تبیینِ سیرکِ ناسیونالیستی
از «راه کارگر» تا راه «ایران بانو»
آناهیتا اردوان
اگرچه این تبارشناسی انتقادی در در ۳ فروردین ۱۴۰۵ به کمال رسید، اما بهدلیل پیچیدگیها و ابهام دوچندان در زمان بازتاب در سایتها، ممکن است با تأخیری تا نیمۀ فروردین یا پس از آن پدیدار گشته باشد. گسستِ زمانی میان تحریر و نشر، از همین روست.
مارکس، مبارزه طبقاتی را نقدی رادیکال بر مفهوم “سیاست” بورژوایی میدانست، اما، الگوواره جنگ برای این نبرد، بیشک مفهوم تازهای از امر سیاسی را در بر دارد. بهترین راه برای درک این معنا، واکاوی نوسان میان فازهایی است که در آن، جنگ سازمان یافته داخلی مانند کمیتۀ مارکسیست ارتدوکس و کمیسیون مهندسین نفت،گاز،پتروشیمی و معدن علیرغم چند کادر علنی و فعالیت علنی و فازهایی که این نبرد آشکار و عیان میگردند در حقیقت، پنهان و نامرئی است. سیاست در معنای بنیادین خود، دقیقا ناظر بر همین گذار است: یعنی مرئی ساختن نبرد پنهان و سازماندهی آگاهانۀ آن؛ و چه بسا برعکس. این فرایند در نهایت به یک تصمیم قطعی در تضاد اجتماعی میانجامد که نام آن «پیروزی» یا «شکست» است. البته، نباید احتمال سوم و هولناک را از یاد برد: «نابودی مشترک طبقات پیکارگر»؛ سرنوشتی سوگناک که یادآور فروپاشی تمدن های باستان در اندیشۀ هگلی است. سنجش پیوند میان این مفهوم از سیاست با فرمول کلاوزویتس بسیار تأملبرانگیز است؛ چرا که در اینجا، آن فرمول مشهور به گونهای وارونه تجلی می یابد. «جنگ برای مارکسیسم نه یک مفهوم، بلکه همواره یک بحران بوده است. اگرچه مارکسیسم نتوانست مفهوم مستقلی برای جنگ خلق کند، اما کوشید آن را در دستگاه فکری خود بازآفرینی کرده و نقدی ماتریالیستی بر وضعیتهای جنگی پیریزی کند. این آزمونی برای اثبات گفتمان طبقاتیِ مارکسیستی بود؛ اما واقعه غریبی در میان گروههای خارج از کشور رخ داد: مسئله جنگ به جای تثبیت انسجام موضعگیری طبقاتی محکم و مارکسیسم، اثری ساختارشکن بر جای گذاشت و ماتریالیسم تاریخی را تا نهایت توان خود کشید و ناتوانی آن را در تبیین این مرزها عیان ساخت. مداخله مارکسیسم در منازعات جنگ و صلح، با وارد کردن عنصر انقلاب، نظم سنتی نظریههای بورژوایی را بر هم زد. مفاهیم مبارزه طبقاتی و انقلاب، چنان که مارکس در «فقر فلسفه» و «مانیفست» تبیین کرد، ماهیتی غیرسیاسی دارند؛ چرا که غایت آنها زوال دولت و پایان قلمرو سیاست است. در نهایت، پیوند جنگ و انقلاب به عنوان موانع یا ابزارهای مبارزه طبقاتی، امری به غایت غیرسیاسی جلوه میکند. به بیان دیگر، فهم و مهار جنگ نه تنها مرز نهایی ماتریالیسم تاریخی است، بلکه در برخورد با مارکسیسم، ماهیت غیرسیاسی خود را بیش از پیش نمایان می سازد. برابری انگاشتن مبارزه طبقاتی با جنگ داخلی، نخستین بار در مانیفست کمونیست طرح گشت و پیامدهای دیرپایی در درون و پیرامون مارکسیسم بر جای نهاد. این حقیقت تلخی است که دستیابی به یک راه حل قطعی مارکسیستی برای معمای جنگ، همچنان ناممکن می نماید. برای واکاوی این بن بست، باید سه رشته حیاتی را دنبال کرد که در هم تنیده اند: نخست، چالش تبیین مبارزه طبقاتی در قالب «جنگ»، دوم، واکاوی پیوند میان سرمایه داری و جنگ و بررسی ماهیت و اهداف جنگ های درون سیستمی سرمایه سالار از منظر مارکسیستی و در نهایت، بررسی پیوند تاریخی انقلاب و جنگ، که پرسش سهمگین جنگهای انقلابی و تضاد دیالکتیکی میان عناصر نظامی و سیاسی را پیش می کشد. اینجاست که با یک پرسش تکان دهنده روبرو می شویم: چگونه سیاست انقلابی با ژرفایش نظامی گری سرمایه داری، به ورطه سیاست ضد انقلابی بین گروههای خارج از کشوری سقوط می کند؟!
واکاوی ریشهها، معنای دقیق و دشواریهای نهفته در این پیوند، برای درک ردپای آن در گفتمان مارکسیستی و بازسازی مقتدرانه آن در خوانش لنینیستی از دیکتاتوری پرولتاریا حیاتی است. این بازخوانی لنینیستی، به نوبه خود، کلید فهم بنبستهایی است که امروز ساختار گفتارهای ضد انقلابی را شکل میدهند. تنها لنین و لنینیسم بود که اصل دیالکتیکی را با مفصلبندی تازهای از جنگ و سیاست ارائه داد و ترکیب کلاوزویتسی “دولت-ارتش-ملت” را به نفع وحدت تاریخی و درونیِ نوین طبقۀ کارگر در ایجاد یک حزب انقلابی کنار زد و موفق نیز شد»
هیچ رهبر و تئوریسین مارکسیستی به اندازۀ لنین و لنینیسم-بلشویسم، آماج حملات کینهتوزانۀ سرمایه داری در جهان و گرایشهای پسامارکسیستی قرار نگرفته است. این هجمه ها همانا پاسخ سرمایهداری به رادیکالیسم اصیل است تا با تهی کردن مارکسیسم از لنینیسم یعنی پراکسیس و محتوای انقلابی، مارکسیسمی رام، بیخطر و اخته شده بنا کردند.
امروز جریان و جریانهایی در خارج از کشور زیر بیرق ناسیونالیسم (ایرانبانو) سینه میزند، حتی از درک این تضادهای بنیادین مارکسیستی عاجز است و بجای فهم پیچیدگی رابطه «جنگ و انقلاب»، به سادهترین و مرتجعانهترین شکل سیاست یعنی میهنپرستی بورژوایی پناه بردهاند. انقلاب اجتماعی را نیز قبول ندارد و کوچکترین توجه، درک یا اشاره ای به نقش بسیار برجستۀ دولت در سرمایه داری ندارد، پیوسته در واکنشهای اطلاعیه ای از «سرنگونی» که مفهومی مجزا از حتی «انقلاب سیاسی- بورژوایی» دارد. زیرا که، کودتای امپریالیستی نیز سرنگونی است و همانطور که سالیان قبل به عنوان اولین بار در سطح نوشتارها و گفتارها اشاره کردم؛ « عصر استفادۀ پرولتاریای سازمان یافته از سنگر بورژوازی یعنی انقلاب سیاسی با جهانی سازی سرمایه، پایان گرفته است.»
«هیات اجرایی راهِ «چاه کارگر» در واکنشی تدافعی- جنجالی در دفاع از خاک، ۷ فروردین ۱۴۰۵ (برابر با ۲۷ مارس ۲۰۲۶) به کلیت انتزاعی “ایرانبانو” در خط اول اطلاعیۀ پناه جست. دکانداران راهِ «چاه» برای کارگر در حالیکه لنین و حتی مائو بر «تشکیلات از قبل» برای درهمشکستن ماشین دولت (اینجا جمهوری اسلامی) بویژه در زمان بحرانی و جنگ امپریالیستی بموازات تشدید بحران در داخل کشور، تاکید داشتند، این جریان با پناه گرفتن پشت خرافۀ ناسیونالیستی ایران بانو، دقیقاً به همان ترکیب مرتجعانه، ایده آلیستی کلاوزویتسی “دولت-ارتش-ملت” بازگشته است که نوعی چاکر منشی در آستان قدرت سرمایه داری بطور کلی در جهان است که آنان را تبدیل به مادون پوزیسیون یا پوزیسیونی خارج از ساختار قدرت تبدیل کرده است. البته، این بدان معنا نیست که چرخه عظیم تاملات مارکسیستی در پیوند میان سیاست، جنگ و انقلاب، اعتبار خود را از دست داده است. اما، این بدان معناست که این جماعت نه تنها از تاریخ درسی نگرفتند. بلکه، ماهیت فرصت طلبانه و پدرخواندگی برغم دهه ها بی ارتباطی با طبقۀ کارگر در ایران اجازه نمی دهد که متوجه شوند وظیفۀ آنان و دیگر گروههای خارج از کشوری تنها حمایت قاطعانه از تشکیلات در ایران یعنی کمیته و کمیسیون در ایران است. اما، ماهیت قلدرمنشانه و فرصت طلبانه مانع میشود که دستشان را بطرف کمیته مارکسیست ارتدوکس و کمیسیون دراز کنند. کمیته و کمیسیونی که در «ایکور» به ثبت رسید. البته، مسئول ارتباط کمیتۀ مارکسیست ارتدوکس به دنبال صدور فراخوان با مسئول اول و دوم دو گروه در خارج از کشور بعد از عملیات مسلحانه و دادن چند فیلم و همینطور درباره دستگیری چند کادرشان در میان زندانیانی که جانشان در خطر است، نشست رسمی برگزار کردند و چیزی جز بی پرنسیبی و بخل و کینه ضد انقلابی از سوی دو گروه خارج از کشوری مزبور نداشت. بیش از صد و هفتاد سال پس از مانیفست،گویی خود سرمایه داری چه دولتهای سرمایه داری در هر کشوری و چه جهانی با گسترش جنگ و کشتار بی سابقه و قلمروهای عظیم آنارشی و بی هنجاری اجتماعی- اقتصادی، خویشتن را بی ثبات می سازد. اما، بحران عمیق سرمایه داری با سرمایه داری تعیین تکلیف نمی کند و نمی تواند بکند. این حقیقت گویای آن است که شاید پرسش تحول انقلابی، به درستی طرح نگشته است. به بیانی دقیق تر، “جنگ” برای انقلاب ها نه یک ابزار راهبردی، بلکه یک وضعیت و عنصر گریزناپذیر است. هر چشم انداز انقلابی برای تحول رادیکال، ناگزیر است با ساختارهای ماندگار خشونت عریان، همانند ساختارهای استثمار، روبرو شود. اگر جنگ مرز نهایی ماتریالیسم تاریخی است، می تواند به شرطی برای نوسازی یا حتی فراروی از آن بدل گردد؛ به این شرط که همسان پنداری اولیه مبارزه طبقاتی با جنگ داخلی، در قالب سهم استثمار در اقتصاد عمومی خشونت بازتعریف شود. در نهایت، اگرچه جنگ ها همواره ابزار «نرمال» سیاست بوده اند، اما جستجوی «ابزارهای دیگر» برای سیاست ورزی، امری همیشگی و بالقوه ویرانگر باقی می ماند.
استفاده از واژۀ «بانو» برای ایران در «اطلاعیه- واکنش» هیئت مجازی «چاهِ» کارگر، نه یک گزینش زبانی، که بازگشت به فرهنگ حرمسرا و بارگاه ملوکانه است.
