نقطۀ کور سیاست اروپا

چرا اروپا بنیان مذهبی سیاست خارجی آمریکا را نمیبیند؟
یوگنیا (Yevgeniya GRINBERG)، روزنامهنگار، دانشمند علوم سیاسی، کنشگر اجتماعی
ا. م. شیری- وقتی میگوییم که امپریالیستهای آنگلوساکسونی و رژیم صهیونیستی اسرائیل مذهبیترین رژیمهای حاکم در جهان معاصر هستند، سکولار-دموکراتهای پیرو غرب چنان موضع تهاجمی میگیرند که انگار مرتکب گناه کبیره شدهایم. خرد و عقلانیت در نزد این جماعت، متاعی است دست نیافتنی.
*-*-*
تحلیل علل، سازوکارها و پیامدهای شکاف شناختی بنیادین بین اروپا و آمریکا
مقدمه: دو غرب، دو شیوۀ تفکر
در بهار ۲۰۲۶، رهبران اروپایی با مجموعۀ رویدادهایی مواجه شدند که به نظر میرسید توجیه منطقی ندارند. دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا، پس از دریافت هشدارهای اطلاعاتی مبنی بر احتمال بسته شدن تنگۀ هرمز در اثر حمله به ایران، دستور عملیات نظامی صادر کرد. عواقب آن قابل پیشبینی و فاجعهبار بود: قیمت نفت به ۱۲۰ تا ۱۲۶ دلار در هر بشکه افزایش یافت، صنایع شیمیایی اروپا به دلیل کمبود گاز متوقف شد و بیش از ۷۰ درصد از ظرفیت تولید کود نیتروژن اتحادیۀ اروپا تعطیل شد. تحلیلگران، سیاستمداران و روزنامهنگاران اروپایی به جستجوی توضیحاتی در دستهبندیهای آشنا- رقابت ژئوپلیتیکی، مبارزه برای منابع، جاهطلبیهای شخصی ترامپ- پرداختند. اما همۀ این توضیحات همواره به یک بنبست ختم شدند: اقدامات رئیس جمهور آمریکا از دیدگاه منافع ملی آمریکا غیرمنطقی بود.
این بنبست تصادفی نیست. بلکه، نتیجۀ مستقیم نقصی است که میتوان آن را «نقطۀ کور اندیشۀ سیاسی اروپا»، به عبارت دیگر، ناتوانی نظاممند نخبگان اروپایی در درک انگیزههای مذهبی و آخرالزمانی به عنوان یک عامل واقعی در تصمیمگیری در واشنگتن نامید.
اروپا و آمریکا دو جهان متفاوت هستند که نه آنقدر بواسطۀ اقیانوس اطلس، بلکه با نگرشهای اساساً متفاوت نسبت به نقش دین در زندگی عمومی از هم جدا شدهاند. در اروپا که قرنها جنگهای مذهبی و انقلاب فرانسه را تجربه کرد، سکولاریسم نه تنها به یک دکترین سیاسی، بلکه به یک قانون فرهنگی عمیقاً ریشهدار تبدیل شد. در مقابل، در آمریکا، جدایی کلیسا و دولت هرگز به معنای حذف دین از حوزۀ اجتماعی نبود. همانطور که توکویل اشاره کرد، در میان آمریکاییها، «دین، اگرچه از دولت جدا شده است، اما با این وجود باید مهمترین نهاد سیاسی آنها در نظر گرفته شود». این تفاوت اساسی، شکاف معرفتشناختی ایجاد میکند که اندیشۀ سیاسی اروپا سرسختانه از پذیرش آن امتناع میورزد.
بخش اول: ریشۀ تاریخی نقطۀ کور
نقطۀ کور اندیشۀ سیاسی اروپا ریشههای تاریخی عمیقی دارد که به قرن نوزدهم بازمیگردد. در آن زمان، در دهههای ۱۸۲۰ و ۱۸۳۰، جان نلسون داربی، متکلم انگلیسی-ایرلندی، یک نظام الهیاتی به نام «دوران تقدیرگرایی» (دیسپنسیشنالیسم) را توسعه داد. داربی تاریخ را به هفت «بخش» (دوره) تقسیم کرد و آموخت که دنیای مدرن در آخرین آنها قرار دارد. یکی از عناصر کلیدی دکترین او «از خود بیخودی» کلیسا بود که پس از یک دورۀ هفت سالۀ «مصیبت بزرگ» آغاز میشود و به آرماگدون و ظهور دوم مسیح ختم میشود.
