تولستوی ، لئو نیکولایویچ

برگردان. رحیم کاکایی دانشنامه بزرگ شوروی  و. یا. لاکشین کنت لئو نیکولایویچ تولستوی…

      عید شما مبارکباد 

مبا رکبا د عید ی روزه  دا را ن به آ…

نوروز؛ ارث نیاکان

رسول پویان کهـن نـشـاط بهـاران جشن نوروز است سرور سرو خرامان جشن…

د تلویزیوني سیاسي بحثونو ماهیت

نور محمد غفوری نن چې په انټرنټ کې ګرځیدم، ناڅاپي مې…

چگونه تحلیل کنیم؟

در این روز ها صدا ها در رابطه به وضعیت…

فرنسوا ولټر

ولټر، یو فرانسوي لیکوال، مورخ او فیلسوف، د ټولنیزو اصلاح…

هانا آرنت؛ توتالیتاریسم ابتذال شر

Arendt, Hanna (1906-1975) آرام بختیاری نقل قول های سیاسی یک زن برای…

فقدان روایت آشتی ملی و بحران گفتمان در افغانستان

نویسنده: مهرالدین مشید افغانستان در دوراهیِ آشتی و منازعه افغانستان طی پنج…

چهار و نیم سال پس از برپایی امارت اسلامی سرمایه؛…

فهیم آزاد مقدمه فقدان اجماع تحلیلی پیرامون بازگشت طالبان به قدرت سیاسی…

پاسخی به پرسشی که چرا؟ گفته بودم، خامنه‌یی قصد حمله…

محمدعثمان نجیب نماینده‌ی مبان بخش نخست در هفته‌ی گذشته‌ یک هم‌وطن ما یا…

از کابل تا تهران؛ مهار افراطیت یا مهندسی قدرت و…

نویسنده: مهرالدین مشید زورگویی یا ژئوپلیتیک ضربه؛ بازی با آتش تحولات امنیتی…

ویکتور هوګو

هغه د فرانسې نامتو شاعر، ناول، رومان او ډرامه لیکونکی…

یک عکس وهزار خاطره

راديو تلويزيون و افغانفلم سابق افغانستان تنى چند از ژورناليستان اولين…

مارهای آستین؛ بازگشت هیولاهای جنگ نیابتی به دامان پاکستان

نویسنده: مهرالدین مشید از عمق استراتیژی تا عمق بحران؛ چرخش شمشیر…

ظلم ظالم

رسول پویان جهان به لاف وپـوف ظلم برنمی گردد اســـیـر ظالـــم و…

روز جهانی زن در میانۀ بحران و عقبگرد تاریخی

اعلامیۀ سازمان سوسیالیست‌های کارگری افغانستان به پیشواز هشتم مارچ، روز…

نه به جنگ، نه به استبداد؛ راه ما رهایی اجتماعی…

اعلامیه سازمان سوسیالیست‌های کارگری افغانستان در مورد جنگ امریکا-اسرائیل با…

زردشت نیچه؛ پیشگویی تراژدی ایرانی؟

Friedrich Nietzsche (1844-1900) آرام بختیاری تراژدی ایران، یا شیعه ایرانی، از زبان…

جنگ با ایران؛ معادله برنده و بازنده در ترازوی ژئوپلیتیک

نویسنده: مهرالدین مشید تهران خشمگین در نبرد برای بقا این نوشته با…

کوتاه خاطره هایی از مسکو

(کمیته سرتاسری سازمان دموکراتیک جوانان افغانستان، فستیوال جهانی جوانان و…

«
»

تولستوی ، لئو نیکولایویچ

برگردان. رحیم کاکایی

دانشنامه بزرگ شوروی
  و. یا. لاکشین

کنت لئو نیکولایویچ تولستوی (۱۸۲۸–۱۹۱۰) یکی از نامی ترین نویسندگان، اندیشگر روسی و از چهره‌های کلاسیک ادبیات جهان است [وی در یاسنایا پولیانا، اکنون منطقه شچکینو، منطقه تولا – 7 نوامبر (20)، 1910، ایستگاه آستاپووو راه آهن ریازان-اورال، اکنون ایستگاه لئو تولستوی، منطقه لیپتسک؛ در یاسنایا پولیانا دفن شده است]. پدر تولستوی، گراف نیکولای ایلیچ تولستوی (1794-1837)، شرکت کننده در جنگ میهنی 1812 و مادرش ماریا نیکولایونا (1790-1830)، با نام خانوادگی ولکونسکایا بود. تولستوی در خانه درس خواند؛ در سال 1844-1847 در دانشگاه کازان تحصیل کرد (دوره تحصیلی را به پایان نرساند). در سال 1851 به قفقاز به روستای استاروگلادکوفسکایا، به محل خدمت سربازی برادر بزرگترش، ن. ن. تولستوی، رفت. دفتر یادمان های او در سال ۱۸۵۱ نخستین ایده‌های ادبی‌ وی («تاریخ دیروز» و غیره) را درج کرده است. این دفتر یادمان‌ها که تولستوی از سال ۱۸۴۷ تا پایان عمر خود آن را نگه داشته بود، نخستین مکتب ادبی او بود – مکتبی از خودآموزی تیزبینانه، که حرکات پنهان روح و سخت‌گیری قوانین اخلاقی را که برای خود جایز می شمرد، به تصویر می‌کشید. ماهیت اتوبیوگرافیک ویژه تولستوی نیز از همین دفتر یادمان ها سرچشمه می‌گیرد.

تولستوی دو سال زندگی گوشه گیرانه در قفقاز را برای رشد معنوی خود بسیار مهم می‌دانست. داستان «کودکی» که در اینجا نوشته شده است – نخستین اثر چاپی تولستوی (منتشر شده با حروف اول ن. ل. در مجله “«سورِمنیک»  “، 1852، شماره 9) – به همراه داستان‌های بعدی «نوجوانی» (1852-1854) و «جوانی» (1855-1857) – بخشی از طرح گسترده رمان زندگینامه‌ای «چهار دوره رشد» بود که بخش آخر آن، «جوانی»، هرگز نوشته نشد. تولستوی گویی در نخستین داستان‌های خود، اصول واقع‌گرایانه مکتب طبیعی سالهای  دهه 1840 – عینیت، دقت و توصیفات دقیق – را به حوزه پژوهش های روانشناسی، دنیای درونی یک کودک، نوجوان و سپس یک مرد جوان منتقل کرده است. او خود را پژوهشگر طبیعت انسان اعلام کرد و آرزو داشت قوانین پنهانی را که آگاهی بر اساس آنها حرکت می‌کند، درک کند. در «کودکی»، نیکولنکا ایرتنیف یاد می‌گیرد که هر سایه‌ای از دروغ و ریا را در احساسات (احساسات خود و دیگران) دنبال کند. در داستان‌های بعدی سه نمایش تراژدی، نارضایتی قهرمان از خود، درنگ و درون‌نگری، حس مبهمی از تناقضات تند و دشوار زندگی و عطش بلوغ و رشد اخلاقی اوج می‌گیرد. برای تولستوی روانشناسی کودک نخستین انگیزه برای کاوش در «انسان طبیعی» است که با امتیاز طبقاتی بیگانه است.

