کور و نابینایان خرد

تقدیم به زن ستیز های بدوی و ملا های اجیر، آن…

فضیلت سیاسی و افغانستان

در نخست بدانیم٬ ماکیاولی در شهریار و گفتارها٬ در واقع…

بهای سنگین این خاموشی پیش از توفان را طالبان خواهند…

نویسنده: مهرالدین مشید طالبان بیش از این صبر مردم افغانستان را…

گلایه و سخن چندی با خالق یکتا

خداوندا ببخشایم که از دل با تومیخواهم سخن رانم هراسانم که…

(ملات گاندی در مورد امام حسین

باسم تعالى در نخست ورود ماه محرم و عاشوراء حسينى را…

جهان بی روح پدیداری دولت مستبد

دولت محصولی از روابط مشترك المنافع اعضاء جامعه می باشد٬ که…

ضانوردان ناسا یک سال شبیه‌سازی زندگی در مریخ را به…

چهار فضانورد داوطلب ناسا پس از یک سال تحقیق برای…

پاسخی به نیاز های جدید یا پاسخی به مخالفان

نویسنده: مهرالدین مشید آغاز بحث بر سر اینکه قرآن حادث است و…

طالبان، پناهگاه امن تروریسم اسلامی

سیامک بهاری شورای امنیت سازمان ملل: ”افغانستان به پناهگاه امن القاعده و…

  نور خرد

 ازآن آقای دنیا بر سر ما سنگ باریده عدوی جان ما…

عرفان با 3 حوزه شناخت/ ذهن، منطق، غیب

دکتر بیژن باران با سلطه علم در سده 21،…

شکست مارکسیسم و ناپاسخگویی لیبرالیسم و آینده ی ناپیدای بشر

نویسنده: مهرالدین مشید حرکت جهان به سوی ناکجا آباد فروپاشی اتحاد جماهیر…

سوفیسم،- از روشنگری باستان، تا سفسطه گری در ایران.

sophism. آرام بختیاری دو معنی و دو مرحله متضاد سوفیسم یونانی در…

آموزگار خود در عصر دیجیتال و هوش مصنوعی را دریابید!

محمد عالم افتخار اگر عزیزانی از این عنوان و پیام گرفتار…

مردم ما در دو راهۀ  استبداد طالبانی و بی اعتمادی…

نویسنده: مهرالدین مشید افغانستان سرزمینی در پرتگاۀ ناکجاآباد تاریخ مردم افغانستان مخالف…

ترجمه‌ی شعرهابی از دریا هورامی

بانو "دریا هورامی" (به کُردی: دەریا هەورامی) شاعر، دوبلور و…

تلویزیون حقوق ناشر یک اندیشه ملی و روشنگری 

نوشته از بصیر دهزاد  تلویزیون حقوق در پنجشنبه آینده،  ۱۱ جولای، …

افراطیت دینی و دین ستیزی دو روی یک سکه ی…

نویسنده: مهرالدین مشید در حاشیه ی بحث های دگر اندیشان افراط گرایی…

د مدني ټولنې په اړه په ساده ژبه څو خبرې

 زموږ په ګران هېواد افغانستان کې دا ډیر کلونه او…

از پا افتادگان دور جمهوریت

در خارج چه میگویند ؟ انهاا طوری سخن میرانند که افغانستان…

«
»

تاریخ ادبیات فارسی

بخش دوم

زنده گانی سنایی غزنوی

به اتفاق جمهور تذکره نویسان  و تصریح خود او درآثارش، نام، کنیه و تخلصش ابو المجد مجدود بن آدم سنایی است. درمقدمه منثوری که به حکیم نسبت میدهند، چنین مینویسد:

«روزی من که مجدود بن آدم سنایی ام در مجد و سناي این کلمات نگاه کردم خود را نه از آن مجد حسبی دیدم و نه از آن سنا قسمتی… همچنین در حدیقه میفرماید:

هرکه او گشته طالب مجد است          او ز لفـــظ بو المـــجد است

زانکه حد را بتن شدم بنـــــیت         کرد مــجدود ما ضیم کنیت

شعرا را  به لفــــــظ منـــضودم          زین قبل، نام گشت مجدودم

بـــخدا ار بـــزیر چـــرخ کبود       چون منی هست و بود و خواهد بود

در قصیده یی به مطلع:

ای در دل مشتاقان از عشق توبستانها

وز حجت بیچونی در صنع تو برهانها

میفرماید:

 

کی نام کهن گردد مجدودسنایی را

نونو چو می آراید در وصف تو دیوانها

گذشته ازین در بیشترازد ه مورد دیگر درآثارش همین نام و کنیت را  تکرار کرده و حتی محمد علی الرفاء  ( الرفا –الرقا) درمقدمه یی برحدیقه و سوزني شاعر در اشعار خویش او را به همین نام وکنیت یاد کرده ،بعضی از تذکره نویسان نام او را حسن نوشته و ظاهراً نظر باین دو بیت داشته اند که درقصیده:

کرد نو روز چو بتخانه چمن از جمال بت و بالای شمن

درمدح خواجه حسن هروی گوید:

پسری داری همنام رهی از تو می خدمت او جویم من

زانکه نیکو کند از همنامی خدمت خواجه حسن بنده حسن

همچنین درمدح بهر امشاه بدینمطلع:

چون من و چون تو شد ایدوست چمن

یک چمانه من و تو بیتو و من

گوید:

حسن اندرحسن اندر حسنم تو حسن خلق حسن بنده حسن

اما ابیات فوق را ظاهر د رمقصود نمیدانند و با استناد به تصریح خودش در بسا از موارد سکوت و عدم ذکر  وتسمیه معاصران و مورخان به نام حسن مسلم میدارد که نا م وی حسن نباشد تخلص شعری خو درا ظاهراً از سنا به معنی روشنایی گرفته چه خود  و چه دیگران او ر ا به همین تخلص یاد کرده اند. نام پدر سنایی را آدم نوشته اند وخود درکارنامه بلخ میگوید:

پدری دارم از نژاد کرام از بزرگی که هست آدم نام

پدرشان تا اوایل سلطنت سلطان مسعود ابن ابراهیم درقید حیات بود وسنایی در مثنوی کارنامه بلخ از ثقه الملک طاهر بن علي وزیرمسعودابن ابراهیم ( 492 – 508) درخواست کرده او را مشمول انعام و احسان خود سازد.

حکیم را دودمان شریف و بزرگ بوده چنانکه فرماید:

من ثنا گویم زیرا نژادم نیست بد

خود نکو گوی تر اهر گز نبوده بد نژاد

گرچه دراشعار حکیم کمتر فخر به نژاد دیده میشود. اما گاهی به پاكي از عرض و نژاد خود اشاره می کند:

کم آزار و بی رنج و پاکیزه عرضم

                که پاکـــست الحمد لله نژادم

مولد: مولد و منشأ حکیم بدون تردید شهر غزنین است و مکرر دراشعار بدان اشاره میکند.

گرچه مولد مرا بـــــــغزنین بود نظم شعرم چو نقش ما چین بود

خاک غزنین چو من نزاد حکیم آتـــــشی باد خوار و آب ندیم

و در جای دیگر در ستایش قاضی امام نجم الدین حسن غزنوی گوید:

دی ز دل تنگی زمان طوف کردم در چمن

یکجهان جان دیدم آنجا رسته از زندان تن

آنجا که فرماید:

شاد باش از من و از خود که اندر نظم و نثر

زخراسان چون تویی زادست ز غزنی چو من

هیچیک از كتب تذکره از زمان تولد حکیم ذکر نکرده اند جز تذکره روز روشن که پیدانیست از چه مآخذی نقل کرده ( سال تولد حکیم را [437] نوشته) که بدین ترتیب باید برای حکیم عمربسیار طولانی ظن کرد که نه خود ونه دیگر متعرض این نکته شده است.

اطلاعات و آغاز شاعری:

سنایی یکی از بزرگترین سخن سرایان اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم است و در زمان خويش منتهای شهرت و عظمت را داشت. در حکمت ، فلسفه و علم کلام از نادرات زمانه خویش بود. تفسیر قرآن کریم را نیکو میدانست. آیات و احادیث را گاهی تفسیر کرده و منظوم ساخته و گاهی برسبیل درج و اقتباس آورده است. از آداب عرب بهره کافی داشته  و مکرر از قصاید سبعه یاد کرده است. در نجوم گواینکه  او را اعتقادی به آن نبود. اطلاع کافی داشته و از طب هم کاملاً مطلع بوده است.

آنچه از اشعار حکیم مستفاد میشود، ظاهراً درعهد علاء الدوله مسعود بن ابراهیم (492 – 508) به شاعری آغاز کرده زیرا اثری از استاد که در روزگار ابراهیم (451- 492) گفته باشد در دست نیست. مگر، در مرثیه یی که دربارۀ محمد بن بهروز وزیر سلطان ابراهیم در دیوان او دیده میشود وبه این ترتیب قول تذکره نویسانرا که آغاز شاعری حکیم را درزمان سلطان ابراهیم میدانند تصدیق میکند. چنانچه در رثای او گوید:

اعتـــقاد مــــحمد بـــــهروز کرد روزیش از آنجهان آگاه

چون بهی از زرو ز عمر ندید زر بدرویش داد عـمر به شاه

درابتدا حکیم در دربار پادشاهان غزنوی میبود و سلطان مسعود سوم و بهرامشاه، وزیران و ندیمان و قضاه عهد آن دو سلطان را مدح گفته درستایش مسعود دو قصیده بیشتر ازحکیم دردست نیست و 22 قصیده ویک غزل به نام بهرامشاه دارد و ظاهراً بیشتر از قصایدش ازمیان رفته و شاید به قول تذکره نویسان آنها را پس از تغییر حال شسته باشد همچنین قصایدی درمدح سلطان سنجر از او مانده.

مسافرت های حکیم:

سنایی از آغاز جوانی به سفر برآمده و سالیان دراز دربیشترشهر های خراسان خاصه بلخ، سرخس، هرات و نیشاپور بسربرده و از بلخ برای زیارت کعبه شریفه و فقط دراواخرعمربه غزنین باز گشته.

ظاهراً در اوایل عهد سلطان  مسعود سوم سفری از غزنی به بلخ کرده مثلی که درین سفر رنجها دیده و محنت ها کشید ه است، مثنوی کارنامه بلخ رادرهمین وقت پرداخته و ازبلخ به سوی بیت الحرام رفته و دوباره به بلخ مراجعت کرده است. گویا حکیم را با مردم بلخ دوستی و الفت تمام بوده و از پرتو اکرام و احسان آنها آسوده میزیسته است. سپس به واسطه آزاری که از کسان خواجه اسعد هروی دید از بلخ به سرخس آمد ومدتها درآنجا اقامت گزید.

محمد بن منصور سرخسی قاضی القضاه خراسان که ازبزرگان آن سامان بود از حکیم پذیرایی بسیار گرم کرد و حکیم  را درمدح او قصیده ها است. آنچه ازآثارحکیم مستفاد میشود گویا تا سال 518 در سرخس مقیم  بوده و از آنجه به هرات ، مرو، نیشاپور  و خوارزم رفته است.

مذهب سنایی:

به تحقیق که حکیم  پیرو اهل سنت و جماعت بوده و کسانیکه غیر از ین گمان کرده اند به خطارفته اند. حکیم کیش حنفی داشته و پیرو امام  ابو حنیفه  نعمان بن ثابت (رح) بوده است و قصایدی  درمدح امام اعظم دارد، مانند این قصیده  که سراسر آن ستایش آن امام است:

ای خرد مند موحد پاک دین هوشیار

ازامام دین حق یک حجت ازمن گوشدار

آن امامی کو زحجت بیخ بدعت رابکند

نخل دین دربوستان علـــــم زو آمد به بار

چون پدید آمد به کوفه بوحنیفه تاج دین

آنکه شـــــد ازعلم او دین محمد آشکار

دیگر اینکه حکیم مدایحی درمناقب خلفای راشدین رضوان الله علیهم اجمعین دارد و ضمناً در ذکر اسامی خلفا ترتیبی را که پیش اهل سنت و جماعت است ملحوظ نظر قرار داده اند.

اخلاق سنایی:

چنانکه ذکررفت سنایی درآغاز شاعری مانند شعرای عهد خویش مدح سرا بوده و سلطان عصر  ووزرا و صدور  وقضاه را مدح گفته است. با آنکه دربعضی از ین قصاید چشم صله داشته اما همیشه مناعت طبع و علو همت از گفتار و آثار او پیداست.

درجای دیگر فرماید:

چون کبوترنشوم بهرۀ کس بهر شکم

گردن افراشته زانم ز …. چو پلـــنگ

از برای لقمۀ نان برد نتوان آبروی

و زبرای جرعه می رفت نتوان درسعیر

از خردمندی و حکمت هرگزاین کی درخورد

کز پی نانی بدست فاسقـی گردم اسیر

حکیم درعهد خود نیزبه بلند همتی معروف بوده  و معاصران این خصلت او را ستوده اند. سنایی در آغاز دورۀ شاعری بنا به اقتضای جوانی مهاجاتی با مردمان و شعرای همزمانش دارد اما پس از تغییر حال چنانکه دم از مدح سرایی فروبست و جز برای موعظه و اندرز مدح کس نگفت از هجو و سخنان هزل نیز دفتر خودرا پاک ساخت و احیاناً اگر جهت تمثیل چنین اتفافی افتاده غرض ازآن تنبيه و تعلیم بوده است. چنانکه گوید:

بیت من بیت نیست اقلیمست هزل من هز ل نیست تعلیمست
سبب مجذوبی و آشفتگی:

درکتـب تاریــخ و تـــذکره می نویسند و قتی سلطان ابراهیم غزنوی آهنگ غزو هند کرد سنایی قصیده یی درمدح سلطان گفت و می خواست به حضور برد هنگام سحر که  به  حمام میرفت از گلخن حمام آوازی شنیدبه سوی آواز شد و از دریچه به گلخن نگریست دید که مرد گلخنی با مجذوبی مشهور به دیوانه لایخوار نشسته و سبویی که دران قدری دردولای شراب بود با ظرف سفالین دربرابر نهاده است. درآن حال لایخوار به گلخنی که ساقی او بود گفت قدحی بیار به کوری چشم سلطان غزنوی که هنوز کار اسلام و مسلمانان نساخته و به نظام نیاروده میخواهد به هند رود تا مهم کفار بسازد بعد ازان قدحی دیگرخواست و گفت بده به کوری سنائیک شاعر که نداند خدا او را برای چه آفرید. او پیوسته روزگار خویش به ستایشگری صرف کرده است گزافی چند درکاغذ نوشته است که به هیچ کار وی نمی آید . اگر دران سرای از او پرسند که برای این روز چه اندوخته ای و باخود چه آورده ای که درکارفرد یگانه را سزد قصیده و ستایش پادشاهان را عرضه خواهد داشت. این سخن درسنایی  مؤثر افتاد و تغییر حالی به او دست داد . بی درنگ به خانه برگشت و در  به روی خلق ببست از ستایشگری دست کشید و متوجه عالم معنی شد وراه فقر و شیوۀ سلوک پیش گرفت.

اما، راجع به این حکایت از دو نظرتردید  روا داشته اند، اول اینکه دیوانه لایخوار معاصر سلطان محمود بزرگ بود و درصورت صحت این قول زنده بودن تا عهد سلطان  ابراهیم و سلطان مسعود بعید به نظر میرسد . ثانیاً، مؤرخان و تذکره نویسان و قوع این حکایت را درزمان سلطان محمود نوشته اند که سنایی درآن عهد هنوزمتولد نشده بود و گذشته  ازین تغییر حالی که به سنایی دست داد دربلخ و درزمان پادشاهی سلطان مسعود بن ابراهیم بوده است. همچنین حکایت ديگری راجع به زمان آشفته گی او در بعض کتب تذکره شده است. به هر صورت، این تغییرحال دراثار حکیم کاملاً پیداست و میتوان بخوبی آثارپیش از آشفتگی و دوره جذبه حکیم را با مابعد آن امتیاز داد طوری به نظرمیرسد که گوینده  آن دو شاعر جداگانه باشد .گویند که بهرامشاه خواست تا خواهرخود را به او بزنی بدهد  حکیم قبول نکرد و درجواب گفت:

من نه مرد زن و زرو جاهم به خدا اگر کنم و گرخواهم

ورتو تاجی دهی ز احسانم بـــــــه سرتو که تاج نستانم

وفات سنایی:

درسال وفات حکیم، سخن بسیاراست و چنین اختلافی دروفات کمتر شاعری دیده شده، تذکره حسینی مقدمه محمدبن علی رفا برحدیقه، نغمات، تذکره هفت اقلیم، کشف الظنون، مجالس المؤمنین و عده یی دیگر وفات استاد را 525 ضبط کرده اند. دولتشاه 575 و هدایت 590 نوشته است.

علامه قزوینی محقق معروف در حواشی چهارمقاله سال وفات  حکیم را 545 دانسته و اما در خاتمه تفسیر ابوالفتوح رازی عدول کرده  وسال 525 را بنا بردلایلی درست پنداشته اند.

سال 575 و 590 به تحقیق درست نیست برای اینکه ممکن نبود سنایی از  جهانسوزی علاء الدین جان به سلامت برد ویا ذکری از آتش زنی و بربادی غزنی و آل خود نکند. دلایل کسانیکه سال 525 را  باطل میدانند اینست که:

اولاً، سنایی به تصریح دراین بیت کتاب طریق التحقیق رادر 528 منظوم ساخته است.

پانصد و بیست و هشت زآخر سال

بود کاین نظم نغز یافت کمال

ثانیاً، سنایی دروفات معزی مرثیه دارد وفات مغزی 542 است و با این دو دلیل باید سال وفات حکیم بعد از 525 باشد. امامخالفان میگویند: که اولاً محمد بن علی الرفاء که به حکم بهرامشاه  حدیقه را مرتب کرده سال وفات حکیم را یکشنبه یازدهم شعبان 525 نوشته و غالب تذکره نویسان همین قول را ذکر کرده اند و حجتی بالا تر از این نیست که یکی از معاصران حکیم باقید روز و ماه وفات او را ضبط کرده باشد.

ثانیاً، در بیت:

پانصد و بیست و هشت ز آخر سال

بود کاین نظرنغز یافت کمال

کلمه بیست و هشت شاید محرف کدام کلمه دیگر باشد. چنانچه این نوع دستخوردگی دربارۀ نسخ خطی نظامی و شاهنامه مکرر دیده شده است.

ثالثاً، راجع به مراثی  حکیم درحق معزی میگویند که سال 542 سال وفات معزی نیست و ثابت شده که به نحو قطع و یقین سال وفات معزی در  حدود 518 و 520 است….

ولی باز این تحقیق دقیق مورد چند اشکال است:نخست حکیم شاعر دربار سلطان مسعود ( 492- 508) بوده و چند سال پس از سلطنت او مجذوب گشته فقر اختیار کرد. درمقدمه رفاه این عبارت هست: « اینک مدت چهل سال است تا قناعت توشه من بوده و فقر پیشه من» که اگر سال 525 را مسلم بگیریم باین چهل سال درست در نمی آید. برای اینکه،  اگر چهل سال به عقب برویم بایستی حکیم در پایان سلطنت ابراهیم ( 451- 492) دست از مدیحه سرایی برداشته باشد.

دوم اینکه، سنایی این مدت رادرحدیقه سی سال گفته که با مقدمه رفاه سازگار نیست. مگر، اینکه آنرا مسامحه در عدد بدانیم.

گرچه درغفلت اندرین سی سال دفترمن سیاه کرده خیال

اشکال دیگر آنست که سنایی درآخر حدیقه اتمام آنرا چنین میگوید:

شــــد ایـــــــن کتاب دردی کــــــه درآذر فــــــــگندم پی

پانصدو بیست و پنج رفته زعام پانصدو سی وچهار گشت تمام

این بیت به اختلاف ضبط شده و شکل بالا، از نسخه خطی و معتبریست که در سال 758 کتابت شده این اشکال بر اشکال بیت تاریخ پانصدو بیست و هشت مثنوی طریق التحقیق نیز افزوده میشود و بدین ترتیب نمی توان 528 را محرف کدام کلمه دیگر  دانست ( اگر کلمه 528 را محرف بدانیم با آنکه دلایلی در رد آن آوردیم چطور نتوانیم 525 را محرف کدام کلمه دیگر نپنداریم)….

ضمناً علامه فروزانفر ترتیب دیگری اتخاذ و به حساب شمسی و قمری رفع اشکال را کرده اند:تاریخ شروع 524 آذرماه و ختم دیماه است که با مراجعه ( به جدول سید حسین طبی) آذر 254 واقع می شود.  از 22 ذوالقعده تا 22ذوالحجه  و دی ماه شروع 22  ذوالحجه شده و 22 محرم ختم میشود که باین ترتیب نظم حدیقه محدود میشود بدو ماه و تحقیقاً پرداختن نظمی باین علوم و بیش از ده هزار بیت در دو ماه ممکن نیست.

شاعر مادۀ تاریخ وفات حکیم را چنین آورده است:

عقل تاریخ نقل او گفتا طوطی اوج جنت والا

که مصرع دوم به حساب جمل مطابق با سال 535 میشود . پس،  به اغلب احتمال وفات حکیم  از 545   پائینتر نیست.

آرامگاه او:

آرامگاه حکیم صاحب  سنایی در گوشۀ شمال غربی شهر غزنی واقع شده و زیارتگاه خاص و عام است.

سنایی درنظردیگران:

سنایی چه درعصرخود و چه بعد از آن مورد احترام و تکریم جمهور سخنوران وعرفا بوده  واشعار و آثار او همیشه موردتوجه آنان بوده است. بزرگان صوفیه مانند  احمد غزالی و دیگران  پیوسته با اشعار حکیم استناد و استشهاد  کرده اند و ابوالفتوح رازی در  تفسیر خود مکرراشعار او رانقل کرده است.

نصرالله بن عبدالحمید درترجمه کلیله و دمنه، اشعار  استادرا بر سبیل مثال آورده، شاعران معاصر، به حکیم اعتقاد تمام داشتند و او رااستاد ، پیر و مرشد خوانده اند.

خاقانی که عنصری و عسجدی را  ریزه خوار خوان خود میداند تتبع سخن  حکیم کرده گوید:

بدل من آمدم  اندر جهان سنایی را     بدین دلیل پدرنام من بدیل نهاد

                                    ***

درتفاخرگوید:

چون زمان عهد سنایی درنوشت   آسمان چون من سخن گستربزاد

چون بغزنین شاعری شد زیرخاک    خاک شروان شــــاعرنوتر بزاد

بلبلی زین بیضه خاکي گذشت طوطی نوزین کهن منظر بزاد

مفلق فردارگذشت از کشوری مبدعی فحل از دگرکشوربزاد

قطب زمان حضرت مولانا جلال الدین بلخی با آنهمه فضل و کمال، خود رااز پیروان حکیم دانسته در غزلی به این مطلع:

ما عاشقان بخانه خمار آمدیم رندان لا ابالی و عیار آمدیم

میفرماید:

عطار روح است و سنایی  دو چشم او     ما از پی سنایی و عطار آمدیم

و باز میفرماید:

ترک جوشی کرده ام من نیم خام          از حـکیم غزنوی بشنو تمام

درالهی نامه گوید شــــرح ایـــن        آن  حکیم غیب فخر العارفین

وجای دیگرگوید:

این رباعی را شنو از جان و دل تا به گل بیرون شوی ازآب و گل

آن حکیم غزنوی  شیخ کبیر گفته است این پند نیــکو یاد کبیر

مولانا مکرر درمثنوی اشعار  حکیم را آورده و آنرا شرح و تفسیر کرده است. نظامی گنجوی که ازفحول سخنوران است به حکیم اعتقاد تمام داشته و جلا ل الدین اصفهانی سر آمد سخنوران عراق، چند قصیده حکیم را استقبال کرده است.

مختصری دربارۀ  عنصری بلخی  (*)

 

         ابوالقاسم  حسن  بن  احمد عنصری  از  ام البلاد  بلخ  است ، از اوایل  جوانی  او اطلاعی  در دست نیست  اینکه  مینویسند  در ابتدای جوانی  به تجارت  مشغول  بود  و در بین راه  گرفتار  دزدان  شد  و بعد  به فکر تحصیل  افتاد  وبه شاعری  مشغول  گشت  از نوع  مطالبی  است  که اکثر  به بزرگان  و شعرا  نسبت  میدهند  و زیاد  طرف توجه  نیست.

عنصری ظاهرا درحدود 390 به دربار نصربن سبکتگین که حکمران بلخ بود تقرب حاصل کرد . نصر مقدم اورا گرامی داشت و به تربیت وتفقد وی همت گماشت واز مال وصلات فاخر اورا برخوردار کرد. عنصری درقصیده ییکه به مدح این امیرگفته باین مطلب اشاره میکند :

   زرسم تو آموخـــتم  شاعــــری            به مدح تو شد نام من مشتهر

 

         (*) برگرفته از: مجله ادب ، سال اول ، شماره اول ، حوت 1332، ص 12.

کی بودم من اندرجهان پیش ازین         کرا بود درگیتی ازمن خبـــر

  زجاه تومعروف گشتم چنیـــــن            منم درحــضر نام من درسفر

             عنصری توسط نصربن سبکتگین به دربارمحمود راه یافت کم کم کار او بالا گرفت ومقدم شعرای آل ناصر شد دولت ونعمت او زبانزد مؤرخان و شعراگشت ، گویند چهار صد غلام سیمین کمر داشت ، هروقت که به سفر میرفت چهارصد اشتر، بنه اورا حرکت میداد ، حتی آوان وظروف او ازنقره بود چنانچه خاقانی به همین معنی اشاره میکند :

 به د ه بیت صدبرده وبدره یافت       زیک فتح هـــــندوستان عنصری

 شنیدم که ازنقره زد دیگــــدان        ز زرساخت آلات خوان عنصری

              عوفی درذیل شرح حال معزی چنین مینویسد :” گویند سه کس از شعرا در سه دولت اقبالها دیدند و قبولیها یافتند چنانکه کس را آن مرتبه میسر نبود  یکی رودکی درعهد سامانیان ، عنصری در دولت محمود و معزی در دولت ملکشاه سلجوقی ” گذشته از اغراقی که تذکره نویسان دربارۀ عنصری کرده اند این نکته مسلم است که وی ازشعرای مقرب دربار بود وهمیشه صله های گرانمایه وفاخر دریافت میکرد. گویا کلام اودرسلطان تأثیر فوق العاده داشته چنانکه  چهار مقاله حکایت دلچسپی درباره مجلس سلطان وبدیهه گویی عنصری دارد که عینا قسمتی ازآن نقل میشود ” شبی محموددرمجلس عشرت بعد ازآنکه شراب در او اثر کرده بود و عشق دراو عمل نموده ، به زلف ایاز نگریست . عنبری دید بر روی ماه غلتان سنلی دید برچهرۀ آفتاب پیچان ، حلقه حلقه چون زره ، بند بند چون زنجیر ، درهرحلقه یی هزاردل درهر بندی هزارجان، عشق عنان خویشتن داری ازدست صبراو[ بربود]  سلطان یمین الدوله بایستاد وگفت :هان محمود عشق را با فسق میامیز وحق را با باطل ممزوج مکن که بدین ذلت ولایت عشق برتو بشوردو چون پدرخویش از بهشت عشق بیوفتی و به عناء دنیای فسق درمانی سمع اقبالش درغایت شنوایی بود . این قضیت   مسموع افتاد .  ترسی که سپاه صبر او با لشکر زلفین ایاز برنیاید . کارد برکشید و به دست ایاز داد که بگیر و زلفین خویش را ببر. ایاززلف دو تو کرد و تقدیر بگرفت و فرمان به جای آوردو هردو سرزلف  خویش را پیش محمود نهاد . گویند آن فرمانبرداری عشق را سبب دیگر شد. محمود زر وجواهرخواست و افزون از رسم معهودوعادت ایاز را بخشش کرد و از غایت مستی درخواب رفت  و چون نسیم سحرگاهی برو وزید برتخت پادشاهی از خواب درآمد انچه کرده بود یادش آمد ، ایاز را بخواند و آن زلفین بریده بدید. سپاه پشیمانی بردل اوتاختن و خمار عربده بردماغ او مستولی گشت ،میخفت و میخاست  و از مقربان  و مرتبان  کس را زهره آن  نبود  که پرسیدی  سبب چیست ؟ تا آخر کار حاجب  علی قریب که حاجب  بزرگ او بود  روی به عنصری  کرد  و گفت :  پیش سلطان در شو  و خویشتن  بدو نمای  و طریقی  بکن که سلطان خوش  طبع گردد ، عنصری  فرمان  حاجب بزرگ به جای اورد  و در پیش  سلطان  شد وخدمت  کرد.  سلطان یمین الدوله  سر بر آورد  وگفت :  ای عنصری !  این ساعت  از تو می اندیشیدم .  می بینی  که چه افتاده است ما را  درین معنی چیزی  بگوی  که لایق  حال باشد.  عنصری  خدمت کرد  و بر بدیهه  گفت :

کی عیب سر زلف  بت از کاستن است  

                                       چه جای به غم  نشستن و خاستن است ؟

 جای طرب ونشاط  ومی خواستن است

                                        کاراستن ســـــــــــــرو ز پیراستن است

           سلطان یمین الدوله محمود را ، این دو بیتی به غایت خوش افتاد ، بفرمود  تا جواهر  بیاوردند و سه بار دهن  او پر جواهر کرد  ومطربان  را پیش خواست  وآن روز تا به شب آن داهیه بدین دوبیتی از پیش او  برخاست  و عظیم خوش  طبع گشت  والسلام.

          به هرترتیب پایه  ومنزلت او در دربار محمود به قدری بود که بر جملۀ  شعرا سمت ملک  الشعرایی  داشت  میگویند  که شعرا قبلا اشعار خود را  به نظر وی  میرساندند  و بعد  به دربار میخواندند  و این نکته  از قصاید شعرایی که  عنصری را مدح  گفته اند  کاملا  پیداست .

          در باره تقدم  عنصری  بر شعرای  دربار  ، در درجه  اول  میتوان  مهارت  و استادی  او را در شعر  و اطلاع  و معلومات  در اثار  عرب  را  نام برد. دیگراینکه توجه وحمایت  برادرسلطان درین امر بی تأثیر نبود .

           به علاوه تأثیر کلام واستدلالهای  منطقی ، نوع  مدح  و توصیف  سلطان  بر موفقیتهای  او می افزود . پس تمکینی که  شاعران دیگر از او میکردند طوعا و کرها  نبوده  همه  از نظر  اعتقاد  به فضل و کمال  استاد بود ، عنصری  دارای  علو طبع  و مناعت نفس  و همچنین  درعلوم مختلف  مانند فلسفه  وریاضی استاد توانا بود .

           عنصری  در غالب  علوم  متداوله  ان عصر  دست داشت  و از ادبیات عرب  اطلاع کافی داشت  واز ابوتمام  طایی  و احمد  بن حسین  متنبی  متأثر  است و بعضی  از مضامین  شعرای  عرب را با زبردستی  به فارسی  نقل وترجمه  کرده است  مانند این شعر :

به  تیغ  شاه  نگر نامۀ گذشته  مخوان

                                          که راستگوی  تر از  نامه  تیغ او بسیار

که ترجمه  این شعر  ابو تمام  است :

السیف  اصدق  ابنا ء من الکتب         فی حده  الحد بین  الجد  واللعب

البته  نظایر  ان بسیار  است ….:  منوچهری  در قصیده  شمعیۀ  خود بدین  مطلع :

 ای نهاده  در میان  فرق جان  خویشتن    

                                       جسم مازنده  به جان وجان تو زنده به تن

او را استاد خوانده  انجا که  میگوید :

 توهمی تابی و من برتو همی خوانم  به مهر  

                                   هرشبی تـــــــا روز دیوان  ابوالقاسم  حسن

اوستاداوستادان زمانـــــــــــــــه  عنصری

                                       عنصرش بی عیب ودل بی  غش و دینش    بی  فتن

شعر او چون طبع اوهم بی تکلف هم بدیع  

                                      طبع او چون شعر او هم باملاحت  هم حسن

نعمت فردوس  یک  لفظ  متینش  را ثمــر

                                         گنج باد اورد یک شعر  متینش  را ثمـــــن

تاهمی خوانی تواشعارش همی خایی شکر

                                          تا همی گویی تو ابیاتش  همی بویی سمن

           این استادی مسلم  مورد توجه شعرای  مابعد  نیز بود و هر کس  از شعذرا که  میخواست  مرتبت و استادی خود را نشان  بدهد  خویشتن  را با او مقایسه  میکرد  چنانچه  خاقانی (ظاهرا کسی عنصری را بر او ترجیح نهاده ) در مقام تفاخر  گوید :

به تعریض گفتی   کــــــــه خاقانیا

                                        چه خوش داشت  نظم روان  عنصری

 بلی شاعری بـــــــــــود صاحبقران  

                                        زممــــــــــدوح صاحبقران عنصری

 زمعشوق  نیک وز ممــــدوح نیک  

                                          غزل گوشد و مدح خــوان عنصری

  شناسد افاضل که چــــون من نبود  

                                        به مدح وغــــــزل  درفشان عنصری

 

زده شیوه کان  حلیت شاعــریست     

                                           بـــه یک شیوه  شد داستان عنصری

مرا شیوۀ خاص تازه است وداشت

                                            همـــــــــان شیوه باستان  عنصری

  نه تحقیق گفت ونه وعظ ونه پند    

                                              کــه حرفی نداشت  از ان عنصری

 به دانش توان عنصری  شدولیک  

                                              به دولت شدن چون توان عنصری

             دیگر از وقایع زمان عنصری  مناظرات  اوست  با غضایری  رازی . غضایری قصیدۀ  معروف لامیه خود را در بیان شکر گزاری از بخششهای  سلطان غزنین  فرستاد  بدین مطلع:

 اگر کمال  به جاه اندراست و جاه به مال

                                          مرا ببین که بینی  کمال را بـــــــه کمال

عنصری قصیده اورا  انتقاد  کرده  جواب گفت بدین مطلع :

خدایگان  خراسان  و آفتاب کمال   

                                         که وقف کرد بر او کردگار  عز و جلال

            که بعد غضایری به مطلع  زیر  جواب ان را  داد  و اعتراضات  عنصری را رد کرد :

 پیام داد به من  بنده دوش  باد شمال     

                                       زحضرت ملک  مال بخش دشمن مال

 

سبک وافکار :

           به تصدیق همه عنصری یکی از فحول  شعرای  قرن پنجم  و بزرگترین  قصیده سرای  زبان فارسی  است که  به ان  جزالت  و استحکام  حتی در  مقام  معارضه  هیچکس  نتوانسته است قصیده  یی انشاء کند . بنای قصایدش  همه بر پایه  استدلال  و برهان  گذاشته شده است .  الفاظش  همه  رشیق ، استوار  و منتخب است  معنای فلسفی  و تعبیر های علمی  را طوری در شعر  گنجانیده  که آن معانی  در شعر  مضمحل  شده است . اشعار عنصری به متانت و مطابقه آن  با قوانین فکر  از دیگر  اشعار ممتاز  است  چنانچه  در تمام قصایدش  یک جمله  اضافه بر مقصود  نیست . در زمینه سازی ، تغزل  ووصف مناظر طبیعی ، حسن مطلع  ومخلص  قصاید  او امتیاز  خاصی دارد در تصویر  وقایع  و شرح جزئیات  میدانهای  جنگها  ماهر وتوانا  بوده است .  عنصری  از لحاظ  مبالغه  واغراق  جانب اعتدال  را نگهداشته  و درعین جزالت  و استحکام  از پیچیدگی  معانی  مبراست  و همیشه  ممدوح  خود را  به دانش  وداد  ومردمی  تشویق  میکند .

           دیوان او که امروز در دست است چهار هزار  بیت دارد .  مجمع الفصحا  دیوان او را  مشتمل  بر سی هزار بیت  میداند  مثنویهایی که به او نسبت میدهند  یکی وامق  وعذراست (به بحر متقارب)که اصل آن ااز بین رفته  و اشعار پراگنده یی از آن  در فرهنگها  به صورت متفرق باقی مانده است . دیگر رساله یی به نام شاد بهر وعین الحیات  است  که ابوریحان  این حکایت از پارسی  به عربی نقل کرده است  که آ نرا  قسیم السرور  وعین الحیات نامیده. مثنوی دیگری راجع  به دو بت معروف بامیان سرخ بت وخنک بت دارد که آن را  البیرونی  به عربی ترجمه کرده  وحدیث صنم البامیان نامیده است .وفات عنصری  در 431 اتفاق افتاده. برای شرح حال و احوال عنصری  علاوه از کتب  تذکره  به آثار  زیر مراجعه  شد : تاریخ ادبیات فروزانفر  ، تارخ ادبیات دکتر شفق ، تاریخ ادبیات نیساری ، سخن وسخنوران فروزانفر  ، دیوان عنصری  به تصحیح  قریب ، تاریخ ادبیات افغانستان  چاپ وزارت معارف .

