«سرگذشت من»

نویسنده: سید شمس الدین مجروح
مهتمم: سید فضل اکبر
چاپ اول: ۱۳۹۱
درباره بازپخش خاطرات زنده یاد سید شمس الدین مجروح با عنوان «سرگذشت من»
سید شمس الدین مجروح از جملۀ بزرگان نامدار، با دانش و با تقوای وطن است که سالیانی زیادی در مقام ها و پست های بلند دولتی ایفای وظیفه نموده و مصدر خدماتی شایانی برای وطن و طنداران شده است. از جمله در ایجاد فضای نسبتاً آزاد، باز و مساعد دهه چهل خورشیدی که گاهی “دهه دموکراسی” نامیده می شود، نقش تأثیرگزاری داشته است.
از مقدمۀ «سرگذشت من» برمی آید که موصوف خاطراتی مفصلی را زمانی که در وطن بود نگاشته است، اما سیر حوادث و مهاجرت سبب شده که آن نوشته ها در وطن بماند و موصوف بازهم در دوران مهاجرت با اتکاء بر حافظه، خاطراتی اگر چه مختصر و کوتاه است، زیر عنوان «سرگذشت من» نگاشته است. به امید روزی که ورثه مرحومی آن گنجینه یادداشت های او را اگر از طوفان حوادث در امان مانده باشند، همگانی سازند.
از آنجایی «سرگذشت من» تنها خاطرات شخصی زنده یاد مجروح نه بلکه وضاحت ها و معلومات های درباره یک مرحلۀ تاریخ وطن است، انتشارات راه پرچم آنرا مستند به کتاب چاپی در قدم اول به شکل مسلسل از طریق صفحات فیسبوک و سپس به شکل کتاب مستقل همگانی می سازد.
روحش شاد و نامش انوشه!
——-
بخش اول
سخنی چند با خوانندگان
خوانندگان گرامی شما فکر خواهید کرد که سرگذشت من برای شما چه دلچسپی خواهد داشت که خود را به آن مشغول سازید؟ مگر بخاطر داشته باشید که درین سرگذشت بعضی از حوادث نیم قرن آخر افغانستان هم اجمالی موجود است، این نظر اجمالی به حوادث (البته از نگاه من) برای شما خالی از دلچسپی نخواهد بود، شما اختیار دارید با نظریه من موافقه کنید یا نه. اما مطمئن باشید در آن غرض شخصی و خودنمائی نیست، کوشش کرده ام جریانات را تحریف و تعبیر نکنم، مبالغه ننمایم و آنچه را که دیده ام و یا کرده ام و قابل گفتن است، بگویم اگر من در جریان حوادث از خود صحبت میکنم معنی آن این نیست که پهلوان حوادث من بودم. اما چون سرگذشت من است نه تاریخ، از سهم خود در حوادث صحبت میکنم و اگر قهرمان معرکه نبودم قهرمان این داستان که هستم.
گفتم تاریخ نیست و سرگذشت (بیوگرافی) است اما سرگذشت و تاریخ در بسیار موارد هم شبیه هستند. مثلاً:
اول: سرگذشت چون در زمان معینی واقع شده هست، شمۀ از تاریخ آن زمان است.
دوم: مثلیکه در تاریخ واقعات تاریخ را باید از غیرتاریخی جدا کرد، یعنی باید اهم را از مهم تفریق کرد و آنچه را ارزش گفتن دارد باید گفت و آنچه را ارزش آنرا ندارد باید مسکوت گذاشت. در سرگذشت هم باید عین این کار را کرد. اهمیت حوادث نظر به نتایج آن است و نظر به ارتباط آن به حال و نظر به انتظار مردم به شنیدن آن است.
سوم: حوادث بزرگ تاریخی هم مثل خاطرات شخصی فراموش میشود و از نظر میافتد، این حوادث را که آثار آن در قعر زمین نهفته است، زمین کاوی (حفریات) برملا میسازد و در تاریخ فصل دیگری میافزاید و به آن رنگ دیگری میدهد. خاطرات شخصی هم که در تاریکیهای تحت الشعور نهفته میماند، روانکاوان آنرا به روشنی شعور میکشاند و آنرا آشکار میسازد و انسان را به گذشته متوجه میسازد. لهذا این وجه شباهت بین تاریخ و بیوگرافی هم باید از نظر دور نباشد.
چهارم اثر تاریخی تمام واقعات یک جامعه را احتوا کرده نمی تواند مثلاً تاریخ سیاسی، اجتماعی، مدنی و حربی یک اجتماع را نمیتوان در یک اثر جمع کرد، همین طور سوانح نگاری (بیوگرفی) فرد هم تمام زوایای زندگی او را احتوا نمی کند. با درنظر گرفتن این نکات، این اجمال را خدمت شما تقدیم کردم. زیرا یاد داشتهای مفصل من مانند قلب من و آرزوهای دیگر من در افغانستان مانده است و آنرا در کتابخانه خود گذاشتم و به اینسو آمدم. آنچه را به یادم مانده و قابل تذکر میدانم به شما حکایت خواهم کرد و قصه بود و نبود را به شما خواهم گفت:
دوستان قصۀ بدنامی من گوش کنید
داســـتان غـــــم پنهانی مـــــن گـــــــوش کنید
***
بخوان: الهم يسر و لا تعسر و تمم باالخير
یعنی خدایا آسانش کن و دشوارش مگردان و بخیرش انجام نما، نخستین کلماتیست که از آن طفولیت به خاطر دارم و هیچ فراموشم نمی شود که یک کتابچه زرد رنگی را پیش رویم گذاشتند و این کلمات را استاد میخواند و من به تقلید از وی آنرا میخواندم. آن نقوش خورد و بزرگی سیاهی را که در کتابچه منقوش بود نمی فهمیدم و تشخیص داده نمی توانستم، لاکن بسوی آن مینگریستم هرچه استاد میگفت آنرا میگفتم.
این اولین نقشی بود که در محیط اجتماعی بازی کرده ام. این آغاز دخول من در اجتماع بود. زندگی من و امثال من که به نوشت و خوان میپرداختند به همین ترتیب آغاز میشد. لهذا من هم اینرا به حیث اولین خاطره طفولیت خود بشما حکایت میکنم و آنرا سرنامه قرار میدهم. زیرا من تنها از خود نی، بلکه از اجتماعی که در آن زیسته ام به شما حکایت خواهم کرد و آنرا هم از گنجینۀ حافظه بیرون خواهم کشید و از تأثیرات و احساسات خود صحبت خواهم کرد.
ورنه باید شروع میکردم و میگفتم که من در سنه ۱۳۲۹ قمری تولد شده ام و تقریباً پنج سال بعد از تولدم پدرم فوت کرد و من آنرا بخاطر ندارم. مادرم متکفل تربیت جسمی و معنوی من بود و چون خودش زن با سواد و زن پرهیزگاری بود میخواست من خواننده و نویسنده و پرهیزگار باشم.
خوانندگی و نویسندگی را که آسانتر از پرهیزگاریست شروع کردم و متأسفانه بسیار کارهای سهل و ساده را انسان ها بدست خود مشکل و پیچیده میسازند. از آن جمله هم این طریقه سوادآموزی بود که من در کتابچه زردی که به آن اشاره کردم با آن مواجه شدم. نام این کتابچه (قاعدۀ بغدادی) است و برای خواندن و یاد گرفتن کلمات عربی یک طريقه بشمار میرود، اما طریقه بسیار پیچیده و غیرعلمی (علم تربیه) است که هنوز در بعضی جاهای افغانستان و پاکستان مروج است.
تعليم:
تعلیم و سوادآموزی از قاعده بغدادی شروع میشد و منحصر به خواندن و یاد گرفتن حروف و کلمات بود. نوشتن و سواد برداشتن شامل اصول تعلیم نه بود. بعد به قرائت قرآن مجید پرداخته میشد که من هم پرداختم و در فقه که مربوط به عبادت و هم مبادی معاملات بود کتابی بنام خلاصه کیدانی (به عربی) خوانده میشد و بعد در فقه منيةالمصلی و باز کنز و مختصر که نسبتاً متون مفصلتر فقه بشمار میرود خوانده میشد.
بدیع و بیان هم در بعضی ازین مدارس تدریس میشد و این مضمون هم شامل تکمیل تحصیل بود. در صرف و نحو، کافیه و شرح ملا جامی و صرف میرو مرح الارواح شامل نصاب تعلیم بود. من این مراحل را آهسته آهسته طی میکردم و همزمان با آن راه دیگری را هم گرفته که آنرا به اصطلاح اهل مدرسه نظم میگفتند و در مدارس دینی و مساجد کمتر معمول بود و آغاز آن عبارت از خواندن کتابیست کوچک منظوم بنام پنج کتاب که حاوی از احکام صوم و صلوات و آداب و اخلاق است.
بعد از آن گلستان و بوستان سعدی و دیوان حافظ خوانده میشد و دروسی در حساب و مشق نوشتن الفبا و حسن خط و نوشتن نامه ها (مراسلات و انشأ) بود که در نصاب تعلیمی داخل بود، گرفته میشد. مراسلات و نامه ها را از رساله هائی بنام انشاء فلان و بهمان یاد میگرفتند که نمونۀ مکتوب نویسی نوشتن فارسی بود و این کتابها در هند طبع شده بود که مدارس و طلبه از آن استفاده میکردند. به استثنای کتابهای ادبی و کلاسیک اکثر این آثار فاقد امتیاز علمی و ادبی بوده و ارزش افادیت آن کم بود.
من این دروس را در مکتب کوچک فامیلی که مادرمان تأسیس کرده بود، فرا می گرفتم. شاملین این مدرسه اطفال فامیل پسر و دختر و عدۀ محدود از همبستگان و کارکنان فامیل بود. این مدرسه را مکتب خانه میگفتند و پیوست به سرای سکونت ما بود که در بعضی اوقات کار مهمانخانه هم از آن گرفته میشد. استادان چنین مدارس را همه ملای ناظم میگفتند. این ناظمان خودشان نیمه سواد داشتند و با شاگردان سلوک زشت و عنیف میکردند و از لت و کوب و زجر و توبیخ کار می گرفتند. من از این تلخی های استادان خود بهره وافر گرفته ام.
