بوی نفت و خون 

رسول پویان  ز خون سرخ بشر دست ظلم گلگون است  زطرف جیحـون وکارون تا امازون است  خـدا نظـاره گـر قـتل نظـم و قـانـون است  ز بیم جنگ و تجاوز بشر جگرخون است  شرار…

چه ارزان فروختند!

امین الله مفکر امینی                        2026-22-01! چه ارزان فروختند مردمِ دانـــــای  میهن ما را…

پاسخ به سیاه‌مشق آقای انجنیر کمال بهادری (نامی بی‌هویت که…

درباره‌ی مسئولیت جمعی، نقد سیاسی و ضرورت عبور از فردمحورینوشته‌ی…

چرنیشفسکی نیکولای گاوریلوویچ

ترجمه. رحیم کاکایی پ. ا. نیکولایف.  بخش یکم نیکولای گاوریلوویچ چرنیشفسکی در ۱۲…

ټکنالوژي، سیاست او د عدالت پوښتنه

نور محمد غفوری ایا د نوې زمانې په راتګ سره ټولنیز…

وحدت به‌مثابه پراتیک تاریخی

بازخوانی تیوریک نشست شصت و یکمین سالگرد تأسیس حزب دموکراتیک…

یادنامهٔ دکتورعبدالسلام آثم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ در روزگاری که تاریخ کشورما مشحون از رخ داد های…

بحران فقر در افغانستان: عوامل، چشم‌انداز و راهکارهای مقابله با…

افغانستان در یکی از تاریک‌ترین برهه‌های تاریخ معاصر خود بصورت…

بازسازی نیروی چپ دموکراتیک افغانستان

افغانستان در یکی از پیچیده‌ترین و بحرانی‌ترین مراحل تاریخ معاصر…

طالبان؛ گسست خشونت‌بار و تعلیق تاریخ در افغانستان

نویسنده: مهرالدین مشید حکومت ضد تاریخی طالبان؛ نمادی ازایستایی در برابر…

گزارش از جریان نشست شصت و یکمین سالگرد تاسیس ح…

           نشست شصت و یکمین سالگرد تاسیس ح د خ ا…

عقل چیست ؟

د مولانا سعید افغاني : آزاده ، ټولنیزه ،علمي ، فرهنګي  او نشراتي ارګان …

د تصوف او عرفان په تړاو مرکه‎

له ښاغلي پوهاند محمد بشیر دودیال سره، چې د علم،…

نمک شناسان!

امین الله مفکر امینی                     2026-15-01! دوستش میدارم آنــرا کزاعمــــاقی قلبی  مملو زمهــــرش دوستم بــــدارد  بسی…

رمان نیهلیستی، عرفان رفرمیستی، روشنفکر پوپولیستی

Aldous Huxely (1894- 1963) آرام بختیاری روشنفکران و فرهنگسازان در رمانهای هاکسلی. آلدوس…

پیام شادباش رفیق سلطانعلی کشتمند

پیام شادباش رفیق سلطانعلی کشتمند، از بنیان‌گذاران حزب دموکراتیک خلق…

دا نه یو انتخاب دی، بلکې یو تاریخي مسؤلیت دې 

درنو محضرو ملګرو! نن موږ دلته یوازې د یوې عادي غونډې…

فرخنده باد  شصت ویکمین سالروز تاسیس حزب دیموکراتیک خلق افغانستان

رفقای عزیز! امروز بخاطر تجلیل  شایسته ازشصت ویکمین سالروز حزب دیموکراتیک…

از اختناق در سطح طالبان تا اختناق در دموکراسی های…

نویسنده: مهرالدین مشید اختناق داخلی طالبان و مصلحت‌گرایی جهانیان اختناق در افغانستان…

فــــــــــــــراخــــــــــوان

نشست مشترک شورای اروپایی حزب آبادی افغانستان و تشکل نوین…

«
»

«سرگذشت من»

نویسنده: سید شمس؜ الدین مجروح

مهتمم: سید فضل؜ اکبر

چاپ اول: ۱۳۹۱

درباره بازپخش خاطرات زنده یاد سید شمس ؜الدین مجروح با عنوان «سرگذشت من»

سید شمس ؜الدین مجروح از جملۀ بزرگان نامدار، با دانش و با تقوای وطن است که سالیانی زیادی در مقام؜ ها و پست های بلند دولتی ایفای وظیفه نموده و مصدر خدماتی شایانی برای وطن و طنداران شده است. از جمله در ایجاد فضای نسبتاً آزاد، باز و مساعد دهه چهل خورشیدی که گاهی “دهه دموکراسی” نامیده می؜ شود، نقش تأثیرگزاری داشته است.

از مقدمۀ «سرگذشت من» برمی؜ آید که موصوف خاطراتی مفصلی را زمانی که در وطن بود نگاشته است، اما سیر حوادث و مهاجرت سبب شده که آن نوشته ها در وطن بماند و موصوف بازهم در دوران مهاجرت با اتکاء بر حافظه، خاطراتی اگر چه مختصر و کوتاه است، زیر عنوان «سرگذشت من» نگاشته است. به امید روزی که ورثه مرحومی آن گنجینه یادداشت های او را اگر از طوفان حوادث در امان مانده باشند، همگانی سازند.

از آنجایی «سرگذشت من» تنها خاطرات شخصی زنده یاد مجروح نه بلکه وضاحت ها و معلومات های درباره یک مرحلۀ تاریخ وطن است، انتشارات راه پرچم آنرا مستند به کتاب چاپی در قدم اول به شکل مسلسل از طریق صفحات فیسبوک و سپس به شکل کتاب مستقل همگانی می سازد.

روحش شاد و نامش انوشه!

——-

بخش اول

سخنی چند با خوانند؜؜گان

خوانند؜؜گان گرامی شما فکر خواهید کرد که سرگذشت من برای شما چه دلچسپی خواهد داشت که خود را به آن مشغول سازید؟ مگر بخاطر داشته باشید که درین سرگذشت بعضی از حوادث نیم قرن آخر افغانستان هم اجمالی موجود است، این نظر اجمالی به حوادث (البته از نگاه من) برای شما خالی از دلچسپی نخواهد بود، شما اختیار دارید با نظریه من موافقه کنید یا نه. اما مطمئن باشید در آن غرض شخصی و خودنمائی نیست، کوشش کرده ام جریانات را تحریف و تعبیر نکنم، مبالغه ننمایم و آنچه را که دیده ام و یا کرده ؜ام و قابل گفتن است، بگویم اگر من در جریان حوادث از خود صحبت؜؜؜ می؜؜کنم معنی آن این نیست که پهلوان حوادث من بودم. اما چون سرگذشت من است نه تاریخ، از سهم خود در حوادث صحبت؜؜؜ می؜؜کنم و اگر قهرمان معرکه نبودم قهرمان این داستان که هستم.

گفتم تاریخ نیست و سرگذشت (بیوگرافی) است اما سرگذشت و تاریخ در بسیار موارد هم شبیه هستند. مثلاً:

اول: سرگذشت چون در زمان معینی واقع شده هست، شمۀ از تاریخ آن زمان است.

دوم: مثلیکه در تاریخ واقعات تاریخ را باید از غیرتاریخی جدا کرد، یعنی باید اهم را از مهم تفریق کرد و آنچه را ارزش گفتن دارد باید گفت و آنچه را ارزش؜؜؜؜؜؜ آنرا ندارد باید مسکوت گذاشت. در سرگذشت هم باید عین این کار را کرد. اهمیت حوادث نظر به نتایج آن است و نظر به ارتباط آن به حال و نظر به انتظار مردم به شنیدن آن است.

سوم: حوادث بزرگ تاریخی هم مثل خاطرات شخصی فراموش؜؜؜ می؜؜شود و از نظر؜؜؜ می؜؜افتد، این حوادث را که آثار آن در قعر زمین نهفته است، زمین کاوی (حفریات) برملا؜؜؜؜؜ می؜؜؜سازد و در تاریخ فصل دیگری؜؜؜ می؜؜افزاید و به آن رنگ دیگری؜؜؜ می؜؜دهد. خاطرات شخصی هم که در تاریکی؜؜؜؜؜؜؜؜؜های تحت ؜الشعور نهفته؜؜؜؜؜ می؜؜؜ماند، روان؜کاوان؜؜؜؜؜؜ آنرا به روشنی شعور؜؜؜ می؜؜کشاند و؜؜؜؜؜؜ آنرا آشکار؜؜؜؜؜ می؜؜؜سازد و انسان را به گذشته متوجه؜؜؜ می؜؜سازد. لهذا این وجه شباهت بین تاریخ و بیوگرافی هم باید از نظر دور نباشد.

؜؜؜؜؜؜چهارم اثر تاریخی تمام واقعات یک جامعه را احتوا کرده ؜؜؜؜؜؜نمی؜ تواند مثلاً تاریخ سیاسی، اجتماعی، مدنی و حربی یک اجتماع را نمی؜؜توان در یک اثر جمع کرد، همین طور سوانح نگاری (بیوگرفی) فرد هم تمام زوایای زندگی او را احتوا ؜؜؜؜؜؜نمی؜ کند. با درنظر گرفتن این نکات، این اجمال را خدمت شما تقدیم کردم. زیرا یاد داشت؜؜؜؜؜؜های مفصل من مانند قلب من و آرزو؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دیگر من در افغانستان مانده است و؜؜؜؜؜؜ آنرا در کتابخانه خود گذاشتم و به اینسو آمدم. آنچه را به یادم مانده و قابل تذکر؜؜؜ می؜؜دانم به شما حکایت خواهم کرد و قصه بود و نبود را به شما خواهم گفت:

دوستان قصۀ بدنامی من گوش کنید

داســـتان غـــــم ؜؜؜؜؜؜پنهانی مـــــن گـــــــوش کنید

***

بخوان: الهم يسر و لا تعسر و تمم باالخير

یعنی خدایا آسانش کن و دشوارش مگردان و بخیرش انجام نما، نخستین کلماتیست که از آن طفولیت به خاطر دارم و هیچ فراموشم ؜؜؜؜؜؜نمی؜ شود که یک کتابچه زرد رنگی را پیش رویم گذاشتند و این کلمات را استاد؜؜؜ می؜؜خواند و من به تقلید از وی آنرا؜؜؜ می؜؜خواندم. آن نقوش خورد و بزرگی سیاهی را که در کتابچه منقوش بود ؜؜؜؜؜؜نمی؜ فهمیدم و تشخیص داده نمی؜ توانستم، لاکن بسوی آن؜؜؜ می؜؜نگریستم هرچه استاد؜؜ می؜؜گفت آنرا؜؜؜ می؜؜گفتم.

این اولین نقشی بود که در محیط اجتماعی بازی کرده ام. این آغاز دخول من در اجتماع بود. زندگی من و امثال من که به نوشت و خوان؜؜؜ می؜؜پرداختند به همین ترتیب آغاز؜؜؜ می؜؜شد. لهذا من هم اینرا به حیث اولین خاطره طفولیت خود بشما حکایت؜؜؜ می؜؜کنم و؜؜؜؜؜؜ آنرا سرنامه قرار؜؜؜ می؜؜دهم. زیرا من ؜؜؜؜؜؜تنها از خود نی، بلکه از اجتماعی که در آن زیسته ام به شما حکایت خواهم کرد و؜؜؜؜؜؜ آنرا هم از گنجینۀ حافظه بیرون خواهم کشید و از تأثیرات و احساسات خود صحبت خواهم کرد.

ورنه باید شروع؜؜؜ می؜؜کردم و؜؜؜ می؜؜گفتم که من در سنه ۱۳۲۹ قمری تولد شده ام و تقریباً پنج سال بعد از تولدم پدرم فوت کرد و من؜؜؜؜؜؜ آنرا بخاطر ندارم. مادرم متکفل تربیت جسمی و معنوی من بود و چون خودش زن با سواد و زن پرهیزگاری بود؜؜؜ می؜؜خواست من خواننده و نویسنده و پرهیزگار باشم.

خوانندگی و نویسندگی را که آسانتر از پرهیزگاریست شروع کردم و ؜؜؜؜؜؜متأسفانه بسیار کار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های سهل و ساده را انس؜؜ان ها بدست خود مشکل و پیچیده؜؜ می؜؜سازند. از آن جمله هم این طریقه سوادآموزی بود که من در کتابچه زردی که به آن اشاره کردم با آن مواجه شدم. نام این کتابچه (قاعدۀ بغدادی) است و برای خواندن و یاد گرفتن کلمات عربی یک طريقه بشمار؜؜؜ می؜؜رود، اما طریقه بسیار پیچیده و غیرعلمی (علم تربیه) است که هنوز در بعضی جا؜؜؜؜؜؜؜؜؜های افغانستان و پاکستان مروج است.

تعليم؜؜؜؜؜؜:

تعلیم و سوادآموزی از قاعده بغدادی شروع؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد و منحصر به خواندن و یاد گرفتن حروف و کلمات بود. نوشتن و سواد برداشتن شامل اصول تعلیم نه بود. بعد به قرائت قرآن مجید پرداخته؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد که من هم پرداختم و در فقه که مربوط به عبادت و هم مبادی معاملات بود کتابی بنام خلاصه کیدانی (به عربی) خوانده؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد و بعد در فقه منيةالمصلی و باز کنز و مختصر که نسبتاً متون مفصل؜؜؜؜؜؜؜تر فقه بشمار؜؜ می؜؜رود خوانده؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد.

