پس از پنج سال؛ آغاز شمارش معکوس برای پایان یک…

نویسنده: مهرالدین مشید پنج سال پس از بازگشت طالبان به قدرت،…

جوهر عشق

رسول پویان دلی از جـوهـر عشق آفریدند سری در پیکـر عشق آفریدند سفر…

۱۵ اگستروزی که نه‌تنها جمهوریت؛ بلکه رویاهای یک ملت فرو…

نویسنده: مهرالدین مشید ۱۵ اگست ۲۰۲۱ را نباید صرف به‌عنوان روز…

آیازبان پارسی گویشی مردم کابل و تهران  ویا گویش هزارگی …

نوشته: دکتر حمیدالله مفید در این پسین روز ها برخی ماجراجویان…

آسیب شناسی  استقلال افغانستان آن در بعد های سیاسی، اقتصادی،…

نوشته از بصیر دهزاد   روابط بین المللی و تکنالوژی معاصر…

کمدی الاهی یا کمدی انسانی؟ بالزاک و دانته

Balzak, Honore de (1799- 1850) آرام بختیاری بلبشو و شهر فرنگ جامعه…

         پنجساله گی چیره گی تاریکی درافغانستان       

    نوشته ی :اسماعیل فروغی                                                            پنجسال ازفاجعه ی تسلیم دادن…

میرزا تورسون‌زاده شاعر صلح و دوستی تاجیکستان

 برگردان. رحیم کاکایی زویا عثمانووا میهن‌دوستی پرشور که هرگز چیزی را بر…

 افغانستان ؛ در چنبره افراطیت دینی و تندروی قومی

نویسنده: مهرالدین مشید افغانستان در طول تاریخ معاصر خود، به‌ویژه در…

از دیدگاه علم سیاست !

تلاش و سعی چه به شکل مسلحانه باشد یا غیر…

افغانستان در بن‌بست؛ راه‌های برون‌رفت و چشم‌انداز آیند

نویسنده: مهرالدین مشید فردای افغانستان و چگونگی عبور از وضعیت موجود در…

فرانس مهرینگ؛ تئوریسین ژورنالیست، ژورنالیست صاحبنظر

France Mehring (1846- 1919 ) آرام بختیاری مهرینگ؛ کوشش در راه روشنگری…

افغانستان در آستانه یکخطر وبحران جدید ( تداوم بحران نیم قرنه) 

نوشته از بصیر دهزاد  آغاز جنگ ها و حملات پراگنده گروه…

قرائت های تاریخی و فراتاریخی دینی؛ از بن بست تا…

نویسنده: مهرالدین مشید در دو سده اخیر، یکی از مهم‌ترین رویکردها…

تضاد دین و حقیقت...!

توهم خدای دین، حقیقتِ بشر را در آزادی او به…

نقدواره پژوهشیِ بر  مفاهیم جمهوری و جمهوریت 

1میرعبدالواحد سادات     از منظر  حقوق اساسی و علوم سیاسی  در راستای :  …

روح و نَفْس چیست؟

برهان الدین « سعیدی»  بادِ نفس مر سینه را ز اندوه…

طبع  شکسته

نوشته نذیر ظفر  2/8/26 ورجینیا  كوچهِ ما پر از گلِ است ،…

تحولات بدخشان؛ نشانه‌های سقوط یا پایان مأموریت طالبان

نویسنده: مهرالدین مشید جرقه‌ای که آتش مقاومت را در سراسر افغانستان…

بردی کربابایف

برگردان . رحیم کاکایی روسلان سمیاشکین نویسنده براستی مردمی و یکی از  بنیان…

«
»

 پس از پنج سال؛ آغاز شمارش معکوس برای پایان یک دور باطل

نویسنده: مهرالدین مشید

پنج سال پس از بازگشت طالبان به قدرت، افغانستان وارد مرحله‌ای تازه از تحولات سیاسی و امنیتی شده است. اگر سال‌های نخست حاکمیت طالبان را بتوان دوره تثبیت قدرت، بازسازی ساختارهای امنیتی و ایجاد نوعی آرامش نسبی پس از چهار دهه جنگ و بی‌ثباتی دانست، ظهور و گسترش جبهه‌های مسلح مخالف طالبان و تحولات اخیر در برخی مناطق کشور، از جمله تصرف ولسوالی یفتل به‌وسیله نیروهای «سپاهیان میهن» و به دنبال آن ظهور جبهه های جدید و گسترش عملیات های نظامی می‌تواند نشانه آغاز مرحله‌ای متفاوت در معادلات سیاسی و امنیتی افغانستان باشد که معادله های سیاسی و امنیتی کنونی را دگرگون سازد. اهمیت این تحول صرف در تصرف یک ولسوالی یا ظهور یک جبهه نظامی جدید خلاصه نمی‌شود؛ بلکه اهمیت اصلی آن در تغییر تصور حاکم از وضعیت سیاسی و امنیتی کشور است. اگر طالبان تصور کنند که توانسته‌اند چرخه مقاومت و بی‌ثباتی را برای همیشه مهار کنند و وضعیت موجود را پایان بحران افغانستان تلقی کنند، ممکن است با همان خطای تاریخی مواجه شوند که بسیاری از حکومت‌های پیشین افغانستان مرتکب شدند. این به معنای اشتباه گرفتن «سکوت جامعه» با «رضایت مردم» و «کنترل سرزمین» با «مشروعیت سیاسی» است که ناشی از محاسبات غیرواقعی معادله قدرت در افغانستان است.

