جامعه دین زده چگونه است؟

عبارت از جامعه می باشد٬ که دیندار از دین٬ چون…

نوای خلقِ غمدیدهء بغلان!

امین الله مفکر امینی       2024-13-05 آسمـان گرفته سخت برما، زمیــــن از سوی…

تنهایی و غربت شناخت نامه ی تبعید

نویسنده: مهرالدین مشید روایت دیگری از تنهایی و غربت روایت تبعید یعنی…

دست یاری 

بر بلای سیل بغلان مبتلا است  ساکنان اش زین مصیبت در…

تجلیل از روزمادردرکشورشاهی هالند

بتاریخ 12می سالجاری درشهرارنهم کشورشاهی هالند محفل باشکوهی ازسوی شوراي…

بجنبید ایکه خود ها، حامییان حقوق بشرخوانید!

امین الله مفکر امینی       2014-13-05! ندانم چطور گویم ویا به تصویر کشمدردوناله…

اینجا بغلان است، آدمیت را سیل برده است!

سیامک بهاری “ما نه غذا داریم، نه آب آشامیدنی، نه سرپناه،…

خشم سیلاب

رسول پویان خانه و باغ و زمین و روستا ویران گشت خـشـم…

 قاضی ی شهر شرف

محمد عالم افتخار مال تاجـر غرق دریا گشـته بود تاجر آنجا محوِ…

خیزش های مردمی نشانه های شکست طلسم وحشت طالبانی

نویسنده: مهرالدین مشید تبعیض، حرمت شکنی و استبداد کار نامه ی…

مادر

ای مادر من فرخ و آباد بمانی پر خنده به لب…

چند شعر کوتاه از زانا کوردستانی

انتظارم، بوی سیگارهای زر گرفته... و روزهای تلخِ نیمه سوخته میان بغض خاموشت…

جنگ قدرت ها

رسول پویان جنگ قـدرت ها دل زخمین وخونین آورد جـای صلح و…

افراطیت پادزهر خیانت رهبران اسلام سیاسی و یا شکست مبارزات…

نویسنده: مهرالدین مشید علل و عوامل یا چگونگی و چیستی باز…

زبان آریایی یا آریویی چی شد؟

نوشته: دکتر حمیدالله مفید ——————————— زبان بازتاب خرد آدمی است و انسان…

تعامل 

نور محمد غفوری از چندی به اینطرف در مکالمات و نوشتار…

جمال غمبار

آقای "جمال غمبار"، (به کُردی: جەمال غەمبار) شاعر و نویسنده‌ی…

چین کاوشگری به نیمه تاریک ماه فرستاد

منبع تصویر، GETTY IMAGES ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۳ - ۳ مه ۲۰۲۴ آژانس فضایی…

        تقدیم به ستره محکمه امارت اسلامی افغانستان

معروضه محمد عالم افتخار ولد محمد قاسم دارنده تذکره تابعیت 1401100148058   حضور…

حاکمیت طالبان؛ افزایش بحران و تکانه های بی ثباتی ملی…

نویسنده: مهرالدین مشید استبداد و تبعیض طالبان و به صدا درآمدن…

«
»

چرا باید دوباره به تحلیل مارکسیستی بازگردیم؟

 

Dimanche 17 juillet 2011

Pourquoi reprendre une analyse marxiste ? N°10

Henri Houben

Automne -Hiver 2006

http://www.lapenseelibre.org/article-pourquoi-reprendre-une-analyse-marxiste-79610045.html

 

 

چرا باید دوباره به تحلیل مارکسیستی بازگردیم؟ شمارۀ 10

(بخش 1)

 

هانری هوبن

انستیتو مطالعات مارکسیستی بلژیک

پائیز- زمستان 2006

ترجمه توسط حمید محوی

 

پیشگفتار گاهنامۀ هنر و مبارزه

در مورد متن حاضر می توانم بگویم که به نوعی مشابه کتاب ژان میشل ورنوشه تحت عنوان «ایران، تخریب ضروری» بنظر می رسد ولی این بار مشخصا با یک دیدگاه مارکسیستی و نسبتا به شکل موجزتری با چشم انداز جغرافیای سیاسی و اقتصادی آشنا می شویم.

براستی چنین متن ها و تحلیل هائی به ویژه وقتی از سوی نهادهای پژوهشی مانند انستیتو مطالعات مارکسیستی بلژیک پوشش رسانه ای داده می شود و در عمق رسانه های آلترناتیو غرب مثل سایت انویستیگ آکسیون به مدیریت روزنامه نگار آزاد بلژیکی میشل کولن و یا سایت «اندیشۀ آزاد» با نویسندگانی مانند دومینیکو لوسوردو منعکس می شود، می تواند برای ما ایرانی ها به عنوان قطب نما و ابزاری کارا در مبارزۀ طبقاتی مورد استفاده قرار گیرد، یعنی برای ما ایرانی هائی که از فقدان چنین نهادها و رسانه هائی محروم هستیم و به ویژه همواره در خطر ابتذال تبهکارانی می باشیم (خطر ابتذال در اینجا پیش از همه برای من خطر ازخودبیگانگی است که الزاما و فورا برای ما ضرورت از خودبیگانه زدائی رامطرح می کند که این امر نیز پاسخ خود را احتمالا در مبارزۀ طبقاتی می یابد) که آنها را به نام مدافعان حقوق بشر و یا اپوزیسیون های ایرانی در خارج از کشور می شناسیم و خلاصه برای ما ایرانی هائی که در چنگ امپریالیسم جهانی و طبقۀ حاکم ایران یعنی بورژوازی وابسته و معامله گر یعنی طبقه ای که در کوران دوران استعمار در کشورهای سنتی و عقب مانده مانند ایران _از دوران قاجار _ در پیوند با منافع استعمارگران و امپریالیست ها به وجود آمد و تا امروز ادامه یافته و نه تنها جمهوری اسلامی ایران بلکه اپوزیسیون های ایرانی در خارج از کشور نیز به عنوان بارزترین و برجسته ترین بخش از این طبقۀ بهیمی و مطلقا باطل حاصل چنین دورانی بوده است. چنین دشنام هائی واقعا رایگان نیست، زیرا برای هزار و چهارصد و هشتاد و سومین بار تکرار می کنم که این طبقۀ استعماری دشمن کار و تولید و خلاقیت و پیشرفت است، در نتیجه دشنام ها واقعا خصوصیات اصلی این طبقۀ انگلی است که کاری جز محافظت از منافع استعمارگران ندارد. ژنو 2 و عقب نشینی های جمهوری اسلامی (بورژوازی وابسته و معامله گر) و امتیازدادن به امپریالیسم آمریکا و سپس به تبع آن هورا کشیدن های [اتحاد جمهوری خواهان] «دموکراتیک و لائیک» از جبهۀ اپوزیسیونها  یک امر منزوی که در یک مقطع تاریخی مشخص _ ژنو 2 _ روی داده باشد نیست، بلکه تمام ایدئولوژی اسلامی و بورژوازی استعماری در ایران در گسترده ترین و عام ترین بنیادهای اعتقادی اش مستقیما و مشخصا با کنسرت فیلارمونیک امپریالیسم جهانی و جهانخواری آمریکا همآهنگ است. این موضوعی است که در مقالۀ دیگری به آن خواهم پرداخت. که چگونه ممکن است که ایدئولوژی جمهوری اسلامی در رادیکاترین و روشنفکرترین بخش هایش _ به عنوان مثال _ نزد دکتر حسن عباسی استراتژیست ایرانی به طرح جهانخواری آمریکا لبیک می گوید؟ متن حاضر دلایل و عناصر بسیار روشنی را در اختیار ما می گذارد که در تحلیل هایمان بتوانیم به پرسش بالا کاملا پاسخ بگوئیم. به روشنی. خواهیم دید.

هر اندازه در این مورد بگوئیم کم است، و باید بدانیم، و بخودمان یادآور شویم که حاکمیت امپریالیست ها و به تبع آن حاکمیت طبقۀ بورژوازی وابسته و معامله گر در کشورهای جهان سوم مانند ایران، یک مقولۀ صرفا اقتصادی نیست (تنها زیر بنائی نیست و به چپاول منابع طبیعی ایران منحصر نیست) بلکه ما با تمامی یک ایدئولوژی و روبناهای وابسته سروکارداریم که در تمام عرصه ها و خاصه عرصۀ زندگی روزمره در سطوح فردی و اجتماعی ما نفوذ کرده و حتی گروه های مختلف کمونیستی نیز از آن در امان نبوده و نیستند، و کمونیست ها باید دائما حرفها و جملات و رفتارها و افکار خودشان را از  این دیدگاه بازرسی کنند. که در کجا در باتلاق این ایدئولوژی نابارور فرو رفته ایم.

 

نکتۀ بعدی در مورد متن هانری هوبن به تابلوهائی مرتبط است که نویسنده دائما خواننده را به آنها مراجعه می دهد، متأسفانه بخشی که مربوط به تابلوها می شود در متن اصلی برای من چندان روشن نیست. از انتشار این تابلوها خود داری می کنم. در هر صورت در متن اصلی تمام تابلوها متشر نشده است. ولی خوشبختانه نبود این تابلوها لطمه ای به محتوای متن نمی زند.

 

 

تاریخ نگارش این متن کمی قدیمی بنظر می رسد، یعنی حدود 7 سال پیش نوشته شده ولی بی هیچ تردیدی می توانیم مطمئن باشیم _ در هر صورت از دیدگاه من _ که تازگی خود را از دست نداده است. همانطور که در بالا در مورد متن حاضر اشاره کردم، درک واقعیات جهان پیرامون از دیدگاه جغرافیای سیاسی، اقتصادی و انرژتیک _ مارکسیستی _ از یک سو ولی در عین حال با چنین تحلیل هائی انتظار من این است که خوانندگان نیز همیشه در خواندن این متن به شکل موازی گوشۀ چشمی به گفتارها و نظریات اپوزیسیون های ایرانی(نمای پنتاگونی) نیز داشته باشند، و دست به مقایسه بزنند و ببینند که این رسانه های اپوزیسیون های دموکراتیک و آزادی خواه و لائیک و غیره با تمام بودجه های و امکاناتی که قدرت های غرب امپریالیستی در اختیارشان گذاشته اند تا چه اندازه و طی چه مدتی افکار عمومی ما را به بازی گرفته بوده اند و همچنان به این وظیفۀ امپریالیستی ادامه می دهند؟

مطمئنا مقالۀ حاضر نه کمتر از «ایران تخریب ضروی» نوشتۀ ژان میشل ورنوشه، می تواند برای درک و چگونگی مذاکرات اخیر بین ایران و ایالات متحده چشم انداز روشن تری را عرضه کند و ابزاری باشد برای اندازۀ گیری رسانه دروغ های ایرانی.

