انسان؛ در جست ‌وجوی خویشتن (1)

تهیه و تدوین : فرشید یاسائی پیشگفتار : انسان از نخستین…

انوره دو بالزاک

هغه د (۱۹)مې پېړۍ د فرانسوي ادبیاتو د مخکښانو په…

سیستم څنګه کار کوي؟

نور محمد غفوری د سیستم د فعالیت څرنګوالی - دوهمه برخه سریزه په…

طالبان، تی‌تی‌پی و چرخش به سوی هند؛ رمز یک رقابت…

 نویسنده: مهرالدین مشید یکی از پرسش‌های مهم و پیچیده در تحولات…

میدان، فشار و خطای پیروزی: چه زمانی هزینه به قدرت…

Wahidullah Noorzai | Noorzai International Doctrine Academy (NIDA) تز مقاله در منازعات…

سیستم څه ته وایي؟

نور محمد غفوری سریزه سیستم (System) د انسان د ژوند، طبیعت، ټولنې،…

آیا زمان همگرایی نیروهای سیاسی افغانستان فرا نرسیده است؟

 نویسنده: مهرالدین مشید از راست و چپ تا طالبان؛ ضرورت توافق…

آته ایسم؛ ضرورت انقلاب و روشنگری است؟

Atheism: خدا ناوری  آرام بختیاری 2600 سال بحث و جدل خونین؛ آته…

ابونواس اهوازی؛نمایندۀ شادخواریهای عصر ساسانی

(بخش۳)،علی میرفطروس -«من فرزندِ جامم؛ از آن شیر می‌نوشم  و تا روز رستاخیز،…

شرحی بر شعر اخلاق و تمدن

شرحی بر شعر اخلاق و تمدن

زورا سورونبایوا  شاعر، نویسنده و نمایشنامه‌نویس قرقیزی شوروی

برگردان. رحیم کاکایی زورا سورونبایوا  نخستین نویسنده زن در قیرقیزستان شوروی،…

افغانستان؛ وقتی دخالت خارجی سرنوشت یک انقلاب را تغییر داد

https://www.youtube.com/watch?v=cX5Rlj8weaA از ورود شوروی تا فاجعه نجیب‌الله؛ چه بر سر افغانستان…

خاطرات امین الله مفکر

خاطرات اینجانت امین الله مفکر امینی شاعر و نویسنده درچـــاربــــــخش مختصرا…

افغانستان در دوراهی تاریخ؛ تداوم بحران یا گذار به حاکمیت…

 نویسنده: مهرالدین مشید افغانستان امروز در نقطه‌ای حساس از تاریخ معاصر…

بی تفاوتی جهان در برابر تروریزم جهادی در افغانستان!

القاعده و طالبان دو رویی یک سکه اند! جهان در برابر…

اخلاق و تمدن

رسول پویان مگـر جـزیـرۀ اپـسـتـیـن دام شـیـطان بود که مرگ ارزش واخلاق…

مشروعیت‌زدایی قومی طالبان؛ خلع سلاح قومی این گروه

 نویسنده: مهرالدین مشید یکی از مهم‌ترین موانع در مسیر حل بحران…

آن کارسون، برنده نوبل ادبیات ۲۰۲۶؛ از ادبیات کلاسیک تا…

      بهرام رحمانی bahram.rehmani@gmail.com  آکادمی سوئد روز پنج‌شنبه ۸ اکتبر ۲۰۲۶، جایزه نوبل…

رمانتیسم؛ عطر شانل آیدا، یا سیگار اشنو شهلا ؟

Romantik . آرام بختیاری رمانتیک، مکتبی چند وجهی؛ خردگریز، اتوپیستی، هومانیستی. رمانتیک واژه…

رساله‌ای در باب تخیل (3)

« آزادی و هراس انسان از خلوت خویش » تهیه و…

«
»

انسان؛ در جست ‌وجوی خویشتن (1)

تهیه و تدوین : فرشید یاسائی

پیشگفتار : انسان از نخستین لحظه‌ای که خود را در جهان شناخت، با پرسشی روبه‌رو بود که هنوز پاسخ نهایی آن را نیافته است: «من کیستم؟» او برای پاسخ به این پرسش، جهان را ساخت، طبیعت را دگرگون کرد، زبان آفرید، اسطوره ساخت، فلسفه ورزید، دین آورد، علم بنا کرد و در برابر ناشناخته‌ها ایستاد. اما در تمام این جست‌ وجو، گاهی خود را فراموش کرد و به جای شناخت خویشتن، جهان را به میدان اثبات خویش تبدیل نمود. شاید انسان بیش از آنکه جهان را کشف کرده باشد، در تمام این قرن‌ها مشغول کشف تصویری از خودش بوده است.

انسان موجودی متناقض است؛ می‌تواند عاشق باشد و در همان حال نفرت بورزد، برای نجات دیگری جان خود را به خطر اندازد و در موقعیتی دیگر برای منفعت شخصی، زندگی دیگری را نابود کند. می‌تواند شعر بسراید، موسیقی بیآفریند و شاهکار هنری خلق کند و هم‌زمان ابزارهایی برای جنگ و کشتار بسازد. می‌تواند از آزادی سخن بگوید و آزادی دیگری را محدود کند؛ عدالت بخواهد و در برابر بی‌عدالتی سودمند برای خود سکوت کند. این رساله نمی‌خواهد یکی از این چهره‌ها را حذف کند؛ می‌خواهد انسان را در تمام این تضادها ببیند.

در این نگاه، انسان نه موجودی ذاتاً فرشته‌گون است و نه هیولایی محکوم به شرارت. رفتار انسان حاصل برخورد پیچیده‌ای میان زیست‌شناسی، تربیت، فرهنگ، شرایط اجتماعی، تجربه شخصی، نهادهای سیاسی و اقتصادی و انتخاب‌های فردی است. مفاهیمی مانند پرخاشگری (Aggression)، همدلی (Empathy)، خودخواهی (Selfishness)، خودباوری (Self-Confidence)، دلبستگی (Attachment)، تعصب (Dogmatism) و نوع‌دوستی (Altruism) هر یک بخشی از این پیچیدگی را روشن می‌کنند، اما هیچ ‌کدام به تنهایی کل انسان را توضیح نمی‌دهند.

این رساله در پی ستایش انسان نیست؛ همان‌گونه که قصد محکوم کردن مطلق او را نیز ندارد. اگر از عشق سخن می‌گوید، در کنار آن حسادت و مالکیت را نیز می‌بیند؛ اگر از آزادی می‌نویسد، خودخواهی و میل به سلطه را فراموش نمی‌کند؛ اگر از هنر و نبوغ سخن می‌گوید، در برابر آن طمع، تخریب و جنگ را نیز قرار می‌دهد. انسان باید با تمام شکوه و زشتی‌اش دیده شود، زیرا تصویری که تنها نیمه روشن او را نشان دهد، در حقیقت نوعی تحریف است.

آنچه در این صفحات دنبال می‌شود، در نهایت یک پرسش ساده اما دشوار است: آیا انسان می‌تواند از شناخت ضعف‌های خود برای ساختن انسانی مسئول‌تر استفاده کند؟ شاید پاسخ قطعی وجود نداشته باشد. اما تا زمانی که انسان بتواند خود را نقد کند، درباره رفتار خود پرسش کند و میان میل و عمل فاصله ایجاد کند، امکان تغییر باقی خواهد ماند. این رساله دعوتی است به همین نگاه بی‌رحمانه اما ضروری به خویشتن؛ نگاهی که انسان را نه آن‌گونه که دوست دارد دیده شود، بلکه آن‌گونه که در رفتار، تاریخ و انتخاب‌هایش ظاهر شده است، بررسی می‌کند.

