تولستوی ، لئو نیکولایویچ

برگردان. رحیم کاکایی دانشنامه بزرگ شوروی  و. یا. لاکشین کنت لئو نیکولایویچ تولستوی…

      عید شما مبارکباد 

مبا رکبا د عید ی روزه  دا را ن به آ…

نوروز؛ ارث نیاکان

رسول پویان کهـن نـشـاط بهـاران جشن نوروز است سرور سرو خرامان جشن…

د تلویزیوني سیاسي بحثونو ماهیت

نور محمد غفوری نن چې په انټرنټ کې ګرځیدم، ناڅاپي مې…

چگونه تحلیل کنیم؟

در این روز ها صدا ها در رابطه به وضعیت…

فرنسوا ولټر

ولټر، یو فرانسوي لیکوال، مورخ او فیلسوف، د ټولنیزو اصلاح…

هانا آرنت؛ توتالیتاریسم ابتذال شر

Arendt, Hanna (1906-1975) آرام بختیاری نقل قول های سیاسی یک زن برای…

فقدان روایت آشتی ملی و بحران گفتمان در افغانستان

نویسنده: مهرالدین مشید افغانستان در دوراهیِ آشتی و منازعه افغانستان طی پنج…

چهار و نیم سال پس از برپایی امارت اسلامی سرمایه؛…

فهیم آزاد مقدمه فقدان اجماع تحلیلی پیرامون بازگشت طالبان به قدرت سیاسی…

پاسخی به پرسشی که چرا؟ گفته بودم، خامنه‌یی قصد حمله…

محمدعثمان نجیب نماینده‌ی مبان بخش نخست در هفته‌ی گذشته‌ یک هم‌وطن ما یا…

از کابل تا تهران؛ مهار افراطیت یا مهندسی قدرت و…

نویسنده: مهرالدین مشید زورگویی یا ژئوپلیتیک ضربه؛ بازی با آتش تحولات امنیتی…

ویکتور هوګو

هغه د فرانسې نامتو شاعر، ناول، رومان او ډرامه لیکونکی…

یک عکس وهزار خاطره

راديو تلويزيون و افغانفلم سابق افغانستان تنى چند از ژورناليستان اولين…

مارهای آستین؛ بازگشت هیولاهای جنگ نیابتی به دامان پاکستان

نویسنده: مهرالدین مشید از عمق استراتیژی تا عمق بحران؛ چرخش شمشیر…

ظلم ظالم

رسول پویان جهان به لاف وپـوف ظلم برنمی گردد اســـیـر ظالـــم و…

روز جهانی زن در میانۀ بحران و عقبگرد تاریخی

اعلامیۀ سازمان سوسیالیست‌های کارگری افغانستان به پیشواز هشتم مارچ، روز…

نه به جنگ، نه به استبداد؛ راه ما رهایی اجتماعی…

اعلامیه سازمان سوسیالیست‌های کارگری افغانستان در مورد جنگ امریکا-اسرائیل با…

زردشت نیچه؛ پیشگویی تراژدی ایرانی؟

Friedrich Nietzsche (1844-1900) آرام بختیاری تراژدی ایران، یا شیعه ایرانی، از زبان…

جنگ با ایران؛ معادله برنده و بازنده در ترازوی ژئوپلیتیک

نویسنده: مهرالدین مشید تهران خشمگین در نبرد برای بقا این نوشته با…

کوتاه خاطره هایی از مسکو

(کمیته سرتاسری سازمان دموکراتیک جوانان افغانستان، فستیوال جهانی جوانان و…

«
»

نئوپوپولیسم و دالّ تهی، به نامِ کارگر، به کامِ بورژوازی

«بر فراز تمنیاتِ فرمالیستیِ سعید افشار و لیلا حسین‌زاده»

بخش سوم

آناهیتا اردوان

فراکسیون‌های با عنوان عاریتیِ «راه کارگر» و نیروهای پوزیسیون چپ در خارج از کشور، به همراه برنامه‌های رادیویی‌شان که بیشتر به «حباب‌های رابین‌هودی» شباهت دارد،  دهه‌هاست که جایگاه «پرولتاریای سازمان‌یافته» را با مفهوم «مردم» — به مثابه یک دال تهی — و شعار میان‌تهیِ «سولیدارنوش» در تقابل با تضاد آشتی‌ناپذیر و مبارزۀ طبقاتی جابه‌جا کرده‌اند. این رویکرد، نمایانگر نوعی مبارزه «پیشاسرمایه‌داری» و غیرپرولتاریایی است؛ مضحکه ای نمایشی و واکنشی که با هیاهو پیرامون واژه «مردم»، صرفاً به توزیع مجدد ثروت در چارچوب سیستم موجود می‌اندیشد و عملاً هیچ نسبتی با زیربنای اقتصاد سیاسی ندارد. نامیدن شما و فعالان مدنی-دانشجویی‌تان تحت عنوان «رابین‌هود»، استعاره‌ ای برای افشاء این حقیقت است که اساساً با بنیاد نظام سرمایه‌داری کاری ندارید. همان‌طور که مارکس درباره مضحکه رابین‌هود بیان کرده است، در واکنشهای اطلاعیه‌ای و میزگردهایتان تنها نقش آن «راهزن منسوخ و رمانتیک شده‌ای» را ایفاء می‌کنید که جایی در مبارزه طبقاتی علمی نداشته و حتی از فن بیان و قدرت اقناع (رتوریک) نیز عقیم هستید.

چیز جدیدی برای عرضه ندارند، فقط کپی برداری از یک ابزار مدیریتی هستند که بورژوازی و در راس آن امپریالیسم ۱۵۰ سال است از آن استفاده می‌کند. 

این پروندهٔ سه‌جلدی، تقابلی بنیادین با مواضع سطحی و نمایش‌های رادیویی فراکسیون مزبور تحت عنوان عاریتی «راه کارگر» از زبان “سعید افشار” —شومنِ فراکسیون مزبور و لیلا حسین زاده است. در حقیقت، اپیدمیِ مخربی که دهه هاست در خارج از کشور متاثر از مواضع انحلال طلبانه در ایران، مبارزهٔ طبقاتی را به “کارخانهٔ حباب‌سازی” و نمایش‌های رسانه‌ای تقلیل داده، از نظر برخی به‌مثابه پتکی برای شکستن فندق جلوه کرده است. با این حال، قصد نویسندۀ منتقد اعتبار بخشیدن به این جریانات نیست؛ هرگونه تصورِ غیر از این از سوی خواننده، عینِ ساده‌لوحی است.

بلکه این گفتگو، در کنار اطلاعیه ها- واکنش‌های دو فراکسیون، فرصتی طلایی برای چاقوی جراحیِ نویسنده فراهم آورد تا به کالبدشکافیِ دقیق “پوپولیسم” و “نئوپوپولیسم” در مسیر حمایت قاطع از منافع پرولتاریا (به‌ویژه رادیکال و متشکل در ایران) بپردازد. این جریانات تنها یک “بهانه” برای گشودن پرونده‌های بزرگ‌تر سیاسی بودند. در جلد اول و دوم به آنچه گفته شده بسنده نکردم، بلکه “ناگفته‌ها” و پیامدهای منطقی آن را هدف قرار داده‌ام و در آینده – اگر مجالی باشد و زنده بمانم و بمانیم، با صراحت بیشتری به آن خواهم پرداخت.  

جلدهای سه‌گانه با ارجاعات گستردهٔ تاریخی و تئوریک، در پی ارائه یک “سند سیاسی”  هستند؛ تلاشی برای خلق حافظهٔ تاریخی و ترسیم مرزبندی‌های قاطعانۀ سیاسی، انقلابی و طبقاتی است. در سنت کمونیستی ایران، “نوشتن مفصل” در برابر “ایجاز و اختصار”، ابزاری برای تثبیت هژمونی فکری و نقد ساختاری است تا خواننده تعمق کند که موضوع بسیار پیچیده‌تر از ظواهر امر است. در این سنت سیاسی، آن سادگیِ پانزده‌ دقیقه‌ای در واقع به‌عنوان “ساده‌انگاری” یا “فریب” ثبت می‌شود؛ حتی زمانی که نویسنده به‌ دلیلی در جلد اول و دوم، ناچار است کلمه به کلمه بگوید و رفیقی در جوارش بنویسد در موقعیت بسیار بغرنج برای نویسنده بازخوانی کند. همان‌طور که انگلس با نقدِ دقیقِ حرف‌های به‌ظاهر سادهٔ “یوگنی دورینگ”، اثری مرجع خلق کرد.  پشتِ هر کلمه و در بطنِ  اطلاعیه‌های ساده انگارانۀ این دو فراکسیون و نمایش های بصری، همواره تله‌ای برای طبقهٔ کارگر نهفته است. هرگز نباید در بدترین شرایط، حتی در آستانهٔ مرگ و زندگی، پرونده‌ای را که گشوده شده پیش از تکمیل بست. 

این رسم و سیاق ما انقلابیون و بویژه سوسیالیست و کمونیستهاست که نقدِ به «اپورتونیسم» (فرصت‌طلبی) یا «رویزیونیسم» (تجدیدنظرطلبی) با نام بردن از افراد باید گفته شود . این کار برای «مرزبندیِ روشنِ طبقاتی» انجام می‌شود. آوردن نام افراد و افرادی از «نمونه‌های تیپیک  یک جریان (نئوپوپولیسم چپ) و «معلولِ» یک تفکرِ غیرطبقاتی است که تاریخاً وظیفه رادیکال زدایی از مبارزات کارگران و در راس آن هر تشکل رادیکال پرولتری را بدوش گرفته اند. 

ماهیت پوپولیسم و نئوپوپولیسمِ چپ، پایه‌های اجتماعی و اشکال ملموس سیاست‌هایش را تحلیل کنیم تا درک ایدئولوژیک و سیاسیِ درستی از آن حاصل شود. ریشهٔ شعارهای ارتجاعی نظیر “پهلوی برمی‌گردد” را باید در پروژه‌های پیچیدهٔ وزارت اطلاعات برای انحراف افکار و سد کردن مسیر تشکیلات (کمیتهٔ مارکسیست ارتدوکس ایران و کمیسیون مهندسین نفت، گاز، پتروشیمی و معدن – زیرزمینی) در کسب رهبری اعتراضات جستجو کرد. همچنین باید چگونگی آماده‌سازی بستر حملات امپریالیستی را از جنبه‌های مختلف، به‌ویژه از طریق ترویج انحرافات ایدئولوژیک در طبقهٔ کارگر، بررسی کرد.