پنج سال گذشته برای طالبان دوره‌ای به گونه نسبی آرام از نظر تهدیدهای نظامی گسترده بوده است. این آرامش، در مقایسه با سال‌های جنگ میان طالبان و حکومت جمهوری، می‌توانست فرصتی تاریخی برای بازسازی رابطه دولت و جامعه، ایجاد یک ساختار سیاسی فراگیر و تبدیل پیروزی نظامی به مشروعیت سیاسی باشد؛ اما با تاسف که این فرصت به جای اصلاح ساختار سیاسی و ایجاد اجماع ملی،  صرف تحکیم انحصار قدرت شد و آرامش موجود نمی‌تواند نشانه ثبات پایدار در کشور تلقی شود. 

در علوم سیاسی، ثبات زمانی پایدار است که حکومت بتواند میان قدرت، مشروعیت و رضایت اجتماعی تعادل ایجاد کند. اگر یک حکومت صرف از ابزارهای امنیتی برای حفظ نظم استفاده کند، ممکن است برای مدتی مقاومت‌ها را مهار کند؛ اما اگر ریشه‌های نارضایتی سیاسی، اجتماعی و اقتصادی همچنان باقی بماند، بحران می‌تواند در شکل دیگری بازتولید شود. از این منظر، ظهور جبهه‌های جدید ضد طالبان را باید فراتر از یک رخداد امنیتی بررسی کرد. این پدیده می‌تواند نشانه‌ای از ورود افغانستان به مرحله‌ای باشد که در آن بحران مشروعیت و مسئله مشارکت سیاسی بار دیگر به موضوع امنیتی تبدیل شده است. 

طالبان و نادیده گرفتن جامعه افغانستان 

طالبان این واقعیت را دست‌کم گرفته‌اند که به بهای بازی با سرنوشت مردم افغانستان و در متن یک سناریوی پیچیده استخباراتی و ژئوپلیتیکی نه صرف از مسیر یک پیروزی نظامی کلاسیک به قدرت رسیدند. آنان تصور کرده اند که فروپاشی نظام جمهوری و تصرف کابل، پایان یک جنگ و آغاز یک حکومت خواهد بود؛ غافل از اینکه تصرف پایتخت به معنای تصرف اراده، ذهن و آینده یک ملت نیست. هرچند طالبان توانستند جغرافیای قدرت را در اختیار بگیرند، اما هنوز نتوانسته‌اند بر وجدان تاریخی جامعه افغانستان مسلط شوند.

اکنون طالبان با بخش دیگری از واقعیت افغانستان روبه‌رو شده‌اند؛ خشم خاموش مردم. خشمی که طی پنج سال در زیر خاکستر ترس، سرکوب، فقر، مهاجرت، حذف اجتماعی و خاموشی سیاسی مدفون نگه داشته شد؛ اما خاموش نشد. جامعه‌ای که امکان اعتراض علنی از آن گرفته می‌شود، هرگز تسلیم نمی‌شود؛ اما گاهی ممکن است تا این خشم را به حافظه و حافظه را به روایت و روایت را به مقاومت تبدیل کند. آنچه امروز در افغانستان در حال شکل‌گیری است، فقط نارضایتی از یک حکومت نیست؛ انباشته‌شدن مجموعه‌ای از زخم‌های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و انسانی است که دیر یا زود خود را در قالب‌های تازه نشان خواهد داد.

پنج سال گذشته، بیش از آنکه طالبان را تثبیت کرده باشد، چهره واقعی آنان را برای بخش بزرگی از جامعه عریان کرده است. طالبان در نخستین سال‌های بازگشت خود کوشیدند میان تصویر تبلیغاتی گذشته و واقعیت حکومت امروز فاصله ایجاد کنند؛ از «تغییر» سخن گفتند، از امنیت، عفو عمومی و حکومتی متفاوت؛ اما تجربه پنج ساله نشان داد که مسئله فقط تغییر چند فرمان یا چند چهره نیست؛ بلکه مسئله اصلی، نوع نگاه آنان به قدرت، جامعه، حقوق شهروندی، زنان، آموزش، آزادی‌های مدنی و مشارکت سیاسی است.

در این میان، وضعیت زنان و دختران افغانستان به یکی از روشن‌ترین معیارهای سنجش ماهیت این حکومت تبدیل شده است. حذف زنان از آموزش و کار، تنها محروم‌کردن یک قشر از جامعه نیست؛ این سیاست، در واقع محروم‌کردن افغانستان از نیمی از ظرفیت انسانی خویش است. جامعه‌ای که دخترانش را از مدرسه بیرون می‌کند، زنانش را از فضای عمومی حذف می‌کند و آینده نسل جوانش را محدود می‌سازد، در حقیقت آینده خود را محدود می‌کند. هیچ حکومتی نمی‌تواند برای مدت طولانی جامعه را از آینده محروم کند و انتظار داشته باشد که آینده نیز در برابر آن سکوت کند.