  در سال‌های ۱۸۵۱-۱۸۵۳، تولستوی در عملیات نظامی در قفقاز (ابتدا به عنوان داوطلب، سپس به عنوان افسر توپخانه) شرکت کرد و در سال ۱۸۵۴ به ارتش دانوب اعزام شد. اندکی پس از شروع جنگ کریمه، به درخواست شخصی خود به سواستوپول منتقل شد (در شهر محاصره شده، در سنگر معروف چهارم جنگید). زندگی ارتش و رویدادهای جنگ، مطالبی را برای داستان‌های «یورش» (۱۸۵۳)، «قطع جنگل» (۱۸۵۳-۱۸۵۵) و همچنین برای مقالات داستانی «سواستوپول در دسامبر»، «سواستوپول در ماه مه»، «سواستوپول در اوت ۱۸۵۵» (که همگی در «سورمنیک» در سال‌های ۱۸۵۵-۱۸۵۶ منتشر شدند) در اختیار تولستوی قرار داد. این نوشته ها که به طور سنتی «داستان‌های سواستوپول» نامیده می‌شدند، جسورانه اسناد، گزارش‌ها و روایت‌های روایی را با هم در می آمیختند. آنها تأثیر ژرفی بر جامعه روسیه گذاشتند. آنها جنگ را بمانند یک قتل عام زشت، خونین و نفرت‌انگیز برای طبیعت بشر می نمایاند. واژگان پایانی یک مقاله – اینکه تنها قهرمان آن حقیقت است – به شعار کل حرفه ادبی بعدی نویسنده تبدیل شد. ن. گ. چرنیشفسکی با تلاش برای تعریف بی همتایی این حقیقت، با روشن بینی و فراست به دو ویژگی بارز توانایی تولستوی اشاره می کند: «دیالکتیک وجودی» بمانند شکل خاصی از تحلیل روانشناختی و « خلوص بی‌واسطه احساس اخلاقی »  (مجموعه آثار، جلد 3، 1947، صفحات 423، 428).

  در سال ۱۸۵۵، تولستوی به سن پترزبورگ آمد، به همکاران «سوورِمنیک»  نزدیک شد و با ن.آ. نکراسوف ، ای. س. تورگنیف ، ای. آ. گنچاروف ، چرنیشفسکی و دیگران دیدار کرد. سال‌های ۱۸۵۶-۵۹ با تلاش‌های تولستوی برای یافتن خود در یک محیط ادبی ناآشنا، برای احساس راحتی در میان کارشناسان و برای تثبیت جایگاه خلاقانه‌اش مشخص شد؛ این سال‌ها همچنین زمان جستجو، آزمون و خطا و آزمایش‌های خلاقانه بود. در داستان «صبح صاحب زمین» (۱۸۵۶، بخشی از «رمان یک صاحب زمین روسی» که به واقعیت نپیوست)، چرنیشفسکی برای نخستین بار به دیدگاه «دهقانی» نویسنده نسبت به مسائل اشاره کرد (به همان، جلد ۴، ۱۹۴۸، صفحه ۶۸۲ مراجعه کنید). داستان «آلبرت» (1857-1858)، که تحت تأثیر حلقه‌ی آ. و. دروژینین نوشته شده بود، ایده‌ی «برگزیده شدن»، آتش مقدسی که از بالا در هنرمند القا می‌شود، را بیان می‌کرد. در داستان «لوسرن» (1857)، که با الهام از برداشت‌هایش از نخستین سفرش به اروپای غربی (1857) نوشته شده است، خلق و خوی اجتماعی تولستوی، که به شدت به ریاکاری، سنگدلی و بی‌عدالتی اجتماعی بورژوازی حمله می‌کند، نویسنده‌ی «رستاخیز» و نوشته‌های روزنامه‌نگاری بعدی او را پیشگویی می‌کند. رمان «سعادت خانوادگی» (1858-1859) قرار بود فروپاشی آرمان «دنیای کوچک شاد» منزوی را نشان دهد. پایان رمان، مفهوم آینده‌ی تولستوی از وظیفه‌ی خانوادگی زن، فضیلت او و فداکاری در ازدواج را پیشگویی می‌کرد. این رمان که در کتاب «پیام‌آور روسی» اثر ام. ان. کاتکوف (که نشان‌دهنده‌ی جدایی تولستوی از «سوورمننیک» بود) منتشر شد، نتوانست موفقیت چشمگیری در بین خوانندگان کسب کند.

  علاقه‌ی تولستوی به مضامین عامیانه و حماسه‌های گسترده، پیش از این در رمان کوتاه او «قزاق‌ها» (۱۸۵۳-۱۸۶۳) به بلوغ رسیده بود. در قفقاز، در میان طبیعت باشکوه و مردمان ساده و پاک‌دل، قهرمان داستان به طور کامل‌تری از دروغ جامعه‌ی سکولار آگاه می‌شود و دروغ‌هایی را که پیشتر با آنها زندگی کرده بود، کنار می‌گذارد. برای تولستوی طبیعت و آگاهی انسان، نزدیک به طبیعت، تقریباً در هم می‌آمیزد و به معیار حقیقت در رفتار اجتماعی تبدیل می‌شود.

تولستوی که از کارش ناراضی و از محافل اجتماعی و ادبی سرخورده شده بود، در آغاز دهه ۱۸۶۰ تصمیم گرفت ادبیات را رها کند و در روستا ساکن شود. از ۱۸۵۹ تا ۱۸۶۲، بخش عمده‌ای از انرژی خود را صرف مدرسه‌ای برای کودکان دهقان کرد که در یاسنایا پالیانا تأسیس کرده بود، توسعه آموزش و پرورش در روسیه و خارج از کشور را مطالعه کرد (در سال‌های ۱۸۶۰-۱۸۶۱ سفر کرد) و مجله آموزشی یاسنایا پالیانا (۱۸۶۲) را منتشر و از یک سیستم آزاد آموزش و پرورش، عاری از برنامه‌های درسی سختگیرانه و انضباط نهادی، حمایت کرد.

  در سال ۱۸۶۲، تولستوی با سوفیا آندریونا برس (۱۸۴۴–۱۹۱۹) ازدواج کرد و به عنوان رئیس یک خانواده بزرگ و رو به رشد، زندگی مردسالارانه و منزوی را در املاک خود آغاز کرد. در طول سال‌های اصلاحات دهقانی، تولستوی به عنوان آشتی‌دهنده برای منطقه کراپیوینسکی خدمت می‌کرد و اختلافات بین مالکان زمین و دهقانان را، معمولاً به نفع دومی، حل و فصل می‌کرد. جهان‌بینی او در این زمان به طرز عجیبی وفاداری به روح اشرافیت موروثی قدیمی، که از دربار دور بود و با مفاهیم افتخار طبقاتی زندگی می‌کرد، را با آرمان‌های دموکراتیک ترکیب می‌کرد. به نظر می‌رسید که «اشراف وظیفه‌شناس» از بالای سر بورژوازی، بوروکراسی و خرده بورژوازی شهری، به دهقانان کمک می‌کند.

تولستوی که از نظر تربیت و سنت خانوادگی اشراف‌زاده بود، با نزدیک شدن به مردم، علایق و نیازهایشان، راهی برای خروج از بحران معنوی اواخر دهه ۱۸۵۰ یافت. کل منطق کاوش‌های ایدئولوژیک و خلاقانه نویسنده در اوایل دهه ۱۸۶۰ – تمایل به تصویر کشیدن شخصیت‌های مردمی (داستان «پولیکوشکا»، ۱۸۶۱-۱۸۶۳)، لحن حماسی روایت («قزاق‌ها») و تلاش برای روی آوردن به تاریخ برای درک مدرنیته (آغاز رمان «دسامبریست‌ها»، ۱۸۶۰-۱۸۶۱، منتشر شده در ۱۸۸۴) – او را به ایده رمان حماسی «جنگ و صلح» سوق داد.

