۱۱ سپتامبر جهان را تغییر داد؛ زندگی من را نیز تغییر داد
از صبحی که آمریکا را تغییر داد تا میدانهای افغانستان؛ و درسهایی که با خود به خانه آوردم
نوشته وحیدالله نورزی
افسر ارشد نظامی سابق | استراتژیست میدانی و تحلیلگر امنیتی منطقه
من در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ در نیویورک نبودم.
در واشنگتن هم نبودم؛ جایی که ساختمان پنتاگون هدف حمله قرار گرفت. در هیچیک از چهار هواپیمای ربودهشده نیز حضور نداشتم. مانند میلیونها انسان دیگر در سراسر جهان، این رویداد را از فاصلهای دور دیدم و تلاش کردم بفهمم چه اتفاقی افتاده است.
آن زمان نمیتوانستم تصور کنم که آن روز تا چه اندازه وارد زندگی شخصی و حرفهای من خواهد شد.
۱۱ سپتامبر آمریکا را تغییر داد. سیاست خارجی آمریکا را تغییر داد. افغانستان را تغییر داد. و سالها بعد، مسیر زندگی حرفهای مرا نیز تغییر داد.
من بعدها به بخشی از نسل امنیتی افغانستان تبدیل شدم که در فضای پس از ۱۱ سپتامبر رشد کرده بود. در نهادهای امنیتی افغانستان خدمت کردم و در محیط پولیس ملی نظم عامه افغانستان، در کنار مسئولیتهای عملیاتی و امنیتی، با واقعیتهای جنگی روبهرو شدم که آغاز آن هزاران کیلومتر دورتر از جایی بود که سرانجام ما باید پیامدهایش را زندگی میکردیم.
بیستوپنج سال بعد، به ۱۱ سپتامبر نگاه متفاوتی دارم.
دیگر آن را فقط صبحی نمیبینم که آمریکا مورد حمله قرار گرفت.
آن روز را آغاز زنجیرهای از تصمیمها، جنگها، نهادها، فداکاریها، موفقیتها، شکستها و پیامدهای پیشبینینشدهای میبینم که یک نسل کامل را تحت تأثیر قرار داد.
و امروز میبینم که چگونه آن تاریخ، سرانجام بخشی از زندگی خود من شد.
صبحی که همهچیز را تغییر داد
۱۱ سپتامبر مانند یک روز عادی آغاز شد.
مردم به محل کار رفتند. کودکان به مکتب رفتند. مسافران سوار هواپیما شدند. آتشنشانان، پولیس، کارکنان صحی و هزاران انسان دیگر روز کاری خود را آغاز کردند.
اما در چند ساعت، جهان عادی از بین رفت.
نزدیک به سه هزار نفر کشته شدند.
پشت این عدد، زندگیهای واقعی قرار داشت: پدران و مادران، فرزندان، همکاران، دوستان، نیروهای امدادی، مسافران و انسانهایی که خانوادههایشان انتظار داشتند آن شب به خانه برگردند.
آنها فقط آمار نبودند.
آنها انسان بودند.
این تفاوت برای من همیشه مهم بوده است.
وقتی ۱۱ سپتامبر را فقط با زبان تروریسم، عملیات نظامی، سیاست خارجی و امنیت ملی توضیح میدهیم، ممکن است ناخواسته انسانهایی را فراموش کنیم که در مرکز این فاجعه قرار داشتند.
کشتهشدگان ۱۱ سپتامبر سیاستهایی را که پس از مرگشان اجرا شد انتخاب نکرده بودند.
آنها جنگها را انتخاب نکرده بودند.
آنها مناظرات سیاسی بیستوپنج سال بعد را نیز انتخاب نکرده بودند.
آنها فقط جان خود را از دست دادند.
به همین دلیل، یاد آنان چیزی بیشتر از یک بحث سیاسی است.
یاد آنان نیازمند احترام است.
اما یادآوری بهتنهایی کافی نیست.
