آشفتگی های سیاسی و اجتماعی ، سرخورده گی های فکری و فرهنگی را به بار آورده است

نویسنده : مهرالدین مشید

خدا آن ملتی را سروری داد  — که تقدیرش بدست خویش بنوشت

به آن ملت سروکاری ندارد  — که دهقانش برای دیگران کشت

چگونه شده که روح ویرانگری نسبت به روح سازنده گی در ما غلبه دارد و موج سنگین منفی گرایی نسبت به مثبت گرایی چون کابوسی بر افکار ما سایه افگنده است. چهار دهه جنگ و ناامنی های دوامدار در موجی از هم گسیختگی های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کشور را به پرتگاۀ کشندۀ سرخورده گی های فکری و فرهنگی افگنده است. این سبب شده تا نهال بی باوری، سؤ اعتماد، بدبینی، سخت باوری و کوتاه اندیشی در موجی از گرایش های سنگین گروهی، قومی وزبانی که حکایت از بدترین نابسامانی های فکری و فرهنگی در کشور دارد، برافکار و اندیشه های مردم ما غلبه داشته و چون کابوسی بر روان آنان سایه افگند. نه تنها این که فساد، تروریزم و مواد مخدر به مثابۀ مثلث خطرناک و کشنده در موجی از فقر جانکاه و در سایۀ حاکمیت ضعیف بیشتر از آن بازو ها و شانه های مردم ما را شکسته است و همه را در فضای بلاتکلیفی رها کرده است. دست های آنانی را بیشتر شکسته است که دست کم اراده یی برای بلند کردن دارند و هوای درد انسان داشتن در درون شان زبانه می کشد؛ اما این موج سنگین چنان آنان را درمانده کرده است که قامت استوار آنان را در زیر دشواری ها و مصایب گوناگون خمیده کرده است. این آشفته بازار عرصه را برای کرگسان لاش خوار، قوم گرایان و مافیا های گوناگون فراهم کرده است تا هر طوری که می خواهند برضد مردم و ارزش های مردمی  کشوری به مانور های سیاسی، زبانی، قومی و گروهی بپردازند. این آشفتگی های دست و پا گیر سیاسی، اجتماعی و اقتصادی دست به دست هم داده و سرخورده گی کشنده و دردناک فکری و فرهنگی را در کشور به بار آورده است. این سرخورده گی ها در ابعاد گوناگون و در فضا و محیط های متفاوت قابل درک است و در هر حوزه یی به وضوح حکایت از غلبۀ احساسات بر عقلانیت دارد.

از مطالعۀ تاریخ بر می آید که مردم ما در طول تاریخ قربانی احساسات ملی و دینی خود شده اند و احساسات ملی و دینی حتا چنان بر آنان غلبه داشته که احساسات قومی و حتا گروهی آنان را به کلی تحت شعاع خود درآورده  و این سبب وحدت ملی در کشورشده بود. مردم ما در طول تاریخ در زیر این چتر بزرگ ملی جمع شدند و بر ضد مهاجمان پیشین از اسکندر تا هوچی ها، ساسانی ها، موری ها، چنگیز، و صفوی ها و مهاجمان دوران استعماری قرن نوزدهم بدون در نظر داشت قوم و مذهب و آیین پایمردانه و متحدانه رزمیدند. سه جنگ مشهور افغان و انگلیس که رویارویی های خونین مردم ما را در برابر نیروی بریتانیا گواۀ بود، گویای روشن وحدت و همدلی باشنده گان این سرزمین می باشد. نه تنها در آن زمان، بلکه مردم ما در زمان تهاجم شوروی نیز وحدت و یک پارچگی شان را با آفریدن حماسه های بی بدیل و شهکار های استثنایی تاریخ شجاعانه به نمایش نهادند و کمر امپراطوری شوروی را شکستند و با قبول ذلت و زبونی وادار به ترک افغانستان شدند.  