مهلک‌ترین ضربه به طبقهٔ کارگر و پرولتاریای سازمان‌یافته، نه از سوی دشمنِ عیان و گرایشات بورژوایی، بلکه از جانب انحرافات ایدئولوژیکِ درون طبقه وارد می‌شود و راه را برای وقایع تاریخی بسیار مهلک از سوی بورژوازی در قدرت و امپریالیسم می گشاید. پیش‌تر مفصل توضیح داده‌ایم که این جریانات با یدک کشیدن نام “چپ”، در واقع  چپ جبههٔ وسیعی از دشمنان طبقهٔ کارگر را نیز در بر می‌گیرند. اگرچه گرایشات مزبور فاقد هرگونه سازمان‌دهی در طبقهٔ کارگر ایران هستند، اما نظرات آن‌ها عمدتاً توسط به‌اصطلاح “روشنفکران منفرد” از داخل ایران به خارج منتقل و پمپاژ می‌شود. بخش‌های اول و دوم این اثر، پیش‌تر در «سپیده‌دم در نفت» (هفته‌نامهٔ کمیسیون مهندسین نفت، گاز، پتروشیمی و معدن) با حذف نام‌ها منتشر گردید و به‌صورت محدود در اختیار برخی کارگران غیرکمیسیونی قرار گرفت. همچنین، این مکتوبات توسط کادرهای کمیته به‌دست حلقه‌هایی در شهرهای مختلف رسیده است که همواره نشریات و نوشته‌های کمیته را دریافت و دنبال می‌کنند.

بخش سوم در شبِ منتهی به واقعیتی نهایی شد که مانع از ارسال آن گشت. متن پیش رو، با تعدیلاتی پس از آن واقعه، در اولین مجال ارسال شده است؛ چنانچه مقتضیات اجازه دهد، این سلسله ‌نوشتار ادامه خواهد داشت.  

پوپولیسمِ چپ، به مثابۀ جزئی از نیرنگِ پسامارکسیستی که پس از جنگ سرد در راستای مبارزه با کمونیسم توسط دولت‌های سرمایه‌داری و با دستبرد به مفاهیم و فرآورده‌های کلیدیِ مارکسیستی (به‌ویژه لنینیستی) ایجاد شد، «سپرِ کنشی و دفاعیِ» طبقه کارگر که در قالبِ حزب پرولتری، سازماندهیِ پیشینی، مبارزۀ طبقاتی، تمایزات و تضاد منافع تجلی می‌یابد را در پوششِ لفاظی می‌شکند و در صورتِ به قدرت رسیدن، به پیشبردِ سیاست‌های لیبرالی-نئولیبرالی شدت می‌بخشد؛ سپس صحنه را ترک می‌کند تا گرگهای بورژوازی وارد شوند. در بخش دوم به واقعیتِ تاریخیِ «لولا و لولائیسم» و پوپولیسمِ چپ در برزیل به عنوان نمودی از نیرنگِ عقلِ پسامارکسیستی و یک عبرتِ تاریخی مورد بررسی قرار گرفت. همچنین به پیامدهای آن، یعنی پیروزیِ ژایر بولسونارویِ و دولتِ فاشیستی در انتخابات ریاست‌جمهوری برزیل در برابر رقیبِ به‌اصطلاح چپ‌گرای خود، فرناندو حداد (معروف به عروسک خیمه‌شب‌بازیِ ضدِ کارگر از حزب کارگر)، از درونِ اشتباهات و رسوخ و نفوذِ ایدئولوژی‌های خرده‌بورژوایی و بورژوایی (شعار مذبوحانۀ همبستگی) در مسیر توسعۀ سیاسیِ بیست‌سالۀ حزب کارگر برزیل تا زمان قدرتگیری لولا و سرانجام فاشیسمِ منتج از همان اشتباهات با جزئیات تمام تدقیق و کالبدشکافی شد. 

در این مرحله، ما «دیالکتیک را بیشتر دیالکتیکی می‌کنیم» تا نتیجۀ پنهان و معکوسِ پوپولیسم چپ‌گرا- در یاری رساندن به پوپولیسم راستگرا را بیشتر عیان سازیم. این جریان، علی‌رغم تمام ساده‌گویی‌ها، عوام‌فریبی‌ها و جیغ‌وفریادها در تمام رسانه‌ها از بی بی سی تا رادیو و تلویزیونهای اینترنتی در حاشیه وابسته به پوزیسیون خارج از کشوری، در واقعیت چیزی جز میدان داری سطحی و ساختن حبابهای کاریزماتیک برای بورژوازی در تقابل با عقلانیت و دیسیپلین لنینیستی- انقلابی نیست. 

در بخش دوم نوشته شد که پوپولیسم چپ چیزی جز سیاست لفاظی که به گفتمان سازی با سرکوبگران دامن میزند، نیست. از نمونه های نقد بر این سیاست تجارت، سخنان گل الود و احساساتی، گفت‌وگوی لیلا حسین‌زاده با هیاتی از نشریات طرفدار احمدی نژاد— جنگ یکنفره با ساختار ایدئولوژیک سرمایه داری آنهم در چارچوب گفتمان سازی با سرکوبگران به بهانۀ چپ مستقل بود. راقم این سطور قبلا در مطلبی «پالایش استقلال بمثابۀ تحریفی درونِ طبقۀ کارگر» و  سالها قبل به عنوان نخستین نقد به «استقلال» نوشت که جنبش کارگری با  توجه به مفهوم کلاسیک، ویژگیها و کارکردهای خاص جنبش، حتی در جهان، [مستقل] نیست، [طبقاتی] ست. “اشتیرنر” سر از زمین بیرون آورده است و از “چپ مستقل” حرف می زند. طرح  چپ مستقل میراث کهنۀ جهانی دو قطبی برای نیروهایی بود که طرفداری از شوروی و چین و آن و این را برنمی تابیدند. لذا، موضوع چپ مستقل را پیش می کشیدند. امروزه، سرمایه جهانی شده و دوران جهان دو قطبی پایان گرفته است. بدین لحاظ، شعار [چپ مستقل] دقیقا مانند [جمهوری ایرانی]، هیچ معنایی در عصرِ جهانی در انحصار سرمایه و هژمونی انحصارات مالی، ندارد. اما، استقلال حربۀ گفتمان سازی با سرکوبگران شد و تا امروز ادامه دارد و در این باره خوانندگان را به مطلب «گفتمان سازی با سرکوبگران» به قلم راقم این سطور ارجاع می دهم. همین چپ مستقل بهانۀ گفتمان سازی با سرکوبگران را برای بسیاری از جمله لیلا حسین زاده بود. 

پیش از اینکه بیشتر در اینباره واکاوی کنیم. نقدِ لفاظی‌ها به‌جای تمرکز بر اشخاص، از اصول تخطی‌ناپذیرِ سنت انقلابی و لنینیستی است؛ قاعده‌ای بنیادین که نادیده گرفتن آن توسط هر خواننده‌ای، نشان از بیگانگیِ مطلق او با الفبای نقد دارد. لذا اشاره به گفتگوها، تدارکِ ملاتی برای افشای پروندۀ قطورِ پوپولیسم و نئوپوپولیسمِ چپ و ارتباط آن با پوپولیسم راستگراست. این جریان به‌عنوان یکی از فریب‌های پسامارکسیستی و با دنباله‌روی از نظریات لاکلائو و موفه، عامدانه مرزهای طبقاتی را مخدوش کرده و با ژست‌های زردِ کلامی و ساده‌گویی، به بسیج توده‌ها حول مطالبات پراکنده می‌پردازد؛ جریانی که به‌موازات واکنش سفیهانه به موضع تشکیلات در ایران (در اینجا کمیته مارکسیست ارتدوکس و کمیسیون مهندسین نفت و معدن برخوردار از بنیانگذار کاربلد نفت، بدعت‌گذار و چند کادر علنی که نام رهبران جنبشهای انقلابی بر تارک دارند)، بدون نام بردن از کمیته و کمیسیون در ایران، به موضع سیاسی و طبقاتی کمیته و کمیسیون در مخالفت با همبستگی و احتمالاً موضع راقم این سطور، بدون اسم آوردن با استفاده از شیوههای ترور شخصیت واکنش هیستریک نشان می‌دهند. سر فرصت مناسب و اگر مجالی باشد به این موضوع می‌پردازم؛ زیرا نمی‌خواهم محتوای تحلیلی بخش سوم را به ماهیت محافظه‌کارانه و بی‌پرنسیبی، ترور شخصیت و فرار از مسئولیت‌پذیری ویترین‌سازان و سوداگران دماگوژیک آلوده سازم.

پوپولیسم-نئوپوپولیسم چپگرا، نیرنگی است که پتانسیل رادیکالِ کارگران را در حرافی با ایجاد حباب‌های کاریزماتیک و سیاست‌های هویتی حبس می کند و تضاد طبقاتی را به مسلخِ اصلاح‌طلبی و بازی‌های لیبرالی می‌برد. نمونه‌ی بارز این انحراف، نمایشِ مضحکِ مناظرۀ لیلا حسین‌زاده با فرستادگانِ روزنامه‌ی دولتیِ احمدی‌نژاد است. در اینجا نئوپوپولیسمِ چپ‌گرا، اصالت و آنتاگونیسمِ مبارزه‌ طبقاتی را در پیشگاهِ پوپولیسمِ راست قربانی کرد؛ دولتی که با شعار توخالیِ «عدالت بر سر سفره‌ها»، در واقع جاده‌صاف‌کنِ آرزوی دیرینۀ نظام سرمایه داری جمهوری اسلامی، یعنی تصویب فاز سوم هدفمندی یارانه‌ها و خصوصی‌سازیِ لجام‌گسیخته شد. اشاره به این مناظره مفتضحانه به معنای تایید واکنشهای شخصیِ این و آن مترجم یا افرادی به نام چپ نسبت به مناظره مزبور نیست. چرا که همانطور که در بالا اشاره شد، گشایش نقد بیرحمانه و انقلابیِ کارکردهای خاص پوپولیسم و نئوپوپولیسم چپ در منحرف کردن کارگران و مخالفت هیستریک با رهبری پرولتاریای سازمان یافته است که چگونگی خدمتگذاری شان به پوپولیسم راست و سایر نیروهای بورژوایی را در بخش اول، دوم و سوم نشان داده و به دور از حباب هیاهو و سروصداهای بسیار بلند رسانه ای ادامه و بیشتر مکتوب و ثبت کنم. پوپولیسم یک ایدئولوژی منسجم و ساختارمند نیست. بلکه، یک سبک آلوده و پریشانِ سیاسی، سلاحی برای مبارزه سیاسی گرایشات بورژوایی و خرده‌بورژوایی است که می‌خواهند فضای سیاسی را برای تحقق اهداف خود اشغال کنند. این سبک مبتنی بر برخی عناصر ایدئولوژیک است و از اشکال ارتباطی با عبارات تصنعی، که در لباس «مردمی» پنهان شده‌اند، برای متحد کردن و بسیج اقشار اجتماعی عموماً منفعل یا دلسرد استفاده می‌کند. 