ناظم حکمت (اسم مستعار جدید) که در وطن خود غیرقانونی و بی وطن است. اما، از آغاز این بمباران ها تصمیم به جمع آوری شواهد عینی جنگ و روزشمار خسارات و میزان کشته شدگان شهروندان عاری از قدرت سیاسی و اقتصادی گرفته است؛ به ویژه از طریق بنیانگذاران کمیسیون مهندسین نفت،گاز، پتروشیمی، آمار مجروح و کشته شدن کارگرانی که هنوز در مراکز تولیدی در سرکوب دولت سرمایه داری و بمباران امپریالیستی- صهیونیستی کار می کنند. به گزارش ناظم حکمت بی وطن در ایران غیرقانونی، اما چهرۀ شاخص و کاملا شناخته شده، در شامگاه هفت فروردین ۱۴۰۵ دقیقا مصادف با واکنش هیئت مجازی راه «چاه» برای کارگر در سیرک ناسیونالیستی خود با واژۀ «ایران بانو» برای مرزهای بورژوایی، عامل سوبژکتیو انقلابی و طبقاتی را در پای بت موهوم میهن و خاک روی کاغذ سر برید. غرش موشک های اسرائیل و آمریکا، آسمان ایران را به لرزه درآورده بود، زیرساختهای حیاتی تولید، نه به عنوان صرف زیرساخت. بلکه، تخریب نیروی مولد و محصول کار طاقت فرسای طبقه کارگر در کارخانه ذوب آهن اصفهان، فولاد مبارکه و کارخانجات فولاد اهواز زیر آتش سنگین دشمن به تلی از خاکستر بدل گشت. در همان ساعتهای خونین، بمب های سنگرشکن هدایت شونده، قلب پایگاههای موشکی جنوب شیراز را در هم کوبیدند و در تهران و مناطق شمال غرب، دو سایت استراتژیک هدف مستقیم قرار گرفتند که دود غلیظ ناشی از انفجار آن ها، افق را تیره و تار ساخت. در همین روز، نزدیک به بیست کارگر تولید کننده جان باختند و قریب به سی تا سی و پنج نفر کارگر مجروح گشتند. در ایلام و کرمان و اذربایجان غربی دستکم هفتاد نفر به جرم واهی و دروغ همکاری با اسرائیل و آمریکا دستگیر شدند.
هیئت راه چاهِ کارگر با استعارۀ «ایران بانو» رویکرد جنسیتی خود را اینبار با حذف «مردان» به نمایش گذاشت. واکنش شان معمولا ماهیتی جنسیتی دارد که سالها قبل دو بار در نقدی به آن اشاره کردم. وانگهی، از این به بعد، کشور ایران تنها متعلق به «بانوان» است! بویژه بانوان خاک و میهن پرست! استعارۀ مزبور، نویسنده را به یاد شوونیسم سوسیالیسمِ آلمان نازی می اندازد که نقش زنان را در تصمیم گیری های اجتماعی- اقتصادی را با سه واژۀ «آشپزخانه، کلیسا و کودک»- تقلیل و آنان را از مناصب دولتی و قضایی اخراج کردند تا تنها وظیفۀ تولید سرباز برای «ایران بانوی» آلمانی را بر عهده داشته باشند. زن نه یک انسانِ برابر با مرد، بلکه نماد باروری و اصالتِ نژاد دیده میشود که باید در چارچوب خانواده و تحت انقیاد دولت سرمایه داری پدرسالار باقی بماند. هیئت ناسیونال پوپولیست مجازی پشت میز نشین، تقدسگرایی و رمانتیسم ناسیونالیستی را به جای تحلیل طبقاتی گذاشته است. در اطلاعیه صراحتا از «خیزش مسالمت آمیز»، «برای هزارامین بار صندوق رای» و «مبارزات مدنی» تاکید و اصرار دارد. این در حالیست که آنانیکه شعار دادند زن، زندگی، آزادی مبارزه مسالمت آمیزی نداشتند و عده ای کشته شدند. بنابراین، قصد سوء استفاده از پتانسیل زنان روی کاغذ با استفاده از «ایران بانو» که دارای مفهومی رمانتیک و ملی گرایانه داشته و رویکردی ضد امحاء تبعیض جنسیتی اتخاذ کرده است. چرا که لغو تبعیض جنسیتی تابع لغو تبعیض طبقاتی است و هرگز از صندوق رای سرمایه داری بیرون نمی آید. مارکسیسم با «ملت» و با «زنان» به عنوان یک کل واحد برخورد نمیکند، بلکه آن را به طبقات متخاصم (پرولتاریا و سرمایه دار) تجزیه میکند. آنچه بسیار خنده دار است و حتی دست پوپولیستها را از پشت بسته است، استفاده از «قدرت لایزال مردم» و اشاره به «سده های گذشته» است. هیئت مجازی راه چاهِ کارگر، انحلال طلبان، سوسیالیسم را استهزاء گرفتند. چرا که مارکسیستها و سوسیالیسم علمی هیچ باوری به «قدرت لایزال مردم» و «اشباح و ارادۀ ابدی مثل موریانه» به هیچ اعتقاد ندارد. قدرت مردم به هیچ وجه لایزال نیست همانطور که شعار دادند، «پهلوی برمی گردد» و مردم در خیابانهای امریکا و اروپا هم هستند که می گویند « ترامپ بزن که خوب میزنی» و طرف دیگر مردم همان دال تهی هستند که شعار می دهند « تنگه را تنگترش کن.» یا مردم در خیابانهای شهرهای ایران کنار ماموران سرکوبگر و سلطه گر در حمایت از میهن و خاک. مسلماً،مارکسیستها و سوسیالیسم بر گروه دیگری از مردم یعنی قدرت کارگران تولید کننده مجهز به آگاهی طبقاتی اعتقاد دارند. این قدرت نیز به قدرت سازماندهی شان مانند «کمیسیون مهندسین نفت،گاز، پتروشیمی و معدن» مربوط است. توانایی که بتوانند بحران ساختاری اقتصادی سیاسی را بویژه با استفاده از ضعف سرمایه داری جمهوری اسلامی به یوم الحساب دولت سرمایه داری مبدل سازند و دولت خود را برپا کنند. البته این کار بسیار بغرنج و سختی است. زیرا که آلترناتیو کمونیستی در چارچوب منافع و رقابت امپریالیسم با اروپا و چین و روسیه بعنوان علت اصلی جنگ، نیست. کمیته مارکسیست ارتدوکس اولین نیرویی بود که حتی قبل از اغاز جنگ در بیانیه ها و فراخوانها و کتابها اعلام کرد که الترناتیو امپریالیسم در خود رژیم است. بیانیۀ اخیر که به انگلیسی و فرانسوی نیز ترجمه شد و در ایکور به ثبت رسید ثابت می کند که اولین نیرویی در ایران است که تحلیل مشخص و واقعی از شرایط داده است (یک). رهبریت چند وجهی کمیتۀ مارکسیست ارتدوکس- ایران سه سال قبل نیز در بیانیه ای اعلام کرد که «آلترناتیو امپریالیسم در خود نظام جمهوری اسلامی» است.
بعد از انتشار بیانیۀ اخیر کمیته و کمیسیون مهندسین گاز، پتروشیمی و معدن، مندرج در روشنگری، اشتراک، مشعل و شبکۀ بین المللی«ایکور»، امپریالیسم صراحتاً اعلام کرد که «رژیم چنج» در ایران به شکلی که او میخواسته عملاً رخ داده است؛ او اشاره کرده که با از میان رفتن هسته سخت قدرت قدیمی، اکنون با گروهی جدید به رهبری مسعود پزشکیان طرف است که که بسیار منطقی، معقول و باهوش توصیف کرده است. دستیاران امپریالیسم نیز استیو ویتکاف، تأکید کرده که دولت جدید ایران انعطاف بیسابقهای نشان داده و ترامپ با دادن «چراغ سبز»، اعلام کرده که اگر این آلترناتیوهای داخلی (دولت فعلی) شرایط او از جمله بازگشت به توافق جامع و امنیت کامل تنگه هرمز را بپذیرند، آمریکا آماده امضای یک «قرارداد بزرگ» با آنهاست. موضعگیریهای امپریالیسم و چراغ سبز لابلای سخنان عراقچی و .. همگی گواهِ ادلۀ موضعگیری مکتوب و مشخص کمیتۀ مارکسیست ارتدوکس ( اپوزیسیون) از سالها قبل و در بیانیۀ اخیر با آغاز جنگ است. در حالیکه تمام گروههای خارج از کشوری (پوزیسیون) بدنبال پهلوی و بقیه بودند و هستند و در تعریف جمهوری اسلامی از بحران می لولیدند و می لولند.
تمام این پازل ها را کنار هم بگذاریم متوجه میشویم که ژستهای توخالی ضد تجاوز به «خاک» هیئت راه چاهِ کارگر عاری از موضع گیری طبقاتی شناور بر یک دال تهی مردم دلاور و متکی بر «صندوق رای و مبارزۀ مسالمت آمیز» با چاشنی ناسیونالیستی در ژرفنای خود همسو با سرمایه داری، جمهوری اسلامی و امپریالیسم است. سیاست قالیباف و پزشکیان و عراقی و قریب به اتفاق نمایندگان سرمایه داری جمهوری اسالامی و اکثریت سرهنگ پاسداران هم تشکر از مردم دلاور و حمایت از خاک است. بیژن عبدالکریمی در تاریخ ۱۴۰۵/۰۱/۱۱ گفت که حتی دخترانی که در اعتراضات زن،زندگی، ازادی حضور داشتند امروز دارند برای [وطن] گریه می کنند. محمد رهبر از همکاران رسانه های جمهوری اسلامی، یار و یاور قوچانی، از همشهری، روزنامۀ شرق جمهوری اسلامی تا خبرنگار اینترنشنال خبرگزاری سپاه، قبل از استعفاء از این شبکه به هدف قرار دادن زیرساختهای ایران اعتراض کرد و با شعار ضد جنگ گفت که نه ایران خواهد ماند و نه جمهوری اسلامی و ما چنین چیزی را نمی خواهیم.
شوربختانه، واقعیت تلخ از زبان عناصر ریز و درشت جمهوری اسلامی چه در خارچ از کشور و ایران است، بسیاری از منفردانی که تا دیروز در صف مبارزه علیه جمهوری اسلامی بودند، امروز تحت تاثیر تبلیغات ناسیونالیستی، در خط حمایت از «وطن» و «مرزها» عملاً در کنار سرمایهداری در ایران صفآرایی کردهاند.
این استحاله نشاندهنده یک سقوط ایدئولوژیک عمیق منفردان است؛ جایی که شعارهای ملیگرایانه به پوششی برای همسویی با ساختارهای استثمارگر تبدیل شده و مبارزان سابق را به نگهبانان همان مرزهایی بدل کرده است که حافظ منافع سرمایه هستند. چهرههای پرسروصدا و فاقد سازماندهی در ایران، نه تنها تهدیدی برای حاکمیت نیستند، بلکه به مثابه یک موهبت، فرصت سرکوب و بدنام کردن جنبشهای اصیل را فراهم میکنند. برای قدرت سرمایه داری بویژه در زمان حمله امپریالیسم و صهیونیسم در رقابت با اروپا، چین و روسیه به ایران، همواره تخطئه کردن فریادهای پراکنده به عنوان «تحریکات خارجی» بسیار سادهتر از مواجهه با تشکیلات منضبط با رهبریت، مرامنامه و ترازنامه، ساختار یافتۀ ساختارشکن و ساختارساز در قلب تولید و در میدان زیر بمباران است.
چرخش به سمت ناسیونالیسم، در واقع گریزی از پیکار طبقاتی و پناه بردن به آغوش جریانی است که هویت خود را در بازتولید قدرت حاکم بر کار و سرمایه تعریف میکند. محافل خارج از کشوری مانند راه چاهِ کارگر در واقع «اسب تروای» بورژوازی هستند؛ کسانی که نیم قرن است با بتوارهسازی از واژه بیطبقه و تهیِ «مردم»، آگاهی طبقاتی را به مسلخ بردهاند. استفادۀ بیمارگونه و غیرمنطقی به رغم اینکه مردم بارها اشتباه کردند و به هیچ وجه «مقدس» و آنطور که در اطلاعیه شان گفتند،«نیروی لایزال» نیستند، خیالبافی ها و پرگوییهای فرمالیستی پوپولیستی و امروز ناسیونالیستی ست که در خارج از کشور در طی سالیان سال، مسیری را هموار کرده که نتیجهای جز بازتولید انحرافات نداشته و عملاً بموازات تاکید و اصرار بر «صندوق رای» و «مبارزات مسالمت آمیز» در جبهۀ سرمایه داری ایستاده و قصد کمک به بورژوازی بمنظور مهار بحران را داشته و دارند.