  دهه ۱۹۶۰ اوج نبوغ هنری تولستوی بود. «سال‌های تحصیل» و «سال‌های سرگردانی» او را پشت سر گذاشته بودند. او که زندگی آرام و سنجیده‌ای داشت، خود را در خلاقیت معنوی شدید و متمرکز یافت. مسیرهای بدیعی که تولستوی با وجود انزوای ادبی ظاهری‌اش پیموده بود، به خیزش نوینی در فرهنگ ملی انجامید.

  جنگ و صلح (۱۸۶۳-۱۸۶۹، که در سال ۱۸۶۵ چاپ گردید) به پدیده‌ای بی‌نظیر در ادبیات روسیه و جهان تبدیل شد و ژرفا و صمیمیت یک رمان روان‌شناختی را با گستردگی و درونمایه چندوجهی یک نقاشی دیواری حماسی ترکیب کرد. نویسنده با رمان خود به گرایش مبرم ادبیات سالهای دهه ۱۸۶۰ برای فهمش روند تکامل تاریخی و نقش مردم در دوره‌های تعیین‌کننده زندگی ملی پاسخ داد. چاره یابی به وضعیت ویژه آگاهی ملی در دوره قهرمانانه سال ۱۸۱۲، زمانی که مردم از اقشار مختلف در مقاومت در برابر یورش خارجی متحد شدند، پایه و زمینه حماسه را فراهم کرد. به نوبه خود، شعر همبود ملی در دیدگاه آرمان‌شهری نویسنده که با عشق زندگی اشراف زمین‌دار را در آغاز سده بازآفرینی کرده بود، برای خود پشتیبانی و حامی پیدا کرد. تولستوی گناه اصلی زندگی “شبح‌وار” دربار و جامعه سکولار سن پترزبورگ را در بیگانگی از مردم خود در دوران آزمایش‌های وحشتناک می‌بیند. برعکس، میهن‌پرستی روستوف‌ها به عنوان بخشی از عنصر کلی زندگی ملی پدیدار می‌شود. رمان سرشار از مهم‌ترین اندیشه و احساس هنرمند است که طرح داستان را نیز سازماندهی می‌کند. نخستین مرحله خودآگاهی یک فرد، رهایی او از قید و بندهای طبقاتی، کاست و حلقه اجتماعی است (از این رو، آندری ولکونسکی و پیر بزوخوف خود را متمایز می‌کنند و از حلقه دربار، تالار آننا پاولونا شرر، فاصله می‌گیرند). مرحله دوم، درهم آمیزی آگاهی شخصی با جهان گسترده غیرشخصی، با حقیقت مردم، توانگری خود با آن و حل شدن در آن است. با وجود کاوش‌های معنوی متناقض ولکونسکی و بزوخوف، برآیند اصلی در مسیر سرنوشت آنها همچنان چیرگی بر خودخواهی و انزوای طبقاتی است: قهرمانان از فردیت و ذهنیت مغرورانه به آگاهی از تعلق خود به دیگران، به مردم می‌رسند (لوین و نکلیودوف، قهرمانان آثار بعدی تولستوی.، مسیر همسانی را دنبال می‌کنند). نویسنده‌ی جنگ و صلح، ویژگی‌های ملی روسی را در «گرمای پنهان و نامرئی میهن‌پرستی» (مجموعه آثار، جلد ۶، ۱۹۵۱، صفحه ۲۱۴)، در بیزاری از قهرمانی‌های متظاهرانه، در ایمانی آرام به عدالت، در بزرگواری و شجاعت متواضعانه (تصاویر سربازان عادی، تیموخین و کاپیتان توشین) می‌بیند. خرد عامیانه‌ی کوتوزوف در تضاد با شکوه تزئینی ناپلئون، که تصویرش به طرز طنزآمیزی تحقیر شده است، حتی آشکار‌تر پدیدار می‌شود. کوتوزوف با وجود تمام آزادی هنری در تصویرسازی شخصیت‌های تاریخی، آنها را در مرکز حماسه‌ی خود قرار نمی‌دهد. او به سمت شناخت نیروهای محرک عینی تاریخ که سرنوشت مردم و ملت را شکل می‌دهند، گرایش دارد. جنگ روسیه با سربازان ناپلئون به عنوان جنگی مردمی به تصویر کشیده شده است. به گفته تولستوی، روس‌ها« چماق جنگ ملی  » را بالا بردند که « فرانسوی‌ها را تا نابودی کامل تهاجم میخکوب کرد» (مجموعه آثار کامل، جلد ۱۲، ۱۹۳۳، صفحات ۱۲۰-۱۲۱).

  پختگی و انعطاف‌پذیری تصویرسازی، انشعابات و ماهیت متقاطع سرنوشت‌ها، و تصاویر بی‌‌مانند طبیعت روسی – اینها نشانه‌های سبک حماسی جنگ و صلح هستند. مفاهیم سرنوشت و تقدیر، که از ویژگی‌های شعر حماسی کلاسیک هستند، در اثر تولستوی با مفهوم زندگی در جریان و طغیان خود انگیخته آن جایگزین می‌شوند. تولستوی مفهوم سنتی “قهرمان” را رد می‌کند. قهرمان او در رمان، گویی خود زندگی (خصوصی و عمومی) است، سرعت آرام آن، شادی‌ها و غم‌های آن، پیروزی‌ها و شکست‌ها، لحظات ساده و ابدی آن (تولد، عشق، مرگ) و پیروزی تجدید مداوم آن. اندیشه و روانشناسی، به اندازه “زندگی” در اعمال و دستاوردهایش، ذهن نویسنده رمان را به خود مشغول می‌کند. مبارزات درونی پیچیده، ناامیدی‌ها و اکتشافات غیرمنتظره، بینش‌های نو در اندیشه و تردیدهای نو – اینها چیزهایی هستند که همواره با کاوش‌های قهرمانان تولستوی همراه هستند. نویسنده پندار یک فرآیند ذهنی پیوسته را می آفریند که «هسته» آن گرایش به حقیقت و عدالت است، که راه خود را از میان سکون زندگی، آداب و رسوم محیط و روحیه و احساسات لحظه‌ای باز می‌کند.

در  این رمان همچنین تناقضات آشکار اندیشه‌ی تولستوی، بی‌اعتمادی او به دانش نظری و ایده‌آل‌سازی او از عقل مردسالارانه نمایان می شود، که به ویژه در سبک هنری پلاتون کاراتایف آشکار است. ژرف اندیشی های فلسفی نویسنده در مورد آزادی و ضرورت، در مورد نیروهای محرکه‌ی فرآیند تاریخی، با رگه‌هایی از تقدیرگرایی یا سرنوشت باوری آشکار می‌شود. تولستوی مفهوم آزادی را نیروی غریزی زندگی می‌داند که تابع عقل نیست. اما در تلاش خود برای توضیح فرآیندهای زندگی، با در نظر گرفتن رابطه‌ی دیالکتیکی بین آزادی و ضرورت، ضمن جمع‌بندی تجلی (جهت) اراده‌ی افراد بی‌شماری، تولستوی به طور غیرقابل مقایسه‌ای بالاتر از مورخان بورژوای زمان خود (مانند آ. تیرز) قرار می‌گیرد، که اغلب اعمال «آزادانه»‌ی چهره ها و شخصیتهای برجسته را محرک اصلی حرکت تاریخ می‌دانستند.

