آن نان پـــاک   پرامید دل گشته با تــرس و بـاک

چودست خودش برد ازان داوری   بدید آن نهان کرده  انگشتــــر ی

نگینش نگه کرد و نامش بخوانــد       زشادی بخندید و خیره بمــانــد

یکی مهره پیروزه رستم بـــــروی   به آهن نبشته به کردار مـــــــوی

        # شراب خوردن به یاد کسی :

سراینده یی این غزل سـازکـرد         دف وچنگ ونی را هم آواز کرد

که امروز روزیست با فــر و دا د      که رستم نشسست با کیقـــــــــباد

به شادی زمانی برآریـــم کــام زجمشید گوییم و نوشــــیم جـــام

بده ساقی نوش لب جــام مـــی بنوشیم به یاد شــــۀ نیــــــک پــی

بده ساقی نوش لب جـــام جــم که بزداید آن می زدل زنــگ غــم

ازین پنج شین روی رغبت متاب شب وشاهد وشمع وشهد و شـراب

          # اسپ خواستن :

در ادوار گذشته خاصه در عهد غزنویان رسم بوده است که چون به کسی لقب یا منصبی می دادند هنگام پیش آوردن اسپ او ، حاجب از باب احترام نام او را به همان لقب و عنوان ذکر میکرد که در واقع اعلام انتصاب او به همان شغل ومقام بود ، گویا مرکب خواستن کنایه بوده است ازاعلان وابلاغ مقام ومنصب . شواهد این رسم در تاریخ بیهقی و متون دیگر دیده میشود از آنجمله :  غازی سه بارزمین بوسه داد ، اسپ سپه سالار خواستند وبسرنشاندند.  فردوسی به این رسم چنین اشاره دارد:

ببخشید تختی  به اسفندیـــــار یکی تاج پر گوهرشــــا هــوار

خروشی برآمد ز درگاه شـــاه که اسب سرافراز شاهان بخواه

 اسدی گوید :

درفشی زشیر سیه پیکــــــرش همایی زیاقوت وزر از بـــــرش

بدو داد و کردش سپه دار نـــو بخواهید گفت اسب سالار نـــــو

فرخی گوید :

بر آسمان سرخان برشد ای ملک زشرف

         چو اسب خوان اجل خواست حاجب از دیوان

 باز فردوسی به مناسبت پادشاه شدن منذر به یمن گوید :

تنش را به خلعت بیاراستنـــــد ز دراسب  شاه یمن خواستنــــــد

 دربارۀ جهان پهلوان شدن زال گوید :

چو این عهد وخلعت بیاراستند پس اسب جهان پهلوان خواستنـــد

        # سپند سوختن برای رفع ودفع گزند:

دروصف رخش رستم ، وقتیکه آن را به دست آورد وتربیتش کرد:

چنان گشت ابرش که درشب سپند           همی سوختندش ز بهر گزنـد

          دیگر برای رفع چشم زخم از نیل کار میگرفتند . سپاه اسفندیار در با رۀ رستم می گفتند:

همی گفت هرکس که این نامدار    نماند به کس جز بــــه سام سوار

بران کوهۀ زین که آهنســــــــت   همان رخش گویی که اهریمنست

اگرهم نبردش بود ژنده پیــــــــل   برافشان تو برتارک پیل نیـــــــل

         شعرای دیگر  نیز  به ” نیل ” به عنوان داروی چشم زخم اشاراتی دارند از آنجمله:

پی چشم زخمت به نیل حاجت نیست

                    که به مصرحسن رویت خط سبز به ازنیل است

نیلی که کشند گرد رخســـار هست ازپی زخم چشم اغیار

                                                                                               ( نظامی )

مشاطه چون چهرۀ بتان آراید ازنیل خطی کشد پی دفع گزند

                                                                                                  ( نظامی )

دفع عین الکمال چون نکنـــــد خط نیلی که بر رخ قمراسـت

                                                                                  ( خاقانی )

کی نیل چشم زخم شود یوسف مــــــــرا

                                 مشاطه گر به کاربرد رود نـــــــــیل را

                                                                                      ( صائب )

          # نام خدا گفتن : یکی ازدرمانها رفع گزند ، گرفتن نام ایزد ونام خداوند است مثلا میگوییم  نام خدایا به نام ایزد . رستم در موقع تولد آنقدر قوی بود که هرکه او رامیدید ” نام خدا ” می گفت :

برستم نیا در شگفتی بمانــــد برو هرزمان نام یزدان  بخوانــد

 شعرای دیگر نیز ازین رسم یاد کرده اند :

ای حریفان بت من لا له عذار عجبی است

به خدا نام خدا طرفه نگار عجبی اسـت

                                                                             (میرنجات )

سرو بالا صنمی آمده خوش به سر پــــــا

ازسر صدق بگویم همه جا نام خـــدا

                                                                           (میرنجات )

***

عمریست زاسباب غنا هیچ ندارم چون دست تهی غیرخدا هیچ ندارم

بیدل اگرآفاق بود زیر نگینـــــم جزنام خدا نام خدا هیـــــــچ ندارم

  کمال اسماعیل گوید :

بنا میزد چنان فرخ لقایـــــــی که گویی سایۀ  پر هما یـــــی

  سنایی غزلی به ردیف بنامیزد دارد که مطلع آن اینست :

زهی مه رخ زهی زیبا  بنامیزد بنامیزد

زهی خوش خو زهی والا بنام ایزد بنامیزد

 رودابه مادر رستم آنقدر قشنگ بود که هرکه او را میدید ” نام خدا ” میگفت :

شگفتی  به رودابه اندر بمانـــــد همی نام یزدان برو بر بخواند

     # جشن تولدی :

بدانگاه که رستم تولد می شود سام بزمی ، می آراید :

یکی جشن کردند در گلستـان   ززابلستان تا بــــــه کابلســــتان

همه دشت پر باره ونای بـــــود   به هرکنج صد مجلس آرای بود

به زاولستان از کران تا کـــــران   نشسته بهر جای رامشگـــــــرا ن

         # ترجمان :

که معرب ترزبان فارسی است به معنای کسی است که زبان گویا وآماده دارد . این کلمــــه  علاوه بر معنی مترجم ، مفسر ، گزارنده و گزارشگر و معانی مجازی پیک ، پیامبــــــــر ویاری کننده به معنای تاوا ن و نذرو نیازی است که پس از ارتکاب جرم گذرانند :

زترکش برآور کمان مـــرا بکارآورآن ترجمــان مــرا

ترجمان به معنای دعای مرتب ومعین نیزاست . گویند کدوی حشیش که به وسیلۀ ابدال بـــــه  مجلس آورده میشد آورنده ندا در میداد که عزیزان بکشید که این سفرۀ طریقت و علاج ظرافت است ، یعنی آنرا به دنبال ترجمان و به آداب طریقت صرف میکرد ( مولویه بعد از مولانا) . در میدانهای جنگ ومواقع کارزار وپیکار و رسم کشتی گیری کسانی را که نقشداور وحکم داشتند نیز ترجمان میگفتند . این اشخاص اوصاف پهلوان خود را اعلان مـــی کردند ویک به یک بر می شمردند . اسب او را میگرفتند واز هردو تیمار داری میکردند و درپایان ، نتیجه را به شاه گزارش میدادند :

نهادند پیمان که با ترجمــــــان نباشند بر خیرگی بد گمــــان

بدان تا بدو نیک با شهریــــــار بگوید ازین گردش روزگــار

که کردارچون بودوپیکارچون         برزم اندرون کاروکردارچون

پس ازاسب هردو فرودآمـدنـد زپیکار یکباره دم برزدنــــــد

گرفته بدست اسب شاه ترجمان دو جنگی به کردار شیر ژیــان

وزانجا به دستوری یکدگــــــر برفتند پویان سوی آبخــــــور

          # شکافتن پهلو :

یکی ازطرق زایمان و نمونۀ طب عامیانه شکافتن پهلوی مادر رستم وتولد رستم است . گرفتن طفل از روی شکم که آنرا سزارین میگویند و منسوب به سزاراست که گویا  اورا ازروی شکم مادر گرفته بودند ، سابقه کهن دارد. در ”  مکبت ” اثر شکسپیر می بینیم که مکبت طبق پیشگویی سرزن جادو گر به دست کسیکه از مادر تولد شده باشد کشته نخواهد شد ، ولی در آخرداستان می بینیم که  ”  MCDUFF  ( مکد ف ) که با عمل جراحی از پهلوی مادر کشیده شده بود ” ، اورا به هلاکت میرساند .  من زندگی افسون شده یی دارم که به دست کسی که از زنی زائیده شده باشد معدوم نخواهم شد .

بیامد یکی موبد چیـــــره دست  وان ماهرخ را همی کرد مست

شکافید بی رنج پهلوی مــــــاه  بیابید مربچه راســـــــــر ز راه

زرستم نیا در شگفتی بمانـــــد  بروهرزمان نام یزدان بخـــواند

بزال آنگهی گفت تاصــد نژاد  بپرسی کسی این نیارد به یـــا د

که کودک زپهلو برون آورند بدان نیکویی چاره چون آورند

به سیمرغ بادا هزار آفریـــــن که ایزد ورا ره نمود انــــدرین

          #نوشـــــدارو :

رستم برای درمان سهراب از کاووس شاه  نوشدارو خواست:

به گودرز کفت آن زمان پهلوان  کز ایدر بر د زو  دشمن روان

پیامی زمن  پیش کاووس بـــــر   بگویش که ما راچه آمد بســـر

به دشنه جگرگاه پور دلیـــــــر   دریدم که رستم نمانــاد دیــــر

گرت هیچ یاد است کردار مــن   یکی رنجه کن دل به تیمار من

ازآن نوشدارو که در گنج تسـت  کجا خستگان را کند تندرسـت

به نزدیک من  با یکی جام مـــی   سزدگر فرستی هم اکنون به پی

          # مشاورۀ طبی :

هنگامیکه پزشکان در تشخیص بیماری عاجز می شدند ، انجمنی راست میکردند ودر بارۀ نوع مرض وصورت  تداوی به مشاوره میپرداختند چنانکه درداستان بیوراسب میخوانیم:

پزشکان فرزان  گرد آمدنــد همه یک بیک داستانها زدند

زهرگونه نیرنگها ساختنــــد مرآن درد را چاره نشناختند

            # ازدواج با محارم :

کمبوجیه  خواهر خود را به زنی گرفت ، بهمن با دختر خود هماازدواج کرد ، گشتاسب  دختر خود همای رابه برادر خود داد :

چو شاه جهان باز شد زجــــای          به پور مهین داد فرخ همـای

دگر را به دستورفرخنـــده دا د   عجم را چنین بود آیین وداد

        # بیژن خنجری در ساق موزه پنهان میکند :

همیشه به یک ساق موزه درون یکی خنجری داشتی آبگــون

           # آهار دادن لباس :

همه بوم وبر زیر لعل اندرون چو کرباس آهار داده به خون

           #  کاشتن درخت : پیران نامۀ گودرز را پس از هفت روز پاسخ می نویسد :

چو یک هفته بگذشت هشتم پگاه          نویسنده راخواند سالارشـاه

بفرمود تا نامه پاسخ نوشـــــــــت      درختی زکینه به نوی بکشت

             # ترنج :ترنج به دست گرفتن عادت امیران وبزرگان بود . رستم با بازی و مالش ترنج و گــــاه گاه بوییدن آن احساس آرامش میکند وخود را برترومهتر از اسفندیار نشان میدهد و بـــــه  اسفندیار وسپاه او اعتنا نمیکند :

ازآن پس به فرزند فرمود شـــاه  که کرسی زرین نهد پیش گاه

بدوگفت : بنشین بدل شادکـــام   سزوار جای تو بادامـــــــــدام

بیامد بدان کرسی زر نشســـــت   پراز خشم وبویا ترنجی بدست

“شارون” ترنج یادستنبو را چنین توصیف کرده است :             میوۀ گرد درشتی است به اندازۀ یک سیب اما توخالی وسبک است و برای خوردن خوب نیست و تنها برای بوی  خوشی که دارد مورد توجه است ( سفرنامه شارون ، جلدسوم ، ص 335)  . شعرای دیگر دربارۀ دستنبو یا ترنج گفته اند :

یار دستنبو بدستم داد و دستم بو گرفت

                      وه چه دستنبو که دستم بوی دست اوگرفت

***

عشقش دل پردرد رابه کف نهاده بوکند

                  چون خوش نباشد آن دلی کاو گشت دستنبوی او

ملامت گوی بیحاصل ترنج از دست نشناسد

درآن مجلس که چون یوسف  جمال از پرده بنمایی

# تعبیر رویا: فردوسی به خواب وتعبیررویاباوردارد.خودش در خواب می بیند :

چنین دید گوینده یک شب به خـــواب

                              که یک جام می داشتی چون گــــلاب

دقیقی ز جایی پــــدیــــد آمــــــــــدی

                                  بران جام می داستانهـــــــــــا  زد ی

           قباد رویای خود را به رستم شرح میدهد. رستم به دستور زال به دنبال قباد میگشت تا در  کنار آب  ودرختی جوانی را دید که با پهلوانا نش بزمی آراسته است . رستم رابه مجلـس دعوت  کردند و از نیتش آگاه شدند.  جوان خود را به رستم معرفی کردکه قباد منم از تبار فریدون . رستم شاد شد وبه میخواری وشادکامی نشستند :

چو دوری بگشت از می ارغــــوان      بر افروخت رخسار شاه جهــان

چنین گفت آنگاه  با پهلــــــــو ان     که خوابی بدیدم به روشن روان

که از سوی ایران دو باز سپیـــــــد     یکی تاج رخشان بــه کردارشید

خرامان ونازان رسیدی بـــــــــرم          نهادی آن تاج را بر ســــــــرم

سراینده یی این غزل سـازکــــرد        دف وچنگ ونی را هم اوازکرد

که امروز روزیست با فـــر و دا د    که رستم نشستست  با کیقبـــــاد

به شادی زمانی برآریم کـــــــام       زجمشید گوییم و نوشیم جام…

            #  تفأل: فردوسی به فال نیک ( مروا )وفال بد ( مرغوا و تطیر )  عقیده دارد :

ندانی که دانای پیشین چه  گفت که کس را مباد اخترشوم جفت

خاقانی در بارۀ اخترمساعدمسلطه و همچنین گذشتن اختر گوید:

او خود نپذیرد دل ومالم ،  اما اختر بگذشتن است فانی زده ام

نظامی گوید :

سر از کوی نیک اختری برزند به نیک اختری فال اختر زند

دیگری گوید :

بسا فالی که از بازیچــــــه برخاست

                           چو اختر میگذشت آن فال شد راست

این شعر بقایی اسفراینی نیز ناظر به همین موضوع است :

امروز کرشمه بی اثر بــــــود من دیگر ویار مــن دگر بود

غم گفتم ودر غم اوفتـــــاد م گویی که ستاره درگذر  بود

کوتاه گفته هایی پیرامون شاهنامه

و سرایندۀ آن (*)

 

           حماسه های جهانی پیش از فردوسی:

         تاریخ نشر داستانهای اساطیری ایلیاد(iliad )وادیسه(odyssey) منسوب به همر (homer) را نهصد تا هشت سال پیش از میلاد تعیین کرده اند.

          افسانۀ مها بهاراتا ( MAHABHARATA)  که نخستین منظومۀ حماسی هند غربی است (شرح جنگ های بین احفاد و اعقاب بهارا تا bharata) در یک هزار سال پیش از میلاد سروده شده.( زمان رامایانا به پنجصد پیش از میلاد میرسد).

          موضوع مها بهارات (مبارزه پاندوان ها (pandava) یا پسران پاندو (pandu) با پسر عموهایشان کورها (kura) بر سرتخت و تاج (indraprashta) یا دهلی است).

 

       (*) برگرفته از: مجله خراسان ،شماره اول، سال سوم، جدی – دلو ۱۳۶۱ ، ص ۶۰ .

           داستان مها بهارات از نویسندۀ ناشناسی است که بنا به سنت به (vyasa) قدیس نسبت داده می شود این مجموعۀ نامتجانس که از ۱۸ کتاب یا تقریباً نود هزار بیت به ما رسیده شامل قصه ها ، افسانه ها، تمثیل ها وحکمت هاییست که طی قرون متمادی یعنی از پنج قرن پیش از میلاد تا قرن چهارم میلادی به وجود آمده است.

           نخستین نوع شعری که بشر ابداع کرده حماسه است که در آن داستانهای رزمی و پهلوانی ، جنگ ها و دلاور یهای قهرمانی ملی برای خواندن و نقل کردن شرح داده شده است. گویند بشر پیش ازینکه به مراحلی از کمال ذوقی و معنوی، ترقی و پیشرفت فرهنگی رسیده باشد آثار حماسی خود را به وجود آورده است توجه به شاهنامه سرایی در زمانی بوجود آمد که خراسانیان دوره های درخشان تمدن، فرهنگ و معرفت را پشت سرگذاشته بودند و احساس مقاومت ملی در مقابل تازیان اوج گرفته بود گویا خراسانیان نه تنها با قیام های سیاسی و نظامی، و نهضت های مذهبی و دینی مقابل تسلط امویان قدعلم کردند بلکه با جنبش ادبی و حرکت فکری نیز، در مقام مبارزه برآمدندو یکی از دلایل توجه به حماسه سرایی در همین عهود همین امر بوده است.شاهنامۀ فردوسی که به کمال معنی و جمال ظاهر آراسته است درین نهضت ملی تأثیر عظیم داشته است. به جاست که می گویند: فردوسی بزرگترین شاعر حماسه سرای دری و شهنامه فخیم ترین منظومه حماسۀ ملی ماست.

 

شاهنامۀ مسعودی مروزی :

           این شاهنامه که درقرن چهارم هجری قمری سروده شده ظاهراً قدیمترین شاهنامۀ منظوم دری است که فقط دو بیت از آغاز ویک بیت از آخر آن به ما رسیده است. بیت اول ظاهراً یکجا خللی دارد و باید سقطی در آن واقع شده باشد. اگر بنابر ضرورت شعر کیومرث بخوانیم درست میشود ولی در مصراع دوم اشکال بهر تقدیر باقی است .دو بیت اول اینست:

نخستین کیومرث آمد بــه شاهی     گرفتش به گیتی درون پیش گاهی

چوسی سالی به گیتی پادشاه بود      کی فرمانش بهر جایی روا بـــــود

بیت آخر اینست:

    سپری شد نشان خسروانا            چوکام خویش راندند از جهانا

            ازدوشاهنامۀ منثور ابوالمؤید بلخی و ابوعلی بلخی جزنام چیزی به ما نه رسیده اما معروفترین شاهنامۀ فارسی شاهنامۀ ابو منصوری است.

 

شاهنامه ابومنصوری:

            این شاهنامه در اواسط قرن چهارم هجری قمری به فرمان ابومنصوربن عبدالرزاق طوسی ازروی نامه های کهن ایرانی گرد آوری شده است مایۀ اصلی کار دقیقی و فردوسی در نظم شاهنامه بوده است.

          کتاب«خداینامه» مأخذ اصلی شاهنامه ابومنصوری بود که در اواخر عهد ساسانی تدوین شده وعبارت بوده است از داستانهای ملی و حوادث تاریخی که از قدیمترین زمان ها سینه به سینه نقل می شد تا دورانی که شکل تاریخی به خود گرفت.

           این کتاب در قرن دوم هجری به نام سیرالملوک یا سیرالملوک فرس به عربی ترجمه گردید، مترجم آن برخلاف آنچه که زونتبرگ فرانسوی گفته است ابومنصور عبدالملک ثعالبی نبوده قطعاً ابومنصور حسین بن محمد مرغنی است. (ص ۲۰۶ تمدن ایرانی)

            ترجمۀ فارسی آن احتمالا در ۳۴۷ هــ.ق و پیش از فردوسی صورت گرفته است. مقدمۀ این شاهنامه که در دست هست به نام مقدمۀ قدیم شاهنامه معروف است وا ز قدیمترین آثار منثور دری به شمار میرود.

التاج:

           ترجمۀ نوشته های پهلوی به زبان عربی از اوایل قرن دوم شروع شد ( اگر ترجمۀ کتاب دیوان عراق را از زبان پهلوی به عربی نخستین ترجمه بدانیم تاریخ آن به نیمه دوم قرن اول می کشد) ترجمۀ آثار پهلوی به عربی از دوران ابن مقفع (مقتول در سال ۱۴۲ هـ.ق ) رونق یافت . از مترجمان پهلوی به عربی در حدود سی تن را می شناسیم ، مجموع کتاب هایی که به عربی ترجمه شده از یک صد عنوان تجاوز نمی کند ابن مقفع کتاب التاج یا تاجنامه را به عربی ترجمه کرد. تاجنامه عنوان خاص یک کتاب نبود بلکه عنوان یک دسته کتاب هایی بوده است که در موضوع خاص خود تألیف شده مانند اندرز نامه… مشتمل بر رسم و آیین پادشاهی و آگاهی برسرگذشت و سنت های ایشان. تعلیمات در امور سلطنت و تشریفات درباری و سخنان حکیمانه نظیر کتاب التاج فی سیرة انوشیروان.

 

نسخه هاي شاهنامه:

           نسخه هاي شاهنامه در كتاب خانه هاي جهان فراوان است . تعداد ابيات شاهنامه درحدود پنجاه و پنج هزار است ولواينكه خود فردوسي آن را در حدود شصت هزار خوانده شايد قسمتي از آن به ما نرسيده و يا اينكه از باب مسامحه درعدد گفته است نسخه هاي تاريخدار شاهنامه بدين قرار است:

      1- نسخهء مؤرخ ۶۱۴ هــ. ق كه اخيراً در فلورانس ايتالياپيدا شده . خبر اين نسخه در۱۳۵۷ پخش شد .

     2-  نسخهء موزيم لندن، سال كتابت ۶۷۵ .

      3- نسخهء قاهره، سال ۷۰۵ .

      4- نسخهء استانبول، ۷۳۱ ( با هشتاد ونه تصوير).

      5- نسخهء نيويارك، ۷۳۳ .

          عالي ترين نسخهء بدون تاريخ . نسخهء اتحاد جماهيرشوروي است اما قديمترين شاهنامه مصور جهان كه پيش از مغول (قديمترين از شاهنامهء قاهره واستانبول ) نگاشته شده شاهنامه فيروز پشتونجي دستور بلسارا معروف به شاهنامهء موسسه كاكا بمبئي ، اوايل قرن هفتم است كه داراي 45 تصوير است و نخستين تصوير آن دربارمحمود است.

 

رستم در شاهنامه:

           رستم در شاهنامه ابرمردي است از لحاظ نيروي جسمي خارق العاده،‌از لحاظ توانايي روحي بسيار نيرومند، داراي صفات و ملكات انساني، با طبع ليطف توأم با زيركي، حيله گري و مكاري، جهان ديده، سنجيده ، جاه و مقامش از همه والاتر و احترامش افزونتر. (از مقالهء دكتر مهدي فروغ زير عنوان رستم- قهرمان تراژدي).

 

شناخت فردوسي:

          از نام و نام پدر و تاريخ تولد وفاتش اطلاع نداريم. تولد او را درحدود سال هاي ۳۲۹ هـ . ق (مطابق ۹۴۰ ميلادي ) حدس زده اند گويا درآغاز پادشاهي محمود شصت  ساله بود وفات او را در حدود ۴۱۱ هــ (مطابق ۱۰۲۰) تخمين كرده اند . زادگاه و آرامگاه او، هر دو طوس است .

          فريز انگليس د رسال ۱۲۳۶ ق. مطابق ۱۸۲۰ م . گور فردوسي را ديده بود كه مزار محقري بيش نبود.

هجو نامه:

            به قول نظامي شش بيت ازهجو نامه باقي مانده.آنچه كه به نام هجو نام معروف است از روي روايات افواهي نظم شده و به فردوسي نسبت داده شده است.آن قسمتي كه ازخود فردوسي است در متن شاهنامه به صورت متفرق آمده است و كسي آن ابيات پراگنده را بدون ذكر مناسبت ها يكجا گرد آورده و همه را به محمود راجع ساخته است قصه ملاقات فردوسي با شعرا درباغ غزنه و مسابقه آنها در گفتن رباعي معروف در قافيه مشكلي و بردن عنصري او را پيش سلطان به كلي افسانه است و نخستين كسي كه اين افسانه را آورد ذكرياي قزويني مؤلف آثار البلاد است، سال تأليف ۶۷۴ .

 

ترجمه هايي از شاهنامه:

           سرويليام جونز( sir willam jones)  خاورشناس انگليسي ظاهراً نخستين كسي بوده است كه قسمت هایی از شاهنامه را به زبان انگليسي ترجمه كرده و در سال ۱۷۷۴ در مجموعه يي تحت عنوان(( ادبيات آسيايي)) در لندن انتشار داده است.

          ديگر ژزف شامپيون (joseph champion)  شاعر انگليسي بود كه به ترجمه قسمتي از شاهنامه پرداخت بعد، از وهــــــــــا گمان ( Hageman) آلماني در ۱۸۰۱ قسمتي از شاهنامه را به زبان آلماني ترجمه نمود، سپس والنبورگ اطريشي (wallenburg)  در ۱۸۰۱ قسمتي از شاهنامه را به زبان اطريشي ترجمه كرد. فردريك روگرت (fredriek rukert)   شاعر وايران شناس آلماني گويا نخستين كسي است كه داستان هيجان انگيز رستم و سهراب را به صورت داستان مستقل ترجمه و نشر كرده است. روكرت در سال ۱۸۳۸ اين داستان را به شيوه يي نغزودلپسنددرآلمان منتشرساخت. اتكنسون(atkinson  ) ترجمه انگليسي سهراب و رستم را با متن فارسي در ۱۸۱۶ در كلكته انتشار داد.

شاعر و محقق انگليسي ماثيو آرنولد (mathew Arnold)  (۱۸۸۸-۱۸۲۲) ازين داستان منظومه يي ساخت كه بيشتر صورت اقتباس دارد و در سال ۱۸۵۳ آن را در لندن منتشر كرد.

            كمي بعد شاعر و خاور شناس روسي واسيلي آندري يويج ژوكوفسكي( vassili andrievitch jonkoski ) (۱۸۵۲-۱۷۸۳) به زبان روسي به نظم آورد ومنتشر ساخت. داستان رستم و سهراب ياد آور نمايشنامهء اديبوس( odipus)  اثرسوفوكل( sophocle)  است.

    ژول موهل(۱۸۰۰- ۱۸۷۶) ايرانشناس فرانسوي شاهنامه را به نثر فرانسوي ترجمه كرد. اين ترجمه در هفت مجلد بزرگ به طبع رسيده است، با مقدمهء ممتعي دربارۀ شاهنامه موهل درباب سهراب نامه ذكر ميكند كه آن داستان شباهت تامي دارد به یک قطعه، نظم آلماني كه از قرن هشتم ميلادي مانده و دو فقره تصنيف آواز خواني خيلي قديمي ايرلاندي و يك قصه روسي قديم.

             فن ها هر در تاريخ ادبياتي كه به سال ۱۳۴۳= ۱۸۱۸ ميلادي دروين به طبع رساند مطالعات جالبي دربارهء فردوسي به عمل آورد و نولدكه( noeldeke)  آلماني، دقيق ترين تحقيقات درباب فردوسي و شاهنامه را انجام داد.

            فرهنگ شاهنامه فريتس ولف يهودي( fritz woelf) متوفي ۱۹۴۳ كه در سال ۱۹۳۵ در برلين به نام( glossar zu firdosis schahnome)  به چاپ رسيده يكي از ارجمند ترين كارهاي خاور شناسان دربارهء فردوسي و شاهنامه اوست . اين بيت را در سرآغاز فرهنگ عظيم خود آورده است:

    من اين نامه فرخ گرفتم به فال              همي رنج بردم به بسيار سال

            براي حل وكشف لغات شاهنامه درقديم در مشرق زمين كار اساسي نشده است. قديمترين كتابي كه درباره لغات تأليف شده اثر معروف عبدالقادر بغدادي است كه در اوايل قرن يازدهم نگاشته شده و سالمان(salamann)آن را درسال ۱۸۹۵ درپترسبورگ به طبع رسانيده است. همچنين علي مكي بن طيفور بسطامي در سال ۱۰۷۹ كتابي موسوم به گنج نامه در حل لغات شاهنامه تأليف كرده كه تاكنون به چاپ نرسيده است.

             فرهنگ شاهنامهء داكترشفق وكتاب معجم شاهنامه و همچنين كتاب واژه نامك نوشين از تازه ترين كتاب هاي چاپي درباب لغات شاهنامه است. مجلدات كشف الابيات شاهنامهء دبير سياقي نيز از كار هاي با ارزش محققان متأخر است.

          فتح بن علي بنداري اصفهاني به امرملك معظم عيسي بن الملك (۶۲۳ ق مطابق ۱۲۲۶ ميلادي ) شاهنامه را در دمشق به نثر تازي در آورد. اين ترجمه كه در شوال ۶۲۱ انجام شده بسيار ساده و روان است.

          ترجمه هاي فراوان منظوم ومنثورشاهنامه به زبان تركي در دست هست. از آن جمله است ترجمه منظوم علي افندي در ۹۱۶ ق. مطابق ۱۵۱۰ ميلادي .

             هاينه (h.heine ) شاعر آلماني منظومهء بسيار دلكش و رقت انگيزي در خصوص افسانهء تصادف ورود صله باخروج جنازهء فردوسي سروده و از آن مضمون شاعرانه يي ساخته است.

             يك راهب بودايي ژاپني به نام (kyosei)  به قسمت جنوب چين مسافرت كرده و در سال ۱۲۱۷ ميلادي در بندر زيتون با تجار ايراني آشنا شده از آنان خواست براي يادگار چيزي بنويسد و يكي از آن برورقه یی اين دو شعر را نوشت.

    جهان خرمي با كس نماند           فلك روزي دهد روزي ستاند

  جهان يادگار است ما رفتني            بـــــه مردم نماند به جز مردمي

                                               ***

           راهب كه از زبان فارسي هيچ آگاه نبود گمان كرد كه اين شعر هندوستان باشد و در حاشيهء آن ورق به خط چيني ياد داشت كرد. وقتي كه وي از چين به ژاپن مراجعت كرد اين شعر را به راهب ديگري هديه داد. از آن زمان تاكنون اين شعر در شهر قديم كيوتو محفوظ مانده است. مگر جز بيت:

    جهان يادگار است و مارفتني           به گيتي نماند به جز مردمي

         كه از شاهنامه است ، شاعر ابيات ديگر شناخته نشد. از ياد داشت هاي ناصر رهياب مأخوذ از (ت،‌كوريا تاگي (( اعتقاد فردوسي به سرنوشت در شاهنامه)) راهنماي كتاب، سال بيستم، شماره هاي ۸-۱۰، سال ۱۳۵۶ ،شمسي ص ص ۵۷۰- ۵۷۳ ).

 

دهقان:

         در شرح حال فردوسي خوانده ايم كه او از دهقانان طوس بود . يعني از دودمان دهقان بود در چنين موارد دهقان يادهگان به كسي اطلاق مي شد كه از مالكان بزرگ و اشراف زاده گان مي بود يعني از آن طبقهء محتشم و در عين حال ثروتمند كه حافظ و حامي سنن ملي و آداب باستاني بودند و با لتبع با اساطير پيشينه و روايات قهرمانان گذشته علاقه خاصي داشتند. اين عنوان در مورد گويندهء بزرگ حماسهء ميهني ما كاملاً صادق است و مسلماً يكي از كيفيت هاي به وجود آمدن شاهنامه توجه به همين امروناشي ازهمين خصلت و تربيت،‌ احساس و تفكر است. هنوز اصطلاح دهگان در قسمتي از افغانستان و بلوچستان در مورد دري زبانان و مردم شهر نشين و دهنشين به كار ميرود.

          دهقان به معناي بزرگر و كشاورز در سراسر افغانستان متداول است، اين كلمۀ پربار از معني ، د ر نظم و نثر دري اتساعا  به مفاهيم گوناگون به كار رفته است كه چند مورد آن را با يك يك نمونه شعري ذكر مي كنيم.:

    ۱- بزرگر:

دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر

                                           كاي نور چشم من به جز از كشته ندروي

                                                                                            (حافظ)

    ۲-  رعيت :

سيم چون شه به دهقان داد تختت        وزان تندي نشد شوريده بختت

          به خواب ديدن خسرو نياي خويش انوشيروان را : (خسرو شرين نظامي، ص ۱۵۳ چاپ امير).

 ۳- اميرو حاكم:

    چرا خوانم چو فرقان كردم ازبر        به جاي ختم قرآن مدح دهقان

                                                                                 (ناصر خسرو)

     ۴- مي فروش:

    همه از ديده خون بپالايـــــــد               دختر رز به خانه دهقان

                                                                              (مسعود سعد)

    ۵- زردشتي :

    اي بدل چو قبلهء تــــــــازي                 وي برخ چو قبلهء دهقان

                                                                                       (فرخي)

    ۶- مؤرخ :

سخنگوي دهقان چه گويد نخست      كه نام بزرگي به گيتي كه جست

                                                                                       (فردوسي )

    ۷- عجمي :

مأمون آن كز ملوك دولت اسلام      هرگز چون او نديد تازي ودهقان

                                                                           (ابوحنيفه اسكافي )

 

    ۸ – ايراني :

    از ايران و از ترك و از تازيـان                نژادي پديد آمد اندر ميان

    نه دهقان نه ترك و نه تازي بود               سخنها به كردار بازي بود

                                                                                                          (فردوسي)

         شمه يي از آنچه كه شاعران گذشته دربارهء شهنامه و فردوسي گفته اند:

شنيده ام به حكايت كـــــــه ديدهء افعي

                                         برون جهد چـــــــــــو زمرد براو برند فراز

من اين نديدم و ديدم كه خواجه دست بداشت

                                          برابر دل مـــــــــــــــن بتر كيد ديدهء آز

به شاهنامه به راز هيبت تو نقش كنند

                                          زشاهنامه بـــــــه ميدان رود به جنگ فراز

زهيبت تو عدو نقش شاهنامه شود  

                                        كزونه مرد به كار آيد و نـــه برگ و نه ساز

                                                                                (ابوالحسن منجيك ترمذي)

                                                    * * *

 به شهنامهء فردوسي نغز گوي         كه از پيش گويندگان برد گوي …

                                                                                                 (اسدی طوسي )

    آفرين برروان فــــردوسي              آن همايون نژاد فرخنده

    او نه استاد بود و ما شاگرد               او خداوند بود و مابنده

                                                                                            (انوري)

                                                        * * *

سخنگوي پيشينه دانـاي طوس       كه آراسته زلف سخن چون عروس

اگرهرچه بشنيدي از باستــــان        بگفتي دراز آمـــــــــــدي داستان

نگفت آنچه رغبت پذيرش نبود       همان گفت كـــزوي گزيرش نبود

                                                                                            (نظامي)

                                             * * *

اي تازه و محكم زتو بنياد سخن       هرگز نكند چون توكسي يادسخن

فردوس مقام بادت اي فردوسي      انصاف كه نيك داده اي داد سخن

                                                                                 (ظهيرفاريابي)

                                          * * *

سكه يي كاندر سخن فردوسي نشاند

                                            تا نپنداري كه كس اززمرهء فرسي نشاند

اول ازبالاي كرسي برزمين آمد سخن

                                             او دگر بارش ببالا برد وبر كرسي نشاند

                                                                                      (ابن يمين)

                                                * * *

درين داستان هفت بيت متــيــن            زاشعــــــــار فردوسي پاكدين

مناسب به حال توتضمين كنـــم            وزان گفتهء خويش رنگين كنم

به تن ژنده پيل و به جان جبرئيل          بكف ابــــــربهمن بدل رود نيل

جهان راچـــو باران ببايســتگي           روانرا چو دانش بــــه شايستگي

گه بزم دريات خوانـــــــد سپهر         به رزم اندرون شير خورشيد چهر

خرد داري و نيــــــكنامي و داد          جهان بي سرو و افسرتو مباد

كه آرايش چرخ گردنــــده اي          به رزم اندرون ابر بارنده اي

همي تا به جايست گردان سپهر           ازين تخمه هرگز مبراد مهر

                                                                                 (مير عبدالنبي قزويني)

چه خوش گفت فردوسي پاكزاد     كه رحـمت برآن تــربـت پاك باد

ميازار موري كه دانه كش است        كه جان دارد و جان شرين خوش است

                                                                                                          (سعدي)

            شاه عباس در ضمن نامه ييكه به المؤمن خان ازبك نوشت اين ابيات فردوسي را درج كرد:

    بيا تا نبرد دليران كنيـــم             درين رزمگه جنگ شيران كنيم

     ببينم تا اسپ اسفنديــار             سوي آخور آيــد همي بي سوار

    يا بارهء رستم جنگجوي            به ايوان نهد بي خــــداوند روي

                                                                                 (منشأت حيدرايواغلي)

                                                 * * *

درخواب شب دو شين من با شعرا گفتم

                                             كاي يكسره معنيتان با لفظ بهم درسي

شاعر زشما بهتر شعر آن كــــــــه نيكوتر       

                                              از طايفهء تـــــازي؟ و زانجمن فرسي؟

آواز بر آوردند يكرويه بمن گفتند :

                                                فردوسي و شهنامه ، شهنامه و فردوسي

                                                                                      (امامي، متوفي ۶۶۷ ق)

                                                      * * *

    درشعر سه تن پيمبرانــــند            هرچند كه لانـــبي بعدي

   اوصاف و قصيده و غزل را           فردوسي و انوري و سعدي

                       ( صفحه ۵۰، تذكرة الشعراي دولتشاه سمرقندي)

 

برگي از آنچه شعراي معاصر در وصف فردوسي سروده اند:

آنچه كوروش كرد ودارا و آنچه زرتشت مهين

                                              زنده شد از همت فردوسي سحر آفرين

 تازه گشت از طبع حكمت زاي فردوسي به دهر

                                   آنچه كردند آن بزرگان در جهان از داد و دين

   شد درفش كاوياني باز برپا تاكشيد

                                           اين سوار فارسي رخش فصاحت زير زين

    آنچه گفت اندر اوستا ((زردهشت)) وآنچه كرد

                                                 ارد شير بابكــــــان، تايزد گر بافرين

    زنده كرد آن جمله فردوسي به الفاظ دري

                                        اينت كرداري شگرف واینت گفتاري متين

    اي مبارك اوستاد، اي شاعر والا نژاد

                                                اي سخنهايت بسوي راستي حبل متين

    نامهء توهست چون والا درفش كاويان

                                                   فريزداني وزان بروي چو باد فرودين

 

باش تا پيدا كند گوهــــــر نژاد پارسي

                                           وزهنرمندي سياهي ها بشويد زين نگين

                                           (به اختصار از قصيدهء ملك الشعرا بهار)

                                             * * *

اي زتو مشكين هواي شعر چون ازمشك جيب

                                        اي زتو رنگين بساط نظم چون از گل چمن

گوهر از نظم تو مي بارد چوباران از سحاب

                                        حكمت از شعر تو مي زايد چو ازپستان لبن

خود پيمبر نيستي ليكن بــــــود شهنامه ات

                                               آيتي منزل نه كم از معجز سلوي و من

كي بود همچند يك در دري ازنظم تو

                                        آنچه ياقوت از بدخشان خيزد و در از عدن

                                    (به اختصار ازكلام استاد جلال الدين همايي)

ابـــر مـــرگ فردوسي ســـر فراز        گذشته بسي روزگــــار دراز

تو پنداري اكنون كه او زنده است         سخنهاي نيكو سرآينده است

                                                * * *

 سخن گوي فردوسي پاك جان          كه شادش به فردوس بادا روان

زوي داستان كهن زنـــده گشت           زبان تـــازه گفتار پاينده گشت

                                                 * * *

 

به علم و فضـــل توان بود زنده در دنيا  

                                          كه اهل فضل مصئونند از زوال و فـــــنا

نگاه كن تــــــو به داناي شرق فردوسي

                                          بزرگ مرد سخندان و شاعــــــــــــر والا

  هزارسال ز عهدش گذشت او زنده است

                                      بلي نمرد و نميرند مــــــــــــــــردم دانـــــا

 به شــــــاهنامه او بنگر و ببين كـــه بود   

                                         به زنده بودن او بهتريــــــــــن دليل و گوا

موشح است همه شعر او به فضل و هنر

                                          منزه است همه قول او زريب وريـــــــــــا

بيان او زلطافـــت چــو روح هستي بخش

                                      كلام او به حقيقت چــــــــــــو عقل راهنما

 بيان او همه پنداست و حـــــكمت و دانش

                                       كلام او همه نغز است ودلكش و زيبـــــــــا

 ميان گــــــفت وي و گفت شاعــــران دگر

                                       ببين تفاوت ره از كـــــــــــجاست تا بكجا

                                                       (به اختصار ازقصيده مؤيد ثابتي)

                                           * *‌ *

   زكلك گهر بار تو نقش بست           يكي داستان نامهء باستان

   بگفتار و كردار و پنــدار نيك          ره و رسم روشنگر راستان

                                          * * *

 به شيوا شعار تـــــو شعر دري            فراز آمد و سوي خورشيد رفت

چو ذره غبار قرون را شكافت            فرا سوي خورشيد اميــــــد رفت

                                                        (گزيده یي ازاشعار ياورهمداني)

                                             * * *

حكيم زبردست دانــاي طوس          به نامش سخن ميزند طبل و كوس

زطبعش سخن رونق تازه يافت         زبان دري قدر و انــدازه يافت

درانشاي شاههنامه اعجاز كرد          بروي سخنگو دري بـــاز كرد

زدورش اگر رفته سالي هــزار         بود نام او زنده در روز گـــــاز

نميرند مـــــــردان روشنروان         كه مانند آثار خود در جــــهان

                                ( به اختصار ازكلام ملك الشعرا قاري عبدالله)

                                              * * *

جهان آفرين گر جــــهان آفـريد         سخن آفـــــرين داستان آفريد

جهان سربه سر داستان است وبس          نماند بــــه جز داستاني زكس

چو فردوسي طوسي اندر جـــهان          نياموخت كس راز اين داستان

به شهنامه گر داستانها ســـــــرود          جز اين، آرما نيش در دل نبود

كه هم زنده دارد زبــــــــان دري         بتازي زبانش دهــــــــد برتري

هم ازياد بگذشتهء پرشــــــــكوه         دهد ياد هر مـــــرد دانش پژوه

كه اين داستانها پراز رازهــاست            وگر ژرف بينيش بس پربهاست

                                               به اختصار ازكلام كاظم رجوي (ايزد)

 

چند سخن ازكلام خاور شناسان دربارهء فردوسي:

            هاينريش هاينه متوفي ۱۸۵۶: شهنامه نقاشي زنده و پر جلالي است كه با رنگهاي دلپذير و روح پرور آراسته و با گلهاي فراوان زينت يافته است.

             سنت بو، متوفي ۱۸۶۹: فردوسي از جملهء سه شاعر محتشم است كه براي ملل كهنسال آسيا حماسه هاي عظيم و معزز ساخته اند.ارنست رنان، متوفي ۱۸۹۲ :فردوسي مظهر اصالت نژاد ايراني است.

نوله كه:عشق فردوسي نسبت به شاهان و پهلوانان ايران ازهر يك بيتي كه بنام آنها مي سرايد آشكار مي شود.

           رما سكويج : شهنامه در ادبيات عالم يكي از حماسه هاي معدود بزرگ و يك شاهكار ادبي است.

            برتلس : گنجينه هاي بدايع فردوسي به قدري بزرگ و متنوع است كه هرگز نميتوان در ضمن يك خطابه از تمام آنها سخن راند. بديهي است ماداميكه در جهان مفهوم ايراني وجود خواهد داشت نام پرافتخار شاعر بزرگ هم كه تمام عشق سوزان قلب خود را به وطن خويش وقف كرده بود جاويد خواهد بود . فردوسي شاهنامه را با خون دل نوشت و با اين قيمت خريدار محبت و احترام ملت ايران نسبت به خود گرديد و يكي از بهترين درناياب را به گنجينۀ ادبيات جهاني افزود.

              مار: شاهنامه منظومه یی است كه آن را ميتوان گنجينه فصاحت زبان فارسي و خزينهء سخنوري ناميد.

            ستار يكف : يكي از مهمترين ياد گارهاي ادب و هنر جهان شاهنامهء فردوسي است.

            هانري ماسه: در حقيقت هيچ اثري به اندازهء شاهنامهء فردوسي نمايندهء روح ايران نيست، محبت فردوسي به همه اجزاي ايران زمين، نجيب ترين و خالص ترين صورت وطنپرستي است.

 

نظر برخي از تذكرة نويسان شرقي دربارهء فردوسي :

            نظامي عروضي، صاحب چهارمقاله، سال تأليف حدود ۵۵۰ ق: وسخن را به آسمان عليين برد و در غذوبت به ماء معين رسانيد و كدام طبع را قدرت آن باشد كه سخن را بدين درجه رساند كه او رسانيده است. (ص ۷۶ ،چهار مقالهء نظامي عروضي، به كوشش معين ، چاپ تابان ۳۳۳ .)

               راوندي نويسندهء راحة الصدور، سال تأليف ۵۵۹ ق :و نام نيك مطلوب جهانيان است و در شاهنامه كه شاه نامه ها و سردفتر كتاب هاست مگر بيشتر از هزار بيت مدح نيكو نامي و درستكاري هست .(ص ۵۹ ).

              جاي ديگر گويد: و در شاهنامه كه شاه نامه ها و سردفتر كتاب هاست ،وصف مازندران خوانده بودم.(ص ۳۵۷).

               عوفي، مؤلف لباب الالباب، سال تأليف ۶۲۵ :فردوسي كه فردوس فصاحت را رضوان و دعوي بلاغت را برهان بود مقتداي ارباب صنعت و پيشواي اصحاب فطنت و مصداق اين معني ((شاهنامه )) تمام است. (ص ۶۶۹ ،به تصحيح سعيد نفيسي، چاپ ابن سينا.

                ابن اثير، مؤلف كتاب معروف الكامل، متوفي ۶۳۷ : تمام فصحاي عجم اجماع كرده اند بر اینكه در زبان آنها فصيح تر از آن چيزي نيست.

                دولتشاه سمرقندي، صاحب تذكرة الشعرا، سال تأليف ۸۹۲ : اكابر و افاضل متفق اند كه شاعري درين مدت روزگار اسلام مثل فردوسي از كتم عدم پاي به معمورهء وجود ننهاده و الحق داد سخنوري و فصاحت داده و شاهد عدل بر صدق اين دعوي كتاب شاهنامه است.

(ص ۵۰، چاپ ليدن، سال ۱۹۰۰)

             جامي، متوفي ۸۹۸: فضل و كمال فردوسي ظاهر است ، كسي را كه چون شاهنامه نظمي بود چه حاجت به مدح و تعريف.

              ميرعليشير نوايي :فردوسي سلطان شعراست و شاهنامه شاهد سلطنت او.

              شبلي نعماني:تسلط و اقتدار فردوسي تا اندازه یی است كه شضت هزار بيت گفته و الفاظ عربي آن به قدري كم است كه گويي ، هيچ نيست.

             فروز انفر: شاهنامه يكي از خزائن لغت و گنجينه هاي فصاحت زبان ماست.

              همايي: روشن ترين ستارهء آسمان حكمت و ادب در قرن چهارم پنجم هجري نابغهء شهير حكيم ابوالقاسم فردوسي ناظم شاهنامه است.

             مينوي: شاهنامه مايه و پايهء زبان فارسي را چنان غني و محكم كرد كه از آن پس فراموش شدنش و از ميان رفتنش محال بود.

              جوانشير: عظمت حماسه هاي شاهنامه ناشي از عظمت انديشه هاي انساني فردوسي است.

              محمد اسحق (پاكستاني): تنها چيزيكه به وسيلهء آن تهذيب و تمدن اسلامي در هندوستان نشر يافته زبان شرين فارسي بوده است . شاهنامه حكيم بزرگوار همواره مورد مطالعه و توجه هنديهاي با ذوق بوده و در دماغ آنان تأثير عميق بخشيده است . هنگاميكه ادبيات ايران در نقاط شمالي هندوستان سيرو ترقي ميكرد فردوسي پيشرو اين فتح ادبي بوده است.                           

طلیعۀ شعرفارسی

 

این نکته مسلم  است که درادبیات  دورۀ اوستایی شعر با تعدا د  معین هجاها وجود داشته وحتی کهن ترین قسمت اوستا یعنی گاتها کلام منظوم بوده است. ازدوره های پهلوی اشکانی  وساسانی آثار منظوم و  قابل ملاحظه یی که بتوان آن را از نظر شعری مورد بر رسی قرار داد در دسترس نداریم خاصه که زردشتیان به نگه داشتن کتب دینی توجه داشتند تا به آثار ادبی. اما قراین و امارات همچنین چند فقرۀ موزون درزبان پهلوی و پارچه هايي ازنوشته های مذهب مانی مکشوف ازشهر تورفان ترکستان چین نشان میدهد(1) که این ملت با ذوق و فرهنگ به آن درجۀ تمدنی که رسیده بودند قهراً صاحب آثارمنظومی بوده اند. در لابلای آثار دورۀ اسلامی به روایت هایی برمیخوریم که درزبان پهلوی تصنیف و نظمهای بوده که آنرا به ساز و آواز می خوانده اند. پس جایی که موسیقی بوده شعر هم وجود داشته به ویژه که شعر   وموسیقی مانند توأمان و دو همزاد از قدیمترین پدیده های ذوقی و فکری بشراند. اسامی الحان و نوا های موسیقی که از مطاوی متون تاریخی وادبی ( تازی و پارسی) به مارسیده و همچنین نام یک عده از سازنده گان وموسیقی دانان که در قصص و اشعار دورۀ اسلامی آمده، نشانۀ وجود موسیقی درین سرزمین تاریخی و باستانی است. همین نواها و الحان است که بخشی  از آن جزء موسیقی بعد از اسلام شده و برخی دیگر فراموش گردیده است. نام سراینده گان ومغنیان  پیش از اسلام در متون نظم و نثر عربی و دری کراراً آمده و کسانی چون باربد  و نکیسا ، رامین و بامشاد، سرکش و سرکب به عنوان افراد شاخص و مثل اعلای ساز و آواز یاد شده اند (2)

همچنین میدانیم که عامۀ مردم همه وقت المان و سرود هایی داشته اند  نظیر تصنیف هاو ترانه های امروزی که آن رابه همان سبک و سیاق شعرهای قدیم به آواز خوش و نوای چنگ می خواندند. چون اغلب این اشعار و سرود ها وزن هجایی داشت، در موقع خواندن موزون و با آهنگ می آمد. به همین جهت این نوع شعر را  فهلویات (3) می گفتند. یعنی اشعار ولایتی و کراکی. این نوع کلام  تا عهد نفوذ و رواج شعر  دری ( شعر کتابی) شیوع داشته و آثار آن جسته جسته در خلال کتب ادبی به چشم میخورد.

وجود لغاتی چون چامه، چکامه، سرود،  یساوند ونظایر آن هم ثابت می کند که شعر وموسیقی درین عهود با هم مرتبط بوده و هر که ذوق موسیقی داشته به سرودن اشعار می پرداخته است. درکتاب « المعجم فی معاییر اشعارالعجم» می خوانیم که دل و طبع عامه مردم را هیچ لحن لطیف دراهتزاز نمی آورد که (4):

لحن او را من وبیت پهلوی زخمه رود و سماع خسروی

دربارۀ وجود شعر درعهد ساسانی روایتهایی داریم که به جای خود مهم و با ارزش است از آن جمله است:

  1. ابن مقفع  درمقدمۀ کلیله و دمنه آورده است که انوشیروان به شکرانۀ  آوردن کلیله  و دمنه به  افتخار بروزیه طبیب  جشنی  برپاساخت، شعرا و  خطبا را فرمود  تا هرکدام مناسب آن روز چیزی بسازند.(5)
  2. درکتب تاریخ و تذکره، شعری را به بهرام گورنسبت داده اند که نشانۀ وجود شعر درآن عهد و نمودار طبع شعر گوی آن پادشاه است. مسعودی (6) به صراحت به شعر سرایی او اشارت دارد وعوفی (7) هم مدعی است که دیوان او را در کتابخانۀ سرپل بخارا دیده است که این اشارات نشانه وجود شعر درعهد ساسانی است. درباره شعر بهرام درصفحات آینده تذکراتی داریم.
  3. عده یی اشعار شش هجایی را که تاریخ سیستان به نام سرود کرکوی آورده متعلق به عهد ساسانی میدانند . اما عدة دیگر براین باورند که این شعراز قرون اول اسلامیست که با تحریف و تغییر لفظی به این صورت درآمده و به وضع اشعار دورۀ ساسانی ترکیب شده.

         صاحب تاریخ سیستان ازقول ابوالمؤید ( ظاهراً ابوالمؤیدبلخی به ویژه که در یک مورد  هم اورا بلخی خوانده)  صاحب کتاب گرشاسب ( که ظاهراً همان شاهنامۀ اوست که مؤلف قابوسنامه از آن یاد کرده) نقلی دارد که خلاصۀ آن این است (8):

کیخسرو و پسر سیاوش بارستم دستان و دیگر پهلوانان به خونخواهی پدربه ترکستان لشکر کشید. افراسیاب راه فرارپیش گرفت واز طریق چین و هند به سیستان آمد و گفت من به زینهار رستم آمدم. چون مرد جادو بود، تاریکی یی تا دو فرسنگ پیرامون خود  پدید آورد. کيخسرو بدانجا رفت اما نتوانست از تاریکی بگذرد. آنجایی که اکنون آتشگاه کرکوی است معبد جای گرشاسب بود گرشاسب نیز در همانجا چشم از جهان پوشیده بود. مردم به امید برکات آنجا می رفتند و دعا می نمودند و مراد حاصل میکردند. کیخسرو آنجا آمد دعا کرد خداوند روشنایی فرادید او آورده و آن روشنایی تاریکی را ناچیز کرد و کیخسرو  و رستم به پای قلعه آمدند و با منجنیق آتش انداختند و انبار ها راآتش زدند و افراسیاب ازآنجا به جادویی گریخت وقلعه ویران شد. کیخسرو آتش کرکويه رابنیاد نهاد وآن آتشگاه گویند همان روشنایی است که برابر چشم او قرارگرفته بود. زردشتيان آن آتش را جان روان گرشاسب میدانند و به این سخن سرود کرکوی استناد می جویند:

فرخـــــته با  داروش خنیده  گرشاسپ هوش

همی پرست از جوش نـــــوش کن می نوش

دوســــت بدا گوش بآ فــــرین نهاده گوش

همی نیکی کوش دی گذشت و دوش

شاها خدایگانا بآ فرین شاهی

  1. دولتشاه سمرقندی درتذکره الشعرای خودآورده است: ابو طاهر خاتونی مستوفی گوهرخاتون زوجۀ سلطان محمد بن ملکشاه سلجوقی گفته که به عهد عضدالوله دیلمی هنوز قصر شیرین که به نواحی خانقین است بالکل ویران نشده بوده در كتيبه آن قصر نوشته يي يافتند كه به دستور فارسي قديم اين بيت ثبت است:

شراب را به كيهان انوشه بذي                  جهان را به ديدار توشه بذي

ابو طاهر خاتوني كتابي در تراجم احوال شعرا به نام » مناقب شعرا» داشته كه گويا قديمترين تذكرة شقر به زبان فارسي بوده  است. این روایت ها وجود شعر را  در دورۀ ساسانی به اثبات میرساند. مؤلفان تاریخ و ادب گاهی هم از آثاری یاد می کنند که ازمیان رفته وچنانکه در لابلای کتب قدیم عربی و گاهی دری ذکربعضی ازنوشته های فارسی به خط عربی ( نه به خط پهلوی) به ما رسیده، از آن جمله است کتاب به آفرید(10) پسرماه فروردین از زمرۀ پیامبران کاذب قرن دوم که درروزگار ابو مسلم درخراسان خروج کرده بود.

ابو ریحان بیرونی متوفی 440 در« آثار  الباقیه» ذکر او را آورده است. این کتاب که درسال 1320 هجری تألیف شده به فارسی بوده اما به چه خطی سوال مشکل است.

ابی اصیبعه درکتاب معروف خود به نام « عیون النبانی صبقاه الطبا» (11) روایت کرده که دانمشند معروف هند منکۀ طبیب که زبان فارسی نیز میدانست کتاب شاناق هندی را درباب سموم درعهد مأمون الرشید از هندی به فارسی ترجمه کرد. ترجمه فارسی این کتاب محتملاً بعد از ظهور اسلام صورت گرفته.