طالبان شاید بتوانند مدرسه‌ای را ببندند، رسانه‌ای را خاموش کنند، صدایی را از تریبون پایین بکشند یا مخالفی را بازداشت کنند؛ اما نمی‌توانند اندیشه، حافظه و میل انسان به آزادی را برای همیشه زندانی کنند. این همان نقطه‌ای است که قدرت سخت با محدودیت تاریخی خود مواجه می‌شود. قدرت می‌تواند رفتار انسان را برای مدتی کنترل کند؛ اما اگر نتواند برای حکومت خود مشروعیت، رضایت و افق مشترک بسازد، کنترل را به جای ثبات و ترس را به جای مشروعیت می نشانند. از همین‌جا باید تفاوت میان «ثبات» و «سکوت» را فهمید. افغانستان طی سال‌های اخیر ممکن است در برخی مناطق شاهد کاهش جنگ گسترده بوده باشد، اما کاهش صدای گلوله  به معنای پایان بحران سیاسی نیست. گاهی یک جامعه در ظاهر آرام است؛ اما در درون خود در حال بازتعریف رابطه‌اش با قدرت است. سکوت تحمیلی را نباید با رضایت اشتباه گرفت. جامعه‌ای که امکان بیان اعتراض ندارد، ممکن است نارضایتی خود را به اشکال دیگری چپن؛ مهاجرت، نافرمانی مدنی، بی‌اعتمادی، مقاومت فرهنگی، پیوستن به جریان‌های مخالف و در نهایت شکل‌گیری جنبش‌های سیاسی تازه منتقل کند.

از این منظر، ظهور و فعال‌ شدن جبهه‌ های مخالف طالبان را نیز نباید صرف به عنوان یک مسئله نظامی تفسیر کرد. اهمیت اصلی این تحولات در این است که انحصار روایت طالبان را به چالش می‌کشد. هرگاه یک حکومت تلاش کند خود را تنها نماینده ملت معرفی کند، ظهور روایت‌های رقیب به‌خودی‌خود یک بحران مشروعیت ایجاد می‌کند. حتی اگر این جریان‌ها در کوتاه‌مدت توانایی تغییر معادله نظامی را نداشته باشند، می‌توانند معادله سیاسی را تغییر دهند؛ زیرا مشروعیت، برخلاف قلمرو، فقط با کنترل فیزیکی به دست نمی‌آید.

اشتباه استراتژیک طالبان

اشتباه استراتژیک طالبان شاید در همین‌جا نهفته باشد که آنان هنوز قدرت را بیشتر از زاویه فتح می‌بینند تا حکمرانی. فتح یک پایتخت ممکن است با چند هفته یا چند ماه جنگ حاصل شود؛ اما ساختن یک دولت مشروع، سال‌ها گفت‌وگو، مصالحه، اعتمادسازی و مشارکت ملی می‌خواهد. طالبان بخش اول را انجام داده‌اند، اما بخش دوم را یا نخواسته‌اند یا نتوانسته‌اند انجام دهند. پنج سال همچنین نشان داد که مشکل افغانستان فقط طالبان نیست؛ بلکه ساختارهایی است که طالبان از شکاف‌های آن تغذیه کرده‌اند. فساد، انحصار قدرت، بحران هویت ملی، رقابت‌های قومی، ضعف نهادهای دولتی، مداخله خارجی و بی‌اعتمادی عمیق میان مردم و دولت، همه در فروپاشی نظام پیشین نقش داشتند. اگر طالبان تصور کنند که با کنارزدن رقبای سیاسی و خاموش‌کردن صداهای مخالف، این شکاف‌ها از میان رفته‌اند، در واقع یکی از بزرگ‌ترین خطاهای محاسباتی خود را مرتکب شده‌اند؛ زیرا شکاف‌های اجتماعی با سرکوب ناپدید نمی‌شوند؛ بلکه ممکن است عمیق‌تر و خطرناک‌تر شوند.

بنابراین، مسئله امروز فقط این نیست که طالبان تا چه زمانی می‌توانند حکومت کنند؛ پرسش عمیق‌تر این است که آیا می‌توانند حکومت خود را به یک نظم سیاسی پایدار، فراگیر و مشروع تبدیل کنند یا خیر؟ میان «ماندن در قدرت» و «پایدار ماندن در قدرت» فاصله بسیار زیادی وجود دارد. حکومت می‌تواند با زور سال‌ها دوام بیاورد؛ اما اگر نسل‌های تازه آن را متعلق به خود ندانند، فرسایش از درون آغاز می‌شود. از سویی هم نسل جوان افغانستان نیز دیگر همان نسلی نیست که طالبان در دهه ۱۳۷۰ با آن مواجه بودند. این نسل، حتی اگر امروز در سکوت زندگی دارند، تجربه جهان را از طریق مهاجرت، اینترنت، رسانه‌ها و ارتباطات فرامرزی شاهد اند. این نسل با مفهوم‌های تازه‌ای از آزادی، آموزش، کرامت انسانی، مشارکت سیاسی و حقوق شهروندی آشنا شده و به آسانی حاضر نیست تمام این مفاهیم را در برابر قرائتی بسته از قدرت کنار بگذارد. شاید بتوان مدرسه را بست؛ اما نمی‌توان ذهن یک نسل را برای همیشه تعطیل کرد.

