چهار دهۀ اخیر؛ دورۀ ساختار شکنی یا دورۀ  ابتذال سیاسی

نویسنده : مهرالدین مشید

 

پس از سرنگونی رژیم سلطنتی محمد ظاهر بوسیلۀ محمد داوود، فصل جدیدی در تاریخ افغانستان آغاز شد. فصلی که به قول معروف صفحۀ تاریخ در افغانستان به گونۀ دیگری ورق خورد. هرچند محمد داوود با حمایت گروههای چپ طرفدار شوروی پیشین با راه اندازی کودتای سفید، قدرت را از فرزند کاکایش قبضه نمود و در یک بیانیۀ رادیویی ساعت هفت بجۀ صبح، آیندۀ  شگوفا را برای مردم افغانستان نوید داد؛ اما پس از آن که پایه های حاکمیت اش استوار گردید، به استبداد سیاسی روی آورد و مخالفان سیاسی اش را به زندان کشید و شماری هم وادار به ترک کشور شدند تا کار بجایی رسید که حامیان چپ اش نیز بر او بی اعتماد شدند و وی هم واکنش نشان داد و به بازداشت آنان اقدام کرد تا بالاخره محمد داوود بوسیلۀ کودتای حامیان پیشین خود یعنی حزب دموکراتیک خلق سرنگون گردید.

مرگ محمد داوود برای او فرصت نداد تا برنامه های بلند و بالایش را عملی نماید؛ زیرا او در حوزههای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی برنامه های خوب و بلندی داشت و برای مردم افغانستان وعدۀ عملی شدن آنها را داده بود که با تاسف پس از راه  اندازی کودتای هفت ثور زمینۀ عملی پیدا کرده نتوانست. فاجعۀ هفت ثور با آنکه به عصر سلطنتی و نظام خانواده گی در افغانستان برای همیش نقطۀ پایان گذاشت و اما پیامد های ناگواری را در قبال داشت که گفته می توان، فاجعۀ آن تا کنون در کشور ادامه دارد.

در این تردیدی نیست که کودتای ثور با الهام گیری از نظام کمونیستی شوروی پیشین، آغاز ساختار شکنی های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی در افغانستان بود که در نتیجۀ آن حکومت داوود سرنگون گردید و دست سلطنت برای همیش از رسیدن به قدرت کوتاه شد. اقتصاد متمرکز دولتی جای اقتصاد مختلط را در کشور گرفت و با ایجاد سازمان های جوانان و انجمن های هنری ،ادبی، فرهنگی و خبرنگاری  دولتی دگرگونی های عمیقی در ساختار های اجتماعی کشور نیز رونما گردید؛ اما پیروی و تقلید کورکورانۀ حزب دموکراتیک خلق از تجربۀ شوروی در افغانستان صدمۀ ناگواری بر پیکرۀ جامعۀ بیمار افغانستان وارد کرد که زخم های آن هنوز هم التیام نیافته است. حملات رژیم بر اقشار گوناگون جامعۀ افغانستان و بی اعتنایی و مورد هتک حرمت قرار دادن اعتقادات مردم همراه با کشتار های بیرحمانه ، به زندان کشاندن ها و بازداشت های گروهی همراه با زجر وشکنجه و توهین ها از جمله اندکترین مواردی بودند که رژیم به زودی مورد خشم و انزجار مردم افغانستان قرار گرفت. عمال رژیم چنان دیوانه وار در برابر جوانان و پیرمردان شامل دانش آموزان،  دانشجویان، کارمندان نظامی ، ملکی و خدماتی دولت عمل می کردند  و چنان در شماری موارد وحشیانه عملی می کردند که داستان های آن شاید امروز شبۀ افسانه ها تعبیر شوند. به هر حال از این که اصل بحث بر سر ساختار شکنی ها در کشور است و این که آیا  چهار دهۀ اخیر بصورت واقعی نماد یک دورۀ ساختار شکنی سیاسی است و این که نماد یک ابتذال فاحش سیاسی، پروندۀ بحث بر سر چند و چون رژیم تحت حمایت شوروی پیشین در افغانستان را از این بیشتر نمی گشایم و می روم روی اصل موضوع که آیا چهاردهۀ اخیردر کشور را فصل ساختار شکنی های سیاسی می توان عنوان کرد و یا فصل ابتذال گستردۀ سیاسی و به تعبیری دیگر فصل عوام زده گی سیاسی و وارد شدن عام مردم در سیاست