غیر ازین کتابها اشاراتی چند به الرم شعرا یا به اشعاری درنواحی مختلف شده است. مثلاً، در تاریخ طبری شاعری آمده است به نام محمد بن البعیث بن جلیس که درسال 235 در گذشته و پیران مراغه اشعار فارسی اورا می خوانده اند. همچنین یاقوت در « معجم الادبا» اسم شاعری را به نام ابوالشعث قسمی میبرد که دراوایل قرن سوم میزیسته است. مسعودی در « التنبیه و الاشراف» می نویسد که زاینده رود، رودخانه قشنگی است و مردم در خصوص آن بسیاراشعار گفته اند. ابوالحسن علی بن زید بیهقی در تاریخ بیهق می نویسد: قدیمترین شاعری که دربیهق به فارسی شعر گفت محمد بن سعد بیهقی است که او را دیوان واشعاری بوده است. (12)

تحقیق و جستجو در بارۀ نخستین شاعر فارسی  ویا اولین آفرینندۀ کلام منثور، کوشش غیرمنطقی و بی  حاصل است . اما، میتوان دربارۀ قدیمترین و کهنه ترین نمونه نظم و نثر که تا کنون به ما رسیده ازلحاظ حالت و اصالت بحث کرد ویا راجع به کسانی که اشعار و سروده های مدون و مضبوطی داشته و تاریخ نویسان ذکر آنان را برهمه مقدم کرده اند، اظهار نظر نمود.

از کهنه ترین نمونه های سخن فارسی سرود  اهل بخارا ست دربارۀ عشقبازی خاتون بخارا شهبانوی آن دیار با امیرخراسان سعید بن عثمان که فقط دو پارۀ مغشوش آن  به ما رسیده این نمونه کوتاه واندک که تا اکنون کهنه ترین نمونۀ شعر فارسی خوانده شده مربوط سال 56 هجری یعنی زمان خلافت معاویه است.

این دو پاره شعر درکتابی به نام « اسماء المغتالین من الاشراف فی الجاهلیه و اسلام» تألیف ابو جعفر محمد بن حبیب بغدادی متوفی 245 که در ضمن مجموعۀ « نوادرالمحظوظات» به تحقیق عبدالسلام هارون درقاهره به سال 1954 میلادی طبع شده است، آمده و درآن به  قصۀ خاتون بخارا وبیان کارسعید بن عثمان اشاره رفته است. از جمله چنین آمده است که:« او را با خاتون ديادر افتاد و اخل بخارا هردو را تهمت نهادند و بروي سرود خواندند به زبان خراساني بدينگونه:

کو رخمیر آمد خاتون دروغ کنده

چنانکه دیده میشود ضبط و معنی الفاظ این پاره شعر نیز روشن نیست. (13) بعد ازین کهن ترین نمونۀ شعر ما ترانۀ يزید بن مفرغ است که به حوادث سال 59 مربوط مؤلفان (14) عرب  این فقره رابه تفصیل نوشته اند که خلاصه اینست:

وقتی که عباد بن زیاد در زمان خلافت یزید بن معاویه به حکومت سیستان منصوب گردید یزید بن مفرغ شاعرنیزخواست تا با او به سیستان برود. عبیدالله بن زیاد برادر عباد او را مانع شد وگفت که برادرم به حکومت میرود و شاید نتواند چنانکه باید از تو نگهداری کند واین امر به تو گران آید وترسم خانوادۀ ما را جامۀ تنگ بپوشانی. اما،ابن مفرغ تعهد کرد که چنین نکند و اگر اتفاقی افتاد به او بنویسد. بالاخره به سیستان آمد و چنان شدکه عباد به جنگ وخراج مشغول گشت و نتوانست به او بپردازد. ابن مفرغ  شروع كرد به هجو گفتن و به برادرش عبيد الله چيزي ننوشت و خلاف عهد كرد . عباد از اين رفتار و كردار ابن مفرغ خشمگين شد و او را به زندان افگند ابن مفرغ بعد از مدتی از حبس فرار کرد واز شهری به شهری میرفت و هجو آل زیاد میگفت آخرالامر  دستگیر شد و عبیدالله او را با گربه، خوک و سگی به یک بند ببست و نبیذ به او نوشاند و در کوچه های بصره گردانید. کودکان درقفای او فریاد می زدند به فارسی می پرسیدند این چیست؟ ابن مفرغ به فرسی میگفت:

آبست و نبـــیذ است

عصارات زبیب است

سمیه روی سپید است

هرچند گویندۀ این شعر از لحاظ نژاد عرب است که شاید در اثر اقامت در خراسان و سیستان زبان فارسی را آموخته باشد. با آنهم یکی از قدیمترین اشعاری است که به ما رسیده .(15) دیگر از نمونه های شعر کهن، حرارۀ کودکان بلخ است مربوط به حوادث سال 108 که طبری آن را نقل کرده است. خلاصة داستان این است که ابو منذر اسد بن عبدالله القسری به ختلان لشکر کشید و از خاقان ترک شکست خورد و به بلخ گریخت. کودکان درکوچه ها در دنبال او صدا میزدند. (16)

از ختلان آمدیه برو تباه آمدیه

آبار  باز آمدیه خشک نزار آمدیه

چنانکه درآغاز یاد کردیم اشعاری زیاد را به عربی و فارسی به بهرام گورنسبت میدهند. بهرام گور یا بهرام پنجم که از سال 438 میلادی سلطنت میکرد زندگانی پرتنعمی داشت.

ابن خردادبه  درکتاب « المسالک و الممالک» (18) ( سال تألیف در حدود 230) به این قطعه شعریا نثر مسجع بهرام گور اشاره می کند که گویا درمقام تفاخر گفته:

…منم شیر شلنبه و منم ببر یله»

از ابو عبید قاسم ابن سلام هروی (150- 222) روایت شده که بهرام گور روزی درموقع کشتن شیری این شعررا گفت:

منم آن پیل دمان ومنم آن شیریله

نام بهرام مرا و پدرم بوجبله (19)

( بدین ترتیب منشأ روایت ازابن خرداد به بالاترمیرود)

تذکره نویسان قدیم  ومتاخر شعر بالا را با مختصر اختلاف درکلما ت و روایات ولی همیشه به همین وزن و قافیه چنین ضبط کرده اند :(20)

منم آن شیر دمان و منم آن ببریله

نام من بهرام گوروکنیتم بو جبله

منم آن پیل دمان و منم آن شیر یله

نام من بهرام گور وکنیتم بوجبله

آنچه مسلم است اینست که بهرام گور اولین شعر فارسی را نگفته است و نسبت این بیت هم به او قابل تأمل است، زیرا:

نخست اینکه بهرام گور خود را بهرام گور نمی گفته است و اصل نام او بلجه روز درهرام است که درزبان دری بهرام شده و دیگرکنیه که مخصوص عربهاست وبیشترازاسم فرزند گرفته میشد معمول آن زمان و آن سلسله نبود. احیاناً، اگروجود کنیه را قبول کنیم، بوجبله کنیت عجیبی میشود. مخصوصاً کنیت  به اسم کوه و آنهم به صیغه تأنیث برای یک شاهزادۀ ساسانی . به  هرترتیب به اغلب احتمال شعردرزمان بهرام  شاید به زبان پهلوی وجود داشته بود وهم  دراینکه خود بهرام شاعر زبان پهلوی بود  شاید بتوان حدسی زد ویا قبول کرد اما این شعر نسبت شده را نمیتوان به او منسوب کرد خاصه که به مرور آن را تحریف کرده و به اوزان عربی و دری نزدیک ساخته اند.

ابو القاسم عبیدالله بن خرداد به درکتاب « المسالک و الممالک» یک قطعه شعرازابوالینبغی العباس بن طرخان شاعرعهد برامکه  و ذواللسانین رادرباب سمرقند آورده است و آن قطعه این است:

سمرقند کند مند بدینت کی افگند

از شاش ته بهی همیـــشه ته خهی

مؤلف نا معلوم « مجمل التواریخ» در شرح حال سلطنت همای چهر آزاد یا چهر زاد گوید: (21) و اندرعهد خویش بفرمود که بر نقش زرو درم نوشتند:

بخوربانوی جهان هزارسال نو روز و مهرگان

شمس الدین محمد بن قیس رازی نویسندۀ سخن شناس قرن هفتم درتألیف جلیل خود « المعجم فی معاییراشعار العجم» آورده است که اول شعر پارسی ابوحفص حکیم بن احوص سغدی گفته است از سغد سمرقند و او در صناعت موسیقی دستی تمام داشته است.

ابو نصر فارابی درکتاب خویش ذکر او آورده است و صورت آلتی موسیقای نام آن شهرود که بعد از ابو حفص هیچ کس آن رادرعمل نتوانست آورد برکشیده و میگوید او درسنۀ ثلث ما ة هجری بوده است و شعری که به وی نسبت  میکنند اینست:

آهوی كوهی در دشت چگونه دودا

یارندارد بی یار چگونه رودا (22)

اگراین تاریخ (300) صحیح باشد  به تحقیق این شعر قدیمترین شعرفارسی نیست و اغلب شعرای طاهری و صفاری مقدم براوست و حکیم همانست که ابو نصر فارابی متوفی 329 ذکر او را درکتاب پیش آورده گوید که شهرود را که آلتی است در موسیقی غیر ازو کس نمیتوانست زد.

از اشعار هجایی که بگذریم قدیمترین نمونه شعر عروضی که در دست داریم از ابوالعباس مروزی است.

علاء الدین دده درکتاب « محاصره الاوایل و مسامره الاواخر»  وهمچنین صاحب روضات به نقل از کتاب « الوسایل الی معرفه الاوایل» جلال الدین سیوطی ( متوفی 911) که او هم آن را از کتاب الأوایل ابو هلال عسکری متوفی (395) نقل کرده ، ذکری از شعر و  شاعری فارسی رفته است آنجا که گوید:

« اول من نظم الشعرالفارسی ابوالعباس بن حنوذ المروزی» پس بدین ترتیب اول عسکری بعد سیوطی به نقل از عسکري نخستین گویندۀ شعر فارسی را ابوالعباس مروزی میدانند و از آن عوفی در « لباب الالباب» ( سال تألیف در حدود 617) می نویسند: در آنوقت که رایت دولت مأمون رضی الله عنه که از خلفای بنی عباس به حلم و حیا، جود و سخا، و قار و وفا، مستثنی بوده است، به مرو آمد ثلث و تسعین و مائه در شهر مرو و خواجه زاده يي بود، نام عباس ، با فضلی بی قیاس درعلم شعر او را مهارتی کامل و در دقایق هر دو لغت او را بصارتی شامل، در مدح امیر المؤمنین مأمون به پارسی شعر گفته بود و مطالع آن قصیده اینست : (22)

ای رسانیده به دولت فرق خود تا فرقدین

گسترانیده به وجود و فضل درعالم یدین

مرخلاف را توشایسته چو مردم دیده را

دین یزدان را توبایسته چورخ راهر دو عین

و دراثنای این قصیده میگوید:

کس برین منوال پیش از من چنین شعری نگفت

مر زبان پارسی را هــــــــست بااین نوع بین

لیک ازآن گفتم من این مدحت ترا، تا این لغت

گیرد از مدح وثنای حضرت تو زیب و زین

چون این قصیده در حضرت خلافت روایت کردند   امیرالمؤمنین  او را بنواخت و هزار دینار عین مروی را صلت فرمود و به مزید عنایت و عاطفت مخصوص گردانید. در صحت وسقم این مطلب عقاید و نظریات فراوان وجود دارد. برخی دلایلی به طرف داری آن اظهارمیکنند و بعضی علیه آن که خلاصه و فشردۀ آن راذیلاً نقل  می کنیم:

اولاً اسلوب سخن طرز ،کلام و شیوۀ جمله بندی باید متعلق به قرن پنجم باشدتابه قرن دوم. بعید است کلامی به این استواری و جزالت نخستین شعردری باشد. توجه به صنایع شعری، رعایت مماثله و موازنه در دو کلمۀ ( شایسته و بایسته) دلیل دیگری  بر قدیم نبودن آنست. بعضی این دلایل را چنین رد میکنند: که انشاد چنین قصیدۀ متین و جزیل از یک نفر شاعر ذواللسانین که مسلط به زبان و ادب عربی و فارسی بوده دارای ذوق سلیم باشد بعید نیست. موازنه و مماثله صنعتی از صنایع بدیع است و به کار بردن آن توسط کسی که از اشعار عرب اطلاعات کافی دارد هیچگونه استبعاد ندارد و ضمناً ممکن است یک فرد صاحب ذوق سلیم بدون اینکه با علم بدیع آشنایی داشته باشد چنین مماثله در گفتار و اشعار به کار برد. ثانياً مامون در ماه جمادی الاول سال 193 و ارد مرو شد و در 198 پس از قتل امین به خلافت رسید. پیش ازین چون ولیعهد بود و او را امام می خواندند. پس خطاب کردن او به صیغۀ خلیفه نشانۀ عدم صحت انطباق شعر است . با وضع تاریخی اما این نکته رانباید فراموش کرد که شایدشاعر خواسته است شایسته گی او را برای خلافت نشان بدهد نه حالت و اصالت او را. دیگر اینکه به اعتبار ما سیکون میتواند او را خلیفه خطاب کند و این دلیل آن نمیشود که او درآن حال حتماً باید خلیفه می بود.

گذشته از اینها از کجا معلوم که کاتبی امامت راخلافت نکرده باشد. ثالثاً مخالفان این مصرع را « کس برین منوال پیش از من چنین شعری نگفت» دلیل  جعلی بودن آن میدانند و میگویند مخصوصاً برای چنین موضوعی سروده شده.اين نكته را چيني رد كرده اند كه خود اين دليل عيني مدعاست و شاعر اين مطلب را چگونه ادا ميكرد كه دليل به جعلي بودن آن نميشد.

رابعأ با آنكه مأمون مادرش ايراني بود بعيد به نظر ميرسد كه زبان فارسي را بدين درجه بفهمد و چنين شعر را درك كند. این  نکته جای تامل است که شاید مامون در طول اقامت خود درخراسان و دلایل دیگربازبان دری و بیان آن آشنا شده باشد. خامساً عروض عربی توسط خلیل ابن احمد فراهیدی متوفی 175 وضع گردید و بعید است  که 18سال پس از وفات او به این  درجه شایع شده باشد که درخراسان شاعر فارسی زبان آن را به کار ببرد و به بحر رمل مثمن مقصور ( محذوف) شعر بگوید.

اما این نکته رانباید از نظر دورداشت که خلیل بن احمد عروض را وضع نکرده بلکه آن راتدوین کرده است. چنانکه، شعرای جاهلی همه به این  بحور که خلیل ابن احمد بعداً تدوین کرد شعر گفته اند و ضمناً بسا شعرا که شعر گفته و عروض نمیدانسته اند. عروض چون شعر و موسیقی نمیتواند اختصاص به طایفه و قومی داشته باشد.

سادساً عوفی دراوایل قرن هفتم یعنی پیش از 400 سال بعد از عصر مأمون این روایت را نقل کرده است. از مقدمان و معاصران عوفی مانند رشیدالدین وطواط، نظامی عروضی و شمس قیس رازی هیچکدام متعرض این فقره نشده  اند سکوت دیگران و ذکر عوفی دلیل دیگری درعدم صحت انتساب  آنست. البته، این موضوع دربالا ثابت شد که پیش ازعوفی ابو هلال عسکری این موضوع را ذکر کرده است.

سابعاً کثرت کلمات عربی درین شعر دلیل برآنست که این ابیات درقرن دوم سروده نشده است. چنانچه اگر به کیفیت ورود کلمات عربی نظر بیندازیم می بینیم که درقرن دوم تأثیر لغات عربی  درزبان دری بسیارکم است و ازعدۀ  محدود واژۀ  های مذهبی  و دینی تجاوز نمی کند. درآثار قرن سوم و چهارم مقدارکلمات عربی ازچند  درصد بیشترنیست و آنهم بیشتر لغات اداری، دینی وسیاسی است که درفارسی معادلی نداشته. درصورتیکه در شعر بالا بیست و پنج فیصد کلمات عربی به کار رفته و هم چنین تثنیه « ید» نشانۀ آنست که این اشعار مربوط قرن دوم نباشد. برای رد این دلیل چنین اظهار میکنند که چون ممدوح اصلاً عرب است . شاعر برای اینکه شعرش بیشتر مفهوم شود به ویژه که خود هم از عربیت بهرۀ کافی داشته برغم دیگر شعرای صفاری و سامانی خواسته است کلمات عربی بیشتر به کار ببرد. (23)

بعضی مستشرقان اروپایی چون براون و کازیمیرسکی گویندۀ این ابیات را کس دیگر غیر از ابوالعباس مروزی می دانند (24) یان رپیکا به استناد قول بارتولد ابوالعباس را با ابوالینبغی ابوالعباس که ابن خرداد به دو بیت او را نقل کرده و در صفحات پیش از آن یاد کردیم یکی میداند. این بود دلایل مخالفان و موافقان در بارۀ قصیده ابوالعباس مروزي. از قرن سوم هجری به بعد خاصه در عهد طاهری و صفاری است که شعر فارسی نضج و قوام می یابد و از نظر عروضی به تکامل می گراید.

 

مآخذ و منابع:

1- شعر پهلوی و شعر فارسی قدیم، نوشته کریستنسن دنمارکی مجلۀ کاوه، چاپ جدید، سال 1356 هـ، با مقدمه و فهرست مندرجات از ایرج افشار، شرکت آفست « سهامی عام» چاپخانه، بیست و پنجم شهریور، شمارۀ 4-5 ص 24.

2-  موسیقی قدیم ایران، ازعباس اقبال آشتیانی، مجموعۀ مقالات عباس اقبال عباس آشتیانی، به کوشش دکتر محمد دبیرسیاقی، چاپ سال 1350، کتابفروشی خیام، ص 27-32.

3- پیدایی و بالنده گی زبان دری، از پوهاند دکتور جاوید، شمارۀ 17، مجلۀ خراسان.

4- المعجم فی معاییر اشعارالعجم، تألیف شمس الدین محمد بن قیس رازی، به تصحیح محمد بن عبدالوهاب قزوینی و تصحیح ثانوی مدرس  رضوی، به همت محمد رمضانی ، سال 1314، مطبعه مجلس، ص 129.

5- کلیله  و دمنه، ابن مقفع، چاپ بیروت، ص 57.

6- مروج الذهب، تألیف مسعودی مروزی، جلد اول، ص 126.

7- لباب الالباب، تألیف محمد عوفی ، با تصحیحات جدید و حواشی و تعلیقات کامل به کوشش سعید نفیسی، به سرمایه کتابفروشی ابن سینا، چاپ اتحاد، اسفند سال 1335، ص 21.

8- تاریخ سیستان، مولف یا مولفان نا معلوم، به اهتمام ملک الشعرا بهار، چاپ تهران ص 35.

9- تذکره الشعرا، از تصنیف امیر دولتشاه بن علاء الدوله بختیشاه الغازی السمرقندی به  سعی و اهتمام ادوارد براون انگلیسی، چاپ مطبعه برید واقع شهر لیدن هالند، سال 1901، ص 29.

10- تاریخ نثر فارسی، مجموعۀ مقالات عباس اقبال آشتیانی، ص 189.

11- ذکربعضی از قدیمترین آثار  مفقودۀ نثر پارسی، مجموعۀ مقالات عباس اقبال آشتیانی، ص 206، به نقل از عیون الانبافی طبقاه الاطبا، جلد دوم ص 32.

12- برای اطلاع بیشتر و دقیق تر رجوع شود به مقالۀ سید حسن تقی زاده شمارۀ اول، سال دوم، « دورۀ جدید» مجلۀ کاوه، ص 448. همچنین تاریخ بیهق تألیف ابو الحسن علی بن زید بیهقی با تصحیح و تعلیقات احمد بهمنیار، طبع دومف چاپخانۀ اسلامیه ص ص 156 -255.

13- یاد داشت ها و اندیشه ها، تألیف دکترعبدالحسین زرین کوب،انتشارات جاوید، سال 1350، ص 143.

14- طبقات الشعرا، تألیف ابن قتیبه ، طبع لیدن، ص 210، تاریخ الرسل و الملوک طبری تألیف ابوجعفر محمد بن جریر، ص 192، الاغانی، تألیف ابوالفرج اصفهانی، جلد هفتم، ص 56، به نقل از مقالۀ قدیمترین شعر فارسی بعد از اسلام نوشتۀ محمد قزوینی، مجلۀ کاوه، شماره 35، ص 273 والبیان والتبیین جاحظف چاپ مصر، جلد اول ص 109.

15- ص 275 مقالۀ بالا.

16- تاریخ ارسل و الملوک، محمد بن جریر طبری، طبع قاهره، ص 190.

17- مروج الذهب مسعودی، چاپ باربیه دومینار پاریس، جلد اول، ص 126.

18-المسالک و الممالک، تألیف ابن خرداد به، چاپ لیدن، ص 118.

19- منشأ فارسی فارسی شاهنامه، نوشته سید حسن تقی زاده،شمارۀ اول، سال دوم، دورۀ جدید، کاوه، ص 338.

20- المعجم ، ص 169.

21- مجمل التواریخ والقصص،  مؤلف نامعلوم به نقل موهل « روزنامه آسیایی»  فرانسوی دورۀ سومف جلد یازده، ص 357.

22- لباب الالباب، تألیف محمد عوفی، با تصحیحات جدید و حواشی و تعلیقات کامل، به کوشش سعید نفیسی ، ص 21.

23- تاریخ ادبیات ، دکتور ذبیح الله صفا، جلد اول، چاپ دانشگاه تهران، سال 1338، ص 169.، 170، 171 و تاریخ ادبیات ایران، تألیف جلال الدین همایی، جلد اول و دوم، کتابفروشی  فروغی، شهریور، سال 1340، ص ص 486 – 510 کتاب افغانستان، چاپ دایره المعارف و بیست مقاله قزوینی، جلد اول، به تصحیح مولوی مرتضی حسین فاضل لکنهوی، لاهور،  1963، 27.

24- تاریخ ادبی ایران، تألیف ادوارد براون، جلد دوم، ترجمه و تحشیه و تعلیق علی پاشا صالح، کتابفروشی ابن سینا، سال 1335، ص 659 وشرح کازیمیرسکی دربارۀ دیوان منوچهری، چاپ پاریس، سال 1886، ص 7.

25- تاریخ ادبیات ایران، تألیف یان ریپکا، چاپ هالند، سال 1956، ص 135.

یک نسخۀ کهن از کلیات سعدی(*)

 

               در گنجینۀ گرانبهای  کتابخانه سلطنتی  افغانستان (1) نسخه شاهانه ونفیسی  از کلیات حضرت سعدی رحمة الله  علیه  هست  که  درست  سی و پنج  سال  پس  از وفات شیخ نوشته شده  و یکی  از قدیمرین  نسخه کلیات  موجود  شیخ  در حهان است .  این  نسخه به قطع 20در 28سانتی  به روی  کاغذ خانبالغ توسط  عبدالله بن محمد  بن  محمود بن  ابوبکر  به خط روشن  و زیبا  بین  ثلث  و نسخ  تحریر  یافته و لوحه ها ، حاشیه ها وجدولها  از نظر هنر تذهیب ،  نقاشی  و خطاطی  بسیار  ممتاز  وعالی است .  تاریخ  کتابت  به طور  واضح  و روشن سنه سته وعشرین  وسبعمائه قید شده است  بحث در باره  خصوصیات و امتیازات این دستنویس  مستلزم  دقت کافی  ووقت وافی  است  ودرین مجلس  فرخنده  بنا بر مقتضای حال  ومقام  شمه یی از مختصات  و نکات  جالب  آن را  به نحو  اجمال  به عرض  میرسانم :

 

              (*) برگرفته از :  مقالاتی در باره زندگی وشعر سعدی ، به کوشش دکتر منصور رستگار ، کنگره جهانی سعدی وحافظ  ، شیراز ، 1350 ، ص 46.

              1- نام ونام پدرسعدی درآغازکتاب خواتیم(2)در میان سر لوحه ها به صورت درشت  و جلی  مشرف الدین  مصلح یاشرف الدین  مصلح  نوشته  شده  که موافق  است  با ضبط  نام و نام پدر  شیخ در تاریخ گزیده  ونفحات الانس ، درین صفحه و هم دریکی  از صفحات دیگر به علاوه  سایر القاب  عنوان  ملک  الشعرا   نیز  توأم با نام  سعدی  ذکر  شده اطلاق  این عنوان  در مورد  شیخ  از هر بابتی  که باشد  تازه  وقابل توجه است .

              2- از لحاظ صورت  تدوین ، گلستان  در آغاز  کلیات  آمده  و بعد  از آن بوستان  به نام سعدی نامه، قصاید وغزلیات به ترتیب  حرف اول  و یا آخر  نیست چنانکه  قدیمترین مرتب دیوان  شیخ  یعنی  بیستون  آن مرعی داشته  بلکه  غزلیات بدون  رعایت   حرف  اول  و یا آخر  تدوین  شده .

             این نکته  ازنظرقدمت  وتقدم  اشعارممکن است  طرف  توجه  محققان  قرار  بگیرد . مقدار و تعداد  غزلیات  نسبت به نسخه  های  دیگر و کلیات  چاپی  بسیار کم است . شاید در مقام تشخیص  غزلهای  مشکوک و منسوب به سعدی بتوان  آن را  ملاک  اعتبار  و اعتماد  قرار داد.

            نام و ترتیب کتابهاورسایل  شیخ  درین  نسخه بدینگونه است :

         1- گلستان

        2- سعدی نامه

          3- طیبات

           4- بدایع

            5- خواتیم

            6- غزلیات  قدیم

            7- قصاید فارسی

            8- کتاب المرائی

            9- قصاید عربی

            10- مثلثات

             11- ملمعات

              12- ترجیع

              13- سوال صاحب دیوان

             14- رساله انکیانه

              15- رساله عقل و عشق

             16- نصیحة الملوک

              17- صاحبیه

              18- مجلس الهزل

              19- خبثیات

               20- مقطعات

               21- رباعیات

                22- مفردات

           3 – علی الرغم  بساکلیات ، قسمتهای هزلیات  و خبثیات  درین  کلیات  مندرج  است  و به این ترتیب  شائبه  عدم  انتساب  ان را  به شیخ  ضعیف  تر  میسازد .

           4- ضبط روشنی  که از مثلثات شیخ درین دستنویس  نقل  شده  ودر  بالای شعر معروف گلستان  ان را «زبان شیرازی»  در برابر « پارسی » خوانده (3) برای درک و فهم و شرح  و بسط  این اشعار  که ظاهرا زبان  مردم  شیراز  در ان  روزگار  بود  بسیار  ارزنده  و مفید  است .

            5- مانند شیوۀ سایر  نسخ  خطی  کهن  حروف : چ ، ژ و گ دری تقریبا در تمام  موارد  با یک  نقطه  وکلمات مانند چه  و که به شکل  چی وکی نوشته شده .

            6- دالهایی که ماقبل آن حرف مصوت  است  ویا به قول  قدما  حرف  علت  و صحیح  متحرک  در همه جا  ذال  ثبت شده . مسلما  سعدی نیز  از کسانی  بوده  که به قول  سنایی  دال  را با ذال  قافیه  نمی کرده. قافیه کردن لذیذ عربی با دمید وخریدفارسی  دریکی  از غزلهای  طیبات مؤید  ادعای ماست(4). کاتب  یامدون کلیات  در ترتیب  غزلها این نکته را  رعایت  نکرده است . (5)

          7- از نظر کتابت و املا  ، یا تنکیر  بعد از کلمات  مختوم  به  های  غیر  ملفوظ گاهی  به صورت  نیمه (ی) وگاهی(ای)  نوشته شده .

            8- الفهای اول افعال در مواردیکه  مصدر  به بای  تاکید ،  نون نفی  ومیم  نهی  بوده به «ی» بدل  یا مماله شده است  وا لفهای مد دار  به «یا ».

            9- در موارد یکه  کلمات  فارسی  مشکل  ضبط  شده  علایم  زیر  وزبر و پیش  میتواند  راهنما  و روشنگر  اصالت  و صحت  تلفظ کلمات  شود  مانند  علامت  ضمه  در ترکیب  فرمانبردار  و نظایر  آن .

            10- در بسا  موارد ضبط  کلمات ، عبارات  ومصاریع  درین کلیات  با سا یر  نسخ  خطی و چاپی  اختلاف  دارد.  این تفاوتها  برای  کسانیکه  در مقام  تهیه  متن  قابل  اعتماد  وانتقادی  بر می ایند  بسیار  ارزنده  ومهم  است.  اینک  چند مورد  آن برای نمونه  عرض میشود :

              کلمه قصب در ترکیب  قصب الجیب  برخلاف  اکثر  نسخه ها  در این  کلیات  با « سین » ضبط شده  که از نظر  معنی  ومقتضای  لغت مناسب تر  از ضبط  با صاد  است  و احتیاج  به آن همه تأویلات و توجیهات  ندارد . از همین  نوع است  لفظ  نهالی  به جای  خالی  در قطعه معروف  سعدی  بدین مطلع :

              تا مرد سخن نگفته باشد      عیب و هنرش نهفته باشد

ویا  ایراد  لفظ گل به جای  خاک  و عدل عوض خیر  درین قطعه :

و آن پیر لاشه  را که ببردند  زیر گل

                                       خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند

 

زنده است نام فرخ نوشین روان به خیر

                                           گرچه  بسی نماند که نوشین روان نــماند

تفاوت در عبارات زیر  درخور توجه است :  

بماند سالها  این نظم و تر تیب            زمـــــــا هر  ذره یی افتاده جایی غرض نقشی  است کزما بازماند          که هستی  را نمی بینم  بقـــــایی  مگــر صاحبدلی  روزی بخواند           کند در کــــار درویشان  دعایی

همچنین جمله «قحط شد سالی » به جای «قحط سالی» در سعدی نامه :  چنان  قحط  شد سالی  اندر دمشق     که یاران  فراموش کردنـــد عشق

ویا  لفظ «منی» به جای «جنین» درین شعر :

ای که وقتی  نطفه یی بودی  منی      وقت دیگر  طفل بودی  شیر خوار

مدتی بالا گرفتی  تــــــــــا بلوغ      سرو بالا یی شدی سیمین عــــذار

همچنین  تا مرد  نــام  اور شدی         فارس میدان  وصید  و کــار زار

و یا دیر زود  عوض  دیر  وزود :

 دیر زود  این  قد وشکل  نازنین      خاک خواهد  بودن وخاکش غبار

ویا :

پیش  از آن کز دست  بیرون  میبرد         گردش  گیتی  زمــــام اختیار   

و یا :

عذرکاران را  خطا  کــاری  ببخش       زینهاری  را  بـه جان ده زینهار

            کلمه دشواربر خلاف  نسخ چاپی  به شکل قدیمتر  «دشخوار »  ضبط  شده  :

ای که گفتی  هیچ  مشکل  چون  فراق  یار نیست

                                    گر امید  وصل  باشد  همچنان دشخوار  نیست

کلمه «تا »به جای « تو»:

   ای تماشا گاه  جانها  روی تو              تا کجا  بــــــهر تماشا  میروی

              متأسفانه گاهی در ضبط ونقل عبارات مسامحه ها  واشتباهاتی  که ناشی  از سهل  انگاری  وکم  توجهی  کاتب  است  به نظر میخورد  مانند  این جملات گلستان : چندانک نشاط ملاعیئت (؟) کرد  و نشاط  (به جای  بساط )  ملاعبت  گسترد  و یا این بیت  از سعدی نامه :

نو آموز  را  ذکر  و تحسین  وزه       ز توبیخ و تأدیب  استاد  بــــــــه

که چنین  نقل شده :

       نو اموز  را ذکر  و تحسین وزه        زتو رنج  وتهذیب  استاد به

زیر نويسها :

          1- قید  شمارۀ 0 229.

          2- کتاب ، ص 490.

          3- رجوع شود به  صفحه 89 – وشعر گلستان  اینست :

پیر هفطائله  جـــــــــونی میکند     عشغ مقری وخی بونی جش روشت

          4- غزل بدین مطلع  اغاز میشود :

هفته یی میرود از عمر  و بده  روزه کشید

                                                    کز گلستان صفا بوی  وفایی ندمید

          آنجا  که گوید :

هرچه  زان تلختر  ندر همه عالم  نبود

                                    گو بگو  از لب شیرین  که لطیف  است ولذیذ

         5- مانند این دو مثال :

   و گر تنگ دستی تنک  مایه یی             سعادت بلندش کند  پایه یی

***

   اگر ناطقی طبل  پـــــــــر یاوۀ               وگر خامشی  طبل  گر ماوۀ

گسترۀ ادب دری در جامع

ترکی زبانان(*)

 

          نژادارجمند و دلیرکوهستان اورال آلتای در عهودبعد از اسلام با وجود تاخت و تازهای ترکانۀ خود که قهراً آشفتگی های به دنبال داشته در تکوین و تحکیم بسط و توسعه زبان و ادب دری بی اثر نبوده اند. شعر دوستی و شاعر نوازی خاقانیان را که خود از نژاد ترک و مسلمان بوده اند میتوان سرآغاز و طلیعه برقراری روابط فرهنگی و ایجاد پیوند معنوی بین تیره های مختلف ترکان و دری گویان سرزمین آریان.(۱) خواند. در دستگاه بعضی ازین سلسله های ترک نژاد حتی ازینکه دین مقدس اسلام و فرهنگ متعالی آن در قلمرو شان راه پیدا کند نشانه های از جوانه های نفوذ و اقبال زبان دری به چشم میخورد که بهترین مثال آن سلسله قراختاییان است که خود به دین اسلام مشرف نبوده اند. مؤلف چهارمقاله جایی که نمونه های از مثل اعلای فصاحت و بلاغت را ذکر میکند و آن را به عنوان سرمشق بـــــه دبیران

 

      (*) برگرفته از : مجله پیمان ،شماره پنجم – هفتم، اگست ۲۰۰۰ ، ص ۲۰ .

توصیه می نماید عباراتی از گورخان را به عنوان نمونه انشای عالی و فصیح نقل میکند.(۲)

           زبان دری که زمانی از خـــــــــان بالیغ (پیکنگ)(۳) تا بوسنه یوگوسلاویا (۴) از ملایر(۵) تا موصل(۶) شعشعه افشانی داشت در دربارهای بسا ها که اصلاً اهل زبان و حتی از نژاد آریان نبوده اند از اهمیت وشأن خاصی برخوردار بوده است.درین مختصر سعی شده است دورنمای مجملی از منزلت و اعتبار این زبان در دربارهای آل افراسیاب روم شرقی به ویژه شیبانیان و اشترخانیان ارایه شود. یکی از دلایلیکه درین مقدمه از نقش و سهم سایر خانواده ها چون آل ناصر،آل سلجوق، آل چنگیز، آل جلایر، آل تیمور(درهند وهرات) و بعداً صفویان و قاجاریان در ره غنا و گسترش زبان و ادب دری سخن نرفته است.آنست که درین زمینه آثار فراوان نگاشته شده و تحقیق وافر صورت گرفته است. دیگر اینکه با وسعتیکه این موضوع دارد از حوصله این مختصر بیرون بوده است و به قول مولانا ایجاب هفتادو هفت دفتر میکرده است. اینک می پردازیم به شرح جداگانه هر سلسله با ذکر مجملی شعرا و نویسنده گان آن عهد و هم چنین آثاریکه در آن دوره به میان آمده است:

         ملوک خاقانیان یاآل خاقان یاخانیه یاایلک خانیه یاافراسیاب:

        این سلسله از نظر نژادی ترک اما مسلمان بودند که از(۳۸۰ تا۶۰۹  هـ ق) یعنی بعد از سامانیان و پیش از مغل در ماورءالنهر سلطنت داشتند، این خانواده که نخستین سلالۀ ترک مسلمان بود دولت سامانیه را منقرض ساختند و بالاخره خود بدست خوارزمشاهیان از میان رفتند . این دودمان گاهی باجگذار سلاجقه، گاه باجگذار قراختاییان و گاه خوارزمشاهیه بودند. نخستین امیر این سلسله هارون نام داشت و لقبش بغراخان بود. لقب اسلامیکه از بغداد بر او فرستاده شده بود شهاب الدوله بود. بعد از وفات بغراخان ایلک خان برادرزادۀ او به جایش نشست که معاصر سلطان محمود غزنوی بود. ایلک لقب ترکی او وشمس الدوله لقب اسلامی اوست.

               از شاهان بانام این سلسله رکن الدین قنج طمغاج خان ابراهیم است که شهابی سمرقندی قصیده یی چند در مدح او دارد و بهاءالدین محمد بن علی طبیری کاتب سمرقندی که دبیر او بود سند بادنامه ابوالفوراس فروزی را که از پهلوی به فارسی ترجمه شده بود اصلاح و تهذیب نمود و با ابیات و امثال عربی آراسته ساخت که بعد ازرقی هروی به نظم آن مبادرت ورزید. در دربار این خان و به نام او که خود مرد علم دوست و هنر پرور بود بسا کتب علمی و ادبی تألیف شده از جمله تاریخ ملوک ترکستان از مجدالدین محمد عدنان است. چهار مقاله از شعرای ذیل که بدان دربار انتساب داشتند نام می برد:

- امیرالشعرا عمعق بخاری.

- رشیدی سمرقندی .

-لؤلؤی.

- گلابی.

- نجیبی فرغانی.

- نجد ساغرجی.

- علی بانیذی.

-علی سپهری.

- پسردرغوش.

           جوهری ،سعدی، پسرتیشه و علی شطرنجی ، اما کسان دیگری چون مختار غزنوی، سوزنی سمرقندی، رضی الدین نیشاپوری و شمس طبی نیز معاصر و مداح ایشان بوده اند.

             دیوان بسی ازین شعراء چون: عمعق، مختارغزنوی، سوزنی سمرقندی به چاپ رسیده و ترجمه حال و نمونۀ کلام دیگر کسان در کتب تذکره آمده است.

قره ختاییان :

          دولت قره ختاییان بین ۵۱۸ تا ۶۰۷ توسط یلوتاشه ملقب به گورخان در سرزمین کاشغر و اراضی مجاور ساحلی شعبه رودخانه های تاریم وایلی تشکیل یافته بود. قره ختاییان ظاهراً از سلجوقیان باسوادتر بودند(۷) و خویشتن را مولای امیرالمؤمنین می شناسند (۸) . عوفی داستانهایی از دربار طمغاج خان بزرگ دارد و ازو به عنوان سلطان عادل و کامل یاد میکند . از دانشمندانی که معاصر قره ختاییان بوده و در ترکستان شرقی می زیسته اند، فقط یک مؤرخ یعنی عبدالفتوح عبدالغافر«یا عبدالغفار » بن حسین الالمعی را می شناسیم که در قرن پنجم هجری در کاشغر زندگی کرده و تاریخ آن شهر را تألیف کرده است(۹) . قره ختاییان پس از تشکیل دولت بر بلاد مسلمان نشین او زجندختن و شهرهای شرقی ماورءالنهر استیلا یافته و دایماً متعرض این ناحیه اخیر بوده اند . در سال ۵۳۶ سلطان سنجر را در نزدیکی سمرقند شکست دادند درین حادثه بیش از یک لک آن کشته شد در نتیجه زوجه سنجر را هم اسیر گرفتند تا بالاخره توسط علاوالدین محمد خوارزمشاه ازمیان رفتند . قلمرو اینان در حقیقت سدی بود ما بین بلاد اسلام و کفار دیگر مانند مغل . بار تولد تأسیس دولت آنان را مرحلۀ نوینی در سیر تکاملی جامعه ماورءالنهر خوارزم و خراسان میداند.(۱۰) یکی از قدیمترین کتبی که دربارۀ این سلسله نوشته شده کتاب اغراض السیاسیه فی اغراض الریاسه تألیف محمد بن علی الکاتب سمرقندی است که به نام قلیچ تمغاج خان نوشته شده.(۱۱)

            از میان امرای قره ختایی کرمان پادشاه خاتون زن شاعر و علم دوست بود و زندگانی خود را بیشتر در مجالست با عالمان و شاعران می گذرانید (۱۲) . وی دختر قطب الدین محمد قراختایی و سومین حکمران کرمان بود.(۳) ناصرالدین منشی کرمانی مؤلف سمط العلا الحضرت العلیا شرحی دربارۀ او دارد و از خوشنویسی ، فضل و هنروری او یاد میکند و این سه بیت را که در وصف او گفته شده نمونۀ آورده است :

    اگر صدبار دیگرداستان را         زسر گیرنــد دوران جهان را

    همانا پیکری فرخنده فالی           خجسته طالعی زیبا خصالی

    به زیب و فر برتخت شاهی          نخواهد دید چشم پادشاهی

           فخرالدین فخری اصفهانی درمدح پادشاه خاتون قصیده ها دارد (۱۴) . مؤلف تاریخ و صاف (۱۵) از لطافت طبع، طراوت خط و مراتب فهمش در لغت و عروض یاد میکند و از بارگاه او که محفل علماء و مرجع شعرا بود تذکر میدهد. محمد بن علی شبانکاره یی مؤلف مجمع الانساب پادشاه خاتون را زن عالمه و عادله میداند، از هنر، خط خوب و شعر نیکویش یاد میکند. وی در شعر عفتی تخلص میکرد.

          از علم دوستی و شعر پروری شاهان تاتار جسته جسته در کتب تاریخ یاد شده از آنجمله اسکندر بیگ ترکمان دربارۀ غازی گرای خان بن دولت گرای خان تاتار از شعبه سلاطین قرم نژاد که پدر بر پدر در دشت قبچاق پادشاه الوس تاتار بود و مدت بیست و پنجسال حکمروایی داشت می نویسد که مرد قابل، مستعد، عاقل و مجاهد غازی بود ترکی و فارسی را مربوط و منشیانه می نوشت اشعار عاشقانه ترکی و فارسی بسیار داشت و غزایی تخلص میکرد(۱۶).

سلاجقه روم و ترکان عثمانی:

    چنانکه در تاریخ خوانده ایم با فتح میدان ملاذگرت «منازکرت» (۱۷) نزدیک اخلاط به دست الپ ارسلان سلجوقی ۴۶۴ هـ مطابق ۱۰۷۱ م و شکست رومانوس دیوجانس امپراطور روم شرقی اساس تسلط و حکمروایی ترکان و ترکمنان سلجوقی در آسیای صغیر گذاشته شد و اقوام مسلمان ترک و ترکمن جانشین رومیان مسیحی در اناطولی(بلفظ یونانی به معنی مشرق ومطلع الشمس) گردیدند و امپراطوری عظیم و قدیم بیزانس تجزیه شده دروازه های آسیای صغیر بر روی اسلام و فرهنگ غنی و کهنسال دری گشوده گشت. با هجوم و غلبه ایلخانان مغول در قرن هفتم (سال ۶۵۵) و پیروزی تیمور در آغاز قرن نهم (سال ۸۰۴) نفوذ و حکومت مسلمانان وسعت و استحکام بیشتر یافت و عاقبت با غلبه و سیادت ترکان عثمانی (که از قبایل ترک اغز و منسوب به عثمان بن ارطغرل بودند) خاصه فتح قسطنطنیه در ۸۵۷هـ این خطه وسیع کاملاٌ به تصرف ترکان در آمد . با تسلط نظامی و سیاسی آل سلجوقی در طول دو قرن واندی زبان و ادب دری و ثقافت متعالی خراسان در سرزمین اناطولی راه و نفوذ یافته و برای مدت بیش از نُه قرن در حکم زبان علمی و درباری آن نواحی بوده است.

           سلاجقۀ روم نه تنها حامی ادب و فرهنگ دری بوده اند، بلکه خود درین زبان شعر سروده و آثار به وجود آورده اند. مانند کیخسرو اول (۱۸)متوفی ۶۰۷ هـ ، سلیمان دوم(۱۹) متوفی ۶۰۰ ، بر کیاروق(۲۰) کیکاوس(۲۱) اول متوفی ۶۱۷ و نظایر ایشان.دربار سلجوقیان روم مانند درگاه خجسته محمود زاولی(غزنوی) ملجا شعراء و فضلا بود. شعرای دور و نزدیک درمدح شاهان این خانواده قصیده ها پرداخته و چامه ها سروده اند . در میان این شعرا حتی به نام زنانی بر میخوریم که شاعر بوده اند و اشعار جزیل سروده اند.

          از آن جمله است دختر حسام الدین سالار حکمران موصل که ترکیب بند لطیفی در مدح عزالدین کیکاوس سروده است وابن بی بی آن را در تاریخ معروف خود نقل کرده است. عزالدین کیکاوس صله آنرا ۷۲۰۰ دینار برای سراینده ارسال داشته است. ظهیرالدین فاریابی متوفی ۵۹۸ سلیمان دوم را درین قصیده مدح گفته و دوهزار دینار سلطانی صامت و ناطق دریافت کرده است:

زلف سرمستش چودرمجلس پریشانی کند

                                       جـــــان اگرجان درنیندازد گرانجانی کند

           امینی شاعر، قصیده یی درمدح سلطان سلیمان دارد که هر مصراعش تاریخ جلوس است . این بیت از آنجاست:

    بداده زمان مملکت کامرانی         به کاوس عهد و سلیمان ثانی

              نجم الدین محمد بن علی راوندی مؤلف راحة الصدور و آیة السرور پدر غیاث الدین کیخسرو اول ارتباط داشته و نظامی گنجوی متوفی ۶۱۴ کتاب مخزن الاسرار خود را به نام ملک فخرالدین بهرامشاه (متوفی ۶۴۲) حکمران شعر دوست و ادب نواز ارزنجان کرده است. نظام الدین احمدارزنجانی گویندۀ فتحنامه و ملک الشعراامیر بهاء الدین و احمد بن محمود قاتعی طوسی سرایندۀ مثنوی سلجوقنامه و ملک الادبا امیر بدرالدین یحیی به دربار علاوالدین کیقباد ارتباط داشته اند. قسمت بزرگ الاوامر العلاییه در حکم تلخیصی است از منظومۀ مفصل سلجوق نامه قانعی (۲۲) و نیز قانعی طوسی کلیله و دمنه خود را که باین ابیات آغاز میشود :

    خدایا تویی زندۀ جاویدان          فرازندۀ این سپهر روان

    خداوند کیهان و گردان سپهر           فروزندۀ پیکر ماه و مهر

           بنام عزیزالدین کیکاوس سروده است، تعداد ابیات سلجوقنامه و یا تمام اشعار قانعی را به شمول سلجوقنامه سیصد هزار نوشته اند.نجم الدین ابوبکر عبدالله بن محمد رازی معروف به دایه و متخلص به نجم کتاب معروف مرصادالعباد را به سال ۶۲۰ به نام علاوالدین کیقباد اول نگاشته است. خداوند گار بلخ حضرت مولانا از حمایت و عنایت علاوالدین کیقباد برخورداری تام یافته است.آثار مشهور دیگر مانند مرزبان نامه سعدالدین و روایتی (ترجمه دیگران به نام روضه العقول از محمد بن غازی ملطیوی) پرتو نامه شهاب الدین سهروردی (به نام ملک ناصرالدین برکیارق معارف بهاولد، آثار جاودانی خداوند گار بلخ کتاب الاوامرالعلاییه فی الامور العلاییه (و مخلص آن مختصر سلجوقنامه ) حسین بن محمد بن علی الجعفری الرعد مشهور به ابن بی بی که به عنوان متمم جهانگشای جوینی نوشته در حقیقت قصدش نظیره سازی بوده است و مساه الاخبار و مسایر الاخیار (سال تألیف هــ) خواجه کریم الدین آق سرایی، الترسل الی التوسل بدرالدین نخشبی رومی ، دقایق الحقایق ساعتی سیواسی، قانون الادب، وجوه قرآن، کفایة الطب و کامل التعبیر و سایر آثار فارسی و عربی ابوالفضل جبیش بن ابراهیم تفلیسی ارانی (۲۳) دانشمند قرن ششم معاصر قلیچ ارسلان بن مسعود متوفی ۵۸۸ (مجموع آثار او بالغ بر۲۷ اثرمی رسد)(۲۴) . درۀ التاج لغرة الدباج قطب الدین شیرازی، ولدنامه سلطان ولد، رسالۀ فریدون سپهسالار ، مناقب العارفین شمس الدین احمد افلاکی، لطایف الحکمه سراج الدین ارموی به  نام عزالدین کیکاوس بن کیخسرو مشتی از صدها کتاب و نمونه یی از بسا آثار گرانمایه این عهد است.

    آثار مولانا و یاران او، گسترش طریقت مولویه و اجتماعات آن و گلبانگ های مولوی (گلبانگ ابیاتی بوده است که شیخ میخواند و مریدان دسته جمعی وبه طریق حراره تکرار میکردند) درنشر و تعمیم زبان دری مؤثر بوده است. معین الدین سلیمان دیلمی معروف به پروانه که بیست سال حکمران حقیقی آسیای صغیر و خود مرد شاعر پرور و دانش دوست بود به مولوی و عراقی ارادت خاص داشت. در اثر حمله مغل بود که عده یی از دانشمندان و شاعران مانند: خاندان مولوی ، نجم الدین رازی، او حدالدین کرمانی، ابن بی بی ، فخرالدین عراقی ، سعید فرغانی و سیف فرغانی به آسیای صغیر مهاجرت کردند و این موج به زبان دری در آن سامان رونق تازه بخشید.

            به سال ۸۵۷ هــ با فتح استانبول به دست سلطان محمد دوم معروف ،دوره امپراطوری عثمانی آغاز گردید. در همان روز فتح سلطان محمد قدم بر کاخ امپراطوران بیزانس نهاد این ابیات انوری را با خود زمزمه می کرد:

  چشم عبرت ببین و حال شاهان رانگر

                                     تاچسان از گردش گردون گردان شد خراب

 

  پرده داری میکند برقصر قیصرعنکبوت

                                          بوم نوبت میزنـــــــد بر طارم افراسیاب

             دیوان دوشاعر که معاصر همدیگر بودند به نام های حامدی اصفهانی و قبولی چاپ شده است . دیوان قبولی مداح سلطان محمد فاتح در ۶۵۰۰ بیت در ۱۹۴۸ در استانبول به طبع رسیده که چند غزل ترکی هم دارد. ناظری هم از شعرای به نام این عصر است. درین دوره کتابهای مهمی در زمینۀ تاریخ و لغت تألیف گردید که از آن جمله هشت بهشت بدلیسی ، غزانامه روم کاشفی، بهجة التواریخ شکرالله رومی، فرهنگ معروف لسان العجم شعوری(۲۵) (چاپ در سال ۱۱۵۵ مطابق ۱۷۴۳ م) فرهنگ لطف الله حلیمی و فرهنگ نعمت الله بود . سلاطین عثمانی به زبان دری آشنا و علاقمند بودند و بسا شاهان این سلسله که به زبان دری شعرها سروده و دیوان ها پرداخته اند، مانند: سلطان محمد اول، بایزید ایلدرم ، سلطان سلیم اول «صاحب دیوان» (۲۶) متوفی ۹۲۶(پس از هشت سال و ۸ ماه و ۸ روز سلطنت) گاه با تخلص سلیم و گاه سلیمی(۲۷) ، سلیمان قانونی متوفی ۹۷۴ (صاحب دیوان) (۲۸) که در هر دو زبان ترکی و دری محبی تخلص میکرد، سلطان محمد فاتح و نظایر ایشان.

            رجال و ارکان دولت عثمانی نیز به تحصیل این زبان راغب بودند. ادبای ترک اغلب به دو زبان فارسی و ترکی شعر سروده اند: مانند: فصولی بغدادی ،نسیمی ، ذاتی ،نشات نورس و جز ایشان. درین میان شعرای دری گوی هم بوده اند که به ترکی شعر سروده اند، نظیر سلطان ولد فرزند مولانا ، واصفی هروی، قاسم انوار و غیره. نکته اینست که زمانیکه سلاطین ترک به زبان دری شعر میگفتند سلاطین صفوی که ظاهراً زبان دربار شان ترکی بود به ترکی شعر می سرودند از آنجمله شاه اسمعیل صفوی که دیوانی به زبان ترکی دارد و در آن خطایی تخلص کرده است. شاه اسمعیل بهادر به قول محمد علی تربیت به فارسی سرودن چندان اقبالی نداشت اکثر شعر او به ترکی است و علاوه برخطایی گاهی اسماعیل تخلص می کرد . مرحوم تربیت می نویسد: دیوان مرتب و چندین ده نامه دارد کتاب نصیحتنامه ، مناقب الاسرار و بهجة الاحرار از وست (۲۹) صاحب آتشکده این شعر را از و دانسته است:

   بیستون ناله زارم چو شنید از جاشد

                                               کـــرد فریاد که فرهاد دگر پیداشد

            اسکندربیگ ترکمان از رغبت اوبه شعر ترکی یاد میکند.(۳۱) مؤلف کتاب زندگانی شاه عباس اول نمونۀ اشعار فارسی شاه عباس را نیز داده است. پسران شاه اسماعیل طهماسب القاس سام و بهرام همگی اهل شعر و ادب بودند.(۳۲) صاحب مجالس النفایس (۳۳) از شعرای زمان سلطان سلیم اشخاص زیر را نام می برد:

            بهاوالدین علی آوایی، شیخ عبدالله شبستری ( فرزند محمود شبستریی صاحب گلشن راز) ، شمس الدین بردعی حمدی، مولانا خزانی و مولانا عمری. گذشته ازینها مولانا بهشتی مشکولی شاهنامه یی برای سلطان مراد سوم(سال ۹۸۵) سروده است و هم شرف بن امیر شمس الدین کرد امیر تبلیس اثر معروف خود شرفنامه را درسال (۱۰۰۵) به نام همو سلطان نگاشته است.فتوح العجم جمالی بن حسن شوشتری در ۹۴۴ در عهد او تألیف شده است(۳۴).

           به توجه و همت آل عثمان زبان دری درقلمرو هرزگونیا و البانیا راه جست. شهر بوسنیا یا بوسنه یکی از مراکز زبان و ادب دری و ترک به شمار میرفت . علایی متوفی ۸۷۹ هــ و محمد افندی سودی شارح دیوان حافظ در چهارم جلد از ادبای معروف این سرزمین استند. در قرن یازده تعداد شعراء و مؤلفان این نواحی رو به افزونی گذاشت و سخن سرایانی مانند نرگس (که خمسه یی به تقلید از نظامی دارد) دده ، صبوحی، درشدی و فورنی (مولف بلبلستان به تقلید گلستان دارد ) از آن نواحی برخاسته اند(۳۵).

گسترۀ ادب دری

درجامعۀ ترکی زبان

اشترخانیان:

یکی از  خانان این خانواده  یارمحمد نام داشت که خود را از اولاد چنگیز میدانست و در ولایت اشترخان می بود فرزند یار محمد بنام جانی بیگ داماد سکندر خان شیبانی بود. باقی محمد فرزند جانی بیگ به جای خال خود عبدالله ثانی به امارت نشست و در سال 1007 بر قلمرو شیبانیان تسلط یافت. بنا به قول تذکره مقیم خانی و لی محمد پسر جانی خان چنان بشرب مدام، با مردان ماهروی  و زنان عنبر موی مشغول بود که مردم  بخارا ناگزیر شدند و به امام قلیخان عریضه روان کردندو او را به بخارا طلبیدند. امامقلی مرد فاضلی بود طبع موزون داشت ومولانا ترابی ونخلی هر دو شاعر و ندیم او بودند. گویند زمانی مولانا نخلی رابه مناسبت قصیده يي به این مطلع :

ای كفت طور سخاراید بیضای دگر

همچو خورشید به خال سیه افشاند زر

به ترازوی زر سنجید:

چنانکه گذشت مولانا خرگاهی کتابی را به نام نیرین فلک دربارۀ سلطنت امام قلی خان و ندر محمد خان نوشته است (86). نقل و ضبط کرده است:

درعالم اگر سینه فگاریست منـــــم    گردر ره اعتبار خاریست منم

در دیدۀ من اگر فروغی است تویی      برخاطر تو اگرغباریست منم

ازجمله امرای  اشترخانی ندرمحمد (1040 – 1056هـ) و فرزندش سبحانقلی متوفی (1114) بلخ را پایتخت قرار دادند درعهد ندر محمد خان که خود از 1053 تا 1054 به دربار شاه عباس ثانی پناه برده بود فرهنگ وادب  دری رونق تازه یافت. کتاب بزرگ بحرالاسرار در چاررکن توسط محمود بن میرولی بن سید جلال معروف به میر حالت بلخی که کتابدار ندرمحمد خان بود و طبع شعر نیز داشت دربین سالهای 1043 و 1050 و به ظن قوی درسال 1045 به نام هموشاه کارآگاه خسرو و ژرف نگاه تألیف گردید. وی بنا بر تذکر خودش دربحرالاسرار کتاب دیگری به نام روائح  طیبه درمناقب آل رسول نگاشته است.