در همین رابطه، پیاده‌روی اخیر پزشکیان در خیابان و دست‌دادن و احوال‌پرسی با مردم کوچه و بازار، بسیار مورد استقبال قرار گرفته است؛ حتی از سوی پوزیسیون چپ (پوپولیسم چپ) که همیشه از پاپ کاتولیک‌تر می‌شوند و در مخالفت با اسرائیل و امپریالیسم، غرق در احساسات ملی‌گرایانه و مانند جریان «راه کارگر»، در مخالفت با رقبایی چون مجاهدین و سلطنت‌طلبان، به سمت رئیس دولت سرمایه‌داری در ایران متمایل می‌گردند. قبلاً نیز از خاتمی حمایت کردند. در حالی که پیاده‌روی پزشکیان، حرکت پوپولیستی و عوام‌فریبانه در وضعیت بغرنج و مهلکِ بمباران خارجی، سرکوب، بی‌آبی، گرسنگی و بی‌خانمانی، مظهری از همبستگی دولت و مردم به‌ویژه در شرایط جنگی است. این رفتار یادآور سفرهای استانی محمود احمدی‌نژاد، ساده‌زیستی رجایی و اقدام «اندرو جکسون» (رئیس‌جمهور پوپولیست آمریکا) است که درهای کاخ سفید را به روی عموم باز کرد تا نشان دهد میان مردم و دولت امپریالیستی شکافی نیست. گروه‌های بزرگ سیاست‌مداران و تئوریسین‌های نظام سرمایه‌داری سوئیس نیز از همین شیوه (پیاده‌روی) برای رفتن به کار استفاده می‌کنند. همچنین می‌توان به «خوان پرون» در آرژانتین و «موسولینی» اشاره کرد که با شعار عظمت ملی و دفاع از طبقه کارگر و هم‌زمان با ژست‌های مردمی، قدرتِ سازمان‌یافته را درهم شکست و جامعه را به ورطه سقوط و قحطی کشاند. عوام‌فریبی پوپولیستی با استفاده از واژه «مردم» و حرکات نمادینی چون دوچرخه‌سواری و پیاده‌روی، به‌ویژه در موقعیت‌های بحرانی جنگ، نوعی فرافکنی پوپولیستی با ماهیت برابر با ساختن کاریزماهای حبابی و مرجعیت کاذب رسانه‌ای است.

کارل مارکس در مدل «بناپارت» توضیح می‌دهد که چگونه نمایندگان سرمایه‌داری، با نام «مردم» بر فراز جامعه طبقاتی از خود کاریزما می‌سازند؛ در حالی که اسم از کارگر هم می‌آورند، سازمان‌یابی پرولتاریایی را سرکوب می‌کنند. پیاده‌روی پزشکیان مانند صداهای بلند و توخالی، حباب‌هایی مانند پهلوی، شیرین عبادی‌ها، نرگس محمدی‌ها و هنرپیشه‌ها، باطبی‌ها، مبتکر آزادی یواشکی، خواننده‌ها و سایرین است که رسانه‌هایی مانند بی‌بی‌سی، صدای آمریکا و اینترنشنال می‌سازند. به‌ویژه در شرایط جنگی، آن‌ها می‌دانند که در یک بحران (مانند جنگ)، مردم به شدت به دنبال یک «صدای قوی» هستند و آن‌ها پژواکی بلند و توخالی از آن صدا را برای مردم ارائه می‌دهند. پیاده‌روی پزشکیان، از یک سو چراغ سبزی به امپریالیسم برای ایجاد دولت آینده سرمایه‌داری از درون نظام است و تهییج احساسات وطن‌دوستی و ناسیونالیستی؛ مانند «فوجیموری» در پرو است. او که در دهه نود میلادی با تراکتورسواری و حضور در روستاهای دورافتاده، خود را چهره ضدسیستم نشان می‌داد، اما در عمل یکی از خشن‌ترین و نئولیبرال‌ترین دولت‌های آمریکای لاتین بود که سازمان‌های تولیدی پرولتری را به ورطه نابودی کشاند. در نهایت، لوئی ناپلئون نیز استاد قدم‌زدن در میان مردم و رهبر لومپن‌پرولتاریا، ولگردها، سربازان اخراجی، جیب‌برها و شارلاتان‌ها بود. امروز، پهلوی و سایر گرایشات مشابه که این اوباشگری را آژیته می‌کنند، به‌طور روشن از ماهیت حباب‌های کاریزماتیک پوپولیسم راست برخوردار است. پوپولیسم چپ با شعار مردم و همبستگی (مانند لیلا حسین‌زاده، راه کارگر و بسیاری از گروه‌های دیگر در خارج از کشور)، همان «مضحکه رابین‌هود» هستند که مارکس از آنان یاد می‌کرد. کارگران و در راس آن پرولتاریا و مبارزۀ اشتی ناپذیر طبقاتی را بویژه با ساختن شوراهای مجازی مثل شورای پیمانی نفتی که در اطلاعیه البته از زبان گروههای خارج از کشوری میگویند، «ما اعتقاد نداریم که ما رهبر هستیم، باید همبستگی صورت بگیرد و مردم رهبرند و مردم مشخص می کنند.» را به انجمن خیریه سلبریتی محور و دریافت کنندگان منفعل در واکنشهای اطلاعیه ای بدل ساخته اند. در حالیکه پرولتاریا به خیریه یا قهرمان پوپولیسم که از ثروتمندان بدزدد و به فقرا بدهد، نیازی ندارند. زیراکه، خالق تمام ارزشهاست. آنان نیازی به دزدیدن آنچه خود ساخته اند ندارند. بلکه، باید ابزار تولید در کارخانه ها، سکوهای نفتی، اسلکه ها و میادین نفتی که به یمن نوکر صفتی پوپولیسم راست از یک جنبه زیر موشکهای امپریالیستی – صهیونیستی ویران می گردد، به تصرف درآورند، قدرت سیاسی بویژه قدرت اقتصادی را ازآن خود ساخته و تشکل و سازماندهی شان دولتشان را برقرار سازد. رابین هود نیز مانند پوپولیسم چپگرا، حباب کاریزماتیک بود. 

 پوپولیسم راست و چپ، هر دو درگیر نمایش‌های نمادین، گفتگو با تمام رسانه‌ها و از بین بردن مرزهای سرخ طبقاتی در لفاظی هستند. در موضع‌گیری‌ها، «خیابان» را جایگزین «کارخانه»، «مردم» را جایگزین «طبقه کارگر» و «سرنگونی» را جایگزین «انقلاب» می‌کنند. اگر پوپولیسم راست با وحدت، همبستگی و جیغ‌وفریادهای نمادین برای سلطه بر پرولتاریا، آشتی طبقاتی را موعظه می‌کند، پوپولیسم چپ نیز با همین ابزار و شعار عوام‌فریبانه «تنوع نیروهای اجتماعی، همبستگی، وحدت، همگرایی و ..»، همان‌طور که در بخش اول و دوم مثال‌های تاریخی آورده‌ام، جادۀ قدرتگیری فاشیسم را می‌گشاید. افراد یا گرایش‌هایی که از مبارزه علیه فاشیسم صحبت می‌کنند و بلافاصله می‌گویند «مردم تعیین می‌کنند»، نمی‌توانند ضد‌فاشیسم باشند؛ زیرا فاشیسم خودِ پوپولیسم است و حول مدار «مردم» می‌چرخد. نئوپوپولیسمِ چپ یک ماتریس استعلاییِ خنثی است که سپر دفاعی–تهاجمیِ پرولتاریای سازمان‌یافته را می‌شکند تا گرگِ بورژوازی وارد شود. زمانی که پوپولیسم و نئوپوپولیسمِ چپ‌گرا، دقیقاً مثل پوپولیسمِ راست‌گرا، از «همبستگی مردم» و «تعیین‌کنندگی مردم» می‌گویند، محتوا و اهداف — علی‌رغم اینکه نمونه‌هایی چون راه کارگر (کارگرگراییِ سوسیال‌دموکراسی و مالتیتودیان) با سوسیالیسم ژست میان‌تهی می‌گیرند — منحرف می‌شود. حتی زمانی که از سوسیالیسم می‌گویند اما بلافاصله از «مردم» صحبت می‌کنند، نتیجۀ مبارزه به یک «احتمال» با تعدد صورت‌بندی‌های مبارزه و منافع مختلف تقلیل پیدا می‌کند. برعکس، مبارزۀ طبقاتی پیش‌فرضِ خود را بر یک گروه اجتماعی-طبقاتیِ خاص (پرولتاریا) بنا می‌کند.

