طالبان؛ از سرکوب مخالفان تا مهندسی حذف هویت‌ها

نویسنده: مهرالدین مشید بازگشت طالبان به قدرت در ۱۵ اگست ۲۰۲۱…

فراتر از فروپاشی؛ چگونه ملت‌ها پیش از شکست نظامی، شکست…

Wahidullah Noorzai Former Senior ANCOP/ANP Officer | Field Strategist | Military…

انسان و نیروهای سازندهٔ تمدن( بخش اول)

«انسان معمار روشنایی در دل تاریکیِ جهان» تهیه و تدوین :…

 دشمنی با فارسی؛ بازتاب سیاست زبانی برتری‌جویانه طالبان

نویسنده: مهرالدین مشید فارسی‌ستیزی؛ چهره پنهان سیاست زبانی طالبان برای بررسی  دقیق…

نسل‌کشی هزاره‌ها یک پروژه چندوجهی بود که ریشه در سیاست‌های…

افغانستان سرزمینی نیست مانند روسیه و یا هند که بزرگ‌تر…

اگزیستنسیالیسم؛ آزادیاست، یا ترس و مرگ؟

Existenzphilosophie. آرام بختیاری فلسفه وجودی انسان؛ آزادی بورژوایی، یا رهایی جامعه؟ آیا انحلال…

۱۱ سپتامبر جهان را تغییر داد؛ زندگی من را نیز…

از صبحی که آمریکا را تغییر داد تا میدان‌های افغانستان؛…

د سیاسي فعالیت لپاره د ایډیا او رهبر جوړول

نور محمد غفوری (هیله من یم چې دا لیکنه د سیاست…

پروفیسور استاد نصیب الله سیماب

له ښاغلي پروفیسور استاد نصیب الله سیماب سره چې د…

کتاب راز هستی

رسول پویان به زندانی که دل دربند آن زنجیر و برپا…

 اسلام سیاسی؛ از اصلاح دینی تا ایدئولوژی قدرت

 نویسنده: مهرالدین مشید اسلام سیاسی یکی از مهم‌ترین پدیده‌های فکری و…

روزهای آخر امین؛ روایت ناگفته از ورود شوروی و تغییر…

https://www.youtube.com/watch?v=K0xOd1gPFV0 تاریخ معاصر افغانستان؛ روزهای آخر حکومت حفیظ‌الله امین. روزهایی که…

وقتی عقل به راز و نیاز رسید

Wahidullah Noorzai — Former Senior ANP/ANCOP Officer | Field Strategist…

شورا در اسلام!

مقدمه  شورا ومشاوره واژه عربی است به معنی ابراز رای ،…

آئوزوف نویسنده‌ی شوروی و قزاقستان

برگردان. رحیم کاکایی نویسنده . روسلان سمیاشکین  ،فرزانه‌ای از شرق و…

۲۰۲۱؛ افغانستان چگونه به نقطه عطف شکست غرب تبدیل شد؟

سقوط یک نظام، پایان یک جنگ یا آغاز یک نظم…

 از بیست سال جمهوریت قلابی تا پنج سال امارت استبدادی…

 نویسنده: مهرالدین مشید مردم افغانستان پس از سرنگونی دور نخست حاکمیت…

 اقلیت های کامران، طردشدگان گناهکار؛ و دفاع میشل فوکو.

Michel Foucault (1926- 1984 ) آرام بختیاری فلسفه فوکو؛ ضرورت انحلال زندان…

افغانستان؛ قلب آسیا — سرزمینی که دردش از مرزهایش عبور…

Wahidullah Noorzai — Former Senior ANP/ANCOP Officer | Strategic &…

د فکر خونه یا (Think Tank) څه ته وایي؟

نور محمد غفوری د سیاسي، ټولنیزو، علمي او اقتصادي ډلو او…

«
»

فراتر از فروپاشی؛ چگونه ملت‌ها پیش از شکست نظامی، شکست فکری را تجربه می‌کنند؟

Wahidullah Noorzai

Former Senior ANCOP/ANP Officer | Field Strategist | Military & Security Analyst

Afghanistan & Regional Security Affairs

شکست واقعی همیشه از جایی آغاز نمی‌شود که آخرین سنگر سقوط می‌کند

فروپاشی دولت‌ها معمولاً در آخرین لحظه دیده می‌شود؛ زمانی که شهری سقوط می‌کند، خط دفاعی از هم می‌پاشد، مقام‌ها کشور را ترک می‌کنند یا ساختاری سیاسی که سال‌ها پابرجا بوده، در مدت کوتاهی فرو می‌ریزد.

اما آنچه در آخرین روز دیده می‌شود، الزاماً آغاز شکست نیست.

فروپاشی ممکن است سال‌ها پیش آغاز شده باشد؛ زمانی که یک نظام هنوز ساختمان‌های دولتی، نیروهای امنیتی، تجهیزات و حتی حمایت خارجی در اختیار دارد، اما به‌تدریج توانایی دیدن واقعیت، تشخیص تهدید، یادگیری از تجربه و اصلاح اشتباهات خود را از دست می‌دهد.

در چنین شرایطی، شکست نظامی ممکن است تنها شکل قابل مشاهده یک شکست عمیق‌تر باشد؛ شکستی که پیش از میدان، در نحوه فهم میدان اتفاق افتاده است.

