گل برای درمسال

نویسنده: جمعه خان صوفی

برگردان و تلخیص: محمد قاسم آسمایی

 

33

پیوست با گذشته

از تاریخ چهارم الی پانزدهم مارچ  1985 من و امام علی نازش مشهور به مولانا از طریق مسکو ـ قاهره به عدن سفر رسمی نمودیم وبا رهبران حزبی، دولتی، اتحادیه های صنفی  و سایر مقامات یمن گفتگوها و تبادل نظر داشتیم و از موسسات گوناگون آن کشور بازدید بعمل آوردیم. در این سفر چون افراسیاب (اکبرخان) در برلین بود و نازش صاحب به لسان تسلط کامل نداشت، لذا من به عوض افراسیاب در ترکیب هیئت شامل شده بودم.

بتاریخ 15 مارچ دوباره به مسکو مراجعت وبتاریخ 19 مارچ 1985 نازش غرض تداوی از مسکو به آلمان شرقی سفر کرد و من نامه عنوانی افراسیاب برایش سپردم.

من در مسکو با مسئولین شعبۀ پاکستان در  کمیته مرکزی شوروی [حزب کمونیست] پلیشوف و پراوالوف در مورد موجودیت رفقای ما در شورای جهانی صلح (آپسو APSO ) صحبت  و این پیشنهادم پذیرفته شد.

پراوالوف دعوتنامۀ را غرض استراحت فامیلم در شوروی  برایم سپرد وپیشنهاد دوم من نیز که در مورد مساعد ساختن زمینه تحصیل برای ده نفر وتداوی واستراحت چهار ـ پنج نفر در شوروی بود، پذیرفته شد.

من از مقامات شوروی بسیار خوشنود بودم؛ زیرا هرگاه بدون دعوت و برای امور شخصی نیز میرفتم، در هوتل معتبر حزبی بنام اکتوبر اقامت میکردم و از تمام امتیازات آنها بشمول موتر و ترجمان برخوردار بودم.

یک بار چنین سفری داشتم [به مسکو] و در آن وقت ذبیح الله زیارمل ر ئیس امور سیاسی وزارت دفاع و مانوکی منگل رئیس سیاسی وزارت امور داخله  نیز غرض اشتراک در کورسی در مسکو بودند و در مهمانخانه های وزارت های دفاع و داخله اقامت داشتند. من آنها را هر شب به برنامه های گوناگون فرهنگی از جمله بالت  می بردم، زیرا آنها چنین امتیازات نداشتند و من تکتهای رایگان خاص برای مهمانان معتبر حزب شوروی داشتم.

 

دوران کارمل و نجیب: یادداشتهای پراگنده

5 مارچ 1982: من اجمل ختک، تورلالی، محراب الدین پکتیاوال و داکتر مهربان سنگ داکترهندی شفاخانه هندوستان یکجا ذریعۀ طیاره به جلال آباد رفتیم. پاچا خان افتیده و استخوان پایش صدمه دیده بود. نان چاشت را با رئیس خاد داکتر ضمیر صرف کردیم و ساعت چهار دوباره به کابل مراجعت و پاچا خان به شفاخانه چهارصد بستر انتقال و داخل بیستر شد.

6 مارچ 1982: تثبیت شد که استخوان پای پاچاخان شکسته است و با درنظرداشت سن وی، امکان تداوی مشکل است و مرگ چنین شخصیت سیاسی خطرناک است لذا تجویز گرفته شد تا غرض تداوی به هند انتقال داده شود. زیرا در آنجا امکانات بهتر تداوی موجود است و برعلاوه  خطر سیاسی ناشی از مرگ او در افغانستان کاهش می یابد.

اما صحت پاچا خان طور معجزه آسا بهبود یافت و به تاریخ 24 مارچ 1982 ولی خان، نسیم بی بی، یحیی جان لالا و خانمش (مهرتاج دختر پاچا خان) عرض احوالگیری پاچاخان از راه تورخم به جلال و سپس بواسطه طیاره به کابل آمدند. در میدان هوایی کابل رهبران حزب حاکم نوراحمد نور، نظرمحمد، داکتر نجیب، زیری، دستگیر پنجشیری، عبدالرشید آرین، داکتر پکتیاوال، رشید وزیری، مفتاح الدین صافی و داکتر اناهیتا راتبزاد از آنها استقبال کردند.

28 اپریل 1982: پاچاخان از راه تورخم به پیشاور رفت. من سلیمان لایق و اجمل ختک اورا مشایعت کردیم. در تورخم هزاران نفر آمده بودند و شعارهای زنده باد انقلاب افغان، پاچا خان، ولی خان، ببرک کارمل و اجمل ختک بلند بود.

82/10/30: ساعت هشت شب بی بی سی از دستگیری پاچاخان خبر داد. پاچاخان 90 سال عمر داشت، پایش شکسته و مریض بود، از چپرکت بلند شده نمیتوانست اما با آنهم فعال بود. گرفتاری وی نشان دهنده این بود که فعالیت های بکدام اندازه برای حکومت ضیاء قابل تشویش بود.