ایدههای داربی، که در ابتدا حاشیهای بودند، در آمریکا زمینۀ مساعدی برای رشد یافتند. در حالی که در اروپای قارهای، جنبشهای مشابه در انحصار فرقههای کوچک فاقد نفوذ سیاسی باقی ماندند، در آمریکا، تقدیرگرایی به پدیدۀ جریان اصلی تبدیل شد. این امر با ترکیبی منحصر به فرد از عوامل تسهیل شد: آزادی مذهبی، فقدان کلیسای دولتی، سنت ابراز عمومی باورهای مذهبی، و از همه مهمتر، مفهوم «سرنوشت آشکار»، که به گسترش آمریکا معنای مقدس بخشید.
امروزه، تقدیرگرایی و تجلی سیاسی آن، یعنی صهیونیسم مسیحی، به یک نیروی سیاسی قدرتمند در آمریکا تبدیل شده است. تخمین زده میشود که ۲۵ میلیون انجیلی آمریکایی خود را صهیونیست مسیحی میدانند. تعداد حامیان آنها در کنگره ۵۰ به ۱ از طرفداران عرب-آمریکایی بیشتر است. تنها در یک سال، گروههای انجیلی ۶۵ میلیون دلار به شهرکهای کرانۀ باختری و ۲۸۰ میلیون دلار را به تبلیغات سیاسی طرفدار اسرائیل اختصاص دادند. همانطور که محقق، پاول لیسیتسکی اشاره میکند، صهیونیستهای مسیحی «حداقل به همان اندازه که روم پاپی بر دولتهای قرون وسطی تأثیر داشت، بر سیاست جهانی تأثیر دارند».
اما، این تأثیر در اروپا، عملاً نامرئی باقی مانده است. چرا؟
بخش دوم: گفتمان آکادمیک جریان دارد – اما به حاشیه رانده شده است
تأکید بر این نکته مهم است که ادعای «نقطۀ کور» به معنای فقدان تحقیقات آکادمیک نیست. برعکس، حجم گستردهای از ادبیات علمی وجود دارد که به طور کامل تأثیر تقدیرگرایی و صهیونیسم مسیحی بر سیاست خارجی آمریکا را تجزیه و تحلیل میکند.
محقق عفیف سابوانتو در اثر خود (سال ۲۰۲۳) با عنوان «هنجارهای مذهبی در تحلیل سیاست خارجی: تقدیرگرایی به عنوان عامل تعیینکنندۀ سیاست خارجی آمریکا در دولت ترامپ» استدلال میکند که تصمیم ترامپ برای انتقال سفارت به اورشلیم را که با استراتژی «اول آمریکا»ی او در تضاد است، میتوان با تأثیر هنجارهای تقدیرگرایانه توضیح داد. در یک اثر مهم دیگر مربوط به سال ۲۰۲۵، الکساندر آزادگان، استاد دانشگاه آمریکایی، «نقش مخرب» جان نلسون داربی را در شکلگیری صهیونیسم مسیحی امروزی ردیابی میکند و آن را «بزرگترین و خطرناکترین بدعتی میداند که در ۲۰۰ سال گذشته در پروتستانتیسم آمریکایی رخنه کرده است».
کتاب پاول لیسیتسکی با عنوان «مسیح و معبد سوم: بدعت و جنگهای صهیونیسم مسیحی»، در سال ۲۰۲۵ منتشر شد. در این کتاب، نویسنده ثابت میکند که چگونه صهیونیسم مسیحی به «یکی از تأثیرگذارترین، قدرتمندترین و سازمانیافتهترین نیروهای مذهبی و سیاسی قرن بیست و یکم» تبدیل شده است. در همان سال، مجلۀ ارتباطات، فرهنگ و نقد (انتشارات دانشگاه آکسفورد) مقاله گیل هاچبرگ با عنوان «با دوستانی مانند این، چه کسی به دشمن نیاز دارد؟ درباره ظهور جهانی صهیونیسم مسیحی» را منتشر کرد که در آن استدلال میشود که صهیونیسم مسیحی یک «ایدئولوژی عمیقاً یهودستیزانه و اسلامهراسانه» است که پیروان آن «پرتعدادترین و تأثیرگذارترین مدافعان دولت اسرائیل» را تشکیل میدهند.
