نسلکشی هزارهها یک پروژه چندوجهی بود که ریشه در سیاستهای خارجی داشت و با انگیزههای داخلی اجرا شد
افغانستان سرزمینی نیست مانند روسیه و یا هند که بزرگتر باشد و با آبها و دریاهای وسیع محاط شده باشد؛ بلکه کشوری کوهستانی و محصور در خشکی است، با تنوع قومی و مذهبی نه چندان گسترده؛ تاجیک، هزاره، پشتون، اوزبیک و دیگر اقوام، و دارای مناطقی است که حتی شاید بسیاری از مسائل مدرن امروزی برای مردم آن بیگانه و دور از باور باشد.
چنین کشوری، برای خارجیها و کشورهای منطقه، بیش از هر چیز به دلیل موقعیت جغرافیایی و منابع طبیعی و معادن آن اهمیت داشته است. شاید مسائل دیگری نیز وجود داشته باشد، اما این دو عامل از اهمیت بیشتری برخوردار بودهاند.
خوب، اگر آنانی را که در گذشته برای گرفتن و یا تحت کنترل درآوردن افغانستان تلاش کردهاند، از حملات بریتانیای کبیر تا امروز، مطالعه کنیم، میبینیم که مدتی آمدند، جنگیدند، ماندند، تلاش کردند و در آخر مجبور شدند خارج شوند یا شیوه حضور و نفوذ خود را تغییر دهند.
انگلیسها نیز دیدند در سه جنگی که در افغانستان داشتند ؛که جنگ مستقیم نهتنها نتیجهبخش نیست، بلکه هزینهبر و پرخطر هم است. بنابراین، با همان شیوه معروفی انگلیسی تفرقه بینداز و حکومت کن وارد عمل شدند و حاکمی مانند امیر عبدالرحمن خان را تمویل، تجهیز و از نظر تسلیحاتی حمایت کردند تا افغانستان را در چارچوب سیاستهای خارجی و منافع بریتانیای کبیر اداره کند.
اما در داخل، امیری خودخوانده و فراشوتی را که از بیرون آمده بود، بسیاری قبول نداشتند؛ امیری که پر از عقدههای قومی و مذهبی و افزونخواهی بود و نه منافع ملی برایش اهمیت اساسی داشت و نه سرنوشت واقعی مردم.
از طرف دیگر، برای اینکه امیر نیز همیشه چشم به سوی بریتانیا داشته باشد، تفرقه مذهبی و بینالاقوامی بیش از هر زمان دیگری شعلهور شد. انگلیسها این آتش را چند برابر کردند، چون همین اختلافات برای آنان مفید بود. در مقابل جنگ و کشتار هزارهها، از فتوا و مشروعیت مذهبی استفاده شد و زمینهای غضبشده و مصادرهشده آنان به دیگران داده شد و در پسِ این روند، حمایت مالی و تسلیحاتی نیز وجود داشت.
در نتیجه، پس از چندین سال جنگ و سرکوب، بیش از 60 درصد هزارهها قتلعام شدند.
اینجا دیگر مسئله فقط یک جنگ میان دو گروه نبود؛ مسئله حذف یک جامعه از سرزمین، گرفتن زمینهایش، شکستن ساختار اجتماعی آن و تبدیل کردن انسانهای یک قوم به دشمن مذهبی و قومی بود. وقتی قتل، کوچ اجباری، بردگی، مصادره زمین و محرومیت اجتماعی در کنار هم قرار میگیرد، دیگر نمیتوان آن را تنها یک منازعه معمول سیاسی نامید.
بعد در جنگ میان شوروی و مجاهدین نیز دستی از ایدئولوژی در کار بود؛ ایدئولوژیای که تا حدی زیادی از موارد در خدمت غرب و همپیمانانش قرار گرفت
با روی کار آمدن ایدئولوژی کمونیستی، افغانستان کمی به سوی پیشرفت و نوسازی، هرچند آهسته و شکننده، حرکت میکرد. البته مخالفتها و اعتراضات مذهبیون را نیز با خود داشت. اما این مسیر شکننده، با خروج شوروی، فروپاشی نظام کمونیستی و آغاز جنگهای داخلی متوقف شد.