این پرسش برای افغانستان اهمیت ویژه‌ای دارد، اما محدود به افغانستان نیست:

آیا ممکن است یک دولت پیش از آنکه توان جنگیدن را از دست بدهد، توانایی درست فکر کردن درباره جنگ، امنیت و آینده خود را از دست داده باشد؟

برای پاسخ، باید رابطه میان ادراک، تجربه، نهاد و تصمیم را بررسی کرد.

شکست فکری چیست؟

شکست فکری الزاماً به معنای کمبود دانش یا فقدان افراد متخصص نیست. یک نظام می‌تواند دانشگاه، کارشناسان، فرماندهان، دستگاه اطلاعاتی و هزاران گزارش داشته باشد، اما همچنان در فهم واقعیت شکست بخورد.

مسئله این نیست که اطلاعات وجود دارد یا نه.

مسئله این است که آیا نظام می‌تواند اطلاعات را به فهم، فهم را به تصمیم و تصمیم را به اصلاح تبدیل کند یا خیر.

شکست فکری زمانی آغاز می‌شود که فاصله میان «آنچه واقعاً وجود دارد» و «آنچه نظام تصور می‌کند وجود دارد» افزایش یابد.

وقتی تهدید آن‌گونه تعریف شود که برای سیستم مطلوب است، نه آن‌گونه که در میدان وجود دارد؛ وقتی گزارش نامطلوب نادیده گرفته شود؛ وقتی شکست‌های کوچک استثنا تلقی شوند؛ و وقتی انتقاد به‌جای هشدار، دشمنی تلقی شود، سیستم به‌تدریج از واقعیت فاصله می‌گیرد.

در این مرحله هنوز ممکن است نشانه آشکاری از فروپاشی دیده نشود.

اما ظرفیت اصلاح در حال فرسایش است.

وقتی روایت جای واقعیت را می‌گیرد

هر نظام سیاسی برای توضیح شرایط خود به روایت نیاز دارد. مشکل زمانی آغاز می‌شود که روایت جای واقعیت را بگیرد.

اگر هر شکست «پیروزی تاکتیکی» نامیده شود، هر عقب‌نشینی «تغییر موضع» تلقی گردد و هر خبر بد به «سیاه‌نمایی» تعبیر شود، سیستم دیگر از واقعیت تغذیه نمی‌کند.

ممکن است گزارش‌ها دقیق باشند، اما تصمیم‌ها همچنان اشتباه بمانند؛ زیرا مشکل در تولید اطلاعات نیست، بلکه در پذیرش و تفسیر آن است.

اشتباه اول ممکن است قابل اصلاح باشد.

اشتباه دوم نیز.

اما اگر سیستم توانایی اصلاح نداشته باشد، اشتباه‌ها روی یکدیگر انباشته می‌شوند:

خطای ادراک → خطای تصمیم → تکرار خطا → فرسایش نهاد → کاهش اعتماد → کاهش ظرفیت اصلاح → بحران → شکست

در اینجا شکست نظامی دیگر یک حادثه منفرد نیست؛ آخرین حلقه یک زنجیره است.

میدان؛ جایی که فکر آزمایش می‌شود

در تجربه حرفه‌ای من، یکی از مهم‌ترین تفاوت‌ها میان نظریه و واقعیت را می‌توان در یک کلمه خلاصه کرد: میدان.

روی نقشه، یک جاده فقط یک خط است. در میدان، همان جاده می‌تواند مسیر انتقال نیرو، تجارت، مهاجرت، قاچاق، ارتباط اجتماعی و نفوذ سیاسی باشد.

روی کاغذ، یک واحد نظامی ممکن است دارای نیروی انسانی، تجهیزات و ساختار مناسب باشد. در میدان، پرسش اصلی این است که آیا آن واحد می‌تواند در شرایط واقعی تصمیم بگیرد، فرماندهی کند، ارتباط برقرار کند، دوام بیاورد و مأموریت خود را بدون وابستگی دائمی به دیگران انجام دهد؟

این تفاوت میان «داشتن ظرفیت» و «توان استفاده مستقل از ظرفیت» است.

میدان گزارش‌ها را آزمایش می‌کند.

نقشه جای زمین را نمی‌گیرد.

آمار به‌تنهایی روحیه نیرو را نشان نمی‌دهد.

و هیچ مدل استراتژیکی نمی‌تواند به‌طور کامل جای تجربه مستقیم واقعیت را بگیرد.

به همین دلیل، در یک سیستم سالم، میدان باید بتواند فرضیات مرکز را اصلاح کند. اگر مرکز تلاش کند میدان را مجبور کند مطابق روایت خود رفتار کند، مشکل دیگر صرفاً عملیاتی نیست؛ مشکل در خود سازوکار یادگیری است.

از میدان تا دکترین

تجربه میدانی زمانی ارزش استراتژیک پیدا می‌کند که از سطح خاطره فراتر رود.

مشاهده باید به تجربه، تجربه به تحلیل، تحلیل به اصل و اصل به دکترین و استراتژی تبدیل شود؛ سپس استراتژی در عمل آزمایش شود و نتیجه دوباره به میدان بازگردد.

این چرخه را می‌توان چنین دید:

Field → Observation → Experience → Analysis → Principle → Doctrine → Strategy → Practice → Outcome → Feedback

اگر این حلقه باز باشد، یک نظام می‌تواند یاد بگیرد.

اما اگر بازخورد واقعی وارد سیستم نشود، حتی یک دکترین منظم نیز می‌تواند به ابزار تکرار خطا تبدیل شود.

واقعیت و میدان باید حق اصلاح دکترین را داشته باشند.

افغانستان؛ یک نمونه، نه یک استثنا

افغانستان یکی از مهم‌ترین میدان‌های آزمایش این مسئله است.