بدیع و بیان هم در بعضی ازین مدارس تدریس؜؜؜ می؜؜شد و این مضمون هم شامل تکمیل تحصیل بود. در صرف و نحو، کافیه و شرح ملا جامی و صرف؜؜؜ می؜رو مرح الارواح شامل نصاب تعلیم بود. من این مراحل را آهسته آهسته طی؜؜؜ می؜؜کردم و همزمان با آن راه دیگری را هم گرفته که؜؜؜؜؜؜ آنرا به اصطلاح اهل مدرسه نظم؜؜؜ می؜؜گفتند و در مدارس دینی و مساجد کمتر معمول بود و آغاز آن عبارت از خواندن کتابیست کوچک منظوم بنام پنج کتاب که حاوی از احکام صوم و صلوات و آداب و اخلاق است.

بعد از آن گلستان و بوستان سعدی و دیوان حافظ خوانده؜؜؜ می؜؜شد و دروسی در حساب و مشق نوشتن الف؜با و حسن ؜خط و نوشتن نامه؜؜؜؜؜؜؜؜؜ ها (مراسلات و انشأ) بود که در نصاب تعلیمی داخل بود، گرفته؜؜؜ می؜؜شد. مراسلات و نامه ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها را از رساله؜؜؜؜؜؜؜؜ هائی بنام انشاء فلان و بهمان یاد؜؜؜ می؜؜گرفتند که نمونۀ مکتوب نویسی نوشتن فارسی بود و این کتاب؜؜؜؜؜ها در هند طبع شده بود که مدارس و طلبه از آن استفاده؜؜؜ می؜؜کردند. به استثنای کتاب؜؜؜؜؜؜؜؜؜های ادبی و کلاسیک اکثر این آثار فاقد امتیاز علمی و ادبی بوده و ارزش افادیت آن کم بود.

من این دروس را در مکتب کوچک فامیلی که مادرمان؜؜ تأسیس کرده بود، فرا؜؜؜ می؜؜ گرفتم. شاملین این مدرسه اطفال فامیل پسر و دختر و عدۀ محدود از هم؜بستگان و کارکنان فامیل بود. این مدرسه را مکتب خانه؜؜؜ می؜؜گفتند و پیوست به سرای سکونت ما بود که در بعضی اوقات کار مهمانخانه هم از آن گرفته؜؜؜ می؜؜شد. استادان چنین مدارس را همه ملای ناظم؜؜؜ می؜؜گفتند. این ناظمان خود؜؜شان نیمه ؜سواد داشتند و با شاگردان سلوک زشت و عنیف؜؜؜ می؜؜کردند و از لت و کوب و زجر و توبیخ کار؜؜؜ می؜؜ گرفتند. من از این تلخی؜؜؜؜؜؜؜؜؜ های استادان خود بهره وافر گرفته ام.

من دروس عربی و فرا گرفتن علوم دیگر خود را هم از استاد دیگری که خطیب مسجد ما هم بود دوام دادم. این استاد در صرف و نحو عربی و منطق تخصص کافی داشت و از شهرت زیاد در بین طالبان هم برخوردار بود. من هم دروس صرف و نحو و منطق را از او فرا؜؜؜ می؜؜گرفتم و هم در اصول؜ الفقه صرف و نحو یکی دو کتاب را خواندم. به ترجمه و تفسیر پنج پاره اول قرآن مجید توسط او موفق شدم و با قرائت آن پاره ؜؜؜؜؜؜؜؜؜های اول و هم با قرائت دروس عربی خود را موفق به فهم تمام قرآن مجید یافتم. در حدیث (اقوال پیامبرص) کتاب مشکات را خوانده ام. دروسی را که از وی؜؜؜ می؜؜گرفتم کتاب شرح مشکات را استعمال؜؜؜ می؜؜کردم که اشعه اللمعات نام دارد.

علوم دینی مدارس به دو مقوله تقسیم؜؜؜ می؜؜شد: علوم منقول و علوم معقول. در منقول تفسیر و حدیث و فقه و عقاید شامل بود در علوم معقول منطق و حکمت ؜البات را طبقه بندی؜؜؜ می؜؜کردند. من در حکمت؜ البات هم به آموختن دروسی چند پرداختم و توجه بیشتر من به علوم ادبیه و آثار فارسی بود.

طوریکه گفتم میتود؜؜؜؜؜ها و طریقۀ تعلیمی درین مدارس پیچیده بود. لهذا موفقیت در دروس برای هر طالب مشکل بود و ذهن قوی و نبوغی کار داشت که در بین پیچ و خم راه خود را بیاید و به منزل مقصود برسد.

درین مدارس گفتگو و یا مناظره ؜؜؜؜؜؜؜؜؜های علمی بین طلبه صورت؜؜؜ می؜؜گرفت. در طریقه تعلیم امروز موضوع درس برای اینکه تحلیل شود و خوب ذهن نشین گردد، در آخر هر درس به صورت سوال و جواب نقاط مهم درس تکرار؜؜؜ می؜؜شود. عین این کار در مدارس توسط مناظره و اعتراض صورت؜؜؜ می؜؜گرفت که؜؜؜؜؜؜ آنرا ایراد یا شبه؜؜؜ می؜؜ گفتند و در حواشی هر کتاب و یا در یاداشت؜؜؜؜؜؜؜؜؜ های درس طالبان به صورت أِن قيل فقلنا موجود بود. طلبه در بین خود به مناظره و جدال ؜؜؜؜؜ها؜؜؜ می؜؜پرداختند و با این طریقه دیالکتیکی استعداد را انکشاف؜؜؜ می؜؜داند. درین شبیهه؜؜؜؜؜؜؜؜؜ ها ایراد؜؜؜؜؜ها و جدال؜؜؜؜؜؜؜؜؜های مبتذل و بیهوده هم در؜؜؜ می؜ان؜؜؜؜؜ می آمد. اما رویهمرفته از سهم مهم که در پیشرفت ذهن و استعداد شاگردان داشت ؜؜؜؜؜؜نمی؜ توان انکار کرد. من درین مجالس مناظره که طلبه؜؜؜؜؜؜ آنرا مذاکره یا مذکور؜؜؜ می؜؜گفتند، گاهگاهی اشتراک؜؜؜ می؜؜کردم و مورد سوال واقع؜؜؜؜؜ می؜؜؜شدم و از دیگری سوال؜؜؜ می؜؜کردم و اعتراض؜؜؜ می؜؜نمودم. به یاد دارم روزی یکی از طلبه از من پرسید علم چیست و چگونه حاصل؜؜؜؜؜ می؜؜؜شود؟ من در تعریف مطلوب علم و کیفیت حصول آن جواب درستی داده نتوانستم و مغلوب و خجل ماندم و همین خاطرۀ مغلوبیت بود که مرا به جستجوی مزید وا داشت و بیشتر بسوی فلسفه سوق کرد و باور کنید من تا امروز وقتی در صحبت ایتمالوژی (نظریه علم) به کتابی و یا مقاله متوجه؜؜؜ می؜؜ شوم، سوال همان طالب به یادم؜؜؜ می؜؜آید و حالا که با پیشرفت علم ؜النفس و موضع فلسفه زبان هم درین معرکه داخل شده است، هنوز سوال آن طالب نزدم لاینحل مانده است.

با پیشرفت عمر و انکشاف محیط اجتماعی شوق من برای فراگرفتن علوم عصری و فلسفه زیاد شد و به هر سو دست و پا؜؜؜ می؜؜کردم و؜؜؜؜؜ می؜؜؜ جهیدم تا بر معلومات خود درین ساحه بیفزایم، اما علم و دانش مانند پدیده قوس قزح هر قدر به آن نزدیک؜؜؜ می؜؜شدم از من دور؜؜؜؜؜؜؜تر شده؜؜؜ می؜؜رفت. به قول ابن سینا «تا به؜ آنجا رسید دانش من که بدانم همه که نادانم» و یقیناً اینرا از روی تواضع ؜؜؜؜؜؜نمی؜ گویم. من خودم به این قناعت رسیدم که تخصص در یک رشتۀ مخصوص تمرکز؜؜ می؜ خواهد و به هر طرف دست انداختن و بر هر طرف جستن، انسان به هیچ جا ؜؜؜؜؜؜نمی؜ رسد و پهنای محیط بیکران علوم در عصر حاضر به کسی مجال ؜؜؜؜؜؜نمی؜ دهد که جامع علوم معقول و منقول باشد.

در محیط اجتماعی که من زیست؜؜؜ می؜؜کردم، محیط علمی نبود، مردم به کشت و کار و تربیه حیوانات اشتغال داشتند و اطفال و زنان؜؜شان با مردان کمک؜؜؜ می؜؜کردند. اطفال برای مدت کمی در مساجد به خواندن قرآن مجید و یاد گرفتن سورۀ چند می ؜پرداختند و بعد؜؜؜؜؜؜ آنرا ترک؜؜؜ می؜؜کردند و پی کار خود؜؜؜ می؜؜رفتند. محیط فامیلی این اطفال هم تشویق کننده نبود. لهذا از فرا گرفتن علم و سواد محروم؜؜؜ می؜؜ماندند.

این محیط ناسازگار دانش منحصر به منطقه نبود که جای دور افتاده و منزوی به شمار؜؜؜ می؜؜رفت و تا حدی معذور شناخته؜؜؜ می؜؜شد. این ناسازگاری؜؜؜؜؜؜های اجتماعی پرآشوب عامل رو بطرف انحطاط رفتن بود که افغانستان درین سال؜؜؜؜؜ها نتوانست شعرای بزرگ و علمای بزرگی مانند قرون سابقه داشته باشد. حتى سواد فارسی و مضمون؜ نگاری در شهر؜؜؜؜؜؜؜؜؜های بزرگ و مرکزی هم ضعیف بود و شاهد آن نوشته؜ خوان و آثار آن عصر است که هنوز از بین نرفته و موجود؜؜؜ می؜؜باشد. در عین زمان وضع اقتصادی و اجتماعی یک محیط بر یگدیگر تأثیر و تعامل ناقابل انکار دارد و افغانستان مخصوصاً مناطق جنوب هندوكش غيرمنکشف مانده و با فقر و ناداری عمومی مواجه بود. مکاتب دولتی عصری در آن وقت طفوليت من بوجود نیامده بود. ؜؜؜؜؜؜تنها در کابل مکتبی بنام حبيبه؜؜ تأسیس شده بود. مدارس متفرق و کوچکی را که در مساجد دایر بود کمک کننده و پشتیبان قوی نه داشت. حکومت ؜؜؜؜؜ها به چند مدرسه محدود مراکز بزرگ توجه داشتند و کمک؜؜؜ می؜؜کردند و اما بسا مدارس خورد و بزرگ دیگر ؜؜؜؜؜؜تنها به کمک مردمان ؜؜خیرخواه و معاونت؜؜؜؜؜؜های جزئی باشند؜؜گان قریه؜؜؜؜؜ ها و شهر؜؜؜؜؜ها متکی بود. برای طلبۀ که درین مدارس به تحصیل مشغول؜؜؜ می؜؜بودند اکثر از جا؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دور دست دیگر؜؜؜؜؜ می؜؜؜آمدند و نان و غذای شب و روز ؜؜آنها را مردم قریه و کوچه به صورت خیرات و صدقه؜؜؜ می؜؜دادند. از بین طلبه یک طالب جوان و کم سنی هر شب و هر روز در ساعت معین خانه به خانه؜؜؜ می؜؜گشت و پارۀ نان خشک و یا پارۀ گوشت بدست؜؜؜؜؜ می؜؜؜آورد و؜؜؜؜؜؜ آنرا در سبدی جمع کرده و به مدرسه؜؜ می برد و طلبۀ مدرسه؜؜؜؜؜؜ آنرا صرف؜؜؜ می؜؜کردند. گاهی نیمه؜ سیر؜؜؜؜؜ می؜؜؜شدند و هم گاهی از ؜؜آنها برای روز دیگر زیاد؜؜؜؜؜ می؜؜؜ماند.

؜؜؜؜؜؜متأسفانه این مدارس کوچک و محلی کسی را برای مجادله زندگی و یا خدمت به دین آماده ؜؜؜؜؜؜نمی؜ ساخت. شاگردان که فارغ؜؜؜؜؜ می؜ شدند یا باید پیش ؜امام کدام مسجد؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد و یا باید به کار و بار شغل پدری خود با همان طرق و وسایل عنعنوی مشغول؜؜؜ می؜؜گشت. ؜؜آنها نیمه ملائی؜؜؜ می بودند که از روشنی علم و معرفت بصورت کامل بهره نداشتند، تعصب و تنگ نظری و ناسازگاری با هر؜؜ تغییر و تحول خاصه ؜؜آنها بود. ؜؜آنها حتی صلاحیت اینرا کمتر داشتند که در مدرسه ؜؜؜؜؜؜های محلی استاد و معلم شوند. به همین دلیل بود که؜؜ علماء در مدارس کم بودند و ؜؜آنهایی را که به مرتبه این استازی نایل؜؜؜؜؜ می؜؜؜آمدند، عالم مدرس؜؜؜ می؜؜گفتند و برای او امتیاز؜؜؜ می؜؜دادند.