مسئولیت عمیقتر ما، فهمیدن آن چیزی است که پس از آن اتفاق افتاد.
وقتی جنگ آمریکا به واقعیت ما تبدیل شد
ایالات متحده نخست به افغانستان واکنش نشان داد.
هدف فوری و قابل درک بود: مقابله با القاعده و حکومت طالبان که به این سازمان پناه داده بود.
اما افغانستان هیچگاه نمیتوانست فقط از دریچه همین هدف فوری فهمیده شود.
افغانستان کشوری با تاریخ، جغرافیا، شبکههای سیاسی، ساختارهای اجتماعی، روابط محلی، خاطرات جنگهای گذشته و حساسیتهای عمیق نسبت به مداخلات خارجی بود.
این موضوع بعدها به یکی از درسهای اساسی تجربه حرفهای من تبدیل شد.
یک کشور هرگز فقط همان میدان نبردی نیست که روی نقشه دیده میشود.
نقشه میتواند یک جاده را نشان دهد.
اما نمیتواند بگوید چه کسی شب هنگام آن جاده را کنترل میکند.
میتواند یک روستا را نشان دهد.
اما نمیتواند بگوید مردم آن روستا چه چیزهایی را به یاد دارند.
میتواند یک ولسوالی را مشخص کند.
اما نمیتواند تمام روابط میان انسانهایی را که در آن زندگی میکنند توضیح دهد.
و نمیتواند به یک فرمانده بگوید پنج دقیقه پس از اتخاذ یک تصمیم دقیقاً چه اتفاقی خواهد افتاد.
همین فاصله میان نقشه استراتژیک و واقعیت انسانی، به یکی از ویژگیهای اصلی جنگ افغانستان تبدیل شد.
تبدیل شدن به بخشی از نسل پس از ۱۱ سپتامبر
سالهای پس از ۱۱ سپتامبر محیط امنیتی افغانستان را دگرگون کرد.
نهادهای امنیتی بازسازی و گسترش یافتند. نسل جدیدی از نیروهای نظامی و پولیس وارد ساختارهای امنیتی شدند. نیروهای بینالمللی و مشاوران خارجی بخشی از معماری امنیتی جدید افغانستان شدند.
من نیز بخشی از همین نسل شدم.
مسیر حرفهای من بهتدریج با امنیت، رهبری، تصمیمگیری عملیاتی و مسئولیتهایی گره خورد که همراه با آنها میآید.
بهعنوان افسر پولیس افغانستان، از جمله در محیط پولیس ملی نظم عامه افغانستان، بخشی از جنگ را تجربه کردم که دیدن آن از پشت تریبونهای سیاسی یا در اسناد استراتژیک آسان نیست.
وقتی مسئولیت امنیت انسانها بر عهده شما باشد، امنیت دیگر یک مفهوم انتزاعی نیست.
یعنی باز نگه داشتن یک مسیر.
یعنی حفاظت از یک جامعه.
یعنی انتقال امن نیروها.
یعنی تصمیمگیری در شرایطی که اطلاعات کامل در اختیار شما نیست.
یعنی تشخیص تفاوت میان یک تهدید نظری و یک خطر عملیاتی فوری.
و یعنی پذیرفتن این واقعیت که گاهی باید قبل از رسیدن به اطمینان کامل تصمیم گرفت.
این تجربه نگاه مرا به جنگ تغییر داد.
میدان نبرد چه چیزی به من آموخت؟
یکی از سادهترین درسهای میدان نبرد، در عین حال یکی از دشوارترین درسها برای نهادهای استراتژیک است:
طرح، واقعیت نیست.
طرح توضیح میدهد که انتظار داریم چه اتفاقی بیفتد.
اما میدان نبرد تعیین میکند که واقعاً چه اتفاقی خواهد افتاد.
یک مسیر ممکن است امن ارزیابی شود، تا لحظهای که دیگر امن نباشد.
