با هر دلی که شاد شود، شاد می شوم

نویسنده : مهرالدین مشید

با هر دلی که شاد شود، شاد می شوم

آباد هرکه  گشت من آباد می    شوم


این شعر از غزل های استثنای، بکر و بدیهی مرحوم رازق فانی شاعر زیبا کلام و خوش سخن است که در موجی از ساده گی و صفایی، نسیم گرم و با صفا و صمیمیت از برج و باروی غزل هایش جاری است و گوش های خسته  وآزرده را به نوازش می کشد و بر دل های ریش امید زنده گی می بخشد. آری نه تنها این که غزل های جاودنه اش به دل ها چنگ می زند و روح های افسرده را تب و تاب تازه برای زنده گی می دهد. از همین رو در این غزل با ندایی سرشار از جاذبه های انسانی و خیلی ساده و بی آلایش می گوید: با هر دلی که شاد شود شاد می شوم” این شعر بیانگر عالی ترین احساس شاعرانه است که عشقی سرشار از محبت بی آلایشانه را در وجدی از خیالات پاک شاعرانه ارایه می کند، با کلک شوق در اوجی از شور انسانی دریچه های قلب انسان را دق الباب می کند و با صدای نهایت صاف و سادهء انسانی نعره می زند:” آباد هرکه گشت من آباد می شوم”. وی در بیت اول هنر شاد کردن و شاد زیستن را در اوجی از استغنا به نمایش می گذارد و به این نکته مهر تایید می گذارد که شاد زیستن هنر است و شاد کردن هنری والاتر. به این ترتیب خود را در بلندای احساس انسانی در شادی دیگران دخیل دانسته، از شادی دیگران صد چندان شادتر و سر حال تر می شود و همه را به  لذت بردن از شادی دیگران بسیج می کند تا به انسان رمز آباد شدن را از آبادی دیگران بیاموزد و این مفهوم بزرگ را در ذهن انسان القا کند که انسان واقعی آن است که از آبادی دیگران نه تنها آباد که دلشادتر هم می شود و در آبادی دیگران، ولو که جبر زمان و بد روزگار پر و بال خودش را شکسته باشد، باز هم احساس آبادی می کند و خود را آباد می شمارد. این شاعر گرانمایه که انسانیت از سرتاپای شعرش موج می زند و برای انسانیت ناله می کشد؛ بدین وسیله می خواهد، صاف و بی آلایشانه ترین احساس را در روح زخمی و افسردهء انسان ها بدمد تا نور امید به زنده گی در دل های شان روشن شود و گل های رنج انسان داشتن در دل های شان بشگفد و نگذارد تا روح آنان در رگبار افسرده گی ها پرپر شود و آرزو های زیستن در آنان نمیرد؛ زیرا او دریافته بود که انسانیت در سرزمین اش مرده است و در زیر بار های مافیایی و زمانداری های مفسد و نابکار سخت ضجه می کشد. عشق انسان در دلش می تپد وبرای احیای انسانیت در سرزمین بلاکشیدۀ خود فریاد بر می آورد و خلاف سیاستگران بجای کشتار و نابودی انسان برای بقایش می گیرید. از همین رو او ندای انسان داشتن و به انسان ارج نهادن و انسانیت را یار و یاوربودن عاشقانه و با صفا سر می دهد. مرحوم فانی می خواهد، بدین وسیله انگشت بر ناف ستمگران و سیاه کاران تاریخ بگذرد تا با نفی هر نوع شرک اجتماعی اعم از گروهی، قومی، مذهبی  زبانی نقشۀ راۀ رستگاری انسان را به زبان شعر در نماد تصویر های بکر و زیبا ارایه کند تا “سیاه روی شود هرکه در او غش باشد”