*****

آغاز : انسان را نمی‌توان در یک تعریف محصور کرد؛ زیرا هر تعریفی که از او ارائه شود، بخشی از حقیقت او را آشکار و بخش دیگری را پنهان می‌کند. انسان همانی نیست که در یک لحظه دیده می‌شود، بلکه مجموعه‌ای از تجربه‌ها، خاطره‌ها، ترس‌ها، امیال، انتخاب‌ها و تناقض‌هایی است که در طول زمان بر یکدیگر انباشته می‌شوند. او موجودی است که هم جهان را تغییر می‌دهد و هم پیوسته در حال تغییر دادن خویشتن است. در وجود او میل به ماندن و میل به رفتن، نیاز به دیگری و اشتیاق به استقلال، عشق و خشم، بخشش و انتقام، ساختن و ویران کردن، هم‌زمان حضور دارند. شاید نخستین اشتباه ما درباره انسان از آنجا آغاز می‌شود که می‌خواهیم او را یا خوب بدانیم یا بد، در حالی که انسان پیش از آنکه یکی از این دو باشد، موجودی پیچیده و چندلایه است.

انسان در آغاز زندگی نه با یک شخصیت کامل، بلکه با امکان‌های گوناگون وارد جهان می‌شود. خانواده، فرهنگ، زبان، طبقه اجتماعی، آموزش، تجربه‌های کودکی و روابط نخستین، در شکل‌گیری شخصیت او نقش دارند و به تدریج از میان امکان‌های متعدد، مسیرهایی را تقویت می‌کنند. روان‌شناسی رشد و علوم اجتماعی نشان داده‌اند که رفتار انسانی حاصل تعامل پیچیده میان ویژگی‌های فردی و محیط اجتماعی است و نمی‌توان آن را به یک علت واحد فروکاست. از این منظر، آنچه بعدها «خوبی» یا «بدی» می‌نامیم، تنها از درون فرد سرچشمه نمی‌گیرد؛ موقعیت، هنجار، تربیت و ساختار اجتماعی نیز در آن سهم دارند. انسان بنابراین هم محصول جهانی است که در آن متولد شده و هم سازنده جهانی که بعداً به دیگران تحویل خواهد داد.

در هر انسانی میل به حفظ خویشتن وجود دارد؛ میل به اینکه دیده شود، پذیرفته شود، امنیت داشته باشد و جایگاهی برای خود در جهان پیدا کند. اما همین میل طبیعی می‌تواند در شرایطی به خودخواهی تبدیل شود و مرز میان «حق من» و «حق دیگری» را تیره کند. انسان زمانی که احساس کند چیزی را از دست خواهد داد، ممکن است رفتاری نشان دهد که در شرایط آرام هرگز از خود انتظار نداشته است. ترس می‌تواند او را محتاط کند، اما می‌تواند او را دروغگو نیز بسازد؛ عشق می‌تواند او را بخشنده کند، اما ترس از دست دادن عشق می‌تواند حسادت را در او بیدار کند. از همین‌رو، برای شناخت انسان کافی نیست بپرسیم چه باوری دارد؛ باید پرسید در چه شرایطی قرار گرفته و چه چیزی را در معرض از دست دادن می‌بیند.

انسان خوب الزاماً انسانی بی‌خطا نیست. شاید انسان اخلاقی‌تر کسی باشد که بتواند خطای خود را ببیند، مسئولیت آن را بپذیرد و در برابر وسوسه توجیه خویشتن مقاومت کند. هیچ انسانی از خشم، حسادت، ترس، میل به قدرت یا تمایل به انتقام کاملاً خالی نیست؛ تفاوت در این است که با این نیروها چگونه رفتار می‌کند. اخلاق دقیقاً در جایی معنا پیدا می‌کند که امکان انتخاب وجود داشته باشد؛ آنجا که انسان می‌تواند دیگری را تحقیر کند اما نمی‌کند، می‌تواند خیانت کند اما وفاداری را برمی‌گزیند، می‌تواند انتقام بگیرد اما راه دیگری پیدا می‌کند. انسانیت شاید نه در فقدان تاریکی، بلکه در توانایی زندگی کردن آگاهانه در کنار تاریکی‌های خویش آشکار می‌شود.

و در مقابل، انسان بد همیشه با خشونت آشکار وارد زندگی ما نمی‌شود. گاهی بدی در شکل بی‌تفاوتی ظاهر می‌شود؛ در لحظه‌ای که انسانی می‌تواند مانع رنج دیگری شود اما تصمیم می‌گیرد دخالت نکند. گاهی در تحقیر، در سوءاستفاده از اعتماد، در دروغی که برای نابودی دیگری گفته می‌شود و گاهی در توجیهی ساده پنهان می‌شود که می‌گوید «همه همین کار را می‌کنند». یکی از دشوارترین مسائل اخلاق انسانی همین توانایی توجیه است؛ انسان می‌تواند رفتاری آسیب ‌زا انجام دهد و هم‌زمان روایتی برای خود بسازد که در آن هنوز قهرمان داستان باشد. شاید بخشی از خطر انسان نه در توانایی انجام شر، بلکه در توانایی متقاعد کردن خویشتن به بی‌گناهی پس از انجام آن باشد.

دروغ از همین نقطه آغاز می‌شود؛ جایی میان حقیقتی که وجود دارد و حقیقتی که انسان می‌خواهد دیگران باور کنند. انسان دروغ می‌گوید تا چیزی را به دست آورد، چیزی را از دست ندهد، خود را بزرگ‌تر نشان دهد، از مجازات فرار کند یا تصویری را که از خویشتن ساخته است حفظ کند. اما دروغ همیشه ساده و آشکار نیست؛ گاهی انسان ابتدا به دیگران و سپس به خودش دروغ می‌گوید. خطرناک‌ترین دروغ‌ها شاید آنهایی باشند که پس از تکرار چنان طبیعی می‌شوند که گوینده نیز دیگر فاصله میان واقعیت و روایت خود را تشخیص نمی‌دهد. انسان در این وضعیت نه فقط حقیقت را از دیگری پنهان می‌کند، بلکه بخشی از امکان شناخت خویشتن را نیز از دست می‌دهد.

پنهانکاری اما همیشه با دروغ یکی نیست. انسان حق دارد بخشی از جهان درونی خود را برای خویشتن نگه دارد؛ راز، حریم خصوصی و سکوت می‌توانند بخشی از استقلال شخصیت باشند. مشکل زمانی آغاز می‌شود که پنهانکاری به ساختن یک زندگی موازی تبدیل شود؛ زندگی‌ای که در آن فرد ناچار است دائماً میان آنچه هست و آنچه نشان می‌دهد فاصله ایجاد کند. انسان مدرن این امکان را بیش از گذشته در اختیار دارد، زیرا می‌تواند برای هر محیط تصویری متفاوت از خود بسازد. او در خانواده یک چهره، در محیط کار چهره‌ای دیگر و در فضای مجازی تصویری انتخاب‌شده از خویشتن ارائه می‌کند. به این ترتیب، مسئله انسان معاصر فقط شناخت دیگران نیست؛ شناخت فاصله میان «خود»، «تصویر خود» و «تصویری که دیگران از او می‌بینند» نیز به مسئله‌ای اساسی تبدیل شده است.

عشق در چنین جهانی یکی از معدود تجربه‌هایی است که انسان را وادار می‌کند دیوارهای ساخته ‌شده پیرامون خود را کنار بزند. انسان عاشق می‌شود زیرا نمی‌خواهد تنها بماند؛ می‌خواهد کسی او را ببیند، بفهمد و در جهان خود برای او جایی باز کند. اما عشق، چون با نیاز و ترس پیوند دارد، همیشه چهره‌ای آرام ندارد. انسان ممکن است آن‌قدر از دست دادن محبوب خود بترسد که عشق را به مالکیت تبدیل کند و آن‌قدر به دیگری وابسته شود که آزادی او را تهدیدی برای خود بداند. در اینجا مرز باریکی میان عشق و تصاحب شکل می‌گیرد؛ مرزی که عبور از آن می‌تواند رابطه‌ای که با میل به نزدیکی آغاز شده است، به میدان قدرت و کنترل تبدیل کند.