بر اساس روایت و مشاهدات عینی دست اول از «ناظم حکمت» چهرۀ شاخص غیرقانونی، کمونیست انقلابی بی وطن در «ایران» در تواری: «در تهران و شهرهای بزرگ حاکی از حضور قابل توجه دختران بدون پوشش سر در کنار روحانیون در راهپیمای هاست. این افراد با سر دادن شعارهایی بر همبستگی ملی در زمان خطر تاکید می کنند. هم زمان کاروان های موتوری و خودرویی با شعار “دایه دایه وقت جنگ است” در خیابان ها به حرکت درآمده و اقدام به فراخوان نیرو می کنند. تبلیغات گسترده ای در سطح شهرها جریان دارد؛ نیروهای انتظامی با پخش سرود “ای ایران، ای مرز پر گهر” و نصب بنرها و پوسترهای صیانت از میهن فضای عمومی را پر کرده اند. شعار “خدا کند بمیرم، وطن فروش نباشم” روی دیوارهای تهران، زاهدان و سایر شهرها دیده می شود. همچنین تصاویر “مالکوم ایکس” در کنار تصاویر مقامات عالی رتبه و شعار “جانم فدای ایران” بر روی لباس نیروهای انتظامی نصب شده است. در این میان چهره های مقامات سرمایه داری جمهوری اسلامی مخصوصا آنانیکه به گور شدند، به عنوان نمادهای وطن پرستی معرفی می شوند و دختران رزمی کار در خیابان ها به اجرای نمایش های رزمی جهت اعلام آمادگی برای مقابله با دشمن می پردازند. سرودهای مذهبی و حماسی به طور مستمر از رسانه های رسمی و بلندگوهای شهری پخش می شود. همچنین قطعات تصویری کوتاهی از چهره های سیاسی و سرمایه داران با شعار “جانم فدای ایران” تولید شده است. در این فضا نام و تصویر “حسین فهمیده” از «سده های گذشته» که عبارت « سده های گذشته» در چارچوب ژست های میان تهی مجازی ملی گرایانه و پوپولیستی هیئت مجازی راه «چاه» کارگر آمده است، به عنوان نماد وطن پرستی در بسیاری شهرهای ایران برجسته است. چنان تبلیغاتی در خیابانهای ایران و رسانه های ایران در جریان است که به جد محال است که کسی را برای وطن گریه نندازند. پوسترها، بنرها، خودروها و … همگی یکصدا از دفاع از خاک و وطن و همبستگی می گویند.
هیئت راه «چاه» کارگر ناسیونالیست ضد انترناسیونالیسم کوته بین در نظر نمی گیرد که بر اساس گزارشهای میدانی، حملات موشکی و پهپادی در منطقه خلیجفارس منجر به کشته شدن دستکم ۳۱ غیرنظامی شده است که اکثریت قاطع این قربانیان کارگران مهاجر از اتباع کشورهای هند، پاکستان، نپال و بنگلادش بودهاند. این تلفات که عمدتاً در شهرهایی نظیر دبی، کویت و منامه رخ داده، ناشی از سقوط قطعات و ترکشهای حاصل از رهگیری پرتابهها بر فراز مناطق مسکونی و هتلهای محل اقامت این کارگران بوده است؛ به طوری که گزارشهای حقوق بشری نظیر دیدهبان حقوق بشر تاکید کردند که جز یک تبعۀ بحرینی، تمامی جانباختگان از نیروهای کار خارجی شاغل در این کشورها بودهاند. هزینۀ گرمایش و کالاهای اساسی در آلمان و فرانسه جهش کرده است. گزارشهای اتحادیههای کارگری اروپا نشان میدهد که «فقر انرژی» به شدت افزایش یافته و کارگران مجبورند بین «غذا» و «گرما» یکی را انتخاب کنند. بنزین بالای ۴ دلار، بیشترین فشار را روی کارگران آمریکایی میگذارد که برای رفتن به سر کار به ماشین وابستهاند. قدرت خرید طبقه متوسط و پایین آمریکا و اروپا به شدت افت کرده و این موضوع دولت امپریالیستی را تحت فشار گذاشته است.
ناظم حکمت (اسم مستعار جدید)، شناخته شده که بصورت غیرقانونی در ایران است به دلیل مسئولیت خود در کمیته مارکسیست ارتدوکس، روز شمار تاریخی فعالیتهای انقلابی و ضد سرمایهداری جمهوری اسلامی را از آغاز جنگ امپریالیستی، تاریخ کادرهای کمیته و شرح فعالیتهای عریفها، نقیبها و مدارها را در میانه موشکباران و در مواجهه مستقیم با نیروهای سرکوبگر سرمایهداری، به صورت هفتگی برای تاریخ به رشته تحریر در میآورد.
وطن نه مشتی خاک که همانا سنگر حمایت قاطعانه از کارگران ایران و در راس آن کمیته مارکسیست ارتدوکس و کمیسیون مهندسین نفت، گاز، پتروشیمی و معدن است. این تشکیلات از قبل و تنها نیروی پولادینی است که رهبران گروههای خارج از کشور دستکم رخسار و طنین صدای برخی از آنان را در قلب کارخانهها و با دادن فیلم در نشست رسمی مسئول کمیتۀ مارکسیست ارتدوکس با مسئول اول و دوم دو گروه خارج کشوری حتی صدای رگبار گلوله های عملیاتهای مسلحانه شان را رویت و استماع کردهاند؛ بلندقامتانی از تبار پرولتاریای رزمنده، تولیدکننده که پیش از این در زمانی که در شبکۀ ارتباط جمعی می نوشتند مانند میانۀ کار و کارزار دیروز تا امروز سلاح بر کف داشتند. از آغاز این جنگ، سه مقر استقرار کادرهای کمیته مارکسیست ارتدوکس که در واحدهای دو یا سه نفره زیست میکردند به طور کامل ویران شده است. ده تن از پیشاهنگان استوار که سنگرهای تهران، کرج و دیگر کلانشهرها را تخلیه نکردهاند در میانه آتش سهمگین مجروح گشتهاند. هفت تن از کادرهای این کمیته، از جمله پریچهر (بلشویک) و پزشک، از هیئت تحریریه پیشرو که سالهاست در حبس به سر میبرند، (از منتقدان صریح لیلا حسینزاده در آلمان) که فیلم سخنرانی هایش در پردیس دانشگاه و همچنین فیلم سازماندهی راهپیمایی « نه رفراندوم، نه اصلاح، انقلاب، انقلاب» توسط گروهی به اسم چریکهای دموکرات خلقی در انگلیس برداشته شد و مهر کوبیدند، بعد از مدتی صدا از خانوادۀ رهبران سیاهکل از ایران خطاب به «فرمانداران نقابدار در انگلیس» بلند شد، سازماندۀ از سلف تا خلف رهبر است و فیلم آن سازماندهی روی صفحۀ خود زیر عکس پدر و مادر شهید خود گذاشته است، «فرمانداران نقابداران در انگلیس، « قدر آب چه دانید که کنار فرات هستید، چرا از خارج از کشور فیلم به انحصار کشیدید،انحصارطلبان!» بلشویک پریچهر، مظهر پایداری در برابر دستگاه سرکوب در زندان هستند (دو). نهاد اجتماعی مادران و پدران داغدار کمیته مارکسیست ارتدوکس که پیش از این اطلاعات محدودی از وضعیت کادرهای زندانی کمیته و بلشویک پریچهر دریافت میکردند، اکنون در اثر شرایط جنگی و موقعیت مضطرب حاکم، همان ارتباط حداقلی را نیز از دست دادهاند. مطابق فراخوانهای سالیان گذشته، حکم اعدام دو تن از کادرهای این تشکل سالهاست که صادر شده، اما مشخص نیست که آیا این احکام اجرا گشته یا آنان همچنان در قید حیات هستند. به دلیل ملاحظات امنیتی، اسامی کادرهای زندانی کمیتۀ مارکسیست ارتدوکس در فراخوانهای کمیته مارکسیست ارتدوکس فاش نشده است؛ چرا که در صورت زنده بودن، اعلام نام آنان توسط کمیته میتواند به منزله تایید نهایی حکم مرگ آنان توسط نهادهای سرکوب باشد. البته، بلشویک پریچهر رهبر، سازمانده و سازمان یافته از سلف تا خلف رهبر حضور علنی دارد و بسیاری از نفر اول و دوم گروههای سیاسی خارج از کشوری میدانند که کدام شخصیت است. قبل از این جنگ، رسانه های جمهوری اسلامی نوشتند که حتی اسم واقعی یکی از آنان را نمی دانند. این بدین معناست که حتی اسم مستعار خود را زیر شکنجه نگفته است.
خلاصه اینکه، در حالیکه یک عده لات و اوباش اصلاح طلب و بنیانگذاران سپاه پاسداران و شیرین با جایزه صلح از نایاک و لابی جمهوری اسلامی در آمریکا، علینژاد و ارشاد، دو روی یک سکه، مبتکر بیسواد آزادی یواشکی و سرایدارِ خاتمی، دانشجوی خرده بورژوایی مانند باطبی ها و..، جماعتی در طیف سرمایه داری، عربده کش رهروانِ شعبان بی مخ، آژدان قزی، طیب حاجرضایی و ..که وزارت اطلاعات قبل از جنگ در پروژه ای برای انحراف مبارزه طبقاتی رویشان سرمایه گذاری کرد، در خیابانهای خارج از کشور از جنگ امپریالیستی حمایت می کنند و می گویند « بزن ترامپ که خوب میزنی». همین جا « اجماع پزشکان» کمیتۀ مارکسیست ارتدوکس که برخی علنی- مخفی اند، یعنی در بیمارستانها کار می کنند، تمام آماری که خبرگزاریها می گوید را دروغ و خدعه اعلام می کند. بیش از ده هزار نفر در حملات موشکباران شهروند عادی کشته و مجروح شدند که بدلیل نبود دارو، تخریب بیمارستانها و نابرابری تقسیم ثروت و امکانات، تعداد زیادی از مجروحان نیز به احتمال قوی شهید شدند. از سوی دیگر طرفداران اکبر پونز، نواب صفوی و کاشانی که در تاریخ با گروه اول رابطۀ حسنه داشتند با پرچم جمهوری اسلامی در دست در کشورهای خارجی با شعارهای وطن پرستانه مانند راهپیمایی ها در شهرهای ایران عربده می کشند که «تنگه را تنگترش کن!» طرف دیگر، مجاهدین هم که برای ایران ازاد و اباد ناسیونالیستی – بورژوایی و کانون شورشهای مجازی دهه هاست ثروت هنگفت و جنگ خرج کردند و می کنند. اینها را از یکدیگر بر خلاف هیئت مزبور نمی توان گفت همگی فاشیستند، با فاشیست خواندن همه گرایشات نشان می دهد که معنای فاشیسم را هم نمی داند. لاجرم، همگی بعلاوه طرفداران ایران ازاد و اباد و دموکراتیک بورژوازی اند و بورژوازی دشمن طبقۀ کارگر است. سپس، این هیئت چپ «ایکسی» انحلال طلب، رویوزیونیستی با ضرب « آی بانو بانو بشین به روی زانو» پشت میز از «صندوق رای» و «مبارزۀ مسالمت آمیز مردم دلاور و قدرت لایزالشان» از «ایران بانو» حمایت میکند و ثابت می کند که خود نیز از زائده های سرمایه داری است. البته، گروههای دیگر پوزیسیون حکا یا تغییر شعار شاه سگ زنجیری امپریالیسم به اسرائیل سگ زنجیری امپریالیسم، درود بر خلق! چیزی جز رویکردهای پوپولیستی در چنته ندارند. هنوز در تحلیلهای دهه ۵۰ گیر کردهاند و دنبال «سگ زنجیری» میگردند. حال آنکه این شعار همان زمان هم اشتباه بود و بورژوازی شاه را دست کم می گرفت. کودتا همواره به کمک بورژوازی در هر کشوری صورت گرفته است از کودتای بیست و هشت مرداد تا «سرنگونی» در ونزوئلا! در ساختار فعلیِ اقتصاد جهانی، دیگر رابطۀ «ارباب و نوکر»معنا ندارد. همۀ کشورها اعضاء دهکدۀ سرمایه داری جهانی هستند و در زنجیره تأمین، انباشت و هژمونی بر ثروتهای جهانی. به همین دلیل است که تاثیرات جنگ یکماه با ایران، پمپ بنزین های دور دست ترین دهکده های آمریکا را نیز در بر می گیرد.
