ایران در آستانهٔ انتخاب
« از بحران قدرت و جامعه تا امکان بازسازی آینده»

تهیه و تدوین : فرشید یاسائی
پیشگفتار: ایران امروز را نمیتوان تنها با فهرستی از بحرانهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی توضیح داد. آنچه در برابر ما قرار دارد، حاصل تلاقی مجموعهای از مسائل تاریخی، ساختاری و نهادی است که طی دههها شکل گرفتهاند و اکنون در زندگی روزمرهٔ شهروندان، در رابطهٔ جامعه و حکومت، در فرسایش اعتماد عمومی، در دشواری معیشت، در شکافهای نسلی و فرهنگی و در ابهام نسبت به آینده آشکار شدهاند. بحران اقتصادی از بحران سیاسی جدا نیست؛ بحران نمایندگی با مسئلهٔ اعتماد پیوند دارد؛ نارضایتی اجتماعی بدون بررسی ساختار قدرت بهدرستی فهمیده نمیشود! و هیچ چشمانداز پایداری برای آیندهٔ کشور نمیتوان ترسیم کرد، مگر آنکه نسبت میان آزادی، عدالت، توسعه، امنیت و مشارکت شهروندان روشن شود.
این رساله با چنین نگاهی شکل گرفته است: ایران را نه مجموعهای از مسائل پراکنده، بلکه جامعهای با تجربهای تاریخی، ظرفیتهای انسانی گسترده، تعارضهای انباشته و امکانهای هنوز تحققنیافته در نظر بگیریم. هدف آن ارائهٔ نسخهای ساده برای حل همهٔ مشکلات نیست؛ زیرا پیچیدگی جامعهٔ ایران با راهحلهای تکعاملی و وعدههای قطعی سازگار نیست. هدف، روشنکردن پیوند میان بحرانها، شناخت موانع ساختاری تغییر و بررسی شرایطی است که میتواند گذار به نظمی آزادتر، عادلانهتر و پاسخگوتر را امکانپذیر سازد.
نگاه به ایران امروز، اگر بخواهد از سطح واکنش به رویدادهای روزانه فراتر رود، باید میان سه سطح از واقعیت تمایز بگذارد. سطح نخست، تجربهٔ ملموس شهروندان است: ناامنی اقتصادی، دشواری تأمین زندگی، محدودیتهای اجتماعی، نگرانی نسبت به آیندهٔ فرزندان، کاهش فرصتهای شغلی و احساس فاصله از مراکز تصمیمگیری. سطح دوم، ساختارهایی است که این تجربهها را تولید یا تشدید میکنند: تمرکز قدرت، ضعف پاسخگویی، نابرابری در دسترسی به منابع، محدودیت رقابت سیاسی، ناکارآمدی اداری و فقدان سازوکارهای مؤثر برای اصلاح سیاستهای نادرست. سطح سوم، فرهنگ و حافظهٔ تاریخی جامعه است؛ یعنی مجموعهای از تجربهها، امیدها، ترسها، باورها و برداشتهایی که بر رفتار سیاسی شهروندان و تصور آنان از امکان تغییر اثر میگذارند. تحلیل زمانی کاملتر میشود که این سه سطح در ارتباط با یکدیگر بررسی شوند.
تاریخ معاصر ایران بارها نشان داده است که خواست تغییر میتواند نیرویی بزرگ برای بسیج اجتماعی ایجاد کند، اما بسیج اجتماعی بهخودیخود نظم سیاسی پایدار نمیسازد. اعتراض به وضع موجود، حتی اگر گسترده و عمیق باشد، لزوماً به معنای توافق بر سر آینده نیست. گروههای مختلف جامعه ممکن است در مخالفت با یک وضعیت مشترک باشند، اما دربارهٔ شکل حکومت، توزیع قدرت، حقوق شهروندی، رابطهٔ دین و دولت، جایگاه مناطق و گروههای قومی و زبانی، سیاست اقتصادی و شیوهٔ ادارهٔ کشور دیدگاههای متفاوتی داشته باشند. بنابراین، فاصلهٔ میان نارضایتی و بدیل سیاسی، یکی از مسائل اصلی هر تحلیل جدی از آیندهٔ ایران است. تغییر زمانی از ظرفیت پایداری برخوردار میشود که بتواند از مرحلهٔ نفی وضع موجود به مرحلهٔ تعریف قواعد مشترک برای زندگی سیاسی و اجتماعی برسد.
از همینرو، این رساله در بررسی اپوزیسیون و بحران نمایندگی، تنها به میزان مخالفت نیروهای سیاسی با حکومت نمیپردازد، بلکه توانایی آنان را برای نمایندگی تنوع جامعه، همکاری بر سر حداقلهای مشترک، پذیرش تکثر و ارائهٔ تصویری قابل ارزیابی از آینده نیز در نظر میگیرد. هیچ جریان سیاسی، صرفاً به دلیل مخالفت با قدرت مستقر، خودبهخود نمایندهٔ تمام جامعه نمیشود. مشروعیت سیاسی باید در فرایندی آزاد، رقابتی و مستمر شکل گیرد؛ فرایندی که در آن شهروندان بتوانند انتخاب کنند، پرسش بپرسند، مخالفت کنند و در صورت نارضایتی، نمایندگان خود را تغییر دهند. بدیلی که نتواند امکان مخالفت با خود را بپذیرد، ممکن است در آینده همان مسئلهای را بازتولید کند که امروز در برابر آن قرار گرفته است.
در این میان، اقتصاد جایگاهی تعیینکننده دارد. سیاست تنها در نهادهای رسمی و میدان رقابت قدرت جریان نمییابد؛ در شیوهٔ توزیع درآمد، دسترسی به فرصتها، امنیت شغلی، مالکیت، مالیات، خدمات عمومی و رابطهٔ میان منابع طبیعی و رفاه اجتماعی نیز حضور دارد. جامعهای که بخش بزرگی از شهروندان آن درگیر تأمین نیازهای اولیهاند، با محدودیتهایی جدی در مشارکت سیاسی و اجتماعی روبهرو میشود. فقر، نابرابری و ناامنی اقتصادی تنها مشکلاتی معیشتی نیستند؛ میتوانند استقلال شهروندان را تضعیف کنند، وابستگی به مراکز قدرت را افزایش دهند و زمینهٔ گسترش بیاعتمادی را فراهم آورند. در مقابل، توسعهٔ اقتصادی نیز اگر با پاسخگویی، رقابت منصفانه و توزیع عادلانهٔ فرصتها همراه نباشد، الزاماً به آزادی و عدالت منجر نمیشود. توسعهٔ پایدار نیازمند نهادهایی است که هم ظرفیت تصمیمگیری داشته باشند و هم در برابر جامعه پاسخگو بمانند.
یکی از محورهای اصلی این رساله ، رابطهٔ دولت و جامعه است. دولت کارآمد برای تأمین امنیت، ارائهٔ خدمات عمومی، حفظ زیرساختها و اجرای قوانین ضروری است؛ اما کارآمدی را نباید با گسترش نامحدود قدرت یکی دانست. حکومتی که بتواند تصمیم بگیرد، اما مجبور به توضیح تصمیمهای خود نباشد، ممکن است در کوتاهمدت سریع عمل کند، ولی در بلندمدت هزینهٔ خطاهای خود را افزایش دهد. در مقابل، نظامی که در آن نظارت عمومی، استقلال قضایی، آزادی رسانهها، رقابت سیاسی و مشارکت مدنی برقرار باشد، امکان بیشتری برای شناسایی خطاها و اصلاح سیاستها خواهد داشت. مسئله، انتخاب میان دولت نیرومند و جامعهٔ آزاد نیست؛ مسئله، ساختن دولتی با ظرفیت اجرایی و در عین حال محدود به قانون است.
این بحث بدون توجه به فرهنگ سیاسی و حافظهٔ تاریخی ایران کامل نمیشود. تجربهٔ تمرکز قدرت، شکست برخی امیدهای جمعی، محدودشدن فرصتهای مشارکت و تکرار شکاف میان وعده و عملکرد، بر برداشت شهروندان از سیاست اثر گذاشته است. بیاعتمادی عمومی را نمیتوان صرفاً با دعوت اخلاقی به همکاری یا با وعدههای تازه از میان برد. اعتماد زمانی شکل میگیرد که مردم بتوانند در عمل، پیامدهای قابل مشاهدهٔ پاسخگویی را ببینند؛ زمانی که قانون برای افراد و گروههای مختلف بهصورت برابر اجرا شود، خطاها پنهان نمانند، حقوق مخالفان محفوظ باشد و نهادها بتوانند مستقل از ارادهٔ صاحبان قدرت عمل کنند. اعتماد، پیششرط همهٔ اصلاحات نیست؛ خود یکی از نتایج اصلاحات قابل مشاهده و پایدار است.
به همین دلیل، بحث دربارهٔ آیندهٔ ایران در این رساله با مسئلهٔ قانون اساسی و طراحی نهادی پیوند میخورد. تغییر سیاسی، اگر تنها به جابهجایی افراد یا گروهها در رأس قدرت محدود بماند، ممکن است ساختارهای اصلی سلطه و پاسخناپذیری را دستنخورده باقی بگذارد. آنچه اهمیت دارد، چگونگی توزیع قدرت، تعیین حدود اختیارات، تضمین حقوق بنیادین، استقلال قوهٔ قضاییه، نظارت بر نهادهای نظامی و امنیتی، پاسخگویی مالی، امکان فعالیت آزاد احزاب و رسانهها و تضمین انتقال مسالمتآمیز قدرت است. قانون اساسی در این معنا صرفاً سندی حقوقی نیست؛ چارچوبی است که مشخص میکند اختلافهای سیاسی چگونه مدیریت میشوند و هیچ نیرویی تا چه اندازه میتواند ارادهٔ خود را بر جامعه تحمیل کند.
این رساله در ده فصل، از بررسی بحرانهای ساختاری و رابطهٔ قدرت و جامعه تا دشواری شکلگیری بدیل سیاسی، از اقتصاد سیاسی و حافظهٔ تاریخی تا طراحی نهادهای محدودکنندهٔ قدرت، یک پرسش محوری را دنبال میکند: چگونه میتوان از چرخهٔ بازتولید بحران عبور کرد و شرایطی فراهم آورد که تغییر سیاسی به آزادی پایدار، عدالت اجتماعی، توسعهٔ مسئولانه و مشارکت برابر شهروندان منجر شود؟ پاسخ به این پرسش نه در ستایش بیقیدوشرط یک جریان سیاسی نهفته است و نه در تصور بازگشت ساده به گذشتهای آرمانی. پاسخ باید از بررسی انتقادی تجربهٔ تاریخی، شناخت محدودیتهای واقعی و طراحی سازوکارهایی آغاز شود که بتوانند در برابر وسوسهٔ تمرکز قدرت مقاومت کنند.
در این مسیر، باید از دو خطای متقابل پرهیز کرد. خطای نخست، بدبینی مطلق است؛ این تصور که ساختارهای موجود چنان ریشهدارند که هیچ امکان معناداری برای تغییر وجود ندارد. چنین برداشتی، حتی اگر از تجربههای واقعی سرخوردگی تغذیه شود، ظرفیت کنش جمعی را نادیده میگیرد و آینده را به امتداد ناگزیر گذشته تبدیل میکند. خطای دوم، خوشبینی بیپشتوانه است؛ این باور که با کناررفتن یک مانع سیاسی یا رویکارآمدن گروهی تازه، مسائل تاریخی، اقتصادی و نهادی خودبهخود حل خواهند شد. این نگاه نیز از پیچیدگی جامعه و دشواری ساختن نظم پایدار غفلت میکند. میان این دو، رویکردی واقعبینانه قرار دارد که نه امکان تغییر را انکار میکند و نه هزینهها، تعارضها و الزامات آن را پنهان میسازد.
واقعبینی در این معنا به معنای تسلیمشدن در برابر وضع موجود نیست. واقعبینی یعنی شناخت دقیق نیروهایی که مانع تغییرند، درک ظرفیتهایی که میتوانند آن را ممکن کنند و پرهیز از جایگزینکردن تحلیل با آرزو. ایران از منابع انسانی، تجربهٔ اجتماعی، ظرفیت فرهنگی، دانش تخصصی و پیوندهای گستردهٔ درون جامعه برخوردار است؛ اما بهرهگیری از این ظرفیتها به شرایطی نیاز دارد که آزادی اندیشه، امنیت حقوقی، فرصت مشارکت و امکان فعالیت مستقل را تضمین کند. هیچ جامعهای صرفاً با داشتن منابع یا استعدادهای انسانی به توسعه نمیرسد. نهادهای آن جامعه باید بتوانند تواناییهای افراد را به فرصتهای عمومی تبدیل کنند و مانع شوند که بخش بزرگی از انرژی اجتماعی در مسیر بیاعتمادی، مهاجرت ناخواسته، رقابت مخرب یا تلاش برای بقا هدر رود.
این نوشته ، در نهایت، دعوتی به اندیشیدن دربارهٔ مسئولیت مشترک در برابر آینده است. مسئولیت آینده تنها بر دوش حکومت یا اپوزیسیون نیست؛ هرچند سهم و توان تأثیرگذاری این بازیگران یکسان نیست. نهادهای قدرت مسئولیت ویژهای در قبال حقوق مردم، پاسخگویی و پرهیز از سرکوب دارند. نیروهای سیاسی مخالف نیز، اگر مدعی ارائهٔ بدیلی برای آیندهاند، باید دربارهٔ برنامه، ساختار تصمیمگیری، رابطه با مخالفان و شیوهٔ توزیع قدرت خود پاسخگو باشند. جامعهٔ مدنی، دانشگاهها، رسانهها، تشکلهای حرفهای و شهروندان نیز در ساختن زبان مشترک، حفظ استقلال اجتماعی و دفاع از قواعد همزیستی نقش دارند. این مسئولیتها برابر نیستند، اما هیچ نظم پایداری بدون حضور و کنش آگاهانهٔ جامعه شکل نمیگیرد.
پیشگفتار این رساله با یک فرض روشن آغاز میشود: ایران نه محکوم به تکرار گذشته است و نه تضمینی برای رسیدن به آیندهای بهتر دارد. آینده محصول تعامل ساختارها، تصمیمها، تعارضها و انتخابهای جمعی خواهد بود. آنچه میتوان انجام داد، افزایش آگاهی دربارهٔ پیامدهای انتخابها، روشنکردن معیارهای یک نظم عادلانه و کاهش احتمال بازتولید همان الگوهایی است که در گذشته به بحران انجامیدهاند. این رساله میکوشد سهمی در چنین گفتوگویی داشته باشد؛ گفتوگویی که بهجای جستوجوی ناجی، بر ساختن نهادهای پاسخگو تکیه کند؛ بهجای حذف اختلاف، راه مدیریت مسالمتآمیز آن را بجوید؛ و بهجای سپردن آینده به ارادهٔ یک فرد یا جریان، بر حق برابر شهروندان برای مشارکت در تعیین سرنوشت خود تأکید ورزد.
*****
فصل نخست:
معماری قدرت در جمهوری اسلامی؛ پیوند اقتدار مذهبی و سلطهٔ نظامی
آغاز: قدرت سیاسی هنگامی به مسئلهای سرنوشتساز در زندگی یک ملت تبدیل میشود که از حدود ادارهٔ امور عمومی فراتر رود و به تعیین مرزهای اندیشه، رفتار و انتخاب انسانها بپردازد. در چنین وضعیتی، حکومت دیگر تنها مسئول حفظ امنیت، اجرای قانون و فراهم آوردن شرایط زندگی جمعی نیست، بلکه به نهادی تبدیل میشود که میکوشد تعریف خاص خود از حقیقت، مصلحت و وفاداری را بر سراسر جامعه حاکم سازد. مرز میان وظیفهٔ عمومی و ارادهٔ صاحبان قدرت بهتدریج کمرنگ میشود و شهروند، بهجای آنکه سرچشمهٔ مشروعیت حکومت باشد، در معرض این انتظار قرار میگیرد که خود را با معیارهای رسمی قدرت تطبیق دهد. شناخت ایران امروز، پیش از هر چیز، مستلزم درک همین دگرگونی در رابطهٔ میان دولت و جامعه است.
جمهوری اسلامی در سال ۱۳۵۷، در پی انقلابی گسترده و مشارکت نیروهای اجتماعی و سیاسی گوناگون، شکل گرفت؛ انقلابی که زمینههای آن را باید در تاریخ طولانی حکومتهای سلطنتی، نابرابریهای اجتماعی، محدودیت آزادیهای سیاسی و بحران مشروعیت حکومت وقت جستوجو کرد. بااینحال، ائتلاف نیروهایی که در سرنگونی نظام پیشین نقش داشتند، از نظر برداشتشان از آزادی، عدالت، دین و شکل حکومت آینده یکپارچه نبود. در سالهای پس از انقلاب، نیروهای روحانی نزدیک به آیتالله خمینی بهتدریج موقعیتی مسلط در ساختار سیاسی به دست آوردند و بسیاری از جریانهای رقیب، از نیروهای چپ و ملیگرا تا گروههای لیبرال و دیگر مخالفان، با محدودیت، حذف سیاسی یا سرکوب مواجه شدند. از این منظر، تاریخ جمهوری اسلامی را نمیتوان صرفاً تاریخ استقرار یک نظام جدید دانست؛ این تاریخ همچنین روایت تمرکز تدریجی قدرت و محدود شدن امکان رقابت مستقل سیاسی است.
قانون اساسی جمهوری اسلامی، ترکیبی از نهادهای انتخابی و نهادهای مبتنی بر اقتدار مذهبی را پدید آورد. ریاستجمهوری و مجلس از طریق انتخابات شکل میگیرند، اما فعالیت آنها در چارچوب ساختاری قرار دارد که رهبری، شورای نگهبان و دیگر نهادهای انتصابی در آن اختیارات تعیینکنندهای دارند. اصل ۵۷ قانون اساسی، قوای سهگانه را زیر نظر ولایت امر و امامت امت تعریف میکند و اصول ۱۰۷ و ۱۱۰ نیز به جایگاه و اختیارات رهبری میپردازند. اصل ۹۹، نظارت بر انتخابات را به شورای نگهبان واگذار کرده است؛ نهادی که تفسیر آن از نظارت انتخاباتی، از جمله در موضوع بررسی صلاحیت نامزدها، نقش مهمی در تعیین حدود رقابت سیاسی داشته است. این چارچوب حقوقی نشان میدهد که برای فهم میزان مشارکت مردم در قدرت، نباید تنها به وجود انتخابات توجه کرد، بلکه باید حدود اختیار نهادهای منتخب و امکان رقابت آزاد را نیز سنجید.
مسئلهٔ اصلی در چنین ساختاری، صرف وجود نهادهای انتصابی نیست؛ بلکه میزان نفوذ آنها بر ارادهٔ عمومی و امکان نظارت شهروندان بر تصمیمهایشان است. در یک نظام دموکراتیک، نهادهای عمومی باید در برابر قانون پاسخگو باشند و شهروندان بتوانند از طریق انتخابات آزاد، رسانههای مستقل، احزاب و دستگاه قضایی بیطرف بر عملکرد آنها نظارت کنند. هرگاه بخش مهمی از قدرت از چنین نظارتی مصون بماند، رابطهٔ نمایندگی دچار اختلال میشود؛ زیرا مردم ممکن است در انتخاب برخی مسئولان مشارکت داشته باشند، بیآنکه بتوانند جهتگیریهای اساسی نظام سیاسی را بهطور مؤثر تغییر دهند. در این شرایط، انتخابات همچنان میتواند بر برخی سیاستها اثر بگذارد، اما ظرفیت آن برای انتقال کامل ارادهٔ عمومی به ساختار قدرت محدود میماند.
این تمرکز قدرت را باید در پیوند میان نهادهای مذهبی، نظامی و امنیتی نیز بررسی کرد. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، که در سالهای نخست پس از انقلاب تشکیل شد، بهتدریج به یکی از مهمترین بازیگران ساختار سیاسی ایران تبدیل شده است. مأموریتهای قانونی سپاه، نقش آن در دفاع از نظام و جایگاهش در سیاست امنیتی کشور، تنها بخشی از واقعیت سازمانی آن را توضیح میدهند؛ برای شناخت نفوذ عملی این نهاد باید حضور آن در عرصههای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی و ارتباطش با دیگر مراکز تصمیمگیری نیز بررسی شود. در عین حال، نباید سپاه، ارتش، نیروی انتظامی، دستگاههای اطلاعاتی و نهادهای قضایی را سازمانهایی یکسان تلقی کرد. هر یک ساختار، وظایف و اختیارات متفاوتی دارند و تحلیل دقیق باید هم تفاوتهای آنها را حفظ کند و هم مناسبات میانشان را آشکار سازد.
گسترش نفوذ نهادهای نظامی در عرصههای غیرنظامی هنگامی به مسئلهای جدی برای حکمرانی تبدیل میشود که مرز میان دفاع از کشور و حفاظت از صاحبان قدرت از میان برود. وظیفهٔ نیروهای مسلح، بر اساس قوانین مربوط، دفاع از کشور و انجام مأموریتهای قانونی است؛ اما در نظامی که اعتراض مدنی میتواند بهسرعت در قالب تهدید امنیتی تعریف شود، این خطر پدید میآید که ابزارهای دفاعی و امنیتی برای محدود کردن رقابت سیاسی نیز به کار گرفته شوند. در چنین وضعیتی، مخالف حکومت نه لزوماً شهروندی با دیدگاهی متفاوت، بلکه ممکن است عنصری معرفی شود که گویا امنیت عمومی را به خطر انداخته است. پیامد این تغییر آن است که مسئلهٔ سیاسی، بهجای آنکه از راه گفتوگو، قانون و رقابت حل شود، به حوزهٔ امنیتی منتقل میگردد؛ حوزهای که در آن دسترسی به اطلاعات، نظارت عمومی و امکان دفاع مستقل ممکن است محدودتر باشد.
پیوند اقتدار مذهبی با قدرت سیاسی نیز به این ساختار بُعدی ویژه میبخشد. هنگامی که مشروعیت حکومت با تفسیری رسمی از دین پیوند میخورد، مخالفت با سیاستهای حاکم ممکن است در برخی موقعیتها بهعنوان مخالفت با ارزشهای دینی یا اصول بنیادین نظام معرفی شود. در چنین شرایطی، مرز میان ایمان شخصی، هویت جمعی و وفاداری سیاسی مبهم میشود و شهروندان ممکن است برای برخورداری از امنیت اجتماعی یا امکان پیشرفت، خود را ناگزیر از سازگاری با معیارهای رسمی ببینند. بااینحال، لازم است میان دین و استفادهٔ سیاسی از دین تفاوت گذاشته شود؛ باور مذهبی بهخودیخود مترادف اقتدارگرایی نیست و جامعهٔ مذهبی ایران نیز از دیدگاههای متنوعی برخوردار است. مسئلهٔ بنیادین، تبدیل یک برداشت رسمی از دین به معیاری برای تعیین حقوق شهروندی و محدود کردن آزادی عقیده است.
در اینجا مفهوم «ولایت فقیه» اهمیت محوری پیدا میکند؛ مفهومی که در قانون اساسی جمهوری اسلامی مبنای جایگاه رهبری و بخشی از ساختار حقوقی نظام سیاسی قرار گرفته است. اختلاف بر سر این مفهوم تنها اختلافی نظری دربارهٔ نسبت دین و سیاست نیست، بلکه به مسئلهای عملی دربارهٔ سرچشمهٔ اقتدار، حدود اختیار حاکم و حق مردم برای نظارت بر قدرت مربوط میشود. در نظامی که مشروعیت سیاسی تا اندازهای به مرجعی فراتر از انتخاب مستقیم شهروندان وابسته است، پرسش از حدود این اقتدار و سازوکارهای پاسخگویی آن اهمیت ویژهای مییابد. هرچه اختیارات یک نهاد گستردهتر باشد، ضرورت وجود نظارت مستقل، شفافیت و امکان اعتراض قانونی نیز بیشتر میشود؛ زیرا قدرتی که نتوان آن را بهطور مؤثر محدود کرد، همواره در معرض تبدیل شدن به قدرتی خودبنیاد قرار دارد.
یکی از پیامدهای این ساختار، شکلگیری سلسلهمراتبی از شهروندی است که در آن دسترسی به قدرت و امکان مشارکت سیاسی برای همهٔ افراد یکسان نیست. بررسی شرایط نامزدی در انتخابات، محدودیتهای فعالیت احزاب، وضعیت رسانههای مستقل و برخورد با مخالفان نشان میدهد که آزادی سیاسی تنها با حق رأی تعریف نمیشود. شهروند باید بتواند پیش از انتخابات، دیدگاه خود را آزادانه بیان کند، تشکل مستقل بسازد، نامزد موردنظرش را بدون موانع تبعیضآمیز معرفی کند و پس از انتخابات نیز عملکرد مسئولان را نقد کند. اگر این شرایط فراهم نباشد، مشارکت سیاسی به فرایندی محدود تبدیل میشود که در آن انتخاب وجود دارد، اما دامنهٔ انتخاب از پیش تحت تأثیر محدودیتهای ساختاری قرار گرفته است.
در کنار محدودیتهای حقوقی، سازوکارهای غیررسمی قدرت نیز در بازتولید این وضعیت نقش دارند. وابستگی اقتصادی، شبکههای اداری، امتیازهای سازمانی، دسترسی نابرابر به رسانهها و نگرانی از پیامدهای مخالفت، میتوانند بر رفتار افراد و نهادها اثر بگذارند. در چنین شرایطی، الزاماً نیازی نیست که هر شهروند مستقیماً با تهدید مواجه شود؛ گاهی آگاهی از هزینههای احتمالی مخالفت برای ایجاد خودسانسوری کافی است. کارمند ممکن است از بیان دیدگاه خود در محیط کار پرهیز کند، روزنامهنگار موضوعی را از دستور کار کنار بگذارد یا خانوادهای برای حفاظت از فرزند خود، او را از مشارکت در فعالیتی قانونی بازدارد. این شکل از محدودیت، اگرچه همیشه در آمار بازداشتها دیده نمیشود، بر کیفیت زندگی عمومی و امکان شکلگیری گفتوگوی آزاد تأثیر میگذارد.
از همینجا میتوان به یکی از ویژگیهای مهم اقتدارگرایی رسید: توانایی آن در تبدیل محدودیت سیاسی به عادتی اجتماعی. هنگامی که شهروندان بارها با پیامدهای مخالفت روبهرو میشوند، ممکن است مرزهای مجاز و غیرمجاز را نه بر اساس حقوق قانونی، بلکه بر اساس حدس دربارهٔ واکنش قدرت تعیین کنند. در این وضعیت، سکوت ظاهری جامعه میتواند بیش از آنکه نشانهٔ توافق باشد، بازتاب محاسبهٔ خطر و کاهش اعتماد به امکان تغییر باشد. البته چنین برداشتی را نمیتوان بدون بررسی شواهد به تمام جامعه تعمیم داد؛ زیرا مردم ایران، همچون هر جامعهٔ دیگری، از نظر نگرش سیاسی و میزان مشارکت تفاوتهای فراوانی دارند. آنچه اهمیت دارد، شناخت شرایطی است که در آن ابراز آزادانهٔ نظر برای بخشی از شهروندان هزینهمند یا مخاطرهآمیز میشود.
در ارزیابی این ساختار، باید میان اقتدارگرایی سیاسی و دیکتاتوری بهعنوان مفهومی تحلیلی نیز تمایز گذاشت. واژهٔ دیکتاتوری در زبان سیاسی و عمومی بار معنایی سنگینی دارد، اما استفادهٔ پژوهشی از آن مستلزم نشان دادن شاخصهای مشخصی مانند تمرکز قدرت، محدودیت رقابت آزاد، ضعف نظارت مستقل، سرکوب مخالفان و فقدان امکان مؤثر برای انتقال مسالمتآمیز قدرت است. به همین دلیل، تعبیر «دیکتاتوری نظامی ـ مذهبی» زمانی بیشترین اعتبار را خواهد داشت که از بررسی مستند این شاخصها حاصل شود، نه آنکه جایگزین بررسی آنها گردد. هدف از تحلیل، کمرنگ کردن شدت انتقاد نیست؛ برعکس، مقصود آن است که نقد سیاسی بر پایهای استوار قرار گیرد که در برابر انکار، تحریف یا اختلاف بر سر واژهها دوام بیاورد.
برای سنجش میزان تمرکز قدرت در ایران، متن قانون اساسی نقطهٔ آغاز است، نه پایان پژوهش. باید آن را با شیوهٔ اجرای قوانین، عملکرد نهادهای نظارتی، روند بررسی صلاحیت نامزدها، استقلال دادگاهها، وضعیت آزادی مطبوعات و گزارشهای مستند دربارهٔ برخورد با اعتراضات مقایسه کرد. همچنین لازم است میان دورههای مختلف تاریخی تفاوت گذاشته شود؛ زیرا شدت محدودیتها، نقش نهادها و فضای سیاسی در طول دههها یکسان نبوده است. بررسی این تحولات کمک میکند روشن شود کدام ویژگیها از ابتدا در ساختار نظام وجود داشتهاند، کدامیک در جریان بحرانها گسترش یافتهاند و چه عواملی در تقویت یا تضعیف آنها نقش داشتهاند. چنین رویکردی، تاریخ سیاسی ایران را از روایتی ساده و یکخطی به تحلیلی از تحول نهادها و مناسبات قدرت تبدیل میکند.
در نهایت، مسئلهٔ معماری قدرت به این پرسش بازمیگردد که حکومت برای چه کسی و در برابر چه کسی مسئول است. اگر صاحبان اقتدار بتوانند حدود اختیار خود را تعیین کنند، بر نهادهای ناظر نفوذ داشته باشند و مخالفت با تصمیمهایشان را به مسئلهای امنیتی تبدیل کنند، رابطهٔ میان دولت و جامعه بهتدریج از اصل پاسخگویی فاصله میگیرد. در مقابل، هر نظامی که قدرت را به قانون، نظارت مستقل و رضایت آزادانهٔ شهروندان مقید سازد، امکان بیشتری برای اصلاح خطاها و حل مسالمتآمیز اختلافها فراهم میکند. ازاینرو، بحث دربارهٔ ساختار سیاسی ایران صرفاً جدالی بر سر نامها و عنوانها نیست؛ سخن از شرایطی است که تعیین میکنند انسان ایرانی تا چه اندازه میتواند شهروندی صاحب حق باشد، نه فردی که آزادیهایش به تشخیص صاحبان قدرت وابسته است.
فصل دوم: نسل قربانی و جامعهٔ سوگوار
سرکوب جوانان، کشتار معترضان و جنگ بر سر حافظهٔ یک ملت
هر حکومتی را میتوان از روی شیوهای که با مخالفان خود رفتار میکند شناخت، اما شاید هیچ معیاری بهاندازهٔ رفتار آن با جوانان، حقیقت رابطهاش را با آینده آشکار نکند. جوانی که در خیابان به اعتراض برمیخیزد، پیش از آنکه به موضوعی امنیتی در پروندههای حکومتی تبدیل شود، انسانی است با رؤیاها، دلبستگیها و امیدهایی که هنوز فرصت تحقق نیافتهاند. او ممکن است از فقر و تبعیض به ستوه آمده باشد، از محدودیتهای اجتماعی خسته شده باشد یا دیگر نتواند فاصلهٔ میان وعدههای رسمی و واقعیت زندگی خود را تحمل کند. آنچه او را به خیابان میآورد، لزوماً یک اندیشهٔ سیاسی منسجم یا وابستگی به یک جریان سازمانیافته نیست؛ گاه احساس ساده اما عمیق محرومیت از حق انتخاب است، احساسی که هنگامی با ناامیدی از اصلاح امور درهم میآمیزد، به نیرویی برای اعتراض تبدیل میشود.
در ایران، نسلهای مختلف جوانان در مقاطع گوناگون با این پرسش روبهرو شدهاند که سهم آنان از آزادی، رفاه و تصمیمگیری دربارهٔ سرنوشت کشور چیست. از اعتراضات دانشجویی و جنبش سبز تا خیزش آبان ۱۳۹۸ و جنبش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱، خیابان بارها به صحنهٔ برخورد میان خواست تغییر و ارادهٔ حفظ وضع موجود تبدیل شده است. این رویدادها از نظر زمینه، شعارها، ترکیب اجتماعی و دامنهٔ مشارکت یکسان نبودند؛ بااینحال، در بسیاری از آنها مسئلهای مشترک دیده میشد: بخشهایی از جامعه خواهان آن بودند که صدایشان شنیده شود، بیآنکه بیان اعتراض به تهدیدی علیه جان و آزادی آنان بدل گردد. بررسی این تجربهها نشان میدهد که بحران رابطهٔ حکومت و جامعه را نمیتوان تنها به اختلاف بر سر یک سیاست یا یک تصمیم محدود کرد؛ مسئله به حدود تحمل قدرت در برابر استقلال شهروندان نیز مربوط است.
نقطهٔ عطف مهم در این تاریخ، اعتراضات پس از مرگ مهسا ژینا امینی در بازداشت گشت ارشاد در شهریور ۱۴۰۱ بود. مرگ او به نمادی از مسئلهای فراتر از یک پروندهٔ فردی تبدیل شد و اعتراضهایی را برانگیخت که در آنها آزادیهای فردی، حقوق زنان، کرامت انسانی و ساختار قدرت در کنار یکدیگر مطرح شدند. هیئت مستقل بینالمللی حقیقتیاب سازمان ملل در گزارش خود دربارهٔ این رویدادها، مواردی از نقض شدید حقوق بشر را مستند کرد و برخی از آنها را در چارچوب حقوق بینالملل، از جمله جنایت علیه بشریت، مورد بررسی قرار داد. اهمیت این گزارش تنها در ثبت موارد نقض نیست؛ بلکه در نشان دادن این واقعیت است که برخورد با اعتراضات را نمیتوان بدون توجه به زمینهٔ گستردهتر تبعیض و مسئولیت نهادهای حکومتی فهمید.
در چنین بزنگاههایی، جوانان اغلب در خط مقدم اعتراض قرار میگیرند، اما هزینهٔ سرکوب به آنان محدود نمیماند. خانوادهای که فرزندش بازداشت یا کشته میشود، ناگهان با جهانی روبهرو میگردد که در آن زندگی روزمره دیگر معنای پیشین را ندارد. پدر و مادر ممکن است از میان بیمارستانها، بازداشتگاهها و مراجع رسمی به دنبال خبری بگردند که باید از نخستین لحظه در دسترسشان باشد. دوستان قربانی با فقدان کسی روبهرو میشوند که بخشی از خاطرات مشترک و برنامههای آیندهشان بوده است؛ و جامعه، در برابر هر نامی که از فهرست زندگان حذف میشود، بخشی از امکان اعتماد به امنیت عمومی را از دست میدهد. به این ترتیب، سرکوب تنها عملی علیه فرد معترض نیست؛ موجی از آسیب انسانی است که از محل وقوع حادثه عبور میکند و به لایههای مختلف زندگی اجتماعی میرسد.
آمار قربانیان و دشواری دستیابی به حقیقت
در بررسی کشتار معترضان، یکی از دشوارترین مسائل، دستیابی به آماری است که هم دقیق باشد و هم بتوان منشأ آن را روشن کرد. در جریان اعتراضات دی و بهمن ۱۴۰۴، محدودیت ارتباطات، قطع اینترنت، دشواری دسترسی نهادهای مستقل به محل حوادث و نگرانی خانوادهها از پیامدهای اطلاعرسانی، امکان گردآوری اطلاعات را بهشدت پیچیده کرد. در چنین فضایی، ارقام منتشرشده از سوی حکومت، گزارشهای نهادهای حقوق بشری و برآوردهای منابع پزشکی یا شاهدان ممکن است تفاوت چشمگیری داشته باشند. برخورد مسئولانه با این اختلافها نه به معنای کماهمیت شمردن قربانیان، بلکه شرط جلوگیری از تحریف واقعیت و حفظ اعتبار مستندات است.
عفو بینالملل در گزارش تفصیلی خود دربارهٔ اعتراضات آغازشده در ۲۸ دسامبر ۲۰۲۵، اعلام کرد که در جریان سرکوبهای مرگبار، بهویژه در روزهای ۸ و ۹ ژانویهٔ ۲۰۲۶، شمار کشتهشدگان به هزاران نفر رسید. مقامهای ایرانی نیز در اظهارات و گزارشهای رسمی خود ارقامی منتشر کردند که با برخی برآوردهای مستقل تفاوت داشت. بهدلیل قطع ارتباطات، دشواری راستیآزمایی و احتمال فشار بر شاهدان و خانوادهها، تعیین شمار نهایی قربانیان نیازمند بررسی مستمر شواهد است. بنابراین، در این رساله باید میان مواردی که هویت و شرایط مرگ آنها تأیید شده، آمار اعلامشده از سوی نهادهای رسمی و برآوردهای گستردهتر تمایز گذاشت.
بااینهمه، اختلاف بر سر شمار قربانیان نباید بهانهای برای نادیده گرفتن اصل واقعه شود. هنگامی که تصاویر تأییدشده، شهادت شاهدان، مدارک پزشکی و گزارشهای مستقل از استفادهٔ مرگبار از سلاح علیه معترضان حکایت دارند، وظیفهٔ پژوهشگر آن است که این شواهد را بررسی کند و مسئولیتهای احتمالی را بهروشنی مطرح سازد. هر عدد باید در جایگاه درست خود قرار گیرد، اما هیچ اختلاف آماری نباید رنج خانوادههایی را که عزیزانشان را از دست دادهاند، به حاشیه براند. حقیقت تاریخی نه با بزرگنمایی استوار میشود و نه با کوچک شمردن؛ اعتبار آن به توانایی ما در حفظ همزمان دقت و وجدان انسانی وابسته است.
گزارش هیئت مستقل بینالمللی حقیقتیاب سازمان ملل که در سپتامبر ۲۰۲۶ منتشر شد، گامی مهم در بررسی سرکوب اعتراضات اخیر بود. این هیئت اعلام کرد که شماری از نقضهای گستردهٔ حقوق بشر در جریان سرکوب اعتراضات، از جمله قتل، حبس و محرومیت شدید از آزادی، شکنجه و اعمال غیرانسانی، به آستانهٔ جنایت علیه بشریت رسیدهاند. گزارش همچنین هشدار داد که محدودیت دسترسی به ایران، اختلال ارتباطات و ترس از اقدامات تلافیجویانه باعث شده است که یافتههای موجود تنها بخشی از ابعاد واقعی نقضها را منعکس کند. این ارزیابی، اهمیت پیگیری مستقل پروندهها و حفظ شواهد را دوچندان میکند؛ زیرا مسئولیت کیفری دربارهٔ جرایم سنگین باید بر اساس مدارک و معیارهای حقوقی تعیین شود، نه صرفاً بر پایهٔ مواضع سیاسی.
خشونت سیاسی همیشه در لحظهٔ شلیک یا بازداشت پایان نمییابد. در بسیاری از موارد، مرحلهای دیگر آغاز میشود که در آن بازداشتشدگان با اتهامات سنگین، محرومیت از دسترسی به وکیل مستقل، فشار برای اعتراف یا تهدید به مجازاتهای شدید روبهرو میشوند. خانوادهها نیز ممکن است برای یافتن محل نگهداری عزیزانشان ناچار شوند میان نهادهای مختلف رفتوآمد کنند، بیآنکه اطلاعات روشنی دریافت نمایند. این وضعیت، رنج اولیه را به دورهای از بلاتکلیفی و اضطراب تبدیل میکند؛ دورهای که گاه از نظر روانی برای نزدیکان فرد بازداشتشده بهاندازهٔ خود واقعهٔ خشونتبار فرساینده است.
در گزارشهای مربوط به اعتراضات ژانویهٔ ۲۰۲۶، عفو بینالملل و دیدهبان حقوق بشر از بازداشتهای گسترده، از جمله بازداشت نوجوانان، و خطر شکنجه و بدرفتاری با زندانیان سخن گفتهاند. همچنین، گزارش هیئت حقیقتیاب سازمان ملل دربارهٔ تحولات سال ۲۰۲۶، به پیوند میان سرکوب اعتراضات، تشدید مجازات اعدام و محدودیتهای ارتباطی اشاره میکند. این شواهد نشان میدهند که ارزیابی هزینهٔ انسانی اعتراضات نباید تنها بر شمار کشتهشدگان متمرکز بماند؛ وضعیت مجروحان، زندانیان، خانوادههای بیخبر و کسانی که در معرض محاکمههای ناعادلانه قرار میگیرند نیز بخشی از همان واقعیت است.
در این میان، اصل برائت و حق برخورداری از دادرسی عادلانه اهمیت اساسی دارد. هیچ فردی نباید صرف حضور در یک تجمع، بیان یک شعار یا مخالفت با حکومت، بدون اثبات رفتار مجرمانه در دادگاهی مستقل و منصفانه، مجرم شناخته شود. اتهامهایی مانند اقدام علیه امنیت ملی یا همکاری با دشمن، بهویژه هنگامی که مجازات مرگ در میان باشد، باید با بررسی دقیق شواهد و امکان دفاع مؤثر همراه شوند. اعترافی که تحت شکنجه، تهدید یا فشار اخذ شده باشد، نمیتواند مبنایی قابل اعتماد برای کشف حقیقت تلقی شود. اگر دستگاه قضایی بهجای تضمین حقوق متهم به ابزار تأیید تصمیمهای امنیتی تبدیل شود، عدالت از جایگاه خود فاصله میگیرد و ترس به یکی از عوامل تعیینکننده در زندگی عمومی بدل میشود.
اعدام نیز در همین چارچوب باید بررسی شود؛ نه فقط بهعنوان اجرای یک حکم قضایی، بلکه از منظر شرایط دادرسی، نوع اتهام، شفافیت روند رسیدگی و پیامدهای آن برای جامعه. گزارشهای حقوق بشری دربارهٔ ایران در سال ۲۰۲۶ از اجرای احکام مرگ در پروندههای مرتبط با اعتراضات و اتهامات امنیتی خبر دادهاند. در ۵ اکتبر ۲۰۲۶ نیز خبرگزاری رویترز گزارش کرد که دو مرد بازداشتشده در ارتباط با اعتراضات ژانویه، بر اساس اعلام رسانهٔ وابسته به قوهٔ قضائیهٔ ایران، اعدام شدهاند؛ مقامهای رسمی اتهامهای سنگینی را به آنان نسبت داده بودند. گزارش این خبر بهتنهایی برای داوری مستقل دربارهٔ صحت اتهامات یا عادلانه بودن محاکمه کافی نیست، اما نشان میدهد که سرنوشت برخی بازداشتشدگان از مرحلهٔ خیابان به پروندههایی با پیامدهای برگشتناپذیر رسیده است.
خانوادهها؛ قربانیان خاموش خشونت سیاسی
در روایتهای رسمی از ناآرامیها، خانوادهها اغلب به حاشیه رانده میشوند؛ گویی حادثه با اعلام آمار، انتشار یک بیانیه یا پایان عملیات امنیتی خاتمه مییابد. اما برای خانوادهای که فرزندش کشته شده یا در بازداشت به سر میبرد، هیچیک از این لحظهها پایان ماجرا نیست. آنان باید با فقدانی روبهرو شوند که گاه حتی امکان سوگواری آزادانه برای آن فراهم نیست. در برخی موارد، خانوادهها برای تحویل پیکر، دریافت اطلاعات یا برگزاری مراسم با محدودیتهایی مواجه میشوند؛ در موارد دیگر، بیم از پیامدهای سیاسی باعث میشود که حتی بیان نام عزیز ازدسترفته نیز به تصمیمی دشوار تبدیل شود. بدینسان، رنج شخصی به تجربهای عمومی بدل میشود که بر رابطهٔ جامعه با حقیقت و عدالت اثر میگذارد.
سوگواری در چنین شرایطی تنها واکنشی عاطفی به مرگ نیست؛ میتواند به شیوهای برای حفظ هویت فرد ازدسترفته و جلوگیری از محو شدن او در روایتهای رسمی تبدیل شود. خانوادهای که نام فرزندش را ثبت میکند، تصویر او را نگه میدارد یا دربارهٔ شرایط مرگش شهادت میدهد، در واقع میکوشد فاصلهٔ میان انسان واقعی و برچسبی را که ممکن است به او زده شود، از میان بردارد. این تلاش لزوماً به معنای وابستگی سیاسی خانواده به یک جریان خاص نیست؛ گاه خواستهٔ آنان تنها دانستن حقیقت، حفظ حرمت عزیزشان و برخورداری از حق سوگواری است. احترام به این خواسته، بخشی از احترام به کرامت انسانی و حق خانوادهها برای شناخت سرنوشت نزدیکانشان محسوب میشود.
جامعهای که در آن خانوادههای قربانیان بتوانند آزادانه سخن بگویند، اسناد را در اختیار نهادهای مستقل قرار دهند و خواستار رسیدگی قضایی شوند، امکان بیشتری برای مواجههٔ سالم با گذشته خواهد داشت. در مقابل، اگر روایتها سرکوب شوند و شاهدان از بیان تجربههای خود بترسند، زخم اجتماعی نه درمان، بلکه به لایههای پنهان زندگی جمعی منتقل میشود. این زخم ممکن است در بیاعتمادی به نهادهای رسمی، فاصله گرفتن شهروندان از سیاست یا انتقال خشم و اندوه از نسلی به نسل دیگر خود را نشان دهد. ازاینرو، حمایت از خانوادهها و حفظ امنیت شاهدان، صرفاً موضوعی انسانی نیست؛ پیششرطی برای حقیقتیابی و بازسازی اعتماد عمومی است.
حافظهٔ جمعی؛ نبرد بر سر معنای قربانی
پس از هر سرکوب گسترده، نزاعی دیگر آغاز میشود که میدان آن نه خیابان، بلکه حافظهٔ جامعه است. حکومت میکوشد واقعه را در چارچوبی تفسیر کند که با روایت رسمی آن سازگار باشد؛ مخالفان، خانوادهها و شاهدان نیز ممکن است تجربههای خود را از زاویهای متفاوت بازگو کنند. در این میان، خطر آن وجود دارد که انسانهای واقعی، با تمام تفاوتهای زندگی و انگیزههایشان، به نمادهایی در کشمکش سیاسی تبدیل شوند. وظیفهٔ ثبت تاریخ آن است که اجازه ندهد هیچ روایت مسلطی، چه حکومتی و چه مخالف، جای بررسی مستقل شواهد را بگیرد. حقیقت تاریخی باید بتواند در برابر قدرت، تبلیغات و حتی احساسات شدید جمعی ایستادگی کند.
حافظهٔ جمعی زمانی شکل میگیرد که تجربههای پراکندهٔ افراد در قالب روایتی مشترک از گذشته به یکدیگر پیوند بخورند. نام قربانیان، تصاویر ثبتشده، شهادت شاهدان، پروندههای قضایی، گزارشهای پزشکی و نوشتههای خانوادهها، هر یک بخشی از این حافظه را تشکیل میدهند. اما نگهداری این اسناد بدون توجه به صحت، منشأ و شرایط گردآوری آنها کافی نیست. اطلاعات نادرست، حتی اگر با نیت دفاع از قربانیان منتشر شود، میتواند اعتماد عمومی را تضعیف کند و امکان پاسخگو کردن مسئولان را دشوارتر سازد. ازاینرو، مستندسازی مسئولانه باید میان آنچه مشاهده شده، آنچه از شاهدان نقل شده و آنچه هنوز نیازمند بررسی است، مرزی روشن برقرار کند.
