«سرگذشت من»

بخش پنجم – ششم- هفتم و هشتم
نویسنده: سید شمس الدین مجروح
مهتمم: سید فضل اکبر
چاپ اول: ۱۳۹۱
بازپخش: انتشارات راه پرچم
انقلاب و یا آشوب سقوی
کابل را حبیب الله مشهور به بچه سقاو تصرف کرد و امان الله هنوز در قندهار بود و تگ و دو دوباره تسخیر کابل را داشت. در هرگوشه و کنار ننگرهار آتش خانه جنگی مشتعل بود.
عم ما سید زیورشاه مرحوم که در کهدامن در تبعید بسر میبرد و یک ماه پیش از سقوط کابل فوت کرده بود، خانوادۀ ما در فکر بیرون کشیدن عایله او از ولایت کابل بود و تصمیم گرفته شد مرا و یک برادر بزرگتر مرا به رفتن کابل و آوردن عایله او از آنجا مامور ساخت. یک برادر دیگر ما که او داماد عم ما هم بود درین سفر با ما همرائی کرد و با سواری اسپ بسوی کابل براه افتادیم.
قافلۀ ما مرکب از سه سوار و چهار نفر پیاده بود و در پیاده گان ملازمین ما یک نفر بنام فقیرمحمد موجود بود که او از جمله متقاعدین عسکری اسمار بود. او در فوج اسمار رتبه علم برداری داشت و از مخلصین پدر ما بود. خودش از مردان صافی تگو بود و در وقت گذشتن امیر عبدالرحمن خان از آمو بطرف ولایت کندوز او در فوج قطغن سپاهی بود و با سپه سالار چرخی در سوقیات نورستان سهم گرفته بود. مرد معمر و جهان دیده بود ریش زیبائی سفید و طویلی داشت و لباس سفید و نظیفی میپوشید و مرد متعبد و شبخیز بود و در مسجد جامع ما مؤذن و سرپرست کار مسجد و مزار پدر من هم بود. این مرد که ما او را کاکا خطاب میکردیم، بحيث رهنما و مدیر قافله ما موظف به رفتن کابل شده بود. او بعد از تقاعد حیات خود را با ما بسر میبرد. ما برای او حجره تخصیص داده بودیم و او را جزء دودمان خود میشناختیم. به سرپرستی فقیرمحمد کاکا براه افتادیم و بسوی کابل رهسپار شدیم.
راستی آنوقت اقدام به چنین سفر پرخطری را هر کس که میبود کرده نمیتوانست. غفلت و بیخبری جوانی و ماجراجوئی میتوانست این خطر را نادیده گیرد. در راه و جاده عبور و مرور دیده نمی شد. در تمام وادی کنر از قریه ها صدای تفنگ شنیده میشد. در کنار سرک دکانها و چایخانه های که سابق موجود بود، بسته بود. قریههای نزدیک سرک چون صدای پای اسپان ما را میشنیدند زنان و اطفال با تعجب بسوی ما میدویدند و میپرسیدند که ما کی هستیم و کجا میرویم.
این چهار نفر پیاده در جلو ما پیش پیش میرفتند و دو نفر آن مسلح هم بودند. من و برادرم هم با خود یک یک تفنگچه داشتیم. من که حالا سواری خود و پیاده رفتن آنها را بیاد می آرم، خجل میشوم و احساس ارتکاب گناه میکنم. وقتی ما به منزل میرسیدیم و اقامه میکردیم، ما از آن همراهان پیاده خود بیشتر زله و خسته میبودیم و آنها با تمام چستی و چالاکی اسپ ها را جابجا میکردند، زینها را از اسپها فرود می آوردند و برای یافتن کاه وجو به ده و قصبه میدویدند. مخصوصاً فقیرمحمد کاکا که پیر معمری بود از همه چست و چالاکتر بود و هیچ احساس خستگی نمیکرد و میگفت من حالا زهیر شده ام من در جوانی سه روزه راه را در یک روز طی میکردم، من در رساندن پوستههای نظامی از پای اسپ سواران نیز بودم و این وظیفه را اکثراً به من میسپردند.
ما روز سوم به لغمان رسیدیم و در اولین قریه وادی لغمان (چارباغ) که در شرق وادی قرار دارد، برای استراحت در منزل دوستان و عزیزان خود فرود آمدیم و در آنجا برای ما گفتند که در لغمان علیا جنگ شدید جریان دارد و شهر تگری که مقر خانواده مادری ما و خانۀ سابقه پدری ما بود، محاصره است و در اطراف لشكر متجاوزین مشغول تدبیر گرفتن شهر هستند. برای ما گفتند عبور و مرور در چنین حالت مشکل است.
ما برای حل مشکل خود چنین تصمیم گرفتیم که نخست نزد سرکرده لشکر متجاوز که تاج محمدخان جبارخیل بود و از جملۀ خانان متنفذین لغمان بشمار میرفت، برویم و از او با خود بدرقه را گرفته بسوی مرکز لغمان و شهر تگری حرکت کنیم.
تاجمحمدخان با خانواده ما آشنایی داشت و ما را میشناخت. با سقوط حکومت در ولسوالی چارباغ خود را مدار مهام و حاكم منطقه ساخته بود، میخواست نواحی دیگر لغمان را هم زیر سلطه خود درآورد.
ما به نزد او شتافتیم. پیش آمد مؤدبانه و دوستانه کرد و در موضوع جنگ و پرخاش جاری بین او و مامای ما او را ملامت قرار میداد و تقصیر را بدوش او میانداخت. به این صورت گویا نزد ما خود را تبرئه میکرد و چند نفر را با ما بصورت بدرقه همراه ساخت تا ما را به نخستین آمر لشکر او که در سه کیلومتری تگری در چهارده لغمان بود، برساند. آنها ما را آنجا رساندند و مرخص شدند.
آمر لشكر محمد اسلمخان نام داشت، به سنگرهای اطراف شهر از رفتن ما به تگری اطلاع داد و توصیه کرد که مزاحم نباشند. بعد از اجرای ایــن مخابره به سنگرها ما به راه افتادیم و دستمال سفیدی را بحیث رمز تکان میدادیم تا بالاخره بدرون شهر واصل شدیم.
مامای ما که ملک محمدشاه خان نام داشت پسر ملک محمدحسن خان بود که ذکر او قبلاً در صفحه ۱۹ به عمل آمد. زمیندار بزرگ و ملک تگری و نواحی آن بود. بعد از سقوط حکومت با حمله ناگهانی تاج محمدخان مواجه شده و شکست خورده بود، او شهر را ترک کرده و نزد خویشاوندان خود به دره نیازی با عایله خود رفته بود. جند وقت بعد عایله و زنان فامیل خود را در آنجا گذاشته و خودش برگشته و شهر را تصرف کرد. این حمله دوم تاج محمدخان بود که میخواست شهر را به تصرف درآورد. ما که تگری را در حالت نیمه مخروبه يافتيم، دكانها اكثراً سوخته بود، بقیه کمی از حریق نجات یافته، مسدود بود. خانههای نزدیک بازار هم طعمه حریق شده بود. به خانه قدیمی پدری ما گلوله های توپ اصابت کرده و دیوار احاطه چند جای شکاف شده و ریخته بود.
مردم در کوچه و بازار سلاح بر دوش در تک و دو دیده میشدند. ما به مهمانخانه ملک محمدشاه خان رسیدیم و او را صحیح و سالم و شادان یافتیم. این مرد پخته سال مانند جوانان کمربسته و تفنگی به پهلوی خود گذاشته بود. ما تصور کردیم او کدام میله یا جشنی بر پا کرده است. زیرا هر طرف مردم جوقه جوقه نشسته بودند، کسی طعام میخورد و کسی چای مینوشید، دیگهای بزرگ برای طبخ طعام در بیرون مطبخ در صحن سرای بار بود، و به مراجعین غذا داده میشد.
او از آمدن و دیدن ما خوش شد. شب را در آن شهر محاصره شده در هیاهوی جنگ و فیرهای توپ و تفنگ گذشتاندیم و فردای آن از طرف غرب شهر که راه آن مفتوح و حلقه محاصره به آنجا نرسیده بود بطرف کابل از راه دشت مهترلام رهسپار شدیم. درین سفر که موسم گرما و ماه اسد بود ما همیشه پس از دمیدن روشنی صبح حرکت میکردیم و بعد از ساعت ده و یازده در یک سایه درخت و یا قریه استراحت میکردیم و هنگام عصر باز براه می افتادیم ما در تاریکی شب راه را در دشت مهترلام گم کردیم و یک ساعت پریشان و سرگردان ماندیم تا بالاخره به کمک فقیرمحمد کاکا راه یافتیم و حرکت خود را دوام دادیم.
چون راه کاروان خط باریک و کج و معوجی بود که در دشت ریگزار نقش پا به زودی محو و نابود میشود لهذا راه یافتن مشکل میگردد، فقیرمحمد کاکا راه را از یافتن علایم مدفوع حیوانات تشخیص داده بود ما قبل از ظهر به بادپش رسیدیم که قریه است منزوی و دور افتاده. ما در آنجا توقف کردیم و شب دیگر قبل از روشن شدن افق بطرف نغلو براه افتادیم کوتل مختصری را گذر کردیم و به نغلو ساعت تخمیناً ده بجه روز رسیدیم. فقیرمحمد کاکا ما را به قلعه رهنمونی کرد که میگفت از دوستان پدر ماست و از سرکردگان ناحیه بشمار میرود.
ما در پیش قلعه رسیدیم و به او معرفی شدیم او ما را بطرف یک صفه مشرف به دریای کابل که سایه غلو درخت چنار آنرا پوشانده بود رهنمائی کرد. صفه یا دیره جای بسیار لطیف و خوش هوا بود آنرا به زودی با گلیم ها فرش کردند و تختهای خواب (چارپائی ها) را به دور آن گذاشتند. چای رسید و ما بعد از صرف چای که برای ما حکم ناشتا داشت در چپرکت ها استراحت کردیم. وقت ظهر نهار مفصلی برای ما ترتیب شده بود که من لذت آن مرغ پلو و صفه خوش هوا را تا امروز فراموش نکرده ام.
طرف عصر به تگاو حرکت کردیم و از قدردانی و مهمانداری میزبان تشکر کرده، مرخص شدیم. در راه یکی از عابرین بما گفت که پیش نروید که دزدان کمین گرفته اند و همه مسلح اند و شما را اذیت خواهند کرد. ما متحیر شدیم که چه باید بکنیم که درین وقت فقیرمحمد کاکا گفت شما همین جا باشید و من تنها میروم و اوضاع را بخود معلوم میکنم، بعد به شما اطلاع خواهم داد.
تقریباً یک ساعت بعد فقیرمحمد کاکـا بـرگشت و از دور از یک مرتفع با اشاره دستمال سفید ما را به پیش رفتن دعوت کرد. نزد او رسیدیم، دیدیم در بلندی دیگری دو یا سه نفر مسلح نشسته اند و گفت این دزدان نیستند و راه برای گرفتن خراج از کاروانها گرفته اند. من از هویت شما آنها را اطلاع دادم و گفتند مزاحم نمیشوند. حتی یکنفر را از بین خود برای ما طور بدرگه مقرر داشته اند تا ما را به نخستین آبادی تگو برسانند.
آن مرد پیشاپیش ما به راه افتاده بود و ما بدون آنکه به او تماس حاصل کنیم به عقب او میرفتیم تا در نزدیک یک قریه او از راه دیگر برگشت. ما در تاریکی شب بعد از ختسگی زیاد در کنار راه در یک مسجد فرود آمدیم و به استراحت پرداختیم.
مردم قریه از دو سه خانه مختلف برای ما غذا تهیه کردند. بعد از سه چهار ساعت استراحت در تاریکی شب باز براه افتادیم و از کوتل سولامک نجراو گذشته به قریه شوتی رسیدیم. قریه شوتی دهکده ایست در کنار دریای نیلاب که در آنجا کشتی هم موجود بود که مردم بطرف دشت بگرام عبور میکردند. در آنجا چایخانه و دکانی هم وجود داشت که ما نان و غذای خود را از آنجا بدست آوردیم.
بعد از توقف چند ساعت بعد از ظهر بطرف دشت بگرام به راه افتادیم و از دریای نیلاب عبور کردیم. در پایان روز به قره باغ کوهدامن رسیدیم که منزل عم متوفی ما در آنجا بود. دیگر سفر و مشقت آن پایان یافته و ما خود را در خانه خودمان یافتیم.