از این رو، آنچه در برابر طالبان قرار دارد صرف یک «مخالفت سیاسی» نیست؛ بلکه یک بحران نسلی نیز در حال شکل‌گیری است. اگر این بحران با گفت‌وگو، اصلاحات و بازکردن فضای سیاسی مدیریت نشود، ممکن است به بحران بزرگ‌تری برای خود نظام تبدیل شود. هرچه راه‌های مسالمت‌آمیز بیان نارضایتی بسته‌تر شود، احتمال اینکه اعتراضات به مسیرهای رادیکال‌تر سوق پیدا کند بیشتر خواهد شد. طالبان اگر بخواهند از تجربه پنج سال گذشته درس بگیرند، باید بفهمند که امنیت بدون آزادی، نظم بدون عدالت و حکومت بدون مشارکت ملی، در بهترین حالت نوعی سکون سیاسی؛ نه دولت‌سازی است. افغانستان بیش از هر چیز به یک قرارداد اجتماعی تازه نیاز دارد؛ قراردادی که در آن هیچ قوم، جریان، مذهب یا گروهی خود را مالک انحصاری کشور نداند و هیچ حکومتی حق نداشته باشد به نام امنیت، آینده یک نسل را مصادره کند. در غیر این صورت، پنج سال آینده می‌تواند نه دوره تثبیت طالبان، بلکه دوره فرسایش تدریجی آنان باشد. تاریخ افغانستان بارها نشان داده است که حکومت‌ها ممکن است در ظاهر قدرتمند به نظر برسند، اما زمانی که فاصله میان قدرت حاکم و جامعه به اندازه‌ای عمیق شود که حکومت دیگر نتواند خواست عمومی را نمایندگی کند، بحران از جایی آغاز می‌شود که شاید در محاسبات رسمی دیده نمی‌شود.

طالبان هنوز فرصت دارند. اما این فرصت نامحدود نیست. آنان می‌توانند میان دو مسیر انتخاب کنند: ادامه سیاست انحصار، حذف و سرکوب و حرکت به سوی فرسایش مشروعیت؛ یا پذیرش این واقعیت که افغانستان ملک هیچ گروهی نیست و آینده آن تنها از مسیر مشارکت همه شهروندان، آموزش، آزادی، عدالت و یک توافق سیاسی فراگیر می‌گذرد. اگر طالبان پنج سال گذشته را پیروزی خود بدانند، ممکن است پنج سال آینده را نیز در همان مسیر ادامه دهند؛ اما اگر آن را یک هشدار تاریخی بدانند، شاید هنوز بتوانند از تبدیل‌شدن بحران مشروعیت به بحران فروپاشی جلوگیری کنند؛ زیرا مسئله اصلی امروز این نیست که چه کسی کابل را در اختیار دارد؛ مسئله این است که چه کسی می‌تواند افغانستان را دوباره به خانه مشترک مردم افغانستان تبدیل کند.

یفتل؛ یک حادثه محلی یا نشانه‌ای از تغییر معادله؟

سقوط چند ساعته ولسوالی یفتل به‌وسیله نیروهای «سپاهیان میهن»، از منظر نمادین و سیاسی اهمیت بیشتری نسبت به ابعاد جغرافیایی آن دارد. برای هر حکومت مرکزی، از دست رفتن کنترل حتی یک منطقه می‌تواند پیام مهمی را به دنبال داشته باشد؛ زیرا نشان می‌دهد که انحصار اعمال قدرت دیگر در تمام نقاط کشور مطلق نیست. اهمیت چنین رویدادهایی زمانی افزایش می‌یابد که هم‌زمان با شکل‌گیری یا فعال‌شدن جبهه‌های متعدد مخالف حکومت اتفاق بیفتد و ما پس از این حادثه شاهد ظهور حبهه های جدیدی هستیم که نشان دهنده نقطه عطف در حکمروایی طالبان است. پس‌لرزه اصلی یفتل شاید خودِ تصرف چندساعته ولسوالی نباشد؛ بلکه شکستن هیبت کنترل‌ناپذیر طالبان و آشکار شدن شکاف میان حاکمیت نظامی و رضایت اجتماعی است. اگر این شکاف تعمیق شود، یفتل می‌تواند بیش از آنکه یک «حادثه محلی» باشد، به یک نقطه عطف در معادلات امنیتی بدخشان تبدیل شود. درگیری های نیرو های فاتح با نیرو های طالبان نشان دهنده تعویق این شکاف است. این حادثه زگنالی بود که به سرعت عملیات های مخالفان بر پوسته های طالبان را در تخار، کندز، بغلان، قدهار و کابل  تشدید بخشیده است. حالا وضعیت طوری است که پس از پنج سال گویی آتش زیر خاکستر در کنج و کنار کشور در حال فوران است. 