یعنی سه دهۀ اخیردر کشور دورههای ساختار شکنی سیاسی (شکست و ریخت حکومت ها) بوده است که در نتیجه طبقات ، اقشار و گروپ های گوناگون سنی و اصناف متفاوت به گونۀ عام وارد سیاست شدند و اما این وارد شدن عمومی و جبری راه را برای سیاست زده گی هموار گردانید و سیاست عوام زده شده و به ابتذال رفته است که عوام زده گی در سیاست خطرآفرین خوانده شده است. از همین رو است که  سومین دهۀ گذشه در کشور فاجعه آفریده است و هر روز دامن آن گسترده تر می شود.فاجعۀ کنونی در واقع محصول همان ابتذال سیاسی است  یا که نه، می شود،  گفت که همین مردم است و به قول معروف “همین دیگ و همین چمچه” و وقوع همچو حوادث در جامعه سنتی یی مانند افغانستان با ساختار های پیچیدۀ قومی و اتنیکی و بافت های پیچیدۀ اجتماعی اش امری غیر مترقبه نبوده ونیست. بویژه زمانی که گفته می شود، سنت ها در جامعه حیثیت تار های عصب را در جامعه دارند و اندکترین برخورد نادرست با آن به شوک بزرگ اجتماعی مبدل می شود و یا این به قول شماری جامعه شناسان که سنت را محصول عقل تاریخی عنوان می کنند و هرگاه این مفهوم پذیرفتنی و علمی باشد، آشکار است که برخورد با عقل تاریخی به تانی و تدبر شدید نیاز دارد و اندکترین رویکرد بی رویه رخداد های عجیب و غریب را در یک جامعۀ سنتی مانند افغانستان به بار می  آورد که از سومین دهه بدین سو شاهد آن هستیم.

در کشوری که هسته گذاری های قدرت در طول تاریخش بر بنیاد های قومی و قبیله سالاری بوده و شکل گیری های نظام های سیاسی در آن بیشتر بر بنیاد های ساختار های سنتی  و برخاسته از ارزش های قبیله یی و قومی بوده که با دموکراسی در تعارض کامل قرار دارد که این نشاندهندۀ آشکار سبز شدن درخت ابتذال سیاست در مزرعۀ تفتیده و آتشین جامعۀ قبیله زدۀ کشور است. آشکار است که در چنین جوامع مشروعیت در هر برهه یی از تاریخ با توجه به ساختار های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی جامعه شکل می گیرد که این شکل گیری ها از نوعی مشروعیتی محک می خورند که با اصول دموکراسی به کلی سازگار نیستند. با این گفته مشروعیت مفهومی پیدا می نماید که با دموکراسی در اصل سازگاری ندارد. از همین رو است که اکنون دموکراسی را در کشور در بوقلمون قوم، قبیله و گروه های قومی به ظاهر حزبی مشاهده می نماییم . دموکراسی ما یعنی ممثل ارادۀ قومیت در پیکرۀ یک نظام در ظاهر مردم سالار و هواخواه و حامی دموکراسی که محصول یک انتخابات پر از تقلب و سومین بدترین  انتخابات دنیا است. در واقعیت دموکراسی نوپای کنونی به گونه یی قربانی مشروعیت قومی شده است که حالا در نماد حکومت وحدت ملی آشکار گردیده است. در کجای دموکراسی ساختار نظام کنونی افغانستان جای دارد که با داشتن رییس جمهور پشتون، معاون اول تاجک و یا حامی آن و معاون دوم هزاره بتواند، ممثل یک نظام دموکراتیک در یک کشور جهان سوم باشد. این ها همه گواۀ روشن غلبۀ سنت قبیله سالاری بر شانه های دموکراسی به معنای حکومت مردم سالار است. در این تردیدی نیست که سنت ها را نمی توان یک باره به دور انداخت ، شماری ها اند که باید حفظ شوند، غنا یابند و حتا برای ماندن شان باید مصرف کرد و شماری ها هم اند که باید نابود شوند، مزموم اند و باید جانشین شوند؛ اما سنت در افغانستان هر از گاهی معنای انحصار قدرت را داشته که در زمان های مختلف چه کمونیست ها ، مجاهدین و طالبان و کرزی به اشکال متفاوت انحصار گرایانه آشکار گردیده است.