موسم انگور کوهدامن بود و در آن عصری که موترهای که این میوه را به هر گوشه مملکت و یا خارج آن به سرعت برساند موجود نبود، لهذا انگور خوردن برای ما که از داشتن تاکستان محروم بودیم، عیش و نوش ممتازی بشمار میرفت. خوردن انگور در موسم آن در سایه تاکستانهای کهدامن و خوردن شوله و شوربای بسیار تیز و تند که بین مردم مروج است به راستی لذتی داشت که از کباب و شراب خیام پس نمی ماند. و مخصوصاً کـه خطرات و خستگی راه طولانی و سفر پر مشقتی پایان یافته بود، راستی استراحت و مصونیت معنی خود را داشت.
ما بعد از استراحت سه چهار روز از قره باغ بطرف شهر کابل با سواری اسپ حرکت کردیم. در بین شهر کابل و قره باغ و کوهستان موترهای سواری کرائی موجود نبود، تنها عراده های حکومت سواری یا باربرداری گاهگاهی دیده میشد.
ما به شهر کابل رسیدیم و در منزل یکی از دوستان پدر ما قاضی غلام حضرت خان فرود آمدیم. قاضی غلام حضرت خان از کلان شوندگان و سرکردگان منطقه خود بود و این حیثیت زعامت را از پدر خود به ارث گرفته بود. در قیام کهدامن بر ضد رژیم امانی با حبیب الله خان کمکهای خفیه و علنی کرده بود و به پاس آن قدرت و منزلت بزرگی در دستگاه دولت داشت. او به حیث رئیس خزاین و رتبه نائب سالاری سرفراز شده بود. آدم نجیب و خوش صحبت و ظریف بود، در عین زمان بسیار مرد متعبد و پرهیزگار بود و در طریقه قادریه به پیروی از پدر ما گامزن بود. او از ورود ما به دربار سلطنتی اطلاع داده و باریابی ما را به حضور امیر تقاضا کرد.
ما موضوع آمدن خود را به او گوشزد کردیم که میخواهیم عایله و بازماندگان خود را به کنر انتقال دهیم و جایداد شانرا در کوهدامن به فروش برسانیم و میخواهیم دولت ازین قضیه مطلع باشد و این عملیه به اجازه آنها صورت گیرد.
روزی بعد به ما خبر داده شد که امیرصاحب یعنی حبیب الله ما را در ساعت ۱۱ بجه روز بحضور خود خواسته است و هم امر فرموده که مهمان دولت هستیم و باید به مهمانخانه دولتی نقل مکان کنیم. ما را بدرون ارگ به یک اپارتمان دو منزله کوچکی که در طرف جنوب دیوار ارگ قرار داشت بردند. این اپارتمان که در منزل دوم قرار داشت، جای بسیار راحت و آرامی بود که ما در آن قرار گرفتیم و به ساعت معین باریابی بسوی دربار پادشاهی به همراه یکی از کارکنان وزارت دربار برده شدیم.
بخش ششم «حبيب الله مشهور به بچه سقاو »
حبيب الله مشهور به بچه سقاو
ما در برج شمالی به حضور امیر باریاب شدیم. برج شمالی مشرف بر باغ ارگ و تپه بی بی مهرو است. در طبقه فوقانی این برج، عمارتی است متشکل از صالون نشیمن بزرگ و نان خوری و چند اطاق دیگر است به طرف شمال دارای برندۀ طولانی و عریض است که دربار امیر درین موسم درین برنده صورت میگرفت.
او در صدر مجلس در پشت میز بزرگی قرار داشت و من برای بار اول این عجوبه و یا طفره تاریخ را می دیدم. اعجوبه به این معنی که پادشاهی او بکلی خلاف معمول و خارج از سنن و قواعد جاریه بود و طفرۀ تاریخ به این معنی که جریان تاریخ چون مسیر عادی خود را بگذارد و منحرف میشود پس از مدتی به مجری اصلی خود برمیگردد. میتوان این چنین حوادث را طفره و ندرت گفت.
من با این اعجوبه و نادره تاریخ روبرو شدم، او مرد چارشانه گندمی رنگ متوسط قامت بود. چشم و بینی او چهره مردان تورانی مغولی را به خاطر میآورد. معلوم بود او از ختلاط دو نژاد آریائی و تورانی به وجود آمده است. چپن خامک دوزی سفید قندهاری به تن داشت و در زیر آن تفنگچه را با قطار و کارتوس آن آویخته بود. لنگی نخی پشاوری نفیس بر سر داشت، دستار را با سلیقه و ذوق خوش بسته بود. در پهلوی او تفنگ گلوله موزر جرمنی نزدیک کرسی موجود بود.
به او نزدیک شدیم سلام دادیم، او بر خاست و با ما مصافحه کرد و خوش آمد گفت. بعد به چند چوکی خالی که در آنجا موجود بود اشاره کرد و به ما امر نشستن را داد. بعد خودش سر سخن را کشود به غرض آمدن ما به کابل اشاره کرد و معلوم است غلام حضرت خان به او مطلب را قبلاً گفته بود و گفت در چنین وضعی که هر طرف ناآرامی است بردن زنانه و اطفال صعوبت دارد، شما این کار را نکنید و منتظر باشید تا امنیت برقرار شود، من به سواری موتر آنها را جلال آباد خواهم فرستاد و گفت که شما حالا که به وطن خود بر گشتید مردم را به همکاری و اطاعت به حکومت من دعوت کنید و چند نفر از سرکردگان و بزرگان اقوام را با بعیت نامه هائی که به دست آید بیارید. کسانی را که به حیث نمایندگان قوم با خود آورده میتوانید از اینجا بسیار به خوشی و عزت خواهند رفت و از آمدن پشیمان نخواهد بود.
مردم مشرقی (ننگرهار) به مقابل امان الله قیام کردند و مردم شنوار انقلاب را بر ضد او آغاز کردند، من به طرفداری آنها برخاستم و در حقیقت کمر آنها را بستم. حالا چرا با من متفق نمی شوند و حق احسان مرا فراموش کرده اند.
بعد گفت: شنیده ام جنگ و جدال مابین مردم مشرقی زیاد است و در هر گوشه و کنار زد و خورد است. به آنها بفهمانید آرام شوند و به آنها بگوئید این کارتوس های را که شما برای برادر کشی استعمال میکنید، مال دولت و بیت المال است، سه برابر هر کارتوس از آنها قیمت آنرا خواهم گرفت.
این کلمات آخر را با صدای بلندتر و آمرانه تری میگفت. بعد گفت: من عم مرحوم شما را میشناختم و من او را دیده بودم. چند ماه قبل از تسخير كابل من شبانه نزد او در قره باغ رفتم و او را در حجره مسجد ملاقات کردم، از او دعا گرفتم او بر شانه و پشت من با دست خود کوبید و گفت پسر من موفق باشی و خدا همراهت باد. من دعای چنان مردانی را حاصل کرده ام و از مزارات اولیای دیگر هم کسب فیض و برکت کرده ام. موفقیت من از برکت توجه این مردان خداست و کرامت آنها بود که من امان الله کافر را مغلوب کردم. او گفت اگر کسی با من همراهی کند و یا نکند عیبی ندارد مـن بـر خدای خود اتکاء کردم ام و دست خود را به تفنگ خود دراز کرد و افزود که بعد از خدا این غازی تکیه گاه من است.
ما سری می جنباندیم و صحبت او را گوش میکردیم و کمتر فرصت میداد چیزی بگوئیم. بنا بود که توجه خود را به کارهای دیگر برگرداند و مشغول شود که برادر من برخاست و گفت که حالا اجازه بدهید ما مرخص شویم و به ولایت خود بر گردیم. امر شما از مصلحت خالی نیست ما از بردن عایله خود منصرف میشویم.
گفت: نه! من به شما اجازه نمی دهم به این زودی بروید، چند شبی با ما باشید، روزهای جشن استقلال نزدیک است ما جشن میگیریم و این روزها را تجلیل میکنیم.
استقلال مال پدر و مادر امان الله نبود مال همه ما و شما است. افتخار آن و تجلیل آن کار همه ما و شما است، شما درین جشن با ما اشتراک کنید بعد از مرور جشن شما را مرخص میکنم شما تا آن وقت مهمان هستید، روزانه به دربار بیائید و نهار را با من یکجا صرف کیند و شبانه به منزل خود آرام باشید و در آنجا از شما پذیرائی میشود. حالا هم وقت نان نزدیک است بنشینید و بعد از صرف طعام به منزلتان بروید ما تشکر کردیم و نشستیم و جریان دربار را تماشا میکردیم.
شیرجان خان وزیردربار مرد خوش قیافه و خوش لباسی بود که پهلوی میز کار او ایستاده بود و دوسیه های متعددی زیر بغل داشت. لباس بسیار شیک و خوش اندامی از کرتی و پتلون به تن داشت، دستار سفیدی که آنهم با سلیقه و ذوق خوبی بسته شده بود به سر داشت، پیراهن سفید یخن باز او را مرد شیک و زیبا جلوه میداد. او کاغذها را بحضور تقدیم میکرد و آهسته چیزی میگفت و بعـد مـهـر را از روی میز بر میداشت و بر کاغذ به حيث امضاء صحه او میگذاشت.
این کار چون به اتمام رسید سر صحبت را با چند نفر دیگر آغاز کرد و از احوال آنها پرسید. درین وقت آمادگی نهار اعلان شد و همه بر سر میز نان رفتیم.
بعد از صرف طعام بیرون بر آمدیم و به طرف منزل خود رفتیم. ما هر روز مطابق امر او به برج شمالی میرفتیم و در گوشه قرار میگرفتیم و شاهد و تماشای دربار میبودیم. .
روزی محمودپاشا به دربار آمده بود و اتفاقاً در پهلوی من کرسی او قرار داشت، با هم معرفی شدیم. اصلاً او از مردان عرب سوریه دمشق بود که در اردوی ترکیه عثمانی اجرای خدمت میکرد و به صاحب منصبی درجات متوسط رسیده بود و بحيث جنرال افتخار صاحب منصبی اردوی پادشاهی افغانستان را یافته بود و در تشکیلات عصری و در امور حربیه از فکر و مشوره او استفاده میشد. چرا به افغانستان هجرت کرده بود، دلیل آن برای من معلوم نیست و شاید هم یکی از اسرار تاریخ باشد. او در زمان سلطنت امان الله خان بسیار طرف احترام و توجه قرار گرفت و نظر او در هر ساحه تحول مملکت دخیل بود. و حبیب الله او را به حیث موید و همکار خود میشناخت و احترام میگذاشت.
آدم قد بلند و لاغر اندام بود که چشمهای سبزگون و نافذ خود را طرف مخاطب از ورای عینک سفید میدوخت. بروتی بر سبک ترکان آن عصر گذاشته بود و لباس عسکری شیکی بر تن داشت. ما با هم آهسته صحبت میکردیم که درین وقت حبيب الله عطسه کرد و چون دستمال با خود در حال حاضر نداشت، دهن و بینی خود را بنا داشت با آستین چپن سفید خود خشک کند که محمود سامی از جا به سرعت بجهید و دستمال تقديم میکرد و گفت اعلیحضرتا سادگی و بی تکلیفی شما حضرت عمر را بخاطر میآورد.
ما سه چهار روز دیگر هم به دربار میرفتیم. در آنجا می نشستیم و جریان دربار را تماشا میکردیم. دربار به مجالس خانان و بزرگان قومی افغانستان شباهت داشت بی تکلیف مردم میرفتند و آمدند و با امیر صحبت میکردند. حبیب الله بلند بلند حرف میزد و از ایراد کلمات رکیک و وقیح هم خود داری نمی کرد.
من یکی دو مرتبه دیگر هم اتفاقاً در مجلس به نزدیک محمود سامی قرار گرفتم. او با اشاره چشم و ابرو اوضاع دربار را به باد تمسخر میگرفت و به اشاره و سرگوشی به من تلقین میکرد که چنین نظامی شایسته بقا و دوام نیست.
روزی دیگری که ما به دربار رفتیم، حبیب الله حاضر نبود و در وقت طعام نهار اعلام شد که امیرصاحب بیرون از شهر است و به زودی بر نخواهد گشت. مهمانان سر میز غذا بروند. ما به اطاق طعام رفتیم و غذا را صرف کردیم.