درسال 1049 در ستوم بن پیر علی اند خودی فرهنگ کنز الکنزرا به نام ندر محمد خان تألیف کرد (88). سید محمد طاهر عریان بن ابی القاسم بلخی دربین سالهای 1051 و 1056 کتاب عجايب

 

الطبقات را در جغرافیا و نجوم به نام هموندرمحمد خان نوشت. میر امین كاهل داستان امیر حمزه را به نام او به رشتۀ نظم کشید. (89)

در عهد سبحانقلی خان بن ندرمحمد خان نیز تا اندازه یی توجه به حال شعرا و ادبا معطوف بود. سبحانقلی خان با 54 سال امارت  (31 سال در بلخ و 23 سال در بخارا) خدمات برازنده یی در  زمینۀ ادب و فرهنگ دری انجام داده است. مولف تذکره مقیم خانی می گوید که در طبقه سلاطین اشترخانیه به فهم واداراک، شعر و انشاء،  شجاعت و مردانگی مثل او دیگری نبوده است. دیوان اشعار او را بالغ برده هزار بیت نوشته اند که اکثربه تتبع صائب اصفهانی که به قول ملیحای سمرقندی مدتی درماوراءالنهر بسر برده بود واقع شده و هربیتش به معانی خاص موصوف است.

این دو بیت را از نتایج طبع سحر پرداز او نوشته اند:

نی به بلبل همنشین شونی به گل  همخانه باش

هــــــــرکجا شمع جـــــمالی شعله زد پروانه باش

راست گویی درزمان ما نـــــــمی آید به کار

چون گل رعنا دو رنگ و صد زبان چون شانه باش

سبحانقلی خان « نشانی» تخلص میکرد. مراد وی میرزاهاشم نیز شاعر بود. ملاسیلی،ملابدیع وملا مفید به قول تذکره مقیم خانی از شعرای درباراو بودند. سبحانقلی خان در تتبع این بیت کمال:

ای خال و خط و زلف تو آرایش دیده

این دیده بسی دیده مثل تو ندیده

گفته است:

قدم  زغم هجر تو چنگ شد اما

تاری ز وصال تو به چنگم نرسیده

در دیده فتد کاش نشانی گلرویش

افتاده گل  گرچه زمانیست بدیده

کتاب مذکر الاصحاب (90) که در واقع تذکرة الشعرای عهد سبحانقلی خان است كه بنابر امر او نوشته شده است. ملیحای سمرقندی مولف مذکرالاصحاب همان کسی است که درسال 1088 در هیأت سفارت حکومت خانی بخارا به ایران سفر کرد و درطی سه سال با بسا شعرابه شمول طاهر نصرآبادی مولف تذکره نصرآبادی معاشر و همصحبت بوده است. مذکرالاصحاب که نسخه های آن فراوان به دست است مشتمل برشرح حال شعرای معاصر نویسنده میباشد.

عبدالعزیز برادر سبحانقلی خان که در عهد شاه سلیمان صفوی به اصفهان رفته بود هم شعر می گفت: صدرالدین عینی به نقل از تذکره حشمت تألیف میر محمد صدیق بن مظفر شعر او را ذکر ونقل کرده است.

در ردیف الاشعار « محترم» ذکر بسا شعرای قرن یازدهم آمده است از آنجمله است و جهی سمرقندی مؤمن سمرقندی، عرشی بخارایی گلشنی کاشغری، مولوی شریف صاحب.

آن تذکره این شعر اورا نقل کرده اند: (91)

 

سبک خرام ترازباد، درچمن بگذر

به پای گل منشین آنقدر که خارشوی

عبدالمطلب خواجه فهمی درمجموعۀ خود که درسال 1177 تألیف کرده نام بسا شعرای عهد خود نظیر مشرب نمنگانی متوفی 1123 و غیره را آورده است. درسال 1118 مؤمن بن شیخ عوض باقی بلخی تاریخ بلخ را با استفاده از کتاب فضایل بلخ (92) تالیف کرد که بخش بلخ آنرا  استاد مایل هروی به نام جریدۀ بلخ در 1357 به چاپ رساندند.

زمانیکه اسکندر خان بن سبحانقلی را فرزند نصیب شد به حضور ایشان خواجه نصیرالدین که مسند ارشاد را داشت رفتند. آن  حضرت از کلام ربانی فال گرفتند و این آیه مبارکه آمد:

رب اجعلنی مقیم الصلوة  ومن ذریتی ربنا و تقبل دعاء ( آیه 40 سورۀابراهیم).

ای پروردگار من بگردان مرا برپا دارندۀ نماز و آر  اولاد من نیز  « در ذریت من کسانی پدید آیند که نماز را درست برپا دارند) ای پروردگار ما وقبول کن دعای مرا.

آنگاه نام ویرا محمد مقیم گذاشتند. محمد مقیم از اوان صباوت به تحصیل علوم راغب بود چنانچه در وصف او گفته اند:

چنان رسید به حد کمال اندرنحو

که ساخت از ورق دهر نام قرامحو

بعلم صرف بگردید آنچنان کامل

نمودی سیبویه از عجز ماند براخفش

چنانکه قبلاً ذکررفت محمد یوسف منشی بلخی کتاب تذکره مقیم خانی را به نام او کرده است. از جمله شخصیت های روحانی این دوره ملا محمدی املای سنگچهارکی شاعر صاحب دیوان است که زمانی از جانب ابوالفیض خان فرزند سبحانقلی خان که 23 سال حاکم بلخ بود به عنوان سفیر و نمایندۀ شخصی به استقبال نادر افشار از نهر برآمد . در احوال و کارنامه های ابوالفیض خان شاهنامه يي نیز سروده شده است که ظاهراً همان منظومه دخمه شاهان ( به وزن شاهنامه) میرزا محمد صادق منشی جانداری است آنجا که از زبان ابوالفیض خان گوید: (93)

منم شاه ابوالفیض ملک بخارا پدر تا پدر خسرو تا جدار

نسخۀ خطی دخمه شاهان که در دسترس نگارنده است مشتمل است برحدود چهار صد بیت که در سال 1268 در بخارا توسط محمد امین به شیوۀ خط شکسته بخارا کتابت شده است.

این مثنوی با این  مطلع آغاز میشود:

برآمد چو اسکندری آفتاب     زمشرق زراندود با صد شتاب

این منظومه به دنبال  توصیف مزار شاه نقشبند و خطابی به ساقی چنین گریزی به موضوع دارد:

چنین است آیین و رسم جهان نماند کسی در جهان جاودان

درین حالت آوازی آمد زدور که ای مست صهبای جام غرور

وآنگاه از دخمه اول یعنی دخمه شاه سبحانقلی خان چنین آغاز می کند:

منم شاه سبحانقلی در بخار             زمین شد ز عکس من آیینه دار

و در پایان از زبان او چنین اندرز میدهد:

چنین داد پندم که ای هوشمند   به زلف عروس جهان دل مبند

پس از ذکر و یاد دخمه عبیدالله خان ابوالفیض محمد بهادر و عبدالمومن بها درکلام خود را باین بیت خاتمه می بخشد:

سخن رانهایت نیابد پدید قلم درشکستم چو اینجا رسید

( دخمه یا  دهمه غار تاریک راگویند که درکوهها برای نهان کردن جسد می کندند وجمع آن در عربی  « الدهمات» آمده چنانچه درمتن عربی سنی ملوک الارض حمزه بن حسن اصفهانی دانشمند قرن چهارم هجری آنجا که گوید: والفرس لم تعرف القبور و انما تغیب الموتی فی الدهمات و النواویس: یعنی فارسیان گورستانی نداشته اند و مردگان خود را دردخمه ها و سنگ های کند ه کاری شده نهان می ساختند. لفظ دخمه که بعدا ً به معنی قبر به کار رفته متضمن معنای سیاهی و تاریکی نیزاست. والنواویس جمع ناووس است به معنی گورستان نصاری و نیز سنگ کنده کاری شده).

سیدای نسفی از شعرای معاصرابوالفیض خان بود (94) تاریخ عبدالرحمن طالع بنام تاریخ ابوالفیض خان در 1959 به روسی ترجمه شده و در تاشکند به چاپ رسیده است. ملا عبدالله ملهم ومولانا لفظی به دربار او انتساب داشتند.

میزرا عبدالعظیم سامی درکتاب سلاطین منعتیه (95) قتل ابوالفیض خان در بخارا و نادرشاه افشار را  در قوچان به یک شب دانسته است و این ابیات را به همین مناسبت نقل کرده است:

دو خسرو را زوال آمد به یک شب       نباشد درجهان زین کار اعجب

جهان زین رنگها بسیار دارد      که هرساعت برنگی سربر آرد

نه در مهر و وفایش اعتباری        نه درکین و نقارش اختیاری…

این نکته را ناگفته نگذریم که دراوایل قرن یازدهم بود که شاه علی بن عبدالعلی مجالس النفايس  میرعلی شیرنوایی را به نام فقیدین محمد بن محمد جانی بیگ ( خواهرزاده عبدالله خان) که بعد از وفات  عبدالمومن خان به سال 1006 برتخت نشسته بود به زبان دری ترجمه کرد. ریووصف این نسخه را که در موزۀ بریتانیاست نموده است (96).

درپایان نام چند شاعری را که درنسخه خطی بحرالاسرار ذکر آنان رفته و به دربارهای ندرمحمد خان، عبدالمومن خان وامام قلی خان انتساب داشته اند می آوریم:

  1. میرخواجک جو زجانی ( دایرةالمعارف آریانا نام اورا سید عبدالله ضبط کرده است) متوفی 1061 که مدتی منصب ملک الشعرایی داشت وبه زبانهای عربی، ترکی ، فارسی  و هزاره گی شعر می سرود ضبط این نام دربحرالاسرار میجوجک است ناظم کتابی در فتوحات عبدالمومن.
  2. مولانا خرگاهی  مولف کتاب نیرین فلک که ذکر آن گذشت این شعر رااز و نقل کرده است:

ماخاتم محبت و جانان نگین ما زین خوبتر دگر چه بود هم نشین ما

مطربی (97) درتذکره معروف خود این رباعی ملاخرگاهی حصاری  را که درجواب رباعی شاعرمعاصر خود این رباعی ملاخرگاهی حصاری باو فرستاده است، نقل می کند:

پروانه که شمعش هوس افزا باشد

جز بر رخ  شمع خویشتن دیده ندوخت

زین بیم که درهـــــجر نماند فردا

بیچاره شب وصل از آن خود  را سوخت

رباعی دشت بیاضی ( مقتول 1012) اینست:

پروانه که شمعش هوس افزا باشد

جز سوختـــــــنش چرا تمنا باشد

غیرت نگذاردش که در بزم کسان

او زنده  ویار مجـــــلس آرا باشد

اساساً محتشم کاشی متوفی 996 رباعی زیرین را برای ولی دشت بیاضی فرستاده بود تا جواب گوید:

 

پروانه به شمع گفت کافروخته شو

کم سوز مرا و بــــــــامن آموخته شو

شمعش گفــــــتا اگر موافق یاری

من سوخته می شوم تو هم سوخته شو

  1. مولانا مرهم : باخرگاهی درمجلس شاه کلمات مطایبه آمیز و بدیهه گوییهای مسرت انگیز ردو بدل میکرد. این رباعی ازوست:

اول ستم فراقت اعـــــلی اعلی اندک غم هجران تو صحرا صحرا

آتش بدرون دیده خرمن خرن خـــــــونابه بروی دیده دریا دریا

  1. مولانا صالح رشحی:

به علاوه سمت کتابداری عنوان ملک الشعرایی هم داشت. این دو بیت را ازو نقل کرده اند:

گهی که ماه من از مطلع نقاب برآید

هزار فتنه از آن چشم نیم خواب برآید

زرشک آنکه به همرای توسایه نباشد

تمام عمر نخــــواهم که آفتاب برآید

  1. شیخ نزعی: فقط این شعر او را آورده است:

درپای خم زیاس صرا حی چنان گریست      کز اضطراب دل نتوانست دم گرفت

  1. مولانا نظمی فلولی بدخشانی متوفی 1023:

که حاکم بدخشان بود و زمانی عنوان ملک الشعرایی داشت.

صاحبدیوان است و این مطلع یکی ازقصاید اوست:

چنان گداخت اساس و جودم ازشیون

که همچو صورت جان محو گشت صورت من

  1. عوض بیگ تالقانی:
    که مدتی حکومت تالقان را داشت و مثنویی در برابر مخزن الاسرار نظامی دارد. این ابیات از وست:

چراغ دیر وفایم مبیــــــن حقیر مرا

که دود من زدماغ فلک در آزار  است

بدیده محك ای مشتری مبین عیبم

زر تمام عیار از مـــحک در آزار است

  1. مولانا شریف واله ( شبرغانی) متوفی 1039:

خط نیکو داشت و مامور استنساخ دواوین منتخبات اشعار و دیباچه های خاصه بود. این دوفرد را به نام او ثبت کرده است:

ندانم کعبه کوی که در پیش است کز شوقش

                               ز دنبــــــالم رود نقش قدم هر جا نهم گامی

جمعم نمی کند کس چون باد برده خاشاک

   رحمم نمی خورد کس چون تیر خورده تصویر

  1. مولاناسعدالدین ضیغم ( ملخی) متوفی 1040.

در آغاز مجمری تخلص میکرد:

گویا به طوف مشهد پروانه می رود

هر پر شگفته شمعیست بر بال عندلیب

10- مولانا رضاتعني: متوفي 1044در آغاز مجمري تخلص ميكرد.

  1. حکیم لایق بلخی
  2. ملا یکتای بلخی
  3. ملا یگانه بلخی
  4. ملا مفید بلخی کسیکه « سرخوش» در ماده تاریخ و فات او گفته است:

مردمــــلا مفیـــــــد در ملتـــــــــــان

این سخن چون بگوش سرخوش خورد

برکشــــــید آه و ســـــال تاریــــخش

گفت ملا مفید بلــــخی مرد (1074هـ)

  1. ترابی بلخی
  2. میر امین کامل ، ناظم داستان امیر حمزه
  3. مولانا نیاز و نظایر ایشان. خوشبختانه دراین دقایقی که مقاله پایان می یافت بخش بلخ از تاریخ بحرالاسرار  فی مناقب الاخیار تألیف محمود بن ولی کتابدار به تصحیح مایل هروی از چاپ برآمد. برای کسب اطلاع بیشتر درباره سخنوران آنعهد میتوان به آن مراجعه کرد. قسمت جغرافیایی بحرالاسرار با ترجمه روسی آن توسط احمد وا درسال 1977  به چاپ رسیده است که از نظر جغرافیای آنروزگار حاوی نکات تازه و جالب است. تحفه خانی تألیف میر وفایی کرمانی دربیان آخرین روزهای سلطنت اشترخانی و آغاز سلسله منغیت نیز از آثار مهم این  عهد به شمار میرود.

درآثاریکه در خوارزم نوشته شده و اکثر نویسنده گان آن از  زمرۀ  معروف دری گویان آن سرزمین وهمه صاحب دیوان بوده اند مطالب جالبی درباره این سلسله ها میتوان یافت نظیر شیر محمد مونس، محمد رضا آگهی که کتابی درباره پنج خان  دارد و محمد یوسف بیانی صاحب شجره خوارزمشاهی و نظایرایشان.

البته کتاب تذکره الشعرای فیروز شاهی تألیف محمد یعقوب دیوان ملقب بر خرات بن اوستاقربی نیاز خوارزمی که به نام ابوالغازی سید محمد رحیم بهادرخان ثانی متخلص به فیروز نگاشته شده حاوی شرح حال و نمونه کلام شعرای ترکی زبان آنعهد است.

حواشی:

  1. لفظ آریان که تقریباً شکل دیگر آریاناست در متون قدیم عرب مستمعل بوده است.

از آنجمله در تاریخ ابو عبدالله حمزه بن حسن  اصفهانی (260 -270) جاییکه درباره  بخشهای هفتگانه جهان بحث میکند: و اعلم ان المسکون من ربع الارض علی تفاوت اقطاره مقسوم من سبع امم الکبار و هم الصین و الهند والسودان و البر  بر و الروم و الترک  والاریان  فالاریان من بینهم و هم الفرس فی وسط هذا الممالک و قد احاطت بهم هذه الامم الست، لان جنوب مشرق الارض فی ید الصین و شماله فی ید الترک و و سط جنوب الارض فی یدالهند و بحذائهم الروم فی وسط شمال الارض والسودان فی جنوب مغرب الارض وبازائهم البربر فی شمال مغرب الارض فهذه الممالک الست موقعها کلها فی اطراف عمران الارض  حوالی مملکه اریان – والاریان الوسط بینهمم ( ص 6 سنی ملوک الارض و الانبیا،چاپ برلین) این مطلب درترجمه چنین آمده است: (ص 2 تاریخ پیامبران و شاهان ترجمه دکتر جعفر شعار چاپ بنیاد فرهنگ:

بدان که ربع مسکون با تفاوت نواحی آن درمیان هفت قوم بزرگ یعنی چنین، هند، سودان، بربر، روم، ترک و آریان تقسیم شده است: آریان که همان فرس است درمیان این کشورها قراردارد و این کشور های شش گانه محیط بدان اند. زیرا، جنوب شرقی زمین در دست چین وشمال در  دست ترک، میانه جنوبی در  دست هند، و روبروی آن یعنی شمالی در دست روم وجنوب غربی در دست سودان و مقابل آن یعنی شمال غربی در دست بربر است. این کشور های شش گانه همه به آبادیهای زمین واقع در پیرامون کشور آریان تسلط دارند. همچنین، توجه شود به ذکرکلمه آریان ( ص34 التنبیه و الاشراف مسعودی متوفی 345 طبع مصر سال 1357 هـ و هم کلمه آریان شهر در ص 39 ترجمه کتاب مذکور).

  1. ص 38 چهار مقاله نظامی عروضی سمرقندی به کوشش دکتور محمد معین سال 1333 چاپخانه تابان ،تهران.
  2. ص 750 سفرنامه ابن بطوطه، جلد دوم ،ترجمه دکترمحمد علی موحد، تهران 1348 و مقاله نگارنده، افغانستان یا  مهد زبان دری، مجله لمر سال اول، شمارۀ 4 سنه 1349.
  3. ص230 تاریخ زبان وادبیات ایران درخارج ایران نوشته پروفیسور شوشتری وهمچنین جلد اول شرح حافظ از محمد افندی سودی بسنوی متوفی 1006 ترجمه دکترعصمت ستارزاده.
  4. ص 8 و 9 کتاب نفوذ زبان وادبیات فارسی درقلمرو عثمانی از دکتور محمد امین ریاحی سال 1350 چاپ خانه سپهر تهران، به نقل از  رزوگار نو جلد سوم شماره سوم مقاله ریچارد دنیس تدزیر عنوان تأثیر زبان فارسی درادبیات  مالایاونیزمجله دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران سال چهاردهم شمارۀ اول، زبان فارسی در مالیزیا شماره 155 هنر ومردم.
  5. ص 10 و 11 همان کتاب نفوذ زبان وادبیات فارسی در قلمرو عثمانی به نقل از تاریخ ابن بی بی بنام الاوامرالعلانیه فی الامور العلانیه.

 

  1. ص 653 ترکستان نامه بار تولد چاپ بنیاد فرهنگ و ص 24 ج 3  حبیب السیر چاپ خیام، تهران.
  2. ص 577 ترکستان نامه؛
  3. ص 67 ترکستان نامه؛
  4. ص 14 ترکستان نامه؛
  5. ص 67 ترکستان نامه؛
  6. ص 21 تاریخ ادبیات ایران ،تألیف دکتر صفا ،جلد 3،چاپ دانشگاه تهران – سال 1341؛
  7. ص 155 تاریخ عمومی ایران – تألیف عباس اقبال؛
  8. ص 328 تاریخ شاهی از مولفی ناشناخته درقرن هفتم به اهتمام و تصحیح محمد ابراهیم باستانی پاریزی ،انتشارات بنیاد فرهنگ. وص 271 جلد 3 حبیب السیر؛
  9. ص 292 تاریخ وصاف؛
  10. ص 779 عالم ارای عباسی؛
  11. ص 260 تاریخ ادبیات ایران از فردوسی تا سعدی ترجمه فتح الله مجتبایی سال چاپ 1355 از انتشارات مروارید؛
  12. ص 91 اخبار سلاجقه روم، به اهتمام دکترجواد مشکور، سال چاپ 1350 – کتابفروشی تهران؛
  13. ص 59 همانجا؛
  14. ص 22 همانجا؛
  15. ص 22 همانجا؛
  16. ص 27 همانجا و کذا ص 487 ج 3 تاریخ ادبیات صفا؛
  17. ص اول مجموعه مقالات تحقیقی خاورشناسی چاپ دانشگاه تهران – سال 1342؛
  18. برای اطلاع ازآثار تفلیسی رجوع شود به مقدمه کتاب وجوه  قرآن چاپ 1340- دانشگاه تهران به سعی  و اهتمام دکتر مهدی محقق؛
  19. فرهنگ شعوری در دو مجلد ضخیم در دو هزار صفحه نیم ورقی در استانبول با حروف سربی به طبع رسیده است. این دومین کتاب چاپی دری درترکیه است ،کتاب اول ترجمه صحاح اللغه جوهری فارابی است ، به نام وامقلی که طابع اجازه و فتوای شیخ الاسلام وقت را گرفته نام کتابست : الصراح من الصحاح ترجمه پارسی صحاح از ابو الفضل محمد بن عمرجمال قریشی سال تألیف 681؛
  20. ص 659 فهرست ریو؛
  21. ص 53 آتشکده آذربیگدلی؛
  22. ص 56 مجمع الفصحا؛

29- ص 136 دانمشندان آذربایجان. ده نامه شاه اسمعیل مشتمل بر 1400 بیت به سال 1948 درباکو به طبع رسیده ،عیسی شیرازی شاعر قرن نهم و اوائل قرن دهم ده نامه خودرا که به عشرت نامه موسوم است دربحر هزج به نام سلطان خلیل ساخت و در آن به ده نامه اوحدی مراغه یی و مهروی مشتری عصاری تبریزی اشاره كرده است ( جلد چارم تاریخ  ادبیات صفا) اما قدیم ترین و نخستین ده نامه را رکن الدین صاین هروی گفته است. رجوع شود به تذکر الشعرای دولتشاه سمرقندی.

29-ص 57 آتشکده،

30-ص 44 تاریخ عالم آرای عباسی

31-ص 26 جلد 2 تألیف نصرالله فلسفی؛

32- ص 346 مجالس النفایس؛

33- ص 232 تاریخ زبان و ادبیات ایران درخارج از ایران پروفیسور شوشتری؛

34- ایضاً؛

35- ص 32 عباسنامه محمدطاهر وحیدقزوینی، به تصحیح ابراهيم دهگان؛

36- ص 207 تاریخ جهان آرای غفاری و همچنین صفحه 212 طبقات سلاطین اسلام استانی لین پول ترجمه عباس اقبال 1312 – تهران ؛

37- ص 102 فهرست ریو؛

38- تاریخ مفصل ایران – عباس اقبال؛

39- شیبانیان عرب از مردم مکه معظمه و ا زفرزندان مردی به نام شیبه بودند که قبل از ظهور اسلام سمت دربانی کعبه شریفه را داشتند و کلید خانه خدا در دست آنان بود. همینکه حضرت رسول اکرم «ص» مکه رابگشود کلید رااز عثمان بن طلحه شیبانی بخواست. عثمان سر باز زد. حضرت علی کرم الله وجهه به اشارت پیغمبر «ص» کلید را به شدت و زور ازو بگرفت. همان بود که واردخانۀ کعبه شریفه شدند. بتان را شکستند وبیرون ریختند. حینیکه، قرار شد کلید را به حضرت عباس عم پیغمبر اکرم « ص» بسپارند این آیه مبارکه ناز شد: « ان الله یأمرکم أن تودوا الامانات الی اهلها (سوره النساء) ترجمه: هرآیینه خدا «ج» امرمیکند که اداکنید امانتها را به اهل آن. (ص 510 ج 1 تفسیرکابلی. رسول اکرم « ص» بنابه فرمان ایزد تعالی کلید را به عثمان بن طلحه داد واو هم ایمان آورد و مسلمان شد. این بیت راجع به همین موضوع است:

کلید کعبه به شیبانیان رسید و بس     فزونترند بنی هاشم از بنی شیبان

( ادیب صابر)

همو جای دیگر گوید:

به بنی شیبه انتساب کنی کی تو فهرست فخر ایشانی

زین سبب را کلید کعبه خدای   به بنی شیبه داشت ارزانی

معن بن زائد شیبانی در روزگار دولت بنی امیه ازعمال و ولات آنان بود . درقرن سوم زاهدی به نام شیبان نیز داریم که چون چوپانی میکرد . او را بدین مناسبت راعی می خواندند. ذکراین مرد درآثار و  کتب صوفیه آمده است و غزالی از و حکایت ها نقل کرده.  این بیت مثنوی ناظر براوست:

همچنین شیبان راعی می کشید گرد بر گرد رمه خطی پدید

پس ازآنکه سلطان سلیم در 923 برمصرو شام تسلط یافت، ابو البرکات سی وچهارمین امیر بنی قتاده به توسط ابی نمی پسر خود کلید های بلاد مقدس مکه و مدینه را تقدیم داشت و سلطان سلیم در برابر  این خدمت بیست و هشت هزار دوکا ( دو برابر آنچه پدرش هر ساله به مکه میفرستاد) به شهرمکه تقدیم نمود و غیر ازآن درحدود دوصد هزار دوکا برنج ویا گندم برای شریف مکه وشیوخ عرب فرستاد ( ص 272 کتاب نامه های شاه اسمعیل).

ذکر خداوند زاده علی ابی نصر شیبانی ( به قول مولف لباب الالباب ص 58) خداوند زاده اختیارالدین روز به شیبانی که ازافراد ملوک جبا ل بود در مجمع الفصحا آمده است ( رجوع شود به ص 222) سلطان ابو دلف شیبانی ممدوح اسدی طوسی بود ( ص302 مجمع الفصحا) ابو الفرج رونی زریر شیبانی ( ص 159 مجمع الفصحا) را مدح کرده است ومطلع قصیده او اینست.

ای شیر دل ای زریر شیبانی ای قوت بازو ی مسلمانی

مسعود سعد گوید:

قطب ملت زریر شیبانی مفخر آل و زینت گوهر

40- ص 536 تاریخ ایران عباس اقبال. مولف زنده گانی شاه عباس اول به نقل ازتاريخ مغول و تاتار تالیف ابوالغازی بها درخان می نویسد که ایل جوجی خان جد بزرگ شیبک خان از مان سلطنت ازبک خان یکی از نواد گان وی ایل ازبک معروف شده بود (ص 156  ) یورت یا مسکن ایل ازبک و پدران شیبک خان دشت قبچاق تا حدود جبال اورال و اطراف دریاچه ارال و خوارزم بود. دشت قرقیز محل حکومت وزنده گی شیبان بود. چهار برادر شیبان عبارت بودنداز طغا- تیمور ، آرد، توال و باتو ( پایتخت اولاد باتو که به نام خانان سیرارد ( از 631 تا 907) سلطنت کرده اند شهرسرای ( غازان فعلی) درکنار رود ولگا بود). درزمان حکومت ( اوزبگ ) از خانان سیر ارد بود که قبایل خاندان شیبان به ازبک مشهور شدند و به همین شهرت باقی ماندند و هم در زمان او بود که اسلام در اولوس جوجی راه یافت خانان بخارا را شیبک خان تأسیس نمود که درتاریخ به نام محمد شیبان محمد شاهبخت خان و شاهی بیگ شهرت دارد البته تخلص وی شیبانی بود. کلمه (اوز دراوزحاجب به معنای بزرگ است. جمعاً، حاجب بزرگ یا رئیس حجاب از مناصب و القاب قدیم است تقریباً مرادف وزیر دربار. جزو اولش « اوز» کلمه ترکی است اصلاً به معنای « ایشان» که آنرا به علامت تعظیم  و تکریم می آورند نظیر اوزخان یعنی خان بزرگ ومهتر خانان و « اوزبک» یعنی بک بزرگ و اوز به معنی شهر بزرگ. مختاری غزنوی گوید:

راس حجاب ، اوز حاجب تاج دولت فخردین

ملـــــــــــت حق را پناه و دولت خان را سفیر

(دیوان مختاری ص 208 چاپ بنگاه ترجمه و نشرکتاب)

عباس اقبال در حاشیه ص 611 اثرخود اثیرالدین عبدالله او مانی متوفي(665) را از مداحان اتابک مظفرالدین اوزبک خوانده است.

41- ص 204 تاریخ جهان آرای غفاری.

42- ص 593 تاریخ ایران، اقبال و ص 306 تاریخ آل چوپان ،تألیف دکترابوالفضل نبی بارتولددرکتابHstory duturc d, asiacentral ( ص 185- 193 چاپ 1954) وهاستلر در کتاب Turkisand Soviets ( 64 لندن 1957) لفظ ازبک را عنوان قبیلوی نخوانده بلکه یک اصطلاح سیاسی دانسته اند که از نام همو ازبک خان گرفته شده است. از آنجا که ازبک خان درتوسعه برمسلمانان ترک کم وبیش اختصاص یافت اما ازقرن شانزدهم به بعد بر اخلاف شیبانیها اطلاق شد مقابل قرقیز وسرت از بکها زبان خودرا همیشه ترکی میخواندند. اصطلاح زبان ازبکی یاازبکچه بعد از انقلاب اکتوبر رواج یافت. این زبان درنخستین جریده یی که به آن منتشرگردیده « سرتیه» نامیده شده است. این جریده درسال 1906 تأسیس یافته و شمارۀ 76 تاریخی اکتوبر 1907 آن در موزه نوایی تاشکند موجود است. نام و شرح انتشار آن بدین قرار است: ترکستان ولایتی نینگ گزینتی – هفته ده ایکی سرتیه زبانیده با سیلیت چیقا دور،اما لفظ سارت یا سرت عنوانی است که ترکان بدان تاجیکان را خطاب میکردند. علیشیرنوایی درکتاب محاکمه اللغتین ( ترجمه تورخان گنجه یی ،چاپ تهران سال 1327) بیش از ده مورد اصطلاح سارت یا سرت را برای فارسی زبانان یا دری گویان به کاربرده است. مونستوارت النفستن درکتاب سلطنت کابل در صفحه 310 چاپ لندن می نویسد که پشتونها، تاجیک ها رادهگان یا دیگان ( دهقان شاهنامه وسایر متون عهد سامانی و غزنوی) هم خطاب میکنند و ازبکها آنها را سرد یا سرت Sert  می نامند.

43- ص 215 زنده گانی شاه عباس اول.

44- از یاد داشت های دکتر واحدی.

45- ص 159 مجالس النفایس

46- نسخه خطی محفوظ درکتابخانه اکادمی همچنین صفحات 222 و 223 تاریخ ادبیات چاپ وزارت معارف.

47- مذکراحباب نسخه خطی.

48- ص 906 زنده گانی شاع عباس اول و همچنین تاریخ کثیره.

49- ص 7 سلوک الملوک فضل الله بن روز بهان الاصفهانی چاپ حیدر آباد دکن سال 1966.

50- ص 25 مهمانخانه بخارا – فضل الله بن روز بهان الاصفهانی باهتمام منوچهر ستوده چاپ بنگاه نشر  و ترجمه 1962.

51- ص 5 سلوک الملوک. طرفین یکیدیگر را به عبارات و نسبت های ناروا یاد و خطاب می کرد. مثلاً، به صفویها می گفتند زنادقه اوباش. ملاحده قزلباش – قزلباش مذهب تراش – شیعه شنیعه – صوفیها درمقابل، آنها رابه این عبارات می خواندند: بلیه عامه ( اهل بدعت و ضلالت، شر و شقاوت) شیبک شیبانی شعبه ای از درخت کفر چنگیز خانی….

52- ص 91 ترجمه تاریخ ادبیات دوره صفویه از پروفیسر ادوارد براون چاپ فردین سال 1329.

53- خواجه احرار نام عبیدالله خان را به فرمایش وخواهش پدرش به نام خود عبیدالله گذ اشت ( تذکرۀ مقیم خانی)

54- مذکر احباب نسخه خطی.

55- مجالس النفایس.

56- روضه السلاطین تعلیقات

57- روضه السلاطین ( تعلیقات)

58- مذکراحباب، نسخه خطی و همچنین ص 322 مقالات منتخبه مجله دانشکده خاورشناسی دانشکده پنجاب لاهور. مقاله فاضلانه دکتر محمد یعقوب واحدی درباره فرهنگ شیبانیان و اشترخانیان چاپ وزارت اطلاعات و کلتور سال 1355.

59- ص 96 نگاهی برنقش فرهنگی افغانستان  درعهد اسلامی مقاله فاضلانه دکترمحمد یعقوب واحدی درباره فرهنگ شیبانیان و اشترخانیان چاپ وزارت اطلاعات و کلتور سال 1366.

60- ص 180 بدایع الوقایع.

61- تا آنجا که معلوم است دو نام حق را می شناسیم یکی از ابوعلی قلندر پانی پتی و دیگراز ملاشرف الدین بخاری که جزء پنج کتاب است . ابوالعصمت محمد معصوم شرحی بردومی دارد بنام مجمع العصمت (ص 23 ریو)

62- ص 78 آتشکده.

63- ص 28 تحفه سامی

64- ص 80 مجمع الفصحا

65-آتشکده در صفحه 95 آنرا 935 نوشته.

66- ص 75 تاریخ آل  چوپان و همچنین صفحات مختلف اسناد و مکاتیب شاه اسماعیل صفوی.

67- ص 75 تاریخ آتشکده این ابیات را با مختصر تغییر های آورده است.

68- مذکر احباب نسخه خطی.

69- این کتاب درسال 1329 هـ به اهتمام ملا پیرمخدوم بن شاه یونس درتاشکند چاپ شده است.

70-ص 116 عالم آرای عباسی تألیف اسکندر بیگ ترکمان چاپ گلشن تهران 1350 درعالم آرا نام او گسکن ضبط شده.

71- ص 429 فهرست ریو.

73- این کتاب درسال 977 تألیف شده و متن مصحح آن را دکتر واحدی تهیه کرده است .

74- ص 19 فضایل بلخ به تصحیح و تحشیه عبدالحی حبیبی از انتشارات بنیاد فرهنگ.

75 – عصمت الله بخاری قصیده ای دروصف دیوان اشعار سلطان خلیل دارد:

آن بحر بیکران که جهانیست در برش

غواص عقل کل نبرد پی به گوهرش

76- نسخه يي از روضات المحبین ( سال 950 به خط و نقاشی  در حیدر آباد دکن موجود است. رجوع شود به مذکر احباب نسخه چاپی.

77- زنده گانی شاه عباس اول.

78- ص 173 مجالس النفایس.

79- ص 549 عالم آرای عباسی.

80- بارتولد دراثرمعروف خود ترکستان نامه ص (758) به نقل ازعبدالله نامه نام قریه ای را حافظ تینش ضبط کرده است.

81- مذکرالاحباب محمد بدیع ملیحای سمرقندی نسخه خطی.

82- ص 143 جلد اول.

83- مجمع الفضلای محمد عارف بقالی بخاری ( اندیجانی) نسخه خطی.

84- نسخه خطی مضبوط کتاب خانۀ اکادمی.

85- استرخان نام شهر وناحیه ایست که در چپ ولگا واقع است درحدود شصت میل از مصب  رودخانه ایکه به کسپین میریزد فاصله دارد. دائره المعارف اسلامی ( جلد اول صفحه 721) آنرا شکل دیگر حاجی ترخان میداند که ابن بطوطه از آن یاد کرده است. این کلمه به شکل Cytrykon, Zytrykal ضبط شده. بنابرروایت ظفرنامه شامی تیمور در 798 آنرا و شهر سرای راخراب کرد. سرای کهن در 74 میلی استر خان وسرای نو در 224 ملی آن واقع است. سلطان  محمد اوزبک چندسال پیش ازمسافرت ابن بطوطه به آن سامان،  آن شهر را به پایتختی برگزید. ابن بطوطه در سفرنامه خود گوید: سرانجام به شهر سرا که برکه سر انیز نامیده میشود و پایتخت سلطان اوزبک است ، رسیدیم و به ملاقات سلطان رفتیم (ص 402 سفرنامه ابن بطوطه ترجمه محمد علی موحد بنگاه ترجمه و نشرکتاب) ابن بطوطه درباره شهر حاجی ترخان ( استرخان) می نویسد: بعد از انجام مراسم عید همراه اردوی سلطان به شهر حاجی ترخان رفتیم. ترخان به زبان ترکی جایی را گویند که ازمالیات و عوارض دیوانی معاف باشد. این شهر به یکی از حجاج نیکوکار منسوب است که سلطان یکبار درخانه او مهمان شده و آن محل را به او بخشیده است  و بعدها درین محل آبادی بزرگی احداث شده و به تدریج بر رونق آن افزوده است. چندانکه اکنون یکی از زیبا ترین شهر ها به  شمار میرود  و بازارهای بزرگ دارد. این شهربرکناررودخانه ( اتل)، ( ولگا) بنا شده است. (ص 384) همان کتاب) عبدالکریم مولف بیان واقع جاییکه ازهشتر خان یاد میکند  می گوید که بو داریان بلغار راازآن دیارآرند (ص 105 ،چاپ پاکستان)

86- ص 284 دایره المعارف آریانا.

87- ص 44 آتشکده و صفحه 7 ج اول مجمع الفصحا.

88- ميکرو فلم این کتاب حاوی 800 ورق درکتابخانه اکادمی علوم ضبط است.

89- ص 278 دایره المعارف- اشعار صائب درماوراء النهر مورد استقبال بسا شعرا و اقع شده وسیدای نسفی بسیاری ازغزلهای او را تتبع کرده است وای بسا که آبادی ماوراء النهر مشکلات شعری خود را از او می پرسیدند.

90- ص 826 جلد اول استوری.

91- ص 76 آتشکده و ص 77 مجمع الفصحا.

92- ص 19  فضایل بلخ.

93- ص 38 نمونه ادبیات تاجیک سال 1925 سمرقند.

94- ص 181 نمونه ادبیات تاجیک

95- ص 11چاپ ماسکو 1962.

96- ص 71 فهرست ریو و ص 126 تاریخ تذکره های فارسی.

97- مقاله روابط ادبی ایران و ماوراء النهر در سده های 16 و 17 نوشته عبدالغنی میرزایف ضمن مجموعه  مقالات تحقیقی خاور شناسی چاپ دانشگاه تهران- سال 1342.

دری گفتاری افغانستان

در شعر مولا نا( *)

 

                بیانیۀ امروز اینجانب راجع به لغات ، تعبیرات ومصطلحاتی است که در مثنوی شریف  ودیوان کبیر آمده ودر افغانستان عزیز ودر زبان مردم مامعمول و متداول  است و قسمت معظم آن هنوز در زبان ادب راه نیافته ودر حکم بیان های عامیانه است . ای بسااز این لغات وتعبیرات که برای سائر دری زبانان جهان از جملۀ نوادر کلمات  و مصطلحات شاذ به شمار میرود وادراک آن جز از راه مراجعه  به شروح و فرهنگ های معتبر میسر نیست و این خود دلیل دیگری بر اصالت زبان مولانا و ارتباط معنوی و پیوستگی عمیق فرهنگی او به زادگاه مردزایش است .

 

             (*) برگرفته  از: کتاب مجلس مولانای بلخی ، شامل بیانات و مقالات مجلس بزرگداشت مولانا جلال الدین بلخی منعقدۀ کابل که درمیزان 1353( اکتوبر 1974) توسط مؤسسه نشراتی بیهقی در مطبعۀ دولتی کابل  به چاپ رسیده است ، ص 221ـ240.

             قبل ازاینکه به سیری در دیوان شمس و مثنوی آغاز کنیم این نکته رایادآورمیشویم که درمعارف سلطان العلما بهاولدپدر خداوندگار بلخ لغات وتعبیرات خاص افغانستان  فراوان دیده میشود که  اینک نمونۀ چند از آنرا ذکر میکنیم :

             سون به معنی سوی ـ  داشت به معنی استحکام ودوام ، آموخته 464 ، سکه ص 207 جغرات 268 ، آبدست  463 ، چکن دوز 473 ، درگیرانیدن 477، غوزه 484 ، لته پاره 487 ، گنده نغز 486 ،  هی کردن 491.  لغات ، تعبیرات و مصطلحات  عامیانۀ آثار مولینا را میتوان از دونگاه مطالعه کرد :

              یکی لغات وتعبیراتی که در زبان ادبی کلاسیک مروج بوده ودر زبان ادبی امروز از نوادر لغات  به حساب میاید اما در سائر زبانها و لهجه های افغانستان مخصوصا پشتو  و سائر گویش های محلی دری مورد استعمال دارد مانند کلمات دیر به معنی بسیار که در زبان پشتو هنوز زنده وجاری است . رودکی گوید :

دیر زیاد آن بزرگوار خداونـد جان گرامی به جانش اندر پیونـد

             پیش ازینکه مثال دیر را در شعر مولانا  ایراد کنیم  این نکته را یاد آور میشویم که در روزگارخداوندگار بلخ به جواب کسیکه عطسه میزد وامروز ( یرحمک الله یا پیرشوی )میگوییم” دیر زی “میگفته اند :

هست شرط دوستی غیرت پزی همچو شرط عطسه گفتن”دیرزی “

           مثال دیگر کلمۀ مرغوا است به معنی تطییر یعنی فال بد وشوم که از آنجمله آواز زاغ یا غراب بین است ، چنانکه منو چهری گوید :

فغان ازین غراب بین و وای او که در نوا فگند مان نـــــوای او

غراب بین نیست جز پیمبـــری که مستجاب زود شد دعـــای او

غراب بین نامزد شده است ومن سته شدم زاستماع نــــــــــای او

برفت یار بی وفا وشد چنــــــین سرای اوخراب چون وفـــای او

به جای او بماند جای او به مــن وفا نمود جای او به جـــــای او

           این اصطلاح را در زبان پشتو به شکل بد مرغه به کار میبرند . در زبان ادب البته برای فال نیک یعنی تفأل لفظ  مروا  را به کار میبرند. رودکی گوید:

لب بخت فیروزه راخنده ای مرا نیز مـــــــروای فرخنده ای

معزی گوید :

آری چو پیش آید قضا مروا شود چون مرغوا

                      جای شجر گیرد گیاه جای طرب گیرد شجن

           دیگر کلمۀ زحیر است به معنی رنجور وبی ذوق که هنوز در پشتو نزدیک به همین معنی باتغییر حرف ( ح ) حلقی ، به هوز استعمال میشود . مولانا گوید:

لذت عشق بتان راز زحـــــــیران مطلب

             صبح کاذب بود این قافله را سخت مضل

جای دیگر گوید:

بر تو آسان کرد وخوش آنرا بگیر     خویشتن در می فگن نه در زحیــر

              دیگر کلمۀ شایی است از مصدر شایستن که زبان پشتو تا کنون آنرا حفظ کرده است . تمام صیغه های این مصدر در قدیم  مورد استعمال داشته از آنجمله است :

گر دستۀ گل نیاید از مـــــــــا         هم هیمۀ دیــــــــــگ  رابشاییــم

ای دل تو بدین مفلسی ورسوایی       انصاف بده که عشق را چون شایـی

عشق آتش تیزاست تراای ساقی      خاک برسر چه باد می پیمـا یـــــی

چون ایزد شاید ملک هفت سموات       برهفت زمین برملک وشاه توشایـی

تا خرقه بخون دل ساغر بنشویید        رندان خرابات مغان را بنشاییــــــــد

             دیگر ازقبیل کلمات مانند:برخ ، تگ ، تندر وغیره است. درسایر لهجه های ما مانند لهجۀ مردم کهسار مرکزی به این قبیل کلمات اصیل برمیخوریم مانند مصدرهشتن یاهلیدن که تقریبا تمام صیغه ها ی آن درلهجه های اصیل آن مردم رایج وشایع است ودر دیوان کبیر ومثنوی معنوی مکرر به مشتقات این صیغه بر میخوریم .

             لفظ ” بو” به معنی فعل امر از مصدر بودن از خصوصیات این لهجه است در شعر حافظ  وسایر گویندگان  در مقام احتمال به کار رفته است :

با صبا بفرست از رخت گلدسته یی

                                        بوکه بویی بشنوم ازخاک بستان شما

            چنانکه میدانیم تمام صیغه های مضارع این فعل در نظم ونثر قدیم به کار رفته . اینک طور نمونه یک یک مثال شعری برای هر صیغۀ آن میآوریم:

بوم :  فرخی گوید: تا همی زنده بوم خدمت تو خواهم کرد

             خدمت تست گرامیتر و شایستـــــه تـرم

بویم : فردوسی گوید: براهش بویم از نهان دیــــــــــــــده وار

            گریزیم چون او شود آشکـــــــــــــــار

بوی : ناصرخسروگوید: سلام کن زمن ای باد مرخراســــــان را

            مراهل فضل وخرد را نه عــــام ونادانــرا

           خبربیاورازایشان بمن چـــوداده بــــو ی

          زحال من به حقیقت خبرمر ایشــــا ن را

          بگویشان که جهان سرومن چوچنبرکرد

          به مکرخویش خود اینست کارکیهان را

بوید: فردوسی گوید: بدانید هر پنج وآگـــــــــــــــــه  بوید

           همه سالـــــــــــــــه بابخت همره بوید

         لفظ بوید گاهی بصورت مخفف بید به کار رفته است چنانکه فردوسی گوید: میان بسته داریــــــد وبیدار بید

             همه در پناه جهاندار بیـــــــــد

بود: حافظ گوید: بود آیا که در میکده بگشاینــد

            گره ازکارفروبستۀمـــا بگشایند

امرناتهن نویسندۀ ظفرنامۀ رنجیت سنگه گوید:

یاد دارم به وقت زادن خویـــش

همه خندان بودند ومن گریـــان

وقت رفتن من ازخدا خواهــــم

همه گریان بوند ومن خنــــدان

          کلمۀ بواد مطابق دستور زبان صیغه دعا ازاین مصدر است چنانکه فرخی گوید:

فرخت باد وفرخجسته بـــــود

سده وعید فرخ بهمـــــــــــــن

            لفظ  باد مخفف همین بواد است وکلمۀ بواد صیغه دعای منفی در مقام تخفیف  مباد شده چنانکه درین شعر رودکی :

بی روی تو خورشید جهانسوز مباد

هم بی تو چراغ عالم افروز مبـــــاد

با وصل توکس چومن بدآموز مبا د

روزی که ترانبینم آن روز مبـــــاد

               دستۀ دوم کلماتی است که هنوز در زبان عامیانۀ کابل سایرو دایراست درسه بخش در کلام مولانامطالعه میکنیم :

 دستۀ اول ـ الف : افعال ومصادریکه در لهجه کابل وبسا ولایات دیگر هنوز زنده مانده ومتداول است ودر نوشته های ادبی کمتر به کار می روند وبرخی ازآن هنوز اذن ورود به حریم ادب نیافته است . نمونه هایی ازین مصادر :

سگلیدن : زنجیر بگسلد به سوی اصل خود رود

            زیرا که پروریدۀ آن معتدل هواسـت

ششتن : ای یار قمر سیما، ای مطرب شکرخا

            آوازتوجان افزا، تا روزمشین از پـــا

خاییدن : چون همی خایی تودندان بر عـــدو

             چون همی بینی گناه و جـــــــرم او

خیستن :              چون بدیدم صبح رویت در زمان برخیستم

                          گرم درکار آمدم مــوقوف مطرب نیستــم

گپ زدن : جمله این سو ای ازآن سو گپ مزن

             چون نداری مرگ ، هرزه جان مکن

پاییدن : گهی آفتابی بتابی جهــــــــــــان را

            گهی همچو بـــــــــرق زمانی نپایی

مانستن : هیچ مانــــــد این مؤثر  با اثـــــــــر

            هیچ ماند بانگ ونوحــــــــه با ضرر

پالودن : پختگان را خمری بهرخامــان شیری

            بهر شیره وشیرت بین تـو خان پالایی

گیرانیدن : دران زمان که چراغ خود بگیرانیـــم

             چه های و هوی برآید زمردگان قبور

فاریدن :                           آن آش او  را نفارد و نگـــــــــــوارد

                                                                    ( ص24، فیه مافیه )

لولیدن :            گولی مگر ای لولی ، اینجا به چه میلولی

                         رو صید تماشا کن ، در شاهی شاهینش

تانستن:             کس نتانست انــــدران کره رسیــــــد

                          رفت در کهسارها شد نا پـــــــدیــــد

دست خاییدن ، خیره خندیدن ( خیله خند درزبان عامیانه ):

           عقل از مزۀّ بویش ، درتــــابش آن رویش

            هم خیره همی خندد هم دست همی خاید

کاویدن : گفت هین امروز ای خواهان گــــــــــــاو

            مهلتم ده این دعــــاوی را مکــــــــــــــاو

ب : مصادر ترکیبی که  برای تعبیر های خاصی به کارمیروند ، مانند:

کارد به استخوان کشیدن :

                                      کار دلم به جان رسد کار به استخوان رسد

            ناله کنم بگویدم ” دم مزن و بیان مکـــن”

نام گرداندن : بدین حیله بگنجانی در آن خـــانه ربابی را

           که نامم را بگردانی نهی نـــام  فلان الد ین

بردهان کسی زدن : ترایم ولیک هرکــــــه بگوید زمــــــــن

            شرح دهد ازلبم ده ، بزنش بردهـــــــــان

 لفظ ده بمعنی زدن هنوز معمول ومتداول است .

کلاه برزمین زدن :               خواجه چو دیدش فتاده  همچنیـــن

 برجهید وزد کله را بـــر زمیـــــــن

ازپهلوی دیگر خاستن :  راست گو جانا که امروز ازچه پهلو خاستی

               چیزدیگرگشته ای ، تورنگ پیشین نیستـی

سرخاریدن :    چنانکه عارف بیدار وخسته از دنیـــــــــا

                 زخار رست کسی که سرش تــو میخاری

بوی بردن :     پس بدان این اصل را ای اصل جــــــــو

                  هر کرا دردست  او بردســــت بـــــــو

دل دادن وپوست کشیدن:       هرکه او بیدار تر پر درد تــــــــــــــــر

                   هرکه او آگاه تر  رخ زرد تـــــــــــــر

                   دم دهد گوید ترا ای جـــــاو دوســت

                   تا چو قصابی کشد از دست پــــوست

دندان خاییدن :       چون همی خایی تو دندان بر عــــــدو

                   چون همی بینی گناه و جــــــــــــرم او

دستۀ دوم ـ ب :تعبیرات واصطلاحالت خاصی که هنوز بر سر زبانها دایر وسایر است وبرخی آن در زبان ادب نیز به کار میرود :

مقیم :   دور تست ایرا که موسی کلیــــم

                آرزو می برد زین دورت  مقیم

دهلیز:    نظر به روی حریفان بکن که مست تواند

                نظر به روزن و دهلیز وآستانه مکــــــــن

جوال: ترا چگونه فریبم چه در جوال کنـــــــــم

            که اصل مکر توای و چـــــــراغ هرمحتال

نانبا: دکان نانبا دیدم که قرصش قرص ماه آمد

             من این نان وترازو را نمیدانم  نمــیدانــــم

ترو تازه: عمر را ضایع مکن در معصیـــــــــــــــت

             تا ترو تازه بمانی جـــــــــــــــــــــاود ان

زوتر: چو عشق آمد که جان با من سپـــــــــاری

             چرا زوتر نگویی کـــــــــــــــــاری آری

سلیطه : نی به بستان جمال او شگوفــــــــه تازه ای

              نی به بستان وفای آن سلیطــــــــه شیرکی    

دردانه : دانش و دانا حکیم وحکمت  فرهنگ مـــا

             غرقه بین تو در جمال گلرخی دردانـــه یی

کاریز: آب حیوان بکش ازچشمه به سوی دل خود

            زانک در خلقت جان بر مثل کـــــــاریزی

نمازی : گویی که من شب وروز، مرد نمـــازکارم

چون نیست ای برادر ، گفتار تو نمــازی؟

لت :             گفت بدو موقوف  این لت لـــــوت  من

           آب حیوان بود از خاکنــــــــــــوت  من

پگه : از پگه پیش رخ خوب تو رقاص شـدیم

             این چنین عادت خورشید پرستان باشـد

شدیار: عارفان از دو جهان کاهلتــــــرند

             زانکه بی شدیار خرمن می برنـد

خیره خند : هم خیره همی خندد، هم دست همی خاید

شاباش: بگشاد هرذره دهان  گوید شا باش

             وندر دل هرذره حقیرآید صحـــرا

گندنا: تو نه از فرشتگانی، خورش ملک چه دانی؟

                          چه کنی ترنگبین را؟ تو حریفی گندنایی

روشناس: روی هریک می نگری دار پـــــاس

            بو که گردی تو زخدمت  روشنــاس

برخ : مثنوی در حجم گر بودی چو چــرخ

            در نگنجیدی در وزین نیــــــم بــرخ

باشنده : گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکـن

            گفتم: آری نکنم ساکن و باشنده شـــــوم

ایزار: گفت چه بر سر فگندی از ازار

             گفت کردم آن ردای تو خمــــار

نادیده : امروز عقل من زمن یکبارگی بیزار شـــــد

                        خواهد که ترساند مرا ، پنداشت من نادیده ام

 

قمیص : ازمن در کوری بیابی روشنــــی

             برقمیص یوسف  جان برزنـــــی

پوز:           مادوسه مست خلوتی ، جمع شدیم این طـرف

          چون شتران روب،  پوز نهاده در علــــــــف

سیر چشم :            سیر چشمان را گدا پنداشــــــتن

           ازحسد شان خفیه دشمن داشتـن

سیه کاسه:             غم پرستی که ترا بیند وشادی نکنـــــــد

            همه سرزیر سیه کاسه وسرگردان بـــــاد

چاشت : ظلمتی را کافتابش بر نداشــــــــت

            از دم ما گردد آن ظلمت چوچاشت

بد رگ : چون گرسنه می شوی سگ می شــــوی

            تند وبد پیوند و بد رگ مـــی شــــــوی

دستۀ سوم ـ  تعبیرات ولغاتیکه از جملۀ کلام عامیانه و متداول روز به حساب می آیند:

الف ـ تعبیرات :

آسمان وریسمان:               دلا دلا بسر رشته شو مثل بشــــــــنو

             که آسمان زکجاست وریسمان زکجا؟

لب ولنج:  لب ولنج کفـــوری را دریدی

              بدان دریای امواج عطایـــــی

 

امروزه روز: امروزه روز نوبت دیدار دلبرســـــــــت

            امروزه روز طالع خورشیـــــد اکبراست

پشتی: با جمله جفاکاری ، پشتی کند ویـــاری

             گرپشتی او نبود ، پشت هـــمه بشکستی

چکره: ( ـ چکله به معنی قطره در زبان عام )

              پای آهسته نه که تا نه جهـــد

             چکرۀ خون دل به هر دیــوار

مرغ زیرک : وقت آن شد که به آن روح فــزا آمیــزی

            مرغ زیرک شوی وخوش به دوپاآویـزی

عین وغین : چشم ار عین وغین افتــــاده ست

            کار بگذشت از سوال و جـــواب

                    ***

            چشم شان  افتاده در عین وغیـــن

             نی حسن پیداست اینجا نی حسین

باد وبروت: آتشی کو باد دارد در بـــــــروت

             هم یکی بادی برو خوانـــد یموت

کورو کبود: طفل تا گیرا و تا پــــویــــا نبــــود

             مرکبش جز گردن بابا نبـــــــــــود

             چون فضولی کرد ودست وپا نمود

            لاجرم افتاد در کــــور و کبـــــــود

بینی زدن: زآب تشنه گرفتست خشـــم می بینی

           گرسنه آمد و بانان همی کند بینـــــی

ب ـ لغاتیکه تلفظ آن به صورت عامیانه ضبط  شد ه است :

دول به جای دلو:     شه چو حوضی دان و هرسو لوله هـا

            وزهمه آب روان چون دولهـــــــــا

سنب به جای سم: هله خواجه خاک او شو،چوسوارشدبه میدان

             سراسپ را مگردان ،که تو سرنه ای تو سنبی

دنب به جای دم:    که دران زمان سری تو، که توخویش دنب دانی

            چو تراسری هوس شد،تویقین بدان که دنبی

سلام الیک به جای سلام علیک :

            بر نام ونشان او رفتم بدکان او گفتم که :

             سلام الیک ای ســـرو بلند ای جـــــــان

ج ـ لغــات :

دینـه : امروز به از دینه ، ای مؤمن دیرینــــــه

             دی مست بدان بودم ،کزوی خبرم آمد

ترنگ: آن مطرب ما خوش است و چنگــــش

             دیوانه شود دل ازترنگــــــــــــــــــش

کارستان : چه کارستان که داری اندرین دل

             چه بتها می نگاری  اندریــــن دل

 

خمره : ناگاه سحرگاهی بی رخنه و بی راهی

            آورد طبیب جان، خمرۀ پر افسنتیــن

آچار: ترش دیدم جهانی را من از تــــرس

             دران دوشاب چون آچـــــــار گشتم

پا تلیه:             خاموش باش ای دل مگو، جزآنکه حق بخشد مجو

                              جوشان زحلوای رضا، بر جمره چون پاتیلــــــه ای

کمپیر :              هردو نان خواهند ا و زو تر فطیر

             آرد وکمپیر را گویــــد که گیـر

کمپیرک : ای رها کرده تو باغی ، ازپی انجیرکــی

             حور را از دست داده از پی کمپیرکـــی

گردک ( ضیافتی که به نوبت  باشد) :

             ما را مسلم آمد ، هم عیش هم عروســـی

            شادی هرمسلمان ، کوری پر فسوســـــی

             هر روز خطبۀ نو ، هرشام گردکی نــــــو

            هردم نثارگوهر،  نه قبضه فلوســــــــــی

پاغنده :              همچو منصور تو بر دار کن این ناطقه را

            چو زنان چند برین پنبه پاغنده زنـــــــی!!