گزارشهای هیئت حقیقتیاب سازمان ملل دربارهٔ اعتراضات ۱۴۰۱ و تحولات ۱۴۰۴ و ۱۴۰۵، نمونههایی از تلاش برای تبدیل شواهد پراکنده به ارزیابی حقوقی و تاریخیاند. این گزارشها با بررسی شهادتها، تصاویر، اسناد و اطلاعات گردآوریشده، میکوشند الگوهای نقض حقوق بشر و مسئولیتهای مرتبط را روشن کنند. بااینحال، هیچ گزارش منفردی پایان کار حقیقتیابی نیست؛ دسترسی محدود به محل حوادث، نگرانی شاهدان و احتمال نابودی اسناد میتواند دامنهٔ بررسی را محدود سازد. به همین دلیل، آرشیوهای مستقل، همکاری نهادهای حقوق بشری و حفظ مدارک از سوی خانوادهها و وکلا اهمیت بلندمدت دارند. حقیقتیابی فرآیندی است که ممکن است سالها ادامه یابد و اعتبار آن به استمرار بررسی و امکان اصلاح خطاها وابسته است.
در این مسیر، مسئولیت اخلاقی نویسنده نیز اهمیت دارد. قلمی که دربارهٔ کشتار و سرکوب مینویسد، نباید برای اثرگذاری بیشتر، از رنج انسانها تصویری اغراقآمیز بسازد یا آمار تأییدنشده را بهعنوان حقیقت قطعی عرضه کند. وظیفهٔ ادبیات متعهد آن نیست که جای سند را بگیرد، بلکه باید به سند امکان دهد معنای انسانی خود را آشکار سازد. یک نام مستند، یک روایت دقیق از آخرین ساعات زندگی قربانی یا شهادت روشن خانوادهای داغدار، گاه از دهها جملهٔ پرشور تأثیرگذارتر است. قدرت نثر در اینجا از اغراق نمیآید؛ از توانایی آن در پیوند دادن حقیقت قابل اثبات با تجربهٔ انسانی سرچشمه میگیرد.
جوانان و مسئلهٔ آیندهٔ ازدسترفته
کشتار و سرکوب جوانان را نمیتوان تنها با شمار کشتهشدگان یا بازداشتشدگان سنجید؛ زیرا بخشی از خسارت در آیندهای نهفته است که دیگر فرصت تحقق پیدا نمیکند. دانشجویی که تحصیلش ناتمام میماند، هنرمندی که امکان آفرینش آزادانه را از دست میدهد، کارگری که در آغاز زندگی حرفهای کشته میشود یا نوجوانی که پیش از شکلگیری هویت مستقل خود با زندان و خشونت مواجه میگردد، هر یک نمایندهٔ مسیری هستند که میتوانست به زندگی فردی و اجتماعی کشور بیفزاید. این فقدانها در حسابهای رسمی توسعه و رشد اقتصادی بهسادگی دیده نمیشوند، اما در حافظهٔ خانوادهها و در توانایی جامعه برای بازسازی خود باقی میمانند.
جامعهای که نسل جوانش را از مشارکت آزادانه در سرنوشت عمومی محروم میکند، تنها با مسئلهٔ مخالفت سیاسی روبهرو نیست؛ بخشی از ظرفیت نوآوری، اعتماد و همبستگی خود را نیز در معرض فرسایش قرار میدهد. هنگامی که جوانان احساس کنند راههای قانونی برای بیان خواستهها یا تغییر سیاستها بسته است، ممکن است به کنارهگیری، مهاجرت یا شکلهای پرخطرتر اعتراض روی آورند. هیچیک از این مسیرها را نمیتوان صرفاً به یک علت نسبت داد، اما محدودیت آزادیهای مدنی و فقدان اعتماد به نهادهای عمومی میتوانند در شکلگیری این انتخابها نقش داشته باشند. برای فهم بحران نسل جوان، باید میان تجربهٔ خشونت سیاسی، فشار اقتصادی، محدودیتهای اجتماعی و ناامنی نسبت به آینده ارتباط برقرار کرد.
بااینحال، نباید جوانان را صرفاً نسلی قربانی یا گروهی یکپارچه از مخالفان حکومت تصویر کرد. آنان در باورها، خواستهها، تجربهها و شیوههای مشارکت سیاسی تفاوت دارند. برخی به فعالیت مدنی روی میآورند، برخی از سیاست فاصله میگیرند، برخی مهاجرت را انتخاب میکنند و برخی دیگر ممکن است از حکومت حمایت کنند. بهرسمیت شناختن این تنوع، از اهمیت سرکوب نمیکاهد؛ بلکه نشان میدهد حق آزادی و امنیت باید برای همهٔ جوانان محفوظ باشد، مستقل از اینکه چه موضعی دارند. دفاع از حقوق انسانی هنگامی معنای واقعی پیدا میکند که از وابستگی سیاسی افراد فراتر رود و به اصلی همگانی تبدیل شود.
از ثبت جنایت تا امکان عدالت
ثبت حقیقت، هرچند ضروری است، بهتنهایی پاسخگوی نیاز جامعه به عدالت نیست. خانوادههای قربانیان و بازماندگان خشونت سیاسی به سازوکاری نیاز دارند که بتواند شواهد را بررسی کند، مسئولیتها را روشن سازد و برای جبران خسارت و جلوگیری از تکرار نقضها اقدام نماید. چنین سازوکاری باید از استقلال، بیطرفی و تضمین حقوق متهمان برخوردار باشد؛ زیرا رسیدگی به جرایم سنگین اگر بر پایهٔ انتقام یا مجازات جمعی انجام شود، همان اصولی را تضعیف خواهد کرد که قرار است از آنها دفاع کند. عدالت زمانی میتواند به ترمیم جامعه کمک کند که مسئولیت فردی را از وابستگی سازمانی یا سیاسی جدا سازد و میان اثبات جرم و انتساب جمعی گناه تمایز بگذارد.
در ادبیات حقوق بشر، مفاهیمی مانند حقیقتیابی، پاسخگویی، جبران خسارت و تضمین عدم تکرار، بخشهای مکمل مواجهه با نقضهای گستردهاند. حقیقتیابی به جامعه امکان میدهد آنچه رخ داده است بشناسد؛ پاسخگویی، مسئولیت مرتکبان و نهادهای مرتبط را روشن میکند؛ جبران خسارت به نیازهای بازماندگان و قربانیان توجه دارد؛ و اصلاح نهادها میکوشد شرایط تکرار خشونت را کاهش دهد. هیچیک از این مراحل بهتنهایی کافی نیست و اجرای آنها نیز به استقلال نهادهای قضایی، دسترسی به اسناد و امکان مشارکت امن قربانیان وابسته است. چنین رویکردی بهجای وعدهٔ انتقام، بر ساختن نظمی تأکید میکند که در آن حقوق هیچ انسانی به تشخیص خودسرانهٔ صاحبان قدرت وابسته نباشد.
برای ایران، این بحث تنها به آیندهای نامعلوم مربوط نمیشود؛ از امروز میتوان اصول مستندسازی و پاسخگویی را در بررسی رویدادهای گذشته و حال به کار گرفت. حفظ مدارک، حمایت از شاهدان، ثبت دقیق نام قربانیان، بررسی مستقل مرگهای مشکوک و پیگیری وضعیت بازداشتشدگان، زمینهای فراهم میکند که در آن انکار یا تحریف واقعیت دشوارتر شود. در عین حال، باید از تبدیل هر گزارش حقوق بشری به داوری قطعی دربارهٔ مسئولیت کیفری افراد پرهیز کرد؛ تعیین مسئولیت نهایی به شواهد معتبر و رسیدگی منصفانه نیاز دارد. هدف از این دقت، کاستن از شدت انتقاد نیست، بلکه فراهم آوردن بنیانی است که عدالت آینده بتواند بر آن استوار شود.
نتیجهگیری فصل: ملتی که حق فراموش کردن ندارد
سرکوب جوانان، در ژرفترین معنای خود، برخوردی میان یک رویداد سیاسی و یک زندگی انسانی نیست؛ آزمونی است برای سنجش اینکه قدرت تا چه اندازه حق شهروند را به رسمیت میشناسد. هنگامی که اعتراض با خشونت مرگبار پاسخ داده میشود، بازداشت با محرومیت از دادرسی عادلانه همراه میگردد و خانوادهها برای دانستن حقیقت با مانع روبهرو میشوند، مسئله از حدود حفظ نظم عمومی فراتر میرود. آنچه در معرض آسیب قرار میگیرد، اعتماد جامعه به قانون و این باور اساسی است که جان و آزادی انسانها، مستقل از دیدگاه سیاسی آنان، ارزش حفاظت دارند.
ایران در سالهای گذشته شاهد تجربههایی بوده است که آثارشان با پایان هر موج اعتراض از میان نرفتهاند. خاطرهٔ کشتهشدگان، سرنوشت زندانیان، رنج خانوادهها و اختلاف بر سر روایت حوادث، همچنان بخشی از واقعیت اجتماعی کشور را تشکیل میدهند. گزارشهای مستقل دربارهٔ اعتراضات ۱۴۰۱ و سرکوبهای ۱۴۰۴ و ۱۴۰۵ نشان میدهند که بررسی این رویدادها به پژوهشی دقیق، مستمر و متکی بر اسناد نیاز دارد. شمار قربانیان، مسئولیت نهادها و ماهیت حقوقی هر واقعه باید با توجه به شواهد ارزیابی شود؛ اما اصل ضرورت حقیقتیابی را نمیتوان به دلیل دشواری گردآوری اطلاعات کنار گذاشت.
حافظهٔ تاریخی، در برابر فراموشی اجباری و تحریف، شکلی از مسئولیت اجتماعی است. حفظ نام قربانیان به معنای تبدیل آنان به ابزار یک جریان سیاسی نیست؛ به معنای بازگرداندن فردیت انسانی به کسانی است که ممکن است در روایتهای رسمی تنها با یک اتهام یا یک عدد معرفی شوند. این حافظه باید بتواند درد خانوادهها را ثبت کند، بدون آنکه از رنج آنان برای توجیه خشونت تازه استفاده شود. جامعهای که میخواهد از چرخهٔ سرکوب بیرون آید، باید بتواند گذشتهٔ خود را بیهراس بشناسد و دربارهٔ آن گفتوگو کند.
نسل جوان ایران نیز نباید در تاریخ معاصر تنها با مرگ، زندان و مهاجرت تعریف شود. آنچه باید از حقوق این نسل دفاع کند، امکان زندگی آزادانه، مشارکت سیاسی، برخورداری از امنیت قضایی و حق ساختن آیندهای مستقل است. این حقوق نه پاداش وفاداری به حکومتاند و نه امتیازی که تنها به مخالفان آن تعلق داشته باشد؛ آنها بخشی از کرامت برابر انسانها هستند. اگر قرار است روزی زخمهای جامعه ترمیم شوند، نخست باید پذیرفت که هیچ هدف سیاسی یا ایدئولوژیکی نمیتواند جان شهروندان را بیارزش سازد.
از اینجا، بحث به مرحلهای دیگر راه میبرد: هنگامی که جامعه با جنگ و تهدید خارجی روبهرو میشود، چه بر سر این حقوق میآید؟ آیا وضعیت اضطراری میتواند به ابزاری برای گسترش اختیار حکومت و محدود کردن مخالفت داخلی تبدیل شود؟ و چگونه میتوان میان دفاع از کشور و بهرهبرداری سیاسی از جنگ تمایز گذاشت؟ این پرسشها ما را به فصل بعدی میرسانند؛ جایی که رابطهٔ میان امنیت ملی، بقای حکومت و آزادی شهروندان در شرایط جنگی بررسی خواهد شد.
فصل سوم: جنگ و حکومت در وضعیت اضطرار؛ از دفاع از میهن تا بهرهبرداری سیاسی از بحران
جنگ، هنگامی که بر سرزمینی سایه میافکند، تنها مرزهای جغرافیایی را به خط مقدم تبدیل نمیکند؛ بهتدریج وارد خانهها، ذهنها، روابط اجتماعی و تصورات مردم از آینده میشود. صدای انفجار ممکن است در شهری دوردست شنیده شود، اما اضطراب آن به خانوادهای برسد که فرزندش در جبهه است، به مادری که نگران امنیت کودکانش است، به کارگری که با تعطیلی محل کار مواجه شده و به دانشجویی که نمیداند آیا فردا امکان ادامهٔ تحصیل خواهد داشت یا نه. در چنین شرایطی، زندگی عادی زیر فشار ناامنی، نگرانی و انتظار قرار میگیرد و جامعه، حتی پیش از آنکه همهٔ پیامدهای جنگ آشکار شوند، با نوعی فرسایش روانی و اجتماعی روبهرو میشود. جنگ از این منظر تنها رویدادی نظامی نیست؛ بحرانی انسانی است که آثار آن در سراسر بافت جامعه گسترش مییابد.
برای مردم ایران، جنگ همواره خاطرهای دور از زندگی روزمره نبوده است. جنگ ایران و عراق، که از سال ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۷ ادامه یافت، زخمی عمیق بر حافظهٔ چند نسل باقی گذاشت؛ زخمی که با کشتهشدگان، مجروحان، آوارگان، ویرانی شهرها و هزینههای اقتصادی و اجتماعی آن پیوند خورده است. آن جنگ، افزون بر پیامدهای مستقیم انسانی، بر زبان سیاسی جمهوری اسلامی و تصور رسمی آن از امنیت، مقاومت و دشمن نیز اثر گذاشت. مفاهیمی که در دوران جنگ معنایی عینی و ملموس داشتند، در سالهای بعد بخشی از فرهنگ سیاسی حکومت شدند و در توجیه برخی سیاستهای داخلی و خارجی مورد استفاده قرار گرفتند. بااینحال، تجربهٔ تاریخی یک جنگ نمیتواند بهتنهایی توجیهی همیشگی برای محدود کردن آزادیهای شهروندان باشد؛ حافظهٔ رنج گذشته باید در خدمت جلوگیری از تکرار فاجعه قرار گیرد، نه تبدیل اضطرار به وضعیتی دائمی.
در بررسی جنگ و سیاست، نخست باید میان دفاع از کشور و دفاع از حکومت تمایز گذاشت. مردم ممکن است از سرزمین خود در برابر حملهٔ خارجی دفاع کنند، بیآنکه با همهٔ سیاستهای دولتشان موافق باشند؛ همانگونه که انتقاد از حکومت لزوماً به معنای بیاعتنایی به امنیت ملی نیست. این دوگانهسازی که گویا هر منتقدی در زمان جنگ به دشمن یاری میرساند، تفاوت میان جامعه و صاحبان قدرت را از میان میبرد و شهروندان را وادار میکند میان امنیت کشور و حق انتقاد یکی را انتخاب کنند. در حالی که مسئولیت دفاع از غیرنظامیان، حفاظت از زیرساختهای حیاتی و رعایت حقوق بشر، بخشی از وظایف حکومت در زمان صلح و جنگ است. هیچ بحرانی نمیتواند بهخودیخود حق حاکمیت را برای نادیده گرفتن کرامت انسانها نامحدود سازد.
در حقوق بینالملل نیز وجود مخاصمهٔ مسلحانه به معنای تعلیق همهٔ تعهدات دولتها نیست. قواعد مربوط به حمایت از غیرنظامیان، رفتار انسانی با بازداشتشدگان، منع شکنجه و رعایت تضمینهای بنیادین حقوقی، در شرایط جنگی نیز اهمیت خود را حفظ میکنند. برخی حقوق ممکن است در وضعیت اضطراری و تحت شرایط محدود و مشخص، موضوع محدودیتهای قانونی قرار گیرند؛ اما چنین محدودیتهایی نمیتوانند خودسرانه، تبعیضآمیز یا نامتناسب باشند. افزون بر این، حقوقی مانند منع شکنجه از حمایت ویژه برخوردارند و نمیتوان آنها را با استناد به ضرورت نظامی کنار گذاشت. بنابراین، ارزیابی رفتار حکومت در زمان جنگ باید بر اساس تعهدات حقوقی آن صورت گیرد، نه صرفاً بر پایهٔ ادعای وجود تهدید خارجی.
در ژوئن ۲۰۲۵، درگیری نظامی میان ایران و اسرائیل که دوازده روز ادامه یافت، بار دیگر این مسئله را به مرکز توجه آورد. حملات نظامی، تلفات انسانی، آسیب به زیرساختها و نگرانی از گسترش جنگ، فضای عمومی ایران را با ناامنی و اضطراب روبهرو کرد. در چنین شرایطی، بخش بزرگی از مردم ناچار بودند همزمان به دو مسئله بیندیشند: چگونه از خود و خانوادهشان محافظت کنند و چگونه با پیامدهای سیاسی و اقتصادی بحران کنار بیایند. تجربهٔ این جنگ نشان داد که تهدید خارجی و وضعیت داخلی را نمیتوان دو موضوع کاملاً جدا از یکدیگر دانست؛ زیرا هر تحول نظامی میتواند بر آزادیهای مدنی، رفتار نهادهای امنیتی، جریان اطلاعات و رابطهٔ دولت با جامعه اثر بگذارد. برای فهم پیامدهای جنگ، باید هم رنج غیرنظامیان و هم تغییراتی را که در شیوهٔ حکمرانی ایجاد میشود، بررسی کرد.
یکی از خطرهای بزرگ وضعیت جنگی آن است که حکومت بتواند میان بقای کشور و بقای ساختار سیاسی خود همارزی ایجاد کند. در این روایت، هر انتقاد از تصمیمهای نظامی، هر پرسش دربارهٔ هزینههای جنگ و هر اعتراض به رفتار نهادهای امنیتی ممکن است بهعنوان تضعیف جبههٔ داخلی معرفی شود. بدینترتیب، موضوعی که باید در عرصهٔ عمومی و با توجه به منافع مردم بررسی شود، از دسترس گفتوگوی آزاد خارج میگردد. حال آنکه دفاع از میهن، اگر قرار است معنایی انسانی داشته باشد، باید در درجهٔ نخست برای حفاظت از جان و آزادی مردم صورت گیرد. شهروندی که دربارهٔ سرنوشت کشور خود پرسش میکند، دشمن کشور نیست؛ او بخشی از همان جامعهای است که هزینههای تصمیمهای سیاسی و نظامی را میپردازد.
در شرایط جنگی، مرز میان نقد سیاستهای حکومت و همکاری واقعی با نیروی متخاصم باید بر پایهٔ شواهد روشن تعیین شود. جاسوسی، انتقال اطلاعات نظامی محرمانه یا مشارکت عملی در عملیات خشونتآمیز، موضوعاتی متفاوت از اعتراض مسالمتآمیز، روزنامهنگاری مستقل و انتقاد سیاسیاند. آمیختن این مقولهها میتواند زمینهٔ بازداشتهای خودسرانه و محاکمات ناعادلانه را فراهم سازد. اگر هر منتقدی بهسادگی در جایگاه دشمن نشانده شود، دستگاه امنیتی دیگر ناچار نخواهد بود میان رفتار مجرمانه و مخالفت قانونی تمایز بگذارد. در چنین فضایی، مفهوم امنیت ملی بهجای آنکه از جامعه حفاظت کند، ممکن است به ابزاری برای محدود کردن آن تبدیل شود.
گزارش دیدهبان حقوق بشر دربارهٔ ایران در سال ۲۰۲۶، تصویری نگرانکننده از همین تداخل میان جنگ و سرکوب داخلی ارائه میکند. این سازمان در ارزیابی خود از رویدادهای سال ۲۰۲۵ و تحولات پس از آن، به بازداشتهای گسترده، بدرفتاری با زندانیان و تشدید فشارهای امنیتی پس از حملات نظامی اشاره کرده است. این گزارش همچنین حملهٔ اسرائیل به زندان اوین در ۲۳ ژوئن ۲۰۲۵ را اقدامی دانسته که باید بهعنوان جنایت جنگی احتمالی بررسی شود؛ زیرا زندانیان و کارکنان زندان در شمار افرادی هستند که در شرایط مخاصمه باید از حمایتهای حقوقی برخوردار باشند. این ارزیابی یادآور آن است که نقض حقوق غیرنظامیان و زندانیان باید فارغ از هویت عاملان و موضع سیاسی آنان بررسی شود.
در سوی دیگر، حکومت نیز مسئولیت دارد که از جنگ برای توجیه رفتارهای غیرقانونی در داخل کشور استفاده نکند. اگر شهروندی به اتهام جاسوسی یا همکاری با دشمن بازداشت میشود، باید شواهد مشخصی علیه او وجود داشته باشد و امکان دفاع مستقل از خود را در اختیار داشته باشد. صرف ارتباط اجتماعی، انتشار دیدگاه انتقادی یا مخالفت با سیاست خارجی حکومت نمیتواند جای اثبات جرم را بگیرد. اهمیت این تمایز زمانی بیشتر میشود که اتهامهای امنیتی با مجازات اعدام همراه باشند؛ زیرا در چنین پروندههایی، خطا یا بیعدالتی ممکن است به نتیجهای برگشتناپذیر بینجامد. امنیت واقعی با حذف حقوق شهروندان حاصل نمیشود، بلکه به وجود نهادهایی نیاز دارد که حتی در دشوارترین شرایط نیز قانون را رعایت کنند.
جنگ همچنین میتواند به بازآرایی فضای عمومی بینجامد. ایستهای بازرسی، گشتهای امنیتی، حضور گستردهتر نیروهای مسلح در مراکز شهری و مراسمی که بر آمادگی برای مقابله با دشمن تأکید دارند، ممکن است به بخشی از تجربهٔ روزمرهٔ شهروندان تبدیل شوند. برخی از این اقدامات میتوانند در چارچوب وظایف قانونی و برای حفاظت از مردم انجام شوند؛ اما مشروعیت آنها به ضرورت، تناسب، مدت اجرا و رعایت حقوق شهروندان بستگی دارد. اگر حضور امنیتی به وسیلهای برای کنترل اعتراضات، نظارت نامحدود بر زندگی خصوصی یا ایجاد محدودیتهای تبعیضآمیز تبدیل شود، دیگر نمیتوان همهٔ آن را صرفاً با ضرورت دفاعی توضیح داد. بررسی دقیق باید نشان دهد کدام اقدامات واقعاً برای حفاظت از مردم لازم بودهاند و کدامیک فراتر از آن ضرورت رفتهاند.
در این میان، نمایشهای خیابانی شبانه و تجمعات سازمانیافتهٔ طرفداران حکومت نیز اهمیت سیاسی پیدا میکنند. چنین اجتماعاتی ممکن است بیانگر باور واقعی شرکتکنندگان، احساسات ملی، تعلق مذهبی یا حمایت از سیاستهای رسمی باشند؛ بنابراین، نمیتوان انگیزهٔ همهٔ حاضران را یکسان دانست. در عین حال، حکومتها میتوانند از تصاویر این تجمعات برای نمایش انسجام، انتقال پیام قدرت و القای حمایت گستردهٔ عمومی استفاده کنند. تصاویر پیاپی از میدانهای پرجمعیت، پرچمها و شعارهای هماهنگ، ممکن است این تصور را بسازند که جامعه در برابر حکومت یکپارچه است و صدای مخالفان به حاشیه رانده شده است. بااینحال، حضور جمعیت در یک مراسم، بهتنهایی میزان حمایت عمومی را مشخص نمیکند؛ همانطور که نبود اعتراض علنی نیز لزوماً به معنای رضایت مردم نیست.
رسانههای حکومتی در این فرایند نقشی تعیینکننده دارند، زیرا انتخاب تصاویر، تکرار شعارها و نحوهٔ معرفی مخالفان میتواند بر برداشت عمومی از شرایط جنگی اثر بگذارد. اگر رسانهها تنها روایت رسمی را بازتاب دهند و امکان دسترسی به اطلاعات مستقل محدود شود، جامعه برای ارزیابی واقعیت با دشواری روبهرو خواهد شد. در چنین فضایی، انتقاد ممکن است نه بر اساس محتوای آن، بلکه بر اساس نسبتش با روایت رسمی سنجیده شود. پرسش دربارهٔ تصمیمهای نظامی، هزینههای اقتصادی یا رفتار نهادهای امنیتی میتواند بهجای موضوعی مشروع برای بحث عمومی، اقدامی علیه وحدت ملی معرفی شود. اما وحدت پایدار با خاموش کردن اختلافها به وجود نمیآید؛ وحدتی که بر اعتماد و مشارکت آزادانه استوار باشد، از وحدتی که با ترس و فشار حفظ میشود، مقاومتر خواهد بود.
یکی از حساسترین جلوههای نظامیسازی جامعه، کشاندن کودکان و نوجوانان به فعالیتهایی است که آنان را در معرض خطرهای امنیتی و نظامی قرار میدهد. دیدهبان حقوق بشر در ۳۰ مارس ۲۰۲۶ گزارش داد که سپاه پاسداران کارزاری را برای جذب داوطلبان از سن دوازدهسالگی آغاز کرده است. بر اساس اظهارات یک مقام سپاه که این سازمان نقل کرده، فعالیتهای موردنظر از خدمات پشتیبانی و امدادی تا حضور در ایستهای بازرسی و گشتهای امنیتی را در بر میگرفت. این گزارش همچنین به خطر جدی آسیب دیدن کودکانی اشاره میکند که در نزدیکی تأسیسات یا فعالیتهای نظامی حضور مییابند. چنین موضوعی را نمیتوان صرفاً با عنوان مشارکت داوطلبانه توجیه کرد؛ زیرا سن پایین، فشارهای محیطی و نبود امکان واقعی ارزیابی خطر، مسئلهٔ رضایت و مسئولیت بزرگسالان را پیچیدهتر میسازد.
حضور کودکان در فعالیتهای امدادی، اگر متناسب با سن آنان و دور از خطرهای نظامی باشد، با جذب یا بهکارگیری آنان در وظایف امنیتی یکسان نیست. تفاوت میان کمک به آسیبدیدگان، توزیع اقلام ضروری و شرکت در گشتهای عملیاتی یا ایستهای بازرسی باید روشن بماند. مسئله تنها آموزش یک مهارت یا پوشیدن لباس متحدالشکل نیست؛ مهم آن است که کودک در چه محیطی قرار میگیرد، چه مسئولیتی بر عهده دارد و آیا احتمال مواجههٔ او با خشونت و حملات نظامی وجود دارد. حقوق کودک بر این اصل استوار است که امنیت، رشد و منافع عالیهٔ او باید در اولویت قرار گیرد. هیچ وضعیت اضطراری نباید بهانهای برای نادیده گرفتن این مسئولیت باشد.
همین دقت باید دربارهٔ زنان نیز رعایت شود. زنان در شرایط جنگی ممکن است در امدادرسانی، پشتیبانی اجتماعی، فعالیتهای داوطلبانه یا حتی برنامههای نظامی مشارکت کنند و انگیزههای آنان نیز میتواند متفاوت باشد. حضور آنان در یک اجتماع یا برنامهٔ حکومتی، بهخودیخود نشانهٔ اجبار نیست؛ همانگونه که نمیتوان همهٔ مشارکتکنندگان را نمایندهٔ ارادهٔ آزاد جامعه دانست. پرسش مهم آن است که آیا مشارکت با انتخاب مستقل صورت میگیرد، آیا امکان امتناع بدون مجازات وجود دارد و آیا افراد به فعالیتهایی سوق داده میشوند که با خطرهای نامتناسب همراه است. در یک جامعهٔ آزاد، حمایت از کشور نباید به معیار سنجش وفاداری زنان و مردان تبدیل شود و هیچ شهروندی نباید برای اثبات تعلق خود به میهن، ناچار به پذیرش نقشی شود که آن را نمیخواهد.
پیوند جنگ با مجازات اعدام، از دیگر موضوعاتی است که باید با دقت بررسی شود. دیدهبان حقوق بشر و مرکز عبدالرحمن برومند در گزارش ۱۰ سپتامبر ۲۰۲۶ اعلام کردند که مقامهای ایرانی در فاصلهٔ ۱۸ مارس تا پایان اوت همان سال، اعدام دستکم ۲۹ نفر را در ارتباط با اعتراضات اخیر اعلام کردهاند. این دو نهاد همچنین از محاکمات بهشدت ناعادلانه، اتکا به اعترافات ادعاشده تحت شکنجه و استفاده از اتهامات مبهم امنیتی سخن گفتهاند. گزارش یادشده به پروندههایی اشاره دارد که در برخی از آنها، رفتارهایی مانند تخریب اموال عمومی یا مشارکت ادعایی در اعتراضات با مجازات مرگ مواجه شدهاند، بیآنکه اتهام قتل عمد در همهٔ پروندهها مطرح باشد. این یافتهها ضرورت بررسی مستقل پروندهها و رعایت محدودیتهای سختگیرانهٔ حقوق بینالملل دربارهٔ مجازات اعدام را برجسته میکنند.
در اینجا باید میان اتهام رسمی و واقعیتی که در یک رسیدگی عادلانه اثبات شده است، تفاوت گذاشت. اعلام اینکه فردی با دشمن همکاری کرده یا امنیت کشور را به خطر انداخته، بهخودیخود اثباتکنندهٔ جرم نیست. بهویژه هنگامی که مجازات موردنظر مرگ است، استقلال دادگاه، دسترسی به وکیل منتخب، امکان بررسی شواهد و رسیدگی به ادعاهای شکنجه اهمیت حیاتی پیدا میکند. جنگ نمیتواند جایگزین عدالت شود و ترس از دشمن خارجی نباید امکان رسیدگی منصفانه به پروندههای داخلی را از میان ببرد. اگر مجازات مرگ در فضایی اجرا شود که حق دفاع مؤثر و استقلال قضایی زیر سؤال است، نهتنها جان متهم، بلکه اعتبار دستگاه عدالت نیز در معرض آسیب قرار میگیرد.
از سوی دیگر، حملهٔ خارجی به یک کشور به معنای بیاهمیت شدن مسئولیت نیروهای مهاجم در قبال غیرنظامیان نیست. دفاع از حقوق مردم ایران مستلزم آن است که حملات غیرقانونی، آسیب به زیرساختهای غیرنظامی، مرگ کودکان و تخریب مراکز ضروری زندگی، مستقل از هویت عاملان بررسی شوند. در گزارشهای حقوق بشری مربوط به درگیریهای سال ۲۰۲۶، نگرانیهایی دربارهٔ حملات به مناطق غیرنظامی و خطرهای ناشی از حضور کودکان در محیطهای مرتبط با فعالیتهای نظامی مطرح شده است. در چنین مواردی، تعیین مسئولیت نیازمند بررسی هدف حمله، اطلاعات در دسترس مهاجم، اقدامات احتیاطی و میزان تناسب میان مزیت نظامی مورد انتظار و آسیب احتمالی به غیرنظامیان است. محکوم کردن سرکوب داخلی نباید به معنای نادیده گرفتن نقض حقوق مردم از سوی نیروهای خارجی باشد؛ این دو مسئولیت مستقلاند و هیچکدام دیگری را خنثی نمیکند.
پیامد اقتصادی جنگ نیز در زندگی گروههایی آشکار میشود که کمترین سهم را در تصمیمگیریهای نظامی دارند. تعطیلی کسبوکارها، اختلال در حملونقل، کاهش درآمد خانوارها، نااطمینانی سرمایهگذاری و افزایش هزینههای ضروری میتوانند فشار بحران را بر طبقات کمدرآمد سنگینتر کنند. خانوادهای که پیشتر نیز با تورم و دشواری تأمین مسکن روبهرو بوده است، در شرایط جنگی توان کمتری برای تحمل تعطیلی محل کار یا جابهجایی اجباری خواهد داشت. اگر همزمان دسترسی به اطلاعات محدود شود و امکان نقد سیاستهای اقتصادی کاهش یابد، مردم نهتنها هزینههای بحران را متحمل میشوند، بلکه امکان ارزیابی تصمیمهایی را که بر زندگیشان اثر میگذارند نیز از دست میدهند. به همین دلیل، شفافیت در هزینههای عمومی، دسترسی به اطلاعات معتبر و حمایت از اقشار آسیبپذیر، بخشی از مسئولیت حکومت در زمان جنگ است.
در نهایت، جنگ آزمونی برای سنجش ماهیت رابطهٔ حکومت با جامعه است. قدرت سیاسی ممکن است در برابر تهدید خارجی به تمرکز بیشتر تصمیمگیری نیاز داشته باشد، اما این ضرورت نمیتواند به مجوزی نامحدود برای کنترل زندگی شهروندان تبدیل شود. دفاع از سرزمین هنگامی معنای انسانی خود را حفظ میکند که هدف آن حفاظت از مردم باشد، نه تبدیل مردم به ابزار حفظ قدرت. اگر وضعیت اضطراری به محدودیت دائمی آزادیها، خاموش کردن منتقدان، گسترش مجازاتهای سنگین و دخالت نظامی در زندگی مدنی بینجامد، پایان درگیری نیز لزوماً به معنای پایان آثار سیاسی جنگ نخواهد بود. نهادهایی که در دوران بحران اختیارات گسترده به دست میآورند، ممکن است همان اختیارات را پس از فروکش کردن تهدید نیز حفظ کنند؛ ازاینرو، نظارت عمومی و تضمین حقوق شهروندان باید از همان آغاز در مرکز سیاستهای اضطراری قرار گیرند.
ایران برای عبور از چنین وضعیتی، به تعریفی از امنیت نیاز دارد که انسان را در مرکز خود قرار دهد. امنیت تنها مصونیت مرزها از حمله نیست؛ امکان زندگی بدون ترس از بازداشت خودسرانه، برخورداری از دادرسی عادلانه، دسترسی به اطلاعات و توانایی بیان نظر نیز از اجزای آن است. کشوری که در آن مردم از دشمن خارجی بیم دارند و همزمان از پیامدهای انتقاد داخلی میترسند، با مسئلهای پیچیدهتر از تهدید نظامی روبهروست. بازسازی اعتماد عمومی مستلزم آن است که حکومت میان حفاظت از کشور و حفاظت از موقعیت سیاسی خود تمایز بگذارد و بپذیرد که مخالفت مسالمتآمیز، پرسشگری و نظارت شهروندان نه مانع امنیت، بلکه از عناصر ضروری حکمرانی پاسخگو هستند.
جنگ سرانجام روزی پایان مییابد، اما شیوهای که جامعه در طول آن اداره شده است، میتواند برای سالها باقی بماند. اگر بحران به فرصتی برای گسترش پاسخگویی، حمایت از غیرنظامیان و تقویت نهادهای مستقل تبدیل شود، جامعه ممکن است از دل رنج نیز ظرفیت تازهای برای بازسازی به دست آورد؛ اما اگر جنگ به ابزاری برای عادیسازی ترس و تثبیت اقتدار تبدیل شود، آثار آن از میدان نبرد فراتر خواهد رفت و به ساختار زندگی سیاسی راه خواهد یافت. ازاینرو، معیار سنجش هر سیاست جنگی تنها نتیجهٔ نظامی آن نیست، بلکه این نیز هست که پس از بحران، چه اندازه از آزادی، اعتماد و کرامت انسانی برای مردم باقی میماند.
در همین نقطه، مسئلهٔ تبلیغات حکومتی و بسیج عمومی اهمیت بیشتری پیدا میکند. هنگامی که جنگ به بخش بزرگی از زندگی اجتماعی راه مییابد، حکومتها تنها با ابزارهای نظامی و امنیتی عمل نمیکنند؛ آنها میکوشند معنای جنگ را نیز تعریف کنند، تصویر مشخصی از وفاداری بسازند و حضور خیابانی طرفداران خود را نشانهٔ انسجام ملی معرفی نمایند. بررسی این سازوکارها، از اجتماعات شبانه و روایتهای رسانهای تا سازماندهی نیروهای وفادار و مشارکت کودکان و نوجوانان، موضوعی است که در ادامهٔ رساله باید با تکیه بر شواهد مستقل و توجه به تفاوت میان باور واقعی مردم و بسیج سازمانیافتهٔ حکومتی دنبال شود.
فصل چهارم: مهندسی افکار عمومی؛ تبلیغات حکومتی، بسیج خیابانی و نمایش وفاداری
قدرت سیاسی برای استمرار خود تنها به نهادهای نظامی، دستگاههای امنیتی و ابزارهای قانونی متکی نیست؛ به همان اندازه به توانایی خود در شکل دادن به برداشت مردم از واقعیت نیز نیاز دارد. حکومتی که میخواهد اقتدارش را حفظ کند، باید نهفقط رفتار شهروندان، بلکه معنایی را که آنان به رویدادهای پیرامون خود میدهند نیز تحت تأثیر قرار دهد. ازاینرو، تبلیغات سیاسی در نظامهای اقتدارگرا صرفاً وسیلهای برای اطلاعرسانی یا دفاع از سیاستهای رسمی نیست؛ میتواند به سازوکاری برای تعیین حدود اندیشهٔ مجاز، تعریف دشمن، بازنمایی وفاداری و پنهان کردن شکاف میان جامعه و حاکمیت تبدیل شود. در چنین شرایطی، کشمکش سیاسی تنها بر سر قدرت تصمیمگیری نیست، بلکه بر سر حق تعریف واقعیت نیز جریان دارد.
در ایران، تبلیغات حکومتی بر بستری تاریخی شکل گرفته است که در آن انقلاب ۱۳۵۷، جنگ هشتساله با عراق، منازعات منطقهای و مفهوم مقاومت، جایگاه مهمی در روایت رسمی از هویت سیاسی نظام داشتهاند. این عناصر در دورههای مختلف با شدت و شیوههای متفاوت به کار گرفته شدهاند؛ گاه برای بسیج عمومی در برابر تهدید خارجی، گاه برای مشروعیت بخشیدن به سیاستهای داخلی و گاه برای ترسیم مرزی اخلاقی میان طرفداران حکومت و منتقدان آن. بررسی این روند مستلزم آن است که میان باورهای واقعی شهروندان و کاربرد سیاسی آن باورها تفاوت بگذاریم. بسیاری از مردم ممکن است از سر اعتقاد مذهبی، حس میهندوستی یا نگرانی دربارهٔ امنیت کشور در اجتماعات رسمی شرکت کنند؛ اما حکومت نیز میتواند همین احساسات را در چارچوبی سازمانیافته قرار دهد و از آنها برای نمایش حمایت عمومی بهره ببرد.
یکی از ویژگیهای تبلیغات سیاسی، توانایی آن در سادهسازی واقعیتهای پیچیده است. مسائل دشواری مانند بحران اقتصادی، ناکارآمدی اداری، محدودیتهای سیاسی و اختلافهای اجتماعی، در روایت تبلیغاتی ممکن است به یک علت واحد نسبت داده شوند: دشمن خارجی، توطئهٔ مخالفان یا خیانت گروهی که از نگاه حکومت بیرون از دایرهٔ وفاداری قرار گرفته است. این نوع روایت، بهجای آنکه امکان بررسی چندجانبهٔ مشکلات را فراهم کند، توجه عمومی را به سوی یک تقابل فراگیر سوق میدهد. در چنین چارچوبی، پرسش از عملکرد مسئولان میتواند به پرسش دربارهٔ وفاداری پرسشگر تبدیل شود و اختلافنظر سیاسی، بهجای آنکه بخشی طبیعی از زندگی عمومی تلقی گردد، نشانهای از تهدید علیه انسجام جامعه معرفی شود.
تبلیغات زمانی اثرگذارتر میشود که پیامهای رسمی بهصورت مکرر از مسیرهای گوناگون به مخاطب برسند. تلویزیون و رادیوی دولتی، خبرگزاریهای نزدیک به حکومت، سخنرانیهای رسمی، خطبههای نماز جمعه، پوسترها، مراسم عمومی و شبکههای اجتماعی میتوانند روایتهایی مشابه را با زبانها و شکلهای متفاوت بازتولید کنند. تکرار یک پیام، بهخودیخود آن را به حقیقت تبدیل نمیکند، اما میتواند آشنایی ذهنی با آن را افزایش دهد و جایگاهش را در فضای عمومی تثبیت کند. هنگامی که دسترسی به منابع مستقل محدود باشد یا رسانههای منتقد با فشار مواجه شوند، شهروندان ممکن است برای مقایسهٔ روایتها با موانع بیشتری روبهرو شوند. مسئله در اینجا صرفاً وجود تبلیغات حکومتی نیست؛ بلکه نابرابری در امکان انتشار، نقد و راستیآزمایی پیامهاست.
این نابرابری در فضای جنگی اهمیت بیشتری پیدا میکند. در شرایطی که مردم با نگرانی دربارهٔ امنیت، آیندهٔ اقتصادی و سرنوشت خانوادههایشان روبهرو هستند، نیاز به اطلاعات دقیق و قابل اعتماد افزایش مییابد. حکومت ممکن است در چنین وضعیتی تلاش کند تصویری از وحدت ملی و آمادگی عمومی ارائه دهد، در حالی که بخشهایی از جامعه با ترس، خشم، تردید یا مخالفت روبهرو هستند. نمایش پیوستهٔ تصاویر تجمعات، شعارهای هماهنگ و سخنان مقامهای رسمی میتواند احساس انسجام ایجاد کند، اما اگر این تصاویر تنها بخش انتخابشدهای از واقعیت را نشان دهند، برای شناخت افکار عمومی کافی نخواهند بود. هیچ تجمعی، هرقدر گسترده، بهتنهایی نمایندهٔ همهٔ جامعه نیست؛ همانگونه که سکوت شهروندان را نمیتوان بدون بررسی شرایط اجتماعی و سیاسی، نشانهٔ رضایت دانست.
در این میان، تبلیغات حکومتی گاه از زبان میهندوستی برای تقویت وفاداری سیاسی استفاده میکند. پرچم ملی، نمادهای تاریخی، یاد قربانیان جنگ و مفهوم دفاع از سرزمین، همگی میتوانند حامل معناهایی عمیق و انسانی باشند. اما هنگامی که این نمادها بهگونهای انحصاری به کار گرفته شوند که گویا تنها طرفداران حکومت حق نمایندگی ملت را دارند، مرزی مصنوعی میان «ملت وفادار» و «مخالفان نامعتبر» ایجاد میشود. نتیجه آن است که شهروند منتقد ممکن است برای اثبات تعلق خود به کشور ناچار شود بارها بر میهندوستیاش تأکید کند. در چنین فضایی، حکومت بهجای آنکه خود را در برابر جامعه پاسخگو بداند، میکوشد جامعه را در برابر معیارهای وفاداری تعریفشده از سوی خود پاسخگو سازد.
یکی از ابزارهای مؤثر در این فرایند، پخش اعترافات تلویزیونی بازداشتشدگان است؛ روشی که در تاریخ معاصر جمهوری اسلامی سابقهای طولانی دارد و در بحرانهای سیاسی مختلف مورد استفاده قرار گرفته است. اعترافی که در برابر دوربین و در شرایط بازداشت بیان میشود، لزوماً بازتاب آزادانهٔ ارادهٔ فرد نیست. برای ارزیابی اعتبار آن باید دانست که بازداشتشده در چه شرایطی نگهداری شده، آیا به وکیل منتخب دسترسی داشته، آیا تحت فشار یا تهدید قرار گرفته و آیا امکان رد یا اصلاح اظهاراتش در یک روند قضایی مستقل فراهم بوده است. هنگامی که این پرسشها بیپاسخ میمانند، نمایش تلویزیونی اعتراف بهجای آنکه وسیلهای برای کشف حقیقت باشد، ممکن است به ابزاری برای ساختن یک روایت از پیش تعیینشده تبدیل شود.
عفو بینالملل در ژانویهٔ ۲۰۲۶ گزارش داد که رسانههای حکومتی ایران دهها ویدئوی تبلیغاتی از اعترافات بازداشتشدگان پخش کردهاند؛ اعترافاتی که در برخی موارد به فعالیتهای مسالمتآمیز، از جمله ارسال تصاویر اعتراضات برای رسانههای خارج از کشور، مربوط میشدند. این سازمان همچنین به سابقهٔ استفاده از اعترافات ادعاشده تحت شکنجه برای شکل دادن به افکار عمومی و زمینهسازی برای مجازاتهای سنگین اشاره کرد. چنین گزارشهایی لزوم تفکیک میان پخش تلویزیونی یک اتهام و اثبات قضایی آن را برجسته میسازند. دوربین، نورپردازی، لحن گوینده و تدوین تصاویر ممکن است بر برداشت مخاطب اثر بگذارند، اما هیچیک جای شواهد مستقل و دادرسی عادلانه را نمیگیرند.
اعتراف تلویزیونی، افزون بر تأثیر احتمالی بر افکار عمومی، میتواند برای خود بازداشتشده و خانوادهاش پیامدهای سنگینی داشته باشد. فردی که پیش از محاکمه در برابر میلیونها بیننده مجرم معرفی میشود، ممکن است پیشاپیش از امکان برخورداری از قضاوت بیطرفانه محروم گردد. خانوادهٔ او نیز با فشار اجتماعی، نگرانی دربارهٔ سرنوشت قضایی و گاه دشواری دفاع علنی از عزیزشان روبهرو میشود. در چنین شرایطی، رسانه از جایگاه ناظر مستقل فاصله میگیرد و به بخشی از فرآیند مجازات اجتماعی تبدیل میشود؛ مجازاتی که حتی پیش از صدور حکم قطعی آغاز شده است. اگر بعدها بیگناهی فرد ثابت شود، اثر آن نمایش عمومی بهآسانی از ذهن مخاطبان یا زندگی خانوادگی او پاک نخواهد شد.
کارکرد دیگر تبلیغات حکومتی، پیوند دادن خبر با داوری اخلاقی پیش از ارائهٔ شواهد کافی است. هنگامی که یک فرد یا گروه از همان ابتدا با عنوانهایی مانند خائن، مزدور یا عامل دشمن معرفی میشود، مخاطب پیش از شنیدن دفاعیات او به نتیجهای دربارهٔ گناهکاریاش هدایت شده است. این زبان، بهویژه در زمان جنگ، میتواند تفاوت میان مخالف سیاسی، روزنامهنگار، معترض و عامل یک اقدام خشونتآمیز را محو کند. در نتیجه، بهجای آنکه هر رفتار بر اساس شواهد و قانون بررسی شود، تعلق سیاسی افراد به معیار اصلی قضاوت تبدیل میگردد. این شیوه نهتنها حق متهم را تهدید میکند، بلکه توان جامعه را برای تشخیص دقیق خطرهای واقعی نیز کاهش میدهد؛ زیرا هنگامی که همهٔ منتقدان در یک طبقه قرار گیرند، تمایز میان مخالفت قانونی و رفتار مجرمانه دشوارتر خواهد شد.
این وضعیت با محدود کردن دسترسی به اطلاعات تشدید میشود. در جریان اعتراضات سراسری ژانویهٔ ۲۰۲۶، مقامهای ایرانی از ۸ ژانویه محدودیت گستردهای بر اینترنت و ارتباطات اعمال کردند. کمیتهٔ حفاظت از روزنامهنگاران و فدراسیون بینالمللی روزنامهنگاران گزارش دادند که این اختلالها، دسترسی خبرنگاران به منابع، ارتباط آنان با تحریریهها و امکان انتشار سریع اطلاعات را مختل کرده است. عفو بینالملل نیز هشدار داد که قطع ارتباطات میتواند ثبت و بررسی موارد نقض حقوق بشر را دشوار سازد. در چنین وضعیتی، حکومت از ظرفیت بیشتری برای تعیین زمان و شکل انتشار اطلاعات برخوردار میشود، در حالی که شهروندان و رسانههای مستقل برای مقایسهٔ روایتها با محدودیت مواجه میشوند.