محققان همچنین مدتهاست که «شکاف سکولار» فراآتلانتیکی را مستند کردهاند. مقالۀ «شکاف سکولار فراآتلانتیکی؟» منتشره در سال ۲۰۱۹ نشان میدهد که در حالی که اسناد سیاست خارجی اتحادیۀاروپا و آمریکا هر دو در یک چارچوب گفتمانی سکولار بنا شدهاند، سیاست آمریکا «نسبت به سیاست اتحادیۀ اروپا نسبت به دین، از جمله اسلام، بسیار سازگارتر است». جاستین وسه، دانشمند علوم سیاسی فرانسوی، در مقالۀ خود «خدا و سیاست خارجی»، خاطرنشان میکند که در آمریکا، دین «به راحتی با آزادی برابر دانسته میشود، در حالی که در اروپا، دین به دلیل زمینۀ تاریخی بسیار متفاوت، نقش تقریباً متضادی ایفا میکند» و این امر باعث ایجاد شکاف به اصطلاح خدا بین آمریکا و اروپا میشود.
بخش سوم: نادیده گرفتن سازوکارها: چرا تحقیقات به دست سیاستگذاران نمیرسد
البته، مطالعاتی وجود دارد، و تعداد آنها زیاد است. این غیرقابل انکار است. اما آنها هیچ تأثیری بر جریان اصلی سیاسی اروپا ندارند. این آثار در مجلات تخصصیدانشگاهی، در کنفرانسهای تخصصی و در نشریات رسانههای چپ یا جایگزین باقی میمانند. آنها در گزارشهای تحلیلی وزرای امور خارجه منعکس نمیشوند، در لوموند یا اشپیگل تیتر نمیشوند و دستور کار بروکسل را شکل نمیدهند. دلایل این بیتوجهی نظاممند را میتوان به چند دسته تقسیم کرد.
اول- سکولاریسم ساختاری نخبگان اروپایی: اندیشۀ سیاسی اروپا از سنتی نشأت گرفت که در آن دین از حوزۀ عمومی به حوزۀ خصوصی رانده میشد. در مقابل، در آمریکا، جدایی کلیسا و دولت انگیزۀ مذهبی، در تمایل به رهایی از کنترل دولت بر باورهای مذهبی بدون محدود کردن امکان ابراز علنی آنها ریشه داشت. در نتیجه، «دین در آمریکا یک موضوع خصوصی نیست». سیاستمداران اروپایی، که در یک الگوی سکولار پرورش یافتهاند، فاقد چارچوب مفهومی برای درک چگونگی تبدیل اعتقادات کلامی به محرک اصلی سیاست خارجی به معنای واقعی کلمه هستند.
دوم- ناراحتی سیاسی و دیپلماتیک. اعتراف علنی به اینکه یک متحد کلیدی در ناتو تحت تأثیر انگیزههای غیرعقلانی و آخرالزمانی اداره میشود، یک مشکل دیپلماتیک حلناشدنی ایجاد میکند. همانطور که اندیشکدۀ «پالیسی ریویو» اشاره میکند: «جامعۀ فراآتلانتیکی در مواجهه با مذهب یک نقطۀ کور دارد، بهویژه در اینکه چگونه باید مذهب را در تدوین سیاست در نظر گرفت». برای روابط فراآتلانتیکی سادهتر و امنتر است که اقدامات ترامپ را با «آشفتگی»، «پوپولیسم» یا لابیگری توضیح دهند، تا اینکه بپذیرند سیاست خارجی آمریکا تا حد زیادی توسط «رؤیاهای تبآلودِ افراطگرایانِ آخرالزمان» تعیین میشود.
سوم- دام معرفتشناختی خردگرایی: علوم سیاسی اروپا و نظریۀ روابط بینالملل بر این فرض بنا شدهاند که دولتها عقلانی عمل میکنند و منافع قابل اندازهگیری (امنیت، رفاه اقتصادی، نفوذ) را دنبال میکنند. انگیزههای مذهبی در این مدل نمیگنجند. همانطور که محققان خاطرنشان میکنند، «نادیده گرفتن پویاییهای مذهبی ما را از کل بُعد سیاست خارجی کور میکند». تحلیلگران اروپایی، در مواجهه با اقداماتی که غیرمنطقی به نظر میرسند، یا به دنبال انگیزههای عقلانی پنهان هستند یا آنها را به ویژگیهای شخصی رهبر نسبت میدهند. همین احتمال که رئیس جمهور آمریکا بتواند صادقانه به آخرالزمان قریبالوقوع اعتقاد داشته باشد، فراتر از افق تحلیلی آنهاست.
