چند شعر کوتاه از زانا کوردستانی
(۱) کلاغها برگشتند به مزرعه در غروبی سیاه، نشسته بر سر و کول مترسک بیخیال فریادِ اعتراضِ کشاورز. آنها به مترسکها عادت دارند به های و هوی کشاورز و زنش، به پاییزهای بیبار و برش به زمستانهای بیپایان. اکنون سالهاست کلاغها به حکومت بر مزرعه عادت دارند… شبها گرازها گله به گله هجوم میآورند به…
بیشتر بخوانید