حسادت از همین ترس متولد می‌شود؛ ترس از اینکه دیگری چیزی را که متعلق به «من» تصور می‌کنم از من بگیرد، یا کسی را که دوست دارم بیشتر از من دوست داشته باشد. اما حسادت فقط در روابط عاشقانه وجود ندارد؛ انسان در زندگی اجتماعی نیز خود را با دیگری مقایسه می‌کند. موفقیت دیگری ممکن است به جای الهام، احساس شکست در او ایجاد کند؛ زیبایی دیگری، ثروت دیگری، آزادی دیگری یا حتی آرامش دیگری می‌تواند به آینه‌ای تبدیل شود که انسان کمبودهای خود را در آن می‌بیند. رقابت در ذات خود الزاماً مخرب نیست و حتی می‌تواند انگیزه تلاش و پیشرفت ایجاد کند، اما هنگامی که هدف از «بهتر شدن» به «بدتر کردن دیگری» تغییر کند، رقابت به خصومت نزدیک می‌شود.

انسان در جست‌وجوی جایگاه است. از نخستین جوامع انسانی تا ساختارهای پیچیده جهان معاصر، منزلت اجتماعی، اعتبار و تعلق گروهی در روابط انسانی اهمیت داشته‌اند. انسان می‌خواهد صدایش شنیده شود و حضورش معنا داشته باشد. به همین دلیل، شکست اجتماعی گاهی برای او دردناک‌تر از شکست مادی است؛ زیرا شکست در نگاه دیگران می‌تواند تصویر او از خودش را نیز تهدید کند. او ممکن است برای به دست آوردن احترام، سال‌ها تلاش کند و سپس برای حفظ آن احترام دست به رفتارهایی بزند که با ارزش‌های اعلام‌شده خودش در تضاد است. در چنین لحظه‌ای، انسان میان «آنچه واقعاً می‌خواهد باشد» و «آنچه برای پذیرفته شدن مجبور است نشان دهد» گرفتار می‌شود.

خشم نیز از همین جهان پیچیده انسانی برمی‌خیزد. خشم می‌تواند واکنشی به تهدید، بی‌عدالتی، ناکامی یا تحقیر باشد و در شرایطی حتی انرژی لازم برای دفاع از خود یا دیگری را فراهم کند. اما وقتی خشم بر تمام ادراک انسان سایه بیندازد، جهان به دو بخش تقسیم می‌شود: «من» و «دشمن». در چنین وضعیتی، دیگری دیگر فردی با ترس‌ها و آرزوهای مشابه نیست؛ به مانعی تبدیل می‌شود که باید شکست بخورد. پژوهش‌های روان‌شناختی درباره تعارض نشان می‌دهند که هیجان‌ها می‌توانند بر ادراک، تصمیم‌گیری و رفتار انسان در روابط تعارض‌آمیز اثر بگذارند. بنابراین خشم فقط چیزی نیست که در درون فرد اتفاق می‌افتد؛ می‌تواند رابطه میان انسان‌ها را نیز تغییر دهد.

اما انسان همیشه خشمگین نیست. در کنار آتش خشم، میل به آرامش نیز در او وجود دارد؛ میل به لحظه‌ای که جهان از فشار انتظارات، رقابت‌ها و ترس‌ها فاصله بگیرد. آرامش برای انسان فقط نبود صدا نیست؛ نوعی تجربه درونی است که در آن فرد برای لحظه‌ای مجبور نیست خود را به دیگری ثابت کند. با این حال، آرامش پایدار بدون مواجهه با تعارض‌های درونی دشوار است. کسی که تمام عمر از خشم خود فرار کرده است، لزوماً آرام نیست؛ ممکن است فقط خشم خود را به لایه‌ای عمیق‌تر از وجودش رانده باشد. آرامش واقعی شاید زمانی آغاز شود که انسان بتواند احساسات خود را بشناسد، بدون آنکه هر احساس را به فرمانی برای عمل تبدیل کند.

انسان سنتی در جهان تعلق زندگی می‌کند. خانواده، قوم، دین، سرزمین، زبان و حافظه جمعی برای او فقط مفاهیم انتزاعی نیستند؛ آنها بخشی از پاسخ به پرسش «من کیستم؟» هستند. این تعلق می‌تواند به زندگی معنا، امنیت و همبستگی ببخشد و فرد را در برابر تنهایی محافظت کند. اما همان تعلق، اگر از نقد مصون بماند، می‌تواند آزادی فرد را محدود کند و تفاوت را به تهدید تبدیل سازد. انسان سنتی الزاماً انسانی ناآگاه نیست؛ او حامل تجربه نسل‌هایی است که پیش از او زیسته‌اند. مسئله زمانی پدید می‌آید که میراث گذشته به جای آنکه چراغ راه باشد، به دیواری برای جلوگیری از دیدن جهان تازه تبدیل شود.

تعصب هنگامی شکل می‌گیرد که انسان دیگر قادر نباشد میان «باور داشتن» و «مطلق دانستن» تفاوت بگذارد. انسان متعصب فقط به عقیده خود باور ندارد؛ او گاهی احساس می‌کند موجودیتش به پیروزی آن عقیده وابسته است. از این رو، نقد یک باور می‌تواند در ذهن او به حمله به هویت شخصی تبدیل شود. در چنین وضعیتی، گفت‌وگو دشوار می‌شود، زیرا طرف مقابل دیگر یک انسان دارای تجربه و استدلال متفاوت نیست، بلکه دشمنی تصور می‌شود که باید شکست بخورد. تعصب در این معنا بیشتر از آنکه قدرت یک باور باشد، ناتوانی در تحمل امکان خطای خویشتن است.

در برابر این انسان، انسان رها قرار دارد؛ نه انسانی که هیچ قیدی ندارد، بلکه انسانی که می‌تواند درباره قیدهای خود بیندیشد. آزادی به معنای رهایی از تمام مسئولیت‌ها نیست؛ آزادی هنگامی معنا پیدا می‌کند که انتخاب و مسئولیت در کنار یکدیگر قرار گیرند. انسان آزاد می‌تواند سنت خود را نقد کند، اما برای نقد کردن مجبور نیست از همه گذشته خویش متنفر باشد. می‌تواند به جامعه تعلق داشته باشد و در عین حال از حق پرسش کردن دفاع کند. آزادی در عمیق‌ترین معنای خود شاید توانایی انسان برای گفتن این جمله باشد: «این باور را دارم، اما می‌پذیرم که ممکن است درباره آن اشتباه کنم.»

با این همه، آزادی نیز بار سنگینی بر دوش انسان می‌گذارد. وقتی انتخاب‌های انسان افزایش می‌یابد، مسئولیت انتخاب نیز افزایش پیدا می‌کند. انسان سنتی ممکن است بسیاری از مسیرهای زندگی را از پیش تعیین‌شده ببیند، اما انسان مدرن با مجموعه‌ای گسترده‌تر از انتخاب‌ها روبه‌روست؛ چه بخواند، چه شغلی داشته باشد، کجا زندگی کند، با چه کسی رابطه برقرار کند و چه تصویری از خود بسازد. این آزادی می‌تواند رهایی‌بخش باشد، اما می‌تواند اضطراب‌آور نیز باشد، زیرا دیگر همیشه نمی‌توان شکست را به سرنوشت یا سنت نسبت داد. انسان مدرن بیش از گذشته با این پرسش روبه‌روست که اگر زندگی خود را خودش انتخاب می‌کند، مسئولیت نتیجه آن نیز تا کجا بر عهده اوست.

شاید به همین دلیل انسان مدرن با تنهایی تازه‌ای روبه‌رو شده است؛ تنهایی‌ای که الزاماً به معنای نبود انسان در اطراف او نیست. ممکن است فرد در میان هزاران ارتباط اجتماعی زندگی کند و همچنان احساس کند هیچ‌کس واقعاً او را نمی‌شناسد. فناوری امکان ارتباط را گسترش داده، اما ارتباط بیشتر الزاماً به معنای صمیمیت بیشتر نیست. انسان می‌تواند تصویر خود را برای جمع بزرگی نمایش دهد و در همان حال بخش‌های مهمی از وجودش را پنهان نگه دارد. این تناقض از ویژگی‌های جهان جدید است: دیده شدن بسیار آسان‌تر شده، اما فهمیده شدن همچنان دشوار است.