نمونه کلام

در مدح یمین الدوله محمود  غزنوی

باد نوروزی  همی در بار د و بتگر شود

                                     تـــــاز صنعش هر درختی  لعبتی  دیگر شود

باغ همچو  کلبۀ بزاز پــــــــر دیبا شود  

                                     بــــــــاد همچون طبلۀ عطــــار پر عنبر شود

سوسنش سیم سپید  از باغ  بردارد همی

                                     باز همچو عارض  خوبان زمین  اخضــر شود

روی بند هر زمین حلــــــــۀ چینی شود

                                    گوشوار  هـــــــر درختی  رشتۀ گوهــر شود

 

چون حجابی لعبتان  خورشید را بینی زناز

                                    گه برون  اید زمیغ و گه  به میغ انــــــدر شود

دفتر نو روزبند و اسمان  کــــــردار شب

                                      تا کواکب  نقطۀ  اوراق  آن  دفتر شــــــــود

افسر سیمین  فرو گیرد ز سر کـــوه   بلند

                                    باز مینا  چشم ودیباروی ومشکین سرشـــــود

روز هر روزی بیفزاید چو قدر شهریــــار   

                                      شب چو عمر دشمنان  او همی  کمـــتر شود

خسرو    مشرق یمین دولت  ان شاه عجم  

                                     کافر ینش  بر سردولت همـــــــی  افسر شود

کافری را کاو موافق شد به دل مؤمن  شود     

                                        مؤمنی  را کو مخالف  شد به دل  کافر شود

زیر هرحرفی زلفظ  عالمی مظهرشده است

                                        زیر هر بیتی  زعلمش عالمی  مضمـــر شود

باد با دست ندیمش بادۀ سوری شده ا ست   

                                       چرخ با پای  خطیبش  پایـــــــــۀ  منبر شود

اب جودش  برد مد زرین  شود گیتی   همه    

                                         آتش خشمش بخیزد  سنگ  خاکستر شود

رنج لاغر با نهاد  رای  او فربــــــــــه شود

                                      گنج فربه با گشاد  دست  او لاغــــــــر شود

گرچه باشد قوت پروردگان  جان خــــرد

                                     چون به مدحش رنج بیند  جان خردپرور شود

اختر سعد است گـــــویی طلعت میمون او

                                     چون به نزدش  راه  یابد  مرد نیک اختر شود

باد دیدستی که اندر خرمن  کـــــاه اوفتد  

                                      همچنان باشد که او اندر صف لشکــــر شود

سداسکندربه عزمش ساحت  صحرا  شود

                                     ساحت صحرا به عزمش  ســــد اسکندر شود

از عطا بخشیدن  و تدبیر  او نشگفت   اگر

                                     زر گیتی خاک گردد خـــاک گیتی زر شود

سیرت آزاده وارش  نــــاظر  آزادگیست

                                    منظر آزادگان  بی سیرتش  مخبــــــــــر شود

نعت هرکس رااگریکسان شوداصل سخن      

                                       چون به نعت او رسد اصل سخن  دیگر شود

تا فرود آید همی بر بنده  از ایزد قضا    

                                     تا دعای نیکمردان  سوی  ایزد بــــــــر شود

زندگانی باشد و پیروزی و شادی و کام   

                                     تا به هفت اقلیم  گیتی داد او  داور شـــــــود

در وصف شمشیر

چیست آن آبی چو آتش و آهنی چون پرنیان

                                     بی روان تن پیکری پاکیزه چون در تن روان

اربجنبانیش آبست ور بلــــــــرزانی  درخش

                                     ار بیندازیش تیر است  ور بخمانی  کمـــــان

از خرد آگه نه و در مغز باشد چون خـــــرد

                                      از گمان آگه نه و دردل رود  همچون گمان

آئینه دیدی برو گسترده  مروارید خـــــــرد

                                    کاتشی  افرختست  آن یا شگفته  بــــــوستان

آب داده بوستان  سبز چــــــون مینا به رنگ

                                 زخم او همرنگ  اتش بشکفانـــد  ارغـــــوان

در پرند و چشمۀ سیماب دارد   بی کنـــــار  

                                    وندر آهن  گنج مروارید  دارد بیکـــــــــران

هیچکس دیده است مرسیماب راچشمۀ بلند  

                                    هیچکس دیده است  مروارید را  پـــولاد کان

ازگل تیره است وشاخ رزم راروشن گل است   

                                  گلستان رزمگه  گردد ازو چـــــــــون گلستان  

غزل

دندان و عارض بتم از من ببرد هــــــوش

                                        کین  در  نوش طعم  است  ان ماه مشکپوش

جوشان شده دو زلف بت من  به روی  بر

                                        جانم بر اتش است  از ان  آمده  بـــه جوش

اندر چهار چیزش دارم چهــــــــــار چیز    

                                       هرشب از ان  ببردن دل گشته سخت کوش

اندر سمن  بنفشه  و انــــــدر صدف گهر    

                                     اندر سهیل  سنبل و انــــــــــدر عقیق نوش

ای زلف او نه زلفی وی دولبش نـــه لب   

                                     رند عبیر سایی  و دزد  شکــــــــــر فروش

زلف ارفرو کشد و میان  بــر کمر کند

چون دست بازداردحلقه شود به گوش

ناصرخسرو بلخی

زندگیـنامه و آثار(*)

             ناصرخسرو شاعر اندیشمند ، بیداردل وسختگیر قرن پنجم هجری ، ازستارگان قدر اول زبان دری است . یگانه کسی است که در تاریخ ادبی ما، ذوق وقریحه ، حکمت ومعرفت خود را در خدمت عقیده ، بیان معرفت واصالت دین ، اشاعه وتبلیغ افکار مذهبی، اثبات حقانیت وترویج کیش خود  به کار برده است . ناصرخسرو ازلحاظ  خصایص فکری ، اخلاقی وروانی که نتیجۀ زندگی پر ماجرای اوست و همچنین نحوۀ بیان ، صور خیال ، مضمون آفرینی وتصویر سازی ، شاعر فرد و بی نظیر است . سخنان نغز و پرمغز او نکته آموز ، حکمت آمیز ، هوس سوز وتأمل انگیز است .  نتایج اخلاقی که از بسیاری تمثیلات عبرت اندوز وتجربه بار خود ، به دست میدهد مؤ ثروقابل توجه است . کلامش چون اندیشه اش ، تند زننده وبا هیبت است . سخنش روشن ، صریح  وخالی از چاشنی عشق ، ذوق وحال وهیجانات شاعرانه است . حدیث می ومعشوق و وصف غزل وغزال در اشعار او دیده نمیشود . محور اصلی فکر وبیان اندیشه او دین است و زهد گرایی وطاعت پسندی به طریق اسماعیلیان . لآلی آبدارش با  استدلالات عقلی ومقولات منطقی همراه است . ابیات فراوانی که این شاعر مبتکر ومتفکر در ستایش خرد ودانش سروده ، بیانگر تعالی روح ، غنای دل ،تهذ یب  نفس وخلوص اعتقاد اوست . او خرد را نه تنها مایۀ روشنی دل ونمودارجوهر انسان میداند ، بلکه آن را مفتاح رازهای طبیعت ورسول نهانی میخواند که بر شاه نشین دل آدمی نشسته است .

خرد سوی انسان رسول نهانیست       به دل درنشسته به فرمان یزدان  (1)

دانش در نظر شاعر ما یگانه وسیلۀ تکامل قوای فکری وذهنی ، منجی وضامن سعادت وسلامت بشر است که میتوان به آن چرخ نیلو فری را به زیر آورد ، آنجا که گوید :

نکوهش مکن چرخ نیلوفری را           برون کن زسر ، باد خیره سری را

درخت تو گر باردانش بگیرد            به زیر آوری چرخ نیلوفری را(2)

ناصر خسر و با جهانبینی ومشرب والایی که دارد به اصل بشردوستی وانسان گرایی سخت احترام وتکیه دارد ، چنانکه گفته است :

خلق همه یکسره نهال خدایند    هیچ نه برکن،تو زین نهال ونه بشکن(3)

             خطاب های پرعتاب او ، به سبک مغزان و عوامفریبان دجال فعل ، به نو دولت رسیدگان تنک مایه  که در سراسر دیوانش با نهیب کوبنده ولحن زننده بیان شده ، متضمن نکات فاخر و مفاهیم متعالی است  ناصرخسرو، هرکسی را که به راه و خط او نیست به باد ناسزا میگیرد و مورد لعن و طعن قرار میدهد . همین پرخاشگریها ، جانبداریها و بی مدارایی های او به بسا موازین ومصالح است که کلامش با طبع اعتقادات عامه سازگاری نیافته و مورد توجه وتتبع شعرای مابعد قرار نگرفته است .

           اشعارش از حیث بحور وقوافی، شاذ ونادر ونیز باقصاید عادی و متعارف آنروزگار متفاوت است در 26 وزن مختلف شعر سروده و از جمله بحرهابه بحرهای هزج، رمل و رجز بیشترطبع آزمایی کرده است .

           ناصرخسرو دربرابر بادهای فتنه ، غوغای شهر وامواج سهمگین حوادث چون صخرۀ استوار مقاومت نموده وبالبۀ تیغ تیز سخن به مجادله و مبارزه پرداخته است . خلاصه این شاعر رنجدیده و بلاکشیده که بر نصوص قرآنی واحکام شرعی  و معارف اسلامی واقف ومسلط بود یک حرکت فکری وجریان اخلاقی رادر شعر فارسی وارد کرد وباتسلطی که بر زبان تازی ودری داشت  شعر مذهبی را بنیاد نهاد وتاپای جان برای اثبات  امری  که حق میپنداشت ایستادگی کرد .

           افسانه های غریب وقصه های شگرف که در رساله زادالقیامه الندامه یا زادالقیامه الی الندامه (به زبان عربی وترجمۀ آن به زبان دری ) وهمچنین در اثرفارسی به نام ندامت نامه ( ظاهرا ترجمه از متن عربی منسوب به ناصر خسرو ) درسرگذشت ناصر خسرو ، آورده وترجمه کرده اند و گاهی آن را تألیف خود ناصر خسرو و یا برادرش خوانده ونوشته اند ، با تناقضات تاریخی التباس نام و وقایع و خلط اشخا ص و ازمنۀ که درآن به چشم میخورد و همچنین نسبت های ناروایی از قبیل سحر وطلسمات که به ناصر داده وغلوی که در حال وآثار او نموده اند کاملا بی اساس ، مجعول وباطل است .

       چون معاصران ناصرخسرو و همچنین سایر ارباب تذکره وتاریخ نزدیک به زمانش بنا بر دلایلی از مقام وشخصیت او ذکری نکرده اند ویا کرده اند وبه ما نرسیده ، زندگی وترجمۀ حال شاعرما در هاله هایی از افسانه ها واسطوره ها پیچیده و گزافه ها ویافه های عجیب ازاو و دربارۀ او روایت شده است . متأسفانه این مطالب مشکوک و موهوم از آغاز مورد توجه واستفاده افسانه پردازان  و صاحبان تراجم قرار گرفته ودر طول سده ها با شاخ وبرگها وکم وکاست ها د فتر به دفتر نقل شده است . قدیمترین جایی که ذکر ناصرخسرو درآن آمده کتاب بیان الادیان ابوالمعانی محمد بن الحسین علوی است که در 458یعنی چهارسال بعد ازوفات او در غزنین تألیف شده است . نویسنده طریق ناصرخسرو را کفر والحاد خوانده وازو به نام ملعون عظیم یاد کرده است . ازین تاریخ تا زمان تألیف لباب الا لباب درقرن هفتم ذکری ازناصرخسرو رادر جایی نمی بینیم . عوفی هم در لباب الا لباب ترجمۀ احوال ونمونۀ کلام او را نداده است . نام ناصرخسرو ، با لقب حمیدالدین ، درین کتاب درقطعه یی از دهقان علی شطرنجی ، خطاب به ناصر کافی استطرادا آمده است . باز در همین قرن هفتم زکریا بن محمد بن محمودقزوینی ، در کتاب آثار البلاد واخبار العباد درذیل لفظ  یمگان ازو یاد کرده آبادانی قلعه های رفیع، باغها وحمام های عجیب را که با صور ونقوش متحرک آراسته بود به او نسبت داده که گویا در اثر نیرو ودستگاهی که در علوم غریب تسخیر روحانیت داشته ، برپا کرده بود . عین مطالب درترجمۀ آثارالبلاد به نام سیرالبلاد که توسط محمد مراد بن عبدالرحیم به نثر زیبا و شیواگزارش یافته دیده میشود . این نسخه به شمارۀ  7\120 در آرشیف ملی محفوظ است . این مطلب نشانۀ قدمت افسانه ها است که شاید در آن زمان در افواه جاری بوده  و ممکن است روایت آن  به زمان قدیمتر هم میرسیده است . در قرن هشتم حمدالله مستوفی ، در تاریخ گزیده ذکر ناصر خسرورا به اختصار می آورد واز علو مقام او در مذهب اسماعیلیه یاد میکند ودر ضمن میگوید اشعار بالادست دارد امااز تعصب خالی نبود . در قرن نهم دولتشاه سمرقندی ، درتذکرةالشعرای خود عقاید عامه را در حق او بیان میکند که گروهی او رادهری واهل تناسخ میخوانند وعده یی او را موحد و عارف . دولتشاه نیزازاعتقادات مردم کوهستان نسبت به او یاد میکند ومیگوید : اینکه برطاقی نشسته و به بوی طعام زنده مانده بود سخن عوا م است. تقی کاشی ، در خلاصة الاشعار که در قرن دهم تألیف یافته مطالب مفصلی درشرح حال ناصرخسرو داده ، مدعی شده که از اصل رساله یی به قلم خود ناصرخسرو، به زبان عربی بوده، ترجمه کرده است. مؤلف نسخۀ خطی ندامت نامه که در آرشیف ملی ما تحت 8\128 مضبوط  است ودر سال 1030 در گلکنده کتابت شده وبعد در دیوان ناصرخسرو ، آمده نیز ادعا کرده که این رساله را از کتابی به قلم ناصر خسرو ، که به زبان عربی بوده ترجمه کرده است . مطالب این دو کتاب با مندرجات نسخۀ مجمع الاولیا تألیف خواجـــــه معین الدین حسن سجزی ( سال تألیف 1043) که دستنویس ناقص آن در آرشیف ملی موجود است ، کم وبیش همگون ویکسان است .

            امین احمد رازی ، در هفت اقلیم (سال تألیف 1002) با اشاره به این نکته که در وقت تألیف کتاب آن رساله معهود را دردست داشته به این مطلب مجعول استناد جسته است . آذربیگدلی در آتشکده قسمتی ازین مطالب را نقل کرده است . در مثنوی مظهرالعجایب ولسان الغیب که به خطابۀشیخ عطار، منسوب گشته ناصرخسرو ، به عنوان عارف واصل خوانده شده است . رضاقلی هدایت ،در کتاب نفیس مجمع الفصحا همان مضامین باطل ومجعول را دربارۀ ناصرخسرو تکراروضبط کرده است .

            میرزامحمد ملک الکتاب ، زندگینامۀ ناصرخسرو رادرآغازدیوان ( چاپ بمبئی بدون تاریخ ) به حوالۀ رساله یی که گویا ناصرخسرو در مجاری احوال خود نوشته است آورده که با مندرجات نادرست سایر تذکره هاکمتر تفاوت دارد . همین نوع روایت در دیباچۀ دیوان ناصر خسرو ، چاپ تبریز نیز آمده است.  موبد شاه ، مؤلف دبستان المذاهب با آنکه از مندرجات ندامت نامه استفاده جسته ومطالبی ازآن در احوال ناصر خسرو روایت کرده ، نخستین کسی است که اشارت صریح به جعل بعضی موضوعات این اثر کرده وگفته است که بعضی از جهال ندامت نامه یی ازو درباب معاشرت به الموتیه که درآن مجبور بوده ساخته اند ، حال آنکه او تابع اسماعیلیۀ مغربست به الموتیه موافقت و مصاحبت نداشت . شارل شیفرمترجم فرانسوی سفرنامه درسال 1881 در مقدمۀ عالمانۀ خود با تردید به این سرگذشت متناقض ومجعول نگریسته ومطالبی ازآن را ترجمه ونقل کرده است.  دانشمند افغان عبدالوهاب طرزی ، مؤلف کتاب ناصرخسرو ، مباحث ندامت نامه رااز فرانسوی دوباره به زبان دری ترجمه ودر کتاب خود درج کرده است . مولوی خواجه محمد الطاف حسین انصاری پانی پتی ، متخلص به حالی ،در سرآغازسفرنامه چاپ هند سال 1299 هجری درضمن سیرت حکیم ناصرخسرو ، به جعلی بودن وقایع وسرگذشت شخصی متوجه بوده وجسته جسته باارایۀ دلایلی مطالب آنرا رد نموده است .  عبدالحکیم ولوالجی رستاقی ، دانشمند متأخر افغان مؤلف چراغ انجمن (1309 هش ) این ترجمۀ حال مشکوک وباطل رابه تفصیل وبا مختصراختلافی درکتاب چراغ انجمن نقل کرده وگویی بدان سخت باور داشته است .

             شاعر گرانمایه واصف باختری ، این مجعولات او رادر مجلۀ خراسان موردنقد وتحلیل قرار داده است. دانشمند فقید ایران تقی زاده ، درطی مقالۀ مفصل و جامعی که در باب ناصرخسرو ، مبتنی بر آثارش نگاشته ازین رسالۀ مردود (بنام سرگذشت شخصی ) جابجا یاد میکند . خلاصه آنچه راکه ازقول ناصرخسرو ، وبنام زادالقیامه وندامت نامه وهمچنان ازجانب برادرش نوشته ونقل کرده اندکاملا مجعول، بی اساس، باطل وغیرقابل اعتنا واعتبار است . پس ناصر خسرو ، نه پادشاه بلخ بود که در ندامت نامه آمده ، نه سلطان الاولیا ( چنانکه در فرمان ناصرمیرزا، برادر بابر درج است) ونه مهرسپهر ولایت که در وثیقۀ همایون ، پسر بابر ، ضبط شده ، نه سلطان العارفین که در منشور سلطان سلیمان بن بهادر بن سلطان اویس گورگانی  آمده و نه شاه ناصر، که ندرمحمد هشترخانی ، امیر بلخ در مثال خود آورده و نه سید که در وثیقۀ امیرشیرعلیخان ذکر یافته ، نه ملحد و مرد تناسخ که دشمنانش او را متهم بدان کرده اند ونه اهل سنت وجماعت که متولیانش هنوز بدان معتقدند … او مرد حکیم، متکلم ومؤمن به مذهب اسماعیلی ، شاعر، جهانگرد ونویسنده بوده وبس .  بهترین و موثوق ترین مأخذ درشرح حال وافکار ناصر، دیوان گویا وآثار روشن ومتقن اوست . اینک به تأسی واستفاده ازکسانی چون میرزا محمود غنی زاده سلماسی ، ناشر سفرنامه چاپ برلین و علامه تقی زاده ، که حالات ناصرخسرو ، را به استناد آثار منظوم ومنثورش بصورت مبسوط و مستندنگاشته ، شرح حال او را به صورت فشرده بیان میکنیم :

ناصرخسرو در سفرنامه خود راقبادیانی مروزی ، یاد کرده است ، یعنی در قبادیان ازنواحی بلخ تولد یافته واز بابت اقامت در مرو و مروالرود خو را مروزی ، خوانده است . مقصود ازین شعر که گفته است :

       پیوسته شدم نسب  به یمگان         گزنسل قبادیان گسستم

اینست که نسب من به یمگان پیوسته شد ، یعنی چون ازاهل خود در قبادیان گسسته شدم باهل دوستان یمگان پیوستگی معنوی پیدا کردم . زیرا ناصرخسرو ، در سنه 444 پس ازسفر حج به درۀ یمگان تبعید ومتمکن شد وپس از پانزده سال اقامت درهمینجا به خاک سپرده شد ، چنانکه تا امروز آرامگاهش بنام”مزارسید” زیارتگاه عام وخاص است . ناصر خسرو در اشعار خود همه جا از بلخ  به عنوان وطن ، شهر ، خانه ومسکن یاد میکند وبلخ را به صفت چون بهشت توصیف می نماید وبه هجرت یا عزیمت یااخراج شدن ازبلخ اشاره میکند :

ازین را ، تو به بلخ چـون بهشتی   وزینم، من به یمگان مانده مسجون(5)

           درسفرنامه با آنکه مبدأ حرکتش مرو بود واز آنجا به سفر آغاز کرد ، همه جا درعرض راه مسافتها را ازبلخ تا هر نقطه یی که میرسید ، حساب میکند . این نکته مسلم است که اقوام واقارب او دربلخ  میزیسته و در آن سرزمین خانه وباغ ، ضیاع وعقاری داشته است چنانکه در قصیده یی بدین مطلع :

       پیروزه رنگ دایــــــــرۀ آسیا مثال

                                             بازیگریست نادره و خلق چون خیال

گفته است :

      ای بی وفازمانه چه جویی همی زمن

                                              کزبس محالهات مرادیگرست حال

 

 آن روزگار چون شد وآن دوستان کجــا

                                             دیدارشان حــــرام شد ویاد شان حلال

آن دوستان که خانۀ ما قبـــــــــله داشتند

                                            ازبهر چـــــــــه زمن ببریدند قیل وقال

ای باد عصر اگر گذری بر  دیـــــــار بلخ

                                            بگذر به خانۀ من و آن جای جوی حال

بنگر که چون شدست پس از من دیار من

                                                     بااو چــــــه کرد دهرجفاجوی بد فعال

ترسم که زیر پای زمانه خراب گشت

                                             آن  باغها خراب  شد آن خانه  ها تلال

بنگر که هست منکر من یا بـــــرادرم

                                                دارد چنانکه داشت همی با من اتصال

ازمن بگوی چون برسانی سلام مــــن

                                          زی قوم من که نیست مراخوب کاروحال

قوم مرا  بگوی که  دهـر از پس شما  

                                                با مـــــن نکرد جزبدو ننمود جزملال

ازگشت روزگار و جفای ستارگـــان

                                         گشتست چون ستاره مرا خوی چون شمال

آن قوم کز جلال وجمال وکمال شان

                                                  پیداشد ست عالــــم ترکیب راجمال

آن قوم کافتخار زمانند واصـــــــل دیـن  

                                                 اصحاب عــزو ایمنی وملک بی زوال

قومی که برهدایت شان خـــــــــرد مشیر

                                                قومــــیکه برسخاوتایشان، جهان عیال

قومیکه درجهان بزرگی وقــــــــدرشان  

                                              ایزد فریضــــه کرد صلات رسول وآل

قومیکه می حکایت  ایشان کند  خدای

                                           هرجا که یاد کرد وسخن کرد ازفعال (6)

جای دیگر گوید :

گرچه مرااصل خراسانیست            ازپس پیری ومهی و سری

دوستی عترت وخانۀ رسول            کرد مرا یمگی و مازندری (7)

( مازندران نام دیگر بدخشان بود )

             خلاصه در بودن اصل او از ولایت بلخ خراسان شکی نیست. نسبت مروزی او شاید ازبابت اقامت او در مرو وداشتن شغل دیوانی درآن شهر بوده ، علاوه برین ذکر کسایی مروزی در بیش ازسیزده مورد ومفاخره با او ، میتواند قرینۀ دیگری بر سکونت اودر مرو باشد .

           دراسم او که ” ناصر”است وهمچنین اسم پدرش که ” خسرو” باشد تردیدی نیست و در اشعارو اثار خود همیشه خود رابدین اسم ونسب خوانده ، مانند این بیت قصیدۀ معروف او به مطلع:

 

جان وخردرونده برین چــــــرخ اخظرند

                                             یاهردوان نهفتـــــــه درین گوی اغبرند

که گفته است:

تحقیق شد که ناصرخسرو غلام اوست

           آنکه بگویدش که دو گوهرچه گوهرند  (8)

          کنیت خود را درسفرنامه وهم در دیوان مکررابومعین ، یا بومعین ، آورده است ازآنجمله است :

یک فصل بشنو ز فضل مستعین      پاک گشت چو ماء معین یا بومعین(9)

            از اشعاروآثار او پیداست که به علوم عقلی وفلسفی ارسطو ، افلاطون ، فارابی وابن سینا آشنابود و بسی ازتألیفات حکمای یونان را خوانده است . ازهمین لحاظ است که او را به عنوان حکیم یاد میکنند. خطاب به خودش گوید :

چراخاموش باشی ای سخندان             چرادرنظم ناری در ومرجـــان

اگربر مرکب حکمت سـواری            چرا نایی سوی میدان مــــردان

جهان را دیده ای وآزمــودی              شنیدی گفتۀ تازی ودهقان(10)

           چون حجت جزیرۀ خراسان بود در اشعاراین لقب را به صورت تخلص به کار برده است . ازآنجمله است این اشعار:

ای حجت زمین خراسان بسی نماند

              تااهل جهل روزوشب خویش بشمرند(11)

جزیرۀ خراسان چو بگرفت شیطان      درو خاربنشاند وبرکند عرعر(12)

مرا داد دهقانی این جزیــــــــره         برحمت ، خداوند هرهفت کشور

             شهرت ونسب علوی بودن او ظاهرا مأخوذ از نسب نامه جعلی است که در آغاز ازان یاد کردیم . محتملا شهرت دو نفر دیگر سید محمد ناصر علوی ، وبرادرش سید حسن علوی ، که هردو شاعربودند و همچنین نام ناصر علوی ، که سادات حکام طبرستان در قرن چهارم بود درین نسبت و شهرت ناصرخسرو، اثر افگنده است ، حال آنکه ناصر خسرو ، به کرات از نژاد ونسب خود به  عنوان آزادگان ، آزاد زاده ، آزاد زادگان ، آزاده ، احرا ودهقان که مقصود ازآن اشراف قدیم تاجیکان افغان وفارسی زبانان خراسان است یاد میکند ، ازآنجمله است :

من از پاک فرزند آزادگــــــــانم          نگفتم که شاپور بـــن اردشیرم

هم ازروی فضل وهم ازروی نسبت       زهرعیب پاکیزه چون تازه شیرم(13)

سیرت و کردار گــــــر آزاده  ای        برسنن و سیرت احـرار کن(14)

           دیگر اینکه اگر ناصر سید میبود ، نه میگفت که آل و تبارم به من فخر کنند :

         امروز به من کند همی فخــر      هم اهل زمین وهم تبارم     (15)

جای دیگر کوید :  

        گر تو به تبار فخـــــــر داری         من مفخرگوهـــــرتبارم  (16)

          تولد ناصر خسرو، در سنه 394 اتفاق افتاده وخوددر دیوان به این نکته تصریح دارد:

ای خوانده بسی علم و جهان گشته سراسر

                      تو بر زمی و از برت این چرخ مدور

آنجا که گوید :

بگذشت زهجرت پس سیصد ، نود و چار

                  بنهاد مرا مـــــــــــــــــادر بر مرکز اغبر

              ناصر خسرو در آغاز جوانی به دربار سلاطین وامرا راه داشته وبه امور دولتی وشغل دیوانی مشغول بوده است . چنانکه خود گوید :

گفتی  خلق نیست چو من نیز در جهان

              هم شاطر ظریفــــــم وهم شاعر و دبیر(18)

جای دیگر گوید :

بنالم بـــــه تو ای علیم قـــــــدیر        زاهــــــل خراسان صغیرو کبیر

چه کردم که از من رمیده شدنـد           همه خویش وبیگانه بر خیر خیر

همان ناصرم من کـــه خالی نبود          زمن مجلس میر و صــدر وزیر

ادب را بــــــه من بود بازو قوی          بــــــه من بود چشم کتابت قریر

به تحریر الفاظ مـــــن فخر کرد      همی کاغذ ازدست من برحریر(19)

          در سفر نامه گوید که دربار ملوک عجم وسلاطین راچون سلطان محمود غزنوی ، وسلطان مسعود دیده و به قول خودش دبیر پیشه و متصرف اعمال سلطانی بوده است . ظاهرا در میان اقران شهرتی داشته ، ادیب و دبیر فاضل خوانده میشده است . در بارگاه وزرا محتشم بوده ، با پادشاه وقت هم مجلس وهم پیمانه، گویا شاه او راخواجۀ خطیر یعنی خواجه بزرگ خطاب میکرد:

ای حجت بسیار سخـــــــن دفتر پیش آر  

                                           وزنوک قلم و در سخنهات فرو بــــــــار

هــــــــــرچندکه بسیار درازاست سخنهات

  چون خوب وخوش است آن نه درازاست ونه بسیار

شاهی که عطاهاش گرانست ستـــــودست

                  هـــرچند که شوی زیر عطاهاش گرانبار

نوکن سخنی را که کهن شد بــــــه معانی

                   چــون خاک کهن رابه بهار ابر گهر بار

شد خوب به نیکو سخنت د فتر ناخوب

             دفتر به سخن خوب شود جامه به آهار (20)

جای دیگر گوید :

به نامم نخواندی کس از بس شرف             ادیبم لقب بــود فاضل خطیر

کنون میر پیشم نــــــدارد خطر          گرانگه خطر داشتم پیش میر

          در سنین چهل بود که از خواب غفلت بیدار گشت و جویای خر د شد :

پیموده شد ازگنبدبر من چهل ودو   جویای خرد گشت مرا نفس سخنور(21)

            برادر ناصر خسرو ، ابوالفتح عبدالجلیل، نیز به خطاب(خواجه ) مخاطب بوده و ظاهرا ازعمال حواشی وزیر سلاجقه ابونصر بود . به هر حال چیزی که مسلم است ناصرخسرو ، درجوانی زندگانی آرام و پرجلال داشته واز مکنت وثروت فراوان برخوردار بوده است:

و امروز پاک از من  بربـــود        آن حله های خوب نو آیینم

یک چند پیشگاه همی دیدی         درمجلس ملوک وسلاطینم

آهو خجل زمرکب رهــــوارم         طاووس زشت پیش نمد زینم(22)

جای دیگرگوید :

گرد ایشان رمیده کرد مرا           از سر خانمان و نعمت وناز(23)

           از مطاوی اشعاراو بر می آید که در جوانی مرد تنومند وخوش اندام بوده وبعد از آوارگی شکسته وپژمرده شده است، آنجا که گوید :

رویم به گل و به مشک بنگاشت          چون دیــــد که فتنۀ نگا رم

امـــــــــر وز همی ضعیف بینی            این قامت چفتــــــــۀ نزارم

آنروز گر بـــــــــــــدیدمی تو             پنداشتی کـــــــه من چنارم

آنروز قوی وشاد بـــــــــــودم            امروز ضعیف وسوگوارم(24)

***

ای برادر گر ببینی مـر مـــــرا             باورت ناید که من آن ناصرم

شیر غران بودم اکنـون روبهم             سرو بستان بودم اکنـون چنبرم

لاله یی بودم به نیسان خوبرنگ        تازه اکنون چون به دی نیلوفرم(25)

جای دیگر گوید :

بگذر ای باد دل افـــروز خراسانی

                                       بر یکی مانده به یمگان دره زندانی

انــــدرین تنگی بی راحت بنشسته

                                         خــــالی ازنعمت وضیعت دهقانی

برده این چرخ جفــــاپیشه بیدادی

                                        ازدلش راحت واز تنش تن آسائی

دل پر انده تر ازنار پر از دانــــــــه

                                      تن گدازنده تر ازنــــــال زمستانی

داده آن صورت وآن هیکل آبادان    

                                      روی زی زشتی و آشفتن و ویرانی

گشت چون برگ خزان زغم غربت

                                         آن رخ روشن چو لالۀ بستانی(26)

در شکایت از روزگارکوید :

مرا دونان زخان ومـــــان براندند      گروهی ازنمــــاز خویش ساهون

خراسان جای دونان شد ، نگنجد       به یک خانه درون ، آزاده با دون

نداند حال و کار من جز آنکس        که دونانش کنند از خانــه بیرون

همانا خشم ایزد بر خـــــــراسان         برین دونان بباریده ست گردون

                      که اوباشی همی بی خان و بی مان

                      درو امروزخان گشتندو خاتون(27)

              ناصرخسرو ، علوم نقلی وعلوم عقلی هردو رافرا گرفته وقرآن کریم رااز بر داشته است .در دیوان مکرر به احاطۀ خود در علم حکمت، زبان و ادب اشاره میکند . اینک چند مورد آن راذکر میکنیم . دربارۀ حفظ قرآنکریم گوید :

مقرم به مرگ و به حشر وحساب       کتابت زبر دارم انـــدر ضمیر(28)

        ***

چراخوانم چو قرآن کــــردم ازبر   به جای ختم فرقان مدح دهقان(29)

دربارۀ دانشهای متداول روز گوید :

شهره درختی است شعر من که خرد را

                نکته ومعنی بر او شگوفه وبــــــار است

علم عروض ازقیاس ، بسته حصاریست

                نفس سخنگوی مـــن کلید حصاراست

مرکب شعرو هیــــــون علم وادب را

                   طبع سخن سنج من عنان و مهار است

از تپش وتلاشهای خود در راه کسب دانش گفته است :

به هرنوعی کــه بشنیدم زدانش            نشستم بردر او ، مـن مجـــــاور

بخواندم پاک توقیعـات کسری           بخـواندم عهد کیکاووس ونوذر

که داند ازمناطیقی که تا چیست           سماک وفرقدان وقطب و محور

که اندرعلم واشکـــال مجسطی          که چون رانم بر او پرکار ومسطر

گهی اقسام موسیقی که هرکس            پدید آورد بر الحــــــــان پیکر

گهی الوان احـــــــــوال عقاقیر       که چه گرمست ازآن چه خشک و چه تر

همان اشکال اقلیدس کــه بنها د        سطاطالیس  استــــــــاد  سکندر

نماندازهیچگون دانش که من زان     نکـردم استفادت بیش وکمـــــتر

نه اندر کتب ایزد مجملی مانــــد  که آن نشنیدم از دانــــا مفسر(31)

دربارۀ آثار خود گوید :

زتصنیفات من زاد المسا فـــر           که معقولات رااصلست و قانون

اگر برخاک افلاطون بخوانند          ثناخواند مرا خاک فلاطون(32)

جای دیگر گوید :

ورترا ازمن برین دعواگوابایـــــد گواست

          مر مراهم شعروهم علم حساب و هم ادب

نامــــــــدار ومفتخرشد بقعۀ یمگان به من

         چون به فضل مصطفی شد مفتخردشت عرب

مونس جان ودل من چیست تسبیح و قرآن

         خاکپای خاطر من چیست اشعار و خطب (33)

             برای ناصرخسرو، این همه تپ وتلاش در راه دانش بسنده نبود ، همانست که جهت نیل به حقایق با برادر کهتر خود ابوسعید و یک غلام هندی روانۀ کعبه میشود . این مسافرت که هفت سال طول کشید برای ناصر خسرو ، مبدأ تحول عظیم شد ودر واقع زندگی نوینی را آغاز کرد. درطول این هفت سال بسا بلاد ایران ، ارمنستان ، آسیای صغیر ، شام ، فلسطین، جزیرةالعرب و مصر را دید.  در مصر سه سال اقامت کرد وجمعا چهار سفر حج نمود . درشهر مصر به مذهب اسماعیلیه گروید و مامور نشر و دعوت طریقۀ فاطمیان در خراسان شد. فاطمیان ساحت دعوت خود را به دوازده جزیره تقسیم نموده بودند وناصرخسرو ، ازطرف امام فاطمی آن زمان ، ابو تمیم معد بن علی المستنصر بالله، حجت خراسان تعیین شد ، چنانکه خود گوید :

بر رمۀ علم خوار در شب دنیا          ازقبل موسی زمانه شبانم(34)

    ***

مامور خداوند قصر وعصرم             محمود بدو شد چنین خصالم(35)

           ***

نگر تات نفریبد این دیـــو دنیا      حذردارازین دیو، هان ای پسرهان

ازین دیوتعویذ کن خویشتن را      سخنهای صاحب جزیرۀ خراسان(36)

            ناصر خسرو درین سفر همه جا به غرض وصول به حقیقت ورفع معضلاتی که دردل داشته وهمچنان درک دقایق دین اسلام واحکام شرع پیش علمای هردیاری میرفت و کسب فیض مینمود . چنانکه خود گوید :

برخاستم زجای وسفر پیش گرفتم

                                    نزخانم یاد آمــــــــــــدو نز گلشن ومنظر

از پارسی وتازی وازهندوو ازترک

                                       وز سندی  ورومی و زعبری   همه یکسر

 

وزفلسفی ومانوی وصابی و دهـری   

                                    در خواستم این حاجت و پرسیدم بی مــر

ازسنگ بسی ساختــــــــه ام بستر و بالین  

                                      وز ابر بسی ساختــــــه ام خیمه و چادر

پرسنده همی رفتــــــم ازین شهر بدان شهر

     جــــــوینده همی گشتم ازین بحر به آن بـر

            ناصر خسرو ، پس ازوصول به بلخ در سال 444 باشوق وهمت تمام ، مشغول تبلیغ آیین خویش وجلب و جذب مردم به کیش اسماعیلیه میشود وبا استدلال قوی وقدرت بیانی که داشته درین راه توفیقاتی نصیب او میگردد.  گویا احدی را یارای همسری ومناظره با او نبوده است. چنانکه خود گوید: :