شرفه: کاروان شکر از مصـــر رسید

            شرفۀ گام و درا مـــی آیــــد

لته : لنگ رو چونک دراین کوی همه لنگانند

             لته برپای بپیچ و کژ ومژ کن سرو پــــــــا

دبه: ظاهر وباطن نداری  حبــــــــه ای

             معنی قلبی ، دغایی  دبـــــــــه  ای

نان کور : خار دان آن را که خرما دیــده ای

            زانک بس نان کوروبس نادیده ای

مدمغ: کین مدمغ بر کی می خندد عجـب

             اینست باطل ، اینست پوسیده سبب

خپ : مرغ بی هنگامی ای بــد بخـــت رو

            ترک ماگو ، خون ما اندر مشـــــو

           رو بگرداند به سوی دست چـــــپ

          ورتبار و خویش گویندش که: خپ

 

هلپند یاهلپته: چو او ماه شکافید ، شما ابــــر چـــــــراییـد

            چو او چست وظریفست ، شما چون هلپندید

دم بریده : از دوست هرچه گفتم ،  بیرون پوست گفتـم

            زان سر چه دارد آن جان ، گفتـــار دم بریده

کرد ( یعنی مزرعه): در مکن در کرد شلغم پوز خویش

            که نگردد با تو او هم طبع وکیــش

جلدی : هین منه بر ریش های ما نمــــــک

              هین مخور این زهر برجلدی وشک

شیرمست : شیر مستی کز صفت بیرون بــــود

            از بسیط  مرغزار افـــزون بــــــود

ژغژغ :              ژغژغ دندان او  دل می شکســت

                           جان شیران سپه می شد زدســـت

کرت : شیخ روزی چار کرت  چون فقیـر

             بهر کدیه رفت ، در قصر امیــــــر

ویژگیهای سبک هندی (*)

 

یکی از ویژگیهای  سبک  هندی استعمال  فراوان  مدعا  مثل  است  که نوعی از تمثیل باشد ، به این معنی  که شاعر  نخست  مطلبی را از هرباب  وهر موضوع  که بخواهد  دعوی میکند  وسپس مثالی می آورد  که  از بس  بداهت  در معنی  میتواند  دلیل دعوی  اورا  ثابت  ومبرهن  نماید یا علت  را آشکار  بسازد  ویا  به عنوان نظیر  وعدیل  آن  تلقی  شود ، درین سه بیت :

تمثیل اول : به مقصد اثبات  دعوی.

تمثیل دوم: بیان علت.

تمثیل سوم : از باب نشان دادن  شبیه ونظیر.

سهل مشمر همت پیران  بـــــــــــا تدبیر  را

                                        کز کمال بال و پر  پرواز  باشــــــــد تیر را

عالمی را کشت و دست و تیغ او رنگین نشد

                                         تیزی شمشیر ، پاک از خون کند شمشیر را

 

           (* ) برگرفته از:   آریانا برون مرزی ، سال سوم ، شمارۀ دوم ، تابستان  1380 ، (جون_  اگست    2001م )،  ص 3.

ریشه نخل کهن سال از جوان  افزونتر است

                                         بیشتر  دلبستگی  باشد  بــــــــــه دنیا پیر را

حسن تعلیل که در ان شاعر  دلیل دلپذیر  برای  اثبات ادعای خود  می آورد (نه مطابق به واقع ) از جهتی با نوع دوم  مدعا مثل  مشابهت  میرساند . چند نمونه از  حسن تعلیل :

ای   عندلیب   نالان دم  در گلو  فرو بند

                                         گوش گل  است  نازک  تاب  فغان  ندارد

چرا خم گشته میگردندپیران جهان دیده

                                         مگر در خاک میجویند  ایــــــام جوانی را

آب اگر در روغن  افتد ناله خیزدازچراغ

                                         صحبت  ناجنس  آتش را  بـــه فریاد آورد

معیار دوستان دغـــل روز حاجت است

                                         قرضی برای تجربــــــــه از  دوستان بخواه

چوب را اب فرو  می نبرد  دانی چیست

                                         شرمش آید  زفــرو  بردن  پروردۀ  خویش

غم روزی مخور برهم مزن اوراق  دفتررا

                                       که پیش از طفل  ایزد پر کند  پستان مادر را

                                 بـــه تنباکو  مرا  الفت  از آنست

                                 که دودش حلقۀ زلف بتان  است

نوع دیگر  از تمثیل  ارسال مثل  یا ارسال المثل  است  و ان  آوردن مثل رائج است  ازآنچه که میان  خلق  شهرت دارد یا ایراد  شعر  وسخن  حکیمانه  که حکم  ضرب  المثل  پیدا کند  و در افواه  بیفتد  مانند  مصاریع  مسعود سعد وسنایی :

اگر سپهر  بگردد  زحال خود  تو مگــــــــــرد

                                              وگر زمانــــــه  نسازد  تو با  زمانه  بساز

چو علم آموختی ازحرص آنگه ترس کاندر شب

                                            چودزدی با چراغ  اید گزیده تر برد کالا

گاهی دو مثل  را در شعر  می آورند :

چنین نمایــــــــــــد  شمشیر  خسروان  آثار

                                                چنین کنند  بزرگان چو کرد  باید کار

یا نصیحت  همه عالم  چو باد  درقفس است

                                             به گوش مردم  نادان  چو آب  در غربال

شعرای سبک  هند  برای  اثبات  مدعای  خود ویا بیان  حال  خویش  وموارد  نظیر  ان ،  این صنعت  را فراوان  به کار  برده  اند  که نمونه های  آن  عرضه میشود :

دوشینه به کوی می فروشان                 پیمانۀ   می   بــــــه زر خریدم  

اکنون  زخمــار  سر گرانم                  زر دادم و درد ســــــر خریدم  

                                            * * *

 

ما زاغـــــــاز  و زانجام  جهان بی  خبریم

                                              اول و آخر  این کهنه کتاب افتاده است

                                              * * *

رو به هند آوردن روشندلان  بیوجه نیست

                                              روزگار  آیینه  را  محتاج  خاکستر کند

                                              * * *

محبت را پس از قطع  محبت  لذتی  باشد

                                            که نخل شاخ  پیوندی  به ازاول ثمرگیرد

                                               * * *

ته تنها می پرستانند  از زاهد    دل آزرده

                                    دل تسبیح هم از دست او سوراخ سوراخ است

                                                  * * *

میکند ویران  تمول  خانـــــۀ  معمور  را

                                            انگبین سیلاب  باشد  لانــــــــۀ  زنبور را

                                                     * * *

اظهار  عجز  بر در  ظالم  روا مـــــــدار

                                           اشک کباب مایـــــــۀ  طغیان آتش است

                                                      * * *

دست طمع  که پیش کسان  میکنی دراز  

                                         پل بسته ای  که بگذری  ازآبروی  خویش

                                                * * *

چون گرفتی بیت شاعردرعطاسستی مکن

                                          تا کسی مفلس  نباشد  کی فروشد  خانه را

                                                  * * *

از حادثه  لرزند  بـــــه خود  قصر نشینان

                                           ما خانــــــه به دوشان  غم سیلاب نداریم  

                                                  * * *

هرکـــه پابند  وطن شد  میکشد  آزار ها

                                        پای گل اندرچمن  دایم  پر است  از خارها

                                                  * * *

تا حرف می پرستان  گفتی شنید  زاهــد

                                         هشیار بــــــاش  اینجا ،  دیوار  گوش دارد

                                                  * * *

شعراگراعجاز باشد بی بلندوپست نیست

                                         در ید بیضا همه  انگشتها  یک دست نیست

                                                   * * *

ربود دل زمن  و شد  رقیب  ازین   بیدل

                                     چه خوش  بودکه برایدبه یک کرشمه دوکار

                                                    * * *

 

ز تهران  رفت  شخصی  بـــــــه قزوین

                                       که  قاضی   شود  صـــــــدر  راضی  نمیشد

به رشوه    خــری  داد  و بستد  قضا را

                                      اگر  خر نمی بـــــــــــــــود  قاضی نمی شد  

به کاربردن کلمات ، تعبیرات ، مصطلحات عامیانه ، جمله های متداول  محاوره ،  الفاظ  سست وبازاری  وزبانزد  مردم  از خصوصیات  این سبک است . چون این امر  مددگیری  و مایه اندوزی  از زبان مردم  دارد به جای خود دارای اهمیتی  است  و اغلب رنگ  وآهنگ  خاصی به شعرمیدهد. اما  همینکه ازمرز اعتدال ومتعارف  فراتر میرود به سرحد ابتذال  میکشد. مانند این ابیات :

کله پز را پیسه دادم  کله ده  او پاچه داد

                                            هر که با ناجنس سودا میکند  پا  میخورد

گردید فسرده محفل مـــــــــــــــــــــا

                                       تاپای رقیب کلفت آمــــــــــــــــــــــــــد   

چو عشق کلـــــــــه پز  در گردن  افتاد

                                          دلا خوش باش  نــــــــــان در روغن افتاد

درین عهد اهل پیشه و بازار نیز به شعروشاعری راغب شدند  و بدین ترتیب  زبان تخاطب  درشعر راه باز  کرد و زبان شعر را  سست تر  وآشفته تر ساخت .

چنانچه اهمال ها ، مسامحه های لفظی  ، بهم ریختگی  دستور  زبان  یا مخالفت  قیاس  ونا بجایی ارکان  جمله ، گاه  گاه  در شعر  این  دوره  دیده  میشود . مانند :

خبرم شده است کامشب  سر یار  خواهی آمد

                                       سر من  فدای  راهی  که سوار  خواهی  آمد

به لب آمده است  جانم  تو بیا  که زنده  مانم

                                     پس از آنکه  من نمانم  به چه کارخواهی آمد

همـــه آهوان صحرا  سر  خود  نهاده  برکف

                                     به امید  آنکه  روزی  بـــه شکار  خواهی آمد

به یک آمدن ببردی دل وجان  صدچو خسرو

                                   که زید  اگر بدینسان  دو سه بـــار خواهی آمد  

ستم شتا کشیدم که بهار خواهی امــــــــــد

                                   خم می ذخیره کردم  که به کار خواهی آمد …

                                                   * * *

ای یاد تو  پیوسته  انیس  دل نــــــــــــاشاد  

                                    گر از تو فراموش  کنم  از کی کنم یـــــــــاد

                                                  * * *

در دم مردن  مرا  از زندگی  افسوس   نیست

                                   حیف ان دامان که از دستم  رها خواهــد شدن

                                                   * * *

دزدان  دل ، ارشاه  بگوید  ، کـــــه بگیرند

                                  من گیرم  هر مــــــــــــــــــوی  ترا نام گرفته

                                             * * *

از نزاکت  اوفتد  مضمون  مـــــــــــــــن

                                   گر به مضمون کسی  پهلـــــــــــــــــــــو زند  

اضمار قبل الذکر  را میتوان  ازین  مقوله  دانست  مانند:

لشکر ضعف بصر تاخت  مگر  برسر  من

                                    که زعینک  به کف  آورد  سپر دیـــــــده من

این اضمار  قبل الذکر  در شعر شعرای  چون حافظ نیز  دیده میشود :

گویند  ذکر خیرش   در خیل عشق  بازان

                                   هرجا که نام حافظ  در انجمن بــــــــــــــراید

ذکرش به خیر باد  ساقی  فرخنده فال من  

                                  کز در مدام  با قدح  وساغـــــــــــــــــر امدی

بازی باکلمات وسود جستن  ازجوانب معنوی وگوناگون  یک کلمه به صورت توریه یا ایهام  تناسب  از ویژگیهای  بارز  سبک هندی است. گویا  اینکه رگه های  این سبک وسیاق را میتوان در اشعار  بزرگانی  چون سنایی و مولانا  جستجو  کرد.

اینک نمونه هایی از عبارات عامیانه  و بازی با کلمات  تقدیم میشود :

زلفت  از دو جانب  خـــــــونریز  عاشقانست

                                   چیزی نمیتوان  گفت  روی تــــــو در میانست

                                            * * *

گفتم  که قصـــد  خویش بگیرم  ز دام زلف

                                 افسوس روی دلبر  من  در میانه بــــــــــــــــود

                                               * * *

قربان  کف  پایت   به  خاکم  قدمی   نـــــــه

                                      تابوت  مگــــــــــــر بشنوم  از رخنۀ  تابوت

                                                 * * *

غنی  زیر  زمین  اهـــــــــــــــــــــــل فنا  را

                                       بود عیشی کــــــــــــه بر روی  زمین نیست

                                                  * * *

کشمیر  از   صباحت  روشنگر   جمال  است

                                       حسن  سیاه آنجا  گر هست  خال خال  است

                                                    * * *

ای خوشا  حال سبکباری کــــه در راه طلب

                                   خانه بردوش است و بارخانه اش بردوش نیست

                                                     * * *

نماز پـــــــــــــــــــــارسا بی مطلبی نیست  

                                      سلام  او سلام روستــــــــــــــــــــایی است

                                               * * *

 

اراذل  زاده  نــــاکس ، به کرم پیله می ماند

                                      چو می بیند قبا ابریشمی ، گم میکند  خود را

                                                * * *

از کمر بند مــــــــــرصع  شد  میان او نهان

                                       هر که یابد  دولتی  خود  را  چرا گم  میکند

                                                 * * *

از ره وارستگی  پیوسته  همچون گرد بـــاد

                                     خانه بردوشم ، نمی باشد  غـــــــــم منزل مرا

                                                  * * *

یار ما  با همــــــــــــه  جهان یک روست

                                    شمع را پشت ورو نمی بـــــــــــــــــــــــاشد

                                                   * * *

نقش وفای وی کند ، پشت  به ما کی کند

                                 پشت ندارد چو شمع ، او همگی روست  روست

                                                    * * *

تا بی خبر فتادم  چون  نقش پا  به  راهش

                                   پایم ندید  دیگر  هرگز  بـــــه خواب  گردش

                                                     * * *

نه از روی بصیرت سایـــــۀ بال هما  افتد

                                   سیه مست  است دولت تا کجا خیزد   کجا افتد

                                              * * *

باشد نشاط  دیگر  در عالم  تجـــــــــرد  

                                   هر کس  که گشت  عریان   در پیراهن  نگنجد

                                                * * *

در دم صبح  غنی  پیر فلک  میگویـــــد

                                    که قضا نان  دهد آن لحظه  که دنـــدان  گیرد

                                                * * *

مجنون  شده است  بید  که در موسم بهار

                                    خونش به جوش  آمد  وخنجر  به خود  کشید

                                                  * * *

نیستم  بیکار  گاهی  دست  و پایی میزنم  

                                   پا به فرق  روزگار  و دست  در دامان یــــــــار

                                                  * * *

ما هیچ ره آورد  دگر  چشم نــــــداریم

                                   یاران  همه خواهــــــــــند  کی تشریف بیارید

                                                   * * *

درین نزدیکی  از بخشیده  شـــــــــــاه

                                    وثاقی هست  ما را  در گذر گــــــــــــــــــاه

                                            * * *

 

اگر تشریف شه مــــــــــــــا را  نوازد

                                    کمر بندد  رهی  گـــــــــــــــــــــردن  فرازد

                                             * * *

یک موی فرق  نیست میان  دو ابرویت

                                   خوش مصرعی  به  مصرع  دیگر  رسیده  است

                                              * * *

در حیرتم  که آیینه امـــــروز  صبحدم

                                   روی که دیده است  که روی تو دیــــده است

                                               * * *

بودکج بحث چو حرف غلط برصفحه مجلس    

                                         نخیزد گر  به  تحریک  زبان ،   بردار  از تیغش

                                                * * *

بلبل برداشت آشیـــــــــــــــــــان  را  

                                     گل گفت  خس کــــــــــــــم  وجهان پاک

                                                 * * *

از مالدار کیسۀ  خالیست  یــــــــادگار

                                      گوید به گوشم  این سخن ، پوست کنده مار

                                                 * * *

هردو عالم قیمت خود گفتـــــــــه ای

                                        نرخ بالا  کن  کــــــــــــــــه ارزانی  هنوز

                                            * * *

با شراب  تازه زاهد  ترشرویی   میکند

                                       کو جوانمردی  که   سازد کار این بی پیر را

                                            * * *

چرا صد جا  نگردد غنچه دل پاره همچون گل

                                            که آن سرو روان در دل دمی صد بار میگردد  

                                             * * *

مژه ام  بر مژه  از جوش   حلاوت  چسپید

                                      دیدم از بسکه به خواب آن لب شیرین امشب

                                            * * *

از خوان این بزرگان دستی بشوی  و بگذر

                                      کانجا ز خـــــــــــــوردنیها  غیر  قسم نباشد  

                                             * * *

غرق خون بود و نمی مردز حسرت فرهاد

                                       خواندم  افسانۀ  شیرین  و بــه  خوابش کردم

                                               * * *

ره و رسم کرم از دور  بـــرافتاده  ، سلیم

                                     میدهند  انچه کریمان  بـــه گدا  دشنام  است

                                                * * *

باخیال  یــار  در یک  پیرهن  خوابیده ام

                                       سر  زبالین  بر نـــــدارد  هر که  بیدارم  کند

                                             * * *

دلم  چون  گردباد ازکوچه گردیها به تنگ آمد

                                             برقص آیم چـو یابم  رخصت  سیر  گلستانی

                                              * * *

یوسف چو رخت ماهی درخـــواب ندیده است   

                                                    خورشید چنان  زلفی   در تاب  ندیده است

محراب دوابرویت  طاق است درین عالم   

                                       طاقی که چنان هــرگز  محراب  ندیده است

                                               * * *

جوانی خاک کردم بردرش روزی نگفت آن مه

                                            که آن پیر  پریشان  روزگار  از در درون آید

                                                * * *

الا ای ابر نوروزی اگر عاشق نه ای برکس

                                      مکن بی موجبی گریه  که گل راخنده  میآید

                                                * * *

یــارب  تو از آن  خـــــــــــدای  نا ترس

                                      انصاف  مـــــــــــــــــــــــن شکسته  بستان

                                                 * * *

شاه حسنی و زمتاع  نیکویی  داری  فراغی

                                     زیبد گـــــر میکنی  بر حال  مسکینان  دماغی

شاعران این عهد میکوشیدندکه معانی  بلند  ومفاهیم عمیق  تر و پیچیده تر  را  در کلام کوتاه  ومؤجز  بیاورند ودر یک بیت یا مصرع  طوری  بگنجانند  که  مقبول بیفتد ودر افواه ساری وجاری گردد بریاد ها بماند  و بردلها  بنشیند وهم  به اقتضای حال  ومقام  ایراد و نقل شود، به همین  جهت است  که گاهی  تک بیت  های شعرای  این سبک  را با یک  دیوان  برابر  خوانده  اند .  نقل  میکنند  وقتی  صائب  این  شعر  غنی  را شنید :

حسن سبزی  به خط  سبز  مرا کرد اسیر

                                              دام  همرنگ  زمین  بود  گرفتار  شدم

گفت: کاش آنچه درین عمر  گفته ام به این کشمیری میدادند  و این بیت را  به من . غلبه و هجوم معانی گوناگون به ذهن ، تراکم تصویر های دقیق  و تزاحم خیال های دور ودراز ، شاعر  این سبک  را وا میداشت  تا دنبال  الفاظ  بلیغ و رسا بیفتد،  تعبیر های  ظریف  و ترکیب های تازه ابداع کند ، تا بتواند  بار آن مفاهیم   را بکشد .  شاعر درین مقام سعی مینماید از مجموعه  امکانات  بیان  هنری  یعنی ایماژ  یا صور خیال  که در شعر  مطرح  است  و زمینه اصلی  آن را  انواع تشبیه ، استعاره ومجاز  میسازد ،  استفاده کند .  ای بسا که  درین کار  توفیق یافته اند  و از عهده به نیکی برآمده اند . درین میان  شاعرانی  نیز بوده اند  که صفای اندیشه و جلای لفظ را با ظرافت  های شاعرانه  وصلابتهای  حکیمانه  بیان داشته و در طرز خیال ، اعجاب  وقدرت شگرفی  را نشان داده اند ودر ریزه  خیالی و مینا گری کلام ، داد سخن داده انـد مانند: بیدل ، صایب ، اسیر ، غنی ، کلیم و نظایر ایشان . احیانا  اگر توفیقی  نمی یافتند  میگفتند :

ای بسا  معنی  که از  نا محرمی  های زبان

                                         با همه  شوخی  مقیم  پرده  های  راز  ماند

شاعران این عهددر خیال بندی، مدار سخن را بر تخیل  وتوهم قرار  داده  و در هر مورد  خواه  در تشبیه  واستعاره  و خواه در  وصف  و تمثیل ، کلام  را باترکیبات  تشبیهی و استعاری  اراسته و ازعهده  بیان  مطلب  به نحو  ساده  و عادی  بر آمد ه  اند . به همین  جهت  است که نکته های لطیف، حکمت آمیز و پر مغزدرآثارآنان فراوان  دیده میشود. نمونه هایی از بیدل :

من نمیگویم زیان کن یا بــه فکر سود باش

                                   ای زفرصت بی خبر  در هر چه هستی زود باش

                                                 * * *

بترس از آه مظلومان  که هنگام  دعا کردن

                                    اجابت از در حق  بهر  استقبال  می ایــــــــــد  

                                                   * * *

دل آیۀ تحی است  ز قـــــــــرآن  محبت

                               زیر و زبر  زخمی  اگـــــــــــــــر داشته  باشد

                                                   * * *

 

حرص قانع نیست  بیدل ورنه زاسباب معاش

                                    آنچه ما در کار داریم  اکثری در کـــار نیست

                                              * * *

گویند بهشت است و همه راحت جـــاوید

                                     آنجا  که به داغی نتپد دل ، چـــــه مقام است

                                              * * *

بسته ام چشم از خود و سیر  دوعالم  میکنم

                                   این چه پرواز  است  یارب  در پرده نگشوده ام

                                                * * *

بسکه یاران در همین ویرانه ها گم گشته اند

                                    میچکد  اشکم  ز چشم  و خاک  را  بو میکند

                                                * * *

وداع غنچه را  گل نـــــــــــــــــام کردند

                                      طرب را ماتــــــــــــــــــــــــم غم  افریدند

                                                 * * *

غنچه گیهایت نصیب دیـــــــده  بیدل  مباد

                                     چشم آن دارم  که تــــــا بینم  گلستان بینمت

                                                  * * *

به دل گفتم کدامین شیوه دشواراست درعالم

                                     نفس در خون  تپید  و گفت  پاس آشنایی  ها

                                               * * *

علاج زخم دل  از گریه کی ممکن بود بیدل

                                      به شبنم بخیه نتوان کرد چاک دامـــن گل را

                                                * * *

غیر من   زین  قلزم   معنی  حبابی گل نکرد

                                    عالمی  صاحبدل  است  امــــا کسی بیدل نشد

                                                  * * *

زمانه کج روشان  را بــــــه  بر کشد  بیدل

                                    هر انکه  راست بود   خار چشم افلاک   است

                                                   * * *

قدم  از خاک مـــــــــــــــــا آهسته بردار

                                    مبادا  بشکنی  در زیر پــــــــــــــــــــــــا دل

                                                   * * *

از مـــــــا مقام  ومدفن  بیدل  مکن سراغ

                                     هر جا  که بوی  دل  دهد  آنجای  بیدل  است

                                                   * * *

گوش مروتی  کو  کز  مـــــا نظر  نپوشد

                                      دست غریق  یعنی  فریــــــــــــاد  بیصدایی

                                                  * * *

 

من گنگ خواب دیده و عالــــم تمام کر    

                                       من عاجزم  زگفتن  و خلـــــــق از شنیدنش

                                                  * * *

تو میرفتی و من شور قیامت  ساز میکردم

                                      شکست  رنگ  تا پر می فشاند  آواز میکردم

            بعضی از شاه  فرد ها  و بیت الغزلهای  این  سبک  که باژرف  اندیشی  ودرون نگری  هندی همراه است  از کثرت  شهرت ورواج  حکم  مثل  سایر وحکم  را یافته  اند  ، حال آنکه مثل نیستند . اغلب  این ابیات  برای تمثل واستشهاد  یا توضیح  مقال گوینده ، اثبات قول  ویا توجیه  ان به کار  میرود  واکثر  به شنونده  یا خواننده  لذت  عقلانی میبخشد  تاشعری و هنری :

بگو به خضر  که جز مــــرگ  دوستان  دیدن

                                      دگر چه حاصلی  از  عمر جــــــاودان داری

                                               * * *

خون ناحق دست از دامان  قاتل بر نــــداشت

                                     دیده باشی لکــــــــــــه های دامن  قصاب را

                                                 * * *

عمر اگر خوش گذردزندگی  خضر کم است

                                   ور به سختی گــــــذرد   نیم نفس  بسیار است

                                                  * * *

با آه جگر  سوز  روانم  بـــــــــــــه ره عشق

                                   شمعم که به جز  شعله  مرا   برگ   سفر نیست

                                                 * * *

شب های هجر را گذراندیم  و زنـــــده ایم

                                     ما را به سخت جانی  خود  این گمـــــان نبود

                                                 * * *

دیدی که خون ناحق  پروانـــــــــه  شمع را

                                     چندان امــــــــــان نداد که شب را سحر کند

                                                 * * *

زغارت چمنت بر بهار  منت هــــــــــاست

                                    که گل به دست تو از شاخ تـــــــــازه تر ماند

                                                  * * *

تو ای کبوتر  باغ حرم  چــــــــــــه میدانی

                                      تپیدن دل مرغــــــــــــــــان  رشته  بر پا   را

                                                  * * *

کم طالعی نگر  که من و یار چون دوچشم

                                     همسایه ایم  و خانــــــــــــه  هم را ندیده ایم

                                                   * * *

هرکه امشب می نمینوشدبامامنسوب نیست

                                 پارسا  در  مجلس رندان   نشستن  خوب  نیست

                                              * * *

سر زده داخل  مشو   میکده   حمام  نیست

                                    حرمت پیر مغـــــان  برهمه کس  واجب است

                                                * * *

بیند چو کس  سوی تو  ، گیرم  سر راهش

                                    تا ذوق  تماشای   تــــــــــو  دزدم   زنگاهش

                                                 * * *

یار ما  با همه جهـــــــــــان  یک روست

                                   شمع را پشت و رو  نمیباشــــــــــــــــــــــــد

                                                   * * *

اهل زمانه  مهرۀ  شطرنج بوده انـــــــــــد

                                   با هم خصومتی  نه و سرگــــــــــــــرم جنگها

                                                   * * *

اگر بشکست  اندر  بزم مستان  ساغر  مینا

                                    سر ساقی سلامت  دولت  پیر مغان  برجــــــــا

                                                   * * *

با بخیلان  نه  همین  طبع گدا  ناصافست

                                       کیسه خود هـــــــــم  ازین قوم  دل پر دارد

              یکی دیگر  از خصوصیات سبک  هندی  فراوان  به کار بردن  صنعت تشخیص وانطاق است که به زبان انگلیسی (  Personification )  گویند . به این معنی  که شاعر  به خیال خود  تشخص میبخشد  و اشیا را  به صفات  انسانی  متصف  میسازدو سپس همان  عملها ، صفتها ونسبت  ها راکه برای  یک  جاندارمتصوراست  برای شی  مورد  نظر  به کارمیبرد . این صنعت ظریف برای تصویر دقیق  معنی ، بیان  ودرک مفاهیم  ذهنی شاعر  تأثیر شگرف  دارد . بیدل  حتی  مصدر  را  در مقام  تشخیص  قرار  داده  میگوید :

درد سر  ما و من  سخت  مکرر شده است

                                 حرف فرامشیی  یــــــــــــــــــاد  شنیدن  دهیم

باز  بنفشه  رسید  جانب  سوسن دوتـــــــا

                               باز گل  لعل پوش  ،  می بدرانـــــــــــــــد   قبا

سنبله  با یــــــاسمین  گفت  سلام علیک

                                  گفت علیک  سلام  در چمن  آ  ای فتـــــــــــا

زسوسن بشنوای ریحان که سوسن صدزبان دارد

                                         به دشت آب و گل  بنگر  پر  نقش  و نگارآمد

گل ازنسرین  همی  پرسدکه چون بودی درین غربت

                                            همی گوید خوشم  زیرا  خوشیها  زان  دیارآید

سمن   با سرو همی گوید که مستانه همی رقصی

                                       به گوشش سرو میگوید  کــــــه یار برد بار  اید

شاعران گاهی صنعت تشخیص در تشخیص  به کار میبرند :

به قبول آن کف نازنین که کند شفاعت خون من

                                      در صبر میزنم  آنقدر  کــــــه بهار حنا رسد

                                               * * *

بهار ،  نامـــــــــــــــــــــه  یاران  رفته  می آرد  

                                    گلی که وا  کند  آغوش  در بــــــرش گیرید

                                               * * *

ساحل افتاده گفت : گر چــــــــــه  بسی زیستم  

                                     هیچ نه معلوم  شد ، آه کــــــــــه من کیستم

موج ز خود  رفته یی  تیز  خـــــرامید  و گفت

                                     هستم اگــــــــــــــر میروم  ، گرنروم  نیستم

                                              * * *

مسافران  چمن نا رسیده  در کوچ انــــــــــــد

                                        شگوفه  می رود  و شاخ  (بــــار  می  بندد)

                                                * * *

شگوفه دامــــن  افشانست  و بلبل در پریشانی

                                      درختان  بار  می بندد که  گل  عزم سفر دارد

            شعر این  عهداز اثر  فوران و پیچیده گی  معنی  ، تزاحم  خیال  و دشواری  تصویر  ها  به  سرحد  تعقید  و ابهام  رسیده  و صورت  لغز و معما  گرفته  است ؛ مانند  این بیت :

رگ گل آستین  شوخی  کمین  صیدما دارد  

                                 که زیر  سنگ  دست  از  سایه  برگ  حنا  دارد

چون از  مـــــــــــــــــــه  نو  زنی   عطارد

                                  مریخ  هدف  شود  مــــــــــــــــــــــر  آن را  

آهوی  آتشین  را چـــــــون بره  در بر افتد

                                   کافور خشک گردد  بــــــــــا مشک  تر برابر

   گاه گاه نوع ترکیب ها  وبافت های  خاص  که با مذاق  ما  و طبع  زبان دمسازی  ندارد فهم  ودرک سخن را دشوارترمیسازد ؛ مانند :

عبرت نگاه  عالــــــــــم انجام  شمع باش

                                  حیرت  آهنگم  که می  فهمد  زبـــــان راز  من

به  جز کلفت  نشد حاصل ز اسباب  طرب ما  را

                                        زباد  آستینی ، شب  چراغ  عیش  مــــا گل شد

           شاعر این سبک چنان  سرگرم  پیدا  کردن  معانی  دیریاب  و مطالب  نایاب  است  که  از معانی  بیگانه  لذت  میبرد :

در غریبی  آشنا  از آشنا  هــــر گز  نیافت   

                                                لذتی کــــــــز  معنی  بیگانه  می یابم  

            و در به کار برد  انواع  تشبیه  و استعاره  و ترکیبات  تشبیهی  و استعاری  افراط  میکنند ومیگویند :

سخن که نیست  در او  استعاره ،  نیست ملاحت

                                     نمک  ندارد  شعری  کـــــــه استعاره   ندارد

          گاهی وجود و وفور کلمات و اصطلاحات  هندی  در شعردری  موجب  دشواری  و دیر آشنایی کلام  میگردد .  لغات هندی  از عهد غزنویان  وارد زبان  دری  شده و در آثار  استادانی  چون : عنصری ، فرخی ، منوچهری ،  سنایی ،  مسعود  سعد  سلمان  و دیگران  دیده  میشود  که  مسلما  در عهود  بعد  شمار  ان  بیشتر  گردیده است .  از آن جمله است ؛ لک به معنای  صد هزار  درین شعر عنصری :

درونه سایر ماند  ونه طایر  از بــــــر خاک

                                    دولک  زلشکر  او شد  بـــــه زیر  خاک نهان

کت : به معنای  تخت  درین  شعر فرخی :

خلافت  جدا  کرد  جیپالیان  را         زکت های زرین  و شاهانــه  زیور

لنگهن: روزه هندوان . منوچهری  گوید :

الا تا مومنان گیرند روزه            الا تا  هندوان   گیرند  لنگهن

لنگهنت گر  ترا کند  فربه           سیر خوردن  ترا از لنگهن به

                                                                                          (سنایی)

پانی: به معنی  آب  درین شعر  سنایی :

نه در آن معده  خدرۀ  میده             نه در آن دیده  قطره پانی

برشگال  : باران موسمی ، از مسعود سعد:

برشگال  ای بها رهندوستان           ای نجات از بلای  تابستان

گهی ابرتر  و گاهی  ترشح گونه ، گه باران

                                  بیا در چشم مــــــــــن بنگر  هوای برشگالی را

پتان : به معنی افغان  ؛ از کلیم:

همه افغان پسر  عاشق نظاره           به دستی زلف و در دستی کتاره

غرور حسن  با جهل  پتانی            چوگردد  جمع   نتوان  زندگانی

رام: خدای هندوان ؛ از یبدل :

هندو صنمی که دل  بــــه کامش دادم

                                                 مرغ دل خود  بسته به  دامش دادم

سعی کردم که به من رام شود رام نشد    

                                               هر چند قسم بـــــه رام رامش دادم  

خسرو :

شوخ  هندو  بین که دین ببرد  از خاص و عام

                                       رام هر گز  نشد  هــــر چند  گفتم رام رام

واله :

ای باد صبح  چون  به صنم خانه بگذری

                                           آنجا برسان  به حضرت بت  رام رام  ما

     تال: نوعی ساز و یک دستمالی  که برسر زنند . در شعر  امیر خسرو  خاصه  در نه سپهر  ازین  نوع کلمات  فراوان  می بینیم :

ای دهلی  وای  بتان ســــــاده             پک بسته و جیره  کج نهاده

دگر ساز بر نجین  نام  ان تال            بر انگشت  پریرویــــان  قتال

ممانی : زن دایی، مامون دایی :

گفتم  گهی در خانۀ مامون تو باشم

                                     گفتا  که درین  خانه بلایی است  ممانی

نار : زن :

           زن بود در زبان هندی نار             و قنا  ربنا  عذاب النار

مار : بزن  مسعود  سعد راست :

چو رعد از ابر ، بغرید  کوس محمودی

                                                   برامد  از پس دیوار  حصن  مارا مار

بیره : برگهای خوشبوی  که پان  را  به ان  می پیچند :

زتنبولی دلی دارم  همه ریش           زغم  پیچیده  چون  بیره  برخویش

کجک : سامانی که به ان پیل  را راهنمایی کنند :

گویی که ابر اندرفلک پیلیست آن بی هیچ شک

                                   وان پیل را زرین  کجک  برسر  نگونسار آمده

در درمویی: برو مردکه :

رفتم  بــــــه تما شا بکنار  جویی            دیدم به لب  آب  زن هندویی

گفتم  صنما بهای  زلفت چه بود           فریاد برآورد  که در  در مویی

بجا بجا : در پرده بزن :

حرف بجا زکس نشنیدم  به ملک هند

                                            غیر از همینکه گفت  به مطرب بجا بجا

چل چل :

از چل چـــــل تو پای من  زار شد  کچل

                                           من خود  نمی  چلم  تو اگر  میچلی  بچل

          آشنایی با عادات ، رسوم ، معتقدات  ، اعیاد (مانند ویساک ، دیوالی ، هولی  و….) حتی انواع میوه ها ، گلها ،  درختان وحیوانات  نیز  در  فهم  و درک  اشعار  کمک میکند .

خورشید پرست :

خـــــــــــورشید پرست  شد دل ما    

                                               زین هندوکــــــــــان  شوخ ساده

برهمنان که پرستند آفتاب  فلک را   

                                         مگر که هندوی  مارا ندیده  اند زمانی؟

آن خال سیه برخ رخشان  تو جانان

                                         هندوبچه یی هست  که خورشیدپرست است

رونما:

گر من به جای جوهر  آیینه بودمی  

                                           بی رونما ترا  بــــه تو  کی مینمودمی

قشقه :

تا قشقه بر  جبین منـــــور کشیده ای

                                        خط بر تجلی مــــــــــه   انور کشیده ای

یا بهرقتل عاشق دل خسته جـــــان من

                                          این قشقه را بـــــه مثابه خنجر کشیده ای

قشقه رارونق هنگامۀ هندوخــــــوانند  

                                            باده را شمع طربخانـــــــــــۀ  ترسا بینند

ریخته : زبان اردو :

نیست نقصان یک دو جزو است از سواد ریخته

                                      کان دژم برگی زنخلستان فرهنگ  من  است

فارسی بین  تا بـبینی نقش هــــــای رنگ رنگ

                                      بگذر ازمجموعه  اردوکه بی رنگ  من است  

گل نا فرمان :

فرمان بریست  رسم  و آیین  مــــا را

                                           در باغچه  مــــــــــا  گل نا فرمان  نیست  

شعارماجزبجاآوردن فرمان نمیباشد

                                        به گلزار وفـــا  یک برگ  نافرمان  نمیباشد

 ستی : سوختن زن خود را با شوهر  مرده ، خود سوزی  زن هندو  یعنی  سوختن  زن خود را  با شوهر  مرده :

جان فدای دوست کن کم زان زن هندو  نه ای  

                                          کز وفای شوی در اتش بسوزد  خویش را

دعــــوی عشق کرده ای  ، ای خسرو  ببایدت

                                         چون هندوان  در اتش  غم زنده   سوختن

چون زن هندو کسی در عاشقی مردانه  نیست

                                           سوختن برشمع مرده  کار هر پروانه نیست

آتش  عشق  زخـــــــاکستر  هند  است  بلند

                                         زن درین  شعله  ستان  برسرشوهرمی سوزد                                                                                                                                                                       (صایب)

بوسه : نزد برهمنان حرام  است :

خشک لب باید گذشت از وصل  مهرویان  هند

                                     هیچ ننگی بربرهمن زاده همچون  بوس نیست

شانه : فال دیدن  بر شانــــــــــه  گوسفند:

به محنت شانه را از گوشت  خالی کــــــن  

                                    که تابینی یکی غیب و شوی مجنون وحیرانش  نه ازبزکمتراست انسان وعارف کمتر ازافغان

                                     ببین در شانـــــــــــه بزها  چها  بینند  افغانش

 مآل من خـــدا  داند  ولی  در شانه  می بینم

                                   که از سودای گیسوی  کسی دیوانه خواهم شد

خاطرش چون از غبار لشکرخط جمع نیست

                                   هر دم  آن  زلف  پریشان  شانـــــه  بینی میکند

جنگ ناخن  ها :  علامت  شر اندازی :

میزند چشم  تو  هر لحظه  بـــه مژگان  ناخن

                                      ترسم ای شوخ  میان من و تـــو جنگ  شود

پریدن چشم : علامت  رسیدن  یار :

از پریدنهای  چشم و از تپیدنهای  دل

                                          میرسد  از یار پیغامی  کــــه  می باید مرا

گل چراغ :

برگ میریزد زگل ، دانم خزان  خواهد  رسید

                                     میهمان  آید  به خانه  چونکه گل  بارد  چراغ

چناغ : یا جناب شکستن :

غافل  دادیم  دل  به دستت                ما را یاد و تو  را  فراموش

سالگره :

گشت  چون  رشته عمرم  کوتاه         معنی  سالگره   را دانستم     

صبح روی کسی را دیدن :

در حیرتم  که آیینــــــــه   امروز  صبحدم

                                       روی که  دیده است  که روی تو دیده است

           سو منات : فتح سومنات که نقطه عطفی در تاریخ شرق  به حساب  میرود  یکی از کارنامه های بزرگ سلطان  غزنه  که در سال 416 (1026 میلادی) به کمک سی هزار سوار  و مطوعه وهمراهی  هشتاد هزار  شتر  صورت گرفت . به موجب  همین پیروزی بود  که القادر بالله خلیفه بغداد با اصدار  فرمانی لقب محمود  را که در  آغاز  سیف الدوله  بود  به یمین الدوله  ودر 389  امین الملت ارتقا  داده بود .  این بار (سال 417)  او را  کهف الدوله  والاسلام  لقب داد با عهد  و لوای خراسان  ، هندوستان ، نیمروز  و خوارزم . تاریخ نویسان  این فتح وفیروزی را  با آب و تاب نقل کرده  اند  که  از آن جمله  ابیاتی  از عسجدی :« تا شاه خسروان  سفر  سومنات  کرد  *  کردار خویش را  علم معجزات کرد »  فرخی قصیده سه صد بیتی  در مدح  سلطان  و شرح رزم  ارایی  او سروده  که در  دست است .  فرخی که درین  سفر دشوار  گذار در رکاب  سلطان بود ، جزئیات  این کارزار  را به  تفصیل  آورده است .  با آوردن بت سومنات به غزنین آوازه وشهرت محمود به شرق وغرب رسید . لفظ در فرهنگ  عوام  ما  به معنای  مختلف به کار میرود . مثلا اشاره به صحنه و چیز فوق العاده و دیدنی .  مثلا گویند (سومنات بود) برای بیان  وضع پر شور و حادثه.  مثلا گویند چه سومناتی بود .

            سو منات را نشان دادن کنایه از بلایی برسرکس آوردن. چنانکه گویند: (مرا سومنات را نشان داد  یعنی کارستانی نشان داد که مپرس … ).

در این شعر مردمی  معنی ملجا  وملاذ را  میرساند :

باز به یاد رخت رو به خدا میکنم          یا به درسومنات رفته صدا میکنم

          لفظ سومنات در  زبان و ادب فارسی فراوان  به کار رفته  است .  که اینک  چند مثال  آن را  ذکر  میکنیم :

دریغ نیست که سوزند هندوان  خود را

                                        ز دوستیت  کـــــــه چون سومنات محترمی                                                                                                                                    (خسرو)

شاد باش ای عنصر  محمود یان  را روح تو

                                        رو که  تو محمود عصری  ما بتان سومنات                                                                                                                                                 (انوری)

پرسی که چند باشد  دلها  به گرد کویم ؟

                                            در سومنات  گبران  بتخانه   چند خواهی                                                                                                                                 (خسرو)

بت پرستان  گر زتو آگه  شونــد     یاد نارند   از بتــــان  سومنات ما چو   هندوی سومنات  بـــه عشق           دل پرستیم و دل برهمن ماست

لشکر محمود  انـــــدر  سومنات          یافتند ان بت که نامش بودمنات                                                                                                     (عطار)

بتی  دیدم  از  عاج  در سومنات            مرصع چو   اندر جاهلیت  منات

فریدون فری  بـــــــــــل  تهمتن  تنی

                                            مـــــــــــنات افگنی و  سومنات  اشکنی

سجده در سومنات  و کعبـــــه یکی است  

                                         هردو جــــــــــــا  سر به سر کوفتن است

نخفتم  یک شب از بیتــــــــــابی دل  

                                           کـــــــه دیر سومناتم  بــــــــــــود منزل

بتی میگفت پنهان  بـــــــــــا برهمن  

                                           خدای مـــــــــــــــن  تویی  ای بنده من

گرفتار طلسم  سو مناتـــــــــــــــم  

                                           نجاتم ده  نجاتــــــــم  ده نجاتـــــــــــم

سوختم وسوختم وســـــــــــوختم     

                                           تاروش عشق تــــــــــــو  آمــــــــوختم

هندویی دیدم  بـــــــه در سومنات   

                                          گفت حدیث  نـــــــــــــــــــکو اموختم

 

حاصل عمرم  سه سخن بیش نیست   

                                           خام بدم   پخته شدم ســــــــــــــــوختم                                                                                                        (مولانا)

     هر خشتی از کنشت  شودکعبه دیگر

                                 گر پرتو جــــــــمال  تو  افتد به سومنات                                                                                                         (جامی)

مسنج شوکت  عرفی که بود  شیرازی

                                             مشو اسیر  زلالی  که بود  خوان ساری

به سومنات  خیالم  درایی تــــــا بینی

                                               روان  فروز  وبرو ، دوشهــــای زناری

صبح ازل  که مایه جـــان از سبو زدند

                                                جام حیات  ما بــــــه لب لعل اوز دند

دست  بتی بزرگ  و خدایان سومنات

                                            توحیدوشرک  را رقمی  مو به مو زدند                                                                                                            (کمالاتی)

              مسلمانان عقیده داشتند  که منات  از جمله سه بت  معروف  کعبه بود  که دزدان آن را  از راه  آب  به گجرات  آورده بودند.  فرخی در قصیده  :

فسانه گشت وکهن شد  حدیث اسکند

                                          سخن نو  ار  که نو را  حلاوتی است  دگر

اشاره به این داستان میکند :

منات ولات  وعزی  در  مکه  سه بت  بودن

                                                    زدستبرد  بت آرای  آن زمان   آزر   

  سومنات که درحکم  حج خانه  هندوان بود  نه تنها  یکی از  معابد  بزرگ  هندو  حساب  میشد  بلکه  از مراکز  بزرگ ضد اسلام  نیز بود . اما  لفظ سومنات  از کلمه  سوم به معنای  ماه  ونات  به معنای  صاحب  ومخدوم است . ابو ریحان  افسانه ان را  در کتاب ماللهند  چنین  آورده است :  گفته اند  منازل  ماه دختران  پر جاپت اند (Prajapati  ) که ماه با ایشان مزاوجت کرد وپس از اندک  زمانی  از میان  ایشان  به روهنی  بیشتر  مایل شد .  دیگر خواهران  پیش پدر  ازو شکوه بردند .  پرجاپت  ماه را  پند داد  که برجمله  دختر به یک دیده نظر کند  ولی ماه  پند او نشنید  پس اورا تکفیر  کرد  تا رویش  پیس  شد  و  از  کرده پیشمان  گشت  و از گناه خویش  استغفار  کرد . پرجاپت اورا  گفت  که از گفته  خود نمیتوانم گشت  ولی  رسوایی ترا در نیمی پوشیده  خواهم داشت . گفت  پس نشان  این  گناه  چگونه  از من  محو تواند  شد  گفت  بدان  که صورت  لنگ  مهادیو  را  برپا  سازی  وستایش کرد  ولنگ  مهادیو  سنگ سومنات  است .

سبک هندی وپاره یی  

از مختصات آن(*)

 

سبک در لغت عرب به معنای  گداختن  وریختن  زر وسیم  است ولفظ سبیکه پاره نقره گداخته را گویند . چنانکه درین شعر  ابوالمؤید  بلخی :

انگشت  را زخون دل من  کند خضاب

                                          کفی کزو بلای تن و جان  هرکس است

عناب و سیم اگر نبود  مـــــان  روابود

                                           عناب بــــــرسبیکه  سیمین  او بس است

دیگری گوید :

باز جستند  کز چــــه ترس  و چه بیم

                                        در سواری  تــــــــــــــو ای  سبیکه  سیم

این ماه ماننده  است  به سبیکه  زرخالص  که از بوته  بیرون آید . ابوالفضل  در تاریخ بیهقی  گوید :

 

        (*) برگرفته از: آریانا برون مرزی ، سال سوم ، شمارۀاول ، بهار  1380، (مارچ- می    2001م ) ، ص 5.

لفظ سبک مجازا  مترادف  است به اصطلاحات : شیوه ، طرز ،  طریقه ، اسلوب  و سیاق . ابو محمد  عبدالله بن مسلم بن قتیبه  دینوری  در کتاب  عربی خود  « الشعر والشعرا» (ص 9 ، چاپ لیدن ، سال 1902) این کلمه را  به همین  معنی به کار  برده است . آنجا که گفته: ( … این شعر با آن که دارای  معنی وسبک  نیکوست ، آب و رونق آن کم است …)  عوفی در لباب الالباب(ص 326، چاپ  لیدن  در ذیل شرح  حال ابو حامد محمود  بن عمر  جوهری  صانع  هروی  آورده  که صانع  این  قصیده قطران را :

الا ای پرده تاری ، به پیش چشمه روشن  

                                     زمانی کوه را ترکی  ، زمانی چرخ را جوشن

چنین  استقبال  کرده است :

الا یا  جزع گون خرمن به گنج گوهر آبستن

                                        زنور پاک داری دل  ، زدود  تار  داری تن

   صانع در پایان قصیده مصراعی  از قطران را تضمین کرده  ودر آن  مقطع ، لفظ «طرز»  را به  کار برده که ظاهرا نخستین  مورد  است  که کلمه  طرز  به مفهوم  سبک در شعر  فارسی  استعمال شده است :

بران طرز آمد  این شعرم که استاد  سخن گوید

                                           الا ای پرده تاری  به پیش  چشمه  روشن

خاقانی  ترکیب های چون  طرز غریب و شیوه تازه را  به معنای  سبک  به کار  برده  آنجا که گوید:

طرزغریب من است نقش  خرد  را طراز  

                                              شعر بدیع  منست  شرب  سخن را شعار

مرا شیوه خاص وتـــازه  است  وداشت

                                              همان  شیوه  بـــــــــــــاستان  عنصری

پادشاه  نظم و  نثرم در خراسان  و عراق

                                           کاهل دانش را زهرلفظ  امتحان آورده ام

منصفان استاد دانندم که در معنی و لفظ

                                             شیوۀ تـــــازه ، نه رسم  باستان  اورده ام

از شعرای هند ظفر خان  احسن  شاعر  عهد شاهجهان  گفته :

طرز یاران  پیش احسن  بعد ازین  مقبول نیست

                                       تازه گوییها  او از  فیض  طبع  صائب  است

          هرگاه بخواهیم  سبک  را در یک جمله  کوتاه ، تعریف کنیم باید بگوییم: سبک عبارت است  از طرز  بیان  مافی الضمیر . پس سبک  هر کس عبارتست  از روشی که برای طرز  بیان  اندیشه ، ادای ما فی الضمیر  خود  برگزیده  است .  مشروط  بر  آنکه  این روش را خود  ابداع کرده باشد  و از کسی  به عاریت  نگرفته  باشد .

اکثر ادب شناسان، شعرفارسی رابه چهاریاپنج  سبک خراسانی (ترکستانی)، عراقی ، هندی ، عهد مشرویت  ونهضت  باز گشت ادبی  تقسیم  کرده  اند.  این تبویب  چارگانه  یا پنج گانه کلی است  و عمومی وگرنه چگونه  میتوان  ادبیاتی را که از عمر  آن  بیش یکهزار  دوصد[سال]میگذرد وهزاران شاعر  در زمانه های مختلف  وسرزمینهای  متفاوت  با شرایط  فکری و اجتماعی  خاص و  شیوه های  گوناگون درآن  سهم داشته  وشعر سروده  اند  همه  را در چهار  یا پنج ردیف  تصنیف  کرد  ودر باره سبک  و شیوه آن  چنین  حکمی  را جاری ساخت.  مطالعه  وبررسی  شعرخاقانی  وظهیر، کمال اسماعیل  و سعدی  با مختصات  لفظی  و معنوی  کلامشان ،  زیر عنوان  سبک عراقی  دور  از موازین  ادبی  و نقد امروزی  خواهد بود .  همچنین قرار دادن  بیش از سه هزار  شاعر صاحب  دیوان  که در نیم قاره سند  وهند  زیسته یا تربیت  یافته یا به مقصد انتجاع انجارفته  اند  زیر  عنوان  سبک  هندی صواب  به نظر  نمی خورد .  حالانکه  میدانیم  در همان  محیط  و همان  روزگاران  کسانی  نیز  بوده  اند  که کلام  و شیوه  گفتار  شان  با سایر  گویندگان  آن  مرز  و بوم  متفاوت  بوده است .  مانند  فیضی  دکنی  که  سخنش  از  لحاظ  روانی  وشیوایی کم  و بیش  همطراز  غزلسرایان  درجه  اول  سبک  عراقی  است  تا دیگر  سبک  ها  و یا فغانی که به سبک  وسیاق  مکتب  وقوع  شعرگفته است. البته  از نظرکلی و عمومی میتوان  وجوه مشترکی را بین  ان  گویندگان  جستجو  کرد  از آن جمله میتوان شیوه  سخنوری شعرای  دری گوی  هند رابه طور همگانی  سبک هندی  نامید  یعنی  سبکی  که سخن  سرایان  آن  با زبان  و نحوه بیان  ویژه ، لهجه  معین  و تعبیر  های  خاص  شان ، تحت  تأثیر  محیط  فکری  آن  سامان  شعرسروده اند و طبع  آزمایی نموده  اند  به نحویکه  با گویندگان  سایر  بلاد  تفاوت  داشته  اند .  درین مقام ، مقصود ما هم از سبک  هندی همین شیوه  وطرز است که بیش  از سیصد  سال بر ادب  ما اثر گذاشته  و هنوز  هم سیطره  آن بر بعض مراکز  این حوزه  بزرگ  فرهنگی  باقیست .

  اصولا سبک  مربوط به زمانهاو دورانهای  معین  تاریخی  است وواحد  مکان را  در تحول  وتطور  آن دخالتی  نیست .  اما  از آنجا که  نخستین  پرورشگاه  زبان  فارسی دری خراسان  زمین  بوده  واین  ادب  پربار  درین نواحی  رشد  و توسعه یافته  اصطلاح  سبک  خراسانی  وحتی  ترکستانی (به ملاحظه شهر های  معروفی  چون سمر  قند  وبخارا  که زمانی  آن سامان را نیز  ترکستان  میگفتند ) کاملا مناسب و به جاست . اصطلاح عراقی از بابت اینکه  ایران  مرکزی  یا عراق  عجم  در دوره های بعد  مرکز زبان  و ادبیات دری بوده  است ، پسندیده و معقول  است .

با سهم  وسیع  وگسترده  یی که  هندیان  اعم  از مسلم  و هندو  در تعمیم  و ترویج ، قوام  وغنای زبان فارسی  داشته  وبسا  که آن را  به عنوان  زبان  مقدس  احترام مینموده اند ، شایسته  و سزاوار  خواهد  بود که شیوه  شعر  و شاعری قرنهای  اخیر که بیشتر  در سرزمین سند  وهند  رواج  و رونق  داشت  نام  ان  مکان  را به خود  بگیرد  و به عنوان  سبک  هندی یاد شود . این نکته را باید یاد اور شد  که هریک از  سبکها  در دوران  تاریخی  معینی  آغاز شده ، پرورش  وگسترش  یافته  و پس  از  رسیدن  به حدکمال  به علت های سیاسی- اقتصادی  یا  اجتماعی – ادبی  ریشه  و نیشه  های سبک  بعد  دران  ظاهر  شده ، رشد کرده  وسر انجام  سبک  تازه را  پیدید  آورده  است.  ازین  رو نمیتوان  بین  این ادوار  ادبی  یا دوسبک ، خطی فاصل  کشید ،  روز  ویا  سالی  را برای  آغاز  یا انجام  آن  تعیین  نمود .