قطع اینترنت بهخودیخود ثابت نمیکند که هر خبر رسمی نادرست است یا تمام اهداف اعلامشدهٔ حکومت بیاعتبارند؛ اما محدود کردن گستردهٔ ارتباطات، در زمانی که مردم به اطلاعات فوری دربارهٔ امنیت و سرنوشت نزدیکان خود نیاز دارند، پیامدهایی فراتر از مدیریت فنی شبکه دارد. شاهدان ممکن است نتوانند مدارک را به بیرون از محل حادثه منتقل کنند، خانوادهها ممکن است از وضعیت بازداشتشدگان بیخبر بمانند و روزنامهنگاران نتوانند گزارشهای متناقض را با یکدیگر تطبیق دهند. خلأ اطلاعاتی حاصل از این وضعیت نیز میتواند با شایعات پر شود؛ شایعاتی که گاه ترس عمومی را افزایش میدهند و گاه اعتماد به هر نوع اطلاعرسانی را تضعیف میکنند. به همین دلیل، دسترسی آزاد و پایدار به اطلاعات نه امتیازی فرعی، بلکه یکی از شروط حفاظت از جان مردم و پاسخگو کردن نهادهای عمومی است.
در این میان، شبکههای اجتماعی نقشی دوگانه دارند. از یک سو، امکان انتشار تصاویر و شهادتهایی را فراهم میکنند که ممکن است در رسانههای رسمی بازتاب نیابند؛ از سوی دیگر، سرعت گردش اطلاعات میتواند انتشار تصاویر قدیمی، ویدئوهای بیارتباط یا ادعاهای تأییدنشده را نیز افزایش دهد. هر تصویری که در فضای مجازی منتشر میشود، بدون بررسی زمان، مکان و منشأ آن نمیتواند سند قطعی یک واقعه تلقی شود. این مسئله بهویژه در شرایط جنگی و سرکوب سیاسی اهمیت دارد، زیرا اطلاعات نادرست ممکن است به تشدید ترس، تحریک خشونت یا آسیب رساندن به افراد بیگناه منجر شود. دفاع از آزادی اطلاعات باید با تعهد به راستیآزمایی همراه باشد؛ همانگونه که مقابله با اخبار جعلی نباید به بهانهای برای حذف گزارشهای مستقل و انتقادهای مشروع تبدیل شود.
یکی از صحنههایی که این سیاست نمایش را به شکلی ملموس آشکار میکند، تجمعات شبانه در میدانها، خیابانهای اصلی و مراکز شهری است. شب، با نورافشانی، پرچمها، بلندگوها و شعارهای هماهنگ، میتواند به صحنهای تبدیل شود که در آن قدرت میکوشد حضور خود را نهفقط اعلام، بلکه به نمایش بگذارد. تجمعکنندگان در این مراسم ممکن است از انگیزههای متفاوتی برخوردار باشند: اعتقاد مذهبی، حمایت از کشور در برابر حملهٔ خارجی، وابستگی سازمانی، احساس همبستگی یا باور به روایت رسمی حکومت. در مقابل، برخی نیز ممکن است از سر فشار محیط کار، وابستگی اداری یا نگرانی از پیامدهای غیبت در برنامههای سازمانیافته شرکت کنند. بدون شواهد مشخص، نمیتوان انگیزهٔ افراد را تعیین کرد؛ اما میتوان سازوکارهایی را بررسی کرد که از طریق آنها یک اجتماع خیابانی به تصویری سیاسی از کل جامعه تبدیل میشود.
اهمیت این نمایشها تنها به شمار حاضران محدود نیست، بلکه به نحوهٔ بازنمایی آنها در رسانهها نیز وابسته است. دوربینهایی که از زاویههای مشخص جمعیت را ثبت میکنند، تصاویر تکرارشوندهٔ پرچمها و شعارها، سخنرانیهایی که بر وحدت و وفاداری تأکید دارند و گزارشهایی که حضور مردم را نشانهٔ حمایت عمومی معرفی میکنند، میتوانند روایتی منسجم از قدرت بسازند. بااینحال، تصویر یک میدان پرجمعیت به ما نمیگوید چه تعداد از مردم در خانه ماندهاند، چه کسانی با سیاستهای حکومت مخالفاند یا چه میزان از شرکتکنندگان با تمام تصمیمهای رسمی موافق هستند. سنجش افکار عمومی به روشهایی مستقل، مانند نظرسنجی معتبر، پژوهش میدانی و بررسی رفتارهای اجتماعی، نیاز دارد. نمایش خیابانی ممکن است واقعیتی دربارهٔ حضور و حمایت بخشی از جامعه را نشان دهد، اما نمیتواند بهتنهایی جایگزین شناخت کل جامعه شود.
از این منظر، تجمع شبانه را باید هم بهعنوان رویدادی اجتماعی و هم بهعنوان کنشی در عرصهٔ نمادها بررسی کرد. حکومت از طریق چنین مراسمی میتواند نشان دهد که هنوز توان سازماندهی، فراخواندن نیروهای حامی و حضور در فضای عمومی را دارد. این نمایش، بهویژه پس از بحرانهای سیاسی یا در زمان جنگ، ممکن است برای تقویت روحیهٔ طرفداران و انتقال پیام انسجام به مخاطبان داخلی و خارجی اهمیت پیدا کند. اما استمرار چنین برنامههایی بهخودیخود به معنای حل بحرانهای اقتصادی، اجتماعی یا سیاسی نیست. یک میدان میتواند در یک شب مملو از جمعیت باشد و در همان حال، خانوادههای بسیاری در خانههایشان دربارهٔ آیندهٔ فرزندان، هزینههای زندگی یا سرنوشت زندانیان خود نگران باشند. تصویر رسمی از جامعه و تجربهٔ روزمرهٔ مردم ممکن است همزمان وجود داشته باشند، بیآنکه کاملاً بر یکدیگر منطبق شوند.
در کنار تجمعات شبانه، نقش نهادهایی مانند بسیج و شبکههای محلی وابسته به آن نیز اهمیت دارد. بسیج از آغاز شکلگیری خود در چارچوب جمهوری اسلامی، در عرصههای مختلف اجتماعی، فرهنگی، امنیتی و بسیج عمومی فعالیت کرده است. برای ارزیابی نقش آن در شرایط کنونی باید میان فعالیتهای خدماتی و امدادی، برنامههای فرهنگی، حضور در مراسم عمومی و مشارکت در اقدامات امنیتی تمایز گذاشت. این فعالیتها از نظر ماهیت، مسئولیت و پیامدهای حقوقی یکسان نیستند. بااینحال، هنگامی که یک شبکهٔ سازمانیافته همزمان در محیطهای آموزشی، مذهبی، محلی و امنیتی حضور دارد، میتواند در شکل دادن به فضای عمومی و سازماندهی طرفداران حکومت نقش مؤثری ایفا کند. بررسی این نقش نیازمند اسناد مربوط به ساختار سازمانی، شیوهٔ جذب نیرو، نوع مأموریتها و ارتباط میان فعالیتهای مدنی و امنیتی است.
در چنین شبکههایی، مسئلهٔ کودکان و نوجوانان حساسیت ویژهای دارد. دیدهبان حقوق بشر در ۳۰ مارس ۲۰۲۶ گزارش داد که سپاه پاسداران پویشی را برای جذب داوطلبان از دوازدهسالگی آغاز کرده است؛ پویشی که بر اساس اظهارات یکی از مقامهای سپاه، فعالیتهایی از امدادرسانی و توزیع اقلام تا حضور در ایستهای بازرسی و گشتهای امنیتی را در بر میگرفت. این سازمان هشدار داد که حضور کودکان در محیطهای مرتبط با فعالیتهای نظامی، بهویژه در شرایط حملات هوایی، آنان را در معرض خطر جدی قرار میدهد. گزارش همچنین بر ممنوعیت بهکارگیری کودکان زیر پانزده سال در مخاصمات مسلحانه بر اساس حقوق بینالملل تأکید کرد و خواستار جلوگیری از جذب نظامی افراد زیر هجده سال شد.
اهمیت این موضوع در آن است که تبلیغات سیاسی میتواند مرز میان مشارکت اجتماعی و پذیرش مسئولیتهای خطرناک را مبهم سازد. هنگامی که کودک در پوسترهای تبلیغاتی، تصاویر تجمعات یا برنامههای رسمی در کنار نمادهای نظامی قرار میگیرد، ممکن است حضور او به نشانهای از وحدت ملی و آمادگی نسل جدید تعبیر شود. اما تصویر کودک در یک مراسم، پاسخگوی پرسشهای اساسی دربارهٔ رضایت، سن، میزان آگاهی از خطر و مسئولیت بزرگسالان نیست. کودکان در شرایط جنگی به حمایت بیشتر نیاز دارند، نه آنکه به ابزاری برای اثبات وفاداری سیاسی تبدیل شوند. مسئولیت حکومت و نهادهای اجتماعی آن است که امنیت، آموزش و رشد کودکان را در اولویت قرار دهند و از قرار دادن آنان در موقعیتهایی که احتمال مواجهه با خشونت دارند، جلوگیری کنند.
دربارهٔ زنان نیز باید از دو برداشت سادهانگارانه فاصله گرفت: یکی آنکه هر حضور زنانه در مراسم حکومتی را نشانهٔ اجبار بدانیم و دیگری آنکه هر تصویر از مشارکت زنان را اثباتکنندهٔ حمایت آزادانهٔ آنان تلقی کنیم. زنان ایرانی، همچون مردان، از نظر باورهای سیاسی، مذهبی و اجتماعی یکدست نیستند و حق دارند در فعالیتهای عمومی مشارکت کنند یا از آنها کناره بگیرند. مسئله زمانی به نگرانی حقوقی تبدیل میشود که مشارکت با فشار اداری، تهدید، محدودیت انتخاب یا الزام به ایفای نقشهای امنیتی همراه باشد. همچنین، حضور زنان در فعالیتهای نظامی یا شبهنظامی باید از نظر ماهیت وظایف، شرایط رضایت و خطرهای احتمالی بررسی شود. هیچ تصویری بهتنهایی نمیتواند این پرسشها را پاسخ دهد؛ پژوهش معتبر باید از شواهد مشخص و روایتهای مستقل بهره بگیرد.
تبلیغات سیاسی، افزون بر سازماندهی حضور فیزیکی، میتواند از راه ایجاد احساس انزوا بر مخالفان اثر بگذارد. هنگامی که رسانهها پیوسته تصاویر تجمعات بزرگ و شعارهای هماهنگ را منتشر میکنند، شهروندی که با سیاستهای رسمی مخالف است ممکن است تصور کند دیدگاه او در جامعه هیچ همراهی ندارد. اگر همزمان امکان بیان آزادانهٔ نظر محدود باشد، افراد کمتر میتوانند دریابند که دیگران نیز نگرانیها یا پرسشهای مشابهی دارند. این وضعیت میتواند به خودسانسوری و کنارهگیری از فعالیت عمومی بینجامد. در چنین شرایطی، نمایش وفاداری فقط پیامی دربارهٔ قدرت حکومت نیست؛ ممکن است بهطور غیرمستقیم پیامی دربارهٔ تنهایی مخالفان نیز منتقل کند. البته شدت و گسترهٔ این اثر را باید با پژوهشهای اجتماعی سنجید و نمیتوان آن را به همهٔ افراد یا تمام تجمعات تعمیم داد.
از سوی دیگر، تبلیغات یکسویه همواره به نتیجهای که طراحان آن انتظار دارند منتهی نمیشود. تکرار بیش از اندازهٔ پیامهای رسمی، فاصلهٔ میان تصویر رسانهای و تجربهٔ روزمرهٔ مردم یا آشکار شدن تناقض میان وعدهها و واقعیتها میتواند به کاهش اعتماد بینجامد. مخاطبانی که با مشکلات معیشتی، محدودیتهای اجتماعی یا تجربهٔ مستقیم خشونت روبهرو هستند، ممکن است روایت رسمی را با آنچه در زندگی خود دیدهاند مقایسه کنند. در این حالت، حتی پیامهایی که با هدف تقویت مشروعیت تولید شدهاند، ممکن است برای بخشی از جامعه نشانهای از فاصلهٔ حکومت با واقعیت تلقی شوند. تبلیغات میتواند توجه را برای مدتی هدایت کند، اما قادر نیست بهتنهایی مشکلات ساختاری را حل کند یا اعتماد ازدسترفته را بازگرداند.
در نهایت، مسئلهٔ تبلیغات حکومتی در ایران را باید در پیوند با ساختار قدرت، وضعیت رسانهها، محدودیتهای سیاسی و تجربهٔ روزمرهٔ شهروندان بررسی کرد. تجمعات خیابانی، برنامههای شبانه، اعترافات تلویزیونی، روایتهای رسمی از جنگ و شبکههای سازمانیافتهٔ بسیج، هر یک سازوکار متفاوتی دارند؛ اما در کنار یکدیگر میتوانند در شکل دادن به تصویر عمومی از قدرت و مخالفان آن نقش ایفا کنند. برای تحلیل این سازوکارها باید هم شواهد مربوط به سازماندهی و عملکرد نهادها را بررسی کرد و هم به تنوع واقعی جامعه احترام گذاشت. نه همهٔ حاضران در مراسم حکومتی را میتوان فاقد ارادهٔ مستقل دانست و نه تصاویر منتشرشده از آن مراسم را میتوان معیاری کافی برای سنجش رضایت عمومی تلقی کرد.
جامعهای که در آن امکان دسترسی به اطلاعات مستقل، نقد آزادانه و رقابت سیاسی وجود داشته باشد، بهتر میتواند میان واقعیت و نمایش تمایز بگذارد. رسانههای مستقل، پژوهشگران، روزنامهنگاران و نهادهای مدنی با بررسی شواهد، راستیآزمایی تصاویر و فراهم کردن امکان شنیده شدن صداهای متفاوت، به حفظ این توانایی کمک میکنند. در مقابل، قطع ارتباطات، تهدید خبرنگاران، پخش اعترافات مشکوک و محدود کردن دسترسی عمومی به اطلاعات، ظرفیت جامعه برای داوری مستقل را کاهش میدهند. بنابراین، آزادی رسانه تنها حقی حرفهای برای روزنامهنگاران نیست؛ شرطی اساسی برای آن است که شهروندان بتوانند دربارهٔ تصمیمهایی که بر جان، آزادی و آیندهشان اثر میگذارند، آگاهانه قضاوت کنند.
تبلیغات میتواند خیابانها را برای ساعاتی از شب روشن کند، میدانها را از پرچم و شعار پر سازد و تصویری از انسجام سیاسی به وجود آورد؛ اما هیچ نمایشی قادر نیست بهتنهایی جای رضایت آزادانهٔ شهروندان را بگیرد. حمایت عمومی هنگامی اعتبار سیاسی پایدار پیدا میکند که امکان مخالفت نیز وجود داشته باشد، زیرا تنها در فضایی که شهروند میتواند بدون ترس «نه» بگوید، معنای واقعی «آری» روشن میشود. این اصل، مرز میان همراهی داوطلبانه و اطاعت ناشی از فشار را مشخص میکند و معیار مهمی برای سنجش رابطهٔ حکومت و جامعه به دست میدهد.
از همینجا، بحث به موضوعی میرسد که تبلیغات و بسیج عمومی میکوشند گاه آن را به حاشیه برانند: سرنوشت انسانهایی که پس از اعتراض بازداشت میشوند، در دادگاههای امنیتی محاکمه میگردند یا با خطر اعدام مواجه میشوند. اگر روایت رسمی پیشاپیش آنان را مجرم معرفی کند، چه امکانی برای دفاع از حق دادرسی عادلانه باقی میماند؟ دستگاه قضایی چگونه میتواند استقلال خود را در برابر فشارهای امنیتی حفظ کند؟ و اعدامهای پیاپی چه اثری بر ترس اجتماعی، اعتماد عمومی و امکان اعتراض مسالمتآمیز دارند؟ این پرسشها ما را به فصل پنجم میرسانند؛ فصلی دربارهٔ زندان، مجازات مرگ و جایگاه عدالت در ساختاری که امنیت سیاسی را گاه بر حقوق بنیادین شهروندان مقدم میدارد.
فصل پنجم: زندان، اعدام و فرسایش عدالت؛ سرنوشت انسان در سایهٔ قدرت
در تاریخ حکومتهای اقتدارگرا، زندان تنها مکانی برای نگهداری مخالفان نبوده است؛ گاه به نقطهای تبدیل شده که در آن قدرت سیاسی میکوشد ارادهٔ فرد را در برابر ارادهٔ حکومت به آزمون بگذارد. پشت دیوارهای بلند زندان، انسان از بسیاری از ابزارهای معمول دفاع از خود محروم میشود: امکان سخن گفتن آزادانه، دسترسی به اطلاعات، ارتباط با خانواده و در مواردی برخورداری از وکیل مستقل. همین محدودیتها سبب میشوند که وضعیت بازداشتشدگان به یکی از مهمترین معیارهای سنجش رابطهٔ دولت و شهروند تبدیل شود. حکومتی که از قدرت خود اطمینان دارد، میتواند اتهامها را در روندی شفاف بررسی کند و به متهم فرصت دفاع بدهد؛ اما هرجا ترس از پرسشگری بر ضرورت اثبات جرم غلبه کند، زندان ممکن است از نهاد اجرای قانون به ابزاری برای مهار جامعه تغییر ماهیت دهد.
در جمهوری اسلامی ایران، زندان و مجازاتهای قضایی از نخستین سالهای پس از انقلاب در متن کشمکشهای سیاسی قرار داشتهاند. دگرگونی ساختار قدرت، درگیریهای داخلی دههٔ شصت، اعدامهای گستردهٔ زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ و سپس برخوردهای امنیتی با اعتراضات دورههای بعد، بخشهایی از تاریخی پیچیده و دردناک را تشکیل میدهند که هنوز همهٔ ابعاد آن روشن نشده است. دربارهٔ بسیاری از این وقایع، خانوادهها، شاهدان، پژوهشگران و نهادهای حقوق بشری اطلاعاتی گردآوری کردهاند؛ در مقابل، محدودیت دسترسی به اسناد رسمی و نبود امکان تحقیق مستقل در برخی پروندهها، پاسخگویی کامل را دشوار ساخته است. بنابراین، نگارش تاریخ زندان در ایران مستلزم آن است که میان اسناد قابل بررسی، شهادتهای ثبتشده، گزارشهای حقوق بشری و ادعاهایی که هنوز تأیید مستقل نشدهاند، تمایز روشنی برقرار شود.
زندان سیاسی را نمیتوان تنها بر اساس شمار زندانیان یا مدت حبس آنان شناخت. شرایط بازداشت، نوع اتهام، نحوهٔ دسترسی به وکیل، استقلال دادگاه، امکان اعتراض به حکم و رفتار مأموران با متهم، همگی در ارزیابی وضعیت حقوقی فرد اهمیت دارند. دو نفر ممکن است به اتهامهایی ظاهراً مشابه بازداشت شوند، اما شرایط رسیدگی به پروندههایشان تفاوتهای اساسی داشته باشد. ازاینرو، هر بررسی معتبر باید از تعمیم شتابزده پرهیز کند و بهجای آنکه همهٔ پروندهها را در یک قالب قرار دهد، سازوکارهایی را شناسایی کند که احتمال نقض حقوق را افزایش میدهند. استقلال قضایی، شفافیت اتهامها و دسترسی مؤثر به دفاع، از مهمترین تضمینهایی هستند که میتوانند مانع تبدیل اختلاف سیاسی به مجازات خودسرانه شوند.
مسئله از جایی آغاز میشود که تعریف جرم امنیتی چنان گسترده شود که رفتارهای متفاوت را در یک مجموعه قرار دهد. جاسوسی، انتقال غیرقانونی اطلاعات محرمانه، مشارکت در خشونت و اقدام عملی برای آسیب رساندن به دیگران، از نظر ماهیت با روزنامهنگاری، اعتراض مسالمتآمیز، فعالیت مدنی یا بیان دیدگاه مخالف یکسان نیستند. برای هر اتهام باید عناصر قانونی جرم و شواهد مربوط به آن مشخص شوند؛ وابستگی سیاسی، انتقاد از مقامها یا انتشار اطلاعاتی که برای حکومت ناخوشایند است، بهتنهایی جای اثبات رفتار مجرمانه را نمیگیرد. هرچه مرز میان مخالفت و جرم مبهمتر شود، امکان استفادهٔ گزینشی از قانون افزایش مییابد و شهروندان بیش از آنکه به قواعد روشن حقوقی تکیه کنند، ناچار میشوند پیامدهای احتمالی سخن گفتن و مشارکت عمومی را حدس بزنند.
در چنین فضایی، بازداشت میتواند پیش از صدور هر حکمی به مجازاتی اجتماعی تبدیل شود. قطع ارتباط فرد با خانواده، نگرانی نزدیکان دربارهٔ محل نگهداری او، انتشار اتهامهای تأییدنشده و بیخبری از روند پرونده، فشار روانی را از شخص بازداشتشده به حلقهای گستردهتر از اطرافیانش منتقل میکند. خانوادهای که نمیداند فرزندش در کجا نگهداری میشود یا چه اتهامی علیه او مطرح شده است، تنها با یک مسئلهٔ حقوقی روبهرو نیست؛ زندگی روزمرهٔ آن خانواده نیز زیر سایهٔ اضطراب قرار میگیرد. این آثار ممکن است مدتها پس از آزادی فرد ادامه یابند و بر سلامت روان، روابط خانوادگی، تحصیل و اشتغال او اثر بگذارند. به همین دلیل، بررسی بازداشتهای سیاسی باید افزون بر وضعیت حقوقی متهم، پیامدهای انسانی و اجتماعی آن را نیز در نظر بگیرد.
در سالهای اخیر، اعتراضات گستردهٔ ایران بار دیگر مسئلهٔ بازداشت و دادرسی امنیتی را به یکی از محورهای اصلی گزارشهای حقوق بشری تبدیل کرده است. گزارشهای سازمان ملل و سازمانهای مستقل دربارهٔ اعتراضات سال ۱۴۰۱، مواردی از بازداشتهای خودسرانه، بدرفتاری، شکنجه و محدودیتهای جدی در برخورداری از دادرسی عادلانه را مستند کردهاند. دربارهٔ اعتراضات ژانویهٔ ۲۰۲۶ نیز نهادهای حقوق بشری از موج گستردهٔ بازداشتها و فشارهای امنیتی گزارش دادهاند. بااینحال، برای ارزیابی دقیق ابعاد این رویدادها باید تاریخ هر گزارش، دورهٔ زمانی مورد بررسی، روش گردآوری اطلاعات و میزان تأیید مستقل هر ادعا مشخص باشد. چنین دقتی از اهمیت نقضهای گزارششده نمیکاهد؛ بلکه امکان پیگیری مسئولیتها را بر پایهای محکمتر فراهم میکند.
نقطهٔ تعیینکننده در این پروندهها، کیفیت دادرسی است؛ زیرا سنگینی اتهام نمیتواند از ضرورت رعایت قانون بکاهد. متهم باید بداند دقیقاً به چه رفتاری متهم شده است، به شواهد علیه خود دسترسی مؤثر داشته باشد و بتواند با کمک وکیل مستقل از خویش دفاع کند. ادعای شکنجه یا تهدید نیز باید بهطور جدی و مستقل بررسی شود، نه آنکه صرفاً به دلیل انکار مقامهای مسئول کنار گذاشته شود. اگر اعترافی در شرایط فشار گرفته شده باشد، نمایش آن در رسانهها یا تکرار آن در گزارشهای رسمی، بهخودیخود اعتبارش را بازنمیگرداند. عدالت هنگامی معنا دارد که امکان آزمودن ادله و رد کردن اتهام وجود داشته باشد؛ وگرنه دادگاه، بهجای کشف حقیقت، ممکن است به مرحلهٔ پایانی تصمیمی تبدیل شود که پیشتر در نهادهای امنیتی گرفته شده است.
گزارش مشترک دیدهبان حقوق بشر و مرکز عبدالرحمن برومند که در ۱۰ سپتامبر ۲۰۲۶ منتشر شد، نمونهای مشخص از نگرانیهای مربوط به این روند را ارائه میدهد. این دو نهاد اعلام کردند که مقامهای ایرانی بین ۱۸ مارس و پایان اوت ۲۰۲۶، اعدام دستکم ۲۹ نفر را در ارتباط با اعتراضات اخیر اعلام کردهاند. در بررسی گستردهتر آنها، دستکم ۵۹ مرد در این بازهٔ زمانی بر اساس اتهامات سیاسی یا امنیتی اعدام شده بودند؛ همهٔ این پروندهها الزاماً ارتباط یکسانی با اعتراضات نداشتند. پژوهشگران از اتکا به اعترافات ادعاشده تحت شکنجه، محدودیت دسترسی به وکیل منتخب و روندهای قضایی شتابزده گزارش دادهاند. این یافتهها به سازمانهای گزارشدهنده و روش بررسی آنها مربوط است و باید با همین انتساب دقیق نقل شود؛ بااینحال، گستردگی نگرانیهای مستندشده ضرورت بررسی مستقل پروندهها را برجسته میکند.
یکی از مهمترین مسائل در این گزارش، فاصلهٔ میان عنوانهای کلی امنیتی و رفتار مشخصی است که به متهم نسبت داده میشود. اتهامهایی مانند «محاربه»، «افساد فیالارض» یا همکاری با دولتهای متخاصم، در نظام حقوقی ایران پیامدهای سنگینی دارند؛ اما نام یک عنوان کیفری، بهتنهایی چیزی دربارهٔ کیفیت شواهد یا رعایت دادرسی عادلانه به ما نمیگوید. در ارزیابی حقوقی باید روشن شود که متهم چه عملی انجام داده، چه شواهد مستقلی برای اثبات آن وجود دارد و آیا آن عمل با معیارهای سختگیرانهٔ حقوق بینالملل دربارهٔ جرایم مستوجب اعدام مطابقت دارد. بر اساس حقوق بینالملل حقوق بشر، در کشورهایی که مجازات مرگ را حفظ کردهاند، اجرای آن به جرایم بسیار جدی، با تفسیر محدود از این مفهوم و با رعایت تضمینهای سختگیرانهٔ دادرسی، محدود است. صرف مشارکت در اعتراض، تخریب اموال بدون اثبات شرایط لازم برای یک جرم مستوجب مرگ یا بیان دیدگاه سیاسی، مبنای کافی برای چنین مجازاتی نیست.
در اینجا مسئله تنها سرنوشت یک متهم نیست؛ اعتبار کل دستگاه قضایی در معرض آزمون قرار میگیرد. هنگامی که دادگاه نتواند استقلال خود را از نهادهای امنیتی نشان دهد، جامعه ممکن است حکم قضایی را نه نتیجهٔ بررسی بیطرفانه، بلکه امتداد ارادهٔ سیاسی تلقی کند. در چنین وضعی، حتی مجازات فردی که مرتکب جرم واقعی شده است نیز میتواند زیر سایهٔ بیاعتمادی قرار گیرد. عدالت برای آنکه از انتقام متمایز باشد، باید به قواعدی متکی باشد که هم برای مخالف حکومت و هم برای حامی آن یکسان اجرا شوند. قاضی نباید از نتیجهٔ مطلوب یک نهاد امنیتی پیروی کند؛ وظیفهٔ او بررسی شواهد، شنیدن دفاعیات و صدور حکمی مستدل بر اساس قانون است. استقلال قضایی امتیازی برای متهمان نیست، بلکه تضمینی برای همهٔ شهروندان در برابر خطا و خودسری قدرت است.
اعترافات تلویزیونی در چنین فضایی اهمیت دوچندان پیدا میکنند. وقتی فردی پیش از پایان رسیدگی قضایی در برابر دوربین ظاهر میشود و اتهامهایی را میپذیرد، مخاطب معمولاً به شرایطی دسترسی ندارد که آن سخنان در آن بیان شدهاند. آیا فرد آزادانه سخن گفته است؟ آیا امکان سکوت داشته؟ آیا وکیلش در روند بازجویی حضور داشته است؟ آیا اعتراف در دادگاه پس گرفته شده و ادعای فشار بررسی شده است؟ پاسخ به این پرسشها بدون دسترسی به پرونده و تحقیق مستقل ممکن نیست. ازاینرو، اعتراف تلویزیونی نباید بهعنوان اثبات قطعی جرم تلقی شود. حتی اگر بخشی از اظهارات متهم با واقعیت سازگار باشد، اعتبار هر بخش باید جداگانه و با شواهد مستقل سنجیده شود؛ زیرا حقیقت را نمیتوان از ظاهر آرام یا مضطرب فرد، لحن صدا یا شیوهٔ تدوین تصاویر استخراج کرد.
گزارش رویترز در ۸ اکتبر ۲۰۲۶ نیز با بررسی مواردی از سرکوب پس از اعتراضات ژانویه، از بازداشتهای گسترده، محاکمات غیرعلنی، اعدامهای شتابزده و پخش اعترافات تلویزیونی خبر داد. این گزارش تحقیقی، نقش هماهنگ نهادهای امنیتی، دستگاه قضایی و رسانههای حکومتی را در آنچه رویترز کارزاری برای سرکوب مخالفت توصیف کرده، بررسی میکند. چنین گزارشهایی، در کنار مستندات نهادهای حقوق بشری، برای شناخت الگوهای احتمالی اهمیت دارند؛ اما ارزیابی هر پروندهٔ مشخص همچنان به شواهد همان پرونده نیازمند است. مسئولیت پژوهشگر آن است که یافتههای یک تحقیق را دقیق نقل کند و از تبدیل نتیجهٔ بررسی چندین مورد به ادعایی دربارهٔ تکتک بازداشتشدگان پرهیز نماید.
در نظامهایی که مجازات مرگ همچنان اجرا میشود، اعدام آخرین مرحلهٔ فرآیندی است که ممکن است از بازداشت، بازجویی، محرومیت از ارتباط با خانواده و محاکمه آغاز شده باشد. برگشتناپذیری این مجازات، هر خطای قضایی را به فاجعهای غیرقابل جبران تبدیل میکند. اگر فردی پس از اعدام بیگناه شناخته شود یا شواهدی آشکار گردد که در زمان رسیدگی نادیده گرفته شدهاند، هیچ سازوکاری نمیتواند زندگی ازدسترفته را بازگرداند. به همین دلیل، استانداردهای دادرسی در پروندههای منتهی به مرگ باید در بالاترین سطح ممکن رعایت شوند و هر ادعای معتبر دربارهٔ شکنجه، اعتراف اجباری یا محرومیت از وکیل، بررسی فوری و مستقل را در پی داشته باشد. شتاب در اجرای حکم، اگر با کاستیهای جدی در رسیدگی همراه باشد، نه نشانهٔ قاطعیت عدالت، بلکه عامل افزایش خطر خطای جبرانناپذیر است.
اعدام علنی، بُعد دیگری از رابطهٔ مجازات و قدرت را آشکار میکند. هنگامی که اجرای حکم در فضای عمومی صورت میگیرد، مجازات از رابطهٔ میان دستگاه قضایی و محکوم فراتر میرود و به رویدادی برای تماشاگران تبدیل میشود. در چنین شرایطی، بدن محکوم ممکن است به حامل پیامی عمومی دربارهٔ پیامد نافرمانی بدل شود؛ پیامی که مخاطب آن تنها فرد اعدامشده نیست، بلکه کسانی هستند که هنوز بازداشت نشدهاند یا ممکن است در آینده اعتراض کنند. دیدهبان حقوق بشر و مرکز عبدالرحمن برومند در گزارش سپتامبر ۲۰۲۶ اعلام کردند که پنج نفر از مردانی که در بازهٔ مورد بررسی آنها اعدام شدند، در ملأعام به دار آویخته شده بودند. این دو نهاد، اعدامهای علنی را افزون بر نقض کرامت انسانی، ابزاری برای ایجاد ترس و بازداشتن مردم از اعتراض توصیف کردند.
البته برای تحلیل اثر اعدام علنی بر جامعه، باید میان هدف احتمالی سیاستگذاران و پیامد واقعی آن تفاوت گذاشت. ممکن است مسئولان اجرای علنی حکم را وسیلهای برای بازدارندگی معرفی کنند، اما میزان تحقق این هدف را نمیتوان تنها از اعلام رسمی آنان نتیجه گرفت. واکنش جامعه میتواند شامل ترس، خشم، اندوه، بیتفاوتی ظاهری یا شکلگیری همبستگی با خانوادهٔ قربانی باشد. برخی افراد ممکن است از حضور در فعالیتهای سیاسی خودداری کنند؛ برخی دیگر ممکن است همان واقعه را نشانهای از ضرورت تغییر بدانند. برای شناخت این پیامدها، به پژوهشهای اجتماعی، شهادتهای معتبر و بررسی رفتار مردم در گذر زمان نیاز است. آنچه مستقل از این تفاوتها اهمیت دارد، شأن انسانی فرد محکوم و ممنوعیت رفتارهای ظالمانه و تحقیرآمیز است؛ اصلی که نباید به میزان محبوبیت یا نفرت عمومی نسبت به متهم وابسته باشد.
در کنار اعدام علنی، اجرای مخفیانهٔ حکم نیز میتواند رنج خانوادهها را تشدید کند. بیاطلاع گذاشتن نزدیکان از زمان اجرای حکم، محروم کردن آنان از آخرین ملاقات یا تحویل ندادن بهموقع پیکر، پرسشهایی جدی دربارهٔ رفتار انسانی با محکوم و حقوق خانواده ایجاد میکند. خانوادهای که ماهها در انتظار روشن شدن سرنوشت عزیز خود بوده است، با شنیدن خبر اعدام ممکن است همزمان با سوگ، احساس بیپناهی و بیاعتمادی روبهرو شود. حق دانستن سرنوشت بازداشتشده و امکان پیگیری قانونی پرونده، بخشی از تضمینهایی است که باید در برابر قدرت عمومی محفوظ بماند. محروم کردن خانواده از اطلاعات اساسی، نهتنها رنج آنان را افزایش میدهد، بلکه امکان نظارت مستقل بر اجرای احکام را نیز کاهش میدهد.
زندان همچنین مکانی است که در آن شکنجه و بدرفتاری، اگر رخ دهند، میتوانند به دلیل محدودیت دسترسی ناظران و ترس زندانیان از تلافی، پنهان بمانند. شکنجه فقط به آسیب جسمی محدود نیست؛ تهدید به آزار خانواده، محرومیت طولانی از خواب، نگهداری در انفرادی و فشار روانی شدید نیز ممکن است در شرایط خاص مصداق بدرفتاری ممنوع باشند. برای تعیین اینکه یک رفتار مشخص از نظر حقوقی شکنجه یا نوع دیگری از رفتار ممنوع محسوب میشود، باید شدت، هدف، شرایط و شواهد مربوط به آن بررسی شود. بااینحال، اصل بنیادین روشن است: هیچ مقام یا نهادی حق ندارد برای گرفتن اعتراف، مجازات فرد یا ایجاد ترس از روشهای شکنجهآمیز استفاده کند. منع شکنجه از قواعد اساسی حقوق بشر است و شرایط اضطراری، از جمله جنگ و تهدید امنیتی، مجوز کنار گذاشتن آن نیست.
گزارش هیئت مستقل بینالمللی حقیقتیاب سازمان ملل دربارهٔ ایران که در سپتامبر ۲۰۲۶ منتشر شد، به مواردی از بازداشت خودسرانه، شکنجه و بدرفتاری، ناپدیدسازی قهری و نقض تضمینهای دادرسی در ارتباط با اعتراضات سراسری پرداخته است. این هیئت همچنین نتیجه گرفته است که بخشی از نقضهای بررسیشده در سرکوب اعتراضات، از جمله قتل، حبس و شکنجه در چارچوب شرایط مورد بررسی، ممکن است مصداق جنایت علیه بشریت باشند. این نتیجهگیری حقوقی به مجموعهای از یافتههای تحقیقاتی و معیارهای خاص حقوق بینالملل متکی است و نباید بدون توجه به محدودهٔ گزارش به هر واقعه یا هر فرد تعمیم داده شود. اهمیت آن در این است که مسئله را از سطح ادعاهای پراکنده فراتر میبرد و خواستار بررسی مسئولیتها در چارچوب حقوقی مشخص میشود.
بازداشت و اعدام تنها به ساختار قضایی محدود نمیمانند؛ آثار آنها به جامعهای منتقل میشود که باید با فقدان، ترس و بیاطمینانی زندگی کند. وقتی خانوادهای نمیداند آیا فرزند بازداشتشدهاش به دادگاهی عادلانه دسترسی خواهد داشت، این نگرانی میتواند به تجربهای مشترک در میان همسایگان، همکاران و دوستان تبدیل شود. افراد ممکن است پیش از بیان یک نظر سیاسی، انتشار یک مطلب یا شرکت در یک گردهمایی، پیامدهای احتمالی آن را برای خود و نزدیکانشان بسنجند. این محاسبهٔ دائمی، اگر گسترده شود، فضای عمومی را دگرگون میکند؛ نه لزوماً به این دلیل که همهٔ شهروندان باورهای خود را تغییر دادهاند، بلکه به این دلیل که هزینهٔ آشکار کردن آن باورها افزایش یافته است. سکوتی که در چنین شرایطی شکل میگیرد، لزوماً رضایت نیست و نمیتوان آن را بدون شناخت زمینههای اجتماعی تفسیر کرد.
در این میان، وکلا، روزنامهنگاران، خانوادههای دادخواه و مدافعان حقوق بشر با مسئولیتی دشوار روبهرو میشوند. آنان باید از یک سو برای روشن شدن حقیقت و دفاع از حقوق افراد تلاش کنند و از سوی دیگر، خطرهای امنیتی و محدودیتهای حرفهای را در نظر بگیرند. فشار بر وکلایی که پروندههای حساس را میپذیرند، محدود کردن فعالیت روزنامهنگاران یا تهدید خانوادههایی که دربارهٔ سرنوشت عزیزانشان اطلاعرسانی میکنند، میتواند امکان بررسی مستقل پروندهها را کاهش دهد. اگر کسانی که برای ثبت حقیقت تلاش میکنند خود در معرض مجازات قرار گیرند، تنها یک فرد یا خانواده آسیب نمیبیند؛ ظرفیت جامعه برای شناخت خطاهای قدرت نیز محدود میشود. به همین دلیل، حفاظت از استقلال وکلا، امنیت روزنامهنگاران و حق فعالیت مدافعان حقوق بشر، بخشی جداییناپذیر از هر برنامهٔ جدی برای اصلاح نظام عدالت است.
در عین حال، دادخواهی نباید به نفی حقوق متهمانی بینجامد که در اردوگاه سیاسی مخالفان حکومت قرار دارند. اگر هدف، ایجاد نظمی عادلانهتر است، اصول دادرسی منصفانه باید برای همه برقرار باشد؛ حتی برای کسانی که متهم به جرایم سنگیناند یا افکار عمومی نسبت به آنان خشمگین است. مجازات جمعی، انتساب گناه بر اساس وابستگی سیاسی و نادیده گرفتن حق دفاع، نمیتواند جایگزین عدالت شود. رسیدگی منصفانه به معنای بیتفاوتی نسبت به رنج قربانیان نیست؛ برعکس، تنها راهی است که میتواند مسئولیت مرتکبان واقعی را با اعتبار حقوقی و اخلاقی روشن سازد. جامعهای که خواهان پایان دادن به خودسری است، باید از همان ابتدا قواعدی را بپذیرد که مانع تکرار آن در آینده شوند.
برای ایران، مسیر پاسخگویی مستلزم مجموعهای از اقدامات بههمپیوسته است: ثبت دقیق نام بازداشتشدگان و اعدامشدگان، حفظ اسناد و شواهد، بررسی مستقل ادعاهای شکنجه، دسترسی خانوادهها به اطلاعات، تضمین وکیل مستقل و فراهم کردن امکان رسیدگی بیطرفانه به پروندهها. در مواردی که احتمال ارتکاب جرایم سنگین بینالمللی مطرح است، بررسی مسئولیتها باید بر اساس شواهد معتبر و معیارهای حقوقی مربوط انجام شود. همچنین، اصلاح قوانین مبهم امنیتی، محدود کردن دامنهٔ مجازات مرگ و تقویت استقلال قضایی میتوانند در کاهش خطر تکرار نقضها نقش داشته باشند. این اقدامات جایگزین یکدیگر نیستند؛ ثبت حقیقت بدون پاسخگویی ناقص میماند، پاسخگویی بدون دادرسی منصفانه به عدالت پایدار نمیانجامد و مجازات افراد بدون اصلاح ساختارهای زمینهساز نقض حقوق، امکان تکرار همان چرخه را از میان نمیبرد.
حافظهٔ خانوادههای قربانیان نیز باید در این روند جایگاهی مستقل داشته باشد. آنان نباید برای اثبات رنج خود ناچار باشند هر بار از نو در برابر تردید، تحقیر یا اتهامزنی بایستند؛ در عین حال، حفظ اعتبار تاریخی ایجاب میکند که هر ادعای مشخص با دقت ثبت و بررسی شود. احترام به خانوادهها با دقت در مستندسازی تعارض ندارد؛ برعکس، هرچه اطلاعات دربارهٔ هویت قربانی، زمان و مکان بازداشت، روند رسیدگی و شرایط اجرای حکم دقیقتر باشد، امکان تحریف یا انکار آن کمتر خواهد شد. نام هر انسان، هنگامی که با شواهد قابل اعتماد پیوند میخورد، از یک نشانهٔ سوگواری به بخشی از سند تاریخی تبدیل میشود. چنین اسنادی میتوانند در آینده برای روشن کردن مسئولیتها، جبران خسارت و آموزش نسلهای بعدی اهمیت داشته باشند.
در نهایت، زندان و اعدام زمانی به مسئلهای بنیادین برای جامعه تبدیل میشوند که از حدود پروندههای فردی فراتر روند و رابطهٔ میان قانون و قدرت را آشکار سازند. قانون قرار است قدرت را محدود کند، نه آنکه صرفاً زبان رسمی تصمیمهای آن باشد؛ دادگاه باید محل سنجش ادله باشد، نه صحنهٔ تأیید اتهامهایی که پیشاپیش در عرصهٔ عمومی تثبیت شدهاند. هرگاه این مرزها از میان بروند، شهروندان ممکن است بیش از آنکه به حمایت قانون اعتماد کنند، به میزان نزدیکی خود به مراکز قدرت بیندیشند. بازسازی اعتماد نیز بدون تضمین استقلال قضایی، منع شکنجه، حمایت از حق دفاع و پایان دادن به مجازاتهای خودسرانه ممکن نخواهد بود.
اعدام، با همهٔ سنگینی و برگشتناپذیریاش، پایان مسئله نیست؛ گاه آغاز پرسشهایی است که سالها در حافظهٔ خانوادهها و جامعه باقی میمانند. چه کسی مسئول بود؟ چه شواهدی وجود داشت؟ چرا امکان دفاع کافی فراهم نشد؟ چرا هشدارها شنیده نشدند و چه چیزی مانع جلوگیری از تکرار فاجعه خواهد شد؟ پاسخ دادن به این پرسشها نه وظیفهای صرفاً سیاسی، بلکه ضرورتی اخلاقی و حقوقی است. جامعهای که از گذشتهٔ خود درس میگیرد، نباید رنج قربانیان را به سوختی برای انتقام تازه تبدیل کند؛ باید از آن معیاری بسازد برای محدود کردن قدرت، حفاظت از جان انسانها و استوار کردن عدالت بر اصولی که هیچ مقام و نهادی نتواند بهآسانی آنها را نقض کند.
مسئلهٔ عدالت، در این نقطه، به پرسشی گستردهتر دربارهٔ آیندهٔ ایران پیوند میخورد. اگر زندان و اعدام ابزارهایی برای مهار مخالفت تلقی شوند، چه سرنوشتی در انتظار نیروهای اجتماعی و سیاسی خواهد بود که سالها برای تغییر تلاش کردهاند؟ چگونه میتوان میان سرکوب حکومتی، اختلافهای درونی مخالفان، فرسایش تشکیلاتی و بحران اعتماد عمومی ارتباط برقرار کرد؟ و چرا جامعهای که هزینههای سنگینی برای اعتراض پرداخته است، هنوز با دشواری یافتن چشماندازی مشترک برای آینده مواجه است؟ این پرسشها زمینهٔ ورود به فصل ششم را فراهم میکنند؛ فصلی دربارهٔ اپوزیسیون فرسوده، بحران نمایندگی و فاصلهٔ میان نارضایتی گستردهٔ اجتماعی و توانایی نیروهای مخالف برای تبدیل آن به بدیلی سیاسی، پاسخگو و پایدار.
فصل ششم: کودکی در سایهٔ نظامیگری؛ زنان، مدارس و سیاستِ بسیج اجتماعی
جامعهای که درگیر بحران سیاسی و جنگ است، بیش از هر زمان دیگری به حفاظت از آسیبپذیرترین اعضای خود نیاز دارد؛ کودکانی که هنوز فرصت کافی برای شناخت جهان نیافتهاند و زنانی که ممکن است در شرایط ناامنی، فشار اقتصادی و محدودیتهای اجتماعی با مسئولیتهایی سنگینتر روبهرو شوند. بااینحال، در چنین شرایطی مرز میان مشارکت داوطلبانه و بهرهبرداری سیاسی میتواند مبهم شود. مفاهیمی مانند دفاع از میهن، مسئولیت اجتماعی، وفاداری و فداکاری، هنگامی که در فضای اضطرار به کار گرفته میشوند، ظرفیت آن را دارند که افراد را به فعالیتهایی سوق دهند که دربارهٔ ضرورت، خطر و پیامدهای آنها فرصت کافی برای تصمیمگیری ندارند. از همین رو، بررسی جایگاه کودکان و زنان در ساختارهای بسیج عمومی، تنها بحثی دربارهٔ آموزش یا حضور اجتماعی نیست؛ مسئلهای است دربارهٔ حدود قدرت، حق انتخاب و مسئولیت حکومت در برابر کسانی که باید از امنیت و کرامت آنان حفاظت کند.
کودکی مرحلهای از زندگی است که در آن شخصیت، توانایی داوری مستقل و درک فرد از رابطه با دیگران شکل میگیرد. مدرسه، خانواده و محیط اجتماعی در این دوره نقشی اساسی در پرورش قدرت پرسشگری، شناخت تفاوتها و توانایی تصمیمگیری ایفا میکنند. اگر آموزش بهجای تقویت این تواناییها، عمدتاً بر اطاعت بیچونوچرا، تقسیم جهان به دوست و دشمن و پذیرش روایت واحد از سیاست استوار شود، فضای لازم برای رشد استقلال فکری محدود خواهد شد. البته آموزش نظم، مسئولیتپذیری، همکاری جمعی و حتی آشنایی متناسب با سن با تاریخ دفاعی کشور، بهخودیخود نظامیگری محسوب نمیشود. مسئله از جایی آغاز میشود که آموزش از شناخت و پرورش تواناییهای انسانی فاصله بگیرد و به ابزاری برای آمادهسازی کودکان جهت پذیرش نقشهای امنیتی، نظامی یا ایدئولوژیک تبدیل شود.