یک ارزیابی اطلاعاتی ممکن است قانعکننده به نظر برسد، تا زمانی که واقعیت خلاف آن را ثابت کند.
یک عملیات میتواند با دقت برنامهریزی شده باشد، اما با شرایطی روبهرو شود که در اتاق برنامهریزی وجود نداشته است.
به همین دلیل، تجربه میدانی اهمیت دارد.
هرچه به زمین نزدیکتر شوید، بیشتر درک میکنید که امنیت بهندرت یک مفهوم کاملاً دوگانه است.
یک ولسوالی همیشه صرفاً «امن» یا «ناامن» نیست.
یک جامعه همیشه صرفاً «دوست» یا «دشمن» نیست.
یک فرد نیز همیشه در یکی از دو دسته متحد یا دشمن قرار نمیگیرد.
انسانها محاسبه میکنند.
به ترس واکنش نشان میدهند.
به فرصت واکنش نشان میدهند.
وعدههای قبلی را به یاد میآورند.
بررسی میکنند که آیا یک نهاد پس از خروج نیروهای خارجی نیز باقی خواهد ماند یا نه.
قدرت امروز را با قدرت احتمالی فردا مقایسه میکنند.
این واقعیتها همیشه در یک اسلاید اطلاعاتی قابل ثبت نیستند.
باید آنها را فهمید.
یکی از مهمترین اصولی که از تجربه حرفهای خود آموختم همین است:
میدان نبرد، فرضیاتی را که با واقعیت آزمایش نشدهاند، مجازات میکند.
وقتی مأموریت از جنگ اولیه بزرگتر شد
مأموریت پس از ۱۱ سپتامبر بهتدریج گستردهتر شد.
مبارزه با تروریسم به مبارزه با شورش تبدیل شد.
عملیات امنیتی با ساخت نهادها درهم آمیخت.
و عملیات نظامی با حکومتداری و توسعه سیاسی ارتباط پیدا کرد.
دیگر سؤال فقط این نبود که چگونه مانع استفاده افغانستان بهعنوان پناهگاه تروریسم بینالمللی شویم.
سؤالها بزرگتر شده بودند:
چگونه نیروهای امنیتی پایدار افغانستان را ایجاد کنیم؟
چگونه نهادهای مشروع بسازیم؟
چگونه شورشی را شکست دهیم که حتی پس از شکست در میدان نبرد میتواند از نظر سیاسی دوام بیاورد؟
چگونه ساختارهای قدرت محلی را با یک دولت مرکزی هماهنگ کنیم؟
چگونه یک نظم سیاسی ایجاد کنیم که پس از خروج نیروهای خارجی نیز بتواند دوام بیاورد؟
اینها صرفاً پرسشهای نظامی نبودند.
اینها پرسشهای سیاسی با پیامدهای نظامی بودند.
و همین تفاوت بسیار مهم است.
یک نیروی نظامی میتواند تواناییهای دشمن را نابود کند.
میتواند یک منطقه را تصرف کند.
میتواند شبکههای یک گروه را مختل کند.
میتواند زمان ایجاد کند.
اما قدرت نظامی بهتنهایی نمیتواند مشروعیت سیاسی ایجاد کند.
درس فاصله
در سالهای خدمت امنیتی، بهتدریج بیشتر متوجه فاصله میان تصمیمهای استراتژیک و واقعیتهای میدان شدم.
تصمیمی که در یک پایتخت دور گرفته میشود، ممکن است سرانجام به یک گشت امنیتی در یک جاده افغانستان تبدیل شود.
یک فرض سیاسی ممکن است به یک خطر عملیاتی تبدیل شود.
تغییر در استراتژی میتواند مسئولیت روزانه هزاران انسانی را تغییر دهد که هیچ نقشی در تصمیمگیری درباره آن استراتژی نداشتهاند.
این یکی از ویژگیهای پنهان جنگ مدرن است.
تصمیمگیرندگان استراتژیک معمولاً سیستمها را میبینند.
افرادی که آن تصمیمها را اجرا میکنند، با انسانها روبهرو میشوند.