درین میان ، سبکهای  مشترکی نیز  هست  که آن را  میتوان  سبک  «بین بین» خواند به ا ین معنی که خصوصیات  هردو  سبک  در آن  دیده  میشود . مثلا انوری سبکی دارد  بین  خراسانی و عراقی  به عبارت  دیگر  شاعر در کلام  خود  لطافت  و  رشاقت  سبک  عراقی را  با  فخامت  وصلابت  اسلوب  خراسانی  در امیخته و شیوه  خاصی  را به وجود  اورده است . گاهی محیط ، اوضاع  ، ذهنیت ها ، وسنتهای فرهنگی  خاصی  در ناحیه  معین  سبک خاصی  پدید  می اورد  که آن را  میتوان  شاخه یی از متفرعات  سبک  اصلی مسلط  بر زمان  خواند .

ظهور و بروزسبک  هندی  قریب  یکصد  سال  بعد  از  مکتب  «وقوع» اتفاق  افتاده  است.  مکتب  وقوع  طرز وروشی  بود که در ان ، حال واقعه  در عشق  ،  معانی  لطیف  وعوالم  عاشقانه  برزبان  حقیقت  بیان  و اظهار  میشد .  این شیوه  و ادا  ازاوایل  قرن  دهم  تا نیمه  دوم  قرن یازدهم  در ایران  و سایر بلاد  پارسی  گو  رواج  و پیروانی  داشت  به سخن  پردازان  این دبستان  سعی  داشتند  تا حالات  عاشقانه  را از روی واقع  بیان  کنند و آنچه  را که میان  عاشق  و معشوق  و وقوع  می پیوندد ،  به زبان  ساده  وبی پیرایه ، دور از صنایع  وبدایع  شعری  وخالی از غلو واغراقات  شاعرانه ،  در سلک  نظم  درآورند  و بدان  کسوت  شعری  بپوشانند .  سایه  روشن  های ازین  نوع  کلام  صاف و صریح ،  سهل  وسلیس  جسته  جسته  در ادب  پیشینه  ما  خاصه در اثار  مولانا  وسعدی  به چشم  میخورد . این غزل  و بسا چکیده  های  فکری  و ذوقی  خداوندگار بلخ  با این شیوه  برابری  ودمسازی  دارد  ،  مانند  این  غزل :

مامست وتو دیوانه ما را کی برد خانه

                                          صد بار ترا گفتم  کم خور  دو سه پیمانه

ای لولی بربط زن تو مست تری یا من

                                           ای  پیش  چو تو مستی  افسون  من افسانه  

در شهر یکی کس را هوشیار نمی بینم

                                           هریک بتر  از دیگر ، شوریده  و دیـــوانه

جانا به خرابات آی  تا لذت  جان بینی

                                          جان را چه  خوشی باشدبی صحبت جانانه

چون کشتی بی لنگرکژ میشدومژمیشد

                                           از حسرت  او مـــرده  صد  عاقل و فرزانه

این بیت ساده و روان  مولانا  نیز از همین  باب  است :

ببستی چشم ، یعنی وقت  خوابست

                                          نه خوابست  این،  حریفان  را جوابست

شاعر سبک هند  این  تعبیر  را چنین پرورده :

صد نامه نوشتیم و جــــــــــوابی ننوشتی

                                              این  هم که جوابی ننوشتی  جوابست

               از کلام  دل پذیر وشیرین  سعدی  مثال  های فراوان  خوانده  وشنیده ایم ،  درین مقال تیمنا (Tayamonan) کام جان را  با این قند مکرر پارسی او شیرین  میکنیم :

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست

                                   یا شب و روز ، به جز  فکر  توام  کاری  هست

به کمند سر زلفت نــــــــــه من  افتادم  وبس

                                  که بـــــــــه هر  حلقه زلف  تو گرفتاری هست   

گر بگویم   که مرا  با تو  سر و  کاری  نیست

                                   در و دیوار  گواهی  بـــــــــدهد  کاری هست

صبر برجـــــــــــور  رقیبت  چکنم گر  نکنم

                                   همه دانند  کــــه در صحبت  گل خاری هست  

من چه درپای  تو ریزم  که پسند  تو بــــــود

                                سرو جان  را  نتوان  گفت  کــــه مقداری هست

               سخن شناسان ، شعرایی چون : شهید قمی ، بابافغانی ، میرزا شرف جهان  ، میلی، ولی دشت بیاضی را از  واضعان  وپیشکسوتان  این  دبستان  میدانند.  عده یی وحشی بافقی را  با غزلها و ترکیب  بند  های  دلاویز  و روح  پرورش فرد شاخص این مکتب  میخوانندو برخی  هم بابافغانی  را.  به هر حال  این شیوه  وطرز  درعهد  فرمانروایی خود ، چنان مورد توجه  و اقبال  قرارداشت  که حتی  بعضی  ازشعرا ،  تخلص خود را «وقوعی » گذاشتند  و به همان  نام  ونشان  شهرت  یافتند . مانند وقوعی تبریزی  نیشاپوری .  کلیم کاشانی  درین  بیت  خود اشارۀ  به آشکار  بیانی  این اسلوب  وسیاق دارد . انجا  که گوید :  

زسر و سطرش ، در گلشن  بیان وقوع

                                             نشان راستی  گفتگو  نمایــــــان  است

            پیش از ورود  به مبحث اصلی چند نمونۀ این مکتب  را از نظر  میگذرانیم  و هم  ابیاتی  را  می بینیم  که  از  لحاظ  بکار  برد  زبان  محاوره و تعبیرات   عوام  پلی  بین  این  دوشیوه  است :

لطف بـــــــاغیر غایتی  دارد            جـــور با مـا  نهایتی دارد

گوش برحرف  مدعی تاچند            هر که بینی  حکایتی دارد  

                                             ***

چو در محشر  بپرسندت  که حاتم  را چرا کشتی

                             سرت گردم چه  خواهی  گفت  تا من همان  گویم

                                   ***

هـــــــزار میوه  زبستان  ارزو چیدم

                                         یکی  بــــــه لذت  پیکان  ابدار  تو نیست

                                            ***

 

شکسته بالتر ازمن  برآستان تو نیست

                                      دلم خوش  است  که  نامم کبوتر  حرم است

                                             ***

من از سودای  او دیوانه  بـــودم         حدیث  ناصحم  دیوانــه  تر کرد

                                             ***

اندکی پیش تو گفتم غم دل، ترسیدم

                                         که دل ازرده شوی  ورنه  سخن بسیار است

                                            ***

گفتی بود چه مقدار، اندازۀ شب غم        از ابتدای عالم  تا انتهای  عالم

                                           ***

اوراق گل زحرف وفا ساده یافتم       برحال بلبلان چمن  خون گریستم

                                            ***

دلم به پاکی دامان غنچه  می لـــــــرزد  

                                            کـــــــه بلبلان  همه مستند و باغبان تنها

                                          ***

غم خویش و حال «صبری» چو رسی به یار ای دل

                                         تو بگو  اگر توانی  که من این  زبان ندارم

                                         ***

ناله را هرچند میخواهم که پنهان    ترکشم

                                       سینه میگوید  که من تنگ آمدم    فریاد کن

                                          ***

چه خوش است بادو زلفت  سر شکوه باز کردن

                                          گله های روز هجران  به شب دراز کردن

                                          ***

فسرده دل شدم از خط عنبر  آلـــــــودت

                                               زآتشت نشدم گرم و مردم   از دودت

                                          ***

ناله دزدیدن «صبوری »  تا به کی ،  فریاد کن

                                      عشق رسوا  گشت کار از نالۀ پنهان  گذشت

                                          ***

من کیم؟ سر از گریبان  بلا بــــــــر کرده ای

                                  خاک بیقدری به دست  خویش  برسر کرده ای

                                          ***

منع «وقوعی»از فغان  ، ای نیکخواه  امشب مکن  

                                 بگذار  در جان  کندنش کز دل غمی بیرون کند

                                        ***

دیدی از دورم  و دانسته تغافل کردی

                                             دیده و دانسته  خود را در بلا انداختم

                                    ***

 

خوش انکه باتو  دهم شرح  مشکل خود را

                                                   به گریه افتم  خالی کنم دل خود را

             اماسبک هندی که برخی آن راانشعابی ازمکتب وقوع میدانند، گذشته از محیط خاص فکری ، شرایط اجتماعی  وحکمت خالص  هندی خود ، بهره یی از باریک اندیشی ، تصویر سازی  وصنعت پردازی  قرن هشتم  ونهم وچاشنیی از روانی وشیوایی ، رسایی و سادگی قرن دهم ویازدهم  دارد  به جای خود دارای  محسنات  و مختصاتی  است  که اینک  پاره یی آن را  زیر شرح  وبحث  قرار میدهیم .

           به طورکلی میتوان گفت که شاعر سبک هندی به نازکخیالی ، باریک اندیشی ، نکته رسانی ، مضمون پروری ، رنگین بندی معانی ، دقیقه یابی ، خیال انگیزی ، موشگافی ، نو آوری در تصویر ، تازه جویی  ، ابهام گرایی و ایهام گویی خلاصه  رعایت  بسا  ظرافتهای  شاعرانه  شهرت دارد . شاعر این سبک  با طبع پر مایه  و لبریز  از تخیل  و با استفاده  از استعاره  های  دور از ذهن ، تعبیرات نامأنوس ، شیوه آگنده از کنایه و مجاز ، تعبیرات  رمز آلود  وتشبیهات  غریب خود  گاهی  مضامین بدیعی میافرینند مه نمایشگر توانیی گوینده  در تصویر سازی  و مظهر رقت  احساس و روح  عاطفی  اوست  . این جواهر نظم برتارک ادبیات نامی  وسامی  ما ، درخشندگی  خاص دارد. یکی از  مختصات بارز سبک هندی مضمون ربایی یعنی برداشتنازاشعار  شعرای پیشین  و همزمان  است  که گویی بر او پیرایه  نو می بستند ، طبع و ذوق خود را ازماش میکردند  و گاه  در مقام نظیره ساز بر می امدند .

           نقل ، اقتباس ، تقلید  ، تضمین شعر ومضامین  دیگران  ا ز اغاز در زبان  ما رواج  داشته است . بسیاری  از شعرا را میشناسیم  که مضمون و موضوع شاعر  دیگر  را گرفته  و به لباس  نو  عرضه  کرده است . اینک  به یک نمونه  از آن  بسنده  میکنیم ؛ این ابیات  از شاعر  عهد سامانی    ابوشکور  بلخی است :

بــه دشمن برت  استواری مباد      که دشمن  درختی است  تلخ  از نهاد

درختی که تلخش بود  گوهرا       اگر چرب وشیرین دهی مــــــر  ورا

همان میوۀ تلخت  ارد پــــدید       ازو چرب وشیرین  نخواهی مزیــــد

           سراینده یی این مضمون را  از و گرفته و  نیکو پرورانیده است : (این ابیات  به فردوسی  نیز نسبت داده شده است. )  گویا پارۀ آن  از ابیات  جعلی  هجو نامه  اقتباس  شده است .

درختی که تلخ است وی راسرشت      گرش برنشانی بـــــه باغ بهشت

ور از جوی خلدش بـــه هنگام آب      به بیخ انگبین  ریزی و شهد ناب

سرانجام  گوهر  بـــــــه کار آورد        همان میوۀ تلخ  بـــــــــار آورد

          عبدالله هاتفی خواهر  زاده جامی گویندۀ«تیمورنامه» و«لیلی ومجنون »  کوشید درین زمینه  طبع ازمایی کند ومضمونی نظیر آن  بسازد .  این ابیات را  سرود :

اگر بیضه  زاغ  ظلمت سرشت              نهی  زیر طاووس باغ بهشت

بــه هنگام آن بیضه پروردنش               زانجیر جنت دهــــی ارزنش

دهی آبش  از چشمۀ  سلسبیل               دران بیضه  دم در دهد  جبرئیل

شود عاقبت  بیضۀ  زاغ   زاغ                بــرد رنج بیهوده    طاووس باغ

             وقتی بر جامی  نشان داد، جامی به طریق مطایبه  گفت :  نیک گفته ای ،  ولی  در هر بیت  بیضه گذاشته ای .  بعضی از شعرای ما قدم  ازین  فراتر  نهاده ،  مضامین  دلکش شعرای عرب را  در هر  زمینه یی  که بوده  به زبان  دری به صورت  کامل  یا شکسته  نقل  ودرج نموده اند . ما بعضی ازین نمونه هارا حتی در دیوان  رودکی  قافله سالار  شعر دری  می بینیم . سعدی بسیاری از مطالب  عالی  وموضوعات  فریبنده قصاید  متنبی را به شعر فارسی  در آورده و شاهد سخن را بدان  اراسته است . سخن  شناسان  وارباب  تذکره همواره  به این دقایق  توجه داشته  و اشاره ها  نموده اند. اهل ادب در بعضی موارد  این مضمون ربایی را از مقوله توارد  نخوانده و به رباینده آن نسبت سرقت  و انتحال  داده اند . این بیت انوری  که در حق  معزی  گفته شده  ناظر بر همین  موضوع  است و به این ترتیب  انوری ، معزی  را  به اتهام  سرقت دیوان  ابوالفرج  رونی  ومسعود  یا  فرخی  و عنصری  متهم  کرده  است ،  آنجا که  گوید :

کس دانم از اکابر  گردن کشان نظم

                                    کو را صریح خون دو دیوان  به گردن است

            یکی از معاندان جامی ،  با این ابیات ، جامی را مظان مذمت  و نکوهش قرار داده  گوید :

ای باد صبا بگو بــــــه جامی          کای دزد  سخنوران نـــامی

بردی تو بسی معانی نـــــــــو          از سعدی و انـوری و خسرو

اکنون سر حجــــــــارداری           و آهنگ حجــاز  ساز داری

دیـــــــــوان  ظهیر  فاریابی            در مکه بــــــدزد  اگر بیابی

            وقتی شاعری به نام ساغری نزدجامی شکایت اورد  که شاعران معانی  ومضامین  شعر مرا  برمیدارند  و می پرورانند  و به نام خود میکنند ، جامی به طریق مطایبه این ابیات را  در حق وی سرود :

ساغری میگفت  دزدان  معانی برده انـــــــــد

                                  هر کجا در شعر  من یک معنی خوش دیده اند

دیده ام اکثر شعر هایش را یکی معنی نداشت

                                   راست میگفت  آنکه معنی  هاش را دزدیده اند

           این قطعه شهرت یافت ساغری نزد  جامی آمد وگله آغاز کرد و گفت من خادم  دیرینۀ این  استانم  و شما قطعه یی فرموده اید  که در تمام  شهر شهرت  کرده  و هر جای  میرسم  بر من میخوانند  ومیخندند  و این قطعه  مرا رسوای عالم  ساخته . ایشان فرمودند  که ما گفته  بودیم شاعری میگفت  و کاتبان  و حریفان  شهر  ان را  به تصحیف  «ساغری»  ساخته  اند. چنانکه به یاد داریم و معمول بوده  اغلب  سخن سرایان  بزرگ ما در مقام  مفاخره  کوس لمن  الملکی  زده  اقران  و همقطاران  را  ریزه  خوان  خود  خوانده  اند ، شعرای سبک هندی  نیز  بر همین منوال  رفته اند  و در مقام  تفاخر  از قوت طبع  و عظمت  کلام  خود  یاد  کرده  اند.  از انجمله  است :

صائب  کسی به رتبه  شعرم  نمیرسد

                                         دست سخن  گرفتم  و بر آسمان  شدم

                                 ***

اشعار  آبــــــــدارم  تا شد محیط  عالم   

                                          انداختند  در آب ،  یاران  سفینه  ها را

                                   ***

تکرار میکنند سخنم  را بــــه  صد زبان

                                       هر جا  که  در  قلمرو  عالم  سفینه  یی است

                                     ***                   

طلب  از من  چـــــه میکنی  دیوان  را

                                            که بیاضی  است  همــــــــــــــه اشعارم

                                       ***

غیر ما زین قلزم  معنی ، حبابی  گل نکرد

                                       عالمی  صاحبدل  است  اما  کسی  بیدل نشد

           شعرای این سبک  همواره معاصران و همقطاران خود را به  اتهام  مضمون  ربایی ، مورد  طعن و سرزنش  قرار  میدادند. حال آنکه  کلیم،  در قبال  اعتذار  ،  این  نوع  مضمون  ربایی  را از  مقوله  توارد  خوانده میگوید :

ولی علاج توارد نمیتوانم کرد       مگر زبان  به سخن  گفتن آشنا  نکنم

            اما سلیم  شاعری را  به تعریض  چنین خطاب کرده  است :

دخلی که نکردی  به کلام الله  است  

                                             بیتی که نبرده ای  تو بیت الله است

باز خطاب به خود  میگوید :

دیوان  خود به دست  حریفان مده سلیم

                                       غافل مشو  کــــه غارت  باغ تو  میکنند

            سلیم حتی صائب را  به مضمون  ربایی از دیوانش  متهم  کرده گوید :

دیوان کیست  از سخنانم  تهی سلیم

                                   تنها  نه برمن  این ستم  از دست صائب است

غنی در لفافه ایهام  تناسب گوید :

برنداریم زاشعار کسی  مضمون را

                                           طبع نازک  سخن  کس نتواند  برداشت

                                              ***

بردند پس از مردن  مــــــــــا معنی  مارا

                                      صد شکر  که مانده است  به یاران سخن ما

                                               ***

به بزم نکته سنجان  سرخ رویی  از سخن دارم

                                         پرد رنگم  اگر دزدی  برد مضمون  رنگینم

                                             ***

       یاران بردند  شعر ما را                     افسوس  که نام ما نبردند

تمام شاعران  این عهد  دنبال  ابداع و ایجاد معانی و مضامین  تازه  ، نوگویی و خیال آرایی بودند  ازین بابت  است  که شاعرانی  را که هنر خود را در قافیه سنجی  و ایراد  ردیف  های مشکل  و عبارت پردازیهای  پیچیده  به خرچ داده و از آوردن فکر نو ، بستن  معانی  تازه و طلب  مضامین  نایاب ، غفلت  ورزیده اند سر زنش  میکنند  و توصیه مینمایند  که بگرد سخن کس نباید  گشت  و از کسی  معنی  بر نداشت  ومضمون  دیگران  را  به عنوان  توارد ،  نیکو پروردن و یا تضمین  بر  خود نسبت داد ومانند  گوینده  این  شعر در پی  صید مضمون  افتاد :

می نهم در زیر پای فکر ، کرسی  از سپهر

                                      تا به کف می آورم  یک معنی  برجسته را

           فیضی دکنی درین معنی گوید :

چنــد بـــــه تاراج  سخن ساختن       بزم زشمع  دگــــــر انـــــداختن

گر به تو گویم که خیال تو نیست       وین همه  اندیشه  مجال تو نیست

بــــانک  بر آری که نکو بسته ام       معنی او را  بــــــــــه ازو  بسته ام

هر چه خدا  داد به آن شاد  باش          طالب معنی  خــــــــدا داد باش

 قصد خیال  دگران تـــــــا بکی        جور بـــــــه مال  دگران تا بکی

           نمونه هایی از مضمون ربایی ها، پیرایه  نوشتن ها و باز افرینیها :

هر بامداد خورشید  اید به خانه او     تاروی زرد  مالد  بــــــــر استانه او

                                             ***

کجا از خواب ناز  آن فتنه  دور قمر خیزد

                                    مگر بردست  و پایش آفتاب  افتد  که بر خیزد

                                             ***

یار من هرگز  نمی خیزد  زخواب          تا نبوسد  دست  و پایش  افتاب

                                             ***

هرشب خیال یار  کند  در دلــــــــم  مقام

                                            یعنی  که خانه خانه  ما جای جای ماست

                                              ***

چون شکوه کنیم  از جدایی             جای تو  همیشه  در دل ماست

                                               ***

نیازارم  زخــــود  هر گز  دلی  را        که میترسم  درآن جای تو با شد

                                               ***

جهانی مختصر  خواهم  که در وی       همین جای  من و جای  تو باشد

                                               ***

دوریم به صورت زتو  نزدیک  به معنی

                                         مانند دو مصرع  کـــــــه زهم  فاصله دارد

                                           ***

ما از تو جداییم  به صورت  نه به معنی

                                               چون فاصله  بیت بـــــــود  فاصله ما

                                              ***

بران صید مسکین چه بیداد رفت          که در دام  از یاد صیاد رفت

                                               ***

ای وای بر اسیری کز یادرفته باشد      در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

                                                 ***

سیه چوری به دست آن نگار  نازنین دیدم

                                         به شاخ صندلی ، پیچیده مار عنبرین دیدم

                                              ***

سیه چوری به دست ان نگاری              به شاخ  صندلی ، پیچیده ماری

                                                ***

خط سبز  آفت  جان بــــــود  نمیدانستم

                                                 دام در سبزه نهان بـــــود  نمیدانستم

حسن سبزی  به خط سبز مرا کرد «اسیر»

                                               دام همرنگ    زمین بود  گرفتار شدم

                                    ***

بگذشت عمرو موی  سفیدی  به جاگذاشت

                                            خاکستری  زقافله  یی  یــــــــادگار ماند

                                                  ***

موی سر کردم سفید  اما خیالت  در سر است

                                        اخگری پنهان  طی  این توده خاکستر است

                                                  ***

پرستاری ندارم  برسر بالین  بیماری

                                            مگر آهم  ازین پهلو  به ان پهلو  بگرداند

                                                 ***

مدام از خشم  در گردش  نباشد  چشم جادویش

                                      که بیمار است  و گردانند  از پهلو به پهلویش

                                                 ***

کباب عشقم  نــــــــدارم  هیچ دلسوزی  

                                      که گرداند مرا  هر  لحظه از پهلو به پهلویی

           دیگر از خصایص سبک هندی تمثیل است . تمثیل که محور خصایص  سبک  هندی است  شاخۀ  از تشبیه  است و آن تشبیه حالی است  به حالی ، از رهگذر کنایه ، بدین گونه  که به معنایی  اشارت  کنی  والفاظی  به کار  ببری  که برمعنایی  دیگردلالت  دارد .  اما  آن معنا  ، خود مثالی باشد  برای  مقصودی  که داشته ای (انوار  الربیع  سید   علیخان) کم وبیش  نظیرانچه  که در منطق  آن را قیاس میگویند   یعنی اثبات  یک حکم واحد در یک  قضیه  جزئی  به واسطه  ثبوت  آن  در جزء دیگر که با اولی معنی  مشترک داشته  باشد. در تمثیل  مصراع  هر بیت در حکم کفه یی  از ترازو ست که از لحاظ  نوعی  باهم  مشابه  و معادل  استند :

روشندلان  خوشامد  شاهان  نگفته اند

                                             ایینـــــه  عیب پوش  سکندر  نمیشود   

                                     ***

صورت نسبت دردل ما کینه کسی      آیینه  هرچه دید  فراموش  میکند

          شاعر در چنین مقامی ومقالی از آلات  و ابزار  دور و بر  خود  از اشیا ودستاورد های  بومی  ،  عناصر  طبیعی ،  سنن  ، شعایر  و آداب  جامعه ،  تعبیرات  و مصطلحات  محیط  مضمون  میسازد  وبین آنچه  که صورت  ظاهر دارد  و محسوس  است  و آنچه  که  در معنی  وجود  دارد ونا محسوس است   یک  نوع  ارتباط  برقرار  میکند  تا به خواننده  لذت  بیشتر  بخشد  و خوبتر  ذهن  نشین  او شود .

برتواضعهای  دشمن  تکیه  کردن ابلهی  است

                                         پای بوس  سیل  از پـــــــا  افگند  دیوار را                  

                                               ***

در حباب  و موج  این  دریا  حبابی  بیش  نیست

                                     اندکی  باد است  در سر  صاحب  اورنگ  را

            غنی کشمیری بیش  از پانزده  مضمون  از حباب ساخته  است  که هریک  به جای  خود  تازه و بدیع  است :

 

ازین هوا که ترا  در سر است  می ترسم

                                          که چون  حباب  رود  عاقبت  سرت برباد

                                                  ***

لباس ما سبکباران  تعلق  بر  نمی  تابد

                                 بود  همچون  حباب  از  بخیه  خالی  پیرهن  مارا

                                                  ***

خانه خالی  کن  زاسباب  تعلق  چون  حباب

                                                 تا نیابد   راه  در کاشانه  ات  سیل بلا

                                                    ***

به بحر  پر خطر  عشق  چون  کشایم  چشم  

                                         که چون  حباب  نگاهی  کند  خراب  مرا

                                                  ***

چو من به بحر تجرد  کس  اشنا  نبود  

                                     یکی است پیرهن  و پوست  چون  حباب  مرا

                                                  ***

تاچند  چو گرداب  بود  چشم ترم  باز  

                                          خواب سبکی  همچو  حباب  است  مرادم

                                                   ***

هر کس که داد  تن  به بلا  ایمن  از بلاست

                                                 ویران کجا  ز موج شود  خانه حباب

                                                ***

بسته شد  هر چند  در یک بحر  معنی  های تر

                                       معنی مردم  حباب  و معنی  من  گوهر است

                                                ***

تکیه تا  چند  کنی  بر نفسی  همچو  حباب

                                        چشم  بگشای  که  هستی  گره  بر باد  است

                                                ***

گوش غواصی  شنید  از لب  خاموش  حباب

                                           دم نگهدار  کزین  به  گهری  نتوان  یافت

                                                  ***

تادید  سر  برهنگی  طفــــــــل  اشک  

                                      دریا به دست  موج  کلاه  حباب  دوخت

                                                 ***

در چشم  اهل  بینش  آخر  سبک  درآیی

                                     گر چون  حباب  خواهی  بر روی  اب رفتن

                                                 ***

هرکه در راه  سبکباری قدم زد  چون  حباب

                                        هیچ  جا پایش نلغزد  گر رود  بر روی اب

             خواب مخمل : تمثیلی است  برای  خواب الودگی انسان  یا خواب  غفلت  او :

شب که سازد  غــم  آغوش  تو بیتاب  مرا

                                        گر بود  فرش  زمخمل  نبرد  خواب مــــرا   

فرش مخمل هم بساط  بوریای  فقر  نیست

                                       تا صف  مژگان گشاید  محو  گردد  خوابها   

                                                  ***

به تن بوریا کند  گلهای  تصویر  نهالی  را

                                           به پا  بیدار  سازد  خفتگان  نقش  قالی را

بازتاب هنر خط در شعر

 

              حسن خط و خوش نویسی در هر زبانی  نزد ملل وامم طرف  توجه  و اعتبار  بوده است . اما  این امر  نفیس  به جهات گوناگون  نزد مسلمانان  خاصه خراسانیان  آزاده ، قدر و ارزش دیگر کسب کرده  که گذشته  ازشأن وقدسیت  مذهبی آن ناشی ازموضوع  تحریم  نقاشی  در اسلام  بوده  است  به ویژه آن  صورتها  و نقوشی  که حدیث  ارژنگ  مانی ، دفتر افشین ، تندیسه های  دیر ترسایان  ، نگاره های صنم  خانه هندوان  و پیکره های  بهار بودائیان  را در انظار واذهان  زنده وتازه مینمود. در چنین  احوالی هنر پژوهان  مسلمان  جهت احیا و ابراز  ذوق  و سلیقه  زیبا پسند طبع و استعداد  سر شارخود به تحسین قلم ها و ترقیم  خطها ، ترسیم  نقشها  و تصویر  برگها  و حتی تزئین  کتب علمی  به اشکال  نبات وحیوان  پرداختند  و به دنبال  آن به  امر تذهیب  و زیبا نویسی  کتب  دینی  خاصه قرآن کریم …  مشغول  شدند  و انها را  به انواع  طرحها ،  لوحه ها، اسلیمی ها  و ترنجها  و افشاندن  زر و یاقوت ، زمرد و لاجورد  آراستند و کمال عشق  و ایمان خود  را در نقش جمال  آنها  جلوه دادند .  و به این صورت هنر نقاشی  جان  تازه یافت  وبه رنگ نوین ظاهر گشت .

              در این میان امر  زیبا  نوشتن  و موضوع  حسن  خط  که  بر اعتدال نظر  وتناسب  استوار  بود  بیش  از همه  ارج  و اهمیت پیدا کرد  دیری  نگذشت  که این علم  شریف  و صنعت  لطیف  طریق  نضج در پیش گرفت  و  رو به اوج  و ترقی گذاشت  و به اندک  زمان  خطوط  مختلف  ابداع  و اختراع  شد.  قواعد  منظم  و دستور های  دقیق  در زمینه  های  مختلف  رقم  و قلم ، و ضع و ترتیب  گردید  و نوابغی  چون  ابن  مقله  ،  ابن بواب ، یاقوت مستعصمی ، میر علی هروی ، میر عماد قزوینی ، سلطانعلی مشهدی و رشید دیلمی  ظهور  کردند  و باشاهکار  های  ظریف  و جواهر  نشان  خود  تجدد ورنسانس  دیگری را  در شرق به راه انداختند . همچنانکه در اروپا  نقاشان  سحر آفرینی  چون رافائل  و میکلا نژ  و نظایر انان  به ظهور  پیوستند  و با افریده های  هنری  و ذوقی  خود جهان  را  پر  آوازه  ساختند در خراسانزمین  نیز  خطاطان ماهر وهنروران  چهره  پردازبه آرایش  وپیرایش  انواع خطوط  و کتابت، نهضت  عظیمی  را به  میان  آوردند که تا امروز مایه  اعجاب  جهانیان است .

               در طول تاریخ  پرغنای فرهنگی  ما ، امرا و صدور  که اغلب خود ازفن خط  حظی و ازسوادو بیاض  آن  بهره  یی  داشتند ،  پیوسته  به تشویق  و تربیت  ، تأمین رفاه  و آسایش  این دسته  میکوشیدند و به وجود آنها  مینازیدند  ومیبالیدند،  چند بیت  از غمنامه های  دو خطاط  را که  در رثای  جامی  و مربی  خود  بایسنغر  میرزا  شهریار شعر دوست و هنر مند نواز خود سروده اند  طور نمونه می آوریم  که نشانی از علم پروری ها  و سخن پردازی های دانشی  مردان  آن روزگار است .  از کمال الدین جعفر  بایسنغری :

شهر یارا  برفتی  از سراهـــــــــــل  هنر

                                      شد کتاب صبر مــــــــا ابتر، ورق زیر و زبر

یافتی از لطف شه هر کهنه خطی عمر نو

                                      بشکند پشتش کنون چون رفت پشتیبان  زسر

از مرقع ناله ها باشد بــه گوش جان  مرا  

                                     صورت بی جان مگر گشتند ازین غم  بـا خبر

خواندن اشعاربی معنی شدوصورت حرام

                                      پادشاه صورت ومعنی زعالم  شد مــــــگر ؟

قطعه یی یاقوت  دادی  قطعۀ یـــاقوت را

                                   صیرفی کـــو تا  شناسد  لعل و یاقوت از حجر

مینویسم  جنگ  هردم میشود ترزآب چشم  

                                  کرده ام  بعد از تو حاشا خط  خود  را خوبتر !؟

مولانا  منشی گوید :

       دی در کتابخانه شدم  دیدم اندرو

                                       جمعی به گریه جمله گره برجبین زده

         اهل کتابخانه  همه جامــه ها سیاه

                                         انداخته  دوات  و قلم  بــــر زمین  زده

        کاتب سیاه کرده  قد و قامت  الف

                                         بــــا نطقه سیه  به رخ  حرف شین زده

            آورده  اند  کسانی  چون  سلطان  حسین  میرزا  در ازای  هر مصرعی  به میر علی  هروی  سکه یی از زر میبخشید  و سپس  آن رقعه را چون  ورق زر حرز جان و زیب گنجینه  خود  میساخت .  شاعر  خوشنویسی  در مقام  تفاخر  اشاره  به هنر مندی  و صله های  یاقوت میکند ، انجا  که گوید :

خط یاقوت  را آنها  کــه دیدند         از آن  سطری  به یاقوتی  خریدند

اگر یاقوت  این  خط را بدیدی         از آن  حرفی  بـه یاقوتی  خریدی

            ازهمین جاست  که  هنر جلیل و جمیل  خط  را همواره  بدیده قدر  و احترام  نگریسته ،  آن را نصف  علم،  مایه  روشنایی دیده  ، مفتاح  رزق ،  برات بهشت ، روشنگر حق  و حقانیت خوانده  اند  چنانکه  میر زا محمد  ارشد  شاعر  و خوشنویس معروف  گوید :

قلم به موسم  پیری  اعصای من شده است  

                                        کلام حـــق  چمن  دلکشای من شده  است

قلم  به مصحف  هشتم  چو زد  رقم  ارشد

                                       ضمان  هشت بهشت  از برای  من شده است

               سخنوران  دیگر ما در ین  معنی داد  سخن داده  و ابیات  غرایی در  وصف  و فضیلت  کلک و خامه ، مداد  و دوات سروده  اند  که پاره یی  از آن  را  می آوریم :

چو حسن خط اندرسر انگشت تست      کلیــد در رزق  در مشت تست

                                                   ***

خط خوب   از  هنر ها  بینظیر است         چو روح  اندر تن  برنا  و پیر است

اگـــــر  منعم  شدی  آرایش تست         اگر  محتاج  گشتی  دستگیر  است

                                                     ***

نهمین وارثی مرد را  یــادگار            قلم  باشد  این نکته  را گوش دار

جهان از قلم یافت  نام و نشان           قلــــم گر نبودی  نبودی  جهان

کسی کونگشت ازقلم بهره مند           مدانش  بـــه نزد  خود  ارجمند

   قلم را چه دانند  هر بوالهوس           قلـــم زن  شناسد  قلم را  و بس

                                               ***

   قلم را به رتبت فزون دان  ز تیغ          بود گرچه کم رو به نیروی تن

  قلم کار فرمــــــا  اگــر بایدت          که گردی سر افـراز هر انجمن

   فرا پیش  یک مرد صاحب قلم           نیایند  صـــــــد پهلو  تیغ زن

                                                 ***

   دبیری کـه نام  تو نیکو نوشت          نکو می نوشتت برات بهشت

 خط  که مایقرءاست شهرت  او         آن اشارت  بود  به  خط نکو

 اینکه مایقراء اش   همی خوانی          نتوان خوانـــــدش به آسانی

بهر آنست خط که  بر  خوانند          نه که درخواندنش  فرو مانند

حسن خط چشم راکند روشن          قبح خط دیده را  کند گلخن

                                              ***                          (سلطانعلی)

حسن خط به زحسن دلداراست         همچو ماهی که درشب تار است هرگلی را خزان  بـــــود در پی         این گلستان  همیشه گلـــزار است

                                                 ***                     (میر عبدالرحمن)

چار چیزآمد که یابد دیده ودل نورازآن  

                                              خط خوب و روی سبزه  و آب روان  

                                                  ***

غرض مرتضی علــــــی  از خط          نه همین لفظ بود و حرف و نقط

بل اصول و صفا وخــــوبی  بود          زان اشارت   به حسن خط فرمود

خط که فرموداست نصف العلم          سرور انبیا  بـــــــه علم  و به حلم    ان خط مرتضی علی بوده است          زان نبی نصف علم  فرموده است  انچنان خط کجاست حــد بشر         قلم دیگــــــر ست  و دست دیگر

قلم پاک آن رفیــــــع جناب            خورده از جــــــویبار  جنت آب

دست در پاش  او  خزانه رزق           خامــــــــــه او کلید خانه  رزق

از مدادش چه گویم وزدوات          اب حیوان  نهفتـــــه  در ظلمات

 ورقی را که خط شاه براوست          بوسه گاه  ملائک و بشر اوست

 مـدح شه کاملان چنین گفتند           همــــــه در های معنوی  سفتند

منکه جزحیرتــم  بضاعت نیست        چون روم کعبه کاستطاعت نیست

چه قلم  بوده یارب آن وچه دست      قلم   اینجا  رسید  ســر بشکست  

            دربارۀ پیشینه  وتاریخچه خط  سخن بسیار رفته  است  و حرفی  ناگفته  نمانده  اما  درین مختصر  فقط  بعضی  از روش مربوط  به خط  اشاره میکنیم :      

              یکی از قدیمترین  نمونه های خط عربی که دردسترس هست کتابه تربت عبدالرحمن  بن جبیر  است در مصر  که به سال  31هـ . ق .  نگاشته  شده  و دیگر  لوح  مزارثابت  بن  یزید  است  درعراق  که در سال  64 هـ . ق.  تحریر  شده  است .  از نگاه تذهیب  یکی از قدیمترین  نسخ  قرآن کریم ، نسخه یی است  به خط ابوبکر الغرلونی که به قلم کوفی مرهن در سال 566  هـ .کتابت شده است . نسحه یی از قابوسنامه به خط کوفی از قرن چارم  هجری دردست  هست  از جمله  الواح  قبور که به تربت سلطان محمود  غزنوی  ازشاهکار های  خط ان روزگار است .

               قدیمترین کتیبه منظوم فارسی که به الفبای  عربی از مسجد مسعود سوم  در غزنی  به دست  آمده مشتمل  بر پنجصد بیت است  که به صورت  مثنوی سروده شده  وتا کنون  پنجاه بیت  آ ن خوانده  شده است  که یک بیت  آ نرا طور نمونه  یاد میکنیم :

 چنین نصرت دین نکرده  است  کس

                                            چنین  رنجی  دردین  نبرده است کس

             یکی از  کتیبه  های کهن  و منظوم دری  که به خط  زیبا ی  نستعلیق  توسط  حسن شاملو  دانشمند وخطاط  معروف  هرات  نگاشته شده  سنگ مزار  خواجه عبدالله انصاری است :

 دهد تا ساقی عرفان دلت را  جام هشیاری

                                       درا در بزمگاه  خواجــــــه عبدالله انصاری

 بود لوح مزارش نازنین سروی که شوخی

                                       ملائک را چوقمری کرده گرم ناله وزاری

                  چنانکه میدانیم قدیمترین نسخه خطی تاریخ درزبان فارسی  دری  همان کتاب  دانشمند  معروف  موفق الدین  حکیم  هروی  به نام الابنیه عن الحقایق الادویه  است  که به سال 447 هـ به خط طوسی  کتابت شده .  فدیمترین  نسخه تاریخ در پشتو  که تا کنون به دست آمده همان نسخه خیرالبیان  محفوظ در کتابخانه  پوهنتون  کابل است  که در سال 1064 هـ . تحریر یافته  است  اما نسخه  علم تجوید  محفوظ در  آرشیف  ملی تاریخی  در آخر  دارد  که 1023 خوانده  میشود .

                 در طول تاریخ  ادبی خود به نام کسانی بر میخوریم  که به خوش نویسی شهرت داشته  اند  ولی هیچگونه  اثری  از انها به ما نرسیده ، از انجمله  فرخی در مقام وصف – ابو سهل  دبیر  جاییکه  حسن خط  اورا ستایش  میکند  نا می از شهید  بلخی میبرد  و اورا  هم  پایه  او میخواند  آنجا که گوید :

 

 خط نویسد که نبشناسند  از خط شهید

                                      شعر  گوید  که نبشناسند  از شعر جریر

               در باره  ادب خط  و خوشنویسی  حتی  سامان و ادوات  آن  کتب  منثور  فراوان به زبان   تازی ودری  نوشته است . اما چند  رساله  منظوم  به زبان دری  به ما رسیده  که به جای خود  بسیار مفید  ودرخور توجه است  یک نکته  را نباید  از نظر دور داشت  که اکثر  شاعران  ما خط خوش  داشته  اند  و یا اغلب  خطاطان  ذوق  و طبع شعر. اینست که  خطاطان ما چون میر علی  هروی،  سلطان  علی مشهدی  ومجنون  رفیقی  رساله های به نظم  در باره خط  دارند .  مدادالخطوط  میر علی هروی رامرحوم فکری  سلجوقی  درذیل دیباچه   دوست محمد کوکی  به چاپ  رسانده اند . مجنون بن محمودرفیقی رساله  به  نام سواد الخط دارد  که بدین مطلع  آغاز میشود :

        بیا ای خامه انشایی رقم کن            به نام کاتب لوح و قلم کن

              رساله منظوم دیگر او به نام اداب خط  همانست که به نام سام میرزای صفوی  صاحب  تحفه سامی نگاشته  رساله  سواد الخط  و اداب رساله  منثور رسم الخط   با حواشی و تعلیقات  استاد مایل هروی  به چاپ رسیده است . رساله صراط السطور  سلطان  علی  مشهدی  نیز  درباره  خط واستادان به حضرت  علی کرم الله وجهه بسیار جالب  است فقط  دوبیت ان را  که در باره  خود سروده  طور نمونه  می اوریم :

مرا عمر شصت ودو شد  بیش و کم        هنوزم  جوانست  مشکین  قلم

توانــــــــــم  نوشتن  خفی  وجلی       هنوزم  هم  کـه العبد  سلطانعلی

             رساله جالب  دیگر  کتاب  قواعد  کتابت  است  از  منظومۀ  مفتاح الحروف  تألیف شاه محمد حسین  بن حسن  بن سعید  العلوی  القادی النقشبند متوفی  1311 که    در حیدر  آباد دکن  380  صفحه  به خط بسیار  خوش  به قلم اشرف  علی  به چاپ رسیده است. از حصه  دوم  آن  که حالت  تاریخی  خوشنویسان   و قسمت  سوم  آن به نام روشنایی و غیره  امور متعلقه  خطاطی  است  به ما رسیده .

               گوینده  این رساله  منظوم  از  پنجاب[پنجو]   افغانستان  و از ملیت  نجیب هزاره  است  از  آغاز  تا انجام  این رساله  هر جا  که  از صورت  نوشتن  حروف  یاد میکند   اشکال  ان را به میزان  نقط  نشان  میدهد .  از ابیاتی در اغاز سروده معلوم  میشود  که کتابی نیز  به نام  لوح  تعلیم  در باره  خط  مثلث  داشته و رساله یی به نام میزان الحروف  در نسخ  آنجا که گوید :

شد از من پیش از ین در نسخ  منظوم  

                                       به توفیق  خـــــــــــــدای   حی  قیوم

که نامش  نیک  میزان  الحروف  است

                                       پی  اصحاب  و ارباب  وقــــــــوفست  

دوم  در خط  ثلث  از راه  تفـــــهیم

                                          کتابی  خوش  مسمی  لـــــــوح  تعلیم

وگر آمد  به خاطر  کز همه  بـــــــــــــاب

                                       بگویم  چنــــــــــــــد شعر  از بهر احباب

که نستعلیق  زان  گــــــــــــــردد میسر

                                    اگر چه  آمـــــــد این خط  بس گرانتر

  به تألیفش چــــو همت  وام کــــــردم  

                                   مفاتیح الحروفش  نــــــــــــــــام کردم

 ولیکن  باشد  این زیـــــــــــــبا  نگاری

                                   حسین بن  حسن  را یــــــــــــاد گاری

 هزاره مولــــــــــدش  از ملک پنجاب

                                  که گردد منتها زان فلک پنجــــــــــاب

در بیان  حال  الف  گوید :

 مثالی  از  الف  نزدیک  دانــــــــــا   

                                       همانا  قامتش  چــــــــون  سرو  رعنا

  قدم در مجمع  خوبان  چـــــــو  بنهاد

                                      از آن شـــــــد  در گلستان سرو آزاد

گردش قلم  به حرف الف:

 قلم را بـــــــر مکش  و قت کشیدن  

                                        بکن کج تا بـــــه نصف آید  بدیدن

 زبالا  سوی  زیر  آور   قلـــــــــم را  

                                        بــــــــــــه هنگام  نوشتن   بند دم را  

که ازدم بستن آیـــــــــدخوش  الف راست  

                                        بلی واضح  به وضعش  این  چنین  خواست

رگه های هُنر تیاتر و نُمایش

در ادب دری(*)

 

         لفظ تیاتر لغت یونانی و به معنای شهر تماشاست . این هنر گویا در واقع زادۀ میلان بشر به عادت تقلید ، تفریح ،بازی و سرگرمی است. پژوهشگران منشأوریشۀ هنر نمایشی یا تمثیلی را در آیین و آداب مذهبی اسطوره ها و حماسه های ملی و میهنی جستجو می کنند.

          در جوامع ابتدا یی هستۀ اولی فن نمایش را میتوان در حلقۀ گردهم آیی های وسیع ، معر که گیری های گروهی، رقص های دسته جمعی و آتش افروز یهایی با همی، به ویژه آتش افروزیهایی که در حوالی شکار صورت می گرفت و یا در شکل و ظاهر مراسمی که در موقع تشیع جنازه ها برگزار میشد و همچنین در چگونگی بزرگداشت قهرمانان قومی و دینی سراغ کرد.

         دریونان باستان از همان آغاز آمفی تیاترها، مرکز آموزش و پرورش و به مثابۀ یکنوع مکتب و مدرسه بوده است . از  همین  جهت

        (*) برگرفته از: مجله هنر، سال پنجم ، شمارۀ اول، ۱۳۶۵، ص ۶۸.

 

است که فن تمثیل در فرهنگ غنی و ریشه دار اروپا از اعتبار و شأن خاصی برخوردار بوده و به پیشرفتهای قابل توجهی نایل آمده است…

           در افغانستان عزیز فن نمایش و آیین نمایش نامه نویسی به مفهوم امروزی آن چنانکه در غرب متداول است سابقه زیاد ندارد. زمانیکه فرهنگ و معارف اروپایی به کشور ما راه و نفوذ یافت این هنر نیز مانند سایر پدیده های نوین برای خود جا باز کرد و از راه هند به سرزمین ما معرفی شد.چنانچه نخستین بار در سال 1301 درام «حکمران جاوا» در پغمان به مناسبت جشن استقلال افغانستان به معرض نمایش گذاشته شد و بعد نمایش نامه های چون: «مادر وطن» «سقوط اند لس» «محاربه تل» ، «بچه نازدانه»، و «حاکم ظالم» و نظایر آن یکی بعد دیگر به روی صحنه آمده سال ۱۳۲۲ را که سال تأسیس پوهنی ننداری یا صحنه تمثیل است، میتوان آغاز مجدد این هنر خواند، حق است که با نمایش درام«میراث» اثر مرحوم « رشید لطیفی» تیاتر در افغانستان آب و رنگ تازه یافت و رو به رشد و انکشاف نهاد. اما قبل از ینها نمودهای نمایشی و صحنه آرایی های قدیم و فولکوریک یک عبارت بود از: شرینکاری و مسخره بازی دلقک ها، تقلید گری و هنر نمایی مقلدها، فکاهی گوییهایی گوشه دار و شوخیها ی آمیخته با نیش و کنایه مجلس آرایان، خیمه شب بازی (پتلی بازی) و اداکاری بازیگر ها، ساز و پایکوبی رامشگران و خنیا گران، آواز و تصنیف مطربها و قوالها اعم از درباری و بازاری و حتی کار روا یی های دار باز ها (بندبازها) سحر آفرینی و افسون گری شعبده بازها ، راه رفتار های با پا ی چوبین نمایشگر ها، بازیهای خوشمزه و خنده دار هنرمندان محلی و دوره گرد نظیر سایین ها، بابه نوروزیها، افسانه سرایی و مطایبه گویی نقال ها، داستان پردازی ، قصه خوانی سادوها، سخن پردازی ، و شعر خوانی مداحان و راویان ، شاهکار یهایی لولیان شرنیکار و لوطیان شهر آشوب و نظایر آن.

           درمحافل انس وطرب ودرصیفیه ها ونزهتگاه ها ، ترانه گویان و سخن سرایان هم با اسلوب زنده و جا ندار اشعار هزل آمیز و طنز انگیز می خواندند و مجالس را سرشار از جوش و خروش ، شادابی و نشاط می ساختند. ای بسا که این نکته پردازان مفاسد و معایب اجتماع را تلویحاً برملا می ساختند و مسایل روز را با لحن استوار و جدی به باد انتقاد و استهزا می گرفتند و با خنده تلخ و درد ناک آمیخته با نیش و سرزنش و با سخنان طیبت آمیز و نکته دار حقایق تلخ و پر از زهر خند جامعۀ غفلت زده و خواب آلود را بیان می کردند. از نمونه های بارز آن میتوان در آثار عبید زا کانی ، حاجی اسمعیل ، شایق جمال ، ضیا قاری زاده ، سایرهراتی ، رحیم غفوری و امثالشان ملاحظه کرد.

          در ادب ما اشعاری نظیر «گفت غم تو دارم گفتا غمت سرآِید» و یانظیر این رباعی:

آمد برمن که ؟ یـــــار، کی؟ وقت سحر

                          ترسنده زکی ،زخصم ،خصمش کی، که ؟ پدر

دادمش دو بوسه برکـــــــــــــجا؟ برلب تر

                                    لب بد نی ، حبه بد، عقیق چون بد؟ چون شکر

             صورتی از مکالمه و دیالوگ به حساب میرود. بعضی ازین نمایش ها، شبیه سازیها و صحنه آرایی های قدیم ما از قبیل رقصاندن و کشتی گرفتن خرس و سایر حیوانات نموداری از نمایش های سیرک یا سرکس بود که محض برای انشراح و تفریح خاطر، طبع خوشی و سرگرمی تماشاچیان اجرا میشد و بعد معر که و معرکه گیرها راهی قریه ها و دیه های دیگر می شدند و به نمایش می پرداختند.

           گاهی داستانهای محلی و حتی افسانه های جن و پری موضوع نمایش و تمثیل قرار می گرفت و بازیگران در موقع بازی و ادا از ژست ها و حرکات هیجان انگیز و آوازهای گوناگون ،ظرافت و بذله گویی های تازه به تازه استفاده می کردند.

            بارها درضمن جریان این عملیات سروده ها و ترانه های خاصی که تصویر زنده یی از جریانات روز را نشان میداد. خوانده میشد و اغلب اهل مجلس به طریق حراره دنبال آن را میگرفتند . در دوره های اخیر مجلسیان مجربی نظیر فقیر احمد، مجلس آرای دربارشیر علی خان و غیاث معروف به مسخره در روزگار ما، گاه گاهی با عبارت شیرین، ذو وجه و دو پهلو ، در ضمن ایراد قصه یا مطایبه یی و زمانی هم با اشارات چشم و ابرو، شکر خنده های گوشه دار و پر معنی نظیر هنرمندان ورزیدۀ کمیک امروزی، حریفان را نیش می زدند و یا مدعی را به نحوی به باد سرزنش و زهر خند میگرفتند .

           این مضحکه ها که گاهی از فرط خشکی و بَی رمقی به سرحد سخافت و ابتذال میکشید اغلب شفاهی و از بر ایراد می شد و سپس دهن به دهن و سینه به سینه نقل می گشت و بعد از طی زمان بنابر اقتضای حال و مقام در آن تحریفاتی راه می یافت.

            شبیه کشی ، نظیره سازی ، روضه خوانی و تعزیه داری را که اغلب در ماههای محرم صورت می گرفت میتوان نوعی از نمودهای نمایشی خواند. از نظر پیشنۀ تاریخی امر تعزیت داری و منقبت خوانی از دورۀ آل بویه که پیرو مذهب تشیع بودند آغاز شد و در عهد امیر تیمور رواج دوباره یافت. تیمور مراسم عزا داری را درهند نیز متداول ساخت اما در عهد صفویه بود که این سیره و آیین به اوج خود رسید و تاکنون بیش و کم ادامه داردو در سالهای اخیر درام منظومی بنام«شهادت» اثرطبع«حیدرنیسان» معرف به همشیره گریان به میان امد که بجای خود از نظر دید شاعر و بافت شعر هر دو تازه است. این درام که به شکل دیا لوگث سروده شده و هر پارۀ آن بردهان یکی از دو گوینده نهاده شده، سراسر زبان عامیانه و گفتاری است که باوزن مترنم وواژه گان رقصان خود سالها چون ورق زردست به دست می گشت.

            جستجو و بازیافت ریشه ها و رگه های نمایش درآثار منظوم و منثور دری ایجاب کار طولانی، مطالعه و دقت خاصی را می کند.

           برای اینکه بتوانیم اهمیت این موضوع را برای تاریخ هنر تمثیل نشان بدهیم یکی دونمونۀ آن را نقل می کنیم ، زین الدین واصفی محمود مولف کتاب«بدیع الوقایع، در چند جا داستانهای ازین قبیل آورده که فقط به نقل دو داستان آن اکتفا می کنیم.

         آورده است که امیر محمد امیر یوسف جمله مشاهیر نقبا و فضلای خراسان بود به او چنین حکایت کرد: «که ما در عمر خود سه مجلس (تفرج) مشاهده نموده ایم که عقل ما تجویز چهارم آن نمیکند . یکی مجلس شطرنج بازی مولانا خواجه اصفهانی و مولانا بنایی که در اثنای بازی بدیهه می گفتند و در معانی بدیع می سفتند و بدیهه ایشان منجر به هجو میشد . الفاظ رکیکه و عبارت شیفته از ایشان سر بر می زد که کسی را طاقت شنیدن آن نبود و از خنده کار به سرحد بیهوشی میرسید.

             و دیگرمجلس مولانا خواجه گوینده و امیر خلیل خواننده، که این دو کس بساطی می افگند ندو کارد برهنه و دایره یی در پیش می نهادند و غلاظ و شداد قسم یاد می کردند که هر کس ازین جماعت حضار و نظار که در بازی ما دخیل کند و یکی را تعلیم دهد این کارد را بر میداریم و تا دسته در وی می نشانیم. و دایره از برای آن بود که اگر فی المثل هر کدام پیاده یی زیادی می برد، آن دایره را بر میداشت و در رقص می آمد و نقشی و یاصورتی  بنیاد می کردو حرکاتی می نمود که حاضران مجلس نزدیک به آن می رسید که از خنده بیهوش شوند. و آن دیگر ، مانند ماتم زدۀ ملول مندی بودی که گویا تمام قوم و قبیله او را قتل کرده اند، مشاهدۀ وی بیشتر موجب خنده می شد. آن رقاص در حین رقص سرو پای خود را در پیش دماغ او می آورد و حرکات می کرد تا غایتی که او برمیخاست و هر دو در یکدیگر میچسپیدند و جامه های یکدیگر می دریدند و مشت درهم می بستند و سرو روی یکدیگر را می شکستند. حضار مجلس به صد تشویش ، ایشان را جدا می ساختند و باز در بازی می پیوستند. القصه تا آخر بساط بر همین اسلوب بود و هر بازی که میخواستند غیر مکرر حرکات می کردند تا آخرکار به برد یامات می رسید، آن برنده فرجی بسر می کشید و از یک گوشۀ آن فرجی در آن یک نگاه می کرد و صنعت های طرفه می آورد که فریاد از اهل مجلس بر می آمد.

            دیگر بسا طنرد و شطرنج دوستی و برناچه، که قصاید استادان درباب نرد و شطرنج از لغز ، غزل، قصاید ، مقطعات، مثنویات و رباعیات لایعد و لایحصی یاد داشتند و در وقت بازی آن ابیات را می خواندند.(۱)»

            جای دیگرآورده است : این بابا جمال بزکبودی داشت در غایت عظمت و ریش آن بز در درازی به حدی بود که نزدیک به زمین می رسید. معر که  می گرفت که قریب به هزار کس جمع می شد. باباجمال گردن آن بز را گرفته از معرکه بیرون می برد کسی از اهل معرکه که انگشترین به کسی داده پنهان می ساخت بروجهی که هیچ کس نمیدانست که آن انگشترین با کیست بعد از آن بابا جمال آن بز را در معرکه در می آورد و رها می کرد و آن بز می گردید و یک یک را بوی می کرد. ناگاه بر یکی می زد تفحص می کردند انگشترین از وی ظاهر می شد اگر فی المثل صد نوبت این کار را می کرد تخلف نمی کرد.

           کار روایی های حیرت آور و اعجاب انگیزی که در حضور جهانگیر و درباریان او به هنرمندی جوگیان بنگال صورت گرفته بود.(۱) و جهانگیر آن را به تفصیل در تزک خود آورده از همین نوع شاهکاریها است.

