به سوی بهاره ها

دیریست ديو جهل

به کرسی نشسته است

در را به روی روشنی روز

بسته است

بالی که داشت شور پریدن

شکسته است…

دسته کلید باغ سحر را

فکنده است

در چاه جمکران

از چنگ مان

به یاری ترفند رسته است…

ای آشنای درد!

گر آمدی به خانه ی ویران ما ، ببین

زجری که می کشيم ز رهماندگی ما ست

کن همتی

که دست برآريم

از آستين!

نقبی زنیم

دوباره به سوی بهاره ها!

جعفرمرزوقی (برزین آذرمهر)