در دام هرکه رفت شریک غمش منم

از بند هرکه رست من آزاد می شوم

مرحوم فانی در مصرع نخستین خیلی هدفمندانه و در ضمن صمیمانه و با وقار سخن از شادی می زند، آنهم نه شادی برای خود؛ بل برعکس برای شاد شدن دیگران از دل و جان می سراید و  با تمام نیرو از آن لذت می برد و بعد به سراغ تقسیم شادی ها می رود و با صمیمانه ترین فریاد می گوید، “آباد هرکه گشت من آباد می شوم”؛ البته آبادی یی که آن را در نتیجهء نهادینه شدن شادی ها در جامعه به جستجو و خوانش می گیرد. مرحوم فانی در مصرع دوم از خود بیرون شده و به کلی “ما” می شود و خود را خویشتن دار رنج های تمامی انسان ها خوانده و خود را شریک غم های آنانی می خواند که در دام های مکر و فریب اسیر شده اند. مرحوم فانی اینجا دیگر دغدغهء خودی ندارد و از خود بیرون شده و چنان شجاعانه و عاشقانه قد و قامت کشیده است به تعبیر قرآن زنده گی فرد را در جمع و زنده گی جمع را در فرد به تماشا نشسته و به این باور رسیده است که هرگاه رنجی در گوشه یی از جهان پدید آید و یا قطرهء خونی در یکی از زوایای تنگ و تاریک جهان بریزد. در حقیقت تمامی انسان های روی زمین مسوءول آن اند. در این بیت  غم مرحوم فانی به غم جهانی تبدیل می شود، خویش را شریک و غم شریک تمامی انسان های روی زمین می داند و با شوری انسانی و سرشار از وجد برای در دام رفتگان عالم سوگواری می کند و تا آن زمان که آرزوی رهایی از بند رستگان را شاعرانه به تصویر می کشد و می گوید،” از بند هرکه رست من آزاد می شوم” آری مرحوم فانی دیگر از خویش به کلی بیرون شده و آزادی خود را در آزادی دیگران می بیند؛ زیرا او باور داشت که آزادی نعمت خدداد است و کسی حق گرفتن آن را ندارد؛ بلکه برعکس همه باید مسوءولانه برای پاسدار از آزادی و رهایی و رستگاری واقعی انسان همصدا و یک صدا شوند تا در هوای گوارای آن به لذت راستین آزادی، آگاهی و عدالت برسند؛ البته به این تعبیر که آزادی ضامن آگاهی و گسترش و نهادینه شدن آن است و زمانی که آگاهی های گوناگون فکری و فرهنگی در جامعه نهادینه می شود و در این صورت روح عدالت پروری و روان شناختی عدالت پرورانه در جامعه دو بالا قد و قامت می کشد، پس از آن از بند رستن ها همگانی شده و آزادی و آزادی گستری ها جان تازه پیدا می کنند و در این حال انسانیت به نعمت راستین آزادی و رستگاری نایل می آید. او بدین باور است که در جنگ اهورامزدا و اهریمن پیروزی ازآن داد است و داد است که درفش آزادی ها را به شانه می کشد و با غلبه بر شیطان در نماد زشتی ها و پلشتی ها در جلوه های منحط قومی و زبانی و انواع ستم محلی و جهانی درفش آزادی را بر تارک داد خیلی انسانی و آنهم به گونۀ شاعرانه به اهتزاز در می آورد.

 