انسان همچنین موجودی است که می‌سازد و سپس ساخته خود را ویران می‌کند. خانه می‌سازد، شهر می‌سازد، نظام سیاسی می‌سازد، رابطه می‌سازد و تصویری از خویشتن می‌سازد؛ سپس گاهی همان چیزی را که با زحمت ساخته است، به دست خود فرو می‌ریزد. در زندگی فردی نیز چنین است. انسان ممکن است سال‌ها برای ساختن شخصیتی تلاش کند و حادثه‌ای کافی باشد تا تمام آن تصویر فرو بریزد. شکست، طلاق، مهاجرت، مرگ، عشق یا یک کشف ناگهانی درباره خویشتن می‌تواند ساختار گذشته را متزلزل کند. اما انسان تنها ویرانگر نیست؛ یکی از شگفت‌انگیزترین توانایی‌های او بازسازی است.

بازسازی به معنای بازگشت ساده به گذشته نیست. آنچه پس از ویرانی ساخته می‌شود معمولاً همان چیزی نیست که پیش از آن وجود داشته است. انسان پس از شکست، اگر بتواند از تجربه خود بیآموزد، ممکن است شخصیت، روابط و معنای زندگی خود را به شکل دیگری سازمان دهد. از این منظر، زندگی انسان خط مستقیمی از تولد تا مرگ نیست؛ مجموعه‌ای از ساختن‌ها و فرو ریختن‌هاست. برخی ویرانی‌ها انسان را کوچک‌تر می‌کنند و برخی دیگر او را وادار می‌کنند از نو درباره خود بیندیشد. شاید بلوغ نه در مصون ماندن از شکست، بلکه در توانایی معنا دادن به شکست باشد.

این چرخه در تاریخ نیز دیده می‌شود. انسان تمدن می‌سازد و جنگ به راه می‌اندازد، صلح برقرار می‌کند و دوباره وارد رقابت می‌شود، قانون وضع می‌کند و سپس راه‌های دور زدن قانون را پیدا می‌کند. همان موجودی که اعلامیه‌های حقوق بشر می‌نویسد، می‌تواند در شرایط دیگری به خشونت علیه انسان دیگری رضایت دهد. این تناقض نشان می‌دهد که تمدن صرفاً مجموعه‌ای از دستاوردهای اخلاقی نیست؛ بلکه مبارزه‌ای دائمی برای مهار نیروهایی است که می‌توانند زندگی مشترک را نابود کنند. صلح نیز تنها نبود جنگ نیست؛ صلح نیازمند نهادها، اعتماد، قواعد و ظرفیت حل اختلاف است.

انسان در میان این همه تناقض، همچنان به معنا نیاز دارد. او می‌تواند ثروت داشته باشد، قدرت داشته باشد، دانش بیـموزد و موفق شود، اما اگر نتواند برای زندگی خود معنایی پیدا کند، بسیاری از این دستاوردها ممکن است در درونش تهی به نظر برسند. معنا همیشه از یک منبع واحد نمی‌آید؛ برای یک انسان در عشق پیدا می‌شود، برای دیگری در آفرینش، برای دیگری در خانواده، علم، خدمت، آزادی یا جست‌وجوی حقیقت. انسان تنها موجودی نیست که می‌خواهد زنده بماند؛ می‌خواهد بداند چرا زنده است و برای چه چیزی باید ادامه دهد.

در نهایت، انسان را باید نه یک موجود کامل، بلکه موجودی در حال شدن دانست. او میان گذشته‌ای که انتخاب نکرده و آینده‌ای که هنوز ساخته نشده ایستاده است. بخشی از وجودش میراث کسانی است که پیش از او زیسته‌اند و بخشی دیگر نتیجه انتخاب‌هایی است که خودش انجام خواهد داد. در او هم میل به تخریب وجود دارد و هم میل به آفرینش؛ هم ترس از آزادی و هم اشتیاق به آن؛ هم توانایی دروغ گفتن و هم نیاز عمیق به حقیقت. شاید راز انسان همین باشد که هیچ‌گاه کاملاً به پایان نمی‌رسد؛ هر بار که تصور می‌کند خود را شناخته است، تجربه‌ای تازه از راه می‌رسد و تصویری تازه از او می‌سازد.

پس پرسش نهایی درباره انسان شاید این نباشد که «آیا انسان خوب است یا بد؟»؛ زیرا پاسخ به این پرسش، انسان را بیش از اندازه ساده می‌کند. پرسش دشوارتر این است که چه شرایطی او را به سوی شفقت یا خشونت، همکاری یا رقابت، حقیقت یا دروغ، آزادی یا تعصب، ساختن یا ویران کردن سوق می‌دهد. شناخت انسان یعنی شناخت همین شرایط ، همین تناقض‌ها و همین امکان‌های متضاد. انسان نه فرشته است و نه هیولا؛ موجودی است که می‌تواند در یک عمر کوتاه، هر دو امکان را بارها تجربه کند و شاید ارزشمندترین بخش وجود او همین باشد: اینکه هنوز امکان تغییر دارد.

انسان تنها به آنچه برای زنده ماندن نیاز دارد قانع نمی‌شود؛ یکی از بنیادی‌ترین ویژگی‌های او میل به داشتن است و این میل هنگامی که از مرز نیاز عبور می‌کند، به میل به تصاحب تبدیل می‌شود. او زمین را فقط برای زیستن نخواست، بلکه خواست آن را مالک شود؛ حیوان را فقط برای همزیستی ندید، بلکه آن را به منبع غذا و نیروی کار تبدیل کرد؛ جنگل را فقط زیستگاه ندید، بلکه آن را چوب، زمین و سرمایه تلقی کرد. انسان در مسیر تاریخ، جهان پیرامون خود را بیش از آنکه یک موجودیت مستقل ببیند، به مجموعه‌ای از منابع قابل استفاده تبدیل کرد. شاید یکی از نخستین نشانه‌های بحران انسان مدرن همین تغییر نگاه باشد: طبیعت دیگر برای او خانه نبود، انبار بود.

طمع از جایی آغاز می‌شود که «کافی» معنای خود را از دست می‌دهد. انسان گرسنه به غذا نیاز دارد، اما انسان طماع پس از سیری نیز به دنبال بیشتر است؛ نه به دلیل نیاز، بلکه به دلیل قدرتی که در مالکیت بیشتر احساس می‌کند. مال در ابتدا وسیله‌ای برای تأمین زندگی بود، اما در بسیاری از جوامع به تدریج به نشانه منزلت، امنیت، نفوذ و برتری تبدیل شد. ثروت دیگر فقط چیزی نبود که انسان با آن زندگی کند؛ تبدیل شد به معیاری برای سنجش ارزش انسان. از آنجا که دارایی می‌توانست جایگاه اجتماعی ایجاد کند، میل به داشتن از نیازهای مادی عبور کرد و به میل به مقایسه تبدیل شد. انسان نه فقط می‌خواست داشته باشد؛ می‌خواست از دیگری بیشتر داشته باشد.

این «بیشتر» شاید یکی از خطرناک‌ترین واژه‌های تاریخ بشر باشد. بیشتر زمین، بیشتر طلا، بیشتر خانه، بیشتر قدرت، بیشتر کارخانه، بیشتر بازار و سرانجام بیشتر از آنچه واقعاً برای زندگی لازم است. اقتصاد مدرن با افزایش توان تولید، امکان برآورده کردن نیازهای انسانی را گسترش داد، اما هم‌زمان نظامی از مصرف ایجاد کرد که در آن خواستن پایان مشخصی ندارد. گزارش «چشم‌انداز جهانی منابع ۲۰۲۴» سازمان ملل متحد نشان می‌دهد استخراج منابع طبیعی زمین طی پنج دهه گذشته تقریباً سه برابر شده و در صورت ادامه روندهای کنونی، استخراج منابع تا سال ۲۰۶۰ می‌تواند حدود ۶۰ درصد بیشتر از سطح ۲۰۲۰ شود. این ارقام فقط اعداد اقتصادی نیستند؛ روایت فشرده‌ای از انسانی هستند که ظرفیت تصاحبش از ظرفیت بازسازی طبیعت سریع‌تر شده است.