کسی کو بامن در علم وحکمت همسری جوید

      همی خواهــــــد که گل بر آفتاب  انداید(38)

جای دیگر گوید :

در باغ وراغ دفتر ودیوان خویش        ازنظم ونثر سنبل وریحـــان کنم

میوه وگل از معانی سازم همــــه         وز لفظ های خوب درختان کنم

چون ابر روی صحـرا بستان کند         من نیز روی دفــــــتر بستان کنم

درمجلس مناظــــــــره با عاقلان         از نکته های خوب گل افشان کنم(39)

باری نیز گفته است :

جز علم و عمل همی نـــــورزم           تا بسته درین حصین حصارم

بر اسپ معانی و معــــــــــــالی            دردشت منـــــــاظره سوارم

چون حمله برم به جمله خصمان          گمراه شونــد در غبارم(40)

            همین مباحثات باپیروان سایر مذاهب وفرق بود که عامۀ مردم علیه او به غوغا برخاستند وامرای سلجوقی مجبور شدند او راتبعید نمایند . در بارۀ شورش وازدحام عوام گوید :

گر کنده شده است خانمانم               حکمت رستست در کنارم (41)

جای دیگر گوید :

ای حجت زمین خراسان تـــو         هرچند قهر کردۀ غـــــوغایی

پنهان شدی ونیک به حکمت         خورشید وار شهره وپیدایی(42)

باز گوید :

من گشته هزیمتی به یمگان در        بی هیچ گنه شده به زنهاری

چون دیو ببرد خانمان ازمــــن         به زین نیافتم به جهان غاری(43)

بازگوید:

خراسان زآل سامان چون تهی شد      همی دیگر شداست احوال وسامان  

زبس دستان وبی دینی بمانداست     بزیر دست قومی زیردســـــــــتان  

  به صورتهای نیکو مرد ماننـــــد     به سیرتهای بد گرگ بیابـــــــــان   

 به یمگان من غریب وخوار وتنها    ازینم مـــانده زانو بر زنخدان (44)

ظاهرا خطاب به امیر آلپ ارسلان سلجوقی گوید :

گرگی نه میر مر خــــــراسان را       سلطان نبود چنین ، تو شیطانی(45)

باز گوید :

گر ترا پشت به سلطان خراسانست        هیچ غم نیست زسلطان خراسانم

صدگواهست مراعدل که من زایزد      برتو برسر سلطان تو سلطانم(46)

درمقام دفاع از خود گوید :

مر مراگویی برخیز که بد دینی    صبر کن اکنون تا روز شمار آید (47)

باز گوید :

نام نهی اهل علم حکمت را          رافضی وقرمطی و معتزلی (48)

بازجای دیگرگوید:

ای بار خـــــــدای خلق یکسر        با تست به روزحـــــق شمارم

من شیعت حیدرم تو کن عفو          این یک  گنه بزرگــــــوارم

من رانده زخان ومــان بدینم           زینست عدو دو صد هزارم(49)

باز گوید:

مراگویند بد دینست و فاضل ، بهتر آن بــودی

که دینش پاک بودی و نبودی فضل چندانش(50)

            ناصرخسرو ازمحمود زاولی ، به نیکی یاد میکند وجلال و عظمت او را می ستاید ، آنجا که گوید:

سلام کن زمن ای باد مرخراسان را

                                              مراهل فضل وخرد رانه عام نادان را

خبر بیاورازایشان به من چو داده بوی

                                            زحال  من به  حقیقت خبر مر ایشان را

 

بگویشان که جهان سرو من چو چنبرکرد

                        به مکر خویش خود اینست کار کیهان را

به ملک ترک چراغره اید یاد کنید

  جـــــــلال ودولت محمود زاولستان را

پریر قبلۀ احرار زاولستان بــــــــــــود

    چنانکه کعبه است امروز اهل ایمان را

کجاست اکنون آن مرد وآن جلالت وجاه

  که زیر خویش همی دید برج سرطان را

من این سخن بگفتم ترانیکو مثلی است

مثل بسنده بــــــــود هوشیارمردان را (51)

           مخالفان ناصر خسرو ، هم فراوان بوده اند ، چنانکه گوید :

یکی زما وهزار ازشما اگرچـــــــــه شما

چو مار ومورچه ، بسیار وما نه بسیاریم  (52)

        ازهمان زمان در مورد ناصرخسرو ، افواهاتی بر سر زبانها بوده است وحتی میگفتند که به چین وماچین رفته ، چنانکه اشاره به این نکته دارد :

افسانه ها به مــــن بر چون بندی         گویی که من به چین وبه ماچینم

برمن گذر یکی بـــــه یمگان در         مشهور تـــــر از آذربرزینم(53)

          گذشته از اهل شهروکشورش،خلیفۀ تازی نژاد بغداد، خان ترک ، فغفور کاشغر و میر ختلان همه دشمن او بودند :

من دگر یــا دگر شد است جهانم      هست جهانم همان ومن نه همانم

ای عجبی خلق راچه بودکه ایدون      سخت بترسند زنـــــــام و نشانم

هیچ جوان را بـــــه قهر پیر نکردم     پس به چه دشمن شدند پیروجوانم

خطبه نجستم به کاشغرو بـــه بغداد     بد به چه گویند همی خلیفه وخانم(54)

         خلاصه کسی در خراسان نماند ، که به او آزاری نرسانده باشد:

بمن نکرده قصد خــواسته و زر       نماند اندر خراسان بــــد فعالی

جزآن جرمی ندانم خویشتن را        که بی حجت نمیگویم مقالی(55)

              حکام ورجال خراسان ازینکه چنین دانشی مردی طریق فاطمی انتخاب کرده بود متأسف بودند، ناصر خسرو ، به این نکته اشارتی دارد:

یکسره عشاق مقــــــــال منند          درگه و بیگه به خراسان رجال

نظم نگیرد به دلم در غــــــزل         راه نیابد بـــه دلم در غزال (56)

درمقام تفاخرگوید:

یکی دیبا طرازیدم نگاریده به حکمت ها

  که هرگزنامد وناید چنین از روم دیبایی

درختی ساختم ماننــــد طوبی خرم وزیبا

    که هرلفظیش دیناریست و هرمعنیش خرما  (57)

            گاهی ناصرخسرو را ، دعوت به بازگشت میکردند ، امااو چون کوه بر جای خود استوار بوده وتن به هیچ تطمیع نمیداد :

از دهــــر جفا پیشه زی که نالم         گویم زکه  کرده است نال نالم

بربود شب و روز رنگ وبــویم          برکنده مه وسال پـــــــر وبالم

گاه از در میر جلیل گــــــوید           بنگر بــــــه فر ونعمت وجلالم

گرسوی من آیی عزیز گردی            پیوسته با تو بود قیل وقالم(58)

درجواب میگفت :

گرمن به سلامی زی تو آیم          زنهارمده هگرز بازم   (59)

            ناصرخسرو به مایه و پایۀ  علم وحکمت خود مفتخربوده وخود را با حسان و بحتری ، درعرب و با رودکی وعنصری در عجم همطراز میداند :

نبیند که پیشش همی نظم ونثرم       چـــو دیبا کند کاغذ د فتری را

بخوان هردو دیوان من تا ببینی      یکی گشته با عنصری بحتری را (60)

                   ***

جان رازبهر مدحت آل رسول          گه رودکی گاهی حسان کنم(61)

جای دیگرگوید :

خراسان چو بازار چین کرده ام من     به تصنیف های چون دیبای چینی

توای حجت مؤمنـــــــان خراسان      امام زمان رایمین وامینــــــــــی

بها گیر ورخشانی ای شعـــر ناصر      مگر خود نه شعری بدخشان نگینی(62)

           ناصرخسرو هرسال به تصنیف رساله یی مشغول بوده و به نوشتن دعوتنامه ها میپرداخته وسوالات هرکس را جواب میداده است :

هرسال یکی کتاب دعوت           به اطراف جهان همی فر ستم  (63)

یمگان را دبستان خرد ودانش میخواند :

کان علم و سخن یمگانست          تا من ای مرد خردمند به یمگانم(64)

                   ***

عروس سخــــن را نداده است کس

                                   به جز حجت من زیب واین یال وبال

سخن چون منش پیش خواندم به فخر

به صدر انـــــــــــدر زصف النعال

سخن کرگس پیر پرکنده بــــــود

به من گشت طاووس باپر وبــــــال

به من تازه شد پژمریـــــــده سخن

چو زافسون یوسف زلیــــخای زال

به قلعه سخن هــــــای نغز اندرون

نیامد به از طبع من کــــوتوال(65)

خطاب به شاعران مدیح سراگوید :

ای شعرفروشان خــــــــــراسان بشناسید

        این ژرف سخنهای مـــــــراگر شعرایید

برحکمت میری چی پایید چو از حرص

          فتنه غزل وعاشق مــــــــــــدح امرایید

یکتا نشود حکمت مر طبع شمــــــا را

تا بر طمع مال شما پشت دوتـــــــایید

 

دلتان خوش کرده است به دروغیکه بگویند

این بیهده گویان شما را که فضلایید(66)

ودرمقام شکران وحسب حال گوید :

ای بار خدای کــردگــــارم           من فضل ترا ســـــپاس دارم

 زیرا که به روزگــارپــیری جزشکر تونیست غمگـسارم

جزگفتن شعرزهــد وطاعت صد شکر ترا که نیست کارم

توفیق دهــــم برآن که دردل جزتخم رضای تو نکــــــارم

دانی که چگونه من به یمگان تنها وضعیف وخوارو زا رم (67)

             ناصرخسرودر زبان عربی هم دیوانی داشته که متأسفانه در دست نیست:

این فخر بس مرا که به هردو زبــــان

                                           حکمت همی مرتب و دیوان کنم (68)

                   ***

       اشعار به پارسی وتازی برخوان وبدار یادگارم

آثــــار ناصـــر خســـرو :

1ـ دیوان موجود دری ناصرخسرو ، تخمینا در حدود دو هزار بیت است . ازاشعاردورۀ جوانی او اعم از هزل وعزل و همچنین از مدایح وقصایدش چیزی به مانرسیده ، محتملا پس ازعودت از مصر ودعوت به کیش اسماعیلی آنرا ازمیان برده :

منگر به این ضعیف تنم زانکه در سخن

                     زین چرخ پرستاره فزونست اثر مرا

           اشعار او را که در ادوار مختلف زندگانی خاصه دردورۀ تبعید پانزده سالۀ یمگان سروده ، نمیتوان تفریق کرد . اما قدیمترین نسخۀ دیوان که در 736 کتابت شده در کتابخانۀ چلبی درترکیه است . چنانکه یاد کردیم از دیوان عربی او سراغی نیست .

2ـ زادالمسافر یا زادالمسافرین که ظاهرا بهترین تألیفات او حاوی اصول عقاید حکیمانه وفلسفی اوست ، این کتاب درسال 453 درغربت ومهاجرت تألیف شده ، خودش در اشعارخود بدین کتاب اشاره کرده وبدان فخرنموده است :

زادالمسافر است یکی گنج مــن  نثرآنچنان ونظم ازینسان کنم

جای دیگر گوید :

زتصنیفات من زادالمسافـــــر که معقولات رااصل است وقانون

اگربرخاک افلاطون بخوانند ثنا خــــــواند مرا خاک فلاطون

3ـ سفرنامه : که ظاهرا اولین کتاب منثور نویسنده است ودرآن مسافرت هفت ساله خود را شرح کرده است . تاریخ تألیف سفرنامه کاملا روشن نیست ، ولی تدوین نهایی آن را اگر این سفرنامه که دردست است تلخیص متأخری ازاصل سفرنامۀ مؤلف نباشد ، نمیتوان قبل ازسنه 455 فرض کرد.

4ـ جامع الحکمتین : این اثر درواقع جواب 91 سوال خواجه ابوالهیثم احمد بن حسین جوزجانی است که در قصیده 89 بیتی  خود آورده بود . ناصرخسرو ، به جواب هرسوال دقیقانه وعالمانه پرداخته ودر نتیجه کتاب جامع الحکمتین را تألیف نموده است ، که شرح گشایش مشکلات دینی ومعضلات فلسفی است .

5ـ وجه دین : این کتاب در تأویلات باطن عبادت واحکام شریعت به طریق اسماعیلیان تألیف شده است .

6ـ خوان الاخوان: درین کتاب عقاید باطنی ازنگاه فلسفی تأویل شده وهم ازدرجات دعوت  بحث بعمل آمده است ، بعضی در انتساب آن به  ناصرخسرو ، تردید کرده اند.

7ـ گشایش ورهایش : درین کتاب مفاهیم فلسفی بیان شده وبه سی سوال پرسنده جواب متقن ارایه شده .

8ـ ناصر خسرو در جامع الحکمتین به دو کتاب خود به نام غرایب الحساب و عجایب الحساب اشاره کرده است ، که متأسفانه دردست نیستند .

9ـ روشنایی نامه را که در 592 بیت در زمینۀ وعظ وحکمت نوشته شده و همچنین منظومۀ  سعادتنامه راکه مشتمل بر سه صد بیت است از ناصر خسرو نمیدانند.

مآخذ اشعار :

دیوان حکیم ناصرخسرو مروزی بلخی ، به تصحیح نصرالله تقوی  و مقدمۀ تقی زاده ، چاپ تهران ، سال 1334.

1ـ ص 320 \   2ـ ص 13 \  3ـ ص 335 \   4ـ ص 297 \  5ـ ص 330 \  6ـ ص 253 \  7ـ ص 413 \   8ـ  ص 117 \  9ـ ص 32 \  10ـ ص 13 \  11ـ ص 120 \  12ـ ص 168  \  13ـ ص 289 \  14ـ ص 375 \   15ـ ص 278 \ 16ـ  ص 287 \  17ـ ص 172 \  18ـ ص 156 19ـ ص 190 \  20ـ ص 192 \   21ـ ص 173 \ 22ـ ص 270 \   23ـ  ص 205 \  24ـ ص 277  25 ـ ص 290 \ 26ـ ص 42 \ 27ـ ص 329 \ 28ـ ص 190 \   29ـ  ص 325 \  30ـ ص 51  31ـ  ص 185 \ 32ـص 330 \  33ـ ص 36  \ 34ـ ص 295 \    35ـ ص 303  \  36ـ ص 32 37ـ  ص 174 \ 38ـص 93  \  39ـ ص 303 \ 40ـص  286 \  41ـ ص 286 \ 42ـ ص 404  43ـ ص 469 \ 44ـ ص 326\  45ـ ص 415 \ 46ـ ص 238 \    47ـ ص 110 \ 48ـ ص 448  49ـص 287 \ 50ـص 217  \   51ـ ص 10 \ 52ـ ص 286 \  53ـ ص272 \ 54ـ ص 295 55ـ ص 489 \ 56ـ ص 251 \  57ـ ص 57  \ 58ـ ص 458 \  59 ـ ص 276\ 60ـ ص 15  61ـ ص305\  62ـ ص 404\    63ـ ص 289\  64ـ ص 282\   65ـ ص 256\  66ـص 124  67ـ ص 305\ 68ـ ص 287\ 69ـ ص 287\  70ـ ص 330.

سیمای ابن سینا در ادب دری

 

           از همان بامدادیکه آفتاب ظهور ابن سینا در مشرق جان ستاره تابیدن گرفت نشانه و آیات برتری و مهتری در رفتار و گفتار او ظاهر پیدا بود.

         در روزگار نوباوگی چنان خوشی درخشید که جهان روز را پر آوازه ساخت و در اندک زمانی ذکر نبوغش بر السنه جاری گشت و بر افواه ساری . کهتر و مهتر در همه جا به چشم عنایت و اعجاب بدو می نگریستند و به آیندۀ پر درخشش و تابناکش امید وار بودند. در عنفوان شباب و ریعان جوانی جلوه نبوغ او در گوشه و بیشه ماوراءالنهر و خراسان چنان سایه افگنده بود که در صدر و بدر محافل قرار می گرفت و دانشمندان مقدم مبارکش را از دل و جان گرامی می داشتند.

         حسن و جمال تازیکانه اش چنان در حد کمال بود که زنان پارسا پارسایی را پشت سر می گذاشتند و آرزوی دیدار او را به جان و دل می خریدند. با وجود اشتغال به امر دیوان و کسب معاش ، تحمل ناملایمات و مصایب حتی اندوه سفر و رنج زندان لحظه یی از بحث و تحصیل ، تأمل و تفکر، تحریر و تألیف غافل نمی نشست. کمتر هنرش شاعری بود.

           ابوعلی سینا یگانه دانشمند جهان است که هم از ارکان اربعه فلسفه و هم از ارکان چهار گانه طب به شمار میرود. و حقا درین دو رشته از دانش بشری سر آمد کلیه اقران و اکفا بوده است و میتوان ازین بابت او را در ردیف چند تن از نوابغ انگشت شمار گیتی قرار داد. آثار وتألیفات این دانشمند گرانمایه از آغاز تا همین اواخر جزء متون درسی دانشگاه های معتبر جهان بوده و تدریس میشده است. خوشبختانه ابن سینا از جمله علمایی است که اثار بسیاری از خود به یاد گار گذاشته و معظم آن آثار از آفت روزگار مصئوون مانده و چون ورق زر دست به دست به ما رسیده است. شهرت و عظمت او خاصه در مراکز علوم اروپا به اندازه یی بوده که او را به عنوان یگانه نابغۀ شرق دانسته اند. قسمت معظم آثارش به زبانهای مختلف جهان ترجمه شده است.

          در سرزمین ماوراءالنهر ، خراسان، عراق و فارس کمتر عالمی را می شناسیم که چون ابن سینا نامش در فرهنگ کهن سال ما نقش واثر بر جا گذاشته باشد و به این پیمانه طرف عنایت و تکریم و حتی بغض و حسادت قرار گرفته باشد در غالب ادبی ما ، اعم از نظم و نثر نام او به مناسبتی از مناسبت ها خواه از جهت مثبت یا منفی مذکور است. دسته یی از سخن سرایان ما افکار، عقاید و تجربیات او را مایۀ دانش دانسته اند و خودی را نمونه کامل و محیط اعظم علوم خوانده اند، عده یی از متکلمین و متشرعین بر حریم فضلش تاخته و پای استدلالی را چوبین و بی تمکین نامیده اند. حتی کسانی مثل غزالی درسه مورد بر او حکم تکفیر روا داشته و در بسا موارد دیگر خودش را فاسق و افکارش را فاسد. گروهی به پیروی از غزالی نه تنها به تارهای قانونش گوش فرا نمی نهند و بشاراتی را از اشاراتش در نمی یابند، بلکه شفاش را شفا و نجاتش را مایه ممات خوانده اند.

            در آغاز شمه یی از نظر کسانی را که ازو به نیکی و میمنت یاد کرده اند و نجات خود را در شفای و شفای خود را در نجاتش جسته اند بر می شماریم. این گروه در تمام موارد ابن سینا را استاد مسلم فلسفه و حجت کامل در علم طب می خوانند و هر جا که ذکری از نیروی عقل و استدلال ، حودت ذهن و فکر می رود او را مثال می آورند و به علو و سمومقامش تمثل می جویند. ابن سینا به اعتقاد این دسته مثل اعلای خردمندی و درایت، حذاقت، تیز هوشی، بینش و دانش است. پیش از ذکر اشعار این گروه به سراغ قدیمترین شعری می رویم که نام ابن سینا در آن به کار رفته است.

             نخستین شعری که اسم ابن سینا در آن مذکور است، مقطع ابیاتی است که بدو منسوبست مانند این ابیات که بدین مطلع آغاز می شود:

غذای روح بــــــــــود باده رحیق الحق  

                                  که رنگ و بوش کند رنگ وبوی گل را دق

آنجا که گوید:  

    چو بوعلی می ناب ارخوری حکیمانه

                                      به حق حق که وجودت شود به حق ملحق

ویا این رباعی:

تا بادۀ عشق در قدح ریخته اند          وندر پی عشق عاشق انگیخته اند

 با جان وروان بوعلی مهرعلی            چون شیروشکر به هم بر آمیخته اند(۱)

و یا این اشعار:

  اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد         نشاط عین بدارالبقا توانی کرد

که در مقطع گوید:

چوبوعلی ببرازخلق وگوشۀ بگزین    مگرکه خوی ازخلتوانی کرد

این شعر عربی در ارجوزه فی المحربات فی الطلب چنین آمده:

            قال علی و هو ابن سینا                  و کونه بالله مستعینا.(۲)

            از قطعاتیکه معاصرانش در وصف او سروده اند چیزی به ما نه رسیده و اصلاً نبوده است.

            در مرثیه یی در رثای او گفته شده و به ما رسیده قدیمترین مواردیست که نامش در آنها به کار رفته . ظاهراً این دو قطعه همزمان با درگذشت او بوده است ، از آن جمله است این قطعه منسوب به یکی از شاگردان شیخ عیاضی سرخسی که ظاهراً نخستین کسی است که در شعر از ابن سینا نام برده:

تهی دیــــــد استاد ما بـــــوعلی        جهان را از اکـفا واقران خویش

    یکی دروآمد بدلش اندرون         که بیرون شدن دید درمان خویش

    گله داشت از گردش روزگار       بشد تا بگوید به یزدان خویش(3)

و یا:

حجة الحق ابــــــــــو علی سینا      در«شجع » آمد او عدم به وجود

در«شصا» کرد کسب جمله علوم      در«تکز» کرد این جهان پدرود(4)

            این قطعۀ عربی را ظاهراً یکی ازمعاصران شیخ که گویا از افسانه های در باب حبس و درگذشت ابن سینا در زندان متأثر بوده است سروده و از روی تعریض به مرض قولنج او اشاره کرده است:

    رایت ابن سینا یعادی الرجال            وفی السجن مات اخس ممات

    فلم لثیف مـــــــا فاله بالشفا             ولم ینج من موقه بالنجات(5)

            تا جاییکه برنگارنده معلوم است، قدیمترین متن منثور دری که ذکر نام ابن سینا در آن رفته سفرنامۀ ناصر خسرو(6) و چهار مقالۀ نظامی عروضی(7)است . از استادان شعر دری کسیکه نام ابن سینا را بعد از سرخسی در آثار خود آورده سنایی غزنوی است.

          سنایی در حدیقه گوید:

 عقل شاهست و دیگران حشمند         زانکه در مرتبت ز عقل کمند

 همه تشریف عــــقل زالله است         ورنه بیچاره است وگمراه است

 عقل در کـــوی عشق نابیناست         عاقلی کـــــار بوعلی سیناست

در دیوان درد و جا از ویاد میکند، مانند:(8)

 

کان نجات و کان شفا کار باب سنت جسته اند

                                          بـــــــوعلی سینا ندارد درنجات ودر شفا

و یا:

که یارب مرسنایی را سنای ده تو درحکمت  

                                     چنان کز وی به رشک افتد روان بوعلی سینا

باز در دیوان از ابن سینا نام می برد:

کان شفا کز عقل و نفس و جسم و جان جویی شفا

                                             چون نه از دستور او باشد شفا گردد شقا

انوری در چند جا ازو یاد می کند.

مرد را حکمت باید که دامن گیردی  

                                      تاشفای بوعــــــــــــــلی بیند نه ژاژ بحتری

جای دیگر گوید:(9)

تاج حکمت بالباس عافیت باشد،بپوش

                                       جان چوکامل شد تراز جامه گو،هرگزمباش

انوری بهرقبول عامه چند ازنیک شعر

                                      راه حکمت رو ، قبول عامه گو: هرگز مباش

رفت هنگام غزل گفتن وگرسرود،مکن

                                        عاشقان راگرمی، هنگامه گو: هرگز مباش

درکمال بوعلی نقصان فردوسی نگر

                                          هرکجا آمد شفا شهنامه گو: هرگز مباش

             در قطعه یی کتاب عیون الحکمة ابن سینا را که دوستی از او به امانت گرفته چنین تقاضا میکند:

گذشت مدت باسی که با توام سخنیست

                                            چــــــوصوفیان همی اندرمیان نهم کنون

روامدار چومعطی تـــــــو ای وسایل من  

                                          کـــــــــه حاجتم به وفا دیرتر شود مقرون

کتابکی است مثمن بــــــــه خط من خادم     

                                        چو اشک چهرۀ من جلاش از درون وبرون

سه گونه علـــــم درو کرده بوعلی تقریر

                                            بـــــــــــــه اختیار همایون وطالع میمون

زمن به غضب جدا کرده اند وکرده مرا  

                                        زغصــــــــــــه بادل پردرد ودیدۀ پر خون

مگوی با همه دل کان کتابک آن تونیست

                                              وگر بــخواهی سوگند می خورم برنون

سخن درشت مکــــــن انوری و جای ببین

                                               کــــه پادشاه متواضع بود ولی نه زبون

چودر سخن به خــــــراسان زعین اعیانی

                                                مکن زعین خراسان چنین مخواه عیون

ایا سزای محامد غرض محامــــــد تست

                                                عیون و غیر عیون را فسانه دان وفسون

جای دیگر گوید:

    دیدۀ جان بـــــــوعلی سینا            بوده از نـــــور معرفت بینا

    سایــــــۀ آفتاب حکمت او            تافت از مشرق و لوشئنا(*)

    جان موسی صفات اوروشن             به تجلی و شخص او سینا

    ای سفید فقید نام، تـــــوکی           باز دانی ز مــــرد از مینا؟

    در تک چاه جهل چون مانی           مسکن روح قدس مسکینا

پاسخ آن قطعه را چنین سروده اند:

    انوری چو خدای راه نمـــود           مصطفی را بـــه نور سینا

    برو قدرش به دولت فرقــــان           پای بر فــــرق گنبد مینا

    نور عرش به عرش سایه فگند           چون تجلی، سینۀ ، سینا

    مسکن روح قدس شــد دل او          نی دل تنگ بوعلی سینا

    سخن از شرع دین احمــد گو           بید، ابلها، بیــــــــــد ینا

    چشم در شرع مصطفی بکشای          گرنه ای تو به عقل نابینا

انوری باز گوید:

نگر تا حلقه اقبال ناممـــــــــــکن نجنبان  

                                       سلیما، ابلها، لابل که مرحوما، مسکینا

سنایی گرچه ازوجد مناجاتی همی گوید

                                  به شعری در، زحرص آنکه یابد دیده بینا:

    ( *) و لوشئننا لاتینا کل نفس هدیها، ولکن حق القول منی لاملئن جهنم من الجنة والناس اجمعین. السجده ، آیه ۱۳، معنای آیه مبارکه چنین است: اگر میخواستیم البته میدادیم هرشخصی راهدایت او ولیکن ثابت شد قول از جانب من که (هرآیینه ) پر کنم دوزخ را از جن ها وآدمیان همه….

که یارب مرسنایی را سنایی ده تو درحکمت

                                       چنان کزوی به رشک آید روان بوعلی سینا

ولیکن ازطریق آرزو پختن خـــــــــرد داند   

                                        کـــــه با بخت زمرد بس نیاید کوشش مینا

برو جان پدرتن در مشیت ده کــــه دیرافتد

                                           زیاء جـــــــوج تمنا رخنه درسد و لوشئنا

به استعداد باید هر که از مــــا چیزکی یابد

                 نه اندربدوفطرت، پیش ازین کان الفتی طینا

بلی در جاهدو یک سربه دست تست ازآن رشته

                                    ولیک ازجاهد وا هم برنخیزد هیچ بی فینا(10)

ابن یمین فریومدی درین معنی گوید:

الا ای دل اگر خواهی تماشا گاه علوی را

                                               بــــــه سان قدسیان برشو ببام گنبد مینا

نظربگشای تا بینی جهانی جان همه شادان

                                             ولیکن این کسی داند که دارد دیده بینا

درین پیدا وبی پایان که شد عقل اندروحیران

                                             دلیلت عشق می باید نــه علم بوعلی سینا

بکوش ای دل که سالک را نشاید یکدم آسودن

                                             زهی دولت اگرباشی زجمع جاهد وافینا

 

توباری جهد خود میکن چه دانی حال ماچون شد

                                      کسی واقف نخواهد شدبراسرار ولوشئنا(11)

سلمان ساوجی این معنی را چنین پرورده است: (12)

ترا بالای جسم وجان مقامی داده اند ای دل

                              مکن درجسم وجان منزل که این دونست وآن ادنا

درون اهل عرفان نیست جای دینی وعقبی

                                         قدم از پرده بیرون نه، نه اینجا باش ونه آنجا

جهان صنع صانع را غایت نیست هست اسکان

                                        کـــــــه باشد عالم دگر برون زین عالم مینا

به قول لیس للانسان الا مــــــا سعی سعیی   

                                         همــــی کن تا شود ماه نوت بدر جهان آرا

اگر چه ازولوشئنا نمی شایــــــد گذر کن

                                       ولی جهد یت لی بـــاید به حکم جاهد وافینا

نجات از رحمت حق نـــــــــه احیاء غزالی   

                                        شفا زودان نـــــه از قانون وطب بوعلی سینا

سلمان در مقطع گوید:

سنایی گر مرا دیدی زننگ و نام کی گفتی   

                                           مسلمانی زسلمان جو و درد دین زبود ردا

سلمان جای دیگر گوید:(13)

 

در عبارات تو توصیفات منــــــــهاج نجاح

                                             در اشارات تو کلیات قانـــــــون و شفا

هرجا که دلی جسته نجات از مرض جهل

                                               بنموده اشارات بـــــــــه قانون وشفا را

بدن و جان مرا عارضه یی هست آن عرض  

                                               میکنم برتو که تدبیر تو قانون شفاست

راغب اصفهانی گوید:(14)

زصد هزار محمد که درجهان آیـــــــــد

                                           یکی به منزلت و جــــــــاه مصطفی نشود

وگرچه عرصۀ عالـــــــــم پر از علی گردد

                                            یکی به علم و سخاوت چو مرتضی نشود

جهان اگر چه زموسی و چوب خالی نیست

                                         یکی کلیم نگردد یکی عصــــــــــا نشود

فلکی شروانی گوید:(15)

رسد بخدمت تو هر زمان گروهی نو  

                                          بــــــه شکل بوعلی و گوشیار و کاراسی

ازرقی هروی گوید:

دوش درگردن شب عقد ثریا دیـــــــدم

                                             نوعروسان فلک را بـــــــــه تماشا دیدم

گوهر افسر اقبال که برافعالش       چرخ راشیفته چون سعد براسما دیدم

ای بزرگی که درآینۀ رایت امروز       به نخستین نظری چهرۀ فردا دیدم

چرخ عالی را ازقدر تو پنهان دیدم       خرو پنهان در طبع تو پیدا دیدم

بر در طور تجلی تو هر مــادح را         بو علی مثل پی کنیت سینا دیدم

نظامی در مثنوی شرفنامه اشارتی به قانون دارد، آنجا که گوید:(16)

چو زین بز مگه بــــاز پـرداختم          شکر ریز بزم دگــــــــر ساختم

سخنهای بزمی دریـــن نیم درج            بسی کردم از بکر اندیشه خرج

گرامر که یک یک درو بسته ام            به هر مطلعی بـــــــاز پیوسته ام

به یکجای در رشته آرنـــــد باز            پر از درشود رشته عـــــقد ساز

جداگانه فهرست هــــر پیکری             زقانون حکمت بــــــود دفتری

مولانا گوید:

    و آنکه آن نور را بینا کند                     شرح اوکی کار بوسینا کند

جای دیگر:

    چشم نــــــابینا را بینا کند                سینه ات را سینۀ سینا کند

درین بیت تلمیحی به داستان حضرت موسی و کوه نیز دارد:

    موسی جان سینه را سینا کند           طوطیان کور را بینا کند

در دیوان کبیر گوید:

درون سینه چون عیسی نگارد بی پدر صورت

                                      که ماند چون خرد دریغ زفهمش بوعلی سینا

باز گوید:

 

در دو رنجوری ما را دارویی غیر تونیست

                                           ای توجالینوس جان و بوعلی سینای من

فریدالدین اسفراینی گوید:(17)

چمن چون تخت مینوشد جهان چون تخته مینا

                                         زمن نوچون زمین نوشد زمینا دیده کن مینا

جهان از نقش قدرت شد چو صورتخانه مانی  

                                      چمن از نورحکمت شد چو و هم بوعلی سینا

جای دیگر گوید:

ای سرعلم عالم معلوم تــــــــو کماهی  

                                           وای نافذ امر شرعت از ماه تا به ماهی

هرگونه ذاکر تو گرچـــــه ولیست غافل

                                           هر گونه تابع تو ، گر بوعلیست ساهی

باز گوید:

برصحن صحرا گوهرست از قعر دریا ریخته

                                          درطشت دشتاست از هوا لؤلؤ لالا ریخته

از مدح توشعری متین، درسلک چون در ثمین

                                       وزرشک طبعم برجبین، خوی پورسینا ریخته

صدرالدین علی فخر شوشتری گوید:(18)

چو دست صباح بگشاید نقاب روز رعنا را

                                              چراغ خورکند روشنا رواق سطح مینا را

چودرحکمت سخن سازی معانی گفتن آغازی

                                             که تشویرآورد هر یک روان پور سینا را

شاه کبود جامه گوید(19)

از دل من گر نه هر دم آتشی برخاستی

                                              زآب چشم من جهانی سربسر دریاستی

روی چون خورشید او، هرکوبدیدی یک نظر

                                       همچو من شیدا شدی گربوعلی سینا ستی

شمس طبسی گوید:

بر در طور تجلی تو، هرمادح را          بوعلی فضلی بی کنیت سینا دیدم

           نجم الدین خیوقی خوارزمی، معروف به شیخ نجم الدین کبری گوید: (20)

گر جهودی   قراضه یی دارد          خواجـــــــه نامدار فرزانه  است

وانگهی دین دارد وندارد مال         گر همه بوعلی است دیوانه است

میر ابوالقاسم فند رسکی گوید:(21)

چرخ با این اختران نغز وخوش وزیباستی

                                                صورتی در زیر دارد هرچه بربالاستی

صورت دیرین اگر بانردبـــــــان معرفت   

                                                بر رود بالا همان با اصل خود یکتاستی

این سخن را درنیابد، هیچ فهم ظـــــاهری

                                                 گرابو نصراستی و گربوعلی سینا ستی

مجدالدین شاعر قرن ششم درمدیحه گوید: (22)

دربیان نثر معقولات حزوی لاجرم     خاطرت رشک روان ابن سیناآمده

        قاضی میرحسین بن معین الدین حسینی تزمذی میبندی متخلص به منطقی گوید:

      گر به منطق کسی ولی بودی                شیخ سنت بوعلی بودی

ابو محمد روز بهان بن ابی نصر بقلی عارف مشهور گوید:

بدارالضرب ایمان زن از وحدت زکان لا

                                         که تا مقبول عشق آبی شوی در معرفت لا

آنجا که گوید:

زمن یک نکته در حکمت هزاران رمزربانی

                                         کجا دارم قدح آنجا هزاران بوعلی سینا

          جامی هر چند که از آثار وافکار ابن سینا با نظر منفی یاد میکند، اما در سلسلة الذهب درد استانی از معالجه و طبابت او ستایش کرده است که به این بیت آغاز میشود:(23)

     بود در عهد بو علی سینا                 آن به کنه اصول طب بینا…

در داستان دیگر ازو چنین یاد میکند:

    در طبیبی جو نیک ماهر بود             پیش او سرکار ظــــاهربود

    چون بماند از علاج جسمانی            دست زد در عــلاج نفسانی

بیدل گوید:

    زترکیب قانون شفایی بخوان             زتشریح معنی نوایی بخوان

    به حکم نظر حکمة المعین راز         بـــه درس نگه صد اشارات ناز

جای دیگر گوید:

    قانون شفا خوان شود نکته دان         که به نفسش ز تشریح دارد بیان

باز گوید:

    زین پشم پراگنده که این سلسله دارند

                                                خرسان چقـــدر بوعلی دشت وجبالند

محمد حیدر الفت گوید:(24)

    نواب درین زمان بود عیسی دم          دستور علاج اوست معجز توام

    قانون ذخیره حکم را حاویست          بخشد بــــاشارات شفا در عالم

بوعلی قلندر گوید:

    علی زنهار نکشاید معمای حقیقت را

                                    چو عقل بوعلی سینا چه علم فخردین رازی

اقبال گوید: (25)

    ای شناسای مقام بـــــوعلی           جرعه یی  آرم زجام بوعلی

باز گوید:

    شنیدم شبی درکتاب خانه من                به پروانه میگفت کرم کتابی

    به اوراق سینا نشیمن گـــرفتم                 بسی دیدم از نسخه فاریابی

جای دیگر گوید:

    ابن سینا بیاضی دل نهـــــــــــد       رگ زندیا حب خواب آوردهد

 

           از اواخر قرن پنجم تا قرن هفتم مخالفت با ابن سینا آغاز میشود. عده یی چون ابن سینا را نمونه کامل حکمای مشا می دانستند مخالفت باوی را مخالفت با حکمای مشا می شمردند و بر کوشش ابن سینا در نزدیک کردن بعضی ازمبانی دین اسلام با اصول حکمت مشا اعتراض میکردند مخصوصاً حکما و متکلمینی چون غزالی (متوفی ۵۰۵ هـ)، شهرستانی (متوفی ۵۴۸ )، ابن رشید (متوفی) ابوالبرکات هته الله بن علی بغدادی (متوفی ۵۴۷)، اسماعیل هروی صاحب تتمة صوان الحکمه (متوفی ۵۹۵)در نیمه دوم قرن ششم امام فخر رازی(متوفی ۶۰۶)، از مخالفان سر سخت ابن سینا بوده است . ابن غیلان بلخی متکلم معروف ابن سینا را از جمله باطنیه شمرده و بر او سخت می تازد. بعضی از متشرعین نظر به بغض ونفرتی که از علوم عقلی خاصه حکمت الهی داشتند، با ابوعلی و فلسفۀ او بیشتر از همه مخالفت می کردند. چنانچه غزالی روی همین اصل کتاب تهافة الفلاسفه را دربیان سستی عقیده و تناقص کلمه فلاسفه نوشت.