در تاریخ معاصر افغانستان، شکست سیاسی و امنیتی معمولاً فقط در آخرین مرحله اتفاق نیفتاده است. پیش از فروپاشی نهایی، نشانه‌هایی از فرسایش اعتماد، مشروعیت، ظرفیت نهادی، انسجام سیاسی و توان تصمیم‌گیری وجود داشته است.

بنابراین، پرسش مهم فقط این نیست که در آخرین روز چه کسی پیروز شد و چه کسی شکست خورد.

پرسش عمیق‌تر این است:

چرا سیستم نتوانست از نشانه‌های موجود برای اصلاح مسیر خود استفاده کند؟

این پرسش اهمیت بیشتری دارد، زیرا اگر فقط نتیجه نهایی را بررسی کنیم، ممکن است علت‌های عمیق‌تر شکست را از دست بدهیم.

افغانستان همچنین نشان می‌دهد که ایجاد ظرفیت با ایجاد توان پایدار و مستقل یکسان نیست.

تجهیزات می‌تواند خریداری شود.

ساختمان ساخته شود.

نیرو آموزش ببیند.

اما امنیت پایدار زمانی شکل می‌گیرد که یک نهاد بتواند از ظرفیت خود با تصمیم‌گیری، منابع، پاسخ‌گویی، اعتماد و توان اصلاح استفاده کند.

وابستگی و توهم ظرفیت

یکی از اشتباهات مهم استراتژیک، اشتباه گرفتن «ظرفیت دریافت‌شده» با «ظرفیت مالکیت‌شده» است.

یک کشور ممکن است از حمایت خارجی برخوردار باشد و در نتیجه برای مدتی توانایی‌های قابل توجهی پیدا کند. اما پرسش اصلی این است که اگر بخشی از این حمایت حذف شود، آیا سیستم هنوز می‌تواند تصمیم بگیرد، تأمین کند، هماهنگ کند و ادامه دهد؟

اگر پاسخ منفی باشد، بخشی از آن قدرت در واقع متعلق به خود سیستم نیست.

این مسئله در حوزه امنیت اهمیت بیشتری دارد.

نیرویی که برای اطلاعات، پشتیبانی، تجهیزات، تعمیرات، ارتباطات یا تصمیم‌های مهم به بیرون وابسته است، ممکن است از نظر ظاهری قدرتمند باشد؛ اما استقلال راهبردی آن محدود خواهد بود.

در چنین شرایطی، تغییر رفتار یا خروج حامی خارجی می‌تواند شکافی ایجاد کند که در محاسبات رسمی به اندازه کافی دیده نشده است.

بنابراین، ظرفیت امنیتی زمانی معنا پیدا می‌کند که بتواند در شرایط تغییر محیط نیز خود را بازتولید و اصلاح کند.

شکست نظامی؛ آخرین حلقه زنجیره

شکست نظامی معمولاً زمانی رخ می‌دهد که چندین لایه پیش از آن آسیب دیده‌اند.

ادراک دچار مشکل می‌شود، سپس تصمیم‌گیری، بعد نهادها و اعتماد، و در نهایت توانایی اجرای تصمیم.

به همین دلیل، یک ارتش ممکن است روی کاغذ بزرگ و مجهز باشد اما در لحظه بحران به سرعت فروبپاشد.

تعداد نیروها به‌تنهایی تعیین‌کننده نیست.

تجهیزات نیز به‌تنهایی تعیین‌کننده نیست.

حتی برتری تکنولوژیک همیشه تعیین‌کننده نیست.

آنچه اهمیت دارد، رابطه میان انسان، نهاد، فرماندهی، انگیزه، اعتماد، اطلاعات، تصمیم و توان اصلاح است.

اگر این رابطه از درون ضعیف شده باشد، بحران می‌تواند بسیار سریع‌تر از انتظار گسترش پیدا کند.

اینجاست که «قدرت» با «توان بقا» تفاوت پیدا می‌کند.

چرا سیستم‌ها از هشدارهای خودشان عبور می‌کنند؟

یکی از دشوارترین پرسش‌ها این است که چرا نظام‌ها با وجود متخصص و اطلاعات، گاهی به سمت شکست حرکت می‌کنند؟

پاسخ همیشه کمبود اطلاعات نیست.

گاهی اطلاعات وجود دارد، اما ساختار سیاسی تحمل شنیدن آن را ندارد.

گاهی تصمیم‌گیرنده فقط اطلاعاتی را می‌پذیرد که با فرض قبلی او سازگار باشد.

گاهی منافع سازمانی مانع پذیرش شکست می‌شود.

گاهی افراد از انتقال خبر بد می‌ترسند.

و گاهی موفقیت‌های گذشته چنان اعتماد ایجاد می‌کنند که سیستم تصور می‌کند روش قبلی برای همیشه کار خواهد کرد.

اما محیط استراتژیک ثابت نمی‌ماند.

تهدید تغییر می‌کند، جامعه تغییر می‌کند، فناوری تغییر می‌کند، ائتلاف‌ها تغییر می‌کنند و رقیب نیز یاد می‌گیرد.

بنابراین، استراتژی‌ای که دیروز موفق بوده، الزاماً فردا موفق نخواهد بود.

قدرت واقعی فقط در توانایی پیروزی نیست؛ در توانایی اصلاح پس از خطا نیز هست.

چگونه می‌توان از شکست فکری جلوگیری کرد؟

هیچ تضمینی برای جلوگیری از شکست وجود ندارد، اما می‌توان ظرفیت اصلاح را افزایش داد.