در آخر مجلس که به برنده برآمدیـم، حبیب الله رسید. تفنگ به دست داشت بر سر روی او خاک و غبار فراوان نشسته بود. به حاضرین گفت که بنشینید من سرو روی خود را میشویم و برمیگردم و به شما خواهم گفت که من به کجا بودم و چه میکردم. من گرسنه هم هستم و به صدای بلند و آمرانه به موظفین گفت که طعام او را هم سر میز بگذارند. ما همه منتظر نشسته بودیم.
ساعتی بعد از شستن سر و رو و صرف غذا بر آمد و گفتند من ساعت شش بجه صبح پیغام تیلفونی از ولایت میدان گرفتم که لشکر هزاره به جل ریز رسیده است و عسکر ما هزیمت کرده و به خروج از بین دره براه افتاده اند من بدون تعطیل موتر خود را سوار شده و خود را به دره میدان رساندم با نخستین گروه شکستیان که مواجه شدم دیدم سراسیمه و در حال دویدن اند. من توقف کردم آنها هم ایستادند و مرا شناختند پرسیدم بچه ها چه گپ است که میدوید آنها از حمله شبانه لشکر هزاره و قوت آنها حکایت کردند. امیر به تفنگ خود اشاره کرد و گفت با غازی سه نفر از پیش آهنگان آنها را در همان جا کشتم و گفتم اینها را بروی سرک بیندازید. نعش آنان بهترین سد راه شکست خوردگان است. من در آنجا توقف کردم آهسته آهسته پیش رفتم دیدم آوازۀ این حرکت من به سرعت برق در طول دره پیچیده بود و لشکر در سر راه از جاده و بیراهی ها پس برگشته و به طرف جل ریز در حرکت بودند. بعد خود را به جلریز رساندم و ترتیب مدافعه و استحکام را با رفقا گرفتم و برگشتم و همه تحسین کردند و شادباش و زنده باد گفتند.
روزهای جشن رسید و مراسم آن در گذرگاه و ده مزنگ برگذار شد. چراغان مفصلی ترتیب شده بود و صدای نشان زنی و فیر تفنگها و نغمه خوانی و ساز و سرود موزیشن ها توام با صدای تفنگ بالا بود. شب همان روز در سلام خانه ارگ که صالون کلان داشت، تیاتری بنام فتح اندلس ترتیب شده بود. ما با هم به تماشای این تیاتر دعوت شده بودیم و به آنجا رفتیم. اما از بسی ازدحام و بیروبار بود، نتوانستیم به درستی تماشا کنیم. لحظه ای صحنه به نظر میآمد و بعد آنرا استادان و تماشاکنندگان از نظر پنهان میساختند، لباسهای قرون اولی که به جان بازیگران بود نظر را جلب میکرد.
یک صحنه چند دقیقه شمشیر بازی بین دو پهلوان متخاصم که خول بر سر و زره در بر داشتند بسیار جالب و ماهرانه بود شنیدم. اكثر بازیگران این صحنه، بازیگران صحنه سیاست و فرهنگ دورۀ امانی بودند که حالا برای خوشگذرانی حبیب الله میرقصیدند و میجنگیدند.
در شهر کابل و بازارهای نو و کهنه آن گشت و گذار میکردیم. کابل به یک شهر ماتم زده و افسرده تبدیل شده بود که جوانان مکتبی و خون گرم گوشه گرفته و کنار رفته بودند، اعیان و اشراف دوره گذشته بعضی در زندان بسر میبردند و بعضی هم در خانه بازداشت شده بود. مکتبها بسته و معلمین بیکار و بی روزگار مانده بودند. کار و بار تجارتی تقریباً فلج بود، در بازار گرمی سابقه نمانده بود. زیرا اکثر راهها بسته بود و مال التجاره و امتعه به شهر نمی رسید و هم گشت و گذار تاجران خرده فروش ولایات به کابل کم شده بود. عدم مصونیت و فکر فردا هم مردم را مشوش و اندیشناک ساخته بود.
من در سال گذشته در عین موسم به کابل آمده بودم، من به مقایسۀ سال گذشته کابل را بسیار افسرده و حتی مرده یافته بودم. تفنگداران و جنگجویان شمالی و کوهستان در هر طرف جوقه جوقه در گشت و گذار بودند. آثار حیات و نشاط تنها در وجنات آنها دیده میشد. ساعتها بعد صدای هارن یک موتر یکه تاز و یا صدای زنگ گاوی شنیده میشد، صدای سم اسپان جنگجویان جای آنرا گرفته بود و آن خلا را پر کرده بود.
با وجودیکه امان الله خان از قندهار رفته و علی احمدخان که بعد از او در قندهار دعوی سلطنت کرده بود، گرفتار شده بود. اما سپه سالار محمدنادرخان هنوز در پکتیا موجود بود و برادر دیگرش محمدهاشم خان در ولایت ننگرهار مرکز مقاومتی تأسیس کرده و مشغول مبارزه بود. در مردم شهر و روشنفکران یگانه امید که مانده بود همین بود که چشم براه ظفر و موفقیت آنها بودند. عدم مصونیت و عدم اطمینان تا حدی بود که زعمای عاقل و با هوش انقلاب هم به دوام رژیم خود مطمئن نبودند.
ما به قاضی غلام حضرت خان رئیس خزاین که ذکر او را در صفحات قبل کردم، پیشنهاد کردیم جایداد ما را که چند جریب زمین کشتمندی و تاکستان بود بخرد و پول آنرا به ما بدهید تا در ننگرهار برای بازماندگان سرمایه گذاری کرده باشیم.
او گفت این خانه که من در آن می نشینم و دارای باغ و نخلستان به این وسعت و بزرگی است مال مردم است و ما غاضبانه آنرا تصرف کردیم. یقیناً مال و خانه ما هم در پاداش چنین اعمال به تصرف دیگران در خواهد آمد. برای من هیچ آرزوی توسعه جایداد و ملکیت نمانده و از حیات خود هم مطمئن نیستم. این مردمانی که انقلاب کرده بودند و به نام احیای سنن اسلامی و خدمت دین تظاهر میکردند به جز بستن مکاتب عصری و تبدیل سنه شمسی الهجری به قمری هجری و بعضی کارهای کوچک و یا منفی دیگر کاری نکرده بودند که آن را اصلاحات اساسی و خدمت واقعی برای دین خواند. آنها نزد خود هدف و پروگرامی نداشتند و یگانه سعی جد و جهد شان استقرار در مملکت و استحکام رژیم نو بود و بس که به آن هم موفق نشدند.
این اوضاع را که بخاطر میآورم و حالا که به عقب مینگرم آن بیت مشهور شاعر شرقی را به خاطر میآورم که میگفت:
عروس ملک کسی تنگ در بغل گیرد
که بوســــه بر لب شمشیر آبدار زند
طلب گاران عروس شمشیرهای آبدار در هر گوشه و کنار کشیده و به آن اتکاء کرده بودند و ارادۀ مردم را نادیده میگرفتند و به آن طوریکه باید وقعی نمی دادند.
ما از کابل به پروان آمدیم و از آنجا از نجرو و تگو بسوی ننگرهار رهسپار شدیم. شب را در تگو در جای یکی از دوستان پدر ما گذشتاندیم. بسیار خوش گذشت و مهمانی مفصلی ترتیب داده بود و هوای گوارای اواسط سنبله هم سیر و سفر ما را خوشگوار ساخته بود. ما اتفاقاً در تگو غلام محمدخان را در سر راه دیدیم که به فکر تهیه لشکر و سوقیات به طرف کهستان و کابل بود. او از سرکردگان مردم صافی تگو بود. پدر او جنرال بزرگی اردوی عبدالرحمن خان و امیر حبیب الله خان بود. سردار عنایت الله خان ولیعهد امير حبيب الله خان خواهرزادۀ خانوادۀ آنها بود. او برای استحکام و استقرار مجدد سلطنت عنایت الله خان میکوشید.
ما از تگو به لغمان از همان راه سابق و به همان ترتیب رسیدیم. شهر تگری را آرام یافتیم، جنگ به صلح تبدیل شد و شهر از قید محاصره بر آمده بود. فرصتی کافی برای دیدن دوستان و اقارب یافتیم و از زمینداری و معاملات جایداد ما در خود هم خبر گیری کردیم و بعد رهسپار کنر شدیم.
در حالیکه در هر آن و هر نقطه منتظر خطرات بودیم، ولی بدون مواجه شدن با کدام مشکل و خطر به خانه رسیدیم و انتظار میکشیدیم که: «شب آبستن است تا سحر چه زاید»
کمتر از سه ماه بعد از برگشت از کابل خبر فتح کابل رسید که توسط سردار شاولی خان و لشکریان پکتیا و وزیرستان رخ داد. نادرخان به کابل وارد شد و به پادشاهی برگزیده شد. این خبرها به سرعت برق در هر گوشه و کنار انعکاس یافت ما خبر شدیم که عساکر حبیب الله که به سرکردگی برادرش حمیدالله یک هفته پیشتر جلال آباد را اشغال کرده بودند، مجبور به عقب نشینی شده و به عجله رفته بودند. اما وقتی رسیده بودند که کاری از آنها ساخته نبود. محمدگلخان مومند بحيث آمر ملکی و نظامی ولایت ننگرهار به جلالآباد رسیده و اخذ مقام کرده بود.
ما به مشوره سرکردگان دره سین و شیگل برای تقدیم بیعت و آمادگی خدمت و اطاعت عازم کابل و جلال آباد شدیم. در راه خاص کنر با عبدالرزاق خان که حاکم کلان کنر مقرر شده بود، دید و وادید کردیم. عبدالرزاق خان از قبیلهٔ محمدزائی های متوطن خوگیانی بود، مرد فعال و مردم داری بود که در راه انقلاب هم برای نجات کابل از سلطه حبيب الله خان مجاهدت کرده بود، از علوم دین آگاهی داشت و هم از وضع و شرایط محیط خبر داشت. در اجتماعات سخنرانی او اكثراً شكل موعظه را میگرفت و در برخورد خود با مردم شیوه ولسی و قومی را به کار میبرد. ما او را مرد قابل اعتماد یافتیم که میتواند نظم و اساس را در ولایت کنر برقرار سازد. با او از سفر خود بکابل گفتیم. خواهش کرد که بسیار معطل نه شویم و زود برگردیم که با او در وقت ضرورت همکار و مددگار شده بتوانیم. ما به او اطمینان دادیم که مردم علاقه اسمار و شیگل هیچ گونه مخالفت و مقاومتی در برابر او نخواهد کرد، مطمئن باشید. زیرا مردم منتظر آمدن یک نظام حکومتی هستند که بتوانند در سایه آن دیگر به آسودگی و آرامی بسر برند. ما به او گفتیم تنها غلام خان خان اسمار با استقرار حکومت مخالف است، اما چون از پشتیبانی مردم محروم است به زودی اسمار را ترک خواهد کر و خواهد گریخت.
ما به جلال آباد رسیدیم و محمدگل خان مومند رئیس تنظیمه را ملاقات کردیم. با او سابقه شناخت موجود بود. زیرا دیر زمانی قوماندان عسکری ولایت ننگرهار به شمول کنر و اسمار بود که با هم نشت و برخاست کرده بودیم و به خانه ما هنگام سفر و بازدید خود از قشله ها آمده بود. او باغ شاهی جلال آباد را برای سکونت و اداره خود اختیار کرده بود زیرا دیگر عمارات دولتی همه طعمه حریق گشته و از بین رفته بود. تنها عمارت باغ شاهی که یادگار دورۀ عبدالرحمن خان است و عمارت گنبدی ساخت قدیم دارد، حریق پذیر نبود. البته در و دریچه چوبی همه شکسته و از بین رفته بود و برای دفع سرما در برابر آن درها پردههای ضخیم آویخته بودند.
ما بعد از گذشتاندن یک شب در آنجا به فردای آن بسوی کابل رهسپار شدیم. موترهای لاری باربردار به تازگی در بین کابل و پشاور به رفت و آمد شروع کرده بود. ما در یکی ازین لاریها نشستیم و روانه کابل شدیم. جاده های قدیمی بین کابل و جلال آباد که از گندمک و جگدلک و خاک جبار می گذشت، بسیار ناهموار و ترمیم طلب بود. پلها و پلچک ها از بین رفته بود، موتر به آهستگی پیش میرفت.