من دروس عربی و فرا گرفتن علوم دیگر خود را هم از استاد دیگری که خطیب مسجد ما هم بود دوام دادم. این استاد در صرف و نحو عربی و منطق تخصص کافی داشت و از شهرت زیاد در بین طالبان هم برخوردار بود. من هم دروس صرف و نحو و منطق را از او فرا میگرفتم و هم در اصول الفقه صرف و نحو یکی دو کتاب را خواندم. به ترجمه و تفسیر پنج پاره اول قرآن مجید توسط او موفق شدم و با قرائت آن پاره های اول و هم با قرائت دروس عربی خود را موفق به فهم تمام قرآن مجید یافتم. در حدیث (اقوال پیامبرص) کتاب مشکات را خوانده ام. دروسی را که از وی میگرفتم کتاب شرح مشکات را استعمال میکردم که اشعه اللمعات نام دارد.
علوم دینی مدارس به دو مقوله تقسیم میشد: علوم منقول و علوم معقول. در منقول تفسیر و حدیث و فقه و عقاید شامل بود در علوم معقول منطق و حکمت البات را طبقه بندی میکردند. من در حکمت البات هم به آموختن دروسی چند پرداختم و توجه بیشتر من به علوم ادبیه و آثار فارسی بود.
طوریکه گفتم میتودها و طریقۀ تعلیمی درین مدارس پیچیده بود. لهذا موفقیت در دروس برای هر طالب مشکل بود و ذهن قوی و نبوغی کار داشت که در بین پیچ و خم راه خود را بیاید و به منزل مقصود برسد.
درین مدارس گفتگو و یا مناظره های علمی بین طلبه صورت میگرفت. در طریقه تعلیم امروز موضوع درس برای اینکه تحلیل شود و خوب ذهن نشین گردد، در آخر هر درس به صورت سوال و جواب نقاط مهم درس تکرار میشود. عین این کار در مدارس توسط مناظره و اعتراض صورت میگرفت که آنرا ایراد یا شبه می گفتند و در حواشی هر کتاب و یا در یاداشت های درس طالبان به صورت أِن قيل فقلنا موجود بود. طلبه در بین خود به مناظره و جدال ها میپرداختند و با این طریقه دیالکتیکی استعداد را انکشاف میداند. درین شبیهه ها ایرادها و جدالهای مبتذل و بیهوده هم در میان می آمد. اما رویهمرفته از سهم مهم که در پیشرفت ذهن و استعداد شاگردان داشت نمی توان انکار کرد. من درین مجالس مناظره که طلبه آنرا مذاکره یا مذکور میگفتند، گاهگاهی اشتراک میکردم و مورد سوال واقع میشدم و از دیگری سوال میکردم و اعتراض مینمودم. به یاد دارم روزی یکی از طلبه از من پرسید علم چیست و چگونه حاصل میشود؟ من در تعریف مطلوب علم و کیفیت حصول آن جواب درستی داده نتوانستم و مغلوب و خجل ماندم و همین خاطرۀ مغلوبیت بود که مرا به جستجوی مزید وا داشت و بیشتر بسوی فلسفه سوق کرد و باور کنید من تا امروز وقتی در صحبت ایتمالوژی (نظریه علم) به کتابی و یا مقاله متوجه می شوم، سوال همان طالب به یادم میآید و حالا که با پیشرفت علم النفس و موضع فلسفه زبان هم درین معرکه داخل شده است، هنوز سوال آن طالب نزدم لاینحل مانده است.
با پیشرفت عمر و انکشاف محیط اجتماعی شوق من برای فراگرفتن علوم عصری و فلسفه زیاد شد و به هر سو دست و پا میکردم و می جهیدم تا بر معلومات خود درین ساحه بیفزایم، اما علم و دانش مانند پدیده قوس قزح هر قدر به آن نزدیک میشدم از من دورتر شده میرفت. به قول ابن سینا «تا به آنجا رسید دانش من که بدانم همه که نادانم» و یقیناً اینرا از روی تواضع نمی گویم. من خودم به این قناعت رسیدم که تخصص در یک رشتۀ مخصوص تمرکز می خواهد و به هر طرف دست انداختن و بر هر طرف جستن، انسان به هیچ جا نمی رسد و پهنای محیط بیکران علوم در عصر حاضر به کسی مجال نمی دهد که جامع علوم معقول و منقول باشد.
در محیط اجتماعی که من زیست میکردم، محیط علمی نبود، مردم به کشت و کار و تربیه حیوانات اشتغال داشتند و اطفال و زنانشان با مردان کمک میکردند. اطفال برای مدت کمی در مساجد به خواندن قرآن مجید و یاد گرفتن سورۀ چند می پرداختند و بعد آنرا ترک میکردند و پی کار خود میرفتند. محیط فامیلی این اطفال هم تشویق کننده نبود. لهذا از فرا گرفتن علم و سواد محروم میماندند.
این محیط ناسازگار دانش منحصر به منطقه نبود که جای دور افتاده و منزوی به شمار میرفت و تا حدی معذور شناخته میشد. این ناسازگاریهای اجتماعی پرآشوب عامل رو بطرف انحطاط رفتن بود که افغانستان درین سالها نتوانست شعرای بزرگ و علمای بزرگی مانند قرون سابقه داشته باشد. حتى سواد فارسی و مضمون نگاری در شهرهای بزرگ و مرکزی هم ضعیف بود و شاهد آن نوشته خوان و آثار آن عصر است که هنوز از بین نرفته و موجود میباشد. در عین زمان وضع اقتصادی و اجتماعی یک محیط بر یگدیگر تأثیر و تعامل ناقابل انکار دارد و افغانستان مخصوصاً مناطق جنوب هندوكش غيرمنکشف مانده و با فقر و ناداری عمومی مواجه بود. مکاتب دولتی عصری در آن وقت طفوليت من بوجود نیامده بود. تنها در کابل مکتبی بنام حبيبه تأسیس شده بود. مدارس متفرق و کوچکی را که در مساجد دایر بود کمک کننده و پشتیبان قوی نه داشت. حکومت ها به چند مدرسه محدود مراکز بزرگ توجه داشتند و کمک میکردند و اما بسا مدارس خورد و بزرگ دیگر تنها به کمک مردمان خیرخواه و معاونتهای جزئی باشندگان قریه ها و شهرها متکی بود. برای طلبۀ که درین مدارس به تحصیل مشغول میبودند اکثر از جاهای دور دست دیگر میآمدند و نان و غذای شب و روز آنها را مردم قریه و کوچه به صورت خیرات و صدقه میدادند. از بین طلبه یک طالب جوان و کم سنی هر شب و هر روز در ساعت معین خانه به خانه میگشت و پارۀ نان خشک و یا پارۀ گوشت بدست میآورد و آنرا در سبدی جمع کرده و به مدرسه می برد و طلبۀ مدرسه آنرا صرف میکردند. گاهی نیمه سیر میشدند و هم گاهی از آنها برای روز دیگر زیاد میماند.
متأسفانه این مدارس کوچک و محلی کسی را برای مجادله زندگی و یا خدمت به دین آماده نمی ساخت. شاگردان که فارغ می شدند یا باید پیش امام کدام مسجد میشد و یا باید به کار و بار شغل پدری خود با همان طرق و وسایل عنعنوی مشغول میگشت. آنها نیمه ملائی می بودند که از روشنی علم و معرفت بصورت کامل بهره نداشتند، تعصب و تنگ نظری و ناسازگاری با هر تغییر و تحول خاصه آنها بود. آنها حتی صلاحیت اینرا کمتر داشتند که در مدرسه های محلی استاد و معلم شوند. به همین دلیل بود که علماء در مدارس کم بودند و آنهایی را که به مرتبه این استازی نایل میآمدند، عالم مدرس میگفتند و برای او امتیاز میدادند.
خطیب صاحب و یا استاد مدرسۀ ما ازین قبیل علماء بود، او دارای وسعت نظر بود و مضامینی را که درس میداد خودش آنرا خوب فهمیده بود و آنرا هضم کرده بود. آشنائی با علم کلام و الهیات برای او افق نظر وسیعی داده بود. من نه تنها از دروس او، بلکه از رهنمونی ها و صحبتهای او استفاده زیاد کرده ام. خدایش بیامرزد. …
محیط فامیلی
پدر من مرد روحانی و پرهیزگاری بود که به ملا نجم الدین آخوندزاده هده در طریقه قادیه دست ارادت داده و مرید و خلیفه او بود. آخوند زاده مرحوم در آخر او را خلیفه ساخت که به اصطلاح ارباب خانقا آنرا مأذون میگفتند و او را مامور ساخت در ولایت کنر که منطقه منزوی و ناآرامی بود به اصلاحات و تبلیغات بپردازد.
او در سه یا چهار نقطه خانقا و مدرسه هائی برپا ساخت و جانشینان خود و علمای دیگر را به وظایف اصلاح و تبلیغ گماشت و عمر خود را زیاده به گشت و گذار در مناطق مختلفه آن ولایت و یا جنگ و جهاد در سرحد هند برطانوی سپری میکرد.
حکومتها در آن وقت چون سلطۀ اداری درین مناطق دوردست و منزوی نداشتند، برای بوجود آوردن نظم و آرامش و جلوگیری از جنگ و جدل و برادرکشی در بین مردم، این قبیل رجال روحانی سهم بارزی داشتند. این خانقاه ها تنها عبادتگاه ها نی، بلکه در عین زمان مراکز اداره و رهنمونی مردم هم بشمار میرفتند.
درین مراکز کارهای متعدد صورت میگرفت که مهمترین آن تأسيس مدارس طریقت و تصوف و پخش علم و دانش و تنظیم امور جهاد و یا جنگ مقدس با استعمار بود.
پدرم که خود به یاد ندارم میگفتند مرد قوی هیکل، خوش شکل و خوش خلق بود که هر عالم و عامی را به زودی جلب و جذب میکرد. واعظ و نطاق فصیحی بود که ساعات زیاد میتوانست بر سر منبر صحبت کند و صحبتش خسته کن نباشد.