در ایران، پیوند میان آموزش رسمی، نهادهای مذهبی و ساختارهای بسیج اجتماعی سابقهای چند دههای دارد. پس از انقلاب ۱۳۵۷، مدارس به یکی از محیطهای مهم انتقال ارزشهای رسمی جمهوری اسلامی تبدیل شدند و فعالیتهای فرهنگی، مذهبی و سیاسی در کنار برنامههای آموزشی گسترش یافتند. سازمان بسیج دانشآموزی نیز در چارچوب ارتباط میان آموزشوپرورش و ساختار بسیج شکل گرفت و فعالیتهایی با عنوان تربیتی، فرهنگی و آمادگی دفاعی را دنبال کرد. بااینحال، برای ارزیابی دقیق عملکرد این نهادها باید میان آموزش نظری دربارهٔ دفاع مدنی، فعالیتهای فوقبرنامه، آموزش عملی نظامی و مشارکت در وظایف امنیتی تفاوت گذاشت. وجود یک برنامهٔ رسمی یا تشکیلات دانشآموزی بهتنهایی ثابت نمیکند که همهٔ دانشآموزان آموزش رزمی میبینند یا به فعالیت نظامی وادار میشوند؛ اثبات چنین ادعاهایی مستلزم بررسی محتوای برنامهها، دستورالعملها، شهادتهای معتبر و شواهد مربوط به اجرای واقعی آنهاست.
مسئلهٔ آموزش نظامی در مدارس از همین نقطه اهمیت پیدا میکند. آموزش کمکهای اولیه، تخلیهٔ اضطراری، مقابله با حوادث طبیعی و شناخت اصول ایمنی میتواند بخشی از آموزش عمومی و آمادگی برای شرایط بحرانی باشد. در مقابل، آموزش استفاده از سلاح، تمرینهای رزمی، آمادهسازی برای انجام وظایف عملیاتی یا قرار دادن دانشآموزان در محیطهای مرتبط با فعالیتهای نظامی، ماهیتی متفاوت دارد و باید از نظر سن، محتوا، خطرهای احتمالی و مبانی حقوقی بهدقت بررسی شود. برای آنکه بتوان گفت در مدرسهای مشخص آموزش نظامی انجام شده است، باید شواهد روشنی از نوع آموزش، محل اجرا، مسئولان برنامه و گروه سنی شرکتکنندگان در دست باشد. تصاویر لباسهای متحدالشکل، حضور دانشآموزان در یک مراسم یا انتشار شعارهای رسمی، بهتنهایی برای اثبات آموزش رزمی کافی نیستند؛ همانطور که عنوان آموزشی یک برنامه نیز نمیتواند ماهیت واقعی آن را بدون بررسی روشن سازد.
در شرایط جنگی، این تمایز حساستر میشود. مدرسه باید در درجهٔ نخست فضایی امن برای یادگیری و رشد کودکان باقی بماند؛ فضایی که دانشآموز در آن بتواند بدون ترس از پیامدهای سیاسی، پرسش کند، نظر متفاوت داشته باشد و آیندهٔ خود را مستقل از خواستههای نهادهای قدرت تصور کند. اگر محیط آموزشی به محلی برای جذب نیرو، سنجش وفاداری سیاسی یا آمادهسازی کودکان برای فعالیتهای امنیتی تبدیل شود، کارکرد اصلی آن در معرض آسیب قرار میگیرد. چنین وضعی میتواند بر رابطهٔ دانشآموز با معلم، بر اعتماد خانوادهها به مدرسه و بر تصور کودک از مسئولیت شهروندی اثر بگذارد. مدرسه نباید به فضایی تبدیل شود که در آن مخالفت با یک برنامهٔ سیاسی یا نظامی، بهعنوان نشانهٔ بیوفایی به کشور یا بیاعتنایی به ارزشهای جمعی معرفی شود.
نمونهای مشخص از خطرهای این سیاست در گزارش دیدهبان حقوق بشر در ۳۰ مارس ۲۰۲۶ مطرح شده است. این سازمان اعلام کرد که سپاه پاسداران برای جذب داوطلبان از سن دوازدهسالگی اقدام کرده و فعالیتهای موردنظر، بر اساس اظهارات یک مقام سپاه، از خدمات پشتیبانی و امدادی تا حضور در ایستهای بازرسی و گشتهای امنیتی را در بر میگرفته است. این گزارش همچنین به سابقهٔ جذب افراد زیر هجده سال در بسیج و اعزام کودکان افغان ساکن ایران برای پشتیبانی از حکومت بشار اسد در جنگ سوریه اشاره میکند. دیدهبان حقوق بشر پیشتر مواردی را مستند کرده بود که در آن پسران چهاردهساله در جنگ کشته شده بودند. این موارد باید با توجه به محدودهٔ زمانی و شواهد مشخص گزارش نقل شوند؛ اما بهروشنی نشان میدهند که بررسی رابطهٔ کودکان با نهادهای نظامی در ایران، موضوعی صرفاً نظری یا تاریخی نیست.
این گزارش همچنین پرسشی اساسی دربارهٔ معنای داوطلب بودن مطرح میکند. هنگامی که یک کودک در محیطی زندگی میکند که نهادهای قدرتمند سیاسی و نظامی در مدرسه، مسجد، رسانه و فعالیتهای محلی حضور دارند، ارزیابی استقلال انتخاب او به بررسی دقیقتری نیاز دارد. ممکن است نوجوانی با انگیزهٔ کمک به کشور یا خانواده در برنامهای شرکت کند؛ دیگری شاید از سر علاقه به فعالیت گروهی به آن بپیوندد؛ و فردی دیگر ممکن است از پیامدهای مخالفت با خواستههای اطرافیان یا مسئولان نگران باشد. نمیتوان بدون شواهد، همهٔ این موارد را اجبار نامید؛ اما نمیتوان نیز صرف ثبتنام یا اعلام آمادگی یک کودک را دلیل کافی برای رضایت آگاهانه دانست. سن، میزان درک خطر، امکان واقعی انصراف و نقش خانواده و نهادهای مسئول، همگی در این ارزیابی اهمیت دارند.
حقوق بینالملل برای جلوگیری از بهکارگیری کودکان در مخاصمات مسلحانه، قواعد ویژهای در نظر گرفته است. پروتکل اختیاری کنوانسیون حقوق کودک دربارهٔ مشارکت کودکان در مخاصمات مسلحانه، دولتهای عضو را ملزم میکند که از اعزام افراد زیر هجده سال به میدان نبرد جلوگیری کنند و برای ممانعت از سربازگیری اجباری افراد زیر هجده سال اقدامهای لازم را انجام دهند. این پروتکل همچنین دربارهٔ استخدام داوطلبانهٔ افراد زیر هجده سال در نیروهای مسلح، شروط و تضمینهایی تعیین میکند؛ از جمله ضرورت داوطلبانه بودن واقعی و رضایت آگاهانهٔ والدین یا سرپرستان قانونی در موارد مشمول آن. برای گروههای مسلح غیردولتی نیز ممنوعیت سختگیرانهتری دربارهٔ جذب و استفاده از افراد زیر هجده سال در مخاصمات مقرر شده است. باید توجه داشت که آموزش نظامی در مدرسه و مشارکت مستقیم در مخاصمه از نظر حقوقی مفاهیم یکسانی نیستند؛ بنابراین، ارزیابی هر برنامه باید بر اساس ماهیت فعالیت و قواعد حقوقی مربوط انجام شود.
بااینحال، مسئلهٔ حفاظت از کودکان به لحظهٔ حضور آنان در میدان نبرد محدود نمیشود. حتی پیش از آنکه کودکی بهطور مستقیم در درگیری شرکت کند، قرار گرفتن در معرض آموزشهای خشونتمحور، مشاهدهٔ مکرر تصاویر مرگ و دشمنسازی، یا حضور در محیطهای امنیتی پرخطر میتواند نگرانیهایی دربارهٔ رشد روانی و اجتماعی او ایجاد کند. میزان و نوع این آثار به شرایط فردی، مدت مواجهه، فضای خانواده و عوامل حمایتی بستگی دارد؛ بنابراین، نباید دربارهٔ پیامدهای روانی هر برنامه بدون پژوهش مشخص حکم قطعی صادر کرد. بااینحال، اصل احتیاط ایجاب میکند که کودکان از موقعیتهایی که احتمال آسیب جسمی، فشار روانی یا عادی شدن خشونت در آنها بالاست، دور نگه داشته شوند. مسئولیت نهادهای آموزشی و اجتماعی آن است که محیط رشد کودک را از تبدیل شدن به عرصهٔ رقابتهای سیاسی و نظامی مصون سازند.
در مدرسه، خطر دیگری نیز وجود دارد: تبدیل آموزش به آزمونی برای سنجش وفاداری. اگر دانشآموز احساس کند که شرکت در یک مراسم، پوشیدن لباس خاص، تکرار یک شعار یا عضویت در تشکیلاتی وابسته به نهادهای رسمی بر ارزیابی معلمان یا موقعیت اجتماعی او اثر میگذارد، مرز میان انتخاب شخصی و فشار محیطی ممکن است تضعیف شود. اثبات وجود چنین فشاری در یک مدرسه یا منطقه به شهادتهای معتبر، اسناد اجرایی یا بررسی مستقل نیاز دارد؛ اما از نظر اصول آموزشی، هیچ دانشآموزی نباید به دلیل عقیدهٔ خانواده، امتناع از فعالیت سیاسی یا نپذیرفتن آموزش نظامی با تنبیه، تحقیر یا محرومیت آموزشی روبهرو شود. مدرسه باید امکان یادگیری مشترک را برای کودکانی با باورهای متفاوت حفظ کند و بهجای تولید اطاعت، توانایی اندیشیدن و مسئولیتپذیری را پرورش دهد.
موضوع زنان در این میان، ابعاد دیگری از رابطهٔ قدرت و بسیج اجتماعی را آشکار میکند. زنان در جامعهٔ ایران تنها مخاطبان سیاستهای حکومتی نیستند؛ آنان در خانواده، آموزش، محیط کار، فعالیتهای مدنی و عرصهٔ عمومی نقش دارند و در شرایط جنگی نیز بخش مهمی از بار مراقبت از کودکان، سالمندان و اعضای آسیبپذیر خانواده را بر دوش میکشند. در عین حال، ممکن است با فشارهایی برای مشارکت در برنامههای رسمی، حضور در تجمعات سازمانیافته یا پذیرش نقشهایی روبهرو شوند که با خواستههای شخصی آنان سازگار نیست. بررسی این وضعیت باید از فرض یکسان بودن تجربهٔ همهٔ زنان پرهیز کند؛ زیرا تفاوتهای طبقاتی، اجتماعی، مذهبی و سیاسی بر میزان اختیار و نوع مواجههٔ آنان با نهادهای قدرت اثر میگذارند. پرسش اساسی این است که آیا زنان میتوانند دربارهٔ مشارکت خود آزادانه تصمیم بگیرند و بدون ترس از مجازات یا محرومیت، پیشنهادها و خواستههای رسمی را رد کنند.
در دوران جنگ، نقش زنان در فعالیتهای امدادی، درمانی و پشتیبانی اجتماعی میتواند حیاتی باشد. حضور داوطلبانهٔ آنان در کمک به مجروحان، رسیدگی به آوارگان، توزیع مواد ضروری و حمایت از خانوادههای آسیبدیده، نمونهای از مشارکت مدنی است که باید امکان رشد و استقلال آن فراهم شود. اما میان چنین فعالیتهایی و استفادهٔ سیاسی یا نظامی از زنان تفاوت وجود دارد. اگر مشارکت امدادی با وظایف امنیتی پرخطر آمیخته شود، اگر افراد بدون آموزش و تجهیزات مناسب در معرض حملات قرار گیرند یا اگر حضور در برنامهای نظامی به نشانهٔ وفاداری سیاسی تبدیل شود، ضرورت بررسی دقیق شرایط افزایش مییابد. عنوانهایی مانند داوطلب، امدادگر یا مدافع کشور بهتنهایی برای ارزیابی ماهیت یک فعالیت کافی نیستند؛ باید وظایف واقعی، شرایط انجام کار، میزان خطر و امکان انصراف را نیز شناخت.
بهرهبرداری سیاسی از تصویر زنان نیز میتواند بخشی از سازوکار تبلیغات رسمی باشد. تصویر زنانی که در اجتماعات عمومی حضور دارند، در برنامههای سازمانیافته شرکت میکنند یا از سیاستهای حکومت حمایت میکنند، ممکن است برای نمایش مشارکت اجتماعی و تأیید گستردهٔ سیاستهای رسمی به کار رود. در مقابل، زنان منتقد نیز ممکن است در روایتهای رسمی بهعنوان گروهی محدود یا تحت تأثیر دیگران معرفی شوند. هیچیک از این تصاویر بهتنهایی برای شناخت واقعیت کافی نیست. زنانی که از حکومت حمایت میکنند، لزوماً فاقد ارادهٔ مستقل نیستند و زنانی که با آن مخالفت دارند نیز نباید بهعنوان گروهی با انگیزههای یکسان تصویر شوند. آنچه اهمیت دارد، حفظ حق انتخاب و فراهم بودن امکان مشارکت آزادانه است؛ حقی که هم شامل حضور در عرصهٔ عمومی میشود و هم حق کنارهگیری از فعالیتهای سیاسی و نظامی را در بر میگیرد.
در برخی شرایط، فشار برای مشارکت ممکن است از مسیرهای غیرمستقیم اعمال شود؛ برای مثال، از طریق محیط کار، نهادهای آموزشی، تشکیلات محلی یا روابط اداری. بااینحال، نسبت دادن چنین فشاری به یک نهاد یا برنامهٔ مشخص، مستلزم شواهد روشن است. حضور کارکنان یک سازمان در تجمعی عمومی، بهتنهایی نشان نمیدهد که همهٔ آنان مجبور به شرکت شدهاند؛ همانطور که اعلام داوطلبانه بودن یک برنامه نیز ثابت نمیکند که هیچ فشار غیرمستقیمی وجود نداشته است. برای بررسی معتبر این موضوع باید دستورالعملهای رسمی، شهادت شرکتکنندگان، شرایط غیبت یا انصراف و هرگونه پیامد اداری احتمالی مطالعه شود. تنها با چنین روشی میتوان میان حمایت واقعی، مشارکت ناشی از ملاحظات شغلی و حضور تحت اجبار تمایز گذاشت.
این تمایز بهویژه دربارهٔ دانشآموزان اهمیت دارد؛ زیرا کودکان معمولاً به مدرسه و مسئولان آن وابستهاند و توانایی محدودتری برای مقاومت در برابر فشارهای نهادی دارند. اگر یک برنامهٔ فرهنگی یا دفاعی در مدرسه برگزار میشود، خانوادهها باید بتوانند دربارهٔ محتوا، اهداف و خطرهای احتمالی آن اطلاعات روشن دریافت کنند. اگر برنامه شامل آموزش نظامی عملی است، ماهیت آموزش، سن شرکتکنندگان و مبنای قانونی آن باید شفاف باشد. همچنین، باید مشخص شود که شرکت نکردن چه پیامدهایی دارد و آیا دانشآموز میتواند بدون نگرانی از تنبیه یا تحقیر از فعالیت کنار بکشد. شفافیت در این زمینه نه مانعی برای آموزش مسئولیتپذیری، بلکه شرط اعتماد خانوادهها و حفاظت از حقوق کودک است.
مدرسهای که در آن آموزش دفاعی بهصورت محدود، متناسب با سن و با هدف حفاظت از جان افراد ارائه میشود، با مدرسهای که کودکان را برای انجام وظایف امنیتی یا مشارکت در فعالیتهای رزمی آماده میکند، یکسان نیست. در حالت نخست، هدف میتواند افزایش آگاهی دربارهٔ خطرها و توانایی واکنش ایمن به شرایط اضطراری باشد؛ در حالت دوم، پرسشهایی دربارهٔ ماهیت آموزش، احتمال مواجهه با خشونت و مسئولیت نهادهای جذبکننده مطرح میشود. در هر دو حالت، باید از تبدیل دانشآموز به ابزار نمایش سیاسی پرهیز کرد. آموزش عمومی میتواند دربارهٔ تاریخ جنگ، حقوق بشردوستانه، حفاظت از غیرنظامیان و پیامدهای خشونت باشد، بیآنکه کودک را به پذیرش یک روایت سیاسی واحد یا دشمنی با گروهی از انسانها سوق دهد.
از منظر حقوق کودک، یکی از مهمترین وظایف آموزشوپرورش آن است که منافع عالیهٔ دانشآموز را در تصمیمگیریهای مربوط به او در اولویت قرار دهد. این اصل به معنای حذف همهٔ بحثهای سیاسی و تاریخی از کلاس درس نیست؛ بلکه مستلزم آن است که این مباحث با روشهای آموزشی متناسب با سن، امکان پرسشگری و احترام به تفاوت دیدگاهها ارائه شوند. دانشآموز باید بتواند جنگ را از منظر تاریخی، اجتماعی و انسانی بشناسد و دربارهٔ پیامدهای آن پرسش کند، نه اینکه تنها به حفظ شعارها یا تکرار مواضع رسمی محدود شود. آموزش حقوق شهروندی، حل مسالمتآمیز اختلافها، کمکهای اولیه و آمادگی در برابر حوادث میتواند ظرفیت جامعه را برای مواجهه با بحران افزایش دهد، بیآنکه کودکان در معرض وظایف نظامی قرار گیرند.
در این زمینه، خانوادهها نیز به اطلاعات مستقل و امکان نظارت نیاز دارند. والدین باید بدانند چه نهادی برنامهای را اجرا میکند، چه محتوایی ارائه میشود، آیا تجهیزات یا سلاحی در فعالیت دخالت دارد و چه تدابیری برای حفاظت از دانشآموزان در نظر گرفته شده است. اگر کودکی در فعالیتی پرخطر شرکت کرده یا دربارهٔ فشار و تهدید گزارش میدهد، سازوکاری امن برای ثبت شکایت و بررسی مستقل باید وجود داشته باشد. چنین سازوکاری زمانی مؤثر است که خانواده از طرح پرسش یا اعتراض نترسد و گزارشدهنده با پیامدهای تنبیهی مواجه نشود. مسئولیت حفاظت از کودک را نمیتوان تنها به والدین واگذار کرد؛ نهادهای آموزشی، سازمانهای برگزارکننده و مقامهای ناظر نیز باید پاسخگو باشند.
در شرایط جنگی، این مسئولیت ابعاد فوریتری پیدا میکند. گزارش دیدهبان حقوق بشر در ۳۰ مارس ۲۰۲۶، افزون بر موضوع جذب کودکان از سوی سپاه، به حملهای مرگبار به یک مدرسهٔ ابتدایی در میناب در ۲۸ فوریهٔ همان سال اشاره کرد که در آن دهها دانشآموز و غیرنظامی کشته شدند. این سازمان خواستار بررسی حمله بهعنوان جنایت جنگی احتمالی شد و در ارزیابی اولیهٔ خود به اطلاعاتی دربارهٔ مسئولیت نیروهای آمریکایی اشاره کرد. تعیین مسئولیت حقوقی نهایی نیازمند بررسی کامل شواهد، هدف حمله، اطلاعات در دسترس و رعایت قواعد حقوق بشردوستانه است؛ بااینحال، این واقعه یادآور آن است که مدارس و کودکان در جنگ با خطرهایی واقعی مواجهاند. چنین خطری باید به تقویت تدابیر حفاظتی بینجامد، نه آنکه بهانهای برای قراردادن دانشآموزان در محیطهای امنیتی یا نظامی شود.
نظامیسازی آموزش، اگر با گسترش فعالیتهای امنیتی در محیطهای مدنی همراه شود، ممکن است مرز میان مدرسه، نهاد نظامی و فضای زندگی روزمره را کمرنگ کند. بااینحال، برای اثبات وجود یک الگوی فراگیر در سراسر کشور باید اطلاعات مربوط به مناطق مختلف، برنامههای رسمی، میزان اجرا و تجربهٔ دانشآموزان گردآوری شود. نمیتوان از یک گزارش مشخص دربارهٔ جذب کودکان، نتیجه گرفت که تمام مدارس ایران به مراکز آموزش نظامی تبدیل شدهاند؛ همانطور که وجود برنامههای رسمی آموزشی نیز هرگونه خطر یا سوءاستفادهٔ احتمالی را منتفی نمیکند. پژوهش دقیق باید موارد مستند را ثبت کند، دامنهٔ آنها را مشخص سازد و از تعمیم فراتر از شواهد پرهیز نماید. این روش امکان میدهد که هم موارد واقعی نقض حقوق آشکار شوند و هم از تبدیل نگرانیهای معتبر به ادعاهای اثباتنشده جلوگیری شود.
در نهایت، مسئلهٔ کودکان و زنان را باید در چارچوبی گستردهتر از رقابتهای سیاسی بررسی کرد. کودکان حق دارند رشد کنند، آموزش ببینند و آیندهٔ خود را بدون قرار گرفتن در معرض خطرهای غیرضروری بسازند؛ زنان نیز حق دارند دربارهٔ مشارکت اجتماعی، سیاسی و حرفهای خود تصمیم بگیرند. نه وضعیت جنگی این حقوق را از میان میبرد و نه ادعای دفاع از کشور میتواند جایگزین رضایت آگاهانه و رعایت قانون شود. هرچه فشار سیاسی و نظامی بر جامعه افزایش یابد، ضرورت حفاظت از کسانی که امکان کمتری برای دفاع از خود دارند بیشتر خواهد شد. سنجش عملکرد حکومت در این زمینه باید بر رفتارهای مشخص، اسناد معتبر و معیارهای حقوقی روشن استوار باشد، نه بر نسبت دادن انگیزههای یکسان به گروههای بزرگ و متنوع اجتماعی.
کودکانی که امروز در مدرسه دربارهٔ جنگ و قدرت میآموزند، فردا شهروندانی خواهند بود که دربارهٔ مسئولیت حکومت، حقوق دیگران و معنای آزادی تصمیم میگیرند. اگر آموزش به آنان بیاموزد که پرسشگری نشانهٔ ضعف، اطاعت بیچونوچرا فضیلت و دشمنی با مخالفان وظیفه است، امکان شکلگیری گفتوگویی آزاد و مدنی محدود میشود. اما اگر مدرسه بر شناخت، همدلی، تفکر انتقادی و احترام به کرامت انسانی تأکید کند، حتی در شرایط بحرانی نیز میتواند فضایی برای حفظ استقلال فکری فراهم آورد. آیندهٔ یک کشور تنها با تجهیزات نظامی یا ظرفیت بسیج نیروها تعیین نمیشود؛ به کیفیت آموزش، امنیت کودکان، استقلال زنان و امکان مشارکت آزادانهٔ شهروندان نیز وابسته است.
حفاظت از کودکان و زنان، در نهایت، معیاری برای سنجش این است که جامعه تا چه اندازه انسان را بر ابزار سیاسی مقدم میداند. هنگامی که کودک از خطر دور نگه داشته میشود، مدرسه از رقابتهای نظامی مصون میماند و زن حق انتخاب خود را بدون فشار حفظ میکند، امنیت از معنای صرفاً نظامی فراتر میرود و به کیفیت زندگی اجتماعی پیوند میخورد. چنین امنیتی نه بر نمایش قدرت، بلکه بر اعتماد، قانون و مسئولیتپذیری استوار است. از همین منظر، بررسی وضعیت آموزش، جذب نیرو و مشارکت اجتماعی، ما را به مسئلهای دیگر میرساند: اگر ساختارهای حکومتی میکوشند جامعه را از مسیر نهادهای رسمی بسیج کنند، نیروهای مخالف چگونه میتوانند بدون تکرار منطق اطاعت و حذف، اعتماد عمومی را بازسازی کنند؟ این پرسش، زمینهٔ ورود به بحث اپوزیسیون، بحران نمایندگی و دشواری شکلگیری بدیلی سیاسی را فراهم میآورد.
فصل هفتم: اپوزیسیون، بحران نمایندگی و دشواری شکلگیری بدیلی سیاسی در ایران
از مخالفت با قدرت تا توانایی ساختن آینده
مخالفت با یک حکومت، بهخودیخود به معنای برخورداری از توانایی ادارهٔ کشور نیست. میان نارضایتی عمومی از وضع موجود و شکلگیری نیرویی سیاسی که بتواند اعتماد جامعه را جلب کند، فاصلهای مهم وجود دارد؛ فاصلهای که با شعار، محبوبیت مقطعی، حضور رسانهای یا حتی گسترش اعتراضات بهتنهایی از میان نمیرود. یک نیروی مخالف ممکن است در تشخیص مشکلات حکومت موفق باشد، اما در ارائهٔ راهحلهای عملی، ایجاد ائتلاف میان گروههای اجتماعی متفاوت یا تضمین حقوق مخالفان خود با دشواری روبهرو شود. از همین رو، بررسی آیندهٔ سیاسی ایران مستلزم آن است که میان توانایی اعتراض کردن، توانایی بسیج اجتماعی و توانایی ساختن نظمی سیاسی و پاسخگو تمایز بگذاریم.
در فصل پیش، مسئلهٔ بسیج اجتماعی از منظر رابطهٔ قدرت با کودکان، زنان، مدارس و نهادهای رسمی بررسی شد. آن بحث نشان داد که مشارکت اجتماعی هنگامی ارزشمند است که بر حق انتخاب، آگاهی و امکان مخالفت استوار باشد، نه بر اطاعت تحمیلی یا ترس از پیامدهای نافرمانی. همین معیار را باید دربارهٔ نیروهای مخالف حکومت نیز به کار برد. اگر قرار است بدیلی سیاسی برای ساختار موجود شکل بگیرد، نمیتوان تنها به این دلیل که یک جریان با حکومت مخالف است، آن را الزاماً دموکراتیک، پاسخگو یا متعهد به حقوق شهروندان دانست.
مسئله فقط این نیست که چه کسی باید جایگزین حکومت شود؛ پرسش مهمتر آن است که قدرت آینده چگونه به دست میآید، چگونه محدود میشود و چگونه میتوان از تبدیل شدن آن به ساختاری تازه از انحصار جلوگیری کرد. تجربهٔ تاریخی نشان میدهد که فروپاشی مشروعیت یک نظام سیاسی لزوماً به استقرار آزادی نمیانجامد. در فاصلهٔ میان تضعیف نظم پیشین و تثبیت نظم جدید، ممکن است نیروهایی که سازمانیافتهتر، مسلحتر یا برخوردار از حمایت خارجی هستند، فرصت بیشتری برای تصاحب قدرت پیدا کنند؛ حتی اگر نمایندگی آنها از جامعه محدود یا نامشخص باشد.
از این منظر، بحران اپوزیسیون ایران را باید فراتر از اختلاف میان شخصیتها و سازمانها بررسی کرد. مسئله، همزمان، بحران اعتماد، بحران نمایندگی، ضعف سازوکارهای همکاری و نبود توافق کافی دربارهٔ قواعد دوران گذار است. این عوامل یکدیگر را تقویت میکنند و میتوانند جامعهای را که خواهان تغییر است، در برابر پرسشی دشوار قرار دهند: چگونه میتوان نظمی را که بخش بزرگی از مردم آن را نامطلوب میدانند به چالش کشید، بیآنکه آیندهٔ کشور به رقابت میان مدعیان تازهٔ قدرت واگذار شود؟
۱. اپوزیسیون ایران؛ مجموعهای متکثر با هدفهای متفاوت
اپوزیسیون ایران یک جریان یکپارچه با رهبری، برنامه و پایگاه اجتماعی مشترک نیست. این مجموعه طیفی از جمهوریخواهان سکولار، مشروطهخواهان و پادشاهیخواهان، نیروهای چپ، فعالان حقوق بشر، تشکلهای قومی و منطقهای، جریانهای مذهبی مخالف حکومت، جنبشهای اجتماعی و شخصیتهای مستقل را در بر میگیرد. افزون بر این، میان نیروهایی که در خارج از کشور فعالیت میکنند و افرادی که در داخل ایران، در شرایط محدودیت و خطر، به فعالیت مدنی یا سیاسی میپردازند، تفاوتهای مهمی وجود دارد.
این تکثر، بهخودیخود نقطهضعف نیست. جامعهای متنوع طبیعی است که دربارهٔ شکل حکومت، سیاست اقتصادی، حقوق اقلیتها، رابطهٔ دین و دولت و نحوهٔ توزیع قدرت دیدگاههای متفاوتی داشته باشد. مشکل زمانی آغاز میشود که اختلافها به مانعی برای همکاری بر سر حداقل اصول مشترک تبدیل شوند یا یک جریان سیاسی، دیدگاه خود را تنها راه مشروع برای آیندهٔ کشور معرفی کند.
برخی نیروها تغییر نظام سیاسی و استقرار جمهوری سکولار را هدف میدانند؛ برخی دیگر از بازگشت سلطنت، با شکلهای متفاوتی از تعریف اختیارات آن، دفاع میکنند. گروههایی نیز بر خودمختاری منطقهای، فدرالیسم، حقوق ملیتها یا تمرکززدایی تأکید دارند. در مقابل، بعضی از فعالان سیاسی ترجیح میدهند شکل نهایی حکومت از پیش تعیین نشود و مردم در یک فرایند آزاد و رقابتی دربارهٔ آن تصمیم بگیرند.
این اختلافها را نمیتوان صرفاً حاصل جاهطلبی فردی یا رقابت بر سر شهرت دانست. بخشی از آنها به برداشتهای متفاوت از تاریخ ایران، تجربهٔ انقلاب ۱۳۵۷، جنگ، تمرکز قدرت، تبعیض، هویت ملی و رابطهٔ دین و سیاست بازمیگردد. برخی از این اختلافها بنیادیاند و با صدور یک بیانیه یا برگزاری چند نشست از میان نمیروند.
بنابراین، انتظار اینکه همهٔ نیروهای مخالف ابتدا دربارهٔ تمام مسائل تاریخی و ایدئولوژیک به توافق برسند و سپس همکاری را آغاز کنند، ممکن است عملاً هرگونه همکاری پایدار را ناممکن سازد. در مقابل، همکاری بدون تعیین اصول مشترک نیز میتواند ائتلافی شکننده ایجاد کند که در نخستین بحران جدی از هم بپاشد.
راهحل، حذف تکثر نیست؛ ایجاد قواعدی است که امکان همکاری میان دیدگاههای متفاوت را فراهم کند. هر جریان باید حق داشته باشد برنامهٔ خود را عرضه کند، اما در عین حال باید روشن سازد که چگونه میخواهد قدرت را به دست آورد، چه محدودیتهایی را برای خود میپذیرد و با حقوق کسانی که با برنامهٔ آن مخالفاند چگونه برخورد خواهد کرد.
آزادی سیاسی زمانی معنا پیدا میکند که حق مخالفت برای همه محفوظ باشد، نه اینکه هر گروه آزادی را صرفاً برای خود و هوادارانش مطالبه کند.
۲. بحران نمایندگی؛ چه کسی به نام مردم سخن میگوید؟
یکی از دشوارترین مسائل سیاست مخالفان در ایران، رابطهٔ میان صدای عمومی جامعه و ادعای نمایندگی از سوی چهرهها و سازمانهای سیاسی است. در فضای محدود فعالیت سیاسی، امکان شکلگیری احزاب مستقل، برگزاری رقابت آزاد و سنجش منظم حمایت عمومی با موانع جدی روبهرو است. در چنین شرایطی، میزان واقعی نفوذ اجتماعی یک جریان را نمیتوان بهآسانی اندازه گرفت.
حضور گسترده در شبکههای اجتماعی، استقبال از یک سخنرانی، تجمع هواداران در شهری خارجی یا انتشار یک بیانیهٔ پرطرفدار، هرکدام میتوانند نشانههایی از حمایت باشند؛ اما هیچیک بهتنهایی نمایندگی اکثریت جامعه را ثابت نمیکنند. همچنین، نبود امکان فعالیت علنی در داخل کشور به این معنا نیست که یک جریان هیچ پایگاه اجتماعی ندارد. مسئله آن است که در شرایط فقدان رقابت آزاد، شواهد موجود معمولاً ناقصاند و باید با احتیاط تفسیر شوند.
این دشواری دربارهٔ چهرههای شناختهشدهٔ سیاسی نیز وجود دارد. شهرت، سابقهٔ خانوادگی، تجربهٔ مبارزه، توانایی سخنوری یا دسترسی به رسانههای بینالمللی میتواند به یک فرد امکان دهد که صدای خود را به مخاطبان بیشتری برساند. اما هیچیک از این ویژگیها بهخودیخود معادل تفویض اختیار از سوی مردم نیست.
میان برخورداری از مخاطب و داشتن مأموریت سیاسی برای تصمیمگیری به نام جامعه تفاوت وجود دارد.
بحران نمایندگی هنگامی عمیقتر میشود که جریانهای مختلف نهتنها دربارهٔ برنامههای خود اختلاف داشته باشند، بلکه مشروعیت رقیبان را نیز بهطور کامل انکار کنند. در چنین فضایی، هر گروه ممکن است خود را تنها نمایندهٔ واقعی مردم معرفی کند و دیگران را فاقد صلاحیت، وابسته یا خائن بخواند. نتیجه، رقابتی است که در آن بهجای روشن شدن تفاوت برنامهها، انرژی سیاسی صرف بیاعتبار کردن رقیبان میشود.
برای عبور از این وضعیت، باید میان سه مفهوم تمایز گذاشت: حق سخن گفتن، توانایی جلب حمایت و اختیار تصمیمگیری به نمایندگی از دیگران.
هر شهروند و جریان سیاسی حق دارد دیدگاه خود را بیان کند. هر جریان نیز میتواند برای جلب حمایت عمومی تلاش کند. اما اختیار ادارهٔ کشور یا تعیین قواعد الزامآور برای همهٔ شهروندان باید از سازوکاری معتبر، آزاد و قابل نظارت ناشی شود.
در یک نظام دموکراتیک، هیچ فردی صرفاً به دلیل شهرت یا سابقهٔ مبارزه، برای همیشه صاحب حق رهبری نیست. مشروعیت سیاسی باید امکان تجدید، محدود شدن و حتی پایان یافتن داشته باشد. همین اصل دربارهٔ ائتلافهای مخالفان نیز صدق میکند. ائتلافی که بدون انتخابات داخلی، قواعد روشن یا امکان اعتراض اداره شود، ممکن است در عمل همان مسئلهای را بازتولید کند که قرار است با آن مقابله کند: تمرکز تصمیمگیری در دست گروهی محدود، بدون پاسخگویی مؤثر به کسانی که به نام آنان سخن میگوید.
۳. چرا وحدت سیاسی دشوار است؟
در ادبیات سیاسی، دعوت به وحدت اغلب بهعنوان پاسخی بدیهی به پراکندگی مخالفان مطرح میشود. استدلال ظاهراً ساده است: حکومت از اختلاف میان مخالفان سود میبرد؛ بنابراین، مخالفان باید اختلافها را کنار بگذارند و یک جبههٔ واحد تشکیل دهند. این استدلال بخشی از واقعیت را بیان میکند، اما همهٔ مسئله را توضیح نمیدهد.
وحدت، اگر به معنای حذف اختلافهای واقعی یا تسلیم شدن همهٔ نیروها در برابر یک رهبر باشد، الزاماً به افزایش توان سیاسی نمیانجامد. چنین وحدتی ممکن است در ظاهر منسجم به نظر برسد، اما از درون شکننده باشد؛ زیرا گروههای عضو آن دربارهٔ اهداف نهایی، حدود اختیار رهبری و حقوق اقلیتها توافقی پایدار ندارند.
از سوی دیگر، پراکندگی کامل نیز هزینههای سنگینی دارد. گروههایی که نمیتوانند دربارهٔ حداقل اصول مشترک به توافق برسند، در ارائهٔ تصویری قابل اعتماد از آینده ناتوان میمانند. شهروندان ممکن است با این پرسش روبهرو شوند که اگر مخالفان حتی در شرایط کنونی قادر به همکاری نیستند، پس از تغییر حکومت چگونه میخواهند دربارهٔ اقتصاد، امنیت، حقوق اقلیتها و ساختار دولت تصمیم بگیرند؟
بنابراین، مسئله انتخاب میان وحدت مطلق و پراکندگی کامل نیست. راه سوم، همکاری بر پایهٔ قواعد مشترک و پذیرش اختلافهای حلنشده است. در این الگو، گروهها مجبور نیستند دربارهٔ شکل نهایی نظام سیاسی به توافق کامل برسند؛ اما میتوانند بر اصولی مانند منع شکنجه، آزادی بیان، حق تشکل، برابری شهروندان، برگزاری انتخابات آزاد، استقلال دستگاه قضایی و انتقال مسالمتآمیز قدرت توافق کنند.
چنین همکاریای زمانی پایدارتر خواهد بود که روشن باشد چه مسائلی در چارچوب توافق مشترک قرار دارند و چه موضوعاتی باید به رقابت سیاسی آینده واگذار شوند.
اگر یک ائتلاف قرار است صرفاً برای دوران گذار شکل بگیرد، باید حدود مأموریت، مدت فعالیت، شیوهٔ انتخاب مسئولان و سازوکار انحلال یا تبدیل شدن آن به ساختاری دیگر را از ابتدا مشخص کند. در غیر این صورت، نهادی که با هدف تسهیل گذار تشکیل شده است، ممکن است خود به مدعی تازهای برای انحصار قدرت تبدیل شود.
وحدت دموکراتیک، به معنای یکسان اندیشیدن نیست؛ به معنای پذیرفتن قواعدی است که افراد با وجود اختلاف بتوانند در کنار یکدیگر زندگی و رقابت کنند.
۴. شکاف میان داخل و خارج از کشور
یکی از ویژگیهای مهم اپوزیسیون ایران، فاصلهٔ جغرافیایی و تجربی میان بخشهایی از مخالفان در داخل کشور و نیروهای فعال در خارج از کشور است. مهاجرت سیاسی و تبعید، برای بسیاری از فعالان امکان ادامهٔ فعالیت، دسترسی به رسانهها و ارتباط با نهادهای بینالمللی را فراهم کرده است. در عین حال، زندگی در خارج از کشور میتواند فاصلهای میان تجربهٔ روزمرهٔ فعالان مهاجر و محدودیتهایی ایجاد کند که شهروندان داخل ایران با آنها روبهرو هستند.
فردی که در داخل کشور زندگی میکند، ممکن است برای بیان یک نظر سیاسی با خطر بازداشت، از دست دادن شغل، محرومیت تحصیلی یا فشار بر خانواده مواجه شود. فعال سیاسی خارج از کشور معمولاً در محیطی متفاوت فعالیت میکند و ممکن است از آزادی بیشتری برای سخن گفتن برخوردار باشد. این تفاوت بهخودیخود یکی از دو گروه را معتبرتر یا کماعتبارتر نمیکند؛ اما بر نوع مسئولیت و شیوهٔ ارزیابی ادعاهای سیاسی اثر میگذارد.
برای مثال، تشخیص اینکه یک شعار یا چهرهٔ سیاسی در داخل کشور تا چه اندازه حمایت دارد، به اطلاعاتی نیازمند است که ممکن است بهآسانی در دسترس فعالان خارج از کشور نباشد. در مقابل، فعالان داخل کشور نیز ممکن است به دلیل محدودیت ارتباطی، سرکوب یا دشواری دسترسی به منابع مستقل، نتوانند تصویری کامل از اختلافها و تحولات سیاسی در خارج از کشور داشته باشند.
مشکل زمانی جدیتر میشود که یک طرف، تجربهٔ خود را تنها معیار شناخت جامعه بداند. برخی از نیروهای خارج از کشور ممکن است میزان استقبال در اجتماعات مهاجران را نشانهٔ حمایت عمومی در ایران تلقی کنند؛ برخی دیگر ممکن است تمام فعالیتهای خارج از کشور را بیارتباط با خواستههای جامعه بدانند. هر دو برداشت میتوانند بیش از اندازه کلی باشند.
راه کاهش این فاصله، ایجاد سازوکارهایی برای شنیدن دیدگاههای متنوع، حفاظت از هویت و امنیت منابع، شفافیت دربارهٔ محدودیت دادهها و پرهیز از ادعاهای نمایندگی اثباتنشده است. هیچ جریان سیاسی نباید خود را بهصرف دسترسی بیشتر به رسانهها، سخنگوی قطعی مردمی معرفی کند که امکان بیان آزادانهٔ نظر خود را ندارند.
در عین حال، نباید از خطرهای واقعی فعالیت سیاسی در داخل کشور نتیجه گرفت که جامعهٔ داخل ایران فاقد توانایی تصمیمگیری یا سازماندهی است. شهروندان، فعالان مدنی، تشکلهای صنفی، گروههای حرفهای و شبکههای اجتماعی میتوانند حامل تجربهها و خواستههایی باشند که در ساختارهای رسمی اپوزیسیون بازتاب کافی پیدا نمیکنند.
هر پروژهٔ سیاسی که این ظرفیتها را نادیده بگیرد، ممکن است در سطح رسانهای قدرتمند به نظر برسد، اما در شناخت نیازهای جامعه با محدودیت روبهرو شود.
۵. جنبشهای اجتماعی؛ از اعتراض تا سازمان سیاسی
اعتراض اجتماعی یکی از مهمترین شیوههای بیان نارضایتی در جامعهای است که راههای رسمی مشارکت در آن محدود شدهاند. اعتصاب، تجمع، اعتراض دانشجویی، فعالیت زنان، مطالبهگری صنفی و مقاومت مدنی میتوانند مشکلاتی را آشکار کنند که نهادهای رسمی تمایلی به پذیرش آنها ندارند. بااینحال، میان توانایی یک جنبش برای طرح مطالبه و توانایی آن برای ایجاد سازمانی پایدار و پاسخگو تفاوت وجود دارد.
جنبش «زن، زندگی، آزادی» نمونهای مهم از این تمایز است. این جنبش که پس از مرگ مهسا ژینا امینی در بازداشت در سال ۲۰۲۲ گسترش یافت، مطالبات مربوط به آزادیهای فردی، حقوق زنان، کرامت انسانی و رابطهٔ شهروندان با قدرت سیاسی را در مرکز توجه قرار داد. دامنهٔ اجتماعی و معنایی این اعتراضات را نمیتوان صرفاً به یک حزب یا جریان سیاسی نسبت داد. همین گستردگی، یکی از ویژگیهای مهم آن بود؛ اما تبدیل یک حرکت اجتماعی متنوع به ساختاری سیاسی با رهبری، برنامهٔ مشترک و سازوکار تصمیمگیری، مسئلهای جداگانه باقی ماند.
جنبشهای اجتماعی معمولاً از شبکههایی از افراد و گروهها شکل میگیرند که لزوماً دربارهٔ همهٔ مسائل سیاسی توافق ندارند. این ویژگی میتواند به گسترش مشارکت کمک کند، زیرا افراد با پیشینهها و باورهای مختلف میتوانند حول یک مطالبهٔ مشترک همکاری کنند. اما اگر قرار باشد این همکاری به ساختار سیاسی پایدار تبدیل شود، پرسشهایی تازه مطرح میشود: چه کسی سخنگوی جنبش است؟ تصمیمها چگونه گرفته میشوند؟ منابع مالی چگونه مدیریت میشوند؟ اختلافها چگونه حل میشوند؟ و چه سازوکاری مانع از آن میشود که یک گروه محدود، نام و اعتبار جنبش را به انحصار خود درآورد؟
پاسخ دادن به این پرسشها به معنای تحمیل سلسلهمراتب حزبی بر هر جنبش اجتماعی نیست. همهٔ جنبشها قرار نیست به حزب سیاسی تبدیل شوند و فعالیت مدنی نیز تنها هنگامی ارزشمند نیست که به تغییر حکومت منجر شود. گاهی یک جنبش با تغییر هنجارهای اجتماعی، افزایش آگاهی عمومی یا گسترش شبکههای همبستگی، تأثیری پایدار بر جامعه میگذارد؛ حتی اگر نتواند در کوتاهمدت به اهداف سیاسی گستردهتر خود دست یابد.
بااینحال، اگر هدف ایجاد بدیلی برای ادارهٔ کشور باشد، نمیتوان برای همیشه به ظرفیت اعتراضی بسنده کرد. اعتراض میتواند مشروعیت یک سیاست را به چالش بکشد، اما تدوین بودجه، تضمین خدمات عمومی، اصلاح دستگاه قضایی و مدیریت بحران اقتصادی به دانش، سازمان و سازوکارهای تصمیمگیری نیاز دارد.
بدیل سیاسی باید بتواند نشان دهد که چگونه از مرحلهٔ مخالفت به مرحلهٔ ادارهٔ مسئولانه منتقل خواهد شد.
۶. خطر بازتولید اقتدارگرایی در میان مخالفان
یکی از تناقضهای مهم سیاست مخالفان آن است که یک جریان ممکن است با حکومت اقتدارگرا مخالفت کند، اما در شیوهٔ سازماندهی و نگرش خود به قدرت، ویژگیهایی مشابه آن را بازتولید کند. این احتمال دربارهٔ همهٔ نیروهای مخالف صدق نمیکند و نباید آن را بدون بررسی به هر سازمان یا شخصیت نسبت داد؛ اما بهعنوان یک خطر ساختاری باید جدی گرفته شود.
اقتدارگرایی صرفاً به شکل حکومت یا عنوان رسمی آن محدود نیست. این گرایش میتواند در رابطهٔ رهبر با اعضا، شیوهٔ تصمیمگیری، برخورد با منتقدان و تعریف دشمن نیز ظاهر شود. اگر پرسشگری بهعنوان خیانت تلقی شود، اگر مخالفت داخلی نشانهٔ وابستگی معرفی شود، اگر تصمیمهای مهم بدون اطلاع اعضا گرفته شوند و اگر یک فرد یا گروه خود را فراتر از نظارت بداند، زمینهٔ شکلگیری روابط نابرابر قدرت فراهم میشود.
در چنین شرایطی، ممکن است سازمانی که برای آزادی مبارزه میکند، در عمل از اعضای خود اطاعت بیچونوچرا بخواهد. این تناقض زمانی خطرناکتر میشود که هدف نهایی، جایگزین تمام معیارهای اخلاقی و حقوقی شود. ممکن است گفته شود که در شرایط مبارزه، فرصت بحث و اختلاف وجود ندارد و هرگونه انتقاد به تضعیف جبههٔ مخالف میانجامد. اما اگر این منطق به قاعدهای دائمی تبدیل شود، چه تضمینی وجود خواهد داشت که پس از دستیابی به قدرت نیز به پایان برسد؟
پاسخ این پرسش را نمیتوان صرفاً در وعدههای رهبران جستوجو کرد. تضمین آزادی باید در نهادها و قواعدی قرار گیرد که حتی در صورت تغییر رهبر یا پیدایش بحران، امکان سوءاستفاده از قدرت را محدود کنند. شفافیت مالی، انتخاب مسئولان، محدودیت دورهٔ تصدی، حق دسترسی اعضا به اطلاعات، امکان نقد علنی و سازوکار رسیدگی مستقل به شکایتها، از جمله ابزارهایی هستند که میتوانند پاسخگویی سازمانی را تقویت کنند.
