همراه جمیله، وداع با گلزری!

Aitmatow, Tschingis) 20081928- ) آرام بختیاری سوسیالیسم، دیالکتیک وحدت خلقها شد. چنگیز آیتماتف،…

کیست ژورنالیست ؟

هرکی مایک در اختیارش بود ژورنالیست نیستیا  به یک رسانه …

مخاطب خاص نیست!

این سخن، با آنانی‌ست که روزی از شیر و قیماق…

نظریات قوم‌گرایانه و راسیستی مردود است!

نویسنده: نور محمد غفوری ۱. مقدمه مقالهٔ حاضر با عنوان «نظریات قوم‌گرایانه و…

       اصولنامه ی جزایی طالبان خیلی نفرت انگیزو ضد اسلامیست 

       نوشته ی : فروغی        پس ازنشروتطبیق احکام سختگیرانه و نفرت انگیز…

وفاداری به آرمان‌ها و رسالت نجات وطن

وفاداری به آرمان‌ها و رسالت نجات وطن پس از فروپاشی حکومتی…

شصت و یکمین سالگرد با افتخار حزب ما خجسته باد

رفقاى گرامى از نام سازمان حزبى ما در ايالات متحده امريكا به…

مرکه

له ښاغلي (عبدالملک پرهیز) سره د نړېوال ادبي ښوونځی اکسپرسیونیسم…

سرمایه‌داری در لبهٔ شکست؛ اقتصاد بحران‌زده و سیاست مشت‌آهنین

نویسنده: مهرالدین مشید بحران های ساختاری نظام سرمایه داری و ظهور…

سوسیال دموکراسی؛ تمایز مفهومی، تجربهٔ تاریخی و امکان بومی‌سازی در…

نور محمد غفوری مقالهٔ را تحت عنوان (چرا نهضت جدید سوسیال‌دموکراسی…

الگوریتم څه شی دی، څه وخت، چیرته او څنګه را…

نور محمد غفوري الگوریتم د ستونزې د حل لپاره د منظمو،…

د گوند کالیزه په مناسبت‎

پتمنو خویندو او ملگرو د افغانستان دخلق دموکراتیک گوند د…

بوی نفت و خون 

رسول پویان  ز خون سرخ بشر دست ظلم گلگون است  زطرف جیحـون وکارون تا امازون است  خـدا نظـاره گـر قـتل نظـم و قـانـون است  ز بیم جنگ و تجاوز بشر جگرخون است  شرار…

چه ارزان فروختند!

امین الله مفکر امینی                        2026-22-01! چه ارزان فروختند مردمِ دانـــــای  میهن ما را…

پاسخ به سیاه‌مشق آقای انجنیر کمال بهادری (نامی بی‌هویت که…

درباره‌ی مسئولیت جمعی، نقد سیاسی و ضرورت عبور از فردمحورینوشته‌ی…

چرنیشفسکی نیکولای گاوریلوویچ

ترجمه. رحیم کاکایی پ. ا. نیکولایف.  بخش یکم نیکولای گاوریلوویچ چرنیشفسکی در ۱۲…

ټکنالوژي، سیاست او د عدالت پوښتنه

نور محمد غفوری ایا د نوې زمانې په راتګ سره ټولنیز…

وحدت به‌مثابه پراتیک تاریخی

بازخوانی تیوریک نشست شصت و یکمین سالگرد تأسیس حزب دموکراتیک…

یادنامهٔ دکتورعبدالسلام آثم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ در روزگاری که تاریخ کشورما مشحون از رخ داد های…

بحران فقر در افغانستان: عوامل، چشم‌انداز و راهکارهای مقابله با…

افغانستان در یکی از تاریک‌ترین برهه‌های تاریخ معاصر خود بصورت…

«
»

«سرگذشت من» 

بخش پنجم – ششم- هفتم و هشتم 

نویسنده: سید شمس؜ الدین مجروح

مهتمم: سید فضل؜ اکبر

چاپ اول: ۱۳۹۱

بازپخش: انتشارات راه پرچم

انقلاب و یا آشوب سقوی 

کابل را حبیب الله مشهور به بچه سقاو تصرف کرد و امان الله هنوز در قندهار بود و تگ و دو دوباره تسخیر کابل را داشت. در هرگوشه و کنار ننگر؜؜؜؜؜هار آتش خانه جنگی مشتعل بود. 

عم ما سید زیورشاه مرحوم که در کهدامن در تبعید بسر؜؜؜ می؜؜برد و یک ماه پیش از سقوط کابل فوت کرده بود، خانوادۀ ما در فکر بیرون کشیدن عایله او از ولایت کابل بود و تصمیم گرفته شد مرا و یک برادر بزرگتر مرا به رفتن کابل و آوردن عایله او از؜ آنجا مامور ساخت. یک برادر دیگر ما که او داماد عم ما هم بود درین سفر با ما همرائی کرد و با سواری اسپ بسوی کابل براه افتادیم. 

قافلۀ ما مرکب از سه سوار و ؜؜؜؜؜؜چهار نفر پیاده بود و در پیاده ؜؜گان ملازمین ما یک نفر بنام فقیرمحمد موجود بود که او از جمله متقاعدین عسکری اسمار بود. او در فوج اسمار رتبه علم ؜برداری داشت و از مخلصین پدر ما بود. خودش از مردان صافی تگو بود و در وقت گذشتن امیر عبدالرحمن؜ خان از آمو بطرف ولایت کندوز او در فوج قطغن سپاهی بود و با ؜سپه ؜سالار چرخی در سوقیات نورستان سهم گرفته بود. مرد معمر و جهان دیده بود ریش زیبائی سفید و طویلی داشت و لباس سفید و نظیفی؜؜؜؜؜ می؜؜؜پوشید و مرد متعبد و شب؜خیز بود و در مسجد جامع ما مؤذن و سرپرست کار مسجد و مزار پدر من هم بود. این مرد که ما او را کاکا خطاب؜؜؜ می؜؜کردیم، بحيث رهنما و مدیر قافله ما موظف به رفتن کابل شده بود. او بعد از تقاعد حیات خود را با ما بسر؜؜؜ می؜؜برد. ما برای او حجره تخصیص داده بودیم و او را جزء دودمان خود؜؜؜ می؜؜شناختیم. به سرپرستی فقیرمحمد کاکا براه افتادیم و بسوی کابل رهسپار شدیم. 

راستی آنوقت اقدام به چنین سفر پرخطری را هر کس که؜؜؜؜؜ می؜؜؜بود کرده ؜؜؜؜؜؜نمی؜توانست. غفلت و بی؜خبری جوانی و ماجراجوئی می؜توانست این خطر را نادیده گیرد. در راه و جاده عبور و مرور دیده ؜؜؜؜؜؜نمی؜ شد. در تمام وادی کنر از قریه ؜؜؜؜؜ها صدای تفنگ شنیده؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد. در کنار سرک دکان؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و چایخانه ؜؜؜؜؜؜؜؜؜های که سابق موجود بود، بسته بود. قریه؜؜؜؜؜؜های نزدیک سرک چون صدای پای اسپان ما را؜؜؜؜؜ می؜؜؜شنیدند زنان و اطفال با تعجب بسوی ما؜؜؜ می؜؜دویدند و؜؜؜؜؜ می؜؜؜پرسیدند که ما کی هستیم و کجا؜؜؜ می؜؜رویم. 

این ؜؜؜؜؜؜چهار نفر پیاده در جلو ما پیش پیش؜؜؜؜؜ می؜؜؜رفتند و دو نفر آن مسلح هم بودند. من و برادرم هم با خود یک یک تفنگچه داشتیم. من که حالا سواری خود و پیاده رفتن ؜؜آنها را بیاد؜؜؜؜؜ می ؜؜؜آرم، خجل؜؜؜ می؜؜شوم و احساس ارتکاب گناه؜؜؜ می؜؜کنم. وقتی ما به منزل؜؜؜ می؜؜رسیدیم و اقامه؜؜؜ می؜؜کردیم، ما از آن همرا؜؜؜؜؜هان پیاده خود بیشتر زله و خسته؜؜؜؜؜ می؜؜؜بودیم و ؜؜آنها با تمام چستی و چالاکی اسپ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ ها را جابجا؜؜؜ می؜؜کردند، زین؜؜؜؜؜ها را از اسپ؜؜؜؜؜ها فرود؜؜؜ می؜؜ آوردند و برای یافتن کاه وجو به ده و قصبه؜؜؜ می؜؜دویدند. مخصوصاً فقیرمحمد کاکا که پیر معمری بود از همه چست و چالاک؜؜؜؜؜؜؜تر بود و هیچ احساس خستگی ؜؜؜؜؜؜نمی؜کرد و؜؜؜؜؜ می؜؜؜گفت من حالا زهیر شده ام من در جوانی سه روزه راه را در یک روز طی؜؜؜ می؜؜کردم، من در رساندن پوسته؜؜؜؜؜؜های نظامی از پای اسپ سواران نیز بودم و این وظیفه را اکثراً به من؜؜؜؜؜ می؜؜؜سپردند. 

ما روز سوم به لغمان رسیدیم و در اولین قریه وادی لغمان (چارباغ) که در شرق وادی قرار دارد، برای استراحت در منزل دوستان و عزیزان خود فرود آمدیم و در؜ آنجا برای ما گفتند که در لغمان علیا جنگ شدید جریان دارد و شهر تگری که مقر خانواده مادری ما و خانۀ سابقه پدری ما بود، محاصره است و در اطراف لشكر متجاوزین مشغول تدبیر گرفتن شهر هستند. برای ما گفتند عبور و مرور در چنین حالت مشکل است. 

ما برای حل مشکل خود چنین تصمیم گرفتیم که نخست نزد سرکرده لشکر متجاوز که تاج؜ محمدخان جبارخیل بود و از جملۀ خانان متنفذین لغمان بشمار؜؜؜ می؜؜رفت، برویم و از او با خود بدرقه را گرفته بسوی مرکز لغمان و شهر تگری حرکت کنیم.

تاج؜محمد؜خان با خانواده ما آشنایی داشت و ما را؜؜؜؜؜ می؜؜؜شناخت. با سقوط حکومت در ولسوالی چارباغ خود را مدار مهام و حاكم منطقه ساخته بود،؜؜؜ می؜؜خواست نواحی دیگر لغمان را هم زیر سلطه خود درآورد.

ما به نزد او شتافتیم. پیش آمد مؤدبانه و دوستانه کرد و در موضوع جنگ و پرخاش جاری بین او و مامای ما او را ملامت قرار؜؜؜ می؜؜داد و تقصیر را بدوش او؜؜؜؜؜ می؜؜؜انداخت. به این صورت گویا نزد ما خود را تبرئه؜؜؜ می؜؜کرد و چند نفر را با ما بصورت بدرقه همراه ساخت تا ما را به نخستین آمر لشکر او که در سه کیلومتری تگری در ؜؜؜؜؜؜چهارده لغمان بود، برساند. ؜؜آنها ما را؜ آنجا رساندند و مرخص شدند. 

آمر لشكر محمد اسلم؜خان نام داشت، به سنگر؜؜؜؜؜؜؜؜؜های اطراف شهر از رفتن ما به تگری اطلاع داد و توصیه کرد که مزاحم نباشند. بعد از اجرای ایــن مخابره به سنگر؜؜؜؜؜ها ما به راه افتادیم و دستمال سفیدی را بحیث رمز تکان؜؜؜ می؜؜دادیم تا بالاخره بدرون شهر واصل شدیم. 

مامای ما که ملک محمدشاه ؜خان نام داشت پسر ملک محمدحسن؜ خان بود که ذکر او قبلاً در صفحه ۱۹ به عمل آمد. زمیندار بزرگ و ملک تگری و نواحی آن بود. بعد از سقوط حکومت با حمله ناگهانی تاج محمد؜خان مواجه شده و شکست خورده بود، او شهر را ترک کرده و نزد خویشاوندان خود به دره نیازی با عایله خود رفته بود. جند وقت بعد عایله و زنان فامیل خود را در؜ آنجا گذاشته و خودش برگشته و شهر را تصرف کرد. این حمله دوم تاج محمد؜خان بود که؜؜؜ می؜؜خواست شهر را به تصرف درآورد. ما که تگری را در حالت نیمه مخروبه يافتيم، دكان؜ها اكثراً سوخته بود، بقیه کمی از حریق نجات یافته، مسدود بود. خانه؜؜؜؜؜؜های نزدیک بازار هم طعمه حریق شده بود. به خانه قدیمی پدری ما گلوله؜؜؜؜؜؜؜؜؜ های توپ اصابت کرده و دیوار احاطه چند جای شکاف شده و ریخته بود. 

مردم در کوچه و بازار سلاح بر دوش در تک و دو دیده می؜شدند. ما به مهمانخانه ملک محمدشاه؜ خان رسیدیم و او را صحیح و سالم و شادان یافتیم. این مرد پخته سال مانند جوانان کمربسته و تفنگی به پهلوی خود گذاشته بود. ما تصور کردیم او کدام؜؜؜ میله یا جشنی بر پا کرده است. زیرا هر طرف مردم جوقه جوقه نشسته بودند، کسی طعام؜؜؜ می؜؜خورد و کسی چای؜؜؜؜؜ می؜؜؜نوشید، دیگ؜؜؜؜؜؜های بزرگ برای طبخ طعام در بیرون مطبخ در صحن سرای بار بود، و به مراجعین غذا داده؜؜؜ می؜؜شد.

او از آمدن و دیدن ما خوش شد. شب را در آن شهر محاصره شده در هیاهوی جنگ و فیر؜؜؜؜؜؜؜؜؜های توپ و تفنگ گذشتاندیم و فردای آن از طرف غرب شهر که راه آن مفتوح و حلقه محاصره به؜ آنجا نرسیده بود بطرف کابل از راه دشت مهترلام رهسپار شدیم. درین سفر که موسم گرما و ماه اسد بود ما همیشه پس از دمیدن روشنی صبح حرکت؜؜؜ می؜؜کردیم و بعد از ساعت ده و یازده در یک سایه درخت و یا قریه استراحت؜؜؜ می؜؜کردیم و هنگام عصر باز براه؜؜؜؜؜ می؜؜؜ افتادیم ما در تاریکی شب راه را در دشت مهترلام گم کردیم و یک ساعت پریشان و سرگردان ماندیم تا بالاخره به کمک فقیرمحمد کاکا راه یافتیم و حرکت خود را دوام دادیم. 

چون راه کاروان خط باریک و کج و معوجی بود که در دشت ریگزار نقش پا به زودی محو و نابود؜؜؜ می؜؜شود لهذا راه یافتن مشکل؜؜؜؜؜ می؜؜؜گردد، فقیرمحمد کاکا راه را از یافتن علایم مدفوع حیوانات تشخیص داده بود ما قبل از ظهر به بادپش رسیدیم که قریه است منزوی و دور افتاده. ما در؜ آنجا توقف کردیم و شب دیگر قبل از روشن شدن افق بطرف نغلو براه افتادیم کوتل مختصری را گذر کردیم و به نغلو ساعت تخمیناً ده بجه روز رسیدیم. فقیرمحمد کاکا ما را به قلعه رهنمونی کرد که؜؜؜ می؜؜گفت از دوستان پدر ماست و از سرکرد؜؜گان ناحیه بشمار؜؜؜ می؜؜رود. 