مبارزۀ متشکلِ پرولتاریا صرفاً برای هژمونی نیست؛ بلکه هویتِ تعیین‌کنندگی و ضرورتِ هژمونی و رهبریتِ پرولتاریای متشکل، ریشه در موقعیتِ اجتماعی-طبقاتیِ عینی و میزانِ قدرتمندی و توانمندیِ سازمان‌یافتگیِ پیشینیِ پرولتاریا دارد. اما برای پوپولیستِ چپ‌گرا، نتیجۀ مبارزۀ سیاسی برای هژمونی به یک «احتمال» تبدیل می‌شود. حتی زمانی که لاکلائو، از بزرگان نئوپوپولیسمِ چپ‌گرا، از «هژمونی» حرف می‌زند، این هژمونی حبابی بیش نیست؛ چراکه مبارزۀ «مردم» در یک صورت‌بندی می‌تواند مبارزۀ بازاری‌ها باشد، زمانی دیگر می‌تواند مبارزۀ دراویش گنابادیِ خیابان پاسداران باشد، مبارزه‌ای برای مخالفت با سگ‌کُشیِ بورژوازی باشد، می‌تواند مبارزه‌ای وطن‌پرستانه و ناسیونالیستی باشد، می‌تواند اعتراضِ برخی سرهنگ‌پاسداران باشد، یا می‌تواند مبارزۀ زنان فراتر از خط‌ و مرزهای طبقاتی باشد. در این صورت، در هیچ‌کدام از این مبارزاتِ خاص، ویژگیِ ذاتی و مثبتی وجود ندارد که آن را از پیش برای ایفای نقش هژمونیک، به عنوان معادلِ عمومیِ تمام مبارزات، مقدر کرده باشد. بدین ترتیب، حرفِ لاکلائو از هژمونی پوچ و توخالی است؛ زیرا شکافِ تقلیل‌ناپذیر میان فرمِ کلی و تعددِ محتواهای خاص حول محور «احتمال»، هم محتوای مبارزۀ طبقاتی را از بین می‌برد (مبارزه دیگر طبقاتی نیست) و هم محتوای مبارزه از تجسمِ مستقیمِ ساحتِ کلی، دچار استحاله و تغییر ماهیت می‌شود. نئوپوپولیستِ چپ‌گرا، اصلاح‌طلب است. به همین ترتیب، در عمده‌ اطلاعیه‌های دو فراکسیون مزبور، مدام شعار سرنگونی سر می‌دهند یا مثلاً لیلا حسین‌زاده را به‌عنوان «فعال مدنی» برای استقرار جامعه‌ مدنی (یعنی جامعه‌ سرمایه مبتنی بر منطقِ ارزش‌افزایی) معرفی می‌کنند. هنگامی که مبارزه صرفاً به حرکات پراکنده‌ توده‌ای متکی شود، بورژوازی هر شکلی که اراده کند از درون آن استخراج می‌کند؛ مانند شعار «پهلوی برمی‌گردد.»

فاشیسم،در مقامِ غایی‌ترین ظرفیت و فشارِ سرمایه‌داری، از کارگران، زحمت‌کشان و تهی‌دستان نام می‌برد و اتفاقاً پایگاه خود را — مشابه کمونیستها و سوسیالیستها — در میان کارگران و به‌ویژه حاشیه‌نشینان بنا می‌کند. دیکتاتوری پرولتاریا و سوسیالیسم یک «ضرورت» است، نه یک احتمالِ پوپولیستی. وقتی می‌گوییم «مردم» یک دالِ تهی است، یعنی همان «سولیدارنوش» هستند. به گفتۀ مهندس ارشد صنعت نفت ایران و از بنیان‌گذاران کمیسیون مهندسین نفت، گاز و پتروشیمی: «ما فرزندان امروز و زمانه‌ خویشیم و تجارب تاریخی هنگفتی داریم.» تجربیات پوپولیسم چپ در آمریکای لاتین و حتی لهستان نشان داد که جنبش سازمان‌یافته‌ پرولتری، توسط پوپولیسم چپ — پشت نقاب کارگرگرایی و با اتکا به مفاهیم «مردم» و «توده» — به اضمحلال کشیده شد. اگرچه نئوپوپولیسم با پوپولیسمِ دوران لنین متفاوت است، اما لنین و بلشویسم نیز درگیری‌های بنیادینی با پوپولیسم داشتند. پوپولیسم و نئوپوپولیسمِ چپ‌گرا، دقیقاً همانند پوپولیسمِ راست‌گرا، با «مردم‌محوری» در حقیقت ظرفی تهی می‌سازند تا هر راهکار احتمالی در آن گنجانده شود. وحدت و همبستگیِ «مردم»، در تقابل با پرولتاریای سازمان‌یافته است؛ امری که از طریق ابزارهای گوناگون ارتباطی نظیر وبلاگ‌ها، پلتفرم‌های اجتماعی و وب‌سایت‌های «راه کارگر» ترویج می‌شود. اما وانمود می‌کند که در انحصارِ “راه کارگر” نیست! با این حال، سرِ بزنگاه، هر نقدِ علمی-عملی را (فقط با تمرکز بر این دو فراکسیون به‌طور نمونه) حذف می‌کند؛ دقیقاً همان رویه‌ای که پلتفرمِ بورژوا-لیبرالِ “اخبار روز” در پیش می‌گیرد. این جریان، توییتر، خیابان، ارتباطات فردی، رادیوهای اینترنتی و روزنامه را با هم تلفیق می‌کند و مدام در حال لفاظی و ساختِ حباب‌های کاریزماتیک از افراد است. در حقیقت، نئوپوپولیسم مبارزۀ طبقاتیِ متشکلِ پرولتاریا را به “سلبریتی‌سازی” تقلیل داده است. نئوپوپولیسم جادۀ قدرت‌گیریِ بورژوازی را هموار می‌کند؛ این یک قانون دیالکتیکیِ هگلی است. چرا که پوپولیسم و نئوپوپولیسمِ چپ‌گرا، یک پارادوکسِ متناقض و تئاترِ بورژوازی و خرده‌بورژوازی است.

پزشکیان، رئیس‌جمهور دولت جمهوری اسلامی، در حالی در خیابان قدم می‌زند و رهبران پوزیسیون خارج از کشوری در حالی گردهمایی و مناظره راه می‌اندازند و لنگ‌لنگان اطلاعیه صادر می‌کنند؛ رسانه‌های وابسته، اینترنشنال با تحلیل‌گرانی که اکثراً روزگاری خدمه و بنیان‌گذار وزارت اطلاعات و سپاه پاسداران و… بودند، بی‌بی‌سی و سایر رسانه‌های بورژوایی، بوی کباب به مشامشان خورده و اخبار را دستکاری می‌کنند، حتی خبر دروغ درست می‌کنند، مهندسی افکار عمومی. عروسک‌های دیجیتالی که با ترویج فحاشی و لودگی دیجیتالی (هرج‌ومرج مدیریت‌شده)، ابتذال را به فرمی از سیاست بدل کرده‌اند و در حالی که اساساً زنده نیستند، خطاب به «مردم» لفاظی می‌کنند؛ این سیرک معیوب در شرایطی به پیش می‌رود که کارگران در کارخانه‌ها و میادین نفتی، آواره یا کشته می‌شوند. در اعماق، کادرهای «کمیته مارکسیست ارتدوکس»، برابرنهاد جمهوری اسلامی در میان بمب و موشک‌های آسمانی و گلوله‌های سلطه سرمایه‌داری، وظایفی چون امدادرسانی به مجروحان جنگ به‌موازات دیگر مسئولیت‌های تشکیلاتی‌شان را در حاشیه شهرهای میرجاوه، یا در تهران، اصفهان، شیراز و تبریز در تواری و تحت رهبری چندوجهی، بر اساس «تحلیل مشخص از شرایط مشخص» در شرایط جنگی با بهره‌برداری خلاقانه از سیگنال‌های اتفاقی کشورهای همسایه سیستان و بلوچستان یا سیگنال‌های سرگردان در موقعیت ضروری با هم ارتباط می‌گیرند. از هفت کادر زندانی سیاسی و زندانی سیاسی دانشجو مسئول مجله زیرزمینی-دانشجویی «پیشرو» از سلف تا خلف رهبر، و منتقد امثال لیلا حسین‌زاده‌ها بسیار قبل از مناظره با هیئتی از احمدی‌نژاد، شخصیتی که فیلم سخنرانی‌ها و اعتراضاتی که در ایران سازمان‌دهی کرد رسانه‌ای شده است، در زندان است. موسیقی ملال‌انگیز لفاظی‌های پوپولیستی در شرایطی تداوم دارد که برخی کادرهای «کمیته مارکسیست ارتدوکس» در حاشیه شهرهای سیستان و بلوچستان رو در روی نیروهای سرکوب‌گر ایستاده‌اند و برخی دیگر در تهران، اصفهان، تبریز، کرمان و شیراز به مجروحان یاری می‌رسانند؛ آن هم در وضعیتی که خالی شدن شهرها از شهروندان، شناسایی آنان را تسهیل کرده است.

علاوه بر این، کارگرانِ از کار بی‌کار شده که توان مالی ندارند (مانند کسانی که به کشورهای همسایه هجوم برده‌اند)، در کنار فقدان آب شرب، گرانی نجومی اقلام غذایی، کمبود دارو و تخریب زیرساخت‌ها، بیمارستان‌ها و اماکن عمومی، همگی با نمایشِ پوپولیستی پیاده‌رویِ پزشکیان به‌سادگی به حاشیه رانده می‌شوند.

در ادامه مجدداً، با اتکا به فاکت‌های تاریخی تبیین می‌کنم که چگونه غالب گروه‌های چپ، از جمله دو فراکسیون «راه کارگر» که با بمباران اطلاعیه‌های سطحی، در چرخه‌ای از واکنش‌گرایی صرف گرفتارند، بر گرد یک «دالّ تهی» مفصل‌بندی شده‌اند. این جریان‌ها با تکرار هزارباره ترجیع‌بند «مردم تعیین می‌کنند» و الصاقِ چند شعار صوری درباره مبارزه طبقاتی در ذیل بیانیه‌های خود، در عمل این مبارزه را با ژست‌های توخالی «مردم‌محوری» از محتوا و ماهیت اصیلش تهی ساخته‌اند. آنان با عبور از مفهوم «طبقه» و توسل به استراتژی «بمباران اطلاعیه‌ای»، میزگردها و تبلیغات برون‌مرزی، می‌کوشند مجموعه‌ای از مطالبات پراکنده (نظیر مسائل زنان، اقلیت‌ها و دانشجویان) را در یک شعار واحد و میان‌تهی به هم زنجیر کنند تا شاید از دل آن، مفاهیمی چون «خلق» و «قدرت» شکل بگیرد؛ اما در واقعیت، تنها «مردم» را در تقابلی کاذب با «طبقه کارگر» قرار می‌دهند.