خطیب صاحب و یا استاد مدرسۀ ما ازین قبیل علماء بود، او دارای وسعت نظر بود و مضامینی را که درس می؜داد خودش؜؜؜؜؜؜ آنرا خوب فهمیده بود و؜؜؜؜؜؜ آنرا هضم کرده بود. آشنائی با علم کلام و الهیات برای او افق نظر وسیعی داده بود. من نه ؜؜؜؜؜؜تنها از دروس او، بلکه از رهنمونی؜؜؜؜؜ ها و صحبت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های او استفاده زیاد کرده ام. خدایش بیامرزد. …

محیط فامیلی

پدر من مرد روحانی و پرهیزگاری بود که به ملا نجم ؜الدین آخوندزاده هده در طریقه قادیه دست ارادت داده و مرید و خلیفه او بود. آخوند زاده مرحوم در آخر او را خلیفه ساخت که به اصطلاح ارباب خانقا؜؜؜؜؜؜ آنرا مأذون؜؜؜ می؜؜گفتند و او را مامور ساخت در ولایت کنر که منطقه منزوی و ناآرامی بود به اصلاحات و تبلیغات بپردازد.

او در سه یا ؜؜؜؜؜؜چهار نقطه خانقا و مدرسه؜؜؜؜؜؜؜؜ هائی برپا ساخت و جانشینان خود و علمای دیگر را به وظایف اصلاح و تبلیغ گماشت و عمر خود را زیاده به گشت و گذار در مناطق مختلفه آن ولایت و یا جنگ و جهاد در سرحد هند برطانوی سپری؜؜؜؜؜ می؜؜؜کرد.

حکومت؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها در آن وقت چون سلطۀ اداری درین مناطق دوردست و منزوی نداشتند، برای بوجود آوردن نظم و آرامش و جلوگیری از جنگ و جدل و برادرکشی در بین مردم، این قبیل رجال روحانی سهم بارزی داشتند. این خانقاه ؜؜؜؜؜ها ؜؜؜؜؜؜تنها عبادتگاه ؜؜؜؜؜ها نی، بلکه در عین زمان مراکز اداره و رهنمونی مردم هم بشمار؜؜؜ می؜؜رفتند.

درین مراکز کار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های متعدد صورت؜؜؜ می؜؜گرفت که مهمترین آن تأسيس مدارس طریقت و تصوف و پخش علم و دانش و تنظیم امور جهاد و یا جنگ مقدس با استعمار بود.

پدرم که خود به یاد ندارم؜؜؜ می؜؜گفتند مرد قوی هیکل، خوش؜ شکل و خوش؜ خلق بود که هر عالم و عامی را به زودی جلب و جذب؜؜؜ می؜؜کرد. واعظ و نطاق فصیحی بود که ساعات زیاد؜؜؜ می؜؜توانست بر سر منبر صحبت کند و صحبتش خسته کن نباشد.

به سلسله ادامۀ جهاد، هنگامی که ملا نجم ؜الدین (رح) از طرف امیر عبدالرحمن خان طرف تعقیب قرار گرفت و مجبور به فرار و ترک وطن شد، بعضی خلفای او دستگیر شدند. از آن جمله پدر من هم محبوس شد و تا حیات امیر موصوف در محبس بود. بعد از مرگ امیر عبدالرحمن؜ خان از طرف امیر حبیب ؜الله؜ خان مورد عفو قرار گرفت و ر؜؜؜؜؜ها شد و در سنه ۱۳۳۵ قمری وفات نمود. ازو؜؜؜ میراث و ملکی که بتواند حیات ما را؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ تأمین کند نمانده بود. او در زندگی خود هرچه بدست؜؜؜ می؜؜آورد مصرف؜؜؜ می؜؜کرد و مطبخ خانقا را که لنگرخانه؜؜؜ می؜؜گفتند و مدرسه؜؜؜؜؜؜ های را که دایر کرده بود، مصارفی ایجاب؜؜؜ می؜؜کرد که از راه عواید نذر و نیاز و اعانه؜؜؜؜؜؜؜؜؜ ها تکافو؜؜؜ می؜؜شد. برعلاوه مشغولیت به امور جهاد و تهیه سلاح و مهمات دیگر هم مصارفی ایجاب؜؜؜ می؜؜کرد، متروکات او دوازده؜؜؜؜؜؜ میل تفنگ و شش هفت اسپ سواری و باربردار بود که از طرف کاکای ما که ولی و قیم ما و جانشین او بود، به فروش رسید و برای ما چند جریب زمین محدودی در قریه به آن خریدند.

اما مادر ما که از پدر خود در ولایت لغمان پنجاه یا شصت جریب زمین؜؜؜ میراث گرفته بود، این؜؜؜؜؜؜ یگانه وسیلۀ معیشت ما بود. خانقاه و لنگرخانه کماکان با عواید و یا نذر و اعانه؜؜؜؜؜؜؜؜؜ ها جریان داشت و پدر ما توصیه کرده بود که برای مصارف شخصی خانوادگی از آن استفاده نشود. مادر ما هم این توصیه را جداً مراعات؜؜؜ می؜؜کرد و با یک معیار متوسطی زندگی خود را ادامه؜؜؜ می؜؜دادیم. حیات روستا هم چار ناچار ما را به زندگی ساده و بسیط مجبور؜؜؜؜؜ می؜؜؜ساخت. در آن جا که بازار و دکانی موجود نبود، خرید فروش موجود نبود، اگر قوت خرید را نداشتیم، متاعی هم برای فروش موجود نبود. خوشگذرانی و اسرافیات شهری در آنجا؜؜؜؜؜؜؜؜؜ میسر نبود. حتی اطفال از داشتن سامان بازی و بايسكل سواری و امثال آن محروم بودند. سینما و تیاتر را در آن محیط کسی ؜؜؜؜؜؜نمی؜ شناخت. رادیو و تلویزیون هنوز به صورت جنین در دماغ مخترعین نهفته بود.؜؜؜؜؜؜ یگانه مشغلۀ که امکان داشت سپورت؜؜؜؜؜؜؜؜؜ های محلی بود. این بازی؜؜؜؜؜ها در تابستان آب بازی، شکار و کوه گردی، یا در طول سال مسابقه؜؜؜؜؜؜؜؜؜های خیز زدن و دویدن بود که آن هم برای من کمتر؜؜؜؜؜؜؜؜؜ میسر بود. زیرا من در اشتراک این بازی؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها با همسالان قریه ممنوع بودم. شاید مربیان من فکر؜؜؜ می؜؜کردند که این تماس با پسران بی؜ تربیت کوچه بر تربیت من تـأثير منفی خواهد گذاشت و این تبعیض بود که من از آن رنج؜؜؜ می؜؜بردم و زبان؜؜؜ می؜؜کشیدم.

جوانان خانوادۀ ما مسابقه اسب دوانی و نیزه بازی؜؜؜ می؜؜کردند. مخصوصاً در نیزه بازی برادر بزرگ من سید عبدالرزاق مشهور به شال؜ پاچا ؜مهارت بسزائی داشت. او مرد خوشگل و قد بلندی بود که با قوت بازوی خود؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ میخ چوبی که نیمه در زمین فرورفته؜؜؜ می؜؜بود با نوک نیزه و قوت بازو در سرعت دویدن از بین؜؜؜ می؜؜کشید. سیب و نارنج را با نوک نیزه برداشتن که کاری عادی نیزه بازی بود، خوب انجام؜؜؜ می؜؜داد. در شنا هم بسیار ؜مهارت داشت.

من ازین سپورت و مشق؜؜؜؜؜؜های بدنی دور بودم و مرد این کار؜؜؜؜؜ها هم نشدم. من بیشتر به خودگرائی تمایل پیدا کردم. منزوی و محجوبتر؜؜؜ می؜؜گشتم، لذت از حیات کمتر؜؜؜ می؜؜گرفتم و از خود و ماحول خود راضی نبودم. شب؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها وقتی صدای توله و طبله را از جای دور؜؜؜ می؜؜شنیدم حسرت؜؜؜ می؜؜خوردم که ایکاش من در آن محل حاضر؜؜؜ می؜؜بودم و در آن محفل اشتراک می؜داشتم. اما رسیدن برای این آرمان در روز روشن و محیط مساعد هم برای من؜؜؜؜؜؜؜؜؜ میسر نبود. زیرا موسیقی را اهل خانقا تحریم کرده بودند و من اجازه نداشتم ساز و سرود بشنوم و از رقص و اتن محظوظ گردم. این سخت؜گیری؜؜؜؜؜ ها کم کم در من شیوۀ تمرد و بغاوت را تقویه؜؜؜ می؜؜کرد و مرا به مقاومت و قیام در برابر آن وا؜؜؜ می؜؜داشت.

شب؜؜؜؜؜؜؜؜؜های زمستانی را دور آتش و یا زیر صندلی با اعضای فامیل با هم گرد؜؜؜ می؜؜آمدیم و با کشمش و بادام، خسته و چارمغز تنقيل؜؜؜ می؜؜کردیم. صحبت کلان؜ سالان را گوش؜؜؜ می؜؜کردیم و افسانه؜؜؜؜؜ می؜؜؜شنیدیم. من به یاد دارم روزی در روز؜؜؜؜؜؜؜؜؜های عاشورا مادر من کتابی پیش روی خود قرار داد و به ما مثل افسانه از ماجرای کربلا توضیح؜؜؜ می؜؜داد و این ماجرا را بسیار دراماتیک و مؤثر توضیح کرد و مرا به اندازه متأثر ساخت که گریستم. این نخستین اشک بود که من نه به حال خود، بلکه برای دیگران؜؜؜؜؜ می؜؜؜ریختم. بعد؜؜؜؜؜ها در موارد دیگری هم این اشک بسیار ریخته شده است. اما آن خاطره داستان کربلا و صدای حزین مادر از یادم ؜؜؜؜؜؜نمی؜رود.

مادر ما علاوه بر آنکه مربی و سرپرست ما بود، معالج و مداوی کننده ما هم بود. او از فهم طب یونانی بهره داشت و کتاب؜؜؜؜؜؜؜؜؜های طبی را بزبان فارسی مطالعه؜؜؜ می؜؜کرد و نسخه؜؜؜؜؜؜؜؜؜های خود را در ناخوشی و مریضی؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها بر ما تطبیق؜؜؜ می؜؜کرد.

در محیط ما که طبیب و شفاخانه وجود نداشت، اطفال بدون کمک طبیب و قابله بدنیا؜؜؜ می؜؜آمدند و بدون چشیدن دوا از دنیا؜؜؜ می؜؜رفتند یک وبای انفلونزایی را که محیط ما را فرا گرفته بود، کم کم بیاد دارم. بسیاری از مردمان محیط صغیر و کبیر در اثر این وبا تلف شدند

و در خانه ما هم بعضی از اصابت کنند؜؜گان جان سپردند. همیشه امثال این وبا؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها که بدون هیچ مجادله و یا تدبیری که در مقابل آن گرفته شد؜؜؜؜؜ می؜؜؜آمد و؜؜؜ می؜؜گذشت. از مادر خود که با تمام توجهی که به حال من داشت در دل شاکی و ناراض بودم. تصور؜؜؜ می؜؜کردم او برادر کوچک و خواهر کوچک مرا از من بیشتر دوست دارد و ؜؜آنها را ناز؜؜؜ می؜؜دهد. سخت گیری او در تربیه و خشم و عتاب او علت دیگری برای ناراضی بودن من ازو بود. از استاد خود؜؜؜ می؜؜ترسیدم و از او نفرت داشتم. و با خواهر و برادر رقابت داشتم. از خود هم راضی نبودم و برای خود ؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜جهنمی؜ از ناآرامی و ناخشنودی بوجود؜؜؜؜؜ می؜؜؜آوردم.

اینکه؜؜؜؜؜ می؜؜؜گویند اطفال خوشبختند که بی؜غم هستند، بیغمی و خوش؜بختی ؜؜آنها افسانه بیش نیست. ؜؜آنها از کلان؜ سالان بیشتر رنج؜؜؜ می؜؜برند، از فقدان چیز؜؜؜؜؜؜؜؜؜های خورد و کوچک به اندازۀ متاثر؜؜؜ می؜؜شوند که شاید پادشاهی با از دست رفتن تاج و تخت خود به آن اندازه متأثر نخواهد شد.

اطفال را خوف و ترس، عدم مصونیت بیشتر از کلان؜ سالان اذیت می؜کند. اطفال برای رسیدن به آرزو؜؜؜؜؜؜؜؜؜های طفلانه و بیهوده خود بیشتر تلاش؜؜؜ می؜؜کنند و از محرومیت آن رنج؜؜؜ می؜؜برند. شاید طفلی که هنوز در دامن مادر و گهواره بسر؜؜؜ می؜؜برد و فکر مخیله او بکار نیفتاده باشد، بیغم باشد اما طوریکه؜؜؜ می؜؜بینیم درین مرحله هم صدای گریه و نوحه او شنیده؜؜؜ می؜؜شود و تبسم بر لب؜؜؜؜؜؜؜؜؜های او کمتر؜؜؜؜؜ می؜؜؜نشیند. شاهد ما قول مولوی بلخی است او هم؜؜؜ می؜؜گوید:

کـز نیستان تا مـــرا ببریده اند

از نفیرم مرد و زن نالیده اند

این قضاوت را به علمای روان؜شناسی؜؜؜ می؜؜گذارم و به قصۀ غم ؜؜؜؜؜؜پنهانی خود ادامه؜؜؜ می؜؜دهم.