ما در پیش قلعه رسیدیم و به او معرفی شدیم او ما را بطرف یک صفه مشرف به دریای کابل که سایه غلو درخت چنار؜؜؜؜؜؜ آنرا پو؜؜شانده بود رهنمائی؜؜؜ کرد. صفه یا دیره جای بسیار لطیف و خوش هوا بود؜؜؜؜؜؜ آنرا به زودی با گلیم؜؜؜؜؜ ها فرش کردند و تخت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های خواب (چارپائی؜؜؜؜؜؜؜؜؜ ها) را به دور آن گذاشتند. چای رسید و ما بعد از صرف چای که برای ما حکم ناشتا داشت در چپرکت؜؜؜؜؜ ها استراحت کردیم. وقت ظهر نهار مفصلی برای ما ترتیب شده بود که من لذت آن مرغ پلو و صفه خوش هوا را تا امروز فراموش نکرده؜؜؜؜ ام.

طرف عصر به تگاو حرکت کردیم و از قدردانی و مهمانداری؜ ؜؜؜؜میزبان تشکر کرده، مرخص شدیم. در راه یکی از عابرین بما گفت که پیش نروید که دزدان کمین گرفته اند و همه مسلح اند و شما را اذیت خواهند کرد. ما متحیر شدیم که چه باید بکنیم که درین وقت فقیرمحمد کاکا گفت شما همین جا باشید و من؜؜؜ تنها؜؜؜ می؜؜روم و اوضاع را بخود معلوم؜؜؜ می؜؜کنم، بعد به شما اطلاع خواهم داد. 

تقریباً یک ساعت بعد فقیرمحمد کاکـا بـرگشت و از دور از یک مرتفع با اشاره دستمال سفید ما را به پیش رفتن دعوت کرد. نزد او رسیدیم، دیدیم در بلندی دیگری دو یا سه نفر مسلح نشسته اند و گفت این دزدان نیستند و راه برای گرفتن خراج از کارو؜؜ان؜ها گرفته اند. من از هویت شما ؜؜آنها را اطلاع دادم و گفتند مزاحم ؜؜؜؜؜؜نمی؜شوند. حتی یکنفر را از بین خود برای ما طور بدرگه مقرر داشته اند تا ما را به نخستین آبادی تگو برسانند. 

آن مرد پیشاپیش ما به راه افتاده بود و ما بدون آنکه به او تماس حاصل کنیم به عقب او؜؜؜ می؜؜رفتیم تا در نزدیک یک قریه او از راه دیگر برگشت. ما در تاریکی شب بعد از ختسگی زیاد در کنار راه در یک مسجد فرود آمدیم و به استراحت پرداختیم. 

مردم قریه از دو سه خانه مختلف برای ما غذا تهیه کردند. بعد از سه ؜؜؜؜؜؜چهار ساعت استراحت در تاریکی شب باز براه افتادیم و از کوتل سولامک نجراو گذشته به قریه شوتی رسیدیم. قریه شوتی دهکده ایست در کنار دریای نیلاب که در؜ آنجا کشتی هم موجود بود که مردم بطرف دشت بگرام عبور؜؜؜ می؜؜کردند. در؜ آنجا چای؜خانه و دکانی هم وجود داشت که ما نان و غذای خود را از؜ آنجا بدست آوردیم. 

بعد از توقف چند ساعت بعد از ظهر بطرف دشت بگرام به راه افتادیم و از دریای نیلاب عبور کردیم. در پایان روز به قره باغ کوهدامن رسیدیم که منزل عم متوفی ما در؜ آنجا بود. دیگر سفر و مشقت آن پایان یافته و ما خود را در خانه خودمان یافتیم. 

موسم انگور کوهدامن بود و در آن عصری که موتر؜؜؜؜؜؜های که این؜؜؜ میوه را به هر گوشه مملکت و یا خارج آن به سرعت برساند موجود نبود، لهذا انگور خوردن برای ما که از داشتن تاکستان محروم بودیم، عیش و نوش ممتازی بشمار؜؜؜ می؜؜رفت. خوردن انگور در موسم آن در سایه تاکستان؜؜؜؜؜؜؜؜؜های کهدامن و خوردن شوله و شوربای بسیار تیز و تند که بین مردم مروج است به راستی لذتی داشت که از کباب و شراب خیام پس ؜؜؜؜؜؜نمی؜ ماند. و مخصوصاً کـه خطرات و خستگی راه طولانی و سفر پر مشقتی پایان یافته بود، راستی استراحت و مصونیت معنی خود را داشت. 

ما بعد از استراحت سه ؜؜؜؜؜؜چهار روز از قره باغ بطرف شهر کابل با سواری اسپ حرکت کردیم. در بین شهر کابل و قره باغ و کوهستان موتر؜؜؜؜؜؜؜؜؜های سواری کرائی موجود؜؜؜ نبود، ؜؜؜؜؜؜تنها عراده ؜؜؜؜؜؜های حکومت سواری یا باربرداری گاهگاهی دیده؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد. 

ما به شهر کابل رسیدیم و در منزل یکی از دوستان پدر ما قاضی غلام؜ حضرت؜ خان فرود آمدیم. قاضی غلام ؜حضرت؜ خان از کلان شوند؜؜گان و سرکرد؜؜گان منطقه خود بود و این حیثیت زعامت را از پدر خود به ارث گرفته بود. در قیام کهدامن بر ضد رژیم امانی با حبیب؜ الله؜ خان کمک؜؜؜؜؜؜های خفیه و علنی کرده بود و به پاس آن قدرت و منزلت بزرگی در دستگاه دولت داشت. او به حیث رئیس خزاین و رتبه نائب؜ سالاری سرفراز شده بود. آدم نجیب و خوش صحبت و ظریف بود، در عین زمان بسیار مرد متعبد و پرهیزگار بود و در طریقه قادریه به پیروی از پدر ما گامزن بود. او از ورود ما به دربار سلطنتی اطلاع داده و باریابی ما را به حضور امیر تقاضا کرد. 

ما موضوع آمدن خود را به او گوشزد کردیم که؜؜؜ می؜؜خواهیم عایله و بازماند؜؜گان خود را به کنر انتقال دهیم و جایداد ؜؜شانرا در کوهدامن به فروش برسانیم و؜؜؜ می؜؜خواهیم دولت ازین قضیه مطلع باشد و این عملیه به اجازه ؜؜آنها صورت گیرد. 

روزی بعد به ما خبر داده شد که امیر؜صاحب یعنی حبیب ؜الله ما را در ساعت ۱۱ بجه روز بحضور خود خواسته است و هم امر فرموده که مهمان دولت هستیم و باید به مهمانخانه دولتی نقل مکان کنیم. ما را بدرون ارگ به یک اپارتمان دو منزله کوچکی که در طرف جنوب دیوار ارگ قرار داشت بردند. این اپارتمان که در منزل دوم قرار داشت، جای بسیار راحت و آرامی بود که ما در آن قرار گرفتیم و به ساعت معین باریابی بسوی دربار پادشاهی به همراه یکی از کارکنان وزارت دربار برده شدیم. 

بخش ششم «حبيب الله مشهور به بچه سقاو »

حبيب الله مشهور به بچه سقاو 

ما در برج شمالی به حضور امیر باریاب شدیم. برج شمالی مشرف بر باغ ارگ و تپه بی بی مهرو است. در طبقه فوقانی این برج، عمارتی است متشکل از صالون نشیمن بزرگ و نان خوری و چند اطاق دیگر است به طرف شمال دارای برندۀ طولانی و عریض است که دربار امیر درین موسم درین برنده صورت؜؜؜ می؜؜گرفت. 

او در صدر مجلس در پشت؜ ؜؜؜؜میز بزرگی قرار داشت و من برای بار اول این عجوبه و یا طفره تاریخ را؜؜؜ می؜ دیدم. اعجوبه به این معنی که پادشاهی او بکلی خلاف معمول و خارج از سنن و قواعد جاریه بود و طفرۀ تاریخ به این معنی که جریان تاریخ چون مسیر عادی خود را بگذارد و منحرف؜؜؜؜؜ می؜؜؜شود پس از مدتی به مجری اصلی خود بر؜؜؜می؜؜گردد.؜؜؜ می؜؜توان این چنین حوادث را طفره و ندرت گفت. 

من با این اعجوبه و نادره تاریخ روبرو شدم، او مرد چار؜؜شانه گندمی رنگ متوسط قامت بود. چشم و بینی او چهره مردان تورانی مغولی را به خاطر؜؜؜؜؜ می؜؜؜آورد. معلوم بود او از ختلاط دو نژاد آریائی و تورانی به وجود آمده است. چپن خامک دوزی سفید قند؜؜؜؜؜هاری به تن داشت و در زیر آن تفنگچه را با قطار و کارتوس آن آویخته بود. لنگی نخی پشاوری نفیس بر سر داشت، دستار را با سلیقه و ذوق خوش بسته بود. در پهلوی او تفنگ گلوله موزر جرمنی نزدیک کرسی موجود بود.

به او نزدیک شدیم سلام دادیم، او بر خاست و با ما مصافحه کرد و خوش آمد گفت. بعد به چند چوکی خالی که در؜ آنجا موجود بود اشاره کرد و به ما امر نشستن را داد. بعد خودش سر سخن را کشود به غرض آمدن ما به کابل اشاره کرد و معلوم است غلام حضرت؜ خان به او مطلب را قبلاً گفته بود و گفت در چنین وضعی که هر طرف ناآرامی است بردن زنانه و اطفال صعوبت دارد، شما این کار را نکنید و منتظر باشید تا امنیت برقرار شود، من به سواری موتر ؜؜آنها را؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ جلال؜ آباد خواهم فرستاد و گفت که شما حالا که به وطن خود بر گشتید مردم را به همکاری و اطاعت به حکومت من دعوت کنید و چند نفر از سرکرد؜؜گان و بزر؜؜گان اقوام را با بعیت نامه ؜؜؜؜؜؜؜؜هائی که به دست آید بیارید. کسانی را که به حیث نمایند؜؜گان قوم با خود آورده؜؜؜ می؜؜توانید از اینجا بسیار به خوشی و عزت خواهند رفت و از آمدن پشیمان نخواهد بود. 

مردم مشرقی (ننگر؜؜؜؜؜هار) به مقابل امان؜ الله قیام کردند و مردم شنوار انقلاب را بر ضد او آغاز کردند، من به طرفداری ؜؜آنها برخاستم و در حقیقت کمر ؜؜آنها را بستم. حالا چرا با من متفق ؜؜؜؜؜؜نمی؜ شوند و حق احسان مرا فراموش کرده اند. 

بعد گفت: شنیده ام جنگ و جدال مابین مردم مشرقی زیاد است و در هر گوشه و کنار زد و خورد است. به ؜؜آنها بفهمانید آرام شوند و به ؜؜آنها بگوئید این کارتوس ؜؜؜؜؜؜؜؜؜های را که شما برای برادر کشی استعمال؜؜؜ می؜؜کنید، مال دولت و بیت ؜المال است، سه برابر هر کارتوس از ؜؜آنها قیمت؜؜؜؜؜؜ آنرا خواهم گرفت.

این کلمات آخر را با صدای بلند؜؜؜؜؜؜؜تر و آمرانه تری؜؜؜ می؜؜گفت. بعد گفت: من عم مرحوم شما را؜؜؜ می؜؜شناختم و من او را دیده بودم. چند ماه قبل از تسخير كابل من شبانه نزد او در قره باغ رفتم و او را در حجره مسجد ملاقات کردم، از او دعا گرفتم او بر ؜؜شانه و پشت من با دست خود کوبید و گفت پسر من موفق باشی و خدا همراهت باد. من دعای چنان مردانی را حاصل کرده ام و از مزارات اولیای دیگر هم کسب فیض و برکت کرده ام. موفقیت من از برکت توجه این مردان خداست و کرامت ؜؜آنها بود که من امان ؜الله کافر را مغلوب کردم. او گفت اگر کسی با من همراهی کند و یا نکند عیبی ندارد مـن بـر خدای خود اتکاء کردم ام و دست خود را به تفنگ خود دراز کرد و افزود که بعد از خدا این غازی تکیه گاه من است. 

ما سری؜؜؜؜؜ می؜؜؜ جنباندیم و صحبت او را گوش؜؜؜ می؜؜کردیم و کمتر فرصت؜؜؜ می؜؜داد چیزی بگوئیم. بنا بود که توجه خود را به کار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دیگر برگرداند و مشغول شود که برادر من برخاست و گفت که حالا اجازه بدهید ما مرخص شویم و به ولایت خود بر گردیم. امر شما از مصلحت خالی نیست ما از بردن عایله خود منصرف؜؜؜ می؜؜شویم. 

گفت: نه! من به شما اجازه ؜؜؜؜؜؜نمی؜ دهم به این زودی بروید، چند شبی با ما باشید، روز؜؜؜؜؜؜؜؜؜های جشن استقلال نزدیک است ما جشن؜؜؜ می؜؜گیریم و این روز؜؜؜؜؜ها را تجلیل می؜کنیم. 

استقلال مال پدر و مادر امان ؜الله نبود مال همه ما و شما است. افتخار آن و تجلیل آن کار همه ما و شما؜؜؜ است، شما درین جشن با ما اشتراک کنید بعد از مرور جشن شما را مرخص؜؜؜ می؜؜کنم شما تا آن وقت مهمان هستید، روزانه به دربار بیائید و نهار را با من یکجا صرف کیند و شبانه به منزل خود آرام باشید و در؜ آنجا از شما پذیرائی؜؜؜؜؜ می؜؜؜شود. حالا هم وقت نان نزدیک است بنشینید و بعد از صرف طعام به منزل؜تان بروید ما تشکر کردیم و نشستیم و جریان دربار را تماشا؜؜؜؜؜ می؜؜؜کردیم. 

شیرجان؜ خان وزیردربار مرد خوش قیافه و خوش لباسی بود که پهلوی؜ ؜؜؜؜میز کار او ایستاده بود و دوسیه؜؜؜؜؜؜؜؜؜ های متعددی زیر بغل داشت. لباس بسیار شیک و خوش اندامی از کرتی و پتلون به تن داشت، دستار سفیدی که آنهم با سلیقه و ذوق خوبی بسته شده بود به سر داشت، پیراهن سفید یخن باز او را مرد شیک و زیبا جلوه؜؜؜ می؜؜داد. او کاغذ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها را بحضور تقدیم؜؜؜ می؜؜کرد و آهسته چیزی؜؜؜ می؜؜گفت و بعـد مـهـر را از روی؜ ؜؜؜؜میز بر؜؜؜ می؜؜داشت و بر کاغذ به حيث امضاء صحه او؜؜؜؜ می؜گذاشت. 

این کار چون به اتمام رسید سر صحبت را با چند نفر دیگر آغاز کرد و از احوال ؜؜آنها پرسید. درین وقت آمادگی نهار اعلان شد و همه بر سر؜ ؜؜؜؜میز نان رفتیم. 

بعد از صرف طعام بیرون بر آمدیم و به طرف منزل خود رفتیم. ما هر روز مطابق امر او به برج شمالی؜؜؜ می؜؜رفتیم و در گوشه قرار؜؜؜ می؜؜گرفتیم و شاهد و تماشای دربار؜؜؜؜؜ می؜؜؜بودیم. .