همچنین، باید میان مخالفت سیاسی و دشمنی وجودی تمایز گذاشت. رقیب سیاسی کسی است که ممکن است دربارهٔ آیندهٔ کشور دیدگاهی متفاوت داشته باشد؛ دشمنسازی هنگامی رخ میدهد که وجود و حقوق او بهطور کلی انکار شود. اگر جریانهای مخالف، اختلاف نظر را به نشانهٔ فساد اخلاقی یا خیانت تبدیل کنند، امکان سازش سیاسی و رقابت مسالمتآمیز کاهش مییابد.
تجربهٔ قربانی شدن میتواند شناخت عمیقی از پیامدهای قدرت غیرپاسخگو ایجاد کند؛ اما بهخودیخود مانع از خطاهای سیاسی یا سوءاستفادههای بعدی نمیشود. رنج گذشته سزاوار بهرسمیتشناخته شدن است، ولی نباید به مجوزی برای مصونیت از نقد در آینده تبدیل شود.
دموکراسی زمانی معنا دارد که هیچ گروهی، حتی گروهی که برای تحقق آن مبارزه کرده است، از قواعد مشترک مستثنا نباشد.
۷. پادشاهی، جمهوری و حق تعیین شکل حکومت
یکی از اختلافهای برجسته در میان نیروهای مخالف جمهوری اسلامی، چگونگی تعیین شکل حکومت آینده است. این اختلاف را نمیتوان به تقابل سادهٔ دو گروه با انگیزههای یکسان فروکاست. در هر دو سوی بحث، دیدگاهها و استدلالهای متفاوتی وجود دارد و حتی درون هر جریان نیز دربارهٔ ساختار دولت، اختیارات نهادها، رابطهٔ دین و سیاست و شیوهٔ انتقال قدرت توافق کامل وجود ندارد.
طرفداران نظام پادشاهی ممکن است بر نمادهای تاریخی، پیوستگی ملی، نقش وحدتبخش یک نهاد غیرحزبی یا تجربهٔ دولتسازی در دورههای گذشته تأکید کنند. منتقدان این دیدگاه ممکن است بر مسئلهٔ وراثت قدرت، تجربهٔ اقتدارگرایی پیش از انقلاب و ضرورت انتخابپذیر بودن مقامهای سیاسی تمرکز داشته باشند. در سوی جمهوریخواهی نیز اختلافهایی دربارهٔ تمرکززدایی، حدود اختیارات رئیسجمهور، نقش پارلمان و رابطهٔ دولت با نهادهای دینی وجود دارد.
هیچیک از این اختلافها را نمیتوان صرفاً با نسبت دادن انگیزههای پنهان به طرف مقابل حل کرد. پرسشهای اساسی باید دربارهٔ ساختار حقوقی و عملی حکومت مطرح شوند: مقامهای اصلی چگونه انتخاب میشوند؟ اختیارات آنان چه محدودیتهایی دارد؟ دستگاه قضایی چگونه استقلال خود را حفظ میکند؟ حقوق اقلیتها چگونه تضمین میشود؟ و اگر یک نهاد از اختیارات قانونی خود فراتر رفت، چه سازوکاری برای مهار آن وجود دارد؟
اگر شکل نهایی حکومت هنوز محل اختلاف است، یکی از راههای ممکن آن است که نیروهای سیاسی بر قواعد یک فرایند آزاد و فراگیر برای تعیین آینده توافق کنند. این توافق میتواند شامل تضمین آزادی فعالیت گروههای مختلف، فراهم کردن امکان بحث عمومی، نظارت مستقل بر رأیگیری و تعهد به پذیرش نتیجهٔ معتبر باشد.
البته چنین فرایندی تنها با اعلام یک همهپرسی محقق نمیشود؛ شرایط سیاسی، امنیتی و حقوقی لازم برای انتخاب آزادانه نیز باید فراهم باشد.
مهمتر از همه، نباید تصور کرد که برگزاری رأیگیری، بهتنهایی تمام مسائل مربوط به دموکراسی را حل میکند. اکثریت نمیتواند بهطور مشروع حقوق بنیادین اقلیتها را از میان ببرد یا امکان رقابت آزاد در آینده را تعطیل کند. انتخاب شکل حکومت باید در چارچوبی صورت گیرد که آزادی شهروندان را نهفقط در لحظهٔ رأی دادن، بلکه در دورههای بعدی نیز حفظ کند.
مسئلهٔ اصلی صرفاً انتخاب میان سلطنت و جمهوری نیست؛ مسئله این است که آیا ساختار سیاسی آینده بر اصل حاکمیت قانون، تفکیک و نظارت بر قدرت، آزادی تشکلها و امکان تغییر مسالمتآمیز حکومت استوار خواهد بود یا نه.
۸. اقوام، تمرکز قدرت و حقوق شهروندی
بحث دربارهٔ آیندهٔ سیاسی ایران بدون توجه به تنوع قومی، زبانی، مذهبی و منطقهای جامعه ناقص خواهد بود. تجربههای متفاوت شهروندان در مناطق مختلف، برداشتهای متفاوتی از عدالت، امنیت، توسعه و رابطه با دولت مرکزی ایجاد کرده است. مطالبات مربوط به زبان مادری، مشارکت سیاسی، توزیع منابع، مدیریت محلی و رفع تبعیض را نمیتوان صرفاً به رقابت میان سازمانهای سیاسی تقلیل داد.
در برخی جریانهای مخالف، تأکید بر تمامیت ارضی ایران با نگرانی دربارهٔ تجزیه یا تضعیف دولت مرکزی همراه است. در مقابل، برخی گروههای قومی و منطقهای معتقدند که تمرکز شدید قدرت، نبود مشارکت مؤثر و نادیده گرفتن تفاوتهای زبانی و فرهنگی، خود میتواند به بیاعتمادی و گسست اجتماعی دامن بزند. این نگرانیها را نمیتوان با برچسبزنی بهجای استدلال حل کرد.
حفظ تمامیت ارضی و احترام به حقوق شهروندان از نظر منطقی الزاماً در تقابل با یکدیگر نیستند. دولت میتواند در عین حفظ یکپارچگی سرزمینی، اختیارات اداری را توزیع کند، آموزش زبانهای محلی را به رسمیت بشناسد، مشارکت سیاسی مناطق را افزایش دهد و از تبعیض ساختاری جلوگیری کند. در مقابل، هر طرحی برای خودمختاری یا فدرالیسم نیز باید دربارهٔ تقسیم اختیارات، منابع مالی، حقوق افراد درون مناطق و سازوکار حل اختلافها توضیح روشنی ارائه دهد.
فدرالیسم یک نسخهٔ واحد با پیامدهای تضمینشده نیست؛ همانطور که تمرکززدایی نیز بهخودیخود دموکراسی را تضمین نمیکند. هر دو الگو به نهادهای پاسخگو، قواعد روشن و حفاظت از حقوق فردی نیاز دارند. در یک ساختار غیرمتمرکز نیز ممکن است نخبگان محلی قدرت را انحصاری کنند یا حقوق اقلیتهای درون یک منطقه نادیده گرفته شود. بنابراین، مسئله فقط انتقال اختیار از مرکز به مناطق نیست، بلکه نحوهٔ نظارت بر قدرت در همهٔ سطوح حکومت است.
بدیل سیاسی معتبر باید این مسائل را پیش از رسیدن به بحران نهایی بررسی کند. به تعویق انداختن همهٔ اختلافها به دوران پس از تغییر حکومت ممکن است در کوتاهمدت توافق ظاهری ایجاد کند، اما اگر هیچ سازوکاری برای مذاکره و حل اختلاف وجود نداشته باشد، همین مسائل میتوانند در دوران گذار به منبع تازهای از تنش تبدیل شوند.
در عین حال، هیچ جریان سیاسی نباید بهصرف برخورداری از پایگاه اجتماعی در یک منطقه، نمایندهٔ انحصاری تمام ساکنان آن تلقی شود. درون هر جامعهٔ محلی نیز تفاوتهای سیاسی، طبقاتی، جنسیتی، مذهبی و نسلی وجود دارد. تضمین حقوق اقلیتها باید هم در سطح ملی و هم در سطح منطقهای رعایت شود.
۹. حمایت خارجی؛ فرصت دیپلماتیک یا وابستگی سیاسی؟
نسبت میان اپوزیسیون و قدرتهای خارجی از حساسترین موضوعات در بحث آیندهٔ ایران است. نیروهای مخالف ممکن است برای مستندسازی نقض حقوق بشر، فشار دیپلماتیک، حمایت از آزادی زندانیان، دسترسی به رسانهها یا ایجاد هزینهٔ بینالمللی برای سرکوب به همکاری با نهادهای خارجی نیاز داشته باشند. چنین همکاریهایی را نمیتوان بهطور خودکار معادل وابستگی یا خیانت دانست.
بااینحال، میان حمایت بینالمللی از حقوق شهروندان و واگذاری تصمیمگیری سیاسی به دولتهای خارجی تفاوتی اساسی وجود دارد. دولتها معمولاً بر اساس منافع امنیتی، اقتصادی و راهبردی خود عمل میکنند؛ منافعی که ممکن است با خواستههای مردم ایران همسو باشند یا در مقطعی با آنها تعارض پیدا کنند. ازاینرو، هیچ نیروی سیاسی نباید فرض کند که حمایت یک دولت خارجی الزاماً به معنای تعهد پایدار آن دولت به دموکراسی یا حقوق شهروندان است.
مسئله هنگامی پیچیدهتر میشود که مداخلهٔ خارجی، بهویژه مداخلهٔ نظامی، بهعنوان راهی برای تسریع تغییر سیاسی مطرح شود. در چنین وضعی باید دربارهٔ پیامدهای انسانی جنگ، خطر گسترش خشونت، تضعیف نهادهای مدنی، افزایش ناامنی و احتمال تقویت ساختارهای نظامی پرسشهای جدی مطرح کرد. هیچیک از این پیامدها در همهٔ شرایط قطعی نیست، اما نادیده گرفتن آنها نیز ارزیابی مسئولانهای از هزینهها و خطرها به دست نمیدهد.
حمایت خارجی همچنین میتواند بر برداشت عمومی از مشروعیت یک جریان اثر بگذارد. اگر یک سازمان سیاسی دربارهٔ منابع مالی، توافقهای خود یا اهداف همکاری با دولتهای دیگر شفاف نباشد، زمینه برای بدگمانی و انتشار ادعاهای متناقض فراهم میشود. در چنین شرایطی، حتی همکاریهایی که هدف مشروع دارند ممکن است اعتماد عمومی را تضعیف کنند.
راه پاسخگویی به این نگرانیها، منع مطلق ارتباط با جهان خارج نیست. جامعهای که به دنبال آیندهای آزادتر است، به روابط دیپلماتیک، همکاری اقتصادی و ارتباط با نهادهای بینالمللی نیاز خواهد داشت. مسئله آن است که این روابط بر چه مبنایی برقرار میشوند، چه تعهداتی ایجاد میکنند و چه سازوکاری برای نظارت عمومی بر آنها وجود دارد.
نیروی سیاسی مسئول باید بتواند توضیح دهد که همکاری خارجی چگونه با استقلال تصمیمگیری شهروندان سازگار خواهد بود. همچنین، باید بپذیرد که حمایت بینالمللی جایگزین مشروعیت داخلی نیست و هیچ دولت خارجی نمیتواند بهجای مردم ایران دربارهٔ شکل حکومت آینده تصمیم بگیرد.
۱۰. دوران گذار؛ خطر خلأ قدرت و ضرورت نهادهای موقت
یکی از مهمترین ضعفهای برنامههای سیاسی، تمرکز بر لحظهٔ تغییر حکومت و کمتوجهی به دورهٔ پس از آن است. تغییر ساختار قدرت ممکن است در نتیجهٔ فرایندهای تدریجی، بحران سیاسی، اعتراضات گسترده یا تحولات دیگری رخ دهد؛ اما شکل و زمان چنین تحولاتی را نمیتوان از پیش با قطعیت تعیین کرد. آنچه اهمیت دارد، آمادگی برای مواجهه با مسائل عملی در صورت آغاز یک دورهٔ گذار است.
در چنین دورهای، پرسشهایی فوری مطرح میشوند: چه نهادی مسئول حفظ خدمات عمومی خواهد بود؟ دستگاه قضایی چگونه به کار خود ادامه میدهد؟ حقوق کارکنان دولت و نیروهای خدماتی چگونه حفظ میشود؟ چه نهادی بر نیروهای مسلح و امنیتی نظارت خواهد کرد؟ با زندانیان سیاسی، پروندههای قضایی و اسناد مربوط به نقض حقوق بشر چگونه برخورد میشود؟ و چه سازوکاری مانع از انتقامگیری خودسرانه یا فروپاشی نظم حقوقی خواهد شد؟
پاسخ به این پرسشها به معنای دفاع از تداوم بیقیدوشرط ساختارهای موجود نیست. میان حفظ خدمات ضروری و حفظ نهادهای سرکوبگر باید تفاوت گذاشت. یک دولت در حال گذار باید بتواند خدماتی مانند درمان، آموزش، آب، برق و حملونقل را ادامه دهد، در حالی که همزمان ساختارهای مسئول نقض حقوق را تحت بررسی قانونی و نظارت مستقل قرار میدهد.
پاکسازی گسترده و خودسرانهٔ نهادهای دولتی ممکن است ظرفیت ارائهٔ خدمات عمومی را مختل کند؛ در مقابل، حفظ کامل ساختارهای پیشین بدون اصلاح و پاسخگویی نیز میتواند اعتماد عمومی را از میان ببرد. بنابراین، فرایند اصلاح باید میان ضرورت پاسخگویی، رعایت دادرسی عادلانه و حفظ کارکردهای ضروری دولت تعادل برقرار کند.
یکی از مهمترین اصول دوران گذار، موقت بودن اختیارات ویژه است. نهادی که برای مدیریت یک بحران تشکیل میشود، نباید بتواند بدون محدودیت زمانی و نظارت عمومی به حکومت دائمی تبدیل شود. مدت مأموریت، حدود اختیارات، شیوهٔ تصمیمگیری، سازوکار نظارت و شرایط پایان کار آن باید تا حد امکان از پیش روشن باشد.
همچنین، باید میان وظایف اجرایی، قانونگذاری و قضایی تفکیک ایجاد شود. تمرکز همهٔ این وظایف در یک شورای موقت، رهبر سیاسی یا ائتلاف محدود، حتی اگر با هدف سرعت بخشیدن به تغییر تشکیل شده باشد، میتواند خطر سوءاستفاده از قدرت را افزایش دهد. شرایط بحرانی ممکن است تصمیمگیری سریع را ضروری کند، اما ضرورت سرعت نباید به حذف کامل نظارت و پاسخگویی منجر شود.
دوران گذار همچنین باید فرصتی برای مشارکت گروههایی باشد که در ساختارهای سیاسی پیشین کمتر امکان حضور داشتهاند. زنان، اقلیتهای قومی و مذهبی، تشکلهای صنفی، متخصصان حوزههای عمومی و نمایندگان دیدگاههای سیاسی متنوع باید بتوانند در فرایندهای تصمیمگیری حضور داشته باشند. البته صرف حضور نمادین این گروهها کافی نیست؛ باید روشن باشد که چه اختیاراتی دارند و چگونه میتوانند بر تصمیمها اثر بگذارند.
۱۱. عدالت انتقالی؛ پاسخگویی بدون انتقامگیری
هر بحث جدی دربارهٔ آیندهٔ ایران ناگزیر با مسئلهٔ عدالت روبهرو میشود. بازداشتهای خودسرانه، شکنجه، اعدامهای ناعادلانه، سرکوب اعتراضات و دیگر موارد نقض حقوق بشر، پرسشهایی دربارهٔ حقیقت، مسئولیت، جبران خسارت و جلوگیری از تکرار ایجاد میکنند. نادیده گرفتن این مسائل میتواند به بیاعتمادی قربانیان و خانوادههای آنان دامن بزند؛ اما پاسخگویی نیز نباید به مجازاتی جمعی یا انتقامگیری خارج از قانون تبدیل شود.
عدالت انتقالی مجموعهای از رویکردها برای رسیدگی به میراث نقض گستردهٔ حقوق بشر در دورههای تغییر سیاسی است. این رویکردها میتوانند، بسته به شرایط، شامل رسیدگی قضایی، مستندسازی حقیقت، جبران خسارت قربانیان، اصلاح نهادها و تضمین عدم تکرار باشند. هیچ الگوی واحدی برای همهٔ کشورها مناسب نیست و انتخاب سازوکارها باید بر اساس دامنهٔ نقضها، ظرفیت نهادهای قضایی، نیازهای قربانیان و شرایط اجتماعی انجام شود.
در این زمینه، تفکیک مسئولیت فردی از وابستگی سازمانی اهمیت دارد. عضویت در یک نهاد دولتی، اشتغال در یک اداره یا انجام وظایف خدماتی، بهتنهایی اثباتکنندهٔ ارتکاب جرم نیست. در مقابل، مقام رسمی یا دستور سازمانی نیز نباید به سپری برای مصونیت از مسئولیت فردی تبدیل شود. بررسی باید بر شواهد، نقش واقعی افراد، نوع رفتار و معیارهای قانونی استوار باشد.
همین اصل دربارهٔ نیروهای مخالف نیز صدق میکند. اگر اعضای یک جریان سیاسی در گذشته مرتکب نقض حقوق شدهاند، مخالفت آنان با حکومت بهتنهایی مسئولیتشان را از میان نمیبرد. عدالت باید برای همه بر مبنای قواعد یکسان اعمال شود؛ وگرنه، تفاوت میان حکومت پیشین و نظم جدید ممکن است به جابهجایی صاحبان قدرت محدود بماند، نه تغییر رابطهٔ جامعه با قانون.
مستندسازی مستقل، حفاظت از اسناد، حمایت از شاهدان و ایجاد سازوکارهای امن برای بیان تجربههای قربانیان میتواند در این فرایند نقش مهمی داشته باشد. همچنین، باید از تبدیل دادخواهی به ابزار حذف سیاسی پرهیز کرد. اگر اتهامها بدون رسیدگی معتبر منتشر شوند یا مجازات پیش از اثبات مسئولیت تعیین شود، امکان بیعدالتی تازهای پدید میآید.
جامعهای که خواهان عبور از اقتدارگرایی است، باید بتواند میان ضرورت پاسخگویی و حق برخورداری از دادرسی عادلانه جمع کند. این تعادل نه نشانهٔ ضعف در برابر عاملان نقض حقوق، بلکه بخشی از تفاوت میان حکومت قانون و انتقامگیری خودسرانه است.
۱۲. اقتصاد و اعتبار بدیل سیاسی
اعتماد عمومی به یک نیروی سیاسی تنها از مواضع آن دربارهٔ آزادی و ساختار حکومت ناشی نمیشود. مردم همچنین میخواهند بدانند که آن نیرو دربارهٔ زندگی روزمره، اشتغال، تورم، مسکن، آموزش، درمان، بازنشستگی، محیط زیست و نابرابری چه برنامهای دارد. بدیلی که بتواند مشکلات سیاسی را بهدرستی نقد کند، اما دربارهٔ چالشهای اقتصادی و اجتماعی برنامهای روشن ارائه ندهد، در تبدیل حمایت اعتراضی به اعتماد پایدار با دشواری مواجه خواهد شد.
البته هیچ جریان مخالفی لازم نیست پیش از هر تحول سیاسی، پاسخ نهایی و قطعی برای تمام مسائل اقتصادی داشته باشد. شرایط واقعی آینده، منابع مالی، وضعیت نهادهای دولتی و تحولات منطقهای میتوانند برنامهها را تغییر دهند. آنچه اهمیت دارد، ارائهٔ چارچوبی شفاف برای تصمیمگیری و بیان صادقانهٔ محدودیتهاست.
برای مثال، برنامهٔ اقتصادی مسئولانه باید توضیح دهد که چگونه میان کنترل تورم، حمایت از گروههای کمدرآمد، اصلاح نظام مالیاتی، حفظ خدمات عمومی و ایجاد فرصتهای شغلی تعادل برقرار خواهد کرد. وعدههای کلی دربارهٔ رفاه یا رشد اقتصادی، بدون توضیح منابع، اولویتها و هزینهها، برای ارزیابی اعتبار یک برنامه کافی نیستند.
همچنین، باید دربارهٔ نحوهٔ مدیریت داراییهای عمومی، استقلال نهادهای نظارتی، شفافیت قراردادها و مقابله با فساد توضیح داده شود. اگر قرار است قدرت اقتصادی از انحصار گروههای محدود خارج شود، سازوکارهایی لازم است که امکان نظارت عمومی و رسیدگی مستقل به تخلفها را فراهم کنند.
اقتصاد دوران گذار نیز ممکن است با عدم قطعیت و فشارهای فوری مواجه شود. از همین رو، بدیل سیاسی باید میان اصلاحات بلندمدت و نیازهای فوری مردم تمایز بگذارد. تضمین دسترسی به دارو، پرداخت منظم حقوق کارکنان خدمات عمومی، تداوم فعالیت بیمارستانها و مدارس و حفاظت از زیرساختهای حیاتی ممکن است در مراحل نخست اهمیت بیشتری از اجرای همزمان مجموعهای گسترده از اصلاحات ساختاری داشته باشد.
در این میان، شفافیت دربارهٔ محدودیتها خود بخشی از مسئولیت سیاسی است. هیچ برنامهای نمیتواند همهٔ مشکلات انباشتهشده را در زمانی کوتاه حل کند. وعدهٔ حل فوری همهٔ بحرانها ممکن است در کوتاهمدت جذاب باشد، اما اگر برآورده نشود، اعتماد عمومی را بیشتر تضعیف خواهد کرد.
اعتبار یک نیروی سیاسی زمانی افزایش مییابد که میان اهداف، امکانات و تعهدات خود رابطهای قابل ارزیابی برقرار کند.
۱۳. رسانهها، اطلاعات و رقابت بر سر حقیقت
در سیاست معاصر، رسانهها و شبکههای اجتماعی نقش مهمی در شکلگیری برداشت عمومی از نیروهای سیاسی دارند. این ابزارها امکان میدهند که اطلاعات از مرزهای جغرافیایی عبور کند، گزارشهای نقض حقوق بشر منتشر شود و دیدگاههایی که در رسانههای رسمی بازتاب ندارند، به مخاطبان بیشتری برسند. اما همین فضا میتواند به انتشار اطلاعات نادرست، شایعات، حملات شخصی و ادعاهای اثباتنشده نیز میدان بدهد.
در شرایطی که دسترسی به اطلاعات مستقل محدود است، اهمیت بررسی منابع دوچندان میشود. یک تصویر یا ویدئو ممکن است واقعی باشد، اما زمان، مکان یا زمینهٔ آن نادرست معرفی شود. یک نقلقول ممکن است از متن اصلی جدا شده باشد و یک ادعای سیاسی ممکن است بدون امکان بررسی مستقل بارها بازنشر شود. در چنین فضایی، سرعت انتشار اطلاعات لزوماً با دقت آن برابر نیست.
نیروهای مخالف نیز باید دربارهٔ مسئولیت رسانهای خود پاسخگو باشند. اگر یک جریان برای تضعیف رقیب، اطلاعات تأییدنشده منتشر کند یا اشتباهات خود را اصلاح نکند، اعتماد عمومی به آن آسیب میبیند. اعتبار سیاسی فقط با نقد حکومت به دست نمیآید؛ به توانایی پذیرش خطا، تصحیح اطلاعات و رعایت معیارهای یکسان در ارزیابی خود و دیگران نیز وابسته است.
رسانههای مستقل و روزنامهنگاری حرفهای میتوانند با بررسی اسناد، گفتوگو با منابع مختلف و تفکیک خبر از تحلیل، به کاهش این مشکلات کمک کنند. بااینحال، استقلال رسانهای نباید صرفاً بر اساس عنوان یک رسانه پذیرفته شود. منابع مالی، شیوهٔ انتخاب موضوعات، امکان پاسخگویی به نقدها و روش اصلاح اشتباهات نیز اهمیت دارند.
در یک جامعهٔ آزاد، رسانهها نباید به سخنگوی دائمی حکومت یا اپوزیسیون تبدیل شوند. وظیفهٔ اصلی آنها فراهم کردن اطلاعات قابل بررسی و ایجاد امکان بحث عمومی است. این استقلال بهویژه زمانی اهمیت دارد که جریانهای سیاسی میکوشند حمایت رسانهای را به نشانهٔ نمایندگی عمومی تبدیل کنند.
در نهایت، رقابت سیاسی سالم به فضایی نیاز دارد که در آن شهروندان بتوانند اطلاعات را مقایسه کنند، ادعاها را زیر سؤال ببرند و بدون ترس از مجازات یا طرد اجتماعی، نظر خود را تغییر دهند.
۱۴. از ائتلاف شخصیتها تا نهادهای پاسخگو
یکی از محدودیتهای رایج در سیاست مخالفان، اتکای بیش از اندازه به شخصیتهای شناختهشده است. چهرههای سیاسی میتوانند توجه عمومی را جلب کنند، میان گروهها ارتباط برقرار سازند و در لحظات حساس نقش مهمی ایفا کنند. اما هیچ جامعهای نمیتواند تنها بر اعتبار شخصی یک فرد تکیه کند و انتظار داشته باشد که مسائل پیچیدهٔ حکمرانی بهطور پایدار حل شوند.
نهادها به این دلیل اهمیت دارند که تصمیمگیری را از وابستگی کامل به اشخاص جدا میکنند. در یک ساختار پاسخگو، مسئولیتها تعریف شدهاند، اطلاعات در دسترس قرار میگیرد، اختلافها از راه قواعد مشخص حل میشوند و امکان جایگزینی مسئولان وجود دارد. در مقابل، اگر همهٔ تصمیمها به ارادهٔ یک فرد وابسته باشند، تغییر رهبری یا بروز اختلاف میتواند کل ساختار را دچار بحران کند.
این مسئله دربارهٔ ائتلافهای دوران گذار نیز صادق است. ائتلافی که فقط بر اساس توافق چند شخصیت شکل گرفته باشد، ممکن است نتواند اختلافهای سازمانی، منطقهای یا اجتماعی را بهطور پایدار مدیریت کند. برای تبدیل شدن به ساختاری معتبرتر، لازم است روشن شود چه کسانی در آن نمایندگی دارند، اعضا چگونه انتخاب میشوند، تصمیمها با چه روشی گرفته میشوند و اختلافها چگونه حل خواهند شد.
شفافیت دربارهٔ منابع مالی نیز اهمیت دارد. هر سازمانی که برای آیندهٔ کشور برنامه ارائه میکند، باید بتواند دربارهٔ منابع خود و قواعد مدیریت آنها توضیح دهد. این الزام به معنای فرض فساد در همهٔ جریانها نیست؛ بلکه شرطی برای ایجاد اعتماد و جلوگیری از تعارض منافع است.
همچنین، مشارکت زنان و گروههای کمتر برخوردار از قدرت نباید به حضور نمادین محدود شود. اگر ساختار تصمیمگیری در عمل در اختیار گروهی کوچک باقی بماند، افزایش تعداد چهرههای متنوع در بیانیهها یا نشستها لزوماً به توزیع واقعی قدرت منجر نمیشود. معیار اصلی آن است که چه کسانی در تعیین دستور کار، تخصیص منابع و تصمیمگیری نهایی نقش دارند.
بدیل سیاسی زمانی از سطح ائتلافی موقت فراتر میرود که بتواند قواعدی ایجاد کند که اعضای آن حتی در شرایط اختلاف نیز به آنها پایبند بمانند. این قواعد باید برای رهبران نیز الزامآور باشند؛ زیرا پاسخگویی زمانی معنا دارد که هیچ فردی به دلیل شهرت، سابقه یا موقعیت خود از نظارت مستثنا نباشد.
۱۵. معیارهای سنجش یک بدیل سیاسی معتبر
اگر قرار باشد نیروهای مخالف بر اساس معیارهایی روشن ارزیابی شوند، باید از پرسش دربارهٔ محبوبیت یا شعارهای آنها فراتر رفت و به ساختار، رفتار و برنامههایشان توجه کرد.
نخست، تعهد عملی به حقوق بنیادین است. یک جریان باید روشن سازد که در صورت دستیابی به قدرت، آزادی بیان، آزادی تشکل، حق اعتراض، برابری شهروندان و استقلال دستگاه قضایی را چگونه تضمین خواهد کرد. صرف اعلام حمایت از آزادی کافی نیست؛ سازوکارهای اجرایی و نظارتی نیز باید مشخص باشند.
دوم، پذیرش رقابت سیاسی است. آیا یک جریان حاضر است در انتخاباتی آزاد شرکت کند و در صورت شکست، نتیجهٔ معتبر را بپذیرد؟ آیا مخالفان خود را شهروندانی برخوردار از حقوق برابر میداند یا آنان را مانعی برای تحقق هدف تاریخی خود تلقی میکند؟ پاسخ به این پرسشها میتواند نشانهای مهم از نوع رابطهٔ آن جریان با قدرت باشد.
سوم، شفافیت سازمانی و مالی است. ساختار تصمیمگیری، منابع مالی، نحوهٔ انتخاب رهبران و سازوکار رسیدگی به اختلافها باید تا حد امکان روشن باشند. هرچه ادعای یک جریان دربارهٔ نمایندگی عمومی گستردهتر باشد، ضرورت پاسخگویی آن نیز بیشتر میشود.
چهارم، توانایی همکاری با نیروهای متفاوت است. همکاری به معنای کنار گذاشتن همهٔ اختلافها نیست؛ بلکه مستلزم پذیرش این واقعیت است که هیچ گروهی لزوماً تمام حقیقت یا تمام ظرفیت اجتماعی را در اختیار ندارد. یک نیروی سیاسی معتبر باید بتواند همزمان از اصول خود دفاع کند و برای حل مسائل مشترک با دیگران مذاکره کند.
پنجم، برنامهٔ عملی برای دوران گذار و ادارهٔ کشور است. این برنامه باید دربارهٔ استمرار خدمات عمومی، کنترل نهادهای مسلح، اصلاح دستگاه قضایی، حفاظت از حقوق اقلیتها، مدیریت اقتصاد و سازوکارهای تعیین نظم سیاسی آینده توضیح دهد. نبود پاسخ کامل به همهٔ مسائل لزوماً یک جریان را فاقد اعتبار نمیکند، اما پنهان کردن دشواریها یا جایگزین کردن برنامه با وعدههای کلی، نقطهضعفی جدی است.
ششم، پذیرش محدودیت قدرت است. یک جریان باید نشان دهد که چه نهادهایی بر تصمیمهایش نظارت خواهند کرد، چه اختیاراتی را نمیتواند به دست گیرد و تحت چه شرایطی باید قدرت را واگذار کند. این معیار شاید از همه مهمتر باشد؛ زیرا دموکراسی فقط به چگونگی به دست آوردن قدرت مربوط نیست، بلکه به چگونگی محدود کردن و ترک کردن آن نیز وابسته است.
این معیارها نباید به فهرستی تبلیغاتی تبدیل شوند که هر جریان تنها در سخنرانیهای خود آنها را تکرار کند. ارزیابی معتبر باید بر اساس رفتار واقعی، اسناد سازمانی، عملکرد گذشته، میزان شفافیت و آمادگی برای پذیرش نظارت مستقل انجام شود. همچنین، باید میان ادعاهای مستند، وعدههای سیاسی و پیشبینیهای نامطمئن تمایز گذاشت.
۱۶. جامعهٔ مدنی؛ حلقهٔ مفقودهٔ میان اعتراض و حکمرانی
در بحث دربارهٔ آیندهٔ ایران، توجه به رهبران و سازمانهای سیاسی نباید نقش جامعهٔ مدنی را به حاشیه براند. تشکلهای صنفی، انجمنهای حرفهای، گروههای حقوق بشری، شبکههای امدادی، نهادهای فرهنگی و سازمانهای مستقل میتوانند فضایی برای همکاری اجتماعی ایجاد کنند که به وابستگی کامل به دولت یا یک جریان سیاسی محدود نباشد.
جامعهٔ مدنی میتواند به بیان مطالبات گروههای مختلف، آموزش حقوق شهروندی، نظارت بر عملکرد نهادها و ایجاد شبکههای اعتماد کمک کند. این ظرفیتها در شرایطی اهمیت بیشتری دارند که ساختارهای رسمی مشارکت سیاسی محدود شدهاند. بااینحال، جامعهٔ مدنی نیز یکپارچه یا مصون از اختلاف نیست؛ نهادهای آن ممکن است با محدودیت منابع، رقابت داخلی، فشار سیاسی یا دشواری حفظ استقلال روبهرو شوند.
اهمیت جامعهٔ مدنی در آن است که مشارکت اجتماعی را از وابستگی کامل به رقابت برای تصاحب حکومت جدا میکند. یک تشکل صنفی میتواند دربارهٔ حقوق کارکنان فعالیت کند، حتی اگر دربارهٔ شکل نهایی نظام سیاسی توافقی نداشته باشد. یک انجمن حرفهای میتواند برای حفظ استانداردهای خدمات عمومی تلاش کند، بیآنکه به بازوی یک حزب تبدیل شود. چنین استقلالی میتواند در دوران گذار نیز به حفظ کارکردهای اجتماعی و جلوگیری از تمرکز بیش از حد قدرت کمک کند.
در عین حال، جامعهٔ مدنی نباید بهعنوان جایگزین کامل نهادهای منتخب در نظر گرفته شود. سازمانهای مدنی معمولاً نمایندهٔ همهٔ شهروندان نیستند و اختیار تصمیمگیری الزامآور برای کل جامعه را ندارند. نقش آنها بیشتر در بیان مطالبات، نظارت، ایجاد ظرفیت اجتماعی و مشارکت در فرایندهای عمومی است. تصمیمگیری دربارهٔ قوانین و ساختار حکومت باید از سازوکارهایی ناشی شود که امکان مشارکت برابر و پاسخگویی عمومی را فراهم میکنند.
پیوند میان جامعهٔ مدنی و نیروهای سیاسی نیز باید بر استقلال متقابل استوار باشد. احزاب میتوانند از تجربه و دانش نهادهای مدنی استفاده کنند، اما نباید آنها را صرفاً ابزار جذب هوادار بدانند. در مقابل، نهادهای مدنی نیز باید بتوانند عملکرد احزاب و دولتهای آینده را نقد کنند، حتی اگر در مقطعی با بخشی از برنامههای آنها همسو باشند.
چنین رابطهای میتواند از تبدیل شدن تمام ظرفیتهای اجتماعی به منابع رقابت میان رهبران سیاسی جلوگیری کند. جامعهای که در آن شبکههای مستقل همکاری و اعتماد وجود دارد، برای حفظ مشارکت شهروندان به یک چهره یا سازمان واحد وابستگی کمتری خواهد داشت.
نتیجهگیری: بدیل سیاسی باید در شیوهٔ عمل خود تفاوتش را نشان دهد
بحران اپوزیسیون ایران را نمیتوان صرفاً با شمارش گروهها، مقایسهٔ میزان محبوبیت چهرهها یا بررسی اختلافهای ایدئولوژیک توضیح داد. مسئلهٔ اصلی، دشواری تبدیل نارضایتی اجتماعی به ساختاری سیاسی است که هم توانایی همکاری داشته باشد و هم از تمرکز کنترلنشدهٔ قدرت جلوگیری کند. پراکندگی نیروها، نبود سازوکار معتبر نمایندگی، فاصلهٔ میان داخل و خارج از کشور، اختلاف بر سر شکل حکومت و نگرانی دربارهٔ حمایت خارجی، همگی بخشی از این مسئلهاند؛ اما هیچکدام بهتنهایی تمام آن را توضیح نمیدهند.
در چنین شرایطی، دعوت به وحدت تنها زمانی میتواند مفید باشد که روشن کند وحدت برای چه هدفی و بر اساس چه قواعدی شکل میگیرد. وحدت بدون آزادی اختلاف، ممکن است به اطاعت تبدیل شود؛ تکثر بدون امکان همکاری نیز میتواند به پراکندگی فرساینده بینجامد. آنچه اهمیت دارد، یافتن راهی برای حفظ تفاوت دیدگاهها در کنار توافق بر سر اصول بنیادین حقوق شهروندی و قواعد رقابت سیاسی است.
همچنین، مشروعیت یک بدیل سیاسی را نمیتوان صرفاً از مخالفت با حکومت موجود نتیجه گرفت. هر نیرویی که مدعی ساختن آیندهای آزادتر است، باید نشان دهد که چگونه با منتقدان خود برخورد خواهد کرد، چگونه قدرت را محدود میسازد، چگونه از حقوق اقلیتها حفاظت میکند و چگونه امکان تغییر مسالمتآمیز مسئولان را فراهم میآورد. وعدهٔ آزادی هنگامی اعتبار پیدا میکند که در ساختار سازمانی و رفتار روزمرهٔ مدعیان آن نیز دیده شود.
از این منظر، دوران گذار نه مرحلهای فرعی پس از پیروزی سیاسی، بلکه بخشی از خود مسئلهٔ دموکراسی است. اگر قواعد انتقال قدرت، نظارت بر نهادهای امنیتی، استمرار خدمات عمومی، رسیدگی به نقض حقوق و مشارکت گروههای اجتماعی از پیش مورد توجه قرار نگیرند، خلأ قدرت میتواند زمینهٔ ظهور انحصارهای تازه را فراهم کند. هیچ برنامهای نمیتواند تمام خطرهای چنین دورهای را از میان ببرد، اما شفافیت، تقسیم اختیار، نظارت مستقل و تعهد به حقوق بنیادین میتوانند احتمال سوءاستفاده را کاهش دهند.
در نهایت، آیندهٔ سیاسی ایران تنها به این بستگی ندارد که کدام جریان در رقابت با حکومت موجود موفقتر شود. مسئله این است که جامعه تا چه اندازه بتواند رابطهٔ خود با قدرت را تغییر دهد. اگر قدرت همچنان بهعنوان امتیازی متعلق به یک فرد، خاندان، حزب، نهاد نظامی یا گروه ایدئولوژیک تلقی شود، تغییر صاحبان قدرت لزوماً به معنای تغییر ماهیت رابطهٔ حکومت و شهروند نخواهد بود.
بدیل سیاسی معتبر باید این منطق را دگرگون کند. قدرت عمومی باید امانتی محدود، قابل نظارت و قابل واگذاری باشد؛ نه حقی دائمی که یک جریان به دلیل سابقهٔ تاریخی، ادعای نجات کشور یا برخورداری از حمایت بخشی از جامعه برای خود مطالبه کند. در چنین چارچوبی، شهروندان نه تماشاگران رقابت میان مدعیان قدرت، بلکه صاحبان حقوقی هستند که هیچ حکومت و سازمانی نمیتواند آنها را از میان بردارد.
این مسئله ما را به پرسشی بنیادینتر میرساند: حتی اگر نیروهای سیاسی دربارهٔ اصول دموکراتیک به توافق برسند، چه شرایط اجتماعی، اقتصادی و نهادی لازم است تا این اصول از سطح برنامهها و بیانیهها فراتر روند و در زندگی روزمرهٔ مردم تثبیت شوند؟
پاسخ به این پرسش، بحث را از رقابت میان حکومت و اپوزیسیون به رابطهٔ عمیقتر میان دولت، جامعه، اقتصاد و فرهنگ سیاسی منتقل میکند؛ رابطهای که بدون بررسی آن، هیچ طرحی برای آیندهٔ ایران کامل نخواهد بود.
از همین نقطه، فصل بعد میتواند به مسئلهٔ دولت، جامعه و اقتصاد سیاسیِ گذار در ایران بپردازد؛ اینکه چگونه میتوان همزمان با بازسازی نهادهای عمومی، مقابله با فساد، کاهش نابرابری و حفظ خدمات ضروری، زمینههای اجتماعی و اقتصادی یک نظم پاسخگو را فراهم کرد. زیرا آزادی سیاسی زمانی پایدارتر میشود که با امنیت اجتماعی، فرصتهای برابر و امکان مشارکت واقعی شهروندان همراه باشد.
فصل هشتم: دولت، جامعه و اقتصاد سیاسیِ گذار در ایران
گذار سیاسی تنها جابهجایی صاحبان قدرت نیست؛ مسئلهٔ اصلی، بازسازی رابطهٔ دولت و جامعه و ایجاد نظمی است که در آن قدرت عمومی محدود، پاسخگو و تابع حقوق شهروندان باشد. هر تحول سیاسی که به تغییر رهبران یا ساختار رسمی حکومت محدود بماند، اما شیوهٔ ادارهٔ اقتصاد، توزیع منابع، عملکرد نهادهای عمومی و رابطهٔ مردم با قدرت را دگرگون نکند، ممکن است بسیاری از بحرانهای پیشین را در قالبی تازه بازتولید کند. از همین رو، بررسی آیندهٔ ایران مستلزم آن است که سیاست را از اقتصاد، ساختار دولت را از زندگی روزمرهٔ مردم و آزادیهای سیاسی را از شرایط اجتماعی تحقق آنها جدا نکنیم.
جامعهای که با بحران مشروعیت سیاسی، تورم، کاهش قدرت خرید، ناامنی شغلی، نابرابری، مهاجرت نیروی متخصص و فرسایش اعتماد عمومی روبهرو است، تنها به تغییر در رأس حکومت نیاز ندارد. چنین جامعهای به نهادهایی نیازمند است که بتوانند خدمات عمومی را بهطور منظم ارائه کنند، منابع کشور را با شفافیت مدیریت کنند، در برابر قانون پاسخگو باشند و امکان مشارکت شهروندان را در تصمیمگیریهای عمومی فراهم آورند. این وظایف به یکدیگر وابستهاند. آزادی سیاسی بدون حداقلی از امنیت اقتصادی ممکن است برای بخشهایی از جامعه دسترسناپذیر بماند؛ اصلاح اقتصادی بدون نظارت عمومی میتواند به گسترش رانت و تمرکز ثروت بینجامد؛ و دولتی که از ظرفیت اجرایی برخوردار نیست، حتی با برخورداری از حمایت اولیهٔ مردم ممکن است نتواند اعتماد آنان را حفظ کند.
بنابراین، پرسش اصلی دربارهٔ گذار در ایران این نیست که چه گروهی جای گروه دیگر را خواهد گرفت، بلکه این است که دولت آینده بر چه مبانی حقوقی، اقتصادی و اجتماعی استوار خواهد شد. آیا قرار است همان ساختار متمرکز تصمیمگیری با نامها و چهرههایی تازه ادامه پیدا کند، یا رابطهٔ میان قدرت عمومی و شهروندان بهگونهای تغییر خواهد کرد که امکان نظارت، اعتراض، رقابت و اصلاح مسالمتآمیز فراهم شود؟ پاسخ به این پرسش، تعیینکنندهٔ تفاوت میان تغییر سیاسی و تحول پایدار نهادی است.
دولت در هر جامعهای نقشهایی ضروری بر عهده دارد. تأمین امنیت عمومی، اجرای قانون، حفظ زیرساختها، ارائهٔ خدمات آموزشی و درمانی، تنظیم روابط اقتصادی و حمایت از حقوق شهروندان از جملهٔ این وظایفاند. مسئله، وجود دولت یا ضرورت اقتدار اجرایی آن نیست؛ مسئله، حدود این اقتدار و چگونگی کنترل آن است. دولتی که نتواند تصمیمهای خود را اجرا کند، ممکن است در تأمین خدمات عمومی ناتوان بماند؛ اما دولتی که قدرت اجرایی خود را فراتر از قانون بداند، میتواند آزادیهای فردی و اجتماعی را محدود کند و منابع عمومی را در خدمت منافع گروهی خاص قرار دهد. چالش بنیادین گذار، ایجاد تعادلی میان توانایی ادارهٔ کشور و محدودیت قانونی قدرت است.
در ایران، این چالش با مجموعهای از مسائل تاریخی و ساختاری پیوند خورده است. تمرکز تصمیمگیری، وابستگی بخش مهمی از درآمدهای عمومی به منابع طبیعی، حضور گستردهٔ نهادهای دولتی و شبهدولتی در اقتصاد، ضعف شفافیت در برخی حوزههای مالی، محدودیت رقابت سیاسی و دشواری نظارت مستقل بر تصمیمهای عمومی، شرایطی ایجاد کردهاند که اصلاح آنها به یک اقدام منفرد یا تغییر سریع در رأس حکومت محدود نمیشود. این مسائل در طول زمان شکل گرفتهاند و در نهادها، قواعد، منافع اقتصادی و انتظارات اجتماعی ریشه دواندهاند. از همین رو، هر برنامهٔ گذار باید میان تغییر فوری در ساختار قدرت و اصلاح تدریجی نهادهایی که زندگی روزمرهٔ جامعه به آنها وابسته است، تمایز قائل شود.
یکی از خطرهای مهم دوران گذار آن است که ضرورت تغییر سیاسی، به توجیهی برای تمرکز بیشتر قدرت تبدیل شود. ممکن است گفته شود که کشور در وضعیت اضطراری قرار دارد و برای جلوگیری از بیثباتی، باید اختیارات گستردهای در اختیار رهبران یا نهادهای موقت قرار گیرد. در برخی شرایط، تصمیمگیری سریع واقعاً ضروری است؛ اما وضعیت اضطراری نباید به مجوزی نامحدود برای کنار گذاشتن نظارت عمومی تبدیل شود. تجربهٔ سیاست نشان میدهد که اختیاراتی که بدون محدودیت زمانی و حقوقی اعطا میشوند، ممکن است پس از پایان بحران نیز حفظ شوند. بنابراین، هر نهاد موقت باید مأموریت مشخص، مدت فعالیت معین، حدود اختیارات روشن و سازوکاری معتبر برای نظارت و پاسخگویی داشته باشد.
همین اصل دربارهٔ دستگاههای امنیتی و نظامی نیز اهمیت ویژهای دارد. در دوران گذار، حفظ امنیت عمومی و جلوگیری از خشونت ضروری است، اما امنیت پایدار را نمیتوان صرفاً با گسترش اختیارات نیروهای مسلح تأمین کرد. نیروهای نظامی و امنیتی باید تحت نظارت نهادهای قانونی و غیرنظامی قرار گیرند و وظایف آنها بهروشنی تعریف شود. هیچ سازمان مسلحی نباید به قدرتی مستقل از ساختار حقوقی کشور تبدیل شود یا بتواند با استناد به شرایط بحرانی، دربارهٔ آیندهٔ سیاسی جامعه تصمیم بگیرد. در عین حال، اصلاح نهادهای امنیتی باید بهگونهای انجام شود که از فروپاشی نظم عمومی، ایجاد خلأ امنیتی و آسیب دیدن شهروندان جلوگیری کند.
این مسئله نشان میدهد که گذار موفق به دو توانایی همزمان نیاز دارد: توانایی اصلاح ساختارهای مسئلهدار و توانایی حفظ کارکردهای ضروری دولت. اگر اصلاحات به حذف شتابزدهٔ همهٔ نیروهای اداری یا از کار افتادن نهادهای عمومی منجر شود، زندگی روزمرهٔ مردم آسیب خواهد دید. اگر هم به بهانهٔ حفظ ثبات، ساختارهای پیشین بدون بررسی و پاسخگویی دستنخورده باقی بمانند، امکان تغییر واقعی محدود خواهد شد. راه مسئولانه، ارزیابی موردی نهادها، تفکیک وظایف عمومی از کارکردهای سرکوبگر، رسیدگی قانونی به تخلفات و ایجاد سازوکارهای مستقل برای نظارت بر عملکرد دولت است.