من به اسب سواری و نگه؜داشت آن شوق بسیار داشتم و؜؜؜؜؜؜ یگانه مشغلۀ من بشمار؜؜؜ می؜؜رفت. اسپ سواری و نگه؜داشت اسپ در آن وقت از ضروریات حیات بود. آن وقت جادۀ موتر و یا خط آهنی در سرتاسر مملکت موجود نبود، برای گشت و گذار و باربرداری از حیوانات استفاده؜؜؜ می؜؜شد. ؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜یگانه جادۀ که بین کابل و پیشاور موجود بود، در ابتدای آن هم موتر؜؜؜؜؜؜؜؜؜های حمل و نقل و یا سواری وجود نداشت. این جاده ؜؜؜؜؜؜تنها برای عراده؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و ضرویات دولتی بکار؜؜؜؜؜ می؜؜؜آمد و حمل و نقل امتعۀ تجارتی توسط کاروان؜؜؜؜؜؜؜؜؜های شتر و قاطر انجام؜؜؜ می؜؜گرفت. پس در چنین محیطی بود که داشتن اسـپ هـم رفع ضرورت حیاتی بشمار؜؜؜ می؜؜رفت و هم مایۀ عیش محسوب؜؜؜؜؜ می؜شد.

؜؜؜من به سواری اسپ سال یکی دو مرتبه به لغمان و؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ جلال؜ آباد سفر؜؜؜؜؜ می؜؜؜کردم. این سفر؜؜؜؜؜ها وقتی صورت؜؜؜ می؜؜گرفت که من از مرحلۀ طفولیت برآمده بودم، شاید در سن ده یا دوازده سال بود کـه مـن نخستین سفر خود را از کنر به لغمان کردم و نزد اقارب مادری خود رفتم و مدتی با ؜؜آنها گذشتاندم. من جا؜؜؜؜؜؜؜؜؜های نوی؜؜؜ می؜؜دیدم و از دیدن شهر؜؜؜؜؜ها و بازار؜؜؜؜؜ها حظ؜؜؜ می؜؜بردم و؜؜؜؜؜؜ آنرا چیز دلچسپ و عجیبی یافتم. در مرکز لغمان هم که شهر کوچکی بود و دکان سیمساری و کریانه فرو؜؜شان برای من نمایشگاه بین المللی به حساب؜؜؜ می؜؜رفت. همبازی و هم سالانی که دارای مستوی فکری بلندتری بودند در؜ آنجا زیاد بودند و آن هم بیشتر مرا مشعوف و مشغول؜؜؜ می؜؜ساخت و وقتی ازین محیط پس به زندگی منزوی خود در کنر بر؜؜؜ می؜؜گشتم، بیشتر رنج؜؜؜ می؜؜بردم و حسرت؜؜؜ می؜؜خوردم.

شاید مادر من به این حالت روحی من ملتفت شده بود که کوشش کرد برای من مشغله؜؜؜؜؜؜های ایجاد کند، برای من تفنگ شکاری تهیه کرده و به اختیار من گذاشت و مرا به شکار و کوه گشتی تشویق کرد.

شکار و نشان زدن در آنوقت در خانواده ما بسیار مروج بود. اکثر جوانان فامیل ما شکاری؜؜؜؜؜؜؜؜؜های ماهری بودند. من هم در مسابقه داخل شدم ولی از آن لذتی نبردم و پیشرفتی نکردم. من از خودگرائی بر نیامدم و از کوه و صحرا منصرف شده و باز بخود فرو رفتم. همه؜؜؜ می؜؜گفتند که پدرم از اولیای خدا بشمار؜؜؜ می؜؜رود و دارای کرامت بود. (کرامت در اصطلاح خانقاه به معنی تصفیه روح است که استعداد گرفتن ؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜الهام را داشته باشد) برای من مخلصان پدرم؜؜؜ می؜؜گفتند که من هم این؜؜؜ میراث را بالاخره تصاحب خواهم کرد، در من هم آرزوی آن زنده شده بود و مدت درازی بیهوده انتظار کشیدم، چیز خارق ؜العادۀ رخ خواهد داد، اما رخ نداد. شاید در من استعداد قبول و پذیرش آن نبود و یا اصلاً انتظار من بيهوده بود والله العالم.

من درین انزوا به دیوان؜؜؜؜؜؜؜؜؜های شعرا و داستان؜؜؜؜؜؜؜؜؜های لازمی پناه می؜بردم و درین ساحه برای من مواد محدودی؜؜؜؜؜؜؜؜؜ میسر بود. کتابخانه عمومی وجود نه داشت که به آن مراجعه؜؜؜ می؜؜کردم. در کتابخانه پدرم کتب دینی به زبان عربی و فارسی زیاد بود که ؜؜آنها عبارت بود از كتب فقه و تصوف و غیره، اما کمتر چیزیکه به درد من؜؜؜ می؜؜خورد کتب تاریخ و دیوان؜؜؜؜؜؜؜؜؜های شعرا بود که از آن استفاده؜؜؜ می؜؜کردم و بیرون از خانه خود مناظر دلکش طبیعی و کنار آب روان مرا به خود جلب؜؜؜؜ می؜کرد، از دیدن آن حظ؜؜؜ می؜؜بردم وساعت؜؜؜؜؜ ها کنار دریا و یا در پهلوی جوئی روانی؜؜؜ می؜؜ نشستم و به مناظر طبیعت، کوه؜؜؜؜؜؜های سرسبز دور و نواح؜؜؜ می؜؜نگریستم. اما باز هم در خود فرو رفته بودم.

از خاطرات تلخ دوران صغارت، یکی هم چشم؜دردی؜؜؜؜؜؜؜؜؜ های طولانی من بود که زیاد با آن مصاب؜؜؜ می؜؜شدم و رنج؜؜؜ می؜؜بردم و دوا؜؜؜؜؜؜؜؜؜های را که مادرم استعمال؜؜؜ می؜؜کرد از زجر و شکنجه کمتر نبود. چشم من عليل و معیوب بار آمد. در جست و خیز؜؜؜؜؜؜؜؜؜های طفلانه هم سه دفعه دست؜؜؜؜؜؜؜؜؜هایم شکسته است که با طرز شکسته بندی؜؜؜؜؜؜؜؜؜های آنروز؜؜؜؜؜؜ آنرا تداوی کردند.

در ده ما کلال (کوزه گر) ریش سفیدی بود که در شکسته بندی هم آشنائی داشت. مردم قریه او را کلالی بابا؜؜؜ می؜؜گفتند. او علاوه بـرین دو پیشـه مـؤذن مسجد ما هم بود. این کلالی بابا از نی شبکه؜؜؜ می؜؜ساخت که عوض پلاستر؜؜؜؜؜؜ آنرا بعد از پیوند استخوان؜؜؜؜؜ می؜؜؜بست و؜؜؜؜؜؜ آنرا با تکه؜؜؜؜؜؜های نخی ضخیم؜؜؜؜؜ می؜؜؜پیچاند که بعد از آماس عضو شکسته، دردناکترین شکنجه بود که باید تحمل کرد. من ازین درد سهم فراروان گرفته ام.

از رنج؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و درد؜؜؜؜؜؜؜؜؜های بعد ایام طفولیت هم که قبلاً به آن اشاره کردم، یکی هم گاهی خطر تهدید به فقر و ناداری و قرضداری بود که آن هم از فروش سامان و گرو کردن زمین تلافی؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد.

در آغاز جوانی هر چهره زیبا و دلکش نظر را جلب؜؜؜ می؜؜کند و دل نـاقـرار انسان درین برخورد؜؜؜؜؜ها هم کسی را آرام ؜؜؜؜؜؜نمی ؜گذارد، مـن هـم بحيث انسانی ازین تأثیرات تلخ و شرین متأثر؜؜؜؜؜ می؜؜؜شدم. اما محیط تنگ و سخت؜گیر روستائی ما اجازه ؜؜؜؜؜؜نمی؜داد که کسی درین راه قدمی از نظاره فراتر گذارد. آن جا شهر نه بود که پری؜ رویان زیبا بسیار باشند. به قول سعدی که: از زبان خلوت نشینی؜؜؜ می؜؜گوید که به شهر ؜؜؜؜؜؜نمی؜ رفت زیرا که:

بگفت آنجا پریرویان نغزند

چو گِل بسیار شد پیلان بلغزند

و یا علامه اقبال:

گناه ما چه نویسند کاتبان عمل

نصیب ما ز جهان تو جز نگاهی نیست

من در مراحل نخستین جوانی ازدواج کردم و یا به عبارت صحیح؜؜؜؜؜؜؜تر به ازدواج وادار شدم. مادر من؜؜؜ می؜؜گفت من پیر و زهیرم و اگر بمیرم کسی نخواهد بود به تدبیر منزل بپردازد. لهذا همسری را که عمرش از من زیادتر بود، برای من اختیار کردند. تدبیرمنزل ما يقيناً خوبتر شد و جانشین مادر ما هم پیدا گشت. اما باز هم مادر من خودش بانوی خانه بود و حتی تربیه و سرپرستی؜؜؜؜؜؜ های دو سه اولاد مرا هم او به عهده داشت و از دیدن و حظ بردن نواسه ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها برخوردار شد و من و خانم من از وی اطاعت؜؜؜ می؜؜کردیم و همه چیز خود را در اختیار او قرار داده بودیم.

یکی از یادگار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های اعصار گذشته آپـۀ بـود که در خانه ما؜ ؜؜؜؜می؜زیست. آپه خیرو یعنی خادمه یا دایه ما زنی بود که بحيث كنیز او را پدر کلان مادری من که حاکم ایبک (سمنگان) بود در؜ آنجا خریده بود و او را به مادر من بخشیده بود. من بیشتر از مادر خود به این آپه علاقه داشتم و او مرا در آغوش خود پرورده بود. طباخ و آشپز بسیار ماهری بود، علاوه بر پختن طعام گوناگون در ساختن مربا و ترشی و شربت؜؜؜؜؜ها هم با مادر من معاونت؜؜؜ می؜؜کرد و از این نعمت؜؜؜؜؜ها که همه در خانه موجود بود از برکت او برخوردار بودیم. او تا دیرگاه زنده بود و مرا بسیار دوست داشت. او هیچ بخاطر نه داشت که چه وقت از مادر و پدرش جدا شده و به کنیزی و اسارت در آمده بود. او خود را عضو خانواده؜؜؜؜؜ می؜؜؜شناخت و احساس بی؜؜گانگی نداشت. حتی با مادرم گاهی خشونت و پرخاش هم؜؜؜ می؜؜کرد که یکی از تشویش؜؜؜؜؜؜؜؜؜های زمان طفولیت من این صحنه پرخاش در بین این دو شخصیت بود.

درینجا بی؜مورد نیست چون از پدر کلان مادری خود یاد آوری کردم، کمی هم او را معرفی کنم. زیرا او هم نمونه و مثال خوب از عصر خود بود. او ملک محمدحسن؜ خان نام داشت و خان و ارباب شهر تگری لغمان بود که سرکردگی و قیادت این منطقه را او از پدر خود ملک عبدالقادرخان به؜؜؜ میراث یافته بود.

امیر عبدالرحمن خان وقتی بر افغانستان مسلط گشت برای تمرکز اداره و سلطه حکومت مرکزی به این قدرت خوانین و سرداران که در اطراف دم از حاکمیت؜؜؜؜؜ می؜؜؜زدند و با مدعیان سلطنت گاهی با یکی و گاهی با دیگری همدست؜؜؜؜؜ می؜؜؜شدند و خانه؜ جنگی و ناآرامی را در مملکت دوام می؜دادند خاتمه داد. امیر اول مدعیان سلطنت را از بین برد و بعد این مدعیان قدرت؜؜؜؜؜؜های محلی را محبوس ساخت و یا تبعید کرد و بجا؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دوردست فرستاد و برای ؜؜آنها مشاهره یا وظیفۀ مقرر داشت. ملک محمد حسن خان را به ایبک تبعید نمود و اجازه نداشت به لغمان برگردد. اما در همین زمان او را به حيث حاکم آن منطقه مقرر کرد تا اشتهای جاه طلبی خود را هم؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ تأمین کند.

من درین انزوا و خودگرائی علاقه با شعر گفتن پیدا کردم و گاهگاهی شعر؜؜؜ می؜؜گفتم. این اشعار را جدی ؜؜؜؜؜؜نمی؜ گرفتم و در پی جمع ؜آوری آن بر نمی؜؜آمدم و کمتر به کسی از آن صحبت؜؜؜ می؜؜کردم تا بالاخره وقتی در عمر خود به سن رشد و پختگی رسیدم به آن توجه دیگری کردم و به جمع و نشر آن پرداختم. من وقتی اولین شعر خود را در یکی از جراید وطن خود که طبع و نشر شده بود، دیدم از آن حظ و لذتی بردم و غرور و سروری احساس کردم که تا حال در خاطر، من باقی است.