مجاهدین و موتلف چند نفره شان، طرفدار ایران آباد و آزاد که دیگر از جانب جنایتکاران جنگی مثل جان بولتن، گراهام و جولیانی و سرشان بی کلاه مانده است. چرا که با رویکردهای پوپولیستی از «قدرت لایزال مردم» از کانون شورش فاصله گرفتند و از نسل «زِد» در ایران حرف می زند! خوب که بنگرید، پوپولیسم چپ علیرغم مخالفتهای سطحی که منافع طبقۀ کارگر در ایران را قربانی رقابتهای حقیر خود با مخصوصا مجاهدین کرده است. اما، دقیقا از همان صندوق های رای حرف می زند، از همان خاک آبادی حرف میزند که گرایشات رنگارنگ راست حرف می زند. بدین ترتیب، بسیار دستپاچه است و راه پوپولیسم راست و تولید و بازتولید سرمایه داری در ایران را روی کاغذ و بغل میزگردها در خارج باز می کند و فکر می کند خیلی ضد امپریالیسم و تجاوزگر است! اگرچه در این باره، صد صفحه تحلیل و به رشتۀ تحریر در آوردم. پوپولیسم چپ پر هیاهو برای طبقات حاکم ضروری است تا هژمونی خود را حفظ کنند و خلأ سیاسی ناشی از بحران حوزههای انتخاباتی قدیمی را پر کنند؛ پوپولیسم نوعی تقلید ضعیف از حزب تودهای بزرگ بورژوازی چپ است، زیرا آنها نمیتوانند اعتراض، نیازها و احساسات خرده بورژوازی را در یک پروژه اصلاحطلبانه نمایندگی، جذب و مورد توجه قرار دهند. این بدان معناست که پدیده پوپولیستی فقط یک خشم اَخته شده و منفعل یا یک « بانوی» خیلی نازنازی و تر و تمیز ضد تشکیلات انقلابی و رادیکالیسم است که از درون صندوق های رای و پارلمانتاریسم بورژوایی در « قدرت لایزال مردم» حول یک دالّ تهی بیرون می زند. پوپولیستها وجود طبقات و مبارزه متقابل آنها، توسعه تاریخی مبارزه طبقاتی و عملکرد انقلابی پرولتاریا به عنوان سوژه اساسی در مبارزه طبقاتی را انکار میکنند. جامعه بشدت طبقاتی به صورت افقی بین، (مردم و آنها) تجلی پیدا میکند. برای پوپولیستها، سیاست بیان عمومی اراده مردم و امروز ملت در برابر تشکیلات منظم سرمایه داری و توپ و تانک روی زمین و موشکهای امپریالیستی از آسمان! مردم به عنوان “جامعه ملی” طراحی و به شیوهای عوامفریبانه به عنوان امانتدار ارزشها و فضیلتهای کاملاً مثبت ارائه میشود. پوپولیستها به عنوان تنها نمایندگان مشروع مردم و ملت ها، تنها کسانی اند که میتوانند حاکمیت، اراده مردمی و ملی را در تقابل با “دشمنان خارجی” تفسیر و ظاهر شوند! در پایان اطلاعیه شان هم برای خالی نبودن عریضه، ناسیونالیسم، فمینیسم، سوسیالیسم و پارلمانتاریسم، زن، زندگی، آزادی را همه را هم مخلوط می کند و مرصع پلویی می پزند که دهان سرمایه داری به آب بیفتد! هیچ پرنسیب انقلابی و تئوریک ندارد که اعتبار خود را و سایر چپهایی که پدرخوانده شان است و در اطلاعیه پدرخواندۀ جمهوری خواهان ( سرمایه داری) هم شده که چرا فقط می گویید «نه جنگ» را از «ایکس ایلان ماکس» می گیرد. دلالان سرمایه هستند که زیر نام «ارادۀ ملی و قدرت لایزال خلق و مردم» میخواهند طبقۀ کارگر را در مقابل سرمایه، خلع سلاح کنند.
اما، کمیته مارکسیست ارتدوکس و کمیسیون مهندسین نفت،گاز، پتروشیمی و معدن که از سالها قبل چند کار علنی شان، عملیات انتحاری را در شبکه ارتبط جمعی از سوی رهبریت چند وجهی شان بعهده گرفتند، در بین جنگ امپریالیستی و سرکوب سرمایه داری جمهوری اسلامی می تازند. البته، این رسم تاریخ بعنوان نامادری بدجنس است که تشکیلاتهای داخل کشوری که در فضای خفقان و بدون دسترسی به رسانههایی مثل رادیو و تلویزیون فعالیت میکنند، همواره با چالشهای عمیقی در مواجهه با گروههای خارج از کشور روبرو بودهاند؛ این گروهها به دلیل انحصار رسانهای و دسترسی به تریبونهای آزاد، غالباً خود را سخنگوی اعتراضات معرفی کرده و روایتهای میدانی داخل را تحتالشعاع قرار میدهند، در حالی که گسست از واقعیتهای روزمره و درگیری در تحلیلهای انتزاعی باعث میشود خارجنشینان، کنشگران داخلی را نادیده گرفته یا به «کماطلاعی» متهم کنند. از سوی دیگر، ضرورت حفظ امنیت و اختفا در داخل، نوعی بیخبری از ابعاد واقعی تشکیلات را برای خارجنشینان ایجاد میکند که در کنار نگاه قیممآبانه و سلسلهمراتبی آنها، منجر به بایکوت یا متهم کردن هستههای مستقل داخلی به انحراف میشود تا در نهایت با نادیده انگاشتن نیروهای موثر میدانی، مشروعیت و رهبری گروههای خارج از کشور در رقابتهای سیاسی حفظ شود. نمونههای تاریخی آن زیاد است که گروههای خارجنشین، از سر برتریطلبی پوچ و در هراس از دست دادن اعتبار، تشکیلات داخل را نادیده میگرفتند؛ برای مثال در جریان جنگ داخلی اسپانیا و دوران دیکتاتوری فرانکو، رهبری حزب کمونیست اسپانیا در تبعید بارها از تایید یا حمایت از هستههای چریکی داخل خودداری میکرد و عملاً مبارزان داخلی را در برابر سرکوب تنها گذاشتند. مشابه این اتفاق در جنبش مقاومت فرانسه علیه اشغال نازیها نیز رخ داد و در ابتدا، دفتر دوگل در لندن نسبت به هستههای مقاومت کمونیستی و کارگری در داخل فرانسه با سوءظن شدید برخورد میکرد و از ترس اینکه این گروهها نفوذی گشتاپو باشند یا پس از جنگ قدرت را قبضه کنند، از ارسال سلاح به آنها خودداری کرده و وجودشان را در گزارشهای دیپلماتیک کتمان مینمود.
تشکیلاتهای داخل کشوری که در فضای خفقان و بدون دسترسی به رسانههایی مثل رادیو و تلویزیون فعالیت میکنند، همواره با چالشهای عمیقی در مواجهه با گروههای خارج از کشور روبرو بودهاند؛ این گروهها به دلیل انحصار رسانهای و دسترسی به تریبونهای آزاد، غالباً خود را سخنگوی جنبش معرفی کرده و روایتهای میدانی داخل را تحتالشعاع قرار میدهند، در حالی که گسست از واقعیتهای روزمره و درگیری در تحلیلهای انتزاعی فرو رفته بودند. در تاریخ مبارزات سیاسی، نمونههای متعددی از این شکاف میان تشکیلات داخلی و دفاتر خارج از کشور وجود دارد که اغلب به تنش یا بایکوت منجر شده است. در ایران، یکی از برجستهترین نمونهها سازمان مجاهدین خلق در دهه ۵۰ بود؛ زمانی که تقی شهرام و بخش مارکسیستشده در داخل کشور، عملاً با بخش مذهبی خارج از کشور (به نمایندگی افرادی چون میثمی یا یزدی) دچار تضاد شدید شدند و خارجنشینان تا مدتها تحولات بنیادین داخل را به رسمیت نمیشناختند. نمونه دیگر، شکاف میان کمیتههای مخفی حزب توده در داخل ایران پس از کودتای ۲۸ مرداد با مرکزیت حزب در لایپزیگ بود؛ جایی که کادرهای داخل که زیر ضربه و شکنجه بودند، رهبری خارجنشین را به «عافیتطلبی» می نامیدند و رهبری خارج نیز فعالان داخل را «تندرو» یا «نفوذی» مینامید. در تاریخ یونان، نمونهای بسیار شاخص در جریان جنگ جهانی دوم و اشغال توسط نازیها وجود دارد؛ در آن زمان، «دولت در تبعید یونان» (مستقر در قاهره) و پادشاه، به شدت از قدرت گرفتن جبهه آزادیبخش و شاخه نظامی آن که در داخل خاک یونان علیه اشغالگران میجنگیدند، در هراس بودند. این هراس از سوی خارجنشینان به حدی بود که دولت در تبعید و حامیان بریتانیاییشان، هستههای مقاومت داخلی را به جای متحد، به چشم «نفوذیهای کمونیست» یا «تهدیدی برای نظم پس از جنگ» میدیدند و به همین دلیل در بسیاری از مقاطع، از ارسال کمکهای لجستیکی و به رسمیت شناختن پیروزیهای میدانی آنها خودداری میکردند. این شکاف و نادیده انگاشتن آمیخته با ترس، در نهایت باعث شد که حتی پیش از خروج نازیها، زمینههای یک جنگ داخلی خونین میان نیروهای داخل و بازگشتگان از خارج فراهم شود؛ چرا که تشکیلات داخل معتقد بود خارجنشینان در هتلهای قاهره نشسته و از واقعیتِ نبرد در کوهستانهای یونان بیخبرند و صرفاً برای حفظ قدرت خود، مبارزان واقعی را بایکوت میکنند. ضرورت حفظ امنیت و اختفا در داخل، نوعی بیخبری از ابعاد واقعی تشکیلات را برای خارجنشینان ایجاد میکند که در کنار نگاه قیم مآبانه خارج از کشوری، مشروعیت و رهبری گروههای خارج از کشور در رقابتهای سیاسی حفظ شود.
تجربه کنگره ملی آفریقا در زمان آپارتاید بسیار درسآموز است، در حالی که «اولیور تامبو» در خارج از آفریقای جنوبی تلاش میکرد حمایت بینالمللی و رسانهای جلب کند، هستههای داخلی و «جبهه متحد دموکراتیک» معتقد بودند که خارجنشینان نباید برای مبارزات میدانی آنها تعیین تکلیف کنند و گاهی به دلیل ترس از نفوذ پلیس، ارتباطات خود را با خارج قطع میکردند.