پیش از این من یک مقاله از سایت «اندیشۀ آزاد» تحت عنوان «مارکس، لنین، بلشویک ها و اسلام» نوشتۀ برونو دروسکی (2) ترجمه کرده ام، کشف این سایت را مدیون ارسالات انوستیگ آکسیون هستم و امیدوارم که از این پس مقالات بیشتری از آرشیو این سایت را به زبان فارسی ترجمه کنم. در پایان همانطور که در پیغام های اخیر نیز به اطلاع خوانندگان گاهنامۀ هنر و مبارزه رساندم، مقالۀ «نقدی بر نیروهای کار پروژه های نفتی و نئولیبرالیسم و نئولیبرال های وطنی» نوشتۀ یاور که توسط کانون مدافعان حقوق کارگرمنتشر شده است، از دیدگاه من می تواند برای گسترش موضوع مرکزی متن حاضر بسیار مفید باشد و خواندن آن را به علاقمندان توصیه می کنم.

 

1)

http://www.interculturel.blogfa.com/

2)

http://g-honar-v-mobarze.blogfa.com/post/518

3)

http://www.kanoonm.com/1086#more-1086

 

 

حمید محوی /گاهنامۀ هنر و مبارزه /پاریس

 

 

  

پیشگفتار سایت اندیشۀ آزاد

پس از یک ربع قرن حملۀ ضد مارکسیستی در سطح جهانی، برای گروه ما در سایت «اندیشۀ آزاد» انتشار این مقاله مفید بنظر می رسید زیرا وضعیت جهان کنونی را از دیدگاه مارکسیستی مورد بررسی و تحلیل قرار می دهد. ما بر این باور هستیم که مارکس را کمی زود بخاک سپردند، و به این علت که ما فکر می کنیم کاستی های مفاهیم حاکم امروز به ضرورت «بازگشت به مراجع بنیادی» اشارت دارد. امپریالیسم یا «گلوبالیزاسیون»؟ و نتایج آن انترناسیونالیسم یا الترموندیالیسم تنها تغییر واژگان نیستند. در اینجا بر اساس تاکتیک دست به انتخاب می زنند، موضوع «لیفتینگ» سلطۀ قدیمی، و خواست گریز از موانع قدیمی، بی گمان سواری گرفتن از مفاهیم برای  فرار بجلو  بنظر می رسد.

ولی آیا واقعا این موانع از بین رفته است؟ مرحلۀ نهائی سرمایه داری شاید فرا رسیده باشد، ولی آیا تضادهای آن واقعا از بین رفته است یعنی آن چیزی که به عنوان سنجۀ مرحلۀ نهائی باید مطرح باشد؟

از دیدگاه ما مطالبی را که نویسندۀ این مقاله برای مجموعه سخنرانی هائی که در چین برگزار گردیده نوشته است و توسط انستیتوی مطالعات مارکسیستی بلژیک(1) منتشر شده، چنین مسائلی را به شیوۀ جالبی مطرح کرده و به همین علت ما تصمیم گرفتیم این نوشته را در فرانسه نیز منتشر کنیم. برخی بر این باور هستند که این تحلیل اندکی «کلاسیک» است. با این وجود، بیان واقعیت انکار ناپذیر الزاما نشان باطل شدگی آن نیست، و باید یادآوری کنیم که مبتکران «پسا» مدرنیته غالبا بخوبی می دانند چگونه از واژگان نوین استفاده کنند، ولی متأسفانه کمتر به توضیح مفاهیم نوینی که رایج ساخته اند می پردازند. در نتیجه واژگان قدیمی را باید تحلیل کنیم، ولی در عین حال باید ببینیم که واژگان نوین، آلامد، حامل چه مفهوم بی بدیلی هست یا نیست. آیا در انکشاف سرمایه داری از آغاز تا امروز تدام و یا انقطاعی وجود داشته  یا نه؟

جنگ هائی که دائما در همه جا روی داده، و به ویژه در عراق، نشان می دهد که قدرت بزرگ امپریالیسم  همواره وجود دارد…و ملت هائی که در مقابل آن از خود دفاع می کنند نیز وجود دارند. و شاید به باور برخی تنها یک «امپراتوری» وجود داشته باشد، اگر چنین موردی واقعیت داشته باشد، هستۀ مرکزی آن از سه عنصر انکار ناپذیر تشکیل شده است : قومگرائی آنگلو ساکسون و نئو پروتستان با تمرکز به درون ایالات متحده، نئو محافظه کاران ایالات متحده ولی با رویکرد جهان وطنی با ظاهری هدایت شده به بیرون و صهیونیسم، دست کم به عنوان پایگاه امپراتوری در خاورمیانه. در نتیجه همواره یک مرکز با مناطق حاشیه ای آن مطرح بوده است.

امپراتوری واقعی می توانست به مفهوم عمیق کلمه وجود داشته باشد، در صورتی که مانند امپراتوری رم وقتی که در اوج خود به سر می برد، تمام شهروندان «جهان-امپراتوری» شهروند ایالات متحده بودند (و در نتیجه، در ایالات متحده حق رأی می داشتند). ولی چنین نیست و اتفاقی هم نیز نمی باشد. مشاهدۀ دیواری که در مرز مکزیک ایجاد کرده اند و …مشخصا کدام؟ امپراتوری؟ پایتخت؟ در اینجا به ما نشان می دهد که «داخل» و «خارج» وجود دارد و نه تنها به مفهوم اجتماعی.

آنچه را که نویسنده مطرح می کند، مطمئنا رقابت بین شرکت های سرمایه دار و عناصر رقابتی بین عناصر دولتی یا فرا دولتی ی سرمایه دار است. ولی، از جنگ دوم جهانی، واشینگتن توفیق آن را داشت که در تمام شرکت های سرمایه دار نفوذ کند و بر این اساس موجب ایجاد امپریالیسم نابرابر شد. امروز پنتاگون ضامن امنیت نظام سرمایه داری در سطح جهانی است. ولی ایالات متحده، تا وقتی که آلترناتیو کاملی وجود نداشته باشد دست کم برای حفظ برخی دست آوردهای تمدن، همچنان ضروری بنظر می رسد.

از سوی دیگر، بربریت سرمایه داری آمریکائی و جهانی شده موجب تحریک فرار بجلو در اشکال جنگی می شود که با اصراف در مصرف همراه می گردد که در مجموع گواه بر جاندار بودن مفهوم امپریالیسم است که ناسیونالیسم یا اصول گرائی هر یک به سهم خود آن را فعال ساخته و تأیید می کند (برونو دروسکی، امپریالیسم : مفهومی تحقق یافته»، رویکرد مارکسیست، شمارۀ 5، می 2005).

نویسندۀ این نوشته به ما اجازه می دهد تا تشخیص دهیم که به چه دلیلی تحلیل مارکسیست و لنینیست برای درک اکنون و آینده بی فایده نیست. آنچه باقی می ماند این است که بدانیم چرا سوسیالیسم هنوز جایگزین امپریالیسم از نفس افتاده نشده است؟ یا شکل دیگری از آلترناتیو که از سوسیالیسم مبتکر تر باشد؟

                                                                                          

1)      http://www.marx.be/


تحلیل مارکسیستی در باب جهانی سازی اکنونی

 

(برای نخستین گردهمآئی جهان اقتصاد سیاسی اجتماعی، تحت عنوان : «اقتصاد جهانی سازی و اقتصاد مارکسیستی مدرن» شانگهای، 2-3 آوریل 2006)

(Contribution à la Première Conférence de la World Political Economics Society, sous le thème : « Economic Globalization and Modern Marxist Economics », Changhaï, 2-3 avril 2006)*

وقتی می خواهیم به موضوع جهانی سازی کنونی بپردازیم، به باور من باید از ارتکاب به دو اشتباه اجتناب کنیم. اولین اشتباه و به شکل اجتناب ناپذیری مهمتر از همه این است که از بررسی لنین دربارۀ امپریالیسم حرکت نکنیم، که همچنان تازگی حیاتی خود را حفظ کرده است. دومین اشتباه این است که تغییرات و تنظیماتی را که از آن دوران روی داده بازشناسی نکنیم. جهانی سازی اکنونی مقدما و پیش از همه وضعیت امپریالیسم در دوران ما را تشکیل می دهد.

 

Henri Houben** 

Automne -Hiver 2006

هانری هوبن

پائیز – زمستان 2006

 انستیتو مطالعات مارکسیستی بلژیک 

 

  1.