روزی محمودپاشا به دربار آمده بود و اتفاقاً در پهلوی من کرسی او قرار داشت، با هم معرفی شدیم. اصلاً او از مردان عرب سوریه دمشق بود که در اردوی ترکیه عثمانی اجرای خدمت می؜کرد و به ؜صاحب؜ منصبی درجات متوسط رسیده بود و بحيث جنرال افتخار؜ صاحب؜ منصبی اردوی پادشاهی افغانستان را یافته بود و در تشکیلات عصری و در امور حربیه از فکر و مشوره او استفاده؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد. چرا به افغانستان هجرت کرده بود، دلیل آن برای من معلوم نیست و شاید هم یکی از اسرار تاریخ باشد. او در زمان سلطنت امان ؜الله ؜خان بسیار طرف احترام و توجه قرار گرفت و نظر او در هر ساحه تحول مملکت دخیل بود. و حبیب الله او را به حیث موید و همکار خود می؜شناخت و احترام؜؜؜ می؜؜گذاشت.

آدم قد بلند و لاغر اندام بود که چشم؜؜؜؜؜؜های سبزگون و نافذ خود را طرف مخاطب از ورای عینک سفید؜؜؜ می؜؜دوخت. بروتی بر سبک ترکان آن عصر گذاشته بود و لباس عسکری شیکی بر تن داشت. ما با هم آهسته صحبت؜؜؜ می؜؜کردیم که درین وقت حبيب الله عطسه کرد و چون دستمال با خود در حال حاضر نداشت، دهن و بینی خود را بنا داشت با آستین چپن سفید خود خشک کند که محمود سامی از جا به سرعت بجهید و دستمال تقديم می؜کرد و گفت اعلیحضرتا سادگی و بی تکلیفی شما حضرت عمر را بخاطر؜؜؜ می؜؜آورد. 

ما سه ؜؜؜؜؜؜چهار روز دیگر هم به دربار؜؜؜ می؜؜رفتیم. در آنجا؜؜؜؜؜ می؜؜؜ نشستیم و جریان دربار را تماشا؜؜؜ می؜؜کردیم. دربار به مجالس خانان و بزر؜؜گان قومی افغانستان شباهت داشت بی تکلیف مردم؜؜؜؜؜ می؜؜؜رفتند و آمدند و با امیر صحبت؜؜؜ می؜؜کردند. حبیب الله بلند بلند حرف؜؜؜؜؜ می؜؜؜زد و از ایراد کلمات رکیک و وقیح هم خود داری ؜؜؜؜؜؜نمی؜ کرد. 

من یکی دو مرتبه دیگر هم اتفاقاً در مجلس به نزدیک محمود سامی قرار گرفتم. او با اشاره چشم و ابرو اوضاع دربار را به باد تمسخر؜؜؜ می؜؜گرفت و به اشاره و سرگوشی به من تلقین؜؜؜ می؜؜کرد که چنین نظامی شایسته بقا و دوام نیست. 

روزی دیگری که ما به دربار رفتیم، حبیب الله حاضر نبود و در وقت طعام نهار اعلام شد که امیر؜صاحب بیرون از شهر است و به زودی بر نخواهد گشت. مهمانان سر؜ ؜؜؜؜میز غذا بروند. ما به اطاق طعام رفتیم و غذا را صرف کردیم.

در آخر مجلس که به برنده برآمدیـم، حبیب الله رسید. تفنگ به دست داشت بر سر روی او خاک و غبار فراوان نشسته بود. به حاضرین گفت که بنشینید من سرو روی خود را؜؜؜؜؜ می؜؜؜شویم و بر؜؜؜می؜؜گردم و به شما خواهم گفت که من به کجا بودم و چه؜؜؜ می؜؜کردم. من گرسنه هم هستم و به صدای بلند و آمرانه به موظفین گفت که طعام او را هم سر؜ ؜؜؜؜میز بگذارند. ما همه منتظر نشسته بودیم. 

ساعتی بعد از شستن سر و رو و صرف غذا بر آمد و گفتند من ساعت شش بجه صبح پیغام تیلفونی از ولایت؜ ؜؜؜میدان گرفتم که لشکر هزاره به جل ریز رسیده است و عسکر ما هزیمت کرده و به خروج از بین دره براه افتاده اند من بدون تعطیل موتر خود را سوار شده و خود را به دره؜ ؜؜؜میدان رساندم با نخستین گروه شکستیان که مواجه شدم دیدم سراسیمه و در حال دویدن اند. من توقف کردم ؜؜آنها هم ایستادند و مرا شناختند پرسیدم بچه؜؜؜؜؜؜؜؜؜ ها چه گپ است که؜؜؜ می؜؜دوید ؜؜آنها از حمله شبانه لشکر هزاره و قوت ؜؜آنها حکایت کردند. امیر به تفنگ خود اشاره کرد و گفت با غازی سه نفر از پیش آهنگان ؜؜آنها را در همان جا کشتم و گفتم این؜؜؜؜؜ها را بروی سرک بیندازید. نعش آنان بهترین سد راه شکست خورد؜؜گان است. من در؜ آنجا توقف کردم آهسته آهسته پیش رفتم دیدم آوازۀ این حرکت من به سرعت برق در طول دره پیچیده بود و لشکر در سر راه از جاده و بیراهی؜؜؜؜؜؜؜؜؜ ها پس برگشته و به طرف جل ریز در حرکت بودند. بعد خود را به جلریز رساندم و ترتیب مدافعه و استحکام را با رفقا گرفتم و برگشتم و همه تحسین کردند و شادباش و زنده باد گفتند.

روز؜؜؜؜؜؜؜؜؜های جشن رسید و مراسم آن در گذرگاه و ده مزنگ برگذار شد. چراغان مفصلی ترتیب شده بود و صدای؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ نشان زنی و فیر تفنگ؜؜؜؜؜ها و نغمه خوانی و ساز و سرود موزیشن؜؜؜؜؜؜؜؜؜ ها توام با صدای تفنگ بالا بود. شب همان روز در سلام خانه ارگ که صالون کلان داشت، تیاتری بنام فتح اندلس ترتیب شده بود. ما با هم به تماشای این تیاتر دعوت شده بودیم و به؜ آنجا رفتیم. اما از بسی ازدحام و بیروبار بود، نتوانستیم به درستی تماشا کنیم. لحظه ای صحنه به نظر؜؜؜؜؜ می؜؜؜آمد و بعد؜؜؜؜؜؜ آنرا استادان و تماشاکنند؜؜گان از نظر ؜؜؜؜؜؜پنهان؜؜؜؜؜ می؜؜؜ساختند، لباس؜؜؜؜؜؜های قرون اولی که به جان بازیگران بود نظر را جلب؜؜؜ می؜؜کرد. 

یک صحنه چند دقیقه شمشیر بازی بین دو پهلوان متخاصم که خول بر سر و زره در بر داشتند بسیار جالب و ماهرانه بود شنیدم. اكثر بازی؜گران این صحنه، بازیگران صحنه سیاست و فرهنگ دورۀ امانی بودند که حالا برای خوشگذرانی حبیب الله؜؜؜؜؜ می؜؜؜رقصیدند و؜؜؜؜؜ می؜؜؜جنگیدند. 

در شهر کابل و بازار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های نو و کهنه آن گشت و گذار ؜می؜کردیم. کابل به یک شهر ماتم زده و افسرده تبدیل شده بود که جوانان مکتبی و خون گرم گوشه گرفته و کنار رفته بودند، اعیان و اشراف دوره گذشته بعضی در زندان بسر؜؜؜ می؜؜بردند و بعضی هم در خانه بازداشت شده بود. مکتب؜؜؜؜؜ها بسته و معلمین بیکار و بی روزگار مانده بودند. کار و بار تجارتی تقریباً فلج بود، در بازار گرمی سابقه نمانده بود. زیرا اکثر راه؜؜؜؜؜ها بسته بود و مال التجاره و امتعه به شهر ؜؜؜؜؜؜نمی رسید و هم ؜ گشت و گذار تاجران خرده فروش ولایات به کابل کم شده بود. عدم مصونیت و فکر فردا هم مردم را مشوش و اندیشناک ساخته بود. 

من در سال گذشته در عین موسم به کابل آمده بودم، من به مقایسۀ سال گذشته کابل را بسیار افسرده و حتی مرده یافته بودم. تفنگداران و جنگجویان شمالی و کوهستان در هر طرف جوقه جوقه در گشت و گذار بودند. آثار حیات و نشاط ؜؜؜؜؜؜تنها در وجنات ؜؜آنها دیده می؜شد. ساعت؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها بعد صدای ؜؜؜؜؜هارن یک موتر یکه تاز و یا صدای زنگ گاوی شنیده؜؜؜ می؜؜شد، صدای سم اسپان جنگجویان جای؜؜؜؜؜؜ آنرا گرفته بود و آن خلا را پر کرده بود. 

با وجودیکه امان ؜الله؜ خان از قند؜؜؜؜؜هار رفته و علی؜ احمد؜خان که بعد از او در قند؜؜؜؜؜هار دعوی سلطنت کرده بود، گرفتار شده بود. اما ؜سپه ؜سالار محمدنادر؜خان هنوز در پکتیا موجود بود و برادر دیگرش محمدهاشم ؜خان در ولایت ننگر؜؜؜؜؜هار مرکز مقاومتی؜؜ تأسیس کرده و مشغول مبارزه بود. در مردم شهر و روشنفکران؜؜؜؜؜؜ یگانه امید که مانده بود همین بود که چشم براه ظفر و موفقیت ؜؜آنها؜؜؜ بودند. عدم مصونیت و عدم اطمینان تا حدی بود که زعمای عاقل و با هوش انقلاب هم به دوام رژیم خود مطمئن نبودند.

ما به قاضی غلام حضرت ؜خان رئیس خزاین که ذکر او را در صفحات قبل کردم، پیشنهاد کردیم جایداد ما را که چند جریب زمین کشتمندی و تاکستان بود بخرد و پول؜؜؜؜؜؜ آنرا به ما بدهید تا در ننگر؜؜؜؜؜هار برای بازماند؜؜گان سرمایه گذاری کرده باشیم. 

او گفت این خانه که من در آن؜؜؜؜؜ می؜؜؜ نشینم و دارای باغ و نخلستان به این وسعت و بزرگی است مال مردم است و ما غاضبانه؜؜؜؜؜؜ آنرا تصرف کردیم. یقیناً مال و خانه ما هم در پاداش چنین اعمال به تصرف دیگران در خواهد آمد. برای من هیچ آرزوی توسعه جایداد و ملکیت نمانده و از حیات خود هم مطمئن نیستم. این مردمانی که انقلاب کرده بودند و به نام احیای سنن اسلامی و خدمت دین تظاهر؜؜؜ می؜؜کردند به جز بستن مکاتب عصری و تبدیل سنه شمسی؜ الهجری به قمری هجری و بعضی کار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های کوچک و یا منفی دیگر کاری نکرده بودند که آن را اصلاحات اساسی و خدمت واقعی برای دین؜؜؜ خواند. ؜؜آنها نزد خود هدف و پروگرامی نداشتند و؜؜؜؜؜؜ یگانه سعی جد و جهد ؜؜شان استقرار در مملکت و استحکام رژیم نو بود و بس که به آن هم موفق نشدند. 

این اوضاع را که بخاطر؜؜؜؜؜ می؜؜؜آورم و حالا که به عقب؜؜؜؜؜ می؜؜؜نگرم آن بیت مشهور شاعر شرقی را به خاطر؜؜؜؜؜ می؜؜؜آورم که؜؜؜ می؜؜گفت: 

عروس ملک کسی تنگ در بغل گیرد

که بوســــه بر لب شمشیر آبدار زند

طلب گاران عروس شمشیر؜؜؜؜؜؜؜؜؜های آبدار در هر گوشه و کنار کشیده و به آن اتکاء کرده بودند و ارادۀ مردم را نادیده؜؜؜؜؜ می؜؜؜گرفتند و به آن طوریکه باید وقعی ؜؜؜؜؜؜نمی ؜دادند.

ما از کابل به پروان آمدیم و از؜ آنجا از نجرو و تگو بسوی ننگر؜؜؜؜؜هار رهسپار شدیم. شب را در تگو در جای یکی از دوستان پدر ما گذشتاندیم. بسیار خوش گذشت و مهمانی مفصلی ترتیب داده بود و هوای گوارای اواسط سنبله هم سیر و سفر ما را خوشگوار ساخته بود. ما اتفاقاً در تگو غلام محمد؜خان را در سر راه دیدیم که به فکر تهیه لشکر و سوقیات به طرف کهستان و کابل بود. او از سرکرد؜؜گان مردم صافی تگو بود. پدر او جنرال بزرگی اردوی عبدالرحمن؜ خان و امیر حبیب؜ الله ؜خان بود. سردار عنایت؜ الله ؜خان ولیعهد امير حبيب؜ الله؜ خان خواهرزادۀ خانوادۀ ؜؜آنها بود. او برای استحکام و استقرار مجدد سلطنت عنایت ؜الله خان؜؜؜ می؜؜کوشید.

ما از تگو به لغمان از همان راه سابق و به همان ترتیب رسیدیم. شهر تگری را آرام یافتیم، جنگ به صلح تبدیل شد و شهر از قید محاصره بر آمده بود. فرصتی کافی برای دیدن دوستان و اقارب یافتیم و از زمینداری و معاملات جایداد ما در خود هم خبر گیری کردیم و بعد رهسپار کنر شدیم.

در حالیکه در هر آن و هر نقطه منتظر خطرات بودیم، ولی بدون مواجه شدن با کدام مشکل و خطر به خانه رسیدیم و انتظار؜؜؜؜؜ می؜؜؜کشیدیم که: «شب آبستن است تا سحر چه زاید»

کمتر از سه ماه بعد از برگشت از کابل خبر فتح کابل رسید که توسط سردار شاولی ؜خان و لشکریان پکتیا و وزیرستان رخ داد. نادر؜خان به کابل وارد شد و به پادشاهی برگزیده شد. این خبر؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها به سرعت برق در هر گوشه و کنار انعکاس یافت ما خبر شدیم که عساکر حبیب الله که به سرکردگی برادرش حمیدالله یک هفته پیشتر؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ جلال آباد را اشغال کرده بودند، مجبور به عقب نشینی شده و به عجله رفته بودند. اما وقتی رسیده بودند که کاری از ؜؜آنها ساخته نبود. محمدگل؜خان مومند بحيث آمر ملکی و نظامی ولایت ننگر؜؜؜؜؜هار به؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ جلال؜آباد رسیده و اخذ مقام کرده بود.