            درآثار منظوم ما نیز نشانه های از ین هنرمند یهاست که طور نمونه یکی دوتای آن را نقل میکنیم:

           یکی از نمایش های قدیمی که در میان مردم ما رواج داشته بازی با عروسکها و گدیهای چوبی ولته یی بازی نیز میگفتند است که آن را لعبت بازی یا لعبتک کلمه لعبت در لغت به معنای چیزی است که با آن بازی کنند و اتساعا به معنای صنم و معشوق به کار رفته.

الا یا مهره باز حلقــــه پرداز             نقاب از لعبت معنی برانــــداز

منعبد وار چابک دستی کن             شرابی درکش و بد مستی کن

        سنایی گوید:

لعبت چین خواندم او را و بد خواندم نه نیک

                              شرم شد رویم چوزلفش لاجرم زین پرز چین

لعبت باز را پرده بازو خیال بازنیزمی گفتند.عطار گوید:

     وربشاهی سرفراز ی میکنی            طفل راهی پرده بازی میکنی

باز جای دیگرگوید:

سخن در پرده گوی از پرده سازی          رها کن این خیال و پرده بازی

سنایی گوید:

دختران چون فسانه پــــردازند          دوک ریسند و لعبتک بازند

وآن فسانه حدیت چرخ کبود           سرافسانه هر چـــه بود و نبود

سنایی جای دیگردلیل نیکو برای لعبت بازی دختران می آورد:

مادران پیش خود از آن به مجاز         دختران را کنند لعبت بـــاز

تاش چون شوی خواستارآیـــد        آن به کد بانویش به کار آید

تا چو بگذاشت لعبت بی جــان         لعبت زنده پرورد پس از آن

            نمایش گدی ها یا عروسکها بر روی صحنه و حرکت دادن آنها از پشت پرده توسط سیم یا نخ و سخن از دهان آنها گفتن هر چند غنای فکری و قوت دراماتیکی کمتر داشته اما باز هم جالب و در خود توجه بوده است.

            این هنر نمایی تا همین اواخر در بعضی شهر های ما چون سرزمین باستانی هرات رواج داشته است. ظاهراً این رباعی حکیمانه خیام بر مبنای بازی سروده شده است:

از روی حقیقت نه از روی مجاز      ما لعبتکانیم و فلک لعبت بـــــــاز

بازیچه همی کنیم بر تطع وجود       افتیم به صندوق عدم یک یک باز                

          هرچند حلقه ربایی مانند چوگان بازی از مقوله ورزش و تربیت بدنی به حساب می آید اما باز هم جنبه نمایشی نیز داشته است.این شعر که در هرات اسکندری تألیف سکندر بن محمد عرف منجهو آمده یاد آور همین بازی و سرگرمی است:

گرحلقه ربایی تو بدین نوع به نیزه      خال ازرخ هندو بربایی شب یلدا

            رسن بازی یا داربازی تا همین اواخر در صفحات شمال و کابل رواج داشت سنایی اشاریی ای به رسن بازان دارد بدین نحو:

راد مردان رسن بدان آرند              تابدان آب جان به دست آرند

تورسن را زبهــر آن سازی             تاکنی بهر نـــــــان رسن بازی

         در عهد سنایی برای حقه بازان نیز هنگامه ها در می شد. در حدیقه گوید:

      هست چون حقه باز بی آزار      کرده هنگامه بر سر بازار

باز سنایی در مثنوی سیرالعباد گوید:

چند گردی به میان بی ادبان        گرد هنگامه های بوالعجبان

بوالعجب به معنای شعبده باز تر دست است.این بو العجبی و چشم بندی در صنعت سامری دیدم. سنایی گوید:

باد بهار پیش او،تادرد جولان کیش او

                                          صحرا و دریا پیش او چون مهره بوالعجب

جا می گوید:  

 

ما نظارگان غمناک زین حقه سبز و مهره خاک

                           خود بوالعجبان سحر کارند گاه قامم و گاه تند آرند

            دیگر از بازیهای نمایشی عهد های پیشین چنبر بازی است.چنبر در لغت محیط دایره را گویند مطلقا اعم از چنبر دف و جنبر گردون و افلاک. چنبر نیز چوبی را گویند که دایره وارو کوچک باشد که یک سر طناب را بران بندند و بار را در روی طناب گذارند و سر دیگر طناب را از آن چوب رد کنند و با قوت بکشند تا بار برای حمل اماده شود. چنانکه درین شعر رودکی آمده:

زندگانی چه کوته و چه دراز          نه به آخر بمـــــــــــرد باید باز

هم به چنبر گذار خواهد بود            این رسن را اگر چه هست دراز

سنایی گوید:

هست اجل چون چنبر و ما چون اجل سرتافته

                                گرچه باشد بس دراز آیدسوی چنبررسن چنبرباز

         که به معنای رقص کردن و چرخ زدن است در واقع پریدن وجهیدن از حلقه چنبرباشد.

منوچهری گوید:

چو چنبرهای یاقوتین،بروزبادگلبن ها

                                    جهنده بلبل و وصلصل چو بازیگربه چنبرها

سنایی گوید:

و آنکه از سنگ پیشه پردازد       وانکه در حقه مهره می بازد

وانکه او برزمین هزاران بار         پای بر سرنهاد چنبروار

             کسی راکه از دایره چنبر میگذشت غازی میگفتند. لفظ غازی هم به کسی که روی رسن راه می رفت یعنی دار باز نیز اطلاق می شد. همچنین بازیگر چوگان را غازی می گفتند که گوی را در پهنۀ کفچه مانند می گذاشت و بر هوا می انداخت. سنایی می گوید:

تا تو خود کی مرد آن باشی که خود را چون خلیل

                                           در کف محنت چوگوی پهنۀ غازی گنی

          عطار در اسرار نامۀ خود تصویر زیبا و برداشت عارفانه یی از ین بازی دارد. آنجا که گوید:

که گفت گرد چرخ چنبری گرد        که قد همچو سروت چنبری کرد

سپهری را که دریاییست پرجوش        شدی چو چنبر دف حلقــه در گوش

تونشناسی الف از چنبری بـــــاز         مکن سوی سپهر چنبری ســـــاز

گذر زین چنبر آن ساعت توانی         که جان بر چنبر حلقت رســـانی

اگر صد گزرسن باشد به ناکـــام        گذر بر چنبرش باشد سرانجــــام

زهی افسوس و حیلت سازی مــا        زهی دوران چنبر بازی مـــــــــا

تومیخواهی که برخیزی به بازی         ازین چنبر جهی بیرون  چون غازی(*)

سعدی گوید:

چو غازی به خود بر نبدند پای        که محکم رود پای چو بین زجای

 

       (*) به بند بازی که چوبی بر پای می بسته است نیز غازی می گفتند:

 

        این بیت دیگر سعدی دربارۀ طبل غازی یاد آورهمین معنی است:

 نمیداند که آهنگ حجازی          فروماند زبانگ طبل غازی

        درپایان جهت عذر خواهی از نقص این کوشش و تلاش این ابیات را پیشکش میکنیم:

با این همه بی حاصلی و هیچکسی          درماندۀ نارسایی و بوالهو سی

دادیم نشان بگنج مقصود تــــــــرا          گرما نرسیدیم تو شاید برسی

منابع :

         1- بنیاد فرهنگ ایران،جلد اول سال :۱۳۴۹ ش، ص ۱۸

         2- اسرار نامه عطار ۱۳۵ به تصحیح صادق گوهرین.

(*)        بنام آفرينندۀ نيروها و نورها

 

              وقتي صحبت از افغانستان عزيز،‌افغانستان زخم خورده و بلا كشيده ، دخالت ها ومداخلات بيگانگان مي شود بياد اين بيت مي افتم:

فلك به جنگ فگنده است تاجداران را

                                        خروس بـــــــــازي اين پيررا تماشا كن

             افغانستان با تركيب ۵۷ «كشور ملتي» خود ( كشور ملت گفتم نه تيره و تبار،قبيله و عشيره، قوم يا طايفه ) و ۴۵ زباني خود (زبان گفتم نه لهجه وگويش،‌زبانهايي كه ازنظر خويشاوندي تاريخي به پنج خانواده مختلف دراي ويدي « = براهويي » ، سامي « = عربي » هندي، ايراني و اورال آلتايي تعلق ميگيرد) به جام مُرصع يا قدح موزایيك ميماند كه چون چشم و خال و ابرو، ‌هر چيزي به جاي خـــــود نيكوست ، چنانچه

(*) متن بیانية اکادمیسین دکترجاوید راجع به وضع افغانستان و بازتاب صلح در شعر دری ، لندن، ۱۹۹۷.

يك نگين ، يك گوهر سنگ اين ساتكين ، اين پياله را كم كنيم يا بيجا كنيم ديگر آن كاسه جانان و آن ميناي زيبا نخواهد بود. شاعرانه تر بگوييم:

            افغانستان باساختار اجتماعي و ملي خودبه كمان رستم يا به بيان ديگر به رنگين كماني مي ماند كه اگر يك رنگ آن را از ين هفت ديباي رنگارنگ يا به قول منوچهري ديباي ملُوّن كم كنيم ، پررنگ كنيم ، بيرنگ كنيم ديگر آن قوس قُـــــــــزح زيبا و آن رنگين كمان نخواهد بود:

لفظ و معني را به تيغ از يكديگر نتوان بريد

                                     كيست صائب تاكند جانان و جان ازهم جدا

            اينك به دعاي تحكيم بنيان وحدت، و يكپارچگي افغانستان، بهروزي و سرفرازي مردم نازنين آن، سخن را آغاز ميكنيم.

           اين روزها كه بوي خوش همبستگي و شمامۀ جان پرور دوستي از باغستان ماشنيده ميشود، به پيشواز از مصالحه ملي و آشتي سراسري ، عنوان اين مقاله را «رايحه صلح در فرهنگ ما» انتخاب كرده ام تا چه قبول افتد و چه در نظرآيد:

همه نيوشهء خواجه به نيكي و به صلح است

                                          همه نيوشهء نادان به جنگ و فتنه و غوغا

                                                    ***    

مزرعه سبز فلك ديدم و داس مــــــه نو  

                                             يادم از كشته خويش آمد و هنگام درو

                                                ***

ساقيا سايه ابر است و بهار و لب جــــــوي

                                          من نگويم چه كنی اهل دلي خود توبگوي

شكرآن را كه دگرباره رسيدي بـــــــه بهار

                                                بيخ نيكي بنشان وره تحقيق بجـــــوي

                                                     ***

از مذاهب مذهب دهقان خوش است اي مولوي

                                     مذهب دهقان چه باشد هر چه كاري ميدروي

                                                 ***

درختي كه بنشاندي آمد بــــــه بار       بيابي هــم اكنون برش در كنار

گرش بار خار است خود كشته اي         وگرپرنيان است خود رشته اي

                                                 * * *

باز آي كز آنچ بودي افزون باشي       ورتا به كنون نبودي اكنون باشي

آني كــه به وقت جنگ جاني وجهاني        بنگركه به وقت آشتي چون باشي

                                              * * *

رايحه صلح در فرهنگ ما:

بيا كه نوبت صلح است ودوستي و عنايت

                                        به  شرط آنكه نگوييم از آنچه رفته حكايت

            افغانستان عزيز، دروازه هند زرخيز و طلايي ، از هزاران سال به اينسو گذرگاه كاروانها ، شاهراه مهاجرتهاي جمعي ‌، معبر جهانگشايان و مسير جهانگردان بوده است. به همين لحاظ از دير باز صحنه و ساحه بسا آشوبها و زد و خوردها گشته و باربار مزۀ جنگ و صلح را چشيده است . مردمان آزاده اين سرزمين با وجود روحيه سلحشوری ، حميّت و غيرت ، شهامت و شجاعت، همواره طرفدار صلح و سَلّم ، آرامش و سكون بوده اند و از ستيزه جويي و خون ريزي ، نفاق و شقاق دوري جسته اند تا آنجا كه آزار موري را روا ندانسته اند به فحواي اين كلام:

ميازارموري كه دان كَش است      كه جان داردو جان شيرين خّوش است

سياه اندرون  باشد و سنگ دل       كه خواهد كه موري شود تنگدل

ويا:

زير پايت گربداني حال مور            همچو حال تست زيرپاي پيل

           اين نحوهء تفكر و مصلحت انديشي، صلاح و فلاح درين ابيات به صورت روشن منعكس است:

 

يك حرف صوفيانه بگويم اجازه تست

                                              اي نور ديده صلح به ازجنگ وداوري

                                                 * * *

اگر پيل زوري وگر تيز چنگ           به نزديك ما صلح بهتر كه جنگ

                                               * * *

من امروز كردم درِ صلح باز                تو فردا مكن در برويم فراز

                                              * * *

من آن كس نيم كز غرور حشم       زبيچاره گــــــان روي درهم كشم

خدا را برآن بنده بخشايش است     كه خلق ازوجودش درآسايش است

                                               * * *

بگير اي جوان دست درويشِ پير       نه خود را بيفگن كه دستم بگير

             صلح ، تنها نبودن جنگ و ترك ستيزه جويي و پرخاشگري نيست؛ بلكه صلح،‌تأمين عدالت بين ملل ، استقرارثبات اجتماعي – سياسي و نظم در آرامش است به نحويكه آثار و عوامل هرگونه استعمار ، استثمار و استكبار را از ميان بردارد . صلح با منع خشونت ها ، قساوت ها وتعرض ها به همنوعان و اِلقاي درس محبت و الفت ، شفقت و احسان ميتواند رفاه و آسايش ، امنيت و سعادت جامعه را تأمين و تضمين كند.

             همه اديان آسماني از تعاليم موسي تا رُهبانيت مسيح و همچنان نُحّل ديگر مانند آيين مزديسنا ،‌ مذهب بودا، كيش ميترا ، ‌مشرب ماني و شيوه هاي مختلف هندويزم كه پيش از ظهور اسلام درمقاطع مختلف زماني، برگوشه ها و بيشه هاي اين سرزمين باستاني و داستاني حكمفرمايي داشته اند، منشاء دعوتي براي رِفاق و ارِفاق، تسامُح بوده اند و هميشه پيروان خود را به ملايمت وسازش كاري، مُدارا و بي آزاري،‌تشويق و ارشاد كرده اند كه سايه روشن هاي آن را در فرهنگ مردم و ادب مُدوّن خود ملاحظه مي كنيم.

             بسا نهضت هاي فكري و جنبش هاي روشنگري كه از دير باز بركرانه هاي شرق و غرب نمودار شده اند، تكيه بر انديشۀ والاي انساندوستي ، صلح خواهي و احترام به حقوق بشر و حمايت از آن دارند:

لاجرم زين صلح جانها آسماني شد به زير

                                                 لاجرم زين كار دلها آسماني شد زبر

تادو نيكو خواه كردند از پي دين آشتي

                                              كرد قلب آشتي در قلب بد خواهان اثر

                                                                   (قلب آشتي يعني آتش)

               دين مقدس اسلام كه شالودۀ از بر معدلت است و مفاد معني صلح و سلم در لفظ و نهاد آن مضمر، بزرگترين مُبشِر صلح و صفا و مُباشر وِفاق و وفا بوده است. يكي ازنمونه هاي بارز صلح خواهي در اسلام صلح حديبيه است كه پيامبر اكرم(ص) با وجود پيروزي، شرايط صلح را پذيرفتند، بدين شرح :

             درسال ششم هجري، رسول اكرم (صلعم ) به قصد عمره با هزارو پانصد تن از مدينه منوره خارج گرديد و در نزديكي مكه معظمه در ناحيه حديبيه صلح نامه نوشته شد و پيغمبر خدا فرمود تا قرباني كنند و سربتراشند، پيغمبر ميدانست كه اين صلح سبب ايمني و آشكار شدن اسلام خواهد شد وخداوند خيرمسلمانان را در آن خواسته است.(ص ۴۳۱، جلد اول،  تاريخ ابن خلدون، ترجمه عبدالحمد آيتي ).

               بايد ياد آور شد كه مهمترين فصل زندگي سياسي امام حسن مجتبي (ع)، همان مسالهء صلح با حضرت معاويه است كه براي ايمني و حفظ جان ياران و گسترش دعوت خويش دست به آن زد.

           اين ماجرا نقش بسيار اساسي در جامعه آنروز داشت كه مهمترين نكته آن اين بود كه خليفه حق تعيين جانشين را ندارد و نبايد خلافت به صورت مورثي باشد بلكه بعد از حضرت معاويه مردم بايد در اين باره تصميم گيري نمايند. اين تجربه صلح در واقع تعهدي بود كه امام براي تاريخ گرفت تا هميشه بماند.

               از صلح هاي تاريخي يكي اين است كه در سال ۱۰۰۱ در ايالت تهته، بين جاني بيگ ترخان و خان خانان صلحي برقرار شد كه شعرا در وصف آن داد سخن دادند.(ص ۲۶۲ تحفة الكرام، ميرعلي شيرقانع تتوي، به تصحيح حسام الدين راشدي) از آن جمله انيسي شاملوتركيب بندي سروده كه صرف بند ششم آن را نقل ميكنيم:

حريف جنگ نييم مطربا ترانــــــه صلح   

                                       كه صوت امن وامان است به شاديانه صلح

ببين كه دركنف روزگاراين دو بزرگ  

                                             جهان چگونه شد از فيض بيكرانه صلح

فشاند دهر بشكرانهء صلاح جهــــــــان  

                                          هرآن گهر كه نهان داشت درخزانه صلح

اگرچه جنگ نبود آن كه، دوستان شفيق  

                                            زحرف فتنه، هـــــــــراسند درميانه صلح

ولي، زبهرمواسا، به روزگـــــــــار حسود  

                                             كنند، عربده وجنگ را، بهانـــــــه صلح

 

قسم خورم كه، قضا جزبه روزگار شما

                                             زشست صــــــدق، نزد تير برنشانه صلح

زهي صلاح پرستان كــــــه باز دولت را   

                                               نداده اند نشيمن ، جـــــــزآشيانه صلح

درِ مصادقت ، آنها كه پيش از اين زده اند

                                            زهي مساعدت بخت ، اگرچنين زده اند

               سنايي در تهنيت صلح كه بين خواجه امام منصور سيف الحق و شيخ الاسلام هروي صورت گرفته بود قصيده بلند بالاي سروده كه چند بيت آن را كه در وصف صلح و دوستي و مذمت نفاق است نقل ميكنيم:

ازخلافست اينهمه شردرنهــــــاد بوالبشر       

                                   وزخلافست آدمي در چنگ جنگ وشوروشر

ازوِفاق ادريس بررفت اززمين تا آسمان

                                           ازخلاف ابليس  افتاد ازبهشت اندر سقر

ازوفاق اِستاد برصحراي نــــــوراني ملك

                                       وزخلاف افتاد درتـــــــــابوت ظلماني بشر

رشته تا يكتاست آن را زورِ زالي بكسلد

                                          چون دوتاشد عاجز آيد ازگسستن زال زر

سنايي جاي ديگر گويد:

صلح جدا كن زجنگ زانكه نه نيكوبود

                                               دستكه شيشه گــــــــر كار گه گازري

باز گويد:

من برسر صلحم تو چرا جنگ گزيني

                                              مــــــن برسر مهرم و تو چرا برسر كيني

خداوندگار بلخ فرمايد:

بجوشيد بجوشيد كه ما اهل شعاريم   

                                        به جــــز عشق به جز عشق ديگر كارنداريم

درين خاك درين خاك،‌درين مزرعه پاك

                                         به جــــــزمهر به جز مهر دگر تخم نكاريم

اين شاهفردهاي عارفانه ناظر به همين معالم و معارف است:

مباش در پي آزارو هر چه خواهي كن

                                             كه درطريقت ما غير ازين گناهي نيست

                                            * * *

آسايش دوگيتي تفسير اين دوحرف است

                                                 بادوستان مروّت با دشمنان مُـــــــدار

                                           * * *

چنان باخوب وبد خوكن كه بعد ازمردنت عرفي

                                              مسلمانت به زمزم شويد و هندو بسوزاند

                                                    * * *

شربت سلطنت و جاه چنان شيرين است   

                                       كــــــــــه شهان ازپي آن خون برادر ريزند

                                                * * *

خون آزرده دلان را زپي ملك مريز   

                                         كــــــه ترا نيز همين جرعه به ساغر ريزند

                                             * * *

بدين رواق زبرجد نوشته انـــــد به زر  

                                            كــــــه جزنكويي اهل كرم نخواهد ماند

                                             * * *

نه عمر خضر بماند نـــــــه مُلك اسكندر  

                                               نزاع بــــر سر دنياي دون مكن درويش

                                               * * *

دلا معاش چنان كن كه گر بلغزد پاي

                                             فرشته ات به دو دست دعــــــا نگه دارد

                                              * * *

اي بسا تاج وتخت مرحومان              لخت لخت ازدعاي مظلومـان

اي بسا رايت عـــــدو شكنان             سرنگون ازدعاي پيرزنـــــــان

اي بسا تيرهــــــاي گنجوران              شاخ شاخ ازدعاي رنجـــوران

اي بسا نيزه هـــــــاي جبّاران              پار پار از دعاي غمخـــــوارن

اي بسا باد وبـــــوش تگنينان              ترت و مرت ازدعاي مسكينان

اي بسا بادگير و طـــارم وتيم              زير وبالا ز آب چشـــــم يتيم

اي بسا رفـــــته ملك پرهنران             زار زار ازدعـــــاي بي پدران

آنچه يك پير زن كند به سحر             نكند صــــــــد هزار تيروتبر

                                                                          (حديقه سنايي)

از ترحم تا مروّت ازمدارا تا          وفا   هر چه را كردم طلب ز عالم رفته است

                                         * * *

بگذر زجرم خصم و كرم كن كه عاقبت

                                           درعفو لــــــــذتيست كه در انتقام نيست

                                           * * *

به مردي كه مُلك سراسر زمين         نيرزد كه خوني چكد برزمين

                                            * * *

             ترحم و تفقد ، صلح و آشتي كه در قاموس ملي ما ازمباني پرباري برخوردار بود، در پرتو ارشادات ناب اسلامي ، سرلوحهء زرين دفتر زنده گي ما گشته است:

عفو گناه سيرت اهل فتوت است      بي حلم وعفو كارفتوت تمام نيست

                                           * * *

آتش به گرمي عرق انفعال نيست      درعفو لذتيست كه در انتقام نيست

                                            * * *

چوبد بيني ز خلقي درگذاري             ترا زيبد طـــــــــــــريق بردباري

                                            * * *

اگر چه دامنت را مي درد خار         توگل باش و دهان پرخنده ميدار

                                            * * *

به هوش باش دلي را بــــــه قهر نخراشي

                                         بــــــــه ناخني كه تواني گره گشايي كرد

                                            * * *

               در قران كريم زياده از سي ودو جا ذكر صلح و صلاح رفته است كه شمار آن با مشتقاتش بيش از اين ميشود. درمُحكم تنزيل بار بار به مؤمنان امر شده تا اختلافات و منازعات خود و برادران را از طريق مسالمت آميز و صلح جويانه اصلاح نمايند. اينك تَيمُنّاً چند مورد آن را ياد ميكنيم:

        1) والصلحُ خيرو… ترجمه : سازش بهتر است ،‌آيه ۱۲۸، سورة النساء.

         2) انماالمومنونَ اِخوة  فاصلحو بين اَخوَيكم …ترجمه: در حقيقت مومنان با هم برادراند پس ميان برادرانتان سازش دهيد ،‌آيه ۱۰ سورة الحجرات.

       3) ولاتجعلوا الله عُرضّه لايمانكم انّ تَبَرّو وتتقوا … ترجمه : خدا را دستاويز سوگند هاي خود قرار ندهيد تا «بدين بهانه» ازنيكو كاري و پرهيزگاري و سازش دادن درميان مردم «باز ايستيد». آيه ۴۲۲، سورة البقره.

        4) و ان طايفتان من المؤمنين اَقتتلوا فاصلحو بينهما … ترجمه : اگر دو طایفه ازمؤمنان با هم بجنگند، آن دو را اصلاح كنيد. آيه ۹، سورة الحجرات.

       5) و يلُقوا اليكم الُسلّم…ترجمه : به شما پيشنهاد صلح نكردند. آيه ۹۰، سورة النساء.

            در مطاوي احاديث نبوي، ملفوظات بزرگان دين و وجيزه هاي دل انگيز عارفان، رشحاتي دربيان رحم و مروت ، شفقت و دلسوزي و معاني ازين قبيل فراوان ديده ميشود . دردفتر شعر دري كه شاخه هايي از فرهنگ قديم و قويم ماست حديث صلح و وفا، امن وامان، آشتي و صفا به صورت مستمر تكرار وتأكيد شده است.اينك چند نمونۀ از آن را با هم ميخوانيم:

بوي وصالت رسيد روضه رضوان دميد

                                            صلح كن«الصلح خير» كوريِ ديوِ لوند

                                             * * *

منهي اقبال دراين كهـــــــــنه دير        غلغله انداخت كه الصلح خير

                                             * * *

ازكوچهء تقليد به بيغولهء صلـــــح آي

                                        كاينجا به سوي كعبه و بتخانه دري هست

                                             * * *

             اين نكته رابايد ياد آور شد كه درعهد عرش آشياني اكبر شهنشاه تيموري هند {تيموريان كه ازتبار تركان چغتاي (هم تيره ازبك)بودند نه مغل، بعد ازمرگ به اين القاب يادميشدند : صاحبقراني ، ‌اميرتيمور گورگاني، فردوس مكاني بابر، جنت آشياني همايون عرش آشياني اكبر، جنت مكاني جهانگير، فردوس آشياني شاه جهان.} كه اصل توحيد الهي يا دين الهي عنوان شده بود مبتني برتحقيق برمذاهب ، تأليف و تلفيق  آنها  بود به منظور رفع تشنج و تعصب ، تبليغ و آشتي و سازگاري بين ملل و نحلي كه درهند رواج داشت، اين نهضت كه پيام آور صلح و صفا بود با مخالفت هاي شديد و ستيز علماي هند مانند شاه عبدالعزيز فرزند شاه ولي الله دهلوي و جزء ايشان قرار گرفت كه آن را بدعت مي پنداشتند. از آن جمله ابوالفيض فيضي فياضي شاعرمعروف و مفسر قران كريم را مورد سرزنش قرار دادند( تفسير فيضي كه با حروف بي نقطه درطي سه سال تدوين شده بود معروف به سواطع الالهام است) وحتي كساني مانند ملا عبدالقادر بداوني صاحب منتخب التواريخ ، صمصام الدوله شاهنواز خان مؤلف مآثر الامراء، فيضي را محرك و باني اين مشرب دانسته او را دهري و بي دين خوانده اند. بسياري از علماي استفاده جو و فرصت طلب درباري يا مذهب جديد را پذيرفتند و يا با گرايش بدان تظاهر ميكردند و از اين اوضاع درهم و برهم بهره برداري مي نمودند. شهزاده سليم(جهانگير) كه مرد آزاد انديش و طرفدار استقلال مذاهب بود چون آشفتگي بازار مذاهب را به چشم سر ميديد برين مسلك واحد صحه نمي گذاشت.

           ملك الشعرا فيضي دكني ،مؤلف اكبرنامه ، دربارۀ مجالس اكبر شهنشاه تيموري هند كه نمودار صلح كل بود، جسته جسته تذكراتي دارد و از آنجمله اورده است: ((صوفي ، حكيم ، فقيه، سني، شيعه ، برهمن، جيني ، سيوار، چارپاك ، نصارا، يهود، صایبي ، زردشتي و سایر گوناگون مردم از ديدِ آرامشِ محفلِ همايون و نشستن كيوان خديو، برفراز منبر و آراسته شدن نهضتگاه بيغرضي ، نشاط فارغ البالي نمودند. ص ۲۴۵)).

            جهانگير، نويسنده جهانگيرنامه ، كه معروف به تزك جهانگير است، دربارۀ سيره و سان پدرخود مينويسد : درممالك محروسه اكبر، كه سرحدي به كنار دريا شور منتهي گشته، سني با شيعه در يك مسجد و فرنگي با يهودي در يك كليسه طريق عبادت مي سپردند. صلح كل شيوه مقرر ايشان بود. بانيكان و خوبان هر طایفه و هر دين و آيين صحبت ميداشتند و به قدر حالت و فهميده گي ، بهركدام التفات مينمودند. «ص ۲۲» جاي ديگر گفته است : (( بايد كه وقت خود را به دشمني ملتها تيره و مكدر نسازند و با جميع ارباب ملل صلح كل مرعي دارند و هيچ جانداري را به دست خود نكشند و سلاخ طبيعت نباشند مگر در جنگها و شكارها:

مباش درپي بيجان نمودن جاندار      مگربه عرصه پيكاريا به وقت شكار

              ابوالفضل بن مبارك در مكاتبات خود(نسخهء خطي محفوظ دركتابخانه مكتب مطالعات آسيايي و افريقايي يونورستي لندن- شماره ۴۴۵۷۹ ) مينويسد: الهي ديدۀ بينايي و يا شهير عنقايي ودل بي حاصل را به نزهتگاه رضا و تسليم برده صلح كلي عنايت فرماي و ازكشمكش كَون و فساد نجات بخش…

              – خيرانديش نيكو كردارآن تواند بود كه رحمت عامه ايزدي را مخصوص طایفه ندانسته خود را از آلايش خواهش پاك داشته بر مسند تسليم نشسته تفويض صلح كل نمايند… .

            – پنجشنبه هژدهم شعبان سنه ۱۰۰۱ ابوالفضل بن مبارك را كه به همت خدا شناسان فراخ حوصله از تنگناي جنگ كل به صلح كل آمده در اژدحام عام نفس خلوت گزين بود سفراقليم محبت كل پيش آمد ، اميد كه درآن ملك مقدس او را توفيق ، اساس خانه شود و ما مستعد؟ سفرجابلقاي رضاي كل گردد… .

            – ابوالفضل بن مبارك كه به تاييد ايزدي ازصلح كل فرا تَركَ شده نَردِ محبت ياطبقات انام مي بازد… .

              جان تورمن هاي ليستر مؤلف تاريخ تشيع درهند( ترجمه آذر ميدخت مشايخ فريدوني)درصفحه ۱۴۵ كتاب خود مينويسد : ابوالفضل درتشويق و ترغيب اكبر در به پيش گرفتن رويهء تسامع نسبت به فِرَق، علي رغم عقايد ايشان نقش بسيار مهمي داشت و همچنين درايجاد بحث هاي مذهبي كه دراوقا ت معين در عبادتخانه در فتح پور سيكري جريان داشت، و همه جوامع درآن شركت داشتند سهم ميگرفت… .

             اين نوع عقايدو افكار كه با طبع مردم اين شِبه قاره بالخصوص اهالي آستان پنجاب بسيار سازگار بود، درنحوۀ تفكر شعراي آن دوره نيز اثر گذاشته بود. صایب پس از بررسي افكار شعرا و عرفاي عهد و مطالعه سبكهاي خراساني و عراقي، راه تازه یی را در شعر كشود كه مبني بود بر تحمل و برده باري و احترام گذاشتن نسبت به افكار و عقايد ديگران يعني شيوه و روش صلح كل كه تجليگاه عقايدو افكار مختلف بود. اين بيت او نمايانگر طرز فكر اوست:

خواهي به كعبه روكن و خواهي به سومنات

                                        از اختلاف راه چــــــــه غم ره نما يكيست

جاي ديگر گويد:

نيك و بد زمانه برون كرده ام زدل         آيينه هرچه ديد فراموش ميكند

باز صایب گويد:

گفتگوي كفر ودين آخر به يك جا ميرسد

                                        خواب يك خواب است اما مختلف تعبيرها

ديگري گويد:

در حقيقت نسبت عاشق و معشوق يكي است

                                                 بوالفضولان صنم و برهمني ساخته اند

 

يك چراغ است درآن خانه و از پرتو آن

                                           هــــــــركجا مي نگرم انجمني ساخته اند

سليم گويد:

ما صلح كل سليم بـــــه هرفرقه كرده ايم

                                         با كس كند كسي چه درين روزگار بحث

ابوالمعاني بيدل گويد:

آدمي كامروز، تهمت ساغرِ نيك و بداست

                                       خيرمحض و صلح كل بوده است دربزم قِدَم

انيسي شاملو گويد:

كنون كه عدل خداوند صلح كل فرمود

                                           تراچه قدرت آن يا مرا چـــه طاقت اين؟

            وقتي «صلح كل» ميگويندمراد مصالحه كامل و آشتي و سازش با پيروان مذاهب مختلف و سازگاري با دوست و دشمن است. فيضي در« نَل و دَمن» كه ترجمه منظوم نلاو دمياتي ( nala and damayanti )، از مهابهاراتا، دربرابر ليلي ومجنون نظامي است، ازمذهب صلح كل چنين ستايش كرده است:

     برعقل فزوده كوكب بخت                  برعدل نهاده كرسي تخت

      انوار عدالتــــش درايـــــام                روغن به چراغ و باده در جام

تا مشرب صلح كل گرفته           گلــــزار مـــراد گــــل گــرفته

اين ابيات بيانگر معني صلح كل است:

زيمن عشق به كونين صلح كل داريم

                                           تو خصم گردو زما دوستي تماشا كن

                                                  * * *

شايق از صحراي صـــلح كل چرا بيرون شوم

                                    راحــــت نـــوع بشر مــا را پسند افتاده است

                                                  * * *

تاصلح كل به نيك و بد دهر كرده ايم

                                          ما نام كينه از دل بي كينه شسته ايـــــم

                                                  * * *

به شيخ و برهمن امروز صلح كل كرديم

                                        بيا كــــه سـبحه مـــا آشــناست بـــا زُنّــار

              درین ميان شاعراني نيز بودند كه از بيان صلح كل حذر ميكردند تا توجيه دگر گونه نشوند:

حرف صلح كل زند قدسي عجب ديوانه است

                                  عالمي را بي سبب بـــــــا خويش دشمن ميكند

             بزرگان ما به حدي به صلح كل عنايت داشتند كه حتي از معارضان وطرفهاي درگير ميخواستند كه راهي براي آشتي و مصالح باز گذارند . اين بيت مدعاي ماست:

چـــو شمشير پيكار برداشتي               نــــگهدار پنـــهان درِآشتي

             اشاره به صلح كل و آشتي در ادبيات غنايي ما فراوان است . اي بسا آشتي ها كه درايام خاصي چون نوروز خوش آيين- كه جشن ملي ما و اعياد رمضان و قربان كه احتفال مذهبي ماست- صورت ميگرفت . كدورت هاي ديرينه و كينه هاي پارينه ازميان ميرفت و بر جراحت ها مرهم گذاشته ميشد. عشقري در اين بيت اشاره به همين موضوع دارد:

عيد است عيدي همرهم اي دلربا بكن

                                            گـــرجنگي باشي آشتي بهر خدا بكن

            صلح و آشتي نزد شاعران قدرو قيمت محبوب را بيشتر ميكند. سعدي در اين معني گويد:

نه ما را درميان عهد و وفا بـــود           جــفا كردي و بد عهدي نمودي

به يكباردر جهان دل در تو بستم          ندانستم كه برگــــردي به زودي

هنوزت گرسر صلحست بازآي            كزان مقبولتر باشي كــــه بودي

             انيسي شاملو صلح معشوق را جنگ و جنگ معشوق را صلح ميخواند ومي ستايد:

دوجا بر مرد عاشق عرصه تنگ است

                                        اگر جان برد عاشق نيست سنگ است

يكي آنجا كـه يــــار عشوه آييـــــن

                                           نداند كين روش مهــــر است يا كين

دگر جايي كـــــه از معشوق يكرنگ

                                          شود دانسته گر صلحست وگر جنگ

فـــداي نازنينـــان جــــــــان عــاشق

                                         كه هم دردند و هم درمــــان عــاشق

فرخي، نهصد سال پيش با معشوق آشتي كرد اما به شرط:

آشتي كردم با دوست پس از جنگ دراز

                                       هم بدان شرط كه ديگر نكند با مــــن ناز

            درين راستا ابيات فراوان داريم كه ازآن جمله است ابياتي از همايون پادشاه كه به برادر خود كامران فرستاده بود و از ا و خواسته بود كه از ستيزه جويي و خصومت دست بردارد كه دو بيت آن اين است:

بُوَد خون آن قــوم درگردنت          بود دست آن جمع در دامنت

همان به كه برصلح راي آوری        طــريق مروت به جـاي آوری

شاعر ديگري در اين معني گويد:

اين همه جنگ و جدل حاصل كوته نظريست

                                   چون نظر نيك كني كعبــــه و بتخانه يكيست

                                            * * *

باش تا صبح صلح روي دهـــد          شاه سامــان دراي كـــوي زند

                                                                           (حديقه سنايي)

درحيرتم كه دشمني كفرو دين چراست

                                         ازيك چراغ كعبه و بتخانه روشن است

اگر ميـــــكند تــيرت، آهن شكاف

                                            نهان صلح مي جوي، پــــيدا مصاف

                                                           (دستارنامۀ خوشحال خان)

دو دست قدر شناسد حق صحبت را

                                           كه مدتي بــبريدند وبــاز پـــيوستند

                                                                                    (سعدي)

آخر كـــدورت گلــــچين و بـــــاغبان

                                          گردد بدل به صلح چووقت خزان رسد

                                              * * *

 

هــــله عاشقان بشارت كه نماند اين جدايي

                                           برسد زمــان وحدت بــــكند خدا خدايي

                                               * * *

صلح با دشمن اگر خواهي هركـــه ترا

                                               درقفا عيب كند درنظــرش تحسين كن

سخن آخر به دهن ميگذرد مــــؤذي را

                                              سخنش تلخ نخواهي دهنش شيرين كن

به اين لندي هاي  زيباي پشتو توجه كنيد:

كـــه جـــانـــان دا واري پـــخلا شـــــو

                                          نورمي توبه ده جنگ به نه ورسره كومه

عالمــه يـــو د بـــــــــل جــــاريــــږي

                                           عمر د ژمي مازديــــــــــگر ده تيربه شينه

جــانـــان لــــه مــــا نــــــــه مـــــروره

                                           د آسمان ستوري به جرگه ورتــه ليږمه

            در اثر كشمكش هاي اخير سنگ مزار امام فخررازي در هرات شكسته شده و از قطعهء معروف او به مطلع:

اگر رنجي رسد مخروش و مخراش

                                           تــوكــــل كن بـــه لطف بي نيازي

          فقط اين دو بيت لوحه سنگ آن برجا مانده است كه با ارتباط به موضوع آن را نقل ميكنيم:

اگر دشمن نسازد با تو اي   دوست           تو ميبايد كه با دشمن بسازي

وگر نه چند روزي صبر ميكن         نه او ماند نه تو، ني فخررازي

              فراموش نكنيم پيش از آنكه وسایل جمعي و رسانه هاي گروهي از مقوله صدا و سيما روزنامه و روزي نامه به ميان آيد، يگانه وسيلۀ بيان و ابلاغ پيامها و اعلام شعارها شعر بود. اشعار خوشاهنگي كه از دلها برميخاست و پيام آشنا را به گوشها مي رساند، زبان به زبان نقل ميشد و سينه به سينه ميگشت و سرانجام به دلها مي نشست كه هر كدام آنها درسي بود براي عبرت و حكمت ، ترحم و شفقت ، مانند اين بيت پر معني بيدل:

گويند بهشت است همان راحت جاويد

                                        جاييكه به داغي نتپد دل چه مقام است

            عارفان روشن ضمير ما درستايش مروّت و مدُارا سخن را به جایی رساندند كه دشمنان خود را به نيكي و دعاي خير ياد ميكردند . نجم الدين دايه در حق دشمنان خود مي گفت:

دشمن مــا را سـعادت يار بــاد      از جهــان و زعمر برخوردار باد

هر كه ملك و مال ما را حاسد است       ملك و مالش درجهان بسيار باد

هركه خاري مي نهد در راه ما           خارمـــا در راه او گـــلزار بـاد

هر كه چاهي مي كَند در راه ما          چاه ما در راه او هـــموار بـــاد

هركه عز و نازما را طـــالـبست          روز و شب با عزّ و نازش كارباد

            ازينها كه بگذريم، ارشادات و افاضات پر ارزش اسلامي كه سراسر، منبعث از قرآن كريم و سنن نبوي است در ادب و فرهنگ ما به پيمانۀ وسيع اثر گذاشته و لطافت هر چه بيشتري پرورده شده است: خوشبختانه در اين زمينه آثار فراوان نگاشته شده و انتشار يافته است، مَثَل اعلاي آن ، مثنوي معنوي خداوند گار بلخ است كه شيخ بهاءالدين عاملي، آن را قرآن پارسي خوانده است . نمونه هاي بارز ديگر آن، حديقۀ سنايی ، الهي نامه عطار، بوستان سعدي، مخزن الاسرار نظامي و نظایر آنهاست. در زبان پشتو درين راستا ميتوان از خيرالبيان و حالنامۀ بايزيد روشان، مخزن الاسلام آخند درويزه و دستار نامه خوشحال خان ختك و امثال آن نام برد.

           همه اين آثار در زمينۀ تربيت، عرفان و مكارم اخلاق تحرير يافته است، اين مجموعه ها چنان سرشار از وعظ و نصيحت ، هدايت و ارشاد است كه بزرگترين سرچشمه  وسرمشق براي حكمت عملي به شمار ميرود. در جمله كتب منثوري كه دربارهء فضایل و خصایل انسان والا، تهذيب و تربيت او نگاشته شده ميتوان كتب زير را نام برد:

اخلاق ناصري، تأليف خواجه نصيرالدين طوسي، متوفي ۶۷۲ هجري.

اخلاق جلالي ،‌تأليف خواجه جلال الدين دواني، متوفي ۹۰۸ هجري.

اخلاق محسني ، تأليف ملا حسين واعظ كاشفي اسفرازي، متوفي ۹۱۱ هجري. و گلستان سعدي، قابوسنامه عنصر المعالي كيكاوس ، بهارستان جامي و صدها اثر ديگر .( اسفراز نام قديم سبزوار هرات است كه بدون ملاحظات تاريخي آن را به شيندند بدل كردند) اسفراز زادگاه بزرگاني چون ابوالمظفر اسفرازي، معين الدين اسفرازي و ملا حسين واعظ كاشفي اسفرازي و بسا علماي ديگر است.

              در فرهنگ مردم كه آن را فرهنگ عوام نيز خوانند قصه ها، افسانه ها، لطيفه ها وداستانهايي داريم كه همه متضمن مفاهيم عالي و متعالي انساني و اسلامي است. نمونه هاي اين آثار ؛‌كليله و دمنه بهرامشاهي هزار و يك شب (اَلفَ ليلة و ليله) سمك عيار، جوامع الحكايات عوفي و غيره است .در اين آثار ، حكايت هاي حكمت آميز و روايت هاي عبرت آميز فراوان است كه به موضوع مورد بحث ما ارتباط ميگيرد. دو اصل ننوات (پناه پذيري) و ميلمستيا (مهمان نوازي) كه مميزات و خصلت عالي پشتون ها و از اركان پشتونوالي است خود راهي ورزنه یی به سوي صلح و آشتي دارد. رسم بت ( درعبري بت= درعربي بنت= دختر) دادن همه نمونه تلاشي است براي حل و اصلاح معضله اين.

             پس مردمي كه خصم جاني و دشمن سرخود را در برابر عذر خواهي و پناه جويي مي بخشايد و از سر تقصير طرف ميگذرد طبعاً در صف طرفداران عفو وگذشت و هوا خواهان مصالحهء ملي و آشتي سراسري قرار دارند.روايتي از داستانهاي اساطيري شاهنامه ، مؤيد قول ماست .

       نقل است: حينيكه مهراب شاه كابل ( كابل خداي) خبر شد كه سام براي كشتن او و زنش سيندخت به كابلستان مي آيد به زنش گفت؛ يگانه راه نجات كابلستان آنست كه ترا و دخترت رودابه را كه با زال زر، سَرو سِر دارد فرا روي مردم بكشم. سيندخت با هوش و ژرف انديش گفت: از كشتن من و دخترم حاصلي به دست نمي آيد بهتر انست كه با زور زر يعني گنج آراسته و فراوان چاره كار را كنيم و خشم سام را فرو نشانيم. مهراب قبول كرد و سيندخت به دربار سام آمد با گنج آراسته. همينكه به دربار سام رسيد:

به كار آگاهان گفت تا ناگهان             بــــگويند بـــا سرفراز جهان

كه آمـــد فـــرستاده كــــابلي           به نزد سپهدار يل ، زابـــــــلي

زمهراب گرُد آوريـــــده پيام             بـــــه نزد سپهدار جهانگيرسام

          سام همينكه آن همه زر و گوهر را ديد مبهوت فروماند . فرستاده را احضار كرد. سيندخت با زبان شرين به سخن آغاز كرد و آهسته آهسته سام را رام ساخت و گفت: اگر گنه كاري بتوان يافت مهراب شاه كابلستان است بايد او سزا و جزا ببيند نه مردم كابل، ميدانم كه به جهان پهلوان آمرشده:

به كابلستان آتش انــــدر فروز             همه كاخ مهراب و كابل بسوز

        درين راستا گناه مردم كابل چيست؟ آنها فرمانبردار فرمانرواي خود استند:

دل بيگناهان كابـــل مسوز              كزين تيرگي اندر ايــد بروز

            زال خواست تا از زبان او داستان عشق بازي رودابه و زال را بشنود. سيندخت از و امان خواست و پيمان گرفت به شرطی راستش را مي گويد كه آزاري به او و خانواده اش نرسد . سام پذيرفت و قول داد. سيندخت پرده از روي برگرفت و گفت : منم سيندخت مادر رودابه ، اگر من و مهراب بدگوهريم و سزاوار تاج نيستيم  كشتن ما اسان است و نيازي به كشتن مردم كابل نيست، هر چند مابت پرستيم و شما خورشيد پرست ، باز هم فرمانرواي ما وشما يكي است.همينكه چشم سام به ديدار سيندخت افتاد لعبتي ديد:

به ابروكمان و به گيسو كــــمند            بـــه رخ چون بهار و به بالا بلند

فريبي به صد آرزو خـــواستـــــــه        بتي چــون بهشتــي برآراستـــه

مسلسل دو گيسو، چومشكين كمند       خرامنده ماهي چــو سرو بـــلند

           هم ديدارش را پسنديد  هم گفتارش را . سرانجام برسر مهر امد و راضي شد كه باز به كابل بيايد و اجازه دهد تا زال با رودابه عروسي كند، دشمني و كينه توزي به دوستي و خويشي مبدل گردد. سپس سام گفت:

شما گــــر چه از بــد گوهريد         همان تاج اورنگ را در خوريد

روایت تاریخی و نقش شاعردراصلاح خصومت ها وعناد ها:

               می دانیم که پس ازدرگذشت سلطان غیاث الدین بلبن، معزّالدین کیقباد برتخت دهلی نشست. امیرخسرو به دربار کیقباد بود که ناصرالدین بغراخان آهنگ دهلی کرد تا فرزند خوش گذران و هوسران خود را تأذیب کند و گوشمال به سزا دهد. هر دو آماده پیکار شدند. سرانجام در اثر وساطت و پایمردی امیرخسرو و بزرگان دیگر، این صف آرایی و مجادله  به مصالحه و آشتی کشید. امیرخسرو بنا به خواهش کیقباد ، مثنوی خود را دربارۀ این واقعه به نام قران السعدین سرود و دیدار پسر و پدر را فال نیک گرفت و گفت:

دوسعدین کردند با هم قران            بخواند آیه ان یکاد آسمان

             خوانده ویا شنیده ایم که در دارازی تاریخ بزرگان ما به تأمین امینت و آرامش، صلح و سازش عنایت خاص داشتند و با دایر ساختن جرگه ها در موارد مقتضی به مشکلات مردم رسیده گی میکردند.

            ریشی های فرزانه با استفاده از آزمایش «ور» در قضاوتهای خدایی (مباهله = ordeal ) در مواردیکه متهم معلوم نبود، مسایل بغرنج و مشکل را فیصله میکردند. بخشی ها ، ریش سفیدان (آق سقالان ) اختلافات و معضلات پیچیده خانواده گی ، قبیلوی و میهنی را از طریق جرگه ها حل و فصل میکردند. برای نمونه از دو جرگۀ سرنوشت ساز مسلمانان که در قرین اول اسلامی صورت گرفته بود میتوان یاد کرد.

             یکی مجتمعی بود از انصارو مهاجرین که در سقیفه بنی ساعده برگزار شد. مسلمانان در آن روز پس از شَور و بحث طولانی، حضرت ابوبکر صدیق را به خلافت و جانشینی پیامبر اکرم برگزیدند و کار به صلح و مصالحه انجام شد. موضوع دومی، حکمیت است در جنگ صِفین ، باین شرح که حضرت علی کرم الله وجهه، ابوموسی اشعری را، و حضرت معاویه عمرو بن عاص را برای رفع خصومت ها وخاتمه دادن به جنگ به عنوان داور معرفی نمودند و امر حکمیت را به این دو شخصیت واگذار شدند که این امر خود نشانۀ عنایت به صلح و آَشتی است و حل منازعه به طریق مسالمت آمیز.

              جرگۀ شیر سرخ در قندهار برای انتخاب احمد شاه بابا و همچنین جرگۀ مختصر باغ بالا به منظور انتخاب امیرحبیب الله خادم دین رسول الله به عنوان شاه افغانستان نمونۀ دیگر ازین نوع جرگه ها و وِفد هاست.

             در عصر حاضر سه لویه جرگه داشتیم در عصر امانیه، که اولی در حکم مجلس موسسان بود و در آن اصولنامۀ اساسی افغانستان به تصویب رسید( ۱۹۲۳) و دو لویه جرگه دیگر به تاریخ ۱۹۲۴ و ۱۹۲۸ برگزار گردید. در عهد اعلحضرت محمد ظاهر شاه اولین لویه جرگه به سال ۱۹۴۱ برگزار گردید. که موضوع آن اعلام بیطرفی افغانستان و اخراج آلمانها بود . شعرای روز در تأیید اصل بیطرفی اشعاری سروده اند از آن جمله قصیده شایق جمال دراین موضوع برازندگی خاصی دارد. دومی سال ۱۹۵۵ در زمان صدارت محمد داوود به منظور جلب کمک از شوروی و سومی لویه جرگه ۱۹۶۴ که در آن قانون اساسی مُشعِر بر دیموکراسی تصویب گردید. در دورۀ ریاست جمهوری محمد داوود در سال ۱۹۷۷ لویه جرگه یی دایر شد و قانون اساسی جمهوری به تصویب رسید. ببرک کارمل در سال ۱۹۸۵ اصولنامه یی را از مجلس گذراند که خط مشی دولت او را تعیین میکرد . دکتر نجیب الله در سال ۱۹۸۷ قانون اساسی و مصالحۀ ملی را از لویه جرگه گذراند و در سال ۱۹۸۸ جرح و تعدیلاتی در آن به عمل آورد. به طور کلی لویه جرگه هایی که به منظور تصویب قانون اساسی دایر میشد در حُکم مجلس مؤسسان بود و لویه جرگه هایی که به منظور خاصی برگزار میگردید مجلس بزرگ یا مجمع کبیر خوانده میشد.

            لفظ لوی، کلمه پشتو و به معنای بزرگ و کلان است و لویه مؤنث آن به تبع از جرگه که مونث لفظی است جرگه لغت فارسی دری و به معنای صف ، پره و حلقه است که توسعاً به مفهوم دسته و گروه و هم عده یی ازمردم که دور هم جمع شوند. همچنان جرگه اطلاق می شود به عده یی از سپاهی یا شکارچی که در صحرا حلقه بزنند و شکار را محاصره کنند و گرد  صید حلقه گیرند. گاهی هم معرکۀ کشتی گیران نیز جرگه گویند. اجزای دوگانه ترکیب لویه جرگه که چون دو یار مهربان سالها کنار هم بوده و به هم خو گرفته اند خود نمودار پیوند معنوی و همدلی عمیق و ریشه دار میان گوینده گان این دو زبان است چند نمونه از ابیاتی که در آن واژۀ جرگه به کار رفته است:

چشم او در حلقه دارد آهــوی عــــقل مــــرا

                                     حد مجنون کی بود داخل شدن در جرگ من

                                                                                  (شیخ کاشانی)

اشارت کرد خاصان را نشستنــد          پرستاران به خدمت جرگه بستند

                                                                            ( آصفی هروی)

اگـــر زاغ وگر صعوه ناتـــوانم          همین بس که در جرگه بلبلانم

                                                                                (طالب آملی)

            در فرهنگ ما رسم بوده است همینکه طرفین مصالحه میکردند در موقع نوشتن نامه و بستن عهد، درختی را به یادگار می کاشتند نظیر آنچه که سران کشورها در حین بازدید از کشوری ویا به مناسبت سنگ نهادن بنایی می کارند. ظاهراً این ابیات کاشف از همین موضوع است:

درخت دوستی بنشان که کام دل ببار آرد

                                    نهال دشمنی برکن کــــه رنج بیشمار آرد

ویا:

تادرخت دوستی کی بر دهد        حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

           فردوسی یک هزار سال پیش در شاهنامه که شاه دفترها وسند اصالت فرهنگ ماست به این رسم چنین اشاره دارد:

شمـا را سپارم از آنسوی آب          مگر یابد آرامش افـــراسیاب

ندیدی یکی باز پیمان نبِشت             بباغ بزرگی درختی بکشت

             درعرف به چنین درختی رنگ تقدس میدادند و چنین درخت را «نظر کرده» میگفتند و به تکه پاره هایی آن را می پوشیدند و ازو مراد میخواستند . در ضمن به اشیایی از قبیل: میخ، شاخ، نعل، حتی گهوارۀ کوچک ، آن را می آراستند و به دل نیت می بستند. میخ را گویا برای بستن زبان شوهر و خشو می کوفتند و نعل را شگونی میدانستند برای بخت و اقبال، گهواره را به امید فرزند می آویختند و هم بدین باور بودند که کندن درخت و یا شکستن شاخ آن شُومی بار می آورد. ذکر سروکشمر که در شاهنامه آمده از همین مقوله است:

نخست آذر مهر برزین نــهاد          به کشور نگر تا چـــه آیین نهاد

یکی سرو آزاده را زردهشت          به پیش درِ آذر انـــــدر بکشت

فرستاد هرسو بـــه کشور پیام          که چون سروکشمر بگیتی کدام

نبشتی بـــرآن ســــرو ســـهی         که پذرفـت گشتاسب دین بهی

           شاهان تیموری هند، پنجه را به زعفران می آغشتند و برپیمانها میزدند به منظور اعتبار بیشتر ، حال آنکه به روایت فردوسی ، آنگاه بر فرمان ، دست آلوده به زعفران را میزدند که فرمان حاوی مژده یی می بود مانند: تولد نوزادی و جریرۀ زن. سیاوش بدانگاه که فرزندی به جهان می آورد پرستنده گان را فرمان میدهد که دست کودک را به زعفران بیالایند و زیرنامه یی را که به نام مژده نگاشته می شود مُهر کنند وبه پدر کودک گسیل دارند:

به زودی مـــــــرا با سوار دگر           بگفت این شود شاه را مژده بر

همــــان مادر کودک ارجمند             جــــریــــره سر بـــانوان بــلند

بفرمود یکسر بــــه فرمـان بـران           زدند دست آن خـُرد بر زعفران

نهادند برپشت ایـــن نامــه بــر           که پیش سیاووش خـود کامه بر

             درجهان امروز، کبوترسپید راکبوتر صلح می خوانند زیرا بیرق و پرچم سپید ، نشانه ترک مخاصمت است. در جشن استقلال ۱۳۰۸ هجری، قُوی سپیدی به عنوان کبوتر سپید صلح تخت روانی درست کرده بودند که در روز رسم و گذشت ، روز چهارم جشن ، از برابر شاه روز امیر حبیب الله خادم دین رسول الله رژه رفت و امیر با لباس رسمی از آن سان دید عکس این تخت روان  با قوی سپید که با سبزه و گیاه نیز آراسته بود موجود است.