موضوع اصلی این نیست که یک جبهه تا چه اندازه توان نظامی دارد؛ بلکه پرسش این است که آیا این جبهه‌ها می‌توانند به موتورهای تولید نارضایتی سیاسی و سازمان‌دهی اجتماعی تبدیل شوند یا خیر. اگر پاسخ مثبت باشد، طالبان با پدیده‌ای روبه‌رو خواهند شد که صرف با عملیات نظامی قابل حل نیست. طالبان ممکن است بتوانند یک جبهه را سرکوب کنند، اما اگر عوامل تولید کننده نارضایتی همچنان پابرجا باشد، احتمال ظهور جبهه‌ای دیگر وجود خواهد داشت. این همان تفاوت میان سرکوب یک بحران و حل بحران است. سرکوب می‌تواند یک حرکت را متوقف کند؛ اما حل بحران نیازمند پرداختن به عواملی است که آن حرکت را ایجاد کرده‌اند. اگر محدودیت سیاسی، حذف گروه‌های اجتماعی، انحصار قدرت، بحران مشارکت، محرومیت بخش‌هایی از جامعه و ضعف چشم‌انداز اقتصادی ادامه پیدا کند، ممکن است مخالفت مسلحانه از یک پدیده محدود به بخشی از یک بحران بزرگ‌تر تبدیل شود. در این صورت، خطر اصلی برای طالبان نه یک جبهه مشخص؛ بلکه شبکه‌شدن بحران‌های کوچک و تبدیل آنها به بحران ملی خواهد بود.

درس بزرگ تاریخ افغانستان؛ دور باطل قدرت

افغانستان در یک قرن اخیر بارها شاهد چرخه‌ای از دور باطل قدرت بوده است که در آن حکومت ها با شعار نجات کشور، اصلاح جامعه یا برقراری نظم ظهور کرده؛ اما به‌تدریج با بحران مشروعیت، انحصار قدرت، مخالفت اجتماعی و در نهایت فروپاشی مواجه شده است. از پایان سلطنت و شکل‌گیری جمهوری تا کودتای هفتم ثور و سپس تحولات خونین دهه‌های بعدی و سقوط جمهوریت و به قدرت رسیدن طالبان؛ تاریخ معاصر افغانستان را می‌توان تا حدی تاریخ تکرار بحران در قالب‌های متفاوت دانست که هر کدام به نحوی دور باطل قدرت را تجربه کرده اند.

گرچه هر یک از این رویدادها زمینه تاریخی، اجتماعی و بین‌المللی متفاوتی داشته‌اند و نباید آنها را به صورت کامل یکسان تلقی کرد؛ اما در سطح ساختاری، یک الگوی مشترک قابل مشاهده است که در نتیجه همه از انحصار قدرت، کاهش مشروعیت، افزایش نارضایتی، سرکوب مخالفان، رادیکال شدن مخالفت، خشونت، تضعیف حکومت، فروپاشی و بالاخره آغاز چرخه تازه رنج می برند. مشکل افغانستان این بوده است که تغییر حکومت‌ها همیشه به معنای تغییر این چرخه نبوده است.

این پرسش اکنون اهمیت بیشتری پیدا کرده است که  آیا طالبان نیز وارد همان دور باطل خواهند شد؟ طالبان اکنون خود را بدیل نظامی معرفی می کنند که از نظر آنان گرفتار فساد، وابستگی و ناکارآمدی بود؛ اما اگر حکومت طالبان نیز به تدریج با همان مشکلات ساختاری ــ البته در قالبی متفاوت ــ مواجه شود، تاریخ می‌تواند بار دیگر وارد همان مسیر آشنا شود؛ یعنی تاریخ با بازگشت همان افراد و شخصیت‌ها تکرار نمی‌شود؛ بلکه وقتی همان ساختارهای قدرت، انحصار، استبداد، تبعیض و بحران مشروعیت دوباره شکل بگیرند، می‌توانند نتایج و بحران‌های مشابه گذشته را بازتولید کنند. 

از این منظر، خطر واقعی طالبان تنها از سوی مخالفان مسلح آنان نیست؛ بلکه خطر بزرگ‌تر زمانی شکل می‌گیرد که حکومت نتواند میان قدرت و مردم رابطه‌ای مشروع و پایدار ایجاد کند؛ اما این به معنای خواب خوش طالبان و دست کم گرفتن مخالفان آنان نیست. طالبان اگر ظهور جبهه‌های جدید را صرف یک تهدید امنیتی محدود تلقی کنند و تصور کنند که با عملیات نظامی می‌توانند برای همیشه آن را خاموش کنند، ممکن است مرتکب یک اشتباه استراتژیک شوند. تاریخ افغانستان نشان داده است که بسیاری از حرکت‌های سیاسی و نظامی در آغاز کوچک و پراکنده بوده‌اند؛ اما هنگامی که با نارضایتی‌های گسترده اجتماعی، شکاف‌های سیاسی و حمایت‌های داخلی یا خارجی پیوند خورده‌اند، توانسته‌اند معادلات قدرت را تغییر دهند.