بینم اگر که بال فغان در دلی شکست

من بر لبش نشسته و فریاد می شوم

با این نبرد سخت که با سخره ها کنم

روزی حریف تیشهء فرهاد می شوم

مرحوم فانی در این بیت به مثابهء طلایه دار فریاد در گلو شکستگان تاریخ ظهور و چون آفتابی از پس پرده های غروب جلوه می کند تا صدای رسا در لب های در گلو شکستگان تاریخ شود تا با فریاد بلند بگوید،” بینم اگر که بال فغان در دلی شکست” او می خواهد، فریادی بر لب های در گلو شکسته گان تاریخ شود؛ بویژه آنگاه که فریادی بال بکشد، پیش از پرواز در سرزمین دل ها پرور شود و مجال پرواز به بیرون را پیدا نکند. یعنی بوسیلهء نیرو های شیطانی و خناس در گلو ها شکسته شود. در این حال او صادقانه و صمیمانه به سراغ آن فریاد شکسته رفته و بر لب های در گلو شکستگان تمکین می کند تا فریاد های در گلو شکستهء او با قوت تمام به فریاد همیشگی بدل گردد تا فریاد هایش چنان اوج بگیرد که به فریاد جاودانهء تاریخ بدل شود. چنانکه می گوید،” من بر لبش نشسته و فریاد می شوم” آری چه فریاد بلند و با شکوه که خرگاهء خاکستری عشق را در شوری از حماسه ها به جابلسا و جابلقای تاریخ منتقل می کند تا پله به پله به آستان خدا برساند و شور های عاشقانه، به ندای روال ناپذیر رهایی و آزاده گی انسان از بند بنده گی ها بدل شود و انسان در سکوی بلند استغنا قرار بگیرد. به این ترتیب  با نه گفتن به ظلم و استبداد و خودخواهی و منیت، حضور جاودانهء فریاد های رهایی بخش را در کاجستان های غرور آزادی برای همیش در اهتزاز نگهدارد. البته این عروج انسانی امری ساده نیست و برای پیمودن هر کوچهء آن دست کم همت عبور کردن از “هفت خوان رستم” نیاز است که در این حال نخست باید رستم تاریخ شد و یا عزم او را پیدا کرد و بعد برای عبور از هر خوان رخش ارادهء رستم را مهمیز کرد و تا بتوان با نبردی بی امان صخره های بلند و فتح ناشده را فتح کرد و با فرهاد کوهکن و تیشه های به شدت سنگین و عاشقانهء او هم صدا و هم طراز شد. تیشه هایی که از فرط عشق شیرین خواب آرام از چشم فرهاد را ربوده بود. فرهاد چنان عاشقانه سینهء کوه را می درید که در صدای هر تیشه گویی فریاد شیرین را می شنید. آن فریاد ها عزم فرهاد را برای سوراخ کردن کوه جزم می نمود. آری اگر خدنگ عشق این چنین در انسان رخنه کند و به عشق خروشانی بدل شود که دوست داشتنش خوانند و حقا که دوست داشتن فراتر از عشق است و بویژه آنگاه که در انسان به کمال برسد. در این صورت فراتر از عشق لیلی با مجنون و ورقه با گلشاه و یوسف با زلبخا پا به عروج می گذارد. این عشق انسانی ترین ها است که نماد روشن آن را می توان در عشق مولانا با شمس به جستجو گرفت. مرحوم فانی می دانست که نبرد با صخره ها تنها تیشهء فرهاد و عزم فرهادی می طلبد تا به شیرین مراد رسید، بتوان به عشق انسان و رنج انسان داشتن نایل آمد تا باشد که  با عشق بال و پر کشید و فراتر از ملک بپرواز درآمد و بالاخره انسان به قول مولانای روم ” آنچه اند وهم ناید آن شود”