انسان برای توجیه این میل، زبان‌های گوناگونی ساخته است. گاهی نام آن را پیشرفت گذاشته، گاهی توسعه، گاهی رفاه و گاهی تمدن. هیچ‌کدام از این مفاهیم ذاتاً منفی نیستند و زندگی میلیاردها انسان واقعاً با پیشرفت علمی و اقتصادی بهتر شده است؛ اما مشکل از جایی پدیدار می‌شود که رشد اقتصادی به هدفی مستقل از کیفیت زندگی تبدیل شود. در آن نقطه، پرسش دیگر این نیست که «چه مقدار برای زندگی کافی است؟» بلکه پرسش می‌شود «چگونه می‌توان بیشتر تولید کرد و بیشتر فروخت؟» انسان از مصرف‌کننده به هدف نظام تولید تبدیل می‌شود و نیازهای واقعی او با نیازهای مصنوعی در هم می‌آمیزند. چیزی که روزی وسیله زندگی بود، آرام-‌آرام خود به معنای زندگی تبدیل می‌شود!

مال‌اندوزی نیز همیشه با ثروت واقعی یکی نیست. گاهی انسان چیزی را جمع می‌کند که هرگز فرصت استفاده از آن را نخواهد داشت. خانه‌هایی می‌سازد که بیشتر برای نمایش قدرت‌اند تا سکونت؛ حساب‌هایی انباشته می‌کند که بخش کوچکی از آنها را در طول عمر خود مصرف خواهد کرد؛ زمین‌هایی می‌خرد که هرگز بر آنها قدم نخواهد گذاشت. در اینجا مالکیت از نیاز جدا می‌شود و به نوعی ذخیره‌سازی قدرت تبدیل می‌گردد. انسان ثروت را نگه می‌دارد تا مطمئن باشد می‌تواند در آینده بر دیگران یا بر شرایط زندگی خود اثر بگذارد. ترس از فقدان، گاهی انسان را به جمع کردن بی‌پایان چیزهایی وادار می‌کند که خودشان دیگر برایش معنایی ندارند.

از این منظر، طمع فقط یک ویژگی اخلاقی فردی نیست؛ می‌تواند در ساختارهای اجتماعی نیز نهادینه شود. شرکتی که باید هر سال رشد کند، سرمایه‌ای که باید دائماً بازده بیشتری تولید کند و بازاری که در آن فروش بیشتر نشانه موفقیت تلقی می‌شود، همگی می‌توانند فشار دائمی برای گسترش مصرف ایجاد کنند. البته این به معنای آن نیست که بازار یا سود ذاتاً شر هستند؛ مسئله زمانی آغاز می‌شود که سود، تنها معیار تصمیم‌گیری شود و هزینه‌های اجتماعی و زیست‌محیطی از محاسبه کنار گذاشته شوند. در چنین شرایطی ممکن است چیزی از نظر اقتصادی سودآور باشد اما از نظر زیست‌محیطی و انسانی زیان‌بار. همین شکاف میان «سود» و «خوب بودن» یکی از مسائل اساسی تمدن معاصر است.

طمع انسان هنگامی چهره واقعی خود را نشان می‌دهد که پای طبیعت به میان می‌آید، زیرا طبیعت نمی‌تواند مانند یک کارگر اعتصاب کند، قرارداد ببندد یا علیه صاحب کارخانه شکایت کند. رودخانه نمی‌تواند بگوید بیش از ظرفیتش از آن برداشت کرده‌ایم؛ جنگل نمی‌تواند برای خود وکیل بگیرد؛ یک گونه منقرض‌شده نمی‌تواند علیه انسان شهادت دهد. انسان برای همین مدت‌ها تصور کرد که طبیعت بی‌صاحب است و هر چیزی که بتواند از آن استخراج کند، حق اوست. اما علم محیط‌ زیست نشان داده است که این تصور ساده‌انگارانه چه هزینه‌ای داشته است. سازمان ملل متحد از وضعیتی سخن می‌گوید که در آن تغییر اقلیم، از دست رفتن تنوع زیستی و آلودگی و پسماند، سه بحران به‌هم‌پیوسته سیاره‌ای را تشکیل داده‌اند.

مشکل فقط این نیست که انسان طبیعت را تغییر داده است؛ انسان در تاریخ همیشه طبیعت را تغییر داده و بسیاری از این تغییرات برای بقای او ضروری بوده‌اند. مشکل در مقیاس، سرعت و منطق این تغییرات است. گزارش هیئت دولنها تغییر اقلیم ، تصریح می‌کند که فعالیت‌های انسانی، عمدتاً از طریق انتشار گازهای گلخانه‌ای، به‌طور قطعی موجب گرمایش جهانی شده‌اند و تغییر اقلیم انسانی اکنون بر بسیاری از رخدادهای حدی آب ‌وهوایی در سراسر جهان اثر گذاشته است. بنابراین دیگر نمی‌توان تخریب محیط زیست را صرفاً مسئله‌ای زیبایی‌شناختی دانست؛ مسئله به آب، غذا، سلامت، اقتصاد، امنیت و آینده جوامع انسانی مربوط است.

تناقض تلخ اینجاست که انسان طبیعت را تخریب می‌کند تا زندگی خود را بهتر کند، اما اگر این روند ادامه یابد، همان شرایط طبیعی‌ای را که زندگی به آنها وابسته است تضعیف می‌کند. زمین کشاورزی، آب شیرین، جنگل‌ها، اقیانوس‌ها و تنوع زیستی برای اقتصاد انسانی زیربنا هستند، نه موانعی بر سر راه آن. با این حال، انسان اغلب هزینه‌ای را که به نسل آینده منتقل می‌کند در محاسبه امروز وارد نمی‌کند. درختی که امروز قطع می‌شود درآمد امروز را ایجاد می‌کند، اما دهه‌ها زمان لازم است تا جنگل دوباره شکل بگیرد؛ ماده‌ای که امروز استخراج می‌شود ممکن است سود امروز را افزایش دهد، اما هزینه آلودگی و نابودی اکوسیستم ممکن است سال‌ها بعد ظاهر شود. انسان در اینجا از آینده قرض می‌گیرد و صورتحساب را برای کسانی باقی می‌گذارد که هنوز متولد نشده‌اند.

این بی‌اعتنایی به آینده یکی از تاریک‌ترین جنبه‌های رفتار انسانی است. انسان موجودی است که می‌تواند آینده را تصور کند، اما در عمل اغلب در اسارت حال باقی می‌ماند. می‌داند که منابع محدودند، اما مصرف را افزایش می‌دهد؛ می‌داند که آلودگی زیان‌بار است، اما تولید آن را ادامه می‌دهد؛ می‌داند که جنگل برای بقای اکولوژیک ضروری است، اما آن را برای زمین و چوب از میان می‌برد. مشکل فقط نادانی نیست؛ بسیاری از مواقع انسان می‌داند و با این حال ادامه می‌دهد. اینجا دیگر نمی‌توان همه‌چیز را به فقدان آگاهی نسبت داد. گاهی مسئله این است که منفعت امروز آن ‌قدر جذاب است که هزینه فردا عمداً نادیده گرفته می‌شود.

انسان حتی در مواجهه با نابودی نیز می‌تواند به سود فکر کند. مرگ یک گونه ممکن است برای یک دانشمند فاجعه باشد، اما برای یک صنعتگر افزایش زمین تولیدی تلقی شود. خشک شدن یک تالاب ممکن است برای جامعه محلی از دست رفتن زیست‌بوم باشد، اما برای سرمایه‌گذار زمین قابل ساخت‌ وساز. یک جنگل می‌تواند برای طبیعت‌شناس مجموعه‌ای پیچیده از روابط زیستی باشد و برای دیگری فقط مترمربع چوب و زمین. تفاوت اصلی در خود طبیعت نیست؛ در نگاه انسان به طبیعت است. چیزی که برای طبیعت یک شبکه زنده است، در حسابداری انسان می‌تواند به چند ردیف عدد تبدیل شود.