نمونه های زیادی از جمله دربارۀ سازمان چریکهای فدایی خلق و در ابعاد جهانی وجود دارد که خارج از کشور عمداً بجهتِ ترس از دست دادن مشروعیتشان، فعالیتهای سازمان یافتۀ داخل را خطرناک بشمار می آوردند. در تاریخ نمونههای تلخی وجود دارد که در آنها تشکیلات خارج از کشور، نه تنها از کمک به نیروهای داخل دریغ کردند، بلکه با نگاهی قیممآبانه و برتریجویانه، آنها را در میانهی شکنجه و اعدام به حال خود رها کرده یا حتی به آنها برچسب «خیانت» زدند تا ضعفهای تشکیلاتی خود را بپوشانند. رفتارهای مزبور معمولاً از این تفکر ناشی می شد که «رهبری در خارج» خود را صاحبِ حق مطلق و تئوریسین اصلی میداند و مبارزان داخل را صرفاً «سربازانی» میبیند که اگر درهم شکستند، باید برای حفظ آبروی تشکیلات در خارج، آنها را انکار یا متهم کرد. ابعاد این انحراف گروههای خارج از کشور در این رابطه چنان گسترده است که عنوان نمونه های جامع آن مجلدی مجزا میطلبد؛ امری که ضیق وقت و ضرورت پیشبرد وظایف انقلابی- عملی در شرایطی بغرنج، مانع از آن میشود. باید با صراحت قاطعانه اعلام کرد که قیاس تشکیلاتهای خارج از کشوری در مثالهای بالا با ویترینهای رنگارنگ پوزیسیون خارجنشین امروز، از جمله این به اصطلاح هیئت ناسیونال پارلمانتاریسم، یک خطای استراتژیک و قیاسی معالفارق است. جریانهای تبعیدی که رویوزیونیسم را به مد روز بدل کردهاند. هرگز نمیخواهند از تنگ و تا بیفتند، چون اعتراف به بیهویتی یعنی پایان دکان شان در خارج است،با چنگ و دندان به فیگورهای توخالی چنگ میزنند تا مبادا اعتبار پوشالیشان در برابر کمیته و کمیسیون ثبت در «ایکور» رنگ ببازد بلاخص وقتیکه دو سازوبرگ بهم پیچیده با ساختار درونی نوین و رهبران بدعتگذار در ایران، قبولشان ندارند و بارها به عنوان مثال «حکا» و همین دو فراکسیون و ….. را نقد انقلابی همراه با عمل انقلابی کردند. پوزیسیونی که فرسنگها با واقعیت مبارزۀ طبقاتی در ایران فاصله دارند؛ پوزیسیون پرطمطراق مدعی سوسیالیسم در خارج، در واقعیت امر کمترین قرابتی با آرمانهای انقلابی ندارند و در باتلاق سرگیجههای پوپولیستی راست و چپ دستوپا میزنند و تنها هنرشان تولید و بازتولید مدام یکدیگر در یک چرخه باطل و بیهویت است. صرفاً کاریکاتورهایی هستند که با تجارت ادعا، بر خون و رنج مبارزان واقعی و سازمان یافته در ایران موج سواری میکنند.
ارجاع واکنش جنجالی و فوق العاده احساساتی- رویایی مبتلا به خیالبافی ناسازگار به تاریخ باستان و دلاوریهای سده های گذشته در اطلاعیه شان، رمانیک و کاملا ناسیونالیستی ست. سرمایه داری جمهوری اسلامی انعطاف پذیر همواره در حالتهای بحرانی و قبل و از شروع جنگ و بشدت در هفته های اخیر از همین حربه استفاده می کند تا تضاد کار و سرمایه را پشت ابرهای غلیط «هویت ملی» پنهان سازد. قالیباف و پزشکیان و عراقچی و قریب به اتفاق سرهنگ پاسداران هم از مردم دلاور و حمایت از خاک می گویند. قبلا؛ از پیاده روی پزشکیان و عراقچی و .. در میان مردم به عنوان مظهری از سیاستهای فریبکارانۀ پوپولیستی و مثالهای تاریخی در مطلب دیگری اشاره کردم. بیژن عبدالکریمی در تاریخ ۱۴۰۵/۰۱/۱۱ گفت که حتی دخترانی که فریاد می زدند، زن، زندگی، آزادی حضور داشتند امروز دارند برای [وطن] گریه می کنند. در طول تاریخ، ناسیونالیسم همواره ابزاری در دست طبقۀ حاکم بوده تا با تقدس بخشیدن به مفاهیم انتزاعی مانند «میهن پرستی و مردم دلاور» مبارزۀ طبقاتی پرولتاریا و همبستگی درون طبقاتی زنان و مردان کارگر را سرکوب کنند. رویکردی که ماهیت ارتجاعی، مخرب و تفرقه افکنی دارد و تمام عربده هایشان پیرامونِ ملغمۀ «همبستگی، وحدت، همگرایی» بمنظور استتار تضاد منافع بسود سرمایه و به ضرر پرولتاریا را نیز نقش بر آب میکند. از قدیم گفتند که «چو کژ راهه رفتند، به چاه درافتادند.» اما، دربارۀ هیئت اجرایی «ایران بانو» در ساحل آرامش و پشت میز نشین ضرب المثل دیگری کارایی بیشتری دارد. زیرا، تمام هیاهویشان برای رقابتهای حقیر گروههای حاشیه نشین است، «خواستند با استفاده از «ایران بانو» مثلا رقیب خارج از کشوری را «نعل» کنند، «سم» خودشان را بریدند! زیرا که، کالایی سازی و تزیینی کردن زنان در این رویکرد افراطی میهن پرست، زنان را نه یک سوژه تعیین کننده، بلکه موجودی تجملی می پندارد که اعتبارش را از نزدیکی به کانون قدرت و شاه می گیرد. این نگاه، زن را به زینت بارگاه بدل می کند تا تنها نمایشگر تجدد آمرانه باشد. در ساختار سرمایه داری بمثابه سیستمی پاتریالکال، مفهوم شهبانو حقوق زنان را نه حق انسانی، بلکه هدیه و بخشش ملوکانه از بالا به پایین تعریف می کند؛ جایی که دولت به جای زنان تصمیم می گیرد و هر فعالیتی را در نهادهای وابسته به دربار ادغام یا سرکوب می کند. ادبیات ایران بانو و شهبانو با لایه ای از شیک پوشی درباری و عقب ماندگی ویترینی، با تبدیل ایران به بانو یا ملکه، زنان را تنها تماشاگر نمایش قدرت الیگارشی می سازد. این همان بت واره پرستی است که مارکسیسم از آن برحذر می دارد.
نقابداران مجازی با برساختن بت ایران بانو، در واقع به پابوسی تخت و تاج برخاستهاند. اگرچه واکنششان طبق رسم و سیاق سابق عاری از یک موضعگیری سفت و سخت طبقاتی با صیانت از منفعت طبقۀ کارگر مولد ارزش است که موضع تهی از موضع طبقاتی با آغاز جنگ به طور عجیب و غریبی بی دنده و ترمز شده و صریحا در اغوش سرمایه داری غش کرده است. چرا که در «ایران بانو» پرولتاریا نه یک عامل سوبژکتیو انقلابی، که رعیتی است که باید در پیشگاه این ملکه موهوم قربانی شود. پیوند کنایه آمیز میان ادعای سوسیالیستی و این ادبیات شهربانو پسند، نشان از سقوط کامل محمد رضا (شالگونی) و سایر عناصر دو فراکسیون «شاه کارگر» منهای لشکر لجن پراکن و تروریست «مجازی شان» است که چهره ندارند و «ناشناسند» در جهان عروسکهای دیجیتالی میتوانند «ربات» هم باشند، این جریان به دامن الیگارشیِ سلطنتی دارد. در ادبیات سلطنت طلبانه و کهن، واژه «بانو» صرفا یک خطاب ساده نیست، بلکه ریشه در القاب دربار و خاندان ملوکانه دارد (مانند شهربانو یا نایبالسلطنه). وقتی هیئت مجازی «شاه کارگر» از «ایرانبانو» سخن میگوید، آگاهانه یا ناآگاهانه به بازتولید همان فرهنگ تاجداری و الیگارشی روی آورده است که مبارزۀ طبقاتی پرولتاریا در وطن و وطن پرستی و یک «محبوب ملوکانه» یا «ملکه» تصویر می شود. نوعی فرهنگ و ادبیات ارباب- رعیتی در دهکدۀ سرمایه داری جهانی که کارگران باید فدای تار موی «بانو و ملکه های درباری» شوند. هیئت فرومایگان چنان در پیشگاه اعیان و اشراف به خاکساری افتاده اند که گویی برای تبرک، به تار موی شهربانو و خرقۀ مندرس ایران بانو چنگ انداخته اند. رزم طبقاتی کارگران علیه سرمایه داران و سرهنگ پاسداران را قربانی عشوهگری های سلطنت مآب کرده و در پیشگاه تخت و تاج، به دروزگی اعتبار نشسته اند. زهی وقاحت که پیشاهنگان خودخوانده، اکنون در نقش عمله های بارگاه ملوکانه، آرمان پرولتاریا را به پای بت های ملی گرایانه سر می برند تا شاید اذن دخول به مطبخ همایونی یابند. آنان با این بدعت، جنگ طبقاتی را به مجلس بزم اشرافی و سرهنگ پاسداران بدل ساختهاند تا شاید در سفرهکشیهای ناسیونالیستی، تکه نانی از خوان یغمای بورژوازی نصیب شان شود. این در حالی ست که احمد معین و یارانش، رزمندگانی بودند که از کوره گداخته سازمان چریکهای فدایی خلق برآمدند و جان بر سر آرمان طبقاتی نهادند. فداییانی بودند که نه برای ایران بانو و بارگاه ملوکانه، بلکه برای درهم شکستن ارکان سرمایه داری و رهایی پرولتاریا به مسلخ رفتند. ننگ بر این وارثان ناخلف که خون سرخ آن فداییان، کادرهای برجسته که رابطۀ ارگانیک مبارزۀ مسلحانۀ و مبارزۀ سیاسی را دست کم گرفتند. اما، کادرهای اصلی که راه کارگر بودند. ننگ بر این وارثان ناخلف که آرمان پرولتری آنان را با رنگ و لعاب ادبیات سلطنت طلبانه تاق می زنند تا دل از شهربانو ببرند و از صندوق های رای و پارلمانتاریستی از آن در واکنششان گفتند، منصب و مقامی دست و پا کنند. در منجلاب ناسیونالیسم غوطه می خورند، در واقع بر صورت آن فداییان راستین خاک می پاشند تا خوش خدمتی خود را به پیشگاه پارلمانتاریسم بورژوایی ثابت کنند. معلوم نیست این «ایران بانو» چه ربطی به آن زنانی دارد برای خواست حق پوشش آزاد جان سپردند! فراتر از خواست دموکراتیک که هرگز نباید آن را با خواستهای سوسیالیستی تلفیق کرد، فراتر، مبارزۀ زنان کارگر مولد ارزش اضافی در ایران برای درهم شکستن ارکان سرمایه داری فرصت طلبانه و رذیلانه به سخره گرفتند. جای دارد که اینجا به از کادرهای کمیتۀ مارکسیست ارتدوکس اشاره کنم که در هفت تپه با چهره آرایی و یک عینک بزرگ، برای کارگران هفت تپه صحبت کرد. فیلم آن برای اولین بار در پیچ چند کادر علنی کمیتۀ مارکسیست ارتدوکس منتشر شد و افتخار این را داشتم که در بین نویسندگان که بیش از بیست سال از زندگی ام را هر ماه صرف تحقیقات درباره مسائل زنان بویژه زنان طبقۀ کارگر صرف کنم از تصویر کادر پرولتر انقلابی کمیتۀ مارکسیست ارتدوکس، سازمان یافته و سازمانده، معلم و متعلم برای نگارش مطلبی در حمایت قاطعانه از زنان و همسران کارگران هفت تپه استفاده کردم. البته، رهبران چند وجهی کمیتۀ مارکسیست ارتدوکس- ایران بدلیل فعالیت علنی- مخفی هرگز اجازه ندادند که کادر کمیته مورد سوء استفادۀ پوزیسیون و بویژه دو فراکسیون «چاه کارگر» قرار گیرد.