شما در قامت رابین‌هودهایی ظاهر شده‌اید که از دل میزگردهایتان نئوپوپولیسم تولید و بازتولید می‌شود؛ رابین‌هودی که نه سیستم را زیر سؤال می‌برد و نه مبارزه برای او ماهیت طبقاتی داشت. دال تهی شما که روزگاری در رؤیت خمینی در ماه، رأی بیش از نود درصدی به رفراندوم جمهوری اسلامی، شعار رضاشاه روحت شاد و پهلوی برمی‌گردد تجلی یافت، اکنون در شعارهایی چون جاوید شاه و این آخرین نبرد است استمرار یافته است. این رویکرد حتی به محیط‌های دانشجویی نیز تعمیم یافت؛ دانشجویانی که به هیچ وجه کارگر محسوب نمی‌شوند مگر آنکه هم‌زمان در مقام تولیدکننده باشند، در غیر این صورت غالباً از ایدئولوژی خرده‌بورژوایی در رنجند. همان‌هایی که پیش از این اسیر شعار رأی من را پس بده در حمایت از موسوی و کروبی به‌عنوان نمایندگان سرمایه‌داری شدند؛ تمامی این جریانات در حقیقت تئوری‌سازی‌های انحرافی و انفعالی وزارت اطلاعات است که در قالب اعتراضات پراکنده و مطالبات رنگارنگ مالتیتودی تجلی یافتند.

این روند علی‌رغم اطلاعیه‌های پیاپی شما و شعار کهنه و ناکارآمد «دانشجو، کشاورز، کارگر، اتحاد اتحاد» مبنی بر آشتی طبقاتی خرده بورژوازی با بورژوازی از راه دور، چنان مبهوتتان ساخت که مجبور شدید رابین‌هودی بیاورید تا از او بپرسید چرا؟ و رابین‌هود هم نمی‌تواند پاسخ دهد. 

رابین‌هود برای کارل مارکس در مقام یک لومپن‌پرولتاریا تمام‌عیار بود و آشتی طبقاتی را موعظه می‌کرد، فاقد علم مبارزۀ طبقاتی، بسیار مردم‌محور بود، هم دست شاه را می بوسید، هم از پولداران می دزدید و بین مردم تقسیم می کرد.، عاشق ماریان» برادرزاده یا خویشاوند نزدیک ریچارد شیردل (پادشاه) هم می شد. در بخشهای رمانیتک هم دنبال آشتی طبقاتی بود. به نظر راقم این سطور رابین هود مظهر یک پوپولیست چپگرا بود. 

پوپولیسم و نئوپوپولیسم چپ‌گرا باحذف پرولتاریای متشکل و تئوریزه کردن شعارهای توخالیِ همبستگی، همگرایی و وحدت، به بازتولید جریان‌هایی می‌پردازد که از پهلوی، خمینی، خاتمی، موسوی، روحانی و غیره شکل گرفته‌اند و جریان راه کارگر، ذلیلانه از خاتمی حمایت کردید؛ سیرک باطلی که در حقیقت تداوم نمایش منقضی‌شده بورژوازی است. رابین‌هود تجسم بارز پوپولیسم و نئوپوپولیسم چپ‌گرایی نظیر شماست که با ایجاد سوپاپ اطمینان برای بورژوازی، به تداوم سیستم طبقاتی یاری می‌رسانید و حتی در مواقعی با چاشنی شعر شجریان در اطلاعیه‌هایتان، بر دستان شاهِ خوب نظیر خاتمی و سرهنگ‌های پاسدار و ارتش بوسه می‌زنید و از آنان عاجزانه می‌خواهید سلاح‌شان را زمین بگذارند و به مردم بپیوندند (یک). این یعنی در اوج سفاهت، بازوی سرکوب و ماشین سلطه سرمایه‌داری را در دال تهی (مردم) می‌ریزید تا دوباره متکی بر مردم‌محوری و در قامت دولت بورژوایی، قدرت را قبضه و بازآفرینی کند.

این رویکرد نمایانگر شکلی از مبارزه پیشاسیاسی یا غیرپرولتاریایی است؛ یک مضحکه نمایشی و واکنشی که با هیاهو درباره مردم، ثروت را صرفاً در چارچوب سیستم موجود توزیع مجدد می‌کند و هیچ کاری با اقتصاد ندارد. نامیدن شما و فعال مدنی دانشجویی‌تان تحت عنوان رابین‌هود، روشی محترمانه برای بیان این حقیقت است که اساساً کاری با بنیاد سرمایه‌داری ندارید؛ همان‌طور که مارکس درباره مضحکه رابین‌هود بیان کرد، شما در واکنش‌های اطلاعیه‌ای و میزگردهایتان نقش همان راهزن منسوخ و رمانتیک‌ شده‌ای را بازی می‌کنند که جایی در مبارزه طبقاتیِ علمی نداشته و حتی از فن بیان روتوریک نیز محروم است.

انقلابی هم نیستند؛ یک نمایش قرون‌وسطایی و ضدپرولتاریایی هستند. پوپولیسم و نئوپوپولیسم با حذف پرولتاریا و عدم درک تمایز علمی بین «پرولتاریا» و «مردم»، یک فریب بورژوازی در تاریخ سراسر جهان بود و هست؛ جریانی که طبقه کارگر — تنها طبقه‌ای که تا آخر انقلابی می‌ماند — را به یک مفهوم سیال و عوام‌فریبانه تبدیل کرده است که دستکاری آن برای بورژوازی بسیار آسان است. بنابراین، شما و اکثر قریب به اتفاق گروه‌هایی که خود را چپ می‌نامند و هر از گاهی با کلمه سوسیالیسم در کنار مردم ورجه‌وورجه می‌روند، مانعی برای آگاهی طبقاتی علمی در میان کارگران استثمارشده محسوب می‌شوند علیرغم اینکه طیف خارج از کشوری نیرویی در میان کارگران در ایران ندارند. 

نئوپوپولیسم بادیه‌ای است که تنها خاک و خل خیر می‌کند؛ در حالی که جاده انقلاب و دیکتاتوری پرولتاریا به‌مثابه عالی‌ترین شکل دموکراسی و سوسیالیسم، نه با باد، که با کندن پی دیوار زیربنایی به‌وسیله پرولتاریای سازمان‌یافته در مقام رهبر تمام زحمت‌کشان ساخته می‌شود. فکر می‌کنند که جریانی جدید هستند، اما در واقع تنها تکرار سه موج پوپولیسم آمریکایی هستند؛ از حزب مردم در قرن نوزدهم تا هوی لانگ معروف به کینگ‌فیش، آن سیاستمدار جنجالی و پوپولیست چپ‌گرای آمریکایی که به «رابین‌هود لوئیزیانا» شهرت داشت. او اگرچه به بانک‌ها و وال‌استریت حمله می‌کرد و دل توده‌ها را به دست می‌آورد، اما هرگز مخالف سیستم نبود و برخلاف سوسیالیسم علمی، عملاً مانع شکل‌گیری نبرد طبقاتی آگاهانه علیه سیستم می‌شد.

امروز زهران ممدانی، این نئوپوپولیست چپ‌گرا، مدل جدید هوی لانگ با برنامه‌هایی کاملاً مشابه اوست که اتفاقاً با تأکید شدید بر سیاست‌های هویتی نظیر مسلمان و مهاجر بودن، خشم طبقاتی را از طریق یک معجزه مدنی به درون صندوق‌های رأی در سیستم به‌شدت طبقاتی آمریکا کانالیزه می‌کند. او در جایگاه شهردار سیستم سرمایه‌داری، روابط بسیار حسنه‌ای با دولت امپریالیستی به رهبری ترامپ برقرار کرده است؛ رابطه‌ای که به یک برومنس و رفاقت مردانه معروف شده و نشان می‌دهد که چگونه این گرایشات پوپولیستی و نئوپوپولیستی، تنها به‌عنوان سوپاپ اطمینان برای بازآفرینی قدرت بورژوازی عمل می‌کنند. نهایتاً خود ترامپ به‌مثابۀ نئوپوپولیسم راست‌گرا، پس از سال ۲۰۰۸، همگی نمایان‌گر طغیان‌های مردمیِ ناشی از شکست لیبرال دموکراسی در حل تناقضات درون‌ماندگار سرمایه‌داری است. در حقیقت، پوپولیسم و نئوپوپولیسم پاسخ بورژوایی به شکست‌ها و بحران‌هاست. بنابراین، این جریانات با یدک کشیدن نام کارگر، هیچ چیز جدیدی برای عرضه ندارند و صرفاً کپی‌برداری از یک ابزار مدیریتی هستند که بورژوازی و در رأس آن امپریالیسم، ۱۵۰ سال است از آن بهره می‌برد.

واقعیت‌های تاریخی، به‌ویژه در تجربه اکوادور، پرده از این چرخه دورانی و بازیِ پوپولیسم چپ در میدان ساختارهای بورژوازی و پوپولیسم راست‌گرا برمی‌دارد:

۱. عبدالله بوکرام (۱۹۹۶-۹۷): پوپولیستِ راست‌گرای هویتی که با شعار حمایت از فقرا آمد، اما شدیدترین سیاست‌های ریاضت اقتصادیِ نئولیبرالی را اجرا کرد.

۲. فابیان آلارکون (۱۹۹۷-۹۸): دولت نئولیبرال کلاسیک که توسط کنگره منصوب شد تا مسیر را تداوم بخشد.

۳. جمیل معوض (۱۹۹۸-۲۰۰۰): تکنوکرات-پوپولیستِ راست‌گرایی که با کودتای نظامی و سوار بر خیزش مردمی، استقلال اقتصادی را با حذف پول ملی و «دلاریزه کردن» کشور نابود کرد.

۴. گوستاوو نوبوا (۲۰۰۰-۰۳): پوپولیست راست‌گرایی که مأموریت پیشبرد سیاست‌های نئولیبرالی را بر عهده داشت.

۵. لوسیو گوتیرز (۲۰۰۳-۰۵): نئوپوپولیسم چپ‌گرا که با پشتوانه دانشجویان، کارگران و بومیان به قدرت رسید، اما بلافاصله سیاست‌های صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی را با یک جهش عظیم پیش برد.

۶. آلفردو پالاسیو (۲۰۰۵-۰۷): دولت انتقالیِ نئولیبرال.