  تازگی تحلیل لنین در باب امپریالیسم

لنین متن خود را تحت عنوان «امپریالیسم مرحلۀ نهائی سرمایه داری» را به سال 1916 در بهبهۀ جنگ جهانی نوشت. از دیدگاه او این جنگ حاصل سیاست های امپریالیستی هر یک از دولت های اروپائی طرف منازعه در جنگ می باشد و خود این سیاست ها نیز نتیجۀ استراتژی شرکت های بزرگ برای تسخیر بازارها بوده است. او یادآوری می کند که در گذار از وضعیت حاکم توسط شرکت ها و کارخانه های کوچک و متوسط آزاد در دوران انحصارات، تغییر کیفی در نظام سرمایه داری روی داد. در آنجائی که «بازار آزاد» رواج داشته و رقابت به ویژه در سطح اقتصادی، رقابت در تمام سطوح بین غول ها جایگزین شد. در آنجائی که دولت پیش از همه در چهارچوب گسترش اقتصادی با سرمایه گذاری، کنترل کارگران و پول واحد فعال بود، دولت امپریالیست جایگزین می شود که حاضر است برای دفاع از انحصاراتش دست به هر کاری بزند. در آنجائی که تضادها کارگران و کارفرمایان و شرکت های تولیدی را در مقابل یکدیگر قرار می داد، از این پس تضادها در اشکال جهانی از یک سو طبقات اجتماعی و از سوی دیگر دولت ها را به رویاروئی با یکدیگر سوق داد. در آنجائی که نظام سرمایه داری می توانست ضامن پیشرفت فنی و علم باشد و به عنوان گامی بیشتر از فئودالیسم تلقی گردد، سرمایه داری سود جو، انگلی، حریص جایگزین شد که شاخص نهائی بالاترین درجۀ بهره گیری است.

امروز دوران امپریالیسم از پایان خود بسیار دور بنظر می رسد. بر عکس، امپریالیسم بیش از هر زمان دیگری حضور دارد. و آنچه که بیش از همه تغییر کرده، همانا وسعت عمل خصوصیات امپریالیسم است.

 

1.1.جهان تحت سلطۀ انحصارات

سال 1916 ، انحصاراتی که مستقیما در سطح جهانی عمل می کردند بسیار اندک بودند. تنها در زمینۀ مواد اولیه انحصارات وجود داشت، در زمینۀ نفت، رویال دوچ/شل و سپس شرکت انگلیسی- ایرانی پترولیوم کمپانی (که بعدا به بریتیش پترولیوم تبدیل می شود) و استاندارد اویل متعلق به راکفلر (امروز اکسون موبیل و بخشی از شورون تکزاکو).

امروز، به طریق اولی برعکس است. بخش هائی که در سراسر جهان ساخت و ساز تولیدی دارند و تحت سلطۀ غول های جهانی اداره نشوند اندک هستند. تنها دو سازندۀ بزرگ هواپیمای تجاری وجود دارد : بوئینگ و ایرباس. دوازده شرکت چند ملیتی اتومبیل وجود دارد و همان گونه که در تابلوی 1 می بینیم 90 درصد تولید جهانی را در 2004 تضمین کرده است. سال 1990 برای دستیابی به چنین نسبتی در تولید اتومبیل 25 شرکت تولیدی وجود داشت که غالبا توسط سازندگان قدرتمندتر خریداری شده و به ساخت و سازهای آنها ضمیمه شده اند.

در بخش نفت، اگر چه تغییرات بسیاری را بخود دیده است، ولی سه شرکت بزرگ نفتی وجود دارد : رویال دوچ/شل، بریتیش پترولیوم و اگزون موبیل. سه شرکت خیلی مهم دیگر نیز وجود دارد، ولی اندازۀ آنها نصف شرکت هائی است که در ابتدا یادآور شدیم : توتال، شورون تگزاکو و کونوکو فیلیپس.

بخش دیگری از تولیدات جهانی که متأثر از موج ضمیمه سازی ها و تمرکز بوده : صنعت دارو سازی است. در گذشته این بخش در پراکندگی به سر می برد، زیرا محصولات آن بسیار متعدد است، امروز به مدیریت دوازده شرکت تولید داروسازی فعالیت می کند و همان گونه که تابلوی شمارۀ 2 نشان می دهد 60 درصد فروش جهانی را به عهده داشته است.

بر این اساس می توانیم به آمار و ارقام بخش های مختلف ادامه دهیم. موج ضمیمه سازی و ذوب شرکت ها در یکدیگر به ویژه در سال های 1990 از اهمیت خیلی زیادی برخوردار بود. تابلوی شمارۀ 3 ابعاد بی سابقۀ این موضوع را نشان می دهد.

می بینیم که ضمیمه سازی و ذوب شرکت ها از 1.719 در سال 1985 به 11.169 در سال 2000 رسیده است و در مورد مبالغی که در کار بوده، با ضریب 20 افزایش داشته و طی این مدت از 150 میلیارد در سال 1985 به 3400 میلیارد در سال 2000 افزایش داشته است. ظرف ده سال، از 1991 تا 2000 جمع کل 14.099 میلیارد دلار عملا برای 65000 معامله بوده است. پس از سقوط بورس طی سال 2001 این آمار کاهش داشته است. ولی عملیات حقیقتا عظیم «مونوپولی» در سطح جهانی از سال 2004 از سر گرفته شد.

2.1.گسترش بازارهای مالی

این بازی سرمایه با گسترشی فوق العاده به مفهوم بی حد و حصر بازارهای مالی همراه است. در دوران لنین، بانک به عنوان مرکز خدمات و مدیریت سرمایه به کار بسته می شد و از قدرت بسیاری برخوردار بود. امروز، بانک در پیوند با یک سری شرکت های مالی گوناگون : صندوق پانسیون، کمپانی بیمه…فعالیت می کند.

این پدیده را می توانیم با نشانگرهای بسیاری مورد بررسی قرار دهیم. ولی در اینجا منحصرا به سرمایه گذاری بورسی خواهیم پرداخت. گسترش این بخش در تابلوی شمارۀ 4 بازنمائی شده است.

رشد حائز اهمیتی را می بینیم : 16 درصد بطور متوسط در سال بین 1990 تا 1999 برای تمام جهان و 7،20 درصد برای سرمایه گذاری های بورسی آمریکا بوده است. خیلی سریع تر از تولید ناخالص داخلی : تنها رشد سالانه به طور متوسط 3،3 درصد. به همین علت، سرمایه گذاری بورسی تقریبا 40 درصد تولید ناخالص داخلی جهانی را در سال 1990 در بر می گیرد. سال 2004 این میزان فراتر از 1999 است. در ایالات متحده 39 درصد از تولید ناخالص داخلی بیشتر است.

 

3.1. از صادرات سرمایه تا تولید بین المللی

صادرات سرمایه ابعاد عظیمی بخود گرفت. این مورد را تابلوی شمارۀ 5 نشان می دهد. سال 1980، ذخیرۀ سرمایۀ خارجی معادل 4،4 درصد تولید ناخالص داخلی در سطح جهانی بود. این بخش از سرمایه ها طی سال ها دائما افزایش داشته و در سال 2004 به 9،23 درصد رسید. سال 1914، رویکرد این سرمایه گذاری ها در وهلۀ نخست به بخش مواد خام مرتبط می شد : «تقریبا 55 در صد کل سرمایه به مواد خام اختصاص داشت، 20 درصد برای راه آهن، 15 درصد برای فعالیت های صنعتی، 10 درصد برای امور تجاری و مابقی برای شرکت های عام المنفعه، بانک ها و غیره. سرمایه گذاری های صنعتی که در گذشته به سوی بازارهای محلی سرازیر می شد، به ویژه در اروپا، ایالات متحده، دولت های مستقل امپراتوری بریتانیا و روسیه تمرکز داشت، در حالی که به استثناء معادن آهن، ذغال و بوکسیت (سنگ معدن آلومینیوم)، تقریبا تمام سرمایه گذاری ها در زمینۀ فلزات در امپراتوری بریتانیا یا در کشورهای در حال توسعه صورت می گرفت. در این دوران، بریتانیای کبیر تقریبا 5،45 درصد ذخیرۀ سرمایه گذاری خارجی را در اختیار داشت.

تنها پس از جنگ دوم جهانی بود که تغییرات مهمی صورت گرفت. انگلستان جایگاهش را به ایالات متحده واگذار کرد که از این پس ضامن سرمایه گذاری ها خواهد بود : به گزارش کنفرانس تجارت و توسعه در سازمان ملل متحد، 9،44 در سال 1960، 44 درصد در سال 1975 و 42 درصد در سال 1980.

تولید صنعتی دائما رو به افزایش دارد : «سال 1960، تقریبا 35 در صد سرمایه های انباشت شدۀ ایالات متحده و بریتانیای کبیر به تولیدات صنعتی اختصاص داشته، در مقایسه با سال 1938 که 25 درصد و 15 درصد طی 1914». سهم فعالیت های صنعتی در سرمایه گذاری های ایالات متحده طی سال 1975 حتی به 45 درصد می رسد.

در این بخش تحولاتی صورت می گیرد. تا اینجا، سرمایه گذاری های شرکت های چند ملیتی هدفشان ایجاد بازار محلی بود. از سال 1960 شرکت ها در کشورهای خارجی، عموما در جهان سوم و به ویژه در آسیای جنوب شرقی که مناطق آزاد تجاری را تشکیل می داد سرمایه گذاری کردند تا تغذیۀ کلان شهر را تأمین کنند. بر این اساس، نخستین کارخانه ها در آغاز سال های 60 در بخش الکترونیک ایجاد شد : «نخستین شبکۀ مونتاژ فرامرزی در بخش نیم رساناها توسط فیرچیلد(1) در هونگ کونگ به سال 1962 ایجاد شد. سال 1964 «ژنرال انسترومنتس» بخشی از مونتاژ میکرو الکترونیک را به تایوان منتقل کرد. سال 1966 فیرچیلد در کرۀ جنوبی یک کارخانه ایجاد کرد. تقریبا در همان زمان چندین شرکت آمریکائی چندین زنجیرۀ مونتاژ برای نیم رسانه ها در منطقۀ مرزی با فرانسه راه اندازی کردند. در اطراف پایان سال های 1960 کارخانه های آمریکائی در سنگاپور و سپس در مالزی مستقر شدند.

و این نقطۀ آغازی است برای گسترش تولید در خارج. به عنوان مثال سال 1966، شرکت های چند ملیتی آمریکا تنها 1750 کارگر صنعتی در مالزی را بخدمت گرفته بود، 1323 در سنگاپور و 4804 در تایوان. سال 1984 در کارخانه های مالزی تعداد کارگران به 54000 نفر رسید، در سنگاپور 38400 کارگر و در تایوان 49100 کارگر. هر کسی می توانست این میزان از افزایش در فراسوی 1000 درصد را ببیند – در مورد مالزی و سنگاپور این رشد تقریبا 3000 درصد بود.