اشعاری را که جنبۀ اجتماعی و اخلاقی داشت، بعد؜؜؜؜؜ها برای نشر؜؜؜؜؜ می؜؜؜فرستادم، اما اشعار دیگر خود را ؜؜؜؜؜؜تنها به دوستان و رفقای خود؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ نشان می ؜دادم و یا از بین؜؜؜ می؜؜بردیم.

محیط اجتماعی

حالا بیائید از خود و فامیل خود بدرآئیم و شما را با خود به اوایل قرن ۱۳ قمری به محیطی ببرم که من در آن جا؜ ؜؜؜؜می ؜زیستم. منطقه که مسکن ما بود یک اجتماع قبیلوی و عشیره؜ ئی بود که از لحاظ مطالعه اجتماعیات باستانی و بسیط نمونه بسیار زنده بشمار می؜ رفت، اداره حکومت مرکزی بسیار قوی و نافذ نبود ؜؜آنها مالیات و تکس ؜؜؜؜؜؜؜؜؜های بسیار محدودی به حکومت؜؜؜؜؜ می؜؜؜پرداختند، خدمات اجباری حکومت را انجام؜؜؜ می؜؜دادند که؜؜؜؜؜؜ آنرا بیگار؜؜؜ می؜؜گفتند، اما از ادارهٔ عصری و برقراری نظم و قانون دولت برخوردار نبودند. زمین و جنگل مال مشترک مردم بود و هر بیست سال بعد زمین؜؜؜؜؜؜؜؜؜ ها از سر تقسیم و قرعه بندی؜؜؜ می؜؜شد. برای مردان هر فامیل مقدار زمین تخصیص؜؜؜ می ؜یافت، این واحد قیاس مقدار به تخم ریز که تقریباً ثلث یک جریب بود، تثبیت شده بود.

در هر دورۀ بیست سال موالید نو در فامیل بخش خود را؜؜؜ می؜؜ گرفتند و بخش اموات از بین؜؜؜ می؜؜رفت. یعنی اگر در فامیل عشیره قلت نفوس رخ داده بود، سهم آن کمتر؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد و اگر کثرت نفوس؜؜؜ می؜؜ داشت، بخش او بیشتر؜؜؜ می؜؜ گشت. جنگل و چرا گاه مال مشترک قبیله بود. حدود و ساحه ملکیت هر عشیره با تمام دقت معلوم بود که از آن کس دیگر استفاده کرده ؜؜؜؜؜؜نمی؜ توانست. ایــن اشتراک و تقسیم زمین را وقتی پدر من در آن منطقه متمكن شد لغو کرد و مردم را قناعت داد که ازین شیوه منصرف گردند. اما در بعضی مناطق دیگر مثلاً در علاقه باجور و قبیله مومند تا پنجا سال دیگر هم معمول بود.

سرکرد؜؜گان و ملکان قبیله از طرف مردم انتخاب؜؜؜؜؜ می؜؜؜شدند و ؜؜آنها در امور ادارۀ قبیله و منازعات مردم بصورت جرگه و شوری مداخله و اعمال نفود ؜می؜ کردند. قدرت و حیثیت هر کس مربوط به کثرت نفوس مردانه مردم بود. هر کس مردان جنگی و مردان کار بیشتر داشت، او نفوذ و قدرت بیشتر داشت. دارائی و جایداد عامل قدرت نی بلکه عامل درد سر بشمار؜؜؜ می؜؜رفت. زیرا برای حفظ و پهره داری از آن به قوت مردان جنگی و مردان کار ضرورت بود. اگر کسی آنرا ؜؜؜؜؜؜نمی ؜داشت به مشکل؜؜؜ می؜؜توانست مایملک خود را حفظ کند.

کار و بار زراعت و جنگل؜داری حتی آبادی منزل به صورت دسته جمعی از طرف قبیله اجرا؜؜؜ می؜؜شد. گویا یک سیستم کوپراتیفی بسیط و بدوی در کار بود که هنگام درو و کوفتن خرمن، مردم بالنوبه با یکدیگر معاونت؜؜؜ می؜؜ کردند و خود و حیوانات خود را برای افراد قبیله بکار؜؜؜؜؜ می؜؜؜انداختند.

آبادانی مسکن و خانه را هم تقریباً بیشتر از پنجاه فیصد مردم قریه برای؜ صاحب خانه انجام؜؜؜ می؜؜دادند. ؜صاحب خرمن و خانه در وقت کار نان و آب مردان کار را تهیه؜؜؜ می؜؜کرد و این سیستم را اشر؜؜؜ می؜؜گفتند. این کولکتویزم و یا کار دسته جمعی بود که در هر پدیده حیات ؜؜آنها تبارز؜؜؜ می؜؜کرد.

قتل در یک فامیل اگر رخ؜؜؜ می؜؜داد انتقام گرفتن آن مربوط به تمام فامیل و حتی عشیره آن بود و طرف مقابل هم تمام فامیل و عشیره قاتل را مسؤل عمل؜؜؜؜؜ می؜؜؜شناختند و هر فرد آن را که؜؜؜ میسر؜؜؜ می؜؜شد به قتل؜؜؜ می رساندند و یک کشته در مقابل یک کشته ما قبل معیار قانونی انتقام بود. اما این انتقام گیری؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها اکثراً تسلسل پیدا؜؜؜ می؜؜کرد و خاتمه ؜؜؜؜؜؜نمی؜ یافت و در بعضی موارد جرگه؜؜؜؜؜؜ های شورا؜؜؜؜؜؜؜؜؜های محلی به حل و فصل آن موفق؜؜؜؜؜ می؜؜؜شدند. آشتی و تلافی خسارت با دادن مال و زمین و ارتباط خویشاوندی و ازدواج صورت؜؜؜؜ می؜ گرفت.

زنان در کاروبار زراعت و دیگر امور خانه با مردان سهم مساوی؜؜؜ می؜؜گرفتند و در وقت داس و درو و جمع کردن خرمن اشتراک؜؜؜؜ می؜ کردند. زنان هیزم طرف ضرورت خود را از کوه و جنگل؜؜؜؜؜ می؜؜؜آوردند و در آبادانی خانه ؜ها و؜؜؜؜؜ در گلکاری اشتراک؜؜؜ می؜؜کردند و حتی در جنگ؜؜؜؜؜ها و زد و خورد؜؜؜؜؜؜؜؜؜های بین عشیره و در بین قریه زنان با مردان خود اشتراک؜؜؜ می؜؜کردند و زخم و جراحت بر؜؜؜؜؜ می؜؜؜داشتند.

زنان از حق میراث محروم بودند و توسط پدران و برادران خود به شوهر داده؜؜؜؜؜ می؜؜؜شدند و از خود اختیار انتخاب شوهر نداشتند. اما با این همه در اجتماع به تمام معنی ؜اظهار وجود می؜کردند و در هر نیک و بد سهم می؜ گرفتند.

گفتیم اداره حکومت بسیار قوی نبود و حکومت در امور حيات عادی مردم کمتر دخل؜؜؜ می؜؜گرفت. برای اینکه از دخالت حکومت در امور ؜؜آنها ممانعت شده باشد قاعده و یا تعامل در هر منطقه موجود بود که اگر فردی از افراد قبیله به ادارات دولتی در منازعات خود مراجعه کند و عرض و داد نماید از طرف قبیله او به او جزای مقرره داده؜؜؜ می؜؜شد که؜؜؜؜؜؜ آنرا ناغه؜؜؜ می؜؜گفتند.

اشخاص با داشتن استعداد؜؜؜؜؜؜؜؜؜های خود از قبیل ؜مهارت در جرگه سخنرانی و استدلال خوب مردانگی و مهمان نوازی و امثال آن ارزش ؜هایی که طرف تحسین جامعه بود، تبارز؜؜؜ می؜؜کردند و حیثیت ویژه اختیار؜؜؜ می؜؜کردند. این جرگه؜؜؜؜؜؜؜؜؜ ها یا شورا؜؜؜؜؜؜های عشیروی علاوه بر امور قریه و قصبه برای هم گسستگی و حصول همکاری دیگر عشایر و قبایل دور دست؜؜؜ می؜؜کوشیدند و برای حفظ مفاد منطقه وسیع قومی و قبیلوی خود را مسؤل و مکلف؜؜؜؜؜ می؜؜؜شناختند. در حوادث بزرگ از قبیل جنگ؜؜؜؜؜؜های داخلی و یا تجاوز اجنبی تدابیری مناسب؜؜؜ می؜؜گرفتند و مردم خود را ماهرانه و بدون درد سر به آن خدمات سوق؜؜؜ می؜؜کردند. این مکلفیت؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها گاهی با فیصدی نفوس مردکار و گاهی هم بصورت عام و بلا استثنا صورت؜؜؜ می؜؜گرفت.

ملکان و ریش سفیدان عشیره گاهی تا دم حیات از داشتن کلانتری برخوردار؜؜؜ می؜؜بودند و گاهی هم تبدیل؜؜؜؜؜ می؜؜؜شدند و کسی دیگر بجای او انتخاب؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد.

من وقتی به مطالعه امور سیاست پولتیکل سیانس پرداختم و طرز اداره روم و یونان باستان و یا عرب؜؜؜؜؜؜های قبل از اسلام را؜؜؜ می؜؜خواندم، برای من فهم آن بسیار آسان و ساده بود. زیرا من نمونه؜؜؜؜؜؜ آنرا در محیطی که زیسته بودم دیده بودم برای من مایه تعجب نبود و چیزی بسیار فوق العاده معلوم ؜؜؜؜؜؜نمی؜ شد. حکومت ؜؜؜؜؜؜های عصر یونان باستان و دیگر مناطق را این اجتماع عشیروی خوب تمثیل؜؜؜ می؜؜کرد. آنکه افلاطون می؜ گفت بهترین اجتماع آنست که صدای نطاق یا منادی مستقیماً به گوش تمام اعضاء آن رسیده بتواند.

من در چنین اجتماع زندگی؜؜؜ می؜؜کردم و از طبقه بندی افلاطون خبر نداشتم. ایـن اجتماعات متفرق و کمیونتی؜؜؜؜؜؜؜؜؜ های متعدد از راه اشتراک خون نسب یا از راه ائتلاف و هم پیمانی فدراسیون ؜؜؜؜؜؜؜؜؜های بزرگی تشکیل؜؜؜ می؜؜دادند. مثلاً مردم منطقۀ ما که شینواری بودند با صافی؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها ائتلاف و همبستگی داشتند و در اکثر موارد به اشتراک عمل؜؜؜؜؜ می؜؜؜پرداختند.

چرا حکومت؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها در این گوشه جهان (افغانستان) و یا دیگر مناطق مماثل آن نتوانسته بود به صورت یک موسسه اجتماعی طرف ضرورت عامه شناخته شود و چرا نتوانسته بود اعتماد و اتکای مردم را به خود حاصل کند؟ به عقیدۀ من دو عامل مهم در آن دخالت دارد:

اول: وجود شاهنشاهی؜؜؜؜؜؜ های بزرگ در ساحه عمل و نه بودن نظریه دولت در ساحه علم و ادب که من با توضیح مختصر ازین دو عامل از موضوع کمی خارج؜؜؜ می؜؜شوم و بعد به موضوع اصلی بر خواهم گشت:

یک – امپراطوری؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و شاهنشاهی؜؜؜؜؜؜؜؜؜های بزرگ که بناء تشکیل آن به جهانگیری و توسه قلمرو و قوت جنگی آن بود، هیچ صبغه قومی و یا شهری نداشتند، از بین خود مردم و با خواست مردم بوجود نیامده بودند. این امپراطوری؜؜؜؜؜ ها اقوام و مناطق متعددی را زیر سلطه خود نگاه؜؜؜؜؜ می؜؜؜داشتند و اکثراً با گرفتن خراج و مالیات اکتفاء؜؜؜؜؜ می؜؜؜کردند و برای مردم خدمات اجتماعی که مورد دلچسپی و دلبستگی ؜؜شان شده بتواند کمتر انجام می؜ دادند. این شاهنشاهی؜؜؜؜؜ ها با شیوۀ استبدادی و خودکامه؜ گی مردم را از خود متنفر؜؜؜؜؜ می؜؜؜ساختند و با کمی ضعف و سستی که در بنیۀ ؜؜شان نمودار؜؜؜ می؜؜شد به تجزیه و هم پاشیدن و تعدد دولت؜؜؜؜؜؜های خورد و بزرگی تبدیل؜؜؜ می؜؜شدند.

این دولت؜؜؜؜؜؜؜؜؜ ها هیچ هویت ملی و یا جغرافیایی یا دینی نداشتند و عدم مرکزیت نتیجه آن بود.