رافائل کوره‎‌آ (۲۰۰۷–۲۰۱۷) به‌مثابه نماد یک پوپولیسم چپِ ساختارگرا ظهور کرد؛ کسی که برخلاف پیشینیانی چون بوکرام، پوپولیسم را از سطح لفاظی‌های گفتاری به عمق ساختار برد. کوره‎‌آ، رهبر جریانی که مضحکانه به «سوسیالیسم قرن بیست‌ویکم» شهرت یافت، به‌طرز طعنه‌آمیزی قرابتی بنیادین با منطق بازتولید سرمایه‌داری در پوشش ملی‌گرایی داشت. او در سال ۲۰۰۶، با سوار شدن بر «موج صورتی» آمریکای لاتین و در پی اعتراضات گسترده ضد نئولیبرالی به قدرت رسید. کوره‌آ متعهد به اعمال کنترل ملی بر منابع طبیعی شد و با تمام توان برای توسعه صنعت معدن در اکوادور تلاش کرد. آنچه او «ملی‌گرایی منابع پسانئولیبرال» می‌نامید، در تقابل با نئولیبرالیسم کلاسیکِ دهه‌های قبل و توسعه‌گرایی نفتیِ اواسط قرن بیستم صورت‌بندی شد. این رویکرد، با رونق بی‌سابقه قیمت کالاهای اساسی و تقاضای هدایت‌شده چین تقویت گشت؛ امری که پایه مادی لازم را برای توزیع مجدد رانت منابع به بخش‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده فراهم آورد.

هزینه‌های اجتماعی که توسط درآمدهای نفتی و وام‌های کلان چینی تأمین می‌شد، در این دوره به کاهش صوری فقر و نابرابری انجامید؛ اما نکته حیاتی اینجاست که کسب‌وکارهای بزرگ نیز بیشترین بهره را از این وضعیت بردند. دولت کوره‌آ به دلیل ازدیاد رانت‌های کلان، قادر شد بدون دست زدن به زیربنای اقتصادی، تغییر روابط طبقاتی و سلب مالکیت از بورژوازی، به نیازهای اجتماعی رسیدگی کند و اصلاحاتی را به پیش ببرد.

به بیان صریح‌تر، هدف این پوپولیست چپ‌گرا هرگز الغای سرمایه نبود، بلکه صرفاً به دنبال «توزیع مجدد رانت‌ها» در چهارچوب حفظ نظام مالکیت بود. پروژه کوره‌آ نشان داد که پوپولیسم چپ بیش از آنکه به دنبال انقلاب باشد، در صدد اصلاح سرمایه‌داری و مهار بحران‌های سرمایه‌داری زیر لفاظی برای دموکراسی (که همان استبداد سرمایه است) برمی‌آید. در همین‌جا باید متذکر شد که پوپولیست چپ‌گرایی چون لیلا حسین‌زاده، در حالی مدام از واژه «سرنگونی» استفاده می‌کند که حتی یک‌بار نامی از «انقلاب» به میان نمی‌آورد. این یک لغزش کلامی ساده نیست، بلکه یک سیاست لفاظیِ آگاهانه است: سرنگونی، انقلاب نیست. سرنگونی می‌تواند صرفاً به معنای جابه‌جایی مهره‌های قدرت و تغییر فرم سیاسی باشد؛ کودتای امپریالیستی هم نوعی سرنگونی است، بدون آنکه زیربنای اقتصادی سرمایه دست‌خوش تغییر شود.

پوپولیسم و نئوپوپولیسم چپ‌گرا با حذف آگاهانه مفهوم «انقلاب» و جایگزین کردن آن با «سرنگونی»، در واقع به دنبال مدیریت خشم توده‌ها برای تثبیت مجدد مناسبات بورژوایی است. این جریانات با جیغ‌وفریادهای رسانه‌ای، آگاهی طبقاتی کارگران را از مسیر اصیل انقلابی منحرف کرده و به سمت یک «دال شناور به اسم مردم» سوق می‌دهند؛ جریانی که فرجام آن نه رهایی پرولتاریا، بلکه اصلاح ساختارهای بحران‌زده سرمایه‌داری برای بقای طولانی‌مدت شیوه تولید سرمایه‌داری است؛ یعنی همان عامل اصلی رکود تورمی، فقر، گرانی، جنگ‌های امپریالیستی، تباهی و سرکوب داخلی.

این چرخه دَورانی — از بورژوازی مالی تا پوپولیسم راست، سپس پوپولیسم چپ و دوباره بازگشت به نئولیبرالیسم عریان در تاریخ اکوادور — به‌وضوح نشان می‌دهد که پوپولیسم چپ‌گرا دقیقاً در میدانِ ساختارهای بورژوازی و مکملِ پوپولیسم راست‌گرا عمل می‌کند. وظیفه تاریخی این جریان، نه گسست از سرمایه و نقد شیوه تولید سرمایه‌دارانه، بلکه لفاظی پیرامون مهارِ پتانسیل انقلابیِ پرولتاریای سازمان‌یافته در لحظات بحرانی است.

در تحلیل روندهای سیاسی معاصر، با نوعی منطق متناقض‌نما مواجه هستیم: گاهی اوقات، یک مأموریت تاریخی که به‌طور طبیعی با هویتِ یک جناح خاص پیوند خورده است، تنها توسط جناح مخالف به سرانجام می‌رسد. تاریخ معاصر سرشار از نمونه‌هایی است که در آن‌ها رهبرانِ محافظه‌کار و تندرو، به دلیل داشتن پایگاه قدرتِ مستحکم و نفوذ در نهادهای سنتی، توانسته‌اند گره‌های کوری را بگشایند که جریان‌های لیبرال یا پیشرو هرگز جرئت نزدیک شدن به آن‌ها را نداشتند. اقداماتی نظیر برقراری روابط دیپلماتیک با دشمنان دیرینه یا اعطای استقلال به مستعمرات، غالباً توسط کسانی محقق شده که خود روزی سرسخت‌ترین مخالفان این دست اقدامات بوده‌اند.

این منطق پارادوکسیکال دقیقاً پیرامونِ نقش پوپولیسم چپ‌گرا در هموار کردن مسیرِ بورژوازی نیز صادق است؛ جریانی که با خلعِ سلاحِ طبقه کارگر، جاده را برای قدرت‌گیریِ دولت‌های سرمایه‌داری، پوپولیسم راست‌گرا و نهایتاً فاشیسم و نئوفاشیسم مهیا می‌سازد. در واقع، فاشیسم در اینجا به‌مثابه‌ی بالاترین حدِ گنجایش و غایتِ انباشتِ سرمایه ظاهر می‌شود که بر ویرانه‌های آگاهیِ طبقاتی — که پیش‌تر توسط پوپولیسم چپ مسخ شده بود — بنا می‌گردد.

پوپولیسم و نئوپوپولیسم چپ در مقیاس جهانی، از جنبه‌ای بنیادین، محصولِ شکستِ لیبرال‌دموکراسی و خیانت سوسیال‌دموکراسی به پرولتاریاست که امروزه شکلی نوین به خود گرفته است. تاریخ ایالات متحده، سه دوره‌ی قابل توجه از این غلیان‌های توده‌ای را به ثبت رسانده که همگی با سطوح شرم‌آورِ نابرابری و بحران‌های اقتصادیِ خردکننده برای کارگران آمریکایی هم‌زمان بوده‌اند:

۱. اواخر قرن نوزدهم: با ظهور «حزب مردم» (حزب پوپولیست) که در واکنش به انحصاراتِ لجام‌گسیخته شکل گرفت.

۲. دهه ۱۹۳۰: با ظهور هوی لانگ (معروف به کینگ‌فیش) در دوران رکود بزرگ که با شعار تقسیم ثروت، پتانسیل رادیکال را در چارچوب سیستم مهار کرد.

۳. دوران پس از بحران ۲۰۰۸: طغیان‌هایی که از یک سو به جنبش‌هایی نظیر تسخیر وال‌استریت و از سوی دیگر به نئوپوپولیسم راست‌گرای ترامپ منجر شد.

دوران رکود بزرگ اول: که حول چهره‌هایی جنجالی نظیر پدر چارلز کافلین و هوی پی. لانگ تبلور یافت.

۴. دوران رکود بزرگ دوم (بحران ۲۰۰۸): دورانی که با خیزش «تی‌پارتی» آغاز شد و در نهایت با انتخاب دونالد ترامپ به اوج خود رسید. 

این بندها نشان می دهند که چگونه بحران‌های انباشت سرمایه (مانند ۲۰۰۸)، فضا را برای نئوپوپولیسم راست‌گرا باز می‌کند؛ جریانی که با استفاده از خشمِ لایه‌های زیرین (که پیش‌تر توسط نئوپوپولیسم چپ به انحراف کشیده شده بودند)، قدرتِ بورژوازی را در شکلی عریان‌تر و تهاجمی‌تر با نمایندگی ترامپ بازسازی می‌کند.

توالی تاریخی بیانگر این واقعیت است که هرگاه ساختارهای کلاسیک دموکراسی بورژوازی در حل تضادهای درونی سرمایه ناتوان می‌شوند، فضا برای ظهور پوپولیسم مهیا می‌گردد. پوپولیسم چپ در چنین بستری، با ادعای پر کردن خلأ ناشی از خیانت سوسیال‌دموکراسی وارد میدان می‌شود، اما همان‌طور که پیش‌تر ملاحظه شد، مأموریت نهایی آن نه گسست از سرمایه، بلکه مدیریت بحران و بازسازی سلطه در شکلی جدید است؛ مسیری که در نهایت — چنان‌که در مورد ترامپیسم مشاهده شد — می‌تواند به قطبی‌سازی کاذب و تثبیت جریانات راست افراطی منجر شود.

استناد راقم این سطور به واقعیت‌های تاریخی اکوادور، نه برای روایت صرف تاریخ، بلکه برای افشای یک الگوی تکرارشونده است؛ الگویی که در آن پوپولیسم چپ به‌عنوان محصول ناگزیر بورژوازی، مأموریت دارد تا در لحظه شکست لیبرال‌دموکراسی، با چهره‌ای جدید وارد میدان شود. هدف اصلی این جریان، جایگزین کردن مفهوم انقلابی «پرولتاریا» با مفهوم عوام‌فریبانه و سیال «مردم» است.