صنایع اتومبیل سازی توسعۀ مشابهی را بخود دید. این گونه بنظر می رسد که این توسعه مصادف است با نقطۀ آغاز باز سازی فعالیت های فورد در اروپا طی سال 1980. پیش از این هر شبکۀ تولید اروپائی در سطح بازار محلی فعالیت می کرد. سال 1980، فورد تصمیم می گیرد که این شبکۀ تولیدی را بر اساس یک بازار محلی یکپارچه برای اروپا تنظیم کند. واحد های تولیدی تخصصی هستند : عملیات مونتاژ بر اساس مدل و کارخانه هائی که موتور یا قطعات دیگر را می سازند تخصصی هستند و در چند محل تمرکز داده شده اند و تمام کارخانه ها را در سطح قاره تأمین می کند. الگوی فورد توسط جنرال موتورز طی سال 1985 پی گیری می شود : این شرکت مرکز تصمیم گیری خود را برای اروپا در سوئیس مستقر می سازد. به زودی، سازندگان دیگر در اروپا همین شیوه را در پیش می گیرند. در ایالات متحده، شرکت های تولیدی در فرانسه مستقر می شوند و واحدهای تولیدی را در ساختارهای تولیدی آمریکای شمالی جذب می کنند. در آسیای جنوب شرقی، تویوتا در اوج به سر می برد : با تمرکز واحدهای مونتاژ در تایلند، ساخت موتور در تایلند و در اندونزی، انتقالات به فیلیپین…

جالب است یاآور شویم که طی سال 1980 فورد در عین حال نظریۀ اتومبیل جهانی را مطرح کرد. هدف این بود که یک اتومبیل با قطعاتی که در سراسر جهان جمعی آوری می شود تولید شود. ولی این عملیات با شکست مواجه شد و تولید و ساخت و ساز اتومبیل تا امروز در سطح قاره ای باقی ماند.

رابرت ریچ (2) وزیر کار پیشین آمریکا، مثال دیگری را در کتابی که دربارۀ جهانی سازی نوشته مطرح می سازد : او به پونتیاک لمان اشاره می کند. او می خواهد بگوید که امروز تولید جهانی سازی شده است : «به عنوان مثال وقتی یک آمریکائی یک ماشین پونتیاک لمان ساخت جنرال موتور را خریداری می کند، بی آن که بداند وارد یک داد و ستد بین المللی می شود. از 10000 دلاری که به جنرال موتور می پردازد، 3000 دلار برای امور کار و مونتاژ به کرۀ جنوبی تعلق می گیرد، 1750 دلار به ژاپن برای تجهیزات پیشرفته (موتور، محورها و الکترونیک)، 750 دلار به غرب فرانسۀ برای طراحی، 400 دلار به تایوان، سنگاپور و ژاپن برای قطعات کوچک، 250 دلار به فرانسه برای تبلیغات و بازاریابی، و تقریبا 50 دلار به فرانسه و باربادوس برای برنامه ریزی. مابقی – کمتر از 4000 دلار – به استراتژهای دیترویت، وکلا و بانکداران نیویورک، لابی های واشینگتن، کارمندان بیمه و بهداشت در تمام کشور، و به سهام داران جنرال موتور _ که غالبا در ایالات متحده زندگی می کنند و بخش فزاینده ای از آنها خارجی هستند _ تعلق می گیرد».

بر این اساس او می خواهد نشان دهد که بین شرکت های چند ملیتی سودهای جداگانه وجود دارد و در سطح بین المللی عمل می کند، ولی دولت ها ملی باقی می مانند. از دوران چارل ویلسون مدیر جنرال موتور وضعیت تغییر کرده است، او وقتی در سال 1953 به مقام وزیر دفاع برگزیده شد، در پاسخ به روزنامه نگارانی که از او پرسیده بودند آیا بین این دو مسئولیت همخوانی وجود دارد، پاسخ گفته بود که : «نمی توانم چنین تفکیکی را متصور شوم زیرا طی سالها فکر می کردم که آنچه برای کشور خوب است برای جنرال موتور نیز خوب است و بر عکس. تفاوتی وجود نداشت. شرکت ما خیلی بزرگ است و با نیک بختی کشور ما همخوانی دارد.».

متأسفانه رابرت ریچ برای چنین تحلیلی کم می آورد. درواقع نمونۀ مطرح شده عمل نمی کند، زیرا به قرارداد بین جنرال موتور و داوو بستگی دارد، ولی این قرار داد به کار بسته نمی شود و پونتیاک لومان بفروش نمی رسد. صنایع اتومبیل سازی به شکل بنیادی در سطح قاره ای سازماندهی می شود و وجهۀ جهانی پیدا نمی کند.

بعدا به موضوع مناسبات بین شرکت های چند ملیتی و دولت هایشان باز خواهیم گشت. ولی در اینجا از هم اکنون می توانیم مشخصا بگوئیم که تولید واقعا جهانی  وجود ندارد، زیرا ایجاد ارزش در سطح جهانی وجود ندارد. هر نظام ملی با خصوصیات خاص خود تداوم و توسعه می یابد. یک ساعت کار در یک کشور الزاما معادل یک ساعت کار در کشور دیگری نیست.

شرایط کار در مناطق مختلف جهان یکسان نیست. و به ویژه، مزد نیروی کار به شکل خیلی متفاوتی پرداخت می شود که در عین حال بر اساس ارزش های خیلی متفاوت و حتی مناسبات و توازن نیروهای متفاوتی می باشد.

آنچه را که در این چهارچوب جهانی سازی می نامند به این مفهوم است که شرکت های چند ملیتی با سوء استفاده از این تفاوت ها، و با همکاری دولت ها و نهادهای بین المللی خودشان مانند صندوق بین المللی پول، بانک جهانی و سازمان تجارت جهانی، بیشترین بهره برداری ممکن را برای خودشان به عمل بیاورند. با چنین شیوه ای، اگر ارزش جهانی ایجاد نشده، انتقال ارزش اضافی حاصله از کار کارگران تمام جهان رایج گردیده – و به ویژه از منابع انسانی جهان سوم _ و به سوی مراکز قدرت های سرمایه داری منتقل می شود.

1)

4.1. تقسیم جهان بین امپریالیست ها

انحصارات در سطح جهانی فعال بوده و جهان را بین خودشان تقسیم می کنند. ولی تقسیم جهان دائما به موضوع مجادله و منازعه بین طرفین تبدیل می شود. شرکت های چند ملیتی غول هائی هستند که همواره علیه یکدیگر رقابت سرسختانه ای را راه اندازی می کنند. موج ادغامات و اکتسابات گواه بر چنین واقعیتی است. چه کسی چه کسی را اوّل می بلعد، چه کسی بیشترین سهم را از بازار بدست خواهد آورد، و بیشترین ارزش اضافی متعلق به چه کسی خواهد بود.

در این مبارزه، دولت ها نیز به سهم خودشان فعال هستند. در واقع، اگر شیوۀ مداخله احتمالا مشابه آن چیزی نیست که در سال 1953 بود، ولی از اهمیت آن کاسته نشده است. بر این اساس، ایالات متحده از تجارت آزاد و از حق مالکیت فکری دفاع می کند، تا از شرکت هائی که در گسترش فن آوری های نوین فعال هستند پشتیبانی کند. وزارت دفاع در پشتیبانی از شرکت های آمریکائی فعال است و دائما به آنها سفارش می دهد. به همین گونه، ایجاد بازار بزرگ و ضمیمه سازی آن در قارۀ اروپا به نفع شرکت هائی تمام می شود که در این منطقه مستقر شده اند، و در نتیجه پیش از همه به نفع خود شرکت های اروپائی است. برای پیروزی در رقابت جهانی، یک کمپانی پیش از همه باید در بازار داخلی خودش قوی باشد. در مورد ژاپن چه می توانیم بگوئیم که وزیر اقتصاد، تجارت و صنایع قدرتمند آن دائما برای بهبود بخشیدن به وضعیت شرکت های ژاپنی در رقابت جهانی طرح های تازه عرضه می کند.

به همین علت، بدست آوردن مناطقی که نفوذ در آن از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است، همچنان به عنوان یکی از اهداف دولت های امپریالیستی باقی می ماند. جهان تقسیم شده است. ایالات متحده به شکل انکار ناپذیری رهبری جهان را به عهده دارد. ولی در برخی مناطق، بر اساس گذشته و منافع اکنونی، جدال یا نا همسازی هائی بین ایالات متحده از یک سو و اتحادیۀ اروپا یا ژاپن از سوی دیگر وجود دارد، اگر چه این تضادها در حال حاضر در اشکال خشونت آمیز و در ابعاد گسترده تجلی نمی کند. بر این اساس، آفریقای غربی به مکانی برای رویاروئی اروپا، قدرت استعماری سنتی، و ایالات متحده تبدیل می شود که برای چرخش اقتصادی شان در جستجوی منابع نفتی هستند. آمریکای لاتین که مدتها حیاط خلوت صنایع ایالات متحده بود تحت نفوذ و مداخلات اروپا قرار گرفت. آسیا منطقه ای که به ویژه موجب رقابت بین شرکت های چند ملیتی آمریکا و ژاپن شده است (در برخی بخش ها شرکت های اروپائی نیز حضور دارند).

2.

دست آوردهای سوسیالیسم

آنچه از تاریخ نگارش «امپریالیسم بالاترین مرحلۀ  سرمایه داری» تغییر کرد، پیدایش سوسیالیسم طی سال 1917 بود. این واقعه نه تنها انقلابی برای تمام روسیه تزاری بود، بلکه در عین حال انقلابی بود برای تمام جهان.