به سلسله ادامۀ جهاد، هنگامی که ملا نجم الدین (رح) از طرف امیر عبدالرحمن خان طرف تعقیب قرار گرفت و مجبور به فرار و ترک وطن شد، بعضی خلفای او دستگیر شدند. از آن جمله پدر من هم محبوس شد و تا حیات امیر موصوف در محبس بود. بعد از مرگ امیر عبدالرحمن خان از طرف امیر حبیب الله خان مورد عفو قرار گرفت و رها شد و در سنه ۱۳۳۵ قمری وفات نمود. ازو میراث و ملکی که بتواند حیات ما را تأمین کند نمانده بود. او در زندگی خود هرچه بدست میآورد مصرف میکرد و مطبخ خانقا را که لنگرخانه میگفتند و مدرسه های را که دایر کرده بود، مصارفی ایجاب میکرد که از راه عواید نذر و نیاز و اعانه ها تکافو میشد. برعلاوه مشغولیت به امور جهاد و تهیه سلاح و مهمات دیگر هم مصارفی ایجاب میکرد، متروکات او دوازده میل تفنگ و شش هفت اسپ سواری و باربردار بود که از طرف کاکای ما که ولی و قیم ما و جانشین او بود، به فروش رسید و برای ما چند جریب زمین محدودی در قریه به آن خریدند.
اما مادر ما که از پدر خود در ولایت لغمان پنجاه یا شصت جریب زمین میراث گرفته بود، این یگانه وسیلۀ معیشت ما بود. خانقاه و لنگرخانه کماکان با عواید و یا نذر و اعانه ها جریان داشت و پدر ما توصیه کرده بود که برای مصارف شخصی خانوادگی از آن استفاده نشود. مادر ما هم این توصیه را جداً مراعات میکرد و با یک معیار متوسطی زندگی خود را ادامه میدادیم. حیات روستا هم چار ناچار ما را به زندگی ساده و بسیط مجبور میساخت. در آن جا که بازار و دکانی موجود نبود، خرید فروش موجود نبود، اگر قوت خرید را نداشتیم، متاعی هم برای فروش موجود نبود. خوشگذرانی و اسرافیات شهری در آنجا میسر نبود. حتی اطفال از داشتن سامان بازی و بايسكل سواری و امثال آن محروم بودند. سینما و تیاتر را در آن محیط کسی نمی شناخت. رادیو و تلویزیون هنوز به صورت جنین در دماغ مخترعین نهفته بود. یگانه مشغلۀ که امکان داشت سپورت های محلی بود. این بازیها در تابستان آب بازی، شکار و کوه گردی، یا در طول سال مسابقههای خیز زدن و دویدن بود که آن هم برای من کمتر میسر بود. زیرا من در اشتراک این بازیها با همسالان قریه ممنوع بودم. شاید مربیان من فکر میکردند که این تماس با پسران بی تربیت کوچه بر تربیت من تـأثير منفی خواهد گذاشت و این تبعیض بود که من از آن رنج میبردم و زبان میکشیدم.
جوانان خانوادۀ ما مسابقه اسب دوانی و نیزه بازی میکردند. مخصوصاً در نیزه بازی برادر بزرگ من سید عبدالرزاق مشهور به شال پاچا مهارت بسزائی داشت. او مرد خوشگل و قد بلندی بود که با قوت بازوی خود میخ چوبی که نیمه در زمین فرورفته میبود با نوک نیزه و قوت بازو در سرعت دویدن از بین میکشید. سیب و نارنج را با نوک نیزه برداشتن که کاری عادی نیزه بازی بود، خوب انجام میداد. در شنا هم بسیار مهارت داشت.
من ازین سپورت و مشقهای بدنی دور بودم و مرد این کارها هم نشدم. من بیشتر به خودگرائی تمایل پیدا کردم. منزوی و محجوبتر میگشتم، لذت از حیات کمتر میگرفتم و از خود و ماحول خود راضی نبودم. شبها وقتی صدای توله و طبله را از جای دور میشنیدم حسرت میخوردم که ایکاش من در آن محل حاضر میبودم و در آن محفل اشتراک میداشتم. اما رسیدن برای این آرمان در روز روشن و محیط مساعد هم برای من میسر نبود. زیرا موسیقی را اهل خانقا تحریم کرده بودند و من اجازه نداشتم ساز و سرود بشنوم و از رقص و اتن محظوظ گردم. این سختگیری ها کم کم در من شیوۀ تمرد و بغاوت را تقویه میکرد و مرا به مقاومت و قیام در برابر آن وا میداشت.
شبهای زمستانی را دور آتش و یا زیر صندلی با اعضای فامیل با هم گرد میآمدیم و با کشمش و بادام، خسته و چارمغز تنقيل میکردیم. صحبت کلان سالان را گوش میکردیم و افسانه میشنیدیم. من به یاد دارم روزی در روزهای عاشورا مادر من کتابی پیش روی خود قرار داد و به ما مثل افسانه از ماجرای کربلا توضیح میداد و این ماجرا را بسیار دراماتیک و مؤثر توضیح کرد و مرا به اندازه متأثر ساخت که گریستم. این نخستین اشک بود که من نه به حال خود، بلکه برای دیگران میریختم. بعدها در موارد دیگری هم این اشک بسیار ریخته شده است. اما آن خاطره داستان کربلا و صدای حزین مادر از یادم نمیرود.
مادر ما علاوه بر آنکه مربی و سرپرست ما بود، معالج و مداوی کننده ما هم بود. او از فهم طب یونانی بهره داشت و کتابهای طبی را بزبان فارسی مطالعه میکرد و نسخههای خود را در ناخوشی و مریضیها بر ما تطبیق میکرد.
در محیط ما که طبیب و شفاخانه وجود نداشت، اطفال بدون کمک طبیب و قابله بدنیا میآمدند و بدون چشیدن دوا از دنیا میرفتند یک وبای انفلونزایی را که محیط ما را فرا گرفته بود، کم کم بیاد دارم. بسیاری از مردمان محیط صغیر و کبیر در اثر این وبا تلف شدند
و در خانه ما هم بعضی از اصابت کنندگان جان سپردند. همیشه امثال این وباها که بدون هیچ مجادله و یا تدبیری که در مقابل آن گرفته شد میآمد و میگذشت. از مادر خود که با تمام توجهی که به حال من داشت در دل شاکی و ناراض بودم. تصور میکردم او برادر کوچک و خواهر کوچک مرا از من بیشتر دوست دارد و آنها را ناز میدهد. سخت گیری او در تربیه و خشم و عتاب او علت دیگری برای ناراضی بودن من ازو بود. از استاد خود میترسیدم و از او نفرت داشتم. و با خواهر و برادر رقابت داشتم. از خود هم راضی نبودم و برای خود جهنمی از ناآرامی و ناخشنودی بوجود میآوردم.
اینکه میگویند اطفال خوشبختند که بیغم هستند، بیغمی و خوشبختی آنها افسانه بیش نیست. آنها از کلان سالان بیشتر رنج میبرند، از فقدان چیزهای خورد و کوچک به اندازۀ متاثر میشوند که شاید پادشاهی با از دست رفتن تاج و تخت خود به آن اندازه متأثر نخواهد شد.
اطفال را خوف و ترس، عدم مصونیت بیشتر از کلان سالان اذیت میکند. اطفال برای رسیدن به آرزوهای طفلانه و بیهوده خود بیشتر تلاش میکنند و از محرومیت آن رنج میبرند. شاید طفلی که هنوز در دامن مادر و گهواره بسر میبرد و فکر مخیله او بکار نیفتاده باشد، بیغم باشد اما طوریکه میبینیم درین مرحله هم صدای گریه و نوحه او شنیده میشود و تبسم بر لبهای او کمتر مینشیند. شاهد ما قول مولوی بلخی است او هم میگوید:
کـز نیستان تا مـــرا ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند
این قضاوت را به علمای روانشناسی میگذارم و به قصۀ غم پنهانی خود ادامه میدهم.
من به اسب سواری و نگهداشت آن شوق بسیار داشتم و یگانه مشغلۀ من بشمار میرفت. اسپ سواری و نگهداشت اسپ در آن وقت از ضروریات حیات بود. آن وقت جادۀ موتر و یا خط آهنی در سرتاسر مملکت موجود نبود، برای گشت و گذار و باربرداری از حیوانات استفاده میشد. یگانه جادۀ که بین کابل و پیشاور موجود بود، در ابتدای آن هم موترهای حمل و نقل و یا سواری وجود نداشت. این جاده تنها برای عرادهها و ضرویات دولتی بکار میآمد و حمل و نقل امتعۀ تجارتی توسط کاروانهای شتر و قاطر انجام میگرفت. پس در چنین محیطی بود که داشتن اسـپ هـم رفع ضرورت حیاتی بشمار میرفت و هم مایۀ عیش محسوب میشد.
من به سواری اسپ سال یکی دو مرتبه به لغمان و جلال آباد سفر میکردم. این سفرها وقتی صورت میگرفت که من از مرحلۀ طفولیت برآمده بودم، شاید در سن ده یا دوازده سال بود کـه مـن نخستین سفر خود را از کنر به لغمان کردم و نزد اقارب مادری خود رفتم و مدتی با آنها گذشتاندم. من جاهای نوی میدیدم و از دیدن شهرها و بازارها حظ میبردم و آنرا چیز دلچسپ و عجیبی یافتم. در مرکز لغمان هم که شهر کوچکی بود و دکان سیمساری و کریانه فروشان برای من نمایشگاه بین المللی به حساب میرفت. همبازی و هم سالانی که دارای مستوی فکری بلندتری بودند در آنجا زیاد بودند و آن هم بیشتر مرا مشعوف و مشغول میساخت و وقتی ازین محیط پس به زندگی منزوی خود در کنر بر میگشتم، بیشتر رنج میبردم و حسرت میخوردم.
شاید مادر من به این حالت روحی من ملتفت شده بود که کوشش کرد برای من مشغلههای ایجاد کند، برای من تفنگ شکاری تهیه کرده و به اختیار من گذاشت و مرا به شکار و کوه گشتی تشویق کرد.