اقتصاد سیاسیِ گذار نیز از همین منطق پیروی میکند. اقتصاد صرفاً مجموعهای از شاخصها، قیمتها و سیاستهای مالی نیست؛ بلکه شبکهای از روابط قدرت است که تعیین میکند منابع چگونه تولید و توزیع شوند، چه کسانی از فرصتهای اقتصادی بهرهمند شوند، هزینهٔ بحرانها بر دوش کدام گروهها قرار گیرد و چه کسانی امکان اثرگذاری بر تصمیمهای عمومی را داشته باشند. هنگامی که دسترسی به مجوزها، اعتبار بانکی، قراردادهای دولتی یا منابع کمیاب به روابط سیاسی وابسته باشد، رقابت اقتصادی تضعیف میشود و رانت میتواند جای بهرهوری و نوآوری را بگیرد. در چنین شرایطی، تغییر دولت بدون اصلاح قواعد توزیع فرصتها ممکن است تنها به جابهجایی گروههای برخوردار از امتیاز بینجامد.
وابستگی بخش مهمی از درآمدهای دولت ایران به نفت و دیگر منابع طبیعی، یکی از عوامل مؤثر در شکلگیری رابطهٔ دولت و جامعه بوده است. درآمد حاصل از این منابع میتواند ظرفیت تأمین زیرساختها و خدمات عمومی را افزایش دهد، اما اگر با شفافیت، نظارت و پاسخگویی کافی همراه نباشد، ممکن است دولت را از وابستگی به درآمدهای حاصل از فعالیت گستردهٔ اقتصادی شهروندان دور کند. در چنین وضعیتی، رابطهٔ میان پرداخت مالیات و مطالبهٔ پاسخگویی عمومی ممکن است ضعیفتر شود و دسترسی به منابع دولتی به میدان رقابت گروههای سیاسی و اقتصادی تبدیل گردد.
این مسئله به معنای آن نیست که درآمدهای نفتی ذاتاً مانع دموکراسیاند یا هر دولتی که از منابع طبیعی برخوردار است، ناگزیر به اقتدارگرایی میرسد. پیامد این منابع به کیفیت نهادها، قواعد بودجهریزی، نحوهٔ مدیریت درآمدها و میزان نظارت عمومی بستگی دارد. اگر درآمدهای حاصل از منابع طبیعی در چارچوبی شفاف مدیریت شوند، میتوانند برای سرمایهگذاری بلندمدت، توسعهٔ زیرساختها، آموزش، سلامت و ایجاد ذخایر مالی در برابر بحرانها به کار روند. اما اگر نحوهٔ مصرف آنها مبهم باشد یا تخصیص منابع به تصمیمهای غیرشفاف وابسته بماند، همین ثروت میتواند به منبعی برای گسترش فساد، رقابتهای رانتی و بیاعتمادی عمومی تبدیل شود.
از این منظر، اصلاح اقتصاد سیاسی ایران باید با بازنگری در شیوهٔ مدیریت منابع عمومی آغاز شود. بودجهٔ دولت باید تا حد امکان روشن، قابل فهم و قابل نظارت باشد. شهروندان باید بتوانند بدانند درآمدهای عمومی از کجا تأمین میشوند، در چه حوزههایی هزینه میشوند و چه نهادهایی مسئول نظارت بر آنها هستند. قراردادهای عمومی، واگذاری داراییها و تصمیمهای مهم اقتصادی نیز باید تابع قواعد شفاف و قابل ارزیابی باشند. مبارزه با فساد زمانی مؤثرتر خواهد بود که تنها به پیگرد چند فرد یا پروندهٔ مشهور محدود نشود، بلکه فرصتهای ساختاری برای فساد را کاهش دهد؛ از جمله تعارض منافع، انحصارهای غیرضروری، نبود رقابت، دسترسی نابرابر به اطلاعات و فقدان نظارت مستقل.
مقابله با فساد همچنین نباید به ابزاری برای حذف رقیبان سیاسی تبدیل شود. اگر اتهام فساد فقط علیه گروهی خاص مطرح شود و افراد نزدیک به قدرت از بررسی مستقل مصون بمانند، مبارزه با فساد خود به بخشی از رقابت سیاسی تبدیل خواهد شد. معیار معتبر، وجود قواعد یکسان برای همه، دسترسی به دادرسی عادلانه، استقلال نهادهای رسیدگی و امکان بررسی عمومی عملکرد مسئولان است. دولت آینده، اگر بخواهد اعتماد اجتماعی را تقویت کند، باید نشان دهد که هیچ مقام یا سازمانی به دلیل نزدیکی به قدرت از پاسخگویی معاف نیست.
در کنار شفافیت مالی، مسئلهٔ ساختار مالکیت و رقابت اقتصادی اهمیت دارد. حضور دولت در اقتصاد لزوماً به معنای ناکارآمدی نیست؛ دولت در بسیاری از کشورها نقش مهمی در تنظیم بازار، تأمین خدمات عمومی و سرمایهگذاری در حوزههایی دارد که بخش خصوصی بهتنهایی قادر یا مایل به تأمین آنها نیست. بااینحال، هنگامی که دولت همزمان نقش سیاستگذار، مالک، داور و بازیگر اقتصادی را بر عهده میگیرد و نظارت مستقلی بر عملکرد آن وجود ندارد، زمینهٔ تعارض منافع و محدود شدن رقابت افزایش مییابد. مسئله بنابراین انتخاب ساده میان اقتصاد دولتی و اقتصاد خصوصی نیست؛ بلکه ایجاد قواعدی است که هم از انحصار دولتی و هم از انحصار خصوصی جلوگیری کند.
خصوصیسازی نیز بهخودیخود تضمینکنندهٔ کارآمدی یا عدالت نیست. اگر داراییهای عمومی بدون رقابت واقعی، ارزیابی مستقل و نظارت مؤثر واگذار شوند، ممکن است ثروت عمومی به مالکیت گروههایی محدود منتقل شود، بیآنکه بهرهوری افزایش یابد یا منافع عمومی تأمین شود. در مقابل، حفظ همهٔ فعالیتهای اقتصادی در مالکیت دولت نیز میتواند به کاهش رقابت، افزایش هزینههای اداری و استفادهٔ سیاسی از بنگاهها منجر شود. تصمیمگیری دربارهٔ مالکیت باید بر اساس ماهیت فعالیت، اهمیت آن برای منافع عمومی، امکان رقابت، پیامدهای اجتماعی و ظرفیت نظارت انجام شود؛ نه بر پایهٔ یک نسخهٔ ایدئولوژیک یکسان برای همهٔ بخشها.
در این میان، استقلال نهادهای تنظیمگر و نظارتی اهمیت دارد. بازار بدون قواعد روشن الزاماً رقابتی نمیشود و رقابت بدون اجرای قانون نیز نمیتواند از حقوق مصرفکنندگان، کارکنان و سرمایهگذاران حفاظت کند. دولت باید بتواند از انحصار، تبانی، سوءاستفاده از موقعیت مسلط و تخلفات مالی جلوگیری کند، اما خود نیز نباید با تصمیمهای تبعیضآمیز یا تغییرات پیشبینیناپذیر، امنیت حقوقی فعالیت اقتصادی را تضعیف کند. ثبات قواعد، امکان رسیدگی مستقل به اختلافها و اجرای قابل پیشبینی قانون، از پیششرطهای سرمایهگذاری مولد و ایجاد فرصتهای شغلی پایدارند.
بااینحال، اقتصاد سیاسیِ گذار را نمیتوان به اصلاح مالکیت و مقررات محدود کرد. وضعیت معیشتی مردم یکی از مهمترین عوامل تعیینکنندهٔ اعتماد به هر نظم سیاسی است. تورم مداوم، کاهش قدرت خرید، ناامنی شغلی و دشواری دسترسی به مسکن و خدمات ضروری، توان خانوادهها برای برنامهریزی آینده را کاهش میدهد. هنگامی که بخش بزرگی از درآمد خانوار صرف نیازهای اولیه میشود، فرصت کمتری برای پسانداز، آموزش بیشتر، مشارکت مدنی و تحمل دورههای دشوار اصلاحات باقی میماند. فشار اقتصادی همچنین میتواند اختلافهای اجتماعی را تشدید کند و اعتماد میان گروههایی را کاهش دهد که احساس میکنند هزینهٔ بحرانها بهطور نابرابر توزیع شده است.
از این رو، برنامهٔ اقتصادی دوران گذار باید میان اقدامات فوری و اصلاحات ساختاری تمایز بگذارد. در کوتاهمدت، حفظ دسترسی به دارو و درمان، تداوم پرداخت حقوق کارکنان خدمات عمومی، تأمین کالاهای ضروری، حمایت از خانوادههای کمدرآمد و جلوگیری از اختلال در زیرساختهای حیاتی اهمیت دارد. همزمان، باید برای کنترل تورم، ساماندهی بودجه، اصلاح نظام بانکی، افزایش شفافیت مالی و بهبود محیط فعالیت اقتصادی برنامهریزی شود. این اقدامات به یکدیگر وابستهاند، اما اجرای همهٔ آنها در یک زمان و با سرعت یکسان ممکن نیست. اولویتبندی واقعبینانه میتواند از وارد شدن فشارهای اضافی به گروههایی جلوگیری کند که پیش از آغاز گذار نیز با دشواریهای معیشتی روبهرو بودهاند.
سیاستهای حمایتی نیز باید بهگونهای طراحی شوند که از آسیب دیدن گروههای کمدرآمد جلوگیری کنند، بیآنکه منابع عمومی را بدون هدفگذاری روشن مصرف کنند. حمایت اجتماعی صرفاً هزینهای بر بودجه نیست؛ در شرایط مناسب میتواند از سقوط خانوارها به فقر شدید جلوگیری کند، امکان ادامهٔ تحصیل را افزایش دهد و از تشدید تنشهای اجتماعی بکاهد. در مقابل، حمایتهای غیرشفاف، تبعیضآمیز یا وابسته به روابط سیاسی میتوانند نابرابری را بازتولید کنند. هدف باید ایجاد نظامی باشد که دسترسی به خدمات و حمایتهای پایه بر اساس حقوق و نیازهای روشن تعیین شود، نه بر اساس وفاداری سیاسی یا ارتباط با صاحبان قدرت.
مسئلهٔ مالیات نیز بخشی از همین رابطهٔ میان عدالت اقتصادی و پاسخگویی دولت است. نظام مالیاتی عادلانه باید بتواند منابع لازم برای خدمات عمومی را تأمین کند، در حالی که بار آن بهطور نامتناسب بر دوش حقوقبگیران و گروههای کمدرآمد قرار نگیرد. فرار مالیاتی، معافیتهای غیرشفاف و برخورداری نابرابر از امتیازها میتوانند اعتماد عمومی را تضعیف کنند. اگر شهروندان احساس کنند که از آنان مالیات دریافت میشود، اما گروههای برخوردار از نفوذ سیاسی از پرداخت سهم متناسب خود معافاند، انگیزهٔ همکاری با دولت کاهش مییابد. بنابراین، اصلاح مالیاتی باید با شفافیت هزینهکرد منابع و امکان نظارت بر بودجه همراه باشد.
بازسازی اقتصاد همچنین به رابطهٔ دولت با نیروی کار وابسته است. کارگران، معلمان، پرستاران، کارکنان حملونقل، کارمندان دولت و دیگر گروههای شاغل تنها دریافتکنندگان دستمزد نیستند؛ آنها بخش مهمی از ظرفیت ادارهٔ کشور و استمرار خدمات عمومی را تشکیل میدهند. محدود کردن تشکلهای مستقل یا برخورد امنیتی با مطالبات صنفی، اختلافهای اقتصادی را به بحرانهای سیاسی و اجتماعی تبدیل میکند. در یک نظم پاسخگو، حق سازمانیابی، مذاکرهٔ جمعی و طرح مسالمتآمیز مطالبات باید به رسمیت شناخته شود. دولت نیز باید سازوکارهایی برای حل اختلافهای کارگری و صنفی فراهم کند تا مذاکره و داوری قانونی جایگزین سرکوب یا رویارویی فرساینده شود.
بیکاری و ناامنی شغلی، بهویژه در میان جوانان، پیامدهایی فراتر از درآمد فردی دارند. نبود فرصتهای پایدار میتواند احساس بیآیندگی را تقویت کند، مهاجرت نیروی متخصص را افزایش دهد و پیوند افراد با نهادهای اجتماعی را تضعیف کند. بااینحال، ایجاد اشتغال را نمیتوان تنها با وعدهٔ استخدام دولتی یا اجرای پروژههای کوتاهمدت تضمین کرد. اقتصاد به سرمایهگذاری مولد، آموزش متناسب با نیازهای جامعه، زیرساخت قابل اعتماد، دسترسی منصفانه به اعتبار و قواعد باثبات نیاز دارد. حمایت از کسبوکارهای کوچک و متوسط، کاهش موانع غیرضروری فعالیت اقتصادی و فراهم کردن امکان رقابت میتواند در کنار سرمایهگذاری عمومی به ایجاد فرصتهای شغلی کمک کند.
در این حوزه نیز باید از راهحلهای سادهانگارانه پرهیز کرد. کاهش مقررات در برخی بخشها ممکن است فعالیت اقتصادی را آسانتر کند، اما حذف مقررات ضروری میتواند حقوق کارکنان، سلامت عمومی یا محیط زیست را در معرض خطر قرار دهد. افزایش هزینههای عمومی ممکن است در برخی شرایط به حفظ تقاضا و خدمات ضروری کمک کند، اما اگر بدون توجه به منابع مالی و پیامدهای تورمی انجام شود، میتواند فشارهای تازهای ایجاد کند. سیاستگذاری مسئولانه مستلزم ارزیابی شواهد، سنجش پیامدهای توزیعی و آمادگی برای اصلاح تصمیمها در صورت آشکار شدن خطاست.
محیط زیست نیز باید در مرکز برنامهٔ توسعهٔ ایران قرار گیرد. بحران آب، آلودگی هوا، تخریب خاک، فرسایش زیستبومها و فشار بر منابع طبیعی، تنها مسائل فنی یا زیستمحیطی نیستند؛ این مشکلات بر سلامت عمومی، امنیت غذایی، مهاجرت داخلی، معیشت کشاورزان و روابط میان مناطق اثر میگذارند. تصمیمهایی که در کوتاهمدت درآمد یا اشتغال ایجاد میکنند، ممکن است در بلندمدت هزینههای سنگینی بر جامعه تحمیل کنند. از همین رو، سیاست توسعه باید آثار زیستمحیطی پروژهها را بهطور شفاف ارزیابی کند و منافع کوتاهمدت را در کنار هزینههای بلندمدت بسنجد.
مدیریت آب نمونهای روشن از ضرورت پیوند میان دانش تخصصی، مشارکت عمومی و پاسخگویی است. بحران آب را نمیتوان صرفاً با ساخت تأسیسات بیشتر یا انتقال منابع از منطقهای به منطقهٔ دیگر حل کرد. الگوی مصرف، شیوههای کشاورزی، سیاستهای قیمتگذاری، حفاظت از منابع زیرزمینی، مدیریت شهری و تغییرات اقلیمی همگی در آن نقش دارند. هر تصمیمی دربارهٔ توزیع منابع آب میتواند بر زندگی گروههای مختلف اثر بگذارد؛ بنابراین، فرایند تصمیمگیری باید بر دادههای قابل بررسی، مشارکت مناطق درگیر و سازوکارهای روشن حل اختلاف استوار باشد. نادیده گرفتن پیامدهای منطقهای میتواند احساس تبعیض را افزایش دهد و مسئلهای زیستمحیطی را به بحران اعتماد سیاسی تبدیل کند.
یکی دیگر از ابعاد مهم گذار، بازسازی سرمایهٔ انسانی و اعتماد به نهادهای عمومی است. آموزش، پژوهش، سلامت و فرهنگ تنها بخشهایی از بودجهٔ دولت نیستند؛ این حوزهها ظرفیت جامعه برای حل مسائل آینده را شکل میدهند. نظام آموزشی که بر اطاعت بیچونوچرا، تبعیض یا محدود کردن پرسشگری استوار باشد، نمیتواند بهتنهایی شهروندانی توانمند برای مشارکت در یک جامعهٔ آزاد تربیت کند. در مقابل، آموزش باکیفیت باید امکان تفکر انتقادی، دسترسی برابر به فرصتها و احترام به تفاوتهای فکری و فرهنگی را فراهم کند. اصلاح آموزش نیز به معنای تغییر فوری همهٔ برنامهها یا حذف شتابزدهٔ کارکنان نیست؛ بلکه نیازمند ارزیابی محتوای آموزشی، استقلال حرفهای، حمایت از معلمان و مشارکت خانوادهها و دانشآموزان است.
دانشگاهها و مراکز پژوهشی نیز برای ایفای نقش خود به استقلال علمی، آزادی تحقیق و دسترسی به منابع نیاز دارند. توسعهای که از دانش مستقل و ارزیابی انتقادی فاصله بگیرد، ممکن است تصمیمهای پرهزینه را بدون بررسی کافی اجرا کند. دولت آینده باید بتواند از تخصص دانشگاهیان و کارشناسان استفاده کند، بیآنکه از آنان انتظار داشته باشد نتایج پژوهش را با مواضع سیاسی دولت هماهنگ سازند. در عین حال، کارشناسان نیز باید مسئولیت توضیح روشن یافتهها، محدودیت دادهها و عدم قطعیت پیشبینیهای خود را بپذیرند. سیاستگذاری خوب نه صرفاً محصول ارادهٔ سیاسی است و نه صرفاً نتیجهٔ دانش فنی؛ بلکه از پیوند میان تخصص، گفتوگوی عمومی و مسئولیتپذیری نهادی شکل میگیرد.
مهاجرت نیروی متخصص نیز باید در همین چارچوب بررسی شود. خروج افراد تحصیلکرده ممکن است با عواملی چون محدودیت فرصتهای شغلی، ناامنی اقتصادی، نبود آزادی علمی، دشواری پیشرفت حرفهای و نگرانی دربارهٔ آینده مرتبط باشد. جلوگیری از مهاجرت از طریق محدود کردن آزادی انتخاب، نه مشکل را حل میکند و نه اعتماد ایجاد میکند. سیاست مؤثرتر، فراهم کردن شرایطی است که افراد بتوانند با اختیار خود در کشور بمانند، بازگردند یا از راههای مختلف با مراکز علمی و اقتصادی ایران همکاری کنند. احترام به آزادی رفتوآمد و انتخاب محل زندگی باید با تلاش برای ایجاد فرصتهای واقعی همراه شود.
در حوزهٔ سلامت نیز کیفیت خدمات عمومی به اعتماد اجتماعی وابسته است. دسترسی به درمان نباید به توانایی پرداخت هزینههای سنگین یا برخورداری از روابط خاص محدود شود. نظام سلامت در دوران گذار ممکن است با دشواریهای مالی، کمبود دارو، اختلال در زنجیرهٔ تأمین و فشار بر کارکنان مواجه شود. ازاینرو، حفاظت از زیرساختهای درمانی، تأمین نیازهای ضروری و استمرار خدمات باید از اولویتهای فوری باشد. اصلاحات بلندمدت نیز باید به پایداری مالی، کیفیت خدمات، توزیع عادلانهٔ امکانات و شرایط کاری کارکنان توجه کند. هرگونه تغییر ساختاری که بدون ارزیابی ظرفیت اجرایی انجام شود، ممکن است هزینهٔ اصلی خود را بر دوش بیمارانی بگذارد که کمترین امکان جایگزین کردن خدمات را دارند.
در کنار این مسائل، عدالت منطقهای و نحوهٔ توزیع منابع میان استانها اهمیت دارد. تمرکز فرصتهای شغلی، سرمایهگذاری، خدمات درمانی و امکانات آموزشی در برخی مناطق میتواند مهاجرت اجباری یا ناخواسته را افزایش دهد و احساس محرومیت را در مناطق دیگر تقویت کند. پاسخ به این مسئله صرفاً انتقال بخشی از بودجه به مناطق محروم نیست؛ بلکه نیازمند بررسی کیفیت زیرساختها، ظرفیتهای اقتصادی محلی، دسترسی به بازارها، مدیریت منابع طبیعی و مشارکت شهروندان در تصمیمگیری است. سیاستهای منطقهای باید بر دادههای قابل ارزیابی و نیازهای واقعی استوار باشند و امکان نظارت بر نحوهٔ مصرف منابع را فراهم کنند.
در این زمینه، تمرکززدایی میتواند ابزاری برای افزایش مشارکت و پاسخگویی باشد، اما نتیجهٔ آن به نحوهٔ طراحی نهادها بستگی دارد. واگذاری اختیار به مدیران محلی، اگر با شفافیت مالی، نظارت قانونی و مشارکت شهروندان همراه نباشد، ممکن است تنها محل تمرکز قدرت را از پایتخت به مراکز منطقهای منتقل کند. از سوی دیگر، تمرکز بیش از حد تصمیمگیری در دولت مرکزی میتواند شناخت نیازهای محلی را دشوار کند و پاسخگویی را کاهش دهد. الگوی مناسب باید میان هماهنگی ملی، اختیار محلی و تضمین حقوق برابر شهروندان تعادل برقرار سازد.
حقوق قومی، زبانی و فرهنگی نیز بخشی از همین مسئلهاند. بهرسمیت شناختن تنوع جامعه و فراهم کردن امکان استفاده از زبانها و فرهنگهای محلی، لزوماً با حفظ یکپارچگی سیاسی کشور ناسازگار نیست. برعکس، احساس برخورداری از حقوق برابر و امکان مشارکت در ادارهٔ امور عمومی میتواند به تقویت اعتماد میان مناطق و نهادهای ملی کمک کند. بااینحال، هر ساختار منطقهای باید حقوق همهٔ ساکنان آن منطقه را تضمین کند؛ زیرا هیچ گروهی نباید به دلیل تعلق قومی، زبانی یا مذهبی خود حق انحصاری تصمیمگیری دربارهٔ دیگران داشته باشد. اصل راهنما باید برابری شهروندی، مشارکت واقعی و جلوگیری از تبعیض در همهٔ سطوح حکومت باشد.
بازسازی دولت و اقتصاد بدون اصلاح نظام حقوقی نیز امکانپذیر نیست. سرمایهگذاری، فعالیت اقتصادی، آزادی تشکل و مشارکت سیاسی به قواعدی نیاز دارند که شهروندان بتوانند به اجرای آنها اعتماد کنند. اگر قراردادها بهطور قابل پیشبینی اجرا نشوند، اگر دستگاه قضایی تحت نفوذ سیاسی باشد یا اگر افراد نتوانند بدون ترس از تبعیض به دادخواهی دسترسی پیدا کنند، اعتماد به نهادها تضعیف خواهد شد. استقلال قضایی صرفاً امتیازی برای قضات نیست؛ شرطی برای حفاظت از حقوق شهروندان، حل اختلافهای اقتصادی و جلوگیری از تبدیل قدرت سیاسی به ابزاری برای اعمال ارادهٔ شخصی است.
اصلاح قضایی باید همزمان استقلال نهادها، دسترسی عمومی به عدالت، کیفیت دادرسی و پاسخگویی مسئولان را تقویت کند. استقلال قضایی به معنای مصونیت قضات از قانون یا نظارت نیست؛ همانطور که نظارت نیز نباید به ابزاری برای فشار سیاسی بر احکام تبدیل شود. معیار، وجود سازوکاری است که بتواند تخلف حرفهای را بررسی کند، از مداخلهٔ ناروا جلوگیری کند و حق شهروندان برای رسیدگی منصفانه را تضمین نماید. قوانین باید تا حد امکان روشن و قابل پیشبینی باشند و تغییر آنها از مسیرهای قانونی و علنی انجام شود.
یکی از دشوارترین مسائل دوران گذار، رسیدگی به گذشته و پاسخگویی دربارهٔ نقض حقوق بشر است. اگر این مسئله نادیده گرفته شود، قربانیان و خانوادههای آنان ممکن است احساس کنند که تغییر سیاسی به معنای فراموش شدن رنجهایشان بوده است. اما اگر رسیدگی به گذشته به انتقامگیری جمعی یا مجازات بدون دادرسی عادلانه تبدیل شود، نظم جدید نیز میتواند حقوق افراد را نقض کند. راه مسئولانه، ترکیب حقیقتیابی، رسیدگی قضایی مبتنی بر شواهد، جبران خسارت در حد امکان، اصلاح نهادهای مسئول و تضمین عدم تکرار است.
در این فرایند باید میان مسئولیت فردی و تعلق سازمانی تمایز گذاشت. اشتغال در یک نهاد دولتی یا عضویت در یک سازمان، بهتنهایی اثباتکنندهٔ ارتکاب جرم نیست؛ در مقابل، مقام رسمی یا دستور سازمانی نیز نباید مانع بررسی مسئولیت فردی شود. رسیدگی باید بر شواهد معتبر، حق دفاع، استقلال مرجع رسیدگی و معیارهای روشن قانونی استوار باشد. همچنین، قربانیان باید بتوانند تجربههای خود را بیان کنند و در فرایندهای مرتبط با حقیقتیابی و جبران خسارت مشارکت داشته باشند، بیآنکه به ابزار تبلیغاتی یک جریان سیاسی تبدیل شوند.
عدالت انتقالی تنها به مجازات عاملان گذشته محدود نمیشود. اصلاح ساختارهایی که امکان نقض حقوق را فراهم کردهاند نیز اهمیت دارد. اگر دستگاههای امنیتی، قضایی یا اداری بدون نظارت مستقل و قواعد روشن به فعالیت خود ادامه دهند، تغییر افراد ممکن است برای جلوگیری از تکرار کافی نباشد. باید مشخص شود چه سازوکارهایی امکان سوءاستفاده را فراهم کردهاند، چه اصلاحاتی لازم است و چگونه میتوان از تکرار همان الگوها در آینده جلوگیری کرد. هدف، ساختن نظمی است که در آن حقوق افراد به تصمیم و ارادهٔ صاحبان قدرت وابسته نباشد.
با وجود اهمیت اصلاحات نهادی، هیچ برنامهٔ گذار پایداری بدون مشارکت اجتماعی شکل نمیگیرد. شهروندان نباید تنها در لحظهٔ اعتراض یا رأیگیری حضور داشته باشند و سپس از فرایند تصمیمگیری کنار گذاشته شوند. مشارکت عمومی میتواند از طریق انتخابات آزاد، شوراهای منتخب، انجمنهای حرفهای، تشکلهای صنفی، رسانههای مستقل، جلسات مشورتی و دسترسی به اطلاعات تقویت شود. البته مشارکت زمانی واقعی است که نظر مردم امکان اثرگذاری بر تصمیمها داشته باشد؛ برگزاری نشستهای نمایشی یا جمعآوری نظر بدون پاسخگویی دربارهٔ نتیجه، بهتنهایی اعتماد ایجاد نمیکند.
جامعهٔ مدنی در این میان نقشی مهم دارد. انجمنهای مستقل، تشکلهای کارگری، گروههای حقوق بشری، سازمانهای حرفهای و شبکههای محلی میتوانند مطالبات اجتماعی را بیان کنند، بر عملکرد دولت نظارت داشته باشند و به ایجاد اعتماد میان گروههای مختلف کمک کنند. بااینحال، جامعهٔ مدنی جایگزین نهادهای منتخب نیست و سازمانهای آن نیز لزوماً نمایندهٔ همهٔ شهروندان محسوب نمیشوند. نقش آنها باید در کنار نهادهای انتخابی و در چارچوب حقوق برابر تعریف شود. دولت آینده باید از استقلال این سازمانها حفاظت کند، حتی زمانی که انتقادهای آنها متوجه عملکرد خود دولت باشد.
رسانههای مستقل نیز بخشی از زیرساخت پاسخگوییاند. شهروندان برای ارزیابی تصمیمهای عمومی به اطلاعات قابل اعتماد دربارهٔ بودجه، قراردادها، سیاستهای اقتصادی، عملکرد مسئولان و پیامدهای اجتماعی تصمیمها نیاز دارند. اگر اطلاعات عمومی در انحصار دولت یا گروههای برخوردار از قدرت قرار گیرد، امکان نظارت مؤثر کاهش مییابد. آزادی رسانه تنها به حق انتشار نظر محدود نیست؛ دسترسی به اطلاعات، حفاظت از منابع خبری، امکان نقد مسئولان و وجود سازوکارهای مستقل برای رسیدگی به شکایتها نیز اهمیت دارند. رسانههای آزاد میتوانند خطاها را آشکار کنند، اما خود نیز باید در برابر انتشار اطلاعات نادرست و تخلف حرفهای پاسخگو باشند.
در دوران گذار، خطر انتشار شایعات و اطلاعات نادرست ممکن است افزایش یابد، بهویژه هنگامی که نهادهای رسمی تضعیف شدهاند و جامعه با عدم قطعیت روبهرو است. پاسخ به این خطر نباید بازگشت به سانسور گسترده یا محدود کردن نقد سیاسی باشد. راه مؤثرتر، دسترسی عمومی به اطلاعات، تقویت روزنامهنگاری حرفهای، انتشار منظم دادههای رسمی و امکان بررسی مستقل ادعاهاست. دولتی که از نقد میترسد، ممکن است برای مدتی صدای مخالفان را محدود کند، اما در بلندمدت توانایی خود را برای تشخیص خطا و اصلاح سیاستها کاهش میدهد.
یکی دیگر از پیششرطهای گذار، شکلگیری توافقی روشن دربارهٔ قواعد رقابت سیاسی است. اختلاف دربارهٔ شکل حکومت، سیاست اقتصادی، رابطهٔ دین و دولت یا نحوهٔ توزیع اختیار میان مرکز و مناطق، در جامعهای متکثر طبیعی است. هدف گذار نباید حذف این اختلافها باشد؛ بلکه باید شرایطی ایجاد شود که اختلافها بتوانند از مسیر رقابت آزاد و سازوکارهای قانونی مدیریت شوند. هیچ گروهی نباید صرفاً به دلیل برخورداری از حمایت در یک مقطع، حق دائمی تصمیمگیری به نام همهٔ شهروندان را برای خود قائل شود.
از این رو، قواعد دوران گذار باید بر اصولی مانند آزادی تشکل و بیان، برابری شهروندان، حق مشارکت سیاسی، استقلال قضایی، نظارت بر نیروهای مسلح و امکان انتقال مسالمتآمیز قدرت استوار باشند. شکل نهایی حکومت میتواند موضوع رقابت و تصمیمگیری آزاد مردم باشد، اما این رقابت باید در چارچوبی انجام شود که حقوق بنیادین افراد را حفظ کند. اکثریت سیاسی نباید بتواند با استفاده از رأی خود، امکان رقابت آینده یا حقوق اساسی اقلیتها را از میان ببرد.
برگزاری انتخابات یا همهپرسی نیز بهتنهایی برای تضمین دموکراسی کافی نیست. رأیگیری زمانی معتبر است که شهروندان بتوانند آزادانه اطلاعات دریافت کنند، دیدگاههای متفاوت را بشنوند، بدون ترس نظر خود را بیان کنند و از وجود نظارت مستقل بر فرایند اطمینان داشته باشند. همچنین، نتیجهٔ رأیگیری باید در چارچوب قواعد حقوقی روشن اجرا شود و هیچ گروهی نتواند پس از دستیابی به نتیجهٔ مطلوب، سازوکار رقابت را تعطیل کند. دموکراسی تنها به انتخاب صاحبان قدرت مربوط نیست؛ به حفظ امکان انتخاب دوباره و کنار گذاشتن مسالمتآمیز آنان نیز وابسته است.
در این چارچوب، برنامهریزی برای دوران گذار باید واقعبینانه باشد. هیچ نیروی سیاسی نمیتواند با قطعیت پیشبینی کند که تحول سیاسی چه زمانی و از چه مسیری رخ خواهد داد. بااینحال، میتوان دربارهٔ اصول و ظرفیتهای لازم برای مواجهه با شرایط گوناگون از پیش اندیشید. تدوین برنامههای عمومی برای حفظ خدمات ضروری، مدیریت منابع مالی، نظارت بر نهادهای مسلح، حمایت از حقوق شهروندان و ایجاد سازوکارهای موقت پاسخگو میتواند از افزایش آشفتگی در شرایط بحرانی جلوگیری کند. چنین برنامههایی باید علنی و قابل نقد باشند تا جامعه بتواند دربارهٔ اولویتها، خطرها و محدودیتهای آنها بحث کند.
شفافیت دربارهٔ دشواریها نیز اهمیت دارد. تغییرات اقتصادی و نهادی معمولاً هزینههایی دارند و برخی از مشکلات انباشتهشده را نمیتوان در زمانی کوتاه حل کرد. اگر رهبران سیاسی وعده دهند که همهٔ بحرانها بلافاصله پس از تغییر حکومت از میان خواهند رفت، ممکن است انتظاراتی ایجاد کنند که برآورده شدن آنها واقعبینانه نیست. فاصلهٔ میان وعده و نتیجه میتواند به سرعت اعتماد عمومی را کاهش دهد. در مقابل، توضیح صادقانهٔ محدودیتها، اعلام اولویتها، انتشار دادههای قابل بررسی و آمادگی برای اصلاح تصمیمهای نادرست، میتواند پایهٔ اعتماد پایدارتر باشد.
اعتماد عمومی نه با تبلیغات، بلکه از طریق تجربهٔ مکرر پاسخگویی شکل میگیرد. وقتی شهروندان میبینند که خدمات عمومی بدون تبعیض ارائه میشوند، شکایتها قابل پیگیریاند، مسئولان دربارهٔ تصمیمهای خود توضیح میدهند و خطاها بدون سرزنش منتقدان اصلاح میشوند، امکان تقویت اعتماد فراهم میشود. در مقابل، اگر نظم جدید نیز اطلاعات را پنهان کند، مخالفان را تهدید بداند یا منابع عمومی را در اختیار نزدیکان خود قرار دهد، وعدههای اولیهٔ تغییر بهتدریج اعتبار خود را از دست خواهند داد.
این اعتماد باید در نهادها تثبیت شود، نه اینکه تنها به محبوبیت یک رهبر یا رضایت موقت از یک دولت وابسته بماند. محبوبیت سیاسی میتواند بهسرعت تحت تأثیر بحرانها و انتظارات تغییر کند؛ اما نهادهای پاسخگو میتوانند حتی در شرایط اختلاف و نارضایتی، امکان اصلاح مسالمتآمیز را حفظ کنند. هدف آن نیست که همهٔ شهروندان همواره از تصمیمهای دولت رضایت داشته باشند، بلکه آن است که بتوانند بدون ترس از مجازات، تصمیمها را نقد کنند، برای تغییر آنها تلاش کنند و در صورت لزوم مسئولان را از طریق سازوکارهای قانونی کنار بگذارند.
در نهایت، دولت کارآمد و جامعهٔ آزاد دو هدف متعارض نیستند. دولتی که از توانایی اجرایی برخوردار است اما به حقوق شهروندان احترام نمیگذارد، میتواند به ابزاری برای تحمیل ارادهٔ گروهی محدود تبدیل شود. جامعهای که آزادیهای رسمی دارد اما از نهادهای عمومی کارآمد، امنیت حقوقی و خدمات پایه محروم است نیز با دشواریهای جدی روبهرو خواهد شد. مسئلهٔ اصلی، ایجاد دولتی است که توانایی ادارهٔ امور عمومی را داشته باشد، اما قدرت آن به قانون محدود شود؛ دولتی که بتواند خدمات ارائه کند، اما دربارهٔ نحوهٔ ارائهٔ آنها پاسخگو باشد؛ و دولتی که بهجای مطالبهٔ اطاعت، امکان مشارکت و نظارت شهروندان را به رسمیت بشناسد.
گذار در ایران، اگر قرار است به تحولی پایدار منجر شود، باید همزمان به اصلاح ساختار قدرت، بازسازی اقتصاد، حفاظت از حقوق اجتماعی، تقویت نهادهای مستقل و ایجاد سازوکارهای مشارکت عمومی توجه کند. هیچیک از این حوزهها بهتنهایی کافی نیست. اصلاح اقتصادی بدون عدالت و نظارت ممکن است به تمرکز تازهٔ ثروت بینجامد؛ اصلاح سیاسی بدون توانایی ادارهٔ امور عمومی ممکن است خدمات ضروری را مختل کند؛ و توسعهٔ اقتصادی بدون آزادی و پاسخگویی ممکن است همان نابرابریهای قدرت را در قالبی تازه بازتولید کند. پایداری تغییر به پیوند میان این حوزهها وابسته است.
بااینحال، حتی بهترین طراحی نهادی و اقتصادی نیز بدون تغییر در نگرش جامعه به قدرت و اختلافهای سیاسی با محدودیت روبهرو خواهد شد. قانون و نهادها میتوانند رفتار را تنظیم کنند، اما برای دوام خود به فرهنگ سیاسیای نیاز دارند که نقد را تهدید تلقی نکند، شکست انتخاباتی را پایان مشروعیت نداند، حقوق مخالفان را به رسمیت بشناسد و اختلاف را بخشی طبیعی از زندگی جمعی بداند. چنین فرهنگی یکشبه پدید نمیآید؛ در تجربهٔ روزمرهٔ شهروندان، شیوهٔ آموزش، عملکرد رسانهها، رفتار احزاب و پاسخگویی مسئولان شکل میگیرد.
از همین رو، بحث دولت، جامعه و اقتصاد سیاسیِ گذار در نهایت به مسئلهای عمیقتر میرسد: چگونه میتوان اعتماد ازدسترفته را بازسازی کرد و جامعهای ساخت که در آن شهروندان، با وجود تفاوت در باورها و منافع، بتوانند دربارهٔ آیندهٔ مشترک خود گفتوگو کنند؟ پاسخ به این پرسش مستلزم بررسی فرهنگ سیاسی، حافظهٔ تاریخی، تجربهٔ بیاعتمادی و امکان شکلگیری نوعی شهروندی برابر است؛ شهروندیای که نه بر اطاعت از قدرت، بلکه بر آگاهی از حقوق، پذیرش مسئولیت و احترام متقابل استوار باشد. این مسئله، حلقهٔ پیوند میان اصلاح نهادهای سیاسی و شکلگیری جامعهای است که بتواند آزادی را نه فقط به دست آورد، بلکه از آن حفاظت کند.
فصل نهم: فرهنگ سیاسی، حافظهٔ تاریخی و بازسازی اعتماد در ایران
هیچ جامعهای صرفاً با تغییر حکومت به آزادی پایدار نمیرسد؛ آزادی زمانی ریشه میدواند که شهروندان، نهادها و نیروهای سیاسی بیاموزند قدرت را محدود کنند، اختلاف را تحمل کنند و حقوق کسانی را که با آنان همنظر نیستند به رسمیت بشناسند. تغییر ساختار سیاسی میتواند فرصت تازهای برای بازسازی جامعه ایجاد کند، اما بهخودیخود تضمین نمیکند که شیوههای پیشین اندیشیدن و رفتار کردن نیز دگرگون شوند. ممکن است حکومتی کنار برود، قانون اساسی تازهای نوشته شود و نهادهای جدیدی شکل بگیرند، اما ترس از مخالفت، بیاعتمادی به دیگران، تمایل به اطاعت از صاحبان قدرت و میل به حذف رقیب همچنان در روابط اجتماعی و سیاسی باقی بمانند. در چنین وضعیتی، نظم جدید ممکن است از نظر ظاهری با گذشته تفاوت داشته باشد، اما در عمق روابط قدرت، بسیاری از الگوهای پیشین را تکرار کند.
فرهنگ سیاسی را نباید مجموعهای ثابت از ویژگیهای ذاتی یک ملت دانست. هیچ جامعهای بهطور طبیعی مستبد، دموکراتیک، خشونتطلب یا مداراگر نیست. نگرشهای سیاسی در بستر تجربههای تاریخی، ساختارهای نهادی، شرایط اقتصادی، نظام آموزشی، روابط خانوادگی، عملکرد رسانهها و تجربهٔ روزمرهٔ مردم از قدرت شکل میگیرند. هنگامی که شهروندان بارها مشاهده میکنند که اعتراض به تصمیمهای رسمی هزینه دارد، قانون در برابر گروههای مختلف به یک شکل اجرا نمیشود یا نزدیکان صاحبان قدرت از امتیازهای ویژه برخوردارند، ممکن است بهتدریج به این نتیجه برسند که مشارکت صادقانه سودی ندارد و برای پیشرفت باید به روابط شخصی، سکوت یا سازش با قدرت تکیه کرد. این نگرشها لزوماً حاصل انتخاب آزادانهٔ افراد نیستند؛ گاه واکنشهایی برای سازگاری با محیطیاند که امکان کنش مستقل را محدود میکند.
از همین رو، اگر هدف ساختن نظمی آزادتر در ایران باشد، نباید مسئولیت بحرانهای سیاسی را تنها به ویژگیهای اخلاقی مردم نسبت داد. این تصور که جامعه به دلیل ضعف فرهنگی یا ناتوانی ذاتی در دموکراسی با مشکلات روبهرو است، میتواند به نتیجهای گمراهکننده برسد: بهجای بررسی نهادها و روابط قدرت، خود جامعه به مسئله تبدیل میشود. در حالی که رفتار سیاسی مردم تا حد زیادی تحت تأثیر فرصتها، محدودیتها و پیامدهای تصمیمهایشان قرار دارد. شهروندی که برای سالها با مجازات اعتراض، محدودیت تشکل و تبعیض قانونی مواجه بوده است، ممکن است در بیان آزادانهٔ نظر یا اعتماد به نهادهای عمومی محتاط شود. این احتیاط را نمیتوان بهسادگی نشانهٔ بیعلاقگی به آزادی یا ناتوانی در مشارکت دانست.
در عین حال، ساختارهای سیاسی نیز در خلأ عمل نمیکنند. روابط اجتماعی و نگرشهای عمومی میتوانند به تقویت یا تضعیف نهادهای دموکراتیک کمک کنند. اگر افراد تنها زمانی از آزادی دفاع کنند که نتیجهٔ سیاسی مطابق میل آنان باشد، اگر حق اعتراض را برای خود محفوظ بدانند اما اعتراض رقیبان را تحمل نکنند، یا اگر پیروزی یک جریان را مجوز نادیده گرفتن حقوق دیگران تلقی کنند، حتی نهادهای رسمیِ برخوردار از طراحی مناسب نیز با دشواری روبهرو خواهند شد. دموکراسی به قانون نیاز دارد، اما اجرای پایدار قانون همچنین به پذیرش اجتماعی این اصل وابسته است که هیچ فرد یا گروهی به دلیل محبوبیت، سابقهٔ تاریخی یا برخورداری از اکثریت، از محدودیتهای حقوقی معاف نیست.
در ایران، بررسی فرهنگ سیاسی بدون توجه به تجربههای تاریخی کشور ناقص خواهد بود. انقلاب مشروطه، شکلگیری دولت متمرکز مدرن، تحولات سیاسی دهههای بعد، کودتای ۱۳۳۲، انقلاب ۱۳۵۷، جنگ ایران و عراق، سرکوبهای سیاسی، تغییرات اجتماعی و گسترش ارتباطات جهانی، هرکدام به شیوهای متفاوت بر رابطهٔ جامعه با دولت اثر گذاشتهاند. این رویدادها تجربههای یکسانی برای همهٔ مردم ایجاد نکردهاند. برداشت نسلها، گروههای اجتماعی، مناطق مختلف و خانوادههایی که تجربههای متفاوتی از قدرت و خشونت داشتهاند، میتواند بسیار متفاوت باشد. بنابراین، حافظهٔ تاریخی ایران مجموعهای واحد و هماهنگ نیست؛ میدان روایتهایی است که گاه یکدیگر را تکمیل میکنند و گاه با هم تعارض دارند.
اهمیت حافظهٔ تاریخی در این است که گذشته تنها در کتابها و اسناد باقی نمیماند؛ در ترسها، امیدها، حساسیتها، قضاوتها و انتظارات اجتماعی نیز حضور دارد. خانوادهای که تجربهٔ زندان یا اعدام یکی از اعضای خود را داشته است، ممکن است نسبت به وعدههای سیاسی و نهادهای امنیتی بیاعتماد باشد. فردی که جنگ، آوارگی یا ناامنی را تجربه کرده است، ممکن است ثبات و حفظ نظم عمومی را در اولویت قرار دهد. گروهی که در دورهای از تاریخ از حقوق یا فرصتهای بیشتری برخوردار بوده، ممکن است نسبت به تغییرات ساختاری نگرانیهایی داشته باشد که برای گروهی دیگر قابل درک نیست. هیچیک از این تجربهها بهتنهایی موضع سیاسی فرد را تعیین نمیکند، اما بر شیوهٔ فهم او از خطر، عدالت، آزادی و آینده اثر میگذارد.
مشکل زمانی پدید میآید که یک روایت تاریخی، خود را تنها روایت مشروع معرفی کند و دیگر تجربهها را از حافظهٔ عمومی کنار بزند. اگر تاریخ به ابزاری برای اثبات برتری یک گروه، توجیه انتقام یا حذف مخالفان تبدیل شود، جامعه فرصت لازم برای شناخت پیچیدگی گذشته را از دست میدهد. در چنین شرایطی، گذشته بهجای آنکه منبعی برای یادگیری باشد، به میدان دائمی نزاع سیاسی تبدیل میشود. هر گروه میکوشد روایت خود را تثبیت کند و رنجهای دیگران را کماهمیت جلوه دهد؛ در نتیجه، امکان شکلگیری فهمی مشترک از آسیبها و خطاهای تاریخی کاهش مییابد.
بازسازی اعتماد مستلزم آن نیست که همهٔ شهروندان دربارهٔ گذشته به تفسیر واحدی برسند. چنین توافقی نه ممکن است و نه برای جامعهای آزاد ضروری است. آنچه اهمیت دارد، توافق بر سر روش بررسی گذشته است: اتکا به شواهد، امکان نقد روایتهای رسمی، دسترسی به اسناد، احترام به تجربهٔ قربانیان و پذیرش این اصل که هیچ گروهی حق ندارد حافظهٔ تاریخی جامعه را در انحصار خود قرار دهد. ممکن است دربارهٔ علل یک رویداد، مسئولیت اشخاص یا پیامدهای یک تصمیم اختلاف باقی بماند؛ اما این اختلاف باید در فضایی شکل بگیرد که امکان تحقیق و گفتوگو را حفظ کند، نه اینکه پرسشگری را به خیانت یا دشمنی تعبیر کند.
در این میان، تفاوت میان یادآوری، دادخواهی و انتقام اهمیت اساسی دارد. یادآوری به جامعه کمک میکند تجربههای گذشته را فراموش نکند؛ دادخواهی میکوشد مسئولیتها را روشن کند و حقوق آسیبدیدگان را به رسمیت بشناسد؛ اما انتقام در پی تحمیل رنج به دیگری است، گاه بدون آنکه مسئولیت فردی و معیارهای قانونی رعایت شود. ممکن است این سه در تجربهٔ عاطفی افراد به یکدیگر نزدیک شوند، بهویژه هنگامی که زخمهای گذشته هنوز تازهاند. بااینحال، نظم سیاسی آینده باید بتواند از تبدیل دادخواهی به مجازات خودسرانه جلوگیری کند، بیآنکه به نام آشتی، حقیقت یا مسئولیت را کنار بگذارد.