ما به مشوره سرکرد؜؜گان دره سین و شیگل برای تقدیم بیعت و آمادگی خدمت و اطاعت عازم کابل و؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ جلال ؜آباد؜؜؜ شدیم. در راه خاص کنر با عبدالرزاق ؜خان که حاکم کلان کنر مقرر شده بود، دید و وادید کردیم. عبدالرزاق؜ خان از قبیلهٔ محمدزائی؜؜؜؜؜؜؜؜؜ های متوطن خوگیانی بود، مرد فعال و مردم داری بود که در راه انقلاب هم برای نجات کابل از سلطه حبيب؜ الله؜ خان مجاهدت کرده بود، از علوم دین آگاهی داشت و هم از وضع و شرایط محیط خبر داشت. در اجتماعات سخنرانی او اكثراً شكل موعظه را؜؜؜؜؜ می؜؜؜گرفت و در برخورد خود با مردم شیوه ولسی و قومی را به کار؜؜؜ می؜؜برد. ما او را مرد قابل اعتماد یافتیم که؜؜؜ می؜؜تواند نظم و اساس را در ولایت کنر برقرار سازد. با او از سفر خود بکابل گفتیم. خواهش کرد که بسیار معطل نه شویم و زود برگردیم که با او در وقت ضرورت همکار و مددگار شده بتوانیم. ما به او اطمینان دادیم که مردم علاقه اسمار و شیگل هیچ گونه مخالفت و مقاومتی در برابر او نخواهد کرد، مطمئن باشید. زیرا مردم منتظر آمدن یک نظام حکومتی هستند که بتوانند در سایه آن دیگر به آسودگی و آرامی بسر برند. ما به او گفتیم ؜؜؜؜؜؜تنها غلام ؜خان خان اسمار با استقرار حکومت مخالف است، اما چون از پشتیبانی مردم محروم است به زودی اسمار را ترک خواهد کر و خواهد گریخت.

ما به؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ جلال ؜آباد رسیدیم و محمدگل؜ خان مومند رئیس تنظیمه را ملاقات کردیم. با او سابقه شناخت موجود بود. زیرا دیر زمانی قوماندان عسکری ولایت ننگر؜؜؜؜؜هار به شمول کنر و اسمار بود که با هم نشت و برخاست کرده بودیم و به خانه ما هنگام سفر و بازدید خود از قشله ؜؜؜؜؜ها آمده بود. او باغ شاهی؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ جلال؜ آباد را برای سکونت و اداره خود اختیار کرده بود زیرا دیگر عمارات دولتی همه طعمه حریق گشته و از بین رفته بود. ؜؜؜؜؜؜تنها عمارت باغ شاهی که یادگار دورۀ عبدالرحمن؜ خان است و عمارت گنبدی ساخت قدیم دارد، حریق پذیر نبود. البته در و دریچه چوبی همه شکسته و از بین رفته بود و برای دفع سرما در برابر آن در؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها پرده؜؜؜؜؜؜های ضخیم آویخته بودند.

ما بعد از گذشتاندن یک شب در؜ آنجا به فردای آن بسوی کابل رهسپار شدیم. موتر؜؜؜؜؜؜؜؜؜های لاری باربردار به تازگی در بین کابل و پشاور به رفت و آمد شروع کرده بود. ما در یکی ازین لاری؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها نشستیم و روانه کابل شدیم. جاده؜؜؜؜؜؜؜؜؜ های قدیمی بین کابل و؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ جلال؜ آباد که از گندمک و جگدلک و خاک جبار؜؜؜؜؜ می گذشت، ؜؜؜بسیار ناهموار و ترمیم طلب بود. پل؜؜؜؜؜ها و پلچک ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها از بین رفته بود، موتر به آهستگی پیش؜؜؜ می؜؜رفت. 

در تاریکی؜؜؜؜؜؜ های شب به باریک آب بیخ کوتل خاک جبار رسیدیم. موتر را نان در صعود به کوتل هنگام شب جرأت ؜؜؜؜؜؜نمی؜ کردند. ما شب را در باریک آب توقف کردیم، صبح قبل از طلوع آفتاب به راه افتادیم و هنگام ظهر به بتخاک رسیدیم. بعد از توقف مختصر روانه کابل شدیم و بالاخره به شهر رسیدیم در منزل یکی از دوستان جا گرفتیم.

در کابل درین موسم که اواخر عقرب بود، ؜؜؜؜؜؜؜تربرف؜؜؜ می؜؜بارید و کوچه و بازار پر از گل و لای بود و برای ما آیند؜؜گان از ننگر؜؜؜؜؜هار هوای آن و منظر آن خوش آیند نبود. به غرض ملاقات سردار محمدهاشم ؜خان ؜؜؜؜صدراعظم به قصر عليا رفتیم. قصر عليا حرم سرای مادر امان ؜الله؜ خان علیا حضرت بود که او در حال جلای وطن در استانبول بسر؜؜؜ می؜؜برد و مسكن او مقر و مقام صدارت اعظمی قرار گرفته بود. باغ وسیعی و مرتبی داشت و هم در گوشه شمالی آن گل؜خانه موجود بود که واقعاً حیثیت یک گل؜خانه را داشت در آن گل بته؜؜؜؜؜؜؜؜؜ ها و نباتات مناطق حاره هم تربیه شده بود و محفظه نباتات بود.

سردار محمدهاشم ؜خان درین گل؜خانه بیرون از قصر به دید و بازدید مردم؜؜؜ می؜؜پرداخت. ما در؜ آنجا به ملاقات او رسیدیم. چون سابقه معرفتی موجود بود، بسیار لطف کرد و خیر مقدم پرحرارتی از ما کرد. بر سر؜ ؜؜؜؜میز او علاوه بر دوسیه ؜؜؜؜؜ها و جراید دیگر اخبار افغانستان که در لاهور از طرف مرتضی احمد؜خان سدوزئی طبع؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد هم در گذاشته بود. این جریده در انقلاب افغانستان به حمایت از رژیم سابقه و حمایت از فعالیت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های ؜سپه؜ سالار محمدنادر؜خان مضامینی؜؜؜؜؜ می؜؜؜نگاشت و اخبار و احوال مقاومت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های داخلی افغانستان را با آب و تاب نشر؜؜؜ می؜؜کرد. اما بعد از انتخاب محمدنادر به پادشاهی افغانستان بحيث اخبار مخالف تظاهر کرد و از نظام به انتقاد و بد گوئی شروع نمود تا بالاخره به اثر کوشش؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دپیلوماتیک وزارت خارجه افغانستان اخبار مذکور ممنوع گشت و اداره بسته شد.

بعد از ملاقات مختصر، ما از محمدهاشم؜ خان اجازه رفتن خواستیم او گفت بحضور اعلیحضرت هم بروید و با او ملاقات کنید و بعد گفت ما با مردم مشرقی (ننگر؜؜؜؜؜هار) علاقه قلبی داریم، بود و باش طولانی من در آن ناحیه چه پیش از انقلاب و چه هنگام انقلاب عامل عاطفی و دل بستگی من به آن ولایت شده است .کسانیکه در انقلاب با من کمک کرده و در راه نجات مملکت کوشیده اند خدمت ؜؜آنها فراموش ؜؜؜؜؜؜نمی؜ شود و قدردانی ؜؜آنها زیر نظر است و کسانیکه بر ضد من و حرکت نجات قد افراشته بودند، مورد عفو و اغماض قرار؜؜؜ می؜؜ گیرند و با ؜؜آنها سرکینه و انتقام جوئی نداریم، اگر حالا هم در راه تعمیر مجدد مملکت بکوشند حکومت از خود؜؜شان است ،طرف تقدیر و تحسین حکومت قرار خواهند گرفت.

ما به طرف ارگ روان شدیم و پیاده راه؜؜؜ می؜؜رفتیم که گادی سیاه رنگ ؜؜؜؜؜؜چهار عراده بزرگی که از مقابل؜؜؜؜؜ می؜؜؜آمد نزدیک ما استاد. دیدم حضرت محمدصادق مجددی از آن فرود آمد و با ما مصافحه و احوال پرسی کرد. بعداً پرسید چه؜؜؜ می؜؜کنیم و کجا؜؜؜ می؜؜رویم ما به او گفتیم رونده وزارت دربار هستیم تا موضوع ملاقات خود را با اعلیحضرت با ؜؜آنها ابلاغ کنیم تا برای ما وقت ملاقات تعین کنند و تسهیلات؜؜؜؜؜؜ آنرا فراهم نمایند. گفت ضررورت به این تشریفات نیست من الان به حضور او؜؜؜ می؜؜خواستم بروم، بفرمائید با من بیائید تا شما را به ملاقات با او کمک کنم. در گادی سوار شدیم و به داخل ارگ رفتیم و در؜ آنجا هم در قصر گلخانه بحضور نادر شاه رسیدیم. 

در گلخانۀ ارگ منقل بزرگ آتش در هر گوشه گذاشته شده، بخاری دیواری با آتش روشن بود. مردم زیادی در آن دیده؜؜؜؜؜ می؜؜؜شدند که رفت و آمد؜؜؜ می؜؜کنند و اکثراً هم مسلح بودند. به حالت عادی و معمول دربار؜؜؜؜؜ها شباهت نه داشت. نادرشاه پشت؜ ؜؜؜؜میز تحریر بزرگی قرار داشت. ما معرفی شدیم و طرف توجه و احوال پرسی قرار گرفتیم. او پرسید صدراعظم را دیده اید یا نی؟ گفتیم الان از خدمت او بحضور شما؜؜؜ می؜؜ آئیم. گفت کوشش در استقرار و اعمار مجدد مملکت وظیفه همه ما و شماست با حکومت خود درین راه معاونت و همکاری کنید، مملکت بسیار آسیب دیده و ضرر کشیده است، مردم بسیار نا آرام و مضطرب هستند، باید بزودی این خسارات را تلافی کنیم و صلح و سلام را در وطن قایم نمائیم. ما وعده همکاری داده رخصت گرفتیم.

نادرشاه بنظر ضعیف و علیل؜؜؜؜؜ می؜؜؜آمد، خستگی از وجنات او پیدا بود. قرار معلوم بجز شش و یا هفت ساعت استراحت شبانه دیگر تمام وقت مشغول کار و ملاقات با مردم بود. به امر و نهی در امور مربوطه با تمام حوصله و بردباری؜؜؜؜؜ می؜؜؜پرداخت، آرام و متین صحبت؜؜؜ ؜می؜کرد. کلام او سخنان آدم مشفق و با تربیتی بود که شنونده را متأثر می؜ساخت. از پشت عینک؜؜؜؜؜؜؜؜؜های سفید که چوکات سفید نقره ؜ئی داشت، مستقیم به مخاطب خود؜؜؜ می؜؜نگریست و نگاه متفنذ خود را بطرف او؜؜؜ می؜؜دوخت.

ما از او هم مرخص شدیم و بعد از گذشتاندن دوسه شب و دیدن بعضی دوستان، رهسپار؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ جلال؜ آباد شدیم. اسپان خود را که در؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ جلال ؜آباد گذاشته بودیم بر آن سوار شده کنر رفتیم. حاکم کلان به چغه سرای که بعد؜؜؜؜؜ها به نام مولد سید جمال الدین افغانی اسدآباد نامیده؜؜؜ می؜؜شد، رسیده بود. غلام؜ خان طوریکه پیش؜بینی؜؜؜ می؜؜کردیم، اسمار را ترک کرده و فرار را بر قرار ترجیح داده بود.

در سال؜؜؜؜؜؜؜؜؜های اول توجه حکومت به ترمیم سرک؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و آبادی عمارات دولت منعطف بود، مکتب؜؜؜؜؜ها سر از نو دایر؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد و برای اخذ عسکر و ترتیب مجدد اردو اقدامات به عمل؜؜؜؜؜ می؜؜؜آمد. برای جمع آوری سلاح دولت که تاراج شده و به دست مردم بود کوشش؜؜؜ می؜؜شد که به این وسيله مامول خلع سلاح مردم هم انجام؜؜؜؜؜ می؜؜؜گرفت. 

دورۀ کوتاه سلطنت نادر شاه روی همرفته دوه خوبی بود، مردم زیادی از عوام و خواص مملکت با او دلبستگی داشتند، او را مورد احترام؜؜؜؜؜ می؜؜؜شناختند و این محبوبیت خود را پیش از دوره سلطنت خود بدست آورده بودند. 

درین دوره بود که ولایت کنر با کابل توسط جاده موتررو اتصال یافت و اولین موتری که به این ولایت آمد، موتر انجنیر المانی سرک؜ساز بود که باعث تحیر و تعجب اطفال و زنان روستائی کنر شد.

نادرشاه در ادارۀ امانی به ادارۀ امور ننگر؜؜؜؜؜هار و قطغن و بدخشان پرداخته بود، با مردم پکتیا در جنگ استقلال و بعد از آن تماس نزدیک داشت، اکثر بزر؜؜گان و سرکرد؜؜گان اقوام و قبائل را؜؜؜؜؜ می؜؜؜شناخت و این تجارب و آشنائی؜؜؜؜؜؜؜؜؜ های او و احاطه نظر او در سیاست بین المللی و امور اداری سبب شد افغانستان راه سالم پیشرفت و ترقی و تحول را در پیش گیرد. اما او به زودی از بین رفت و در سال ؜؜؜؜؜؜چهارم سلطنت خود به قتل رسید. «خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» …..

بخش هفتم

دورۀ ظاهرشاه

ظاهرشاه که بعد از فوت پدر به سلطنت رسیده بود، پادشاه به نام بود. قدرت دولت بدست عم او محمدهاشم؜ خان قرار گرفت. بعد از فوت پدر او فضا طوری بوجود آمد که اداره و پنجه آهنین سردار محمدهاشم ؜خان را به؜؜؜ میان آورد. هنگامه حبس و زجر، حبس و کشتن و بستن گرم شد. در مقابل جوانان و آزادی؜ خوا؜؜؜؜؜هان خشونت بیشتری صورت؜؜؜ می؜؜گرفت و باز کابوس اختناق و استبداد بر فکر و روح مردم مستولی شد. محمدهاشم ؜خان با این همه سختیگری؜؜؜؜؜ ها و قساوت اداره؜ چی بسیار ؜؜؜؜؜ماهری بود. مملکت در ساحۀ اقتصاد و اداره پیش؜؜؜ می؜؜رفت و ضروریات مملکت چه از قبیل آلات و ادوات جنگی و ماشین آلات صنعتی تهیه؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد، تجارت رونق خوبی گرفت و با؜؜ تأسیس بانک؜؜؜؜؜ها و شرکت؜؜؜؜؜ها با شیوه ؜؜؜؜؜؜های نو کسب منفعت مردم آشنائی پیدا کردند. درین راه سهم عبدالمجید زابلی که رئیس بانک و مشاور اقتصادی ؜؜؜؜صدراعظم بود هم بسیار زیاد است که ما در موقع به ذکر آن خواهیم پرداخت در ساحه معارف و کلتور هم توجه مناسب به عمل آمد.

ولايات شمال هندوکش درین دوره توسط جاده موتررو بکابل اتصال یافت و منابع تولید آن انکشاف کرد، شفاخانه ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و مکاتب عالی در هر گوشه و کنار مملکت کشوده شد. سردار محمدهاشم ؜خان آدم بسیار عجیبی بود که گویا مجموعه اضداد بشمار می؜رفت. 