شکار و نشان زدن در آنوقت در خانواده ما بسیار مروج بود. اکثر جوانان فامیل ما شکاریهای ماهری بودند. من هم در مسابقه داخل شدم ولی از آن لذتی نبردم و پیشرفتی نکردم. من از خودگرائی بر نیامدم و از کوه و صحرا منصرف شده و باز بخود فرو رفتم. همه میگفتند که پدرم از اولیای خدا بشمار میرود و دارای کرامت بود. (کرامت در اصطلاح خانقاه به معنی تصفیه روح است که استعداد گرفتن الهام را داشته باشد) برای من مخلصان پدرم میگفتند که من هم این میراث را بالاخره تصاحب خواهم کرد، در من هم آرزوی آن زنده شده بود و مدت درازی بیهوده انتظار کشیدم، چیز خارق العادۀ رخ خواهد داد، اما رخ نداد. شاید در من استعداد قبول و پذیرش آن نبود و یا اصلاً انتظار من بيهوده بود والله العالم.
من درین انزوا به دیوانهای شعرا و داستانهای لازمی پناه میبردم و درین ساحه برای من مواد محدودی میسر بود. کتابخانه عمومی وجود نه داشت که به آن مراجعه میکردم. در کتابخانه پدرم کتب دینی به زبان عربی و فارسی زیاد بود که آنها عبارت بود از كتب فقه و تصوف و غیره، اما کمتر چیزیکه به درد من میخورد کتب تاریخ و دیوانهای شعرا بود که از آن استفاده میکردم و بیرون از خانه خود مناظر دلکش طبیعی و کنار آب روان مرا به خود جلب میکرد، از دیدن آن حظ میبردم وساعت ها کنار دریا و یا در پهلوی جوئی روانی می نشستم و به مناظر طبیعت، کوههای سرسبز دور و نواح مینگریستم. اما باز هم در خود فرو رفته بودم.
از خاطرات تلخ دوران صغارت، یکی هم چشمدردی های طولانی من بود که زیاد با آن مصاب میشدم و رنج میبردم و دواهای را که مادرم استعمال میکرد از زجر و شکنجه کمتر نبود. چشم من عليل و معیوب بار آمد. در جست و خیزهای طفلانه هم سه دفعه دستهایم شکسته است که با طرز شکسته بندیهای آنروز آنرا تداوی کردند.
در ده ما کلال (کوزه گر) ریش سفیدی بود که در شکسته بندی هم آشنائی داشت. مردم قریه او را کلالی بابا میگفتند. او علاوه بـرین دو پیشـه مـؤذن مسجد ما هم بود. این کلالی بابا از نی شبکه میساخت که عوض پلاستر آنرا بعد از پیوند استخوان میبست و آنرا با تکههای نخی ضخیم میپیچاند که بعد از آماس عضو شکسته، دردناکترین شکنجه بود که باید تحمل کرد. من ازین درد سهم فراروان گرفته ام.
از رنجها و دردهای بعد ایام طفولیت هم که قبلاً به آن اشاره کردم، یکی هم گاهی خطر تهدید به فقر و ناداری و قرضداری بود که آن هم از فروش سامان و گرو کردن زمین تلافی میشد.
در آغاز جوانی هر چهره زیبا و دلکش نظر را جلب میکند و دل نـاقـرار انسان درین برخوردها هم کسی را آرام نمی گذارد، مـن هـم بحيث انسانی ازین تأثیرات تلخ و شرین متأثر میشدم. اما محیط تنگ و سختگیر روستائی ما اجازه نمیداد که کسی درین راه قدمی از نظاره فراتر گذارد. آن جا شهر نه بود که پری رویان زیبا بسیار باشند. به قول سعدی که: از زبان خلوت نشینی میگوید که به شهر نمی رفت زیرا که:
بگفت آنجا پریرویان نغزند
چو گِل بسیار شد پیلان بلغزند
و یا علامه اقبال:
گناه ما چه نویسند کاتبان عمل
نصیب ما ز جهان تو جز نگاهی نیست
من در مراحل نخستین جوانی ازدواج کردم و یا به عبارت صحیحتر به ازدواج وادار شدم. مادر من میگفت من پیر و زهیرم و اگر بمیرم کسی نخواهد بود به تدبیر منزل بپردازد. لهذا همسری را که عمرش از من زیادتر بود، برای من اختیار کردند. تدبیرمنزل ما يقيناً خوبتر شد و جانشین مادر ما هم پیدا گشت. اما باز هم مادر من خودش بانوی خانه بود و حتی تربیه و سرپرستی های دو سه اولاد مرا هم او به عهده داشت و از دیدن و حظ بردن نواسه ها برخوردار شد و من و خانم من از وی اطاعت میکردیم و همه چیز خود را در اختیار او قرار داده بودیم.
یکی از یادگارهای اعصار گذشته آپـۀ بـود که در خانه ما میزیست. آپه خیرو یعنی خادمه یا دایه ما زنی بود که بحيث كنیز او را پدر کلان مادری من که حاکم ایبک (سمنگان) بود در آنجا خریده بود و او را به مادر من بخشیده بود. من بیشتر از مادر خود به این آپه علاقه داشتم و او مرا در آغوش خود پرورده بود. طباخ و آشپز بسیار ماهری بود، علاوه بر پختن طعام گوناگون در ساختن مربا و ترشی و شربتها هم با مادر من معاونت میکرد و از این نعمتها که همه در خانه موجود بود از برکت او برخوردار بودیم. او تا دیرگاه زنده بود و مرا بسیار دوست داشت. او هیچ بخاطر نه داشت که چه وقت از مادر و پدرش جدا شده و به کنیزی و اسارت در آمده بود. او خود را عضو خانواده میشناخت و احساس بیگانگی نداشت. حتی با مادرم گاهی خشونت و پرخاش هم میکرد که یکی از تشویشهای زمان طفولیت من این صحنه پرخاش در بین این دو شخصیت بود.
درینجا بیمورد نیست چون از پدر کلان مادری خود یاد آوری کردم، کمی هم او را معرفی کنم. زیرا او هم نمونه و مثال خوب از عصر خود بود. او ملک محمدحسن خان نام داشت و خان و ارباب شهر تگری لغمان بود که سرکردگی و قیادت این منطقه را او از پدر خود ملک عبدالقادرخان به میراث یافته بود.
امیر عبدالرحمن خان وقتی بر افغانستان مسلط گشت برای تمرکز اداره و سلطه حکومت مرکزی به این قدرت خوانین و سرداران که در اطراف دم از حاکمیت میزدند و با مدعیان سلطنت گاهی با یکی و گاهی با دیگری همدست میشدند و خانه جنگی و ناآرامی را در مملکت دوام میدادند خاتمه داد. امیر اول مدعیان سلطنت را از بین برد و بعد این مدعیان قدرتهای محلی را محبوس ساخت و یا تبعید کرد و بجاهای دوردست فرستاد و برای آنها مشاهره یا وظیفۀ مقرر داشت. ملک محمد حسن خان را به ایبک تبعید نمود و اجازه نداشت به لغمان برگردد. اما در همین زمان او را به حيث حاکم آن منطقه مقرر کرد تا اشتهای جاه طلبی خود را هم تأمین کند.
من درین انزوا و خودگرائی علاقه با شعر گفتن پیدا کردم و گاهگاهی شعر میگفتم. این اشعار را جدی نمی گرفتم و در پی جمع آوری آن بر نمیآمدم و کمتر به کسی از آن صحبت میکردم تا بالاخره وقتی در عمر خود به سن رشد و پختگی رسیدم به آن توجه دیگری کردم و به جمع و نشر آن پرداختم. من وقتی اولین شعر خود را در یکی از جراید وطن خود که طبع و نشر شده بود، دیدم از آن حظ و لذتی بردم و غرور و سروری احساس کردم که تا حال در خاطر، من باقی است.
اشعاری را که جنبۀ اجتماعی و اخلاقی داشت، بعدها برای نشر میفرستادم، اما اشعار دیگر خود را تنها به دوستان و رفقای خود نشان می دادم و یا از بین میبردیم.
محیط اجتماعی
حالا بیائید از خود و فامیل خود بدرآئیم و شما را با خود به اوایل قرن ۱۳ قمری به محیطی ببرم که من در آن جا می زیستم. منطقه که مسکن ما بود یک اجتماع قبیلوی و عشیره ئی بود که از لحاظ مطالعه اجتماعیات باستانی و بسیط نمونه بسیار زنده بشمار می رفت، اداره حکومت مرکزی بسیار قوی و نافذ نبود آنها مالیات و تکس های بسیار محدودی به حکومت میپرداختند، خدمات اجباری حکومت را انجام میدادند که آنرا بیگار میگفتند، اما از ادارهٔ عصری و برقراری نظم و قانون دولت برخوردار نبودند. زمین و جنگل مال مشترک مردم بود و هر بیست سال بعد زمین ها از سر تقسیم و قرعه بندی میشد. برای مردان هر فامیل مقدار زمین تخصیص می یافت، این واحد قیاس مقدار به تخم ریز که تقریباً ثلث یک جریب بود، تثبیت شده بود.
در هر دورۀ بیست سال موالید نو در فامیل بخش خود را می گرفتند و بخش اموات از بین میرفت. یعنی اگر در فامیل عشیره قلت نفوس رخ داده بود، سهم آن کمتر میشد و اگر کثرت نفوس می داشت، بخش او بیشتر می گشت. جنگل و چرا گاه مال مشترک قبیله بود. حدود و ساحه ملکیت هر عشیره با تمام دقت معلوم بود که از آن کس دیگر استفاده کرده نمی توانست. ایــن اشتراک و تقسیم زمین را وقتی پدر من در آن منطقه متمكن شد لغو کرد و مردم را قناعت داد که ازین شیوه منصرف گردند. اما در بعضی مناطق دیگر مثلاً در علاقه باجور و قبیله مومند تا پنجا سال دیگر هم معمول بود.