آشتی اجتماعی نیز نباید به معنای فراموش کردن گذشته یا وادار کردن قربانیان به سکوت باشد. نمیتوان از خانوادههایی که عزیزان خود را از دست دادهاند خواست صرفاً برای حفظ وحدت ملی از پرسش دربارهٔ حقیقت و مسئولیت دست بکشند. همچنین، نمیتوان فرض کرد که همهٔ افراد در یک زمان و با یک روش آمادهٔ بخشش یا آشتی خواهند بود. آشتی، اگر قرار است معنایی پایدار داشته باشد، باید بر بهرسمیت شناختن رنج، امکان بیان حقیقت، رسیدگی منصفانه و تعهد به جلوگیری از تکرار استوار شود. جامعهای که از افراد آسیبدیده انتظار دارد پیش از روشن شدن حقیقت گذشته را ببخشند، ممکن است بهجای ترمیم اعتماد، بیاعتمادی آنان را عمیقتر کند.
از سوی دیگر، مسئولیت تاریخی را نباید به مسئولیت جمعی و موروثی تبدیل کرد. هیچ فردی صرفاً به دلیل تعلق خانوادگی، قومی، مذهبی، سیاسی یا سازمانی نباید مسئول اعمال دیگران شناخته شود. مسئولیت باید بر اساس نقش واقعی افراد، شواهد معتبر و معیارهای قانونی بررسی شود. همانگونه که قربانی بودن یک فرد نباید حق او را برای دادخواهی کاهش دهد، تعلق یک فرد به گروهی که در گذشته از قدرت برخوردار بوده نیز بهتنهایی اثباتکنندهٔ مسئولیت او نیست. این تمایز برای جلوگیری از چرخههای تازهٔ تبعیض و انتقام ضروری است.
فرهنگ سیاسی دموکراتیک همچنین به پذیرش تفاوت میان مخالفت و دشمنی نیاز دارد. در جوامعی که رقابت سیاسی بهعنوان مبارزهای برای بقا تصور میشود، شکست انتخاباتی یا اختلاف بر سر یک سیاست ممکن است به تهدیدی وجودی تعبیر شود. در چنین فضایی، هر گروه میکوشد پیش از آنکه رقیب قدرت بگیرد، امکان فعالیت او را محدود کند. نتیجه، چرخهای از ترس و پیشدستی است که در آن همهٔ طرفها ممکن است رفتارهای محدودکنندهٔ خود را با نگرانی از رفتار طرف مقابل توجیه کنند. شکستن این چرخه مستلزم آن است که رقابت سیاسی در چارچوب قواعدی قرار گیرد که بقای حقوقی و مدنی بازندگان را تضمین کند.
پذیرش رقیب به معنای بیتفاوتی نسبت به اختلافهای بنیادین نیست. ممکن است یک جریان سیاسی برنامهای داشته باشد که از نظر دیگران ناعادلانه یا زیانبار است؛ در چنین شرایطی، نقد و مخالفت جدی ضروری است. اما مخالفت دموکراتیک میکوشد با استدلال، سازماندهی، رأی و سازوکارهای قانونی بر نتیجه اثر بگذارد. دشمنسازی سیاسی، در مقابل، بهجای نقد برنامه یا رفتار مشخص، حق حضور و برخورداری از حقوق را از طرف مقابل سلب میکند. تفاوت این دو در آن است که مخالفت، امکان تغییر نظر و رقابت آینده را باز میگذارد، در حالی که دشمنسازی به دنبال حذف طرف مقابل از جامعهٔ سیاسی است.
این مسئله در شرایطی که جامعه از تجربههای طولانی سرکوب و بیاعتمادی عبور میکند، اهمیت بیشتری دارد. ممکن است پس از یک تحول سیاسی، گروههایی که سالها از امکان بیان آزادانهٔ نظر محروم بودهاند، بخواهند فوراً دربارهٔ همهٔ مسائل تاریخی و سیاسی تعیین تکلیف کنند. این میل قابل فهم است، اما اگر به این تصور بینجامد که تنها یک جریان حق سخن گفتن دارد یا همهٔ مخالفان باید در کوتاهترین زمان با یک روایت خاص همراه شوند، آزادی تازه ممکن است با محدودیتهای جدید روبهرو شود. جامعهٔ آزاد باید امکان نقد حتی تند و بنیادی را فراهم کند، تا زمانی که این نقد به خشونت یا سلب حقوق دیگران تبدیل نشده است.
بازسازی اعتماد به نهادهای عمومی نیز به همین اندازه دشوار است. اعتماد را نمیتوان با اعلام رسمی یا دعوت اخلاقی ایجاد کرد. اگر شهروندان بارها تجربه کرده باشند که قوانین بهطور نابرابر اجرا میشوند، شکایتهای آنان بیپاسخ میمانند یا تصمیمهای عمومی بدون توضیح اتخاذ میشوند، انتظار اعتماد فوری به نهادهای تازه واقعبینانه نیست. اعتماد نهادی از تجربهٔ تکرارشوندهٔ رفتار قابل پیشبینی و منصفانه شکل میگیرد. مردم باید ببینند که قوانین برای همه اجرا میشوند، مسئولان دربارهٔ تصمیمهای خود توضیح میدهند، اطلاعات عمومی پنهان نمیماند و شکایت از قدرت به مجازات شاکی منجر نمیشود.
به همین دلیل، دولت آینده نباید بیاعتمادی عمومی را صرفاً مانعی روانی یا اخلاقی بداند که شهروندان باید از آن عبور کنند. بیاعتمادی ممکن است واکنشی عقلانی به تجربههای واقعی باشد. اگر نهادی در گذشته بارها از اختیارات خود سوءاستفاده کرده باشد، مردم حق دارند نسبت به وعدههای اصلاح آن محتاط باشند. پاسخ مناسب به این احتیاط، مطالبهٔ اعتماد نیست؛ ایجاد سازوکارهایی است که امکان سوءاستفاده را محدود کند و به شهروندان اجازه دهد عملکرد نهادها را مستقلاً ارزیابی کنند.
در این چارچوب، شفافیت اهمیت ویژهای دارد. انتشار اطلاعات دربارهٔ بودجه، قراردادهای عمومی، تصمیمهای اداری و عملکرد مسئولان میتواند فاصلهٔ میان دولت و جامعه را کاهش دهد. البته انتشار اطلاعات بهتنهایی کافی نیست؛ دادهها باید قابل فهم، قابل بررسی و بهموقع باشند. اگر اطلاعات پیچیده به شکلی منتشر شوند که امکان ارزیابی عمومی وجود نداشته باشد، شفافیت ممکن است بیشتر جنبهٔ نمایشی پیدا کند. همچنین، نهادهای مستقل باید بتوانند دربارهٔ صحت اطلاعات پرسش کنند و در صورت مشاهدهٔ تخلف، مسیر قانونی رسیدگی را فعال سازند.
اعتماد اجتماعی نیز به روابط میان شهروندان محدود نمیشود. اعتماد میان گروههای اجتماعی، نسلها، مناطق و طبقات مختلف میتواند بر توانایی جامعه برای همکاری در شرایط دشوار اثر بگذارد. هنگامی که افراد تصور میکنند گروههای دیگر تنها به منافع خود اهمیت میدهند یا حاضرند برای دستیابی به امتیاز، حقوق دیگران را نادیده بگیرند، تمایل به همکاری کاهش مییابد. این برداشتها ممکن است از تجربههای واقعی تبعیض یا رقابت بر سر منابع ناشی شده باشند، اما گاهی نیز با تعمیمهای نادرست و روایتهای سیاسی تشدید میشوند. بازسازی اعتماد نیازمند آن است که هم بیعدالتیهای واقعی بررسی شوند و هم امکان ارتباط و همکاری میان گروههایی فراهم شود که تجربههای متفاوتی از جامعه دارند.
عدالت اجتماعی در این فرایند نقشی اساسی دارد. دعوت به همبستگی، اگر با بیتوجهی به نابرابریهای واقعی همراه باشد، ممکن است برای گروههای محروم قانعکننده نباشد. از افرادی که با فقر، تبعیض، ناامنی شغلی یا محرومیت از خدمات عمومی مواجهاند نمیتوان انتظار داشت صرفاً با توصیههای اخلاقی به اعتماد متقابل برسند. همبستگی پایدار هنگامی شکل میگیرد که افراد احساس کنند حقوق و نیازهایشان در تصمیمگیریهای عمومی به رسمیت شناخته میشود و هزینههای اصلاحات یا بحرانها بهطور ناعادلانه بر دوش آنان قرار نمیگیرد.
در عین حال، عدالت اجتماعی نباید به وعدهای کلی برای رفع همهٔ نابرابریها در زمانی کوتاه تبدیل شود. دولت و جامعه باید دربارهٔ اولویتها، منابع موجود و محدودیتهای اجرایی گفتوگو کنند. سیاستهای عمومی ممکن است نیازمند انتخاب میان اهدافی باشند که در کوتاهمدت با یکدیگر تعارض دارند. اهمیت فرهنگ سیاسی دموکراتیک در این است که این تعارضها بتوانند بهصورت علنی و منصفانه بررسی شوند و تصمیمها در برابر نقد و بازنگری باز بمانند. هیچ سیاستی صرفاً به دلیل اعلام نیت عدالتخواهانه از ارزیابی پیامدهای واقعی خود معاف نیست.
نظام آموزشی میتواند در شکلگیری چنین فرهنگی نقش مهمی داشته باشد. مدرسه تنها محل انتقال دانش نیست؛ فضایی است که کودکان و نوجوانان در آن تجربه میکنند قدرت چگونه اعمال میشود، اختلاف چگونه مدیریت میشود و قواعد تا چه اندازه برای همه یکساناند. اگر دانشآموزان بیاموزند که پرسشگری نشانهٔ بیاحترامی است، اطاعت از صاحبمنصب مهمتر از استدلال است و اشتباه باید پنهان شود، این تجربه میتواند بر برداشت آنان از رابطهٔ فرد و قدرت اثر بگذارد. در مقابل، محیط آموزشیای که در آن پرسش، گفتوگو، همکاری و مسئولیتپذیری تشویق میشود، میتواند مهارتهایی را تقویت کند که برای مشارکت دموکراتیک ضروریاند.
البته مدرسه بهتنهایی فرهنگ سیاسی جامعه را تعیین نمیکند. خانواده، رسانه، محیط کار، تجربهٔ شهروندان از نهادهای دولتی و رفتار رهبران سیاسی نیز نقش دارند. اگر مدرسه دربارهٔ برابری و گفتوگو آموزش دهد، اما دانشآموزان در زندگی روزمره با تبعیض و تحقیر مواجه شوند، میان آموزش رسمی و تجربهٔ واقعی شکاف ایجاد میشود. ازاینرو، آموزش شهروندی زمانی مؤثرتر است که با عملکرد نهادهای عمومی سازگار باشد. نمیتوان از کودکان انتظار داشت به قانون و انصاف اعتماد کنند، اگر در محیط پیرامون خود بارها شاهد اجرای گزینشی قانون باشند.
رسانهها نیز در بازسازی فرهنگ سیاسی نقش دارند. رسانهای که مخالفان را پیوسته با زبان تحقیر معرفی میکند، اختلاف را به خیانت نسبت میدهد یا از انتشار اطلاعات تأییدنشده برای تقویت یک موضع سیاسی استفاده میکند، میتواند فضای عمومی را به میدان بیاعتمادی تبدیل کند. در مقابل، روزنامهنگاری مستقل، بررسی دقیق اسناد، تفکیک خبر از تفسیر و فراهم کردن امکان پاسخگویی برای طرفهای مختلف میتواند به افزایش کیفیت گفتوگوی عمومی کمک کند. این به معنای بیطرفی ساختگی در برابر نقض حقوق نیست؛ رسانه میتواند بر اساس شواهد موضع انتقادی داشته باشد، اما باید میان واقعیت قابل اثبات، تحلیل و نظر شخصی تمایز بگذارد.
شبکههای اجتماعی نیز فرصتها و خطرهای خاص خود را دارند. این شبکهها امکان انتشار سریع اطلاعات، ارتباط میان گروههای پراکنده و دیده شدن تجربههایی را فراهم میکنند که پیشتر در رسانههای رسمی بازتاب نمییافتند. در عین حال، سرعت انتشار و سازوکارهای جلب توجه میتوانند محتوای هیجانی، شایعات و حملات شخصی را تقویت کنند. در چنین فضایی، افراد ممکن است بهتدریج بیشتر با کسانی ارتباط برقرار کنند که از پیش با آنان همنظرند و نسبت به دیدگاههای متفاوت بیاعتمادتر شوند. پاسخ به این مسئله، حذف فضای انتقادی یا محدود کردن ارتباطات نیست؛ بلکه تقویت سواد رسانهای، دسترسی به منابع مستقل و پذیرش مسئولیت در برابر اطلاعاتی است که منتشر میکنیم.
در جامعهای که سالها با محدودیت آزادی بیان روبهرو بوده، ممکن است پس از گشایش سیاسی، مرز میان آزادی سخن و مسئولیت اجتماعی به موضوعی مناقشهبرانگیز تبدیل شود. آزادی بیان به این معنا نیست که هر سخنی درست، منصفانه یا بیضرر است؛ بلکه به این معناست که شهروندان باید بتوانند دیدگاههای خود را بیان کنند و ادعاهای دیگران را به چالش بکشند، بدون آنکه صرفاً به دلیل مخالفت سیاسی با مجازات خودسرانه مواجه شوند. در عین حال، تهدید مستقیم، تحریک به خشونت یا نقض حقوق دیگران را نمیتوان صرفاً با استناد به آزادی بیان از هرگونه بررسی حقوقی معاف کرد. تعیین این مرزها باید بر اساس قانون روشن، معیارهای متناسب و رسیدگی مستقل انجام شود، نه بر اساس سلیقهٔ صاحبان قدرت.
یکی از دشوارترین بخشهای بازسازی اعتماد، مواجهه با اختلافهای نسلی است. نسلهایی که در دورههای تاریخی متفاوت رشد کردهاند، ممکن است برداشتهای متفاوتی از امنیت، آزادی، عدالت و آینده داشته باشند. تجربهٔ جنگ، انقلاب، مهاجرت، تحولات اقتصادی، گسترش اینترنت و تغییر ارزشهای اجتماعی، زمینههایی متفاوت برای شکلگیری نگرشها فراهم کردهاند. اگر هر نسل، تجربهٔ خود را معیار نهایی فهم جامعه بداند، گفتوگو دشوار خواهد شد. نسلهای قدیمیتر ممکن است برخی نگرانیهای نسل جوان را کماهمیت بدانند؛ نسل جوان نیز ممکن است تجربهها و ترسهای نسلهای پیشین را مانعی برای تغییر تلقی کند.
راه عبور از این شکاف، نه برتری دادن یک نسل بر نسل دیگر، بلکه ایجاد امکان گفتوگو و مشارکت واقعی است. تجربهٔ تاریخی میتواند به شناخت خطرها کمک کند، اما نباید به حق انحصاری تصمیمگیری دربارهٔ آینده تبدیل شود. از سوی دیگر، خواست تغییر نیز نباید به معنای بیاعتبار دانستن همهٔ تجربههای گذشته باشد. جامعهای که میخواهد آیندهای دموکراتیک بسازد، باید بتواند هم از تجربههای پیشین بیاموزد و هم امکان طرح پرسشهای تازه را برای نسلهای جدید حفظ کند.
نقش زنان در این فرایند نیز بنیادی است. محدودیتهای حقوقی و اجتماعی بر زندگی زنان، تنها مسئلهای مربوط به یک گروه خاص نیست؛ این محدودیتها نشان میدهند که جامعه چگونه دربارهٔ بدن، اختیار فردی، خانواده، مشارکت عمومی و حدود مداخلهٔ دولت تصمیم میگیرد. اگر نظم سیاسی آینده بر برابری شهروندان استوار باشد، این برابری باید در قانون و در زندگی روزمره قابل مشاهده باشد. حضور زنان در نهادهای تصمیمگیری، دسترسی برابر به فرصتهای اقتصادی، امنیت در فضای عمومی و خصوصی و امکان مشارکت آزادانه در تعیین آینده، از جمله معیارهای مهم ارزیابی تحول اجتماعی خواهند بود.
بااینحال، نباید زنان را گروهی با تجربه و دیدگاه یکسان تصور کرد. تفاوتهای طبقاتی، قومی، مذهبی، نسلی و منطقهای بر فرصتها و نیازهای آنان اثر میگذارد. سیاستی که تنها تجربهٔ گروهی محدود از زنان را نمایندهٔ همهٔ آنان بداند، ممکن است بخشی از نابرابریها را نادیده بگیرد. مشارکت واقعی به معنای فراهم کردن امکان حضور و اثرگذاری برای زنان با تجربهها و دیدگاههای متفاوت است، نه صرفاً افزودن چند چهره به ساختارهای تصمیمگیری.
همین اصل دربارهٔ اقلیتهای قومی و مذهبی، افراد دارای معلولیت، گروههای کمدرآمد و دیگر بخشهایی از جامعه که امکان کمتری برای اثرگذاری بر سیاست دارند، صدق میکند. برابری شهروندی زمانی معنا دارد که حقوق افراد به تعلق آنان به گروهی برخوردار از قدرت وابسته نباشد. هر جامعهای ممکن است درون خود تفاوتهای فرهنگی، زبانی و مذهبی داشته باشد؛ وظیفهٔ نظم سیاسی آن نیست که این تفاوتها را حذف کند، بلکه باید شرایطی فراهم آورد که افراد بتوانند بدون تبعیض از حقوق برابر برخوردار باشند. همبستگی ملی نیز زمانی پایدارتر خواهد بود که به معنای احترام به تنوع باشد، نه تحمیل یک الگوی واحد از هویت و زندگی.
در اینجا باید میان هویت مشترک و یکسانسازی اجتماعی تمایز گذاشت. هویت ملی میتواند زمینهای برای احساس تعلق، مسئولیت متقابل و همکاری میان شهروندان فراهم کند؛ اما اگر تنها یک زبان، روایت تاریخی، سبک زندگی یا برداشت سیاسی بهعنوان معیار تعلق پذیرفته شود، هویت مشترک ممکن است به ابزاری برای排除 دیگران تبدیل شود. تعلق به یک جامعهٔ سیاسی باید بر حقوق برابر و مشارکت در زندگی عمومی استوار باشد، نه بر الزام همهٔ افراد به پذیرش یکسان همهٔ باورها و نمادها. شهروندان میتوانند دربارهٔ تاریخ، فرهنگ یا شکل حکومت اختلاف داشته باشند و در عین حال از حقوق برابر برخوردار باشند.
بازسازی اعتماد همچنین به توانایی جامعه برای پذیرش خطا وابسته است. در فرهنگهایی که اشتباه بهعنوان نشانهٔ ضعف یا بیاعتباری تلقی میشود، افراد و سازمانها ممکن است بهجای اصلاح خطا، آن را پنهان کنند یا مسئولیتش را به دیگران نسبت دهند. در سیاست، این رفتار میتواند پیامدهای سنگینی داشته باشد؛ زیرا تصمیمهای نادرست ممکن است بدون بررسی ادامه یابند و هزینههای آنها بر دوش جامعه قرار گیرد. نهادهای پاسخگو باید بتوانند خطاهای خود را آشکار کنند، دربارهٔ علل آنها توضیح دهند و برای اصلاحشان اقدام کنند. پذیرش خطا لزوماً به معنای بیکفایتی نیست؛ گاهی نشانهٔ آن است که یک نهاد، یادگیری و منافع عمومی را بر حفظ ظاهر خود مقدم میداند.
همین اصل باید در میان نیروهای سیاسی و مخالفان حکومت نیز رعایت شود. جریانی که در گذشته از تصمیمی نادرست دفاع کرده است، باید بتواند دربارهٔ آن بازنگری کند، بیآنکه هر تغییر موضعی بهطور خودکار نشانهٔ فرصتطلبی تلقی شود. البته تغییر موضع نیز نباید به راهی برای فرار از مسئولیت تبدیل شود؛ توضیح دلایل تغییر و پذیرش پیامدهای تصمیمهای گذشته اهمیت دارد. جامعهای که امکان بازنگری را از میان ببرد، افراد را به پافشاری بر مواضع نادرست سوق میدهد. در مقابل، جامعهای که هر ادعایی را بدون بررسی بپذیرد، زمینهٔ پاسخگویی را تضعیف میکند. تعادل میان امکان اصلاح و ضرورت مسئولیتپذیری، یکی از پایههای فرهنگ سیاسی بالغ است.
در نهایت، بازسازی اعتماد فرایندی زمانبر است و نمیتوان برای آن تاریخ پایان دقیقی تعیین کرد. اعتماد اجتماعی با یک انتخابات، یک سخنرانی یا تصویب یک قانون بهطور کامل بازنمیگردد. این فرایند از مجموعهای از تجربههای کوچک و بزرگ شکل میگیرد: اجرای منصفانهٔ قانون، شنیده شدن صدای گروههای مختلف، امکان اعتراض بدون ترس، دسترسی به اطلاعات، پاسخگویی مسئولان و مشاهدهٔ اینکه اختلاف سیاسی لزوماً به محرومیت یا دشمنی منجر نمیشود. هرچه این تجربهها پایدارتر و قابل پیشبینیتر باشند، احتمال آنکه اعتماد از سطح روابط شخصی فراتر رود و به اعتماد نهادی تبدیل شود، بیشتر خواهد بود.
در مقابل، اگر جامعه پس از یک تحول سیاسی با وعدههای تحققنیافته، تبعیض تازه، پنهانکاری یا محدود کردن مخالفان روبهرو شود، ممکن است بیاعتمادی عمیقتر از گذشته شود. شهروندان در چنین شرایطی نهتنها به دولت جدید، بلکه به امکان تغییر مسالمتآمیز و کارآمدی نهادهای دموکراتیک نیز بدبین خواهند شد. این خطر نشان میدهد که مسئولیت نیروهای سیاسی در دوران گذار تنها ادارهٔ بحران فوری نیست؛ آنان باید از همان ابتدا شیوهای از حکمرانی را به نمایش بگذارند که با اصول اعلامشدهٔ خود سازگار باشد.
فرهنگ سیاسی دموکراتیک نه محصول موعظههای اخلاقی است و نه نتیجهٔ تغییر ناگهانی ویژگیهای فردی مردم. این فرهنگ در پیوند میان رفتار شهروندان و کیفیت نهادها شکل میگیرد. نهادهای منصفانه میتوانند اعتماد را تقویت کنند و اعتماد نیز همکاری با نهادها را آسانتر سازد. برعکس، تبعیض و بیپاسخگویی اعتماد را کاهش میدهند و بیاعتمادی گسترده میتواند مشارکت و همکاری را دشوارتر کند. شکستن این چرخهٔ منفی نیازمند اقدام همزمان در چند سطح است: اصلاح قانون، ایجاد نظارت مستقل، تقویت جامعهٔ مدنی، آموزش شهروندی، حفاظت از آزادی رسانهها و پذیرش اختلافهای اجتماعی و سیاسی.
در پایان، مسئلهٔ آیندهٔ ایران تنها این نیست که چگونه میتوان از یک نظم سیاسی نامطلوب عبور کرد؛ پرسش عمیقتر آن است که چگونه میتوان از تکرار همان منطق قدرت در نظمی تازه جلوگیری کرد. اگر جامعه همچنان سیاست را میدان پیروزی مطلق یک گروه و شکست کامل گروه دیگر بداند، اگر تاریخ به ابزاری برای مشروعیتبخشی به انحصار تبدیل شود و اگر اعتماد فقط به چهرههای محبوب وابسته بماند، آزادی در برابر بحرانهای آینده آسیبپذیر خواهد بود. اما اگر قدرت محدود شود، حقوق مخالفان تضمین گردد، گذشته با شواهد و مسئولیتپذیری بررسی شود و شهروندان بتوانند بدون ترس در تصمیمهای عمومی مشارکت کنند، امکان شکلگیری نظمی متفاوت افزایش خواهد یافت.
چنین تحولی به معنای فراموش کردن اختلافها یا انتظار برای رسیدن جامعه به توافقی کامل نیست. جامعهٔ آزاد، جامعهای نیست که در آن همه یکسان فکر کنند؛ جامعهای است که افراد با وجود اختلاف بتوانند حقوق یکدیگر را به رسمیت بشناسند و برای حل مسائل مشترک به قواعدی عادلانه تکیه کنند. در چنین جامعهای، هیچ رهبر، حزب، خاندان، نهاد نظامی یا اکثریت موقتی مالک دائمی قدرت نیست. قدرت از سوی شهروندان به نهادهای عمومی سپرده میشود، در چارچوب قانون محدود میماند و امکان بازپسگیری مسالمتآمیز آن وجود دارد.
بازسازی اعتماد، در نهایت، از همین تغییر بنیادین آغاز میشود: از تبدیل شهروند به صاحب حق، از تبدیل مخالف به رقیب مشروع، از تبدیل تاریخ به موضوعی برای شناخت و دادخواهی، و از تبدیل دولت به نهادی در خدمت جامعه. این مسیر کوتاه و بیهزینه نخواهد بود، اما بدون آن، تغییر سیاسی ممکن است به جابهجایی صاحبان قدرت محدود بماند. آیندهای آزادتر زمانی امکانپذیر میشود که جامعه نهتنها دربارهٔ کسانی که باید حکومت کنند تصمیم بگیرد، بلکه بر اصولی نیز توافق کند که هیچکس، حتی محبوبترین رهبران و پیروزترین جریانهای سیاسی، حق نقض آنها را نداشته باشد.
از اینجا بحث به مسئلهای دیگر میرسد: چگونه میتوان این اصول را از سطح فرهنگ سیاسی و اعتماد اجتماعی به قواعد حقوقی و نهادهای پایدار تبدیل کرد؟ چه نوع قانون اساسی، نظام انتخاباتی، تفکیک قوا، ساختار قضایی و سازوکار نظارتی میتواند مانع بازگشت تمرکز کنترلنشدهٔ قدرت شود؟ فصل بعد میتواند این پرسش را در مرکز توجه قرار دهد و به بررسی طراحی نهادی و قانون اساسی در ایران بپردازد؛ زیرا فرهنگ سیاسیِ حامی آزادی زمانی میتواند اثر پایدار بگذارد که در ساختارهایی حقوقی و پاسخگو تجسم پیدا کند.
فصل دهم: قانون اساسی، طراحی نهادی و مهار قدرت در ایران
مسئلهٔ قانون اساسی در ایران را نمیتوان صرفاً به تدوین مجموعهای از مواد حقوقی، تعریف حدود اختیارات نهادها یا تعیین شکل حکومت فروکاست. قانون اساسی، در عمیقترین معنای خود، قراردادی سیاسی و اجتماعی دربارهٔ چگونگی توزیع قدرت، حدود اقتدار حکومت، حقوق شهروندان و شیوهٔ حل اختلافهای بنیادین جامعه است. اهمیت آن نه فقط در اصولی است که بر کاغذ نوشته میشوند، بلکه در نظمی است که امکان میدهد هیچ فرد، گروه، نهاد یا جریان سیاسی نتواند ارادهٔ خود را بهطور نامحدود بر دیگران تحمیل کند. از این منظر، مسئلهٔ اصلی ایران در هر بحثی دربارهٔ آیندهٔ سیاسی، تنها این نیست که چه کسانی باید حکومت کنند، بلکه این است که قدرت چگونه باید سازمان یابد تا حتی اگر در اختیار کسانی قرار گرفت که جامعه به آنان اعتماد دارد، امکان تبدیلشدن آن به اقتداری خودسرانه و پاسخناپذیر محدود بماند.
تجربهٔ تاریخی ایران نشان میدهد که تغییر صاحبان قدرت، بهتنهایی، تضمینکنندهٔ تغییر رابطهٔ قدرت با جامعه نیست. در دورههای مختلف، نیروهایی با وعدهٔ آزادی، عدالت، استقلال، توسعه یا بازگرداندن ارادهٔ مردم به میدان آمدهاند، اما پس از دستیابی به قدرت، گاه همان الگوهای تمرکز، حذف مخالفان و بیاعتنایی به محدودیتهای نهادی را بازتولید کردهاند که پیشتر مورد انتقادشان بود. این تکرار تاریخی را نمیتوان تنها به ضعف شخصیت رهبران یا انحراف اخلاقی افراد نسبت داد. مسئلهٔ بنیادیتر آن است که وقتی ساختار سیاسی، قدرت را در نقطهای متمرکز میکند، نظارت مستقل را تضعیف میسازد و بقای حکومت را بر رضایت مستمر شهروندان مقدم میدارد، حتی نیتهای اصلاحطلبانه نیز ممکن است در برابر منطق حفظ قدرت فرسوده شوند. نهادها نهتنها رفتار افراد را محدود میکنند، بلکه به آنان انگیزه میدهند، هزینههای تصمیمگیری را تعیین میکنند و مشخص میسازند که تخلف از قواعد تا چه اندازه امکانپذیر یا پرهزینه باشد.
ازاینرو، قانون اساسی مطلوب برای آیندهٔ ایران باید پیش از هر چیز به مسئلهٔ مهار قدرت پاسخ دهد. قدرت سیاسی، هر شکلی که داشته باشد، برای ادارهٔ امور عمومی به اختیارات واقعی نیاز دارد؛ اما همین اختیارات باید در چارچوبی روشن، محدود و قابل نظارت اعمال شوند. حکومتی که اختیار کافی برای اجرای قانون، تأمین امنیت عمومی، ارائهٔ خدمات و مدیریت بحران نداشته باشد، قادر به انجام مسئولیتهای خود نیست. در مقابل، حکومتی که بتواند به نام امنیت، وحدت ملی، ضرورت تاریخی یا ارادهٔ اکثریت محدودیتهای خود را کنار بزند، دیر یا زود با خطر تبدیلشدن به قدرتی روبهرو خواهد شد که خود را داور نهاییِ حدود اختیارات خویش میداند. طراحی نهادی موفق باید میان ظرفیت حکومتکردن و ضرورت محدودماندن حکومت تعادل برقرار کند؛ تعادلی که نه با اعتماد سادهدلانه به حاکمان، بلکه با قواعد الزامآور، نظارت مؤثر و امکان واقعی اصلاح و جابهجایی قدرت حفظ میشود.
در چنین چارچوبی، نخستین اصل باید برتری حقوق شهروندان و الزامآوربودن قانون برای همهٔ صاحبان قدرت باشد. هیچ مقام سیاسی، نظامی، امنیتی، مذهبی یا اقتصادی نباید بیرون از قلمرو پاسخگویی عمومی قرار گیرد. اگر قانون برای شهروند عادی الزامآور باشد، اما مقام قدرتمند بتواند با تفسیر شخصی، دستور غیرشفاف یا اتکا به جایگاه خود از آن عبور کند، قانون به ابزاری برای ادارهٔ جامعه تبدیل نمیشود، بلکه به وسیلهای برای تثبیت سلسلهمراتب قدرت بدل خواهد شد. حاکمیت قانون زمانی معنا پیدا میکند که قواعد از پیش معلوم باشند، اجرای آنها تبعیضآمیز نباشد، تصمیمهای عمومی قابل اعتراض باشند و هیچ نهادی نتواند صرفاً به دلیل جایگاه سیاسی خود، از بررسی مستقل مصون بماند.
این اصل مستلزم آن است که قانون اساسی نه بهعنوان متنی مقدس و تغییرناپذیر، بلکه بهمثابه چارچوبی بنیادین و در عین حال قابل اصلاح شناخته شود. ثبات قانون اساسی برای پیشبینیپذیری سیاسی و امنیت حقوقی ضروری است، اما ثبات با جمود تفاوت دارد. جامعه تغییر میکند، تجربههای تازه میاندوزد و دربارهٔ حقوق، مسئولیتها و شیوههای ادارهٔ امور عمومی به درکهای تازهای میرسد. قانونی که هیچ مسیر واقعبینانهای برای اصلاح خود نداشته باشد، ممکن است تغییرات اجتماعی را نه از طریق سازوکارهای مسالمتآمیز، بلکه از راه بحران، نافرمانی گسترده یا گسست سیاسی تجربه کند. در سوی مقابل، اگر اصلاح قانون اساسی با اکثریتی ساده و تصمیمی شتابزده ممکن باشد، حقوق بنیادین و ساختارهای نظارتی میتوانند بهآسانی قربانی منافع کوتاهمدت اکثریت حاکم شوند. بنابراین، سازوکار اصلاح باید از یک سو دشوارتر از قانونگذاری عادی و از سوی دیگر دستیافتنیتر از تغییر از طریق بحران باشد.
یکی از بنیادیترین انتخابها در طراحی قانون اساسی آینده، تعیین منشأ مشروعیت سیاسی و نسبت میان ارادهٔ مردم و محدودیتهای حقوقی قدرت است. اگر شهروندان منشأ اختیار حکومت باشند، این اختیار باید در عمل از طریق انتخابات آزاد، رقابت سیاسی واقعی، امکان سازمانیابی مستقل و حق تغییر مسالمتآمیز حاکمان تحقق یابد. انتخابات زمانی بیانگر ارادهٔ عمومی است که نتیجهٔ آن از پیش بهوسیلهٔ نهادهای غیرپاسخگو محدود نشده باشد، نامزدها و جریانهای سیاسی بر اساس قواعدی روشن امکان حضور داشته باشند، رأیدهندگان از آزادی انتخاب برخوردار باشند و شمارش آرا و حل اختلافهای انتخاباتی زیر نظارت مستقل انجام شود. برگزاری انتخابات، بدون تضمین آزادی رقابت و امکان واقعی انتقال قدرت، بهخودیخود به معنای حاکمیت مردم نیست. صندوق رأی هنگامی اعتبار سیاسی دارد که هیچ نهادی نتواند نتیجهٔ آن را صرفاً به دلیل ناسازگاری با منافع خود بیاثر سازد.
بااینحال، حاکمیت اکثریت نیز نباید به معنای اختیار نامحدود اکثریت در سلب حقوق اقلیتها تلقی شود. دموکراسی صرفاً سازوکاری برای شمارش آرا نیست؛ نظمی است که در آن اکثریت حق تصمیمگیری دارد، اما این حق در چارچوب حقوق برابر شهروندان و امکان تداوم رقابت سیاسی اعمال میشود. اگر اکثریت بتواند آزادی بیان، آزادی تشکل، حق دادرسی عادلانه یا امکان حضور سیاسی مخالفان را از میان ببرد، شرایطی را نابود کرده است که خودِ اکثریت نیز برای حفظ مشروعیت و امکان پاسخگویی به شهروندان به آن نیاز دارد. به همین دلیل، حقوق بنیادین نباید تابع میل روزانهٔ اکثریت یا ابزار چانهزنی احزاب باشند. این حقوق باید برای همه، از جمله مخالفان حکومت و گروههایی که در انتخابات شکست خوردهاند، تضمین شوند.
در طراحی نهادهای سیاسی، شکل حکومت اهمیت دارد، اما هیچ الگوی واحدی را نمیتوان مستقل از زمینهٔ تاریخی، اجتماعی و سیاسی ایران بهعنوان راهحل قطعی معرفی کرد. نظام پارلمانی، ریاستی یا نیمهریاستی هر یک ظرفیتها و خطرهای خاص خود را دارند. نظام پارلمانی میتواند پیوند میان دولت و اکثریت منتخب را تقویت کند و امکان تغییر دولت بدون فروپاشی کل ساختار سیاسی را فراهم آورد، اما در صورت ضعف احزاب و نبود قواعد پایدار ائتلافسازی ممکن است با بیثباتی دولتها روبهرو شود. نظام ریاستی میتواند مسئولیت اجرایی را روشنتر سازد، اما اگر رئیسجمهور از اختیارهای گسترده برخوردار باشد و نظارت پارلمانی و قضایی ضعیف بماند، احتمال تمرکز قدرت در قوهٔ مجریه افزایش مییابد. نظام نیمهریاستی نیز ممکن است در شرایطی که رئیس دولت و رئیس کشور از پایگاههای سیاسی متفاوتی برخوردارند، به رقابت فرساینده بر سر اختیارات منجر شود؛ بهویژه اگر قانون اساسی حدود مسئولیتها را با دقت مشخص نکرده باشد.
بنابراین، پرسش اساسی نباید این باشد که کدام عنوان یا الگوی حکومتی ذاتاً دموکراتیکتر است، بلکه باید پرسید هر الگو در شرایط ایران چگونه میتواند پاسخگویی را افزایش دهد، از تمرکز اقتدار جلوگیری کند، مسئولیت تصمیمگیری را روشن سازد و انتقال مسالمتآمیز قدرت را تضمین کند. هر ساختاری که انتخاب شود، باید حدود اختیار رئیس دولت، شیوهٔ تشکیل و انحلال دولت، رابطهٔ قوهٔ مجریه با مجلس، نحوهٔ حل اختلاف میان نهادها و مسئولیت مقامهای عالی را بهروشنی تعریف کند. ابهام در این زمینهها ممکن است در شرایط عادی قابل تحمل به نظر برسد، اما در لحظهٔ بحران به منبع کشمکش، تفسیرهای متعارض و تلاش برای گسترش اختیارات تبدیل میشود.
قوهٔ مقننه در چنین نظمی نباید به نهادی تشریفاتی برای تأیید تصمیمهای دولت فروکاسته شود. مجلس یا هر نهاد قانونگذاری منتخب باید امکان واقعی تصویب قوانین، بررسی بودجه، نظارت بر هزینههای عمومی، احضار مقامهای اجرایی، تحقیق دربارهٔ تخلفها و انتشار اطلاعات مرتبط با عملکرد حکومت را داشته باشد. نظارت پارلمانی زمانی مؤثر است که نمایندگان به اطلاعات ضروری دسترسی داشته باشند، کمیسیونهای تخصصی از ظرفیت کارشناسی برخوردار باشند و اقلیت پارلمانی بتواند بدون هراس از مجازات سیاسی، پرسشهای خود را مطرح کند. همچنین، باید میان نظارت مشروع و دخالتهای روزمرهای که کارکرد اجرایی را مختل میکنند، تمایز روشنی وجود داشته باشد. هدف از نظارت، فلجکردن دولت نیست؛ هدف آن است که دولت بتواند تصمیم بگیرد، اما نتواند تصمیمهای خود را از بررسی عمومی مصون سازد.
در کنار مجلس، استقلال دستگاه قضایی یکی از مهمترین پایههای محدودکردن قدرت است. دادگاهی که در برابر فشار حکومت، ثروت، شبکههای سیاسی یا افکار عمومیِ هیجانزده استقلال نداشته باشد، نمیتواند پناهگاه حقوق شهروندان باشد. استقلال قضایی به معنای مصونیت قضات از پاسخگویی نیست، بلکه به معنای حفاظت از تصمیم قضایی در برابر مداخلههای نامشروع و همزمان الزام به رعایت معیارهای حرفهای، شفافیت و مسئولیتپذیری است. شیوهٔ انتخاب یا انتصاب قضات، امنیت شغلی آنان، معیارهای ارتقا، نحوهٔ رسیدگی به تخلفات و قواعد تخصیص پروندهها باید بهگونهای طراحی شوند که امکان اعمال نفوذ سیاسی کاهش یابد. در عین حال، تصمیمهای دادگاهها باید مستدل و مستند به قانون باشند و در چارچوبی روشن امکان تجدیدنظر و رسیدگی به شکایت از تخلف قضایی وجود داشته باشد.
تضمین حقوق بنیادین نیز به نهادی نیاز دارد که بتواند نقض قانون اساسی را شناسایی و از استمرار آن جلوگیری کند. در بسیاری از نظامها، این مسئولیت بر عهدهٔ دادگاه قانون اساسی، دیوان عالی یا سازوکاری مستقل از ساختارهای عادی حکومت گذاشته میشود. نام نهاد بهتنهایی تعیینکننده نیست؛ مهم آن است که ترکیب، شیوهٔ انتخاب، دورهٔ مسئولیت و صلاحیتهای آن بهگونهای تعریف شوند که هیچ جناحی نتواند بهسادگی آن را به ابزار تثبیت قدرت خود تبدیل کند. اگر اعضای چنین نهادی صرفاً از سوی یک مقام یا اکثریت سیاسی منصوب شوند، خطر وابستگی آن افزایش مییابد. اگر انتخاب اعضا نیز در چانهزنیهای نامحدود حزبی گرفتار شود، ممکن است نهاد مزبور برای مدت طولانی از انجام وظایف خود بازبماند. راهحل، طراحی فرایندی شفاف و چندمرحلهای است که هم صلاحیت حرفهای را تضمین کند و هم از انحصار انتصاب در دست یک مرکز قدرت جلوگیری نماید.
بااینهمه، نباید از نهادهای قضایی یا قانون اساسی انتظار داشت که جایگزین سیاست شوند. دادگاه مستقل میتواند از حقوق دفاع کند، اما نمیتواند همهٔ اختلافهای ارزشی جامعه را حلوفصل کند یا بهجای شهروندان دربارهٔ جهتگیری عمومی کشور تصمیم بگیرد. اگر مسائل سیاسی بهطور گسترده از عرصهٔ رقابت عمومی خارج و به نهادهای غیرمنتخب واگذار شوند، خطر شکلگیری نوع دیگری از تمرکز قدرت پدید میآید. وظیفهٔ نهادهای نظارتی حفاظت از قواعد بازی و حقوق بنیادین است، نه ادارهٔ روزمرهٔ جامعه بر اساس ترجیحات سیاسی خود. تعادل میان دموکراسی و حاکمیت قانون زمانی برقرار میشود که نهادهای منتخب اختیار سیاستگذاری داشته باشند، اما نتوانند حقوق پایه را نقض کنند؛ و نهادهای غیرمنتخب نیز از استقلال لازم برای نظارت برخوردار باشند، اما جایگزین ارادهٔ عمومی نشوند.
مسئلهٔ دیگری که در آیندهٔ ایران اهمیت اساسی دارد، رابطهٔ میان حکومت مرکزی و واحدهای محلی است. تمرکز گستردهٔ تصمیمگیری در مرکز، ممکن است در کوتاهمدت هماهنگی اداری را آسانتر کند، اما در بلندمدت به فاصلهگرفتن سیاستگذاری از نیازهای واقعی جامعه، کاهش مشارکت محلی و شکلگیری احساس بیقدرتی در مناطق مختلف بینجامد. کشوری با تنوع زبانی، فرهنگی، اقتصادی و جغرافیایی ایران برای ادارهٔ مؤثر امور عمومی به سازوکارهایی نیاز دارد که بتوانند میان وحدت سیاسی و اختیار محلی تعادل برقرار کنند. تمرکززدایی در این معنا، لزوماً به معنای تضعیف یکپارچگی کشور نیست؛ میتواند راهی برای تقویت آن باشد، زیرا شهروندان هنگامی بیشتر خود را در نظم سیاسی سهیم میدانند که در تصمیمهایی که مستقیماً بر زندگی آنان اثر میگذارند، نقش واقعی داشته باشند.
اختیار شوراهای محلی، شهرداریها و نهادهای منتخب منطقهای باید با منابع مالی متناسب و مسئولیتهای روشن همراه باشد. واگذاری مسئولیت بدون منابع کافی، تمرکززدایی واقعی نیست؛ انتقال بار مشکلات از مرکز به مناطق است. از سوی دیگر، اعطای اختیار محلی بدون نظارت و تضمین حقوق شهروندان ممکن است به شکلگیری مراکز قدرت محلیِ بسته و پاسخناپذیر منجر شود. بنابراین، نهادهای محلی نیز باید بر پایهٔ انتخابات آزاد، شفافیت مالی، نظارت عمومی و رعایت حقوق برابر فعالیت کنند. حکومت مرکزی باید وظایف ملی مانند دفاع، سیاست خارجی، تضمین حقوق بنیادین، بازتوزیع عادلانهٔ منابع و تعیین استانداردهای عمومی را بر عهده داشته باشد، درحالیکه امور متناسب با شرایط محلی، تا حد امکان، در سطحی اداره شوند که به شهروندان نزدیکتر است.
در این چارچوب، حقوق زبانی و فرهنگی اقوام و گروههای مختلف باید بهعنوان بخشی از حقوق برابر شهروندی شناخته شوند، نه امتیازی مشروط که حکومت هر زمان بتواند آن را اعطا یا پس بگیرد. امکان آموزش و فعالیت فرهنگی به زبان مادری، حفظ میراث محلی، مشارکت در ادارهٔ امور منطقهای و برخورداری برابر از فرصتهای اقتصادی، میتواند احساس تعلق به نظم سیاسی مشترک را تقویت کند. البته، تحقق این حقوق نیازمند طراحی دقیق سیاستهای آموزشی، اداری و مالی است تا دسترسی برابر به زبان مشترک، فرصتهای ملی و ارتباط میان مناطق نیز حفظ شود. مسئله، قرار دادن هویتهای محلی در برابر هویت ملی نیست؛ بلکه ایجاد نظمی است که در آن تعلق به ایران مستلزم چشمپوشی از زبان، فرهنگ یا حافظهٔ تاریخی افراد نباشد. وحدت پایدار زمانی شکل میگیرد که تفاوتها در ساختار سیاسی به رسمیت شناخته شوند و بهانهای برای تبعیض یا排除 سیاسی قرار نگیرند.
یکی از دشوارترین موضوعات در طراحی نهادی، جایگاه نیروهای نظامی و امنیتی در ساختار دولت است. تجربهٔ بسیاری از کشورها نشان داده است که اگر نهادهای مسلح از نظارت غیرنظامی مستقل شوند، بودجه و فعالیتهایشان شفاف نباشد یا در رقابتهای سیاسی نقش تعیینکننده پیدا کنند، تعادل قدرت بهسرعت به سود ساختارهای غیرانتخابی تغییر میکند. نیروی نظامی باید مسئول دفاع از کشور و تابع قانون باشد، نه داور اختلافهای سیاسی یا صاحب حق ویژه برای تعیین مسیر حکومت. فرماندهی غیرنظامی، نظارت پارلمانی بر بودجه و مأموریتها، تعریف قانونی صلاحیتهای امنیتی و امکان رسیدگی قضایی به تخلفها از الزامات این اصلاند. در عین حال، نظارت باید با رعایت ملاحظات مشروع امنیتی انجام شود و به افشای اطلاعاتی که انتشار آن واقعاً جان افراد یا امنیت عمومی را به خطر میاندازد، منجر نشود. محرمانگی مشروع نباید به پوششی برای مصونیت از پاسخگویی تبدیل شود.