با تاسف که حرکت احساساتی به همان اندازه که در زمان های تهاجم سودآور بوده و سبب اتحاد و یک پارچگی مردم ما شده، پس از پایان تهاجم به همان اندازه زیانبار نیز بوده است. چنانکه تاریخ گواه است که پس از هر تهاجمی کشور شاهد جنگ های داخلی و خانه جنگی های ویرانگر بوده است. جنگ های تنظیمی پس از سقوط داکتر نجیب گواۀ آشکار آن به شمار می رود که هزاران شهروند کابلی قربانی آتش و مرمی های خودی بودند و تفنگ های دیروزی که به سوی اشغال گران نشانه رفته بود، پس از سقوط رژیم دست نشانده به سوی یکدیگر نشان رفتند. علت اصلی این مصیبت مسلط بودن احساسات بر عقلانیت مردم ما بوده که هر از گاهی قربانی امیال زمامداران و سیاستگران داخلی شده اند و از سویی هم این سبب شده تا زمامداران مستبد در وابستگی به شبکه های استخباراتی و قدرت های استعماری احساسات مردم ما رابه بیرحمانه به بازی بگیرند. درست این زمانی بوده که زمامداران مزدور و سیاستگران قدرت طلب و وابسته زیر چتر “فارورد پالیسی” انگلیسی با نفاق افگنی های قومی و دامن زدن به تعصب زبانی سرنوشت مردم ما را قربانی خواست های خود کرده اند.

تاریخ گواه است که این پیش قراولان استعمار که دیروز پیشاپیش قیام آوران ملی حرکت می کردند، نخستین کسانی بودند که در پایان تهاجم نفاق قومی و مذهبی را در کشور دامن زده اند تا بدین وسیله بقای خود راتضمین کنند. در راس این حرکت های نفاق افگنانه بیشتر آنانی قرار گرفته اند که دیروز با سر دادن شعار کذایی تاریخ ۵۰۰۰ ساله میلیون ها هموطن ساده و وطن دوست ما را در رکاب خود کشانده اند و زنده گی آنان را دستخوش بازی های سیاسی خود برای رسیدن به قدرت کرده اند. چنان که پس ازدهۀ هفتاد خورشیدی ما شاهد بدترین جنگ های گروهی در کشور بودیم که حتا گروه های جهادی را به دامن قومیت افگند. در نتیجه حزب جمعیت خلاف مشی فکری خود به دامن قوم تاجک، حزب اسلامی به دامن قوم پشتون و حزب وحدت هم به دامن قوم هزاره سقوط کردند که دامنۀ این سقوط به شدت تا کنون ادامه دارد. درگیری های تنظیمی در واقع آغاز فاجعۀ ملی در کشور بود که نه تنها ارزش های جهاد و آرزو های میلیون ها شهروند افغانستان را با خاک و خون یک سان کرد؛ بلکه بدترین تخم نفاق قومی را در کشور کاشت، بی باوری ها و بی اعتمادی های ملی را دامن زد و به همگرایی ها و همدیگر پذیری ها صدمۀ شدید وارد کرد که امروز ما شاهد بدترین فاجعۀ قوم گرایی و تبار گرایی در کشور هستیم.

امروز قومیت به تابویی سیاستگران و زمامداران بدل شده است که هرکسی می خواهد، برای پاسداری از آن تابو های ذهنی خویش را زیر نام قومیت چنان بزرگ جلوه بدهند که حتا به بهای سقوط انسانیت حاضر اند تا در محراب آن سر سجود بگذارند و با تحریک کردن احساسات شماری ها به کعبۀ  مقصود خویش نزدیک شوند. از قومیت و زبان چنان تابو هایی درست کرده اند که حتا حاضر اند تا ناشیانه اسلام و قرآن را در پای آن ذبح شرعی نمایند. چنان تابو های قومی را در سکوی بلند تقدیس بالا می برند که حتا نزدیک شدن به آن را فراتر از کفر تلقی می کنند. آنان چنان خویش را کاذبانه داعی قوم و تبار می خوانند و خویش را کاذبانه در لاک قومیت افگنده و مانند عنکبوت در اطراف خود تار های تقدیس می بافند تا کسی به آنان نزدیک نشود. از همین زندانی که خود برای خویش درست کرده اند، خیلی ناشیانه و زیرکانه زیر نام قوم و زبان به مانور های سیاسی می پردازند. شماری در این راه آنقدر افراط می کنند که حتا حاضر اند تا دار و ندار و عظمت های تاریخی و افتخارات صدها سالۀ یک قوم و یک زبان را خیلی قشنگ در پای آرزو های شخصی و سیاسی خود قربانی کنند تا به زعم خود شان با به بهای سرفرازی کاذبانۀ خود سرفرازی، عزت و شکوۀ یک قوم را زیر پرسش ببرند.