این انقلاب، ابتدا به شکل عینی نشان داد که برای سرمایه داری و امپریالیسم می تواند آلترناتیوی وجود داشته باشد و نشان داد که تاریخ سرمایه داری محکوم است. پس از جنگ اوّل جهانی، نیروهای انقلابی نتوانستند بر بخش مهمی از اروپا پیروز شوند، و رهبران احزاب سوسیال دموکرات ( و به ویژه حزب سوسیال دموکرات آلمان) به آنها خیانت کردند. پس از جنگ دوّم جهانی، انقلاب های بسیاری در اروپا و آسیا بر پا شد. بخش مهمی از جهان بشریت از یوغ امپریالیسم رهائی یافت، احزاب کمونیست در اروپای شرقی، در چین، کره و ویتنام به پیروزی رسیدند. جنگ جهانی که با ابتکار ملی گراترین جریان بورژوازی نژاد پرست و جنایتکار (فاشیست ها و نازیست ها) نشان داد که بربریت سرمایه داری تا کجا می تواند به پیش برود.

سوسیالیسم در اذهان اکثریت مردم به مثابه نظام رهائی بخش بنظر می رسید. و این مورد واقعیتی بود که به میلیون ها انسانی که زیر سلطۀ نظام سرمایه داری در گرسنگی و فقر به سر می بردند اجازه می داد که از این پس میوه های کار خود را بچینند. ولی ایالات متحده جایگزینی شد برای روندی که فاشیست ها راه اندازی کرده بودند و به حصاری برای امپریالیسم تبدیل شد تا از پیشروی های سوسیالیسم جلوگیری کند. ایالات متحده طرح مارشال را برای تقسیم اروپا به اجرا گذاشت، و فعالانه برای بازپس گیری یونان اقدام کرد. سیاست خشونت آمیز آنها به جنگ کره منتهی شد. آمریکائی ها سپس جایگزین استعمارگران قدیمی ویتنام شدند تا از اتحاد کشور جلوگیری کنند.

آمریکائی ها چندین بار در تلاش هایشان با شکست مواجه شدند. سال 1959 از کوبا رانده شدند، این جزیرۀ کوچک آنتیلی پیش از این واقعه به بهشت طبقۀ حاکم آمریکا تبدیل شده بود. سال 1975 آمریکائی ها پس از ارتکاب به کشتارهای گسترده از ویتنام و هندوچین خارج شدند.

سپس، پیدایش سوسیالیسم موجب گسترش جنبش های رهائی بخش در جهان سوّم شد. پیروزی سوسیالیسم در چین به شکل انکار ناپذیری الهام بخش بسیاری از خلق های جهان سوم بود. سوسیالیسم چینی نشان داد که رهائی و توسعۀ اقتصادی امکان پذیر است و ملت ها می توانند سرنوشت خودشان را به رهبری حزب کمونیست به دست گیرند.

در نتیجه جهان سوِمگرائی گسترش یافت. سال 1955، در گردهمآئی باندونگ، اکثر کشورهای جهان سوم حضور داشتند، به انضمام چین. سال 1956، بحران سوئز نشان داد که یک کشور استعمار شدۀ قدیمی مانند مصر می تواند علیه تحریکات استعمارگران قدیمی مقاومت کند. در سال های 60، اغلب کشورهای آفریقائی استعمار زدائی شدند، در برخی موارد در اشکال رسمی، ولی با بازشناسی استقلال سیاسی که صرفا ارزش نظری داشت. چنین رویدادهائی موجب پیدایش انقلاب های ملی شد، مانند الجزائر، خاورمیانه، نیکاراگوئه…در برخی کشورها مانند ایران نمایندگان آمریکا اخراج شدند. در سال های 70 کشورهای جهان سوم خواستار عهده دار شدن 20 درصد امور تجاری شدند.

از این پس، قدرت های امپریالیستی تهاجمات خود را به رهبری سیاسی مارگارت تاچر و رولاند ریگان از سر گرفتند. با وجود تلاش های پیگیر امپریالیست ها برای تحمیل اشکال نوین استعمار، کشورهای بزرگ جهان سوم مانند، چین، هند، برزیل و کشورهای دیگر بیش از پیش بر رویدادهای بین المللی عصر حاضر سنگینی کردند.

و سرانجام، پیدایش و گسترش سوسیالیسم موجب تحولات و دست آوردهای اجتماعی در خود کشورهای امپریالیستی، به ویژه در اروپا شد. این دست آوردها نتیجۀ مبارزات طولانی کارگران بود : بیمه های اجتماعی، افزایش درآمد، کاهش ساعات کار…پس از جنگ های بی امان و اسفناک، پس از تاجگذاری به بهای فقر کارگران، نظام سرمایه داری راه های ملایم تر، و اجتماعی تری را در اروپا برای گسترش خود در پیش گرفت که احزاب سوسیال دموکرات از جمله جلوه گاه های آن هستند.

ولی، بخش مهمی از این رویدادها، حاصل پیروزی سوسیالیسم در اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی و در اروپای شرقی بود. اگر کارگران برخی از این امتیازات را بدست نمی آوردند، بی گمان مستقیما به نفع سوسیالیسمی که در حال توسعه بود وارد مبارزه می شدند.

سوسیالیسم و پیامدهای بین المللی آن گواه بر تحولات اساسی بود که تحلیل جهانی سازی در امروز روز ما باید آن را در محاسباتش دخیل سازد. بررسی در باب جهانی سازی نمی تواند در عرصۀ اقتصادی باقی بماند، و همان گونه که لنین در عصر خود یادآور شده است،  باید کلی و همه جانبه باشد.

 

3.

دو تحول اساسی در امپریالیسم معاصر

برای تحلیل جهانی سازی کنونی، باید دو تغییر اساسی را مورد توجه قرار دهیم. ابتدا، بحران اقتصاد ساختاری. بحران اقتصاد ساختاری سال 1973 با افزایش بهای بشکۀ نفت به چهار برابر  آغاز شد. ولی بحران از دیدگاه ساختاری بر اساس کاهش تولید، از طریق کاهش تمایلات  نرخ سود…

برای مقابله با کاهش درآمدها  و ثروت سرمایه داران است که تهاجم وسیع کارفرمایان آغاز شد، که آن را غالبا سیاست نئو لیبرال می نامند و با دولت های بریتانیا و آمریکای آن دوران، مارگارت تاچر و رولاند ریگان انطباق هویتی می یابد. از یک سو هدف آنها هم زمان کاهش قدرت بدست آمده توسط کشورهای جهان سوم و کارگران است، و از سوی دیگر تقسیم مجدد ثروت های ایجاد شده بین ثروتمندان.

این سیاست ها در مورد آخرین هدف توفیق بدست آورد. در نتیجه، درصد سهم ثروتمندترین افراد در ایالات متحده از ثروت ملی از سال 1980 پیشی گرفت. تابلوی شمارۀ 7 این موضوع را نشان می دهد.

در سال های 60، این سهم نسبتا پیرامون 30 درصد ثابت است. با بحران اقتصادی 1973، تا 9،21 درصد سقوط می کند. سیاست های ریگان به ثروتمندترین ها اجازه داد که ثروت از دست رفتۀ شان را طی سقوط بورس در سال های 1973-1974 و 1979-1981 دوباره به چنگ آورند. و حتی بیشتر. سال 1995 سهم آنها به حدی رسید که از تاریخ جنگ جهانی دوّم بی سابقه بود : 5،38 درصد. سقوط مجدد در سال 2001 موجب کاهش سرمایۀ مالی شد. در واقع ترکیب این سرمایه های مالی بین درصد ثروتمندترین ها به ویژه به دارندگان سهام مرتبط می باشد. دومین عنصر تغییر در واقع پیروزی ضد انقلاب در اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی و در اروپای شرقی است. این رویداد با فروپاشی این کشورها و تخریب جزئی  با سیر قهقرائی بی سابقه همراه بود. در این مورد جوزف استیگلیتس، برندۀ جایزۀ نوبل اقتصاد، رئیس قدیمی کارشناسی اقتصاد در دولت کلینتون و سپس معاون رئیس اقتصاد در بانک جهانی، چنین گفته است : «بزرگترین افزایش تاریخی فقر در فاصلۀ زمانی کوتاه (خارج از جنگ و گرسنگی) ».

ولی این وضعیت در کشوری که برای نخستین بار انقلاب سوسیالیستی را تحقق بخشید و در عین حال نظام آلترناتیوی برای سرمایه داری ایجاد کرد، تأثیر شگرفتی بر تمام جهان داشت. ضد حملۀ کارفرمایان تقویت شد و شدت گرفت. دست آوردهای کارگران باشتاب کاهش یافت. فشار روی جهان سوم به حالت وخیمی درآمد. حاشیه های مانور محدود شد. جهان «متحد» در چهارچوب امپریالیسم، به رهبری ایالات متحده، امپریالیسم انکار ناپذیر از تاریخ جنگ جهانی دوم. سازمان تجارت جهانی برای تثبیت چنین حاکمیتی ایجاد شد. برخی نئو-محافظه کاران این جمله را به شکل خاصی نامگذاری کرده اند، آنها پیروزی قاطع نظام سرمایه داری بر سوسیالیسم را «پایان تاریخ» نامیده اند. روشن است که از موفقیت نمی توانیم حرف بزنیم. ولی بی گمان این موضوع تکبر امپریالیسم را نشان می دهد.

 

1)    baisse tendancielle du taux de profit

در اینجا به شکل « کاهش تمایلات نرخ سود  » ترجمه کرده ام. توضیح مختصر این است که در نظریۀ مارکسیستی یک قانون تاریخی بوده که بر اساس آن رقابت بین سرمایه داران از دیدگاه تاریخی شدت می یابد و در این صورت به تدریج که توده های سرمایه گذاری شده افزایش می یابد سود نیز به شکل نسبی کاهش می یابد. این نظریه توسط مارکس در تحلیل بحران های دوره ای سرمایه مطرح شده است.

4.