نخستین شرط، تحمل خبر بد است.

سیستمی که فقط خبر خوب می‌شنود، دیر یا زود با واقعیتی مواجه می‌شود که برای آن آماده نیست.

دوم، وجود فضای حرفه‌ای برای پرسش است. یک فرمانده یا تحلیل‌گر زمانی می‌تواند به سازمان کمک کند که بتواند بگوید: «این محاسبه ممکن است اشتباه باشد.»

سوم، بازنگری مداوم فرضیات است.

چهارم، پذیرش اشتباه است.

اعتراف به یک خطای قابل اصلاح، نشانه ضعف نیست؛ اصرار بر خطای شناخته‌شده است که خطرناک است.

و پنجم، اتصال واقعی میان میدان و تصمیم‌گیری است.

اگر تجربه میدان فقط برای گزارش‌نویسی جمع‌آوری شود اما در تصمیم‌ها اثر نگذارد، سیستم در حقیقت در حال جمع‌آوری اطلاعات بدون یادگیری است.

شاید مهم‌ترین شرط نیز حفظ توانایی تغییر ذهن باشد.

گاهی بزرگ‌ترین قدرت یک نظام این نیست که همیشه درست فکر کند؛ بلکه این است که وقتی متوجه اشتباه شد، بتواند فکر خود را تغییر دهد.

افغانستان و درس آینده

افغانستان نباید فقط به عنوان داستان یک شکست مطالعه شود.

افغانستان می‌تواند آزمایشگاهی برای مطالعه رابطه میان قدرت، نهاد، جامعه، تجربه، وابستگی و تصمیم‌گیری باشد.

درس افغانستان فقط این نیست که یک دولت چگونه سقوط کرد.

درس مهم‌تر این است که چرا ظرفیت اصلاح پیش از سقوط کاهش یافت.

چرا برخی هشدارها به تغییر سیاست تبدیل نشدند؟

چرا تجربه‌های میدان همیشه به اصلاح محاسبات منجر نشدند؟

چرا ظرفیت‌های ایجادشده نتوانستند در همه حوزه‌ها به استقلال پایدار تبدیل شوند؟

و چگونه فاصله میان تصویر رسمی و واقعیت میدانی افزایش یافت؟

این پرسش‌ها فقط برای افغانستان نیستند.

هر کشوری که قدرت خود را بر اساس فرضیات ثابت بنا کند، هر قدرت بزرگی که تصور کند برتری نظامی به‌تنهایی می‌تواند نظم پایدار ایجاد کند، و هر نهادی که بازخورد واقعی را از خود دور کند، در معرض همین خطر قرار دارد.

قدرت بدون یادگیری، قدرتی ناپایدار است

در جهان امروز، قدرت فقط در تعداد سربازان، هواپیماها، تانک‌ها، موشک‌ها، منابع مالی یا شبکه‌های ائتلافی خلاصه نمی‌شود.

یکی از مهم‌ترین عناصر قدرت، توانایی یادگیری است.

کشوری که بتواند شکست خود را تحلیل کند، از آن درس بگیرد و ساختار خود را اصلاح کند، ممکن است حتی از یک شکست تاکتیکی قدرتمندتر بیرون بیاید.

اما کشوری که شکست را انکار می‌کند، حتی یک پیروزی تاکتیکی را نیز ممکن است به مقدمه شکست بزرگ‌تر تبدیل کند.

به همین دلیل، ظرفیت اصلاح بخشی از قدرت ملی است.

نظامی که بتواند خود را اصلاح کند، زنده است.

نظامی که نتواند، حتی اگر هنوز قدرتمند به نظر برسد، ممکن است وارد مرحله‌ای شده باشد که نشانه‌های شکست در آن پنهان مانده‌اند.

فراتر از فروپاشی

فروپاشی را نباید فقط در لحظه سقوط دید.

باید به عقب برگشت و پرسید چه زمانی سیستم دیگر نتوانست واقعیت را همان‌گونه که بود ببیند.

چه زمانی گزارش به جای هشدار به تأیید تبدیل شد؟

چه زمانی تجربه دیگر به اصلاح منجر نشد؟

چه زمانی نهادها بیشتر به حفظ خود پرداختند تا حل مسئله؟

چه زمانی اعتماد کاهش یافت؟

و چه زمانی یک سیستم به جای تغییر محاسبات، تلاش کرد واقعیت را مطابق محاسبات خود تعریف کند؟

شاید پاسخ این پرسش‌ها تصویر دقیق‌تری از شکست ارائه دهد تا صرفاً مطالعه آخرین روز جنگ.

زیرا آخرین سنگر معمولاً اولین چیزی نیست که شکست می‌خورد.

پیش از آن ممکن است ذهن تصمیم‌گیرنده، سازوکار یادگیری، اعتماد نهادی و توانایی اصلاح شکست خورده باشند.

و زمانی که این عناصر از بین رفتند، شکست نظامی دیگر یک حادثه ناگهانی نیست؛ نتیجه نهایی زنجیره‌ای از شکست‌های کوچک و بزرگ است.

سخن پایانی

ملت‌ها و دولت‌ها فقط با قدرت نظامی از خود دفاع نمی‌کنند.

آنها با توانایی دیدن واقعیت، فهمیدن تغییر، شنیدن هشدار، یادگیری از تجربه و اصلاح اشتباهات نیز از خود دفاع می‌کنند.

ممکن است یک ارتش شکست بخورد و دوباره ساخته شود.