دو – از لحاظ نظر در نوشته جات (لِتریچر) هر قومی راجع به نظریه حکومت و طرز اداره آثار و مباحثی موجود بود و؜؜؜؜؜؜ آنرا در نصاب تعلیمی خود داخل کرده بودند و هر کسی کمی بهره از تعلیم و تحصیل داشت، مثل مباحث دیگر علوم از علم سیاست هم آگاهی حاصل؜؜؜ می؜؜کرد و علماً؜؜؜؜؜ می؜؜؜فهمیدند که حکومت یک ضرورت اجتماعیست، مفید؜؜؜؜؜؜ آنرا از مضر و قانونی؜؜؜؜؜؜ آنرا از غیرمشروع تشخیص ؜می؜کردند. اما در نوشته؜ جات اسلامی ما این مبحث کمتر طرف توجه قرار گرفته است و شاید دلیل آن هم وجود همین حکومت؜؜؜؜؜؜های غیرمطلوب باشد. کلیه آثار و افکار افلاطون و ارسطو به عربی و فارسی ترجمه شده و از دور عباسیان تا این اواخر خواندن و آشنائی با آن دوام داشت. اما کتاب جمهوریت افلاطون و کتاب سیاست ارسطو و امثال آن تا این اواخر ترجمه نشده بود و مردم از آن آگاهی نداشتند.

شما در لتریچر ممالک شرقی راجع به خراج و مالیات، محصول، عشر و زکات احکامی یافته؜؜؜ می؜؜توانید اما راجع به ارتباط دولت با مردم اداب و قواعد حکومت فصلی و بابی را در هیچ کتاب نخواهید یافت. به استثناء اهل تشیع که در احکام فقیه آن به موضوع امامت تماس گرفته شده است به عقیده من این عامل بود که همه مردم به طرف حکومت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های خود به حیث حکومت ملی و مربوط به خود؜؜شان و یک موسسه مفید اجتماعی نه؜؜؜؜؜ می؜؜؜نگریستند و حکومت؜؜؜؜؜ها به عوض قوه جاذبه (الى المركز)، قوه دافعه (عن المركز) از خود نشان؜؜؜ می؜؜داند.

صنعت در آن اجتماع منحصر به این چند پیشه بود: آهنگر، دلاک، کلال (کوزه گر) نجار و یا بافنده. این ارباب صنایع صنعتگران بسیار ماهری نبودند و صنعت ؜؜شان؜؜؜؜؜؜ یگانه وسیله حیات ؜؜آنها نبود و به دهقانی و زراعت هم اشتغال؜؜؜ می؜؜کردند، احتیاجات بسیار ابتدائی مردم را رفع؜؜؜ می؜؜کردند. ؜؜آنها جز عشیره و قوم نبودند، مردمان غریب و بیگانه به شمار؜؜؜ می؜؜آمدند و به نظر تحقیر دیده؜؜؜؜؜ می؜؜؜شدند.

طبیب در هـرجا موجود نبود، در بعضی شهر؜؜؜؜؜؜؜؜؜های خورد و بزرگ طبیبان یونانی یافت می؜ شدند که خود؜؜شان دوا فروشی هم؜؜؜ می؜؜کردند. مریضان نزد ؜؜آنها بجا؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دوردست مراجعه؜؜؜ می؜؜کردند و دوا؜؜؜؜؜ می؜؜؜گرفتند. این اطباء را حکیم؜؜؜ می؜؜گفتند و این حکیمان گاهگاهی بصورت سیار به ده؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و قصبات گردش؜؜؜ می؜؜کردند و به معالجات و مداوی مریضان؜؜؜؜؜ می؜؜؜پرداختند و حق الزحمه بصورت نقد و جنس بدست؜؜؜؜؜ می؜؜؜ آوردند.

دلاکان و آهنگران اکثراً به جراحی و شکسته بندی هم؜؜؜؜؜ می؜؜؜پرداختند و ازین هنر نیز بهره داشند. معمار هیچ وجود نداشت و هر کس معمار خانه خود بود. برای دلاکان و آهنگران سالانه در وقت جمع کردن خرمن مقدار غله داده؜؜؜ می؜؜شد که در حقیقت معاش و اجرت سالانه وی محسوب؜؜؜ می؜؜شد و مکلف به خدمت به هر شخص بودند.

جنگ استقلال پایان یافته بود، اما عامه مردم و حتی طلبه هم به آن ارزشی قایل نبودند. زیرا عامه مردم بعد از خروج انگلیس در جنگ دوم افغانستان دیگر فکر ؜؜؜؜؜؜نمی؜ کردند که ؜؜آنها تابع انگلیس هستند و یا زیر سلطه یا حمایت اجنبی قرار دادند. لهذا در حالت مملکت خود؜؜ تغییر بزرگی ؜؜؜؜؜؜نمی؜دیدند و هم بعضی فکر؜؜؜ می؜؜کردند که این جنگ سوم برای استرداد اراضی از دست رفته دولت افغانستان رخ داده بود که آن نتیجه مطلوب به دست نیامده، لذا این جنگ را افتخار بزرگی نی بلکه ناکامی تصور؜؜؜ می؜؜کردند. من درین مباحثه ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها طرف واقع؜؜؜ می؜؜شدم و بیاد دارم هر چه؜؜؜ می؜؜کوشیدم مدعی را قناعت دهم و به معنی استقلال او را آشنا سازم، موفق ؜؜؜؜؜؜نمی؜شدم و اما امان؜ الله ؜خان را بحیث یک پاشاه خون گرم جوان و غازی و دشمن انگلیس می ؜شناختند و به او این افتخار را می؜ دادند.

تشکیلات اداری جدید به ظهور آمد و در هر گوشۀ مملکت تطبیق؜؜؜ می؜؜شد. ولایت کنر بحيث حکومت کلان شناخته شد و جز ولایت ننگر؜؜؜؜؜هار بود. نخستین حاکم کلان عبدالرزاق خان نام داشت که به آن دیار آمد. او به خانه ما در راه سفر به اسمار توقف کرد و نهاری را با ما صرف نمود.

لباس، کرتی و پتلون به تن و کلاه شپو بر سر داشت و ریش خود را تراشیده و بروت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های خود را به سبک مود آن روز نیمه تراشیده بود. آدم قوی البنیه و فربهی بود که قیافه و لباس او ناآشنا و غريب جلوه؜؜؜ می؜؜کرد. مردم ده ما به تعجب به او؜؜؜؜؜ می؜؜؜نگریستند و مخصوصاً معنى بروت نیمه تراشیده او را نه فهمیدند. بعد از رفتن او در تبصره؜؜؜؜؜؜های که در وضع او؜؜؜ می؜؜شد، مردم؜؜؜ می؜؜گفتند چون او در غـزا (جنگ استقلال) جین و بزدلی؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ نشان داده بود پادشاه برای توبیخ به تراشیدن نیمه بروت او را مکلف ساخته است.

این؜؜ تغییر از تراش ریش و بروت او بعد؜؜؜؜؜ها مرا به این نتیجه متوجه ساخت که ؜؜انسان؜ ها در پی یافتن علت هر پدیده و توجیه و تعبیر آن هستند و چون حقیقت نه؜؜؜؜؜ می؜؜؜یافتند با تفلسف و تخیل خود برای آن علتی و توجیهی؜؜؜؜؜ می؜؜؜پرداختند. بیشتر حصه ادب و نوشته خوان لتریچر باستانی بر همین غریزه بنا شده است و افسانه و اساطیر ؜؜آنها این وجیهه را دارد.

بعد؜؜؜؜؜ها در اکثر مباحث؜؜؜ میتافزیک و اساطیر من به یاد بروت؜؜؜؜؜؜های عبدالرزاق خان؜؜؜؜؜ می؜؜؜افتادم:

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چـــون ندیدند حقیقت ره افسانه زدنـد

گفتیم اکثریت مردم به زراعت و مالداری مشغول بودند، اما باغ؜داری و کاشتن سبزیجات و ترکاری کمتر رواج داشت. از لحاظ؜؜؜ میوه این محیط فقیر بود و از لحاظ ترکاری اکثر انواع؜؜؜؜؜؜ آنرا نه؜؜؜ می؜؜شناختند. ما در باغچه درختان؜؜؜ میوه ؜دار محدودی داشتیم و کشت و کار ترکاری هم؜؜؜ می؜؜شد. باغبان ماهری که در شهر کار کرده بود داشتیم.

من برای بار اول که بادنجان رومی را دیدم؜؜؜؜؜؜ آنرا نشناختم و فکر می؜کردم کدام؜؜؜ میوه است که من ندیده ام. بادنجان رومی که از نباتات دنیای نو یعنی ؜؜؜امریکا بود و مانند تنباکو از آن سر زمین به اروپا آمده بود و از راه ترکیه عثمانی به دیگر ممالک شرقی رسیده بود، برای مردم افغانستان چیزی نوی بود. اما ترکاری؜؜؜؜؜؜ های بومی و قدیمی هـم کمتر کشت و کار؜؜؜ می؜؜شد و این نقیضه بزرگی بود که در ساحه خوراک و تغذیه وجود داشت.

نوشیدن چای هم کمتر معمول بود و من؜؜؜؜؜ می؜؜؜دیدم که مروج شدن و نوشیدن چای با چه سرعت در محیط ما مانند بعضی نوآوری؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دیگر رواج؜؜؜ می؜ یافت. تنباکو نوشی با قلیان و به صورت نسوار پیشتر و زود؜؜؜؜؜؜؜تر مروج گشته بود.

تحول در اجتماع

بعد از جنگ استقلال و استقرار حکومت امانی در چنین اجتماعات کم کم تحول رخ؜؜؜ می؜؜ داد و حرکت بسوی انکشاف و؜؜ تغییر در اوضاع شروع شد. در تحولات دورۀ امانی چند چیز بسیار مهمی انجام یافت که باعث اصلاح و انکشاف سریع بشمار؜؜؜ می ؜؜رود. این اصلاحات از حصول استقلال کمتر نبود، اما ؜؜؜؜؜؜؜؜؜متأسفانه تاریخ ؜نگاری ما که منحصر به دودمان ؜؜؜؜؜؜؜؜؜های سلطنتی و حکایت از حکومت؜؜؜؜؜ هاست کمتر به تاریخ اجتماعی و اوضاع مدنی محیط تماس؜؜؜ می؜؜گیرند. این گونه واقعات را ضمنی و بصورت مختصر گاهی یادآوری کرده اند. اما به تشریح و تحلیل آن طوریکه شاید نه پرداخته اند. از غزنویان و غوریان و سلجوقیان و بالاخره سدوزائیان و محمدزائیان مؤرخین صحبت کرده اند، از جنگ ؜؜؜؜؜ها و شکست؜؜؜؜؜؜؜؜؜ های ؜؜آنها حکایت کرده اند، اما به طور عموم از محیط و پس؜ منظر دورۀ ؜؜آنها چیزی کمتر گفته اند.

در عصر امانیه بعد از حصول استقلال که یقیناً بر حیات سیاسی ما تأثیر بسزائی داشت این چند اصلاح به عمل آمد که طور مختصر به آن اشاره؜؜؜ می؜؜شود:

1. مالیات که بصورت جنسی از مردم گرفته شد.؜؜؜؜؜؜ آنرا (سه کوت؜؜؜) می؜؜ گفتند یعنی حاصل بخش زمین به سه بخش تقسیم؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد، به این ترتیب که یک بخش از کشت کننده و یک سهم از مالک بود و ثلث دیگر آن به دولت تعلق داشت. حاصل زمین هرچه؜؜؜؜؜ می؜؜؜ بود، باید بدین منوال خراج؜؜؜ می؜؜ پرداخت. عملاً به دولت عشر آن حاصلات هــم ؜؜؜؜؜؜نمی ؜رسید. زیرا برای جمع آوری مالیات اجاره داران داوطلبی حاضر شدند که به د؜؜؜؜؜هات و قصبات گشت و گذار؜؜؜ می؜؜ کردند و به جمع آوری مالیه؜؜؜؜؜ می ؜؜؜پرداختند. اما یک مقدار؜؜؜؜؜؜ آنرا با؜ صاحب زمین سازش؜؜؜ می؜؜ کردند و خود؜؜شان؜؜؜ می؜؜ گرفتند و مقدار دیگری را هم به مامورین و محاسبین دولت؜؜؜ می؜؜دادند و مقداری را هم تحویلداران جنسی حیف و میل؜؜؜ می؜؜ کردند و به خزینه دولت باقی مانده آن؜؜؜ می؜؜رسید. اما زراعت پیشه؜؜گان و ملاکان بسیار ناآرام و معذب بودند علاوه بر مالیات جنسی خدمات اجباری هم به ؜؜آنها متوجه بود که به اندازه سهم مالکیت خود؜؜؜؜؜؜ آنرا انجام دهند. این خدمات اجباری از قبیل آبادی و عمران سرک؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و پل؜؜؜؜؜ها و عمارات دولتی بر دیگر افراد اجتماع هم تحمیل؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد. علاوه بران مقدار از حاصلات مردم را با قیمت کمتر از قیمت بازار از مردم برای رفع ضروریات دولت؜؜؜ می؜؜گرفتند. این عملیه را بیگاری؜؜؜ می ؜؜نامیدند. امان الله مالیات جنسی را ملغی ساخت و عوض آن مالیه نقدی به اندازه صلاحیت زمین و مقدار حاصل آن تعیین کرده که بمراتب از مالیات جنسی هم کمتر بود و هم در حصول و ادای آن سرگردانی و نا آرامی رخ ؜؜؜؜؜؜نمی ؜داد. مردم به زمین و مالکیت دلچسپی گرفتند و به آبادانی و انکشاف زمین غیر مزروع پرداختند و دلبستگی و علاقه مردم به زمینداری و سرمایه گذاری در آن زیاد شد. قیمت زمین بالا رفت و حاصل زمین خود را آزادانه در بازار به فروش عرضه؜؜؜ می؜؜کردند و منفعت بیشتر بدست؜؜؜؜؜ می؜؜؜آوردند کار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دولت بصورت اجرت و اجاره صورت گرفت و آن باعث توزیع ثروت و زیادت پول نقد در اجتماع شد.