         شعرای این دوره که مضامین  شعرشان تحت تأثر افکار زمان که بیشتر بر موضوعات فلسفی و علمی استوار بود مورد عتاب و سرزنش قرار داده فلسفه و استدلال را برای درک حقایق کافی نمی شمردند فلاسفه و حکما را هوس گویان یونانی خوانده به تلویح و یا به تصریح از آنان نکوهش کرده اند. درین میان خاقانی بیشتر ازهمه تندروی کرده است ودر سراسر قصیده خود بدین مطلع:

       چشم بر پرده امل منهید           جرم برکرده ازل منهید

و همچنین قصاید دیگر بر فلاسفه سخت تاخته اند.

           شعرای تازی گوی نیز فلاسفه را مورد اعتراض قرار داده اند. از جمله ابوالحسن محمد جبیر الکنانی الاندلسی(متوفی ۶۱۴) قطعاتی دارد از آن جمله است: (26)

         قد ظهرت می عصرنا فرقه          طهورها شؤم علـــی العصر

         لا تقتدی فی الدین الّا بمــا         سن ابن سینا و ابو نصــــــر

         اینک نظر کسانی را به طریق منفی بیان شده و ابوعلی را طرف اعتراض قرار داده اند می آوریم با خاقانی شروع میکنیم:

خاقانیا نجات مخوان و شفا مبین      کآرد شفات علت وزاید نجات بیم

اندر شفاست عارضۀ هر سپیدکار     وندر نجات مهلکۀ هـــر سیه گلیم

 خواهی نجات مهلکه منگر نجات بیش

                                                  خواهی شفاء عارضه مشنو شفامقیم

در قطعۀ دیگر گوید:

 نفی نجات کن که نجاتی است بس خطر

                                            دور از شفا نشین که شفایست بس سقیم

 روکین شفا شفا جــــــرفست از سقرترا

                                             آنرا شفا مخوان که شقایست بس عظیم

    قرآن شفا شناس که جلی است بس متین

                                          سنت نجات دان که صراطی است مستقیم

 تا ازین نجات جاطلبی در ره نجـــــــات    

                                               جنات بان نه جات دهد نه ره ای سلیم

 از حق رضا طلبکه شفایی است آن بزرگ

                                     وز دین حدیث ران که نجاتی است آن قدیم

ترس تو بس نجات تو درد تو شفاست

                                                 تاحی راستین شوی ای بــا شگونه تیم

راه ابتدا خدای نمایــــــــــد پس انبیا

                                                 زر اول آفتاب دهـــد پس کف کریم

دریا به دست ابر به طفلان مهد خاک

                                                 شیر کـــــــــرم فرستد و او مادر یتیم

شاعر دیگر گوید:

          بگوی جانش بشارات رهروان نرسد

                                                 کسیکه ره به اشارات پورسینا برد

حافظ گوید:

    دی گفت طبیب از سرحیرت چو مرادید

                                                 هیهات که رنج تو زقانون شفا رفت

جمال الدین اصفهانی گوید:

    نه حکمت زشت و نه یونان زحکمت   

                                             نشد بر طـــــــــــــور سینا پور سینا(27)

شاعر دیگری گوید:

    چلیپاو نصرانیان سر بــــه سر        به پیمودم انـــــــدر چلیپا نبود

    به کوه هری رفتم و قنــدهار          بدیدم در آن زیـــر وبالا نبود

    بکعبه کشیدم عنـــــان طلب          در آن مقصــــد پیرو برنا نبود

    سوی منظر قاب قوسین شدم          در آن بــــــــارگاه معلا نبود

    نگه کردم اندر دل خویشتن            درآن جاش دیدم دگرجانبود

   بپرسیدم از ابن سینای حـــال            بر اندازه ابــــــــــن سینا نبود

جامی ضمن قصیده بدین مطلع :

کنگر ایوان شه کز کاخ کیوان برتر است

                                   رخنه ها دان کش به دیوار حصار دین دراست

گوید:

نیست جز بـــــــــــــــــــوی نبی رهبر ترا  

                                        از علی جو بو که بوی بوعلی مستقدر است

دست بگسل از شفای او که دستور شقاست

                                        پای یکسونه ز قانونش که کانــون شر است

         جای دیگر در قصیدۀ معروفکه به استقبال خاقانی سروده بدین مطلع:

معلم کیست عشق و کنج خاموشش دبستانش

                                            سبق نادانی و دانا دلم طفل سبق خوانش

چنین گوید:

 

به یثرب کن طلب سرچشمۀ حکمت که شد غرقه

                                              زموج غیرت افلاطون یونانی و یونانش

چو بوالقاسم بود هادی که باشد بوعلی باری

                                        که از بهرخلاص خویش پویی راه طغیانش

مشوقید نجات او که مدخول است قانونش

                                       مکش رنج شفای او که معلوم است برهانش

جای دیگر گوید:

    برآمد شاه عشق از طور سینا             وز آنجا زد علم بر دیر مینا

    جنون عشق را جامی میامــیز             بــــه تدبیر شفای پور سینا

باز گوید:

        نور دل از سینۀ سینا مجوی               روشنی از دیدۀ بنیا مجوی

در تحفة الاحرار گوید:

هر ورقی زان کتب آمدحجاب        زان محبب توی به توی رخ بتاب

تا ببری از همه فــــــــردا سبق       زان کتب امروز بگـــــــردان ورق

 جانب کـــفر است اشارات او        بــــــاعث خوف است بشارات او

 فکر شفایش همــه بیماریست          میل نجاتش بـــــــــه گرفتاریست

  قاعدۀ طب که به قانون نهـــاد        پای نه از قاعـــــــــده بیرون نهاد

 لیک نهان ساخت بر اهل طلب        روی مسبب بـــــــه حجاب سبب

 خاصیت علم سبب سـوزیست        شیوۀ جــــــــاهل سبب آموزیست

 طب ز نبی گیر کــه طب النبی         سازدت از جمـــــــله علل اجنبی

  از مرض جهل شفا بخشدت               وز کدر نفس صفا بخشدت

شیخ بهایی گوید:

   دل منور کن بــــــه انوار جلی        چـــــــــــند کاسه لیس بوعلی؟

   سینۀ خود رابرو صد چاک کن         دل ازین آلوده گی ها پاک کن

جای دیگر گوید:

    در علم رسون چه دل بستی              بر اوجت اگــــر که برو پستی

    راهی ننـــــمودی بشاراتش               دل شـــــــاد نشد ز بشاراتش

   تاکی ز شفاش شفــــا طلبی                از کاسه زهـــــــ«ر دوا طلبی

   در راه طــــریقت او رو کن                 با نان شریعت او خـــــو کن

   علـــــــم بطلب که ترا فانی                 ســـــــازد ز علاین جسمانی

   علـــم رسمی همه خرافست                 در عشق آویز که علم آنست

در غزل گوید:

   شراب عشق می سازد ترا از سر کار آگه

                                                نه تدقیقات مشایی نه تحقیقات اشراقی

اقبال گوید:

بوعلی انــــــــــــــدر غبارناقه گم      دست رومی پرده محمل گرفت

 

مآخذ ومنابع :

      1- ص ۱۲۸، نامه دانشوران ناصری.

      2- ص ۹۴،جشن نامه ، تهران، ۱۳۳۶.

      3- ص ۲۰۴، جشن نامه و ص پورسینا. کذا ص ۸۹۷، مجمع الفصا.

     4- شجع= ۳۷۳، شصا=۳۹۱، تکز= ۴۲۷، رجوع شود به ص ۱۱۷۴، مونس الاحرار، ص ۵۸۶، ریحانة الادب. کذا ص ۶۸۸، تاریخ گزیده، به اهتمام نوایی، ۱۳۳۹ وص ۲۹، تاریخ الحکما المسمی به درة الاخبار و لعمة الا نوار- یعنی ترجمه تتمه صوان الحکمه ابوالحسن علی بن ابی القاسم زید البیهقی ، حیدر آباد دکن ، ۱۳۵۴، ص ۱۲۸، نامه دانشوران.

       5- ص ۴۰، جلد اول، جشن نامه، ابن سینا، ۱۳۳۱ .

       6- ص ۳، سفر نامه، چاش، تهران.

       7- احمد بن عمرنظامی عروضی سمرقندی، چهار مقاله، به تصحیح دکتر محمد معین .

       8- ص ۲۰۰، حدیقه ،چاپ مدرس رضوی.

       9- ص ۴۱۴، دیوان انوری، چاپ نفیسی و کذا ۴۴۳ کذا ۲۰۳.

      10- والذین جاهد وافینا لنهدینهم سبلنا. عنکبوت، آیه ۶۹، معنای آیۀ مبارکه چنین است:

وآنانیکه کوشش کردند بر اوما (در راه ما) نشان میدهیم به ایشان راه های خود را.

       11- ص ۱، مجمع الصفا ،ج چهارم.

        12- ص ۳۴۳، دیوان سلمان ساوجی، به اهتمام منصور مشفق، تهران ، ۱۳۳۶.

        13- ص ۳۳۴ و ۴۴۴ دیوان.

        14- ص ۷۰، کنوز الحکمة، ترجمه نزهة الارواح شهر زوری- چاپ تهران.

       15- ص ۵۷، دیوان فلکی، به تصحیح طاهر وشهاب، تهران، ۱۳۴۵.

       16- ص ۴۹۸، شرفنامه، به تصحیح برتلس، چاپ باکو، ۱۹۴۷.

 

        17- ص ۲۴ و۱۵۹، مونس الاحرار فی دقائق الاشعار، تالیف محمد بن بدرالحاجرمی ،به اهتمام میر صالح طبیبی، چاپ اتحاد ، ۱۳۳۷.

        18- ص ۱۵۹، مونس الاحرار.

        19- ص ۱۰۶۷ مونس الاحرار.

      20- ص ۱۴۰۶، مجمع الفصحا.

      21- ص ۹، ج ۴ ، مجمع الفصحا.

      22- پور سینا.

      23- ص ۲۹۹، سلسلة الذهب، جزء هفت اورنگ، تصحیح مدرس گیلانی، تهران.

      24- ص ۲۵۲،بیان واقع تصنیف خواجه عبدالکریم بدخشی ، پاکستان،۱۹۷۰.

       25- ص ۱۰۶ ر ۲۲۴ و ۳۵۴، کلیات اقبال، با مقدمه احمد سروی، چاپ دوم، تهران.

      26- ص ۲۹۲، تاریخ ادبیات ، صفا.

      27- ص ۷ ، دیوان جمال الدین عبدالرزاق اصفهانی، چاپ ادیب نیشاپوری، تهران.

سبک و مختصات نثر

خواجه عبدالله انصاری(*)

 

           آنچه از آثار منثور خواجه در دست هست میتوان کتب ذیل را نام برد:

        1- مناجات و الهی نامه که قسمت معظم و اصیل آن در کتاب کشف الاسرار به تصریح و تلویح آمده و قسمت دیگر آن در طبقات الصوفیه و کنزالسالکین و صد میدان مذکور است. به علاوه از قطعات بالا چاپهایی از الهی نامۀ شیخ که در صحت انتساب بعض آن تردید است و یا تحریفاتی در آن راه یافته مکرر به طبع رسیده است.(۱)

    ۲- کنز السالکین یا گنج نامه که نسخه های متعدد خطی آن موجود است و نسخه مغشوشی از آن در هند به چاپ رسیده. (۲)

    ۳- طبقات الصوفیه از امالی شیخ که اخیراً در کابل طبع شده .(۳)

    ۴- صد میدان که نیز از امالی شیخ است که یک بار در مصر به چاپ رسید و مکرر در کابل چاپ شده است.(۴)

 (*) برگرفته از: مجله ادب ، سال دهم ، شماره سوم، ص ۱۸.

    ۵- تفسیر مبارک کشف الاسرار وعدة الابرار، تألیف المبیدی که معروف است به تفسیر و افادات شیخ و موشح و مزین به ارشادات و گفتار پیر هرات که درده جلد از طرف دانشگاه تهران انتشار یافته است.(۵)

    ۶- مختصر فی آداب الصوفیه چاپ مصر .(۶)

       دوگیتی در سردوستی شد ودوستی درسر دوست، اکنون نمی یارم گفت که اوست:  

چشمی دارم همه پراز صورت دوست

                                      بادیده مرا خوشست تادوست دراوست

ازدید ودوست فرق کردن نه نکوست   

                             یا اوست به جای دیده یا دیده خود اوست(7)

           توحید در دلهای مؤمنان برقدر درد دلها برد هر آن دلی که سوخته تر و درد وی تمامتر با توحید آشناتر و به حق نزدیکتر:

بی کمال سوز درد نام دین هرگز مبر  

                                   بی جمال شوق وصلی تکیه برایمان مکن(8)

            الهی گاهی به خود نگرم گویم از من زارتر کیست گاهی به تو نگرم گویم از من بزگوارتر کیست :

گاهی که به طینت خود افتد نظرم     گویم که من از هرچه به عالم بترم

چون ازصفت خویشتن اندرگذرم       ا ز عرش همی به خویشتن در نگرم(9)

          الهی نور دیده آشنایانی، روز دولت عارفانی، لطیفا چراغ دل مریدانی وانس جان غریبانی کریما آسایش سینۀ محبانی و نهایت همت قاصدانی،مهربانان حاضر نفس واجدانی وسبب دهشت و الهانی، نه به چیزی مانی تا گویم که چنانی، آنی که خود گفتی و چنان که گفتی آنی، جانهای جوانمردانرا اعیانی و از دیده ها امروز نهانی:

اندردل من عیانی که تــــــویی       وازدیده من بدین نهانی که تویی

اوصاف ترا وصف ندانندکردن      توخرد به صفات خودچنانی که تویی(10)

        درد ودرمان، غمم و شادی، فقروغنی، این همه صفات سالکانست در منازل راه. اما مرد که بمقصد رسید او را نه مقام است نه منزل نه وقت و نه حال نه جان و نه دل:

مکن درجسم وجان منزل که این دونست وان والا   

                                        قدم زین هردوبیرون نه، نه اینجاباش نه آنجا

         الهی وقت را به درد می نازم و زیادتی را میسازم به امید آن که چون درین درد بگذارم درد و راحت هر دو براندازم.(11)

نه پیدا که عزت قدم رهی را چه ساخته از انواع کرم، رهی را اول قصدی دهد غیبی تا از جهانش باز برد پس نوری دهد روشن تا از جهانیانش باز برد پس کششی دهد قربی تا ازآب و گل باز برد چون فرد شود آنگه وصال فرد را شاید :

جویندۀ تو همچو تو فردی باید     آزاد زهر علت و دردی بـــــــاید

 

زان می نرسد به وصل تـو هیچ کسی       کاندر خورغمهای تو مردی باید(12)

          درشب غفلت حیات گریان باش!تا در روز ممات خندان باشی، که المؤمن بکا باللیل ویصام بالنهار.

ای که پیوسته تو درۀ عصیان روی         گربمیری همچنین پژمان روی

نیک باید زیستن تا وقــــت مرگ       دیگران گریان وتو خندان روی(13)

     7 -بطریق تایید و تأکید: که شعر برای تأکید معنی نثر به کار رود و این نوع از سایر انواع در نثر رایج تر است:خداوند! یافته میجویم بادیدۀ تر میگویم: که دارم چه جویم؟ که بینم چه گویم ؟ شیفته این جست وجویم، گرفتار این گفتگویم.

         خداوندا! خود کردم و خود خریدم، آتش بر خود افروزانیدم، از دوستی آواز دارم، دل وجان ترا ناز دارم.

    مهربانا! اکنون که در غرقابم، دستم گیر که گرم افتادم.

زین بیش مزن تو ای سنایی غم عشق     

                                           کــــــه آواره چوتو بسند در عالم عشق

 بپذیر تو پند گیر یک ره کـــم عشق  

                                       کز آب روان گــــرد برآرد غم عشق(14)

            پیرطریقت جوانمردی را پند میداد و نصیحت می کرد که : ای مسکین! تا کی میروی و ردأ مخالفت بر دوش!  دیر است تا اجل ترا می خواند، یک بار با او نیوش، ای عاشق بر شقاوت خویش، برخود بفروخته مایۀ خویش، پیش از دیدار عزراییل یک روز بیدارگرد پیش از هول مطلع یک لحظه هشیار گرد.

شعر:

    پیش از آن کین جان عذر آور فروماند زنطق

                                  پیش از آن کین چشم عبرت بین فروماند ز کار

    تاکی از دارالغروری ساختن دارالسرور

                                           تاکی از دارالفراری ساختن دارالقرار(15)

            خود را می بینید که خود بینی را روی نیست، خود را منگارید که خود نگاری را رأی نیست خود را مپسندید که خود پسندی را شرط نیست:

    دور باش از صحبت خود پرور عادت پرست

                                        بوسه بر خام کف پا یی زخود بیزار زن(16)

           الهی گر درعمل تقصیر است، آخر این دل پر درد کجاست و گر در خدمت فترت است، آخر این مهر دل به جاست ورفعل ما تباه است، فضل تو آشکار است ورآب وخاک بر شد بل تا براسد نوار ازلی به جاست:

محنت همه در نهاد آب و گل ماست

                                   بیش ازگل ودل چه بود آن حاصل ماست(17)

           تبصره: درطبقات الصوفیه گاهی پس از شرح مناقب مشایخ و اولیای کرام و گاهی در ذیل مناجات اشعار عربی که علی الاکثرزادۀ طبع پیر هرات است آمده که یک نمونۀ آن ذیلاً ذکر میشود:

        عارف خود را گم کرد که ترا دید دیدار آنست و درارنای ببرید:

         السمع و العین والفوادلقی             والحق مـــا ان نیال بالحشر

          طالبنا بالذی علــــــیه لنا             فاستعصمو امن رعوته البشر

            درطبقات الصوفیه فقط این بیت فارسی آمده که شاید از شیخ باشد: الهی آفریدی رایگان و روزی دادی رایگان ،بیامرز رایگان که…   نه بازرگان.

من بندۀ عاصی ام رضای تو کجاست

                                        تاریک دلم نور و ضیای تو کجاست

ما را توبهشت اگر بـــــه طاعت بخشی

                                   آن بیع بود لطف و عطای تو کجاست(18)

           ای خداوند یکه در دل دوستانت نور عنایت پیداست، جانها در آروزی وصالت حیران و شیداست، چون تو مولی کِر است ؟ چون تو دوست کجاست، هر چه دادی نشان است وآیین فردا است، آنچه یافتم پیغام است وخلعت برجاست.

           الهی نشانت بیقراری دل وغارت جان است خلعت وصال در مشاهده جلال چه گویم که چون است:

    روزی که سر از پرده برون خواهی کرد

                                                 دانـــم که زمانه را زبون خواهی کرد

    گر زیب و جمال ازین فزون خواهی کرد

                                یارب چه جگرهاست که خون خواهی کرد(19)

            شمار علی کل حال بامزدوران با عارف چه شمار است عارف خود مهمان است مزد مزدور و نزل مهمان در خور میز وان است. مایه مزدور حیرت و مایه عارف عیان است . جان عارف در سر مهر او تاوان است، جان مزدور را نور امید در دل تاو دو عارف را نور عیان درجان ، مزدور در میان نعمت گردان و از عارف خود عبارت نتوان نفس عارف را قیمت پیدا نیست، دانی چرا؟ که آن نفس از حضرت جدانیست. قالب چون صدف است و نفس چون جوهر مبداء آن از حضرت است و مرجع آن با حضرت، گر آن نفس از اینجا بودی نفسانی بودی و اگر نفسانی بودی حجاب تفرق بسوختی. آنچه نفس عارف سوزد آتش دوزخ نسوزد از بهر آنکه آن آتشی است که دوستی آن را می افروزد: فقی فواد المحب فارهوی احونا الحمیم ابردها.

               عارف کی بود؟ او که او از آواز صور آگاه شود یاهول رستخیز او را مشغول دارد یا دود دوزخ بدور رسد، یا نعیم بهشت برو آویزد، امروز همه جهان در شغلند و ایشان با یکی و فردا همه خلق در نعیم غرق و ایشان هم با آن با یکی:

        تسبیح رهی وصف جمال تو بسست

                                                 ورهشت بهشتمان وصال تو بسست

        اندر دل هر کسی جدا مقصودیست

                                               مقصود دل رهی خیال تو بسست(20)

           وای بر آنکسانیکه شب سرمست سروراند و صبح در خواب غرور اند و فردا از اصحاب قبور اند:

عمرم به غم دنیۀ دون میـــــــــگذرد

                                      هرلحظه زدیده اشک خون میگذرد(21)

شب خفته و روز مست و هرصبح خمار

                                            اوقــــــات شریف بین که چون میگذرد

       د- صنایع شعری:

        در نثر خواجه بعضی از صنایع شعری را می بینیم که گاه به طور طبیعی آمده و گاه در ایراد آن قصد و نظری بوده است. اینک چند نمونۀ آن طور مثال ذکر میشود:

    جناس تام:

الهی ! اکنون من که برمن تاوان، تو آفتاب صفوت برمن تاوان (22).

الهی یقینی ده که در آز برما باز نشود، وقناعتی ده که صعوه حرص ما باز نشود، و چشم امید ما جز به روی تو باز نشود(23).

جوانمرد چون دریاست و بخیل چون جوی؛ دراز دریا جوی نه از جوی

جناس مرکب:

       عشق مردم خوار است؛ بی عشق مردم خوار است. یک من نان از منان طلب که ازین دو نان دونان به سنان حاصل می شود.(24)

دلا چو بریــــدی ز دو نــان طمع     زقرت کسان قوت جان مخواه

سنان خورکه حاجت و هیچ وقت     زدکان دو نان یکی نان مخواه(25)

جناس خط:

          الهی آمدم با دو دست تهی ، بسوختم بر امید بهی، چه بود اگر از فضل خود برین خسته دلم مرهم نهی .(26)

            بدان ای عزیز! که رنج مردم در سه چیز است: از وقت پیش می خواهند و از وقت بیش می خواهند و آن دیگران از آن خویش می خواهند(27).

           ای شب تو درخرابه تاریک ها بومی و من بر تخت بخت روزگار اسکندر رومی(28).

          ای طالبان! بشتابید که نقد نزدیک است. ای شبروان مخسبید که صبح نزدیک است. ای شتابندگان شاد شوید که منزل نزدیک است. ای تشنگان! صبر کنید که چشمه نزدیک است. ای غریبان بنازید که میزبان نزدیک است. ای دوست جویان خوش باشد که اجابت نزدیک است.

          ای دلکشای رهی! چه بود که دلم را بگشایی ! و از خود مرهم برجانم نهی! من سود چون جویم که دو دستم از مایه تهی، نگر به فضل خود افگنی مرا بروز بهی(29).     

            الهی! عارف ترا به نور تو میداند. از شعاع وجود عبارت نمی تواند موحد ترا به نور قرب می شناسد در آتش مهر می سوزد . از ناز باز نمی پردازد.(30)

 

    جناس زاید:

    ندای حق بر سه قسم است : یکی را به ندای و عید خواند از روی عظمت به خوف افتاد یکی را بندای وعد خوان به نعمت بر جا افتاد. یکی را بندای لطف خواند به حکم انبساط به مهر افتاد. بنده باید که میان این سه حال گردان بود: اول خوفی که او را از معصیت باز دارد، دوم رجایی که اورا بر طاعت دارد، سوم مهری که او را از و باز رهاند.

تا با تو تویی ترا بـــــــه حق ره ندهند

                                       چون بی تو شدی زدیده بیرون نه نهند(31)

          خوش آن علمی که از ماه تا به ماهی است، اما علم و دانش معرفت الهی است(32).

            من چه دانستم که مادر شادی رنج است وزیریک ناکامی هزار گنج است! من چه دانستم که این باب چه بابست و قصه دوستی را چه جوابست! من چه دانستم که صحبت تو مهینه قیامت است وعز وصال تو در ذل حیرتست! جان وجهان کعبه جای خوش است و معشش اولیاست و مستقر صدیقانست، اما بادیۀ مردم خوار در پیش دارد. میل در میل ومنزل در منزل ، تا خود کراجست آن بود که آن میلها و منزلها باز برد و به کعبه معظم رسد.(33)

    طباق:

          الهی اگر چه شب فراق تاریک است، دل خوش دارم که صبح وصال نزدیک است(34). خداوندا! موجود نفس های جوانمردانی! حاضر دلهای ذاکرانی! از نزدیک نشانت می دهند و برتر از آنی! و از دور می پندارند و نزدیکتر از جانی!

گفتم صنما مگر که جانان منی    اکنون که همی نگه کنم جان منی(35)

           الهی! نشان این کار ما را بی جهان کرد، تا از تن نشان ما را هم نهان کرد. دیده وری تو رهی را بی جان کرد . مهر تو سود کرد و دو گیتی زیان کرد. الهی دانی به چه شادم؟ با آنکه نه به خویشتن به تو افتادم تو خواستی نه من خواستم، دوست بربالین دیدم چون از خواب برخاستم.(36)

          الهی چند نهان باشی چند پیدا؟ که دلم حیران گشت و جان شیدا، تا کی از احضار و تجلی کی بود آن تجلی جاودانی ؟ الهی چند خوانی و رانی؟ بگداختم در آرزوی روزی که در آن روز تو منانی، تا کی افگنی و برگیری؟ این چه رعدست بدان درازی و بدین دیری؟ سبحان الله ما را برین درگاه همه نیاز، روزی چه بود که قطره ای از شادی بر دل ما ریزی؟ تا کی ما را می آب و آتش بر هم آمیزی؟ ای بخت ما از دوست رستخیزی.(37)

        تلمیح:

        الهی دردیست مرا که بهی مباد، این درد مرا صوابست. با دردمندی بدرد خرمند کسی را چه حسابست، الهی قصه اینست که برداشتم این بیچاره درد زده را چه جوابست. آن عزیز راه و برگزیدۀ پادشاه یونس پیامبر که قصه وی می رود  روزگار و حال او همین صفت داشت، مردی بود در بوتۀ بلا پالوده زیر آسیای محنت فرسوده، تازیانه عتاب بی محابا بر سر وی فرو گذاشته و هر چند که در مجمرۀ بالا جگر او بیش کباب کردند او بر بلای خود عاشق تر بود که ماه روی عشق حقیقت را که نشان دادند در کوی بلانشان دادند در حجرۀ محنت (38).

            اهل خدمت دیگرند و اهل صحبت دیگر، اصل خدمت اسیران بهشت اند واهل صحبت امیران بهشت، اسیران در ناز و نعیم اند، امیران بار از ولی نعمت مقیم اند و قداحسن بی اذا اخر جنی من الجن، محسن نه اوست که به ابتدأ احسان کند، محسن اوست که پس جفا احسان کند ، یوسف اول جفای نفس خود دید که در زندان التجا بساقی کرده بود و گفته که ( ذکرلی عندربک) پس خلاص خود از زندان به فضل و کرم حق دید و آن را احسان شمرد گفت: (احسن بی اذاخر جنی من الجن) وهرچند که بلاء چاه دیده بودآن را باز نگفت که آن بلا در حق خود نعمت می دید که در چاره وحی حق یافت و پیغام ملک شنید .

          نیازمند را رد نیست و در پس دیوار نیاز مگرد نیست و دوستی را چون نیاز وسیلتی نیست موسی چون به مقام مناجات رسید درخت امیدش بر آمد و اشخاص فضل بدر آمد.شب جدایی فروشد و روز وصل برآمد و موسی را شوق در دل و ذکر بر زبان و مهر در جان و عصا در دست ندا آمد از جبار کاینات که : ای موسی! وقت راز است و هنگام ناز است و روز بار است. یاموسی! سل تعطه . چه داری حاجت؟ چه خواهی از عطیت ؟ ای موسی! می خواه تا می بخشم ، می گونه تا می نیوشم.(39)

جمع و تقسیم:

          هیچ کس از دوستان او این راه نبرید تا سه چیز به هم ندید: از سلطان نفس رسته، دل با مولی پیوسته و سر به اطلاع حق آراسته(40).

فردا در قیامت چشم ها همه گریان بود از هول رستا خیز وفزغ اکبر، مگر چهار چشم: یکی غازیی که در راه خدای زخمی به روی آید و تباه شود، دیگر چشمی که از محارم فرو گیرند تابنا شایست ننگرد ، سوم چشمی که از قیام شب پیوسته بی خواب بود، چهارم چشمی که از بیم خدای بگیرید.(41)

           زنده گان سه کس اند : یکی زنده به جان ، زنده به معلم ، یکی زنده به حق، او که به جان زنده است بقرت است و بیاد ! او که به معلم زنده است زنده است زنده به مهر است و به یاد! او که به حق زنده است زنده گانی خود بدو شاد!

          الهی جان درتن گر از تو محروم ماند مردۀ زندانیست و او که در راه تو به امید وصال تو کشته شود زندۀ جاودانیست!

گفتی مگذربه کوی مادرمخمور     تاکشته نشی که خصم ماهست غیور

گویم سخنی بتا که باشم معذور    درکوی تو کشته به که ازروی تو دور(42)

            و توانگری سه چیز است : توانگری مال، توانگری خوی و توانگری دل.

توانگری مال سه چیز است: آنچه حلال است محنت است و آنچه حرام است لعنت است و آنچه افزونی است، عقوبت است.

     و توانگری خوی سه چیز است : خرسندی و خشنودی و جوانمردی وتوانگری دل سه چیز است: همتی به ازدنیا مرادی به ازعقبتی ، اشتیاقی تادیدار ولی (43)                                                                                                                                             تنسیق الصفات:

          ای سزای کرم و نوازندۀ عالم نه با وصل تواند وهست نه با یاد و غم، عظیمی و شفیعی و گواهی وحکم، هرکز بینما نفسی با مهرتو به هم، آزاد شده از بند وجود و عدم، در مجلس انس قدح شادی بردست نهاده دمادم.(44)

          مراعات النظیر:

            الهی برین بساط پیاده ام رخ بهر که آورم اسب جفا برمامی تازد از آن که فرزین طاعت همه کجرو است، الهی درآن ساعت که در شاهمات اجل درمانده باشیم از دیو فیل صورت مان درامان خود نگهداری.(45)

       تمثیل تشبیه:

      جواهریست برخاک افتاده میان راه عالم از قیمت آن جواهر ناآگاه صاحب دولتی به سر آن رسید ناگاه پادشاهی جاوید یافت بی طبل و کلاه از قیمت آن جوهر بر راه چیزی نکاست قیمت آن جوهر هم که دی بود به جاست نور جوهر کراتابان است آن را که عنایت معلوم است، کله برخاست.(46)

            حقیقت این کار همه نیازست حسرتی بی کران و دردی مادر زاد است در آن هم ناز است وهم گداز است هم رستخیز نهان و هم زنده گانی جاویدان است بی قراری دل واجد آن است، بلای جان مقربان است، حیرت علم محققان است، احتراق عشق عارفان و همان قصد دوستان و سرگردانی جوانمردان است، سرگردانی شان در این راه چنان است که کسی در چاهی بی قعر افتد.

           هر چند که در آن چاه میشود آن چاه بی قعر تر که هرگز او را پای بر زمین نیاید. هم  چنین روندگان درین راه همیشه روان اند افتان و خیزان که هرگز ایشان را وقفتی نه و درین اندوه سلوتی نه واین دریا را قعری نه و این حدیث را غایتی نه. درین راه گرم رومی باش تا از روی نادانی نگرنند یشیا{؟}هرگز که این ره را گران بینی.(47)

           فضل بدبخت دودی چراغست کشته در خانه ای تنگ بی در ونفس نیک بخت چشمه ایست روشن و روان در بوستان آراسته بابر.(48)

         استفاده از مناسبات لفظی:

        صرف سه حرفست(ص، و، ف) به (صاد) صدق و صفا و صلابت و صبر و صلاح از خدا طلب کند و به (واو)  وفا وصلت و وجد از خود طلب کند و به (فا) فرج و فرح از خود طلب کند تا او را پوشیدن صوف مسلم شود.(49)

          شب دو حرف است ((ش و ب )) شین شهادت است که «قولو الااله الا الله تفلحوا» با شین شفاعت است که شفاعتی لاهل الکبائر من امتی یا شین شرف عبارت است. «کن من عمل صالحا فلا انفسهم یهدون» یاشین شهپر همت است که «لیس للمومن ان بذال علی نفسه» یا شین شبنم عشق است که «والذین امنو اشد حبالله» یا شین شعار صد قسمت که «فلو اصدق الله لکان خیرا لهم» یا شین شاهراه طریقت است که «من آمن و عمل صالحا ثم اهتدی» یا شین معرفت است که «من عرف نفسه فقد عرف ر به». (50)

 

مختصات معنوی:

         دخالت در معنی و اغراض شعری: وصف خزان: ناگاه در تیرماه رسیدم بدان باغ، دیدم بسی زاغ، آری حکم الهی رسیده صرصر تیر ماهی وزیده، گلها بریخته و عندلیبان گریخته، لاله مرده  و شگوفه پژمرده، بنفشه بیمار نیلوفر سوگوار، نسرین افتاده، نسترن جان داده، یاسمن آواره، سمن بیچاره، ریاحین در سکرات چشم عبرت بین در قطرات، غنچه ها ریزیده برگها برسیده.  

          جویبار ها سراب، گلزار ها خراب، هوای آن پرگرد، سبزه ها رخ زرد، نازنینان وزان، کشتۀ تیغ خزان. (51)

    دختر نمرود چون نگاه کرد آتش را چون بهشتی آراسته دید و تختی ازیاقوت سرخ مکلل به جواهر و چهار بالش عزت نهاده و ابراهیم علیه السلام بر آن نشسته و صد هزار مرغان خوش زنگاری و لاجوردی و ارغوانی و زعفرانی چنانچه دانی بالای سر ابراهیم در پرواز در پیش وی غلمان و حوران و ساقیان قدحهای مالا بر کف دست گرفته. (52)

    تکرار:

الهی ترا آن کس بیند که ترا دید     روی ترادیدکه دوگیتی ویرا ناپدید

وترا او دید کــــه نا دیده پسندید      پس از آن  ترا  ندید که به خویشتن دید

دیدار که چشم ودل دراو ناپدیــد     دیـــــــدار انیست در از نای ببرید

چشم غریق ازپری آب نــــــدید      آنکس که ترابه یک دیده دیدچه دید؟

واوترادیدکه همه دردیدارناپدید       وزنگرستن او بازآمدکه ترابه خود دید

مسکین او که ترا دید و نــــدید         ترا بــــه تــــــــــــو بـایست دید

                    به خود دید آنچ جست ندید، بهرخود دید

                     بتر آنست کــــه راضیست به انچ دید(53)

       تکلف:

       این معنی در رساله صد میدان که در تحلیل مقامات معنوی نوشته شده به کمال دیده میشود. هر میدان دارای سه رکن و هر رکن را سه نشانست مانند: میدان هفتم: لجا باز پناهیدن است به یکجا و آن سه رکن است: لجأ زبان است ولجأ دل وجان و لجأ زبان اعتذار است لجأ دل انتقار است و لجأ جان اضطرار است. (54)         کثرت لغات عربی: مقدار لغات عربی در آثار شیخ به مناسبت کیفیت موضوع بیشتر از حدود معمول در نثر و نظم آن دوره است چنانچه فیصدی آن را میتوان بدین ترتیب فرض کرد:

طبقات : تقریباً سی فی صد.گنج نامه : چهل فی صد.

کشف الاسرار: بیست و پنج فی صد.  صد میدان : چهل و پنج فی صد.

مختصری فی آداب الصوفیه: بیست فی صد.   الهی نامه: سی فی صد.

 

منابع :

       1- الهی نامه، چاپ هرات، باهتمام سرور جویا و همچنین الهی نامه، چاپ تهران.

    2- گنج نامه، چاپ لاهور، باهتمام ملاجان محمدو ملابسم الله، سال چاپ: شعبان ۱۳۲۸.