در زمانی که مجاهدین، بعد از خروج اتحاد جماهیر شوروی، وارد مرحله جنگ داخلی در افغانستان شدند، دوباره همان شیوه تفرقه بینداز و حکومت کن، این بار با چندین جناح مسلح و مذهبی، به کار گرفته شد.
هر گروه را با پول، سلاح و تبلیغات قومی و مذهبی در برابر گروه دیگر تقویت کردند تا افغانستان به میدان جنگ نیابتی و بازار غارت تبدیل شود.
کابل موشکباران شد؛ محلههای هزارهنشین و شیعهنشین محاصره و قتلعام شدند. افشار، غزنی، ارزگان، بامیان و مزار شریف گواه آن شدند و میلیونها نفر آواره و مهاجر شدند.
اما درد افغانستان تنها در صدای انفجارها نبود؛ درد اصلی آنجا بود که وطندار به دست وطندار، با اسلحه و پولی که اغلب از بیرون میرسید، علیه یکدیگر قرار گرفتند.قومی علیه قوم دیگر، مذهبی علیه مذهب دیگر و گروهی علیه گروه دیگر. در چنین شرایطی، خارجیها همیشه برنده بودند و مردم افغانستان همیشه بازنده.
بعد هم نظامهایی که در افغانستان ادامه یافتند، با همان حمایتهای بیرونی و همان منطق تفرقه و تسلط، بقیه میدان را گرفتند و افغانستان را به قبرستان زندهها و گورستان آرزوها تبدیل کردند.
در این میان، نسلکشی و سرکوب هزارهها نیز تنها به گذشته تعلق نداشت. هر بار که جامعه افغانستان به سوی بحران رفت، هزارهها دوباره در معرض تبعیض، حمله، حذف و خشونت قرار گرفتند. این نشان میدهد که مسئله تنها چند حادثه تاریخی جدا از هم نیست؛ بلکه یک چرخه تاریخی است که هنوز آثار آن در افغانستان دیده میشود.
پس افغانستان واقعاً قبرستانی برای همه است؛ برای خودش، برای اقوامش، برای زنانش، برای کودکانش و برای هر صدایی که خواست از این چرخه بیرون بیاید.
کشوری که در آن انسان به خاطر قومیت، مذهب، زبان، جنسیت یا اندیشهاش قربانی شود، فقط یک کشور جنگزده نیست؛ کشوری است که هنوز نتوانسته با گذشته خودش روبهرو شود. ملتی که تاریخ خود را نخواند و جنایتهای گذشته را انکار کند، محکوم به تکرار همان جنایتها خواهد بود.
اما باز هم امید آبادانی و پیشرفت در این سرزمین نمرده است و تلاش برای بازسازی و زندهسازی تاریخ، از شیوههای مختلف، ادامه خواهد یافت؛ به شرطی که از تاریخ و گذشته یاد بگیریم و آن را دوباره با گرفتنی پروژه های تفرقه و بربادی تکرار نکنیم.
اگر قرار باشد افغانستان روزی ساخته شود، نخست باید حقیقتهای تلخ آن شناخته شود.نه با فراموشی میتوان کشور ساخت و نه با تحریف ها در تاریخ. هیچ صلح پایداری بر روی قبرهای بیشمار قربانیان و بر پایه انکار حقیقت ساخته نمیشود.
شناخت نسلکشی هزارهها تنها دفاع از یک قوم نیست و نه مظلوم نمایی و نه اینکه بگویم هزاره ها مظلوم اند و نمی فهمند چی گونه از خود دفاع کنند؛ دفاع از حقیقت تاریخی افغانستان است. ملتی که نتواند برای قربانیان خود عدالت و حافظه تاریخی ایجاد کند، چگونه میتواند برای نسل آینده خود آزادی، عدالت و زندگی بهتر بسازد؟
امرالدین نیکپی