  در آغاز سالهای دهه ۱۸۷۰، نویسنده دوباره خود را مشغول امور پداگوژیکی می کند؛ او «آزبوکا» (۷۲-۱۸۷۱) و بعداً «نوایا آزبوکا» (۷۵-۱۸۷۴) را می نویسد که برای آنها داستان‌های بدیع و اقتباس‌هایی از افسانه‌ها و قصه‌های پریان سرود که چهار «کتاب روسی برای مطالعه» را تشکیل می‌دادند. برای مدتی، تولستوی به تدریس در مدرسه یاسنایا پولیانا بازمی گردد. با این حال، علائم بحران معنوی به زودی نمایان می شود. با توجه بر نفوذ ضعیف ایمان کلیسای سنتی بر تولستوی، که از سنین جوانی با تحلیل شکاکانه در او تضعیف شده بود، امید او به جاودانگی فردی(جاودانگی فردی یا شخصی، مفهوم ادامه وجود آگاهی، خود یا روح یک فرد پس از مرگ فیزیکی است که در زمینه‌های مذهبی، فلسفی و علمی تخیلی مورد توجه قرار می‌گیرد. این مفهوم به زندگی ابدی فرد اشاره دارد. مترجم) در خطر فروپاشی بود. حس تیزبینی از علائم آشوب اجتماعی در سالهای دهه ۱۸۷۰، همراه با گذار روسیه به مسیر رشد بورژوازی، بحران جهان‌بینی اخلاقی و فلسفی تولستوی را تشدید کرد.

  روحیه‌ای از اندیشه و درنگ غم‌انگیز و نگاهی بی‌روح به مدرنیته، در بسیاری از صفحات اثر اصلی تولستوی در دهه ۱۸۷۰ – رمان آنا کارنینا (۱۸۷۳-۱۸۷۷، منتشر شده در ۱۸۷۶-۱۸۷۷) – رخنه کرده است. آنا کارنینا، مانند رمان‌های ای. س. تورگنیف و ف. م. داستایوفسکی که در همان دوره نوشته شده‌اند، اثری با درونمایه های به‌شدت چالش برانگیز است که پر از نشانه‌های زمانه، حتی «موضوعات داغ» روزنامه‌ها است. تولستوی به‌ گونه‌ای فزاینده‌ امید خود را به امکان آشتی منافع دهقانان و اشراف «وظیفه‌شناس» از دست می‌داد. تولستوی سرخوردگی خود را از اصلاحات بورژوایی سالهای دهه ۱۸۶۰، که نتوانسته بود صلح، آرامش و رفاه اجتماعی مورد انتظار را به ارمغان بیاورد، به‌عنوان دلیلی بر بی‌فایده بودن تغییرات رادیکال به‌طور کلی درک می‌کرد. او با نگرانی تماشا‌گر فروپاشی بازمانده های نظم مردسالارانه که چگونه تحت یورش پیشرفت بورژوازی فرو می ریزد، چگونه اخلاق فرومی پاشد ، ارزش‌های خانوادگی تضعیف می شود، اشرافیت رو به انحطاط می رود ، چگونه اوبلونسکی‌های غیرعملی و عجیب و غریب جنگل‌ها و زمین‌های اجدادی خود را به “ریابینی”‌های خرپول ارزان می فروشند. خوش‌بینی تاریخی تولستوی سست و لرزان می‌شود، اما او با شور و شیفتگی بیشتری به دنبال حمایت و پناهگاه نهایی در آداب و رسوم مردسالارانه، در خانواده، می‌گردد. تمام تلاش‌های کنستانتین لوین، در جستجوی معنای زندگی، برای درک مبانی اقتصاد و نظم اجتماعی، او را به بن‌بست می‌رساند و پس از همه این بحران‌های احساسات شخصی، تنها نعمت قطعی و مسلم، خوشبختی خانوادگی و ایمان ساده‌لوحانه دهقان پیر فوکانیچ باقی می‌ماند که «بر اساس روح و نفس خود زندگی می‌کند و خدا را به یاد می‌آورد».

  داستان لوین با داستان آنا توسط یک «قفل» پیچیده در هم تنیده شده است. آنا کارنینا خود را تسلیم احساس زندگی کرد، قید و بندهای ازدواج را تحقیر کرد و بنابراین باید در دادگاهی بالاتر حاضر شود، که نویسنده با این جمله آغازین به آن اشاره می‌کند: «انتقام از آن من است و من تلافی خواهم کرد». با این حال، در این محاکمه، هم شخصیت قهرمان داستان و هم شرایط اجتماعی که در آن زندگی می‌کرد، باید در نظر گرفته شود. قوانین حقوقی و کلیسایی، هزاران قانون نانوشته اخلاق سکولار، از «تقدس» ازدواج محافظت می‌کنند و اغلب در تضاد با احساسات زنده هستند. «زندگی زنده» که در درون آنا می‌تپد، هیچ راه خروجی طبیعی پیدا نمی‌کند و با ریاکاری اجتماعی برخورد می‌کند و سایه‌ای از عذاب تراژیک را، که در ابتدا به سختی قابل تشخیص و سپس به طور فزاینده‌ای ضخیم می‌شود، بر تصویر قهرمان داستان می‌اندازد.

 رمان آنا کارنینا افق‌های حماسی دارد، کمتر از سادگی و وضوح حرکات عاطفی که مشخصه قهرمانان جنگ و صلح بودند، و بیشتر از حساسیت تشدید شده، هوشیاری و اضطراب درونی که فضای کلی بی‌ثباتی و ناپایداری زندگی را منعکس می‌کند. شخصیت‌های به تصویر کشیده شده در رمان، از نویسنده چیزی تقریبا ظریف تر و نوشته های روانشناسانه پیچیده‌تری نسبت به جنگ و صلح را طلب می‌کردند. مونولوگ درونی، بحث دو ندا در روح و جان قهرمان، گذر یک حالت روانی با کمک جزئیات خنثی – روشهایی که در آثار اولیه تولستوی تدوین یافته بودند، در آنا کارنینا برای تجسم ظریف‌ترین نازک کاری‌های عشق، ناامیدی، حسادت، یاس و روشن‌بینی معنوی استفاده می‌شوند. آنا کارنینا از بسیاری جهات یک رمان زندگینامه‌ای، رمانی در باب جستجو بود که در آن تولستوی دیدگاه خود را در مورد مدرنیته و زندگی خود روشن کرده بود. مشکلات رمان مستقیماً تولستوی را به «نقطه عطف» ایدئولوژیک اواخر سالهای دهه 70، به گذر نهایی به موقعیت دهقانان مردسالار، سوق داد.