تجربۀ رافائل کوره‌آ نشان داد که چگونه می‌توان تحت نام «سوسیالیسم قرن بیست‌ویکم»، بر موجِ اعتراضاتِ ضد نئولیبرالی سوار شد اما در عمل، زیربنایِ روابط طبقاتی را دست‌نخورده باقی گذاشت. کوره‌آ با تکیه بر «رانتِ منابع» و «وام‌های خارجی»، فقر را نه از طریقِ قدرت گرفتنِ طبقه، بلکه از طریقِ صدقاتِ دولتی مدیریت کرد. این دقیقاً همان «استبدادِ سرمایه‌داری» است که زیرِ ماسکِ دموکراسی (به‌مثابه‌ی مقوله‌ای بورژوایی در تقابل با دیکتاتوری پرولتاریا) پنهان شده است؛ جریانی که به جای سلبِ مالکیت از بورژوازی، تنها به دنبالِ اصلاحِ سرمایه‌داری برای بقایِ سیستم است.

فرآیندِ «مسخِ آگاهیِ طبقاتی» امروز در جریانات داخلی نیز بازتولید می‌شود. یک نمونه که راقم این سطور برای گشایش پرسمان نئوپوپولیسم چپ استفاده کرده است، مضمون گفتگوی لیلا حسین‌زاده و فردی به اسم سعید افشار، شومن و مجری نمایشهای تلویزیونی فراکسیون موسوم به راه کارگر است که مبارزۀ طبقاتی را در خارج از کشور تا سطح نمایش و سرگرمی پایین آوردند. وقتی مفاهیمِ کلیدیِ مارکسیستی-لنینیستی به نفعِ لفاظی‌های پوپولیستی کنار گذاشته می‌شوند، نتیجه چیزی جز «گفتمان‌سازی با سرکوبگران» نخواهد بود. گفت‌وگو لیلا حسین زاده و امثال وی با جناح‌هایی از قدرت (مانند هیاتی از رسانه وابسته به  احمدی‌نژاد) به بهانه‌یِ «شکستن ساختار»، دقیقاً دنباله‌روی از همان منطقِ کوره آ و لولا البته نه در گفتمان  است: بازی در میدانِ ساختارهای بورژوازی.

تاریخ به ما می‌آموزد که هرگاه «پرولتاریا» در مفهومِ مبهمِ «مردم» منحل شد، میدان برای قدرت‌گیریِ دوباره‌یِ بورژوازی و فاشیسم مهیا گشته است. این‌ها که امروز با جیغ‌وفریادهای رسانه‌ای، خود را به عنوان مخالف شدید بعنوان مثال سازمان مجاهدین و ضد امپریالیسم جلوه می‌دهند، در واقع سوپاپِ اطمینانِ سیستم برای مهارِ آگاهیِ اصیلِ طبقاتی هستند. با تکیه بر این واقعیت‌های تاریخی نشان دادم که این مسیر، نه یک مبارزه‌ی واقعی، بلکه، لفاظی است که فرجامِ آن، خلعِ سلاحِ طبقه کارگر در برابرِ یورشِ نهاییِ سرمایه خواهد بود.

در بخشی از گفتگو، لیلا حسین‌زاده با خرسندی مدعی می‌شود که «لایه‌های متوسط ​​نیز سال‌ها قبل به اعتراضات مردمی-خیابانی پیوستند». امری که نمونه‌های بارز از تلفیق معنی و سازش طبقاتی در نئوپوپولیسم چپ است. طبقه‌ای متوسط ​​همان «قشر خاکستری» می‌شود که پوزیسیون برژوایی همیشه برای پیشبرد مبارزات مسالمت‌آمیز بر آن تکیه کرده است. قشری که در بیانیه‌های کمیته ارتدوکس در ایران، از جمله در رساله‌ی «دیسکورس پدرسالار»، به تفصیل مورد کالبدشکافی قرار گرفته است.

این جریان، به نمایندگی چهره‌هایی چون سعید افشار و فراکسیون‌های موسوم به «راه کارگر»، با ایجاد شخصیت‌های حبابی و کاریزماتیک با تشکل‌یابیِ طبقاتی که خارج از دستگاه و کنترل شان باشد، سرِ ستیز دارند. تجربۀ «گوتیرز» در سال ۲۰۰۲ آینه‌ای تمام‌نمای این توهم‌زاییِ پوپولیستی بود؛ او با لقب «سرهنگ پاکدست» و با حمایت از دانشجویان و لایه‌های غیرمولد متوسط ​​به قدرت رسید، اما، در نهایت با استارِ تمایزات طبقاتی، نه تنها سیاست‌های نئولیبرالیستی را پیش برد، بلکه جاده‌صاف کنِ خیمه‌شب‌بازی «رافائل کوره‌آ» شد.

این نقطه، محل اصطکاکِ میان این دو فراکسیون، مدعیانِ چپ‌گرایی، شوراهای واکنشی-انفعالی مثل شورای پیمانی نفتی (مجازی) است که جایگاه پرولتاریای سازمان‌یافته را در اطلاعیه‌ها به “مردم، خلق و توده” تقلیل داده‌اند. جریانات مزبور از زبان صرفاً به‌عنوان چکشی برای دیده‌شدن و جذب عوام و جلب توجه استفاده می‌کنند. در مقابل، کادرهای “کمیسیون مهندسین نفت، گاز، پتروشیمی و معدن” که در مرکز تولید ارزش اضافی زیر بمباران ایستاده‌اند؛ تشکیلاتی زیرزمینی در حیاتی ترین صنعت، برخوردار از نماینده‌ای حقوقی و مهندس ارشد صنعت نفت ایران که نام فامیلش، نسل در نسل، بر تارکِ تاریخِ مبارزۀ طبقاتی ایران می‌درخشد و جسورانه برابر چشمانشان سالیان سال، “نام را بدون سپر می‌خواهد”. کمیسیون مهندسین نفت،گاز،پتروشیمی و معدن علیرغم خطرات مهلک در عرصه نفت و گاز، اعتصابات متعددی را در سالهای بازپسین سازماندهی کرده‌اند. اخیراً، نام، بیانیه و موضع رسمی این کمیسیون در ای‌کور (ICOR)، به‌عنوان بزرگترین شبکۀ هماهنگ‌کنندۀ احزاب پیشتاز و سازمان‌های کارگری جهان، به ثبت رسید که حکم فروریختن حباب‌های لفاظی و گردهمایی نمایشی چپ پیشاسرمایه داری است. پارانویایِ مزمن نسبت به پیشاهنگِ طبقاتی ویژگی مشترک نئوپوپولیسم راست و چپگراست. این جریانات که سالیان سال بر روی یک «دال شناور» شناورند، در مقابل نیروی پیشتاز در استراتژیک‌ترین عرصه‌های تولیدِ ارزش — یعنی نفت، گاز و پتروشیمی — واکنشی هیستریک نشان می‌دهند. پارانویایی که ریشه در ترس از «خودِ بهتر» دارد؛ چرا که ظهور یک تشکل آکادمیک و عملیاتی دارای نماینده عینی در مرکز تولید، حکم یک آینۀ را برای آنها دارد. این آینه، لفاظی‌های مجازی و انفعال‌های آنان را در رحم قدرتِ بحرانِ سرمایه‌داری به‌سختی افشا می‌کند. کادرهای “کمیسیون مهندسین نفت، گاز، پتروشیمی و معدن” با اتکا به استدلال‌های مارکسیستی-طبقاتی و نقدِ عملی- علمی، انفعالِ این محافل را در بیانیه های خود به چالش کشیده‌اند. آن‌ها با وقاحتِ تمام، از اعتصاباتِ سازمان‌دهی‌شده توسط کادرهایِ نفت و گاز برای تبلیغات خود در حاشیه بهره‌برداری می‌کنند، اما آگاهانه از ذکر نامِ “کمیسیون” به‌عنوانِ موتور محرکۀ این حرکات خودداری می‌ورزند. این تئاتر مضحک تا جایی پیش می‌رود که در نمایش‌های رسانه‌ای خود، حباب‌های پوپولیستی و چهره‌هایِ ساخته‌وپرداختۀ نئوپوپولیسم را دعوت می‌کنند تا دربارۀ مواضعِ کمیسیون مبنی بر مخالفت با همبستگی نظر دهند، اما همچنان با یک سانسورِ هیستریک، نامِ تشکلِ پیشتازِ مهندسین و کارگرانِ نفت را حذف می‌کنند. این رفتار، فرارِ بزدلانه‌یِ “مجازی‌نشینان” از واقعیتِ “میدانِ تولید”؛ جایی که قدرتِ تشکیلاتیِ کمیسیون، لفاظی‌های میان‌تهی آنان را بی‌اعتبار کرده است.

گوتیرز نیز با پایه‌گذاری حزبی به اسم “پائیس”، بر ائتلاف، همبستگی و وحدت بومیان، دانشجویان، فعالان محیط زیست و طبقه‌ی متوسط ناراضی اصرار داشت. او هم‌زمان مدعی بود که “نیازی به حزب و سازماندهی ندارد و مستقیماً با مردم حرف می‌زند”؛ ترفندی قدیمی برای به‌حاشیه‌کشیدن صدای پیشتازِ متشکل طبقۀ کارگر. این الگو امروز در لفاظی‌های جریانات سازشکار و نئوپوپولیسمِ چپ‌گرا علیه مارکسیسم-لنینیسم، همچون حباب‌هایی ساخته‌وپرداخته می‌شوند؛ حباب‌هایی که در آنِ واحد، در رحمِ مهارِ بحرانِ سرمایه‌داری فرو می‌پاشند. تجلی بارز این سکت‌گرایی و انحطاط تئوریک در نمایش‌های رسانه‌ای و دیالوگ‌های میان‌تهی منشی این جریانات، سعید افشار، با لیلا حسین‌زاده مشهود است. آنان در این گفتمان، با وقاحتی آگاهانه، از ذکر نام کمیسیون مهندسین نفت، گاز، پتروشیمی و معدن در دقایق آخر که به [ آنانی که با همبستگی مخالفت می کنند، میرسند] امتناع می‌ورزند. این در حالی ست که کمیسیون مهندسین نفت،گاز،پتروشیمی در ایران نه ‌تنها این محافل را به رسمیت نمی‌شناسد، بلکه با صلابت تئوریک، لفاظی‌های آنان را به نقد کشیده است. در این شوی رسانه‌ای — آن هم در غیاب نام تنها نیروی پیشتازی که قاطعانه در برابر همبستگی کاذب و بورژوایی ایستاده است و دلقک بازی که بحث تئوریک دربارۀ [ چرا همبستگی نه] را به فریبکاری و حرکات نمایشی و سرانجام ترور شخصیت روی می آورند. این جریانات در مواجهه با صلابتِ تئوریکِ کمیسیون، به تاکتیکی بزدلانه روی می‌آورند؛ آنان هرگاه توانِ پاسخگویی به استدلال‌های مارکسیستی‌ـ‌طبقاتیِ کادرها را ندارند، بحث را از ساحتِ اندیشه به حضیضِ روان‌شناسی می‌کشانند. این ناتوانان که عقل‌شان به درکِ معادلاتِ پیچیدۀ مرکزِ تولید نمی‌رسد، با برچسب‌زنی‌هایِ روان‌شناختی، عملاً دست به ترورِ شخصیت می‌زنند تا صورت ‌مسئله را پاک کنند. آنان با تقلیلِ یک “ضرورتِ تاریخی و طبقاتی” به یک “عارضۀ فردی”  ثابت می‌کنند که رسالتی جز لودگی در شوی رسانه‌ای و خدمت به استمرار نظم بورژوازی ندارند؛ تلاشی مذبوحانه برای مستور نگاه داشتن شکافی که میان توهمات سکتاریستیِ آنان و واقعیتِ عینی پرولتاریا دهان گشوده و عملاً به مثابه سوپاپ اطمینان نظم سرمایه داری در شوی نمایشی رفتار می‌کنند. هدف این است که نظم سرمایه‌داری در رحم مهار بحران‌هایش، از گزند یک سازماندهی اصیل و طبقاتی محفوظ بماند. 