تا خوب تر بیان کنم ای زنده گی ترا

طبع خیام و خامۀ بهزاد می شوم

چون بوی گل که گاه شگفتن شود پدید

من از میان شعر خود ایجاد می شوم

فانی به پای هیچ کسی خم نشد سرت

آخر من از غرور تو برباد می شوم

مرحوم فانی در این بخش غزل خود می خواهد به بیان زنده گی بپردازد تا از چند و چون آن پرده بردارد و در ضمن به بهترین صورت آن را بیان کند. از آنجا که بیان زنده گی به نحوی به فلسفه و حکمت و هنر و بویژه هنر زیستن رابطه می گیرد و می خواهد طبع خیام و خامۀ بهزاد شود؛ زیرا خیام نه تنها شاعر؛ بل فیلسوف و حکیم نیز بود. وی برای پاسخگویی فلسفی به واقعیت های زنده گی به خیام متوسل می شود و برای خوب قلم زدن و هنرمندانه  سرودن خامۀ بهزاد می شود تا به گونۀ این نقاش زبردست و نامدار و صاحب مکتب مستقل هنری به نام یهزاد پا به پای فلسفه از هنر استمداد بجوید تا باشد که با آمیختن فلسفه و هنر یا آگاهی های پرسش گرانه و هنر زیبا شناختی به مطلوب نزدیک شود و از واقعیت های زنده نمونه های روشن تری به زبان شعر ارایه کند. از این رو او به نحوی به فلسفه و پرسشگری روی می آورد؛ پرسش هایی که از قرن ها بدین سو افکار فلاسفه را به خود مشغول کرده است. این پرسشگری از وجود آغاز شد و به معرفت و زبان رسید. برای قرن های متمادی موضوع فلسفه “وجود” بود. تا دکارت و کانت از راه رسیدند و به مسألۀ “وجود” پایان دادند و مسیر و موضوع فلسفه را دگرگون ساختند. برای کانت معرفت و مکانیزم شناخت مهم بود او این سوال را مورد توجه قرار داد: آیا ما همه چیز را می‌توانیم بشناسیم یا ذهن ما محدودت‌های دارد؟ چندین قرن پس از کانت، ویتگنشتاین یکبار دیگر موضوع فلسفه را تغیر داد او “زبان” را مورد توجه قرار داد و به این سوال مواجه شد: چه افکاری را می‌توان به زبان آورد و اینکه آیا افکاری داریم که نمی‌توان آنها را به زبان آورد؟ حالا که هنوزهم هنوز است، اندکی از این پرسش ها پاسخ نیافته اند و تا حال نه فلاسفه به کنۀ”وجود” راه پیدا کرده اند و نه هم به کنۀ “معرفت” و نه هم به کنۀ “زبان”. هرچند باورود فلسفهء هرمنوتیک تغییرات جدی در عرصهء معرفتی زبان بوجود آمد. این فلسفه با ایجاد هماهنگی میان متن و فهم که در واقع مرگ مولف را اعلان کرده است، فلسفه را وارد دگرگونی های جدی نموده است.

در این صورت فهم و آگاهی مفسر یا خواننده است که مسیر زبانی متن را تعیین می کند و برای زبان جولان بیشتر برای شناخت بهتر از متن ارایه می کند. فانی گویا می خواهد به زبانی دست یابد که نه تنها او را در ایجاد دوباره اش یاری کند؛ بلکه برای او قدرت ایجاد گری های نو به نو نیز عنایت بفرماید تا باشد که به سان بوی گل که هنگام شگفتن آشکار می شود، خویش را از لا به لای شعر های خود دوباره پیدا کند. او می خواهد دست به ایجاد گری در شعرو زبان و بیان بزند تا خود را دوباره و سه باره بازیابد؛ اما زبان فانی زبان شعر است و می خواهد وجود، شناخت و زبان را به زبان شعر بیان کند تا باشد که با ایجاد انقلاب در حافظه و به جولان آوردن خیال و تمسک جستن به اندیشه پاسخ های فلسفی را نیز به زبان شعر ارایه کند تا خود را بازیابد و با رهایی از بودن ها به سوی شدن های بی پایان سیر نماید. او می خواهد در این سیر و سفر شاعری باشد که از یک نقطه جهان را چنان عریان به تماش بنشیند که به یاری فلسفه و حکمت و استمداد جستن از خیال به کنه اشیا پی ببرد؛ ممکن از همین رو بوده که ابن عربی خیال را برای شناخت حقیقت حتا نزدیک تر از عقل میداند. فانی در این سیرو سفر بی پایان تا آنجا گام بر می دارد که غرورش برایش اجازه می دهد تا مبادا این سیر و سفر به بهای خم شدن سرش در پای دون همتان زر و زور و تزویر بینجامد. این جا است که بی صبرانه یک باره فریاد می کشد، “آخر من از غرور تو برباد می شوم”