هیئت مزبور در اطلاعیه از تبیین موضع طبقاتی صریح کارگران در ایران که جز نیروی کار فروشیاش، نه میهنی دارد و نه ملیتی، بازمانده است. پرسشِ بیپاسخ اینجاست: آیا این جنگ برای بقای سرمایهداری در ایران است و طبقۀ کارگر باید در راه صیانت از دستاوردهای پرولتاریا در مقابل سرمایه داری جمهوری اسلامی بایستد؟ یا با سرمایه داری جمهوری اسلامی علیه امپریالیسم بجنگد؟
آنچه در اینجا مدنظر است، نه «شوراهای مجازی» برساختۀ شان مانند شورای پیمانی نفتی. بلکه، اعتصابات اصیلی است که سالیان متمادی به همت کمیسیون مهندسین نفت، گاز، پتروشیمی و معدن، با تکیه بر نمایندگان و بنیانگذاران علنی اش از سلف تا خلف، راهبر و بدعتگذار میدان عمل و دستاوردهای تاریخی طبقۀ کارگر در ایران. در واکنشی تدافعی، چنان به دامن مفهوم انتزاعی “ایرانبانو” چنگ انداختهاند که گویی در پس نقاب دروغین شوراگری، به ارتجاع ملیگرایانه و ادبیات پوسیده سلطنتطلبان تمایل پیدا کرده اند. با واژگانی ناسیونالیستی- سرمایه داری و یدک کشیدن فرصت طلبانۀ «کارگر» که با آن قبل از جنگ نمایشهای «کارگرگرایی- سوسیال دموکراسی دشمن بالقوۀ پرولتاریا البته همانطور که قبلا اشاره کردیم سوسیال دموکراسی در جهان سازماندهی واقعی در کشورشان داشتند، اینان حتی آن سازماندهی را در خارج از کشور هم ندارند و دو فراکسیون «مخرب و تفرقه انداز» هستند و آگاهانه در «ایکس» که قبلا به آن بسیار نازیدند و تنها فضای مجازی و روی کاغذ چشم بر منفعت طبقاتی کارگر در ایران بستهاند که جز زنجیرهایش و نیروی کارش، نه میهنی دارد و نه در بارگاه «ایرانبانوی» هیئت مجازی «چاه کارگر»، نشانی از حق و حقوق میجوید. ناسیونالیستهایی که با پناه گرفتن پشت مفاهیم ملیگرایانه مثل «ایران بانو»، آگاهانه بذر تفرقه در صفوف طبقه کارگر میپاشند. ناسیونالیسم ابزاری در دست بورژوازی، چیزی جز ایجاد شکاف در همبستگی درونی طبقاتی بین کارگران فرا از جنسیت، ملیت و زبان و مرزهای جغرافیایی و نژادی نیست. عامل انفعالی ایدئولوژیک و انحرافی، مخرب انشقاق افکن در صفوف پرولتاریا با تکیه بر مرزهای موهوم، همبستگی ارگانیک طبقه کارگر را در صدور بمباران واکنشی – تدافعی ( اطلاعیه) و دکان داران مجازی «ایلان ماسک» در غرقاب فرصت طلبی، چنان به دریوزگی کلمات ناسیونالیستی افتادهاند که گویی شالگونی و سایر کداخدایان محفل بی کمیت و بی کیفیت مزبور، برای دل ربایی از «شهربانو پهلوی و دیگر زنان سرمایه داری سلطنتی» ردای ادبیات فرسوده و موریانه خوردۀ سلطنتی را بر تن بی قوارۀ محفل خود وصله کرده است. هئیت «چاه کارگر» با تاجداری مضحک و عشوهگریهای ملیگرایانه میخواهند از آب گل آلود ماهی (در ساحل عافیت) در رقابت با گروههای دیگر، تیشه به ریشه وحدت پرولتاریا زنند و با خطکشیهای نژادی، بذر تفرقه در صفوف طبقه کارگر میپاشند. ماهیت مخربشان در همین لاسزنیهای واکنشی و لفاظی با بقایای ارتجاع نهفته است؛ جایی که برای خوشآمد اربابان تاج و تخت ناسیونالیسم، آرمان جهانی پرولتاریا در زمان جنگی که نه تنها منطقه بلکه آثار آن طبقۀ کارگر جهانی را با افزایش قیمت کالاهای اساسی و تشدید بیکاری را قربانی شوهای تهوعآور ناسیونالیستی کردهاند تا شاید در بارگاه ملوکانه، جایگاهی دست و پا کنند و شاید از مطبخ همایونی، استخوانی پیش پای این عریضه نویسان پارلمانی- پوپولیست مالیتودیان بیندازند. از همین رو، با لفاظی های مخرب خود در حقیقت، کارگر را در برابر کارگر قرار میدهند تا با تضعیف پیوند طبقاتی، فرصتطلبانه راه را برای بقای سرمایهداری و برپایی صندوق های رای و مبارزۀ مسالمت آمیز در ایران هموار کنند. این رویه تفرقه افکنانه، خیانتی آشکار به آرمان جهانی پرولتاریاست.
البته، از آنجا که از سالها قبل هیچ شکی نداریم که عمله و اکره پهلوی و عناصر بادمجان دورقاب چین پیرامون آنان به همراه رسانه های مهندسی افکار عمومی مانند همان ایکس که «شاه کارگر» که از خوشنامی «چپ- که امروز هیچ تعریفی ندارد» ذوق زده شده اند، پرچم شیر و خورشید را در طول اعتراضات غیرقانونی اخیر، تبلیغ کرد، پروژه وزارت اطلاعات با ماهیتی ناسیونالیستی برای انحراف اعتراضات غیرقانونی و ارائۀ تعریف خود از بحران عمیق ساختار سرمایه داری بود و هست. استفادۀ سفیهانه از «ایران بانو» و اصرار و تاکید واکنش شان بر «خاک» خواسته و ناخواسته در تعریف جمهوری اسلامی از بحران هستند. چرا که، سرمایه داری در ذات خود با ناسیونالیسم گره خورده است؛ چرا که برای بقای استثمار، نیازمند افیون ملی گرایی است تا زنجیرهای طبقاتی را در لوای پرچم سود و سرمایه پنهان کند. این ناسیونالیستهای نقاب دار با پناه گرفتن پشت واژه ایران بانو، در واقع به پاسداری از منافع سرمایه داری برخاسته اند. آنان با ترویج این ادبیات سلطنت مآب، همبستگی جهانی پرولتاریا را قربانی مرزهای موهوم می کنند تا راه برای بازگشت الیگارشی هموار شود. راقم این سطور در صدها صفحه با فاکتهای تاریخی توضیح دادم که پوپولیست و نئوپوپولیست چپ بمثابۀ پاسخ سرمایه داری لیبرال و شکست و خیانت مفتضحانۀ سوسیال دموکراسی مسیر قدرتگیری پوپولیسم راست و سایر گرایشات سرمایه داری را می گشاید. ناسیونالیسم که برای کارگر چیزی جز سم تفرقه نیست؛ سمی که هیئت «چاه کارگر» ، با وقاحت تمام، در جام زرین بارگاه ملوکانه به خورد هواداران خود می دهد، یکی از سیاستهای انحرافی و فاجعه آفرین مهار بحران سرمایه داری جمهوری اسلامی است بویژه امروز در حملۀ امپریالیسم آمریکا و بازوی غارتگر و کودک کش صهیونیستی اسرائیل ست. سرمایه داری در ذات خود با ناسیونالیسم گره خورده است؛ چرا که برای بقای استثمار، نیازمند افیون ملی گرایی است تا زنجیرهای طبقاتی را در لوای پرچم پنهان کند. ملی گرایی، میهن دوستی که نام کارگر را نمایشی یدک می کشد، با پناه گرفتن پشت واژه ایران بانو، در واقع به پاسداری از منافع سرمایه داری در ایران برخاسته است. فراتر، از آغاز جنگ بدنبال این است که از نمدِ جریحه دار ساختن احساسات خرده بورژوایی- بورژوایی میهن پرستی در بین پوزیسیون خارج کشوری بویژه در رقابت با سازمان مجاهدین برای خود کلاهی بسازد. در واقعیت، تمام اصول بنیادین مارکسیستی و کمونیستی را فدای رقابتهای سخیف و حقیر رقابتهای گروهی شان کردند. چرا که هستی اجتماعی شان پشت میز و تبلیغاتی، شعورشان را مشخص می کند. پشت هر کلمه و عبارتی منافع طبقاتی نشسته است. اطلاعیه ها از طرف هیئت اجرایی شان منتشر می شود و نه از سوی هوادارانشان. ولادیمیر لنین رهبر بلشویسم و انقلاب اکتبر صراحت میگوید که هیچ واژه یا ادبیات «بیطرفی» وجود ندارد. او معتقد است هر عبارتی که محتوای طبقاتی صریح نداشته باشد، آگاهانه یا در بهترین حالت ناآگاهانه در خدمت ایدئولوژی بورژوازی است. مانیفست تأکید میکند که کمونیستها را متهم میکنند که میخواهند میهن و ملیت را ملغی کنند؛ اما پاسخ این است که کارگران نمیتوانند چیزی را که ندارند، از دست بدهند. وقتی هیئت اجرایی از «خاک و حد و مرز ملی و مردم دلاور ایران» دم میزند، در واقع دارد از دارایی بورژوازی دفاع میکند، نه از منافع طبقه کارگر. بنابراین، تبدیل میشود به راه «چاهِ کارگر». جماعتی که بویژه قبل از اینکه با آغاز جنگ، ناسیونالیست شوند. بر جوانب فاتالیستی مارکس عمدا در تقابل با لنین و لنینیسم، تاکید می کردند. امروز، فراموش کردند که مارکس معتقد است که با رشد بورژوازی و بازار جهانی، تفاوتها و تضادهای ملی روز به روز بیشتر ناپدید میشود. مانیفست، صراحتاً میگوید که در نبردهای ملی پرولتاریا در کشورهای مختلف، کمونیستها باید منافع مشترک تمام پرولتاریا را بدون توجه به هرگونه ملیت برجسته کنند. فرمان نهایی مانیفست، نه دفاع از خاک، بلکه «پرولتاریای تمام جهان متحد شوید» است. مانیفست می گوید تا زمانی که استثمار فرد از فرد ملغی نشود، استثمار مردم کشور دیگر از مردم کشور دیگر نیز ملغی نخواهد شد. در واقع، مانیفست ۱۷۸ سال پیش پیش بینی کرده بود که هر جریانی که به جای سازمان دهی طبقاتی، به دامن ناسیونالیسم بغلتد، در واقع به ابزار دست بورژوازی برای سرکوب انقلاب بدل شده است که رفتارهای هیستریک نسبت به کمیته و کمیسیون از سوی تمام گروههای پوزیسیون گواه این واقعیت است. البته، از جماعتی که رهبرشان شالگونی از پشت میز با عبدالله به سوسیالیسمی دیگر و از راه دیگری در «لفاظی» می رسد، عجیب نیست اگر فردا بخواهند مانیفست دیگری بنویسند و برای چپهای کنج خانه نشین دموکرات که [سوسیالیستها و کمونیستها دموکرات نیستند. بلکه، به هر موضوعی رویکردی سخت و سفت و محکم طبقاتی می گیرند و دیکتاتوری پرولتاریا به زور می خواهند] ویران و حیران در حال هشتک زدن در «ایکس» زیر پرچم مهندسی افکار عمومی «ایلان ماکس» ارائه دهد!