سنت ها در هر مقطعی از تاریخ به گونه یی از عاملان انحصار قدرت بوده اند و حتا مفهوم نخبه های فکری و اجتماعی را تحت پوشش گرفته اند و نخبه های قومی و سنتی در بیشتر موارد جانشین نخبه های فکری و اجتماعی شده اند. گاهی چنان پیش آمده است که نخبه های فکری به گونۀ جبری جا عوض کرده و در قالب نخبه های قومی رخ نموده اند. به گونۀ مثال دیدیم که بعد ازسقوط حکومت نجیب و خاموشی جهاد و آغاز فصل جنگ های گروهی رهبران گروه های جهادی که داد از حکومت صددرصد اسلامی می زدند. به دامن قومیت منحط سقوط کردند که نمونۀ آشکار افتادن نخبه های فکری و جهادی را در پرتگاۀ قومیت  ب نمایش نهاد.  دیدیم که ریش بلند های جهادی که عمری از دین باوری و اعتقاد سخن گفته بودند، یک باره به دامن سنت سقوط نمودند. چنان ذلیلانه سقوط کردند که تا کنون هم از لجن آن بیرون شده نمی توانند. این گونه سقوط اشکال  مختلفی دارد و گاهی در نماد افتادن از سکوی اسلام در لاک مذهب هم نمودار می شود. حالا می بینیم که نخبه گان در لباس قوم و مذهب دموکراسی کنونی را در تمثیل می نمایند. در حالی که نخبه ها به مثابۀ تک ستاره ها اند که در آسمان تاریک و فضای جهل نورپاشی می کنند و با نورافشانی در افق خونین کشور شان به گونۀ آفتاب می درخشند. بزرگترین مصیبت در کشور ما تعریف نشدن نخبه ها است که امروز نوعی سرگیچی را به بار آورده است. لذا

نخبه ها باید تعریف شوند تا فهمیده شود که  نخبه به معنای  قلدری نیست که عده یی را به زور پول و قدرت به اطراف خود جمع کرد و خود را کریزما معرفی نمود. کریزمای واقعی دارای جاذبۀ راستین مردمی بوده که با  داشتن افکار عالی آماده با روحیۀ عصر و زمان و درک واقعی از چهار رسالت انسانی، اجتماعی، تاریخی و جغرافیایی پیام آور رفاه و  شگوفایی برای مردم خود است. نخبه ها نه تنها مردان متفکر و تیز هوش و جامعه ساز اند؛ بلکه مردان ایثارگر و مومن اند که در هر حالی بحیث خدمتگار صادق برای مردم خود باقی می مانند. این نخبه ها دیگر از قماش آن ریش بلند ها نیستند که زیر نام اسلام و جهاد لکۀ سیاهی بر دامن اسلام و جهاد پیشین مردم افغانستان هستند. این ها نه تنها در راۀ خود مصمم باقی ماندند در پرتگاۀ نام و نان غلتیدند؛ بلکه توانایی های عملی نمودن تلفیق آرمان با واقعیت ها را نیز نداشتند که همه چیز را به بحران بردند و تا کنون در کشور ادامه دارد. ایده آل ها زمانی می توانند ، جامعه را عوض کنند که از قبل برای شان بستر سازی شود، در غیر این صورت فاجعه می آفریند.