     3-  طبقات الصوفیه، چاپ کابل، سال چاپ ۱۳۴۱، به اهتمام عبدالحی حبیبی.

     4- صد میدان، چاپ قاهره، سال ۱۹۵۴، به اهتمام بورکوی و کذا: چاپ کابل، سال ۱۳۴۱.

      5-تفسیر مبارک کشف الاسرار وعدة الابرار، تألیف المبیدی، چاپ دانشگاه تهران، درده جلد، به اهتمام علی اصغرحکمت.

      6- مختصری فی آداب الصوفیه والسالکین الطریق الحق، چاپ مصر، سال۱۹۶۰، به اهتمام بورکوی.

      7- ص ۳۱ ،ج اول، کشف الاسرار.

      8- ص ۱۸۲، جلد پنجم، کشف الاسرار.

      9- ص ۹۱، ج پنجم، کشف الاسرار.

    10- ص ۱۰، جلد پنجم، کشف الاسرار.

    11- ص ۱۸۲، ج ۹، کشف الاسرار.

    12- ص ۳۸۸، جلد هشتم، کشف الاسرار، ص ۱۶، گنج نامه.

     13- ص ۱۶، گنج نامه.

    14- ص ۹۵، جلد دوم، کشف الاسرار.

     15- ص ۱۰۸، جلد سوم، کشف الاسرار.

     16- ص ۴۳، جلد پنچم، کشف الاسرار.

     17- ص ۵۹، جلد نهم، کشف الاسرار.

     18- ص ‍۱۰، الهی نامه.

19- ص ۴۴۱، جلد هفتم.

20- ص ۱۵۳، جلد هشتم.

21- ص ۳۷، گنج نامه.

22- ص ۱۴۷، طبقات.

23- ص ۶، الهی نامه.

24- یاداشت درسی دکتور خطیبی، استاد دانشگاه تهران.

25- ص ۴۷، الهی نامه.

26- ص ۴۶۲، جلد ششم ،کشف الاسرار.

27- ص ۳۴،

28- ص ۴۲ ،کنزالسالکین، منتشره مجله فاکولته ادبیات، استانبول ،شماره سوم، سال۱۹۵۹.

29- ص ۶۱۰ ،جلد سوم، کشف الاسرار.

30- ص ۵۰۸ ،جلد دوم، کشف الاسرار.

31- ص ۱۳۲، جلد چهارم، کشف الاسرار.

32- ص ۵۶، الهی نامه.

33- ص ۴۸، جلد دوم، کشف الاسرار.

34- ص ۱۳، الهی نامه.

35- ص ۷۴۰، جلد دوم، کشف الاسرار.

36- ص ۵۶۹، جلد دوم، کشف الاسرار.

37- ص ۶۷۱ ،جلد پنجم، کشف الاسرار.

38- ص ۳۰۹، جلد ششم، کشف الاسرار.

39-  ص ۷۶۲، جلد سوم، کشف الاسرار.

40- ص ۳۶۱ ،جلد پنجم، کشف الاسرار.

41- ص ۱۲۹، جلد پنجم، کشف الاسرار.

42- ص ۳۵۵ ،جلد دوم، کشف الاسرار.

43- ص ۷۳۸ ،ج اول، کشف الاسرار.

44- ص ۶۹۸، جلد اول، کشف الاسرار .

45- ص ۱۷، الهی نامه.

46- ص ۲۳۰، جلد چهارم، کشف الاسرار.

47- ص ۳۵۹، ج چهارم، کشف الاسرار.

48- ص ۴۶، ج چهارم، کشف الاسرار.

49- ص ۱۳۱، فی آداب صوفیه.

50- ص ۴۰، گنج نامه.

51- ص ۱۵۸، گنج نامه.

52- ص ۱۷۲، گنج نامه.

53- ص ۴۲، طبقات.

54- ص ۶۹، صد میدان.

 

شیخ عبدالرحمن جامی  

آفتاب خراسان(*)

             قرن نهم یکی از درخشانترین  اعصار  تاریخ  خراسان و جهان اسلام  است.  دراین  عهد  پر مجد  و شکوه  ،  شهر زیبا  و خوش اب  و هوای هرات که ازلحاظ رشدو توسعۀ  فرهنگ مادی ومعنوی  بادورۀ  رنسانس  اروپا همسری  وبرابری  داشت  ملاذ  و مرکز  دانشمندان ،  شعرا  وهنرمندان  بود.  سلاطین  بشر دوست  و فرهنگپرور ال تیمور،  خاصه  شاهرخ  وپسرش  بایسنغر  و دیگران  چون  ابو سعید  وسلطان  حسین  بایقرا از  حامیان  علم  و ادب  از مشوقان  صنعت  وهنر بودند .  امیر  علیشیر نوایی  ادیب ارجمند  ووزیر فرزانۀ این عهــــد که از لحاظ

 

(*) برگرفته از : آسمایی ، شمارۀ3 ، سال چهارم، شمارۀ مسلسل15 ،  جون ، 2000م، ص 54.

 درایت  و کفایت  ،  فضل  و بذل  علو  مقام  وجلالت  قدر  از  سرآمدگان  روز گار بود علاوه  برصفت  هنر  پروری  و دانش گستری  خود از رجال  علم  وفرهنگ  و از صاحبان  ذوق  عالی  و اندیشۀ متعالی  بود.  دیوان فارسی  او که  در آن فانی  تخلص  کرده  از  آثار جاویدانی  او  در ردیف  نخبه ترین  جواهر  نظم دری  است.  قدر  و مرتبت  او  در زبان  وادب ترکی  چغتایی  تا جایی است  که نه تنها  او را  موجد  وقافله  سالار  ادب  این زبان  میدانند  بلکه تا امروز  به عنوان  بزرگترین  شاعر  ازبک  طرف  قبول  خاص  و عام و قرین عزت  و احترام بوده است. درپرتو مساعی  وتوجه آل تیمور، شهر پرنگار  هرات  از  لحاظ  ظرافت  و نفایس  هنر  معماری  ، جمال خط و کمال  نقاشی  رشک روم  وغیرت  چین  شده بود  و دارالعلم های  آن  همسنگ  وهمطراز  مدارس  و مکاتب  بخارا و سمر قند ، نظامیه و مستنصریۀ بغداد .در این روزگار  شهر هرات  از نظر  حرفت  و صنعت  ، اقتصاد  و تجارت  ،  صلح و سلامت  ،  نظم وارامش ، از بلاد  ارام  و پرجلال  وعظمت  مشرقزمین  بود.  درین شهر  باوجود  اختلاف  در فرع  ودو دستگی  در علم  عقاید  و کلام  وحمایت  دربار  از روش اشاعره  که طریق  اهل سنت  و جماعت  و مذهب  غالب  زمان  بود ، طرفداران سایر ملل ونحل  نیز  بدون  دغدغه  در کمال  آرامی و فراغت  به نشر  و دعوت  کیش  و آیین خویش  میپرداختند .

             تصوف وعرفان نیز  در این عهد  گسترش  ورواج بیشتر یافته  بود . لنگر خانه هاو خانقاه ها نیز  از شرایط بهتر، برخوردار  بودند.  مشایخ  و بزرگان  دین ، اهل خرقه و سجاده ، مورد  اعزاز  و اجلال فراوان  قرار داشتند . امرا وولات دسته دسته  به زیارت آنان  می آمدند و به سایه عاطفت  شان  التجا  میبردند ودر  آن روزگار  طریقۀ  مبارکۀ نقشبیدیه  که توسط  بهأ الدین  عمر  بخاری  (متوفی 791 هـ )به وجود  آمده  بود  وبر سراسر  خراسان  و ماوراءالنهر  مسلط  بود  ، در هرات  نیز  از رواج  واقبال  بیشتر  بهرمند ی داشت . سلاطین عصر  از صدق  دل  نسبت  به بزرگی  این سلسله  شرایط  تعظیم و احترام  به جا می اوردند  و بسا که  سر ارادت  بر آستان  آنها  مینهادند  و از انفاس  خوش  شان کسب فوز  وفلاح میکردند.  حضرت  جامی  که به  این سلسله  مبارکه  انتساب  داشت  و اثارش  بر محور  فکر و تعالیم  این دسته  میچرخید  ، مثنوی تحفة الاحرار خود را  به نام  خواجه عبیدالله احرار  که آن روزگار قبله جانها و پیشوای  سالکان  راه حق بود به نظم آورده و به مناسبتهای  مختلف وصف او وقطب  بزرگ  یعنی  شاه نقشبند را کرده است . حضرت جامی شاعر ، عالم و عارف  بزرگ  که از لحاظ  علو اندیشه ،  طبع  وقاد، کثرت  آثار  در بسیط  جهان  بی نظیر  است در چنین محیط  پر  از لطف  و  صفا  که مهبط  علم وحکمت  ونقطۀ  تجمع  بزرگان  عرفان  وادب بود میزیسته  ودر چنین شرایط  مطلوب  آثار جاودانی  خود را  آفریده است .

             شهرت ومحبوبیت این شاعر  فرزانه و ادیب  لبیب  در روزگار  خودش  و بعد  از آن تاحدی  بوده است  که اورا  خاتم الشعرا  خوانده اند  ودر ردیف  فاضل  ترین  وپرکارترین  علمای  مشرق  قرار  داده  اند. جامی  از لحاظ  کثرت  اشعار و تألیف آثار در  ابواب  مختلف  علوم  که عدد آن قریب  به پنجاه  میرسد  از ستارگان  قدر  اول  نظم  ونثر  دری واز  استادان  مسلم  علم  وادب  در تاریخ  فرهنگ  ما  به شمار  میرود . همانطوریکه تمام  دورۀ  زندگی  جامی  مقرون  با اعزاز  واکرام ، فراغت  بال و آسودگی حال بوده  است ،  خوشبختانه  آثارش  به خط بهترین  کاتبان  وتذهیب  ماهر ترین  هنرمندان  کتابت  و تزیین  شده  و نسخه های  منقح متعدد  آن به شمول  دستنویس  هایی  به قلم  خودش، به ما رسیده است .

            امروزه روز کمتر شاعر  وعالمی را سراغ داریم که چون  جامی اکثر آثارش حتی در کشور  های  مختلف  جهان  چاپ  ومنتشر  شده باشد . در تاریخ  ادبی  خود  هیچ شاعر و عالمی  را نمیشناسیم  که چون  او ازآغاززندگی  تا پایان  عمر مورد  محبت  و احترام  شاهان وشاهزادگان ، خواص  وعوام  کشور  خودش  و سایر سلاطین  وصدور  بلاد همسایه  دور و نزدیک  فرار  گرفته باشد .  جزئیات  زندگی شخصی وعلمی اوبا تفصیل هرچه  بیشترکاملا بر ماروشن است.  در شرح حیات  و ترجمۀ احوال  او هیچ اختلافی  نیست .  گذشته ازین  که بسا  حقایق  و دقایق  را از مطاوی  آثارش  میتوان بیرون کشید ، خودش نیز در طی  قصیدۀ 83 بیتی  به نام « رشح بال  به  شرح حال »  که پنج سال  پیش  از وفات  خود  سروده،  شمه یی  از زندگینامۀ خود را بیان  داشته  است .  عده یی از ارداتمندان  و اخلاص  کیشان  جامی  ذکر  مناقب  وفضایل  او را  در آثار خود  به طور مبسوط  اورده اند .  از آنجمله عبدالغفور لاری  شاگردش  شمه یی  از افکار عرفانی  وسایه  روشن هایی  از عوالم  روحانی  او را  در ذیل  و تکمله  حواشی  بر نفحات  الانس درج وضبط  کرده است . مولانا  کمال الدین  عبدالواسع  نظامی  بن  مولانا  جمال الدین  مطهر الباخرزی یکی  از  ارادتمندان  حضرت جامی ، کتابی در مناقب او دارد  که هنوز  به چاپ نرسیده و متضمن  نکات جالب  در باره حیات  معنوی استاد  است. در این رساله از آرزومندی احترام  قیاصره روم ، اکاسره عجم ،  خواقین چین  ورایان هند  نسبت  به استاد یاد میکند  ورسایل  مشهور  منظوم  ومنثور او  را که  در زمان حیاتش  رقم  زده است  میستاید . علی بن حسین کاشفی اسفزاری متخلص به صفی در کتاب رشحات  عین الحیات  شرح استاد  خود را ده سال بعد  از حیاتش نگاشته است که از منابع موثوق در باره  حضرت  جامی  به شمار میرود . صفی را  نسبت  خویشاوندی  به حضرت جامی نیزبوده است. با این  معنی  که هردو ، دو صبیه خواجه کلان ولد  مولانا سعدالدین  کاشغری  را  که از سلسلۀ نقشبندیه و مرشد سالکان  وقت بود   به حبالۀ نکاح خود داشتند . به تصریح خود  کاشفی  حضرت  جامی  پس از وفات  پسر یکساله اش  خواجه صفی الدین محمود  ، نام فرزند خود را  نخلص او کرد . صفی در اثر  دیگر خود  موسوم به «لطایف الطوایف» سی حکایت  از جامی  را که  متضمن  لطیفه ها وظرافتهای  جالب اوست  آورده  که نمودار  ذوق نفیس  و نشانۀ مناسبات اجتماعی  جامی با  مردم روزگارش  است .  علیشیر نوایی  وزیر بادرایت  وفضیلت  روزگار  ها که از زمره  اخلاصمندان  وارادت ورزان جامی بود  نیز  ترجمه احوال  مرشد واستاد خود  را به  زبان ترکی  چغتایی  در ذیل یک مقدمه ،  سه مقاله  ویک خاتمه  آورده است  . علیشیر نوایی چون این قسمت  را  سبب تحیر  خوانندگان میدانسته ، آن را «خمسة المتحیرین» نام نهاده  است.  حضرت نوایی همچنین  در اثر نفیس دیگرخود «مجالس النفایس» که مشتمل بر حال سه صد و  پنجاه تن شاعروسخنسراست شرح حال  استاد  را  به اختصار  ذکر نموده  است .  آنچه از عوالم  عاشقانه  که حسین  گازرگاهی  در کتاب «المجالس العشاق»  که به غلط  آن را  از سلطان  حسین بایقرا دانسته اند  در باره جامی  آورده  از  مقوله افسانه هایی است  که مؤلف  در باره  دیگران  از خود تراشیده  ومنسوب کرده  است. امیر  دولتشاه  بن علاء الدوله  بختشاه  در تذکر ةالشعرای  خود  که در زمان  حیات  جامی  نگاشته  شده  جایی  که به شرح  احوال  افاضل  و اکابر   پرداخته  در صدر شعرا  از جامی نام برده است. خواند میر  مؤلف  فاضل  حبیب السیر  در آخر جزءسوم از مجلد  سوم  شرح مختصر و مفیدی  از استاد  را داده است .  سام میرزا  فرزند  شاه اسماعیل  صفوی  که از جانب پدر  هفت سال  حکمران  هرات بود  در تذکره معروف خود  موسوم به «تحفه سامی » زندگینامه وفهرست  آثار  استاد جام را  ضبط کرده است .

         درباره  ولادت  حضرت جامی  آورده اند  که در بیست وسوم  شعبان  هشتصدو  هفده  در خرد  جام  خراسان  چشم به جهان  گشوده است .

         عبدالغفور  لاری  در باره ولادت  حضرت جامی  آورده است که در خرد جام بوده  در وقت عشا  در بیست  و سوم  شعبان  هشتصد وهفده ، لقب اصلی  ایشان  عمادالدین  و لقب مشهور ایشان  نورالدین  است .  اسم مبارک او  عبدالرحمن  است ووالد  حضرت ایشان  مولانا نظام الدین  احمد بن محمد الدشتی  است  که اصلا  از  محلۀ دشت اصفهان بوده است . یا به قول واسع نظامی  از محلۀ  دشت محروسه  اصفهان بوده است . در بیان  وجه تخلص  خود گفته است :

     مولدم جام و رشحه  قلمم               جرعۀ جام شیخ الاسلامی است

     لاجرم در جـــریدۀ  اشعار               بدو معنی  تخلصم  جامی است

         مقصود او از شیخ جام ، شیخ الاسلام ابو نصر احمد  بن ابی الحسن  النامقی  الجامی  معروف به ژنده پیل ، متوفی 536 است . جامی جای دیگر در حق او فرموده :

شیخی  چو جام نیست مریدان عشق را

                               خوش آن که داد دست ارادت  به شیخ جام

    جامی زشیخ جام طلب کن دوام فیض

                              کز فیض اوست  عشرت   میخوارگان    مدام

         جامی مبادی  علوم  و قواعد  صرف و نحو  را از  پدر  آموخته و در ایام  صباوت  با او  به هرات  آمده است .  آنگاه در مدرسه  نظامیه  هرات  اقامت کردند  و از محضرمولانا جنید  اصولی  استفاضه نمودند . جامی هنوز به سن بلوغ نرسیده بوده که به  مطالعه مطول پرداخت ، سپس به حلقه درس مولانا خواجه علی سمرقندی که از اعاظم مدققان روزگار  بود وشاگرد  حضرت سید شریف  جرجانی  ،  در آمد .  بعد  از آن  از  مجالس  و افادات  مولانا  شهاب  الدین  محمد  جاجرمی که  از  افاضل  مباحثان  زمان  و از  تلامذۀ  حضرت  مولانا  سعدالدین  تفتازانی  بود کسب  فیض کرد . مولانا صلاح الدین موسی قاضی  زاده  روم  در  حق  او گفته  بود : «تابنای سمر قند  است  هر گز کسی  به جودت  طبع  وقوت  تصرف  این جوان از  آب  آمو یه عبور  نکرده » .

          در ایام  اقامت  در سمر قند  از محضر  مولانا  فتح الله  بهره ها برده است  و هم او را  با میرزا  الغ بیگ  مصاحبت  ها دست  داده . در سفر سوم  به سمر قند  دست ارادت  به دامان  مولانا  سعدالدین  کاشغری  زده  از محضر  او کسب  فیض کرد . در مرو  به زیارت  خواجه عبید الله احرار مشرف گشت . مولانا درسال 877هـ ش راهی حجاز  شد . در موقع بازگشت  از همین  سفر بود  که پادشاه  از بلخ رقعه تهنیت  امیزی  نوشته  به واسطه  قاصدی  فرستاد تا خبر سلامتی  او را بیاورد . این رباعی ضمیمه آن نامه بود :

انصاف بــــده ای فلک مینا فــام       زین هردو کدام  خوبترکرد خرام

خورشیدجهانتاب توازجانب صبح       یا ماه جهانگرد  من ازجانب شام

         لاری روایت میکند که در سال آخر آثار  اطلاع  بر ظهور  واقعه انقطاع ظاهر  میشد  و این دو  بیت به تکرار  بر زبان  مبارک شان  میگذشت :

        دریغا که بی مـا بسی روزگار         بروید گل و بشگفد  نو بهـــار

      بسی تیر و دی ماه واردیبهشت        بیایدکه ماخاک باشیم وخشت

        چند روز پیش از بروز مرض به اصحاب  و احباب میگفت :« دل از یکدیگر  میباید کند »و خطاب به فقیری فـــــرمود : « گواه باش که ما را به هیچکس  و به هیچوجه  دلبستگی نمانده است ».  استاد روز جمعه سال 898 مقارن بانگ نماز  چشم از جهان فرو بست  و به جوار  رحمت  حق پیوست . فردای ان روز در میان غوغای  شهر ، امیرووزیر ، عارف و عامی  پایه جنازه را  به دست ادب برگرفتند و به جوار  مخدوم (مقبرۀ مولانا  سعد الدین کاشغری )  آوردند .  زمین صدف وار  لب گشاد و آن در گرانمایه را  در سینه  جای دا د. شعرای  عصر  به مرثیه وتاریخ  گفتن  آغاز کردند.  حضرت امیر کبیر آن وزیر  روشن ضمیر  معارف پذیر نیز  مرثیه یی فرمودند  که بند اول  آن  اینست :

 

هردم از انجمن  چرخ  ،  جفای دگر است

                              هریک از انجــــــــــم او داغ  بلای دگر است

           مزار حضرت جامی  که در پیش روی  پیر بزرگوار و استاد طریقت شان  مولانا  سعدالدین کاشغری  قرار  داردتا امروز  قبله حاجات  و کعبه مرادات  است  واکثر مردم  روز شنبه  به زیارت  ایشان  روند  و طلب فیض  وفتوح  میکنند . در همین حضیره آرامگاه  مولانا  هاتفی  خواهر زاده  جامی، مرقد مولانا عبدالغفور  لاری  ومولانا محمد  برادر جامی  نیز  زیارتگاه  عام وخاص است .

             نوایی در رحلت استاد خود آورده است : همانطوریکه گفتیم  جامی پارۀ  از ترجمۀ  حال خود را  در قصیده یی  با هشتاد وسه بیت  به نام «رشح بال به شرح حال »  به این مطلع :

منم چو بوی به میدان فسحت مه وسال

                                        به صولجان  قضا منقلب  ز حال به حال

        آورده است . استاد این قصیده را پنج سال  پیش  از رحلت خود سروده است و خود تاریخ  سرودن قصیده را چنین آورده است :

         به هشتصدو نود وسه کشیده ام امروز

                                           زمام عمر  درین تنگنای  حسن و خیال

          حضرت استاد سال تولد خود را  در این قصیده به صورت روشن  آورده است :

 

        ز اوج  قلـــــــــــۀ  پرواز گاه  عزو قدم

                                       بدین حضیض هوای سست کرده ام پروبال

         سپس اشاره هایی به دورن کودکی  و چگونگی  آغاز تحصیل  خود دارد :

ُ وزان  پسم نرسیده   هنوز   قوت عقل  

                                        به پایه یی که یمین را جداکنم ز شمال

زحجره مرحمت مادرم کشیده به جبر  

                                      عنایت پــــــــدر  مشفق حمیده  خصال

 به دست صنع معلم سپرد دست مـــرا      

                                       به پای طبع  من  از عقل  او نهــاد  عقال  

  فشاند جان مرا  در زمین  اســــتعداد

                                          زحرفهای هجا تخم علم وفضل وکمال

 زحرف حرف کلامم هجاکنان گذارند

                                           چو رهروی که به پایش بودنهاده شیکال

 وزان پس چو زپایم  شکال را  برداشت  

                                             شدم روانه  به مقصد بـــه گام استعجال

 زبا بسم الله تاسین  ختم ناس مـــــــرا  

                                            عبور داد  بــــــدین  نهج  و برین منوال

درامدم پس ازآن درمقام کسب علوم  

                                            ممارسان  فنــــــــون  را فتاده  در دنبال

 زنحویان طلبیدم قواعــــــــــــــد اعراب

                                          زصرفیان  شنویــــــــدم ضوابط اعلال  

  زقول شارح بر منطقم  چوشـــــــد ملکه

                                           طریق کسب  مطالب به نکته واستدلال

 پی دخول  به بیت فــــــــواید  حکمی

                                          زدم به درس حکیمان  در جواب و سوال

گهی به برزن مشائیان  نهــــــــادم  پای        

                                        گهی    به   دامان  اشراقیان  زدم  چنگال

 پس از ذکر علوم متداول  گوید :

 نشد زعلم مجرد  چو کام من  حاصل

                                         بران شدم  که کنم  آن علوم  را اعمـــال

زدم قدم  به صف صوفیان  صافی دل

                                            که نیست مقصد شان  از علوم جز اعمال

زطور طور گذشتم  ولی نشد  هر گز  

                                            ز فکر شعر نشد  حــــاصلم  فراغت بال

هزار بار از این شغل  توبه کردم  لیک

                                                ازان نبود  گریزم  چـــــو سایر  اشغال  

چنان به شعر شدم شهره دربسیط جهان  

                                             که شد محیط فلک زین ترانه   مالامال

عروس دهر پی زیب گوش وگردن   خویش   

                                                      ز سلک گوهر نظم گرفت  عقــد لال

اگر به فارس  رود  کاروان اشعـــــارم

                                           روان سعدی  و حـــــافظ کند استقبال

وگر به هند رسد، خسرووحسن گویند

                                               که ای غریب جهــان مرحبا تعال تعال

زبس که سوی هر  اقلیم  گفت و گویم  رفت     

                                                          شدم سخرۀ اقوال  من  همـــــه اقبال

گهی ز روم  نویسد  سلام  مــن قیصر  

                                                گهی زهند نویسد  پیام  مــــن جیپال

بعد گوید :

      فضایلی که شمردم  درین قصیده خویش

                                              گزافهای خطا بـــــود  و لافهای محال  

       دروغ ظلمت محض است و ناقدان سخن

                                               ازان کنند عروسان شعر را  خط و خال

        صد انفعال رسد عاقبت عروســــــان را  

                                               زمویهای دروغین  به روز عرض جمال

آنگاه در مقام فروتنی  و تواضع گوید :

         زعلم وفضل به آن بــــــود که زنند

                                             رقم حدیث مرا در  صحیفۀ جهـــــــال

         درم خریدۀ حرصم ، ستم رسیدۀ آز  

                                             مطیع حکم امانی  مسخر آمـــــــــــــال

 

         به حکم حرص وطمع  میکنم به   هر کشور

                                                 قصیده ها ابلاغ ورساله هـــــــــا ارسال

           در پایان قصیده رو به حضرت باری  می اورد  و مراتب  رجا والتجای  خود را  به گونه  قسم  بیان میکند . ذات حق را  به نوحه  نوح  و صدق صدیق ، همت یعقوب  و فر طلعت  فاروق ،  سر سینه  سلمان  ودرد بودردا قسم  میدهد  و انگاه  زاری کنان  میگوید :

          که جامی آنکه نهادی به پا  و گردن او

                                               زوایه  های  طبیعت  سلاسل  و اغلال

          از ان سلاسل  و اغلال  مطلقش گردان

                                             کزین قیود  زبود خودش گرفت  ملال

         به راه بندگیش جنبشی بده  که در آن   

                                                بــــه غیر تو دگری  نبود مآب ومآل

         جمود دایش شرف گفت  وگوبران دارش  

                                               که صرف شکرتو سازدلسان حال ومقال

ظاهرا  این غزل  را برای  لوح سنگ  خود  سروده بود  :

        پس ازمردن به خاک من گذرکن غمگزارمن  

                                    ببین صد حرف غم در هر خط  ازلوح مزارمن

        به کویت بس که آه آتشین از دل  بر آوردم

                                     سگت را داغها ماندست بر جـــان  یادگار من  

        نبیند  کس فروغ  مهر  را تا حشر   اگر ناگه

                                   فتد  بر روی روز  این سایۀ  شبهای تـــــار من

        فرودآیدشبی  این کلبه  غم برسرم زین سان

                                   کو توفان میکند   در گریه  چشم اشکبار مـــن

    به خاک من چوباد  ار بگذری  ای جان پس از عمری

                                         برت صـــد داستان  غم فروریزد   غبار من

    خدا را شهسوارا بیش از این جولان مده  توسن

                                         که شد یکبارگی  از کف  عنان اختیار من

    زعشقت مرد مسکین  جامی  ونامد ترا در دل

                                        که بود افتاده روزی  بیدلی  بر رهگذار من

         درباره ظرافتها، بذله گوییها ،  شوخ طبعی ها و لطیفه پردازیهای جامی سخنان  گفته وداستانهای  گوناگون نقل کرده اند . عبدالغفور لاری  نوشته  است که : ملاحت  تکلم  بر ایشان  به غایت  غالب  بود ، لطایف وسخنان  شوق انگیز  بسیار  میگفتند  و مطایبه  بسیار  میکردند.

          استاد جامی خود در مثنوی  سبحة الابراردر مورد  شیرین سخنی  و مزاح گوید :

  از کره  چهره پر آژنگ مکن           کار بــــر خسته دلان تنگ مکن

  نیستی ابر ، ترشرویی  چیست            چند خواهی به ترشرویی زیست

  به که چون برق درخشان باشی         تا که باشی خوش وخندان باشی

   باغ خندان  ز گل خندان  است          خنده آیین  خـــرد مندان است

   دل شودرنجه زجد شام  وصباح         میکن اصلاح مزاجش  به مزاح

   جد بود پا بـــــه سفر فرسودن           هزل یک لحظه  به راه  آسودن          

   لیک هزلی که نه از دود دروغ          برد از چهرۀ  قـــــدر تو فروغ

   تخم کین  در دل دانــــا کارد          خوی خجلت  به جبین  ها بارد

     شو زفیاض خـرد تلقین جوی           راستگو لیک وخوش وشیرین گوی

           نمونه یی از خوش سخنیها  و حاضر جوابی  های  او : مولانا ساغری  شاعری بود  که به ایشان  بازگشت  تمام داشت  و ایشان  گاه گاه  با وی  مطایبه  کردند  و ایشان  در شأن  مولانا  ساغری  که همیشه  مدعی  بودکه  شاعران معانی  مضامین  شعر او را بر میدارندو میپرورانند  و به نام خود  میکنند  این قطعه را  فرمود :

ساغری میگفت  دزدان  معانی برده انـــــــــد

                        هر کجا در شعر  من یک معنی خوش دیده اند

دیده ام اکثر شعر هایش را یکی معنی نداشت

                      راست میگفت  آنکه معنی  هایش را دزدیده اند

           این قطعه شهرت کرد ، چون بر مولانا ساغری  خواندند ، پیش ایشان  آمد  گله ها  آغاز کرد  و گفت  من خادم  دیرینۀ  این استانم  و شما  قطعه یی  فرموده اید  که در تمام شهر  شهرت کرده  و هرجای  رسم  بر من میخوانند ومیخندند  و این قطعه  مرا رسوای عالم  ساخته،  ایشان فرمودندکه ما گفته بودیم « شاعری»  میگفت  و کاتبان  و ظریفان شهر ، آن را به تصحیف  ساغری ساخته  اند .  از لطایف منظوم اوست :

      دزدکی  قفل خانه ام  بگشاد               تا ره و رسم  خویشتن ورزد

      گرد ان خانه  به زقفل  نیافت              هیچ چیزی که حبه یی ارزد

      ناگهان بانگی ازدرون برخاست              قفل را  برگرفت و بر در زد

                جامی که به فضایل صوری  ومعنوی  اراسته  بود  نه تنها  در خراسان زمین  بلکه  در بین  سائربلاد  اسلامی  نیزاز شهرت  ومحبوبیت  فراوانی بر خوردار  بود . شاهان  وسلاطین  معاصر  به او  حرمت  خاص  قایل بودند  وهمواره با ارسال  نامه ها وتحفه  ها  اورا  یاد میکردند  ودر طول مسافرتهایش شرایط  ادب و مهماننوازی  را به جای  می اوردند .

         از میان  شاهان  قره قوینلو رابطۀ او باجهانشاه– سلطان نامدار  این  خانواده –  خوب ونیکو بود .  جهانشاه قره قوینلو که خود صاحب دیوان بود  در شعر  حقیقی  تخلص میکرد . زمانیکه  دیوان  خود را نزد  حضرت جامی فرستاد ،  جامی منظومه یی را به جواب  ستایش اشعار او  فرستاد  که ابیاتی  از ان اینست :

   سخن کوته از زاده  طبع شاه                که دانش مآبست وعرفان پناه

 همایون کتابی چو درجی زدر               رسید از گرهای تحقیق  پــــر

 درو هم غزل درج وهم مثنوی                هم اسرار صوری وهم معنوی

 به صورت پرستان کوی مجاز                زشاه حقیقی  نشان داد  بــــاز

           از سلاله آقوینلو  ،  معزالدین  حسن مشهور  به حسن  بیگ یا اوزن  حسن  و پسرش  یعقوب  با جامی  روابط دوستانه  و صمیمانه  داشتند . جامی در هنگام  بازگشت  از حجاز در تبریز با او  دیدار  کرده بودو از آن روز  این رشته دوستی  بین جامی وسلطان وپسرش  محکمتر  گردید . تأثیر این روابط  را در آثار منظوم  ومنثورجامی میبینیم . قصیده یی  در دیوان  جامی است  بدین مطلع :

     قاصد رسید و معطر ساخت  مشام من

                                             در چین  نافه  داشت  مگر نافۀ ختن

           این قصیده در جواب  نامه یی است  که یعقوب  ترکمان به جامی  نوشته بود .  جامی در دفتر  سوم  سلسلة الذهب  که به نام  سلطان بایزید  ، سلطان دانشمند  عثمانی  به نظم  آورده ،  از یعقوب امیرآق قوینلو  به نیکی  یاد  کرده است . در آغاز  مثنوی  سلامان  و ابسال  که به نام  امیر یعقوب  منظوم ساخته ازوچنین  ستایش میکند:

         شاه یعقوب  ان جهانداری که هست  

                                       بــــــــــــا علوش ذروه  افلاک  پست

         جامی در دیوان  سوم  خود  به نام  خاتمة الحیواة  چند  قصیده  در مدح  همین پادشاه دارد  و در یکی  از آن  قصاید  از قصه  هشت بهشت – ساختمانی  بسیار  زیبا  و باشکوه –  که گویا  در ان روزگار  بسیار مشهور  وقابل توجه  بود ، یاد کرده است .

           جامی با فرخ یار ، شاه شیروان ، نیز روابط نیکو داشت . شاهان  شیروان از قدیم  دوستدار و حامی  شعر دری  بوده اند وبسا شعرای  بزرگی چون : نظامی ، خاقانی ، فلکی  و بدری  در دربار های این سرزمین  ادب پرور ، انتساب داشته اند.

           از جملۀ سلاطین عثمانی  ، سلطان محمد خان  ملقب به فاتح (855-886) و سلطان بایزیدخان دوم (886-918) در حق جامی  کمال حرمت  ومحبت  نشان  میدادند . این معنی  از  مطاوی مراسله هایی که بین آنان  رد وبدل  شده  کاملا  آشکار است .

             در دستنویسهای  جامی نامه های مشتمل  بر  نکات  عرفانی  و دقایق  ادبی  خطاب  به شخص  موسوم  به ملک التجار  و پسرش  خواجه  علی  دیده میشود  که گویا  در جواب  مراسلات  آنان  نوشته  شده است . زمانیکه شاه اسماعیل صفوی هرات را اشغال  کرد  از عناد  و سخنان تند  جامی  در حق  روافض  به او سعایت کردند . شاه از عصبیت  دستور داد  که هر جا نام جامی  در کتابی دیده  شود  آن را خامی بسازند .