با تاسف که امروز چنان قوم گرایی و زبان ستایی چتر سنگین خویش را بر فضای وحدت ملی گسترده است که بزرگ ترین ارزش های ملی و روایت های کلانی چون؛ آزادی، عدالت و انسانیت  را به چالش کشانده است. این سبب شده تا هر کس بدون در نظرداشت هر گونه معقولیتی با پای ماندن بر روز ارزش های بزرگ در برابر هر پیشامد سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فکری و فرهنگی با نگاۀ قومی و زبانی برخورد کند و هر پدیده یی را از زاویۀ قومی و زبانی به تفسیر بگیرد. از این هم بدتر، حاضر اند حتا بزرگ ترین ارزش های قومی و زبانی خود را به قول ناصر خسروی بلخی در پای خوکان بریزند. (1)

با هزاران دریغ  و درد باید عرض کرد که سرنوشت خونین این ملت مظلوم را با دامن زدن به نسخه های منحظ قومی زیر نام برتری و پیشینه بودن زبان و قوم نمی توان تغییر داد و آنان را به ساحل نجات کشاند. در این شکی نیست زبان یک پدیدۀ پویا و زنده است و باید در هر برهه یی از زمان روی آن کار کرد تا زنده شود و زبان، فرهنگ و تمدن زمان خود را پیدا کند. این حق تمامی زبان ها است که باید زنده نگهداشته شوند و دشمنی با زبان تحت هر عنوانی صورت بگیرد. دشمنی با ارزش های فرهنگی و عظیم انسانی است که برتری جویی های زبانی را تحت هر نامی که باشد جدا محکوم می کند. حال پرسش این است که آیا چند ورق کتاب و یا کتیبه یی ولو که پیشینۀ هزار ساله و یا صد ساله داشته باشد، چه درد بزرگ این ملت را درمان می کند و آیا ایجاد تنش های زبانی بر سر آن برعظمت و شکوۀ قوم بزرگ پشتون با تاجک و ازبک و… کمکی کرده می تواند. آنهم در شرایطی که امکانات دسترسی های علمی برای تشخیص زمان نوشتن کتاب و کتیبه موجود است و با استفاده از روش رادیوکاربن ۱۴ به ساده گی می توان، عمر کاغذ و خط نوشته و کتیبه را به ساده گی شناسایی کرد. عدم اثبات این نسخۀ خطی هم معنای نفی زبان پشتو را ندارد؛ زیرا این زبان یکی از زبان های قدیم آریایی و اوستایی است که قدمت تاریخی آن به هزاران سال پیش از امروز می رسد. چقدر بهتر خواهد بود تا بجای دعوا روی آن با استفاده از کاوش های علمی و باستان شناسی کرد تا قدمت هزار سالۀ آن ثابت شود. این که آقای دکتر ناشناس این هنرمند بی بدیل کشور یک حرفی گفته است، العیاض بالله مگر کافر شده که در خانه چند قوم گرای متعصب سنگ افگنده و حالا با چماق منحوس قومیت بر سرش می کوبند تا ناگزیر شد و حرف خود را پس گرفت. چه جفایی بدتر از این در حق ملتی است که برد دهنش با جماق قومیت کوبید و حق سخن گفتن را از او گرفت.  در حالی که در زیر سنگ انتقاد است که جوهر اصلی هر شی نمایان می شود و هستی و هویت آن به اثبات می رسد. پس آنانی که حرفی برای گفتن دارند و بفرمایند با زبان علمی و با استفاده از علوم باستان شناسی و تاریخی اقامۀ دلیل کنند تا سیاه رو شود هر که در او غش باشد. بنا بر این سزاوار نیست تا حرف های چند قوم گرای متعصب را بزرگ شمرد و به بهای پاشیدن زهر در میان شهروندان کشور از آنان استقبال کرد و این به معنای نفی تحقیقات علمی و باستان شناسی و تاریخی در مورد یک زبان نیست؛ برعکس این گونه تحقیقات قابل ارج گذاری بود و در ضمن مشتی کوبنده بر دهن آن قوم گرا هایی  است که می خواهند با علم کردن همچو موارد به نفع خود سودجویی کنند و به حدت ملی و اقتدار ملی آسیب برسانند. این در حالی است که میان مردم افغانستان جز صفا و صمیمیت همدلی های بی شایبه هیچ چیزی برای نفاق و تعصب قومی و زبانی وجود ندارد. عامل نفاق زبانی و قومی چند سیاستگر تشنۀ قدرت و مزدور و وابسته به شبکه های جهنمی استخباراتی اند که نه تنها برای خود و قوم خود عزت قایل نیستند که عزت خود را هم بی شرمانه به حراج گذاشته اند. آشکار است که از چنین اوباش های سیاستمدار و شارلتان های مافیایی که گاهی لباس دانشمند و فقیه و فیلسوف را به تن می کنند، بیشتر از این نمی توان توقع داشت و حال به مردم افغانستان است که فریب این سیاستگران بی ظرف و بی مایه و قوم پرست و زبان پرست را نخورند و بگذارند تا آنان در دام فریب درست کردۀ خود اسیر و در آتش کشمکش های مخالفت و موافقت خود ساختۀ شان بسوزند تا آتش رسوایی های شان به هفتاد فلک برسد.