در تاریکی های شب به باریک آب بیخ کوتل خاک جبار رسیدیم. موتر را نان در صعود به کوتل هنگام شب جرأت نمی کردند. ما شب را در باریک آب توقف کردیم، صبح قبل از طلوع آفتاب به راه افتادیم و هنگام ظهر به بتخاک رسیدیم. بعد از توقف مختصر روانه کابل شدیم و بالاخره به شهر رسیدیم در منزل یکی از دوستان جا گرفتیم.
در کابل درین موسم که اواخر عقرب بود، تربرف میبارید و کوچه و بازار پر از گل و لای بود و برای ما آیندگان از ننگرهار هوای آن و منظر آن خوش آیند نبود. به غرض ملاقات سردار محمدهاشم خان صدراعظم به قصر عليا رفتیم. قصر عليا حرم سرای مادر امان الله خان علیا حضرت بود که او در حال جلای وطن در استانبول بسر میبرد و مسكن او مقر و مقام صدارت اعظمی قرار گرفته بود. باغ وسیعی و مرتبی داشت و هم در گوشه شمالی آن گلخانه موجود بود که واقعاً حیثیت یک گلخانه را داشت در آن گل بته ها و نباتات مناطق حاره هم تربیه شده بود و محفظه نباتات بود.
سردار محمدهاشم خان درین گلخانه بیرون از قصر به دید و بازدید مردم میپرداخت. ما در آنجا به ملاقات او رسیدیم. چون سابقه معرفتی موجود بود، بسیار لطف کرد و خیر مقدم پرحرارتی از ما کرد. بر سر میز او علاوه بر دوسیه ها و جراید دیگر اخبار افغانستان که در لاهور از طرف مرتضی احمدخان سدوزئی طبع میشد هم در گذاشته بود. این جریده در انقلاب افغانستان به حمایت از رژیم سابقه و حمایت از فعالیتهای سپه سالار محمدنادرخان مضامینی مینگاشت و اخبار و احوال مقاومتهای داخلی افغانستان را با آب و تاب نشر میکرد. اما بعد از انتخاب محمدنادر به پادشاهی افغانستان بحيث اخبار مخالف تظاهر کرد و از نظام به انتقاد و بد گوئی شروع نمود تا بالاخره به اثر کوششهای دپیلوماتیک وزارت خارجه افغانستان اخبار مذکور ممنوع گشت و اداره بسته شد.
بعد از ملاقات مختصر، ما از محمدهاشم خان اجازه رفتن خواستیم او گفت بحضور اعلیحضرت هم بروید و با او ملاقات کنید و بعد گفت ما با مردم مشرقی (ننگرهار) علاقه قلبی داریم، بود و باش طولانی من در آن ناحیه چه پیش از انقلاب و چه هنگام انقلاب عامل عاطفی و دل بستگی من به آن ولایت شده است .کسانیکه در انقلاب با من کمک کرده و در راه نجات مملکت کوشیده اند خدمت آنها فراموش نمی شود و قدردانی آنها زیر نظر است و کسانیکه بر ضد من و حرکت نجات قد افراشته بودند، مورد عفو و اغماض قرار می گیرند و با آنها سرکینه و انتقام جوئی نداریم، اگر حالا هم در راه تعمیر مجدد مملکت بکوشند حکومت از خودشان است ،طرف تقدیر و تحسین حکومت قرار خواهند گرفت.
ما به طرف ارگ روان شدیم و پیاده راه میرفتیم که گادی سیاه رنگ چهار عراده بزرگی که از مقابل میآمد نزدیک ما استاد. دیدم حضرت محمدصادق مجددی از آن فرود آمد و با ما مصافحه و احوال پرسی کرد. بعداً پرسید چه میکنیم و کجا میرویم ما به او گفتیم رونده وزارت دربار هستیم تا موضوع ملاقات خود را با اعلیحضرت با آنها ابلاغ کنیم تا برای ما وقت ملاقات تعین کنند و تسهیلات آنرا فراهم نمایند. گفت ضررورت به این تشریفات نیست من الان به حضور او میخواستم بروم، بفرمائید با من بیائید تا شما را به ملاقات با او کمک کنم. در گادی سوار شدیم و به داخل ارگ رفتیم و در آنجا هم در قصر گلخانه بحضور نادر شاه رسیدیم.
در گلخانۀ ارگ منقل بزرگ آتش در هر گوشه گذاشته شده، بخاری دیواری با آتش روشن بود. مردم زیادی در آن دیده میشدند که رفت و آمد میکنند و اکثراً هم مسلح بودند. به حالت عادی و معمول دربارها شباهت نه داشت. نادرشاه پشت میز تحریر بزرگی قرار داشت. ما معرفی شدیم و طرف توجه و احوال پرسی قرار گرفتیم. او پرسید صدراعظم را دیده اید یا نی؟ گفتیم الان از خدمت او بحضور شما می آئیم. گفت کوشش در استقرار و اعمار مجدد مملکت وظیفه همه ما و شماست با حکومت خود درین راه معاونت و همکاری کنید، مملکت بسیار آسیب دیده و ضرر کشیده است، مردم بسیار نا آرام و مضطرب هستند، باید بزودی این خسارات را تلافی کنیم و صلح و سلام را در وطن قایم نمائیم. ما وعده همکاری داده رخصت گرفتیم.
نادرشاه بنظر ضعیف و علیل میآمد، خستگی از وجنات او پیدا بود. قرار معلوم بجز شش و یا هفت ساعت استراحت شبانه دیگر تمام وقت مشغول کار و ملاقات با مردم بود. به امر و نهی در امور مربوطه با تمام حوصله و بردباری میپرداخت، آرام و متین صحبت میکرد. کلام او سخنان آدم مشفق و با تربیتی بود که شنونده را متأثر میساخت. از پشت عینکهای سفید که چوکات سفید نقره ئی داشت، مستقیم به مخاطب خود مینگریست و نگاه متفنذ خود را بطرف او میدوخت.
ما از او هم مرخص شدیم و بعد از گذشتاندن دوسه شب و دیدن بعضی دوستان، رهسپار جلال آباد شدیم. اسپان خود را که در جلال آباد گذاشته بودیم بر آن سوار شده کنر رفتیم. حاکم کلان به چغه سرای که بعدها به نام مولد سید جمال الدین افغانی اسدآباد نامیده میشد، رسیده بود. غلام خان طوریکه پیشبینی میکردیم، اسمار را ترک کرده و فرار را بر قرار ترجیح داده بود.
در سالهای اول توجه حکومت به ترمیم سرکها و آبادی عمارات دولت منعطف بود، مکتبها سر از نو دایر میشد و برای اخذ عسکر و ترتیب مجدد اردو اقدامات به عمل میآمد. برای جمع آوری سلاح دولت که تاراج شده و به دست مردم بود کوشش میشد که به این وسيله مامول خلع سلاح مردم هم انجام میگرفت.
دورۀ کوتاه سلطنت نادر شاه روی همرفته دوه خوبی بود، مردم زیادی از عوام و خواص مملکت با او دلبستگی داشتند، او را مورد احترام میشناختند و این محبوبیت خود را پیش از دوره سلطنت خود بدست آورده بودند.
درین دوره بود که ولایت کنر با کابل توسط جاده موتررو اتصال یافت و اولین موتری که به این ولایت آمد، موتر انجنیر المانی سرکساز بود که باعث تحیر و تعجب اطفال و زنان روستائی کنر شد.
نادرشاه در ادارۀ امانی به ادارۀ امور ننگرهار و قطغن و بدخشان پرداخته بود، با مردم پکتیا در جنگ استقلال و بعد از آن تماس نزدیک داشت، اکثر بزرگان و سرکردگان اقوام و قبائل را میشناخت و این تجارب و آشنائی های او و احاطه نظر او در سیاست بین المللی و امور اداری سبب شد افغانستان راه سالم پیشرفت و ترقی و تحول را در پیش گیرد. اما او به زودی از بین رفت و در سال چهارم سلطنت خود به قتل رسید. «خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» …..
بخش هفتم
دورۀ ظاهرشاه
ظاهرشاه که بعد از فوت پدر به سلطنت رسیده بود، پادشاه به نام بود. قدرت دولت بدست عم او محمدهاشم خان قرار گرفت. بعد از فوت پدر او فضا طوری بوجود آمد که اداره و پنجه آهنین سردار محمدهاشم خان را به میان آورد. هنگامه حبس و زجر، حبس و کشتن و بستن گرم شد. در مقابل جوانان و آزادی خواهان خشونت بیشتری صورت میگرفت و باز کابوس اختناق و استبداد بر فکر و روح مردم مستولی شد. محمدهاشم خان با این همه سختیگری ها و قساوت اداره چی بسیار ماهری بود. مملکت در ساحۀ اقتصاد و اداره پیش میرفت و ضروریات مملکت چه از قبیل آلات و ادوات جنگی و ماشین آلات صنعتی تهیه میشد، تجارت رونق خوبی گرفت و با تأسیس بانکها و شرکتها با شیوه های نو کسب منفعت مردم آشنائی پیدا کردند. درین راه سهم عبدالمجید زابلی که رئیس بانک و مشاور اقتصادی صدراعظم بود هم بسیار زیاد است که ما در موقع به ذکر آن خواهیم پرداخت در ساحه معارف و کلتور هم توجه مناسب به عمل آمد.
ولايات شمال هندوکش درین دوره توسط جاده موتررو بکابل اتصال یافت و منابع تولید آن انکشاف کرد، شفاخانه ها و مکاتب عالی در هر گوشه و کنار مملکت کشوده شد. سردار محمدهاشم خان آدم بسیار عجیبی بود که گویا مجموعه اضداد بشمار میرفت.
او آدم متدین و خوش عقیده بود که نمازهای خود را مرتب میگذارد و به تلاوت قرآن مجید میپرداخت، اما وقتی از نماز صبح و تلاوت قرآن شریف فارغ میشد به حبس و زجر بی گناهان میپرداخت و از دیدن محابس و سرکشی به آن حظ میبرد. او عصبی و تند مزاج بود، زود بر افروخته میشد و های و هوئی راه میانداخت.
اما در طرز اداره خود بسیار متین و سنجیده پیش میرفت و احساسات خود را کمتر دخل میداد. میگویند او در جوانی با یک عشق ناکام مواجه شده بود که آن ناکامی علاوه بر تأثیراتی کـه بـر عاطفۀ عشقی او اثر افکنده بود، آنرا یک اهانت بر خود تلقین کرده و عقده گرفته بود که بصورت و انزجار و تهیج اعصاب بروز میکرد و تا آخر عمر ازدواج نکرد.
او در اعتقاد به مزارات و مجاذیب اعتقاد خرافی داشت، اما در عین زمان برای پذیرفتن مظاهر مدنیت غرب هیچ تعصب نداشت و به شروع آن در مملکت بصورت عاملانه میکوشید.
مـن چـون شخصاً از استقرار رژیم نادر شاهی راضی نبودم و در قطار آنانی که چشم براه امان الله خان بودند، قرار داشتم. بعد از مرگ نادر شاه با ترتیب اداره محمدهاشم خان بیشتر به مخالفت تمایل پیدا کردم و روشنفکران و کسانیکه درین راه پیش آهنگان بودند با آنها تماس میگرفتم. این تماسها اکثراً دوستانه و شخصی بود و ماهیت فعالیتهای حزبی نداشت. با سید غلام حیدر پادشاه دوستی و همفکری صمیمانه داشتیم. او مخالف جدی رژیم بود، مدیر مستقل زراعت دوره امانی بود. مرد تجدد پسند رادیکال و با جرئتی بود. حکومت هرچه کوشید او را ترضیه کند، سازگاری نکرد تا بالاخره در قضیه غلام نبی چرخی و اتهام بهمدستی با او محبوس شد و در محبس فوت کرد. هم چنان دوستان دیگر ما در دورۀ ظاهرشاه هم از جمله عناصر ناراض حکومت بشمار میآمدند.