اما انسان فقط طبیعت را برای ثروت تخریب نکرده است؛ انسان ؛ انسان را نیز در بسیاری از دوره‌های تاریخی به وسیله‌ای برای ثروت تبدیل کرده است. برده‌داری، استثمار نیروی کار، استعمار و شکل‌های گوناگون بهره‌کشی نشان می‌دهند که میل به سود می‌تواند مرزهای اخلاقی را کنار بزند! وقتی انسان دیگری صرفاً به عنوان نیروی کار، ابزار تولید یا وسیله رسیدن به ثروت دیده شود، ارزش انسانی او در پشت ارزش اقتصادی‌اش ناپدید می‌شود. تاریخ اقتصادی جهان را نمی‌توان فقط با داستان اختراع و پیشرفت روایت کرد؛ باید داستان کسانی را نیز دید که هزینه آن پیشرفت را با جسم ، آزادی و زندگی خود پرداختند.

قدرت و ثروت نیز اغلب یکدیگر را تقویت می‌کنند. ثروت می‌تواند قدرت سیاسی بخرد و قدرت سیاسی می‌تواند فرصت انباشت ثروت را بیشتر کند. البته رابطه میان ثروت و قدرت در جوامع مختلف یکسان نیست و شکل‌های گوناگونی دارد، اما اصل مسئله روشن است: هرگاه منابع بیش از حد در دست گروهی محدود متمرکز شوند، امکان تأثیرگذاری آنها بر تصمیم‌های عمومی نیز می‌تواند افزایش یابد. در چنین شرایطی، نابرابری فقط تفاوت در مقدار پول نیست؛ تفاوت در توان تأثیرگذاری بر آینده دیگران نیز هست. انسانی که منابع بیشتری دارد، در برخی ساختارها می‌تواند صدای بلندتری داشته باشد.

از همین جا رقابت از یک انگیزه طبیعی به یک مسابقه بی‌پایان تبدیل می‌شود. انسان نه فقط می‌خواهد زندگی خوبی داشته باشد؛ می‌خواهد در مقایسه با دیگری پایین‌تر نباشد. این مقایسه می‌تواند او را به تلاش وادارد، اما می‌تواند زندگی را به مسابقه‌ای تبدیل کند که در آن خط پایان وجود ندارد. اگر خانه بزرگ‌تر باشد، خانه بزرگ‌تری لازم می‌شود؛ اگر درآمد افزایش یابد، سطح انتظارات نیز افزایش پیدا می‌کند؛ اگر جایگاه اجتماعی به دست آید، ترس از دست دادن آن آغاز می‌شود. انسان در این چرخه ممکن است به جای آنکه بپرسد «چه چیزی برای من کافی است؟» دائماً بپرسد «چگونه از دیگری عقب نمانم؟»

جنگ یکی از خشن ‌ترین صورت‌های همین منطق تصاحب است، هرچند جنگ را نمی‌توان صرفاً به طمع فردی فروکاست. جنگ‌ها دلایل پیچیده سیاسی، امنیتی، ایدئولوژیک، تاریخی و اقتصادی دارند و در هر مورد باید جداگانه بررسی شوند. اما در تاریخ، کنترل سرزمین، منابع، مسیرهای تجاری و قدرت اقتصادی بارها در شکل‌گیری یا تداوم منازعات نقش داشته‌اند. جنگ زمانی آغاز می‌شود که انسان تصمیم می‌گیرد اختلاف را نه با مذاکره بلکه با اجبار حل کند و حاضر می‌شود برای دستیابی به هدف، جان انسان‌های دیگر را هزینه کند. در آن لحظه، انسان از موجودی که باید با دیگری زندگی کند به موجودی تبدیل می‌شود که می‌خواهد دیگری را وادار به زندگی در چارچوب اراده خود کند.

هزینه این منطق در جهان معاصر نیز ناچیز نیست. بر اساس داده‌های تازه مؤسسه پژوهش‌های صلح بین‌المللی استکهلم، هزینه نظامی جهان در سال ۲۰۲۵ به حدود ۲٫۸۷ تریلیون دلار رسید؛ این یازدهمین سال پیاپی افزایش هزینه‌های نظامی بود. این رقم به خودی خود نمی‌گوید که همه این هزینه‌ها غیرضروری‌اند، زیرا دولت‌ها دلایل امنیتی متفاوتی برای هزینه‌های دفاعی دارند؛ اما نشان می‌دهد که بشر در حالی که با فقر، تخریب محیط زیست و بحران‌های انسانی مواجه است، همچنان منابع عظیمی را برای آمادگی نظامی و قدرت جنگی اختصاص می‌دهد. تناقضی که در اینجا دیده می‌شود ساده نیست، اما انکارشدنی نیز نیست: تمدنی که دانش ساختن ابزارهای پیچیده برای نابودی دارد، هنوز نتوانسته همه اختلافات خود را با ابزارهای غیرخشونت‌آمیز حل کند.

جنگ تنها انسان را نمی‌کشد؛ زمین را نیز زخمی می‌کند. خاک، آب، جنگل، شهر و زیرساخت‌ها در جنگ آسیب می‌بینند و پیامدهای آن گاه سال‌ها پس از پایان درگیری ادامه دارد. اما شاید عمیق‌ترین ویرانی جنگ در ذهن انسان اتفاق می‌افتد، زیرا جنگ برای ادامه یافتن نیازمند ساختن تصویری از «دیگری» است که کشتن او آسان‌تر شود. انسان باید بتواند دیگری را از دایره همدلی خارج کند تا خشونت علیه او برایش قابل تحمل شود. از این منظر، جنگ فقط برخورد سلاح‌ها نیست؛ پیش از آن، جنگی در زبان و ذهن آغاز می‌شود؛ جنگی که در آن انسان، انسان دیگری را از مقام انسان برابر؛ پایین می‌آورد.

و این همان تناقض بزرگ انسان است: او هم‌زمان تمدن می‌سازد و ابزار نابودی تمدن را نیز تولید می‌کند. بیمارستان می‌سازد و سلاح می‌سازد؛ دانشگاه تأسیس می‌کند و بمب می‌سازد؛ درباره حقوق بشر سخن می‌گوید و در شرایطی آن حقوق را برای دشمن خود فراموش می‌کند. علم به او امکان درمان بیماری‌ها را می‌دهد و همان دانش می‌تواند در خدمت ساختن ابزارهای مرگ قرار گیرد. بنابراین مشکل را نمی‌توان فقط در علم یا فناوری جست‌وجو کرد. فناوری قدرت است و اخلاق تعیین می‌کند این قدرت در چه جهتی به کار رود. خطرناک‌ترین انسان الزاماً نادان‌ترین انسان نیست؛ گاهی انسانی است که دانش و قدرت فراوان دارد اما مسئولیت اخلاقی آن را محدود نمی‌کند.

تخریب، اما همیشه با صدای انفجار اتفاق نمی‌افتد. گاهی آرام و تقریباً نامرئی رخ می‌دهد؛ در پلاستیکی که چند دقیقه مصرف می‌شود و سال‌ها در محیط باقی می‌ماند، در زمینی که آهسته فرسوده می‌شود، در رودخانه‌ای که هر سال آلوده‌تر می‌شود، در گونه‌ای که نسل آخر خود را تجربه می‌کند و در جنگلی که ابتدا کوچک و سپس ناپدید می‌شود. بسیاری از فجایع انسانی ناگهانی نیستند؛ حاصل هزاران تصمیم کوچک‌اند که هرکدام به تنهایی ناچیز به نظر می‌رسند. مشکل در جمع شدن آنهاست. انسان معمولاً زمانی متوجه فاجعه می‌شود که نتیجه آن دیگر از چشم پنهان شدنی نیست.

در اینجا مسئولیت فرد و ساختار باید هم‌زمان دیده شود. نمی‌توان تمام بحران محیط زیست را به مصرف‌کننده‌ای نسبت داد که یک محصول را خریداری می‌کند، همان‌طور که نمی‌توان نقش انتخاب‌های فردی را کاملاً نادیده گرفت. نظام تولید، سیاست‌گذاری، فناوری، فرهنگ مصرف و تصمیم‌های میلیون‌ها فرد بر یکدیگر اثر می‌گذارند. گزارش منابع جهانی سازمان ملل نیز مسئله استفاده از منابع را در پیوند با الگوهای تولید، مصرف، سیاست‌گذاری و توزیع آثار زیست‌محیطی بررسی می‌کند. بنابراین اگر قرار باشد انسان را نقد کنیم، نقد باید از سطح اخلاق فردی فراتر رود و ساختارهایی را نیز ببیند که رفتارهای مخرب را سودآور، عادی یا حتی ضروری جلوه می‌دهند.