بنابراین مسئله برای طالبان این نیست که آیا یک جبهه می‌تواند کابل را تهدید کند یا خیر؛ مسئله این است که آیا شرایط اجتماعی و سیاسی برای تکثیر جبهه‌ها در حال شکل‌گیری است یا نه. اگر چنین شرایطی وجود داشته باشد، کوچک‌ شمردن آن می‌تواند هزینه سنگینی داشته باشد. در این میان مخالفان طالبان نیز با یک آزمون تاریخی مواجه‌اند. آنان  نباید تصور کرد که هر جبهه ضد طالبان  به معنای آغاز یک تحول موفق سیاسی است. مخالفان طالبان نیز اگر نتوانند از چارچوب‌های قومی، منطقه‌ای و انتقام‌جویانه عبور کنند، ممکن است ناخواسته همان دور باطل را بازتولید کنند. افغانستان زمانی از این چرخه خارج خواهد شد که مخالفت با طالبان به یک پروژه ملی برای ساختن دولت فراگیر، نه صرف پروژه‌ای برای تصرف قدرت تبدیل شود. اگر یک حکومت انحصاری با یک ائتلاف انحصاری دیگر جایگزین شود. این به معنای  حل مسئله افغانستان نخواهد بود؛ بلکه فقط بازیگران دور بعدی بحران تغییر خواهند کرد.

پس تعبیر «شمارش معکوس» در عنوان این تحلیل نباید به معنای اعلام پایان فوری حکومت طالبان تلقی شود؛ زیرا هیچ تحلیلی نمی‌تواند صرف بر اساس ظهور چند جبهه و دست کن گرفتن بازی های استخباراتی، زمان سقوط یک حکومت را تعیین کند. اینجا است که شمارش معکوس معنای عمیق‌تری پیدا می‌کند. یعنی اینکه فرصت طالبان برای اصلاح شیوه حکومت‌داری، کاهش انحصار قدرت، ایجاد مشارکت سیاسی و آشتی با مردم نامحدود نیست. اگر این فرصت از دست برود، نارضایتی‌های انباشته می‌تواند به گسترش مقاومت، خشونت و بی‌ثباتی منجر شود.  طالبان هنوز می‌توانند این روند را متوقف کنند؛ اما این امر مستلزم پذیرش یک واقعیت اساسی است؛ آن اینکه  افغانستان فقط با قدرت نظامی اداره نمی‌شود؛ بلکه افغانستان به مشارکت سیاسی، عدالت، اعتماد اجتماعی، توزیع متوازن قدرت، حقوق شهروندی و یک قرارداد اجتماعی جدید نیاز دارد.

آغاز ششمین سال؛ نقطه انتخاب

آغاز ششمین سال حکومت طالبان را می‌توان یک «نقطه انتخاب» در دو مسیر دانست. یک مسیر، ادامه وضعیت موجود یعنی حفظ انحصار قدرت، برخورد امنیتی با مخالفان، محدود کردن مشارکت سیاسی و امید به اینکه سکوت موجود برای همیشه ادامه خواهد یافت. مسیر دیگر، بازنگری در شیوه حکومت‌داری و حرکت به سوی یک نظام سیاسی فراگیر است؛ نظامی که بتواند میان اسلام، سنت، حقوق شهروندی، تکثر اجتماعی و نیازهای دولت مدرن تعادل ایجاد کند. مسیر نخست ممکن است در کوتاه‌مدت ثبات ایجاد کند؛ اما مسیر دوم شانس بیشتری برای ایجاد ثبات پایدار دارد. بنابراین افغانستان در برابر یک انتخاب تاریخی قرار دارد.

شاید بزرگ‌ترین پرسش ششمین سال حکومت طالبان این نباشد که طالبان چه زمانی سقوط خواهند کرد؛ بلکه پرسش مهم‌تر این است که آیا طالبان می‌توانند پیش از آنکه جبهه‌های پراکنده به بحران گسترده‌تر تبدیل شوند، از تجربه گذشته افغانستان درس بگیرند و دور باطل قدرت، انحصار، مقاومت و فروپاشی را متوقف کنند؟ افغانستان در دهه‌های گذشته بارها حکومت‌ها را تغییر داده، اما کمتر توانسته منطق تغییر حکومت را تغییر دهد. از پایان سلطنت تا جمهوری، از کودتای هفتم ثور تا جنگ‌ های داخلی و سپس ظهور طالبان، یک درس مهم باقی مانده است: هرگاه ساختار سیاسی نتواند با جامعه به توافق برسد، دیر یا زود بحران راه خود را پیدا می‌کند.