ممکن است یک دولت سقوط کند و دولت دیگری جای آن را بگیرد.

اما اگر جامعه و نهادهای آن نتوانند از تجربه گذشته دانش تولید کنند، چرخه شکست می‌تواند در شکل دیگری تکرار شود.

به همین دلیل، شاید مهم‌ترین پرسش درباره آینده افغانستان یا هر کشور دیگری این نباشد که «چه مقدار قدرت دارد؟»

بلکه این باشد:

آیا هنوز توانایی فهمیدن واقعیت، یادگیری از آن و تغییر دادن مسیر خود را دارد؟

زیرا پیش از آنکه یک نظام توان جنگیدن را از دست بدهد، ممکن است توانایی فهمیدن اینکه چرا می‌بازد را از دست داده باشد.

و شاید آن لحظه، آغاز واقعی فروپاشی باشد.

وحیدالله نورزی — افسر ارشد نظامی سابق، استراتژیست میدانی و تحلیل‌گر امنیتی منطقه

در تاریخ شنبه ۱۲ سپتامبر ۲۰۲۶، ۲:۵۱ Wahidullah Noorzai وحیدالله نورزی <vahidnorizaei@gmail.com> نوشت:

۱۱ سپتامبر جهان را تغییر داد؛ زندگی من را نیز تغییر داد

از صبحی که آمریکا را تغییر داد تا میدان‌های افغانستان؛ و درس‌هایی که با خود به خانه آوردم

نوشته وحیدالله نورزی

افسر ارشد نظامی سابق | استراتژیست میدانی و تحلیل‌گر امنیتی منطقه

من در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ در نیویورک نبودم.

در واشنگتن هم نبودم؛ جایی که ساختمان پنتاگون هدف حمله قرار گرفت. در هیچ‌یک از چهار هواپیمای ربوده‌شده نیز حضور نداشتم. مانند میلیون‌ها انسان دیگر در سراسر جهان، این رویداد را از فاصله‌ای دور دیدم و تلاش کردم بفهمم چه اتفاقی افتاده است.

آن زمان نمی‌توانستم تصور کنم که آن روز تا چه اندازه وارد زندگی شخصی و حرفه‌ای من خواهد شد.

۱۱ سپتامبر آمریکا را تغییر داد. سیاست خارجی آمریکا را تغییر داد. افغانستان را تغییر داد. و سال‌ها بعد، مسیر زندگی حرفه‌ای مرا نیز تغییر داد.

من بعدها به بخشی از نسل امنیتی افغانستان تبدیل شدم که در فضای پس از ۱۱ سپتامبر رشد کرده بود. در نهادهای امنیتی افغانستان خدمت کردم و در محیط پولیس ملی نظم عامه افغانستان، در کنار مسئولیت‌های عملیاتی و امنیتی، با واقعیت‌های جنگی روبه‌رو شدم که آغاز آن هزاران کیلومتر دورتر از جایی بود که سرانجام ما باید پیامدهایش را زندگی می‌کردیم.

بیست‌وپنج سال بعد، به ۱۱ سپتامبر نگاه متفاوتی دارم.

دیگر آن را فقط صبحی نمی‌بینم که آمریکا مورد حمله قرار گرفت.

آن روز را آغاز زنجیره‌ای از تصمیم‌ها، جنگ‌ها، نهادها، فداکاری‌ها، موفقیت‌ها، شکست‌ها و پیامدهای پیش‌بینی‌نشده‌ای می‌بینم که یک نسل کامل را تحت تأثیر قرار داد.

و امروز می‌بینم که چگونه آن تاریخ، سرانجام بخشی از زندگی خود من شد.

صبحی که همه‌چیز را تغییر داد

۱۱ سپتامبر مانند یک روز عادی آغاز شد.

مردم به محل کار رفتند. کودکان به مکتب رفتند. مسافران سوار هواپیما شدند. آتش‌نشانان، پولیس، کارکنان صحی و هزاران انسان دیگر روز کاری خود را آغاز کردند.

اما در چند ساعت، جهان عادی از بین رفت.

نزدیک به سه هزار نفر کشته شدند.

پشت این عدد، زندگی‌های واقعی قرار داشت: پدران و مادران، فرزندان، همکاران، دوستان، نیروهای امدادی، مسافران و انسان‌هایی که خانواده‌هایشان انتظار داشتند آن شب به خانه برگردند.

آن‌ها فقط آمار نبودند.

آن‌ها انسان بودند.

این تفاوت برای من همیشه مهم بوده است.

وقتی ۱۱ سپتامبر را فقط با زبان تروریسم، عملیات نظامی، سیاست خارجی و امنیت ملی توضیح می‌دهیم، ممکن است ناخواسته انسان‌هایی را فراموش کنیم که در مرکز این فاجعه قرار داشتند.

کشته‌شدگان ۱۱ سپتامبر سیاست‌هایی را که پس از مرگشان اجرا شد انتخاب نکرده بودند.

آن‌ها جنگ‌ها را انتخاب نکرده بودند.

آن‌ها مناظرات سیاسی بیست‌وپنج سال بعد را نیز انتخاب نکرده بودند.

آن‌ها فقط جان خود را از دست دادند.

به همین دلیل، یاد آنان چیزی بیشتر از یک بحث سیاسی است.

یاد آنان نیازمند احترام است.

اما یادآوری به‌تنهایی کافی نیست.

مسئولیت عمیق‌تر ما، فهمیدن آن چیزی است که پس از آن اتفاق افتاد.