چهارم- ویژگی برداشتهای اروپاییها از اسرائیل: در اروپای قارهای، حمایت از اسرائیل ریشههای کاملاً متفاوتی نسبت به آمریکا دارد. این حمایت نه بر شور و اشتیاق صهیونیسم مسیحی، بلکه بر مجموعهای از احساس گناه نسبت به هولوکاست، نوستالژی استعماری و ائتلافهای راهبردی استوار است. اروپاییها با نگاه به سیاست طرفدار اسرائیلِ آمریکا، انگیزههای خود را به آن نسبت میدهند و به همین دلیل نمیبینند که پشت آن، منطق کاملاً متفاوت، یعنی منطق الهیاتی قرار دارد.
پنجم- ترس از متهم شدن به یهودستیزی: انتقاد از صهیونیسم مسیحی اغلب بهطرز خطرناکی به انتقاد از اسرائیل و قوم یهود نزدیک میشود. با توجه به زخم تاریخی اروپا، بهویژه آلمان، از هرگونه بحثی که ممکن است بهعنوان یهودستیزانه تعبیر شود، بهدقت اجتناب میشود. این امر مانع اضافی برای تحلیل نفوذ لابی صهیونیسم مسیحی ایجاد میکند.
بخش چهارم: عواقب نقطۀ کور برای اروپا
ناتوانی اروپا در درک مبانی مذهبی و آخرالزمانی سیاست آمریکا، عواقب عملاً بسیار جدی به دنبال دارد.
اقتصادی- رهبران اروپایی همچنان بگونهای رفتار میکنند که گویی با شریک منطقی طرف هستند که میتوانند با او مذاکره کنند. آنها از در نظر گرفتن این نکته غافلند که برای بخش قابل توجهی از بدنۀ قدرت آمریکا، فروپاشی اقتصادی اروپا مشکلی نیست که به راهحل نیاز داشته باشد، بلکه بهایی قابل قبول برای نزدیک شدن به «آخرالزمان» است. وقتی ۲۵ میلیون انجیلی آمریکایی معتقدند که کنترل یهودیان بر سرزمینهای کتاب مقدس پیشنیاز بازگشت مسیح است و کشیشان مانند جان هاگی، حماس را «ارتش اشعیا در آخرالزمان» مینامند، منافع اقتصادی متحدان اروپایی در درجۀ دوم اهمیت قرار میگیرد.
استراتژیک- دامن زدن به هیجان پیرامون «تهدید روسیه در سال ۲۰۳۰» نیز وقتی از دریچۀ آخرالزمانی نگریسته شود، بُعد جدیدی به خود میگیرد. در الهیات تقدیرگرایانه، روسیه «یاجوج ماجوج» است که مقدر شده در آخرالزمان رهبری ائتلاف برای حمله به اسرائیل را بر عهده بگیرد. سوق دادن اروپا به سمت رویارویی نظامی با مسکو، نه آنقدر با هدف بازدارندگی، بلکه به عنوان زمینهسازی برای نبرد نهایی است که در آن کپنهاگ و تمام اسکاندیناوی به جایگاه مواد مصرفی تنزل مییابند.
نتیجهگیری: بهای جهل
نقطۀ کور اندیشه سیاسی اروپا یک مسئلۀ نظری انتزاعی نیست. این یک عامل واقعی است که همین امروز ناتوانی اروپا در دفاع از منافع خود را در شرایطی تعیین میکند که متحد کلیدیاش از منطقی پیروی میکند که با خردگرایی اروپایی کاملاً بیگانه است.
انگیزۀ مذهبی ممکن است یک عامل ثانویه برای پنهان کردن منافع «واقعی» نباشد، بلکه محرک اصلی کنش سیاسی باشد. این امر مستلزم بازنگری در مفروضات معرفتشناختی بنیادی است که نظریۀ روابط بینالملل اروپا بر اساس آنها بنا شده است.
تا زمانی که این اتفاق روی ندهد، اروپا همچنان در اسارت ناآگاهی خود باقی خواهد ماند و به واکنش نشان دادن به پیامدهای بحرانهایی ادامه خواهد داد که ریشههای واقعی آنها فراتر از افق تحلیلیاش قرار دارند. بهای این ناآگاهی نیز فروپاشی اقتصادی، صنعتزدایی، کمبود انرژی و شاید رویارویی نظامی باشد که در آن کشورهای اروپایی به نقش مواد مصرفی در درام آخرالزمانی شخص دیگری تنزل داده میشوند.
٨ اردیبهشت- ثور ١۴٠۵