او آدم متدین و خوش عقیده بود که نماز؜؜؜؜؜؜؜؜؜های خود را مرتب؜؜؜؜؜ می؜؜؜گذارد و به تلاوت قرآن مجید؜؜؜ می؜؜پرداخت، اما وقتی از نماز صبح و تلاوت قرآن شریف فارغ؜؜؜ می؜؜شد به حبس و زجر بی؜ گنا؜؜؜؜؜هان؜؜؜؜؜ می؜؜؜پرداخت و از دیدن محابس و سرکشی به آن حظ؜؜؜؜؜ می؜؜؜برد. او عصبی و تند مزاج بود، زود بر افروخته؜؜؜ می؜؜شد و؜؜؜؜؜؜ های و هوئی راه؜؜؜؜؜ می؜؜؜انداخت. 

اما در طرز اداره خود بسیار متین و سنجیده پیش؜؜؜ می؜؜رفت و احساسات خود را کمتر دخل؜؜؜ می؜داد.؜؜؜ می؜؜گویند او در جوانی با یک عشق ناکام مواجه شده بود که آن ناکامی علاوه بر تأثیراتی کـه بـر عاطفۀ عشقی او اثر افکنده بود،؜؜؜؜؜؜ آنرا یک ا؜؜؜؜؜هانت بر خود تلقین کرده و عقده گرفته بود که بصورت و انزجار و تهیج اعصاب بروز؜؜؜ می؜؜کرد و تا آخر عمر ازدواج نکرد. 

او در اعتقاد به مزارات و مجاذیب اعتقاد خرافی داشت، اما در عین زمان برای پذیرفتن مظاهر مدنیت غرب هیچ تعصب نداشت و به شروع آن در مملکت بصورت عاملانه؜؜؜؜؜ می؜؜؜کوشید.

مـن چـون شخصاً از استقرار رژیم نادر شاهی راضی نبودم و در قطار آنانی که چشم براه امان؜ الله ؜خان بودند، قرار داشتم. بعد از مرگ نادر شاه با ترتیب اداره محمدهاشم؜ خان بیشتر به مخالفت تمایل پیدا کردم و روشنفکران و کسانیکه درین راه پیش آهنگان بودند با ؜؜آنها تماس؜؜؜ می؜؜گرفتم. این تماس؜؜؜؜؜ها اکثراً دوستانه و شخصی بود و ماهیت فعالیت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های حزبی نداشت. با سید غلام حیدر پادشاه دوستی و همفکری صمیمانه داشتیم. او مخالف جدی رژیم بود، مدیر مستقل زراعت دوره امانی بود. مرد تجدد پسند رادیکال و با جرئتی بود. حکومت هرچه کوشید او را ترضیه کند، سازگاری نکرد تا بالاخره در قضیه غلام ؜نبی چرخی و اتهام بهمدستی با او محبوس شد و در محبس فوت کرد. هم چنان دوستان دیگر ما در دورۀ ظاهرشاه هم از جمله عناصر ناراض حکومت بشمار؜؜؜؜؜ می؜؜؜آمدند. 

با این شیوۀ که داشتم در پیش حکومت آدم نامطلوب بحساب می؜رفتم. بعد از فوت نادرشاه در نخستین انتخاب مجلس شوری ملی خود را کاندید ساختم، اما حکومت با سوابقی که داشتم مرا در شوری مناسب ؜؜؜؜؜؜نمی؜دید، کاندید دیگری را که در مقابل استاده بود، آشکارا تائید کرد و حاکم کلات بصورت دوستانه به من تفهیم کرد که از وكالت منصرف شوم ورنه عواقب آن برای من ناگوار خواهد بود. مرا به نزد سردار محمدداود که آمر ملکی و نظامی ننگر؜؜؜؜؜هار بود به؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ جلال؜ آباد فرستاد و گفت او شما را خواسته است.

به؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ جلال ؜آباد به همراهی برادر بزرگ خود سید عبدالرزاق (شال پادشاه) رفتم. من برای نخستین بار سردار محمدداود را در؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ جلال؜ آباد ملاقات کردم و از نزدیک او را دیدم. 

وقتی به سردار محمدداود معرفی شدم به خنده گفت: من نام شما را؜؜؜ می؜؜شنیدم که پادشاه ؜صاحب چنین کرد و یا چنان؜؜؜ می؜؜کند، تصور؜؜؜ می؜؜کردم این پادشاه؜ صاحب عبا و قبای تصوف را در بر خواهد داشت و ؜صاحب عمامه و ریش بزرگی خواهد بود، شما که آنطور نیستید. گفتم سردار؜صاحب چنانکه؜؜؜؜؜ می؜؜؜بینید که هستم.

او در آنوقت جوان خوشگل و تنومند بود که کمتر حرف؜ ؜؜؜؜میزد و استعداد آمیزش و اختلاط را با هرکس نداشت. او مثل عم خود محمدهاشم ؜خان تند خو و عصبانی مزاج بود و زود بر آشفته؜؜؜ می؜؜شد و چین بر جبین؜؜؜؜؜ می ؜؜؜افگند من بعد؜؜؜؜؜ها که زیاد؜؜؜؜؜؜؜تر با او محشور شدم و همکار گشتم به خواص و سجایای او پی بردم، چنین فهمیدم که این عدم آمیزش او ناشی از غرور نی بلکه از محجوبیت اوست. او با تمام آن مظاهر خشونت و اندک رنجی خود، با تمام جاه طلبی و قدرت پسندی خود، به اصطلاح آدم پس؜رفته و محجوبی بود که در انظار مغرور جلوه؜؜؜ می؜؜کرد. معلومات علمی و ادبی او بسیار محدود بود. او در جوانی برای تحصیل در دورۀ امانی به فرانسه فرستاده شده بود و در؜ آنجا در فن معماری (ارشیتک) و نقشه برداری تحصیل کرده بود. بعد از استقرار رژیم نادرشاه تحصیلات خود را تمام ناکرده بکابل آمد و او با چند تن دیگر از جوانان خانوادۀ سلطنتی و غیره در یک کورس نظامی زیر تربیه گرفته شدند که؜؜؜؜؜؜ آنرا در مدت دو سه سال انجام دادند. بعد از اتمام کورس مذکور او به رتبه جنرالی نایل شده بود و به حیث حاکم اعلی و قوماندان عسکری ننگر؜؜؜؜؜هار مقرر شده بود. 

او با برادر بزرگ من آشنا شده بود و تماس؜؜؜؜؜؜؜؜؜های مکرری بین ؜؜آنها صورت گرفته بود و با او علاقه مندی دوستانه و التفات نظر خاصی داشت. 

سردار محمدداود او را مخاطب قرار داده و موضوع وکالت مرا در؜؜؜ میان آورد و گفت ؜؜؜؜صدراعظم؜ صاحب (محمدهاشم؜ خان)؜؜؜ می؜؜خواهد برای برادر شما کار دیگری بدهد، او را به کابل خواسته است بهتر است ازین کار وکالت منصرف شود و کابل برود و ؜؜؜؜صدراعظم را ملاقات کند. او بر سبیل شکایت گفت : کاکای من حرف سخن ؜چینان را زود باور؜؜؜ می؜؜کند. من بسیار کوشیده ام که سوءتفاهم بین شما و او واقع نه شود. اما از برادر شما بسیار راضی نیست، کوشش کنید و به او اطمینان و قناعت بدهید. من گفتم که من به ماموریت؜؜؜؜؜؜های دیگری دولتی؜؜؜؜؜؜ میل ندارم و حاضر نیستم شغل ملازمت در دولت را اختیار کنم بهتر است به کار و بار شخصی خود مشغول باشم. گفت ازین ناحیه خاطر جمع باشید شما را به ماموریتی؜؜؜؜؜ می؜؜؜ گمارد که ملازمت حکومت نیست او شما را به عضویت اعیان (سنا) در نظر گرفته است و آن محل هم جزء دوم شوری و پارلمان محسوب؜؜؜؜؜ می؜؜؜شود.

مجلس اعیان در آنوقت جائی بود که وزراء و سیاسیون سابقه را در؜ آنجا از راه انتصاب گردآورده و زیر نظر گرفته بودند. این مجلس عملاً کار و صلاحیتی نداشت. 

من به عضویت این مجلس داخل شدم. در اولین ملاقاتی که بعد از تقرر با ؜؜؜؜صدراعظم رخ داد، او از موضوع و رفتار من شکایت ؜گونه یادآوری کرده گفت اطلاعات پیهم؜؜؜ می؜؜گرفتم، اما به احترام پدر شما مزاحم خودت نشدم، من به پدر شما اعتقاد راسخ داشتم، حتی خانوادۀ ما و مادر ما هم به پدر شما و مرحوم ملا نجم ؜؜؜؜؜؜الدين هده اعتقاد داشتند. 

من گفتم اطلاعات سخن؜ چینان اکثراً به افواه اتکاء دارد و یا جعل و افترا است. او گفت بهتر است به کابل باشید تا سعایت و افترا؜؜؜؜؜ها سوءتفاهم بين ما و شما بوجود نیارد. او گفت من خوش؜؜؜ می؜؜شوم ؜گاه؜گاه نزد من بیائید. تشکر کرده مرخص شدم. 

من درین مدتی که در کابل بودم به مطالعه علوم اجتماعی مشغول شدم در فرا گرفتن زبان انگلیسی و تکمیل زبان عربی خود اقدام کردم. چون ذوق شعری داشتم و این قریحه با تکانی که از انقلاب سقوی خورده بودم، انکشاف بیشتری کرده بود. 

درین هنگام سکونت در کابل به گفتن شعر و طبع و نشر بعضی از آن در جراید؜؜؜؜؜ می؜؜؜پرداختم. فعالیت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های سیاسی هم با احتیاط و سنجیدگی دوام داشت. با دوستانی که از وضع حکومت راضی نبودند و انتقاد؜؜؜؜؜ می؜؜؜کردند، صحبت و تماس صورت؜؜؜ می؜؜گرفت، اما درین تماس؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها کدام طرح و نقشه عملی موجود نبود و شکل صحبت و تفاهم بین دوستان را داشت. درین مجلس مباحثات علمی و ادبی صورت؜؜؜ می؜؜گرفت و زیاده ؜؜؜؜؜؜؜تر شکل اجتماعات ادبی و ثقافتی داشت. 

روزی مرا ؜؜؜؜صدراعظم به حضور خود خواست و گفت در بانک ملی و بعضی شرکت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دیگر حکومت هم سرمایه گذاری کرده و در آن شریک است، برعلاوه؜؜؜ می؜؜خواهم در آینده هم اینگونه تأسیسات مشترک دولتی و شخصی بوجود آورده شود. من؜؜؜ می؜؜خواهم شما به حيث معتمد دولت در اداره تفتیش بانک ملی اجرای وظیفه كنيد. من موافقه کردم. گفت نزد عبدالمجیدخان زابلی بروید و در مورد کار خود ترتیب بگرید.

من آقای زابلی را در بانک ملاقات کردم و برای مرتبه نخست او را از نزدیک؜؜؜ می؜؜دیدم. از موضوع تقرر من آگاهی داشت. راجع به محل اداره و همکاران اداری من و پروگرام کار بمن معلومات داد. من چند روز بعد عملاً بـكـار شـروع کردم. 

من درین وقت خود را محتاج؜؜؜ می؜؜دیدم که در مورد اساسات بانکداری و نظریات اقتصادی مطالعاتی به عمل ؜آرم و خود را برای کار بیشتر مجهز سازم و مدتی از مطالعات دیگر باز ماندم و به این کار متوجه شدم. بانک ملی در آنوقت؜؜؜؜؜؜ یگانه بانکی بود که هم به نشر پول؜؜؜؜؜ می؜؜؜پرداخت و هم بانک کریدت بحساب؜؜؜ می؜؜رفت. در شرکت؜؜؜؜؜؜های بزرگ مثل نساجی و شرکت پخته و امثال آن سرمایه گذاری کرده و حتی موجد و موسس ؜؜آنها شناخته؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد. 

آقای زابلی پروگرام وسیعی و بزرگ انکشاف مملکت در سر داشت. آدم فعال و به اصطلاح دینامیکی بود. در چند سال دوره ماموریت خود به حیث ریس بانک که بعد؜؜؜؜؜ها وزیر تجارت و وزیر اقتصاد هم بود، در انکشاف اقتصاد مملکت نقش مهمی داشت. 

من هم مدتی درین جریان افتادم. سالانه از شرکت نساجی و تاسیسات آن در پلخمری خبرگیری؜؜؜ می؜؜کردم. پلخمری را از تهداب؜گذاری آن تا به کار افتادن و افتتاح فابریکه نساجی در تماس بودم. همچنان از شرکت سپین زر و بعضی تاسیسات دیگر ولایت قطغن و مزار احوال گیری؜؜؜؜؜ می؜؜؜کردم. با این انکشاف دلچسپی گرفتم و با آقای زابلی علاوه بر ارتباط رسمی یک نوع حسن تفاهم دوستانه هم بوجود آمده بود. 

من درین مدت ماموریت خود در بانک با عایله خود در کابل متمكن شدم، خانه و کا؜؜شانه مختصری بدست آوردم و فرزندان خود را در لیسه؜؜؜؜؜؜های مرکز داخل تعلیم و تحصیل کردم. 

زندگی مـن بـه همین منوال چند سالی دوام کرد که جنگ دوم جهانی رخ داد و نظر؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها را بخود معطوف ساخت آن وقت که رادیوی آلمان صدای فتوحات اردوى المان را با آب و تاب در دنیا منعکس؜؜؜؜؜ می؜؜؜ساخت و ما از رادیو؜؜؜ می؜؜شنیدیم، امید؜؜؜؜؜؜؜؜؜های نو را در دل؜؜؜؜؜ها زنده؜؜؜ می؜؜ساخت و متفکرین و سیاسون جوان افغانستان بنا به تنفری که از انگلیس داشتند و بر مبنای تنفری که در مقابل استعمار و سیطره غرب موجود بود، ازین حادثه امید تحول و کشایش در اوضاع مشرق عموماً و افغانستان خصوصاً داشتند. هر شکست متحدین را فتح خود در مقابل رژیم حکومت خود هم تلقی؜؜؜ می؜؜کردند، جنگ خلاف توقع به نفع متحدین و شکست آلمان خاتمه یافت. 

در مرحله اول یاس و ناامیدی در بین جوانان بوجود آورد، اما بعد؜؜؜؜؜ها دیده شد که جنگ تأثیرات خود را به نفع شرق و ممالک پس؜ مانده بجا گذاشته است و استعمار را به عقب نشینی و دادن آزادی به مستعمرات وادار ساخته است. حالا یک فصل نوی در تاریخ جهان گشوده شده است و دست تقدیر مشغول نگاشتن آن است. ؜؜؜؜؜؜تنها استعمار؜؜؜ نی، استبداد هم با شکست مواجه شده است، حق تعیین سرنوشت و حقوق بشر در دل؜؜؜؜؜ها بارقه بوجود آورده بود که آینده بهتر و مسعود؜؜؜؜؜؜؜تر جلوه؜؜؜ می؜؜داد. 

در نیم قاره هند دو دولت پاکستان و هندوستان بوجود آمد، در شرق دور اندونیزیا و ویتنام و امثال آن، در قاره افریقا دولت؜؜؜؜؜؜های بومی و ملی قد علم؜؜؜ می؜؜کردند و بعث بعدالموت؜؜؜ می؜؜نمودند. اما ؜؜؜؜؜؜؜؜؜متأسفانه روابط بین دو مملکت همسایه و برادر مانند افغانستان و پاکستان به تیرگی گرائید و این تیرگی مانند یک عملیه کیمیاوی باعث ایجاد متداوم و مسلسل دیگری گشت که منجر به تبدیلی؜؜؜؜؜؜های عظیمی شد. 