با این شیوۀ که داشتم در پیش حکومت آدم نامطلوب بحساب میرفتم. بعد از فوت نادرشاه در نخستین انتخاب مجلس شوری ملی خود را کاندید ساختم، اما حکومت با سوابقی که داشتم مرا در شوری مناسب نمیدید، کاندید دیگری را که در مقابل استاده بود، آشکارا تائید کرد و حاکم کلات بصورت دوستانه به من تفهیم کرد که از وكالت منصرف شوم ورنه عواقب آن برای من ناگوار خواهد بود. مرا به نزد سردار محمدداود که آمر ملکی و نظامی ننگرهار بود به جلال آباد فرستاد و گفت او شما را خواسته است.
به جلال آباد به همراهی برادر بزرگ خود سید عبدالرزاق (شال پادشاه) رفتم. من برای نخستین بار سردار محمدداود را در جلال آباد ملاقات کردم و از نزدیک او را دیدم.
وقتی به سردار محمدداود معرفی شدم به خنده گفت: من نام شما را میشنیدم که پادشاه صاحب چنین کرد و یا چنان میکند، تصور میکردم این پادشاه صاحب عبا و قبای تصوف را در بر خواهد داشت و صاحب عمامه و ریش بزرگی خواهد بود، شما که آنطور نیستید. گفتم سردارصاحب چنانکه میبینید که هستم.
او در آنوقت جوان خوشگل و تنومند بود که کمتر حرف میزد و استعداد آمیزش و اختلاط را با هرکس نداشت. او مثل عم خود محمدهاشم خان تند خو و عصبانی مزاج بود و زود بر آشفته میشد و چین بر جبین می افگند من بعدها که زیادتر با او محشور شدم و همکار گشتم به خواص و سجایای او پی بردم، چنین فهمیدم که این عدم آمیزش او ناشی از غرور نی بلکه از محجوبیت اوست. او با تمام آن مظاهر خشونت و اندک رنجی خود، با تمام جاه طلبی و قدرت پسندی خود، به اصطلاح آدم پسرفته و محجوبی بود که در انظار مغرور جلوه میکرد. معلومات علمی و ادبی او بسیار محدود بود. او در جوانی برای تحصیل در دورۀ امانی به فرانسه فرستاده شده بود و در آنجا در فن معماری (ارشیتک) و نقشه برداری تحصیل کرده بود. بعد از استقرار رژیم نادرشاه تحصیلات خود را تمام ناکرده بکابل آمد و او با چند تن دیگر از جوانان خانوادۀ سلطنتی و غیره در یک کورس نظامی زیر تربیه گرفته شدند که آنرا در مدت دو سه سال انجام دادند. بعد از اتمام کورس مذکور او به رتبه جنرالی نایل شده بود و به حیث حاکم اعلی و قوماندان عسکری ننگرهار مقرر شده بود.
او با برادر بزرگ من آشنا شده بود و تماسهای مکرری بین آنها صورت گرفته بود و با او علاقه مندی دوستانه و التفات نظر خاصی داشت.
سردار محمدداود او را مخاطب قرار داده و موضوع وکالت مرا در میان آورد و گفت صدراعظم صاحب (محمدهاشم خان) میخواهد برای برادر شما کار دیگری بدهد، او را به کابل خواسته است بهتر است ازین کار وکالت منصرف شود و کابل برود و صدراعظم را ملاقات کند. او بر سبیل شکایت گفت : کاکای من حرف سخن چینان را زود باور میکند. من بسیار کوشیده ام که سوءتفاهم بین شما و او واقع نه شود. اما از برادر شما بسیار راضی نیست، کوشش کنید و به او اطمینان و قناعت بدهید. من گفتم که من به ماموریتهای دیگری دولتی میل ندارم و حاضر نیستم شغل ملازمت در دولت را اختیار کنم بهتر است به کار و بار شخصی خود مشغول باشم. گفت ازین ناحیه خاطر جمع باشید شما را به ماموریتی می گمارد که ملازمت حکومت نیست او شما را به عضویت اعیان (سنا) در نظر گرفته است و آن محل هم جزء دوم شوری و پارلمان محسوب میشود.
مجلس اعیان در آنوقت جائی بود که وزراء و سیاسیون سابقه را در آنجا از راه انتصاب گردآورده و زیر نظر گرفته بودند. این مجلس عملاً کار و صلاحیتی نداشت.
من به عضویت این مجلس داخل شدم. در اولین ملاقاتی که بعد از تقرر با صدراعظم رخ داد، او از موضوع و رفتار من شکایت گونه یادآوری کرده گفت اطلاعات پیهم میگرفتم، اما به احترام پدر شما مزاحم خودت نشدم، من به پدر شما اعتقاد راسخ داشتم، حتی خانوادۀ ما و مادر ما هم به پدر شما و مرحوم ملا نجم الدين هده اعتقاد داشتند.
من گفتم اطلاعات سخن چینان اکثراً به افواه اتکاء دارد و یا جعل و افترا است. او گفت بهتر است به کابل باشید تا سعایت و افتراها سوءتفاهم بين ما و شما بوجود نیارد. او گفت من خوش میشوم گاهگاه نزد من بیائید. تشکر کرده مرخص شدم.
من درین مدتی که در کابل بودم به مطالعه علوم اجتماعی مشغول شدم در فرا گرفتن زبان انگلیسی و تکمیل زبان عربی خود اقدام کردم. چون ذوق شعری داشتم و این قریحه با تکانی که از انقلاب سقوی خورده بودم، انکشاف بیشتری کرده بود.
درین هنگام سکونت در کابل به گفتن شعر و طبع و نشر بعضی از آن در جراید میپرداختم. فعالیتهای سیاسی هم با احتیاط و سنجیدگی دوام داشت. با دوستانی که از وضع حکومت راضی نبودند و انتقاد میکردند، صحبت و تماس صورت میگرفت، اما درین تماسها کدام طرح و نقشه عملی موجود نبود و شکل صحبت و تفاهم بین دوستان را داشت. درین مجلس مباحثات علمی و ادبی صورت میگرفت و زیاده تر شکل اجتماعات ادبی و ثقافتی داشت.
روزی مرا صدراعظم به حضور خود خواست و گفت در بانک ملی و بعضی شرکتهای دیگر حکومت هم سرمایه گذاری کرده و در آن شریک است، برعلاوه میخواهم در آینده هم اینگونه تأسیسات مشترک دولتی و شخصی بوجود آورده شود. من میخواهم شما به حيث معتمد دولت در اداره تفتیش بانک ملی اجرای وظیفه كنيد. من موافقه کردم. گفت نزد عبدالمجیدخان زابلی بروید و در مورد کار خود ترتیب بگرید.
من آقای زابلی را در بانک ملاقات کردم و برای مرتبه نخست او را از نزدیک میدیدم. از موضوع تقرر من آگاهی داشت. راجع به محل اداره و همکاران اداری من و پروگرام کار بمن معلومات داد. من چند روز بعد عملاً بـكـار شـروع کردم.
من درین وقت خود را محتاج میدیدم که در مورد اساسات بانکداری و نظریات اقتصادی مطالعاتی به عمل آرم و خود را برای کار بیشتر مجهز سازم و مدتی از مطالعات دیگر باز ماندم و به این کار متوجه شدم. بانک ملی در آنوقت یگانه بانکی بود که هم به نشر پول میپرداخت و هم بانک کریدت بحساب میرفت. در شرکتهای بزرگ مثل نساجی و شرکت پخته و امثال آن سرمایه گذاری کرده و حتی موجد و موسس آنها شناخته میشد.
آقای زابلی پروگرام وسیعی و بزرگ انکشاف مملکت در سر داشت. آدم فعال و به اصطلاح دینامیکی بود. در چند سال دوره ماموریت خود به حیث ریس بانک که بعدها وزیر تجارت و وزیر اقتصاد هم بود، در انکشاف اقتصاد مملکت نقش مهمی داشت.
من هم مدتی درین جریان افتادم. سالانه از شرکت نساجی و تاسیسات آن در پلخمری خبرگیری میکردم. پلخمری را از تهدابگذاری آن تا به کار افتادن و افتتاح فابریکه نساجی در تماس بودم. همچنان از شرکت سپین زر و بعضی تاسیسات دیگر ولایت قطغن و مزار احوال گیری میکردم. با این انکشاف دلچسپی گرفتم و با آقای زابلی علاوه بر ارتباط رسمی یک نوع حسن تفاهم دوستانه هم بوجود آمده بود.
من درین مدت ماموریت خود در بانک با عایله خود در کابل متمكن شدم، خانه و کاشانه مختصری بدست آوردم و فرزندان خود را در لیسههای مرکز داخل تعلیم و تحصیل کردم.
زندگی مـن بـه همین منوال چند سالی دوام کرد که جنگ دوم جهانی رخ داد و نظرها را بخود معطوف ساخت آن وقت که رادیوی آلمان صدای فتوحات اردوى المان را با آب و تاب در دنیا منعکس میساخت و ما از رادیو میشنیدیم، امیدهای نو را در دلها زنده میساخت و متفکرین و سیاسون جوان افغانستان بنا به تنفری که از انگلیس داشتند و بر مبنای تنفری که در مقابل استعمار و سیطره غرب موجود بود، ازین حادثه امید تحول و کشایش در اوضاع مشرق عموماً و افغانستان خصوصاً داشتند. هر شکست متحدین را فتح خود در مقابل رژیم حکومت خود هم تلقی میکردند، جنگ خلاف توقع به نفع متحدین و شکست آلمان خاتمه یافت.
در مرحله اول یاس و ناامیدی در بین جوانان بوجود آورد، اما بعدها دیده شد که جنگ تأثیرات خود را به نفع شرق و ممالک پس مانده بجا گذاشته است و استعمار را به عقب نشینی و دادن آزادی به مستعمرات وادار ساخته است. حالا یک فصل نوی در تاریخ جهان گشوده شده است و دست تقدیر مشغول نگاشتن آن است. تنها استعمار نی، استبداد هم با شکست مواجه شده است، حق تعیین سرنوشت و حقوق بشر در دلها بارقه بوجود آورده بود که آینده بهتر و مسعودتر جلوه میداد.
در نیم قاره هند دو دولت پاکستان و هندوستان بوجود آمد، در شرق دور اندونیزیا و ویتنام و امثال آن، در قاره افریقا دولتهای بومی و ملی قد علم میکردند و بعث بعدالموت مینمودند. اما متأسفانه روابط بین دو مملکت همسایه و برادر مانند افغانستان و پاکستان به تیرگی گرائید و این تیرگی مانند یک عملیه کیمیاوی باعث ایجاد متداوم و مسلسل دیگری گشت که منجر به تبدیلیهای عظیمی شد.
بعد از جنگ من به حیث رئیس انحصارات دولتی اجرای وظیفه میکردم و موجب تبدیلی من از وظیفه ریاست تفتیش بانک و موسسات مربوطه آن بود که آقای زابلی پیشنهاد کرده بود که انحصارات شکر و پترول که آن وقت متعلق به یک شرکت غیردولتی بود، ملی شود و سرمایه شرکاء آن بتدریج مسترد گردد،. بعد از ملی شدن مرا حکومت به وظیفه انحصارات مؤظف ساخت تا این مرحله انتقال را سرپرستی کنم.
ادامه دارد
بخش هشتم
«افغانستان بعد از جنگ دوم جهانی»
بعد از جنگ دوم جهانی و تقسیم نیم قارۀ هند به دو مملکت (هند و پاکستان) افغانستان در یک مرحله نوین حیات تاریخی خود داخل شده بود و به سیاست داخلی و خارجی خود به راه و روش سیاسی خود تجدید نظر را ضرورت دانسته و به تبدیل آن پرداخت.
1. در سیاست داخلی خود مجبور بود قدمی دیگری در راه دموکراتیک ساختن نظام حکومت بردارد و به حکومت توسط مرد قوى مثل محمدهاشم عم اول شاه صدراعظم و راه و روش آن خاتمه دهد.
همان بود که شاه محمودخان (عم دوم شاه) سپه سالار بحيث صدراعظم تعین شد و محبوسین سیاسی را آزاد ساخت. به جراید و مجلات شخصی اجازه نشر و اشاعه اعطا شد، انتقاد و اعتراض بر حکومت و مجاری آن معمول گشت. برای تشکیل احزاب و فعالیتهای سیاسی از طرف جوانان و منورین جد و جهد براه افتاد، حزب وطن و ندای خلق و ویش زلمیان و افغان ملت و حزب خلق مارکسیستها (در ابتداء بصورت غیرمرئی و نهانی) به صورت غیررسمی به میان آمدند و برای بنیان گذاری آن رهبران دست بکار شدند. به پخش نشرات جراید و رساله های میپرداختند، برای جذب و جلب اعضا احزاب میکوشیدند.