انسان در برابر طبیعت اغلب خود را فاتح تصور کرده است، اما این تصور از اساس گمراه‌کننده است. انسان نمی‌تواند بر طبیعت پیروز شود، زیرا خودش بخشی از همان طبیعت است. می‌تواند رودخانه را منحرف کند، کوه را بتراشد، جنگل را قطع کند و دریا را آلوده کند، اما نمی‌تواند قوانین زیستی و فیزیکی جهان را لغو کند. آنچه به نام پیروزی بر طبیعت انجام می‌دهد، در نهایت می‌تواند به شکست شرایط زیست خودش منجر شود. تمدن انسانی هرقدر پیچیده‌تر شود، وابستگی آن به سامانه‌های طبیعی از میان نمی‌رود؛ فقط ممکن است برای مدتی پنهان‌تر شود.

شاید مشکل بنیادی انسان در این باشد که توانایی او برای تصاحب از توانایی او برای مهار خویش جلو زده است. دست او می‌تواند بیشتر از گذشته استخراج کند، کارخانه‌اش می‌تواند بیشتر تولید کند، ماشین‌هایش می‌توانند سریع‌تر حرکت کنند و سلاح‌هایش می‌توانند در زمان کوتاه‌تری ویرانی ایجاد کنند. اما رشد قدرت الزاماً با رشد خرد همراه نیست. انسان مدرن از نیاکان خود بسیار قدرتمندتر است، اما همین قدرت بیشتر، خطای او را نیز پرهزینه ‌تر کرده است. انسانی که در گذشته می‌توانست یک جنگل کوچک را نابود کند، اکنون قادر است در مقیاسی جهانی بر اقلیم و زیست‌بوم‌ها اثر بگذارد.

از این منظر، بحران امروز فقط بحران طبیعت نیست؛ بحران رابطه انسان با مفهوم «کافی بودن» است! اگر انسان نتواند میان نیاز و طمع تفاوت بگذارد، میان رفاه و مصرف بی‌پایان، میان قدرت و سلطه، میان امنیت و نظامی‌گری، و میان توسعه و تخریب تمایز ایجاد کند، مسئله صرفاً این نخواهد بود که چه مقدار از طبیعت باقی می‌ماند. مسئله این خواهد بود که چه نوع انسانی باقی می‌ماند. انسانی که تمام جهان را به انبار تبدیل کرده است، ممکن است سرانجام در انباری پر از اشیاء زندگی کند و در همان حال چیزی را از دست داده باشد که هیچ ثروتی قادر به خریدنش نیست: امکان زیستن در جهانی زنده.

و شاید تلخ‌ترین پرسش همین باشد: انسان برای چه این همه می‌خواهد؟ چرا موجودی که عمرش محدود است، گاه چنان رفتار می‌کند که گویی مالک ابدی جهان است؟ چرا زمین را به نام خود ثبت می‌کند، در حالی که خودش چند دهه بیشتر در آن نخواهد بود؟ چرا برای جمع کردن ثروتی که قادر به مصرفش نیست، طبیعتی را مصرف می‌کند که نسل‌های بعد به آن نیاز خواهند داشت؟ شاید پاسخ کامل این پرسش در یک کلمه خلاصه نشود؛ ترس، قدرت، ناامنی، رقابت، میل به بقا و میل به برتری همه در آن سهم دارند. اما هر پاسخی که داشته باشیم، یک حقیقت باقی می‌ماند: انسان اگر نتواند میل به تصاحب را محدود کند، سرانجام ممکن است به بزرگ‌ترین مصرف‌کننده و هم‌زمان بزرگ‌ترین قربانی جهان خود تبدیل شود.

انسان دیگر موجودی نیست که فقط باید ستایش شود زیرا زبان دارد، هنر می‌آفریند و تمدن می‌سازد. او باید در برابر آثار اعمالش نیز پاسخ‌گو باشد. همان دستی که خانه می‌سازد، می‌تواند جنگل را قطع کند؛ همان ذهنی که واکسن تولید می‌کند، می‌تواند سلاح بسازد؛ همان اقتصادی که رفاه می‌آورد، می‌تواند منابع را چنان مصرف کند که آینده را فقیرتر سازد. انسان را باید با تمام این تناقض‌ها دید، بی‌آنکه برایش عذرهای آسان بسازیم. شاید آغاز بلوغ اخلاقی انسان دقیقاً از لحظه‌ای باشد که دیگر از خود نپرسد «چه چیزی می‌توانم تصاحب کنم؟» بلکه ناچار شود بپرسد: «چه چیزی را حق ندارم نابود کنم، حتی اگر توان نابود کردنش را داشته باشم؟»

انسان از نخستین روزهای حضور خود بر زمین، تنها به زیستن قانع نبود؛ او خواست محیط پیرامونش را تغییر دهد، کنترل کند و در نهایت مالک آن شود. این میل در آغاز شاید ضرورتی برای بقا بود: شکار برای غذا، ساختن سرپناه، کشاورزی برای تأمین خوراک و استفاده از ابزار برای کاهش دشواری زندگی. اما در مسیر تاریخ، «نیاز» به تدریج با «تصاحب» درآمیخت و تصاحب از مرز ضرورت عبور کرد. انسان دیگر تنها برای زنده ماندن نمی‌گرفت؛ می‌گرفت تا ذخیره کند، ذخیره می‌کرد تا قدرتمند شود و قدرتمند می‌شد تا بتواند بیشتر تصاحب کند. از همین چرخه، یکی از قدیمی‌ترین تضادهای تمدن انسانی پدیدار شد: فاصله میان آنچه انسان برای زندگی نیاز دارد و آنچه برای داشتن بیشتر می‌خواهد.

مال‌اندوزی (Wealth Accumulation) هنگامی اهمیت پیدا می‌کند که ثروت از وسیله‌ای برای تأمین زندگی به هدفی مستقل تبدیل شود. انسان می‌تواند خانه‌ای برای سکونت بخواهد، اما وقتی خانه به نشانه منزلت تبدیل می‌شود، خانه بزرگ‌تر ضرورتاً برای زندگی بهتر ساخته نمی‌شود؛ برای دیده شدن ساخته می‌شود. پول نیز می‌تواند امنیت ایجاد کند، اما هنگامی که مقدار آن به معیار ارزش انسان تبدیل شود، امنیت جای خود را به مسابقه‌ای بی‌پایان می‌دهد. در این مسابقه، سقف مشخصی برای «کافی بودن» وجود ندارد، زیرا مقایسه اجتماعی (Social Comparison) دائماً معیار تازه‌ای ایجاد می‌کند. انسان ثروتمند ممکن است خود را فقیر ببیند، نه به این دلیل که نیازهایش برآورده نشده‌اند، بلکه چون شخص دیگری ثروتمندتر است.

طمع (Greed) را نباید صرفاً یک ضعف شخصی دانست؛ این پدیده می‌تواند در ساختارهای اقتصادی و اجتماعی نیز تقویت شود. هنگامی که سود، رشد و افزایش مصرف به معیارهای اصلی موفقیت تبدیل می‌شوند، ساختار اقتصادی نیز افراد و بنگاه‌ها را به افزایش تولید و مصرف تشویق می‌کند. این امر لزوماً به معنای بد بودن بازار یا سود نیست؛ تولید و تجارت می‌توانند رفاه، اشتغال و نوآوری ایجاد کنند. مسئله از جایی آغاز می‌شود که هزینه‌هایی که در حساب سود ثبت نمی‌شوند، به دیگران یا به طبیعت منتقل شوند؛ چیزی که اقتصاد محیط ‌زیست آن را «هزینه خارجی»   (Externality)  می‌نامد. کارخانه‌ای که سود خود را خصوصی می‌کند اما هزینه آلودگی هوا را به جامعه تحمیل می‌کند، نمونه‌ای از همین شکاف میان سود خصوصی و هزینه عمومی است.