وقتی جنگ آمریکا به واقعیت ما تبدیل شد

ایالات متحده نخست به افغانستان واکنش نشان داد.

هدف فوری و قابل درک بود: مقابله با القاعده و حکومت طالبان که به این سازمان پناه داده بود.

اما افغانستان هیچ‌گاه نمی‌توانست فقط از دریچه همین هدف فوری فهمیده شود.

افغانستان کشوری با تاریخ، جغرافیا، شبکه‌های سیاسی، ساختارهای اجتماعی، روابط محلی، خاطرات جنگ‌های گذشته و حساسیت‌های عمیق نسبت به مداخلات خارجی بود.

این موضوع بعدها به یکی از درس‌های اساسی تجربه حرفه‌ای من تبدیل شد.

یک کشور هرگز فقط همان میدان نبردی نیست که روی نقشه دیده می‌شود.

نقشه می‌تواند یک جاده را نشان دهد.

اما نمی‌تواند بگوید چه کسی شب هنگام آن جاده را کنترل می‌کند.

می‌تواند یک روستا را نشان دهد.

اما نمی‌تواند بگوید مردم آن روستا چه چیزهایی را به یاد دارند.

می‌تواند یک ولسوالی را مشخص کند.

اما نمی‌تواند تمام روابط میان انسان‌هایی را که در آن زندگی می‌کنند توضیح دهد.

و نمی‌تواند به یک فرمانده بگوید پنج دقیقه پس از اتخاذ یک تصمیم دقیقاً چه اتفاقی خواهد افتاد.

همین فاصله میان نقشه استراتژیک و واقعیت انسانی، به یکی از ویژگی‌های اصلی جنگ افغانستان تبدیل شد.

تبدیل شدن به بخشی از نسل پس از ۱۱ سپتامبر

سال‌های پس از ۱۱ سپتامبر محیط امنیتی افغانستان را دگرگون کرد.

نهادهای امنیتی بازسازی و گسترش یافتند. نسل جدیدی از نیروهای نظامی و پولیس وارد ساختارهای امنیتی شدند. نیروهای بین‌المللی و مشاوران خارجی بخشی از معماری امنیتی جدید افغانستان شدند.

من نیز بخشی از همین نسل شدم.

مسیر حرفه‌ای من به‌تدریج با امنیت، رهبری، تصمیم‌گیری عملیاتی و مسئولیت‌هایی گره خورد که همراه با آن‌ها می‌آید.

به‌عنوان افسر پولیس افغانستان، از جمله در محیط پولیس ملی نظم عامه افغانستان، بخشی از جنگ را تجربه کردم که دیدن آن از پشت تریبون‌های سیاسی یا در اسناد استراتژیک آسان نیست.

وقتی مسئولیت امنیت انسان‌ها بر عهده شما باشد، امنیت دیگر یک مفهوم انتزاعی نیست.

یعنی باز نگه داشتن یک مسیر.

یعنی حفاظت از یک جامعه.

یعنی انتقال امن نیروها.

یعنی تصمیم‌گیری در شرایطی که اطلاعات کامل در اختیار شما نیست.

یعنی تشخیص تفاوت میان یک تهدید نظری و یک خطر عملیاتی فوری.

و یعنی پذیرفتن این واقعیت که گاهی باید قبل از رسیدن به اطمینان کامل تصمیم گرفت.

این تجربه نگاه مرا به جنگ تغییر داد.

میدان نبرد چه چیزی به من آموخت؟

یکی از ساده‌ترین درس‌های میدان نبرد، در عین حال یکی از دشوارترین درس‌ها برای نهادهای استراتژیک است:

طرح، واقعیت نیست.

طرح توضیح می‌دهد که انتظار داریم چه اتفاقی بیفتد.

اما میدان نبرد تعیین می‌کند که واقعاً چه اتفاقی خواهد افتاد.

یک مسیر ممکن است امن ارزیابی شود، تا لحظه‌ای که دیگر امن نباشد.

یک ارزیابی اطلاعاتی ممکن است قانع‌کننده به نظر برسد، تا زمانی که واقعیت خلاف آن را ثابت کند.

یک عملیات می‌تواند با دقت برنامه‌ریزی شده باشد، اما با شرایطی روبه‌رو شود که در اتاق برنامه‌ریزی وجود نداشته است.

به همین دلیل، تجربه میدانی اهمیت دارد.

هرچه به زمین نزدیک‌تر شوید، بیشتر درک می‌کنید که امنیت به‌ندرت یک مفهوم کاملاً دوگانه است.

یک ولسوالی همیشه صرفاً «امن» یا «ناامن» نیست.

یک جامعه همیشه صرفاً «دوست» یا «دشمن» نیست.

یک فرد نیز همیشه در یکی از دو دسته متحد یا دشمن قرار نمی‌گیرد.

انسان‌ها محاسبه می‌کنند.

به ترس واکنش نشان می‌دهند.

به فرصت واکنش نشان می‌دهند.

وعده‌های قبلی را به یاد می‌آورند.

بررسی می‌کنند که آیا یک نهاد پس از خروج نیروهای خارجی نیز باقی خواهد ماند یا نه.

قدرت امروز را با قدرت احتمالی فردا مقایسه می‌کنند.

این واقعیت‌ها همیشه در یک اسلاید اطلاعاتی قابل ثبت نیستند.

باید آن‌ها را فهمید.

یکی از مهم‌ترین اصولی که از تجربه حرفه‌ای خود آموختم همین است:

میدان نبرد، فرضیاتی را که با واقعیت آزمایش نشده‌اند، مجازات می‌کند.