سرکردگان و ملکان قبیله از طرف مردم انتخاب میشدند و آنها در امور ادارۀ قبیله و منازعات مردم بصورت جرگه و شوری مداخله و اعمال نفود می کردند. قدرت و حیثیت هر کس مربوط به کثرت نفوس مردانه مردم بود. هر کس مردان جنگی و مردان کار بیشتر داشت، او نفوذ و قدرت بیشتر داشت. دارائی و جایداد عامل قدرت نی بلکه عامل درد سر بشمار میرفت. زیرا برای حفظ و پهره داری از آن به قوت مردان جنگی و مردان کار ضرورت بود. اگر کسی آنرا نمی داشت به مشکل میتوانست مایملک خود را حفظ کند.
کار و بار زراعت و جنگلداری حتی آبادی منزل به صورت دسته جمعی از طرف قبیله اجرا میشد. گویا یک سیستم کوپراتیفی بسیط و بدوی در کار بود که هنگام درو و کوفتن خرمن، مردم بالنوبه با یکدیگر معاونت می کردند و خود و حیوانات خود را برای افراد قبیله بکار میانداختند.
آبادانی مسکن و خانه را هم تقریباً بیشتر از پنجاه فیصد مردم قریه برای صاحب خانه انجام میدادند. صاحب خرمن و خانه در وقت کار نان و آب مردان کار را تهیه میکرد و این سیستم را اشر میگفتند. این کولکتویزم و یا کار دسته جمعی بود که در هر پدیده حیات آنها تبارز میکرد.
قتل در یک فامیل اگر رخ میداد انتقام گرفتن آن مربوط به تمام فامیل و حتی عشیره آن بود و طرف مقابل هم تمام فامیل و عشیره قاتل را مسؤل عمل میشناختند و هر فرد آن را که میسر میشد به قتل می رساندند و یک کشته در مقابل یک کشته ما قبل معیار قانونی انتقام بود. اما این انتقام گیریها اکثراً تسلسل پیدا میکرد و خاتمه نمی یافت و در بعضی موارد جرگه های شوراهای محلی به حل و فصل آن موفق میشدند. آشتی و تلافی خسارت با دادن مال و زمین و ارتباط خویشاوندی و ازدواج صورت می گرفت.
زنان در کاروبار زراعت و دیگر امور خانه با مردان سهم مساوی میگرفتند و در وقت داس و درو و جمع کردن خرمن اشتراک می کردند. زنان هیزم طرف ضرورت خود را از کوه و جنگل میآوردند و در آبادانی خانه ها و در گلکاری اشتراک میکردند و حتی در جنگها و زد و خوردهای بین عشیره و در بین قریه زنان با مردان خود اشتراک میکردند و زخم و جراحت بر میداشتند.
زنان از حق میراث محروم بودند و توسط پدران و برادران خود به شوهر داده میشدند و از خود اختیار انتخاب شوهر نداشتند. اما با این همه در اجتماع به تمام معنی اظهار وجود میکردند و در هر نیک و بد سهم می گرفتند.
گفتیم اداره حکومت بسیار قوی نبود و حکومت در امور حيات عادی مردم کمتر دخل میگرفت. برای اینکه از دخالت حکومت در امور آنها ممانعت شده باشد قاعده و یا تعامل در هر منطقه موجود بود که اگر فردی از افراد قبیله به ادارات دولتی در منازعات خود مراجعه کند و عرض و داد نماید از طرف قبیله او به او جزای مقرره داده میشد که آنرا ناغه میگفتند.
اشخاص با داشتن استعدادهای خود از قبیل مهارت در جرگه سخنرانی و استدلال خوب مردانگی و مهمان نوازی و امثال آن ارزش هایی که طرف تحسین جامعه بود، تبارز میکردند و حیثیت ویژه اختیار میکردند. این جرگه ها یا شوراهای عشیروی علاوه بر امور قریه و قصبه برای هم گسستگی و حصول همکاری دیگر عشایر و قبایل دور دست میکوشیدند و برای حفظ مفاد منطقه وسیع قومی و قبیلوی خود را مسؤل و مکلف میشناختند. در حوادث بزرگ از قبیل جنگهای داخلی و یا تجاوز اجنبی تدابیری مناسب میگرفتند و مردم خود را ماهرانه و بدون درد سر به آن خدمات سوق میکردند. این مکلفیتها گاهی با فیصدی نفوس مردکار و گاهی هم بصورت عام و بلا استثنا صورت میگرفت.
ملکان و ریش سفیدان عشیره گاهی تا دم حیات از داشتن کلانتری برخوردار میبودند و گاهی هم تبدیل میشدند و کسی دیگر بجای او انتخاب میشد.
من وقتی به مطالعه امور سیاست پولتیکل سیانس پرداختم و طرز اداره روم و یونان باستان و یا عربهای قبل از اسلام را میخواندم، برای من فهم آن بسیار آسان و ساده بود. زیرا من نمونه آنرا در محیطی که زیسته بودم دیده بودم برای من مایه تعجب نبود و چیزی بسیار فوق العاده معلوم نمی شد. حکومت های عصر یونان باستان و دیگر مناطق را این اجتماع عشیروی خوب تمثیل میکرد. آنکه افلاطون می گفت بهترین اجتماع آنست که صدای نطاق یا منادی مستقیماً به گوش تمام اعضاء آن رسیده بتواند.
من در چنین اجتماع زندگی میکردم و از طبقه بندی افلاطون خبر نداشتم. ایـن اجتماعات متفرق و کمیونتی های متعدد از راه اشتراک خون نسب یا از راه ائتلاف و هم پیمانی فدراسیون های بزرگی تشکیل میدادند. مثلاً مردم منطقۀ ما که شینواری بودند با صافیها ائتلاف و همبستگی داشتند و در اکثر موارد به اشتراک عمل میپرداختند.
چرا حکومتها در این گوشه جهان (افغانستان) و یا دیگر مناطق مماثل آن نتوانسته بود به صورت یک موسسه اجتماعی طرف ضرورت عامه شناخته شود و چرا نتوانسته بود اعتماد و اتکای مردم را به خود حاصل کند؟ به عقیدۀ من دو عامل مهم در آن دخالت دارد:
اول: وجود شاهنشاهی های بزرگ در ساحه عمل و نه بودن نظریه دولت در ساحه علم و ادب که من با توضیح مختصر ازین دو عامل از موضوع کمی خارج میشوم و بعد به موضوع اصلی بر خواهم گشت:
یک – امپراطوریها و شاهنشاهیهای بزرگ که بناء تشکیل آن به جهانگیری و توسه قلمرو و قوت جنگی آن بود، هیچ صبغه قومی و یا شهری نداشتند، از بین خود مردم و با خواست مردم بوجود نیامده بودند. این امپراطوری ها اقوام و مناطق متعددی را زیر سلطه خود نگاه میداشتند و اکثراً با گرفتن خراج و مالیات اکتفاء میکردند و برای مردم خدمات اجتماعی که مورد دلچسپی و دلبستگی شان شده بتواند کمتر انجام می دادند. این شاهنشاهی ها با شیوۀ استبدادی و خودکامه گی مردم را از خود متنفر میساختند و با کمی ضعف و سستی که در بنیۀ شان نمودار میشد به تجزیه و هم پاشیدن و تعدد دولتهای خورد و بزرگی تبدیل میشدند.
این دولت ها هیچ هویت ملی و یا جغرافیایی یا دینی نداشتند و عدم مرکزیت نتیجه آن بود.
دو – از لحاظ نظر در نوشته جات (لِتریچر) هر قومی راجع به نظریه حکومت و طرز اداره آثار و مباحثی موجود بود و آنرا در نصاب تعلیمی خود داخل کرده بودند و هر کسی کمی بهره از تعلیم و تحصیل داشت، مثل مباحث دیگر علوم از علم سیاست هم آگاهی حاصل میکرد و علماً میفهمیدند که حکومت یک ضرورت اجتماعیست، مفید آنرا از مضر و قانونی آنرا از غیرمشروع تشخیص میکردند. اما در نوشته جات اسلامی ما این مبحث کمتر طرف توجه قرار گرفته است و شاید دلیل آن هم وجود همین حکومتهای غیرمطلوب باشد. کلیه آثار و افکار افلاطون و ارسطو به عربی و فارسی ترجمه شده و از دور عباسیان تا این اواخر خواندن و آشنائی با آن دوام داشت. اما کتاب جمهوریت افلاطون و کتاب سیاست ارسطو و امثال آن تا این اواخر ترجمه نشده بود و مردم از آن آگاهی نداشتند.
شما در لتریچر ممالک شرقی راجع به خراج و مالیات، محصول، عشر و زکات احکامی یافته میتوانید اما راجع به ارتباط دولت با مردم اداب و قواعد حکومت فصلی و بابی را در هیچ کتاب نخواهید یافت. به استثناء اهل تشیع که در احکام فقیه آن به موضوع امامت تماس گرفته شده است به عقیده من این عامل بود که همه مردم به طرف حکومتهای خود به حیث حکومت ملی و مربوط به خودشان و یک موسسه مفید اجتماعی نه مینگریستند و حکومتها به عوض قوه جاذبه (الى المركز)، قوه دافعه (عن المركز) از خود نشان میداند.
صنعت در آن اجتماع منحصر به این چند پیشه بود: آهنگر، دلاک، کلال (کوزه گر) نجار و یا بافنده. این ارباب صنایع صنعتگران بسیار ماهری نبودند و صنعت شان یگانه وسیله حیات آنها نبود و به دهقانی و زراعت هم اشتغال میکردند، احتیاجات بسیار ابتدائی مردم را رفع میکردند. آنها جز عشیره و قوم نبودند، مردمان غریب و بیگانه به شمار میآمدند و به نظر تحقیر دیده میشدند.
طبیب در هـرجا موجود نبود، در بعضی شهرهای خورد و بزرگ طبیبان یونانی یافت می شدند که خودشان دوا فروشی هم میکردند. مریضان نزد آنها بجاهای دوردست مراجعه میکردند و دوا میگرفتند. این اطباء را حکیم میگفتند و این حکیمان گاهگاهی بصورت سیار به دهها و قصبات گردش میکردند و به معالجات و مداوی مریضان میپرداختند و حق الزحمه بصورت نقد و جنس بدست می آوردند.