چقدر ناشیانه و نابجا و رویهء نادرست که شخصیتی شناخته شده و هنرمندی محبوب چون داکتر ناشناس را که با صدای خود خانه به خانه دل های مردم را شاد نگه میدارد و با خواندن آهنگ های دل انگیز و دل نشین فارسی دری و پشتو دل های خسته از جنگ و وحشت تروریزم را شادی و سرور می بخشد. بجای تقدیر از هنر و اظهارات تابو شکنانه اش، برعکس او را به پای حساب و کتاب کشید و فتوای بی مهری به زبان را بر او صادر کرد. در حالیکه او کار بزرگی کرد و باب تازه را برای شناسایی و بازشناسای کتاب “پته خزانه” باز کرد و چنین رویکردی در حق او سزاوار نیست و نخواهد بود. برای من سخنان آقای ناشناس زمانی جالب بود که وی برای شخص مقابل خود خیلی آرام و با حرمت می گوید که او آن قسمت های کتاب را نخوانده است.  در این شکی نیست که آقای ناشناس حرف های برای گفتن به شخص مقابل خود داشت و اما او از این که به نیت آن شخص آگاه بود، نخواند را بهان آورد و سکوت را ترجیح داد. برای من سخنان داکتر ناشناس بحیث یک شخص معزز خیلی جالب بود که او چگونه با گفتن کلماتی کوچه را به قول معروف بدل کرد و د رهمان حال این آیت ذهنم ناگهان “الذين يمشون على الأرض هَوْنَاً وإذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاماً” خطور کرد و شرافت و بزرگی جناب ناشناس را تحسین و تقدیر کردم. در این گفت و گوی تلویزیونی غلبۀ عقلانیت بر احساسات را خیلی قشنگ تماشا کردم  و سناریوی آن هرچه بود و اما پایان آن را من غلبه عقل مدبر بر احساسات خشک و پر از تعصب تعبیر کردم.

باید گفت تا زمانی که عقل بر احساس و عقلانیت بر احساسات ما غلبه پیدا نکند و تا آنگاه که عقلانیت بر گسترۀ احساسات تمکین نکند، نه تنها این ملت چوب سوخت اغراض زمامداران و سیاستگران خودخواه، فاسد، غدار، غاصب، چند تابعته و غارتگر است و هیچ گاهی به کعبۀ مراد نخواهد رسید و پایان راه اش در رکاب همچو مفسدان ترکستان نامرادی ها است. نه تنها این که به استقلال سیاسی و اقتصادی دست نمی یابد و هر گز به این شعر پی نمی برد” رفتن به پای مردم بیگانه در بهشت  — حقا که با عقوبت دوزخ برابر است؛ بلکه سرنوشت اش دست خوش بازی های سیاسی فریب آلود و ضد ملی است و به خود نمی آید تا بداند ” خدا آن ملتی را سروری داد — که تقدیرش بدست خویش بنوشت” از این هم بدتر هر از گاهی سرنوشت اش با دستان آهنین بیگانگان به گونۀ درشت و سرخ رقم می خورد. یاهو