           در دفتر سوم مثنوی  سلسلة الذهب  پس از اینکه قطعه لطیفی  در توصیف  شعرا و ستایش  شعر خوب  که ان را «آسایش جان »  نامیده  و نکوهش  شعر بد  که ان را «کاهش دل» خوانده است  از بعض سخنوران  قدیم  و استادان  پیشین نام میبرد . آنجا که گوید :

     شعر چه بود؟  نوای مرغ خرد             شعر چه بود ؟ مثال ملک  ابد

     گر بود لفظ  ومعنیش بـــاهم             این دقیق ولطیف و آن محکم

     صیت آن راه آسمـــان گیرد              نام شاعر  همــه  جهان  گیرد  

     حبذا  شاعران  مدحت   سنج             برده در مدح  شهریاران  رنج

     نام  ایشان  زجنبش  اقـــــلام              ثبت کرده  بـــــــه دفتر ایام

     رودکی آن که درهمی سفتی             مـــدح سامانیان  همی گفتی

    چون به آن قوم همسفرمیرفت             نه بــــه آیین مختصر  میرفت

   صله نظم  هـای  همچو  درش            بود در بار چـــار صد  شترش  

   چون شترزین رباط بیرون راند           به زر  میر  غیر  شعر نمانـــــد   

    نام او را  کـــه میبرند  امروز            هست ازان شعر انجمن  افروز

    همچنین نــــام آل سامان  را             نیک کاران  و نیک نامان  را

  زنده از نظم  خویش میـدارد               وز پس پرده  پیش  میـــــدارد  

عنصری انکه داشت عنصرپاک         کم چو او یی فتد  زعنصر خاک      

گوهر  سلک چـــار عنصر بود             گوش گیتی  زنظم  او پر  بـــود

رودکی انچه ز ال سامان یافت             او زمحمـــــود  بیشتر زان یافت

  صله اش سازو برگ خشنودی            صلــــه کش فیلها ی محمودی

  مشک مدحش  به اب شعر سرشت               کاخ اقبال  را  کتابه نـــــوشت

 صدره از جای رفت  و کاخ وسرای               ماند جاوید  ان  کتابه  به جای

 وان معزی که خاص سنجربود            در فصاحت  زبان  چوخنجر بود

  خنجر  آبــــــدار  و پر گوهر            گوهرش مـدح شاه  دین پرور

  چون به مدحش شدی چو خنجر تیز            کردیش دست شاه گوهر  ریز

 گرچه صدگنج دست شاه افشاند          بر زمین  غیر  مدح  شاه  نماند

انوری هم چو مدح سنجر گفت       واین گرانمایه در به مدحش سفت

«گردل ودست بحر وکان   باشد         دل ودست خـــــــدایگان باشد »

بحرشدخشک وکان بزلزله ریخت         وان  در  در  رشته  بقا نگسیخت

با همــــــــــــه طمطراق  خاقانی         بهر تاج  آوران شــــــــــروانی

گر دارد  زنغـــــــــــــز  گفتاری         مـــــــــــدح های هزار دیناری نقد  اهل جهـــــــان  ز دینارش            نیست جز نقــــد های  اشعارش

رفت سعــدی  و دم زیگرنگی            زدن او  بسعد  بــــــــــن زنگی

 از سنایی و از نظــــــــامی دان            که به دام اوفتادگان  جهــــــان

 چون  درین  دامگاه  یـاد آرند           زان دو بهرامشاه  یـــــــاد آرند

  کو ظهیرآن به مدح نغمه سرای        کرده نــه کرسی فلک  ته پای

  تـــا ببوسد رکاب  ممدوحش           گردد ابواب   رزق  مفتوحش

  نیست اکنون زچاپــــلوسی او           جز  حدیث رکاب  بوسی او

   از کمال و گروه صاعـــد یان            نیست چیزی جزسخن به میان

   بود سلمان در این  خراب آباد         مدح گــــوی  اویس با دلشاد

  برزبان  آنچه مانده  زایشانست          چند  بیتی  ز نظم  سلمان است

  ای بس ایوان برکشیده به چرخ          وی بساکاخ سرکشیده  به چرخ

که بر افراختند  تا جــــــــوران          یادگاری  بـــــــــه عالم  گذران

  تا ازین کوچگه  در گذرنــــد          جمع آیندگان  در آن نگرنـــــد

  یاد پیشینیان کننـــــــد از پس          به ثناشان  بــــــــر اورند  نفس

  چشم پوشیده چنـــــد بنشینی          خیز و چشــــــم گشای تا بینی

  قصر ها پست ز زلازل دهـــــر          قصریان بند در سلاسل قهـــــر

 زان بنا هــــا  نمانده  است اثار         جز کتابه بــــــــه دفتر  اشعار وان

  عمارات را نه سرنـــه بن است        آنچه باقیست زوهمین سخن است

    یادگاری درین  ربــاط  کهن         نیست بهتــر  ز نظم ونثر سخن

         جامی در مثنوی سلامان وابسال که به وزن مثنوی  جلا ل الدین  رومی  ساخته شده ، و جامی را به آن  کتاب و نویسندۀ آن  نظر بوده ، دو بیتی از  مثنوی معنوی را تضمین  کرده گوید :

  نسبتی داد به حال من و تــوی          این دو بیت  از مثنوی  مولوی

  کیف یاقی نظــــــــم والقافیه            بعــــد ماضات  اصول  العافیه

 ازمثنوی قافیه اندیشم ودلدارمن          گوید  مندیش  جز دیدار من

ودر تضمین  دیگر  به جلالت  قدر  عارف  روم  گفته است :

وصف خاصان به زعام  اندر نهفت

                                      باد صافی  وقت  ان عارف که گفت

  خوشتر آن باشد که وصف  دلبران

                                      گفته آیــــــــد  در حدیث دیگران

          وهم  در ان مثنوی  حکایتی  راجع  به قطران  تبریزی است که در بخشش  ممدوح  خود ، فضلون ، شرمسار شد  وبگریخت . ابتدای قطعه  اینست :

           بــــــود قطران نکته دان  سحر ساز

                                       قطره یی از ملک او  دریــــــــــای راز  

          در مثنوی سبحةالابرار، عقد سوم ، حکایت  شیخ سعدی  شیراز  را در آن شب که بیت معروف  خود را گفت :

          برگ درختان  سبز  در نظر  هوشیار

                                         هر ورقش  دفتریست  معرفت کردگار

چنین به نظم  آورده است :

          سعدی ان  بلبل  شیر از چمن          در گلستان سخن داستان زن

         شد شبی برشجرمدح  خدای           از نوای سحری  سحر  نمای

         بست  بیتی ز دو مصراع بهم            هر یکی  مطلع  انوار  قـــدم

         هرکه ازان مژدۀ جانان مییافت        برخــرد پرتو عرفان  مییافت

         عارف زنـــــده دلی بیداری          که نهان داشت بر او انکاری

         دیددرخواب که درهای فلک        بــاز کردند گروهی زملک

         پشت برگنبد خضرا کردنـــد        رو درین معبد  غبرا کردنــد

       با دلی  دستخوش  خوف و رجا      گفت کای گرمروان  تا به کجا؟

      مژده دادند که سعدی به  سحر          سفت در حمدیکی تازه گهر

      نقد پاکان نه به مقدار وی است         به هر نکته  ز اسرار وی است

       خواب من  عقدۀ  انگارگشاد          رو بدان  قبله  احـــــــرار نهاد   

      بــــــه در صومعه شیخ رسید           از درون  زمزمــــۀ شیخ شنید

    که رخ  از خون جگرترکردی           باخود  ان بیت  مکرر  کردی

گویند  زمانی  که شیخ شیراز ،  این بیت را  بگفت :

          برگ درختان  سبز  در نظر  هوشیار

                                         هر ورقش  دفتریست  معرفت کردگار

           یکی از اکابر  در واقعه  دید که جمعی  از ملائکه  طبقهای  نور  از بهروی نثارمیبرند. جامی درپایان  مثنوی سبحته الابرار ، عقدسی ونهم را  به نصیحت  خویش  اختصاص داده وپس  از آن  که خود  را  از  شعر  و شاعری  ملامت  نموده  ومقام  عزت  نفس  را  عالیتر  از  این  مراتب  دانسته ، به عنوان  مثال  از اساتید  گذشته  و آثار آن بزرگان  نام میبردکه عبارت از فردوسی، نظامی ، خاقانی، انوری، ظهیر فاریابی ، کمال اصفهانی، سعدی ، حافظ ، کمال خجندی  ودوتن شاعران  هندی  که ظاهرا  حسن سنجری و امیر خسرو  بلخی  ثم دهلوی  باشند :  بین که سهم  اجـــــــــــل را  قوسی        کرد گــــردون در پی فردوسی

بادل شق شده چون خامه خویش         ماــــد سر ریز زشهنامه خویش

 ناظم گنجه نظامی کـــه بــه رنج        عدد گنج رسانید  بـــــــــه پنج

 روز اخر  که ازین  مجلس  رفت        گنجها  داده زکف  مفلس رفت

 گرچه میرفت بــــه سحر  افشانی        برفلک  دبدبـــــــــــۀ  خاقانی

 گشت  پامال  حوادث دبـــه اش       بیصدا شد  چودبـــــه  دبدبه اش

 انوری  کو و دل  انـــــــــــور او        حکمت  شعر  خرد پرور  او

کو ظهیرآنکه چوخضرآب حیات      کلک او داشت نهان  در ظلمات

 برکمالی  کـــه سپاهانــی  داشت       که به کف  تیغ سخنرانی داشت

  شد ازین  دایــــــــره  دیر مسیر        آخر الامر همـــــــه نقص پذیر

 گرد حرفی که رقم  زد سعــدی          بررخ شاهـــــتد  معنی  جعدی

 صرصرقهر چوشد حـــادثه زای          آمـــــد آن جعد  معنبر  درپای

 حافظ  از نظم  بــــــــلند  آوازه         ساخت آییــــــن سخن  را تازه

لیک روز وشبش  از پیش  کمند          زان  بلندی سوی  پستی  افگند

پخت از دور مه  و گــردش سال         میوه  باغ  خجندی  بـــــه کمال

لیک  باد اجل  آن  میوه پــاک            ریخت  در خطه تبریز به خاک

آن دوطوطی که به نوخیزیشان            بود در هنـــــــد  شکر ریزیشان

 عاقبت سخره  افلاک  شدنــد           خامشان  قفس  خـــــاک  شدند

کام  بگشا که شگوفــان  رفتند          یک بیک نادره حــــــرفان رفتند

در قطعه یی که در شرح این شعر سنایی :

ازگشتم از سخن زیرا که نیست           در سخن معنی و در معنی سخن

گفته  و گویا  حضرت سنایی  این بیت  را دروقت  وفات  میخواندند  ، حضرت سنایی را شۀ اقلیم سخن  میخواند :

         چون سنایی شه اقلیم  سخن          راقم تخته  تعلیم سخن …

         درپایان  این فصل  به ذکر قطعه یی  که جامی  در حکایت  معزی  با سلطان  سنجر  بن ملکشاه  به نظم  آورده و عزت  معنوی  ودر جت  رفیع  شاعر  و بقای  جاویدانی  کلام را  در کمال  فصاحت  حکایت  میکند :  

     شنیده ای که معزی چه گفت  با سنجر

                                         چو ذکر جودت  اشعار  ومنت  صله رفت

     عطیۀ تو که  وافی  بــه جوع  آز  نبود

                                         زحبس  معده  چو آزادشد بــه مزبله رفت

     مدیح من پی نشرفضایلی  که تراست

                                          به شرق و غرب رفیق هزار قافلــــــه رفت

آشنایی با بیدل(*)

بی یقینی داشت عمری درگمان بیدلم

عشق کرد امروز آگاه از نــشان بیدلم

بعد از این تازنده ام از بــندگان بیدلم

سجده فرسای حضور آســـتان بیدلم

عرش اگر باشم زمین آســـمان بیدلم

جهان درقرن یازدهم هجری قمری درسرزمین  دانش پرور و افسانوی هند شاهد دو آفریدۀ نفیس و ناظر  دوشاهکار گرانسنگ بوده است: یکی بیانگر سوزوساز، عشق و عرفان و دیگری مظهر مهروفا،زیبایی وصفا… احساس  یکی بر روی صفحه های کاغذ جلوه ریز شدو خوشه سان دلها به بارآورد و دیگر در دل  مرمرین کهسار افسرد و چون رگ سنگ موردنیایش و ستایش قرار گرفت. یکی بیدل شاعر سحر آفرین بود ،دیگر تاج محل نگارۀ گویای زمانه ها.

سخن گفتن دربارۀ بیدل وشناخت او که صیت شهرتش از اقصای هند تا سرحد ایران و از ترکستان ، چین  تا سرزمین عثمانی پیچیده ورسیده هم سهل است و هم ممتنع.

 

(*)بر گرفته از مجلة خراسان،ش    ،صفحة

 

سهل از بابتی که بیدل شرح حیات صوری ومعنوی و ماجرا های زنده گانی خود راباآب و تاب هرچه تمامتر تا سال 1116 درچهار عنصر آورده و مارا ازهر سعی و وسواس بی نیاز ساخته است. وهم از جانب دیگر کسانی چون سرخوش آنچه را که دربارۀ او نوشته از لحظاتش گذرانده ومهر قبول برآن زده است .اخلاص  کیشانی چون خوشگو که به قول خودش بیش از هزاربار از  فیض دیدار او بهره مند  بوده ، آنچه را که درمحضر اودیده و شنیده  درسفینه معروف ورساله ملفوظات خود ضبط کرده است. دشواراز جهتی که این روایت ها و حکایت ها آمیخته با نکات حیرت زا و تأمل بر انگیز  است و اغلب از مقوله رویای صادقه، سیر های عرفانی و اسفار روحانی وبسا دقایق و لطایف صوفیانه و رازهای مگوی دیگر.

فیض ستانی و اثر پذیری بیدل از صحبت چند سلطان معنوی و مجذوبان صفا دل چون شاه ملوک، شاه یکه آزاد، شاه فاضل، شاه ابوالفیض، شاه قاسم هواللهی و دیدارهای او با مردان خدا و درویشان پاک  نهاد که گاه گاه چون خضر پی خجسته درتنگنای دشواریها بسر وقت او می رسیدند و بی هیچ ناپدید میشدند در سرشت و سرنوشت ورشد قریحه و استعداد شعری او بی نقش و تأثیر نبوده است. ای بسا که پیام باطنی کسانی چون شاه کابلی برای او بمثابۀ مکاشفات والهامی جلوه می نمود که گویا از دلدار برین و عالم غیب به او می رسید.

 

فطرت بیدل همان آیینه معجز نماست

هرسخن کز خامه اش میجوشد الهام است و بس

ازهمین بابت ها بوده است که بیدل درسیروسلسلۀ عرفان درعین خاکساری، شکستگی و عجز نه تنها خود را از اقطاب بلكه از زمرۀ افراد و صاحب کشف و کرامات میدانست:

عالم همه یک برق تجلی دیدم محمل گردی نداشت لیلی دیدم

زین سرمه که حق کشید دردیدۀ من      هرجا لفظی دمـــــید معنی دیدم

باهمین سلطنت روحانی که عالیترین مراتب و مقام صوفیانه است خطاب به خود میگوید:

بیدل به دو روزه عمر وهم مغرور مباش

بيناد تو نیســتی است معمور مباش

هرچند ابدال و قطب و غوثت خوانند

ای خاک به این غبار مسرور مباش

گذشته ازین چند شاه دوده نشین و فقيرمشرب، چند امیر زاده و آزاده یی، از بسته گان ودوستان صمیمی اوچون میرزا قلندر، میرزا ظریف، میرزا ابوالخیر هرکدام برای بیدل همه دل ما مبدأ فیض  و موهبتی، مصدر یاری و برکتی بوده اند. کلبۀ او مجموع شعرا و عرفا بود و خود از این انجمن لذت ها می برد. در دبستان فکری و حلقۀ درسش صدها هندو ومسلمان زانو زده بودند و بهره ها برده.

امرای هفت هزاری،  هزار بارسرتعظیم و تسلیم برآستان فقرش  فرود آورده اند وتا جداران الماس نشان پرتولطف  وعنایت خود راازو دریغ نداشته اند.

درتاریخ ادبی خود کمتر شاعری را می شناسیم که از سپیده دم جوانی تا شام پیری ازین همه شهرت واحترام، اعزاز و اکرام، فراغت وبی نیازی برخورداربوده باشد. بیدل از شعرای مقبلی بوده که در روزگار خودش دفتر شعرش چون ورق زر دست به دست می گشته و شهریاران وقت چون عالمگیر ،آزمند  وسخت گیر برکلامش تمثیل واستشهاد می جسته است.

امرایي چون عاقل خان رازی، نظام الملک آصف جاه و نوابانی چون شکرالله خان و جمیع دودمان بیدل اندیش همه ازدوستان ، حامیان  و ارادتمندان او بوده اند.

بیدل که از عشیرۀ ارلاس و از دوده سپاهی بود در سال 1054 هجری قمری چشم به جهان گشود. ابوالقاسم ترمذی ستاره شناس دوراندیش  وروشن بین که دوست پدرش میرزا عبدالخالق بود لفظ « فیض قدس» و « انتخاب» را مادۀ تاریخ او گفته و حقانیک دریافته بود که طلوع این کوکب دری فیض قدسی برای زبان دری بود و آن روزگاران انتخاب، انتخاب بهتر از او هم نداشته است. بیدل این تاریخ را درقطعه یی چنین بسته:

بسالی که بیدل به ملک ظهور زفیض ازل تافت چون آفتاب

بزرگی خبرداد از مولدش           که هم « فیض قدس» است و هم « انتخاب»

زادگاه او محله پتن دیوی درشهر پتنه یاپتلی پوترای قدیم مرکز ایالت بهاربود. در چهارونیم سالگی خورشید سایه گستر پدرش خرامید و درهفت سالگی چون گهری از دامان مادربه کنار افتاد.

خورشید خرامید و فروغی به نظرماند

دریا به کناردیگر افتاد و گهر ماند

درسنین ده که تازه از تحصیل صرف و نحو، بدیع وبیان فراغت یافته بود نخستین بارگل طبعش شگفتن گرفت و شعربدیعی دربیان حال همدرسش که قرنفل می جویید بربدیهه گفت:

یارم هرگاه درسخـــــــن می آید        بوی عجبش از دهن می آید

این بوی قرنفل است یا نگهت گل       یا رایحۀ مشک ختن می آید

درآغاز شـــاعری « رمزی» تـــخلص میـکرد صورت احوالش از طرز تخـــلص روشـــن بوده است. اما، با ســــیر درگــلستان سعدی لفظ « بیدل» رااز شاخۀ این قطعه برچید و صاحبدل شد:
گر کسی وصف او زمن پرسد بیدل از بی نشان چه گوید باز

عاشقان کشتگان معـــــشوقند برنیاید زکـــــــــشتگان آواز

میرزا سنگین بیگ درسیرالمنازل آورده که این کتیبه برلوح مزار بیدل بیرون دهلی دروازه نقش بود:

پیش ازین گفت سعدی شیراز بیدل از بی نشان چگوید باز

بیدل این مصرع را درین رباعی چنین تضمین کرده است:

دی کسی گفت میـــــرزا بیدل خوب گفته  است در تصوف راز

مصرعی درجواب خواند جلیل بیدل از بی نشان چه گــــوید باز

بیدل در 4 صفر 1133 چشم از جهان پوشید به تصریح خوشگو جسد قوی هیکل این شاه روز را در صحن حویلی خودش به خاک سپردند. درگاه قلی خان درمرتع دهلی  که پنجاه سال بعد از وفات بيدل نوشته است. ذکر مزارش را در دهلی کهنه درمحوطۀ مختصر برنگ معنی خاص که درالفاظ رنگین واقع  شده آورده، گوید: سوم شهر صفر عرس میشود و دور قبر حلقۀ مجلس ترتیب میدهند کلیاتش که بخط گرام مرتب ترقیم یافته به آیین حلقه گذاشته افتتاح به شعر خوانی می نماید. برعنوانش این رباعی مرقوم است:

ای آیینه طبع تو ارشـــــــاد پذیر   درکسب فواید ننــــمایی تقصیر

مجموعۀ فکر ما صلای عام است  سیری کن و قسمت تسلی برگیر

هرچــــند مزار بیدل درسیــــنۀ عرفاست اما باز هم… نویسندۀ « سیرالمنازل» صد سال بعد از رحلت او ، دربارۀ آرامگاهش گوید…. مگر الحال نام ونشان قبرهم باقی نماند… این نکته که باساس تواتر مزار پرتو انوارش رادر حضیره یی از چغتایی ها در خواجه رواش کابل گفته اند و یا محلی رادر دهلی به فاصله دو میل دور تر از خانه و خاک اصلی او بنام مزارش آباد نموده اند، مصداق این شعر میتوانند بود:

 

زهرخاکی که بوی عشق برخاست    یقین دان تربت لیلی درآنجاست

رسم برگزاری عرس این عارف وارسته که تفصیل آن درکتب تذکره آمده تا هنوز در اغلب شهرها چون دهلی وکابل خاصه درولایت بدخشان، که آل و تبار بیدل رااز آنجا میدانند هنوز متداول است. باشد که از یمن همت ارادتمندان بیدل کیش بازار این مراسم خجسته گرمی بیشتر یابد و فروغ این مشعل، فروزان و جاویدان بماند.

بیدل با داشتن زوجات متعدد در شصت وشش سالگی تنها صاحب فرزندی شد. اما این نازنین شمایل درچارسالگی چنان بیمارشد که شاعر مارا بفریاد آورد: آنجا که گوید:

ای چرخ به حق جوش این میخانه  یعنی به خروش عاقل و دیوانه

بیرون نبری ز انجمن شـــــمع مرا  آتــــش نزنی به خرمن پروانه

اما روزگار این دریتیم رااز کف شاعر بلند آشیان ما در ربود  وآتش به خرمن صبر و طاقت او زد. بیدل که از هربن موی او شرر جسته بود مرثیه پرسوز و آتشین در رثای فرزند خود سرود که حقا از جواهر سمین سخن و از شاهکارهای ادب دری بشمار میرود. چند بند از این مخمس رابرمی گزینیم:

هیهات چو برق پرفشان رفت کاشوب قـــــیامتم بجان رفت

گرتابي  بود و گرتوان رفت طفلم زین کهنه خاکدان رفت

بازی، بازی به آسمان رفت

آهوی غریبی از نظر جست کز هربن موی من شرر جست

چون رنگ ز چهره بی خبرجست این آهی بود کز جگر جست

یا تیری بود کز کمان رفت

هرگه دو قدم خرام می کاشت        ازانگشتم عصا به کف داشت

یا رب علم چه وحشت افراشت       دست از دستم چگونه برداشت

بی من به رۀ عدم چسان رفت

شوخیـــــــــها داشت دربرمن       مـــــیزد قــــدمی  بر ا بر من

ای الفت خـــــــاک برسرمن       مــــــن ماندم و ناز پرور من

تنها به جهان جاویدان رفت

فریــــــــــاد کنم ز بان لالم     پـرواز کجاست سوخت بالم

پرعاجز وسخت تیره حـــالم    درخـــــــاک فرو روم بنالم

جای دگرم نمیتوان رفت

آه از شکری که گاه گفتار     میــریخت ازآن لب شکر بار

اکنون همه تلخ شد به یکبار     بلبل تو هم این خروش بردار

کز باغ و بهار طوطیان رفت

خوشبختانه قسمت معظم چکیده های ذوق و حال ابوالمعانی بیدل که همسنگ بالعل و جواهر بوده بما رسیده است. بطورکلی میتوان گفت که بیدل درتمام ابواب و انواع شعری از جنس غزل تاقصیده، از شکل مثنوی تا رباعی تفنن کرده و طبع سرشارخود را آزموده است. از نظر محتوی و موضوع بیدل به جمیع اغراض شعری پرداخت و کم وبیش آن معانی را در اشعار خويش آورده است و حتي در مقام حق شناسي و سپاسگزاري لب به ستايش و ثناي  محبان  گشاده است. چون، بحث دراین موارد از حوصلۀ  این مختصر بیرون است فقط مضمون کلام بیدل را با چند خط روشن خلاصه میکنیم که:

جوهر مایه اساسی و محوراصلی کلام او ، رموز و اسرار تصوف، معارف و عرفان اسلامی و اصل فلسفه و حدت الوجودی است که با الهام از افکار و ارشادات شیخ اکبر محی الدین عربی صاحب « فصوص الحکم» و « فتوحات مکیه» و خداوندگاربلخ حضرت مولانا آنرا با حالات متفاوت صحو و سکر، بنحو نیکو و استادانه درقالب واشکال گونه گون شعری پرورده و بیان داشته است.

بیدل مانند هرقدرشناسی به شعرای سلف و نامبرداران ادب فارسی چون مولانا، سعدی، حافظ، و جز ایشان ارج واحترام داشته نام آنان را به اعزاز و نیکی یاد میکند. بسا که در اقتفای کلام آنان  اشعار سروده وداد سخن داده است. بیدل به استعاره ها، مجاز ها، تشبیهات و کنایات متداول زبان غازۀ تازه داده و به این گنج شایگان وفرهنگ وزین افزوده است.

ابوالمعانی بیدل به فنون شعری و صناعات ادبی،  عنایت و رغبت داشته وصنایع بدیعی، خاصه مراعات النظیر، ارسال المثل و ایهام تناسب رافراوان به کاربرده است. حتی، گاهی درزمینه صنعت های متکلف بی روح و خشک نظیر صنعت تعطیل  رقطاو خیفا طبع آزمایی نموده است. تجدید در مطلع ها و سرودن چند غزل درعین وزن و قافیه از مختصات کلام اوست.

بیدل به فن تعمیه و ساختن ماده تاریخ که درآن روزگار بازار گرمی داشت نیزپرداخته و به پیروی ازبرخی نویسنده گان و شعرا مانند مؤلف « مذکراحباب» نام وعنوان بعضی  آثارش رابه اساس مادۀ تاریخ که زمان تألیف را میرساند گذاشته است.

ذکر باز تاب اندیشه های عالی و بشردوستانه درآثاربیدل و شرح و سعت مشرب وجهان بینی او درخور تحقیق ومستلزم بحث مفصل و جداگانه است.

تعداد ابیات بیدل را بیش از صد هزار فرد نوشته اند. قدیمترین مثنوی او، محیط اعظم درحدود شش هزاربیت است که در 24 ساله گی سروده، داستان رمزی وخیال پرور طلسم  حیرت را که سیر ی است درانفس، در 26 ساله گی در سه هزاز و پنجصد بیت منظوم ساخته است. طور معروفت که سیر در  آفاق است به اساس نسخۀ چاپ کابل مشتمل بر1228 بیت است. مثنوی عرفاني  که درجواب حدیقه و به همان وزن در طی سی سال سروده شده از شاهکار های عرفانی بیدل است که خود نیز بارها به آن

بالیده و نازیده است. نسخه  اشارات و حکایات بیدل  مشتمل است بر ابیات منتخب از چهارمثنوی او. آثار منثورش چون رقعات ، چهار عنصر، نکات،  بیاض ومقدمه ها، مثل اعلای سبک نثر به شیوۀ آن روزگار است. ظاهراً قدیمترین نسخه ازکلیات بیدل که چهل ویک سال پیش  ازوفاتش نوشته شده درگنجینۀ حبیب گنج درهند است. نسخۀ کتابخانۀ بانگی پور راکه سیزده سال پیش از وفات بیدل کتابت شده به خط خود شاعر می دانند. اما، نسخۀ نفیس و تاریخ دار محیط اعظم که درآرشیف ملی ما ضبط است هرچند نام کاتب درآن ذکرنشده اما به نظر قاطع میتوان گفت به قلم مبارک بیدل و به خط زیبا و دلکش اوست.

این نسخۀ نازنین که 34 سال پیش از وفاتش و بیست ویکسال بعد از تألیف خوداثردرکمال دقت و سلاست نوشته شده و ازآغاز بهمین نام وصفت معروف بوده یکصدو هفده سال پیش غلام محمد طرزی شاعر صاحب دیوان وهفتادو دو سال قبل امیر حبیب الله خان هفده سال پیش فکری سلجوقی نسخه شناس مشهور کشور، هرکدام به انشای خود آنرا به خط بیدل گفته و تسجیل کرده اند. ظاهراً، قدیمترین نسخۀ چاپی ازاثاربیدل، که درتاشکند و سایر شهر های ماوراء النهر صورت گرفته، دردست هست. درافغانستان عزیز، نخستین بار دیوان او درسال 1334 هجری قمري در عهد امیر شهید تاردیف دال به طبع رسیده است.

آنچه راکه دربارۀ کلام  بیدل میتوان به صورت فشرد ه و خلاصه گفت اینست که: بیدل به طور مسلم از ستاره گان  قدراول ادب دری، و ازسخن سرایان بی همتای مشرق زمین،  و از ارکان اربعۀ شعر فارسی است درقلمرو هند، پس از امیرخسرو وپیش از غالب و اقبال.

اندیشۀ بلند عرفانی و شیوۀ بیان این شاعرارجمند قریب سه قرن، بر ذوق و ذهن، قریحه و ضمیرهمه پارسی گویان به ویژه سخن سرایان کشور ما از عاجز تا طرزی، از مهردل تا قاری، همچنین در سرزمین ماوراء النهر از شوکت تا طغرل، از اکمل تا ادا، اثر شگرف و ژرف گذاشته و با اقبال فراوان رو برو شده است.

در طول سلطنت معنوی و سیطرۀ ادبی این شهریار سخن، صدها شاعر غزل سرا وچامه پرداز از خرمن فضل او بهره ها برده و از گلستان طبعش گلها چیده اند. صدها موزونان و تازه گویان بلخ وبخارا، از او پیروی کرده و گام برگام او نهاده اند و با قید این نکته که این تقلید ها و استقبال ها اغلب جنبۀ طبع آزمایی و تفنني محض نداشته بلکه با یک نوع دلبستگی و ارادت عمیق همراه بوده است.

از همان دورۀ او که دنباله عهد درخشان وطلایی زبان فارسی درهند بزرگ بوده  غالب شکر شکنان آن و لا، نظر عنایت به کلام او داشته و ازین قند مکرر پارسی کام جان را مکرر شیرین کرده اند.

درین حوزه فرهنگی که قلمرو مسلم زبان پارسی – دری بوده است کمتر شاعری را می شناسیم که دربرابر این استاد بزرگوار زانوی تلمذ و شاگردی نزده  و ریزه خوارخوان او نبوده باشد.

نکات نغز و پرمغز او،شاه فرهادی گزین و بیت الغزلهای دلپذیرش تا امروزه روز چنان بررگ و خون ما، بر طبع و فکر ما رنگ ونقش گذاشته که بی اختیار آنها را در موارد مقتضی و برحسب حال و مقام مانند  امثال غرر وحکم درربه کار می بریم و از آن سود می جوییم.

دربارۀ این نکته که بیدل پیرو سبک هندی و از افراد شاخص این طرز و شیوه است. باید افزود که در واقعیت امر، ابوالمعانی بیدل خود مبتکر و موجد سبک تازه و انداز خاصی است که مختص ومنحصر بخود او ست.

درست است که اسلوب  کلام او درمقام نکته پردازی، معنی یابی، عبارت آرایی،نازکخیالی، ترکیب سازی، نادره گویی و مضمون آفرینی و بسا دقایق دیگر به سبک هندی نزدیک میشود . اما بازهم، ازلحاظ آرایش و ویرایش لفظی، صنایع و بدایع شعری، علو و عمق معانی، تلمیح و تمثیل،  رمز و ایما و حتی مبالغه های مطبوع و بیان احساسات اغراق آمیز و جذبات شورانگیز و دلپذیر و نحوۀ تازه گویی و ادا که گاه گاه در غبارابهام و غموض پوشیده است او را صاحب مکتب ویژه و ممتاز ساخته است.

الفاظ ، کنایات و تعبیرات بیدل چنان پربار و سرشار از موج عاطفه و احساس و وجد و هیجان است که گویی بحری رادرکوزه یی ریخته اند. عنصر و خمیرمایۀ سخن دردست این استاد ماهر  و توانمند چون موم نرمش و آرامش یافته و برای پروردن و بیان دقیق ترین و لطیف ترین مفاهیم آماده گشته است.

طوفان طبع دریا بارش چون بحر بی ساحل درهر کف وموجی هزاران در دری بیرون ریخته و دفترسخنش درهر خط و سطرخود ، صدها نکتۀ باریک  واندیشۀ عمیق را گنجانیده است. انبوه ترکیب های لطیف و تازه،عبارت های دقیق و بدیع، کلمات رنگین وآهنگین ، الفاظ دلنشین و ناز پرورده، نشانۀ طبع تابناک ، دقت پسندی سخن سنجی و قریحۀ سرشار اوست.

هرچند عده یی پیرایه هایی را که بیدل برعروس سخن بسته و مصادر عجیبی را که آگاهانه ابداع کرده باسیره و موازین زبان وهنجار گفتار هم آهنگ و دمساز نمی دانند. اما، به طور قطع درزیبایی و غنامندی زبان مااثر ارزنده و برازنده داشته است. به قول صاحب نظران زمانی فرا خواهد رسید که  به اصطلاح آن روزگار روزمره های بیدل که برتراز صوت و حرف  وگفت است نمونه وسرمشق نو آموزان خواهد شد و آینده گان به کلام وبیان او استناد خواهند جست. جالب اینست که با مطالعه شعرنو  وآزاد امروز چنین به نظرمیرسد که بیدل از نظر تعبیر و تصویر، عبارت و صور خیال، تازه گویی و نوجویی، گویا باب سخن را بر روی این نوپردازان باز کرده باشدو راه گشای آنان درین عرصۀ آزمایش و تلاش بوده است:

بفکر تازه گویان گرخیالم پرتو اندازد

پرطاووس گردد جدول او  راق دیوانها

خلاصه بیدل ازنظرباریک اندیشی، نکته سنجی، دقیقه یابی، ترکیب سازی، بدیع نگاری، مضمون پروری، معنی آفرینی و به قول خودش نو آوردهای ادبی از شعرای بلند پایه چیره دست و ممتاز ماست. همین مختصات است که کلام بیدل را از سایر گوینده گان سبک هندی برتری و امتیاز بخشیده و او را صاحب طرز بکر و طرازنوین ومکتب مخصوص بخودش ساخته است در پایان مقال میتوان گفت که:

ظهور آثار جاویدانی بیدل شاهنامه دیگری بوده است دراحیا و ابقای شعر وادب شیرین وفصیح فارسی Langua per Excella وگسترش  وقوام زبان زیبا و شیوای این حوزۀ پر غنا و ثمرزای فرهنگی  Langua Franca حق است که با خود این صاحبدل هم آواز شویم و بگوییم:

« خداوندا بحق دل ببخشا بیدل ما را»

چند نکتۀ تازه

در بارۀ سید جمال الدین افغانی(*)

 

             درقرن نوزدهم که نقطۀ اوج واعتلای استعمار غرب بود اغلب کشورهای آسیایی و افریقایی چنان در خواب غفلت  فرو رفته بودند ، که ازآنچه در جهان آنروز میگذ شت اطلاعی نداشتند . بعضی ازین ممالک در نتیجه بسانابسامانیها و داشتن نظام های فرتوت وخود کامه با جهل، فقر و مرض دست و گریبان بودند وبرخ دیگر در اثر خانه جنگی ها ی مستمر و آشوبهای بی ثمر قدرت جویان و جاه طلبان رو به ویرانی وفساد نهاده بودند . سر زمینهای مسلمانان نیز ازین امر مستثنی نبود و امت مسلمه پیوسته ضربات این سستی وکاستی و هرج و مرج سیاسی را متحمل می شدند.

           افغانستان عزیزکه روزگاری مهدتمدن و فرهنگ مشرقزمین بود نیز دورۀ اضمحلال و انحطاط خــود را می پیمود و در کشاکش دوران

 

(*) برگرفته از: نشریۀ آریانای برون مرزی ، سال دوم ، شماره سوم ، خزان 1379 ( سپتمبرـ نومبر 2000 م) ، ص 3ـ12.

چون شمع می گداخت . افراط در امر برادر کشی ، نهب  و غارت بی حدو حصرموجب شد که شیرازۀ نظامی وسیاسی ،  اقتصادی واجتماعی کشور ازهــم  بپاشد و مشعل علم ومعارف به خاموشی گراید.

          درچنین حال وهوایی ناگهان دستی از غیب برون آمد ودر سراسر جهان ندای برابری وبرادری ،  آزادی وبیداری در داد وبا تازیانۀ عبرت مسلمانان را تکان داد و از خواب ناز بیدار ساخت .  این ناجی مصلح بزرگ سید جمال الدین افغان بود . سید جمال الدین افغان با خطابه های تند وآتشین ، اشارات وارشادات عمیق و مؤ ثر خود طومار عطا لت وبطا لت ، رخوت ورکود را درهم پیچید و روزنه های روشنی و آزادی ، نهضت و حضارت را بروی مسلما نان گشود. اینک با شرحی از شمۀ زندگی او نگاهی به مبارزات او می اندازیم :

سید جمال الدین افغانی از سادات صحیح النسب شرق بود . زادگاه او را عده یی اسعد آباد کنرواقع افغانستان وبرخی مولد او را کابل نوشته اند . شیخ  محمد عبده در مقدمه  ترجمۀ عربی” نیچریه ” ( که در انتقاد از عقاید طبا یعون نوشته شده بود ) وی رااز سادات کنر افغانی مرزنشین هندوستاندانسته است. (*)(1) خودش هیچوقت در گفتاروآثار خود از

 

(*) رسالۀ نیچریه باراول درحیدرآباد منتشر گردیدوسپس همان متن فارسی را روزنامۀ فرهنگ اصفهان در پاورقی خود انتشارداد و ( سید جمال الدین اسد آبادی وبیداری مشرقزمین، به قلم طباطبایی، به کوشش و  مقدمه سید هادی خردشاهی، چاپخانۀ دفتر نشر فرهنک اسلامی، سال 1370 ، ص 142) .

 

موطن اصلی خود یاد نکرده است . و حتی در برابر پرسشها سکوت اختیار کرده و همواره خود رابه جامعۀ اسلام منسوب دانسته است .

          عده یی برین باور اند که اخفای اسم ورسم ، مولد وموطن برای رهایی از شرماموران سیاسی بوده است. از مکاتبات و مراودات او پیدا ست که  شماری از خانوادۀ او در همدان بوده اند و هم روشن نیست که این سلسله از تبار او کی بدانجا هجرت کرده اند ویا از ساکنان بومی آن دیار بوده اند . در بسیاری از دستخط های او که به ما رسیده لفظ  افغانی باامضای او همراه بوده است . سید در طی 59 سال عمرخود با بیست و دو نام زندگی کرده و در نوشته هایش هفده اسم را به کار برده است و ظاهرا این تغییر وتغیر از بابتی بوده است که از آسیب استکبارو آزار مخالفان در امان باشد و  باری  در برابر پرسشی که ازو شده بود چرا کلمۀ افغانی رابه نام خود اضافه کرده است ، گفت :” افغانی ” تخلص شعری منست .  نمونه هایی از اشعار دری سید در دست هست . سید در نامه یی که برای تقاضای ورود به لژ کوکب الشرق در سنین سی وهفت سالگی نوشته خود را  جمال الدین الکابلی خوانده است . وی عضو  9 لژ ماسونیک lodge massoneria   بود ودر لژ های فرا ماسونری  پنج کشور عضویت داشت .  سید چهار سال در لژ فراماسونری یا فراموش خانۀ وابسته به انگلستان که در آن صاحب منصبان انگلیسی وسیاستمداران روز جمع بودند ، فعالانه شرکت داشت واز همه دقایق واسرارمحرمانه مطلع بود . همان است  که در دیباچـــــۀ تتمة البیان فی التاریخ الافغان انگلیسها رابه کفتاری تشبیه کرده است که با بلعیدن چند صد ملیون مردم هند و آشامیدن رودخانه های گنگ وسند سیر نشده و برای بلع باقی دنیا دهن باز کرده است و میخواهد آبهای نیل وجیحون را هم بیاشامد .