  جهان‌بینی نو تولستوی (نگاه. تولستوی‌گرایی ) به گونه ای گسترده و کامل در آثار وی در «اعتراف» (۱۸۷۹-۸۰، منتشر شده در ۱۸۸۴) و «ایمان من چیست؟» (۱۸۸۲-۸۴) بیان شده است. تولستوی به این نتیجه رسید که کل وجود طبقات بالای جامعه، که او با آنها از طریق خاستگاه، تربیت و تجربه مرتبط بود، بر پایه‌های نادرستی بنا شده است. آگاهی از بیهودگی زندگی به طور کلی، و به ویژه در رویارویی با مرگ ناگذیر، منجر به تقویت احساسات مذهبی تولستوی شد. نتیجه‌گیری‌های اجتماعی که تولستوی به دست آورد نیز به همان اندازه تعیین‌کننده بودند. او اکنون به انتقاد مشخص قبلی خود از نظریه‌های ماتریالیستی و پوزیتیویستی پیشرفت، به عذرخواهی خود از یک آگاهی ساده‌لوحانه، اعتراض تندی علیه دولت و کلیسای رسمی، علیه امتیازات و شیوه زندگی طبقه خود، که توسط سنت‌های فئودالی پرورش یافته و توسط بورژوازی و بوروکراسی فاسد شده بود، اضافه کرد. تولستوی دیدگاه‌های اجتماعی نو خود را به فلسفه اخلاقی و مذهبی خود پیوند داد. آثار او، «پژوهشی در الهیات جزمی» (۱۸۷۹-۱۸۸۰) و «وحدت و ترجمه چهار انجیل» (۱۸۸۰-۱۸۸۱)، پایه و اساس جنبه مذهبی آموزه‌های تولستوی را بنا نهادند. به گفته تولستوی، آموزه‌های مسیحی در شکل بازسازی شده خود، که از تحریفات سده‌ها و آیین‌های خام کلیسا پاک شده بودند، قرار بود مردم را با ایده‌های عشق و بخشش متحد کنند. تولستوی، که طرفدار شدیدترین و مخرب‌ترین انتقادات اجتماعی بود، همچنین مقاومت غیرخشونت‌آمیز در برابر شر را موعظه می‌کرد و بر آن بود که تنها راه بخردانه و شایسته مبارزه با شر، نکوهش عمومی آن و نافرمانی منفعلانه از اقتدار است. او راه نوسازی آینده انسان و بشریت را در کار معنوی فردی و بهبود اخلاقی فرد می‌دید و اهمیت مبارزه سیاسی و تحولات انقلابی را رد می‌کرد.

  در سالهای دهه ۱۸۸۰، تولستوی به طور قابل توجهی نسبت به کار هنری دلسرد شد و حتی رمان‌ها و داستان‌های قبلی خود را صرفاً «سرگرمی» اشراف‌زادگان دانست. او به کار فیزیکی ساده، شخم زدن، دوختن چکمه‌های خود و روی آوردن به رژیم غذایی گیاهخواری علاقمند می شود. در همان زمان، نارضایتی او از سبک زندگی همیشگی عزیزانش افزایش یافت. آثار روزنامه‌نگاری او «پس چه باید بکنیم؟» (۱۸۸۲-۱۸۸۶) و «بردگی در عصر ما» (۱۸۹۹-۱۹۰۰) نقد تندی از رذایل تمدن معاصر ارائه دادند، اما تولستوی راه خروج از این تناقضات را بیشتر در فراخوان‌های آرمان‌شهری برای خودآموزی اخلاقی و مذهبی می‌دید. خود اثر هنری نویسنده سرشار از روزنامه‌نگاری، نکوهش و تقبیح مستقیم دادگاه‌های ناعادلانه و ازدواج مدرن، مالکیت زمین و کلیسا و توسل پرشور به وجدان، عقل و کرامت انسانی است. در رمان کوتاه خود «مرگ ایوان ایلیچ» (۱۸۸۴-۸۶)، تولستوی داستان مردی معمولی را روایت می‌کند که در آستانه مرگ، بی‌معنایی زندگی خود را حس می‌کند. به گفته تولستوی روشن شدن روح مرد در حال مرگ، «نور» نمادینی که در آخرین دقایق در آگاهی او پدیدار می‌شود، قرار بود ایده «رستگاری» مذهبی را مجسم کند. اما این توهمات توسط واقع‌گرایی روان‌شناختی هوشیارانه داستان کوتاه برطرف شدند. تولستوی داستان کوتاه «سونات کرویتزر» (۱۸۸۷-۸۹، منتشر شده در ۱۸۹۱) و داستان کوتاه مرتبط با آن «شیطان» (۱۸۸۹-۹۰، منتشر شده در ۱۹۱۱) را به موضوع عشق نفسانی، مبارزه با جسم، که اصل مسیحی عشق، عاری از هرگونه منفعت شخصی، برای غلبه بر آن فراخوانده شده است، اختصاص داد.

  در همان زمان، تولستوی شروع به نشان دادن علاقه جدی به ژانرهای نمایشی کرد. درام “قدرت جهل” (1886) و کمدی “بار دانش ” (1886-90، منتشر شده در 1891) نوعی دوگانگی، دو روی اندیشه واحد نویسنده را نشان می‌دهند. این درام، تأثیر فاسدکننده تمدن شهری بر روستا را آشکار می‌کند. “قدرت جهل” به دلیل زبان عامیانه و واقع‌گرایی خشن خود در به تصویر کشیدن زندگی روستایی قابل توجه است. در کمدی “بار دانش ” روی دیگر تضاد اجتماعی با تخیل هنری درخشان به تصویر کشیده شده است: آداب و رسوم یک عمارت بزرگ، هوس‌های صاحبان آن، کارهای پوچ و بیهوده ناشی از بیکاری، که با توجه به نیاز و بدبختی دهقانان، پوچ و توهین‌آمیز است. تولستوی به این نتیجه رسید که لازم است متفاوت، ساده‌تر، قابل فهم‌تر و خطاب به خواننده عادی نوشته شود. این حال و هوا باعث پیدایش به اصطلاح “داستان‌های عامیانه” دهه 1880 شد. («آنچه مردان با آن زندگی می‌کنند»، «شمع»، «دو پیرمرد»، «یک آدم چقدر زمین می‌خواهد»؟ و بقیه)، که در ژانر تمثیلی نوشته شده است. داستان بلندی به نام «ارباب  و نوکر» (1894-95)، از بقیه این مجموعه متمایز و از نظر مضمون مشابه آن است.

  در سالهای دهه ۱۸۹۰، تولستوی تلاش می کند بلحاظ تئوریک شالوده دیدگاه‌های خود در مورد هنر را بریزد. تولستوی هنری پر مضمون را که به اهداف والای اخلاقی و مذهبی اختصاص داشت، در مقابل هنر منحط و رو به زوال قرار می دهد. او در رساله خود با عنوان «هنر چیست؟» (۱۸۹۷-۹۸)، تئوری «سرایت» هنر (یعنی تثبیت و انتقال احساسی که یک بار از طریق خطوط، رنگ‌ها، صداها و تصاویر آزموده شده است) را مطرح کرد و در این امر او  پایه و اساس تجربه عاطفی خواننده، بیننده و شنونده را می بیند. به گفته تولستوی «معنای اصلی هنر، معنای وحدت است» (مجموعه آثار، جلد ۵۷، ۱۹۵۲، صفحه ۱۳۲).

  تولستوی به طور فعال از انتشارات “پوسرِدنیک” (میانجی) که در سال ۱۸۸۴ تأسیس شده بود و توسط پیروان و دوستانش، و. گ. چرتکوف و آی. آی. گوربونوف-پوسادوف، اداره می‌شد، حمایت می‌کرد. هدف این انتشارات توزیع کتاب‌هایی در میان مردم بود که در خدمت آموزش بودند و به آموزه‌های تولستوی نزدیک بودند. بسیاری از آثار تولستوی به دلیل شرایط سانسور، ابتدا در ژنو و سپس در لندن منتشر شدند، جایی که به ابتکار چرتکوف، انتشارات ” سوابودنویه اسلووا” (سخن آزاد) تأسیس شد. در سال‌های ۱۸۹۱، ۱۸۹۳ و ۱۸۹۸، تولستوی در کمک به دهقانان در استان‌های گرسنه، انتشار درخواست‌ها و مقالاتی در مورد اقدامات مبارزه با قحطی شرکت کرد. در نیمه دوم سالهای دهه ۱۸۹۰، او انرژی زیادی را به دفاع از فرقه‌گرایان مذهبی – “مولوکان”‌ها(1) و “دوخوبور”ها(2) – اختصاص داد و اسکان دوباره دوخوبورها را به کانادا تسهیل کرد. او در نامه‌هایی به الکساندر سوم و بعدها به نیکلاس دوم، به سرکوب‌ها و خودسری‌های حکومت استبدادی اعتراض کرد. یاسنایا پالیانا (به‌ویژه در دهه ۱۸۹۰) به زیارتگاهی برای مردم از دورترین نقاط روسیه و سایر کشورها و یکی از بزرگترین مراکز جذب نیروهای زنده فرهنگ جهانی تبدیل شد.