 

منطق ولی خان در کابل (مارچ 1982)

بوتو در صدد ایجاد تفرقه بین پشتونها و بلوچ ها و درقدم نخست نیز متوجه پشتونها بود. در همین راستا حکومت بلوچستان را منحل ساخت، اما پشتونها نیز به تعقیب آن مستعفی و بدینترتیب پلان ذکر شده ناکام شد. سپس عناصری از قماش سعید احمدخان برایش مشوره دادند که چون پشتونها دوستان خودرا تنها نمیگذارند، این بار تلاش در مورد بلوچها صورت گیرد واحمد سعیدخان با همراهی گل نصیرخان و کمک عطاالله مینگل در همین خط تلاش نمودند. بلوچها و خصوصاً عطاالله  مینگل قبل از توقف تریبونال حیدرآباد، خواستار ضمانت های بودند؛ ما مخالف چنین خواست بودیم. در این بحبوحه بوتو خودش روانه زندان شد ومسئله تریبونال و ضمانت دیگر مفهومی نداشت.

ولی خان میگوید که باوجود وضع محدودیت بر نیپ، آن حزب فعال است و من برای بلوچها (مری، بزنجو و مینگل) گفتم که بعد از این تعهدی دیگری خواهم بست و یکدیگر را درک خواهیم کرد. نباید مانند گذشته ها عمل کرد. ما فیصله نکرده بودیم که به کوه ها بالا شویم، من پیرو شیوه عدم تشددد پاچاخان هستم. مری گفت که من خبر ندارم که چه اتفاق افتاد؟ تصمیم باید ازجانب حزب صورت میگرفت. شما بدون تصمیم حزب به کوه بالاشدید و انترنشنلستان پنجاب و کراچی نیز  با شما همدست بودند.

***

بعد از کودتای ضیاءالحق روابط ولی باغ با حاکمیت نظامی بسایر نزدیک بود. پاچاخان چندین بار با ضیاء الحق ملاقات کرد وتبصره ضیا ءدر مورد پاچاخان چنین بود که وی یک پاکستانی وفادار است. در اینباره مطالبی نیز نوشته شده است. پاچاخان نامۀ عنوانی جنرال ضیا الحق نگاشته بود و جواب آن چنین بود. (این خط از طریق سفارت پاکستان در کابل بدست آمده است.)

شما به جا گفته اید که باید افغانستان و پاکستان همسایه های خوب باشند. آرزوی رئیس دولت نیز چنین است و برای استحکام مناسبات دوستانه با افغانستان گامهای گذاشته شده است. در مورد از جانب ما هیچ کوتاهی صورت نگرفته است.

سایر مشوره های شما  نیز از جانب رییس جمهور به دیده قدر نگریسته شده و از آن جهت شکرگذار است که با وجود سن زیاد بازهم نظر خودرا ارائه کرده اید. حکومت پاکستان تلاش دارد تا همه مناطق با خوشحالی در این پروسه سهم گرفته و کشور به سرعت راه ترقی را بپیماید. امید است  عاجل صحت یاب شوید خیرخواه شما (میجر جنرال ایم کی عارف)

وعدۀ که نتنها ایفا نشد بلکه بی وفایی نیز صورت گرفت

5 اپریل 1983: امروز جمعه، باوجود که لایق صاحب ما را به خانه خویش دعوت نموده بود، نان را در منزل خود صرف  و سپس تنها در منزل بالا به آپارتمان لایق صاحب رفتم. خبر شدم از اینکه داکتر نجیب به رتبه جنرالی ارتقا نموده بود، آنها غرض ابراز تبریکی به خانه وی (منزل پنجم)  رفته بودند. من دیروز در سر راه وی را دیدم و نسبت اخذ رتبه جنرالی برایش تبریکی دادم.

بازهم به منزلش رفتم، خلاف معمول بسیار با صمیمیت با من برخورد نمود و از صمیم قلب با من صحبت کرد که فشردۀ آن چنین است: رشد من به حیث شخصیت بزرگ، تصادفی نیست.  نهضت آنطرف سرحد سبب بزرگی شخصیت من شده است. این مطلب را من ورفقای شوروی میدانیم و خودت (صوفی) در آن نقشی زیادی داشته اید. تو تشویش نکن، خودت در نهضت شخصیت بزرگی هستی. ما ترا فراموش کرده نمیتوانیم موقعیت تو  در بین هزارها چه که درمیلیونها است. آنچه در توان من باشد در خدمت خودت است. من زمانی خوشنود خواهم شد که شما را در وطن تان بر مسند قدرت ببینم. آنوقت خوشحالی اصلی ما خواهد بود.

تبصره: مگر زمانی که به مسند قدرت رسید همانند پول در جای دیگری قرار گرفت و بنابر تحریکات حریفان مرا منتسب به اجنت  ISI نمود و در صدد گرفتاری من شد. سیاست تا چه اندازه اندازه لعنتی است. انگلیسی و اردو را من برای نجیب درس دادم و نقش من در آشنا ساختن او به نهضت پاکستان بسیار بزرگ بود.

[ جمعه خان صوفی، در این بخش نکته جالبی را یادآوری نموده  و از تلاشی برای دستگیری اش بصورت مجمل تذکر داده است. ایکاش کسانی که با اسرار آن زمان از جمله همین مطلب، کم و بیش آگاهی دارند، در مورد، هموطنان را در روشنی قرار دهند.

قابل یادآوری است که بعد از این تاریخ (اپریل 1983) تا چند سال بعد از آن  نیز جمعه خان صوفی همچنان مقرب مقامات بالایی حزب و دولت بود و برخوان بزرگان شریک و به حیث داماد لایق صاحب از حرمت فوق العاده نیز برخودار بود. در مورد دوستی و روابط خاصش با مقامات شوروی خودش باربار یادآوری نموده است. مترجم]

ادامه دارد