ایالات متحده : به سوی «هژمونی» جهانی

 

از سال 1999، ایالات متحده راه تهاجم به هم پیمانان امپریالیست قدیمی اش را در پیش گرفت. در گذشته رهبریت آنچه را که «جهان آزاد» می نامیدند، با فروپاشی اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی به قدرت اصلی در جهان تبدیل شد. به فوریت هدف ثابتی تعیین کرد که همانا جلوگیری از هر قدرتی است که بتواند با ایالات متحده رقابت کند. این موضوعی است که از پرونده ای تحت عنوان «طرح راهبردی دفاع»(1)نتیجه گرفته می شود. و باید بدانیم که این پرونده سال 1992 توسط پل ولفوویچ و لویس لیبی (2) نوشته شده و لویس لیبی نیز تحت فرماندهی وزیر دفاع آن دوران، دیک چنی فعالیت داشته است . ولی مشکل شمارۀ یک را باید مشکل اقتصادی تلقی کنیم. در سطح تولید، ایالات متحده به تدریج با اروپا و ژاپن در رقابت قرار گرفت. تابلوی شمارۀ 8 این رابطه را به روشنی نشان می دهد.

سال 1950، اقتصاد اروپا در حد نیمی از سطح اقتصاد ایالات متحده است. و ژاپن در فاصلۀ یک پنجم وضعیت آمریکا واقع شده است. جبران تأخیر برای اروپا و ژاپن یک امری دائمی است. جبران تأخیر برای اروپا سال 1980 به اوج خود می رسد و ژاپن نیز سال 1990. در این دوران، در ایالات متحده کتابی با عنوان «ساخت آمریکا»(3) توسط انستیتوی تکنولوژی ماساچوست(4) منتشر می شود و نشان می دهد که در هشت بخش صنعتی، کارخانه های ژاپنی از سطح مهارت بیشتری نسبت به کارخانه های آمریکائی برخوردار هستند و حتی در مورد سقوط کارخانه های ایالات متحده گمانه زنی هائی را مطرح می سازد. وقتی از درگیری با اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی آزاد شد، ایالات متحده برای باز پس گیری رهبریت اقتصاد جهانی به میدان آمد و تهاجماتش را آغاز کرد. بر این اساس، مشاورت اقتصاد ملی را ایجاد کردند که می بایستی در خدمت رئیس جمهور آمریکا باشد. با این حساب دیپلماسی «جنگ سرد» را به فعالیت تجاری به نفع شرکت های چند ملیتی آمریکا تبدیل کردند. در نتیجه فعالیت های سیا و ناسا (آژانس استراتژی ملی) روی اهدف اقتصادی متمرکز شد. این تحولات نتایج خود را به بار آورد. و همانطور که درتابلوی شمارۀ 8 می بینیم، از سال 1990، اتحادیۀ اروپا و به همین گونه ژاپن از پیشروی هایشان باز می مانند.

در دوران دولت کلینتون سیاست اقتصادی جدیدی طرح ریزی شد. این طرح بر اساس دوران انقلاب رایانه ای، جامعۀ آگاه و شناسنده بنیانگذاری شده بود. ابداع بزرگ بر اساس بانک تکنولوژی که توسط نظامیان پنتاگون به کار بسته می شد راه اندازی شد : یعنی انترنت. ولی در واقع «رقابت جدید آمریکا» دارای بنیادهای دیگری نیز می باشد.

ابتدا، استقرار تولیدات صنعتی پایه، ولی مولد ارزش (و در نتیجه ارزش اضافی) در جهان سوم، در آمریکای لاتین، آسیای شرقی و غیره…این موضوع پیش از همه به ویژه مرتبط است به ابزارهای الکترونیک در زندگی روزمره و بخش پارچه بافی و لباس. سیر تحولی این پدیده را می توانیم با افزودن «ارزش افزوده» (مترجم : با ارزش اضافی اشتباه گرفته نشود) محصول صنعتی و واردات محصولات صنعتی به ایالات متحده ببینیم. در این مورد محاسبه می تواند مضاعف باشد، به عنوان مثال، اگر ماشین ها یا قطعات در ایالات متحده برای صدور به خارج  ساخته شود، و اگر با این ماشین ها و قطعات کالاهائی را تولید کنند که مجددا به ماورای آتلانتیک صادر شود. ولی گمانه زنی بر این اساس است که قیمت نازل باقی بماند. به هر صورت، این موضوع بازنمائی محاسبات تابلوی شمارۀ 9 را مخدوش نمی سازد.

رشد ارزش افزودۀ کالای صنعتی و به همین گونه واردات را می بینیم، ولی واردات رشد بیشتری داشته است. تقریبا تا 1990 وارداتی که از کشورهای سرمایه داری پیشرفته صادر شده بیشتر بوده است، بخشی که به جهان سوم تعلق دارد با شتاب افزایش می یابد، ولی طی سال 2004 از دیگران پیشی می گیرد.

این محاسبه در تابلوی شمارۀ 10 روشنتر دیده می شود زیرا داده های تابلوی پیشین را اینبار به در صد نشان می دهد.

سهم تولید صنعتی آمریکا دائما کاهش می یابد و از سوی دیگر سهم واردات بی وقفه بالا می رود. چنین رابطه ای حاکی از اهمیت فزایندۀ تولید صنعتی خارجی برای مصرف داخلی آمریکا است. ولی سال 1999، سهم واردات کشورهای سرمایه داری هنوز دو برابر جهان سوم است. ولی سال 2004 سهم جهان سوم بیشتر است. سال 1973، واردات محدود است : تمام یا تقریبا تمام کالاها در خود ایالات متحده ساخته می شد.

سال 2004، صنایع تنها نیمی از تولید ضروری را در ایالات متحده به عهده دارد، بیش از یک چهارم از جهان سوم و کمی کمتر از یک چهارم از اروپا و ژاپن و کانادا وارد می شود.

این جریان را چگونه می توانیم تعریف کنیم و معنای آن چیست؟ ابتدا، این جریان نشان می دهد که اقتصاد ایالات متحده به شکل فزاینده ای به تولیدات در جهان سوم وابسته شده است. در نتیجه نیاز حفاظتی افزایش می یابد زیرا هر گونه توقف در تدارکات می تواند نتایج زیانباری برای نخستین اقتصاد جهان در بر داشته باشد. سپس، چنین امری در واقع به ایالات متحده اجازه می دهد که از مراودات بین المللی بر اساس تولید خارجی برای تولید ارزش اضافی استفاده کند.

در واقع، این مراودات می تواند چند وجه مختلف داشته باشد : رواج قیمت های پائین در رابطه با کالاهای وارداتی، پارچه بافی، تلویزیون، رادیو و غیره. ولی به همچنین انباشت سود در خارج که به کشور بازگردانده می شود یا برای پرداخت مستقیم حق مالکیت فکری و خدمات. سرانجام، فرصتی برای پرداخت حقوق پائین تر در خود ایالات متحده، زیرا با کار بست بهای پائین برای کالاهای وارداتی ارزش نیروی کار می تواند تنزل یابد.

دومین امر بنیادی در «رقابت نوین آمریکائی» گسترش بازارهای مالی است. به این موضوع پیش از این در بخش 2.1 اشاراتی داشتیم. بر اساس گمانه زنی ها هر سود ده درصدی برای سرمایه در بازارهای مالی موجب رشد مصرف در حد نیم تا یک درصد برای خانواده های آمریکائی می شود. اگر ما بالاترین درصد را در این گمانه زنی مد نظر قرار دهیم و اگر سرمایۀ مالی در رابطه با مصرف داخلی بین سالهای 1990 تا 1999 تا 200 درصد افزایش داشته باشد، می توانیم نتیجه بگیریم که رشد مصرف آمریکا 770 میلیارد دلار بوده است.

از آنجائی که طی این مدت، تولید ناخالص داخلی برای آمریکا 3465 میلیارد دلار افزایش داشته، می توانیم مصرف داخلی خانواده های آمریکائی که از منبع افزایش سهام بورسی تأمین شده را تقریبا 22 درصد تخمین بزنیم. که رقم ناچیزی بنظر نمی رسد. علاوه بر این سرمایه دارها صندوق خودشان را عموم لبه شکل سهام بورس به اقتصاد آمریکا اضافه می کنند. تابلوی شمارۀ 11 وجوهی چند از این مناسبات را نشان می دهد. بر این اساس، حجم رشد تولید سالانه ناخالص ملی بطور متوسط، دائما در حال افزایش بوده از 1991 تا 1994 و 1995 تا 1999 و سرانجام در آخرین سالها سقوط بورس به وقوع می پیوندد. ولی حجم سرمایۀ وارد شده از خارج بازهم با شتاب بیشتری افزایش می یابد. طی دوران های گذشته، بحران های مختلف در آسیای حنوب شرقی، روسیه، برزیل، آرژانتین، ترکیه، رشد کند در اروپا و ژاپن بورژواهای تمام جهان را بر آن داشت تا پول هایشان را در مطمئن ترین مکان روی کرۀ زمین سرمایه گذاری کنند، یعنی ایالات متحده (این نکته در خط 5 از تابلوی شمارۀ 11 مشخص شده : با عنوان سرمایه گذاری های خارجی).

سرانجام، برای آخرین دوران، رشد آمریکا به دلیل سرمایه های خارجی سالانه کاملا افزایش داشته، زیرا حجم این سرمایه گذاری ها در رابطه است با بالا رفتن تولید ناخالص ملی.

یک بار دیگر، باید روی وابستگی آمریکا به این سرمایه ها تأکید می کنیم.. اگر این سرمایه ها نباشند _ (و در سال 2005 بر اساس گمانه زنی حجم کل بیش از 6 درصد تولید ناخالص داخلی بین 700 تا 800 میلیارد دلار است) _ حساب های خارجی آمریکا کاملا نامتعادل خواهند شد و دلار در خطر سقوط قرار می گیرد، و در نتیجه تمام نظام پولی جهان و در پی آن تمام اقتصاد جهانی فرومی پاشد.

سرانجام، چهارمین عنصر «رقابت نوین آمریکا»، ایالات متحده روی خدمات و تکنولوژی پیشرفته متمرکز می شود که بر این اساس می تواند با تکیه قوانین مرتبط به مالکیت فکری، حق تألیف خود را خیلی گران به خارجی ها بفروشد. مانند مایکروسافت، اینتل و شرکت های دیگر.