بعد از جنگ من به حیث رئیس انحصارات دولتی اجرای وظیفه؜؜؜ می؜؜کردم و موجب تبدیلی من از وظیفه ریاست تفتیش بانک و موسسات مربوطه آن بود که آقای زابلی پیشنهاد کرده بود که انحصارات شکر و پترول که آن وقت متعلق به یک شرکت غیردولتی بود، ملی شود و سرمایه شرکاء آن بتدریج مسترد؜؜؜ گردد،. بعد از ملی شدن مرا حکومت به وظیفه انحصارات مؤظف ساخت تا این مرحله انتقال را سرپرستی کنم. 

ادامه دارد

بخش هشتم 

«افغانستان بعد از جنگ دوم جهانی»

بعد از جنگ دوم جهانی و تقسیم نیم قارۀ هند به دو مملکت (هند و پاکستان) افغانستان در یک مرحله نوین حیات تاریخی خود داخل شده بود و به سیاست داخلی و خارجی خود به راه و روش سیاسی خود تجدید نظر را ضرورت دانسته و به تبدیل آن پرداخت.

1. در سیاست داخلی خود مجبور بود قدمی دیگری در راه دموکراتیک ساختن نظام حکومت بردارد و به حکومت توسط مرد قوى مثل محمدهاشم عم اول شاه صدراعظم و راه و روش آن خاتمه دهد. 

همان بود که شاه ؜محمود؜خان (عم دوم شاه) ؜سپه؜ سالار بحيث ؜؜صدراعظم تعین شد و محبوسین سیاسی را آزاد ساخت. به جراید و مجلات شخصی اجازه نشر و اشاعه اعطا شد، انتقاد و اعتراض بر حکومت و مجاری آن معمول ؜؜؜؜گشت. برای تشکیل احزاب و فعالیت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های سیاسی از طرف جوانان و منورین جد و جهد براه افتاد، حزب وطن و ندای خلق  و ویش زلمیان و افغان ملت و حزب خلق مارکسیست؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها (در ابتداء بصورت غیرمرئی و نهانی) به صورت غیررسمی به؜؜؜ میان آمدند و برای بنیان گذاری آن رهبران دست بکار شدند. به پخش نشرات جراید و رساله؜؜؜؜؜؜؜؜؜ های؜؜؜؜؜ می؜؜؜پرداختند، برای جذب و جلب اعضا احزاب؜؜؜؜؜ می؜؜؜کوشیدند.

درین گیر و دار یک حرکت دیگری که از طرف بعضی اراکین مهم حکومت وقت پشتیبانی میشد به راه افتاد این حرکت بنام کلوب ملی به راه افتاد و هدف آن جمع آوری روشن فکران و جلوگیری از تفرقه و تعدد زیاد احزاب بود که آهسته آهسته باید نمایندگانی در شوری بفرستد و سهمی در حکومت داشته باشد و روزی بتواند بنام حزب اکثریت حکومتی بسازد. مؤسسین و پشتیبانان این حرکت سردار محمدداود وزیر دفاع و سردار محمد نعیم وزیر خارجه عبدالمجید زابلی وزیر اقتصاد و چند نفر دیگر بودند. دارالانشاء و سکرتریت این نهضت را من به عهده داشتم (مجروح).

احزاب دیگر با یک مد و جزر به صورت غیررسمی به موجودیت خود دوام؜؜؜ می؜؜دادند تا بالاخره در اواخر حکومت سردار شاه؜ محمود با بحران الغاء و مواخذۀ حکومت مواجه شدند و با؜؜ تأسیس حکومت نو از طرف محمدداود بکلی از بین رفتند تا آنکه بعد از انحلال حکومت محمدداود در دورۀ حکومت دکتور محمديوسف مرحله نوین دیموکراسی ساختن مملکت با انفاذ قانون اساسی جدید تثبیت شد.

2. سیاست خارجی افغانستان بعد از آزادی هند و برچیدن گلیم استعمار باید به صورت نوین و مطابق شرایط زمان عیار؜؜؜ می؜؜شد. حوادثی که این تجدید نظر را تسریع کرد بوجود آمدن اختلاف بین پاکستان و افغانستان بود که در مورد مسألهٔ پشتونستان به؜؜؜ میان آمد. 

بعد از تشکیل پاکستان چون در رفرندا؜؜؜می؜؜ که در ولایات شمال مغرب هند بر بناء الحاق با یکی از دولتین (هندو پاکستان) به عمل آمده بود، حزب سرخ پو؜؜شان ولایت به سر کردگی عبدالغفار؜خان بـا آن مقاطعه کردند و صدای پشتونستان را بلند کردند. معنی آن در ابتدا چنین بود که ؜؜آنها نه هندوستان؜؜؜ را می؜؜خواستند و نه پاکستان. ؜؜آنها پشتونستان آزاد و مستقلی؜؜؜ می؜؜خواستند که مردمان پشتوزبان ولایت شمال مغرب و بلوچستان بصورت یک واحد در آن جمع شوند. 

اگرچه این هدف در اواخر از بین رفته و برای خود مختاری این ولایت و نامگذاری آن به پشتونستان تبدیل شده بود، اما به هر حال کوشش برای حفظ و نگاه داشت هویت مردم پشتون و اجتماع در یک واحد زیر نظر بوده و افغانستان با بلند شدن این صدا خود را مجبو ردید از آن پشتیبانی کند و برای تحقق بخشیدن این مرام اقدامات؜؜؜ نماید. در این مجبوریت عوامل یا دلایل ذیل را؜؜؜ می؜؜توان دخیل دانست: 

1.  چون ولایت شمال مغرب و یک حصه بلوچستان تا اواخر قرن نزده جزء سلطنت افغانستان بود و مردمان این حصه از لحاظ نژاد پشتون بودند و به زبان پشتو تکلم؜؜؜ می؜؜نمودند که اکثریت مردم افغانستان را همین نژاد و زبان تشکیل؜؜؜ می؜؜دهد، لهذا بعضى سياسيون و منورین فکر؜؜؜ می؜؜کردند که بعد از رفتن استعمار انگلیس از نیم قارۀ هند باید این اراضی به افغانستان گذاشته؜؜؜ می؜؜شد و یا رای ؜؜آنها با الحاق با مادر وطن (افغانستان) و یا پاکستان در رفرندم گرفته؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد. با وجودیکه حکومت افغانستان این ادعا را رد نکرد و ادعای خود را به این دلیل به؜؜؜ میان نیاورد اما نه؜؜؜ می؜؜توانست این فکر را نادیده گیرد، لهذا ؜؜؜؜؜؜تنها خواسته خود مردم پشتون خارج افغانستان را مورد تائید قرار داده نه الحاق؜؜؜؜؜؜ آنرا به افغانستان. 

2. اگر مسألهٔ پشتونستان قوت؜؜؜ می؜؜گرفت و مردمان آن منطقه برای حفظ هویت ملی و کلتور خود مجادله؜؜؜ می؜؜کردند و قیادت؜؜؜؜؜؜ آنرا زعمای از قبیل عبدالغفار؜خان و عبدالصمد؜خان اچکزی (کویته) به دست؜؜؜ می؜؜داشتند و سلطنت و حکومت افغانستان در چنین نهضتی بیطرف بوده و هیچ تاثیری نداشته باشد، دولت چنین روش را خلاف حیثیت و پرستیژ ملی خود شناخته و هم توقعات مردم و گروپ؜؜؜؜؜؜های فشار وطن خود را زیر نظر گرفته که به پشتیبانی از آن برخاست. نه؜؜؜ می؜؜خواست این توپ ؜؜؜؜؜؜تنها زیر پای غفار؜خان و صمد؜خان بطرف گول بدود و پای او هیچ در بین نباشد. 

3. چون ولایت شمال مغرب و بلوچستان به سه منطقه تقسیم شده بود که:

 الف- منطقه زیر ادارۀ حکومت و یا منطقه اداره شده و 

ب- منطقه قبایل آزاد بود که زیر اداره ولایت قرار نداشت و با ترتیب مخصوص و خود مختاری (اتانومس) از طرف حکومت مرکزی هند ادارۀ آن صورت؜؜؜ می؜؜گرفت و 

-ج امارت؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و نوابی؜؜؜؜؜؜ های بود که از راه معاهدات مخصوص و مقررات دیگری با حکومت هند ارتباط داشتند و از یک نوع خود مختاری برخوردار بودند.

حکومت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های افغانستان با این دو منطقه اخرالذکر ارتباط؜؜؜؜؜؜های مرتب و مدام نگاه؜؜؜ می؜؜داشتند و به یک عده سر کرد؜؜گان و روحانیون قبایل آزاد مستمری و معاش داده؜؜؜ می؜؜شد و از بین ؜؜آنها برای حفظ امن و آسایش سرحد مليشاء و محافظ استخدام؜؜؜ می؜؜شد و در جنگ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و جهاد؜؜؜؜؜؜؜؜؜های حکومت افغانستان با بیگانه؜؜گان و یا شورش؜؜؜؜؜؜؜؜؜های داخلی این قبائل به نفع حکومت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های افغانستان مداخله؜؜؜ می؜؜کردند و سهم؜؜؜؜؜ می؜؜؜گرفتند، به ؜؜آنها خطاب؜؜؜؜؜ها و مناصب اعزازی داده؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد و هم گاهگاهی از طرف حکومت انگلیس بر ضد حکومت افغانستان استعمال می؜ شدند.

لهذا تغییر حیثیت این مناطق و از بین رفتن این روابط که احتمال آن با وجود آمدن پاکستان تحقق؜؜؜؜؜ می؜؜؜ یافت، برای افغانستان مطلوب و گوارا نبود و؜؜؜؜؜؜ آنرا ضد منافع ملی و روش عنعنوی تلقی؜؜؜ می؜؜کرد و لهذا وجود یک پشتونستان خودمختار را؜؜؜ می؜؜خواست که دارای هویت مشخصه باشد که این قبایل آزاد هم در آن مدغم شوند و با افغانستان روابط حسنه و کلتوری منظم داشته باشد و به کمک و معاونت؜؜؜؜؜؜های بشری و اخلاقی افغانستان توقع داشته و از آن برخوردار باشد، آرزو داشت چنین هویتی بوجود آید.

لهذا به تقسیم قبایل از راه جرگه ؜؜؜؜؜؜های قومی و تربیه جوانان آن به مدارس افغانستان و خارج به حسب کادر رهبری قومی اقدامات به عمل آمد تبلیغات وسیعی از راه جراید و راديو صورت؜؜؜ می؜؜گرفت و هم در مناطق تحت ادارۀ حکومت پاکستان با ناراضی؜؜؜؜؜ ها و ارباب جراید کمک ؜؜؜؜؜؜های مالی کرده؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد. 

نظر به این دلایل عمده بود که موضوع پشتونستان در افغانستان در رأس سیاست خارجی قرار داشت و در حرکت؜؜؜؜؜؜های حزبی هم مانند کلوب؜؜؜ ملی، افغان ملت، ویش زلمیان و غیره در اهداف و اساس نامه؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها قرار داشت و کم کم شکل پالیسی ملی سرتاسری را اختیار ؜می؜کرد.

 درین وقت حکومت پاکستان برای تسلیحات خود از راه کمک و قرضه از ؜؜؜امریکا اقدام کرد. حکومت افغانستان این تسلیحات یک طرفه را به ضرر خود تلقی کرد و از ؜؜؜امریکا خواهش کرد با افغانستان هم در دادن سلاح کمک کند. ؜؜؜امریکا از طرف دیگر با ایران هم کمک تسلیحاتی؜؜؜ می؜؜کرد و پروگرام وسیعی برای مجهز ساختن ایران به سلاح و آلات عصری و انکشاف اقتصادی و صنعتی سر دست گرفته بود که افغانستان چون با ایران هم در سر تقسیم آب دریای هلمند دعوی و اختلاف داشت، این بهم خوردن موازنه را به ضرر خود؜؜؜ می؜؜دید. لهذا از ؜؜؜امریکا مطالبه کمک تسلیحاتی؜؜؜؜؜ می؜؜؜نمود. امریکا خواهش افغانستان را رد کرد. به دلیلی که چون افغانستان با پاکستان اختلاف سیاسی دارد، ؜؜؜؜؜؜نمی؜تواند قبل از حل آن به کمک اقدام کند. (زیرا پاکستان آنوقت عضو مهم پیمان سيتو و عضو کامنولت برطانوی به شمار؜؜؜ می؜؜رفت که ؜؜؜امریکا خود را مجبور؜؜؜ می؜؜دید چنین پالیسی اتخاذ کرده باشد.)

افغانستان خود را مجبور دید برای حفظ منافع ملی و تمامیت خود، خود را مسلح و مجهز ساخته باشد و به رحم دو همسایه قوی بقا و دوام او موقوف نباشد. لهذا به همسایه دیگر خود روسیه شوروی متوجه و متوصل شد که در راه به دست آوری سلاح عصری و تربیه پرسونل نظامی خود از او کمک بخواهد. 

این توجه و توصل چون بسیار مهم و خلاف سیاست عنعنوی مملکت بنظر؜؜؜ می؜؜آمد و در نظر بعضی؜؜؜؜؜ها عواقب آن بسیار تاریک و ناخوشگوار تلقی؜؜؜ می؜؜شد و عدۀ از رجال سیاسی و بر سراقتدار حکومت هم با آن موافقه ؜؜؜؜؜؜نمی؜ کردند، لهذا حکومت خود را مجبور دید موضوع را به لویه جرگه محول سازد. 

بالاخره لویه جرگه منعقد شد و برای؜؜؜، حکومت، صلاحیت داد سلاح و قرضه را از هر جائیکه؜؜؜؜؜؜؜؜؜ میسر شود بدست آرد و پالیسی حکومت را که در مورد تائید خود ارادیت مردم پشتونستان اتخاذ کرده بود تائید نمود. 

همان بود که دولت افغانستان برای بار اول قدم از سیاست عنعنوی خود فراتر گذاشت و توجه خود را از غرب به شرق معطوف نمود و در قطار دول بی طرف و در نهضت؜؜؜؜؜؜های آن سهم گیری کرد و در سهم گیری در حوادث بین المللی داخل گشت. 

حکومت افغانستان با وجودیکه وجود پاکستان را نسبت به نیم قاره هند متحد در همسایگی خود مفید؜؜؜؜؜؜؜تر تشخیص؜؜؜ می؜؜کرد و هم برای حفظ موازنه قدرت در منطقه وجود آن را در قبال ایران مفید؜؜؜ می؜؜دید و ترسی را که از سلطه کلتوری و سیاسی ایران بدل داشت، از پاکستان ابداً چنین خطری به خود ؜؜؜؜؜؜نمی ؜دید. زیرا ایران با آن کلتور عمیق و قدیم مشترک تاریخی خود با افغانستان و با فعالیت فرهنگی و علمی خود اشتراک زبان و اشتراک دین اسلام و تشیع با بعضی مردم افغانستان قدرت جذب و جلب افغانستان را بیشتر از پاکستان داشت. مخصوصاً که با رفتن انگلیس از منطقه خود را محافظ منطقه و رهبر نژاد آریائی معرفی؜؜؜ می؜؜كرد. لهذا برای حفظ این موازنه وجود پاکستانی را که نه ادعای رهبری کلتوری و نه ادعای زعامت تاریخی منطقه را داشت، مفید؜تر؜؜؜ می؜؜دانست. 