و انسانها پیچیدهاند.
این به معنای غیرضروری بودن رهبری استراتژیک نیست.
برعکس، به این معناست که رهبری استراتژیک باید به واقعیت متصل باقی بماند.
هرچه فاصله میان تصمیمگیرنده و انسانهایی که از تصمیم او تأثیر میپذیرند بیشتر شود، خطر اشتباه گرفتن مدل با واقعیت نیز بیشتر میشود.
عراق و گسترش جنگ پس از ۱۱ سپتامبر
حمله به عراق محیط استراتژیک را پیچیدهتر کرد.
عراق افغانستان نبود.
تاریخ آن متفاوت بود.
ساختار سیاسی آن متفاوت بود.
جغرافیا و روابط منطقهای آن متفاوت بود.
اما هر دو جنگ در چارچوب گستردهتر راهبرد آمریکا پس از ۱۱ سپتامبر به یکدیگر مرتبط شدند.
دستور کار استراتژیک گستردهتر شد و تعریف پیروزی دشوارتر.
این یکی از درسهای ماندگار جنگ مدرن است:
آغاز یک جنگ یک تصمیم است؛ پایان دادن به آن یک استراتژی است.
جنگی که هدف نهایی روشن و قابل دستیابی نداشته باشد، میتواند به تعهدی طولانیمدت تبدیل شود.
سقوط ۲۰۲۱
وقتی نیروهای بینالمللی در سال ۲۰۲۱ افغانستان را ترک کردند، تصاویر کابل به نماد پایان یک دوره تبدیل شد.
برای آمریکاییها، پایان طولانیترین جنگ آمریکا بود.
اما برای افغانهایی که در نیروهای امنیتی، دولت، رسانه، جامعه مدنی و دیگر نهادهای آن دوره کار کرده بودند، موضوع بسیار شخصیتر بود.
برای نیروهای امنیتی افغانستان، این پایان نظمی بود که سالها برای ساختن و حفظ آن سرمایهگذاری کرده بودند.
برای من نیز لحظهای برای بازنگری بود.
سالها در محیط امنیتیای زندگی کرده بودم که پس از ۱۱ سپتامبر شکل گرفته بود.
نقاط قوت آن را دیده بودم.
ضعفهای آن را نیز دیده بودم.
شجاعت را دیده بودم.
اشتباه را هم دیده بودم.
پیشرفت نهادها را دیده بودم.
و همچنین دیده بودم که چگونه تغییر در محاسبات سیاسی میتواند محیط امنیتی را در مدت کوتاهی دگرگون کند.
سقوط ۲۰۲۱ همه دستاوردهای بیست سال گذشته را از بین نمیبرد.
دستاوردهای واقعی وجود داشتند.
نهادهایی ساخته شده بودند که اهمیت داشتند.
انسانهایی آموزش دیدند، خدمت کردند، فداکاری کردند و ساختند.
اما شکستهای استراتژیک نیز وجود داشتند که نمیتوان آنها را نادیده گرفت.
تاریخ ما را مجبور میکند هر دو واقعیت را همزمان ببینیم.
بیستوپنج سال بعد
وقتی امروز به ۱۱ سپتامبر فکر میکنم، فقط به آغاز یک جنگ فکر نمیکنم.
به زنجیرهای از پیامدها فکر میکنم.
یک صبح در آمریکا سیاست خارجی این کشور را تغییر داد.
سیاست خارجی آمریکا افغانستان را تغییر داد.
جنگ یک نسل از افغانها را تغییر داد.
و آن نسل نیز تحت تأثیر تجربهای که پشت سر گذاشت، تغییر کرد.
من یکی از آن نسل بودم.
به همین دلیل، ۱۱ سپتامبر برای من شخصی است؛ حتی اگر آن صبح در نیویورک حضور نداشتم.
من فرو ریختن برجها را از نزدیک ندیدم.
اما سالها بعد، بخشی از پیامدهای آن را دیدم.