در جهان معاصر، ابعاد این مسئله دیگر با حدس و تأمل فلسفی قابل انکار نیست. گزارش «چشم‌انداز منابع جهانی ۲۰۲۴ (Global Resources Outlook 2024)  » که زیر نظر برنامه محیط زیست سازمان ملل متحد (UNEP) و هیئت بین‌المللی منابع (International Resource Panel) تهیه شده، نشان می‌دهد استخراج منابع طبیعی زمین طی پنج دهه گذشته تقریباً سه برابر شده است. همین گزارش برآورد می‌کند که اگر روندهای کنونی تغییر نکنند، استخراج منابع تا سال ۲۰۶۰ ممکن است حدود ۶۰ درصد نسبت به سال ۲۰۲۰ افزایش یابد. این افزایش فقط به معنای استخراج بیشتر سنگ، فلز یا سوخت نیست؛ به معنای فشار بیشتر بر زمین، آب، تنوع زیستی و اقلیم است. سازمان ملل این روند را در پیوند با سه بحران به‌هم‌پیوسته «تغییر اقلیم»، «از دست رفتن تنوع زیستی» و «آلودگی و پسماند» بررسی می‌کند.

در اینجا باید میان توسعه (Development) و مصرف بی‌مهار تمایز گذاشت. توسعه اقتصادی در بسیاری از جوامع باعث کاهش فقر، افزایش دسترسی به آموزش، بهداشت و زیرساخت شده است و نمی‌توان این دستاوردها را نادیده گرفت. اما مسئله زمانی پیچیده می‌شود که افزایش مصرف منابع بسیار سریع‌تر از افزایش رفاه انسانی حرکت کند. گزارش سازمان ملل نشان می‌دهد که استفاده از مواد اولیه در جهان از حدود ۳۰ میلیارد تن در سال ۱۹۷۰ به حدود ۱۰۶ میلیارد تن در سال‌های اخیر رسیده است؛ در همان گزارش تأکید شده که استخراج و فرآوری منابع سهم بسیار بزرگی در انتشار گازهای گلخانه‌ای و فشار بر تنوع زیستی دارند. بنابراین پرسش اساسی دیگر فقط «چگونه بیشتر تولید کنیم؟» نیست؛ پرسش این است که چگونه می‌توان نیازهای انسانی را با مصرف کمتر منابع و آسیب کمتر به سامانه‌های طبیعی تأمین کرد.

طبیعت برای انسان قرن‌ها شبیه انبار بزرگی بود که گمان می‌کرد پایان ندارد. کوه معدن بود، رودخانه مسیر حمل‌ونقل یا منبع آب، جنگل ذخیره چوب و زمین چیزی که می‌توانست خرید و فروش شود. این نگاه در علوم اقتصادی نیز گاهی با مفهوم سرمایه طبیعی (Natural Capital) توضیح داده می‌شود؛ یعنی منابع و خدماتی که طبیعت در اختیار جامعه قرار می‌دهد. اما طبیعت برخلاف یک حساب بانکی، همیشه امکان برداشت مجدد ندارد. اگر یک ذخیره معدنی تمام شود، با پول نمی‌توان همان ذخیره را فوراً بازسازی کرد؛ اگر یک گونه منقرض شود، فناوری نمی‌تواند تضمین کند که همان گونه با همان نقش اکولوژیک به جهان بازگردد. انسان در برابر طبیعت با محدودیت‌هایی روبه ‌روست که مالکیت خصوصی و قراردادهای حقوقی نمی‌توانند آنها را لغو کنند.

جنگل یکی از روشن‌ترین نمونه‌های این تضاد است. انسان جنگل را می‌بیند، اما معمولاً همه آنچه در جنگل وجود دارد نمی‌بیند؛ درخت را می‌بیند، اما شبکه قارچ‌ها، خاک، حشرات، پرندگان، ذخیره کربن، چرخه آب و هزاران رابطه زیستی میان موجودات را به آسانی نمی‌بیند. به همین دلیل، ارزش اقتصادی یک درخت ممکن است قابل محاسبه باشد، اما ارزش کامل یک جنگل بسیار دشوارتر است. سازمان خواربار و کشاورزی ملل متحد (FAO) گزارش کرده است که از سال ۱۹۹۰ حدود ۴۲۰ میلیون هکتار جنگل در جهان بر اثر تبدیل جنگل به کاربری‌های دیگر از دست رفته است. اگرچه سرعت جنگل‌زدایی (Deforestation) در دهه‌های اخیر کاهش یافته، اما در فاصله ۲۰۱۵ تا ۲۰۲۰ همچنان به طور متوسط حدود ۱۰ میلیون هکتار جنگل در سال از بین رفته است.

عامل مهمی که در این تخریب نقش دارد، گسترش کشاورزی است. بر اساس ارزیابی FAO، گسترش کشاورزی همچنان یکی از اصلی‌ترین محرک‌های جنگل‌زدایی و تخریب جنگل‌هاست و در مناطق گرمسیری، کشاورزی تجاری در گذشته سهم بزرگی از تبدیل جنگل‌ها را به خود اختصاص داده است. این واقعیت نشان می‌دهد که تخریب محیط زیست همیشه نتیجه تصمیم یک فرد طماع یا یک صنعتگر بی‌مسئولیت نیست؛ گاهی محصول تقاضای گسترده‌ای است که در زنجیره‌ای جهانی از تولید، تجارت و مصرف توزیع شده است. گوشتی که در یک کشور مصرف می‌شود، ممکن است با زمینی ارتباط داشته باشد که هزاران کیلومتر دورتر از آن برای کشاورزی یا دامداری تغییر کاربری داده شده است. فاصله جغرافیایی، فاصله اخلاقی ایجاد می‌کند و انسان به آسانی چیزی را مصرف می‌کند که پیامدش را نمی‌بیند.

تغییر اقلیم (Climate Change) شاید بزرگ‌ترین سند علمی درباره اثر گسترده فعالیت انسانی بر سامانه‌های طبیعی باشد. هیئت بین‌دولتی تغییر اقلیم (IPCC) در گزارش ترکیبی سال ۲۰۲۳ اعلام کرده است که فعالیت‌های انسانی، عمدتاً از طریق انتشار گازهای گلخانه‌ای، به‌طور قطعی باعث گرمایش جهانی شده‌اند و میانگین دمای سطح زمین در دوره ۲۰۱۱ تا ۲۰۲۰ حدود ۱٫۱ درجه سانتی‌گراد بالاتر از دوره ۱۸۵۰ تا ۱۹۰۰ بوده است. این گزارش همچنین تأکید می‌کند که تغییر اقلیم ناشی از انسان در حال حاضر بر بسیاری از رخدادهای حدی آب‌وهوایی در همه مناطق جهان اثر گذاشته است. اینجا دیگر سخن از یک نگرانی آینده‌نگرانه نیست؛ موضوع به تغییراتی مربوط است که اکنون قابل مشاهده و اندازه‌گیری‌اند.

با این حال، اگر همه مسئولیت را بر گردن «انسان» به صورت کلی بگذاریم، بخشی از حقیقت را نیز پنهان کرده‌ایم. انسان‌ها به یک اندازه مصرف نمی‌کنند و سهم یکسانی در تخریب محیط زیست ندارند. گزارش منابع جهانی سازمان ملل نشان می‌دهد کشورهای پردرآمد سرانه منابع بسیار بیشتری مصرف می‌کنند و آثار اقلیمی مصرف آنها نیز بسیار بالاتر از کشورهای کم‌درآمد است. بنابراین نقد انسان باید با نقد نابرابری نیز همراه باشد؛ نمی‌توان کارگر فقیری را که برای گرم کردن خانه خود سوخت مصرف می‌کند با فرد یا ساختاری که مقادیر عظیمی از منابع را برای مصرف تجملی به کار می‌گیرد، در یک سطح قرار داد. «انسان» یک موجود انتزاعی نیست؛ انسان‌ها در ساختارهایی نابرابر زندگی می‌کنند و مسئولیت نیز باید با توجه به میزان قدرت، مصرف و امکان انتخاب ؛ بررسی شود….ادامه دارد