مخصوصاً بعضی از رجال سیاسی و حتی رجال برجسته خانوادۀ سلطنتی از تیرگی روابط با پاکستان خوش نبودند و؜؜؜؜؜؜ آنرا مضر؜؜؜ می؜؜دانستند. زیرا در ایران حرکت پان ایرانیزم (pan Iranism) از یک طرف و حرکت حزب توده از طرف دیگر تهدید مستقیمی برای افغانستان بشمار؜؜؜ می؜؜رفت. 

با تمام این حقایق یگانه رسالت خود را اعتلای پشتون و انکشاف اقتصادی قرار داده و بحیث برادر بزرگ تمام صدا؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دیگر سیاسی را خموش ساخت. 

از تیره گی روزافزون روابط افغانستان و پاکستان، روسیه شوروی بهره برداری؜؜؜ می؜؜کرد و در هر دو ساحه رسالت داود یعنی قضیه پشتونستان و انکشاف اقتصادی مملکت وعده کمک و همکاری؜؜؜ می؜؜داد تا رفته رفته از راه کمک؜؜؜؜؜؜؜؜؜های اقتصادی در ساحه صنایع تجارت و اقتصاد افغانستان به روسیه شوروی متکی گشت و در راه تسلیحات و تربیه پرسونل عسکری افغانستان منحصر بروسیه شوروی مربوط شد. حتی در بلو کاد اقتصادی که پاکستان بر ضد افغانستان عملی کرد، راه ترانزیت افغانستان خلاف معمول از طریق پاکستان بروسیه انتقال یافت. 

باوجود حرکات مذبوحانه داود و حرکات حکومت؜؜؜؜؜؜های ما بعد برای حفظ بیطرفی افغانستان چه سیاسی باشد و چه اقتصادی از سلطه نامرئی روسیه جلوگیری ممکن شده نتوانست. افغانستان بسیار سعی کرد مدارک قرضه دیگری بدست آرد. مثلاً از (آلمان غربی و ممالک عربی و منابع بین المللی) و هم؜؜؜؜؜ می؜؜؜خواست بازار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های در آلمان غربی و ؜؜؜امریکا و انگلستان برای امتعه خود داشته باشد و متخصصین و کارمندان خود را از دنیای غرب و ممالک اسلامی استخدام کند. 

از منحصر شدن تجارت و اقتصاد افغانستان بر روسیه شوروی، سیاسون افغانستان تشویش داشتند و کشیدگی و تیره گی روابط بین پاکستان و افغانستان را؜؜؜ می؜؜خواستند خاتمه بخشند و درین راه قدم؜؜؜؜؜؜؜؜؜های در اوقات مختلف برداشته شد اما از طرف پاکستان به حسن استقبال نشد و ؜؜؜؜؜؜؜؜؜متأسفانه ؜؜؜امریکا هم درین راه رول مثبت و سازنده بازی نکرد و حیثیت تماشا بین را بخود گرفته بود لهذا هیچ راهی برای حل معضله پیدا نشد. 

در بعضی اوقات برای حل  مسأله  علایمی بنظر؜؜؜؜؜ می؜؜؜آمد و امید به حل آن قوت؜؜؜ می؜؜گرفت، اما از جانب پاکستان خنثی؜؜؜ می؜؜گشت. 

روسیه شوروی و هند باوجودیکه این اختلافات را به نفع خود؜؜؜ می؜؜دیدند لیکن به اندازه که طرفداران مسألهٔ پشتونستان در افغانستان توقع داشتند قدم مؤثری بر؜؜؜؜؜؜نمی؜داشتند. زیرا هند در مسأله کشمیر با عین قضیه مواجه بود و ؜؜؜؜؜؜نمی؜خواست حق خودارادیت اکثریت یک ولایت را تائید کند و روسیه شوروی ؜؜؜؜؜؜تنها در مراحل اول در یک اعلامیه مشترک نامی از پشتونستان برده بود که ضمن حل سیاسی قضیه به آن اشاره شده بود. اما در اعلامیه؜؜؜؜؜؜های بعدی هنگام دید وادید تماس رهبران از بردن نام هم خود داری؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد. زیرا شوروی نظر خود را به سرمایه گذاری در پاکستان و انکشاف تجارت و تاثیر خود در آن منطقه دوخته بود و؜؜؜ می؜؜کوشید حسن نظر حکومت؜؜؜؜؜؜های پاکستان را جلب کند و مسألهٔ پشتونستان را مانند آتش زیرخاکستر محفوظ نگاه دارد تا در وقت لزوم خطر بالقوه، مشتعل ساخته بتواند. 

این موضوع در اواخر سلطنت ظاهرشاه وضع نرم تری بخود گرفته بود و در بیانات رسمی ؜؜؜؜؜؜تنها به حل قضیه پشتون و بلوچ اشاره؜؜؜ می؜؜شد و نام پشتونستان گرفته ؜؜؜؜؜؜نمی؜شد حتی مطالبه خود ارادیت مردم هم به قناعت رهبران سیاسی مردم پشتون تبدیل شده بود باز هم راه حلی یافت نشد. 

نخست برای بهبود بخشیدن مناسبات بین دولتین (افغانستان – پاکستان) پادشاه عم خود مارشال شاه ولی؜خان را به دربار کراچی سفیر مقرر کرده بود. شاه ولی؜خان که عم پادشاه بود در شورش داخلی افغانستان حین اشغال کابل بوسیله حبيب الله بچه سقو با برادر خود محمدنادر شاه دوش بدوش برای دفع و خموشی آن فعالیت؜؜؜ می؜؜کرد و در نتیجه فتح کابل آخرین حمله او بود، حیثیت بسیار بزرگی در دستگاه سلطنتی و محیط سیاسی افغانستان داشت. او سفیر افغانستان در دربار لندن و بعد به پاریس تعین شده بود. فرستادن او به دربار کراچی علامه اعتنای افغانستان به پاکستان و علاقه آرزوی حل  مسأله  اختلاف سیاسی بود. 

در دوران سفارت او هیئتی از کابل به سرکردگی نجیب ؜الله؜ خان معین وزرات خارجه که بعد؜؜؜؜؜ها وزیر معارف بود، از وزارت خارجه به کراچی فرستاده شده بود و با محمدعلی جناح درین مورد مذاکرات سومند و قناعت بخش به عمل آمده بود که در راپور رسمی بصورت کتاب سفید از وزارت خارجه دولت افغانستان شایع هم شده بود. ولی به همان اندازه حسن نیت و مصالحه جوئی که از طرف پاکستان؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ نشان داده شده بود بعد؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها از آن عدول به عمل آمد. 

در مرحلۀ دیگر بعد از تماس؜؜؜؜؜ها و چیده شدن مقدمات متعدد سکندر مرزا رییس جمهور پاکستان به کابل آمد و خلاف پروتوکل در داخل ارگ برای او جای داده شد و مهمان پادشاه افغانستان بود و در حل  مسأله  امیدواری؜؜؜؜؜؜؜؜؜های زیاد پیدا شده بود ولی بعد از برگشت سکندر مرزا به پاکستان امید؜؜؜؜؜ها تحقق نیافت و با رفتن سکندر مرزا با کودتای ایوب؜خان آن امید؜؜؜؜؜ها بکلی از بین رفت. 

سردار محمد نعیم وزیر خارجه (پسر عم و شوهر خواهر پادشاه) در وقت ایوب؜خان به پاکستان سفر رسمی کرد به امیدی که می؜خواهد راه حل بیابد، کوشش نمود. لاکن از پاکستان بسیار مایوس برگشت و برخورد جنرال ایوب با او طوریکه توقع؜؜؜ می؜؜رفت، دوستانه و خوشگوار نبود.

هنگامیکه سرحدات افغانی بسته شد و قونسلگری؜؜؜؜؜ ها، وکالت؜ تجاری؜؜؜؜؜؜؜؜؜های افغانی از پاکستان اخراج شدند، شهنشاه ایران در موضوع مداخله کرد و بحیث؜؜؜ میانجی در؜؜؜ میان آمد، او در بین کابل و پاکستان مساعی خود را با رفت و آمد متعدد تقریباً ده روزه خود دوام داد، اما به نتیجه نرسید و معلوم شد پاکستان گشودن سرحدات را مربوط انصراف دعوی افغانستان ساخته بود. 

بعداً حكومت ؜؜؜امریکا ؜؜؜؜؜؜تنها توانست از پاکستان امتیاز ورود اموال خود را که مربوط به پروژه ؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دولتی که ساختمان آن به ؜؜؜امریکا تعلق داشت حاصل کند و امداد؜؜؜؜؜؜؜؜؜های غذائی بود که از پاکستان اجازه عبور گرفته شد. اما سرحدات بروی امتعه و مال التجاره دیگر برای مدمت درازی مسدود ماند.

می؜گفتند در پاکستان عناصری وجود دارد که از بهبود روابط پاکستان با افغانستان اندیشه دارند و درین بهبود روابط تبارز عنصر پشتون را در پاکستان و تبارز افغانستان را در بین سیاست خارجی پاکستان؜؜؜ می؜؜دیدند که این تبارز را به نفع منافع خود ؜؜؜؜؜؜نمی؜ دیدند. 

طوریکه در بحث گذشته با آن اشاره شد، افغانستان تصمیم خود را برای تغییر و تحول جزئی با تقرر شاه؜ محمود؜خان بحيث ؜؜؜؜صدراعظم گرفته بود، یک محیط نسبتاً آزاد و معقول تری بوجود آمد و فعالیت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های سیاسی و ادبی به حرکت افتاد. در کابینه شاه؜ محمود؜خان – سردار محمدداود بحيث وزیر دفاع و معاون صدارت تقرر یافته بود. امور وزارت داخله و ریاست قبایل و سرحدات که هم حیثیت وزارت را یافته بود، در تقسیم وظایف بحيث معاون به او محول شده بود، روزی او مرا نزد خود در صدارت؜؜؜خواست. در اطاق کار او به او رسیدم. بعد از احوال پرسی گفت برای شما دیگر کافی نیست که خدمت بانک؜؜؜؜؜ها و شرکت؜؜؜؜؜ها را بکنید و حالا یک کار مهمتر و وظیفه ملی و سیاسی مهمتر را اختیار کنید و با من همکاری نمائید. گفتم هر چیزیکه از من ساخته باشد برای خدمت به مملکت؜؜؜؜؜؜ آنرا انجام خواهم داد و خواهم پذیرفت. گفت شما را به حيث كفيل ریاست سرحدات و قبائل؜؜؜ می؜؜خواهم با ما کار کنید. من گفتم اجازه؜؜؜ می؜؜دهید در اطراف آن فکر کنم و باز جواب بدهم. گفت نی اینکه فکر و سنجش زیاد ؜؜؜؜؜؜نمی ؜خواهد. امید است موافقه کنید من موافقه خود را اطلاع کردم و وظیفۀ جدید خود را فردای آن اشغال کردم.

مدتى بحيث كفيل و بعد از آن بحیث رئیس قبائل و عضو مجلس وزار به ایفای وظیفه؜؜؜؜؜ می؜؜؜پرداختم. درین وقت که اراده بود که تحولی به؜؜؜ میان آید و آزادی اجتماعی و سیاسی داده شود. یعنی احزاب و انجمن؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها بوجود آید و جراید شخصی؜؜ تأسیس گردد و مقالات انتقادی مجاز باشند. تماس با روشنفکران به عمل آید و ترتیبی گرفته شود که این تماس و ارتباط بصورت منظم باشد و در چارچوب یک انجمن آزاد صورت گیرد. لهذا؜؜ تأسیس یک کلوپی را زیر نظر گرفتند که این قبل اشخاص را به عضویت آن دعوت کند.

در بین مؤسسین سردار محمدداود و سردار محمد نعیم و آقای زابلی و چند نفر دیگر شامل؜؜؜ بودند. موضوع را اول آقای زابلی با من در؜؜؜ میان گذاشت و مرا به عضویت آن دعوت کرد، من شک و تردید خود را ؜اظهار کردم. اما او خوش بین بود و گفت این دو سردار جوان (داود و نعیم) از اوضاع جهان بی؜خبر نیستند و حاضر شده اند؜؜ تغییر مثبت و مطلوبی رادر افغانستان به وجود آورند. ؜؜آنها مانند عمان ؜؜شان فکر ؜؜؜؜؜؜نمی؜ کنند، روشنفکر و واقع بین هستند. ممکن است به کمک ؜؜آنها یک تحول و انکشافی به وجود آید.

من که به این عقیده رسیده بودم که بدون کمک و معاونت چنین اشخاص در دستگاه دولت به وجود آمدن انکشاف و تحول سیاسی امکان ندارد، لهذا استدلال او را غیرمنطقی نیافتم و گفتم یک تجربه بدی نیست باید این تجربه را نیز انجام دهیم. او گفت سردار محمدداود با شما تماس خواهد گرفت، طوریکه وعده کردید رد نکنید.

روز دیگر سردار محمدداود مرا در منزل خود وقت ملاقات داده بود. به ملاقات او به خانه ؜؜شان رفتم. او این موضوع را طرح کرد و پروگرام کار این کلوب و هدف؜؜؜؜؜؜ آنرا توضیح داد. من گفتم سردار؜صاحب کار مناسبی است و اقدام نیکی است، اما باید ملتفت باشید که جوانان و منورین افغانستان بودن جدائی حکومت از سلطنت به هیچ تبدیلی و تحولی دیگر قناعت نخواهند کرد. آن؜؜؜؜؜ها؜؜؜ می؜؜خواستند حکومت به خانوادۀ سلطنت مربوط نباشد و نزد شورا مسؤل باشد و به اساس رای اعتماد اکثریت به وجود آید. حالا شما چه فکر می؜کنید، مرحله چنین تغییر اساسی رسیده است یا نه و آیا شما و ؜؜؜؜صدراعظم؜ صاحب (سپه سالار) و اعلیحضرت به این کار موافقه خواهند کرد یا نی؟ 

گفت هدف غائی همین است که گفتید. در آخر باید این تفکیک عملی شود. برای عملی شدن آن بعضی کار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های مقدماتی لازم است که از آن جمله ما؜؜ تأسیس چنین انجمن را در نظر گرفته ایم. درین انجمن جوانان و اعضاء حکومت فعلی باهم آشنا خواهند شد، پالیسی مشترکی بود جود خواهد آمد و نقاط اصلی و بنیادی تحول آینده تثبیت خواهد گشت که در آن وقت انتقال قدرت به آسانی و بدون درد سر صورت خواهد گرفت و حکومت آینده و بعضی وکلای شورا متشکل از اعضاء این انجمن خواهد بود. 