وقتی مأموریت از جنگ اولیه بزرگ‌تر شد

مأموریت پس از ۱۱ سپتامبر به‌تدریج گسترده‌تر شد.

مبارزه با تروریسم به مبارزه با شورش تبدیل شد.

عملیات امنیتی با ساخت نهادها درهم آمیخت.

و عملیات نظامی با حکومت‌داری و توسعه سیاسی ارتباط پیدا کرد.

دیگر سؤال فقط این نبود که چگونه مانع استفاده افغانستان به‌عنوان پناهگاه تروریسم بین‌المللی شویم.

سؤال‌ها بزرگ‌تر شده بودند:

چگونه نیروهای امنیتی پایدار افغانستان را ایجاد کنیم؟

چگونه نهادهای مشروع بسازیم؟

چگونه شورشی را شکست دهیم که حتی پس از شکست در میدان نبرد می‌تواند از نظر سیاسی دوام بیاورد؟

چگونه ساختارهای قدرت محلی را با یک دولت مرکزی هماهنگ کنیم؟

چگونه یک نظم سیاسی ایجاد کنیم که پس از خروج نیروهای خارجی نیز بتواند دوام بیاورد؟

این‌ها صرفاً پرسش‌های نظامی نبودند.

این‌ها پرسش‌های سیاسی با پیامدهای نظامی بودند.

و همین تفاوت بسیار مهم است.

یک نیروی نظامی می‌تواند توانایی‌های دشمن را نابود کند.

می‌تواند یک منطقه را تصرف کند.

می‌تواند شبکه‌های یک گروه را مختل کند.

می‌تواند زمان ایجاد کند.

اما قدرت نظامی به‌تنهایی نمی‌تواند مشروعیت سیاسی ایجاد کند.

درس فاصله

در سال‌های خدمت امنیتی، به‌تدریج بیشتر متوجه فاصله میان تصمیم‌های استراتژیک و واقعیت‌های میدان شدم.

تصمیمی که در یک پایتخت دور گرفته می‌شود، ممکن است سرانجام به یک گشت امنیتی در یک جاده افغانستان تبدیل شود.

یک فرض سیاسی ممکن است به یک خطر عملیاتی تبدیل شود.

تغییر در استراتژی می‌تواند مسئولیت روزانه هزاران انسانی را تغییر دهد که هیچ نقشی در تصمیم‌گیری درباره آن استراتژی نداشته‌اند.

این یکی از ویژگی‌های پنهان جنگ مدرن است.

تصمیم‌گیرندگان استراتژیک معمولاً سیستم‌ها را می‌بینند.

افرادی که آن تصمیم‌ها را اجرا می‌کنند، با انسان‌ها روبه‌رو می‌شوند.

و انسان‌ها پیچیده‌اند.

این به معنای غیرضروری بودن رهبری استراتژیک نیست.

برعکس، به این معناست که رهبری استراتژیک باید به واقعیت متصل باقی بماند.

هرچه فاصله میان تصمیم‌گیرنده و انسان‌هایی که از تصمیم او تأثیر می‌پذیرند بیشتر شود، خطر اشتباه گرفتن مدل با واقعیت نیز بیشتر می‌شود.

عراق و گسترش جنگ پس از ۱۱ سپتامبر

حمله به عراق محیط استراتژیک را پیچیده‌تر کرد.

عراق افغانستان نبود.

تاریخ آن متفاوت بود.

ساختار سیاسی آن متفاوت بود.

جغرافیا و روابط منطقه‌ای آن متفاوت بود.

اما هر دو جنگ در چارچوب گسترده‌تر راهبرد آمریکا پس از ۱۱ سپتامبر به یکدیگر مرتبط شدند.

دستور کار استراتژیک گسترده‌تر شد و تعریف پیروزی دشوارتر.

این یکی از درس‌های ماندگار جنگ مدرن است:

آغاز یک جنگ یک تصمیم است؛ پایان دادن به آن یک استراتژی است.

جنگی که هدف نهایی روشن و قابل دستیابی نداشته باشد، می‌تواند به تعهدی طولانی‌مدت تبدیل شود.

سقوط ۲۰۲۱

وقتی نیروهای بین‌المللی در سال ۲۰۲۱ افغانستان را ترک کردند، تصاویر کابل به نماد پایان یک دوره تبدیل شد.

برای آمریکایی‌ها، پایان طولانی‌ترین جنگ آمریکا بود.

اما برای افغان‌هایی که در نیروهای امنیتی، دولت، رسانه، جامعه مدنی و دیگر نهادهای آن دوره کار کرده بودند، موضوع بسیار شخصی‌تر بود.

برای نیروهای امنیتی افغانستان، این پایان نظمی بود که سال‌ها برای ساختن و حفظ آن سرمایه‌گذاری کرده بودند.

برای من نیز لحظه‌ای برای بازنگری بود.

سال‌ها در محیط امنیتی‌ای زندگی کرده بودم که پس از ۱۱ سپتامبر شکل گرفته بود.

نقاط قوت آن را دیده بودم.

ضعف‌های آن را نیز دیده بودم.

شجاعت را دیده بودم.

اشتباه را هم دیده بودم.

پیشرفت نهادها را دیده بودم.

و همچنین دیده بودم که چگونه تغییر در محاسبات سیاسی می‌تواند محیط امنیتی را در مدت کوتاهی دگرگون کند.

سقوط ۲۰۲۱ همه دستاوردهای بیست سال گذشته را از بین نمی‌برد.