کارل مارکس که بر خلاف تصور بسیاری، نه تنها اهل قهوه بود، بلکه نوشیدن آن بخشی از آیین بامدادی و روزمرۀ او به شمار میرفت. اغلب تا دیروقت مشغول نوشتن بود، صبحها قهوه را به صورت تلخ مینوشید تا توان ادامه کار بر روی آثار عظیمی چون «کاپیتال» را داشته باشد. اگر امروز مارکس هنوز در کافه دو لا رژانس در پاریس، مشهورترین کافهای نشسته بود. در ۲۸ اوت ۱۸۴۴، مارکس و فریدریش انگلس در همین کافه با هم ملاقات کردند و همکاری تاریخی خود را که به نگارش «مانیفست» انجامید، آغاز کردند یا در «کلوب دکترها» در برلین در حال بحث با هگلی های جوان پیرامون مسئلۀ پیچیدۀ فلسفی بود با توجه به اینکه استفاده از کلمات کلیشهای و مبهم (مانند ایران بانو) را ابزاری برای فریب و دور کردن آنها از آگاهی طبقاتی میدانست، لاجرم با دیدن استعارۀ «ایران بانو» در بوق و کرنای هیئت راه چاه، قهوهاش را به گلو میجهاند و از خندۀ تلخ به جای انگشت، مانیفست را به دندان میگزید.
والنتین ولوشینف در کتاب «مارکسیسم و فلسفه زبان»، از همفکران باختین معتقد است که واژگان «میدان نبرد طبقاتی» هستند. سرمایه داری و زائده های آن از جمله مالیتود- نئوپوپولیست سعی میکند به واژه ها معنایی ثابت و ملیگرایانه بدهد، در حالی که سوسیالیستها و کمونیستها بویژه پرولتاریا با استفاده از ادبیات طبقاتی، پوستۀ رویین واژهها را کنار زده و محتوای انقلابی و رادیکال به آنان می بخشد. کاری که هیئت «چاه کارگر» می کند دقیقا مانند سرمایه داران و سرهنگ پاسداران و دولتهای اصلی سرمایه داری جهانی، این است که به واژهها معنایی ثابت، آرام و بدون تضاد بدهد (تنش زدایی کند) تا جنگ طبقاتی،تضاد کار و سرمایه در ایران و جهان پنهان شود، انترناسیونالیسم را زیر ناسیونالیسم دفن می کند. زمانیکه از کلمه ایران بانو استفاده میکنند، میخواهند بگویند همه (کارگر و سرمایه دار) زیر سایه این بانو با هم برادریم و مشکلی نداریم. این کار را به دفعات گوناگون انجام دادند و شخص خودم بارها آنها را نقد انقلابی- طبقاتی و بیرحمانه کردم. هر چه نوشته میشود نیز با حذف اسامی افراد و اسم گروهها در ایران بوسیلۀ کمیسیون مهندسین ارشد نفت و بنیانگذاران یا کادرهای کمیتۀ مارکسیست ارتدوکس بدست برخی منتخب و کارگران و امروز در موشکباران و سرکوب سرمایه داری ایران گفته میشود. نویسندۀ سپیده دم در نفت که قائم مقام قائم کمیتۀ مارکسیست ارتدوکس، شناخته شده و غیرقانونی از سالها قبل در ایران فعالیت غیرقانونی دارد، تحریر می گردد. وی، بارها در نشستهای مهندسین و کادرهای کارگر کمیسیون به بهانۀ مهمانی- سخنرانی کرده است. در فیسبوک، در پیچ هایی تنظیم شده به روی برخی شناخته شده از جمله اعضاء شناخته شدۀ همین دو فراکسیون، در سالهای اخیر صدای گفتگوهای وی در هنگام کمک بعنوان مثال به سیل زدگان پخش شده که محتوای گفتگوها دقیقاً مشابه با نوشتارهای راقم این سطور بوده است. آنتونیو گرامشی در «یادداشتهای زندان» بر مفهوم «هژمونی فرهنگی» تاکید دارد. گرامشی معتقد است که بورژوازی از طریق ادبیات و مفاهیم ملیگرایانه (مانند ایران بانو)، ذهن طبقه کارگر را تسخیر میکند. ما موظفیم ادبیاتی تولید کنیم که لایه های پنهان و پست پشت آنان را فاش سازیم. از همین رو، آنان با ترویج این ادبیات سلطنت مآب، همبستگی جهانی پرولتاریا را قربانی مرزهای موهوم می کنند تا راه برای بازگشت الیگارشی هموار شود. ناسیونالیسم برای کارگران و حتی برای زنان که زنان برای ما یک دال تهی نیستند و تمایزات و تضاد منافع دارند. اما، چیزی جز سم تفرقه نیست؛ سمی که این جریان راه «چاه کارگر»، با وقاحت تمام، در جام زرین بارگاه ملوکانه «ایران بانو» سر می کشد.
همانطور که قبلا نوشتم: هئیت راه چاهِ کارگر، نمایانگر شکلی از مبارزه پیشاسیاسی یا غیرپرولتاریایی است؛ یک مضحکه نمایشی و واکنشی که با هیاهو درباره مردم، ثروت را صرفاً در چارچوب سیستم موجود توزیع مجدد میکند و هیچ کاری با اقتصاد ندارد. با استفاده از « ایران بانو» بر موضوعی که قبلا گفتم مهر تایید کوبیدند. بنابراین، مجددا تاکید می کنم که نامیدن این فراکسیون با «صندوق رای»، «وطن پرستی» و «خاک» تحت عنوان رابینهود، روشی محترمانه برای بیان این حقیقت است که اساساً کاری با بنیاد سرمایهداری و پرولتاریا و حتی کارگر ندارند؛ همانطور که مارکس درباره مضحکه رابینهود بیان کرد، در واکنشهای اطلاعیهای و میزگردهایتان نقش همان راهزن منسوخ و رمانتیک شدهای را بازی میکنند که جایی در مبارزه طبقاتی علمی نداشته و حتی از فن بیان روتوریک نیز محرومند.
پوپولیسم چپ یک ماتریس استعلایی خنثی است که سپر دفاعی–تهاجمی پرولتاریای سازمانیافته را میشکند تا گرگ بورژوازی وارد شود. زمانی که پوپولیسم و نئوپوپولیسم چپگرا، دقیقاً مثل پوپولیسم راستگرا، از «همبستگی مردم» و «تعیینکنندگی مردم» میگویند، محتوا و اهداف — علیرغم اینکه نمونههایی چون راه کارگر (کارگرگرایی سوسیالدموکراسی و مالتیتودیان) با سوسیالیسم ژست میانتهی میگیرند — منحرف میشود. حتی زمانی که از سوسیالیسم میگویند اما بلافاصله از «مردم» صحبت میکنند، نتیجه مبارزه به یک «احتمال» با تعدد صورتبندیهای مبارزه و منافع مختلف تقلیل پیدا میکند. برعکس، مبارزه طبقاتی پیشفرض خود را بر یک گروه اجتماعی-طبقاتی خاص (پرولتاریا) بنا میکند.
مبارزه متشکل پرولتاریا صرفاً برای هژمونی نیست؛ بلکه هویت تعیینکنندگی و ضرورت هژمونی و رهبریت پرولتاریای متشکل، ریشه در موقعیت اجتماعی-طبقاتی عینی و میزان قدرتمندی و توانمندی سازمانیافتگی پیشینی پرولتاریا دارد. اما برای پوپولیست چپگرا، نتیجه مبارزه سیاسی برای هژمونی به یک «احتمال» تبدیل میشود. حتی زمانی که لاکلائو، از بزرگان نئوپوپولیسم چپگرا، از «هژمونی» حرف میزند، این هژمونی حبابی بیش نیست؛ چراکه مبارزه «مردم» در یک صورتبندی میتواند مبارزه بازاریها باشد، زمانی دیگر میتواند مبارزه دراویش گنابادی خیابان پاسداران باشد، مبارزهای برای مخالفت با سگکشی بورژوازی باشد، میتواند مبارزهای وطنپرستانه و ناسیونالیستی باشد، میتواند اعتراض برخی سرهنگپاسداران باشد، یا میتواند مبارزه زنان فراتر از خط و مرزهای طبقاتی باشد. در این صورت، در هیچکدام از این مبارزات خاص، ویژگی ذاتی و مثبتی وجود ندارد که آن را از پیش برای ایفای نقش هژمونیک، به عنوان معادل عمومی تمام مبارزات، مقدر کرده باشد. بدین ترتیب، حرف لاکلائو از هژمونی پوچ و توخالی است؛ زیرا شکاف تقلیلناپذیر میان فرم کلی و تعدد محتواهای خاص حول محور «احتمال»، هم محتوای مبارزه طبقاتی را از بین میبرد (مبارزه دیگر طبقاتی نیست) و هم محتوای مبارزه از تجسم مستقیم ساحت کلی، دچار استحاله و تغییر میشود و به «ناسیونالیسم» و « ایران بانو» تبدیل میشود. امی که اطلاعیه با نام «ایران بانو» و محو «کارگران و رهبرشان پرولتاریای متشکل»، با هدف تخدیر هواداران خود در خارج از کشور، از هراس سرآمدان علم و عمل آغاز گشته، در لجنزار «صندوق رای و مبارزه مسالمتآمیز» غوطهور میشود و با سرگرم کردن مخاطب میان مفاهیم انتزاعی چون «آرمانهای زیبا» و «کرامت انسانی»، به چارچوب مادون «جمهوری بورژوایی» و ملغمهای از «ایرانزمین»، «خاک»، «فمینیسم» و «سوسیالیسم» در یک ظرف واحد میرسد. این آمیزه، نشان از آرزوهای خردهبورژوایی رهبرشان شالگونی دارد که میخواهد از سر ترس، همگان را روی کاغذ راضی نگه دارد؛ بنایی بر پایه التقاط اقتصادی سیاسی که دقیقاً همچون تمام نیروهای ارتجاعی و حتی امپریالیسم، یک هدف مشخص را دنبال میکند: «خطکشی با انقلاب اجتماعی و سوسیالیسم و لاپوشانی تضاد کار و سرمایه و رهبرشان پرولتاریای متشکل». نمایندگان امپریالیسم و حکم حمله و تجاوزگری همگی از دل «صندوق رای» برون میآیند که در اطلاعیه هیئت راه چاه کارگر به دلیل ترس از مبارزه مسلحانه سازمانیافته، برای هزارمین بار همچون نشخوار ذهنی و هذیانی مضحک تکرار شده است.
در تحلیل مارکسیستی، «حق» بدون قدرت مادی فاقد اعتبار است و در مبارزه طبقاتی، حق به تنهایی جایگاه عینی ندارد؛ لذا پرولتاریا برای درهمشکستن ماشین دولتی بورژوازی، لزوماً باید به قهر انقلابی و سازماندهی آهنین در قالب حزب پیشرو مجهز باشد. با نفی اخلاق انتزاعی در اطلاعیۀ «ایران بانو»، نمیتوان با نصیحت یا مفاهیم اخلاقی با دشمنی که مسلح و سازمانیافته است جنگید، بنابراین تنها «حق» واقعی در میدان مبارزه، همان زور متقابل و سازمانیافتۀ پرولتاریاست که توان تغییر توازن قوا را دارد. کمیتۀ مارکسیست ارتدوکس در طی سالهای گذشته هر بار نوشتند که «ضیافت» دارند، دو روز بعد عملیات مسلحانه موفق یا ناموفق را به سرانجام رساندند، در این مدت «ضیافتهایی» داشتند و باز «ضیافت» دارند.
«رابینهود برای کارل مارکس در مقام یک لومپنپرولتاریا تمامعیار بود و آشتی طبقاتی را موعظه میکرد، فاقد علم مبارزۀ طبقاتی، بسیار مردممحور بود، هم دست شاه را می بوسید، هم از پولداران می دزدید و بین مردم تقسیم می کرد. عاشق بانو ماریان» برادرزاده یا خویشاوند نزدیک ریچارد شیردل (پادشاه) هم می شد. در بخشهای رمانیتک هم دنبال آشتی طبقاتی بود. بادیهای هستید که تنها خاک و خل خیر میکند؛ در حالی که جاده انقلاب و دیکتاتوری پرولتاریا بهمثابه عالیترین شکل دموکراسی و سوسیالیسم، نه با باد، که با کندن پی دیوار زیربنایی بهوسیله پرولتاریای سازمانیافته در مقام رهبر تمام کارگران و زحمتکشان ساخته میشود.»