تمامی این عوامل دست به دست هم داد سیاست را در کشور ایتنیکی نمود؛ بلکه عوام زده گی های سیاسی از عوامل زشت آن بود که این سبب حضور غیر نخبگان در صحنۀ سیاسی کشور گردید و ابتذال جای ساختار شکنی های واقعی را پر نمود. پیامد آن بر روی صحنه آمدن شماری قلدر و زورگو به عنوان رهبر در صحنۀ سیاسی کشور و عقب زدن نخبگان واقعی گردید؛ زیرا محصول سیاست های ایتنیکی جز انحصار قدرت چیز دیگری را به بار نمی آورد که انحصار در قدرت، به نحوی منجر به قدرت خانواده گی می شود که با تاسف امروز شاهد آن هستیم . فلان آدم از این که فرزند فلان رهبر و فلان فرمانده است ، ولو هرچند ناتوان باشد و حتا فساد از سرتا پایش موج بز ند ، باید قدر شود و مقام های بلند برایش به گونۀ تحفه داده شود. این انحصار راۀ حضور نخبه ها را در صحنۀ فعال سیاسی کشور بست و گلیم عدالت را از کشور برچید و بساط قانون شکنی و غارتگری را برجایش هموار کرد. در حالی که نخبگان، شخصیت های کریزما  و پرجاذبه بوده اند. این ها تشنگان قدرت و دیوانه های ثروت نیستند؛ بل این ها داعیان عدالت هستند و هدف شان از بسیچ مردم رسیدن به قدرت نیست. امید شماری ها که خود را نخبگان جهاد و مقاومت می خوانند، دریافته باشند که شخصیت های کریزما کی ها هستند  و دارای چه ویژه گی هایی می باشند. در حالی که هدف اساسی جهاد رستگاری مردم افغانستان از اسارت و فقر و بدبختی های فراوان بود، نه رقابت برای رسیدن  به مقام و دست یابی به ویلا ها و ثروت های افسانه یی ناجایز. از همین رو است که مردم افغانستان قربانی مجموعه یی  از بازیگران توطیه گر شدند که به سیاست توطیه خوب آگاهی داشتند و برای بازی در پشت پرده مهارت خوبی داشتند و دارند.  و زبان راستین برای مردم ندارند و این یک شکاف بزرگ را بوجود آورده که با فکر درست باید برای جلوگیری از خطر آن اقدام شود. در غیر این از این بیشتر منتظر دسیسه های بازیگران کریزما توطیه در افغانستان بود. این ها بودند که باوجود فراهم شدن بستر ساختار شکنی های کهنه و سنتی در کشور، نتوانستند، بجای آنان ساختار های لازم سیاسی، اقتصادی و اجتماعی را  بنا نمایند. از این رو ساختار شکنی ها به ابتذال رفت و سایۀ شوم آن به گونۀ فراگیر در تمامی عرصه های زنده گی مردم ما هنوز سایه افگنده و سایۀ آن هر روز گرانسنگ تر می شود. بدور هم  نیست که گفته شود، این حالت برخاسته از سنت و عرف های کهن در شرق است که پیشینۀ  هزاران ساله دارد که همه چیز در شرق به گونۀ عرفی و سنتی بوجود آمده است و حتا امامان تسنن و تشیع از متن عرف برخاسته اند. اما درغرب بحث دیگری است و در آنجا از قرن سوم تا قرن سیزدهم به نحوی قدسیت حاکم بوده و در اسلام حاکم نیست. بنا بر این است که گفته می شود، سیکولریزیم در اسلام چالش آفرین نیست بلکه مشکل نامبرده به گونۀ دموکراسی در  افغانستان مشکل نخبگان است که نه سیکولریزم در کشور جایگاه پپیدا نکرد و نه دین بر تارک حکمروایی نشست .  از همین رو است که دموکراسی در کشور به سوی الیگارشی سوق داده شده است و پی آمد آن ابتذال کنونی است. در این شکی نیست که نمی توان دموکراسی را کشور های مختلف را در نماد یک دموکراسی جمع کرد؛ بلکه هدف اساسی وصل کردن دموکراسی ها است با توجه به ویژه گی های تاریخی و فرهنگی کشور ها که در تجربه هم به اثبات رسیده است. به گونۀ مثال در هند، ارجنتاین، کوریای شمالی و محل های دیگر .حتا دموکراسی امریکایی با دموکراسی انگلیسی متفاوت است  و به همین گونه دموکراسی افغانی هم متفاوت با دموکراسی امریکایی است . بنا بر این تفاوت آموزههای دموکراسی در غرب متفاوت از شرق است و این را نمی توان ایده آلی شمرد. وصل کردن دموکراسی با ویژه گی ها و عنعنات شرقی خود نقطۀ وصل جدیدی است که باید به آن پرداخته شود؛ اما با تاسف که دموکراسی تا کنون در شرق و در کشور ما راۀ وصل کردن را نه؛ بلکه راۀ فصل کردن دموکراسی را از ارزش های سنتی شرق در حال پیمودن است.