دلاکان و آهنگران اکثراً به جراحی و شکسته بندی هم میپرداختند و ازین هنر نیز بهره داشند. معمار هیچ وجود نداشت و هر کس معمار خانه خود بود. برای دلاکان و آهنگران سالانه در وقت جمع کردن خرمن مقدار غله داده میشد که در حقیقت معاش و اجرت سالانه وی محسوب میشد و مکلف به خدمت به هر شخص بودند.
جنگ استقلال پایان یافته بود، اما عامه مردم و حتی طلبه هم به آن ارزشی قایل نبودند. زیرا عامه مردم بعد از خروج انگلیس در جنگ دوم افغانستان دیگر فکر نمی کردند که آنها تابع انگلیس هستند و یا زیر سلطه یا حمایت اجنبی قرار دادند. لهذا در حالت مملکت خود تغییر بزرگی نمیدیدند و هم بعضی فکر میکردند که این جنگ سوم برای استرداد اراضی از دست رفته دولت افغانستان رخ داده بود که آن نتیجه مطلوب به دست نیامده، لذا این جنگ را افتخار بزرگی نی بلکه ناکامی تصور میکردند. من درین مباحثه ها طرف واقع میشدم و بیاد دارم هر چه میکوشیدم مدعی را قناعت دهم و به معنی استقلال او را آشنا سازم، موفق نمیشدم و اما امان الله خان را بحیث یک پاشاه خون گرم جوان و غازی و دشمن انگلیس می شناختند و به او این افتخار را می دادند.
تشکیلات اداری جدید به ظهور آمد و در هر گوشۀ مملکت تطبیق میشد. ولایت کنر بحيث حکومت کلان شناخته شد و جز ولایت ننگرهار بود. نخستین حاکم کلان عبدالرزاق خان نام داشت که به آن دیار آمد. او به خانه ما در راه سفر به اسمار توقف کرد و نهاری را با ما صرف نمود.
لباس، کرتی و پتلون به تن و کلاه شپو بر سر داشت و ریش خود را تراشیده و بروتهای خود را به سبک مود آن روز نیمه تراشیده بود. آدم قوی البنیه و فربهی بود که قیافه و لباس او ناآشنا و غريب جلوه میکرد. مردم ده ما به تعجب به او مینگریستند و مخصوصاً معنى بروت نیمه تراشیده او را نه فهمیدند. بعد از رفتن او در تبصرههای که در وضع او میشد، مردم میگفتند چون او در غـزا (جنگ استقلال) جین و بزدلی نشان داده بود پادشاه برای توبیخ به تراشیدن نیمه بروت او را مکلف ساخته است.
این تغییر از تراش ریش و بروت او بعدها مرا به این نتیجه متوجه ساخت که انسان ها در پی یافتن علت هر پدیده و توجیه و تعبیر آن هستند و چون حقیقت نه مییافتند با تفلسف و تخیل خود برای آن علتی و توجیهی میپرداختند. بیشتر حصه ادب و نوشته خوان لتریچر باستانی بر همین غریزه بنا شده است و افسانه و اساطیر آنها این وجیهه را دارد.
بعدها در اکثر مباحث میتافزیک و اساطیر من به یاد بروتهای عبدالرزاق خان میافتادم:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چـــون ندیدند حقیقت ره افسانه زدنـد
گفتیم اکثریت مردم به زراعت و مالداری مشغول بودند، اما باغداری و کاشتن سبزیجات و ترکاری کمتر رواج داشت. از لحاظ میوه این محیط فقیر بود و از لحاظ ترکاری اکثر انواع آنرا نه میشناختند. ما در باغچه درختان میوه دار محدودی داشتیم و کشت و کار ترکاری هم میشد. باغبان ماهری که در شهر کار کرده بود داشتیم.
من برای بار اول که بادنجان رومی را دیدم آنرا نشناختم و فکر میکردم کدام میوه است که من ندیده ام. بادنجان رومی که از نباتات دنیای نو یعنی امریکا بود و مانند تنباکو از آن سر زمین به اروپا آمده بود و از راه ترکیه عثمانی به دیگر ممالک شرقی رسیده بود، برای مردم افغانستان چیزی نوی بود. اما ترکاری های بومی و قدیمی هـم کمتر کشت و کار میشد و این نقیضه بزرگی بود که در ساحه خوراک و تغذیه وجود داشت.
نوشیدن چای هم کمتر معمول بود و من میدیدم که مروج شدن و نوشیدن چای با چه سرعت در محیط ما مانند بعضی نوآوریهای دیگر رواج می یافت. تنباکو نوشی با قلیان و به صورت نسوار پیشتر و زودتر مروج گشته بود.
تحول در اجتماع
بعد از جنگ استقلال و استقرار حکومت امانی در چنین اجتماعات کم کم تحول رخ می داد و حرکت بسوی انکشاف و تغییر در اوضاع شروع شد. در تحولات دورۀ امانی چند چیز بسیار مهمی انجام یافت که باعث اصلاح و انکشاف سریع بشمار می رود. این اصلاحات از حصول استقلال کمتر نبود، اما متأسفانه تاریخ نگاری ما که منحصر به دودمان های سلطنتی و حکایت از حکومت هاست کمتر به تاریخ اجتماعی و اوضاع مدنی محیط تماس میگیرند. این گونه واقعات را ضمنی و بصورت مختصر گاهی یادآوری کرده اند. اما به تشریح و تحلیل آن طوریکه شاید نه پرداخته اند. از غزنویان و غوریان و سلجوقیان و بالاخره سدوزائیان و محمدزائیان مؤرخین صحبت کرده اند، از جنگ ها و شکست های آنها حکایت کرده اند، اما به طور عموم از محیط و پس منظر دورۀ آنها چیزی کمتر گفته اند.
در عصر امانیه بعد از حصول استقلال که یقیناً بر حیات سیاسی ما تأثیر بسزائی داشت این چند اصلاح به عمل آمد که طور مختصر به آن اشاره میشود:
1. مالیات که بصورت جنسی از مردم گرفته شد. آنرا (سه کوت) می گفتند یعنی حاصل بخش زمین به سه بخش تقسیم میشد، به این ترتیب که یک بخش از کشت کننده و یک سهم از مالک بود و ثلث دیگر آن به دولت تعلق داشت. حاصل زمین هرچه می بود، باید بدین منوال خراج می پرداخت. عملاً به دولت عشر آن حاصلات هــم نمی رسید. زیرا برای جمع آوری مالیات اجاره داران داوطلبی حاضر شدند که به دهات و قصبات گشت و گذار می کردند و به جمع آوری مالیه می پرداختند. اما یک مقدار آنرا با صاحب زمین سازش می کردند و خودشان می گرفتند و مقدار دیگری را هم به مامورین و محاسبین دولت میدادند و مقداری را هم تحویلداران جنسی حیف و میل می کردند و به خزینه دولت باقی مانده آن میرسید. اما زراعت پیشهگان و ملاکان بسیار ناآرام و معذب بودند علاوه بر مالیات جنسی خدمات اجباری هم به آنها متوجه بود که به اندازه سهم مالکیت خود آنرا انجام دهند. این خدمات اجباری از قبیل آبادی و عمران سرکها و پلها و عمارات دولتی بر دیگر افراد اجتماع هم تحمیل میشد. علاوه بران مقدار از حاصلات مردم را با قیمت کمتر از قیمت بازار از مردم برای رفع ضروریات دولت میگرفتند. این عملیه را بیگاری می نامیدند. امان الله مالیات جنسی را ملغی ساخت و عوض آن مالیه نقدی به اندازه صلاحیت زمین و مقدار حاصل آن تعیین کرده که بمراتب از مالیات جنسی هم کمتر بود و هم در حصول و ادای آن سرگردانی و نا آرامی رخ نمی داد. مردم به زمین و مالکیت دلچسپی گرفتند و به آبادانی و انکشاف زمین غیر مزروع پرداختند و دلبستگی و علاقه مردم به زمینداری و سرمایه گذاری در آن زیاد شد. قیمت زمین بالا رفت و حاصل زمین خود را آزادانه در بازار به فروش عرضه میکردند و منفعت بیشتر بدست میآوردند کارهای دولت بصورت اجرت و اجاره صورت گرفت و آن باعث توزیع ثروت و زیادت پول نقد در اجتماع شد.
2. برای امور اداری و اجراآت حکام و عمال دولت قوانینی نافذ و نظام نامهها و مقرراتی وضع گشت که تا حد زیادی از خودسری و تعدی آنها جلو گیری میکرد. صلاحیتها توسط این قوانین محدود و معلوم گشت و هم واحدهای اداری در هر ناحیه تأسیس شد که این تکثیر اداری به اعمال نفوذ دولت و بر قراری نظم در محیط کمک کرد و هم برای مردم در مراجعات به دوایر دولتی تسهیلاتی رخ داد.
3. مكاتب ابتدائی و سوادخوانی در هر جا و هر منطقه گشوده شد و اطفال و جوانان بیشتری را به خود جلب کرد.
4. اخبار و جراید علاوه بر مرکز در اطراف ولایات بوجود آمد که باعث انکشاف ذهنی مردم و تشویق نویسندگان و ادیبان گشت. شاعران و مقاله نویسان جوان زیاد شدند و در تحریر و افاده انقلابی بوجود آمد.
5. برای قبیلۀ خانواده سلطنتی (محمدزائی ها) و بعض از خوانین، متنفذین و روحانیون نقد و جنس بنام مستمری ماهوار از خزینۀ دولت داده میشد این مستمری و معاش لغو شد تا کسی ماموریتی نداشت و خدمتی انجام نمی داد، مستحق معاش شناخته نمی شد. به این وسیله این سرداران و سرکردگان و اعضای جوان فامیل شان به مشاغل دیگر رخ آوردند و دیگر باردوش مالیه ده نبودند. حتی افراد خانواده سلطنتی که ازین امتیاز محروم گشته بودند به مشاغلی از قبیل طب و انجنیزی و امثال آن سوق شدند که در حیات بعدی جامعه افغانی اعضای مفید ثابت شدند و درین اصلاحات مستمری که به پدر مرحوم ما داده میشد هم از بین رفت.