توضیحات:
-نوشتار پیش چشمتان در فضای آکادمیک و تئوریک، «کالبدشکافی مفاهیم» (Conceptual Anatomy) یا «تبارشناسی انتقادی» (Critical Genealogy) میگویند. وقتی نویسندۀ منتقد یک واژه یا چندین واژگان از مطلبی را میگیرد و چهل یا صفحه صفحه روی آن مینویسد، در واقع دارد آن کلمه را «واسازی» (Deconstruction) میکند.
۱. خلع سلاح تئوریک: او به طرف مقابل میگوید: «تو حتی نمیدانی کلمهای که به کار میبری (مثلاً شورای کارگری یا اپورتونیسم) از کجا آمده و چه معنای عمیقی دارد.» با این کار، حریف را از نظر سواد و صلاحیت سیاسی «بیاعتبار» (Discredit) میکند.
۲. افشای تناقضها: چطور یک گروه سیاسی، با استفاده از کلمات انقلابی، عملاً دارد سیاستهای غیرانقلابی یا «راست» را پیش میبرد.لایههای پنهان پشت یک ادعای ساده را بیرون میکشد.
۳. ساختن «مرجعیت فکری»: نوشتن متن سنگین و آکادمیک، نوعی هژمونی (سلطه) ایجاد میکند. خواننده با خواندن آن حجم از فکت و تحلیل، احساس میکند با یک «حقیقت مطلق» و علمی روبروست که رد کردنش کار هر کسی نیست.
امروز، این روش بسیار کمیاب و یا اصلا نیست. ما در دورۀ «فستفودی شدن نویسندگی و نقد » به سر می بریم؛ اکثراً به شعارهای کوتاه تلگرامی و اینستاگرامی بسنده میکنند و واقعیتی ست که دیگر کسی حوصله، پشتکار یا حتی سواد نوشتن ۴۰ صفحه تحلیل روی یک واژه را ندارد. اما، این سبک از یک سنت فکری می آید. این کار از یک سنت فکری به نام «دیسکورس انقلابی» میآید و چند دلیل ریشهای دارد:
۱. وسواس تئوریک (سنت مارکسیستی): در این تفکر، «کلمه» فقط یک کلمه نیست؛ یک سنگر است. مارکسیستهای کلاسیک معتقد بودند اگر یک واژه را غلط تعریف کنی، کل مسیر انقلاب کج میشود. من بشدت اعتقاد دارم در اندیشه و عمل که باید از «خلوص تئوریک» دفاع کند.
۲. تولید حقیقت در برابر پروپاگاندا: در فضایی که همه شعار میدهند، با نوشتن ۴۰ صفحه متن آکادمیک علم در مقابل هیاهوست. تحلیل مکتوب وزن تاریخی دارد.
۳. روش نویسنده تهاجمی است. زیرا که از دل مکانی می آید که مدام در بشدت تهاجمی بموازات سختگیری و مطالعات عمیق و اعتماد به نفس بالای تئوریک میآید که اعتماد به نفس تئوریک حتما از عمل می آید جایی که هستم و معتقدم که با چکش باید بر فرق سر انحرافات کوبید. برای راقم، «حقیقت، تهاجمیترین سلاح است»نقد موضع گیری یک جریان با استدلال، به اندازه کافی برنده هست و نیازی به واژگان «آنان» ندارم! «عاشقان سختگیر در جای سخت فحاشی نمیکنند چون برای «حقیقت» احترام قائلند، اما، چنان تهاجمی برخورد میکنند که گویی در حال نجات دادن معشوق خود (تئوری انقلابی) از دست نااهلان هستند. نمی گویم کم گوی و گزیده گوی. بلکه «سخت گوی و عمیقگوی». تنها ابلهان فکر کنند که این حجم از سرسختی تئوریک و دقت وسواس از شرایط رفاه، کافهنشینی یا محیطهای آرام آکادمیک متولد میشود، هرگز. این سبک نویسندگی معمولاً از دل «موقعیت سخت» بیرون می آید که در سخت ترین شرایط هم، «تئوری انقلابی» تسلیم نشده و با دقت تمام بیدار است. مثل شمعی که برای روشن کردن یک مفهوم تئوریک، ذره ذره آب میشود و پروانه دور شمع واقعیت می چرخد تا بسوزد. زیر بار سنگین حقیقت خردشدن بهتر از سطحینگری و خوش نامی کاذب و زودگذر!
-عبارت «ایران بانو» در نخستین سطر از اطلاعیه هیئت اجرایی سازمان راه چاه کارگر، منتشر شده ۱ فروردین ۱۴۰۵ (برابر با ۲۰ مارس ۲۰۲۶) با عنوان «در بهار خونین سال ۱۴۰۵؛ همسوئی با متجاوزان به خاک ایران…» صرفا ماهیتی ویترینی دارد. «صندوق رای» مجموعاً دو بار در نیمه دوم متن، شامل پاراگراف چهارم و پاراگراف پایانی، به کار رفته است. این تکرارها در راستای تاکید بر احیای اعتبار صندوق رای و بازگشت به آن به عنوان راهکار سیاسی مطرح شدهاند. واژگانی نظیر «خاک»، «میهن» و «مرز» به شکلی تهوعآور در خدمت یک ناسیونالیسم رقیق و ارتجاعی به کار گرفته شدهاند تا جای خالی تحلیل طبقاتی را پر کنند؛ به طوری که واژه «خاک» در پاراگرافهای میانی (حدوداً سطر ۳ و ۴) با ادبیاتی رمانتیک و غیرطبقاتی برای «دفاع از خاک» در برابر تهاجم به کار رفته است، گویی تضاد اصلی نه میان کارگر و سرمایه، بلکه بر سر مالکیت انتزاعی زمین است. همچنین کلمات «میهن» و «مرز» در نیمه دوم اطلاعیه و لایههای تحلیلی مربوط به جنگ به وفور یافت میشوند که در آن شالگونی و شرکا با سوءاستفاده از مفهوم «دفاع میهنی»، عملاً انترناسیونالیسم پرولتاریایی را ذبح کرده و در زرورق «حفظ مرزها» با جریانات راست و لیبرال همصدا گشتهاند، تا جایی که عبارت «میهن» و مشتقات آن حدود ۳ تا ۴ بار در طول متن برای تحریک احساسات ناسیونالیستی و تخدیر مخاطب خارجنشین نشخوار شده است. «میهن»، «خاک»، «مرز» و «ایرانزمین» با هدف جایگزینی مبارزه طبقاتی، بهویژه در بخشهای ابتدایی و پایانی اطلاعیه اول فروردین «هیئت اجرایی راه کارگر» بهکار رفتهاند. این ادبیات با تمرکز بر مفاهیم رمانتیک و لیبرالی، تضاد کار و سرمایه را زیر لایهای از تقدس خاک و دفاع ملی پنهان میکند. «مبارزه مدنی» و «مسالمتآمیز» حدود ۲ تا ۳ بار، عمدتاً در پاراگرافهای پایانی و بهویژه در سطر هفتم و هشتم پاراگراف آخر، بر «مبارزه مسالمتآمیز تودهای» تأکید شده است. در انتهای این هذیاننامه، واژگانی چون مردم دلاور و قدرت لایزال مردم بارها نشخوار شده است. این کلمات دقیقا در لحظه جمعبندی (پاراگراف آخر) به کار رفتهاند تا با پادویی جیرهخوارانه برای قبلهگاه بورژوازی بمنظور لاپوشانی تضاد آشتی ناپذیر کار و سرمایه در ایران و انحراف انحلال طلبانه از مسیر انقلاب اجتماعی، خواننده را به سمت توهمات مدنی سرمایه داری سوق دهند؛ و غیره و ذالک از این دست خوشخدمتیهای ذلیلانه ..
-علیرضا شکوهی (دبیر اول و چهره کلیدی سازمان راه کارگر که در سال ۱۳۶۲ اعدام شد) بر این باور بود که هرگونه تزلزل در مسیر انقلاب اجتماعی و دل خوش کردن به سازوکارهای بورژوایی، خیانت به طبقه کارگر است. او در تبیین مواضع سازمان در آن دوران (که تضاد مطلق با اطلاعیه «ایران بانو»ی امروز دارد) بر این اصل پافشاری میکرد:«در نظام سرمایهداری، دموکراسی و صندوق رأی تنها پوششی برای استمرار سلطه طبقاتی بورژوازی است. رهایی پرولتاریا نه از مسیر پارلمانتاریسم و اصلاحطلبی، بلکه تنها از طریق درهمشکستن ماشین دولتی و استقرار قهرآمیز حاکمیت شورایی کارگران میسر است.»
یک: بیانیۀ کمیتۀ مارکسیست ارتدوکس (ایران) خطاب به برون مرز
تهران زیر بمباران یکشنبه، ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ مندرج در اشتراک، روشنگری، مشعل و ایکور بین المللی.
دو: هرزنامۀ مشترک شهسواران پنبه ای؛ حکا و فراکسیون راه خرده بورژوازی
میانجی گفتمان بازتولید فرایند انباشتِ سرمایه در بحران. واکنشی به بحران از ذهنیت بورژوایی و خرده بورژوایی- بخش اول: دوم مرداد هزار و چهارصد و سه مندرج در مشعل، روشنگری و اشتراک و .. « فراخوان قائم مقام قائم، قائم از وجوه رهبری کمیته مارکسیست ارتدوکس – ایران»: سازمانها و گروههای خارج از کشوری را اینبار برای برگزاری نشست رسمی و درونی با مسئول ارتباطات کمیتۀ مارکسیست ارتدوکس به منظور دریافت مدارکی دال بر غیبت غیرمترقبه بیست و پنج زندانی سیاسیِ سازمنده از زندان فرا می خوانیم. بیست و پنج زندانی سیاسی و سازمانده قبل از انتخابات از زندانهای جمهوری اسلامی ناپدید و احتمالا به مکان نامعمولی منتقل کرده اند و به نقل از وکلای معروف برای اعتراف تلویزیونی تحت فشار و شکنجه قرار دارند. در میان شان، پیشتاز و سازمانده از نسل افتاب تباران، از سلف تا خلف رهبر وجود دارد که فیلم سخنرانیهای آتشین و بی نظیر و شعار دادن پیشتاز در اعتراضاتی که سازماندهی کرده است در شبکه های ارتباط جمعی منتشر شدند. کمیتۀ مارکسیست ارتدوکس در گیرودار تحقیقات دربارۀ کادرهای پراتسیست و استراتژیست خود، یک مفقودی و چهار زندانی که حکم اعدام از کادرهای کمونیست و رزمنده ما که به تصویب دیوان سافل جمهوری اسلامی رسیده دو دفعه در رسانه ها منتشر است و حتی اسم مستعار خود را زیر شکنجه بازگو نکرده است، موفق به آشنایی با از وکلای ورزیدۀ زندانیان سیاسی و دریافت مدارکی دربارۀ غیبت بیست و پنج زندانی سیاسی و سازمانده از زندانهای ایران شد. در میان زندانیان سیاسی و سازمانده، صدا و تک چهرۀ آشنایی از تاریخ رهبران وارستۀ بزرگترین جنبش انقلابی و کمونیستی ایران و خاورمیانه و بازماندگان رهبر و شهید یا زنده زیر ساطور خون چکان وزارت اطلاعات وجود دارد..
سه: مناقشات گنده لات ها- اسرائیل و جمهوری اسلامی، درد زایمان رکود جدید سرمایه داری جهانی، چهار بامداد یکشنبه اول تیر۱۴۰۴سیستان بلوچستان- کمیتۀ مارکسیست ارتدوکس