ممکن دلایل زیادی موجود بوده که سبب شده  تا سه دهۀ گذشته شاهد نوعی ساختار شکنی عیر هدفمندانه یا به زبان دیگر نوعی ابتذال سیاسی باشد. در فضای این ابتذال بود که ملیشه های نامدار رژیم نجیب جایگاۀ نخبه را به خود گرفت و ده ها گام پیشتر از آنانی گام گذاشت که حتا با وی دریک کاسه هم نان نمی خوردند. برعکس آنان که نخبگان شناخته شده بودند ، در لاک های گروهی و قومی افتادند و از جمع نانخبه ترین ها سر بیرون کردند. ناپختگی های سیاسی حرکت های جهادی، فقر فرهنگی و ناآگاهی های سیاسی و شرایط حاکم بر جامعه طوری دست به دست هم داد و سبب گسترش شگاف های اجتماعی و گسست های خطرناک اجتماعی گردید که نوعی از هم پاشی ها دردناک را در جامعۀ ما بوجود آورد.  این ازهم پاشی بر تمامی حوزه ها اثرگذار گردید و نگذاشت تا جریان های مختلف سیاسی، فرهنگی و اجتماعی در کشور روال عادی خود را بپیمایند. این علل و عوامل بود که گروه های جهادی بعد از سقوط نجیب به جان هم افتادند و دستاورد های مجاهدین را با توپ و طیاره با دستان خود نابود کردند. این گونه نابودی پیشینه هم داشت که رژیم تحت حمایت شوروی هم به چنین کاری دست یازیده بود. توده ها وارد سیاست شدند، هرچند این یک ورود خوبی بود که بر انحصارگرایی قدرت نه گفت و اما عدم کنترول آن سبب شد تا سطح عوام زده گی تنازل نماید. از این رو ساختار شکنی ها هم در جامعۀ راۀ ابتذال را پیمود. با سقوط نجیب، حکومت مجاهدین میراث دار ابتذال سیاسی دوران پیشین گردید که در نتیجۀ بر دامنۀ ابتذال سیاسی افزود. حاکمیت حزب و سمت و سو دادن مردم از مجرای حزب به گونۀ مطلقه و تحمیل کردن اهداف حزب بر مردم به گونۀ جبری چه در زمان حاکمیت پیش از سال 1371 و چه بعد از آن در زمان حکومت مجاهدین و حتا تا کنون هم جریان حاکم و جریان ضد حاکم را از روی اجبار به سیاست کشانده است. این سبب شده تا افراد غیر مسلکی و با پیشینۀ بد و فاقد شایسته گی های لازم هر از گاهی بر اریکۀ قدرت سوار شوند و نتیجۀ آن نظام های مصلحتی بوده که خود به خود به ابتذال سیاسی انجامیده است.

در حالی که فرصت های خوبی برای ساختار شکنی های مثبت بوجود آمده بود و اما ضعف تشکیلاتی و سازماندهی گروههای چپ و راست و وابستگی های آنان به شبکه های مختلف استخباراتی و مداخله های کشور های خارجی تمامی فرصت ها را از مردم افغانستان گرفت که در نتیجۀ آن ساختار های معیاری در حوزه های مختلف سیاسی، اقتصادی و اجتماعی و حتا نظامی بوجود نیامد، فاصله میان ثروتمندان و فقرا افزایش یافت ، هزاران جریب زمینهای شخصی و عامه به تاراج قشر حاکم و شرکای آنان رفت و شماری افراد معلوم الحال از غصب و غارت های و قانون شکنی ها صاحب ثروت های افسانه یی شدند.  هرچند تحولات زیادی در این مدت رونما شده است و اما همه چیز تقلیدی بوده و نه ابتکاری و خودجوش و مستقل. از همین رو نتوانستند، حلال مشکلات مردم افغانستان شوند. برعکس بر دشواری ها افزودند وحتا زمینه ها و فرصت ها را هم نابود نمودند. یاهو