با تمام این فضایل و مزایای دورۀ امانی، امان الله خان مرتکب سهوهای بزرگی هم شد که منجر به آشوب افغانستان و سرنگونی خود او گشت. او در عصری ساختن مملکت از عجله و ناسنجیدگی کار میگرفت. او فریفتۀ ظواهر مدنیت غرب بود و بیشتر از تحمل عقاید به نوآوریهای دست زد که مقبولیت و شهرت نیک خود را از دست داد. او خود را پادشاه انقلابی میگفت و حق هم داشت که او را انقلابی بگویند، اما قوتی را که چنین انقلاب اجتماعی بکار دارد با خود نداشت. ماشین عسکری و جنگی او ضعیف و غیرفعال بود، پشتیبانی یک گروه قوی مردم را که با او همنوایی داشته باشد هم نداشت و در همکاران خود هم مردمان شایسته و لایقی را هم کمتر داشت که درین راه مؤید و مدد گار او باشند.
من حالا این را از فاصله زمانی دور و درازی میبینم و به آن چنین قضاوت میکنیم در خود جریان بغیر از جریان و امواج آن چیزی به نظر نمی آید و من از آن جریان حظ میبردم و به آن حسن نظر و اعتقاد راسخ داشتم.
از نو آوریهای امان الله خان یکی هم سیستم قرعه کشی گرفتن عساکر بود که سیستم سابقه عبارت از عسکر خوش برضاء و دایمی از بین رفت و سیستم نو هر افغان جوان را به خدمت عسکری مکلف میساخت. احصائیه نفوس ترتیب شد و این عملیه زیر اجرا درآمد. مردم ازین سیستم خوش و راضی نبودند و هم اردو با این ترتیب جدید در مراحل اول تضعیف و متزلزل شد. خدمات اجباری عسکری و تعلیمات ابتدائی اجباری مردم منزجر شده را بـرمیانگیخت و در بعضی مناطق تمرد و عکس العمل در مقابل آن دیده می شد. قیام و بغاوت در ولایت پکتیا از همه مهمتر بود. زیرا در آن علماء دین بر الحاد رژیم فتوی دادند و اکثر نوآوریهای قانونی و تعلیمی را تقبیح کردند.
در کنر هم صافیها با میر زمان خان که از خوانین و ملاکان بزرگ بشمار میرفت تصادم کردند و جنگها و زدوخوردهای متعددی صورت گرفت میر زمانخان که از ملاکین کنر بشمار میرفت، خود او مرد فعال و جاه طلبی بود که با انجام اجاره داری های مالیاتی و همکاری با حکومتهای محلی ثروت و اعتبار مزیدی اندوخت. بعد به اتهام یک واقعه جنائی در زمان امير حبيب الله خان محبوس شد و بعد از فوت امیر حبیب الله خان محبوسین سیاسی و سر و سرکردگان قومی را امان الله از حبس رها کرد و آنها را با اشتراک در جنگ استقلال سوق داد. مردم را به اماکن خودشان فرستاد و میر زمان خان با این ترتیب از حبس رها شد و در جنگ استقلال در بریکوت (کنر) اشتراک کرد و با استقرار رژیم امانی او هم بر اعتبار و قدرت خود در ولایت کنر افزود و از حسن نظر و اعتماد دولت بهره کافی برداشت.
اما بالاخره شخصی گشت که دیگر در کنر نه میگنجید و با قیام صافیها و نارضایی مردم مواجه شد. کمی مقام او متزلزل گشت او و چند تن دیگر از سرکردگان کنر را امان الله خان به توقف در کابل مجبور ساخت و از رفتن و سکونت در کنر مانع شد. آن وقت حکومت فکر میکرد که برای کسب قدرت و کسب نفوذ و رسوخ در ولایت کنر این اشخاص با هم درگیر هستند. عامۀ مردم را بر ضد یکدیگر بر می انگیزند و باعث ناآرامی منطقه میشوند. درین جمله این اشخاص عم ما سيد زیور شاه که جانشین خلیفه پدر ما و کلان و رئیس خانواده ما بود، هم به تبعید در کابل مجبور شد. او با امان الله خان آشنائی کافی قبل از سلطنت او هم داشت ولی در اواخر ازو ناراض شده بود و شهرت امان الله خان به بی دینی هم مزید علت گشت و عم ما از عناصر ناراض از دولت بشمار رفت.
این زدو خوردها چند سالی کنر را ناآرام ساخت ولی بالاخره با این تصمیم آخر حکومت آرامی و امنیت در منطقه اعاده شد. چند نفر از سرکردگان شنواری کنر اعدام گشتند که این کشتن و بستن کینه و انتقام را در دل مردم و مقابل خان مذکور بیشتر کرد و عواقب آن برای خان ناگوار تمام شد که بعد به آن اشاره خواهم کرد.
با وقوع تمام این حوادث که در هر گوشه مملکت رخ میداد، دورۀ سلطنت امانی را دورۀ آرامی و استقرار و انکشاف مملکت میتوان گفت. شعور سیاسی کم کم زنده میشد مردم با واقعات ترکیه و رژیم مصطفی کمال دلچسپی داشتند و آنرا با توجه تام تعقیب میکردند. نهضت آزادی خواهی در نیم قارهٔ هند و ظهور زعمای آزادی از بین مردم جلب نظر مردم را میکرد و با آن علاقه و دلچسپی نشان دادند.
بعد از حصول استقلال در رفت و آمد به خارج زیادت قابل ملاحظه رخ داد که این هم برای احیای شعور سیاسی عامل مهمی به شمار میرفت.
آمدن متخصصین و داکتران ترکی به افغانستان و تماس منورین با آنها عامل دیگری به شمار میرود و همچنان فرستادن محصلین به ترکیه و ممالک اروپائی و برگشت آنها تأثیرات خود را در محیط سیاسی آشکار میساخت. اصطلاحات و لغات نو از زبان ها شنیده میشد، منورین و مكتبيان عوض نام عشیره – قبیله و بجای نام مسکن و ولایت خود نام ملت و وطن را جانشین ساختند. افق نظر وسیع تر میشد و مردم را به طبقات دوگانه جدید خیال و قدیم خیال تقسیم میکردند که بعدها آنرا روشنفکران و مرتجعین میگفتند.
در ساحه عسکری، اصطلاح نــوه کی و کهنه گی معمول بود. مکتبی و متجدد از ارباب مدرسه تمایز اختیار کرد. جوانان و متجددین میکوشیدند آزادی سیاسی بیشتر بوجود آید و حتی نام جمهوریت هم از زبانها برمیخاست و الغـای رژیم پادشاهی را هدف قرار میدادند.
اما عامۀ مردم افغانستان و محافظه کاران که اکثریت و قوت با آنها بود، به اعادۀ سنن قدیم (ستاتسكو) تمایل داشتند و برای از بین بردن رژیم توطئه میکردند. تا بالاخره اولین جرقه آشوب و یا انقلاب در منطقه شینواری ننگرهار رخ داد و به کوهدامن و کوهستان سرایت کرد. آن ماشین متزلزل نظامی از مدافعه دولت برآمده نتوانست و لشکر رضا کار (ایله جاری) هم با صمیمیت از رژیم دفاع نمی کرد تا بالاخره سقوط کرد.
به یاد دارم عصری که یک روز از خانه خود (در کنر) برای تفرج و گردش بیرون بر آمده بودم که چند تن از مردمان قریه خود را که در لشکرکشی جلال آباد بصورت رضاکارانه رفته بودند، دیدم که بسوی ده میآیند. به آنها مانده نباشی (خیر مقدم) گفتم و از ماجرا پرسیدم که چگونه برگشتند و لشکریان دیگر چه شدند. آنها گفتند جلال آباد یعنی مرکز ننگرهار سقوط کرد و با دست مردم شنوار طعمه آتش گشت. ما نتواستیم مانع آن قوت بزرگ شويم، لهذا همه بر گشتیم. میگویند کابل هم سقوط کرد و پادشاه پایتخت را ترک کرده است.
این اولین خبر ناگوار انقلاب بود که بگوش من رسید. این شکست خورده ها هر طرف این آوازه را پهن کردند و مراکز اداری کنر را هم با احتمال هجوم مردم بر آن روبرو ساخت. روز بعد مرا حاکم کلان کنر به چغه سرای خواست و موضوع احتمال حمله مردم و ترتیب دفاع را در میان گذاشت. هجوم به اسمار که مرکز بزرگ نظامی ولایت کنر بود شروع شده بود. مردم ماموند داخلی و سرحد آزاد به آنسو به امید چور و چپاول مخازن و میکنزین های عسکری و تاراج بازار گرد آمده بودند. شهر اسمار را محاصره کرده بودند. مردم ایله جاری با عسکر امداد میکردند و دفاع مینمودند.
حاکم کلان از من خواهش کرد اسمار بروم و مقداری تفنگ و اسلحه از آنجا بگیرم و برای مردم منطقه خودمان توزیع کنم و آنها را به دفاع از اسمار و عندالضروره از چغه سرای مکلف سازم. من این وظیفه را قبول کردم و به فوریت با یک تعداد زیاد مردمان شینواری منطقه خود به اسمار رفتم. پوره بخاطرم نمانده که تعداد چند بود، اما تفنگ چند ناوه انگلیسی و مقدار کارتوس را به مردم ما دادند من آنها را در اسمار گذاشتم و خودم به خانه آمدم که مراقب احوال چغه سرای باشم. قراریکه بعد شنیدم لشکريان ما بعد از گرفتن تفنگ و کارتوس اکثراً بخانه های خود برگشته و در دفاع از اسمار اشتراک نکرده بودند و بعضیها دور از منطقهٔ جنگ بصورت تماشاچی قرار گرفته بودند که هر وقت اسمار اگر با سقوط مواجه شود آنها از گرفتن غنیمت محروم نباشند.