  اثر داستانی اصلی تولستوی. در دهه ۱۸۹۰ رمان «رستاخیز» (۱۸۸۹-۱۸۹۹) بود که طرح آن از یک پرونده دادگاهی واقعی سرچشمه گرفته بود. در تلاقی چشمگیر شرایط (یک اشراف‌زاده جوان که زمانی به جرم اغوا کردن یک دختر دهقان بزرگ شده در یک عمارت بزرگ مجرم شناخته شده بود، اکنون باید به عنوان عضو هیئت منصفه، سرنوشت او را در دادگاه تعیین کند)، تولستوی غیرمنطقی بودن زندگی مبتنی بر بی‌عدالتی اجتماعی را به تصویر کشید. داستان «رستاخیز» کاتیوشا ماسلووا، بیداری معنوی او، از نظر هنری قابل توجه و اساساً برای تولستوی شاهزاده نخلیودوف نیز تولد دوباره اخلاقی را تجربه می‌کند. این نوع جدید رمان – چشم‌انداز اجتماعی – به نویسنده اجازه داد تا مجموعه‌ای از شخصیت‌ها را از حوزه‌های مختلف اجتماعی – از دادگاه‌های سن پترزبورگ و عمارت‌های مجلل گرفته تا روستاهای فقیرنشین و زندان‌های موقت – به خواننده ارائه دهد. تولستوی تمام نیروی انتقاد خود را علیه قوانین و نهادهای اجتماعی – قدرت دولتی، دادگاه‌ها، کلیسا، امتیازات اشراف، مالکیت زمین، پول، زندان‌ها و فحشا – معطوف می‌کند. در رمان، این اعتراض پرشور به شکل یک موعظه مستقیم در می‌آید؛ تصویر طنزآمیز از ثروتمندان و قدرتمندان با همدردی با طبقات کارگر ترکیب شده است. تولستوی با کاوش هنرمندانه در سرنوشت مردم عادی – تبعیدیان، دهقانان، انقلابیون – بر وضعیت مشترک آنها در محرومیت و ظلم و ستم، که قدرت معنوی مردم را به بند کشیده بود، تأکید کرد. انتقاد شدید از آیین‌های کلیسا در “رستاخیز” یکی از دلایل تکفیر تولستوی از کلیسای ارتدکس توسط شورای مقدس (1901) بود.

  در این دوره، بیگانگی مشاهده شده در جامعه معاصر توسط تولستوی مسئله مسئولیت اخلاقی شخصی، با عذاب وجدان اجتناب‌ناپذیر، روشن‌بینی، تحول اخلاقی و در نهایت، جدایی از محیط خود را برای او بسیار مهم کرد. ساختار هنری آثار او گرایشی به ژانر نقد و بررسی، زنجیره‌ای از رویدادهای که حوزه‌های گوناگون زندگی را به هم پیوند می دهد و شخصیت‌های همواره نوینی را به تصویر می‌کشد، ایجاد می‌کند. یک رابطه علی نیرومند بین افراد و رویدادها، حتی با یک پیوند ناتوان داستانی، به فرد امکان می‌دهد تا تمام پیامدهای یک عمل یا کردار را در نظر بگیرد. اینگونه است که«رستاخیز»، «حاجی مراد» (1896-1904، منتشر شده در 1912)، «کوپن تقلبی» (1902-1904، منتشر شده در 1911) و داستان ناتمام «هیچ‌کس در جهان گناهکار نیست» (منتشر شده در 1911) ساخته می شوند. طرح «عزیمت»، تغییر شدید و اساسی در زندگی، روی آوردن به ایمانی نو در زندگی، به امری عادی تبدیل می‌شود («پدر سرگیوس»، ۱۸۹۰-۹۸، منتشر شده در ۱۹۱۲؛ «جسد زنده»، ۱۹۰۰، منتشر شده در ۱۹۱۱؛ «بعد از مجلس رقص»، ۱۹۰۳، منتشر شده در ۱۹۱۱؛ «یادداشت‌های پس از مرگ پیر فئودور کوزمیچ…»، ۱۹۰۵، منتشر شده در ۱۹۱۲). در سال‌های پایانی عمرش، تولستوی به ژانر داستان کوتاه علاقه نشان داد. بالاترین دستاوردهای این دوره از کار تولستوی رمان کوتاه «حاجی مراد» و درام «جسد زنده» بود. در «حاجی مراد» که استبداد شامل(استبداد شامل، سومین امام داغستان و چچن (۱۸۳۴-۱۸۵۹)، با ایجاد یک دیکتاتوری مذهبی خشن در قفقاز مشخص می‌شد. او برای تضمین یک جنگ تمام عیار با روسیه، قوانین سختگیرانه شریعت را برقرار کرد، کوچکترین نافرمانی را با مرگ مجازات کرد، روستاها را آتش زد و مالیات‌های سنگینی وضع کرد که باعث درگیری‌های اجتماعی داخلی شد و به گفته برخی، مردم را خسته کرد. مترجم) و نیکلای اول را به یک اندازه محکوم می‌کند، تولستوی، گویی به خاطرات جوانی‌اش در دوران «قزاق‌ها» بازمی‌گردد، پاکی یک انسان طبیعی و کامل را می‌سراید و برخلاف فلسفه عدم مقاومت، شجاعت مبارزه، قدرت مقاومت و عشق به زندگی را ستایش می‌کند. در نمایشنامه «جسد زنده»، توجه نویسنده بر مسئله «عزیمت» فدیا پروتازوف از خانواده‌اش و محیطی که در آن «شرمنده» زندگی می‌کند، متمرکز است. این نمایشنامه گواهی بر کاوش‌های هنری جدید تولستوی است که از نظر عینی به درام چخوف نزدیک است («طرح دوم» روانشناختی، گفتگوی چندصدایی و غیره).

  تولستوی در دهه آخر عمرش، رهبر شناخته‌شده ادبیات روسیه و مدافع مکتب واقع‌گرایی در برابر تأثیرات منحط و مد روز بود. او روابط شخصی خود را حفظ کرد و با نویسندگانی چون و. گ. کورولنکو، ای. پ. چخوف و م. گورکی همدردی می‌کرد. فعالیت‌های اجتماعی و روزنامه‌نگاری تولستوی نیز ادامه یافت (تقاضانامه‌ها، مقالات و کار بر روی کتاب “حلقه مطالعه”). با این حال، درست در زمانی که تولستوییسم به عنوان یک دکترین ایدئولوژیک به طور گسترده شناخته می‌شد، خود تولستوی در مورد درستی آموزه‌هایش دچار تردید و دودلی بود. سیر رویدادها در آستانه انقلاب 1905-1907 آرمان‌های مردسالارانه او را به طور جدی آزمایش کرد. اعتراضات پرشور تولستوی علیه مجازات اعدام (مقاله “من نمی‌توانم ساکت بمانم”، 1908) شهرت جهانی یافت.