           اینک گفتار خود را با ابیاتی از قصیدۀ کبوتر صلح بهار که نقطه طلایی شعر اوست پایان می بخشم. آغاز قصیده چنین است:

فغان ز جُغدِ جنگ و مرغوای او         که تا ابـــد بریده بــــاد نــای او

بــــریــــده بــــاد نای او  تا ابد          گسسته و شکسته پـــرو پــای او

 

آنجا که می گوید:

کجاست روزگار صلح و ایمنی             شکفته مرز و باغ دلگشــــای او

کجاست عهد راستی و مردمی              فروغ عشق و تابش ضیــــای او

کجاست دَور یـــاری وبرادری             حیات جاودانی و صفــــــای او

زهی کـــبوترِ ســــپید آشتــی              که دل  بَرَد سرود جانــفزای او

بهار طبع من شگفته شد چومن               مدیح صــــلح گفتم و ثـنای او

برین چکامه آفرین کـند کسی              که پارسی شناسد و بـــــهای او

 

غزلی از ابوالمعانی بیدل در معنی مَودت و یکرنگی:

ای بسا معنی که از نامحرمی های زبــــان

                                           با همه شوخی مقیم نسخه های راز مانـــد

وی بسا بال و پری کز تنــگی دام قفــــس

                                     ساخت با آسوده گی چندان که از پرواز ماند

بس که فطرت ها بگرد نارسایی ها خاک شد

                                         یک جهان انجام، خجلت پرور آغاز ماند

نغمه ها بسیار بود اما زجــــهل مســــتمع

                                       هر قدر بی پرده شد، در پرده های سازماند

 

حسن در اظهار شوخی رنگ تقصیری نداشت

                                    چشم ما غفلت نگه شد، جلوه محو ناز ماند

این زمان حیرت تسلی خانۀ جمعیت است

                                             بی خیالی نیست آن آیینه کز پرواز ماند

نقش نیرنگ حقیقت ثبت لوح دل بس است

                                           شوق غافل نیست کز چشم تماشا باز ماند

بازتاب صلح در شعر فارسي

 

كشوري كه نقطه تقاطع آداب و فرهنگها ، محل تجمع اديان و نحله ها، گذرگاه اقوام و طايفه ها بوده باشد قهرأ رنگ و شمي از آنهمه ره آورد ها بر داشته و بسا ازين ماثر و مواريث را يا در خود حل و مزج كرده و يا آن را به لون ديگري جلوه داده است.

دلپذيري و غنامندي زبان و ادب قديم و قويم مان اصالت و وجاهت فرهنگ غني و پرماية ما همه نتيجه و ماحصل همين اختلافها و اختلاط ها است. تا آنجا كه تاريخ به يا د ميدهد قريب پنجهزار سال پيش ريشيهاي فرزانه كه به مثابة معلمان آيين خود بودند با تكرار سرود هاي ويدي پيوسته در گوش فرزندان خود نغمة صلح و صفا را نجوا كرده اند . همزمان با آن موبدان زردشتي كه به منزله خير انديشان دانا ،كيش مزديسنا را به پيش ميبردندبا زمزمه نشيده هاي گاتها و يسنا مردان پارو پاميزاد را به سوي روشني و راستي ، دوستثي و آشتي فراخوانده اند.

 

بوداي آزاده با آيين آرام و پر عطوفت خود امن و سلام را مدار تبليغ و تعليم خود قرار داده،پيروان خود را به نرمش ،بي آزاري و سازگاري دعوت كرده است.

نگاره پرنقش و رنگين كه از بدنه يكي از مغاره ها ي باميان برگرفته شده و در شاه نشين موزيم ما به عنوان زيبا ترين شاهكار هنر گريكو بوديك ميدرخشد حكايت ميكند كه چگونه بوداي وارسته يكي از شهزاده گان رزمجو و تير اندازرا تحت تبليغ و تلقين قرار داده او ار وادار به شكستن كمانش ميكند و به سوي صلح و سازش ارشاد مينمايد.

رهبانيت مسيح كه پرخاشجويي و خونريزي را يكسره نهي و نفي ميكند با تعاليم عالي و معنوي خود بشر را به سوي امن و امان ، صلاح و مصلحت انديشي فرا ميخواند.

دين مقدس اسلام كه سلسله جنبان برادري و برابري است با ظهور خود نداي صلح و صفا ، راستي و راستكاري را در گنبد دوار در داد.

لفظ قديس و مينوي اسلام نه تنها مفهوم تسليم و جانسپاري را ميرساند بلكه متضمن معني و ريشة صلح و سلم نيز است در قرآن كريم در بيشتر از سي مورد لفظ صلح و مشتقات آن به كار رفته اســت از

آنجــمله  است :ان تبروا و تتقوا و اصلحو بين الناس(224/بقره)از آنكه نكو كاري كنيد و پرهيز گاري نماييد و اصلاح كنيد ميان مردم.

و ان تصلحوا و تتقوا فان الله كان غفورارحيما(129/نسا)و اگر اصلاح ميكنيد و پرهيز گاري مينماييد پس هر آيينه خدا هست آمرزگار مهربان.

وقال موسي لاخيه هرون اخلفني في قومي اصفح و لا تتبع سبيل المفسدين(142/الاعراب)جانشين من باش در قوم من و اصلاح كن كار آنها را پيروي منما راه تبهكاران را.

فاتقوالله و اصلحو ذات بينكم ام الانفال- پس بترسيد از خداو به صلاح آريد آنچه ميان شماست به حجت .

و ان طائفتانمن المومنين اقتتلو فاصلحو بينهما (49/الحجرات) اگر دو گروه از مومنان با هم جنگ كنند پس اصلاح كنيد ميان ايشان.

فان فات فاصلحوا بين هما بالعدل و اقسطوا(49/الحجرات)پس اگر رجوع كرد (گروع متعدي) پس اصلاح كنيد ميان ايشان، برابر عدل كنيد.

انما المومنون اخوه بين اخويكم(49/الحجرات)جز اين نيست كه مومنان اند پس اصلاح كنيد در ميان دو برادر.

والصلح خير و احضرتالانفس الشح(128/النسأ)و صلح بهتر است و حاضر است نفس ها .

به همين ترتيب در احاديث پيغمبر كه در واقع ادامه معاني قرآني است لفظ صلح و الفاظ همريشه و همشيره آن كرارا به كار رفته است از آنجمله اين دو حديث مبارك را طور نمونه مي آوريم:

فضل الاصلاح بين الناس(صحيح بخاري،كتاب53،باب11)

ليس الكاذب الذي يصلح بين الناس(صحيح بخاري كتاب53باب2)

اينهمه تعاليم و ارشاد در ادب و فرهنگ  ماچنان تاثير روشن و عميق گذاشته كه پاسداران آن آزار موري را روانداشته و پيوسته گفته اند درخت دوستي است كه كام دل به بار مي آورد و از نهال دشمني است كه رنج بيشمار بر ميخيزد.

صوفيان آزاده و پاكدل ما كه آشتي بين هفتادو دو ملت و صلح كل را كمال مطلوب خود قرار داده اند بين صمد نشيني و صنم پرستي فرقي قايل نشده و گفته اند:

تا مشرب صلح كل گرفته               گلزار مراد گل گرفته

عرفا غايةالقصواي ملل و نحل را يكي دانسته عصبيتها و منازعات را نفي كرده وبا آواز بلند سروده اند:

زيمن دو لت عشق به كونين صلح كل كرديم       

   تو خصم باش و زما دوستي تماشاكن

اگر در اندك آثاري كه از عهد ساماني به ما رسيده ذكر وصف صلح به چشم نميخورد باز هم افكار و معاني انساندوستي و نوع خواهي در لا به لاي اشعار آن دوره به صورت روشن ومحسوس جلوه گر است.آفرين نامه ابو شكور بلخي پربار از عواطف بشر دوستي ،فضايل انساني ،لطايف و دقايق اخلاقي است . اين اشعار ناظر بر همين موضوعات است :

به نرمي بسي چيز كردن توان            كه به ستم نداني به كردن تو آن

به نرمي بر آرد بسي چيز مرد         كه آن بر نيايد به چنـــــگ و نبرد  

به كژي و ناراستي كم گراي            جهان از پي راســـتي شد به پاي

انوري همين مفاهيم را به نحو ديگر پرورده گويد:

عادت كن از جهان سه فضيلت را         اي خواجه ،وقت مستي و هوشياري

زيرا كه رستگاري بدان كـــردي          اميد رســــــتگاري اگر داري

با هيچ كس نگشت خرد هــمره            كان هرسه را نكرد خريداري

در هيچ دين و كيش كسي نشنيد          هرگز از ين سه مرتبه بيزاري

داني كه چيست؟آن بشنو از من            رادي و راســتي  وكم آزاري

ابوالفتح بستي شاعر ذواللسانين و نويسنده تواناي عهد سلطان محمود غزنوي داعيه صلح طلبي را در اين قطعه بدين نحو پرورده است:

يكي نصيحت من گوش دار و فرمان كن  

    كه از نصيحت سود آن كند كه فرمان كرد

همه به صلح گراي و همه مداراكن  

   كه از مدارا كردن ســـــــتوده گردد مرد

اگرچه قوت داري و عدت بسيار       

  به گرد صلح گراي و به گرد جنـگ مگرد

نه هركه دارد شمشير حرب بايد رفت   

    نه هر كه دارد پادزهر ،زهر بايد خورد

هرچند در شاهنامه ها و ساير منظومه ها ي حماسي ما كه يادگار قهرمانيها و سلحشوريهاي نياكان ماست جز حديث رزم و پيكار نرفته است ، اما باز هم از مطاوي آنها داعيه آشتي پذيري و صلح خواهي به صورت محسوس به مشاهده ميرسد و طنين اين صدا چون شعاري در همه جا شنيده ميشود كه :

اگر پيل زوري و گر شير چنگ       به نزديك من صلح بهتر كه جنگ

استاد طوس در شاهنامه جاويداني خود بارها از مسالمت و آشتي ياد كرده و صلح و امن را بر جنگ و رزم ترجيح داده است.

لفظ صلح يكي و دو بار در شاهنامه به كار رفته ولي فردوسي در بقيه موارد لفظ آشتي را براي بيان اين معني به كار برده است ،يكي از آن موارد اين است :

نشستند با صلح و گفتند باز               كه از كينه باهم نگيريم ساز

اينك گزيده هايي از حماسة بزرگ ملي ما تقديم ميشود:

چنين رنج دشوار آسان كنيــم             به آيد كه جان را هراسان كنيم

ترا آشتي بــهتر آيد زجـــنگ             فراخم مكن بر دل خويش تنگ

زكف بفكن اين گرز و شمشير كين             بزن چنــــگ بيــداد را بر زمين

نشينيم هر دو به رامش بـــه هم             به مي تــــــازه داريم روي دژم

به پيش جهاندار پيـــمان كنيم             دل از جنگ شستن پشيمان كنيم

جاي ديگر گويد:

همه مهر جوييد و افسون كنيد          زتن آلت جنگ بيــــرون كنيد

بدان را زبد دست كوتــه كنيد          همه موبدان بر خـــــرد ره كنيد

خردمند باشيد و پـــاكيزه دين          از آفت همه پاك و بيرون زكين

ازين پس به خيره مريزيد خون         كه بخت جفا پيشه گان شد نگون

باز گويد:

شما تيغها در نيــــــــــــــام آوريد           بر آيين شمشير  جام آوريد

به جاي خروش كمان ناي و چنگ           بسازيد با باده و بوي رنگ

وزان پس همه شادمـــــــاني كنيد            زبد هــا روان بيگماني كنيد

بدانيد كاين چرخ نا پايــــــــدار               نه پرورده داند نه پروردگار        

همي پرورد پير و برنا به هــــــم               ازو داد بينيم و هم زو ستم

جاي ديگر گويد:

چه بايد همي خيره خون ريختن             چنين دل به كين اندر آويختن

سري كش نباشد زمغـــز آگهي             نه از بــــــد تري باز داند بهي

باز گويد:

چنين گفت كاندر ســــراي سپنج           سزد گر نباشيم چندي به رنج

كسي نيست بي آزو بي نام و ننگ           هـمان آشتي بهتر آيد زجنگ

چنين چند باشي به خــــون ريختن           نگشته دلت سيــر از آويختن

كنون جامـــــــه رزم بيرون كنيم            با آسايش آرامش افزون كنيم

جايي كه پشنگ از كيقباد آشتي ميخواهد:

دبير نويسنده را گفت شــــاه           كه پيش آر قرطاس و مشك  سياه

يكي نامــه بنوشت ارتنگ وار          برو كرده صد گونــه رنگ و نگار

كنون بشنو اي نــــامور كيقباد           سخن گـــويم از راه شاهي و داد

كه از تور بر ايرج نيك بخت           چه آمــد پديد از پي تاج و تخت

براي خردمند بايــــــــد سخن           نبايد كــــــــه پرخاش ماند زبن

همان بخش ايرج به ايران زمين          كـــــــه از آفريدون بدش آفرين

ازان گر بگرديم جنگ آوريم           جهان بر دل خويش تنگ آوريم

بود زخم شمشير و خشم خداي          نيابيم بهره بـــــــــه هر دو سراي

ببخشيم و زين پس نجوييم كين         كــــــه چندين بلايي نيرزد زمين

سران يك به يك پاسخ آراستند         همي خــــوبي و آشتي خواستند

كه از مهر مــا زين سراي سپنج            نيايد بـه جز درد و اندوه و رنج

بيا تــــــــــا ببخشيم روي زمين           سراييم بر يكديــــــــگر آفرين

سر نامداران تهي شــــد ز جنگ          زتنگي نبـــــــد روزگار درنگ     

بر آن بر نهادنــــــد يكسر سخن          كه در دل نـــــدارند كين كهن

ببخشند گيتي به رسم و بـــــه داد          زكار گذشــــــــــته نيارند ياد

چو زين گونه آمد سخن در ميان          بزرگان ايــــــــــران و تورانيان

نشستند با صلح و گفتنـــــــد باز          كـــــه از كينه باهم نگيريم ساز

از نامه پيران ويسه به گودرز كشواد:

يكي نامه فرمود پس تا دبير            نويسد سوي پهـــــلوان ناگزير

سر نامه كرد آفرين بزرگ              به يزدان پناهش ز ديو سترگ

دگر گفت كز كردگار جــــهان           نخواهم همي آشكار و نهــــان

مگر كز ميان دو رويــــــــه سپاه           جهاندار بر دارد اين كينــه گاه

اگر تو كه گودرزي اين خواستي          كه كينه بـــــــه گيتي بياراستي

بر آمد زگيتي همه كــــــــام تو           چه گويي چه باشد سرانجام تو

نگه كن كه چندان دليران مـــن          زخـــويشان نزديك و شيران من

بريدي سرانشان فگندي به خاك        زيزدان نداري همي ترس و باك

زمهر و خـــــــرد روي بر تافتي         كنون آنچه جستي همـــــه يافتي

گه آمد كه گردي ازين كينه سير        به خـــــون ريختن بر نباشي دلير

نگه كن كز ايران و تــوران سوار          چـــه مايه تبه شد درين كارزار

گه آمد كه بخشايش آيـــد ترا           زكين جستن آسايش آيــــد ترا

به كين جستن مـــــــرده ناپديد          سر زنده گان چنـد خواهي بريد

دگر باز نايــــــــد شده روزگار          بـــه گيتي درون تخم كينه مكار

روانت مرنجان و مگـــــداز تن           زخون ريختن با زكش خويشتن

پس از مرگ نفرين بــود بركسي        كزو نام زشتي بمانــــــــد بسي

هر آنگه كــه موي سيه شد سپيد            به بودن نمانــــــد فراوان اميد

بترسم كه گربار ديـــــــــگر سپاه        به جنگ اندر آيـــــد درين كينه گاه

نبيني ز هر دو سپه كس بــــه پاي         بپرد روان  كينــــه ماند به جاي

وزان پس كه داندكه پيروز كيست       بلند اختر و گيتي افروز كيست

نامه دارا به اسكندر در بارة آشتي:

دبير جهانديده را خواند شاه                      بياورد قرطاس و مشك سياه

يكي نامه بنوشت با داغ و درد           دو ديده پر از خون و رخ لاجورد

نخست آفرين كرد بر كردگار          كزو ديد نيك و بــــــــد روزگار

دگر گفت كز گردش آسمان           خردمنــــــــــد بر نگذرد بيگمان

كزو شادمانيم و زو بــــا نهيب          گهي بر فـــــرازيم و گه در نشيب

زيزدان بود نيكويي در جهـــان          شناسنده آشكارو نهــــــــــــــان

ازويم پناه و بــــــدويم سپاس          جهانگير خوب است يزدان شناس

نه مردي به اين رزم ما بــا سپاه           مگر گردش و بخشش هور و ماه

كنون بودني بود و مادل به درد           چه داريم ازين گنبـــــد لاجورد

كنون گر بسازي و پيمـان كني            دل از جنگ جستن پشيمان كني

همه گنج گشتاسب و اسفنــديار         همه ياره و طوق با گوشوار

همان تخت كيخسرو و تــاج زر         همان خود و حفتان و زرين كمر

فرستم به گنج از توگنج خويش           همان نيز ورزيدة رنج خويش

همان من ترا يار باشم بــه جنگ           به روز و شبانت نجويـم درنگ

كسي را كه داري ز پيونـــد من            زپوشيده رويان و فرزنـــــد من

بر من فرستي نباشـــــــد شگفت           جهانجوي را كين نبايد گرفت

زپوشيده رويان جــــز از سرزنش           نيابند شاهان بر تـــــــــر منش

چو پيروز گشتي بزرگي نمــــــاي          به هــــر نيكيي نيكيي بر فزاي

رستم به اسفنديار ميگويد:

گر اين كينه از مغــــز بيرون كني        بكوشي و ديــو افسون كني

زمن هرچه خواهي تو فرمان كنم        زديدارت آرامش جان كنم

سهراب به رستم ميگويد:

زكف بفگن اين گرز و شمشير كين          بزن چنگ بيــــــداد را بر زمين        

نشينيم هر دو به رامش بــــه هم         به مي تاز ه داريــــــم روي دژم

به پيش جهاندار پيمـــــان كنيم        دل از جنگ جستن پشيمان كنيم

بمان تا كسي ديگر آيد به رزم           تو با مـــــــن بساز و بياراي بزم

نظامي از زبان سكندر خطاب به دارا گويد:

زره پوشم ار تيغ بـــازي كني        كمر بندم از صلح ســــــازي كني

به هر چه آن نمايي  و از گرم و سرد        پذيرنـــــــــده ام ز آشتي و نبرد

بيا تا چه داري ز شمشير و جام          كه دارم درين هر دو دستي تمام

مرادي كه در صلح گردد تمام         چه بايـــد سوي جنگ دادن لگام

برين عهد شان رفت پيمان بسي         كه در بيوفـــــــايي نكوشد كسي

نجويند كين تازه دارنــــــد مهر         مگر كــــــز روش باز ماند سپهر

و ليك آشتي به كه پرخاش و جنگ        كه اين داغ ودرد آرد آن آب و رنگ

ناصر خسرو گويد:

كار يزدان صلح و نيكويي و خير   

كار ديوان جنگ و زشتي و شـــر است

از گشتاسپنامه اسدي طوسي:

هميدونش دستور فرزانــــــــه هوش        

بسي گفت كاين جنگ و كين را مكوش

به صد سال يك دوست آيد به دست    

    به يكروز دشمـــــــــن توان كرد شست

چو بود آشتي تو مياغاز جــــنگ             پس شير رفته مينداز سنگ

(ص337،ب12-10)

چو چيره شوي خون دشمن مريز            مكن خيره باز ير دستان ستيز

(ص335،ب14)

چو زنهـــــــار خواهند زنهار ده         كه زنـــهار دادن ز پــــــيكار به

چنانشان مگردان ز بيـچاره گي           كه جان را بكوشند يــكباره گي

زبن برگريز نده گان ره مگــير          مزيز از كسي خون كه باشد گريز

چو نتوان گرفتن گريبان جنگ          سوي دامن آشتـــــــي يا زچنگ

به هر كار در روز كردن مشور           كه چـــــاه بسي جاي بهتر ز زور

(ص360،ب4-9)

به هر شهر كش جنگ و پيكار بود        شدآن شهر با خاك هموارزود

ستيز آوري كار اهريمـــــن است          ستيزه به پرخـــاش آبستنست

همان به كه زنهار خواهيــم ازوي           بدان تا نبــاشد زما كينه جوي

(ص380،ب5-7)

به نرمي چو كاري توان برد پيش            درشتي مجوييد از اندازه بيش

(ص492،ب14)

مفهوم صلح در نزد شعراي متاخر، خاصه صوفيه معني عاطفي عميق و پربار تري دارد چنانكه حافظ گويد:

يك حرف صوفيانه بگويم اجازت است  

    اي نور ديده صلح به از جنگ آوري

بيدل غزلهاي دوازده بيتي به رديف صلح دارد چون اين موضوع از محدوده اين مقاله بيرون است با انتخاب يك بيت از غزل ناب بيدل اكتفا ميكنيم:

دوش از پيرخرد جستم طريق عافيت     

 گفت اي عاقل به هر تقدير با تقدير صلح

اين غزل جانانه نحوه تفكر و احساس طوفيان ما را كه آيينه دل را هرگز با غبار كينه و خصومت مكدر نميسازند بيان ميدارد:

دشمن مارا ســـــــعادت يار بـاد         روز و شب با عز و نازش كار باد

هركه كافر خواند مارا گو بخوان         او مـــــــــيان مومنان ديندار باد

هركه چاهي ميكند در راه مـــــا          چــــــاه ما در راه او هموار باد

هركه خاري مينــــــهد در راه ما           خــــــار ما در راه او گلزار باد

هركه ملك و مال ما را حاسد است        ملك و مالش در جهان بسيار باد

هركه رامستي زركوب آرزوست         گـــو كه ما مستيم او هشيار باد

اين غزل جانانه مولانا در ستايش صلح و اتحاد است:

مومنان را خواند اخوان در كلام خود خدا

پس ببايد صلح شان دادن به هم اي كدخدا

جنگ باشد كار ديو و صلح كردار ملك    

     صلح را بايــــــدگزيدن تا بيابد جان صفا

روح هاي پاك را از صــلح آميزد به هم

      قطره ها چون جمع شد رودش شود ژرفاي فتي

جمله يك گردند بيغش تا به هم بحري شوند

بعد از آن از خوف كاهش وارهنـــد و از فنا

ريزه هاي خاك گر باهم نگشــــتندي يكي  

كي شدندي برمهان و بركهـــان جان و سرا

صد هزاران اين چنين در نيك و بد بنگر يقين     

 در حرير و در حصير و در بساط و در ردا

در ظروف و در حروف و در صفوف و در صنوف     

در سياه و در سپيـــد و در سنول و در غنا

كاينــــــات اجزاي هم هستند و باهم متحد

بي عــــــدد اجرام هستي از زمين و از سما

چون ز جــــــمع جسمها آمد چنين بنيادها

پس زجمــــع روحها بنگر چيها گردد چها

الجماعه رحمۀ فرمود آن صـــــــدر رسل

تاشوي دريــــــــاي معني كش نباشد منتها

در تاريخ اسلام موضوع حكميت كه در جنگ صفين بين حضرت علي كرم الله وجهه و حضرت معاويه رضي الله تعالي عنه به پايمردي ابو موسي اشعري و عمرو بن عاص صورت گرفت سر لوحه آموزنده يي براي مسلمانان در راه برقراري صلح و آشتي ،قطع خونريزي و برادر كشي است.

ديگر از رويدادهاي تاريخي در زمينه صلح در نيمه قاره هند ترك مخاصمت دو فرمانروا است كه يكي پدر بود و ديگري پسر:

اين دو امير پس از صف آرايي و آهنگ رزم تير و تيغ را كنار گذاشتند و فرشته صلح و آشتي را استقبال كردند . اين حادثه تاريخي بين سلطان معز الدين كيقباد فرمانرواي دهلي و پدرش ناصر الدين بغراخان حاكم بنگال اتفاق افتاده بود ،چنانكه آورده اند :

زماني كه غياث الدين بلبن فوت كرد بغراخان پسر او حكمران بنگال بود.سلطان غياث الدين بلبن وصيت كرده بودكه پس از مرگش نواسه او كيخسروجانشين او شود . اما امراي دولت بعد از مرگ او كيقباد پسربغراخان را كه هژده سال بيش نداشت در سال686بر تخت نشاندند. كيقباد به جاي اينكه به اداره امور فرمانروايي بپردازد به لهو و عشرت مشغول شد و زمام كارها را به دست مرد بد باطن و بيكفايتي به نام نظام الدين سپرد.بغرا خان با ارسال نامه هاي مكرر خواست پسر را متوجه عاقبت اعمالش كند و او را از عيش و طيش باز دارد و نيز خواست كه جلو نفوذ نظام الدين و اعمال ناشايست او را بگيرد اما اينهمه تپش و تلاش سود نبخشيد .تا آنكه پدرش آرزوي ملاقات كرد .هر دو طرف با لشكر آراسته عازم شهر اوده شدند .حيني كه نزديك بود در اثر توطئه و سوي تدبير امراي خود خواه بين پدر و پسر آتش جنگ شعله ور گردد عده يي از امراي وفادار و دور انديش در ميان شدند و ميانجيگري نموده زمينه ملاقات را بين بغراخان و كيقباد فراهم ساختند چنانكه پس از ديدار دوستانه و تجديد مودت و وحدت بغراخان رهسپار بنگال شد و كيقباد روانه دهلي گرديد.امير خسرو كه در اين سفرهمراه كيقباد بود بنا بر خواهش فرمانرواي دهلي صورت و چگونه گي اين ملاقات را در مثنوي تاريخي خود كه در حدود يكهزار بيت است به نام قران السعدين منظوم ساخت به فحواي اين بيت معروف:

دو سعدين كردند با هم قران         بخواند آيه ان يكاد آسمان

امير خسرو در ضمن اين مثنوي از زبان پسرگويد:

من كه گـــلي رسته زباغ تـو ام    پرتوي از نور چــــــراغ تو ام

گرچه گر از گردش دور سپهر          تافته يي بر سر من همچو مهر

ور همه آتش زني از چار سوي         روي نتـــابم ز تو از هيچ روي  

تير تو گر خواست به جانم خليد      من بـــكشم تا بتواند كــــشـيد

چشم تو ام تير برابر مـــــــكش        خون تو ام تيغ جــفا بر مكـش

گر به گهر تاج ستـــــــان تو ام         عيب مكن گوهر كــان تـو ام

تيغ كه سهراب به رستم كشـيد          هيچ شنيدي كه ز گيتي چه ديد

گر گهر صلح پذيرد نـــــــظام          حلقه به گوشم به رضاي تمام

جاي ديگر گويد:

شمع دل ملك كيومرث شاه      خون به سوي صلح شدش راهنما

مهر جگرگوشه ز سر تازه كرد        جنبش خون را به جگر تازه كرد

باز گويد:

خنده زنان همچو گل بوستان            چــــشم گشادم به رخ دوستان

 

يافـــــــتم از لذت ديــــداركام         وزمي مقـــصود شدم سيرجام

مرغ دخزان ديده به بوستان رسيد       تشنه به سر چشمه حيوان رسيد

مرده دل از حال پريشان خويش        زنده شد از ديدن خويشان خويش

جاي ديگر از جلوس پدر و پسر بر تخت و از حالت يگانه گي آنان چنين ياد ميكند:

هر دو به يك تن چو دو پيكر شدند   بر فلك تخــــت چو مه بر شدند

گشته برجي دو قمر جـــــــاي گير   گشت مــزين به دو سلـطان سرير

ملك به يك تخت دو دارا نمـــود    بحــر به يــك آب دو دريا نمود

روي زمين فر دو جمــشيد يافـت      چشم جهان نور دو خورشيد يافت

گلشن دولت به دو گل تازه كـرد       صوت دو بلبل به يك آوازه كرد

شاخ به هم سود دو سرو جــــوان      مــوج به هــــم داد دو آب روان

ملك الشعرا بهار قصيده آبداري در ستايش صلح و ذم جنگ دارد به اين مطلع:

فغان زجغد جنگ و مرغواي او         كه تا ابد بريده باد ناي او

استاد در اين قصيده داد سخن داده و در پايان آن گويد:

كجاست روزگار صلح و ايمني           شگفته مرز و باغ دلگشاي او

كجاست عهد راستي و مردمي             فروغ عشق و تابش ضياي او

كجاســـت دور ياري و برابري             حيات جاوداني و صـفاي او

فناي جنگ خواهم از خدا كه شد            بقاي خلق بسته در فنـــاي او

زهي كــــــــبوتر سپيد آشـتي            كه دل برد سرود جانفزاي او

رسيد وقت آنكه جغد جنگ را       جداكنند سر به پيش پاي او

بهار طبع من شگفته شـد چومن       مديح صلح گفتم و ثناي او

برين چكامه آفرين كند كسـي     كه پارسي شناسد  و بهاي او

بدين قصيده بر گذشت شعرمن        زبن دريد واز اما صحاي او

شد اقتدا به اوستاد دامغــــــان       ((فغان از ين غراب بين و واي او))

یاد داشتی دربارۀ  شب  یلدا ( *)

          یلدا : کلمه سریانی است و همریشه با واژۀ میلاد در عربی ، به معنای تولد  و زمان تولد ، لفظ  میلاد به همین معنی درین بیت خاقانی به کار رفته است :

چه بود آن نطق عیسی وقت میــلاد ؟

                        چه بود آن صوم مریم ، گاه اصغا ؟

               شب یلدا که درازترین شب سال است  پایان ماه آذر(قوس) وآغازماه دی(جدی) مقارن بیست و دوم دسامبر شبی است که حضرت عیسی تولد یافته است . چنانکه  سیف اسفرنگی بدان اشاره میکند:

           سخنم بلند نام ازسختن توگشت وشاید که درازنامی  از نام مسیح یافت یلدا .

             درشعر فارسی چنین شب را با صفت های شب دراز ، شب دیریاز ، شب دیرند و شب دیرنده ـ یاد کرده اند چنانچه دراین ابیات :

 

           (*) بر گرفته از نشرِيه برونمرزی ” نیمـروز “.

چه خوش است با دو زلفت سر شکوه بازکردن

          گله هـــــــای روز هجران به شب دراز کردن

***

شب عاشقان بیدل چـــــــه شب دراز باشد

                           تو بیا کز اول شب در صبح بـــــــــاز باشد

       ” سعدی “

چو نا پدید شد ازچشم چشمۀ روشن            دراز گشت شب دیرباز را دام

                    ” مسرور طالقانی “

شب دیرند و ظلمت را مهیا چو نا پیدا درو دو چشم بینا

              ” رودکی “

چو پاسی از شب دیرنده بگذشت  برآمـــــــد شعریان از کوه موصل

                   ” موصل منوچهری “

           شاعر معروف افغانستان استاد بیتاب درچنین شبی آرزوی وصل کرده است:

از خدا وصل یار میخواهـــم درشب قوس وروز جوزایی

           این شب در اصل شبی است که مهرپرستان طلوع مهر یا تـــولد ( میترا ) را جشن میگرفتند وگرامی میداشتند. خاقانی در قصیدۀ معروف ترسائیۀ خودکه به مطلع زیر آغاز میشود:

        فلک کجروترازخط ترســا       مرا دارد مسلسل راهب آسا

گوید :

گرآن کیخسرو ایران نوراست          چرا بیژن شد این درچاه یلدا؟

این بیت حافظ  ناظر بر همین معنی است :

صحبت حکام ، ظلمت شب یلداست

                     نور زخــــــــورشیدخواه بو که برآید

دیگری گوید :

بی تو دوشم در درازی چون شب یلدا بگذ شت

            آفتاب امروزچون برق از سرای ما بگذ شت

              یاد خورشید وتابش آفتاب به مناسبت شب یلدا یادآور آیین دیرین باستانی است . واژۀ میترا که درکتیبه های دورۀ هخامنشی Mithra) ( درسنسکریت (  Mitre) ودرپهلوی ( Mitre)  ودرزبان دری مهر ضبط شده ، علاوه برمعانی دیگر مانند; محبت ، پیمان وراستی به  مفهوم خورشید ، خداوند نور و فروغ است. مهرابه های دیرین که در بسا کشورها به یادگار مانده و همچنان نام مهرابشاه کابل که  دراساطیر و شاهنامۀ استاد طوس واخبار مکه ازرتی آمده  همه گواه عظمت مهروآیین مهراست. مجسمۀ نشستۀ رب النوع سوریا( Surya ) مربوط عصرکوشانی که در ماتهورا کشف گردید ، همچنین  پیکرۀ مرمرین سوریا خدای آفتاب که در خیرخانه ( خورخانه ) دامنۀ کابل در سال 1934 توسط  باستان شناسان فرانسوی به دست آمده از مواریث ارجمند فرهنگی ماست .

            بنا برعقیدۀ خاورشناسان پرستش میترا همزمان با پرستش اناهیتا درزمان اردشیر دوم رواج یافت و نخستین بار این نام را در سنگ نبشته های اردشیردوم شاه هخامنشی می بینیم .این ابیات تلمیحی  به  خورشید پرستان دارد :

به زلف یارگفتم کافرا به چه کیشی

                         جواب دادمسلمان ، که آفتاب پرستم

***

آن خال سیه بررخ رخشان توجانان

                        هندوبچه یی هست که خورشید پرست است

***

برهمنان که پرستند آفتاب فلک  را

                                مگر که هندوی ما را ندیده اند زمانی ؟

***

ای دهلی وای  بتـــان  ساده             پک بسته و جیره  کج نهاده

کردند مرا خراب وسرمست هندو بچگان  پـــــــاک زاده

خورشید پرست شد دل مـــا   زین هندوکان شوخ ســــاد ه

             درآیین مزد یسنا مهر به صورت یکی ازایزدان یا امشا سپندان ( روحانیون جاویدانی ) راستی و  درستی تجلی کرده است . بخشی از اوستا که مهریشت نام دارد ودرستایش مهر خداوند فروغ   و  روشنایی است که همواره طرف توجه و احترام بوده است .

                در روم قدیم زمانیکه آیین میترایسم (  خورشید پرستی ) در سرزمین اروپا که تازه دین مسیح را  پذیرفته بودند رو به پیشرفت بود ، مسیحیت در مقام مقابله برآمد و از آنجمله تولد ایزد مهر یا ظهور  خورشید مغلوب ناشدنی را که مهرپرستان در 21 دسامبر( شب یلدا )  جشن میگرفتند  به  25  دسامبر کشاندند وآن را تولد مسیح قراردادند . بعضی از فرقه های مسیحیت هنوز 25 دسامبر را میلادمسیح نمیدانند وحتی معتقد هستند که تولدمسیح مطابق روایات عبری زمانی اتفاق افتاده است  که شبانان گله های گوسفند را به چرا میبردند.

             پس از آنکه میلاد مسیح به 25 دسامبر برگزار شد ، اروپاییان ، سال نو خود را که تا دویست سال پیش بیست ویک مارچ  مقارن نوروز بود به اول ژانویه آوردندتا دنباله وادامۀ جشن میلاد مسیح  باشد . یکی ازخاورشناسان بلژیکی  به نام کومن در کتاب خود ” رموز میترا” براین موضوع پرتو  روشنی انداخته است .

               درجشن میلاد مسیح  درخت  سرو و ستاره یی که بالای آن جلوه دارد نمادی از مهر ونشانه یی از این آیین باستانی  والای ماست .

درین ابیات ازشب یلدا یاد شده است :

همه شبهای غم آبستن روز طرب است

                  یوسف روزبـــه چاه شب یلدا بینند

چون حلقه ربایند به نیزه  تو بــــــه نیزه

      خـال ازرخ زنگی بربایی شب یلدا ” عنصری”

نظر به روی تو هربامداد  نوروزیست

            شب فراق تو هرشب که هست یلداییست

شب یلدای غمم را سحری پیدا نیست

             گریه هـــــــای سحرم را اثری پیدا نیست

درسال اگر شبی است  یلــــدا دریک مه آن صنم دو یلداست

                   ” رضا قلی هدایت “

ما حال خـــــویش بی سروپا نوشته ایم

                   روز فـــــــــراق را شب یلدا نوشته ایم

      ” نظیری “

تو جان لطیفی ، زجهان جسم کثیف است

                     تــــــوشمع فروزنده و گیتی شب یلدا

          ما دوچله داریم چلۀ خورد وچلۀ کلان . شب آخر پائیز و اول زمستان ( اول جدی یا دی ماه) شب اول چله است که درازترین شبها و تقریبا چهارده ساعت است . این رباعی اشاره به  همین دو چله دارد:

میزان خبری زآمدن دی  دارد عقرب اثری ز ســــردی وی دارد

از قوس بترس واز ســردی  او       کاین سخت کمان دوچله ازپی دارد

            در عربی شبی را که بسیار تاریک وتیره رنگ و دراز باشد ، شب داج خوانندوجزء اول دیجور(جمع آن دیاجیر)  نیز واژۀ داج است که حرف الف درآن اماله شده است ( اماله یا مماله  مایل ساختن الف است به ی ). داج اسم فاعل دجو درین ابیات معادل به شب یلدا به کار رفته :

خاقانی را همـــــه شب  داج درحضرت مصطفی است معراج

زمین خراسان زانم وبخـــــار شود چون شب داج تاریک وتار

نیز ممکن بود که درشب داج مال خود را نهان کنیم از بـــــاج

نیست بازی زشیران بدون تاج تا چــه شب بازی آورد شب داج

شب دیجور مترادف  یلدا :

ازهجر توام روز مرا نور نمانده است

                                         ازعمر دگر جزشب دیجور نمانده است

آهنگ شب دراز و دیجــور من دانم و کوکب  و شباهنگ

آخر ای آفتاب روز افــــزون کی دمد صبح این شب دیجور

من دانم ودردمند بیـــــــــدار آهنـــــگ شب دراز دیجـــور

               ” سعدی “

            باید متذکرشدکه درقدیم هر روز نامی داشت چنانکه فردوسی گوید :

همان اورمزد و همان روز مهر بشوید به آب وخرد جان وچهر

            روز شانزدهم هرماه را ” مهر ” میگفتند وروز مهر را از جهاتی گرامی میداشتند از آنجمله آن را  روز به تخت نشستن فریدون میدانستند و نیز معتقد بودندکه  مشیان ومشیانه ( خمیر مایۀ نخستین بشر، کیومرث ملقب به گرشا ) یا آدم وحوای آریاییان درهمین روزروییده و روح هم در همین روز به بدن آدمی دمیده شده است . در ایران باستان همینکه نام ماه ونام روز برابر میشد ، آن را جشن میگرفتند و جشن مهرگان یعنی جشن ایزد مهر زمانی برگزار میشد که روز مهر با ماه مهر مطابق میشد . جشن مهرگان بعد از نوروز بزرگترین جشنها بود . مسعود سعد سلمان درین بیت اشاره  به همین روز و همان ماه دارد:

روزمهروماه مهر وجشن فرخ  مهرگان

                مـــــــهر بفزای، ای نگار مهرچهر مهربان

عنصری ازین روز وازین ماه به نیکی یاد کرده میگوید :

مهرگان آمد گرفته بالش ازنیکی مثال

                    نیک وقت ونیک جشن و نیک روزو نیک حال

            شاهان غزنوی جشن مهرگان را با شکوه هرچه تمامتر تجلیل میکردند . درین روز مردم وبزرگان قوم ، امرا و والیان هدیه ها ونثار ها می آوردند به قول بیهقی از حد و اندازه گذشته . بازبه روایت بیهقی محمود ومسعود  رسم مهرگان راتمامی به جای آوردند سخت نیکو با تمامی شرایط آن  که  متأسفانه آن شرایط  را بیهقی شرح نداده است .

              یکی ار رسم های مهرگان آن بود که شعرا شعر میخواندند و صله می یافتند و مطربان بر اثر ایشان  زدن میگرفتند مگر یکبار که ابرزرپاش سستی گرفته بود کم بارید وآن زمانی بود که شاه بر مسعود  رازی خشم گرفت و حتی مطربان را صله نفرمود .

            شعرای عرب نیز از جشن مهرگان یاد کرده اند . ابوالمتاتل در روز عید مهرگان در مدح حسن بن زید علوی  معروف به داعی گفته است :

لاتقل بشری ، وقل لی  بشربان قرة الداعی  وعید المهرجان

           یعنی مگو مژده باد ، بگو دو مژده باد یکی دیدار داعی ( حسن بن زید )  ودیگر فرارسیدن عید  مهرگان .

           مهرجان معرب مهرگان ، هنوز در زبان عربی به معنای مطلق جشن و آیین بندی  به کار میرود.

درود برزن درود برمادر

 

           زن گل سرسبد آفرینش ، آیینه مهر و عطوفت ، مُبَشِرّ رأفت و ملاطفت ، مظهر وفا و صفاست . زن (دختر زن، همسر زن ، مادر زن) در سرشت و سرنوشت باهمتا و همطراز خود یعنی مرد یکسان و از یک نفس آفریده شده و از یک اصل و منشأ خلق گردیده است. زن اگردر خصلت و طبع با مرد تفاوت دارد درانسانیت و آدمگری با مرد برابر است. زن به حکمت الهی مبدأ زایش و پیدایش نسل ها و عنصر اساسی و هسته اصلی تشکیل خانواده هاست. زن مُوجب بقای نسل انسان و ادامه حیات آدمی است و حقاً قوام و دوام بشریت با تمام جلوه ها و مظاهرش از برکت وجود فرخندۀ این جنس لطیف و گوهر نفیس است. تاریخ نویسان ما متأسفانه از مقام و منزلت والا وشایسته زن و نقش سازنده و اثر بخش آنها در سازماندهی اجتماع و محیط، دوده و دودمان و جریان حوادث اعم از سیاسی و نظامی کمتر یاد کرده اند و ای بسا کارنامه ها و حماسه آفرینی های این رکن اصیل را که محور و مدار خانواده است نادیده گرفته و یاسرسری از آن گذشته اند. معدودی از تذکره نویسان یاد و وصفی از زنان پارسا و زاهد کرده اند ، زیرا صوفیه از نظر روحانیت مقام زن را برتر از مرد دانسته اند و این آفریده را حقیقی ترین مظهر رحم خلاقیت خداوند خوانده اند چنانکه ابن العربی گفته است که تجلی خداداد زن کاملتر از مرد است. در اخبار آمده است که پیغمبر اکرم فرموده اند سه چیز را دوست دارم:زن ، بوی خوش و برق طراوت را درچشم نیایشگر هنگام دعا . برخی از صاحبان تراجُم شرح حال زنان اندیشمند و پرده نشینان سخنگوی را آورده و نمونه کلام شان را در ردیف زندگینامه مردان نقل و بیان کرده اند و تاحدی حق سخن را اداد نموده اند.

            از گذشته های دور که نظام مادرشاهی (ماتریاکا) آیین غالب بود، زن سِمَت ریاست و رهبری خانه و خانواده و حتی اجتماع را داشت، کمتر شواهد و اسناد در دست داریم.الواح، سنگ نبشته ها، مسکوکات و آثاری ازین قبیل که به دست آمده و همچنین تصاویر و نگاره ها که بر جدار دیوارها، روی سقف ها و سینه پیکره ها و مجسمه های روزگاران باستان دیده میشود معلومات موثوق و مفصل برای ما ندارد و همه این اطلاعات در پردۀ ابهام مانده است.

          حینیکه نظام پدر سالاری (پاتریاکا) جانشین عهد سیادت و ریاست زن شد به مرور منزلت و وجاهت زن کمرنگ گشت. پایگاه زن نزد ملل و نحل باستان متفاوت بود. درآیین مزدیسینا مرد و زن از مشی و مشیانه آفریده شده اند که درحقیقت از یک ریشه و شیره بوده اند. اناهیتا و ناهید که نزد آریاییان قدیم الهه آب بود تا آنجا طرف توجه و عنایت بود که پرستشگاههای عظیمی برای او بنا کرده بودند . رواقهای پرنقش و تصویر بامیان که با تندیس و نگاره های زنان چنگ زن و هنرمند نقاشی و رنگ آمیزی شده اعجاب انگیز است. در اساطیر ملی و میهنی ما چون شاهنامه سالار خراسان ذکرزنان،همراه با توصیف از شخصیت و شمایل آنها فراوان رفته است و بدزنانی مانند سودابه مورد نکوهش قرار گرفته است. زن در دفتر فردوسی مظهر زیبایی و شادابی، درایت و دور اندیشی، وقار و صبوری است.در آن روزگار پوشیدن موی و روی نشانه پاکیزه گی و پارسایی بود. فردوسی اززبان تهمینه به رستم روایت میکند:

 سه دیگر که بالا و رویش بود            بپوشیده گی نیز مویش بود

شیرین در برار شیرویه درمقام دفاع از پارسایی می گوید:

    مرا از هنرموی بُد درنهــان        که آن را ندیدی کس اندرجهان

    زپرده برون کس ندیده مرا         نــــــه هرگزکس آوا شنیده مرا

         داستان سیندخت همسر مهراب کابل خدای و رسالت او به دربار سام و منصرف ساختن سام از آتش سوزی کابل انصراف از قتل مردم بیگناه کابل بسیار جالب است. آنجا که گفته بود:

    دل بیگناهان کابل مسوز       کزین تیرگی اندر آید بروز

          سیندخت در دیدار با سام حینیکه امان یافت پرده از روی بر گرفت و به سخن آغاز کرد.وقتی چشم سام به دیدارش افتاد  و گفتارش را شنید هم صدا و هم سیمایش را پسندید.او را لعبتی دید چو ماه چهارده در حسن تمام:

     به رخ چون بهاره و ببالا بلند        به ابرو کمان وبــــــه گیسو کمند

     بتی چون بهشتی بـــر آراسته       فریبی به صـــــــــد آرزو خواسته

    خرامنده ماهی چــو سرو بلند      مسلسل دو گیسو چو مشکین کمند

         سیندخت با زرنگی و دور اندیشی موضوع را حل کردو سام را با خود به کابل آورد واین نمونه ای از فراست های زن در گذشته است.

دین اسلام در مقام مبارزه با تفکر بدوی جاهلیت و زن ستیزی آن زمان بر خاست و در پرتو تعالیم اسلامی اهمیت و وجاهت زن را بالا برد و بیش از هر دینی و آیینی شخصیت زن را محترم شمرد.رهایی زن از شکنجه زنده به گور شدن، حمایت کلان از زن ، حق زن ووضع زن است. در درازی تاریخ نمونه های متعالی از زنان داریم که در اوج کمال اخلاقی و معنوی منشاء نور هدایت و ارشاد برای دیگران گشته اند و با آفرینش های هنری خود جایگاه والای اجتماعی و انسانی خود را تعیین و تثبیت کرده اند.

           برای زن همین نازش و بالش بس که جمله پیشوایان روی زمین از آغوش گرم و پر از محبت او بر خاسته و این جهان تیره و تار را به نور خود روشن ساخته اند.از آنجا که همه دانشی مردان جهان در دامان عطوفت بار زن پرورش یافته اند، میتوان گفت که پیشرفت های مادی و توفیقات معنوی امروز نتیجه و ثمرۀ تلاش ها و تپش های همین صنف فرزانه و با فضیلت است.زن است که اینهمه اندیشمندان و رادمردان دور انساز و حماسه آفرین را در هــــر عصر و زمانی به جامعه تقدیم کرده است.

             بسا زنانی  را میشناسیم که در همه ادوار و دهور با نقش سازنده و اثر بخش خود مایه مباهات و فخر بنی آدمی بوده اند از جمله سالار همه نسوان جهان و بزرگترین نمونه حکمت و معرفت فاطمة الزهرا است مظهر عفاف و وفا و نمودار عصمت و صفا ، اسوه مادران عالم و بیت الغزل دیوان ازل. خلاصه برگزیده زنان در همه دورانها از اولین تا آخرین:

به چه مانند کنم در همه آفاق تو را

                                        آنچه در ذهن من آید تو از آن خوبتری

           زنست که با شب زنده داریها و جانفشانیها مستمر،کودکان صحیح و سالم بار می آورد و به  اهتمام تمام در نگهداری و بهداشت ، رشد و تکامل جسمانی ، تکوین شخصیت و سلامت روانی فرزندان خود می کوشد تا آنجا که نوباوه گلستان هستی را به سر و ثمر می رساند. زن نصف جامعه و چون دو بال کبوتر لازمه و مکمل پیکر بشریت است و رکن عمده و توازن ساز اجتماع.

اینکه گفته اند زن ناقص العقل است، بدان معنی است که رأی و تدبیر زن در حل مسائل ، بهبود و پیشرفت امور زندگانی کافی و وافی نیست و این معنی وقتی تکمیل می پذیرد که با نیمۀ دیگر خود همراه و همنوا، یکدل و یک رأی شود و با یاری و یاوری یکدیگر چرخ زنده گی را به سوی بهروزی و پیروزی به حرکت درآورند ازینجاست که گفته اند زن ومرد به یک اندازه به همدیگر نیازمندند.تأکید بسیار روشن برتعلیم و تربیت زن در آیین پاکیزه ما برای جبران همین ضعف و نقص است. حکم ازلی آنست که باید زن ومرد هر دو از نعمت دانش و فیض بینش بهره مند باشند، هر دو ازکمالات معنوی و سرچشمه لایزال علم ومعرفت مستفید شونـــد و هر دو از حقوق طبیعی و اجتماعی برخوردار گردند.

            زن برخلاف پندار کوته نظران، برای تمتّعات جنسی و لذت بردن و وسیله التذاذ و ارضای غرایز شهوانی خلق نشده بلکه منظور از آفرینش او پرورش فرزندان سالم و راستکار، تشکیل خانواده ، اصلاح جامعه و بسیج مردم به سوی تعالی و کمال است.

           هرگاه زن از نور دانش و هنر بی بهره افتد و عاطل و باطل در گوشۀ خانه آرام بنشیند طبعاً جامعه بی رمق  و بی رونق ، سرد و فرسوده خواهد شد . ازهمین جاست که تحصیل علم برمرد و زن مساویانه فرض گشته و بار زندگی بر دوش آندو یکسان نهاده شده است.

          اینکه گویند مرد مرد است و زن زن، سخن به جا و درست است زیرا پروردگار عالم بنابر ناموس تکامل غریزی و فطری هر انسان، این دو جنس را به انجام وظایف ویژه یی برگماشته است. این تفاوتها موافق به مصالح اجتماعی ومدنی به وجود آمده و جزء حکمت و اسرار الهی است:

جهان چوخط و خال وچشم وابروست

                                                که هرچیزبه جای خویش نیکوست

             اختصاص بعضی امور به این پرده نشین که بنیه نحیف و نزار دارد و ارجاع انجام برخی از کارها به مرد که صاحبان بازوان نیرومند و تنومند هستند با ناموس فطرت و مصالح علیای اجتماعی موافق است، همچنانیکه از غزال صحرا«رم» خوش است و از شیر بیشه«حمله» و همین تفاوت جثه و اندام، قدو بالا، صدا و سیما، کم و کیفیت عضلات و نیروی بدنی در سپارش و تشخیص مسؤولیت ها، حقوق و تکالیف تأثیر بسزا دارد.

            علاوه بر فضایل و خصایلی که خداوند در زن به ودیعه گذاشته، این مواهب را به او ارزانی داشته که با احساس تر و با عاطفه تر از مرد باشد و در همه احوال یارو غمگسار مرد، مُشیرو مُشار همسر خود در کشاکش زندگی.

             آرامش و آرایش محیط ، رفاه و آسایش خانه و خانواده، نظم امور وتدبیر منزل ،ایجاد سازگاری بین خانه و مشاغل، بسته به وجود این دولت پاینده و زاینده است. سعدی به این نکته چنین تکیه کرده است:

         زن خوب فرامانبر پارسا        کند مرد درویش را پادشاه

غمگین هروی گفته است:

برانم کـــــه از زن سرایم سخن         شود تاپدیدار مقــــــــــــدار زن

زن اندرزمین آیت رحمت است       که باشرکتش زندگی راحت است

           راست است که جز جوانمردان زن را گرامی نمیدارند و جز فرومایگان ایشان را خوار نمی کنند. خداوندگار بلخ در مثنوی شریف مردی را که بر زن تحکم وزورگویی روا میدارد«جاهل» خوانده و مردی را که جانب حرمت و عزت زن را نگه میدارد«عاقل» خطاب کرده، زهی تعالی فکر وجهانبینی مولانای ما:

گفت پیغمبر که زن برعاقلان         غالب آید سخت برصاحبـــــدلان

باز برزن جاهلان غالب شوند          زان که ایشان تندو بس خیره روند

کم بودشان رقت ولطف وداد        زانکه حیوانیست غالب برنهـــــــاد

مهرو رقت وصف انسانی بود        خشم وشهــوت وصف حیوانی بود

پرتوحق است وآن معشوق نیست         خالق است گوییا آن مخلوق نیست

            ابیات فوق در بیان حدیث«انهن یغلبن العاقل و یغلبهنّ الجاهل» است.

           دردین مقدس اسلام نظریه تحقیر آمیزی نسبت به زن از لحاظ سرشت و طینت وجود ندارد، زن نظیر و همتای مرد است و ازلحاظ خلقت یارو یاور موجب شادمانی خاطر و زینت زندگی اوست. پروین اعتصامی در این معنی چه خوش سروده :

به هیچ مبحث ودیباچه یی قضاننوشت

                                               برای مردکمال وبــــــــرای زن نقصان

زن ازنخست بود،رکــــــــن خانه هستی

                                       که ساخت؟خانه یی بی پای بست و بی بنیان

وظیفه زن ومرد ای حکیم دانی چیست

                                          یکی است کشتی وآن دیگراست کشتیبان

چوناخداست خردمندوکشتیش مُحکم

                                             دگرچـــــــه باک زاوج وورطه وطوفان

بروزحادثه اندریم حــــــــــوادث دهر

                                          امیدسعی وعملهاست هم ازین وهم از آن

همیشه دختر امروز مــــــــادرفرداست

                                            زمـــــــــــــادرست میسّربزرگی پسران

           بزرگترین وجیبه وباری که راز دار آفرینش برعهدۀ زن گذاشته وظیفه مقدس مادر شدن است، این تکلیف شأن و منزلت زن را در انظار بالا برده برکرامت و جلالت او افزوده و او را سزاوار تکریم و ستایش ساخته است.

            درفرهنگ اصیل ما حق و حقوق مادر تا آنجاست که گفته اند«بهشت زیرکف پای مادرانست» یعنی سعادت دو جهانی وقتی نصیب میگردد که خدمت مادر به صورت شایسته و بایسته به جا شود زیرا رضایت مادر رضایت پروردگار است، شاعری این معنی را به نحو نیکو پرورده و منظوم ساخته است:

دانی که چه گفت حق تعالی!       آن کن که رضای مادرآنست

با مادر خــــــود ادب نگهدار        زیرا که ثنای مـــــادر آنست

جنت که سرای جاویدانیست          زیرکف پـــــــای مادرانست

خواهی که رضای حق بجویی       آن کن که رضای مادرانست

و یا:

جنت که رضای مادرانست         ازبهر رضـــــای مادرانست

           همین مایه عنایت و توجه به پایگاه والای زن و مادر بوده که پیشینیان این عنصر شریف را به عنوان«معبود» تشخیص نموده و مورد ستایش و نیایش قرار داده بودند. چنانچه اغلب خدایان و ارباب النوع جهان باستان از میان نسوان برگزیده شده است که به صورتهای الهه و ایزد بانو بر سکوی الوهیت تکیه زده و به شکل زنان زیبا و خردمند تجلی کرده اند مانند اناهیتا، سوریا، شیوا، آتینا، ونوس و… این امر تابه جایی رسیده بود که خدایان زن، را هم شأن وهم سان آهورامزدا میپنداشتند. حقا جمال زن در کمال اوست وحسن زن در خصال او، این چند بیت در تبین این مفاهیم سروده شده :

بکوشیم ودانش به دست آوریم        به جهل و جهالت شکست آوریم

جوانیم و بافـــــــرّو بازو و زور         دلی پرزشــــــوق وسری پرزشور

به شوق جوانی و طبع بلنـــــد           به هــــــرکار چیره شود هوشمند

زن وحسن هریک زبهــرهمند          دو گوهــــر برآورده ازیک یَمند

شود این دوگوهرگرازهم جدا           بیفتد هریک زفرّو بهــــــــــــــا

ولی حسن تنها به انــدام نیست           به گیسو و موی سیه فــــام نیست

جمال است دل راکـــه ماننداو            نباشد دراندام و گیسو و مـــــــو

دل خود بیاراید ار زن بــه مهر           برافزود از شرم وآزرم چهــــــــر

نگارنده حسن جاویــد اوست             فروزانترازماه وخــــورشیداوست     

جمال وبهای جهـان از زنست             ولیکن ازآن زن که دل روشنست     

زنی راکه ازجهل دل تیره است            به روی خوی اهریمنی چیره است     

جهان درجهان گرجمالست او           در آخرجهان را وبــــــال است او

استاد خلیلی خطاب به زن افغان گوید:

ای شاخۀ گل شکسته تاچــند            ای سرو روان نرسته تــــــا چند

ای مرغ بهشت خسته تاچنـــد            درکــــــنج قفس نشسته تاچنـد

بشکن قفس و چمـــن بیارای            بی روی تو زنــــدگی نکونیست

درباغ امید رنگ و بـــونیست            هردل که هوای تـــو در اونیست

جاییست که شمع آرزو نیست           درقلب سیاه دلان مکن جـــــای

توخفته و کــــاروان روانست           فرصت چوشررسبک عنان است

خواب توچرا چنین گرانست            مرغ سحری، سرود خوان است

صبح است تو نیز برشوازجای          علم تو یگانه زیــــــــــورتست

افکارتو گنج و گــوهرتست            عقل تو چــــــــوتاج برسرتست

نوررخ تو زجوهر تست               این نور برنگ ها میالای

          آغوش گرم مادر ودست نوازشگر او گهواره عشق و امید فرزند است. شاعر به یاد برق ستاره شکن مادر گفته است:

طفلی ودامان مادرخوش بهشتی بوده است

                                       تابه پای خودروان گشتیم سرگردان شدیم

          شعرای ماچون ناصرخسرو بلخی، خاقانی شیروانی و نظایر ایشان در وصف مادر داد سخن داده اند. امیر خسرو بلخی ستایش نامه یی در حق مادر از دست رفته خود دارد که چند بیت آن اینست:

ای مادر من کجایی آخـــــــر          روی ازچـــه نمی نمایی آخر

خندان زدل زمین بــــرون آی          برگریۀ زار مــــــــن بخشای

هرجا که زپای تو، به خاریست           ما را زبهشت یـــادگاریست

ذات تو که حرز جان مــن بود           پشت من وپشت بان من بود

روزی که لب تودرسخـــن بود           پند توصلاح کار مــــن بود

امروز منم بـــــــــــه مهر پیوند           خاموشی توهمی دهـــد پند

          طوری که یاد کردیم باظهور دین اسلام میزان وجاهت ومنزلت زن افزونی گرفت و حقوق و امتیازات او تثبیت و روشن گردید. این که مشت جاهل و غافل، زن را اسیر و برده پنداشته و به بهانه های مانند پاسداری از ناموس و عفاف آنها را از حقوق مسلم شان محروم ساخته و باب تعلیم و تعلم را به روی ایشان بندند به خطا خواهند رفت.