2. برای امور اداری و اجراآت حکام و عمال دولت قوانینی نافذ و نظام نامه؜؜؜؜؜ها و مقرراتی وضع گشت که تا حد زیادی از خودسری و تعدی ؜؜آنها جلو گیری؜؜؜ می؜؜کرد. صلاحیت؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها توسط این قوانین محدود و معلوم گشت و هم واحد؜؜؜؜؜؜؜؜؜های اداری در هر ناحیه؜؜ تأسیس شد که این تکثیر اداری به اعمال نفوذ دولت و بر قراری نظم در محیط کمک کرد و هم برای مردم در مراجعات به دوایر دولتی تسهیلاتی رخ داد.

3. مكاتب ابتدائی و سوادخوانی در هر جا و هر منطقه گشوده شد و اطفال و جوانان بیشتری را به خود جلب کرد.

4. اخبار و جراید علاوه بر مرکز در اطراف ولایات بوجود آمد که باعث انکشاف ذهنی مردم و تشویق نویسند؜؜گان و ادیبان گشت. شاعران و مقاله نویسان جوان زیاد شدند و در تحریر و افاده انقلابی بوجود آمد.

5. برای قبیلۀ خانواده سلطنتی (محمدزائی؜ ها) و بعض از خوانین؜؜؜، متنفذین و روحانیون نقد و جنس بنام مستمری ماهوار از خزینۀ دولت داده؜؜؜ می؜؜شد این مستمری و معاش لغو شد تا کسی ماموریتی نداشت و خدمتی انجام ؜؜؜؜؜؜نمی؜ داد، مستحق معاش شناخته ؜؜؜؜؜؜نمی؜ شد. به این وسیله این سرداران و سرکرد؜؜گان و اعضای جوان فامیل ؜؜شان به مشاغل دیگر رخ آوردند و دیگر باردوش مالیه؜ ده نبودند. حتی افراد خانواده سلطنتی که ازین امتیاز محروم گشته بودند به مشاغلی از قبیل طب و انجنیزی و امثال آن سوق شدند که در حیات بعدی جامعه افغانی اعضای مفید ثابت شدند و درین اصلاحات مستمری که به پدر مرحوم ما داده؜؜؜ می؜؜شد هم از بین رفت.

با تمام این فضایل و مزایای دورۀ امانی، امان ؜الله ؜خان مرتکب سهو؜؜؜؜؜؜؜؜؜های بزرگی هم شد که منجر به آشوب افغانستان و سرنگونی خود او گشت. او در عصری ساختن مملکت از عجله و ناسنجیدگی کار؜؜؜ می؜؜گرفت. او فریفتۀ ظواهر مدنیت غرب بود و بیشتر از تحمل عقاید به نوآوری؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دست زد که مقبولیت و شهرت نیک خود را از دست داد. او خود را پادشاه انقلابی؜؜؜ می؜؜گفت و حق هم داشت که او را انقلابی بگویند، اما قوتی را که چنین انقلاب اجتماعی بکار دارد با خود نداشت. ماشین عسکری و جنگی او ضعیف و غیرفعال بود، پشتیبانی یک گروه قوی مردم را که با او همنوایی داشته باشد هم نداشت و در همکاران خود هم مردمان شایسته و لایقی را هم کمتر داشت که درین راه مؤید و مدد گار او باشند.

من حالا این را از فاصله زمانی دور و درازی؜؜؜؜؜ می؜؜؜بینم و به آن چنین قضاوت؜؜؜ می؜؜کنیم در خود جریان بغیر از جریان و امواج آن چیزی به نظر ؜؜؜؜؜؜نمی؜ آید و من از آن جریان حظ؜؜؜ می؜؜بردم و به آن حسن نظر و اعتقاد راسخ داشتم.

از نو آوری؜؜؜؜؜؜؜؜؜های امان ؜الله؜ خان یکی هم سیستم قرعه کشی گرفتن عساکر بود که سیستم سابقه عبارت از عسکر خوش برضاء و دایمی از بین رفت و سیستم نو هر افغان جوان را به خدمت عسکری مکلف؜؜؜ می؜؜ساخت. احصائیه نفوس ترتیب شد و این عملیه زیر اجرا درآمد. مردم ازین سیستم خوش و راضی نبودند و هم اردو با این ترتیب جدید در مراحل اول تضعیف و متزلزل شد. خدمات اجباری عسکری و تعلیمات ابتدائی اجباری مردم منزجر شده را بـر؜؜؜؜؜می؜؜؜انگیخت و در بعضی مناطق تمرد و عکس؜ العمل در مقابل آن دیده می شد. قیام و بغاوت در ولایت پکتیا از همه مهمتر بود. زیرا در آن؜؜ علماء دین بر الحاد رژیم فتوی دادند و اکثر نوآوری؜؜؜؜؜؜های قانونی و تعلیمی را تقبیح کردند.

در کنر هم صافی؜؜؜؜؜ها با؜؜؜ میر زمان خان که از خوانین و ملاکان بزرگ بشمار؜؜؜ می؜؜رفت تصادم کردند و جنگ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و زدوخورد؜؜؜؜؜؜؜؜؜های متعددی صورت گرفت؜؜؜ میر زمانخان که از ملاکین کنر بشمار؜؜؜ می؜؜رفت، خود او مرد فعال و جاه؜ طلبی بود که با انجام اجاره؜ داری؜؜؜؜؜؜ های مالیاتی و همکاری با حکومت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های محلی ثروت و اعتبار مزیدی اندوخت. بعد به اتهام یک واقعه جنائی در زمان امير حبيب ؜الله ؜خان محبوس شد و بعد از فوت امیر حبیب؜ الله ؜خان محبوسین سیاسی و سر و سرکرد؜؜گان قومی را امان ؜الله از حبس ر؜؜؜؜؜ها کرد و ؜؜آنها را با اشتراک در جنگ استقلال سوق داد. مردم را به اماکن خود؜؜شان فرستاد و؜؜؜ میر زمان خان با این ترتیب از حبس ر؜؜؜؜؜ها شد و در جنگ استقلال در بریکوت (کنر) اشتراک کرد و با استقرار رژیم امانی او هم بر اعتبار و قدرت خود در ولایت کنر افزود و از حسن نظر و اعتماد دولت بهره کافی برداشت.

اما بالاخره شخصی گشت که دیگر در کنر نه؜؜؜؜؜ می؜؜؜گنجید و با قیام صافی؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و نارضایی مردم مواجه شد. کمی مقام او متزلزل گشت او و چند تن دیگر از سرکرد؜؜گان کنر را امان؜ الله ؜خان به توقف در کابل مجبور ساخت و از رفتن و سکونت در کنر مانع شد. آن وقت حکومت فکر؜؜؜ می؜؜کرد که برای کسب قدرت و کسب نفوذ و رسوخ در ولایت کنر این اشخاص با هم درگیر هستند. عامۀ مردم را بر ضد یکدیگر بر؜؜؜؜؜ می؜؜؜ انگیزند و باعث ناآرامی منطقه؜؜؜؜؜ می؜؜؜شوند. درین جمله این اشخاص عم ما سيد زیور شاه که جانشین خلیفه پدر ما و کلان و رئیس خانواده ما بود، هم به تبعید در کابل مجبور شد. او با امان الله ؜خان آشنائی کافی قبل از سلطنت او هم داشت ولی در اواخر ازو ناراض شده بود و شهرت امان؜ الله؜ خان به بی دینی هم مزید علت گشت و عم ما از عناصر ناراض از دولت بشمار رفت.

این زدو خورد؜؜؜؜؜ها چند سالی کنر را ناآرام ساخت ولی بالاخره با این تصمیم آخر حکومت آرامی و امنیت در منطقه اعاده شد. چند نفر از سرکرد؜؜گان شنواری کنر اعدام گشتند که این کشتن و بستن کینه و انتقام را در دل مردم و مقابل؜ خان مذکور بیشتر کرد و عواقب آن برای؜ خان ناگوار تمام شد که بعد به آن اشاره خواهم کرد.

با وقوع تمام این حوادث که در هر گوشه مملکت رخ؜؜؜ می؜؜داد، دورۀ سلطنت امانی را دورۀ آرامی و استقرار و انکشاف مملکت؜؜؜ می؜؜توان گفت. شعور سیاسی کم کم زنده؜؜؜ می؜؜شد مردم با واقعات ترکیه و رژیم مصطفی کمال دلچسپی داشتند و؜؜؜؜؜؜ آنرا با توجه تام تعقیب؜؜؜ می؜؜کردند. نهضت آزادی خواهی در نیم قارهٔ هند و ظهور زعمای آزادی از بین مردم جلب نظر مردم را؜؜؜ می؜؜کرد و با آن علاقه و دلچسپی؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ نشان دادند.

بعد از حصول استقلال در رفت و آمد به خارج زیادت قابل ملاحظه رخ داد که این هم برای احیای شعور سیاسی عامل مهمی به شمار؜؜؜ می؜؜رفت.

آمدن متخصصین و داکتران ترکی به افغانستان و تماس منورین با ؜؜آنها عامل دیگری به شمار؜؜؜ می؜؜رود و همچنان فرستادن محصلین به ترکیه و ممالک اروپائی و برگشت ؜؜آنها تأثیرات خود را در محیط سیاسی آشکار؜؜؜؜؜ می؜؜؜ساخت. اصطلاحات و لغات نو از زبان ؜ها شنیده؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد، منورین و مكتبيان عوض نام عشیره – قبیله و بجای نام مسکن و ولایت خود نام ملت و وطن را جانشین ساختند. افق نظر وسیع تر؜؜؜ می؜؜شد و مردم را به طبقات دو؜؜گانه جدید خیال و قدیم خیال تقسیم؜؜؜ می؜؜کردند که بعد؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها؜؜؜؜؜؜ آنرا روشنفکران و مرتجعین؜؜؜ می؜؜گفتند.

در ساحه عسکری، اصطلاح نــوه ؜کی و کهنه گی معمول بود. مکتبی و متجدد از ارباب مدرسه تمایز اختیار کرد. جوانان و متجددین؜؜؜ می؜؜کوشیدند آزادی سیاسی بیشتر بوجود آید و حتی نام جمهوریت هم از زبان؜ها بر؜؜؜می؜؜خاست و الغـای رژیم پادشاهی را هدف قرار؜؜؜ می؜؜دادند.

اما عامۀ مردم افغانستان و محافظه؜ کاران که اکثریت و قوت با ؜؜آنها بود، به اعادۀ سنن قدیم (ستاتسكو) تمایل داشتند و برای از بین بردن رژیم توطئه؜؜؜ می؜؜کردند. تا بالاخره اولین جرقه آشوب و یا انقلاب در منطقه شینواری ننگر؜؜؜؜؜هار رخ داد و به کوهدامن و کوهستان سرایت کرد. آن ماشین متزلزل نظامی از مدافعه دولت برآمده نتوانست و لشکر رضا کار (ایله جاری) هم با صمیمیت از رژیم دفاع ؜؜؜؜؜؜نمی؜ کرد تا بالاخره سقوط کرد.

به یاد دارم عصری که یک روز از خانه خود (در کنر) برای تفرج و گردش بیرون بر آمده بودم که چند تن از مردمان قریه خود را که در لشکرکشی؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ جلال؜ آباد بصورت رضاکارانه رفته بودند، دیدم که بسوی ده؜؜؜؜؜ می؜؜؜آیند. به ؜؜آنها مانده نباشی (خیر مقدم) گفتم و از ماجرا پرسیدم که چگونه برگشتند و لشکریان دیگر چه شدند. ؜؜آنها گفتند؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ جلال ؜آباد یعنی مرکز ننگر؜؜؜؜؜هار سقوط کرد و با دست مردم شنوار طعمه آتش گشت. ما نتواستیم مانع آن قوت بزرگ شويم، لهذا همه بر گشتیم.؜؜؜ می؜؜گویند کابل هم سقوط کرد و پادشاه پایتخت را ترک کرده است.

این اولین خبر ناگوار انقلاب بود که بگوش من رسید. این شکست خورده؜؜؜؜؜ ها هر طرف این آوازه را پهن کردند و مراکز اداری کنر را هم با احتمال هجوم مردم بر آن روبرو ساخت. روز بعد مرا حاکم کلان کنر به چغه سرای خواست و موضوع احتمال حمله مردم و ترتیب دفاع را در؜؜؜ میان گذاشت. هجوم به اسمار که مرکز بزرگ نظامی ولایت کنر بود شروع شده بود. مردم ماموند داخلی و سرحد آزاد به آنسو به امید چور و چپاول مخازن و؜؜؜ میکنزین؜؜؜؜؜؜ های عسکری و تاراج بازار گرد آمده بودند. شهر اسمار را محاصره کرده بودند. مردم ایله؜ جاری با عسکر امداد؜؜؜ می؜؜کردند و دفاع؜؜؜ می؜؜نمودند.