          متن تقاضا نامۀ سید جهت عضویت به لژ کوکب الشرق بدینقرار است : ” جمال الدین کابلی استاد علوم فلسفی در مصر محروسه که از سن وی سی وهفت سال گذشته است ازبرادران صفا و دوستان وفادار یعنی بزرگان مجمع مقدس فراماسون که از هربدی  و اشتباه منزه و مصون میباشند تمنا دارد عنایت فرمایند اینجانب رادر آن گروه پاک و در سلک  رهروان  آن باشگاه پرافتخار بپذیرند . بزرگی برای شماست . سنه 1292 ربیع الثانی روز پنج شنبه 22″ (2)

         هرچند صحنۀ مبارزات وفعالیتهای او تمام بلاد اسلامی بود اما به افغانستان  و  ایران پیوستگی و دلچسپی خاص  وفراوان نشا ن میداد .  به ویژ ه که زبان فارسی زبان مادری او بود و به این زبان غزلها و ساقینامه ها سروده وداستانها نوشته است . کتاب مختصری که به نام تتمة البیان فی التاریخ الافغان نوشته ودر سال 1901 به چاپ رسیده است بیانگر بند وپیوند بیشتر اوست به این آب و خاک . در نامه هایش کرارا  از شهامت و رشادت افغانها به تلویح و تصریح یاد کرده و این ممیزات  آنها را ستوده است . (3)

           سید دریکی از آخرین مقاله های خود( شماره 14عروة الوثقی، چاپ پاریس ، سال 1305 هـ ق) درباره برقراری واستحکام همکاری ویاری ، وحدت ومودت میان جامعه مسلمانان خاصه ملت های ایران وافغانستان چنین اشاره دارد:  اینک  از نویسندگان فارسی زبان میخواهم که در بارۀ  دعوت ویگانگی مسلمانان وتجدید پیوند های دینی میا ن ایشان از زاده های اندیشۀ راست ذهن  درخشان وخرد والای خود با ما یاری کنند .  بخصوص در موضوع اتحاد ایران وافغان که این دو قوم شاخه های یک درخت برومند وشعبه های اصلی خجسته ایران کهن میباشند که پیروی هر دو از دین پاک اسلام موجب افزایش ارتباط  میان آنان شده است ودر میان ایشان جز اندک  اختلافی آنهم در بارۀ جزئیات وجود ندارد . این اختلاف جزئی هم درخور جدایی ودوری و گسستن پیونــد یگانگی نیست وعقل سلیم روا نمیدارد که چنین اختلاف ناچیزی موجب اختلاف شدیــــد گردد.( ص 158،سید جمال الدین اسدآبادی و بیداری مشرقزمین).

             این سیاستمدار زرنگ و مصلح بزرگ عالم اسلام هرجا که سفری میکرد با خطابه های شور انگیز وروشن خود آتش افروزی میکرد وحتی آشوبها ایجاد مینمود و با شیپور آزادی وفریاد بیداری روح تازه یی بر بدن یخ بستۀ مسلمانان می دمید  و سرانجام منشأ اثر ومبدأ خیری میشد. در ایران وافغانستان با توصیه ها ودادن مشوره های سیاسی ونظامی ، اولیای امور را روشن و بیدار میساخت ودر مزرعۀ ذهن شان بذر آگاهی ومعرفت می افشاند . در سر زمین ترکیه درضمن سخنرانی های خود در بارۀ علم وصنعت پیام خود را به گوش مردم میرساند و مردم  را به آزادی و رهایی از جهل وخرافه متوجه میساخت . در مصرومیان سایر اعراب با تشکل جمعیت های سیاسی ، سلسله جنبان نهضت های آزادیخواهی شد و در هند ندای برادری وبرابری رادر داد وآنها را به قیام علیه  استکبار جهان  فراخواند .

           رسالت تاریخی او که پخش و نشر مفکورۀ اتحاد و همبستگی اسلامی ورهایی از استبداد و استعمار و بهره برداری از امتزاج وتألیف  دانش قدیم باعلوم وفنون جدید وبالاخره ترقی وتعالی امت مسلمه بود ، اکثر به طبع مذاق سیاستمداران روز برابر نمی افتاد و بسا کشورها ازورود وحضور او ممانعت میکردند . شهرت و آوازۀ مبارزاتش از کران تاکران جهان طنین انداخته بود . دولت های آزمند و سودجو از مبارزات سرسخت وپیگیر او در هراس واندیشه بودند و پیوسته اسبـــــاب مزاحمت و آزار او را فراهم میکردند . این نابغۀ شرق در طی سی سال مبارزه و مجاهدات خود کاروان سالار آزادیخواهان شرق وعلمبردار نهضت نوین شدو تخم انقلاب  بنیادی ودگرگونی عمیق اجتماعی را در سرزمین مسلمانان افشاند . توصیه ها وپیشنهاد های مفید وارزنده یی که گوشزد زامداران شرق کرده بود هنوز سرلوحۀ فصلهاو برنامه عمل های آنهاست . این مرد آزاده و وارسته که از هیچ خطر وارعابی ترس وهراس نداشت ، از تهدید های مانند نفی بلد وتبعید نمی ترسید و همواره بر خط وربط خود استوار بود . خلاصه هدف او اعتلای اسلام ، کسب  تجدد و ترقی و گسترش نهضت سالم و نوین ودعوت مسلمانان به اتحاد واتفاق ومقابله با استبداد داخلی و استثمار خارجی بود .(4)  این مبارز بی نظیرکه صاحب  کمالات عالیه و خصایل فاضله بود باخطابه های دلنشین وشورانگیزخود  در نفوس مردم جهان نفوذ  میکرد و عارف و عامی را مسحور می ساخت . چنانچه دانشمندانی چون ارنست رنان فیلسوف فرانسوی و امثال آن  عمیقا در خط فکری سید فکر میکردند.

            همه به این نکته اذعان دارند(5) سید در مدینۀ فاضلۀ خود که نمودار سعه نظر و جهان بینی وسیع اوست ، حق وفضیلت ، کفایت و تقوا رابر هر امری مقدم می پنداشت . او میخواست با کلام وپیام خود مردم غفلت زده و به خواب رفتۀ جامعۀ اسلام را بیدار کند و باشکستن زنجیر های اسار ت و  استبداد آنها رابسوی ترقی و تعالی سوق دهد. نفوذ واثر او در رجال زمان و یارانش تاحدی بود که  شاگرد رفیق و همکار شفیقش شیخ محمد عبده مفتی اعظم مصر در حق او گفته است:” تاسید  را ندیده بودم کور وگنگ وکر بودم ،  او بود که  به من بینایی ، شنوایی وقوۀ بیان بخشید.”(6)

         ولفرداسکاون بلنت مستشرق وسیاستمدار انگلیس که سید سه ماه در خانۀ او به سربرده بود وپروفیسور ادوارد براون شرقشناس صاحب نظر انگلیس هردو درآثار خود ، ازمقام علمی  فصاحت وفراست او به نیکی یاد کرده وشخصیت والای اورا ستوده اند . ظاهرا سید با خانواده اش درسن هشت سالگی ترک وطن کرده وحوالی سال 1277(1860) دوباره به کابل آمد  ودرگـذرگدری (که بین ریکاخانه ودروازۀ لاوری ” لاهوریی”  واقع بود) کابل اقامت گزید ، درین سفر و بساسفرها مرید او میرزاابوتراب ساوه یی فراش مــــــدرسۀ سید صادق سنگلجی  به نام ” عارف  افغانی ” در خدمت سید میبود . وحینیکه دوست محمد خان به جلال آباد آمد ، خود رابه او رساند. سیمای مؤقر ، هوش سرشار ، چشمان جذاب ، فصاحت وبیان و وسعت معلومات و صراحت لهجۀ این جوان 24 ساله در امیر تأثیر ژرف کرد و ازو خواست تا امر تعلیم وتربیت فرزندش شیرعلی خان ولیعهد ودو برادر بزرگش محمد افضل خان ومحمد اعظم خان را عهده دار شود . ظاهرا در همین زمان برنامه های اصلاحی خود راخاطرنشان ولیعهد ساخته بود . اینکه میگویند در دورۀ دوم حکمروایی امیر بااو همکاری داشت صحیح به نظر نمی آید .

سید درسال1279 (1862) به هند رفت تا زمزمۀ آزادی را به گوش مسلمانان آن دیار برساند . دولت هند برتانوی که تازه از غایلۀ شورش سپاهیان هندی درسال 1857 فارغ شده بود اقامت او را مقرون به صلاح ندیده اسباب مزاحمت او را فراهم ساخت چنانچه پس از یک ونیم سال مقاومت  به عربستان رفت . در سال 1283 (1866) حینیکه شیر علی خان بعد ازشکست در هرات آمادگی می گرفت ، سید وارد صحنه شد وچهل روز درآن ولایت بماند سپس از آنجا به قندهار آمد و مدت هشت ماه مشغول فعالیتهای مرموز ومحرمانه شد وسعی کرد تابا کسانی چون قاضی عبدالرحمن مشهور به خـــــان ملا وعبدالرحیم ( پسر ملا حبو ) ملا عمر سلجوقی و مـلادین محمد مشک عالم مجاهد معروف در تماس شود تا آنها راطرفدار محمد افضل خان ومحمد اعظم بسازد . درسال 1284 که محمد افضل خان وفات کرد سید به کابل آمد. در آنوقت محمد اعظم به جای برادر نشسته بود . پس ازاعلان پادشاهی محمد اعظم خان سید زمام امور وزارت ومشاوریت را به عهده گرفت . سید آرزو داشت نظام فرسودۀ استبدادی وارباب رعیتی یا استثمار وبهره کشی فرد ازتوده را که در نظرش منشأ فقر وبدبختی وپس ماندگی بوده است به یک نظام مترقی و عادلانه مشروطه تبدیل نماید ، جهل وخرافات را ازمیان بردارد وبراساس موازین علمی وتجارب عملی وبا درنظرداشت انقلاب صنعتی اروپا ، تحول بنیادی درجامعۀ افغانی پدید آردونتیجۀ چندسال مطالعه ومشاهده ، جهانگردی وتجربه آموزی خود را در عمل پیاده کند . درین آوان  مجله یا جــریده یی بنام ” کابل” یـا ” روزنامچۀ کابل” منتشر کرد که متأسفانه هیچ نسخه یی ازآن در دست نیست . دانشمند محترم اکبر عشیق مکرر گفته است که یک نسخۀ این مجله را به چشم سر دیده است.اما در جراید اخبار شمس النهار ذکری ازروزنامچه یی بنام ” کابل” است .  سلطنت  محمــد اعظم خان یکسال بیشتر طول نکشید ودرراه فرار به ایران در بسطام وفات کرد ودر همانجا  بــه خاک سپرده شد . امیر شیرعلی خان در دوردوم سلطنت خود طرحها وبرنامه های سید رابه منصۀ اجرا گذاشت واز آنجمله به نشر اخبار شمس النهار پرداخت . سید دوستان و ارادتمندان خود را به ترجمه و  تألیف وامر روزنامه نگاری تشویق میکرد . سید بااین اشاره وارشاد ها روزنامه نگاری سیاسی را بر مدارحکومت ملی و دعوت مردم در تعیین سرنوشت ورهایی ملل از یوغ استعماربنیان گذاشت .  چنانچه درهند مؤید الاسلام را به نشرروزنامۀ حبل المتین که از حیث نام همردیف  عروة الوثقی محسوب میشود تشویق کرد ( 159 سید جمال الدین وبیداری… بمبئی )  سید در1285دسمبر1868روانۀ هند شد. سید اساسی ترین وکشنده ترین دردهای شرقرادرپر اگندگی وگسیختگی شیرازۀ افکار واندیشۀ شرقیان وعدم توافق نظر برای متحد شدن واتفاق آنها میدانست.

           سید از هند به مصر رفت وجمعیتی را به نام حزب الوطنی تشکیل داد و در قیام فلاحین مصری به قیادت احمد اعرابی پادشاه وخروج محمد احمد سودانی مشهور به مهدی وپیکار با تجاوز انگلیس ها همکاری کرد و بالاخره در1879 مصر را ترک گفت و دوباره به هند آمد . انگلیسها مراقب احوال او بودند.  درکلکته در” البرت هال ”  حینیکه  نطق میکرد رشتۀ کلامش به اشارۀ پولیس  قطع گردید . درین زمان مولانا ابوالکلام آزاد از محصلان جوانی بود که به خطابه های سید گوش میداد چنانچه او در نوشته های خود از تأثیر افکار سید در بیداری مردم هند کرارا نام میبرد .   سید در زمان امیرعبدالرحمن خان چهار ماه مهمان امیر در کابل بود . درآن روزگار بسیاری اصلاح طلبان باین همنوا وباور بودند که شکوه کردن از اروپاییان در موضوع انحطاط  مسلمانان خطااست و خرابی حال مسلمانان ازفساد درونی خود آنهاست. مسلمانان باید اطوار و کردارخود را آراسته  به فضایل اسلامی نمایند تا گوهر مراد را به کف آرند.

          سید در سال 1882 از بمبئی عازم اروپا گردید و به روایتی به نیویارک و واشنگتن رفت و بعد بـه دعوت ولفرد ملنت  به لندن آمد و در1883 وارد پاریس گردید ودراینجاسه سال اقامت کرد و این یکی از فعال ترین وپرثمرترین دوره های زندگی سید است که با ارنست رنان و ویکتور هوگوآشنا  شد وبه نشرافکار ونظرات علمی، فلسفی وسیاسی خود پرداخت .  کشور فرانسه نظر به رقابتی که باانگلیس ها در مورد مسایل شرق ومخصوصا قارۀ افریقا داشت محیط مساعدی برای سید بود  و سید توانست ازین رقابت برای تحقق اهداف خود استفاده کند. یعنی برانگیختن افکار عامۀ جهانی علیه روش خشونت آمیز انگلیس در قبال کشورهای شرقی واسلامی چنانچه  به همکاری دوسـت  مخلصش شیخ محمد عبده که به پاریس آمده بود ومرید قدیمش میرزا محمد باقر بوانا تی ومساعدت مالی عده یی از منورین مصر وهند جریدۀ عروة الوثقی را به دو زبان عربی وفرانسه منتشر کرد که اولین شمارۀ آن در پنج جمادی الاول سال 1301 هجری مطابق 12 مارچ 1884 انتشاریافت و  مورد استقبال قرارگرفت . سرمقاله های عروة الوثقی  چکیدۀ فکر واندیشه سید است که سید آن معانی را به عربی فصیح به شیخ عبده املا میکرد وعبده عربی بلیغ او را به قلم تحریر در می آورد . نام جریده رااز روی جمعیت مخفی که سید وعبده چندین سال قبل بنام ” عروه” در مصـر اساس گذاشته بودند انتخاب کردند . این جریده پس از ده ماه و نشر 18 شماره از طبع بازماند .

           عروة الوثقی بیشتر بر سه نکته تأکید داشت:  اتحاد مسلمانان ،  مخالفت با انگلیس واصلاح وضــع داخلی کشور های اسلامی.  سید حکومت مردم بر مردم را برای پیشرفت عالم اسلام لازم و مفید میدانست و حکومت نظم وقانون واصول مشروطه رادر برابر مکتب دیرینه روحانی ودیوانی  توصیه می کرد . چنانچه مجاهدت های سی سالۀ سید با فکر روشن وتوانا ، نفس گرم وگیرا، زبان وبیان گویا ، قلم شیرین وشیوا عامل ظهور تحولات عظیم ونهضت آزادیخواهی در ایران ، مصر ترکیه وافغانستان شد و سلسله جنبان اندیشۀ حکومت مشروطه در کشورهای اسلامی گردید .

          عروة الوثقی به معنای دست آویز استوار، این ترکیب رادر شعردری نخستین بار در قصیدۀ منوچهری شاعر عهد غزنوی می بینیم :

 یکی ماء معین  د گر عین الیقین آمد

                           سیم حبل المتین آمد ، چهارم عروة الوثقی

                                          ( ص 125 دیوان ، به کوشش دبیرسیاقی )

          چنانکه معلوم است انگلیس ها از دیر باز در پی آن بودند که بر تمام معابر هند ، افغانستان و بلوچستان تسلط پیدا کنند و نگذارند روسها با استفاده از دوستی واتحا د ایران وافغان به هند دست یابند . گویا منظور اصلی انگلیس در تجاوز ثانی اشغال معابر خیبر ، مچینی ، کرم و سیبی بوده است. این نوبت سیدبابسااز رجال سیاسی انگلیس  دیدارکرد ودر باره احتمال تجاوز روس به  هندوستان نظریاتی ایراد نمود. سید پس از مراجعت به فرانسه حالت انزوا اختیارکرد واز تماس با مجامع علمی وحلقه های سیاسی خود داری نمود . مقارن این احوال شیخ محمد عبده به مصر رفت و شاگرد جوان مصری خود ( سعد زغلول ) رابه او معرفی کرد .  سعد زغلول بر اثر اشارات سید حزب مشهور ” وفد ” را به منظور حصول استقلال مصر تأسیس کرد . چنانچه زمانی بحیث  اولین صدراعظم ملی زمام امور را به دست گرفت . و بعنوان یکی از پیشوایان بزرگ نهضــت مصر شناخته شد . درین هنگام سید به ایران رفت و در اصفهان با ظل السلطان ( پسر ارشــد  ناصرالدین شاه ) مذاکراتی انجام داد وسپس به دربار ناصرالدین شاه آمد و حدیث آزادی ، قانون و اصلاح را ازسر گرفت . شاه میخواست او را به عنوان مشاور در امورسیاسی ونظامی بگمارد اما  بنابر تقاضای وزارت مختاری انگلیس زمینۀ اخراج اوفراهم ساخته شد. حاج سیاح دوست نزدیک و دیرین سید در کتاب خاطرات خود ورود سید را مرتبۀ اول به ایران بیست ودوم ذیقعده 1203 ق مساوی به شهریور 1245ش ضبط کرده مینویسد :  در ظرف این سال آقا سید جمال الدین که مشهور به افغانی شده ودر عالم ، درفضل وعلوم کمالات ، انگشت نما واعجوبۀ دهر است به ایران تشریف آوردند … [ سید ] ازطفولیت هوش  غریبی داشته و ازعجایب بوده ، به طوریکه اکثر  مطالب رایک دفعه مطالعه یا استماع میکرد، برای حفظ  او کافی بوده ، در عالم سیاست ومحبت بشریت از بزرگان عالم است . این شخص بزرگوار در نطق و قوۀ بیان و اقامۀ برهان چنان است که یک مجلس ملاقات او واستماع بیانات او برای انقلاب عقاید و امور یک مملکت کافی است .  خداوند به او یک قیافۀ جذابی داده که ممکن نیست شخص بی غرضی او راملاقات کرده مجذوبش نگردد .  باعتقاد من ، مدح مثال من درحق او قدح است، اشتهار او به قدری است که کتابها درشرح حال او برای ترجمۀ حال او نوشته شود . اگر در چنین عصری که حماء وبزرگان عالم محل توجه شده وازحد معمولی اعصار زیادتر اند ، ده نفر شمرده شود ، اول یا دویم ایشان این بزرگوار است . اما سبب اشتهاراو به افغانی اینست که مدتی در افغانستان مانده واز برکات وجودش اهالی آنجا استفاده کرده اندو در آنجا حتی به مقام صدارت هم رسیده بود و به این واسطه مشهور   بــــه افغانی شد .

            اقای سید جمال الدین برای اینکه در بلاد عثمانی وممالک اسلامی که  اکثر مذهب اهل سنت دارند باسم تشیع منفور نشده ، در اتحاد اسلامی که وجهۀ همت او بود ودر نجات دادن ممالک اسلام بتواندکار کند از عمامۀ سفید استفاده میکنند و در ممالک  شیعه ازعمامۀ سیاه که نشانۀ سیادت ایشان است.  این بزرگواررا در مصرودر اروپا دیده وارادت داشتم . (ص 286 ـ 267 کتاب خاطرات )

           ملا حیدر که ازاهل اصفهان ودوست سید بود درحال خلوت ازآقا[ سید] گفت : وقتیکه من  واقا سید  جمال الدین در نجف  بودیم ، این آقا که جوان غیرملتجی تقریبا بیست ساله بود چنان ذهن عالی داشت که هرچیز را به یک مطالعه حفظ میکرد. ( ص 291) بالجمله حضرت آقا به همراهی حاجـی [محمد حسن] امین الضرب [ که پسرش در تملیات خدمت آقای سید جمال الدین رسیده بود ومرید شده بود ] از راه مازندران روان شدند که از روسیه به فرنگستان بروند ، من هم به اخوی میرزا جعفرخان نوشتم که در مسکو هرگونه خدمتی که از دستش برآید به آقای سید جمال الدین بنماید .

           چندی بعد نامه یی از اخوی رسید و ورودآقا را به امین الضرب اطلاع دادوعکسی را که باهم درماسکو انداخته بودند برایم فرستاد. (ص 295 خاطرات ).

           ورود دویم آقا سید جمال الدین به ایران : (12 محرم 1207 شهریور برابر با1286شمسی) درهمان ایام حاجی امین الضرب  به  منزل من آمد اظهار کرد که : آقا سید جمال الدین شــــاه را  (ناصرالدین شاه) در فرنگستان ملاقات کرده شاه او رادعوت کرد که به ایران بیاید و از افکار خو د به مملکت مساعدت  کند . اینک کاغذی نوشته  به شما هم سلام رسانیده ونوشته :  فردا وارد میشوم مصلحت چیست ؟ در کجا منزل کنم ؟  گفتم واضح است ، شاه اورا دعوت کرده باید به منزل امین السلطان ورود کند ، بعد ایشان سرجا را منزل معین می نمایند، قبول فرماید . فردای آن روز هنگام غروب میرزا رضا [ مرد جسور ومتهور از دلالان بازارو از مریدان و دلباختگان بسیار محکم آقا] که سمت نوکری حضرت آقا را داشت به منزلم آمده گفت : حضرت آقا به منزل امین الضرب  وارد شده منتظر است شما را ملاقات کند .(ص321 ، خاطرات )  آقا هم با آن فصاحت بیان وفضل بی انتها در نزد هر عالم وعامی مطالب فلسفی و عقلی ومحاسن آزادی را به طوری بیان میکرد که هر روز اگر معتقدی می افزود صد حاسد را نیز مشتعل می نمود . اهل خفته به هر کلمه هزار شاخ و برگ بسته گاهی جمهوری طلب گاهی ضد مذهبش نامید نمایی میکردند . زمانی که دوستانش او رابه حفظ زبان ونرمی توصیه میکردند ، سید می گفت : زبان سید جمال الدین به حرف دروغ وتملق و ناحق  بر نمی گردد. (ص324، خاطرات )

            سید به تاریخ 1887 عازم روسیه گشت ودرمسکو از وی پذیرایی گرم به عمل آمد . دولت روسیه از پلان سید مبنی بر اتحاد روس وافغان علیه انگلیس پشتیبانی کرد . تماس سید با مسلمانان روسیه درحکم اخگری بود که در دل جوانان مستعد شعلۀ اتحاد طلبی را فروزان ساخت . در پترسبورگ  سید با دلیپ سنگهـ پسر مهاراجا  رنجیت حکمران سابق پنجاب که در حدود چهل سال داشت آ شنا شد. دلیپ سنگه در پاریس به عنوان مهمان روسیه بود . سید ودلیپ سنگهـ  در بسا مسایل انفاق نظر داشتند . دلیپ سنگهـ  انجمنی رابه نام جمعیت آزادی هند تأسیس نمود وخود به حیث اعضای هیئات اجرائیه آن اعلامیه را امضا نمود ونسخه های آن رابه زبانهای مختلف به هرجا روان کرد که ولولۀ تازه یی در حلقه سیاسی غرب برانگیخت . سردار ایوب خان در اثر آوازه یی که شاید اورابه انگلیس ها بسپارند با هفده تن سوار خود از تهران فرار کرده خود را به سرحدات  افغانی رساند  اما شکست خورد ه با دوصدو پنجاه سوار وارد مشهد شد وانگلیسها او را به صورت خدعه آمیز به هند اعزام کردند وتا اواخر عمر 1914 در آنجا به سر برد ومقارن همین احوال یعنی در سال 1888 اسحاق خان شکست خورد وبه سمرقند فرار نمود . سید پس از دونیم سال اقامت در روسیه خواست دوباره عازم اروپا گردد، اما بنابر تقاضای امین السلطان صدراعظم که مدعی سیاست میانه روی ایران و موازنه بین روس وانگلیس بود عازم ایران گردید ودر خانه حاجی محمد حسن امین الضرب برای یک سال اقامت گزید .

           سید طرح اولین قانون اساسی مشر وطه رابه شاه پیش کرد واین پیمان طرحی است که بعد از طرف  شاگردان و پیروان او شکل نهایی گرفت وپانزده سال بعد به نام قانون مشروطه شهرت یافت . سید در زیارت شاه عبدالعظیم بست نشست ومتحصن شد وازهمانجا علیه شاه ودرباریان او ونابسامانی کشور صحبت می کرد و مردم را علنا به قیام همگانی وخاتمه دادن به اوضاع  آشفتۀ آن سامان تشویق میکرد .در طول این هفت ماه تحصن ، اکثر روشنفکران و وطنپرستان به دیدارسید میآمدند واز محضرش طلب فیض میکردند . ملا فیض الله دربندی ، جمال الدین واعظ اصفهانی ، میرزا فروغی ، سیداحمد ادیب پشاوری ، شیخ هادی نجم آبادی ، سید علی اکبر شیرازی ، محمد علی تهرانی ، حاج سیاح محلاتی که هرکدام نفش مهم ودرخشانی در نهضت جدید کشور خود ورویکارآوردن مشروطه  داشتند همچنین عده یی از همراهان بازماندۀ ایوب خان از جملۀ معاشران و ارادتمندان سید بودند.

             امین السلطان دستور داد تا بست به صورت وقیح و قبیح که تاریخ از یاد آن شرم دارد شکستند وسید را به سوی بغداد فرستادند . سید به بغداد و بصره وبالاخره در1891 به انگلستان آمد. این بار سید با میرزا ملکم خان سفیر سابق ایران در لندن که روابطش با ناصرالدین شاه بهم خورده بود آشنا شد وبه همکاری اوجریده یی به نام ” ضیاء الخافقین ” به زبان عربی وانگلیسی تأسیس نمود که  تنها یک شمارۀ آن نشر شد وعقاید عامه کشورهای اسلامی راعلیه سیاست ناصرالدین شاه و فجایع دربار اعطای امتیازاتی از قبیل تأسیس بانک ، امتیاز کشتی رانی از رود کارون واستخراج معادن بــه انگلیسها بر می انگیخت . خافقین تثنیه خافق ( در حالت نصبی ) به  معنای مشرق و مغرب ، خاور و باختر و در کناره آسمان است . منوچهری گوید :

مـــرمــرا  باری  بـــدین  درگـــاه شا هست آرزو

       نز( نه از) ری وگرگان  همی یاد آیدم ، نز خافقین

 ( ص  91  دیوان  به تصحیح دکتردبیرسیاقی)

            سید پس از یک ونیم سال اقامت در لندن بنا بر دعوت سلطان عبد الحمید عازم ترکیه شد ، کشوری که مرکز خلافت اسلام بود بر یک ربع دنیای اسلام فرمانروایی داشت و تمام امور ومسایل اسلامی به آن راجع میگردید .

            سید پیشنهاداتحادیه یی را مرکب از تمام کشور های آزاد  تحت رهبری خلیفه کرد وتأسیس یک مؤتمراسلامی را برای مشوره در امور مهمه پیشنهاد نمود که غربیان آن را مفکورۀ “پان اسلامیزم” خوانده اند . برای این منظور نامه ها به سران دول اسلامی فرستاده شد واغلب جوابهای مثبت مواصلت کرد . امپراتور جاپان  عده یی از علمای اسلام را برای تبلیغ دعوت نمود . خلیفه ازفعالیت هــــــــــا و مخالفتهای علنی ومخفی ” ترکهای جوان ” سخت درهراس بود .  بنابرین معاندان دربار واغلب رجال سیاسی ترکیه موجبات  مغضوبیت سید را فراهم آوردند وذهن سلطان را نسبت به او مشتبه ساختند، مخصوصا ملاقات او را با عباس حلمی خدیو جوان مصر طوری توجیه  کردند که گویا برای احیای مجدد عظمت مصر میخواهد خلافت را از استانبول به قاهره انتقال دهد . جوانان ترک و قاطبه روشنفکران ترک و غیرترک  همینکه  گذار شان به استانبول می افتاد تحت تأثیر بیانات پرشور و خروش او قرارمیگرفتند واز تجربه ها و آرمانهای او آگاه می شدند. میرزاآقا خان کرمانی ،شیخ احمد روحی ، میرزا رضای کرمانی در حلقۀ ارادتمندان  او بودند . غلام محمد طرزی شاعرو خطاط  معروف وپسرش محمود بیگ طرزی که بعداافکار آزادیخواهی ونظریات اصلاحی سید را معرفی وپخش مینمود نیزاز محضر سید بهره یی برده بود .

            دولت ایران به موجب قراردادی که با ترکیه داشت استرداد سه نفرایرانی آقاخان کرمانی ، شیخ احمد روحی ومیرزا حسن خیبر را کرد که هر سه تن پس از تحویلی در تبریز اعدام شدند . این سه نفر مقتول در عالم آزادی وترقیخواهی درعلوم وآداب و وطنپرستی در ایران معروف بوده اند مخصوصامیرزا آقاخان کرمانی ( خاطرات حاج سیاح یا دورۀ خوف و وحشت ، به کوشش حمید سیاح وبه تصحیح سیف الله گلکاری . چاپ اول ، امیرکبیر ، 1346، ص 492 )  اما تقاضای دولت ایران در بارۀ استرداد سید بنا بر افغان بودن یا مریض بودن او رد گردید . سید به رافعی قاضی طرابلسی گفته بود که او هیچگونه پیوستگی نژادی  به ایران ندارد وشاه ( ناصرالدین شاه ) (5) چنین انتشار میدهد که ازو انتقام بگیرد و گواه صحت اظهار خود را سابقه عضویت انجمن عالی معارف اسلامبول در عهد وزارت معارف صفوت پاشا (1287) آورده بود که سید جمال الدین به عنوان ” افغانی” درآن انجمن بود …( ص 62 کتاب سید جمال الدین وبیداری مشرقزمین  ).

          سید در 5 شوال 1314 هجری ( 9 مارچ 1897) چشم ازجهان فروبست و به جوار رحمت حق پیوست  جنازۀ  سید را در 1944 یعنی 47سال بعد از وفاتش به کابل انتقال دادند وطی مراسم با شکوهی در محلی که  به نام او یعنی ” جمال مینه ” نامگذاری شده به خاک  سپردند . این آرامگاه در محوطۀ دانشگاه کابل زیارتگاه خاص وعام است .

 

زیر نویسها:  

        1- روزنامه اختر، سال سیزدهم ، شماره چهل وچهارم (13 ذیقعده 1304 ) برابر با ( اگست 1887 )، ص 353.این روزنامه در بارۀ سید مطلبی دارد که پانزده سال پیش از مرگ او چاپ شده است .

         2- روزنامه ناپه فرایه پره سه،منطبع وین،از قول موسیو وامبری ( درویش دروغین ) که از سیاحان سمت آسیای میانه به شمار میرود نو.شته :  شیخ جمال الد ین در 1838م در کابل که مقر حکمرانی امارت افغانستان است ، از صلب پدر و از بطن مادری که هردو عرب بودند تول یافته .

         3- گویند سردار غلام محمد طرزی قصیده یی در وصف سید جمال الدین افغانی سروده که در دیوانی ( به خط زیبای خودش ) به نام سید جلال الدین درج وضبط است . ظاهرا ممدوح سید جمال الدین افغانی است که  بنابر مصلحتی آنرا تغییر داده است . مطلع قصیده اینست :

نسیم صبح درگلشن وزید از جانب صحـــرا

                                         عبیرآمیزو عنبر بیز وروح انگیز و جان افزا

درتخلص گوید :

جلال الدین نام آور سخن سنج وسخن پرور

                               خردمند وهنرگستر فلک قدر و ملک سیمـــــا

این دو بیت در مطبوعات افغانی به چشم میخورد ، اما در قصیده چاپی نیست :

تونورافغانستان اخگر توعود افغانستان مجمر

                                            توجان افغانستان پیکرتوروح افغانستان اعضا

نه ماه مصروشام استی که خورشید تمام استی

                                              توافغان رانظام استی ز رای روشــــــن والا

       4- حریت افکار سید جمال الدین افغانی وطبیعت نجیب  ودرست وی در موقع صحبت مرابه این اعتقاد واداشت که من در پیش خودم یکی از آشنایان قدیم خویشتن مثلا ابن سینا یا ابن رشد رابار دیگر زنده شده می بینم . یا یکی ازآن آزادمردان بزرگ را که در دنیا نمایندۀ روح انسانیت بوده اند مشاهده میکنم .

        5- علامه اقبال زیر عنوان زیارت ارواح جمال الدین افغانی و سعید حلیم پادشا ترکی ابیات دلنشینی دارد . از آنجمله میگوید :

رفتم و دیــدم دو مــرد انــدر قیــام مقتدی تــاتــار  و افغانی امــــــام

پیر رومی هرزمان اندر حضـــور طلعتش برتافت از ذوق و ســـــرور

گفت مشرق زین دوکس بهترنزاد ناخن شاه عقده های ما گشـــــــــاد

سید السادات مولانا جـــــــــــمال زنده از گفتاراو سنگ وسفــــــــال

ترک سالار ان حلیم دردمنــــــد فکراو مثل مقام او بلنـــــــــــــــــد

جای دیگر میگوید :

یندۀ حق بی نیاز از هــــــرمقــــــام نه غلام اوراو نه اوکس را غــــــلام

فطرتش ازمشرق ومغرب بری است گرچه اواز روی نسبت خاوری است

بندۀ حق مـــــرد آزاد اســـت وبــــس ملک وآیینش  خداداد است وبـــــــس

فقدان جبران ناپذیر فیلسوف عالیمقام  

علامه سلجوقی(*)

      

        (*) برگرفته از : مجله ادب، شماره (۲-۱ )، سال هجدهم، سرطان، ص3.

        

            هنوز اندوه فقدان استادان فقیدی چون بیتاب، فکری و گویا بر دلها هموار نشده بود که شمع رخشندۀ دیگری در شبستان شعر و ادب دری خاموش گشت و طالبان علم را سوگوار ساخت. در گذشت اسفناک فیلسوف عالی مقام، ادیب نامور، سخن شناس صاحبنظر ، شاعر شیوا بیان ، پیر مرد متجدد، روشنفکر ظریف و بذله گو، علامه سلجوقی موجب تأسف عمیق و تألم شدید حلقه های علمی کشور خاصه دوستداران ادب دری گردید. استاد سلجوقی نه تنها در قلب هموطنانش جایگاه بلند و مقام ارجمند داشت، بلکه نزد دانشمندان خارج کشور خاصه سرزمین مصر محبوب و محترم بود. علامه سلجوقی به طور قطع در علوم و معارف اسلامی، فلسفه و الهیات استاد مسلم درعصر حاضر افغانستان بود و شاید تا دیر سال مادر گیتی فرزندی تالی و ثانی او درین کشور و درین رشته به وجود نیاورد. نثر استاد مانند خود او که مثل اعلای از دانشمندان قدیم بود، شیوا، روشن و فصیح بود و آن را میتوان نمونۀ نثر اصیل افغانستان خواند. استاد خود نیز به این نکته متوجه و علاقمند بود و پیوسته در ضمن آثار و افادات خود به اصالت نثر افغانی اشاره میکرد و مثالهایی می آورد. از آن جمله یادم هست که روزی فرمود که عبارت (( ازته دل)) به مراتب قشنگتر از اصطلاح ((ازصمیم قلب)) است از تقلید کورکورانه یی که امروز دامنگیر بعضی از نویسنده گان ماشده و از آشفتگی و پراگنده گی که در املا وانشای ما پدید آمده سخت رنج می برد. هر چند کثرت مشاغل و گرفتاریهای اداری و سیاسی کمتر فرصت به استاد باقی می گذاشت تا به ترجمه و تألیف بپردازد باز هم چند اثر گرانقدری که از استاد به یادگار مانده نشانۀ احاطه وسیع و ژرف استاد و نموداری از مراتب فضل و معرفت اوست.