             امروزه زن در همه رشته های فرماندهی تامدیریت،درعرصه کارو سیاست و حتی درزمینه های اختصاصیی مرد، لیاقت و استعداد خود را به اثابت رسانده اند. طرز رفتار خشونت آمیز با این فرشتۀ نازکدل که به مثابه آیین رحمت و بردباری است، خفیف شمردن این آفریده واجب الاحترام،تذلیل کردن این شخصیت والاجناب، دور ازموازین و معیارهای انسانی و اسلامی است. زن نباید به دلیل زن بودن از تحکم وزورگویی(مرد) زنج ببرد. درباره کم زنی و ستیزه جویی با زن میتوان گفت که اغلب مردان با تکیه به قدرت جسمانی و امکانات متنوع که دراختیار دارند خود را فرادست و سالار زن پنداشته وزنان را باداشتن روحیه انسان دوستانه و مهر آمیز فرمانبر وفرودست انگاشته اند.

ازطرف دیگر درعرف مالفظ «مرد» ازمعنی پربار برخوردار است. گاهی «مرد» به معنای انسان کامل، فداکار و درخور احترام به کار میرود مانند:

گربر سرنفس خودامیری مردی        وربردگری خُرده نگیری مردی

مردی نبودفتاده یی را پای زدن        گردست فتاده یی بگیری مردی

ویا:

راد مردی و مرد دانی چیست          باهنرتر زخلق گویم کیست

آنکه با دوستان بداند ساخت          وانکه بادشمنان بداند زیست

در این بیت مرد مُثل اعلای بردباری  وسرسختی است:

مرد باید که درکشاکش دهر          سنگ زیرین آسیا باشد

           لفظ «جوانمرد» مترادف عیاری وفتوّت از نظر وسعت معنی ، متضمن مفاهیم عالی و نمودار والاترین خصایل بشری است:

جوانمردی ازکارهـــا بهتر است          جوانمردی ازخوی پیغامبر است

دوگیتی بود برجوانمردی راست        جوانمرد باشی دو گیتی تراست

                                                                            (عنصری بلخی)

سایه خورشید ســـــوران طلب       رنج خـــود وراحت یاران طلب

گرم شو ازمهروزکین سردباش        چون مه وخورشیدجوانمردباش

                                                                                    (نظامی)

           الفاظی چون: «رادمرد» و«مردانه» و«مردانگی » و امثال آن همه موجب شده که مرد خود رابرتر از زن پندارد و حقا ازتمام این واژه ها بوی مرد سالار و تفوق جویی به مشام میرسد. درعرف وقتی از زن سخاوت پیشه وفداکار نام می برند، می گویند زن بسیار جوانمرد است. درین بیت «مردان مرد» مقام والاتر دارد:

«فعل» آمد حصّه مردان مرد           حصّه «تو» «گفت» آمد، اینت درد

           چه مایه سبک دانستن وکم زدن است که زنان رابه جای القاب بانو، بی بی ، بیگم ، میرمن ، خانم وخاتون به الفاظی مانند تعلقداری ، ضعیفه ،  سیاه سر،عورت، بُضح (بُز) ، کوچ ، خانه و عیال یاد کنیم و حتی به جای بردن نامش بگوییم: مادر فلانی….

      از قدیم گفته اند که عفاب و عصمت یگانه زیور زن و بهترین مایه ستَر است و حجاب اوست.

         حیا و آزرم ، وقار و طهارت جمال ظاهری و معنوی اوست و علم و فضیلت زیور و زینت راستین او.

        زن زمانی به کمال مطلوب دست می یابد و به سرمنزل سعادت و نیک بختی میرسد که علم و ادب بیاموزد، تحصیل کند، تربیت و تهذیب ببیند و در درک و شناخت رموز زندگی آگاهی یابد، تجربه بیندوزد تا بالاخره آزموده و پخته گردد. مسلماً این سعادت و توفیق در انزوای مطلق و گوشه تاریک خانه به دست نمی آید و باید فضای مناسب برای حضور و مشارکت او فراهم شود. راست گفته اند که هرگاه زن به زیور دین و ایمان و به زیب و زیور ادب و اخلاق آراسته باشد، نیازی به جلوه مایی ندارد و زینت آرایی ندارد:

زنان را نبودی به صورت حجاب          که درپرده نتوان نهفت آفتاب

ولی جملــــــه مستور سر تا به پا           درون حجاب عِفــــاف و حیا

             اینکه درفقه اسلامی زن میتواند به درجه اجتهاد برسد و صاحب فتوا شود و در بسط عدل و اعتلای توحید بکوشد حمایتی است از حقوق و مقام والای زن و عنایتی است به تکریم از هویت و اصالت او.

            درسیره و اخبار به نام بسا از روایان زن برمیخوریم مانند ام سلمه و دیگر کسانیکه مشوق پیشرفت علوم بوده اند. در مذهب ما به روایت زنان از پیامبر اکرم صلی الله و آله و سلم ترتیب اثر داده شده و بسیاری از آنها در کتب روایات ثبت گردیده است. همچنین در صفحات درخشان تاریخ اسلام نام زنانی را می خوانیم که یکی مانند سمیه مادر عمار یاسر که نخستین زن شهید اسلام یاد شده و دیگری مانند اسماء بنت عمیس زن جعفر طیار بن ابی طالب که از زمرۀ صحابه کرام و زنان ستوده خصال و صاحب جلال بوده اند و یا ام زیاد اشجیعه از جمله شش تن زنان سرفراز اسلام که در جنگ خیبر یاری می رساندند. زن نیک خصلت و تحصیل کرده نه تنها بانوی سرفراز خانه و سرشته دار نظم و ترتیب منزل است بلکه اخگر فروزانی است که با فروغ جان پرور خود کانون سرد و تاریک دوده و دودمان را گرم و روشن می سازد و فضای خانه و خانواده را پر نور و سرور می گرداند:

اززنان فکر باز و دلنـــــــــواز           کشورآباد است ومیهن سرفراز      

زن نبددرجهـــــان رازی نبود            شعر و ســــــــاز آوازی نبود   

 بانوی کاشانۀ دلهــــــاست زن           روشنایی بخش محفلهاست زن

کهکشان زندگی دامــتـــــان او          اختران سعد فرزنــــــــــدان او

حسن زن دلجویی وازرم اوست           زیورزن مهروخوی گرم اوست

              گل پاچا الفت در کتاب غوره اشعار(چاپ پشتو تولنه ۱۳۳۴) دربارۀ احقاق حق و لزوم تربیت زن زیر عنوان «د شحو و شکوه» غزلی دارد که با هم می خوانیم:

یادونه د خزان غوتی  خندا ته نه پريژ دی

                                             ظالم صیاد بلبله د گل خواته نه پریژ دی

اختیار می دحان نشته دجبر په مذهب یم

                                   دادا می خپل خوشي او رضا ته نه پريژدی

هیح نه شمه ویلی چی په کوم کورکی به سوزم

                                       زمادرزره لیلا سوک می تاته نه پريژدی

په چا وكرم عرضونه چاته وكرمه ژرا زه

                                    دا بدرسم ورواج می حق دنیا ته نه پريژدی

وهل که تكول دی چاته هيح نه شم ویلی

                                           ظالم می هم وهی هم ژرته نه پرژدی

دجبر په تیره کی به اوسيژمه ترکومه  

                                     ماحوک دعلم فن پوهی رناته نه پريژدی

    …      

              سهم و نقش زن در معالم اسلامی و در فرهنگ جهان ما مسیر کاملاً محرز و روشن دارد. «ستاره» دختر نامـدار خراسان، آفتابی چون « ابن سینا» را در مشرق بلخ به جهان آورد. ابن سینا دانشنامه علایی را بنابر خواهش دختر علاءالدوله کاکویه به زبان دری و به نام او نوشت. ابوریحان بیرونی دانشمند عهد غزنویان بر اثر تقاضای «ریحانه» دختر فرزانه غزنه کتاب التفهیم لاوایل الصناعة التجنیم خود را از عربی به فارسی در آورد و درمقدمه از دانشدوستی ریحانه یاد کرد.حُرّه ختلی خواهر شاهنشاه غزنوی سلطان محمود در بسا امور سیاسی و فرهنگی روز با رأی زرین و صایب خود سهم می گرفت.«ماه ملک» دختر سلطان غیاث الدین غوری بانی مسجد و مدرسه معروف است که اکنون خرابه های آن با چرخ پهلو میزند و هر خشت بنای آن مظهر توانایی معنوی ما در آن زمان و شاهد خاموش عظمت فرهنگ و هنر گذشته ماست. نام این بــــانوی خیر اندیش در سینه سنگهای آن بنا نقش است.

              منار جام که تنها اثر بازمانده مسجد و مدرسه غور تاریخی است شاهکار هنر معماری و نمونه اعلای ظرافت و مهارت است نقش سوره مبارکه  مریم در دور و برآن منار یاد آور این نکته است که درافراشتن این شاهکار جهانی و آبده جاویدانی غوریان زنی هم نقش داشته است محتملاْ به نام مریم.

            گوهر شادبیگم ملکه هرات مادر بایسنقر میرزا یا بنیان گذار مدرسه چهرمنار و مسجد آن که هنوز هم آثار نیمه جان آن چون دیهم سبزی بر تارک هرات باستان می درخشد ، نام خود را جاودان ساخته است.« رضیه سلطانه» شهبانوی افغان بیش از سه سال بر اریکه جهانبانی تکیه داشت وبا درایت و شهامت بر سرزمین هند فرمان می راند. مولانا عصامی در کتاب فتوح السلاطین یعنی شهنامه هند (به اهتمام داکتر مهدی حسن آگرۀ سال ۱۳۵۷)در بارۀ او سروده است:

به پیشش ستادند اهل حــــــــرم        برین سان که بر پیش شاهان خدم

درون سراپرده جمله زنــــــــان         برون ســـــــــــرا پرده شیرافگنان

سران سَمت قبله نهادنـــد سر         به حکمش به بستند از جان کمر

مر او را شده رضیةالدین لقب        که بُـــــــــد دختر شاه والانسب

همی راند ملک آن زن نامدار          به کارش کمــر بسته مردان کار

جلوس وی انــدر سرای سپنج          یقین بود در ششصدو سی وپنج

چو از عهد رضیه آمد سه سال           دگر سکه زد عالــــم بد سگال

             تاریخ پادشاه بیگم کتابی است در شرح پادشاه بیگم که چون صدر النسا نواب بیگم و باهوبیگم از بانوان نامدارسرزمین اودهoudh   بودند. شاه جهان بیگم رییسه بهوپال کتاب تذکرة الخواتین را در شرح مشاهیر نسوان عالم به فارسی نوشته که در سال ۱۳۰۶ قمری به خط میرزا دمهدی شیرازی در بمبئی چاپ شده است . این نکته را باید یاد آور شد که علاوه بر کتب تذکره که شرح حال زنان را با مردان آورده، کتب مستقلی در ترجمه احوال و معرفی آثار زنان شاعر داریم که معروفترین آنها بدین قرار است:

         1- خیرات حسّان: در سه جلد، تألیف میرزا محمد حسن صنیع الدوله، سال ۱۸۸۷ .

       2- اختر تابان: تألیف ابوالقاسم محتشم شروانی بهوپالی، مشتمل بر حال هشتادو دو زن شاعر، به ترتیب حروف تهجی که نخستن ان آرزوی سمرقندی و آخرین آن یاسمن بوست. این کتاب در ۱۲۹۸هــ. ق به چاپ رسیده است.

         3- جواهر العجایب: تألیف سلطان محمد بن امیر هروی، متخلص به فخری، سال تألیف ۵۹۶۳، مشتمل بر ذکر ۲۵ زن شاعر . این کتاب با مخزن الغرایب در پاکستان چاپ شده است.

       4- مشاهیر النسوان: از سید محمد ذهنی افندی، ترجمۀ محمد حسن خان اعتماد السلطنه.

         5- مشاهیر نسوان: ترجمه از مؤلفه محمد عباسی.

        6- امان النسوان: در چهارم جلد، که جلد چهارم آن مخصوص زنان شاعر است و در عهد امانیه به طبع رسیده است.

           گلبدن بیگم دختربارکه دردامان باصفای کابل پرورده و بزرگ شده بود نخستین زن افغان است که کتابی به نام«همایون نامه» تألیف کرده که بارها چاپ و به زبانهای مختلف جهان ترجمه گردیده است.

              «زرغونه انا» زن با فضیلتی بود که فرزند جهانگشا و مُدبری چون احمدشاه بابا را در آغوش گرم و پر آزرم خود بزرگ کرد.

              نقش کسانی چون رابعه بلخی و عایشه درانی ، به عنوان دو تن از صدها شاعر زن و اسامی ملالی و ناهید به عنوان دو تن از هزاران دختر مبارز و جانفدا در صفحه تاریخ نامی ما می درخشد. در طول چارده سال جهاد برحق مابسا زنان افغان دوشادوش شیرمردان، جانبازیها کرده و حماسه ها آفریده اند که حقا برای آنها باید دفتر دیگر باز کرد و نامشان را به خط زرین ثبت نمود. برای حسن ختام این شعر را برگزیدیم:

جوان بخت جهان آرایی ای زن          جمــــــال و زینت دنیایی ای زن

صدف خانه است و صاحب خانه غواص        تودَر وی گوهــــر یکتایی ای زن

تویکتا گوهری دَر دُرج خــانه          وزان بهتر کـه گوهر زایی ای زن

 تو نوردیدۀ روشنـــــــــدلانی          ازیرا(؟) درخور و دلربایی ای زن

تعالی الله کــــــه درباغ نکویی          چـــــو گل پاکیزه زیبایی ای زن

خطا گفتم زگل نیکوتری تـــو         کــــه هم زیبا و هم دانایی ای زن

ترا حاجت بـــــه آرایش نباشد         کــه خود پا تا به سر آرای ای زن

نبودی زندگی گـــــرزن نبودی         وجـــــود خلق را مبدایی ای زن

به کار علم و معرفت کوش امروز       کــــــه مام مردم فردایی ای زن

افسانۀ بابه نوروز(*)

 

           در آستانه بهار که دسته های هژده گانه به چغ چغ و صفیرجان پرور خود، بشارتها میآورند، سراسر گیتی رو به خرمی مینهد ، کمپیرزنی که نام او را «خاله نوروز»یا«خاله کم پیرک» یاد میکنند ، زیبایی و جوانی خود را دوباره مییابدو مانند هر سال همراه باد بهار میآید و بر گازی چون گهواره ناز مینشیند و آهسته آهسته تکان میخورد. خاله در حالی که باچشم لبریز از تمنا چشم به راه دلدادۀ خود دوخته ، بازسپیدی را که به ارمغان آورده با دست نگارین خود به پرواز در میآورد تا خیر و برکت را باز آورد و جهان بی بلا شود.آنگاه از نشیب به فراز از بالا به پایین چندان بیتابانه گاز میخورد تا خاطره جمشید داستانی را، از هامون به گردون ، زنده کند و چون الهه افسانوی آب- ناهید یا اناهیتای اسطوره ها- برآبها و دریا ها فرمان براند … همانست که تاهنوز نوجوانان «گندهارا» به رسم پیشین ، پیکره سفالینه یی از او میسازند و چون تازه عروس بهاری به آن لعبت والا میپردازند و سرانجام

 

)     * ( برگرفته از: شمارۀ دوم آسمایی،بهار سال 1376خورشیدی.

 

آن تمثال یا«نماد» را به آب روان میاندازند تا شادابی و سرسبزی به ارمغان بیاورد.

         «بابه نوروز» عاشق دلسوخته خاله، هرسال نو و هر نوروز با تحفه های فردوس برین به سراغ صنم گریزپا، فرود میآید و دهقان وار مشت خاکی را که بهشت برای شهریان هدیه آورده ، برروی نوباوه های بوستان می افشاند، تا گلهای باغ زیباتر و رعناتر نمو کنند و بار وبر درختان میوه دار شیرین تر و خوشمزه تر شود. بابه نوروز چون میداند که تنها در سر فصل بهار غنچه رنگین ارغوان و شگوفه عطر آگین بادام، جهان را رنگ و بوی تازه میبخشد ، میتواند به «گوهر ناز» خود دست یابد، از اوجها و خلال ابرها با عُرعُر رعد و تازیانه برق ظهور خود را به سان «دولت یکروزه میرنوروزی» خبر میدهد . خاله که آتش عشق تازه جوان، خرمن وجودش راسوخته ، به شور و شوق میافتد و با هیجان و اشتیاق بسیار، آمد آمد نوروز و فرا رسیدن بهار را به پیشواز مینشیند و پیش از پیش آماده گی میگیرد.

          عامه مردم برین باوراند که این همه برفی که از آسمانها پخته پخته فرو میریزد پنبه یی است زده که خاله از آن لحاف و توشک خود را پر میکند ، تا اندک اندک جهیز و آویز خود را سررشته دارد. به پاس خاله نسیم بهاری همه جا را آهسته و آرام جاروب میکند که گرد و غباری از آن برنخیزد و باران بهاری خاک ره یارو نگار را طوری نم نم آب میزند و آب میپاشد ، که خاکش را گل نسازد و سرشک آن طعم گندم نو خیز نذرانه سمنک را شکرین سازد و سبزۀ نورسته شکرانه موبد موبدان را تر و تازه کند. از باران و تابش آفتاب جهان چون دیبای ارمنی تر و تازه میشود، انگار آهورامزدا – سرور دانا- میخواهد فروهر را از آسمانها فرو فرستد تا درین روزهای پُر میمنت به آفریده گان نیکنامش سرکشی کند و یا این که روانهای بیقرار نیاکان به زمین میآیند تا سری به کاشانه خود بزنند و کام جان را ازشکرستان نذرها و نیازها تزیین کنند.     

        خاله هفت اندام را با هفت آب گلاب شست و شو میدهد و هفت قلم آرایش میکند: وسمه بر ابرو،سرمه برچشم ، زرک برپیشانی ، سپید آب بر روی ، حنا بردست، گلگونه بر رخسار و غالیه بر موی آنگاه خود را با مشک و عنبر خوشبو میکند و با هفت زینت و زیور میآراید ، همه از گنجینه جمشید.

           انگشتری با نگین یاقوت، گوشواره یی با آویزه یی از زمرد، طوقی از شمسه زر ، میخک ستاره نما بادانه فیروزه و دستبند جواهرنشان، خلخال زنگوله دار و پایزیبی زرگونه.

          این همه اعتنا و احترام به شماره یزدانی هفت از بابتی است، که یاد آور هفت رنگ در طبیعت است یا هفت آسمان مذکور در فرقان یا هفت ستاره معلوم که روزگاری ارباب انواع سومریان بود و یا هفت امشاسپندان- روحانیون جاودانی- آیین زردشتی و یا…

           بابه نوروز به سیره «ادینوس» خدای گیاهان که در اساطیر روم و یونان دوبار زنده شده، جوانی رااز سرمیگیرد و به سراغ گمشده میشتابد. حینی که به سرا پرده دلدار نزدیک میشود، خاله از سرناز با جهش و پرش هر چه تمامتر، دست و پا میزند ، که دست بابه نوروز به پای دامن پاکش نرسد. بابه هم تلاش میکند که «جان جهان» را زودتر فراچنگ آرد تا عاشق هم باشند و بوسه  بر دست هم زنند. عجوزه از این که گیر واسیر نشود، باطنازی و چابکی از دستش در میرود و خود را از فراز گاز بربستر زمین پرت میکند و آنگه بر تخت روانی از ابرها مینشیند و از نظر ها ناپدید میشود. اعتقاد عامه این است که اگر خاله خود را در آب بیندازد مژده آنست که درآن سال باران فراوان میبارد و جهان سرشار و پربار ازنزهت و لطافت میشود و اگر خدا نخواسته به خشکه بیفتد ، نشانه آنست که ابر زرپاش آزار و نیسان سستی میگیرد و کابلستان بی برف میشود و بی زرو غله و میوه کم و کمیاب میشود، خشکسالی و تنگدستی همه اقلیم را فرا میگیرد و قحطی و قیمتی بیداد میکند.

          از قدیم گفته اند که آفرینش جهان در نوروز خوش آیین پایان یافته بود. وسوسه  همه همین است که اگر بابه نوروزی به خاله کم پیرک دست یابد، طلسمها میشکند و رازها از پرده برون میافتد و قیامت کبرا برپا میشود. باز آورده اند که در چنین روزی که بهار دل افروز، جهان را تازه گی و جوانی میبخشد ، حضرت سلیمان انگشتر گمشدۀ خود را که کلید رمز حشمت او بود، پس از چهل  روز باز یافت و پرستوی خوشخبر به پاداش آن که لانه اش پایمال نشد، پای ملخی را نزد سلیمان هدیه برد.

         همه برین باور اند که رسم تحفه دادن به دوستان ، هدیه بردن مرغ سپیدپر به درگاه سلطان و خوانچه نوروزی به نو عروسان از همین جا آغاز یافته است.

          زنان باردار شگون میگیرند و فال نیک تاباری فرزندان شان درین فرخنده روز به دنیا بیاید، که نام او را «نوروز» بگذارند. هر سال در همین اورمزد روز است که لاله خوشرنگ دشت و دمن را به رنگ ارژنگ مانی میآراید و دوشیزه گان دم بخت به دامن صحرا به گلُگشت برون میروند و پای نشاط بر بساط سبزه چمن میکوبند و به آهنگ نوروزی در پرده نوروز به ساز و آواز، سور و سرور میپردازند ، فال میگیرند و نیتها میکنند.

          درهمین روزهای فروردین ماه است که کمان رستم با رنگهای جادو فریبش بر کرانه آسمان جلوه مینماید و نقش و نگار میآفریند- رنگین کمانی که هر گه پسر خواب نادیده یی، از زیر آن بگذارد ، به رنگ و بالای دختر تازه بالغی در میآید و همچنین هر حوری به سان دیوی.

         آنچه نوروز را عزیز تر کرده اینست که جهنده و علم آغازین سلطنت ظاهری شاه ولایت مآب- شیرخداوند با تشریفات خاصی برفراز گنبد پنجصد ساله فیروزه فام آرامگاه او برافراشته میشود و جشن چهل روزه لاله سرخ دربیت الشُرف بلخ برگزار میگردد. همان بلخ بامی باپرستشگه نوبهارش که نگین نیلگون انگشتربناهای تاریخ باستان بود و در فشهای افراشته اش از حریرنیز.

          تافصل بهار است و نوروز دلستان، افسانه شیرین بابه نوروز- پیر مرد نورانی و پی خسته-و خاله کم پیرک- بانوی سحرآفرین و پاکیزه دامن- چون قند مکررزبان به زبان نقل خواهد شد-شاید هم تا قاف قیامت.

         از اینجاست که نوروز جم را یکی از پر ارزش ترین و گرامی ترین جشنها میخوانند و یکی از سرافراز ترین اعیاد جهان…

سنگ فارس(*)

 

             پیش ازینکه داستان  سنگ فارس را  نقل کنیم ، مختصری دربارۀ  ریشه  ومنشأ  آن  صحبت  میکنیم : در زبان وادب دری  به چندین  نوع سنگ  بر میخوریم . از آن جمله است :

           1- سنگ قناعت:  که غالبا ابی و یا رنگین بوده  چیزی شبیه مهر مهره  وچشم مهره  که درویشان زیر شال و بر روی ناف میبستند  و این نشانه  یکنوع  ریاضت وتلقین بوده  که گویی با ان  میخواسته اند  سرمستی ورعونت را زیرپانهند وپا برسر هستی(1)ومتاع جهان  گذارند . اصطلاح سنگ  بردل نهادن  به مفهوم  صبر و شکیبایی  کردن  از همین جا ریشه گرفته است  چنانچه  منو چهری گوید :

چو برگشت  از من  ان معشوق ممشوق

                                    نهادم صـــــــــابری  را سنگ  بردل

 

       (*) برگرفته از: مجلۀ ژوندون ، اتحادیه نویسنده گان ، شمارۀ اول، (حمل –ثور ) 1361 ، ص22.  

انوری گوید :

هرکه دل برچون  تودلداری  نهــــد

                                    سنگ بر دل بیتو  بسیاری نهــــــد     

          اصطلاح سنگ صبر بردل بستن در نثر نیز  کرارا  به کار رفته  است  و از آنجمله  است  این  عبارت  مرزبان نامه : (2)«… وخاک سیاه  چون نبات سبز باید خوردن وسنگ صبر  بردل بستن …».

        2- سنگ صبور :  اصولا  سنگ به صبوری و تحمل  مثل است . مانند صخرۀ صمأ در زبان عربی؛ شاعری گوید :

اگر به صبرمرا با تو چاره باید کرد  

                               دلم صبور ترا زسنگ خاره باید کرد

دیگری گوید :

گرچه چون سنگم صبوروسیم  ساعد، لیک هست   

                          سیمگون اشکم فزوده  سنگ  ، هر شب تا سحر     

انوری گوید :

من که در کنج کلبه یی امروز              در فراق تو ام  چو سنگ صبور

 تابدانی  کــــه اختیاری نیست             هیچ مختار نیست جــــز مجبور

          مقصود از سنگ صبور همان  سنگ اساطیری  است  که گویند اندوه مردم رامینشاند ودر موقع  عزاو ماتم  غمخوارآنان  میشود . کسانیکه درحق آنان ستم ناروارفته ویامصیبت  عظیم دیده انداین سنگ  را فرا پیش خود  میگذارند وبه اصطلاح هردم شهیدانه  میگویند : سنگ صبور تو بترک یا مه  بترک ، سنگ صبور  تو صبور یا مه صبور !

           گویند مادامیکه این سنگ میترکد غبار اندوه  از دلها شسته میشود  ولرزه بر ارکان کاخ ستمگران  و آتش  به خرمن  هستی  ظالمان می افتد .

             3- سنگ برقان : سنگی است  به غایت نرم و درخشان  و به الوان  مختلف که از ده برقان  فارس به دست  می آید شیشه گران ازین سنگ برای سفید کردن آیینه ها  استفاده  میکنند . گویی چون صیقل  آیینه ها را با صفا وجلا میسازد . چنانکه ابو تراب  بیگ گوید : (3)

آن مهر که گر پرتوش افتد  به معادن

                                 یاقوت کند  پارۀ سنگ  برقـــــان را

          دیگر از خواص این سنگ  انست  که مواد  چربی  و کثافات  را به سهولت  از روی اشیا  پاک میکند . خلاصه موجود معروف بودن  این سنگها  خاصه سنگ «برق گونه» برقان فارس  وهم مفهومیکه  از اکسیر  وتبدیل  مس  به طلا  در اذهان  بوده است  چنانکه درین  شعر مولانا :

  تانشد زر مس نداند من مسم               تا نشد شه ، دل ندانــــد مفلسم

  خدمت اکسیر کن مسوار تــو             جور میکش ای دل از دلدار تو

          و هم آوازۀ ثروت وجوانمردی  علیمردانخان  جمعا  میتواند  منشأ  افسانه سنگ فارس  باشد . اصولا صحبت و موانست  با اهل دل وصاحبان  حال بهترین وسیلۀ کسب  فیض ومؤثر ترین داروی تزکیه و تهذیب  نفس  و باطن است  و به قول مولانا  در حکم کیمیاست:

     کیمیایی بود صحبت  های او           کم مباد از خانه دل  پای او

         سنگ فارس  گویی تمثیلی  است برای این کیمیا. همانطوریکه  سنگ محک  عیار طلا را تشخیص  میکند  یا سنگ  تجربه  غش  سیه رویان را  بر ملا میسازد  سنگ فارس  نیز  وسیله ازمایش  است .  ای بسا  نیکان  که از  فیض  آن  به ذروه  استغنا  وتوانگری  رسیده  اند  و ای بسا  بد اندیشان  که از  اثر  آن  دچار  خذلان  شده اند .  مولانا ست  که میگوید  فنا در خویشتن  مایۀ  دولت و برومندی است :

سنگ سیاه  تا نشد  از خویشتن  فنا  

                              نی زرو نقره  گشت و نه ره یافت در نقود

و یا :

زکیمیا  نه عجب گر که زر  کند مس را

                                  مسی نگر  که به هر لحظه  کیمیا سازد

         لفظ سیم  و ارتباط  آن با سنگ  و معانی  مجازی  آن  نیز  از  حیطه  این  مفاهیم  بیرون  نیست :

سنگ آن را بود  کز سیم  و زر  دارد یسار    

                             رحم کن  منگر به بی سنگی  و بی سیمی من

          در لفظ پارس علاوه  برمعانی  وسیع دیگر  یک مفهوم  عالی  وممتاز نیزنهفته  است  و آن  خردمندی  و پاک  نهادی  است  و کسانی  را که  واجد  این صفات  و شایسته  گی  با شند  پارسا مینامند ونفس و عمل  راپارسایی میخوانند. همچنانکه  اکسیرمس را  طلا  کند  یا گوشۀ چشم  صاحبدلی  خاک را زر میگرداند،  این  صفت  نیز  بشر  را از لوث  آلوده گی  ها مزکی  میسازد  و به مدارج  عالی  پاکیزگی  میرساند.  شاید داستان  سنگ فارس  از ین  بابت  رمزی  ویا دی  ازین اسرار وراز ها باشد . مؤلف  مناقب  المحبوبین (4)  این شعر را  که ناظر  بر همین موضوع  وهم  اشارتی  به داستان سنگ فارس  است  چنین آورده :

     آهن که به پارس  آشنا شـــد         فی الفور  به صورت  طلا شد

       این بیت  دریک  قطعه  خط  طور تشعیر  طلا  که به دستخط  رحیم الله  خطاط  است  بدینگونه  ضبط شده است:

         آهن که به پارس  آشنا شـــد       فی الفور  به صورت  طلا شد

         خورشید نظر چوکرد برسنگ        تحقیق  که  لعل  بی بها شـــد

ذکر سنگ پارس  درین لندی پشتو (5)یاد اور  همین داستان است :

 زما جانان  سنگ پارس دی           که ورنژدی شمه دسرو زرو به شمه

          یکی از شعرای  اولسی پشتو  محمد نور،  سنگ پارس را  در شعر خود  چنین به کار برده است :

غنچی غنچی گلونه دی په لاس  کی دنرگس

                                     ته یی سنگ پارس  بل کل  نسته  هر گز

           چون صحبت از سنگها  وجنبه های اساطیری  آنها  شد  بی مناسب نخواهد بود که از یک  سنگ دیگر  و خصوصیت  های  آن نیز  یاد اوری  کنیم .  و آن  سنگ یده یا حجرالمطر است که  به علم  آن «یای»  گویند  ومختص قامان (6) یعنی علمای  مغوزو قوم الغیور  بوده  است  که به عقیده انان  با به  هم زدن  این  سنگ  باران شروع  به باریدن  میکند . ابو محمد حسن  شعری  در کتاب زبدةالاخبار (ص 166 چاپ هند )آورده است : «چون کشتی  نوح برکوه  جودی قرار گرفت  به موجب  وحی سماوی  دیارمشرق  و مغرب  را نامزد  پسر خود  یافث  نمود ، وی عازم آن زمین شد واز پدر بزرگوار التماس نمود  که او  را دعایی آموزد که هرگاه  خواهد  باران  ببارد  و نوح علی نبینا  وعلیه السلام  اسم  اعظم به یافث  آموخت و ایضا آن اسم  مبارک  بر سنگی  نقش  فرمود  و بدو ارزانی داشت  و یافث  به جانب  مشرق  و شمال شتافت . هرگاه باران  خواستی  به وسیله آن سنگ  سحاب عنایت  الهی  در فیضان  آمدی  وعرب  آن سنگ  را حجر  المطر  وعجمیان  سنگ یده  و ترکان جده ماش  گویند و حالا در میان  ترکان  و ازبکان  ان  عمل متعارف است . »

افسانۀ سنگ فارس :

         چار صد و اند سال  پیش  چوانی  خوشگل  و رشید ، آزاده  و جوانمرد  به نام علیمردان  خان  درشهرکابل  زندگی میکرد . پدر او  از سرشناسان و بر آوردگان روزگارخود بود . میگویند  روزی علیمردان  در عنفوان  جوانی برلب رودخانه کابل که از کنار  خانه اش  میگذشت  به گشت وگذار  برآمده بود . ناگاه  چشمش  به هفت دختر  پری پیکر  و سپید اندام  افتاد  که با بدنهای چون بلورسرگرم  آببازی  بودند .  در میان  این مهرویان  شناگر  دختر  بس زیبا  و پریچهره  جلوه گری داشت  که بی اختیار  صبر  از دل  علیمردان  ربود  و علیمردان  یک دل نی ، بلکه صد دل  عاشق  ان دختر  شد. پس از لحظه  یی همینکه  خواست  به انان  نزدیک  شود  جمله دختران  به کبوتران سپید  مبدل  گشتند  و یکایک  به پرواز  امدند  و در کرانه های افق  ناپدید  شدند.  علیمردان  چون پیکره  بی روحی  مات  ومبهوت  ماند .  هر چند  انتظار  کشید  دیگر  اثری  از انان  ندید و از ان هنگام به بعد  چندین روز  از بام  تاشام  به سراغ  گمشده آمد  ولی بویی از پر افشانده نشنید .  عشق  ان دختر  دل و جانش را چنان  میسوخت که شب وروز  آرام  نداشت .  این امر  رفته رفته  تا  انجا  طول کشید  که علیمردان  از ناله  چون نال  واز مویه  چون موی  گشت .

             پدر ومادر  علیمردان برسر  آن شدند  که هرچه  زودتر  به درمان  یگانه  فرزند  خود بکوشند . لیکن متأسفانه همه طیبیان ،  ستاره شناسان  وتعویذ گران  از علاج وی عاجز آمدند  وجز دربار  خداوند  دیگر  ملجأ  امیدی  برای  انان  باقی نماند .

            روزی پدر علیمردان به تصور  اینکه  مبادا  پسرش دل به گرو  عشقی گذاشته باشد  نزد او رفت  وراز  دل او را جویا شد.  علیمردان  چون چاره  را حصر دید  ناگزیر  پرده از روی  اسرار  برداشت  و آنچه  را که رفته بود  بازگفت .

           پدر علیمردان موضوع  را با خویشان ودانایان شهردر میان  نهاد ومصلحت  آنان  را  جست همگان گفتند : علیمردان  باید  بادختری که  در شکل و زیبایی همطراز  پریان کوه قاف  و یا همسنگ  فرشته گان اسمان باشد  ازدواج کند، باری  ممکن است  ان عشق  سوزان را  فراموش  نماید  و حال  از دست  رفته  را بازیابد . خواهشگران(7)به  هرطرف  به جستجو بر آمدند  و هر جا که  حدیث  زیبایی را میشنیدند  به سراغش میرفتند ،خلاصه  تمام دوشیزه گان  قشنگ  شهر  را یک به یک  به علیمردان نمودند ولی هیچکدام مقبول طبع  نادره  پسند  او نیفتاد . سر انجام  دختری  را در خانه  پیرزنی  نشانی  دادند  که ازنظر شکل وشمایل طاق بود  و یگانه آفاق و درست  شیبه کسی که مورد نظر  علیمردان  بود .

            مادامیکه علیمردان  این دختر را  دید  کاملا  پسندید  و مانند  اینکه  گمشدۀ  خود را  یافته  باشد  شاد  ومسرورگشت . پدر ومادر علیمردان  ازین  جریان  خشنود  شدند  وبی  درنگ  ترتیبات  مفصلی برای  جشن عروسی یگانه  فرزند  شان  گرفتند  خنیاگران ، قوالان  ورامشگران  را از هر جا  گرد آوردند ، کوی و برزن را آذین  بستند  وبزم  شاهانه  اراستند  . چندین  شب و روز  شادی کردند  وپای  کوفتند… اندک زمانی  پس از شب زفاف  علیمردان  پژمرده  و افسرده  به نظر  میخورد  و زمان  به زمان  لاغر تر و ناتوانتر  میشد  تا آنجا  که دیگر  اثار  طراوت  ونشاط  جوانی  در سیمایش  باقی نماند . پدر ومادر  علیمردان  بار دیگر طبیبان ، فالگیران ، رمالان  را فراخواندند  تا به درمانش  بپردازند . ولی همگان  از تشخیص  مرض  شانه تهی کردند  زیرا  علتی در وجود او نمیدیدند که باعث  ان همه  درد  و ازار  باشد . پدر  و مادر  علیمردان  دست  به دامن  هریک  آنان  زدند  والتماس  کردند  تا سعی بندگی  به جا آرند ،  باشد  که از میانه  یکی  کارگر  شود . فالگیران  روی  طالع  او را  دیدند ،  تعویذ گران  نزله وهیکل بستند ،  ستاره شناسان به احوال کواکب پرداختند ،پزشکان  انواع  معجون  ومفرح  ترتیب  کردند ،  به هر حال نه افسون ونه دعا ، نه دارو و نه دوا  هیچکدام  اثر  نه بخشید . گویند روزی مرد ژولیده مو  وبا خدایی در کسوت درویشان  به درخانه علیمردان  آمد  و به او گفت : من از راز  وسرحال  تو اگاهم  و انچه  را که شرط  بلاغ  است  به تو میگویم ، زنهارکه این راز سر به مهررا باکسی درمیان  ننهی .  علیمردان  که کاسه صبرش لبریز شده بود  چنین  روزی  را از خدا  میخواست  به او وعده  داد  انچنان  که بخواهد  میکند .

             درویش گفت : رگ وریشه همسر تو  از آدمی زاد  نیست ،  در واقع  او همزاد پری  است برای اینکه  سخن مرا  باور کنی  امشب طعام  را پرنمک وشور کن  و خود نیز  قسمتی  از بدنت  را پاره کن  و بر آن  زخم  مقداری از نمک  بپاش  تا خوابت  نبرد   وهمه شب بیدار بمانی  در و پنجره  را هم  سخت محکم  بربند  ودر خانه  هم قطره آبی مگذار  آنگاه  منتظر باش  تا چه پدیدار اید . علیمردان  چنان  کرد  و خود  مترصد  احوال  شد . در نیمه شب  که سکوت  گرانباری  فضای  خانه را  فراگرفته  بود  ناگاهان  علیمردان  دید  که قسمت  بالایی بدن  همسرش  به شکل  پیکر  یک اژدهای  سیاه  و مخوفی  مبدل  گشت  و ارام آرام  از بستر  لغزیدن گرفت  چشمانش  در تاریکی  چون شعشه فانوس  برق  میزد  واز دهنش  شراره  اتش  چون آذرخش  فلک  باد میشد .  آهسته آهسته  از روزن  پنجره به سوی دریا خزید ، پس از انکه مشک مشک آب آشامید ، لرزلرزان  برگشت  ودر بستر  خود  آرمید .  از تماشای این صحنه  موی بر اندام  علیمردان  راست  شد  ورنگ  از چهرۀ زعفرانیش پرید . از شدت  وسوسه  و بیم  نزدیک  بود زهره اش بترکد . امادم فروبست وهیچ نگفت . فردای آن روز درویش  باز  آمد  و از و جریان  را پرسید  علیمردان  ماجرا  را سراپا بیان  کرد . سپس  درویش گفت : این بار  از همسرت  تقاضا کن که به دست خود نانی  در تنور بپزد . چون از نسل وجنس پریزادگان  است  به هیچوجه  حاضر نخواهد  شد به آتش  نزدیک  گردد. اما سعی کن  به هر نحویکه  ممکن باشد او راواداری  که  دم تنور  برود  و همینکه  فرصت  یافتی او را به اتش فرو انداز ، هر چه الحاح وزاری کند  امانش مده  و سر تنور  را چنان  محکم  بربند  که راهی برای نجات  وفرار  باقی نماند .

           صبح روز دیگر  علیمردان به دامن زنش  نشست  و او را  خواه  مخواه  راضی  و حاضر ساخت  تا نانی  در تنور  زند .  زن که  عرصه را  حصر دید برفور چاره یی سنجید  و استینچه ضخیم  و بلندی  بر دست  کشید  تا از  گزند  اتش  در امان  باشد .  اما همینکه  نزدیک  تنور شد  و خواست  زغاله  را برتنور  بزند  علیمردان  از جای  برجست و او را  در اتش  نگونسار  کردو سنگ  گرانی  بر روی تنور گذاشت .  هرچند  زن  داد و فغان  کرد  علیمردان  کمتر  شنید  و اصلا  اعتنا  ننمود .  زن  پیوسته  میگفت : باری مرا از تنور  بیرون کن  من راز  و رمز  مهمی  را به تو  فاش  خواهم  کرد  که سعادت وسلامت تو در ان نهفته  است  ولی علیمردان  به هیچوجه  تن در نداد  و راضی نشد . فردای  آن روز  مرد روحانی  باز  آمد  و از شنیدن  جریان خوشحال شد . هردو به اتفاق سر تنور را  باز کردند دیدند  که پیکر زن  کاملا  خاکستر شده  است  ودر میان  خاکستر  دوسنگ یکی بزرگ  ودیگری  کوچک  چون لؤ لؤی لالا میدرخشد. یکی از ین سنگها  نموداری  از خود زن  و دیگرش نشانه جنین چند ماهه اش  بود درویش  سنگ بزرگ  را خود  گرفت  وسنگ  کوچک را  به علیمردان  سپرد وگفت :  اینکه میبینی سنگ فارس است   به هر چه زده شود  زر اندود میگردد. حتی اگر به آهن  آشنا  شود  آن را  به صورت طلا  در می اورد . زود باش  که ثروت هنگفتی  ازین راه  به دست  اری . ولی هرگز مردان خدا  و نفس گرمشان  را از یاد نبری  و هم  همه  این اندوخته را  در راه  خیر  جاری و فیض عام ،  طریق  حق و نفع خلق  به مصرف  برسانی .  این بگفت   و از نظر ها  ناپدیدشد.  علیمردان  پس  از  آنکه  نفسی به راحت  کشید  سنگ  را به  انچه  که در دسترس  داشت  بزد ، همگی  به طلا مبدل شد .  علیمردان  که از خوشحالی  دست از پا نمیشناخت ازین  جریان  به غایت  شادمان  شد و دیری  نگذشت  که خزاین  آراست  وثروت عظیمی  فراهم اورد . به قول خاقانی از نقره دیگدان زر  و از زر آلات خوان  ساخت  یکی میگفت  که به کان  زررویان  (8)  زابلستان  دست یازیده است  و دیگری  میگفت  این همه  فیض و  فیاضی  را از برکت  شب پر میمنت  قدر یافته است .

            برفور طرح بازار شهرکابل را با چارچوب  آن  که به نام چهار چته  معروف است  به تقلید از تصویر  شهر شوش  که به شکل بازو شوشتر  که  به شکل اسب بوده  (9) به شکل  اژدها  ریخت . مسجد چوک را  به جای  سر اژدهاو رسته بازار  را  چون پیکر اژدها و چوکها را  به طریق  دست  و پا ویال  ودم  اژدها  آباد کرد .  اما سالها بعد  در عهد  زمامداری  شیر علیخان  بود که تندر آسمانی  بارید ، برف سیمین وسنگین آغشته با رگه های خون  که هنوز در عرف  از ان  به نام برف خونی یاد میکنند  شهر را  فرگرفت  و از دامنه  های  کوهای  پیرامن کابل  سیلهای دراز  آهنگ  و پیچان  سرازیر شد . زلزله  معروف  به زلزله  کلان  در طول چهل روز با لرزه و گذر های  لحظه به لحظه خود  شهر را  چون  گهواره  ناز جنبانید .  بر اثر  نخستین  تکان  همین  زلزله  بود  که سقف  مینا فام  ، تخته ها  و پایه  های  زر اندود  دکانهای  شهر با پنجره های نفیس  وشبکه  کارش  آسیب فروان  دید  و رفته  رفته  چنان  به ویرانی گراییدکه هرگز  روی آنهمه  تزیین  وتذهیب ،  زیبایی و ظرافت  را ندید .  بسا کاخها و باغها  که درعمق  چاکها  و شکافهای  زمین  که  چون  گنج  و خزینه  قارون که خود تمثیلی  است  ازسر مایه دار  فیض نارس  و خدا ناترس ،  فرو رفت  و بسا  درختهای کهنسال  که بیخ  و بن  انها  در لای زمین  نا پدید  شد .

            فقط شاخهای پر برگ و بار  شان چون تاج  سبزی  برتارک  زمین جلوه گری  داشت . هنوز  آن حادثه  از خاطره  ها  نرفته  بود  که ژنرال پالک  بقایای  این بازار پر آوازه را  به خونخواهی  برنس معروف  با خاک  سیاه  یکسان  ساخت .      

         علیمردان پس از طرح آبادی  بازار کابل ، گذر خوابگاه را  جای  خواب ساخت ومحله توپچی باغ را برای توپهای  خود اختصاص داد.  برای آبشخوراسپهای خود  ناحیه ریکاخانه را که به معنای کوی جوان  و زیباست  انتخاب  کرد. علیمردان   نقشه وگردۀ بسی  آبادیهای  دیگررا کشید.  دو محل  به نام علی آبادبر سر راه کشمیر از یاد گارهای  اوست.  طرح ورسم منده یی کابل ،  باغ وده علی آباد  را نتیجه  ذوق  هنر افرین  او میدانند . باغ شال مار وبازار سقف دار  لاهور  راکه درهر کنج آن  برجهای هشت  رخ تعبیه  شده از  طرح  های  او میشمارند .  بنای پلی  را به نام  سرخ پل  بر سر راه  جلال اباد  و کابل  به او نسبت  میدهند  چنانکه  در ماده تاریخ آن  نیز  آمده است :

در زمــان  ثانی  صاحبقران  شاه  جــــهان

                                    پـــــادشاه  داد گستر ظل و هاب وحید

خان عالی شان  علی مردان شد از بهرخدا

                                     بانی این پل به فال خرم و بخت  سعید

          از داد و دهش او همین بس که  در هنگام  خشکسالی  کشمیر  غله  فراوان  بدان شهر فرستاد  وبا کرامت  و جوانمردی  هر چه بیشتر  سر وقت  تنگدستان  و قحطی زدگان  رسید .  از شاهکار  های او باغ  بزرگ  و قشنگی  در کابل  بوده  که به تقلید  از باغ  پدرش در قندهار  بنیاد  نهاده  بود .  این گلگشت  خرم  و با صفا  به نام باغ علیمردان  معروف  گشت  اکنون  ازین  باغ فردوس  آیین  جز نام  چیزی باقی نمانده  است در هر گوشه  و بیشه  کاروانسرا یهاو خانقاهها ی گوناگون  اعمار کرد . از مسافران ومسکینان با جبین کشاده  پذیرایی  و دستگیری  میکرد  تا آنجا  که  او را  پس  از پدرش  بابای ثانی  لقب دادند . (10) زندگی شاهانه او مایه رشک  عام وخاص بود . آوازۀ ثروت  و مکنتش  از مرز های  کابلستان فرارفت  و در سراسر  هند  پیچید . شاه جهان  امپراتورپرآز هندآرزو مند  دیدار او شد .  از ملک الشعرای دربار  خود قدسی  خواست  تا  دعوتنامه  منظومی برای  او بسراید . قدسی به زبان  لطیف شعر علیمردان  را به هند  فراخواند  .  این چند بیت از آن منظومه  است :

برو ای  صبا پیک  گلزار  مــــا           خبر بر بـــــــــــه یار  وفادار ما  

که خود را به درگاه والا رسان            زسر چشمه کشتی به دریا رسان

دعا چون  رود  جانب آسمان             به سرعت چنان باید امــد چنان

زشوق اینقدربود گفت وشنود            سخن مختصر  بود  بشتاب زود

چـو کشتی به لنگر بپیمای راه          که خالی است جایت درین بارگاه چنان باید آمد  به راه از شتاب          که لب تشنه خود را رساند به آب

گرت باشد از خواهش ما خبر           زپیش آمدن  هــــم  رسی پیشتر

به سرعت چنان بایدآمد چنان          که اواز  آید به گوش از دهــان

رۀ شوق بایـــد  چنان کرد سر         که اول خود  آیی و آخـــر خبر

چنان پای نه دررکاب  ازشتاب        که حیرت  فزایدبه چشم رکاب

       علیمردان  که به اصل  نیت  شاه پی برده بود  در مقام  عذر  خواهی  بر امد  و از قبول  دعوت  سرباز زد  وتمکین  نکرد. بار دیگر  شاه جهان  فرستاده زیرک  و چربزبانی  گسیل  کرد  و از او  خواهش  کرد  تا باری  خودش  با سنگ فارس  به دهلی آید  هر چند  این سخن  بر علیمردان   گران آمد  اما پس از اندک تأملی  به فرستاده  شاه  گفت  حاضر است  که به دیدار شاه آید وآن اکسیر را پیشکش  کند،  ولی در  هنگام تقدیم آرزو دارد  آن را  در کنار  دریای  جمنا  جاییکه سراپرده شاهانه  استوار  باشد  در حضور جمعی  از درباریان  و تماشا بینان پس از یک آزمایش  و نمایش  عرضه نماید .  برای چنین  امری  بایست  توده یی از مس و آهن  در ان محل  حاضر و اماده  باشد .

          شاه جهان قبول  کرد  وقاصد  را با هدایا ی گران  نواخت . علیمردان  پس از چندی  اهنگ  سرزمین  هند کرد . در عرض راه  با تشریفات  پرشکوهی  اورا  پذیره  آمدند . شاه جهان  به نفس خود به استقبال  آمد  و در نزدیک شاد روان او را  در اغوش کشید  طبل شادیانه  نواخته  شد  شاه جهان  علیمردان  را باخلعت  فاخر ، سپر ، شمشیر و دستارمرصع  حتی اسپ های زرین  لگام  و فیلهای  کوه پیکر  با حوضه  های مجلل سر فراز ساخت . با بوسیتارام  بنارسی  تصویر  جانانه  یی از ین دیدار کشید  که خود  از شاهکار های  نقاشی  ان عهد است . باری علیمردان  زانو زد شاهنامه تصویر  داری به خط مرشد  شیرازی  و تذهیب فخرالدین  علی موسی  شیرازی  به شاه جهان  هدیه کرد . (11) آنگاه  هرکدام  به جایگاه  خاص رفتند  شاه  سرای اعتقاد  خان را در کنار جمنا که از کاخهای پر طنطنه  آن روزگار  بود  برای  علیمردان  اختصاص داد .  هنگام شب  قندیلها  را بر افروختند. و همه جارا  چراغان کردند و آتشبازی مجللی  به رسم  خراسانیان  به راه انداختند .

           فردای آن روز جمعیت انبوهی  از خواص وعوام بر لب  دریای  جمنا  وپیرامون خرگاه  صف  بستند . علیمردان  با آنکه  چشمهای  همه به سوی  او حیران  و نگران  بود سنگ فارس  را  بر دست  گرفت  و آن همه مس وآهن را که فراپیش  او انباشته شده بود  طلا کرد .  سپس در حالیکه  به چشمان  آزمند  و پر طمع  شاه خیره خیره  مینگریست  قهقه  بلندی سر داد  و بی محابا  آن سنگ را  به رود خانه  پرتاب  کرد  و بایک  چشم زدن  خود رااز دنبال  آن به دریا  افگند .  شاه و درباریان  ازین حادثه  درشگفت  ماندند و با حسرت  وتحیر  ما جرا  را تماشا میکردند  و انگشت  تعجب  به دندان  میگزیدند شاه  فورا  به پیلبا نان ا مر کرد  تا چهل پیل قوی  با زنجیر  های گران  وشصتهای گیرا  راست کنند  و آن سنگ  را بیرون  آورند . پیلان در  اعماق دریا  فرود امدند  اینسو  و آنسو  به جستجو  پرداختند . بسیار کوشیدند  اما  گوهر مقصود  به کف نیامد .

         مادامیکه زنجیر ها به پایاب  میخورد  چون زر خالص و کامل  عیار  میگشت  اما شاه جهان  هرگز  نتوانست  آن  سنگ را  به دست  ارد . شاه جهان  این ارمان را  با جهانی  از حسرت  و دریغ  با خود  به جهان دیگر  برد …. در رثای  علیمردان خـــــان  این  ماده تاریخ را سروده اند :

امیری صاحب دولت مشیری صاحب  حشمت

                                      ثناگوی  علی ومرد حق آگـــاه مردانخان

سفر چون کرد زین دنیای  فانی  جانب عقبی

                                 ندا آمدبه تاریخش که حق آگاه  مردانخان

یادداشتها :

 

         1- بیا که ما سر هستی  و کبریا  و رعونت

                                                به زیر  پای نهادیم  و پای بر سر هستی

                                                                                           (سعدی)

          2- ص 158، باب ششم ، مرزبان نامه ، با تصحیح کامل  علامه قزوینی ، و حاج سید نصرالله  تقوی ، 1326  هـ .ق .

           3- تذکره میخانه ، ص 419 .

            4- ص 316 ، سال تألیف  1278 هـ .

            5- ص 71، شماره دوم ، مجله فولکلور ،  سال پنجم (1356) .

             6- قامان همان کلمه  یی است که در مقام  خطاب  به بزرگان  هزاره  به شکل قومون به کار میرود ، شاعری گوید :

مرا به اتش بی جرم  بگذرانیدند     به رسم و حیله قامان چابک و استاد

امامی گوید :

 قامان طره های تو چون کلک  بخشیان

                                                  کردند  مشق  به رخ تو خط  ایغوری

ص159 ، از سعدی تاجامی ، براون ، ترجمه حکمت .

             7- خواهشگربه معنای  خواستگاروطلبگار. اسدی طوسی  در گرشاسپ نامه  گوید :

زهر جای خواهشگران  خاستند            ززابل  مر ا و را همی خواستند

             8- این شعر  فرخی اشاره  به همین  معدن  طلاست :

بده چندانکه در ده سال  از آن کشور  خراج آید

                                      به یک هفته  براید  مر ترا  از کوه  زر رویان

             9- تاریخ پیامبران وشاهان ، سنی ملوک الارض  والانبیا  ، تألیف حمزۀ بن حسن  اصفهانی ، ترجمه شعار،  سال 1346 ،  انتشارات  بنیاد  فرهنگ  ، ص 47.

            10- ص 1071 ، عالم آرای عباسی .

           11- شماره 101 ، مجله کابل .