دستاوردهای واقعی وجود داشتند.

نهادهایی ساخته شده بودند که اهمیت داشتند.

انسان‌هایی آموزش دیدند، خدمت کردند، فداکاری کردند و ساختند.

اما شکست‌های استراتژیک نیز وجود داشتند که نمی‌توان آن‌ها را نادیده گرفت.

تاریخ ما را مجبور می‌کند هر دو واقعیت را هم‌زمان ببینیم.

بیست‌وپنج سال بعد

وقتی امروز به ۱۱ سپتامبر فکر می‌کنم، فقط به آغاز یک جنگ فکر نمی‌کنم.

به زنجیره‌ای از پیامدها فکر می‌کنم.

یک صبح در آمریکا سیاست خارجی این کشور را تغییر داد.

سیاست خارجی آمریکا افغانستان را تغییر داد.

جنگ یک نسل از افغان‌ها را تغییر داد.

و آن نسل نیز تحت تأثیر تجربه‌ای که پشت سر گذاشت، تغییر کرد.

من یکی از آن نسل بودم.

به همین دلیل، ۱۱ سپتامبر برای من شخصی است؛ حتی اگر آن صبح در نیویورک حضور نداشتم.

من فرو ریختن برج‌ها را از نزدیک ندیدم.

اما سال‌ها بعد، بخشی از پیامدهای آن را دیدم.

در سایه ۱۱ سپتامبر وارد محیط امنیتی شدم.

در نهادهایی خدمت کردم که در فضای پس از آن روز شکل گرفته بودند.

واقعیت میدان را تجربه کردم.

دیدم چگونه تصمیم‌های استراتژیک به واقعیت‌های عملیاتی تبدیل می‌شوند.

و در نهایت شاهد پایان همان فصل سیاسی و امنیتی بودم.

چه چیزی آموختیم؟

شاید این مهم‌ترین سؤال بیست‌وپنج سال گذشته باشد.

آیا پیش از مداخله در یک کشور، جامعه محلی آن را بهتر می‌شناسیم؟

آیا آموخته‌ایم که برتری نظامی الزاماً به موفقیت سیاسی منجر نمی‌شود؟

آیا فهمیده‌ایم که شکست دادن یک سازمان با تغییر دادن یک کشور متفاوت است؟

آیا فهمیده‌ایم که سرنگون کردن یک حکومت آسان‌تر از ساختن یک نظم سیاسی مشروع و پایدار است؟

آیا فهمیده‌ایم که هر مداخله نظامی پیامدهایی ایجاد می‌کند که ممکن است مدت‌ها پس از پایان عملیات ادامه پیدا کند؟

و شاید مهم‌تر از همه:

پیش از آغاز جنگ بعدی، آیا از خود خواهیم پرسید که پس از نخستین پیروزی چه اتفاقی خواهد افتاد؟

این سؤال برای من صرفاً نظری نیست.

این سؤال از تجربه می‌آید.

پیروزی در میدان نبرد یک رویداد است؛ موفقیت استراتژیک وضعیتی است که باید پس از پایان نبرد نیز دوام بیاورد.

چیزی که با خود به خانه آوردم

بزرگ‌ترین درسی که از افغانستان با خود آوردم این نیست که قدرت نظامی بی‌فایده است.

درس این است که قدرت نظامی محدودیت دارد.

قدرت می‌تواند نابود کند.

قدرت می‌تواند بازدارندگی ایجاد کند.

قدرت می‌تواند از مردم و سرزمین دفاع کند.

قدرت می‌تواند برای دیپلماسی زمان و فضا ایجاد کند.

اما قدرت نظامی به‌تنهایی نمی‌تواند مشروعیت، اعتماد، ثبات سیاسی یا آینده‌ای پایدار بسازد.

برای این کار نهادها لازم‌اند.

شناخت جامعه محلی لازم است.

استراتژی سیاسی لازم است.

صبر لازم است.

و رهبرانی لازم‌اند که نه‌تنها بدانند چگونه یک عملیات را آغاز کنند، بلکه بدانند پایان آن را چگونه تعریف کنند.

این چیزی است که ۱۱ سپتامبر سرانجام به من آموخت.

کشته‌شدگان شایسته یادآوری‌اند.

بازماندگان شایسته درک شدن‌اند.

و کسانی که جنگ‌های پس از آن را زندگی کرده‌اند، مسئولیت دارند تجربه‌های خود را به درس تبدیل کنند.

حافظه نباید موزه‌ای باشد که در آن بارها و بارها فقط از کنار یک تراژدی عبور کنیم.

حافظه باید یک سیستم هشدار باشد.

بیست‌وپنج سال بعد، هنوز باور دارم معنادارترین راه برای گرامی‌داشت کسانی که در ۱۱ سپتامبر جان باختند، فقط به یاد آوردن این نیست که آن صبح چگونه جهان را تغییر داد.

باید از تمام آنچه پس از آن اتفاق افتاد آن‌قدر بیاموزیم که نسل دیگری مجبور نباشد همان درس‌ها را از طریق یک جنگ دیگر یاد بگیرد.

۱۱ سپتامبر جهان را تغییر داد.

زندگی من را نیز تغییر داد.

و پس از بیست‌وپنج سال، هنوز تلاش می‌کنم همه آن چیزهایی را که آن صبح به حرکت درآورد، بهتر بفهمم.

وحیدالله نورزی

افسر ارشد نظامی سابق، استراتژیست میدانی و تحلیل‌گر امنیتی منطقه