من که بخانه رسیدم شنیدم که مردمان صافی دره بادیل و دیوه گل لشکر کشی کرده و مردم دره پیچ هم بسوی مرکز ولایت در حرکت است. به فردای آن قاصدی رسید که مرکز ولایت سقوط کرد و حاکم کلان را صافیها دیوه گل محبوس کرده و با خود بردند و عایله او بخانه عم ما سید معصوم شاه (که در دو کیلومتری ولایت خانه داشت) پناه برده اند. پی هم قاصدی دیگری از طرف عم ما رسید که خانه او را لشکریان باغی تاراج کردند و به امید اینکه خانواده حاکم کلان که با خود پول و مهماتی به خانه او انتقال داده اند آنرا تصاحب کنند او با این مصیبت مواجه شده بود. من فوراً بسوی چغه سرای برای احوال گیری کاکا و کمک با او رهسپار شدم و اسپ خود را در راه هر چه تیز تر میراندم تا زودتر برسم که در نزدیک چغه سرای بر سر جاله قریه مروره رسیدم. جاله (یعنی کشتی که از مشکهای پرباد ساخته میشود) سر دریای کنر در آنجا طور دایمی موجود بود. یگانه وسیله گشت و گذار مردم بسوی چغه سرای و دیگر مناطق کنار غربی دریا بود. من درین گذرگاه جمعیت مردمان را دیدم که در آنجا در کنار شرقی استاده اند و منتظر گذشتن هستند. مرا شناختند و یکی از بین آنها با صدای بلند از من خواست که توقف کنم و منتظر رسیدن آنها باشم من همچنان سوار بر اسپ استادم تا آنها با کشتی به اینسو گذشتند و از کشتی پیاده شدند. دیدم در بین آنها مردی چارشانه و فربه که یالان سیاهی بر تن داشت در پیشاپیش آنها راه میرود (یالان قبای بی آستین بود که مردمان طبقات عالیه بر تن میکردند و از تکههای نفیس پشمی با رنگ سیاه و یا کره و خاکی ساخته میشد) من این مرد سیاه پوش را از دور شناختم و همراهان او را که ریش سفیدان و کلانهای مروره بودند شناختم. چون نزدیک آمدند دیدم خان صاحب میر زمان خان است. من از اسپ فرود آمدم و با او مصافحه و بغل کشی کردم و با دیگران هم احوال پرسی کردم. آنها گفتند که به خانه ما میروند و نزد من می آمدند گفتم مبارک است تشریف بیاورید و در خانه ما از شما استقبال خواهد شد و شب را به درستی خواهید گزراند. من فردا خودرا نزد شما میرسانم. میر زمانخان مرا طرف خطاب قرار داده و گفت ما برای تنها شب گذشتاندن نزد شما نمی رویم، ما با خود شما کار و مشوره داریم. من باز اصرار کردم و ماجرای چغه سرای و چور و چپاول
خانه عم خود را که دلیل رفتن ضروری من بود به او گفتم او در جواب گفت من از تمام ماجرا خبر دارم، حالا کار از کار رفته است، جلو گیری از آن که ممکن نیست تنها برای احوال پرسی و کمکهای بعدی همه ما با شما همدستی خواهیم کرد. حالا چون اسمار محاصره است و هنوز قوۀ عسکری و پسر من عصمت الله خان مقاومت میکند، بیائید آنها را نجات دهیم و نگذاریم میکزین و خزینۀ دولت تلف شود. من چارناچار موافقه کردم و برای برگشتن به خانه تصمیم گرفتم.
من که به خانصاحب و دیگر ریش سفیدان گفتم مرا اجازه بدهید از شما پیشتر بروم و ترتیب استقبال شما را بگیرم، من اسپ دارم و شما پیاده هستید من زودتر از شما خواهم رسید، موافقه کردند. و از آنجا تا خانه که تقریباً چهار پنج کیلو متر راه است من سواره و به شتاب روان شدم و آنها قبل از غروب آفتاب آنجا رسیدند.
شب هنوز به تاریکی نه گرائیده و وقت شام بود، من از نزد مهمانان از مهمانخانه مان بر آمدم و بسوی خان میرفتم که در نزدیک مدخل بزرگ قلعه جمعی از زنان و دختران را دیدم که دامن و آستین مرا محکم گرفتند و میگریستند یکی از ملازمین خودمان که با این خانواده یکجا ایستاده بود به من گفت آنها عایله حاکم کلان و دختران او هستند به آنها خوش آمدید گفتم و کوشش کردم تسکین بدهم. گفتم بفرمائید درون سرای بیائید و خانه را خانه خود بدانید و انشاء الله دیگر مصئون هستید. آنها را بسوی خانه خود راهنمایی کردم و در خانه از مطبخ و آمادگی برای مهمانی خانصاحب و همراهان او که به هفتاد نفر بالغ میشد خبر گرفتم ترتیب طعام عشا گرفته شد و بعد از صرف طعام، مهمانان را حسب معمول به مهمانخانه ها و حجره های باشندگان قریه تقسیم کردیم .این نوع کمکها در اجتماع معمول بود و مهمانان زیاد به خانه ها تقسیم میشدند و هر خانه به تهیه خوابگاهشان و ناشتای صبحانه آنها متعهد بود.
من در سراچه یا مهمانخانه با خان صاحب و چهار پنج نفر محدود از همراهان او ماندم و به مشوره و کنکاش پرداختیم. خان صاحب گفت که حالا نظام دولت از بین رفت و برای حفظ و امن منطقه باید تدابیری قومی و محلی گرفته شود. اسمار مرکز بسیار قوی و خوبی است مکیزین و صندوق خزینه هم پر است ما و شما این وسایل را برای حفظ امن و آسایش منطقه بکار خواهم برد و بنیادی یک مرکز اداری را قایم خواهیم کرد که به اتفاق خانوادۀ شما (یعنی ما) و پشتیبانی و حمایت مؤمند و مردم دره مرور و مردم دره سیند بپا خواهد استاد. چغه سرای از دست رفته است و مردم صافی مردم کوتاهبین و ماجراجو هستند و شایسته اعتماد نیستند. به کمک مردم شنواری و ماموند خواهیم توانست در مناطق دیگر کنر هم اعمال نفوذ کنیم و یک مرکز اداری بوجود آریم. امان الله خان به قندهار رفته ممکن است به زودی برگردد و این آشوب خاتمه یابد.
من هم نقشه و پلان او را دور از مصلحت نه دیدم و موافقه کردم و بعد ازو اجازه خواستم خانه برای استراحت بروم و خود او هم استراحت کند. او بمن گفت بعضی مردمان اوباش قریه تصمیم دارند بر من حمله کنند و شنیده ام آنها برای همدستان دیگر خود به قریه های دیگر قاصدان و خبررسانان فرستاده اند، ازین حرکت نباید غافل بود. من به او با خوشباوری یک جوان بی تجربه اطمینان دادم که کسی جرأت نخواهد کرد چنین کاری بکند و مصئونیت خانه ما را خلل دار سازد.
در وقت برآمدن بیرون مهمانخانه یکی از ریش سفیدان قریه ما که نظارت امور خانه گی ما را هم میکرد به من گفت که چنین حرکت زشت از امکان بعید نیست و خوشبینی من بی مورد است. بهتر است قاصدی بطرف دره شیگل به فرستم و بعضی دوستان خان صاحب و مردمان خیراندیش آنجا را بخواهم که به فوریت برای کمک با جوانان مسلح بیایند. زیرا که فردا اگر خانصاحب بطرف اسمار حرکت میکند بدون بدرقه و لشکر نباشد.
من این مشوره او را پسندیدم و به فرستادن قاصدان در همان شب اقدام کردیم و خودم به خوابگاه رفتم. لحظه بعد صدای فیر تفنگ شنیدم و از بستر برجستم که طرف مهمانخانه بروم دیدم در بزرگ قلعه از طرف بیرون بسته و زنجیر شده است، به سربام بر آمدم و صدای غلغله و فیرهای تفنگها را زیادتر شنیدم دیدم که راه برآمدن از سر بام موجود نیست. فرود آمدم در بین حویلی ناآرام و منتظر استاده ماندم که صدای کشودن در کلان بلند شد به آنطرف دویدم آن ناظر امور ما را دیدم که در راه گشوده سات گفت خانصاحب را متأسفانه کشتند و این شرذمه قلیل اوباش به عجله کار خود را انجام دادند. بسیار متأسف و متأثر شدیم.
میت او را در کتی در مسجد گذاشتند و طالبان مدرسه را به محافظه و خواندن قرائت گماشتند. فردای آن میت را مردمان مرور و چند نفر از همبستگان ما بردند و درد و غم این فاجعه بسیار دیر باقی ماند.
مردم منطقه ما با مردم مرور در طول انقلاب بصورت مخاصم و دو قبیله مخالف با هم مترصد تجاوز بر یکدیگر بودند. زد و خوردهای هم صورت گرفت و وضع دوستانه ما هم با اجتماع دهاتی ما بسیار خوشگوار نبود.
فردای آن اسمار هم سقوط کرد و قوماندان عسکری اسمار به طرف چترال گریخت و عصمتاللهخان پسر میر زمانخان مرحوم از راه دره دانگام بسوی ایالت دیر که از محروسات هند برتانوی بود، پناه برد.
اسمار به تصرف غلام خان در آمد. غلام خان کسی بود که پدر او در طوائف الملوکی قبل از سلطنت امیر عبدالرحمن خان حکمران و خان اسمار بود. سپه سالار غلام حیدرخان چرخی که برای فتح نورستان و استقرار ولایت کنر از طرف امیر موصوف مأمور بود، اسمار را از تصرف او بکشید و نورستان را هم ضم قلمرو امیر ساخت. پسر او بعد از آن به ریاست چترال پناه گزین شد و تخمیناً بعد از هفتاد سال سر از نو به تجزیه طوائف الملکی را آغاز کرد و اسمار را تصرف کرد و حیطه نفوذ سلطه او تا دره دانگام و شال و شنگر میرسید و دره سین و دره شیگل از سلطه بیرون بود….
ادامه دارد