حاکم کلان از من خواهش کرد اسمار بروم و مقداری تفنگ و اسلحه از؜ آنجا بگیرم و برای مردم منطقه خودمان توزیع کنم و ؜؜آنها را به دفاع از اسمار و عند؜الضروره از چغه سرای مکلف سازم. من این وظیفه را قبول کردم و به فوریت با یک تعداد زیاد مردمان شینواری منطقه خود به اسمار رفتم. پوره بخاطرم نمانده که تعداد چند بود، اما تفنگ چند ناوه انگلیسی و مقدار کارتوس را به مردم ما دادند من ؜؜آنها را در اسمار گذاشتم و خودم به خانه آمدم که مراقب احوال چغه سرای؜؜؜ باشم. قراریکه بعد شنیدم لشکريان ما بعد از گرفتن تفنگ و کارتوس اکثراً بخانه ؜؜؜؜؜؜های خود برگشته و در دفاع از اسمار اشتراک نکرده بودند و بعضی؜؜؜؜؜ها دور از منطقهٔ جنگ بصورت تماشاچی قرار گرفته بودند که هر وقت اسمار اگر با سقوط مواجه شود ؜؜آنها از گرفتن غنیمت محروم نباشند.

من که بخانه رسیدم شنیدم که مردمان صافی دره بادیل و دیوه گل لشکر کشی کرده و مردم دره پیچ هم بسوی مرکز ولایت در حرکت است. به فردای آن قاصدی رسید که مرکز ولایت سقوط کرد و حاکم کلان را صافی؜؜؜؜؜ها دیوه گل محبوس کرده و با خود بردند و عایله او بخانه عم ما سید معصوم شاه (که در دو کیلومتری ولایت خانه داشت) پناه برده اند. پی هم قاصدی دیگری از طرف عم ما رسید که خانه او را لشکریان باغی تاراج کردند و به امید اینکه خانواده حاکم کلان که با خود پول و مهماتی به خانه او انتقال داده اند؜؜؜؜؜؜ آنرا تصاحب کنند او با این مصیبت مواجه شده بود. من فوراً بسوی چغه؜ سرای برای احوال گیری کاکا و کمک با او رهسپار شدم و اسپ خود را در راه هر چه تیز تر؜؜؜ می؜؜راندم تا زود؜؜؜؜؜؜؜تر برسم که در نزدیک چغه؜ سرای بر سر جاله قریه مروره رسیدم. جاله (یعنی کشتی که از مشک؜؜؜؜؜؜های پرباد ساخته؜؜؜ می؜؜شود) سر دریای کنر در؜ آنجا طور دایمی موجود بود.؜؜؜؜؜؜ یگانه وسیله گشت و گذار مردم بسوی چغه سرای و دیگر مناطق کنار غربی دریا بود. من درین گذرگاه جمعیت مردمان را دیدم که در؜ آنجا در کنار شرقی استاده اند و منتظر گذشتن هستند. مرا شناختند و یکی از بین ؜؜آنها با صدای بلند از من خواست که توقف کنم و منتظر رسیدن ؜؜آنها باشم من همچنان سوار بر اسپ استادم تا ؜؜آنها با کشتی به اینسو گذشتند و از کشتی پیاده شدند. دیدم در بین ؜؜آنها مردی چار؜؜شانه و فربه که یالان سیاهی بر تن داشت در پیشاپیش ؜؜آنها راه؜؜؜ می؜؜رود (یالان قبای بی آستین بود که مردمان طبقات عالیه بر تن؜؜؜ می؜؜کردند و از تکه؜؜؜؜؜؜های نفیس پشمی با رنگ سیاه و یا کره و خاکی ساخته؜؜؜ می؜؜شد) من این مرد سیاه پوش را از دور شناختم و همرا؜؜؜؜؜هان او را که ریش سفیدان و کلان؜؜؜؜؜؜های مروره بودند شناختم. چون نزدیک آمدند دیدم ؜خان صاحب؜؜؜ ؜؜؜میر زمان؜ خان است. من از اسپ فرود آمدم و با او مصافحه و بغل کشی کردم و با دیگران هم احوال پرسی کردم. ؜؜آنها گفتند که به خانه ما؜؜؜ می؜؜روند و نزد من؜؜؜؜؜ می؜؜؜ آمدند گفتم مبارک است تشریف بیاورید و در خانه ما از شما استقبال خواهد شد و شب را به درستی خواهید گزراند. من فردا خودرا نزد شما؜؜؜ می؜؜رسانم.؜؜؜ ؜؜؜میر زمان؜خان مرا طرف خطاب قرار داده و گفت ما برای ؜؜؜؜؜؜تنها شب گذشتاندن نزد شما ؜؜؜؜؜؜نمی؜ رویم، ما با خود شما کار و مشوره داریم. من باز اصرار کردم و ماجرای چغه سرای و چور و چپاول

خانه عم خود را که دلیل رفتن ضروری من بود به او گفتم او در جواب گفت من از تمام ماجرا خبر دارم، حالا کار از کار رفته است، جلو گیری از آن که ممکن نیست ؜؜؜؜؜؜تنها برای احوال پرسی و کمک؜؜؜؜؜؜های بعدی همه ما با شما همدستی خواهیم کرد. حالا چون اسمار محاصره است و هنوز قوۀ عسکری و پسر من عصمت ؜الله؜ خان مقاومت؜؜؜ می؜؜کند، بیائید ؜؜آنها را نجات دهیم و نگذاریم؜؜؜ میکزین و خزینۀ دولت تلف شود. من چارناچار موافقه کردم و برای برگشتن به خانه تصمیم گرفتم.

من که به خان؜صاحب و دیگر ریش؜ سفیدان گفتم مرا اجازه بدهید از شما پیشتر بروم و ترتیب استقبال شما را بگیرم، من اسپ دارم و شما پیاده هستید من زود؜؜؜؜؜؜؜تر از شما خواهم رسید، موافقه کردند. و از؜ آنجا تا خانه که تقریباً ؜؜؜؜؜؜چهار پنج کیلو متر راه است من سواره و به شتاب روان شدم و ؜؜آنها قبل از غروب آفتاب؜ آنجا رسیدند.

شب هنوز به تاریکی نه گرائیده و وقت شام بود، من از نزد مهمانان از مهمانخانه مان بر آمدم و بسوی خان؜؜؜ می؜؜رفتم که در نزدیک مدخل بزرگ قلعه جمعی از زنان و دختران را دیدم که دامن و آستین مرا محکم گرفتند و؜؜؜ می؜؜گریستند یکی از ملازمین خودمان که با این خانواده یکجا ایستاده بود به من گفت ؜؜آنها عایله حاکم کلان و دختران او هستند به ؜؜آنها خوش آمدید گفتم و کوشش کردم تسکین بدهم. گفتم بفرمائید درون سرای بیائید و خانه را خانه خود بدانید و انشاء الله دیگر مصئون هستید. ؜؜آنها را بسوی خانه خود راهنمایی کردم و در خانه از مطبخ و آمادگی برای مهمانی خان؜صاحب و همرا؜؜؜؜؜هان او که به هفتاد نفر بالغ؜؜؜ می؜؜شد خبر گرفتم ترتیب طعام عشا گرفته شد و بعد از صرف طعام، مهمانان را حسب معمول به مهمانخانه ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و حجره ؜؜؜؜؜؜های باشند؜؜گان قریه تقسیم کردیم .این نوع کمک؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها در اجتماع معمول بود و مهمانان زیاد به خانه؜؜؜؜؜ ها تقسیم؜؜؜؜؜ می؜؜؜شدند و هر خانه به تهیه خوابگاه؜؜شان و ناشتای صبحانه ؜؜آنها متعهد بود.

من در سراچه یا مهمانخانه با خان؜ صاحب و ؜؜؜؜؜؜چهار پنج نفر محدود از همرا؜؜؜؜؜هان او ماندم و به مشوره و کنکاش پرداختیم. خان؜ صاحب گفت که حالا نظام دولت از بین رفت و برای حفظ و امن منطقه باید تدابیری قومی و محلی گرفته شود. اسمار مرکز بسیار قوی و خوبی است مکیزین و صندوق خزینه هم پر است ما و شما این وسایل را برای حفظ امن و آسایش منطقه بکار خواهم برد و بنیادی یک مرکز اداری را قایم خواهیم کرد که به اتفاق خانوادۀ شما (یعنی ما) و پشتیبانی و حمایت مؤمند و مردم دره مرور و مردم دره سیند بپا خواهد استاد. چغه سرای از دست رفته است و مردم صافی مردم کوتاه؜بین و ماجراجو هستند و شایسته اعتماد نیستند. به کمک مردم شنواری و ماموند خواهیم توانست در مناطق دیگر کنر هم اعمال نفوذ کنیم و یک مرکز اداری بوجود آریم. امان ؜الله؜ خان به قند؜؜؜؜؜هار رفته ممکن است به زودی برگردد و این آشوب خاتمه یابد.

من هم نقشه و پلان او را دور از مصلحت نه دیدم و موافقه کردم و بعد ازو اجازه خواستم خانه برای استراحت بروم و خود او هم استراحت کند. او بمن گفت بعضی مردمان اوباش قریه تصمیم دارند بر من حمله کنند و شنیده ام ؜؜آنها برای همدستان دیگر خود به قریه ؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دیگر قاصدان و خبررسانان فرستاده اند، ازین حرکت نباید غافل بود. من به او با خوشباوری یک جوان بی تجربه اطمینان دادم که کسی جرأت نخواهد کرد چنین کاری بکند و مصئونیت خانه ما را خلل دار سازد.

در وقت برآمدن بیرون مهمانخانه یکی از ریش؜ سفیدان قریه ما که نظارت امور خانه؜ گی ما را هم؜؜؜ می؜؜کرد به من گفت که چنین حرکت زشت از امکان بعید نیست و خوش؜بینی من بی مورد است. بهتر است قاصدی بطرف دره شیگل به فرستم و بعضی دوستان خان؜ صاحب و مردمان خیراندیش؜ آنجا را بخواهم که به فوریت برای کمک با جوانان مسلح بیایند. زیرا که فردا اگر خان؜صاحب بطرف اسمار حرکت؜؜؜ می؜؜کند بدون بدرقه و لشکر نباشد.

من این مشوره او را پسندیدم و به فرستادن قاصدان در همان شب اقدام کردیم و خودم به خوابگاه رفتم. لحظه بعد صدای فیر تفنگ شنیدم و از بستر برجستم که طرف مهمانخانه بروم دیدم در بزرگ قلعه از طرف بیرون بسته و زنجیر شده است، به سربام بر آمدم و صدای غلغله و فیر؜؜؜؜؜؜؜؜؜های تفنگ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها را زیاد؜؜؜؜؜؜؜تر شنیدم دیدم که راه برآمدن از سر بام موجود نیست. فرود آمدم در بین حویلی ناآرام و منتظر استاده ماندم که صدای کشودن در کلان بلند شد به آنطرف دویدم آن ناظر امور ما را دیدم که در راه گشوده سات گفت خانصاحب را ؜؜؜؜؜؜؜؜؜متأسفانه کشتند و این شرذمه قلیل اوباش به عجله کار خود را انجام دادند. بسیار ؜؜؜متأسف و متأثر شدیم.

میت او را در کتی در مسجد گذاشتند و طالبان مدرسه را به محافظه و خواندن قرائت گماشتند. فردای آن؜؜؜ میت را مردمان مرور و چند نفر از هم؜بستگان ما بردند و درد و غم این فاجعه بسیار دیر باقی ماند.

مردم منطقه ما با مردم مرور در طول انقلاب بصورت مخاصم و دو قبیله مخالف با هم مترصد تجاوز بر یکدیگر بودند. زد و خورد؜؜؜؜؜؜؜؜؜های هم صورت گرفت و وضع دوستانه ما هم با اجتماع د؜؜؜؜؜هاتی ما بسیار خوشگوار نبود.

فردای آن اسمار هم سقوط کرد و قوماندان عسکری اسمار به طرف چترال گریخت و عصمت؜الله؜خان پسر؜؜؜ ؜؜؜میر زمان؜خان مرحوم از راه دره دانگام بسوی ایالت دیر که از محروسات هند برتانوی بود، پناه برد.

اسمار به تصرف غلام؜ خان در آمد. غلام ؜خان کسی بود که پدر او در طوائف ؜الملوکی قبل از سلطنت امیر عبدالرحمن؜ خان حکمران و؜ خان اسمار بود. سپه سالار غلام؜ حیدر؜خان چرخی که برای فتح نورستان و استقرار ولایت کنر از طرف امیر موصوف مأمور بود، اسمار را از تصرف او بکشید و نورستان را هم ضم قلمرو امیر ساخت. پسر او بعد از آن به ریاست چترال پناه گزین شد و تخمیناً بعد از هفتاد سال سر از نو به تجزیه طوائف ؜الملکی را آغاز کرد و اسمار را تصرف کرد و حیطه نفوذ سلطه او تا دره دانگام و شال و شنگر؜؜؜ می؜؜رسید و دره سین و دره شیگل از سلطه بیرون بود….

ادامه دارد