در سایه ۱۱ سپتامبر وارد محیط امنیتی شدم.
در نهادهایی خدمت کردم که در فضای پس از آن روز شکل گرفته بودند.
واقعیت میدان را تجربه کردم.
دیدم چگونه تصمیمهای استراتژیک به واقعیتهای عملیاتی تبدیل میشوند.
و در نهایت شاهد پایان همان فصل سیاسی و امنیتی بودم.
چه چیزی آموختیم؟
شاید این مهمترین سؤال بیستوپنج سال گذشته باشد.
آیا پیش از مداخله در یک کشور، جامعه محلی آن را بهتر میشناسیم؟
آیا آموختهایم که برتری نظامی الزاماً به موفقیت سیاسی منجر نمیشود؟
آیا فهمیدهایم که شکست دادن یک سازمان با تغییر دادن یک کشور متفاوت است؟
آیا فهمیدهایم که سرنگون کردن یک حکومت آسانتر از ساختن یک نظم سیاسی مشروع و پایدار است؟
آیا فهمیدهایم که هر مداخله نظامی پیامدهایی ایجاد میکند که ممکن است مدتها پس از پایان عملیات ادامه پیدا کند؟
و شاید مهمتر از همه:
پیش از آغاز جنگ بعدی، آیا از خود خواهیم پرسید که پس از نخستین پیروزی چه اتفاقی خواهد افتاد؟
این سؤال برای من صرفاً نظری نیست.
این سؤال از تجربه میآید.
پیروزی در میدان نبرد یک رویداد است؛ موفقیت استراتژیک وضعیتی است که باید پس از پایان نبرد نیز دوام بیاورد.
چیزی که با خود به خانه آوردم
بزرگترین درسی که از افغانستان با خود آوردم این نیست که قدرت نظامی بیفایده است.
درس این است که قدرت نظامی محدودیت دارد.
قدرت میتواند نابود کند.
قدرت میتواند بازدارندگی ایجاد کند.
قدرت میتواند از مردم و سرزمین دفاع کند.
قدرت میتواند برای دیپلماسی زمان و فضا ایجاد کند.
اما قدرت نظامی بهتنهایی نمیتواند مشروعیت، اعتماد، ثبات سیاسی یا آیندهای پایدار بسازد.
برای این کار نهادها لازماند.
شناخت جامعه محلی لازم است.
استراتژی سیاسی لازم است.
صبر لازم است.
و رهبرانی لازماند که نهتنها بدانند چگونه یک عملیات را آغاز کنند، بلکه بدانند پایان آن را چگونه تعریف کنند.
این چیزی است که ۱۱ سپتامبر سرانجام به من آموخت.
کشتهشدگان شایسته یادآوریاند.
بازماندگان شایسته درک شدناند.
و کسانی که جنگهای پس از آن را زندگی کردهاند، مسئولیت دارند تجربههای خود را به درس تبدیل کنند.
حافظه نباید موزهای باشد که در آن بارها و بارها فقط از کنار یک تراژدی عبور کنیم.
حافظه باید یک سیستم هشدار باشد.
بیستوپنج سال بعد، هنوز باور دارم معنادارترین راه برای گرامیداشت کسانی که در ۱۱ سپتامبر جان باختند، فقط به یاد آوردن این نیست که آن صبح چگونه جهان را تغییر داد.
باید از تمام آنچه پس از آن اتفاق افتاد آنقدر بیاموزیم که نسل دیگری مجبور نباشد همان درسها را از طریق یک جنگ دیگر یاد بگیرد.
۱۱ سپتامبر جهان را تغییر داد.
زندگی من را نیز تغییر داد.
و پس از بیستوپنج سال، هنوز تلاش میکنم همه آن چیزهایی را که آن صبح به حرکت درآورد، بهتر بفهمم.
وحیدالله نورزی
افسر ارشد نظامی سابق، استراتژیست میدانی و تحلیلگر امنیتی منطقه