در حالی که خارجی ها مالک دو میلیارد و نیم دلار  بیشتر از آنچه امریکائی ها در مابقی جهان دارند، درآمدهای سرمایه گذاری های آمریکائی ها بیشتر از آن چیزی است که دیگران در آمریکا سرمایه گذاری کرده اند : «به هر دلاری که توسط عوامل ایالات متحده در خارج سرمایه گذاری شده باشد، بطور متوسط 8 درصد بهره تعلق می گیرد (با توجه به نازل شدن قرض ها در کوران تورم).

به عنوان مثال، وقتی یک خارجی در ایالات متحده سرمایه گذاری می کند، به طور متوسط 4 درصد بهره می گیرد. این واقعیتی است کارشناسان آمریکائی مطرح کرده اند : «بین 1995 و 2004، ایالات متحده طی این مدت، با وجود کاستی های حساب جاری، برای بیش از 3000 میلیارد دلار،  بیش از 200 میلیارد دلار از درآمدهای خارجی بدست آورده است.

سهم منافعی که از سرمایه گذاری های خارجی به شرکت های آمریکائی تعلق می گیرد. تابلوی شماؤۀ 12 این افزایش را نشان می دهد.

طی سال های 1960، منافع خارجی بالغ بر 3،6 درصد کل منافع شرکت های آمریکائی را تشکیل می داد. این حجم از منافع در سال های 1970 به 4،11 درصد می رسد، و سپس 15 درصد در سال های 1980. رکود سال های 1990 به ویژه به دلیل رشد قوی تر خود ایالات متحده بود. ولی به محض این که با سقوط مواجه شد، سهم منافع سرمایه های خارجی برای شرکت های ایالات متحده در سال های اخیر به 20 درصد رسید.

ایالات متحده از مراودات بین المللی ارزش اضافی بدست آورده و بر این اساس اقتصاد و در عین حال سرمایه های ثروتمندترین سرمایه داران را تقویت می کند. اگر رشد آمریکا از سال 1991 استثنائی ارزیابی می شود، به این علت بوده است که روی اهرم بازارهای مالی، پشتیبانی خارجی و کلاهبرداری از سرمایه های باقی جهان بنیانگذاری شده است. این حجم از سرمایه ها می تواند به کشورها یا سرزمین های جهان سوم اجازۀ رشد بدهد، ولی عموما برای نیازهای لوکس ثروتمندان آمریکائی یا افزایش بازهم بیشتر ثروت و قدرت مالی این طبقۀ انگلی اختصاص پیدا می کند.

برای پشتیبانی و حفاظت از این قدرت اقتصادی، ایالات متحده خود را به قابلیت های نظامی مجهز کرده که خیلی فراتر از آن نیروهائی است که در کشورهای دیگر وجود دارد. پس از یک دوران کاهش در بودجه های نظامی در آغاز سال های 1990، مسابقۀ تسلیحاتی در پایان همین دهه از سر گرفته شد. امروز نیمی از مخارج نظامی در جهان را تأمین می کند.

1)    « Defense Planning Guidance »

2)    Paul Wolfowitz _ Lewis Libby

3)    Made in America

4)    Massachusetts Institute of Technology

 

5.

جهانی سازی و اولترا امپریالیسم

 

سال 1916 لنین از نظریۀ امپریالیسم در مقابل نظریۀ کائوتسکی دفاع می کرد. به ویژه نظریۀ اولترا امپریالیسم را نزد کائوتسکی مورد انتقاد قرار می دهد. از دیدگاه کائوتسکی اولترا امپریالیسم نتیجۀ رقابت سرمایه داری خواهد بود که به ایجاد یک انحصار  یکپارچه  انجامیده و بر جهان مسلط می شود، دولت های امپریالیستی با هم به توافق می رسند و برتری یکپارچۀ خود را تضمین می کنند.

انتقاد لنین خدشه ناپذیر است. او می نویسد : «تحلیل نظریه پردازانه، به همین گونه نقد اقتصادی و سیاسی امپریالیسم نزد کائوتسکی وارد تمایلاتی شده است که مطلقا با مارکسیسم همخوانی ندارد، که عبارت است تکیۀ به وضعیت فرصت طلبانه برای متوقف ساختن و از بین بردن اصلی ترین تضادها و حفظ اتحادی متزلزل در جنبش کارگری اروپا.»

امروز فراسوی نظریات دربارۀ جهانی سازی، تعدد نظریات مشابهی را مشاهده می کنیم. مشهورترین این نظریات متعلق به تونی نگری(1) و مایکل هارت(2) است. به باور آنها امپراتوری جایگزین امپریالیسم شده، که عبارت خواهد بود از تسلط جهانی منافع یک طبقۀ رهبر کمابیش متحد. بر اساس این نظریات ایالات متحده رهبر نخواهد بود، ولی بازوی نظامی آن خواهد بود. تمام دولت ها، حتی چین، در این تسلط جهانی شرکت دارند. و گوئی جنگ بین امپریالیست ها به پایان رسیده است. تنها عملیات پلیسی باقی خواهد ماند که باید دولت های نافرمان و ملت های شورشگر را تنبیه کند.

انقلاب ملی-دموکراتیک دولت «ملی گرا» («ناسیونالیست») را سر کار می گمارد که به شکل اجتناب ناپذیری وارد چهار چوب تسلط امپراتوری می شود. چنین دولتی دیگر انقلابی نخواهد بود. طبقۀ کارگر نیز دیگر پیشگام انقلاب سوسیالیستی نخواهد بود. این نظریه به ویژه بین جنبش «الترموندیالیست» رواج دارد. ولی نه همیشه به شکل قاطعانه و مشخص.

همانگونه که لنین با کائوتسکی مقابله می کرد، ما نیز می بایستی این دیدگاه ها را مورد نقد و بررسی قرار دهیم، زیرا این نظریات اصلی تضادهای جامعۀ ما را استتار می سازد.

در واقع، یکپارچکی و اتحاد و صلح بین سرمایه دارها هرگز چیزی بجز ظاهر امر نبوده و نیست. رقابت بین شرکت های صنعتی، بین غول ها به شکل ددمنشانه ای ادامه دارد. امواج ادغام و اکتساب شرکتها گواه بر این امر است. تلاش هر شرکتی بر آن است که رقبایش را سرنگون کند. آلن مینس استاد مشهور بازاریابی در فرانسه، جهان سرمایه داری را به این شکل ترسیم می کند : «جنگی است که راه اندازی می شود، با جبهه ای مشخص، نبرد برای تسخیر مهمترین وضعیت ها در سطح جهانی، با عملیات نفوذی، قرادادهای بزرگ صادرات و با پشت جبهه یعنی بازار داخلی، که در هر جنگی از وضعیت تعیین کننده ای برخوردار است. این بعد منازعه آمیز در رویاروئی های اقتصادی پدیدۀ تازه ای نیست، ولی دائما تیغ آن صیقل داده شده، و به محض این که نبود رشد موجب کاهش ابعاد صحنۀ نبرد می شود، هم زمان اشتهای بازیگران یا به طریق اولی تمایلاتشان برای زنده مانده افزایش می یابد. در چنین جنگی که شهامت معرفی خود را ندارد، بسیج، در اینجا نیز روشن است که امری تعیین کننده است که در اشکال دولتی _ صنعتی تجلی می کند. واژگان، آداب و رسوم، عادات جهان تجارت چیزی به جز کد تشریفاتی در جنگ های تاریخ گذشته نیست، قشر نازکی از ادب اجتماعی است که خشونت ضربات را پنهان نگهمی دارد.»

بحران اقتصادی و گسترش بازارهای مالی موجب تشدید تضادها می شود. نیاز به تولید و بازدهی قویا تحمیل می شود. شاخص بازدهی عادی بین شرکت های مالی دست کم بالغ بر 15 درصد است. به همین علت، باید پاکسازی کنند یعنی کارگران و کارمندان را اخراج کنند، رقبا را نیز باید یا از بین ببرند و یا ببلعند. در نتیجه رقابت شدیدی راه اندازی می شود که هیچ شباهتی به تمایلات صلح جویانه ندارد.

دولت های امپریالیست مجبور هستند از شرکت های چند ملیتی خود دفاع کنند و در نتیجه با وجود ظاهر وحدت نظر، وارد رقابت با یکدیگر می شوند. زمینۀ انرژی مشخصا همین مورد را نشان می دهد، و  امور دفاعی و تسخیر فضا نیز به همین گونه است.

بر این اساس، طرح های آمریکائی در خاورمیانه منافع اروپائی ها را خدشه دار می سازد. کاخ سفید می خواهد روی منابع نفتی کنترل داشته باشد تا به عنوان اهرم برای جلوگیری از سربرآوردن قدرت دیگری جلوگیری کند. ایالات متحده برای مایحتاج خود وابستگی کمی به خلیج فارس دارد. تنها عربستان سعودی به شکل گسترده به آمریکا نفت صادر می کند. بر عکس، اتحادیۀ اروپا به شکل قابل توجهی به خاورمیانه نیازمند است و مایل است برای سهم بیشتر دستورالعمل های آمریکا را دور بزند به ویژه در رابطه با کشورهائی که واشینگتن آنها را قابل اعتماد نمی داند : ایران، سوریه و لیبی…برای آمریکائی ها، می توانیم بگوئیم که هژمونی از راه جنگ تضمین می شود و به روشنی اعلام می کند که خواهان تغییر منطقه بر اساس دیدگاه های خودش می باشد. برای اروپائی ها، سیاست انعطاف پذیرتری وجود دارد که امتیازاتی را برای ملت های عرب بازشناسی می کند. این دو رویکرد با یکدیگر همخوانی ندارد.