اکنون طالبان در برابر همان آزمون تاریخی قرار گرفته‌اند. پیش از آنکه افغانستان با فعال شدن جبهه‌های پیشین و جدید وارد یک بحران بزرگ شود و امنیت و ثبات شکننده کنونی به کلی فرو بپاشد، حالا توپ در زمین طالبان است؛ آنان باید انتخاب کنند که کشتی شکسته افغانستان را بیش از این به سوی گرداب ببرند یا با درک واقعیت‌های موجود، ابتکار عمل سیاسی به خرج دهند و برای نجات کشور از وضعیت کنونی دست به کار شوند. موضوع دیگر تنها حضور چند گروه مسلح در گوشه‌وکنار کشور نیست؛ بلکه خطر اصلی زمانی شکل می‌گیرد که نارضایتی‌های سیاسی، محرومیت‌های اجتماعی، تبعیض، بحران اقتصادی و سرخوردگی عمومی با فعالیت جبهه‌های مسلحانه درهم بیامیزد. در چنین شرایطی، یک حادثه کوچک می‌تواند به زنجیره‌ای از واکنش‌ها تبدیل شود و بحران امنیتی را از یک پدیده محلی به یک بحران ملی مبدل سازد.

 اگر طالبان ظهور جبهه‌های مخالفان  را دست‌کم بگیرند، اگر صدای نارضایتی را صرف با سرکوب پاسخ دهند و اگر تصور کنند که کنترل امنیتی معادل ثبات سیاسی است، ممکن است افغانستان بار دیگر وارد همان چرخه‌ای شود که بارها تجربه کرده است؛ یعنی انحصار قدرت، افزایش نارضایتی، مقاومت، خشونت، فرسایش حکومت و سرانجام تغییر قدرت؛ اما اگر طالبان این نشانه‌ها را به‌عنوان یک هشدار تاریخی درک کنند، هنوز فرصت دارند که مسیر دیگری را انتخاب کنند. از این رو، ششمین سال حکومت طالبان شاید بیش از آنکه آغاز یک سال دیگر از حاکمیت باشد، آغاز آزمونی برای پایان یک دور باطل باشد؛ دور باطلی که از پنج دهه بدین سو با تغییر حکومت ها سرنوشت مردم افغانستان را به گروگان گرفته است. هرگاه این دور اگر متوقف نشود، ممکن است بار دیگر افغانستان را به نقطه‌ای بازگرداند که در آن هیچ‌کس برنده واقعی نیست و تنها بازنده، مردم افغانستان است.

چرا ششمین سال اهمیت دارد؟

سال ششم از این جهت مهم است که طالبان مرحله «استقرار اولیه» را پشت سر می‌گذارند. در سال‌های نخست هر حکومت، می‌توان مشکلات را به میراث حکومت قبلی، جنگ، تحریم، فروپاشی اقتصادی یا انتقال قدرت نسبت داد. اما با گذشت زمان، مسئولیت عملکرد حکومت جدید بیشتر می‌شود. پس از پنج سال، طالبان دیگر نمی‌توانند تمام مشکلات موجود را صرف به گذشته نسبت دهند. اکنون پرسش این است که طالبان چه نوع دولتی ساخته‌اند؟ آیا این دولت می‌تواند اقتصاد را توسعه دهد؟  آیا می‌تواند سرمایه انسانی را حفظ کند؟  آیا می‌تواند جوانان را به آینده امیدوار سازد؟ آیا می‌تواند زنان را از حاشیه به متن جامعه بازگرداند؟ آیا می‌تواند اقوام و گروه‌های مختلف را در ساختار سیاسی شریک کند؟ آیا می‌تواند افغانستان را از انزوای سیاسی خارج کند؟ و مهم‌تر از همه، آیا حاضر است میان «قدرت» و «مشروعیت» پل ایجاد کند؟ به همین گونه دهها آیای دیگر. اگر پاسخ این پرسش‌ها منفی باشد، ششمین سال می‌تواند آغاز مرحله‌ای متفاوت باشد؛ یعنی مرحله فرسایش تدریجی حاکمیت و افزایش هزینه‌های حفظ قدرت که به نحوی پیام آور شمارش معکوس است؛ البته «شمارش معکوس» نباید به معنای پیش‌بینی سقوط قریب‌الوقوع طالبان تلقی شود. ممکن است یک حکومت سال‌ها بدون مشروعیت گسترده دوام بیاورد. تاریخ سیاسی جهان نمونه‌های فراوانی از حکومت‌هایی دارد که به دلیل برخورداری از ابزارهای امنیتی، منابع اقتصادی، حمایت خارجی یا ضعف مخالفان، برای مدت طولانی در قدرت باقی مانده‌اند. بنابراین مسئله مهم‌تر از پیش‌بینی زمان سقوط طالبان، شناخت عوامل فرسایش قدرت آنان است.

قدرت زمانی وارد مرحله فرسایش می‌شود که فاصله میان حکومت و جامعه افزایش یابد، هزینه حفظ نظم بالا برود، منابع اقتصادی کاهش پیدا کند، شکاف‌های درونی عمیق شود، مخالفان سازمان‌یافته‌تر شوند و حکومت دیگر نتواند برای نسل جدید چشم‌انداز قابل قبولی از آینده ارایه کند. از این منظر، شمارش معکوس می‌تواند یک فرآیند سیاسی و اجتماعی باشد، نه یک ساعت دقیق برای سقوط. هر طوری که باشد، این نمی تواند، جلو دور باطل را بگیرد؛ اما طالبان یک فرصت تاریخی دارند: اینکه از تجربه پنج سال گذشته و همچنین از شکست حکومت‌های پیشین افغانستان درس بگیرند و از «منطق پیروزی نظامی» به «منطق دولت‌سازی» عبور کنند.