  تولستوی سال‌های آخر عمرش را در یاسنایا پولیانا، در میان رنج روحی مداوم، در فضایی از دسیسه و اختلاف بین تولستوی‌ها از یک سو و س. ا. تولستایا از سوی دیگر گذراند. تولستوی در تلاش برای هماهنگ کردن سبک زندگی خود با اعتقاداتش و تحت فشار زندگی در املاک صاحب زمین، در 28 اکتبر (10 نوامبر) 1910 مخفیانه یاسنایا پولیانا را ترک کرد، در راه سرما خورد و در ایستگاه آستاپوو درگذشت. مرگ تولستوی روسیه را شوکه کرد. لنین در پاسخ به این رویداد خاطرنشان کرد که نویسنده ” موفق شد در آثار خود پرسشهای بزرگی را مطرح کند، توانست به چنان قدرت هنری دست یابد که آثار او یکی از جایگاه‌های نخست را در داستان‌ نویسی جهان اشغال کند” (مجموعه کامل آثار، چاپ پنجم، جلد 20، صفحه 19).

  آثار تولستوی مرحله نوینی را در تکامل رئالیسم روسی و جهانی رقم زد و شکاف بین سنت‌های رمان کلاسیک سده نوزده و ادبیات سده بیست را پر کرد. رئالیسم تولستوی با لحنی آشکار، صریح گویی و در نتیجه نیرویی کوبنده، قدرت و تیزبینی در افشای تضادهای اجتماعی مشخص می‌شود. گیرایی طبیعی و عاطفی و توانایی بازآفرینی «جسم زندگی» در آثار تولستوی با اندیشه‌ای انعطاف‌پذیر و تیزبین و تحلیلی روانشناختی عمیق و کاملاً صادقانه ترکیب شده است. رئالیسم سالم و اصیل تولستوی در پی ترکیبی از تحلیل و ترکیب است و به سمت درک جامع از جهان، آگاهی از قوانینی که زندگی انسان بر اساس آنها حرکت می‌کند، گرایش دارد. تولستوی با بی‌اعتمادی به نظرات و تعصبات تثبیت‌شده، می‌کوشد تا به همه چیز از نو و به روش خودش نگاه کند. او با رد انواع گوناگون کلیشه‌های ادبی، هنر خود را تنها بر اساس آنچه خود دیده، فهمیده و پیش‌بینی کرده است، بنا می‌کند. تولستوی وجود معنوی فرد، تنش اندیشه‌ی جستجوگر و اضطراب وجدان را به تصویر می‌کشد. اما واقع‌گرایی او همچنین با پیکرتراشی نرم شخصیت‌ها و بیان کلامی زنده در صحنه‌های زندگی روزمره، صحنه‌های تاریخی و صحنه‌های ژانر مشخص می‌شود.

  رئالیسم تولستوی، که پیوند نزدیکی با سنت ملی روسیه دارد و آن را توسعه و تحکیم می‌بخشد، اهمیت جهانی و انسانی عظیمی نیز دارد. سنت‌های رئالیسم تولستوی توسط ادبیات جوان شوروی پذیرفته و جذب شدند. برای نویسندگان شوروی، آنها همچنان از مهمترین و ماندگارترین سنت‌های میراث کلاسیک هستند.

  تولستوی تأثیر عظیمی بر تکامل اومانیسم اروپایی و توسعه سنت‌های واقع‌گرایانه در ادبیات جهان داشت. در فرانسه، رومن رولان، ف. موریاک و ر. مارتین دو گارد؛ در ایالات متحده آمریکا، ای. همینگوی و ت. ولف؛ در انگلستان، گ. گالسورثی و ب. شاو؛ در آلمان، ت. مان و آ. زگرز؛ در سوئد، آ. استریندبرگ و آ. لوندکویست؛ در اتریش، ر. م. ریلکه؛ در لهستان، ای. اورژسکو، ب. پروس و ج. ایواشکیویچ؛ در چکسلواکی، م. پویمانووا؛ در چین، لائوسی؛ در ژاپن، توکوتومی روکا – هر کدام به روش خود تأثیر آثار تولستوی را تجربه کردند. تأثیر تولستوی بر فرهنگ هند و بر آثار م. گاندی بسیار زیاد بود. آثار تولستوی بارها در اتحاد جماهیر شوروی و خارج از کشور فیلمبرداری و به روی صحنه رفته است. نمایشنامه‌های تولستوی بارها در سراسر جهان به روی صحنه رفته‌اند.

  مطالعه آثار تولستوی در محافل ادبی روسیه و بین‌المللی در زمان حیات نویسنده آغاز شد. مقالاتی درباره او توسط گ. و. پلخانوف و و. گ. کورولنکو، و همچنین مقاله «لئو تولستوی» (۱۹۱۹) اثر م. گورکی، اهمیت قابل توجهی برای مطالعه تولستوی داشتند. پس از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، دلبستگی به میراث تولستوی به طور قابل توجهی افزایش یافت.

  مقالات و. آی. لنین درباره تولستوی (۱۹۰۸-۱۹۱۱)، که برای نخستین بار در سال ۱۹۲۴ گردآوری شدند، تأثیر تعیین‌کننده‌ای بر مطالعه میراث او در اتحاد جماهیر شوروی داشتند. لنین پیوند نزدیک بین تناقضات موجود در آموزه‌ها و آثار تولستوی و روانشناسی متناقض دهقانان پس از اصلاحات روسیه که به فعالیت تاریخی بیدار شده بودند را آشکار کرد و به این معنا اهمیت او را به عنوان “آینه انقلاب روسیه” تعریف کرد. به گفته لنین،” از تناقضات موجود در دیدگاه‌ها و آموزه‌های تولستوی ناگهانی نیستند، بلکه بیانگر آن شرایط متناقضی هستند که زندگی روسیه در یک سوم پایانی سده نوزده در آن قرار داشت. تولستوی به عنوان نماینده آن ایده‌ها و آن روحیه‌هایی که در دوران بروز انقلاب بورژوایی در روسیه در میان میلیون‌ها دهقان روسی شکل گرفته بود، بزرگ است” (مجموعه آثار، چاپ پنجم، جلد ۱۷، صفحه ۲۱۰)؛ و گذشته از این: «عصر آمادگی برای انقلاب در یکی از کشورهایی که تحت ستم نظام ارباب و رعیتی بود، در سایه توضیح درخشان تولستوی، به عنوان گامی به جلو در تکامل هنری تمام بشریت پدیدار شد» (همان، جلد 20، صفحه 19). نظریه بازتاب، که در تحلیل لنین از اثر نویسنده اثبات شده است، و دیدگاه مارکسیستی در مورد منبع تضادها در جهان‌بینی تولستوی، به مبنای روش‌شناختی تحقیقات محققان شوروی تبدیل شد.

انتشار مجموعه کامل آثار (جشنواره) تولستوی در ۹۰ جلد، نقطه عطفی برای پژوهش‌های ادبی (۱۹۲۸-۱۹۵۸) بود که شامل بسیاری از متون ادبی جدید، نامه‌ها و خاطرات تولستوی نقد ادبی شوروی، با پشتوانه‌ای از آزمون در بررسی جنبه‌های گوناگون و دشواری های ویژه در بررسی و پژوهش تولستوی، شروع به خلق آثار بزرگ و تعمیم‌دهنده‌ای در مورد زندگی و آثار او کرد.