همین رابطه برای سیاست های فضائی وجود دارد. استراتژی آمریکا بر اساس انحصار و حتی اختصاص تمام وجوه هواپیمائی به ایالات متحده بنیانگذاری شده است. به عنوان مثال، انکشاف صنایع فضائی توسط اتحادیۀ اروپا رقیب ایالات متحده است، و سهمی معادل 33 درصد بازار را در مقابل 50 درصد در ایالات متحده را در اختیاردارد و به روشنی خواهان پیشرفت بوده و بر آن است تا از این معادلۀ نابرابر عبور کند. در نتیجه، صنایع هوائی مستقیما در پیوند با دولت عمل می کند که به شرکت های این بخش سفارش می دهد. و حتی وجوه مدنی و نظامی نیز به شکل تنگاتنگ به یکدیگر وابسته است : بوئینگ و ارباس در زمینۀ ساخت هواپیماهای تجاری و بریا کسب مقام اوّل در رقابت با یکدیگر هستند، هر دو در عین حال  تجهیزات نظامی تولید می کنند.

طرح اروپا برای راه اندازی رقابت در اروپا با طرح ایالات متحده در تضاد قرار می گیرد که می خواهد جایگاهش را به عنوان تنها قدرت برتر حفظ کرده و از پیدایش هر قدرت رقیب دیگری جلوگیری کند.

از این دیدگاه، اتحادیۀ اروپا چه در اشکال لیبرال و چه سوسیال_دموکرات آلترناتیوی برای حاکمیت امپریالیست ایالات متحده نیست. به هیچ عنوان بنا بر این نیست که سرمایه داری ملایم تر و متمدن تری یعنی سرمایه داری اروپا جایگزین سرمایه داری وحشی ایالات متحده شود. بلکه موضوع جایگزین ساختن طبقۀ حاکم برتری خواه توسط یک طبقه دیگر است. در گذشته، نخبگان اروپائی نشان دادند که قادر به چه شقاوتهائی هستند : استعمار، فاشیسم، نازیسم، بر پاکردن دو جنگ جهانی…

مناسبات در حال رکود باقی نمی ماند. امروز، ایالات متحده در تمام سطوح پیشتاز است. ولی در ده سال آینده چه روی خواهد داد؟ رشد اقتصادی کنونی آمریکا می تواند با همین آهنگ تداوم یابد؟ آیا به بحران  دامن نخواهد زد، و دچار سقوط نخواهد شد یعنی عواملی که می تواند توازن نیروهای فعلی را دگرگون کند؟

سال 1916 لنین می نویسد : « آیا قابل تصور است که از اکنون تا ده سال یا بیست سال دیگر توازن نیروها بین قدرت های امپریالیستی بی هیچ تغییری باقی بماند؟ مطلقا تصور ناپذیر است». و به همین علت، بیست سال پیش فروپاشی اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی تصور ناپذیر بود. تکبر امپریالیسم آمریکا نیز تصور ناپذیر بود. به عنوان مثال جهش اقتصادی آمریکا و پیشی گرفتن از ژاپن نیز تصور ناپذیر بود…

1)      Antonio Negi _ Tony Negri

فیلسوف و مرد سیاسی ایتالیائی متولد 1 اوت 1933

2)Micheael Hardt

متولد 1960 او یک منتقد ادبی و نظریه پرداز سیاسی آمریکائی است و به تدریس ادبیات ایتالیائی در دانشگاه داک اشتغال دارد.

 

6.

بحران عمومی سرمایه داری


جهان امروز، جهانی سازی امپریالیسم روی یک بمب عظیم بنا شده است. رشد آمریکا که تکبر امپریالیسم نیز از آن منشأ می گیرد، از دیدگاه انسانی خطرناک، انگلی و ویرانگر است.

از دیدگاه اقتصادی، گسترش بازارهای مالی نمی تواند به شکل دراز مدت اقتصاد واقعی را به حاشیه براند. باید انطباقی صورت پذیرد که خالی از خشونت نخواهد بود. به همین گونه، سهم خارجی که امروز حیاتی بوده و موجب افزایش مصرف داخلی آمریکائی ها می باشد، حاصل واردات است. ولی چنین امری می تواند با شتاب به دور باطل تبدیل گردد. اگر بازارهای بورس فروبپاشند، در این صورت مصرف داخلی و خانواده های آمریکائی متوقف خواهد شد، که از سوی دیگر معادل 80 درصد تولید ناخالص داخلی مقروض هستند. یعنی مبلغی که دو برابر میزان قروض در سقوط سال 1929 است.

چنین رشدی روی برتری آمریکا در زمینۀ اقتصادی، پولی، سیاسی و نظامی بنیانگذاری شده است. به همین دلایل است که ایالات متحده سرمایه های خارجی را که این همه بدان نیازمند است جلب می کند. اگر این «اعتماد» یا «اعتبار» در برتری ایالات متحده متزلزل شود، می تواند روی سرمایه گذاری های خارجی تأثیر بگذارد به شکلی که دیگر نزد عمو سام سرمایه گذاری نکنند یعنی موردی که می تواند  بحران اقتصادی را تشدید سازد.

به همین علت، رشد آمریکا برتری واشینگتن را به ضرورتی اجتناب ناپذیر تبدیل می سازد. در نتیجه کنترل روی مواد استراتژیک مانند مواد اولیه، نفت، ریزپردازنده ها(میکروپروسسور) یا تسخیر فضا برای رشد آمریکا امری حیاتی خواهد بود. بر این اساس مبارزه علیه مخالفان یا حتی کشورهای مستقل نیز برای این آمریکا ضروری خواهد بود. در نتیجه تقریبا تمام کشورها مجبور هستند در جهانی سازی شرکت داشته باشند و کنترل سازمان تجارت جهانی، صندوق بین المللی پول و بانک جهانی را نیز برای آمریکا به رسمیت بشناسند. در اینجا باز هم می توانیم نتیجه بگیریم که تا چه اندازه به راه اندازی عملیات نظامی برای کنترل یا تنبیه مناطق یاغی نیازمند است. به این معنا که افزایش بی وقفۀ بازارها برای شرکت های چند ملیتی آمریکا پیوسته دارای  ضرورتی اجتناب ناپذیر است.

از یک سو، تضادهای نظام اقتصادی آمریکا واشینگتن را مجبور می سازد تا در برتری جوئی هایش پیشروی کند، که بدون آن برتری اقتصادی و با آن بورژوازی آمریکا دچار بی اعتباری خواهد شد و زیر علامت سؤال خواهد رفت (و در نتیجه درآمدها و ثروتش بخطر خواهد افتاد).

از سوی دیگر این وضعیت در رابطۀ مفصلی و تضاد با تمام گسترش قرن بیستم تا سال 1990 قرار می گیرد، با استعمار زدائی و خواست استقلال دولت های مختلف در جهان سوم، و با خواست مقاومت از سوی ملت ها و قابلیت های سازمان دهی آنها. در نتیجه جهان چند قطبی و پلورالیست، حاصل آرزومندیهای قدیمی ملت های جهان،  با بلندپروازی های سلطه جویانه و یکجانبۀ آمریکا تصادم می کند.

از این دیدگاه، ایالات متحده چین را به عنوان نخستین رقیب برای بلند پروازی هایش می نگرد. و به همین علت آمریکا با هدایت این کشور توسط حزب کمونیست چین که رویکرد سوسیالیستی را تضمین کرده است مخالفت می کند. ولی توسعۀ چین نیز در ابعاد گستردۀ آن موجب نگرانی ایالات متحده است. بر اساس توازن فعلی رشد، رشد ناخالص داخلی چین طی سال های 2030 و 2040 از ایالات متحده پیشی خواهد گرفت. رشد چین در نتیجه بیشتر است. رشد کشورهای آسیائی که در همسایگی با چین به سر می برند در پیوند با چین حرکت می کند. توسعۀ چین و توسعۀ مشابه در آسیا می تواند به ایجاد منطقه ای _ مهمترین در زمینۀ جمعیت و رشد اقتصادی_  بیانجامد که از کنترل آمریکا خارج شود. یعنی موردی که برای کاخ سفید تحمل ناپذیر است.

این رشد اقتصادی سرمایه داری که ایالات متحده مرکزیت آن را تشکیل می دهد بی ثبات است. خواست سلطه جویانۀ آمریکا در پیوند با چنین رشدی بوده و با خواست های ملت ها برای توسعۀ آزادانه، مستقل و دائمی در راستای منافع خاص خودشان (و نه منافع مشتی سهام دار بزرگ در شرکت های چند ملیتی آمریکا) در تضاد قرار می گیرد. ایالات متحده ابتدا چین را به عنوان قدرتی سوسیالیستی تلقی می کند، و سپس به عنوان رقیب که با هر شیوه ای که شده می خواهد از به منصۀ ظهور رسیدن آن جلوگیری کند. تمام این عناصر که در پیوند با امپریالیسم بوده وجه مشخصۀ جهانی سازی کنونی را تشکیل می دهد، جهان را به بی ثباتی عمیقی سوق داده و می تواند به جنگ های بیش از پیش خشونتبار و عمومی در سطح جهانی بیانجامد.

7. نتیجه گیری

لنین توضیح می دهد که جنگ جهانی نتیجۀ سیاست های امپریالیستی بوده است. او اضافه می کند که این واقعیت بیش از هر موضوع دیگری نشان می دهد که از دیدگاه تاریخی و در تاریخ نظام سرمایه داری نظامی محکوم به زوال است، و ناممکن بودن چنین روندی _ و انقلاب سوسیالیستی از تمایلات جنگجویانۀ سرمایه داری جلو گیری می کند _ نشان می دهد که این نظام در بحرانی اجتناب ناپذیر فرو می رود، بحرانی عمومی، که تمام وجوه اقتصادی، سیاسی، ایدئولوژیک را در بر می گیرد. لنین در مقدمۀ کتاب بسیار مهم خود می نویسد که «امپریالیسم مقدمه ای است بر انقلاب اجتماعی پرولتاریا».

امروز، پس از سالهای  سرمایه داری پیروز مند که در تداوم آن ضد انقلاب در اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی مجددا به پیروزی رسید، باید دوباره به این تحلیل های بنیادی در ادبیات مارکسیستی باز گردیم که بیش از هر زمان دیگری به روز شده و تازگی دارد.