درین گیر و دار یک حرکت دیگری که از طرف بعضی اراکین مهم حکومت وقت پشتیبانی میشد به راه افتاد این حرکت بنام کلوب ملی به راه افتاد و هدف آن جمع آوری روشن فکران و جلوگیری از تفرقه و تعدد زیاد احزاب بود که آهسته آهسته باید نمایندگانی در شوری بفرستد و سهمی در حکومت داشته باشد و روزی بتواند بنام حزب اکثریت حکومتی بسازد. مؤسسین و پشتیبانان این حرکت سردار محمدداود وزیر دفاع و سردار محمد نعیم وزیر خارجه عبدالمجید زابلی وزیر اقتصاد و چند نفر دیگر بودند. دارالانشاء و سکرتریت این نهضت را من به عهده داشتم (مجروح).
احزاب دیگر با یک مد و جزر به صورت غیررسمی به موجودیت خود دوام میدادند تا بالاخره در اواخر حکومت سردار شاه محمود با بحران الغاء و مواخذۀ حکومت مواجه شدند و با تأسیس حکومت نو از طرف محمدداود بکلی از بین رفتند تا آنکه بعد از انحلال حکومت محمدداود در دورۀ حکومت دکتور محمديوسف مرحله نوین دیموکراسی ساختن مملکت با انفاذ قانون اساسی جدید تثبیت شد.
2. سیاست خارجی افغانستان بعد از آزادی هند و برچیدن گلیم استعمار باید به صورت نوین و مطابق شرایط زمان عیار میشد. حوادثی که این تجدید نظر را تسریع کرد بوجود آمدن اختلاف بین پاکستان و افغانستان بود که در مورد مسألهٔ پشتونستان به میان آمد.
بعد از تشکیل پاکستان چون در رفرندامی که در ولایات شمال مغرب هند بر بناء الحاق با یکی از دولتین (هندو پاکستان) به عمل آمده بود، حزب سرخ پوشان ولایت به سر کردگی عبدالغفارخان بـا آن مقاطعه کردند و صدای پشتونستان را بلند کردند. معنی آن در ابتدا چنین بود که آنها نه هندوستان را میخواستند و نه پاکستان. آنها پشتونستان آزاد و مستقلی میخواستند که مردمان پشتوزبان ولایت شمال مغرب و بلوچستان بصورت یک واحد در آن جمع شوند.
اگرچه این هدف در اواخر از بین رفته و برای خود مختاری این ولایت و نامگذاری آن به پشتونستان تبدیل شده بود، اما به هر حال کوشش برای حفظ و نگاه داشت هویت مردم پشتون و اجتماع در یک واحد زیر نظر بوده و افغانستان با بلند شدن این صدا خود را مجبو ردید از آن پشتیبانی کند و برای تحقق بخشیدن این مرام اقدامات نماید. در این مجبوریت عوامل یا دلایل ذیل را میتوان دخیل دانست:
1. چون ولایت شمال مغرب و یک حصه بلوچستان تا اواخر قرن نزده جزء سلطنت افغانستان بود و مردمان این حصه از لحاظ نژاد پشتون بودند و به زبان پشتو تکلم مینمودند که اکثریت مردم افغانستان را همین نژاد و زبان تشکیل میدهد، لهذا بعضى سياسيون و منورین فکر میکردند که بعد از رفتن استعمار انگلیس از نیم قارۀ هند باید این اراضی به افغانستان گذاشته میشد و یا رای آنها با الحاق با مادر وطن (افغانستان) و یا پاکستان در رفرندم گرفته میشد. با وجودیکه حکومت افغانستان این ادعا را رد نکرد و ادعای خود را به این دلیل به میان نیاورد اما نه میتوانست این فکر را نادیده گیرد، لهذا تنها خواسته خود مردم پشتون خارج افغانستان را مورد تائید قرار داده نه الحاق آنرا به افغانستان.
2. اگر مسألهٔ پشتونستان قوت میگرفت و مردمان آن منطقه برای حفظ هویت ملی و کلتور خود مجادله میکردند و قیادت آنرا زعمای از قبیل عبدالغفارخان و عبدالصمدخان اچکزی (کویته) به دست میداشتند و سلطنت و حکومت افغانستان در چنین نهضتی بیطرف بوده و هیچ تاثیری نداشته باشد، دولت چنین روش را خلاف حیثیت و پرستیژ ملی خود شناخته و هم توقعات مردم و گروپهای فشار وطن خود را زیر نظر گرفته که به پشتیبانی از آن برخاست. نه میخواست این توپ تنها زیر پای غفارخان و صمدخان بطرف گول بدود و پای او هیچ در بین نباشد.
3. چون ولایت شمال مغرب و بلوچستان به سه منطقه تقسیم شده بود که:
الف- منطقه زیر ادارۀ حکومت و یا منطقه اداره شده و
ب- منطقه قبایل آزاد بود که زیر اداره ولایت قرار نداشت و با ترتیب مخصوص و خود مختاری (اتانومس) از طرف حکومت مرکزی هند ادارۀ آن صورت میگرفت و
-ج امارتها و نوابی های بود که از راه معاهدات مخصوص و مقررات دیگری با حکومت هند ارتباط داشتند و از یک نوع خود مختاری برخوردار بودند.
حکومتهای افغانستان با این دو منطقه اخرالذکر ارتباطهای مرتب و مدام نگاه میداشتند و به یک عده سر کردگان و روحانیون قبایل آزاد مستمری و معاش داده میشد و از بین آنها برای حفظ امن و آسایش سرحد مليشاء و محافظ استخدام میشد و در جنگها و جهادهای حکومت افغانستان با بیگانهگان و یا شورشهای داخلی این قبائل به نفع حکومتهای افغانستان مداخله میکردند و سهم میگرفتند، به آنها خطابها و مناصب اعزازی داده میشد و هم گاهگاهی از طرف حکومت انگلیس بر ضد حکومت افغانستان استعمال می شدند.
لهذا تغییر حیثیت این مناطق و از بین رفتن این روابط که احتمال آن با وجود آمدن پاکستان تحقق می یافت، برای افغانستان مطلوب و گوارا نبود و آنرا ضد منافع ملی و روش عنعنوی تلقی میکرد و لهذا وجود یک پشتونستان خودمختار را میخواست که دارای هویت مشخصه باشد که این قبایل آزاد هم در آن مدغم شوند و با افغانستان روابط حسنه و کلتوری منظم داشته باشد و به کمک و معاونتهای بشری و اخلاقی افغانستان توقع داشته و از آن برخوردار باشد، آرزو داشت چنین هویتی بوجود آید.
لهذا به تقسیم قبایل از راه جرگه های قومی و تربیه جوانان آن به مدارس افغانستان و خارج به حسب کادر رهبری قومی اقدامات به عمل آمد تبلیغات وسیعی از راه جراید و راديو صورت میگرفت و هم در مناطق تحت ادارۀ حکومت پاکستان با ناراضی ها و ارباب جراید کمک های مالی کرده میشد.
نظر به این دلایل عمده بود که موضوع پشتونستان در افغانستان در رأس سیاست خارجی قرار داشت و در حرکتهای حزبی هم مانند کلوب ملی، افغان ملت، ویش زلمیان و غیره در اهداف و اساس نامهها قرار داشت و کم کم شکل پالیسی ملی سرتاسری را اختیار میکرد.
درین وقت حکومت پاکستان برای تسلیحات خود از راه کمک و قرضه از امریکا اقدام کرد. حکومت افغانستان این تسلیحات یک طرفه را به ضرر خود تلقی کرد و از امریکا خواهش کرد با افغانستان هم در دادن سلاح کمک کند. امریکا از طرف دیگر با ایران هم کمک تسلیحاتی میکرد و پروگرام وسیعی برای مجهز ساختن ایران به سلاح و آلات عصری و انکشاف اقتصادی و صنعتی سر دست گرفته بود که افغانستان چون با ایران هم در سر تقسیم آب دریای هلمند دعوی و اختلاف داشت، این بهم خوردن موازنه را به ضرر خود میدید. لهذا از امریکا مطالبه کمک تسلیحاتی مینمود. امریکا خواهش افغانستان را رد کرد. به دلیلی که چون افغانستان با پاکستان اختلاف سیاسی دارد، نمیتواند قبل از حل آن به کمک اقدام کند. (زیرا پاکستان آنوقت عضو مهم پیمان سيتو و عضو کامنولت برطانوی به شمار میرفت که امریکا خود را مجبور میدید چنین پالیسی اتخاذ کرده باشد.)
افغانستان خود را مجبور دید برای حفظ منافع ملی و تمامیت خود، خود را مسلح و مجهز ساخته باشد و به رحم دو همسایه قوی بقا و دوام او موقوف نباشد. لهذا به همسایه دیگر خود روسیه شوروی متوجه و متوصل شد که در راه به دست آوری سلاح عصری و تربیه پرسونل نظامی خود از او کمک بخواهد.
این توجه و توصل چون بسیار مهم و خلاف سیاست عنعنوی مملکت بنظر میآمد و در نظر بعضیها عواقب آن بسیار تاریک و ناخوشگوار تلقی میشد و عدۀ از رجال سیاسی و بر سراقتدار حکومت هم با آن موافقه نمی کردند، لهذا حکومت خود را مجبور دید موضوع را به لویه جرگه محول سازد.
بالاخره لویه جرگه منعقد شد و برای، حکومت، صلاحیت داد سلاح و قرضه را از هر جائیکه میسر شود بدست آرد و پالیسی حکومت را که در مورد تائید خود ارادیت مردم پشتونستان اتخاذ کرده بود تائید نمود.
همان بود که دولت افغانستان برای بار اول قدم از سیاست عنعنوی خود فراتر گذاشت و توجه خود را از غرب به شرق معطوف نمود و در قطار دول بی طرف و در نهضتهای آن سهم گیری کرد و در سهم گیری در حوادث بین المللی داخل گشت.
حکومت افغانستان با وجودیکه وجود پاکستان را نسبت به نیم قاره هند متحد در همسایگی خود مفیدتر تشخیص میکرد و هم برای حفظ موازنه قدرت در منطقه وجود آن را در قبال ایران مفید میدید و ترسی را که از سلطه کلتوری و سیاسی ایران بدل داشت، از پاکستان ابداً چنین خطری به خود نمی دید. زیرا ایران با آن کلتور عمیق و قدیم مشترک تاریخی خود با افغانستان و با فعالیت فرهنگی و علمی خود اشتراک زبان و اشتراک دین اسلام و تشیع با بعضی مردم افغانستان قدرت جذب و جلب افغانستان را بیشتر از پاکستان داشت. مخصوصاً که با رفتن انگلیس از منطقه خود را محافظ منطقه و رهبر نژاد آریائی معرفی میكرد. لهذا برای حفظ این موازنه وجود پاکستانی را که نه ادعای رهبری کلتوری و نه ادعای زعامت تاریخی منطقه را داشت، مفیدتر میدانست.
مخصوصاً بعضی از رجال سیاسی و حتی رجال برجسته خانوادۀ سلطنتی از تیرگی روابط با پاکستان خوش نبودند و آنرا مضر میدانستند. زیرا در ایران حرکت پان ایرانیزم (pan Iranism) از یک طرف و حرکت حزب توده از طرف دیگر تهدید مستقیمی برای افغانستان بشمار میرفت.
با تمام این حقایق یگانه رسالت خود را اعتلای پشتون و انکشاف اقتصادی قرار داده و بحیث برادر بزرگ تمام صداهای دیگر سیاسی را خموش ساخت.
از تیره گی روزافزون روابط افغانستان و پاکستان، روسیه شوروی بهره برداری میکرد و در هر دو ساحه رسالت داود یعنی قضیه پشتونستان و انکشاف اقتصادی مملکت وعده کمک و همکاری میداد تا رفته رفته از راه کمکهای اقتصادی در ساحه صنایع تجارت و اقتصاد افغانستان به روسیه شوروی متکی گشت و در راه تسلیحات و تربیه پرسونل عسکری افغانستان منحصر بروسیه شوروی مربوط شد. حتی در بلو کاد اقتصادی که پاکستان بر ضد افغانستان عملی کرد، راه ترانزیت افغانستان خلاف معمول از طریق پاکستان بروسیه انتقال یافت.