من موافقه کردم و؜؜؜؜؜؜ آنرا کار نیک و فرخنده گفتم. فردای آن در کلوب به جلسه دعوت شدم. مراسم عضویت انجام یافت و در مجلس بعدی آن که اعضای انجمن به پانزده نفر رسیده بود، مرا به حیث سکرتر عمومی کلوب انتخاب کردند. چون من در بین روشنفکران و عناصر ناراض دولت دوستان و رفقای زیاد داشتم، برای من از طرف مجلس وظیفه داده شد با ؜؜آنها مفاهمه کنم و به عضویت انجمن ؜؜آنها را دعوت کنم. 

من این جد و جهد و کمپاین را با شوق و ذوق ناشی از خوش؜بینی جوانی شروع کردم. اول خدمت آقای غبار و دکتور محمودی رسیدم که طرح یک پارتی را ریخته بودند و اخباری شایع؜؜؜ می؜؜کردند. با آقای غبار سابقۀ طولانی دوستی و محبت و تبادل فکر سیاسی و ادبی موجود بود. اما با آقای محمودی در اواخر آشنائی و معرفتی حاصل شده بود که سابقه طولانی نداشت. ؜؜آنها گفتند عیبی ندارد، به مجلس کلوب؜؜؜ می؜؜آیند و با اعضای دیگر تماس؜؜؜ می؜؜گیرند و ارزیابی خواهند کرد، بعد تصمیم خود را اعلان خواهند کرد. من موافقه کردم اما روز بعد که به مجلس آمدند از جریان کار و اهداف آن پرسش؜؜؜؜؜ها کردند و اعضا را طرف پرسش و سوال قرار دادند و خود را مستحضر ساختند و مرخص شدند و روز دیگر تصمیم منفی خود را ابلاغ کردند و از شمولیت به این انجمن اباء نمودند. 

من که با دوستان دیگر تماس گرفتم، طبق نظر ؜؜آنها و آقای زابلی تماس مکرری را هم باین دو نفر لازم دیدم و قرار دادیم با شمول آقای زابلی و یکی دو نفر دیگر از اعضای انجمن با ؜؜آنها ملاقات کنیم. آقای زابلی ؜؜آنها را به خانۀ خود دعوت کرد. درین مجلس فقط همین ؜؜؜؜؜؜چهار نفر با هم نشستیم و تا آخر شب به گفتگو پرداختیم و دلایل منفی و مثبت یک دیگر خود را شنیدیم. آقای غبار و محمودی اصرار داشتند که حکومت در مرحله نخست حزب مخالف را رسمی بپذیرد و به آن مجال فعالیت بدهد و خودش هم به تشکیل حزب بپردازد. ما به این عقیده بودیم که چون حکومت برای این کار حاضر نیست، در مرحلۀ نخست همین فعالیتی که آغاز؜؜؜؜؜ می؜؜؜شود غنیمت است و شاید این فرصت را از دست دهیم. زیرا هیچ حرکتی درین وطن به نرمی و آسانی صورت نخواهد گرفت تا حکومت با آن موافقه نداشته باشد. ما این سیر تکاملی را که از دورۀ سردار محمدهاشم؜خان به دورۀ سردار شاه؜محمود؜خان رسیده بود، امید بخش؜؜؜؜؜ می؜؜؜یافتیم. اما ؜؜؜؜؜؜؜؜؜متأسفانه به قناعت ؜؜آنها پرداخته نتوانستم. 

جوانان افغانستان ؜؜؜؜؜؜؜؜؜متأسفانه اول با خود پروگرام سنجیده و درستی نداشتند و ؜؜؜؜؜؜تنها آرزوی تغییر حکومت و یا از بین بردن حکومت مرام بود. اما اینکه خلا را چه چیز پر خواهد کرد، به آن فکر ؜؜؜؜؜؜نمی؜ کردند. 

دوم در بین خود هم اتفاق نداشتند و در همان مرحلهٔ نخست مشق یک دموکراسی ابتدائی به گروه؜؜؜؜؜؜های متعددی منقسم شدند و به نشر اخبار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های متعدد که ار؜؜گان حزب یا گروه ؜؜شان باشد، پرداختند. آقای غبار و محمودی هم انشعاب کردند و دیر زمانی با هم سازگار نماندند. 

سوم به عوض برانداختن حکومت و آوردن انقلاب، اگر به متشکل ساختن جمعیت خود سعی مبذول؜؜؜ می؜؜داشتند و با مردم تماس؜؜؜ می؜؜گرفتند و اعضای بیشتر و افکار بیشتر را جلب؜؜؜ می؜؜کردند، بهتر؜؜؜؜؜ می؜؜؜بود. این کار را هم نکردند و هم در تماس به مردم و کمپاین در اطراف فضای فعالیت هم برای ؜؜شان مساعد نبود. ؜؜؜؜؜؜

چهارم علاوه؜بر مخالفت با دولت با انکشاف اقتصادی دولت هم به نظر منفی؜؜؜؜؜ می؜؜؜نگریستند و احیاناً طبقه سرمایه دار و بورژوا را تقبیح؜؜؜ می؜؜کردند و با این طبقه مخصوصاً آقای زابلی هم راه مخالفت اختیار؜؜؜ می؜؜کردند. 

درین مورد نظر من این بود که به وجود آمدن طبقۀ متوسط در افغانستان، برای بوجود آمدن محیط سیاسی دیموکراتیک مفید است. اگر طبقه جوانان به ضخامت قشر خود بیفزایند، انجمن؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و کلوب؜؜؜؜؜؜؜؜هائی؜؜ تأسیس کنند و به نشر و اشاعۀ اخبار و آثار بپردازند و سرمایه داران هم از راه شرکت؜؜؜؜؜ها و موسسات شخصی غیردولتی بصورت یک عامل در امور تبارز کنند، قدرت مطلقۀ خود بخود ضعیف؜؜؜؜؜ می؜؜؜شود، سالم؜ترین راه، راه تکامل و سیر تدریجی همین است. انقلاب در یک جامعه عنعنوی که آراء عامه هنوز به اهداف معین سیاسی و اجتماعی متوجه نشده است، مفید نیست و عواقب ناگوار خواهد داشت. 

ملی ساختن مؤسسات تجارتی و صنعتی و بانکی کار آسان است و جدو جهد زیادی ؜؜؜؜؜؜نمی؜خواهد، بگذارید اول چنین موسساتی بوجود آید و نشو و نمو نماید، بعد؜؜؜؜؜؜ آنرا ملی کنند. حکومت؜؜؜؜؜؜های ممالک پس؜مانده ؜؜؜؜؜؜نمی؜توانند جای تاجران و ارباب صنایع را بگیرند. زیرا این انگیزۀ منفعت شخصی ؜؜آنهاست که در کار؜؜شان مؤثر است و بیروکراسی دولت از آن انگیزه محروم است. مداخله چنین دولت؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها ابتکار شخصی را؜؜؜ می؜؜کشد و در پیشرفت رکود و بی؜نظمی به وجود؜؜؜؜؜ می؜؜؜آورد. تشبثات شخصی را باید بگذاریم که نشو و نما کند و باید از آن حمایت شود. 

در محیط سیاسی افغانستان تشتت جریان داشت و در دستگاه دولت بین ؜سپه ؜سالار و سردار داود هم اختلاف و سوء تفاهم پیدا شده بود. ؜سپه؜ سالار که برادرزاده خود را کاندید اخذ قدرت از خود می؜شناخت، بعضی از اعضای کلوپ را به انحلال و از بین بردن آن تشویق کرد و به تضعیف آن؜؜؜ می؜؜کوشید تا به کلی از بین رفت و در آن بسته شد. چون؜؜ تأسیس کلوب ملی را هم وسیله کسب قدرت داود شناخته بود. با زابلی هم روابط او بهم خورد و با سردار محمدداود هم. بالاخره زابلی هم استعفی کرد و قدرت بصورت منفرد بدست ؜سپه؜ سالار قرار گرفت. 

؜سپه ؜سالار شاه؜ محمود مثل برادر خود خشونت مزاج و عصبانیت نه داشت، شخص مؤدب بود و خوش؜ مشرب و با طبقات مختلف آمیزش کرده؜؜؜ می؜؜توانست. اما ادارۀ او ضعیف بود و پشت؜کار نداشت. چون به تنهائی مسؤلیت زمام امور را بدست گرفت، کار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دولت آهسته آهسته رو به خرابی و گسیختگی؜؜؜ می؜؜رفت، در پیشرفت و انکشاف اقتصادی مملکت با استعفی آقای زابلی رکود رخ داد و هم کار اعمار زیر بنای مملکت مانند پل؜؜؜؜؜ها و سرک؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها معطل شد، پروژه؜؜؜؜؜؜؜؜؜های جدید بوجود نیامد و در کار پروژه؜؜؜؜؜؜؜؜؜های سر دست دست (مانند انکشاف وادی هلمند وغیره) سستی رخ داد. 

پادشاه ازین باب اندیشناک بود. روزی مجلسی مرکب ازین چند نفر محدود را مکلف ساخته که درین باب فکر کنند و به او مشوره بدهند. اعضای این مجلس عبارت بودند از: علی؜ محمد؜خان وزیرخارجه و معاون صدارت عظمی، دکتور ظاهر؜خان و جنرال عبدالاحد؜خان ملكيار وزیر داخله که درین وقت به علت مریضی از مشاغل دولتی کنار کرده بود و من که هنوز به وظیفه خود بحيث رییس قبایل دوام؜؜؜ می؜؜دادم، هم عضو این مجلس بودم.

ما در وزارت خارجه در اطاق کار علی ؜محمد؜خان گرد آمده بودیم و موضوع را طرف بحث قرار دادیم و به این نتیجه رسیدیم که تبدیلی حکومت ضرور است و تا دستگاه کابینه دولت یک روح نو و جهش نو نیاید هرنوع تدبیر و نقشه در ساحۀ عمل تطبیق نخواهد گشت، پس کدام کسی را؜؜؜ می؜؜توان سفارش کرد که به تشکیل حکومت مأمور شود. ملکیار گفت که شخصیت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های مانند سردار محمدداود و سردار محمدنعیم که مردان لایق و کار آزموده بودند، کنار رفته اند و جای ؜؜آنها تا حال پر نشده، باید از ؜؜آنها کار گرفته شود. از دکتور ظاهر پرسیدم که چه فکر؜؜؜ می؜؜کنید. او گفت: من مأمور هستم که پیام اعلیحضرت را برای تشکیل مجلس بشما برسانم و بعد پیشنهاد و یا سفارش شما را بحضور او تقدیم کنم. درین مورد مرا از ؜اظهار نظر معذور دارید. در اطراف پیشرفت کار پروژه؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و دلایل اگر مجالس را دوام دادید من اگر نظریه داشتم پیشنهاد خواهم کرد. من گفتم که به نزد اعلیحضرت و سردار صاحبان چنین نظری هم بود که حکومت را از سلطنت تفکیک کنند کسی غیر از خانواده سلطنتی روزی به صدارت برسد و وزارت خانه؜؜؜؜؜ ها را عناصر متخصص و جوان بکار اندازد، چه فکر؜؜؜ می؜؜کنید که آن تجربه را همین حالا شروع کنیم. من پیشنهاد؜؜؜ می؜؜کنم روز دیگر علی؜ محمد؜خان را که به تقریب کار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های عادی اداری خود در صدارت دیدم، بمن گفت چرا چنین پیشنهاد بیجا کردی، من جان جور خود را شاخک؜؜؜ ؜؜؜؜؜؜نمی ؜نشانم. (ضرب؜ المثلی است بین مردم). بعد گفت تا این دو اژد؜؜؜؜؜؜؜؜؜های مخوف یعنی داود و نعیم موجود هستند کسی به این گنجینه نزدیک نخواهد شد. (علی؜ محمد؜خان) را اعلیحضرت به تشکیل حکومت مأمور سازد و او در تشکیل اعضاء حکومت خود کفایت و پشت کار ؜؜آنها را زیر نظر بگیرد. با این حرکت هر دو مطلب به دست خواهد آمد، یعنی یک حرکت بسوی تحول و دیموکراتیزه کردن مملکت و هم فعال ساختن دستگاه دولت. علی؜ محمدخان با تمام شدت این پیشنهاد را رد کرد و گفت نه من به قبول این کار حاضرم و نه استعداد؜؜؜؜؜؜ آنرا دارم.

بعد از تبادل نظر؜؜؜؜؜؜؜؜؜های مختصری مجلس را به روز دیگر موکول داشتیم و مرخص شدیم. روز دیگر علی؜ محمد؜خان را که به تقریب کار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های عادی اداری خود در صدارت دیدم، بمن گفت چرا چنین پیشنهاد بیجا کردی، من جان جور خود را شاخک؜؜؜ ؜؜؜؜؜؜نمی ؜نشانم. (ضرب؜ المثلی است بین مردم). بعد گفت تا این دو اژد؜؜؜؜؜؜؜؜؜های مخوف یعنی داود و نعیم موجود هستند کسی به این گنجینه نزدیک نخواهد شد. آن مجلس بار دیگر منعقد نشد و مدتی بعد سردار شاه؜ محمود؜خان را پادشاه به استعفی مجبور ساخت و عوض او سردار محمدداود را بحيث ؜؜؜؜صدراعظم مأمور تشکیل حکومت نمود. 

درین وقت سردار محمدداود به سلسله انتخاب وزراء و معرفی ؜؜آنها به مقام پادشاهی با من تماس گرفت و مرا به دوام کار و همکاری مکرر با او تکلیف کرد. من عذر خواستم که ازین کار یکنواخت خسته شده ام و؜؜؜؜؜؜ آنرا با دو حکومت سابق انجام دادم، حالا مرتبه سوم برای من قبول هم ناگوار است و هم مناسب نخواهد بود. بهتر است کسی دیگری را به این کار بگمارید تا روح تازه به کار بدهد. گفت بطور مؤقت برای یک سال دو سال قبول كن من وعده می دهم شما را معاف خواهم کرد، اما معاف به این معنی نی که شما بکلی از تمام کار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دولت کناره گیری کنید، کدام وظیفه دیگری را که مطابق؜؜؜؜؜؜ میل خود یافتید به آن مشغول خواهید شد. 

گفتم سردار؜صاحب ما و شما پروگرامی را برای تحول در مملکت و آوردن طرز جدید داشتیم و به آن فکر؜؜؜ می؜؜کردیم و در کلوپ ملی برای تطبیق و تحقق آن نظریات با هم گرد آمدیم، آیا آن اهداف هنوز هم موجود است و یا؜؜؜؜؜؜ آنرا ناقابل تطبیق یافتید؟ گفت در عقیدۀ من برای آوردن چنین تحول تغییر رخ نداده است، اما چون فعلاً کار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های اداری مملکت طوریکه؜؜؜ می؜؜بینید با یک رکود مواجه است و هم وضع اقتصادی مملکت محتاج جهش است و روابط خارجی دولت هم بحرانی است، یکی دوسال این کار؜؜؜؜؜ها را سربراه کنیم و وقتی از فعالیت ماشین اداری دولت مطمئین شدیم به آن تحول سیاسی توجه خواهم کرد و؜؜؜؜؜؜ آنرا به همکاری امثال شما رفقا به؜؜؜ میان خواهم آورد. من چار ناچار پیشنهاد او را قبول کردم و برای مرتبه دیگر وزیر قبائل عضو حکومت جدید قرار گرفتم. 

ادامه دارد 

—— 

بخش بعدی «دورۀ صدارت محمدداود»