همین منطق دربارهٔ نهادهای اطلاعاتی و امنیت داخلی نیز صادق است. امنیت شهروندان و حفظ نظم عمومی از وظایف مشروع حکومت است، اما امنیت نباید به مفهومی نامحدود تبدیل شود که هر نوع نظارت، مخالفت، اعتراض یا فعالیت مدنی را قابل سرکوب سازد. اختیارات نهادهای امنیتی باید در قانون تعریف شوند، استفاده از ابزارهای مداخلهگرانه به مجوز و نظارت مستقل نیاز داشته باشد و شهروندان بتوانند در صورت نقض حقوق خود به مرجعی مؤثر شکایت کنند. هرچه قدرت نظارت بر زندگی خصوصی گستردهتر باشد، ضرورت قواعد دقیقتر برای حفاظت از آزادیهای مدنی افزایش مییابد. حکومت دموکراتیک برای حفظ امنیت به اختیار نیاز دارد، اما امنیت پایدار تنها زمانی حاصل میشود که شهروندان بدانند نهادهای مسئول حفاظت از آنان، خود نیز تحت قانون و نظارت قرار دارند.
طراحی قانون اساسی بدون توجه به اقتصاد سیاسی قدرت ناقص خواهد بود. تمرکز منابع مالی، کنترل درآمدهای طبیعی، امتیازهای انحصاری و وابستگی بخشهای بزرگی از اقتصاد به تصمیمهای حکومتی میتوانند حتی در حضور نهادهای انتخابی، به بازتولید اقتدار غیرپاسخگو کمک کنند. اگر بخش بزرگی از درآمد عمومی از منابعی تأمین شود که بدون مشارکت مستقیم شهروندان در فعالیت اقتصادی به دست میآیند، حکومت ممکن است کمتر به مالیاتستانی پاسخگو و بیشتر به کنترل توزیع منابع وابسته شود. در چنین وضعی، رابطهٔ دولت و جامعه از قرارداد متقابل حقوق و مسئولیتها فاصله میگیرد و به رابطهای تبدیل میشود که در آن قدرت مرکزی منابع را توزیع میکند و گروههای مختلف برای دسترسی به آن رقابت میکنند.
ازاینرو، قانون اساسی و قوانین بنیادین باید شفافیت بودجه، انتشار اطلاعات مالی عمومی، نظارت مستقل بر درآمدهای طبیعی و قواعد روشن تعارض منافع را تضمین کنند. هیچ مقام دولتی نباید بتواند از اطلاعات محرمانه یا اختیار عمومی برای کسب منفعت خصوصی استفاده کند. داراییها و منافع مالی مقامهای عالی باید در چارچوب قانونی روشن اعلام و بررسی شوند و قراردادهای عمومی، تا جایی که ملاحظات مشروع امنیتی اجازه میدهد، در معرض نظارت عمومی قرار گیرند. استقلال نهادهای حسابرسی، حمایت از افشاگران فساد و امکان دسترسی روزنامهنگاران و پژوهشگران به اطلاعات عمومی، اجزای مکمل این ساختارند. مبارزه با فساد را نمیتوان صرفاً به مجازات چند فرد متخلف محدود کرد؛ باید فرصتهای نهادیِ تولید فساد را کاهش داد و هزینهٔ پنهانکاری را بالا برد.
در این میان، استقلال نهادهای حرفهای و تنظیمگر نیز اهمیت دارد. بانک مرکزی، نهادهای نظارت بر رقابت اقتصادی، دستگاههای حسابرسی و سازمانهای مسئول حفاظت از محیط زیست باید از ظرفیت کارشناسی و استقلال عملی کافی برخوردار باشند تا تصمیمهایشان صرفاً تابع خواست کوتاهمدت دولت یا منافع گروههای قدرتمند نباشد. البته استقلال به معنای رهایی از پاسخگویی نیست. هر نهاد مستقل باید مأموریتی روشن، معیارهای عملکرد قابل ارزیابی، بودجهای شفاف و سازوکاری برای رسیدگی به تخلف داشته باشد. هدف آن است که تصمیمهای تخصصی در برابر فشارهای سیاسی روزمره مقاوم باشند، بیآنکه به قدرتهایی غیرقابل نظارت تبدیل شوند.
حقوق اجتماعی نیز باید جایگاهی روشن در نظم قانون اساسی داشته باشند. حق آموزش، دسترسی به خدمات درمانی، حمایت در برابر فقر شدید، برخورداری از شرایط منصفانهٔ کار و حفاظت از محیط زیست، از جمله حوزههایی هستند که کیفیت زندگی و فرصتهای واقعی شهروندان را شکل میدهند. بااینحال، باید میان تضمین حقوق و وعدههای اجراییِ نامحدود تمایز گذاشت. قانون اساسی میتواند حکومت را به گسترش تدریجی دسترسی برابر به خدمات عمومی، پرهیز از تبعیض و استفادهٔ مسئولانه از منابع ملزم کند، اما اجرای این تعهدات نیازمند سیاستگذاری، بودجه، نهادهای اجرایی کارآمد و نظارت مستمر است. اگر حقوق اجتماعی تنها بهصورت وعدههایی گسترده و بدون سازوکار پاسخگویی بیان شوند، ممکن است به اصولی نمادین بدل شوند که در عمل امکان مطالبهٔ مؤثر ندارند. بنابراین، هر حق باید تا حد امکان با مسئولیت نهادی، شاخصهای ارزیابی و مسیر قانونی پیگیری همراه باشد.
حقوق کارگران، کارکنان بخش عمومی، بازنشستگان و گروههایی که در برابر نوسانهای اقتصادی آسیبپذیرترند، نیز نباید صرفاً موضوع سیاستهای متغیر دولتها باشند. حق تشکلیابی مستقل، مذاکرهٔ جمعی، برخورداری از دادرسی منصفانه در اختلافهای کاری و حفاظت در برابر تبعیض، به ایجاد تعادل میان قدرت اقتصادی کارفرما و موقعیت فردی نیروی کار کمک میکند. درعینحال، نظام حقوقی باید امکان نوآوری، سرمایهگذاری، ایجاد اشتغال و فعالیت اقتصادی مشروع را حفظ کند. هدف، جایگزینکردن یک نوع انحصار با نوعی دیگر نیست؛ هدف آن است که رقابت اقتصادی در چارچوب قواعد منصفانه انجام شود و هیچ گروهی نتواند از قدرت سیاسی برای حذف رقیبان یا انتقال هزینههای خود به جامعه استفاده کند.
در کنار این حقوق، آزادی بیان، آزادی مطبوعات، آزادی تشکل و حق اعتراض مسالمتآمیز از شروط اساسی نظارت اجتماعی بر قدرتاند. حکومتی که اطلاعات انتقادی را محدود میکند، در واقع بخشی از ظرفیت خود برای شناسایی خطاها و اصلاح سیاستها را نیز از میان میبرد. رسانههای مستقل، انجمنهای مدنی، اتحادیهها، دانشگاهها و نهادهای حرفهای میتوانند اطلاعاتی تولید کنند که در ساختار رسمی حکومت دیده نمیشود یا به دلایل سیاسی نادیده گرفته میشود. این نهادها زمانی نقش خود را ایفا میکنند که از مداخلهٔ خودسرانه مصون باشند، منابع فعالیتشان بهطور شفاف تأمین شود و بتوانند بدون ترس از تعطیلی، مجازات یا محرومیت از حقوق قانونی، عملکرد حکومت را نقد کنند. البته آزادی رسانه و تشکل نیز با مسئولیت حقوقی همراه است؛ اما محدودیتها باید دقیق، ضروری، متناسب و قابل بررسی مستقل باشند، نه آنکه با مفاهیم کلی و تفسیرپذیر به ابزار حذف منتقدان تبدیل شوند.
هیچ طراحی نهادی بدون احزاب سیاسی نیرومند و پاسخگو نمیتواند رقابت دموکراتیک را بهطور پایدار سامان دهد. احزاب فقط ماشینهای انتخاباتی نیستند؛ باید بتوانند مطالبات اجتماعی را صورتبندی کنند، برنامههای قابل ارزیابی ارائه دهند، نیروهای سیاسی را تربیت کنند و مسئولیت تصمیمهای خود را بپذیرند. اگر احزاب صرفاً بر محور شخصیتها، روابط غیرشفاف یا ائتلافهای موقت شکل بگیرند، رقابت سیاسی به کشمکش میان افراد تبدیل میشود و امکان پاسخگویی برنامهای کاهش مییابد. قانون باید فعالیت حزبی را تسهیل کند، درعینحال شفافیت مالی، دموکراسی درونی، گزارشدهی عمومی و رعایت حقوق اعضا را تشویق کند. قواعد انتخاباتی نیز باید بهگونهای طراحی شوند که هم امکان نمایندگی دیدگاههای متنوع جامعه را فراهم آورند و هم تشکیل دولت و تصمیمگیری عمومی را ناممکن نسازند. هیچ نظام انتخاباتیای همهٔ این اهداف را به یک اندازه تأمین نمیکند؛ انتخاب باید بر اساس پیامدهای واقعی آن برای نمایندگی، ثبات و پاسخگویی صورت گیرد.
یکی از مهمترین درسهای تجربهٔ سیاسی این است که قواعد رسمی بهتنهایی کافی نیستند. ممکن است قانون اساسی از تفکیک قوا، حقوق شهروندان و انتخابات آزاد سخن بگوید، اما اگر نهادها از منابع مستقل برخوردار نباشند، جامعه به آنها اعتماد نکند یا تخلف از قواعد هزینهای نداشته باشد، اصول مکتوب بهتدریج تهی میشوند. به همین دلیل، طراحی قانون اساسی باید با ایجاد ظرفیت اجرایی، فرهنگ حرفهای، شفافیت اداری و امکان نظارت شهروندی همراه باشد. استقلال نهادها فقط با درج واژهٔ استقلال در قانون به وجود نمیآید؛ به شیوهٔ تأمین بودجه، انتخاب مسئولان، دسترسی به اطلاعات، حمایت از کارکنان حرفهای و رفتار واقعی صاحبان قدرت وابسته است. قانون خوب، قانونی نیست که صرفاً اهدافی مطلوب را اعلام کند؛ قانونی است که برای تحقق آن اهداف، سازوکارهای عملی و قابل ارزیابی فراهم سازد.
در شرایط گذار سیاسی، این مسئله اهمیت بیشتری پیدا میکند. لحظهٔ انتقال قدرت معمولاً با انتظارات بالا، بیاعتمادی انباشته، فشارهای اقتصادی و نگرانی از بازگشت اقتدارگرایی همراه است. در چنین وضعی، وسوسهٔ تمرکز اختیارات در دست یک رهبر، شورای موقت یا دولت انتقالی میتواند با استدلال ضرورت، سرعت یا حفظ نظم توجیه شود. اما اگر اختیارات اضطراری از ابتدا محدود و زمانمند نباشند، ممکن است خود به بنیانی برای تداوم تمرکز قدرت تبدیل شوند. نهاد انتقالی باید مأموریتی مشخص، دورهای محدود، نظارت عمومی و معیارهای روشن برای پایان کار داشته باشد. تصمیمهای بنیادین دربارهٔ شکل دائمی حکومت و قانون اساسی نیز باید از طریق فرایندی فراگیر و معتبر اتخاذ شوند، نه آنکه به نام ضرورت تاریخی برای جامعه تعیین تکلیف شوند.
تهیهٔ قانون اساسی جدید، در صورت انتخاب چنین مسیری، باید بر پایهٔ مشارکت واقعی و دسترسی برابر به فرایند تصمیمگیری انجام گیرد. تشکیل یک نهاد مؤسس منتخب میتواند امکان دهد دیدگاههای متنوع سیاسی و اجتماعی در تدوین متن حضور داشته باشند. گفتوگوهای عمومی، انتشار پیشنویسها، ارائهٔ دلایل موافق و مخالف، دریافت پیشنهادهای شهروندان و برگزاری نشستهای علنی میتوانند کیفیت بحث را افزایش دهند. مشارکت نباید به تأیید نهایی متنی محدود شود که پیشتر در فضایی بسته تدوین شده است. شهروندان باید امکان داشته باشند دربارهٔ گزینههای بنیادین، از ساختار حکومت و استقلال قضایی گرفته تا حقوق مناطق و شیوهٔ اصلاح قانون اساسی، اطلاعات کافی به دست آورند و دیدگاه خود را بیان کنند. همهپرسی میتواند مرحلهای مهم در کسب مشروعیت باشد، اما تنها زمانی که پرسش روشن باشد، فضای رقابت آزاد وجود داشته باشد و امکان مخالفت بدون تهدید فراهم شود.
در چنین فرایندی، مسئلهٔ عدالت انتقالی نیز نمیتواند از طراحی نظم حقوقی جدید جدا بماند. جامعهای که از تجربهٔ سرکوب، تبعیض یا نقض گستردهٔ حقوق انسانی عبور میکند، به سازوکارهایی نیاز دارد که هم حقیقت را روشن کنند و هم از تکرار تخلف جلوگیری نمایند. پاسخگویی دربارهٔ گذشته نباید به مجازات جمعی، انتقام سیاسی یا محرومکردن افراد از حقوق بنیادین بر اساس وابستگیهای کلی تبدیل شود. مسئولیت باید بر پایهٔ رفتار فردی، شواهد معتبر، دادرسی منصفانه و معیارهای روشن تعیین شود. درعینحال، صرف کنارگذاشتن گذشته یا دعوت به فراموشی نمیتواند اعتماد پایدار ایجاد کند. ثبت حقیقت، حفظ اسناد، شنیدن روایت قربانیان، جبران خسارت در حد امکان و اصلاح نهادهایی که زمینهٔ نقض حقوق را فراهم کردهاند، میتوانند به پیوند میان عدالت و بازسازی سیاسی کمک کنند. قانون اساسی آینده باید راهی برای پاسخگویی به گذشته باز بگذارد، بیآنکه عدالت را به ابزار حذف رقیبان در آینده تبدیل کند.
یکی دیگر از مسائل حساس، تضمین حقوق نسلهایی است که هنوز در تصمیمگیری سیاسی امروز نقش مستقیم ندارند. سیاستگذاری اقتصادی، بهرهبرداری از منابع طبیعی، بدهی عمومی و تخریب محیط زیست میتوانند هزینههایی بر دوش نسلهای آینده بگذارند که آنان در ایجادشان نقشی نداشتهاند. هرچند قانون اساسی نمیتواند همهٔ تصمیمهای آینده را از پیش تعیین کند، میتواند حکومت را به انتشار اطلاعات، ارزیابی پیامدهای بلندمدت سیاستها و حفاظت از منابع عمومی ملزم سازد. محیط زیست، آب، خاک و تنوع زیستی نباید تنها در چارچوب منافع کوتاهمدت اقتصادی دیده شوند. فقدان شفافیت در این حوزهها، علاوه بر خسارت مادی، میتواند به بیاعتمادی عمومی و منازعه میان مناطق و گروههای اجتماعی منجر شود. نهادهای مستقل علمی و نظارتی میتوانند در این زمینه نقش مهمی ایفا کنند، مشروط بر آنکه تصمیمگیری نهایی همچنان در چارچوب مسئولیتهای روشن و پاسخگو باقی بماند.
طراحی نهادی باید همچنین به مسئلهٔ وضعیت اضطراری توجه کند. هر حکومتی ممکن است با جنگ، بلایای طبیعی، بحرانهای بهداشتی یا تهدیدهای جدی علیه امنیت عمومی روبهرو شود. در چنین شرایطی، گاهی اقدامات فوقالعاده ضروریاند، اما خطر آن وجود دارد که وضعیت اضطراری به بهانهای برای تعلیق نامحدود حقوق و گسترش اختیارات حکومت تبدیل شود. قانون اساسی باید شرایط اعلام وضعیت اضطراری، مرجع تصمیمگیرنده، مدت اعتبار، نظارت پارلمانی و قضایی و امکان تمدید آن را روشن کند. برخی حقوق بنیادین نباید حتی در شرایط اضطراری قابل تعلیق باشند و هر محدودیت دیگر نیز باید ضروری، متناسب و زمانمند باشد. اعلام اضطرار نباید به تعطیلی دائمی نهادهای منتخب، ممنوعیت نامحدود فعالیت سیاسی یا مصونیت مقامهای اجرایی از نظارت منجر شود. تجربه نشان داده است که اختیاراتی که در شرایط استثنایی ایجاد میشوند، اگر مسیر بازگشت روشنی نداشته باشند، ممکن است به بخشی از نظم عادی تبدیل شوند.
در نهایت، هیچ قانون اساسیای نمیتواند تمام اختلافها را از میان ببرد یا جامعهای بیتعارض بسازد. اختلاف دربارهٔ توزیع منابع، ارزشهای فرهنگی، سیاست اقتصادی، آموزش، دین، زبان، محیط زیست و اولویتهای توسعه، بخشی طبیعی از زندگی سیاسی است. هدف نظم قانون اساسی آن نیست که جامعه را به توافقی کامل و دائمی برساند، بلکه باید امکان دهد اختلافها بدون خشونت، حذف یا فروپاشی قواعد مشترک مدیریت شوند. قانون اساسی موفق، اختلاف را تهدیدی برای موجودیت کشور تلقی نمیکند؛ آن را واقعیتی میپذیرد که به قواعد منصفانه برای بیان و حلوفصل نیاز دارد. چنین نظمی باید به بازندگان سیاسی اطمینان دهد که شکست امروز به معنای محرومیت دائمی از قدرت نیست، و به برندگان نیز یادآوری کند که پیروزی انتخاباتی، مجوز تصرف همهٔ نهادها یا سلب حقوق دیگران نیست.
این اصل برای ایران، با توجه به تجربهٔ طولانی تمرکز قدرت و بیاعتمادی سیاسی، اهمیت ویژهای دارد. هر نیرویی که آیندهٔ کشور را در نظر دارد باید بپذیرد که هیچ جریان سیاسی بهتنهایی نمایندهٔ تمام جامعه نیست و هیچ نسلی حق ندارد آیندهٔ نسلهای بعد را برای همیشه در چارچوب ارادهٔ خود محصور کند. مشروعیت سیاسی باید پیوسته از راه عملکرد، پاسخگویی، رعایت حقوق و امکان انتخاب دوباره بازسازی شود. هیچ انقلاب، انتخابات، پیروزی تاریخی یا ادعای برخورداری از حقیقت مطلق نمیتواند یک گروه را برای همیشه از ضرورت پاسخگویی معاف کند. قدرت عمومی امانتی محدود و مشروط است، نه دارایی شخصی یا حق موروثی یک جریان.
قانون اساسی، در بهترین حالت، چارچوبی برای تبدیل این اصل به قواعد پایدار است. ارزش آن در وعدههای بلند یا زبان آرمانیاش خلاصه نمیشود، بلکه در تواناییاش برای مقاومت در برابر لحظههای دشوار آشکار میگردد: زمانی که حکومت با اعتراض روبهرو میشود، زمانی که اکثریت خواهان محدودکردن حقوق اقلیت است، زمانی که بحران اقتصادی فشار برای تصمیمهای شتابزده ایجاد میکند، زمانی که نهادهای امنیتی خواهان اختیار بیشتر میشوند و زمانی که صاحبان قدرت میکوشند نظارت بر خود را کاهش دهند. قانون اساسی زمانی کار میکند که قواعدش بهویژه در همین لحظهها پابرجا بمانند، نه فقط در دورههایی که رعایت آنها آسان است.
بااینحال، هیچ متن حقوقی بهتنهایی آیندهٔ سیاسی ایران را تضمین نمیکند. قانون اساسی میتواند راه سوءاستفاده را دشوارتر سازد، اما برای زندهماندن به شهروندانی نیاز دارد که حقوق خود و دیگران را بشناسند؛ به احزابی نیاز دارد که شکست را بپذیرند؛ به رسانههایی نیاز دارد که بتوانند قدرت را نقد کنند؛ به قضاتی نیاز دارد که در برابر فشار مقاومت کنند؛ به نهادهای مدنی نیاز دارد که از استقلال خود دفاع کنند؛ و به مقامهایی نیاز دارد که بپذیرند محدودیت قدرت، نشانهٔ ضعف حکومت نیست، بلکه شرط مشروعیت آن است. دموکراسی فقط مجموعهای از نهادها نیست، بلکه مجموعهای از عادتهای سیاسی نیز هست: پذیرش امکان خطا، تحمل مخالفت، وفاداری به قواعد مشترک و آمادگی برای واگذاری قدرت.
از این منظر، مسئلهٔ اصلی در تدوین قانون اساسی آینده آن نیست که جامعه چگونه میتواند بهترین حاکمان را پیدا کند، بلکه این است که چگونه میتواند نظمی بسازد که در آن حتی حاکمان نامطلوب نیز نتوانند بهآسانی حقوق مردم را از میان ببرند. چنین تغییری، جابهجایی سادهٔ اشخاص در رأس قدرت نیست؛ گذار از سیاست مبتنی بر اعتماد به اشخاص به سیاست مبتنی بر قواعد، نظارت و مسئولیتپذیری است. اعتماد به افراد ممکن است در لحظههایی از تاریخ نیرویی بسیجکننده باشد، اما تنها اعتماد به سازوکارهای قابل بررسی و قابل اصلاح میتواند ثباتی پایدار ایجاد کند.
آیندهٔ ایران به این بستگی دارد که آیا جامعه میتواند میان ضرورت اقتدار عمومی و خطر خودکامگی، میان وحدت ملی و پذیرش تنوع، میان حاکمیت اکثریت و حقوق اقلیت، و میان ثبات سیاسی و امکان اصلاح تعادلی پایدار برقرار کند یا نه. پاسخ این پرسش از پیش معلوم نیست و هیچ الگوی نهادی نمیتواند بدون مشارکت جامعه و آزمون در عمل، موفقیت خود را تضمین کند. اما میتوان یک معیار روشن برای سنجش هر پیشنهاد تعیین کرد: آیا این پیشنهاد قدرت را محدودتر و پاسخگوتر میکند؟ آیا حقوق شهروندان را مستقل از هویت و گرایش سیاسی آنان تضمین میکند؟ آیا امکان تغییر مسالمتآمیز حاکمان را افزایش میدهد؟ آیا اختلافها را به عرصهٔ رقابت قانونی منتقل میکند؟ و آیا راه اصلاح خطاها را بدون نیاز به بحران و گسست سیاسی باز میگذارد؟
اگر پاسخ این پرسشها مثبت باشد، میتوان آن طرح را گامی در جهت ساختن نظمی آزادتر و پایدارتر دانست. اگر پاسخ منفی باشد، حتی زیباترین وعدهها و بلندترین شعارها نیز نمیتوانند خطر بازتولید تمرکز قدرت را برطرف کنند. معیار نهایی، نه نیت اعلامشدهٔ بنیانگذاران نظم جدید، بلکه توانایی آن نظم برای تحمل مخالفت، پذیرش نظارت و اصلاح خود است.
بدینترتیب، قانون اساسی نه پایان سیاست، بلکه آغاز شکل تازهای از سیاستورزی است؛ سیاستی که در آن هیچ فرد یا نهادی مالک کشور نیست، هیچ اختلافی بهخودیخود خیانت تلقی نمیشود و هیچ قدرتی حق ندارد خود را از قواعدی که بر دیگران تحمیل میکند، مستثنا سازد. چنین نظمی میتواند زمینهٔ بازسازی اعتماد عمومی، توسعهٔ اقتصادی، عدالت اجتماعی و همزیستی پایدار را فراهم کند، اما تحقق این ظرفیت به مشارکت آگاهانهٔ شهروندان و پایداری نهادهای مستقل وابسته خواهد بود. آیندهٔ دموکراتیک ایران نه با یافتن قدرتی بیخطا، بلکه با ساختن نظمی آغاز میشود که خطا را آشکار کند، قدرت را محدود سازد و امکان اصلاح را برای همه حفظ کند.
سخن پایانی: آینده را نمیتوان به قدرت سپرد؛ باید آن را ساخت. پس از عبور از ده فصل این رساله، آنچه بیش از هر چیز آشکار میشود، درهمتنیدگی بحرانهای ایران است. مسئلهٔ سیاست را نمیتوان جدا از اقتصاد فهمید؛ مسئلهٔ اقتصاد را نمیتوان بدون بررسی ساختار قدرت و توزیع منابع تحلیل کرد؛ مسئلهٔ اعتماد را نمیتوان به ویژگیهای اخلاقی افراد فروکاست؛ و مسئلهٔ آینده را نمیتوان تنها با تغییر صاحبان مناصب پاسخ داد. بحرانهای ایران به یکدیگر نیرو میرسانند و در یک چرخهٔ بازتولیدکننده عمل میکنند: تمرکز قدرت، پاسخگویی را محدود میکند؛ ضعف پاسخگویی، خطاها و فساد را افزایش میدهد؛ خطا و فساد، اعتماد عمومی را فرسوده میسازند؛ بیاعتمادی، همکاری اجتماعی و امکان اصلاح را دشوار میکند؛ و دشواری اصلاح، زمینه را برای استمرار همان ساختارهایی فراهم میآورد که بحران را تولید کردهاند.
شکستن این چرخه به مداخلهای در چند سطح نیاز دارد. اصلاحات اقتصادی بدون تغییر در سازوکارهای پاسخگویی ممکن است به توزیع تازهای از امتیازها منجر شود. آزادی سیاسی بدون توجه به عدالت اجتماعی ممکن است برای گروههایی که از امنیت اقتصادی محروماند، معنایی محدود پیدا کند. انتخابات بدون تضمین آزادی رقابت و استقلال نهادهای نظارتی، نمیتواند بهتنهایی ارادهٔ عمومی را به قدرت مؤثر تبدیل کند. عدالتخواهی بدون تضمین دادرسی منصفانه و حقوق مخالفان نیز ممکن است به مجازات گزینشی و انتقام سیاسی بینجامد. بنابراین، هیچیک از این اهداف را نمیتوان بهتنهایی جایگزین دیگران کرد. آزادی، عدالت، توسعه و امنیت باید در چارچوبی قرار گیرند که همزمان امکان تحقق آنها را افزایش دهد و از تبدیلشدن هر یک به بهانهای برای حذف دیگری جلوگیری کند.
نخستین نتیجهٔ این بررسی آن است که مسئلهٔ محوری ایران، بیش از آنکه کمبود شعار یا فقدان وعدههای بزرگ باشد، ضعف سازوکارهایی است که قدرت را به مسئولیت پیوند میدهند. جامعه برای ادارهٔ امور خود به نهادهای عمومی نیاز دارد، اما این نهادها باید بتوانند در برابر شهروندان توضیح دهند که چه تصمیمی گرفتهاند، چرا آن را گرفتهاند، چه هزینهای بر جامعه تحمیل کردهاند و چگونه میتوانند خطاهای خود را اصلاح کنند. در غیاب این سازوکارها، سیاست به عرصهای تبدیل میشود که در آن صاحبان قدرت دربارهٔ موفقیتهای خود داوری میکنند و هزینهٔ شکستهایشان را به جامعه منتقل میسازند. برقراری پاسخگویی، بنابراین، نه یک خواستهٔ فرعی و نه امتیازی که حکومت بنا بر مصلحت اعطا کند، بلکه شرط اساسی رابطهٔ مشروع میان قدرت و شهروندان است.
نتیجهٔ دوم آن است که هیچ بدیل سیاسیِ پایداری بدون پذیرش تکثر جامعه شکل نمیگیرد. ایران از نظر دیدگاههای سیاسی، تجربههای نسلی، سبکهای زندگی، باورهای دینی و غیردینی، زبانها، فرهنگهای محلی و منافع اقتصادی متنوع است. این تنوع را نمیتوان با فرمان از میان برد و نباید آن را نشانهٔ ضعف یا تهدیدی ذاتی برای کشور دانست. مسئلهٔ اصلی آن است که چگونه میتوان تفاوتها را در چارچوبی از حقوق برابر و مسئولیت مشترک سامان داد. جامعهٔ متکثر برای حفظ همبستگی به یکسانسازی اجباری نیاز ندارد؛ به قواعدی نیاز دارد که تضمین کنند هیچ گروهی به دلیل هویت، باور یا گرایش سیاسی خود از حقوق شهروندی محروم نمیشود. وحدت ملیِ پایدار از تجربهٔ برابری و مشارکت شکل میگیرد، نه از مطالبهٔ خاموشی و اطاعت.
این اصل به همان اندازه دربارهٔ نیروهای سیاسی آینده نیز صدق میکند. هر جریانی که از آزادی سخن میگوید، باید آزادی مخالفان خود را نیز به رسمیت بشناسد. هر جریانی که عدالت را مطالبه میکند، باید در برابر وسوسهٔ مجازات جمعی و دادرسی سیاسی مقاومت کند. هر جریانی که به نام مردم سخن میگوید، باید بپذیرد که مردم یک ارادهٔ یکپارچه و تغییرناپذیر ندارند و هیچ نیرویی نمیتواند برای همیشه ادعای نمایندگی انحصاری آنان را داشته باشد. مشروعیت سیاسی چیزی نیست که یک بار به دست آید و برای همیشه محفوظ بماند؛ نتیجهٔ رابطهای مستمر میان انتخاب آزاد، عملکرد عمومی، پاسخگویی و امکان تغییر است.
نتیجهٔ سوم، ضرورت عبور از سیاست شخصمحور به سیاست نهادمحور است. جوامعی که تجربهٔ طولانی تمرکز قدرت را پشت سر گذاشتهاند، ممکن است در لحظهٔ بحران به جستوجوی شخصیتی نیرومند روی آورند که وعده دهد همهٔ مشکلات را حل خواهد کرد. این گرایش از نیاز واقعی جامعه به امنیت، نظم و امید سرچشمه میگیرد، اما اگر به سپردن اختیارات نامحدود به یک فرد بینجامد، خطر بازتولید بحران را در خود دارد. رهبران میتوانند در لحظههای تاریخی نقش مهمی ایفا کنند، اما هیچ رهبر، حتی اگر محبوب، شایسته یا برخوردار از نیتهای اصلاحطلبانه باشد، جایگزین نهادهای مستقل و قواعد الزامآور نمیشود. نظم پایدار آن است که بتواند بدون وابستگی به یک شخصیت خاص ادامه یابد، خطاهای رهبران را آشکار کند و در صورت ضرورت، آنان را از قدرت کنار بگذارد.
در این مسیر، قانون اساسی اهمیت بنیادی پیدا میکند، اما نباید از آن انتظار معجزه داشت. قانون اساسی خوب میتواند حدود قدرت را روشن کند، حقوق شهروندان را تضمین کند، رقابت سیاسی را سامان دهد و راه اصلاح مسالمتآمیز را باز بگذارد. بااینحال، هیچ متنی بهتنهایی استقلال قضایی، فرهنگ پاسخگویی یا احترام به آزادی را ایجاد نمیکند. این ارزشها زمانی به واقعیت تبدیل میشوند که نهادها از ظرفیت و استقلال لازم برخوردار باشند، تخلف از قواعد هزینه داشته باشد و جامعه بتواند بدون ترس از مجازات، اجرای قانون را مطالبه کند. قانون اساسی نه جایگزین سیاست، بلکه چارچوبی برای انسانیتر، محدودتر و پاسخگوترکردن آن است.
نتیجهٔ چهارم به اقتصاد و عدالت اجتماعی مربوط میشود. آزادی سیاسی در جامعهای که بخش بزرگی از شهروندان آن با ناامنی معیشتی دستوپنجه نرم میکنند، با محدودیتهای واقعی روبهروست. کسی که تمام انرژی خود را صرف تأمین نیازهای اولیه میکند، فرصت و توان کمتری برای مشارکت مستمر در امور عمومی خواهد داشت. در عین حال، عدالت اجتماعی نیز بدون آزادی، شفافیت و امکان نظارت عمومی در معرض تبدیلشدن به وعدهای تبلیغاتی قرار میگیرد. بنابراین، آیندهٔ مطلوب ایران به اقتصادی نیاز دارد که فرصت تولید و ابتکار را گسترش دهد، انحصار و فساد را محدود کند، درآمد عمومی را شفاف سازد و امکان دسترسی منصفانهتر به آموزش، سلامت، اشتغال و امنیت اجتماعی را فراهم آورد. معیار توسعه، تنها افزایش برخی شاخصهای کلان نیست؛ باید دید دستاوردهای اقتصادی چگونه میان جامعه توزیع میشوند و آیا مردم امکان دارند در ساختن آیندهٔ اقتصادی خود نقش واقعی ایفا کنند یا نه.
عدالت در این معنا به یکسانکردن همهٔ نتایج اقتصادی محدود نمیشود، بلکه به ایجاد شرایطی مربوط است که در آن سرنوشت افراد صرفاً به وابستگی سیاسی، خاستگاه خانوادگی یا دسترسی به شبکههای قدرت وابسته نباشد. فرصت برابر، قوانین قابل پیشبینی، حمایت از حقوق کار، رقابت منصفانه، خدمات عمومی قابل اتکا و حفاظت از منابع طبیعی، اجزای یک نظم اقتصادی مسئولانهاند. چنین نظمی نمیتواند همهٔ تفاوتها را از میان ببرد، اما میتواند مانع شود که تفاوت در قدرت سیاسی به امتیاز اقتصادیِ نامحدود تبدیل شود یا محرومیت اقتصادی، شهروندان را از حقوق و فرصتهای اساسی محروم سازد.
نتیجهٔ پنجم، اهمیت حافظهٔ تاریخی و بازسازی اعتماد است. جامعهای که تجربههای دشوار خود را نادیده بگیرد، خطر تکرار آنها را افزایش میدهد؛ اما جامعهای که گذشته را صرفاً به میدان انتقام و تقسیم افراد به گروههای ابدیِ گناهکار و بیگناه تبدیل کند، امکان ساختن آیندهٔ مشترک را محدود خواهد کرد. مواجههٔ مسئولانه با گذشته نیازمند حقیقتجویی، حفظ اسناد، شنیدن روایتهای متفاوت، بهرسمیتشناختن رنج قربانیان و رسیدگی منصفانه به مسئولیتهاست. فراموشی اجباری، عدالت ایجاد نمیکند؛ انتقام بیقاعده نیز جای عدالت را نمیگیرد. راه دشوارتر اما پایدارتر، پیوندزدن حقیقت، پاسخگویی و دادرسی منصفانه با تعهد به جلوگیری از تکرار نقض حقوق است.
اعتماد عمومی نیز با درخواست از مردم برای اعتمادکردن به وجود نمیآید. اگر قرار است شهروندان دوباره به نهادهای عمومی اعتماد کنند، باید بتوانند تفاوت میان نظم پیشین و نظم تازه را در رفتار روزمرهٔ آن نهادها ببینند. باید امکان شکایت مؤثر وجود داشته باشد؛ تصمیمهای مهم باید قابل بررسی باشند؛ اطلاعات عمومی نباید بهطور خودسرانه پنهان شود؛ حقوق مخالفان باید حتی در دورههای تنش محفوظ بماند؛ و مقامهای مسئول باید در برابر خطاهای خود پاسخگو باشند. اعتماد، نتیجهٔ تکرار تجربههای معتبر است. هر بار که نهادی به تعهد خود عمل میکند، امکان اعتماد افزایش مییابد؛ و هر بار که قانون بهصورت گزینشی اجرا میشود یا وعدهای بدون پاسخگویی نقض میگردد، این سرمایه آسیب میبیند.
از سوی دیگر، آیندهٔ ایران را نمیتوان تنها با تصمیمهای مرکز سیاسی ساخت. تمرکززدایی، تقویت مدیریت محلی، مشارکت گروههای مختلف در تصمیمگیری و بهرسمیتشناختن حقوق فرهنگی و زبانی، میتوانند فاصلهٔ میان شهروندان و نهادهای عمومی را کاهش دهند. هرچه تصمیمگیری دربارهٔ مسائل محلی از شناخت دقیقتری از شرایط منطقهای برخوردار باشد، امکان پاسخگویی و استفاده از ظرفیتهای اجتماعی افزایش مییابد. بااینحال، تمرکززدایی باید با منابع کافی، قواعد روشن و تضمین حقوق برابر همراه باشد؛ وگرنه ممکن است تنها قدرت را از یک مرکز به مراکز محلیِ پاسخناپذیر منتقل کند. هدف، ساختن نظمی است که هم وحدت حقوقی و سیاسی کشور را حفظ کند و هم امکان دهد تفاوتهای منطقهای در ادارهٔ امور عمومی بازتاب یابند.
در تمام این بحثها باید یک واقعیت اساسی را در نظر داشت: هیچ گذار سیاسیِ بزرگی بدون دشواری، تعارض و عدم قطعیت انجام نمیشود. فشارهای اقتصادی، اختلاف بر سر شکل حکومت، نگرانی دربارهٔ امنیت، رقابت نیروهای سیاسی و تفاوت انتظارات اجتماعی میتوانند مسیر تغییر را پیچیده کنند. انتظار اینکه همهٔ مسائل در مدتی کوتاه حل شوند، زمینهٔ سرخوردگی و تصمیمهای شتابزده را فراهم میکند. در مقابل، پذیرش دشواریها نباید بهانهای برای تعویق نامحدود حقوق و آزادیها شود. برنامهریزی واقعبینانه مستلزم تعیین اولویتها، زمانبندی شفاف، حفظ حقوق بنیادین و ایجاد سازوکارهای اصلاح مستمر است. هیچ ضرورت موقتی نباید به مجوزی دائمی برای پاسخناپذیری تبدیل شود.
از این منظر، گذار موفق را نباید فقط با لحظهٔ تغییر حکومت یا تصویب یک قانون اساسی سنجید. معیار مهمتر آن است که آیا قواعد جدید در زندگی روزمرهٔ مردم اثر میگذارند، آیا شهروندان از امنیت حقوقی بیشتری برخوردار میشوند، آیا امکان مخالفت و سازمانیابی مستقل گسترش مییابد، آیا فساد دشوارتر و پاسخگویی آسانتر میشود، آیا زنان و گروههای بهحاشیهراندهشده فرصت واقعیتری برای مشارکت پیدا میکنند و آیا قدرت میتواند بدون خشونت و فروپاشی نظم عمومی انتقال یابد. تغییر ساختار سیاسی، آغاز فرایندی طولانیتر است که در آن نهادها باید ساخته شوند، اعتماد باید بازسازی شود و عادتهای تازهٔ سیاسی بهتدریج جایگزین الگوهای پیشین شوند.
در این فرایند، جامعهٔ مدنی و نهادهای مستقل نقشی حیاتی دارند. اتحادیهها، انجمنهای حرفهای، گروههای محلی، دانشگاهها، رسانهها، نهادهای حقوق بشری و تشکلهای فرهنگی میتوانند میان شهروندان و ساختار رسمی قدرت واسطه شوند، نیازهای اجتماعی را به مطالبات روشن تبدیل کنند و مانع شوند که سیاست به رقابتی محدود میان گروههای نخبه فروکاسته شود. استقلال این نهادها باید هم در برابر حکومت و هم در برابر احزاب و منابع مالیِ مسلط حفظ شود. جامعهٔ مدنی هنگامی میتواند نقش عمومی خود را ایفا کند که اعضایش امکان نقد، اختلاف و تصمیمگیری مستقل داشته باشند و فعالیتشان به ابزار تبلیغاتی یک جریان سیاسی تبدیل نشود.
همچنین باید از این تصور فاصله گرفت که ساختن آینده تنها وظیفهٔ نخبگان سیاسی یا حقوقدانانی است که قانون اساسی را تدوین میکنند. دانش تخصصی برای طراحی نهادها ضروری است، اما مشروعیت نظم سیاسی بدون مشارکت عمومی شکل نمیگیرد. شهروندان باید بتوانند دربارهٔ حقوق خود، شکل حکومت، رابطهٔ مرکز و مناطق، اولویتهای اقتصادی، خدمات عمومی و حدود اختیار نهادهای دولتی گفتوگو کنند. مشارکت واقعی نیازمند دسترسی به اطلاعات، امکان بیان آزادانهٔ دیدگاهها و فرصت برابر برای حضور در بحث عمومی است. جامعهای که تنها در پایان فرایند برای تأیید یک تصمیم فراخوانده شود، هنوز به معنای کامل در ساختن نظم سیاسی خود سهیم نشده است.
بااینهمه، مسئولیتها یکسان نیستند و نمیتوان همهٔ بار تغییر را بر دوش شهروندان گذاشت. کسانی که ابزارهای رسمی قدرت، منابع عمومی و امکانات تصمیمگیری را در اختیار دارند، مسئولیت بیشتری در برابر پیامدهای سیاستهای خود دارند. نهادهای حکومتی وظیفه دارند از حقوق شهروندان محافظت کنند و از اعمال خشونت و محدودیتهای خودسرانه بپرهیزند. نیروهای سیاسیِ مدعی نمایندگی آینده نیز باید نشان دهند که برنامههایشان چگونه از تمرکز دوبارهٔ قدرت جلوگیری میکند. شهروندان میتوانند در ساختن فرهنگ گفتوگو، حفظ همبستگی و مطالبهٔ پاسخگویی نقش ایفا کنند، اما این نقش نباید بهانهای برای نادیدهگرفتن مسئولیت صاحبان قدرت باشد.
اگر بخواهیم حاصل این ده فصل را در یک اصل فشرده کنیم، میتوان گفت آیندهٔ ایران به کیفیت رابطهٔ میان قدرت، قانون و جامعه وابسته است. قدرت برای ادارهٔ امور عمومی لازم است، اما باید محدود باشد؛ قانون برای حفظ نظم ضروری است، اما باید عادلانه و برابر اجرا شود؛ جامعه برای مشارکت و اصلاح به آزادی نیاز دارد، اما آزادی نیز در چارچوب حقوق برابر و مسئولیت متقابل پایدار میماند. هیچیک از این سه عنصر نباید بر دو عنصر دیگر سلطهٔ نامحدود پیدا کند. قدرتِ بیقانون به خودسری میانجامد؛ قانونِ بیعدالت به ابزار سلطه تبدیل میشود؛ و جامعهٔ محروم از آزادی، توان اصلاح مسالمتآمیز نظم عمومی را از دست میدهد.
ایران در برابر انتخابی ساده میان گذشته و آینده قرار ندارد؛ با مجموعهای از انتخابهای دشوار روبهروست که پیامدهای آنها به تصمیمهای امروز و توان جامعه برای آموختن از تجربه بستگی دارد. میتوان به چرخهٔ تمرکز قدرت، حذف مخالفان، بیاعتمادی و بحران ادامه داد؛ میتوان نیز برای ساختن نظمی تلاش کرد که اختلاف را به رسمیت بشناسد، حقوق شهروندان را تضمین کند، قدرت را پاسخگو سازد و امکان اصلاح را در درون خود حفظ کند. هیچیک از این مسیرها بدون هزینه نیست، اما تفاوت آنها در این است که مسیر نخست بحران را به آینده منتقل میکند، درحالیکه مسیر دوم میکوشد شرایط بازتولید بحران را تغییر دهد.
این رساله مدعی نیست که همهٔ پاسخها را در اختیار دارد. آیندهٔ یک جامعهٔ پیچیده را نمیتوان در مجموعهای از گزارههای قطعی خلاصه کرد. آنچه میتوان ارائه داد، چارچوبی برای پرسیدن پرسشهای درست و سنجیدن پیشنهادها بر پایهٔ معیارهایی روشن است: آزادی، عدالت، پاسخگویی، مشارکت، امنیت حقوقی، برابری شهروندی و امکان اصلاح مسالمتآمیز. هر طرح سیاسی یا اقتصادی باید با این معیارها سنجیده شود، نه صرفاً با نیتهایی که اعلام میکند یا وعدههایی که میدهد. پرسش تعیینکننده این نیست که چه کسی وعدهٔ آیندهای بهتر را مطرح میکند؛ این است که چه سازوکاری میتواند مانع شود قدرتِ تازه نیز به همان محدودیتها و انحصارهای گذشته گرفتار شود.
آیندهٔ ایران نه از پیش نوشته شده است و نه به ارادهٔ یک فرد، یک حزب یا یک نسل محدود میشود. این آینده در میدان کشاکش میان ساختارهای موجود، کنش شهروندان، تصمیمهای سیاسی، شرایط اقتصادی و ظرفیت یادگیری جمعی شکل خواهد گرفت. وظیفهٔ اندیشهٔ انتقادی آن است که امکانها را از توهم جدا کند، خطرها را آشکار سازد و نشان دهد که تغییر پایدار به چه شرایطی نیاز دارد. وظیفهٔ سیاست مسئولانه نیز آن است که بهجای وعدهٔ رهایی از همهٔ محدودیتها، نهادهایی بسازد که قدرت را محدود و آزادی را قابل دفاع کنند.
در پایان، شاید مهمترین معیار برای داوری دربارهٔ هر آیندهای که برای ایران پیشنهاد میشود، این پرسش باشد: آیا در آن آینده، شهروندان میتوانند بدون ترس سخن بگویند، آزادانه انتخاب کنند، از حقوق خود دفاع کنند، در سرنوشت جامعه سهم داشته باشند و صاحبان قدرت را بدون آنکه امنیت و آزادی خود را به خطر اندازند، مورد پرسش قرار دهند؟ اگر پاسخ مثبت باشد، میتوان از گامی واقعی بهسوی جامعهای آزادتر و عادلانهتر سخن گفت. اگر پاسخ منفی باشد، تغییر نامها، چهرهها و شعارها، هر اندازه چشمگیر، هنوز به معنای دگرگونی بنیادین نخواهد بود.
ایران برای ساختن آینده به وعدهٔ یک نجاتدهنده نیاز ندارد؛ به نظمی نیاز دارد که هیچکس را نجاتدهندهٔ ضروری و هیچکس را شهروندی درجهدو نکند. به سیاستی نیاز دارد که قدرت را مسئول بداند، به قانونی نیاز دارد که از همه محافظت کند و به جامعهای نیاز دارد که بتواند بدون ترس از اختلاف، دربارهٔ سرنوشت مشترک خود تصمیم بگیرد. راه رسیدن به چنین آیندهای نه کوتاه است و نه تضمینشده، اما معیارهای آن روشناند: قدرت باید پاسخگو باشد، حقوق باید برابر باشند، اختلاف باید امکان بروز داشته باشد و تغییر باید بدون نابودی جامعه و نهادهای آن ممکن بماند.
این سخن پایانی، بنابراین، پایان پرسش دربارهٔ ایران نیست؛ تأکیدی است بر ضرورت ادامهٔ آن. رساله با این امید به پایان میرسد که بحث دربارهٔ آینده از دوگانهٔ تسلیم و آرمانگرایی بیپشتوانه فراتر رود و به گفتوگویی مسئولانه دربارهٔ چگونگی ساختن نهادها، حفاظت از حقوق و بازسازی اعتماد تبدیل شود. آینده نه هدیهای است که قدرت به جامعه اعطا کند و نه نتیجهای است که صرفاً از دل بحران بیرون آید. آینده را باید ساخت؛ با آگاهی از گذشته، شناخت محدودیتهای اکنون، پذیرش تکثر جامعه و تعهد به نظمی که در آن هیچ قدرتی فراتر از قانون و هیچ شهروندی بیرون از دایرهٔ حقوق قرار نگیرد.
ایران در آستانهٔ انتخاب است؛ انتخاب میان بازتولید چرخههای آشنا و دشوارِ قدرت، و ساختن نظمی که در آن آزادی، عدالت و مسئولیتپذیری بتوانند به تجربهای روزمره و پایدار تبدیل شوند. نتیجهٔ این انتخاب از پیش معلوم نیست. آنچه اهمیت دارد، این است که آیندهٔ کشور نه به ارادهٔ مهارنشدهٔ صاحبان قدرت، بلکه به قواعدی سپرده شود که مردم بتوانند در شکلدادن، نظارت بر اجرا و اصلاح آنها سهم داشته باشند.پایان