همانطور که قبلا اشاره شد، پوپولیسم و نئوپوپولیسم چپ‌گرا به‌عنوان محصول پسامارکسیسم، بادی است که تنها گرد و خاک برمی‌انگیزد. جاده‌ای انقلاب اما، نه با باد، که با کندنِ پیِ «کار» و تغییرِ شیوه‌ی تولید سرمایه‌دارانه ساخته می‌شود. این مسیر تنها به رهبری پرولتاریای سازمانیافته صاف می‌گردد؛ که در گام اول، خود را از ایدئولوژی‌های مخرب و نئوپوپولیستی محفوظ نگاه می‌دارد.

پوپولیسم و نئوپوپولیسم چپگرا از تحلیل دقیق اقتصادی- طبقاتی فرار می کند و  به نفع گرایشات سرمایه داری برای حفظ سرمایه داری تا سرحد فاشیسم جلو روند. جایگزینی هویت به عوض اقتصاد، آنجایی که گرایشات پسامارکسیستی از جمله پوپولیسم چپ زبان خود را به تنور داغ هویتهای پراکنده چسبانده اند. جایگزینی هویت مانند زنان، ملیت و .. به جای «اقتصاد» تمرکز را از سرمایه داری به موازات صدور اطلاعیه دربارۀ  مرگ نمایندگان سرمایه داری مثل خامنه ای و  .. ضرورت تغییر شیوۀ تولید سرمایه دارانه منحرف می کند. این دقیقا همان کاری است که امروز نئوپوپولیسم راستگر یعنی عمله و اکره پهلوی [کمیتۀ مارکسیست ارتدوکس برای اولین بار در سراسر موضع گیریها شش سال قبل صریحا در بیانیه ها و اطلاعیه ها از ایران اعلام کرد که «شعار رضا شاه ، روحت شاد» و « پهلوی و …» پروژه وزارت اطلاعات برای منحرف کردن مبارزه است که گروههایی که به این مسئله چسبیده اند در تعریف جمهوری اسلامی از بحران هستند.]  با ساختن فیلمهای دیجیتالی که در آنان عروسکهای هوش مصنوعی حرف میزنند در حالیکه زنده نیستند، تبدیل مشی آگاهی بخشی به الواطی و فحاشی، انجام می دهند. نمایش‌های رسانه‌ای و میزگردهای میان‌تهی، در ماهیت ساختاری خود، تقارنی آشکار با تولیدات دیجیتالی و پروپاگاندای بصری جریان پهلوی دارند؛ هر دو بازوی یک پیکره‌اند که با استفاده از تکنیک‌های بصری و لفاظی‌های عامه‌پسند، قصدی جز مهندسی افکار عمومی و جایگزینی «تصویر در خارج از کشور» به‌جای «تشکل طبقاتی در ایران» ندارند. در حالی که نئوپوپولیسمِ راست‌گرای فرش‌نشین و نئوپوپولیسمِ دورمیزنشین بر مسیرِ آگاهی سد می‌افکنند، نشریاتِ زیرزمینی و پیشاهنگ در دلِ خفقان و از بطنِ مراکزِ راهبردیِ تولید، به تکوینِ انقلاب همت می‌گمارند. تضاد میان این لودگی‌های استودیویی با ادبیاتِ رادیکالِ نشریاتِ طبقاتی، همانا تقابل میان «تجارتِ انقلاب» و «اراده‌ی انقلابی» است.

برخلافِ حباب‌های دیجیتالی که با نخستین تندبادِ بحران فرو می‌پاشند، این آگاهیِ مکتوب و منسجم، در اعماقِ صنایعِ نفت و گاز —همچون نشریه‌ی «سپیده‌دم در نفت»، ارگانِ کمیسیونِ مهندسین نفت، گاز، پتروشیمی و معدن— به قلمِ کادری غیرقانونی در ایران- کاملا آشنا و متکی بر دهه‌ها پشتوانه‌ی تئوریک، حفاریِ انقلابی می کند. 

پوپولیسم یک جنبش سیاسی خاص نیست، بلکه امر سیاسی در خالص‌ترین شکل آن است: نوعی «انعطاف» یا تغییر شکل در فضای اجتماعی که می‌تواند بر هر محتوای سیاسی تأثیر بگذارد. عناصر آن صرفاً صوری و استعلایی (ترانسندنتال) هستند و نه وجودی (انتیک): پوپولیسم زمانی رخ می‌دهد که مجموعه‌ای از مطالبات «دموکراتیک» خاص (برای تامین اجتماعی بهتر، خدمات درمانی، مالیات کمتر، مخالفت با جنگ و غیره در سیستم سرمایه داری) در یک سلسله از پیوندهای هم‌ارزی به هم زنجیر می‌شوند، و این زنجیره‌سازی، «مردم» را به عنوان سوژه سیاسیِ کلی خلق می‌کند. آنچه معرف پوپولیسم است، محتوای وجودی این مطالبات نیست، بلکه صرفاً این واقعیت صوری است که از طریق زنجیره‌سازی آن‌ها، «مردم» به عنوان یک سوژه سیاسی ظهور می‌کنند و تمام مبارزات و تضادهای خاص و متفاوت، به عنوان بخش‌هایی از یک مبارزه تضادآمیز جهانی میان «ما» (مردم) و «آن‌ها» جلوه می‌کنند. بار دیگر تأکید می‌شود که محتوای «ما» و «آن‌ها» از پیش تعیین شده نیست، بلکه دقیقاً خودِ هدف و دستاوردِ مبارزه برای هژمونی (سلطه) است: حتی عناصر ایدئولوژیکی مانند نژادپرستی وحشیانه و یهودی‌ستیزی نیز می‌توانند در نحوه برساختن مفهوم «آن‌ها»، در یک سلسله پوپولیستی از هم‌ارزی‌ها به زنجیر کشیده شوند.

اکنون روشن است که چرا لاکلائو پوپولیسم را بر «مبارزه طبقاتی» ترجیح می‌دهد: پوپولیسم یک ماتریس استعلاییِ خنثی برای مبارزه‌ای باز فراهم می‌کند که محتوا و اهداف آن، خود توسط مبارزه احتمالی (کانتینجنت) برای هژمونی تعریف می‌شوند؛ در حالی که «مبارزه طبقاتی» پیش‌فرض خود را بر یک گروه اجتماعی خاص (طبقه کارگر) به عنوان کارگزار سیاسی ممتاز استوار می‌کند. این امتیاز، خود محصول مبارزه هژمونیک نیست، بلکه ریشه در موقعیت اجتماعیِ عینیِ این گروه دارد—بنابراین مبارزه ایدئولوژیک-سیاسی در نهایت به یک «پدیده ثانویه» (اپیک‌فنومن) از فرآیندها، قدرت‌ها و تضادهای اجتماعیِ «عینی» تقلیل می‌یابد. برعکس، برای لاکلائو، این واقعیت که یک مبارزه خاص به سطح «معادل کلیِ» تمام مبارزات ارتقا می‌یابد، یک واقعیت از پیش تعیین‌شده نیست، بلکه خود نتیجه مبارزه سیاسیِ احتمالی برای هژمونی است. در یک صورت‌بندی، این مبارزه می‌تواند مبارزه کارگران باشد؛ در صورت‌بندی دیگر، مبارزه میهن‌پرستانه ضد استعماری، و در دیگری، مبارزه ضد نژادپرستی برای رواداری فرهنگی. هیچ ویژگی ذاتی و مثبتی در یک مبارزه خاص وجود ندارد که آن را از پیش برای ایفای چنین نقش هژمونیکی به عنوان «معادل عمومی» تمام مبارزات مقدر کرده باشد.

بنابراین، مبارزه برای هژمونی نه تنها مستلزم یک شکاف تقلیل‌ناپذیر میان «فرم کلی» و «تعدد محتواهای خاص» است، بلکه مستلزم فرآیندی احتمالی است که به واسطه آن، یکی از این محتواها به تجسمِ مستقیمِ ساحت کلی «تغییر ماهیت» (استحاله) می‌یابد. در مثال خودِ لاکلائو، یعنی لهستان دهه ۱۹۸۰، مطالبات خاص جنبش «سولیدارنوش» (همبستگی) به سطح تجسمِ طردِ جهانی رژیم کمونیستی توسط مردم ارتقا یافت؛ به طوری که تمام نسخه‌های متفاوت اپوزیسیون ضد کمونیستی (از مخالفان محافظه‌کار-ملی‌گرا و لیبرال-دموکرات گرفته تا دگراندیشان فرهنگی و اپوزیسیون کارگریِ چپ‌گرا) همگی خود را در آن «دالِ تهی» و «سولیدارنوش» بازشناختند. 

 نوشتۀ ارجاعی از همین قلم

الف:« راه کارگر و آشتی طبقاتی: تئوریزه کردنِ یارگیری از قدرت – «همدلی وقیحانه با سرکوبگران» آناهیتا اردوان- مندرج در روشنگری،اشتراک، مشعل و ..