باوجود حرکات مذبوحانه داود و حرکات حکومتهای ما بعد برای حفظ بیطرفی افغانستان چه سیاسی باشد و چه اقتصادی از سلطه نامرئی روسیه جلوگیری ممکن شده نتوانست. افغانستان بسیار سعی کرد مدارک قرضه دیگری بدست آرد. مثلاً از (آلمان غربی و ممالک عربی و منابع بین المللی) و هم میخواست بازارهای در آلمان غربی و امریکا و انگلستان برای امتعه خود داشته باشد و متخصصین و کارمندان خود را از دنیای غرب و ممالک اسلامی استخدام کند.
از منحصر شدن تجارت و اقتصاد افغانستان بر روسیه شوروی، سیاسون افغانستان تشویش داشتند و کشیدگی و تیره گی روابط بین پاکستان و افغانستان را میخواستند خاتمه بخشند و درین راه قدمهای در اوقات مختلف برداشته شد اما از طرف پاکستان به حسن استقبال نشد و متأسفانه امریکا هم درین راه رول مثبت و سازنده بازی نکرد و حیثیت تماشا بین را بخود گرفته بود لهذا هیچ راهی برای حل معضله پیدا نشد.
در بعضی اوقات برای حل مسأله علایمی بنظر میآمد و امید به حل آن قوت میگرفت، اما از جانب پاکستان خنثی میگشت.
روسیه شوروی و هند باوجودیکه این اختلافات را به نفع خود میدیدند لیکن به اندازه که طرفداران مسألهٔ پشتونستان در افغانستان توقع داشتند قدم مؤثری برنمیداشتند. زیرا هند در مسأله کشمیر با عین قضیه مواجه بود و نمیخواست حق خودارادیت اکثریت یک ولایت را تائید کند و روسیه شوروی تنها در مراحل اول در یک اعلامیه مشترک نامی از پشتونستان برده بود که ضمن حل سیاسی قضیه به آن اشاره شده بود. اما در اعلامیههای بعدی هنگام دید وادید تماس رهبران از بردن نام هم خود داری میشد. زیرا شوروی نظر خود را به سرمایه گذاری در پاکستان و انکشاف تجارت و تاثیر خود در آن منطقه دوخته بود و میکوشید حسن نظر حکومتهای پاکستان را جلب کند و مسألهٔ پشتونستان را مانند آتش زیرخاکستر محفوظ نگاه دارد تا در وقت لزوم خطر بالقوه، مشتعل ساخته بتواند.
این موضوع در اواخر سلطنت ظاهرشاه وضع نرم تری بخود گرفته بود و در بیانات رسمی تنها به حل قضیه پشتون و بلوچ اشاره میشد و نام پشتونستان گرفته نمیشد حتی مطالبه خود ارادیت مردم هم به قناعت رهبران سیاسی مردم پشتون تبدیل شده بود باز هم راه حلی یافت نشد.
نخست برای بهبود بخشیدن مناسبات بین دولتین (افغانستان – پاکستان) پادشاه عم خود مارشال شاه ولیخان را به دربار کراچی سفیر مقرر کرده بود. شاه ولیخان که عم پادشاه بود در شورش داخلی افغانستان حین اشغال کابل بوسیله حبيب الله بچه سقو با برادر خود محمدنادر شاه دوش بدوش برای دفع و خموشی آن فعالیت میکرد و در نتیجه فتح کابل آخرین حمله او بود، حیثیت بسیار بزرگی در دستگاه سلطنتی و محیط سیاسی افغانستان داشت. او سفیر افغانستان در دربار لندن و بعد به پاریس تعین شده بود. فرستادن او به دربار کراچی علامه اعتنای افغانستان به پاکستان و علاقه آرزوی حل مسأله اختلاف سیاسی بود.
در دوران سفارت او هیئتی از کابل به سرکردگی نجیب الله خان معین وزرات خارجه که بعدها وزیر معارف بود، از وزارت خارجه به کراچی فرستاده شده بود و با محمدعلی جناح درین مورد مذاکرات سومند و قناعت بخش به عمل آمده بود که در راپور رسمی بصورت کتاب سفید از وزارت خارجه دولت افغانستان شایع هم شده بود. ولی به همان اندازه حسن نیت و مصالحه جوئی که از طرف پاکستان نشان داده شده بود بعدها از آن عدول به عمل آمد.
در مرحلۀ دیگر بعد از تماسها و چیده شدن مقدمات متعدد سکندر مرزا رییس جمهور پاکستان به کابل آمد و خلاف پروتوکل در داخل ارگ برای او جای داده شد و مهمان پادشاه افغانستان بود و در حل مسأله امیدواریهای زیاد پیدا شده بود ولی بعد از برگشت سکندر مرزا به پاکستان امیدها تحقق نیافت و با رفتن سکندر مرزا با کودتای ایوبخان آن امیدها بکلی از بین رفت.
سردار محمد نعیم وزیر خارجه (پسر عم و شوهر خواهر پادشاه) در وقت ایوبخان به پاکستان سفر رسمی کرد به امیدی که میخواهد راه حل بیابد، کوشش نمود. لاکن از پاکستان بسیار مایوس برگشت و برخورد جنرال ایوب با او طوریکه توقع میرفت، دوستانه و خوشگوار نبود.
هنگامیکه سرحدات افغانی بسته شد و قونسلگری ها، وکالت تجاریهای افغانی از پاکستان اخراج شدند، شهنشاه ایران در موضوع مداخله کرد و بحیث میانجی در میان آمد، او در بین کابل و پاکستان مساعی خود را با رفت و آمد متعدد تقریباً ده روزه خود دوام داد، اما به نتیجه نرسید و معلوم شد پاکستان گشودن سرحدات را مربوط انصراف دعوی افغانستان ساخته بود.
بعداً حكومت امریکا تنها توانست از پاکستان امتیاز ورود اموال خود را که مربوط به پروژه های دولتی که ساختمان آن به امریکا تعلق داشت حاصل کند و امدادهای غذائی بود که از پاکستان اجازه عبور گرفته شد. اما سرحدات بروی امتعه و مال التجاره دیگر برای مدمت درازی مسدود ماند.
میگفتند در پاکستان عناصری وجود دارد که از بهبود روابط پاکستان با افغانستان اندیشه دارند و درین بهبود روابط تبارز عنصر پشتون را در پاکستان و تبارز افغانستان را در بین سیاست خارجی پاکستان میدیدند که این تبارز را به نفع منافع خود نمی دیدند.
طوریکه در بحث گذشته با آن اشاره شد، افغانستان تصمیم خود را برای تغییر و تحول جزئی با تقرر شاه محمودخان بحيث صدراعظم گرفته بود، یک محیط نسبتاً آزاد و معقول تری بوجود آمد و فعالیتهای سیاسی و ادبی به حرکت افتاد. در کابینه شاه محمودخان – سردار محمدداود بحيث وزیر دفاع و معاون صدارت تقرر یافته بود. امور وزارت داخله و ریاست قبایل و سرحدات که هم حیثیت وزارت را یافته بود، در تقسیم وظایف بحيث معاون به او محول شده بود، روزی او مرا نزد خود در صدارتخواست. در اطاق کار او به او رسیدم. بعد از احوال پرسی گفت برای شما دیگر کافی نیست که خدمت بانکها و شرکتها را بکنید و حالا یک کار مهمتر و وظیفه ملی و سیاسی مهمتر را اختیار کنید و با من همکاری نمائید. گفتم هر چیزیکه از من ساخته باشد برای خدمت به مملکت آنرا انجام خواهم داد و خواهم پذیرفت. گفت شما را به حيث كفيل ریاست سرحدات و قبائل میخواهم با ما کار کنید. من گفتم اجازه میدهید در اطراف آن فکر کنم و باز جواب بدهم. گفت نی اینکه فکر و سنجش زیاد نمی خواهد. امید است موافقه کنید من موافقه خود را اطلاع کردم و وظیفۀ جدید خود را فردای آن اشغال کردم.
مدتى بحيث كفيل و بعد از آن بحیث رئیس قبائل و عضو مجلس وزار به ایفای وظیفه میپرداختم. درین وقت که اراده بود که تحولی به میان آید و آزادی اجتماعی و سیاسی داده شود. یعنی احزاب و انجمنها بوجود آید و جراید شخصی تأسیس گردد و مقالات انتقادی مجاز باشند. تماس با روشنفکران به عمل آید و ترتیبی گرفته شود که این تماس و ارتباط بصورت منظم باشد و در چارچوب یک انجمن آزاد صورت گیرد. لهذا تأسیس یک کلوپی را زیر نظر گرفتند که این قبل اشخاص را به عضویت آن دعوت کند.
در بین مؤسسین سردار محمدداود و سردار محمد نعیم و آقای زابلی و چند نفر دیگر شامل بودند. موضوع را اول آقای زابلی با من در میان گذاشت و مرا به عضویت آن دعوت کرد، من شک و تردید خود را اظهار کردم. اما او خوش بین بود و گفت این دو سردار جوان (داود و نعیم) از اوضاع جهان بیخبر نیستند و حاضر شده اند تغییر مثبت و مطلوبی رادر افغانستان به وجود آورند. آنها مانند عمان شان فکر نمی کنند، روشنفکر و واقع بین هستند. ممکن است به کمک آنها یک تحول و انکشافی به وجود آید.
من که به این عقیده رسیده بودم که بدون کمک و معاونت چنین اشخاص در دستگاه دولت به وجود آمدن انکشاف و تحول سیاسی امکان ندارد، لهذا استدلال او را غیرمنطقی نیافتم و گفتم یک تجربه بدی نیست باید این تجربه را نیز انجام دهیم. او گفت سردار محمدداود با شما تماس خواهد گرفت، طوریکه وعده کردید رد نکنید.
روز دیگر سردار محمدداود مرا در منزل خود وقت ملاقات داده بود. به ملاقات او به خانه شان رفتم. او این موضوع را طرح کرد و پروگرام کار این کلوب و هدف آنرا توضیح داد. من گفتم سردارصاحب کار مناسبی است و اقدام نیکی است، اما باید ملتفت باشید که جوانان و منورین افغانستان بودن جدائی حکومت از سلطنت به هیچ تبدیلی و تحولی دیگر قناعت نخواهند کرد. آنها میخواستند حکومت به خانوادۀ سلطنت مربوط نباشد و نزد شورا مسؤل باشد و به اساس رای اعتماد اکثریت به وجود آید. حالا شما چه فکر میکنید، مرحله چنین تغییر اساسی رسیده است یا نه و آیا شما و صدراعظم صاحب (سپه سالار) و اعلیحضرت به این کار موافقه خواهند کرد یا نی؟
گفت هدف غائی همین است که گفتید. در آخر باید این تفکیک عملی شود. برای عملی شدن آن بعضی کارهای مقدماتی لازم است که از آن جمله ما تأسیس چنین انجمن را در نظر گرفته ایم. درین انجمن جوانان و اعضاء حکومت فعلی باهم آشنا خواهند شد، پالیسی مشترکی بود جود خواهد آمد و نقاط اصلی و بنیادی تحول آینده تثبیت خواهد گشت که در آن وقت انتقال قدرت به آسانی و بدون درد سر صورت خواهد گرفت و حکومت آینده و بعضی وکلای شورا متشکل از اعضاء این انجمن خواهد بود.
من موافقه کردم و آنرا کار نیک و فرخنده گفتم. فردای آن در کلوب به جلسه دعوت شدم. مراسم عضویت انجام یافت و در مجلس بعدی آن که اعضای انجمن به پانزده نفر رسیده بود، مرا به حیث سکرتر عمومی کلوب انتخاب کردند. چون من در بین روشنفکران و عناصر ناراض دولت دوستان و رفقای زیاد داشتم، برای من از طرف مجلس وظیفه داده شد با آنها مفاهمه کنم و به عضویت انجمن آنها را دعوت کنم.