دولت‌سازی مستلزم آن است که قدرت از انحصار خارج شود، قانون بر اراده افراد مقدم باشد، شهروندان احساس امنیت و تعلق کنند، زنان و اقوام مختلف از حقوق سیاسی و اجتماعی برخوردار باشند و مخالف سیاسی دشمن تلقی نشود. در غیر این صورت، طالبان ممکن است همان اشتباهی را تکرار کنند که بسیاری از حکومت‌های پیشین افغانستان مرتکب شدند: تصور کنند که چون قدرت را در اختیار دارند، پس بحران سیاسی پایان یافته است. در حالی که در افغانستان، گاهی سقوط حکومت پایان بحران نیست؛ بلکه نتیجه انباشته‌شدن بحران‌هایی است که سال‌ها نادیده گرفته شده‌اند؛ اما پایان دور باطل فقط مسئولیت طالبان نیست.

یک نکته مهم نباید فراموش شود که پایان دور باطل افغانستان صرف با تغییر طالبان امکان‌پذیر نیست. اگر روزی طالبان کنار بروند و نظام سیاسی بعدی دوباره بر پایه انحصار قومی، انتقام‌جویی، حذف سیاسی، فساد، تمرکزگرایی افراطی و وابستگی خارجی شکل بگیرد، بازهم تاریخ دوباره تکرار خواهد شد. از همین رو است که مسئله افغانستان «چه کسی حکومت کند؟» نیست؛ مسئله اصلی این است که «چگونه حکومت شود؟» این تفاوت، شاید مهم‌ترین درس پنج دهه اخیر افغانستان باشد.

باز هم گفته می توان که ششمین سال حکومت طالبان میان اصلاح و تکرار تاریخ می‌تواند یک نقطه عطف باشد. طالبان می‌توانند مسیر کنونی را ادامه دهند؛ یعنی حفظ انحصار، محدود کردن مشارکت سیاسی، تکیه بر ابزارهای امنیتی و ادامه سیاستی که مشروعیت را به آینده نامعلوم موکول می‌کند یا می‌توانند مسیر دیگری را انتخاب کنند: بازتعریف رابطه دولت و جامعه، پذیرش تکثر افغانستان، ایجاد یک نظام سیاسی فراگیر، گشودن فضای مشارکت، تأمین حقوق شهروندی و حرکت از حکومت ایدئولوژیک به دولت ملی. گزینه دوم نه نشانه ضعف طالبان، بلکه می‌تواند تنها مسیر تبدیل قدرت نظامی به مشروعیت سیاسی باشد. در نهایت، سرنوشت طالبان را فقط مخالفان آنان تعیین نخواهند کرد؛ بلکه بخش مهمی از این سرنوشت را خود طالبان با نوع مواجهه‌شان با جامعه افغانستان تعیین می‌کنند.

سخن پایانی

آغاز ششمین سال حکومت طالبان را نباید صرف یک مناسبت تقویمی دانست. این مقطع می‌تواند آزمونی برای سنجش ظرفیت یک نظام سیاسی باشد که پس از پنج سال هنوز میان بقای قدرت و کسب مشروعیت در نوسان است. اگر طالبان همچنان تصور کنند که بقای حکومت هدف نهایی سیاست است، ممکن است برای مدتی دیگر نیز دوام بیاورند؛ اما اگر نتوانند رابطه خود را با جامعه بازتعریف کنند، فاصله میان قدرت و مشروعیت می‌تواند به تدریج به شکاف میان حکومت و جامعه تبدیل شود. آنجا است که مفهوم «شمارش معکوس» معنا پیدا می‌کند. این شمارش معکوس در واقع شمارش روزهای سقوط طالبان نیست؛ بلکه شمارش روزهایی است که در آن فرصت اصلاح، آشتی ملی و پایان دور باطل هنوز باقی مانده است.

شاید پرسش تاریخی ششمین سال این نباشد که طالبان چه زمانی سقوط خواهند کرد؛ بلکه این باشد که آیا طالبان می‌توانند پیش از آنکه تاریخ دوباره خود را تکرار کند، افغانستان را از دور باطل سقوط، انحصار، مقاومت و فروپاشی بیرون بکشند؟ اگر پاسخ منفی باشد، ششمین سال حکومت طالبان می‌تواند نه آغاز یک دوره تازه، بلکه آغاز مرحله‌ای تازه از همان دور باطل تاریخی افغانستان باشد. طالبان باید به خود آیند؛ ورنه طوفان جبهه‌ها از راه رسیدنی است و نخستین بازنده آن‌ها خواهند بود. از انکشاف اوضاع پیداست که تحول و تغییر در راه است؛ طالبان یا باید خود را با واقعیت‌های جدید وفق دهند و مسیر اصلاح و آشتی ملی را در پیش گیرند، یا با مقاومت در برابر تغییر، کشور و حاکمیت خود را وارد مرحله‌ای از بحران کنند که بازگشت از آن بسیار دشوار خواهد بود. ۲۶-۱۵-۸