            نظر عالمانه و تحلیل استادانه یی که از چند شاعر نامور دری کرده و آن را در مجموعه یی به نام افکار شاعر به چاپ رسانده است ، متضمن بسا نکات ادبی و توضیحات عالمانه است . در کتاب نقد بیدل داد سخن داده و راه نوینی برای دانشجویان گشوده است. درین اثر استاد به چنان تردستی ابیات ابوالمعانی بیدل را تحلیل و تشریح کرده ، که گذشته از اشارات و تلویحات ادبی از نظر انشاء و نویسنده گی راهنما و سرمشق عالی برای شاگردان ادب دری است. استاد شعر کم می گفت و آنچه از وی مانده نشانۀ قریحۀ تابناک و قوت بیان و نمودار تسلط و مطالعۀ او در زبان و ادب دری است. از قطعات جزیل و زیبایش که به جمال لفظ و کمال معنی آراسته است، تصنیف استادانۀ اوست که مطابق به آهنگ ((کارمن)) ساخته است و با آواز دلنشین شیفته ، هنرمند محبوب رادیو افغانستان بارها از لابلای رادیو شنیده شده.

            درین نشیده استاد با هنرمندی تمام رشته های تاریخی ، فرهنگی و حتی جغرافیایی افغانستان را چنان شاعرانه به هم پیوند داده ، از آن ترکیب زیبا ساخته که شایستۀ گویندۀ وطن پرستی چون او و در خور ملت نجیب واحد و متحد افغان است.

            درین ترانه عواطف ملی و احساس شاه دوستی را با نیروی خلاقۀ خود پیوسته و با هنرمندی خاصی پرورده است. کلمات و عبارات آن منتخب و زیباست ، گویی که شاعر مانند زرگر ماهر، نگین سخن را تناسب هر چه تمامتر به جایش نشانده و شاهکار هنرمندانه یی به وجود آورده است. استاد آرزو داشت که این تصنیف به عنوان یک ترانه و نشیدۀ ملی رواج یابد و قبول افتد. حقا که تاکنون سرودی به این پخته گی و استواری سراغ نداریم . از نعمت های که خداوند به او ارزانی داشته بود، یکی حافظۀ بی مثال او بود، بسا اشعار نغز و قصاید دل انگیز دری مخصوصاً استادانی چون خاقانی را ازبرداشت و به مقتضای مقام ایراد می کرد. اثر این حافظه سرشار در آثار و تألیفأت او دیده میشود.

          ظرایف ، لطافت و حکایاتی را که در موقع لزوم بیان می کرد، روایات عالمانه و نکات دانشمندانۀ یی را که به مناسبتی از مناسبت ها اظهار می فرمود ، نشانۀ مطالعه وسیع و عمیق او در ادب دری و عربی ، علوم و معارف اسلامی بود. کسانیکه با او حشرو نشر بیشتر داشتند، میگویند که کمتر لطیفه او را مکرر شنیده اند.آثار گرانقدر استاد در زمینۀ فلسفه ، اخلاق و الهیات از غنایم و جواهر آثار معارف و معالم اسلامی است. کتابهای مانند((تجلی خدا درآفاق وانفس))،مقدمه ((مقدمه اخلاق)) ، ((جبیره)) ،((آیینۀ تجلی)) هر کدام شایستۀ آنست که بحث مستوفایی دربارۀ آنها صورت بگیرد و هرگز نمیتوان بحری را در کوزه یی گنجاند.

           اکنون که استاد چشم از جهان بسته و به جوار رحمت ایزدی پیوسته، به این مختصر یادی از او کرده ، به روح پرفتوحش درود بی پایان می فرستیم و از خداوند بزرگ تمنا داریم که به وی اجر جزیل و به بازماندگانش مخصوصاً همسر دانشمند و سخن سرای او حمیرا که بوی استاد از او شنیده میشود صبر جمیل عنایت فرما یاد بمنه و کرمه.

فهرست قسمتی از آثار چاپ شده استاد سلجوقی:

       1- افکار شاعر، تاریخ طبع اول، حمل ۱۳۲۶ وطبع دوم۱۳۳۴.

      2- نگاهی به زیبایی، حمل ۱۳۴۳.

    3- علم اخلاق ((نیکوماکوسی))، ترجمه اثر ارسطو، باتمهید، سال ۱۳۷۲ هـ ق.

      4- مقدمۀ علم اخلاق، در دو جلد، سال۱۳۳۱.

     5- جبیره ، جزء نشرات مدیریت عمومی نشریات، ریاست مستقل مطبوعات. نمرۀ مسلسل (۲۶).

         6- تجلی خدا در آفاق وانفس ، چاپ اول، ۱۳۸۳ ،تاریخ چاپ دوم، ۱۳۸۴ هــ ق.

        7- اضواء علی میادین الفلسفه والعلم و للغته و الفن ولادب، چاپ مصر، سال ۱۳۸۱.

       8- اثرالسلام فی العلوم و الفنون، چاپ مصر، سال ۱۳۷۵ هـ ق.

       9- نقد بیدل، ۱۳۴۳.

     10- محمد در شیرخوارگی ، ترجمۀ از عربی و گوشۀ از پیغام تو، سال ۱۳۴۲.

        11- تقویم انسان، آماده چاپ.

       12- افسانۀ فردا، آماده چاپ.

        13- کتابی در علم بیان و بدیع.

       14- اخلاق .

       15- ادبیات .

      16- ثروت.

       17- قواعد ادبیه.

             پنج اثر اخیر را در ایام جوانی و در عهد اعلیحضرت مرحوم امان الله خان تألیف کرده و برای محصلان معارف به چاپ رسانده است.

به یاد  مرحوم  دکتر معین

 

               اواسط سرطان  امسال ،  یکی  از ستارگان  فروزان  آسمان  ادب فارسی  که عمری  جهانی را  با نور معرفت  وبینش  خود  روشن  ساخته  بود ؛  چشم از جهان فرو بست  ودوستداران  زبان  و فرهنگ فارسی  را ماتمزده  و سوگوار  ساخت .  این اختر درخشان ، ادیب لبیب  و دانشمند محقق ،  شاد روان  دکتر  محمد معین  بود  که پس  از پنج سال  اغماء  و بیهوشی  رخت  ازین دنیا  کشید  و بر قلب عزیزان  وعلاقمندان  داغ حسرت  و حرمان گذاشت .

            کسانیکه  با علم ، ادب ، بحث و تحقیق  سر و کار دارند ،  به مقام  ارجمند  و پایگاه  بلند  این شخصیت  برازنده و دانشمند گرانمایه،  نیک  اشنا  استند و خدمات  ارزنده  جاویدانی  او را  به زبان  و ادب  دری به دیدۀ قدر  و احترام  مینگرند .

       در گذشت استاد ، برتمام دوستداران  افغانی  او ، خاصه بر ارادتمند  که سالیان دراز افتخار  شاگردی  شان را داشته  و یک عمر  از خرمن  فضل ودانش او  برخورداری یافته  است ؛  چنان  گران آمده  که قلم  از شرح  و بیان  آن عاجز  و قاصر است .      

   استاد پوهنزی  ادبیات  پوهنتون کابل  در گذشت  استاد را ضایعه عظیم  و جبران ناپذیر  خوانده ، خود را  درین  مصیبت  عظمی با جامعه فضلای ایران  و مخصوصا  دانشکدۀ  ادبیات  تهران  سهیم  وشریک میدانند  و به روح  پرفتوح  آن استاد  بزرگواردرود ودعا  می فرستند  و با اولیای محترم  دانشگاه تهران  خاصه به خانواده رنج دیده  وستم کشیدۀ او  تسلیت ابراز میدارند.

   کاروان شهــــید رفت از پیش           وان مــا رفته گیر و مندیش

    از شمار دوچشم  یک تن کم            وز شمار خرد هزاران بیش

          آثار  و تألیفات  دکتر محمد معین  ،  هرکدام  به مراتب  فضل ، کمال تحقیق ، اصابت رای  و دقت نظر استاد  گواه راستین  و شاهد  صادق است .  کتاب مزد یسنا و تأثیر آن  در ادبیات فارسی ،  از اغاز تا اکنون  طرف توجه  و استفادۀ  دانشمندان  شرق  و غرب بوده است .  استاد با تألیف فرهنگ جامع ووزین  در شش مجلد  ،  خدمت ارزنده و فراموش ناشدنی به زبان دری وجهان  ادب کرده است.  تحقیقات استاد  در زمینه حافظ شناسی اثرمعروف او را به نام «حافظ شیرین سخن »، طرف توجه  محققان قرارداده  است .  تصحیح ،  شرح  وحواشی  چهار  مقاله  و برهان قاطع  از کار های  بسیار  ارزنده او محسوب میشود.

             رسالاتی که در باره فرقهآدرکیوان ، امیر خسرو بلخی ، آیینۀ سکندر ، عدد هفت و قدیمترین  نظم ونثر  دری نوشته ،  هرکدام  به جای خود  در حد کمال  است.  سهم مؤثر  ونقش بارزیکه  دکتر معین  در تدوین  و چاپ  لغتنامه  علامه دهخدا  داشته  درخور ستایش  است.  مقالات  محققانۀ  استاددر زمینه  های مختلف  وزن وارج  خاص دارد .

              استاد معین  در یکی از خانواده های  معروف  رشت  که همه علمای  دین بوده اند  ،  چشم به جهان  کشود  ودر ذیل  حمایت جدش  معین العلما ، تربیت یافت .  در سال 1321 دکتر ادبیات شد. واو نخستین کسی است که موفق به  اخذ درجه دکتری  از دانشگاه تهران  شد. مجموعه آثار چاپ شده  او  از تألیف و تصحیح و ترجمه  از بیست وپنج  مجلد فزون است  و بیش از سی مقاله  ادبی  و علمی  ازو چاپ شده  و متجاوز  از یک ملیون  یادداشت  در باره لغت فراهم  آورده است ، در دانشگاه های  هارورد  و پرنستن امریکا  ، کلژ  در فرانس فرانسه  تدریس کرده  ودر کشور  های  مختلف  جهان  سخنرانی های علمی  ایراد نموده است .

زاد سروی

از بوستان  جهان آرا (*)

 

خلیلی شاعرامروز و دیــــــــــروز

شده در شعراز فـــــــــــردا ، فراتر

اگرشعراست کشور، اوست شاهش

اگر شعرآسمانست ، اوش اختـــــر

حدود کشور زرتشت و هــــــرمز

ندار هیچ زو،  آتش زبـــــــــا نتر       

                               ” پژواک “

به اتفاق همه ارباب سخن خلیل الله خان خلیلی یکی از ستارگان قدراول واختران تابناک زبان فارسی دری درعصر حاضر است . خلیلی نه تنها درملک خویش بل در تمــــــــام سرزمینهای شعر

 

         * برگرفته از:  نشریۀ ” افغانستان” ، شمارۀ ،17( سال اول )  ، سه شنبه 29 ثور 1377 .

دوست  وشاعرنواز از محبوبیت وشهرت فراوان برخوردار بوده است. سخن شناسان جواهرنظم ونثردری درهمه جا طبع گهرزای او را ستوده اند واز جایگاه رفیع وجلالت قدر اودرشعروادب به نیکی یاد کرده اند :

      درشعروادب داد هـــــــــــنر داد خلیلی

                                         از پیشروان پیشتر افتــــــــــــــاد خلیلی

      پرسند گرامروزکه استاد سخن کیست؟

                                         گوییم هماهنگ کـــــــــه استاد خلیلی

                                               ” حبیب یغمایی “

             کلام این شاعرروشن بین وژرف اندیش ، از نظر شیرینی وشیوایی ، استواری ورسایی با بهترین اشعار گویندگان این زبان واین زمان همسری وهمطرازی میکند . بسیاری ازقصاید بلند بالایش از نظر جمال لفظ وکمال معنی به قصایداستادانی چون فرخی سیستانی وسنایی غزنوی که هردو الهام بخش و راهگشای او بوده اند نزدیک میشود ودرعین پیروی  از آنان شیوۀ خاص خود را نیز دارد.  برخی ازچامه های آبدار وچکامه های پربارش، از لحاظ اشتمال برمفاهیم تازه ومضامین بدیع و باریک وپروردن معانی ودقایق درقالبهای کهن چه به شکل قصیده وغزل ،  چه به شکل مثنوی ورباعی ویا فرمهای دیگر با سخنسرایانی چون ملک الشعرا بهار پهلو میزند وستایش خواننده را برمی انگیزد .

            غزلواره های او درعین ساده گی وروانی ، درنهایت زیبایی وکمال است .از لابلای قول وغزلش  تازگی وشادابی وجذبه وشور میتراود و دل وذهن راچون موج دریا سوی خود  میکشاند وهمراه  میبرد … اینک دست چینی از بوستان سبز وتر آن :  به استقبال فرخی :

بهارآمد مرا یاد از بهار زند گانی داد

                       جهان را طرفه حسنی چون بهشت جاودانی داد

عروس باغ رافروفروغ آسمانی دا د

                        نوای عشرت صحرا به نی های شبانـــــــی داد

به دست باغبان ازلاله جام ارغوانی داد

                    گلستان وطن را ا ز  نو ، اقـبال جـــوانـــی  داد

درین گلشن بمرغان بازیادزندخوانی داد

                     جوانان را زشادی بر، غرور باستــــانــــی داد

درین فرخنده فصل خوش ، وطن بختت جوان بادا

بهار آرزوی شاه ، مأمون ازخزان  بادا

این دو مطلع از دو قصیدۀ غرای اوست :

آهی که نیمه شب ، زند ازسینه سرهمی

                          از طارم سپهر نمایـــــــــد گذر همــــی

***

خواب دیدم که سیه ابر ، به دشت ودمنا

             شسته گــــرد از رخ نسرین وگل و نسترنا

این بیت الشکوای او به اقتفا از غزلهای زیبای نظامی وجامی است :

به سنگ فتنه شکستند،حقۀ گهرم   من ازگهرشکنان سپهر ، درخطرم

مطلع دیگر ازغزلهای دلنشین او :

به داغ نامرادی سوختم ای اشک طوفانی

                          به تنگ آمد دلم زین زندگی ای مرگ جولانی

          این غزل نازرابارها به آواز روحنواز احمد ظاهر و ظاهر هویدا شنیده اید :

ناله به دل شد گره راه نیستان کجاست

             سینه قفس شد به من ، طرف بیابان کجاست

            این سخنور وفا پیشته وپاک اندیشه یا به قول علامه سلجوقی ” استاد سخن ” از عنفوان جوانی وآغاز سخن سرایی همه ژانرهای ادبی را تجربه کرده ودرتمام ابواب شعری طبع آزمایی نموده است . در تمام احوال با هنر آفرینی ومهارت تمام ازعهدۀ همه انواع کلام به خوبی بیرون آمده است.  استاد کلیه موضوعات شعری را از تازه ودیرینه ، در قالب کهنه ونو ، نیکو پرورده وبه حق دست سخن گرفته و به آسمان شده است . دوبیتی ها و مقطعاتی که به شیوۀ نوین سروده ، نمودار طبع وقاد و قریحۀ سرشاراوست. مثنوی خیابان ” شانزه لیزۀ ” پاریس ، شامی که شبگردان عیارۀ آن به بهانۀ نشان دادن هلال در کلاه شاعرگل انداخته بودند از باحال ترین آثار اوست. چند بیت ازآغاز مثنوی را باهم میخوانیم :

شبی شور جنونم ،رهنمون شـد دل از بند خرد یکسر برون شـد

به تنهایی ، برون گشتم زمشکو که تنهایی وشیدایی است نیکــو

خوشا ماه می وایام پـــــــاریس فضای مشکبوی شـــــام پاریس

بود هرزره اینجا رهبر عشــــــق تجلیگاه حسن ومظهر عشــــــق

به هرگوشه درین گلشن جهانیست به هر برگی نهفته داستا نیســــت

” بهشت آنجاست کازاری نباشد کسی راباکسی کاری نباشد ” ….

          این قطعه را پیرانه سر درحسرت جوانی سروده وشاهکار آفریده است :

پیری چو یکی پیل خرامان زره آمــــد

                                    برباد شد آنچه به جا بد ز جوانـی

کرده است دریغا به من این رهزن پیری

                  آنگونه  که با  باغ کند بــاد خـــزانی

یا هممچو عقابی که به چنگال بگیـر د

                     مرغی که نیاریش دگرهیچ رهــایی

چنگال فروبرده چو خرچنگ دراعضام

                    زخمش همــه پیدا بود ودرد نهانـی

آری مرض پیری همچو سرطان است

                   کش بینی وبشناسی ودرمانش نــدانی

            درین دوبیتی ازایام گمگشتۀ جوانی یاد میکند وشاعرانه دریغ میخورد:

پیری تو ، اگر زارو تباهم  کـــــردی

                  محکوم جفای سال وماهم کـردی

اینها همه سهل است ولی حیف که تو

               محروم ز لذت گناهـــــم کــــردی

         این ترانه نشانه شیدایی و مشتاقی اوست :

کی باشد وکی ، باز آیـــــــم سویـــت

            چون سرمه کشم به دیده خاک کویت

توچون گل خندان شوی ازشادی ومن

              پروانه صفت کنم دمادم بــــویــــــت

             مراثی او از مآثر پرسوز اوست . آنچه را که در رثای بهار سروده ، از سرچشمۀ جانش تراویده است :

دریغا که آن ماه تابان نشستـــــــه     بلنــد آفتاب خراسان نشستـــه

دریغا که ملک سخن بی ملک شد      که ازتخت معنی سلیمان نشسته

وزید ازکجـــا تند باد خـــــزانـی   که ازپا درخت گل افشان نشسته

مشاعره هاو مناظره های استادبا اقران ومعاصرانش خاصه نادره گویان ایران ، فصل جالبی از دفتر شعر اوست . این غزلواره هاوقطعات که اغلب برحسب حال ومناسب مقام سروده شده چون زبان قال وبیان حال است . شاعرانه  میجوشد ، به دلها چنگ میزند و به خاطر ها خوش می نشیند . از خلال نظیره پردازی واخوانیات این سخنسرایان ، شمیم راستین دوستی ، همبستگی معنوی و پیوند ناگسستنی فرهنگی که والاتر از نظامها ، اندیشه های سیاسی و مرزهای جغرافیایی است  به مشام میرسد .گوهر ناب ونایابی که سالها دل در طلب آن بوده است .  هرگاه در میان این مناظره ها به گل چینی بنشینیم ، جانگدازترین آن غمنامه یی است خطاب به رهی معیری که در بستر بیماری تسبیح عمررا دانه دانه میشمرد :

نوبهار هزا ر خرمن  گـــــــل طبع چون نوبهارست  رهـی

ابرنیسان گلزمین سخـــــــــن مژۀ اشکبار تســـــــت رهـی

برشو ازجا که شاهــــــد معنی سخت درانتظارتســـت رهـی

سرکن آن خامه راکه مرغ ادب پا یبند  شکار تســــــت رهی

درسپهرسخن چو بــــــدر منیر غزل آبدار تســـــــــت رهی

نه غزل بل هزار گنج گــــــهر درجهان یادگـار تســت رهی

تومخور غم که خاطــــریاران همه جا غمگسـار تست رهی

و پاسخ پر سوز وحسرت  رهی به شاعرافغان:

دردا که نیست جز غم واندوه یار مــن

                ای غافل ازحکایت اندوهبــار من

گر شکوه یی سرایم ازاحداث روزگار

              رحم آوری به روزمن وروزگارمن

رنج است بارخاطرو زاریست کاردل

            این است از جفای فلک کارو بارمن

 

رفت آن زمان که نغمه طرازان عشق را

                      آتش زدی بـــــه جان غزل آبدار مـن

شیرین زمیوۀ سخنم بود کــــام خلــــــــق

                    دردا کـــــــه ریخت باد فنا کاروبارمن

عمری چوشمع درتب وتابم ، عجب مدار

                      گرشعله خیزد از جگــــــرداغدارمـن

ورزانکه همدمی است مرا دلنشین غمی است

                                              پاینده باد غــــــم که بود غمگســارمن

پیک مراد نامۀ جانپـــــــرور تــــــــــــــرا

                  آورد و ریخت خرمــــن گل درکنارمن

یک آسمان ستاره ویک کاروان گهــــــــر

                               افشاند بریمین من وبــــــریســــــارمن

شعری به تابناکی ونظمی به روشنـــــــــی

                  مانند اشک دیـــــــدۀ شب زنده دار من

دیگربه سیر باغ وبهارم نیاز نیســــــــــت

                                             ای بوستان طبع تــــــــــو باغ وبهـارمـن

بردی گمان که شاهد معنی است ناشکیب

                                      در انتظارخامــــــــــۀ صورت نگارمــن

غافل که با شکنجۀ این درد جانگـــــــداز

                                         غیراز اجل کسی نکشد انتظارمـــــــــــــن

فرداست ای رفیق که ازپاره های دل

             افشــــــــــــان کنی شگوفه وگل برمزارمن

فرداست کزتطاول گردون رود بباد

            تنها نه جـــــــــان خسته ، که مشت غبارمن

وین شکوه ها که کلک من ازخون دل نگاشت

                               بر لوح روزگاربود یـــــــــا دگــــــارمن

استاددربسا آثارش قدم به قدم با عصر وزمان به پیش می آید ، رویدادهای اجتماعی و پدیده ها ی داغ روز را عنوان قرارمیدهد وبیان واندیشۀ روز آن را طرح میکند و استادانه به آن میپردازد.

   این نوع منظومه ها که حاوی پیامی وخطابی است ، به صورت صمیمی وطبیعی بیان شده است و نیاز به پیرایۀ ایهام وابهام ندارد. مانند: حمایت از صلح جهانی ، وصف پایگاه معلم ، تهنیت جشن استقلال ، چگونگی تربیت فرزند ، استقبال از نهضت نسوان و موضوعاتی درین خط وربط  این چکیده ها ، روشنی طبع وتعالی اندیشه شاعر را میرساند. قصیدۀ پیام صلح به این مطلع آغاز میشود :

آدمی را گرچه ازمشت غباری پیکر است

                                جلوه گاه عظمتش ازباخترتا خاوراست

درضمن قصیده گوید :

صلح میباشد سلاح راد مردان بـــــزرگ

                 از زبونان صلح جویی قصۀ نا باور است

ازدهان توپ جستن راز اصلاح بشــــــر

                دفع بیماری طلب کردن زکام اژدراســت

صلح جویان جهان ازحق حمایت میکنند

               کشورحق بی نیازازرنج تیغ ولشکر است

پرچم”یونو” همایون مرغ باشد بر زمین

               وز سلا م وصلح اورا آسمانی شهپر است

زیر میمون سایۀ این طایر فرخنده پـی

                  فوزو فرهنگ وفلاح وفتح واقبال وفراست

            خطاب به دخترافغان گوید:

ای  شاخۀ گل شکسته تا چند ای سرو روان نرسته تا چنــد

ای مرغ بهشت ، خسته تاچند درکنج قفس ، نشسته تا چند

بشکن قفس و چمن  بیارای

دربند آخر گوید :

ای نخل امید تا جهــان بـــاد   گلهای تو دور ازخـــزان باد

افکار تو تازه و جوان بــــــاد    محکوم قضای آسمان بـــاد

هرپنجه که بفشـــرد ترا نای

              یاد و ذکر شهرهای پرجاذبه  بلخ وبدخشان ، غزنه وهرات ، کابل وبامیان همچون نامهای سحر آفرین سمرقندو بخارا ، شیراز وتبریز تار تار اندیشه  واحساس شاعر را به لرزه میآورد  وهر بار فروغ جاویدان فرهنگ متعالی این مرز وبوم و عرفان جانپرور و انسان ساز آن سامان را به صورت پیدا وپنهان برای او تداعی میکرد . جلوه های ملکوتی این اشتیاق وشیدایی در آثارش مانند: نی نامه ، ازبلخ تا قونیه ، درویشان چرخان که یادآورسماع مستانه خداوندگار بلخ است ، به مشاهده میرسد . گوییا همین عشق ودلبستگی به اندیشه وآثار مولانا موجب آمد تا این مطالب را از سواد به بیاض آرد ومنتشر سازد . به چند بیت  گزیدۀ او که در ستایش بلخ بامین ، بلخ زیبا ، بلخ گزین با پرچمهای افراشته از حریر سبز سروده  و تارو پود آن را از دل تنیده واز جان بافته است گوش فرا دهید:

بلخ بامی  زادگـــاه مــولـویست      مشرق صد آفتاب  معنویسـت

نی خرابه این خرابات دلســـــت     مظهراسرار وآیات دلســــــت

خانۀ اجداد امجـــــاد ویســـــت     خانقاه فیض وارشاد ویســـــت

بوداینجا  مبدأ  انجـــــــــــــام ا و      اولین سرچشمۀ الهـــــــــآم ا و

دیده بود اینجا حریــــــتـم راز  را        کوه سینا و  کلــــــــــیم راز  را

فیضها اندوخت دردامــــان عشـق     درحریم حضرت سلــطان عشق

خواند اینجا نکتۀ توفیــــــــــق  را     اب و جد ابجد تحقیــــــــق  را

دید اینجا کودک حلوا فــــروش        بردرشیخی برآورده خـروش…

         جمال چشم نواز جلال آباد وبهار نارنجش طبع نازک وزیبا پسند شاعر را به وجد وشور آورده گوید:

بوی یار آورد با خود از جلال آباد باد

                          چشم نرگس باد روشن خاطر شمشاد شاد

ای خوش آن شب کزشمیم زلف تو جان یافتم

کی رود تا صبح مرگم لذت آن شب زیاد

نگهت گل میدمد ازحرف حرف شعر مــن                                     ……………………………………………….

             قصیدۀ او زیر عنوان ”  به ویرانه های غزنه ” به این مطلع آغاز میشود :

جهان ماست چون گردنده گوی ظلمت افزایی

                                  نتابد گر برآن ازاهل دل شمع تجلایـی

درشریطۀ قصیده گوید :

 کنون بنگر کزان حشمت نبینی درحریم وی

                       نه تخت عرش تمثالی ونه کاخ آسمان سایی

شهی کززهرچشمش زهرۀ شیرآب گردیدی

                                      به یک جنباندن مژگان کنونش نیست یارایی

نه ازتیغ سوارانش به چشمی برخورد برقی

                                           نه ازشیپور گردانش بگوشی هست هرایی

سرود فرخی می آید ازدیوان ، ولی  درد ا

                             بدیوان هست آوازی به ایوان نیست آوایی

 

درینجا سینۀ هرذره را بشکاف تا بینـــــی

              بحسرت خفته مجنونی بخون آغشته لیلایی

بهاران هرگل سرخی کزین صحرابرآردسر

                                 بود خون سیه روزی ، بروی سبز دیبایی

بهرخاربیابانش نگر کلک سخن سنجــــی

                بهرسنگ شبستانش ببین نقش الــــم زایی

قدح بشکست وساقی خفت وشمع بزم شد خاموش

                                           ازان میخانۀ حکمت نه می ماند ونه مینایی

***

خوشا پغمان وآن باغ بلنـــدش       خداوندا نگهـــداراز گـــزند ش

فروغ ماهش ازخورشید خوشتر شبش ازصد صباح عید خوشتر

             استادبا حافظۀ شگفت انگیز ، حضور ذهن وهم عشق سرشاری که به زبان وادب دری داشت ، درسفر وحضر ،گرمابه وگلستان به مقتضای حال ومقام مرتجلا شعر میسرود ویا اینکه  دلنوازترین و پند آموزترین  بیت الغزل یا شاه فردی از شعرای پارسی گوی را با شور وهیجان ایراد میکرد.  هرقدر که زبانش میگرفت به همان اندازه مزاجش برافروخته میشدوآتشین ترصحبت میکرد و حلاوت لکنت زبان چون سکته ملیحی بیانش را شکرین ونمکین میساخت . استاد که همیشه شکوه پیران و نشاط جوانان داشت در جمع یاران با طیبت وشوخ طبعی ، خوش گفتاری وبذله گویی سخن میزد وبا نکته سنگی ولطیفه پردازی مجلس می افروخت وکام و مذاق اهل مجلس را با قند پارسی و  مزاحهای دلنشین شکرین میکرد. حریف  را ادیبانه با عبارات شیرین دوپهلو ، نیش میزد وای بساکه به باد شیطنت واستهزاء میگرفت .  مطایبات وهجویاتش که همواره با چاشنی از ظرافت ها ، طنزها ، گوشه وکنایه همراه میبود از زبانی به زبانی وازدفتری به دفتری نقل  میشد. استاد در بسا موارد داروی تلخ پندواندرز را با شهد ظرافت می آمیخت وشرنگ انتقاد واعتراض را با شکر خوش طبعی وشیرین گفتاری  گوارا میساخت .

           یکی از دوستان قصه کرد که در محفلی که به افتخاراستاد در تهران برگزار شده بود ، قرار شد که خانمی مقاله یی درتکریم مقام و منزلت استاد بخواند.  همین که به میزخطابه نزدیک شد به جستجوی نوشتۀ خود افتاد به کیف و دستکول خود نگاه میکرد و زمانی به جیب خود . در خلال این لحظات استاد این بیت را به آواز شورانگیز و طیبت آمیزخواند :

ما را زشب وصل چه حاصل که تو ازناز

                                       تا بند قبا بازکنی صبح دمیده است

           مصاحبت ومعاشرت مستمر او با شاه ، حشرونشرش با اهل وحواشی دربارچه در کرسی دارالانشای صدارت و چه به عنوان مشاور مطبوعاتی حضور ، همنشینی ومجلس آرایی های اودربزم های سور وسرور ، استاد را شمع جمع و گل سر سبد ضیافتهای دوستان ساخته بود . مجالست و مؤانست او با بزرگانی چون: ملک الشعرا قاری ، ملک الشعرا بیتاب ، هاشم شایق ، شایق  جمال ، سرورگویا ، سرورجویا ، کریم نزیهی، شاه عبدالله بدخشی ، حافظ نورمحمد کهگدای ، پژواک، خسته وامثال شا ن در تلطیف طبع ، روشنی خاطر ، جودت ذهن ، پختگی کلام و بلوغ  فکرش بی اثر گذاری نبوده است .چنانکه یاران برسبیل مطایبه ، زودشعری ، تعریض وتضریب  سخن میگفتند وبا این خوشمزگی ها و بزم افروزیها فضای سرای ومهمانسرای را پرنور ورونق  میساختند . در آن روزگاران که از پدیده های نو خبری نبود ، یگانه مشغولیت وسرگرمی درمهمانی وگردهمایی ، شعرخوانی ، قصه گویی، بیت جنگی ، حاضر جوابی وهنر نمایی در مشاعره وردو بدل فکاهی بود .  استاد با فکر دورپرواز وهوش تیز واستعداد استثنایی خود درین عرصه چنان ماهر و محبوب بود که بر شاه نشین چشم مردم جا داشت وچون گوهر رخشان در حلقه هاوانجمن ها میدرخشید و به قول معروف در صدر مینشست و قدرمیدید.

           ملک الشعرای آستان قدس رضوی دکتور قاسم رسا ضمن ستایش نامه یی اشاره به این  صفت  و فضیلت شاعر خوش بیان ما میکند ، آنجا که گوید :

برخاست غبار غم دیرینه ز دلهــــــــا

                                         د ر محفل احباب چو بنشست  خلیلی

 

پرکرد زگل دامن اصحاب زگفتــــــــار

                               نرخ گل وسنبل همه بشکست  خلیلی

ریزد همه ذوق وهنرو لطف وطـــــراوت

                     ازخامۀ استاد زبردســـــــــت خلیلی

           استاد خلیلی که علاقۀ خاصی به تجدد وتازگی داشت یکی از نخستین سرایندگان افغان است که در زمینۀ شعر نو ذوق آزمایی نموده وبا جابجا کردن افاعیل عروضی ودرهم شکستن قالبهای سنتی  رعایت اصل کوتاه وبلندی مصرعها کوششی درین راه کرده است .

              استاد ترکیبهای امتزاجی و اضافات تشبیهی را چون نوآوران این رشته ـ نیماوتوللی ـ وتجدد پسندان  این دسته ـ عشقی وایرج میرزا ـ فراوان به کار برده است اما انبوهی تتابع اضافات وتراکم مضاف و مضاف الیه و ریزه کاریها ی شیوۀ هندی که کلام بسا نوپردازان را پیچیده و دشوار ساخته ، در  اشعار استاد دیده نمیشود . واژگان رقصان که درسراسر آفریده هایش با دقت وحسن سلیقه انتخاب شده ، جلوه ودرخشش خاصی دارد.

           استاد هرچند که ازلحاظ مضمون ومحتوا ، قالب وشکل ، هردو چشم عنایت به شیوۀ بازگشت ادبی  به سبک خراسانی دارد ودرین آزمونگاه داد سخن داده است بازهم قطعاتی که ازین دست وسنخ  موج نو دارد و غزلهای چهارپاره یی که بر اساس ضوابط جدید سروده، دلالت بر نیرومندی تخیل  رقت طبع ، قدرت ابداع وابتکار او دارد.

          اشعار مستانه وتصنیف گونۀ استاد از سا لها به اینسو با نغمات زیر وبم ساز ، جفت ودمساز گردیده  و توسط  مشهورترین آوازخوانان افغانی وایرانی خوانده شده است .ازآنجمله است ” سرود کهسار” او به آواز هنرمند بلند آوازه خاطره پروانه که هنوز طنین صدای خوش و خاطرۀ سفر پر ثمرش در یادها باقیست .

شب اندر دامن کوه

درختان سبز وانبوه

ستاره روشن وماه درپرتوفشانی

شب عشق و جوانی

پاره یی از قطعۀ زیبای او به نام سرودشب  :

شبهای روشن تنـــها نشینیم         درپهلوی هم در نور مهتاب

تا باد خیزد نالنـــده از کوه           تا نور افتد لرزنـــده بر آب

           پرشور و پرسوزترین اشعاراستاد متعلق به زمانی است که شاعر درهجرت وغربت به سرمیبرد، مصایب وآلام هموطنان،ویرانی و بربادی میهن عزیز خود راکه چون شمع میسوختند ومی ساختند ، به چشم سرمیدید ، ضجه وناله های غم فزای یتیمان ، غلغل غل و صدای زنجنیر اسیران را به گوش هوش میشنید . استاد ازتصوروتصویراین صحنه های جانگداز مانند کبوتر مجروح در خاک و خون  می تپید و همچون اشکی که از چشم غم افتاده باشد در دامان این حوادث می غلتید.

            شاعر حساس وپراحساس ما این قصه های پرغصه را ، اینهمه کرب و بلا ، رنج وعنا را دراشعار خود به روشنی انعکاس داده است . به بیان دیگر سروده های او،درسنگرجهاد در صف مبارزان راه  آزادی و سرافرازی،بازتابی است از فریادهای بی صدای ملت  به خون غلتیدۀ افغان و حدیث پردرد و جور وستم ، غارت وتباهی که مهاجمۀ ناروا وشئامت اثر شوروی برخاک عزیزما ببارآورده بود.   درآن زمان جوهرمایۀ شعر تمام شعرای متعهد و ارباب ذوق که در رستۀ مقاومت و مجاهدت  قرار  داشتند ودر غربت گزینی وغربت  زدگی ناله سر میدادند داعیۀ دفاع از وطن ، پاسداری از نوامیس و مواریث ملی ، اعلام واعتلای کلمة ا لله بود.

             سالاراین سوختگان ،شاعرنازک طبع ما ، استاد خلیلی بودکه با  نشیده ها وترانه های آتشین و جوش آفرین خود جوانان را تهیج وتحریک میکرد و اعمال شوروی وعمالش را نکوهش ومذمت مینمود. استاد از قهرمانان حماسه آفرین و شهیدان راه آزادی صادقانه و صمیمانه ستایش میکرد و کارنامه های آنها را با الفاظ تحسین آمیزو رنگین وعبارات خیال انگیز و شکرین می ستود . طبع هیجان  پذیر و توفانزای او چون قلۀ آتشفشان اخگرسیال بر جال ستم سالاران میریخت و با بیان گرم  و دلپذیر خود تصویر زنده و سوزنده از وقایع داغ حال و احوال مردم خودمیداد.

           دربحبوحۀ این حوادث خونین رستاخیز ملی ، استاد خلیلی،  خلیل وار با حربۀ قلم ونیش خامه بر فرق  بتهای نمرودی میکوفت و دمی هم از پا نمی نشست . کلام استاد درین راستا سرشارازشور وتحرک، وجدوعاطفه بود. شراره های این عصیان وطغیان در سطرسطر اشعارش  به چشم میخورد و جوش و غلیان احساسات وطنی ، عواطف ملی ، غرایز وحمیت اسلامی که  به اوج خود رسیده بود  در مطاوی ابیاتش موج میزند.

           خلیلی بر اثر ا ین ستیزوآویز بی امان ، با داد وفریادمردم ، ناله و ندای ملت هماهنگ شد و نام خود را  درصفحۀ پرافتخار تاریخ جهاد برحق ما به خط زرین به ثبت رسانید و جاویدان ساخت . برای حسن ختام با گویندۀ این شعرهمنوا شده میگوییم :

غیراز نفس گرم گهرسازخلیلی باناله که آمیخته  گلبانگ دری  را

       روانش شاد ویادش گرامی باد!