  مکان‌های تولستوی: تولستوی در یاسنایا پولیانا متولد شد و تا سال ۱۸۳۷ در آنجا زندگی کرد، از سال ۱۸۴۹ به طور دوره‌ای به اینجا بازمی‌گشت و از سال ۱۸۶۲ به طور دائم در آنجا زندگی می‌کرد. او اغلب از شهر استانی مجاور، تولا، بازدید می‌کرد. او ابتدا در سال ۱۸۳۷ به مسکو آمد و تا سال ۱۸۴۱ در آنجا زندگی کرد، سپس بارها به آنجا بازگشت و برای مدت طولانی‌تری اقامت کرد. در سال ۱۸۸۲، او خانه‌ای در خیابان دولگوخاموویچسکی خرید، جایی که خانواده‌اش معمولاً از آن به بعد زمستان‌ها را در آنجا می‌گذراندند. آخرین بازدید تولستوی از مسکو در سپتامبر ۱۹۰۹ بود. از ۱۸۴۱ تا ۱۸۴۸ او در کازان زندگی کرد و بعداً در سال‌های ۱۸۶۲ و ۱۸۷۶ از اینجا عبور کرد. او برای اولین بار در فوریه- مه ۱۸۴۹ از سن پترزبورگ بازدید کرد، در زمستان ۱۸۵۵-۵۶ در اینجا زندگی کرد، سالانه در سال‌های ۱۸۵۷-۶۱ از اینجا بازدید می‌کرد، در سال ۱۸۷۸ به اینجا بازگشت و آخرین بار در سال ۱۸۹۷ در سن پترزبورگ بود. او در سال ۱۸۵۱ سفری به قفقاز داشت و از ولگا به آستاراخان رفت و از کیزلیار عبور کرد تا به روستای استاروگلادکوفسکایا برسد. در اکتبر ۱۸۵۱، تولستوی از طریق ولادی‌قفقاز در امتداد جاده نظامی گرجستان به تفلیس سفر کرد. در سال‌های ۱۸۵۲-۵۳ از قلعه گروزنی بازدید کرد، در پیاتیگورسک تحت درمان قرار گرفت و از ژلزنوودسک، کیسلووودسک و اسنتوکی بازدید کرد. در سال ۱۸۵۴، او در ارتش دانوب در بخارست خدمت کرد و در راه از کورسک، پولتاوا و کیشیناو بازدید کرد. در سال ۱۸۵۴ در سواستوپل جنگید و در سال ۱۹۰۱-۱۹۰۲ در دوران پیری دوباره از آنجا بازدید کرد. در سال ۱۸۵۵ از باخچیزارای و سیمفروپل بازدید کرد. در سال ۱۸۶۲، تولستوی برای درمان با کومیس (این یک روش باستانی برای درمان با یک فرآورده شیر تخمیر شده است که از شیر مادیان تهیه می‌شود. طعم غنی دارد، تا حدودی یادآور کفیر است. معمولاً به صورت ضعیف، متوسط ​​و قوی طبقه‌بندی می‌شود.
کومیس درمانی اغلب برای سل ریوی تجویز می‌شود. این نوشیدنی سرشار از پروتئین‌های زود هضم، بسیار سیرکننده است و خون‌سازی را تحریک می‌کند و تعداد گلبول‌های قرمز خون را افزایش می‌دهد. مترجم) به باشقیرستان (شهر کارالیک) رفت و در راه از توور، سامارا و اورالسک بازدید کرد. در سال ۱۸۶۹ از طریق نیژنی نووگورود، آرزاماس و سارانسک به استان پنزا سفر کرد. در سال ۱۸۷۶ برای خرید اسب به سامارا و اورنبورگ سفر کرد. در سال ۱۸۷۹ از کیف بازدید کرد. در سال‌های ۱۸۷۷ و ۱۸۹۰ از طریق کالوگا به اوپتینا پوستین (نزدیک شهر کوزلسک) سفر کرد. آخرین بازدید او از صومعه‌های اوپتینا پوستین و شاموردینو در سال ۱۹۱۰، کمی قبل از مرگش در ایستگاه آستاپوو بود. در حین کار بر روی رمان جنگ و صلح، تولستوی در سال ۱۸۶۷ از موژایسک و بورودینو بازدید کرد و در سال ۱۸۹۸ (برای رمان رستاخیز) از زندان اورل بازدید کرد. از سال ۱۸۹۱ تا ۱۸۹۳، او دوره‌های طولانی را در بگیچفکا در استان ریازان گذراند و به گرسنگان کمک کرد. از سپتامبر ۱۹۰۱ تا ژوئن ۱۹۰۲، او در گاسپرا زندگی کرد و از یالتا، آلوپکا، سیمئیز، اورئاندا و دیگر مکان‌های ساحل کریمه بازدید کرد.

  مسیر دو سفر تولستوی.  به خارج از کشور: در سال 1857 – ورشو – برلین – پاریس – ژنو – کلارنس – ووه(شهری در سویس) – مونترو – تورین – لوسرن – زوریخ – اشتوتگارت – بادن-بادن – فرانکفورت – آیزناخ – درسدن – اشتتین. در 1860-61 – اشتتین – برلین – لایپزیک – کیسینگن – سودن – فرانکفورت – گیر (نزدیک نیس) – پاریس – مارسی – فلورانس – لیورنو – ناپل – رم – لندن – بروکسل – آنتورپ – وایمار – ینا – درسدن.

  موزه‌های تولستوی: یاسنایا پولیانا – موزه-املاک دولتی در ناحیه شچیوکینو از منطقه تولا؛ موزه دولتی در مسکو (خیابان کروپوتکینسکایا، پلاک ۱۱)؛ موزه-املاک در مسکو (خانه‌ای که ت. و خانواده‌اش در زمستان از ۱۸۸۲ تا ۱۹۰۱ در آن زندگی می‌کردند؛ کوچه دولگوخاموویچسکی، که اکنون خیابان لئو تولستوی است، پلاک ۲۱)؛ موزه در ایستگاه لو تولستوی (ایستگاه سابق آستاپوو).

=============

1- مولوکان‌ها یک جنبش متمایز در مسیحیت معنوی روسیه هستند که در قرن هجدهم ظهور کردند. آنها سلسله مراتب کلیسا، شمایل‌ها، صلیب‌ها و قدیسان را رد می‌کنند و فقط کتاب مقدس را به رسمیت می‌شناسند و مستقیماً با خدا ارتباط برقرار می‌کنند. مؤمنان به طور سنتی از گوشت خوک و الکل پرهیز می‌کنند، سبک زندگی منزوی دارند و در جوامع فشرده در روسیه، ارمنستان (فیولتوو، لرمونتووو) و ایالات متحده زندگی می‌کنند. مترجم

2- دوخوبورها یک گروه قومی-اعتقادی هستند که در قرن هجدهم در روسیه به عنوان جنبشی از «مسیحیان معنوی» ظهور کردند. آنها آیین‌های ظاهری، کلیسا، شمایل‌ها و خدمت سربازی را رد می‌کنند و اعتقاد خود را بر اساس حضور خدا در درون خود بنا نهاده‌اند. به دلیل آزار و اذیت و صلح‌طلبی، تعداد قابل توجهی از آنها به کانادا مهاجرت کردند، در حالی که برخی دیگر به ماوراء قفقاز (گرجستان) نقل مکان کردند. مترجم

http://gatchina3000.ru/great-soviet-encyclopedia/bse/111/162.htm