من این جد و جهد و کمپاین را با شوق و ذوق ناشی از خوشبینی جوانی شروع کردم. اول خدمت آقای غبار و دکتور محمودی رسیدم که طرح یک پارتی را ریخته بودند و اخباری شایع میکردند. با آقای غبار سابقۀ طولانی دوستی و محبت و تبادل فکر سیاسی و ادبی موجود بود. اما با آقای محمودی در اواخر آشنائی و معرفتی حاصل شده بود که سابقه طولانی نداشت. آنها گفتند عیبی ندارد، به مجلس کلوب میآیند و با اعضای دیگر تماس میگیرند و ارزیابی خواهند کرد، بعد تصمیم خود را اعلان خواهند کرد. من موافقه کردم اما روز بعد که به مجلس آمدند از جریان کار و اهداف آن پرسشها کردند و اعضا را طرف پرسش و سوال قرار دادند و خود را مستحضر ساختند و مرخص شدند و روز دیگر تصمیم منفی خود را ابلاغ کردند و از شمولیت به این انجمن اباء نمودند.
من که با دوستان دیگر تماس گرفتم، طبق نظر آنها و آقای زابلی تماس مکرری را هم باین دو نفر لازم دیدم و قرار دادیم با شمول آقای زابلی و یکی دو نفر دیگر از اعضای انجمن با آنها ملاقات کنیم. آقای زابلی آنها را به خانۀ خود دعوت کرد. درین مجلس فقط همین چهار نفر با هم نشستیم و تا آخر شب به گفتگو پرداختیم و دلایل منفی و مثبت یک دیگر خود را شنیدیم. آقای غبار و محمودی اصرار داشتند که حکومت در مرحله نخست حزب مخالف را رسمی بپذیرد و به آن مجال فعالیت بدهد و خودش هم به تشکیل حزب بپردازد. ما به این عقیده بودیم که چون حکومت برای این کار حاضر نیست، در مرحلۀ نخست همین فعالیتی که آغاز میشود غنیمت است و شاید این فرصت را از دست دهیم. زیرا هیچ حرکتی درین وطن به نرمی و آسانی صورت نخواهد گرفت تا حکومت با آن موافقه نداشته باشد. ما این سیر تکاملی را که از دورۀ سردار محمدهاشمخان به دورۀ سردار شاهمحمودخان رسیده بود، امید بخش مییافتیم. اما متأسفانه به قناعت آنها پرداخته نتوانستم.
جوانان افغانستان متأسفانه اول با خود پروگرام سنجیده و درستی نداشتند و تنها آرزوی تغییر حکومت و یا از بین بردن حکومت مرام بود. اما اینکه خلا را چه چیز پر خواهد کرد، به آن فکر نمی کردند.
دوم در بین خود هم اتفاق نداشتند و در همان مرحلهٔ نخست مشق یک دموکراسی ابتدائی به گروههای متعددی منقسم شدند و به نشر اخبارهای متعدد که ارگان حزب یا گروه شان باشد، پرداختند. آقای غبار و محمودی هم انشعاب کردند و دیر زمانی با هم سازگار نماندند.
سوم به عوض برانداختن حکومت و آوردن انقلاب، اگر به متشکل ساختن جمعیت خود سعی مبذول میداشتند و با مردم تماس میگرفتند و اعضای بیشتر و افکار بیشتر را جلب میکردند، بهتر میبود. این کار را هم نکردند و هم در تماس به مردم و کمپاین در اطراف فضای فعالیت هم برای شان مساعد نبود.
چهارم علاوهبر مخالفت با دولت با انکشاف اقتصادی دولت هم به نظر منفی مینگریستند و احیاناً طبقه سرمایه دار و بورژوا را تقبیح میکردند و با این طبقه مخصوصاً آقای زابلی هم راه مخالفت اختیار میکردند.
درین مورد نظر من این بود که به وجود آمدن طبقۀ متوسط در افغانستان، برای بوجود آمدن محیط سیاسی دیموکراتیک مفید است. اگر طبقه جوانان به ضخامت قشر خود بیفزایند، انجمنها و کلوبهائی تأسیس کنند و به نشر و اشاعۀ اخبار و آثار بپردازند و سرمایه داران هم از راه شرکتها و موسسات شخصی غیردولتی بصورت یک عامل در امور تبارز کنند، قدرت مطلقۀ خود بخود ضعیف میشود، سالمترین راه، راه تکامل و سیر تدریجی همین است. انقلاب در یک جامعه عنعنوی که آراء عامه هنوز به اهداف معین سیاسی و اجتماعی متوجه نشده است، مفید نیست و عواقب ناگوار خواهد داشت.
ملی ساختن مؤسسات تجارتی و صنعتی و بانکی کار آسان است و جدو جهد زیادی نمیخواهد، بگذارید اول چنین موسساتی بوجود آید و نشو و نمو نماید، بعد آنرا ملی کنند. حکومتهای ممالک پسمانده نمیتوانند جای تاجران و ارباب صنایع را بگیرند. زیرا این انگیزۀ منفعت شخصی آنهاست که در کارشان مؤثر است و بیروکراسی دولت از آن انگیزه محروم است. مداخله چنین دولتها ابتکار شخصی را میکشد و در پیشرفت رکود و بینظمی به وجود میآورد. تشبثات شخصی را باید بگذاریم که نشو و نما کند و باید از آن حمایت شود.
در محیط سیاسی افغانستان تشتت جریان داشت و در دستگاه دولت بین سپه سالار و سردار داود هم اختلاف و سوء تفاهم پیدا شده بود. سپه سالار که برادرزاده خود را کاندید اخذ قدرت از خود میشناخت، بعضی از اعضای کلوپ را به انحلال و از بین بردن آن تشویق کرد و به تضعیف آن میکوشید تا به کلی از بین رفت و در آن بسته شد. چون تأسیس کلوب ملی را هم وسیله کسب قدرت داود شناخته بود. با زابلی هم روابط او بهم خورد و با سردار محمدداود هم. بالاخره زابلی هم استعفی کرد و قدرت بصورت منفرد بدست سپه سالار قرار گرفت.
سپه سالار شاه محمود مثل برادر خود خشونت مزاج و عصبانیت نه داشت، شخص مؤدب بود و خوش مشرب و با طبقات مختلف آمیزش کرده میتوانست. اما ادارۀ او ضعیف بود و پشتکار نداشت. چون به تنهائی مسؤلیت زمام امور را بدست گرفت، کارهای دولت آهسته آهسته رو به خرابی و گسیختگی میرفت، در پیشرفت و انکشاف اقتصادی مملکت با استعفی آقای زابلی رکود رخ داد و هم کار اعمار زیر بنای مملکت مانند پلها و سرکها معطل شد، پروژههای جدید بوجود نیامد و در کار پروژههای سر دست دست (مانند انکشاف وادی هلمند وغیره) سستی رخ داد.
پادشاه ازین باب اندیشناک بود. روزی مجلسی مرکب ازین چند نفر محدود را مکلف ساخته که درین باب فکر کنند و به او مشوره بدهند. اعضای این مجلس عبارت بودند از: علی محمدخان وزیرخارجه و معاون صدارت عظمی، دکتور ظاهرخان و جنرال عبدالاحدخان ملكيار وزیر داخله که درین وقت به علت مریضی از مشاغل دولتی کنار کرده بود و من که هنوز به وظیفه خود بحيث رییس قبایل دوام میدادم، هم عضو این مجلس بودم.
ما در وزارت خارجه در اطاق کار علی محمدخان گرد آمده بودیم و موضوع را طرف بحث قرار دادیم و به این نتیجه رسیدیم که تبدیلی حکومت ضرور است و تا دستگاه کابینه دولت یک روح نو و جهش نو نیاید هرنوع تدبیر و نقشه در ساحۀ عمل تطبیق نخواهد گشت، پس کدام کسی را میتوان سفارش کرد که به تشکیل حکومت مأمور شود. ملکیار گفت که شخصیتهای مانند سردار محمدداود و سردار محمدنعیم که مردان لایق و کار آزموده بودند، کنار رفته اند و جای آنها تا حال پر نشده، باید از آنها کار گرفته شود. از دکتور ظاهر پرسیدم که چه فکر میکنید. او گفت: من مأمور هستم که پیام اعلیحضرت را برای تشکیل مجلس بشما برسانم و بعد پیشنهاد و یا سفارش شما را بحضور او تقدیم کنم. درین مورد مرا از اظهار نظر معذور دارید. در اطراف پیشرفت کار پروژهها و دلایل اگر مجالس را دوام دادید من اگر نظریه داشتم پیشنهاد خواهم کرد. من گفتم که به نزد اعلیحضرت و سردار صاحبان چنین نظری هم بود که حکومت را از سلطنت تفکیک کنند کسی غیر از خانواده سلطنتی روزی به صدارت برسد و وزارت خانه ها را عناصر متخصص و جوان بکار اندازد، چه فکر میکنید که آن تجربه را همین حالا شروع کنیم. من پیشنهاد میکنم روز دیگر علی محمدخان را که به تقریب کارهای عادی اداری خود در صدارت دیدم، بمن گفت چرا چنین پیشنهاد بیجا کردی، من جان جور خود را شاخک نمی نشانم. (ضرب المثلی است بین مردم). بعد گفت تا این دو اژدهای مخوف یعنی داود و نعیم موجود هستند کسی به این گنجینه نزدیک نخواهد شد. (علی محمدخان) را اعلیحضرت به تشکیل حکومت مأمور سازد و او در تشکیل اعضاء حکومت خود کفایت و پشت کار آنها را زیر نظر بگیرد. با این حرکت هر دو مطلب به دست خواهد آمد، یعنی یک حرکت بسوی تحول و دیموکراتیزه کردن مملکت و هم فعال ساختن دستگاه دولت. علی محمدخان با تمام شدت این پیشنهاد را رد کرد و گفت نه من به قبول این کار حاضرم و نه استعداد آنرا دارم.
بعد از تبادل نظرهای مختصری مجلس را به روز دیگر موکول داشتیم و مرخص شدیم. روز دیگر علی محمدخان را که به تقریب کارهای عادی اداری خود در صدارت دیدم، بمن گفت چرا چنین پیشنهاد بیجا کردی، من جان جور خود را شاخک نمی نشانم. (ضرب المثلی است بین مردم). بعد گفت تا این دو اژدهای مخوف یعنی داود و نعیم موجود هستند کسی به این گنجینه نزدیک نخواهد شد. آن مجلس بار دیگر منعقد نشد و مدتی بعد سردار شاه محمودخان را پادشاه به استعفی مجبور ساخت و عوض او سردار محمدداود را بحيث صدراعظم مأمور تشکیل حکومت نمود.
درین وقت سردار محمدداود به سلسله انتخاب وزراء و معرفی آنها به مقام پادشاهی با من تماس گرفت و مرا به دوام کار و همکاری مکرر با او تکلیف کرد. من عذر خواستم که ازین کار یکنواخت خسته شده ام و آنرا با دو حکومت سابق انجام دادم، حالا مرتبه سوم برای من قبول هم ناگوار است و هم مناسب نخواهد بود. بهتر است کسی دیگری را به این کار بگمارید تا روح تازه به کار بدهد. گفت بطور مؤقت برای یک سال دو سال قبول كن من وعده می دهم شما را معاف خواهم کرد، اما معاف به این معنی نی که شما بکلی از تمام کارهای دولت کناره گیری کنید، کدام وظیفه دیگری را که مطابق میل خود یافتید به آن مشغول خواهید شد.
گفتم سردارصاحب ما و شما پروگرامی را برای تحول در مملکت و آوردن طرز جدید داشتیم و به آن فکر میکردیم و در کلوپ ملی برای تطبیق و تحقق آن نظریات با هم گرد آمدیم، آیا آن اهداف هنوز هم موجود است و یا آنرا ناقابل تطبیق یافتید؟ گفت در عقیدۀ من برای آوردن چنین تحول تغییر رخ نداده است، اما چون فعلاً کارهای اداری مملکت طوریکه میبینید با یک رکود مواجه است و هم وضع اقتصادی مملکت محتاج جهش است و روابط خارجی دولت هم بحرانی است، یکی دوسال این کارها را سربراه کنیم و وقتی از فعالیت ماشین اداری دولت مطمئین شدیم به آن تحول سیاسی توجه خواهم کرد و آنرا به همکاری امثال شما رفقا به میان خواهم آورد. من چار ناچار پیشنهاد او را قبول کردم و برای مرتبه دیگر وزیر قبائل عضو حکومت جدید قرار گرفتم.
ادامه دارد
——
بخش بعدی «دورۀ صدارت محمدداود»












