چاره رنجبران وحدت و تشکیلات است

 

مبارزه و تظاهرات بهحق مردم ایران در تاریخ پنجشنبه 7 دی ماه 1396 ابتداء از مشهد شروع گشت. سپس به صورت جرقهای به سراسر شهرهای کوچک و کناری ایران سرایت کرد و بعدا تهران را نیز در برگرفت. این خیزش نتیجه بلاتردید خفقان، فقر، بیدورنمائی، بیکاری و انواع گوناگون تعدی، ظلم، ستم مالی و معنوی بر مردم ایران و بهویژه بهجوانان ما میباشد.

 

این ادعای رژیم که گویا مقصر اصلی را میبایست در خارج از مرزهای ایران جستجو کرد و رژیم دامن پاکی دارد، عاری از هرگونه حقیقت و نشانه عجز رژیم است. اگر چه نمیتوان نقش دشمنان حاکمیت ملی ایران را در این مرحله و تحریکات آنان را نادیده گرفت.

قصد ما  در این مقاله تحلیل همه جانبه این جنبش، علیرغم فروکش آن نیست. ما تلاش میکنیم کمبودهای این جنبش را که منجر به شکست آن شده است مورد ارزیابی علمی قرار دهیم. چگونگی برخورد به اشتباهات و کمبودها، مهمترین و شاید نیز صحیحترین معیار جدی بودن و آمادگی انقلابی برای فعالیتهای عملی آینده یک حزب و حتی یک مبارز واقعی است. نمیتوان فرمان ادامه تظاهرات و یا یک جنبش خاص را داد و یا آن را نمونه بدون عیب و نقص برای کار آینده به شمار آورد؛ زمانی که نشان داده نشود، چرا این جنبش و مبارزه دچار شکست گشته است؟ این گونه برخوردهای بیمسئولیت حتی چنانچه هواداران آن حسن نظر نیز داشته باشند، عملا آب به آسیاب دشمن میریزد و روحیه انقلابی تودهها را برای مصافهای آینده تضعیف کرده به فنا میدهد.

 

در این تظاهرات نسبتا وسیع در کنار بازنشستگان، آموزگاران، مالباختگان، عمدتا نیروی جوان- شاید بسیار جوان و بیتجربه- تهیدست، بیکار و عاصی برای مطالبات حقوق شهروندی، صنفی، دموکراتیک و اندک اندک سیاسی خویش پا به میدان نهادند، همانان بودند که با خشم عمیق خویش توانستند یکی از جنبشهای خود بخودی عظیم را بدون وجود یک رهبری و هماهنگی سیاسی طی دوران چند ده ساله اخیر در جمهوری اسلامی بوجود آورند. تنها “سازماندهی” و همآهنگی نسبی از طریق شبکههای مجازی و تلفنهای همراه صورت میگرفت، ولی فاقد هرگونه تمرکز رهبری، همآهنگی شعارها و خواستها و تاکتیکهای ضروری برای هر مبارزه بود. فصل مشترک همه این خیزشها در شهرهای دور از هم، بیان نارضائی و مخالفت با فساد و کشورداری حاکمیت اسلامی بود. هر جنبش انقلابی و بگذار بگوئیم هر جنبشی برای نیل به هدف مطلوب خویش به تئوری نیاز داشته و این تئوری تنها و تنها میتواند از سوی حزب و یا سازمان با تجربهای ارائه شود که قادر باشد گام به گام با در نظر گرفتن شرایط مشخص(که میتوانند به سرعت تغییر یابند) جهت و تاکتیک مبارزه مردم را تدوین و روشن ساخته و ارائه دهد. امکانات دنیای کنونی ما برای ارائه شعارها، تاکتیکهای تدوین شده کم نیست؛ کمبود در تدوین آنان نیز وجود ندارد، چنانچه یک تمرکز سازمانی نسبتا قوی وجود میداشت که از پشتیبانی تودههای مردم برخوردار میبود. میبینیم که تنها خواست بهدرگیری و مبارزه و بهمیدان آمدن کافی نیست؛ بلکه عامل تعیین کننده وجود یک رهبری سازمانی است که این مبارزات خودجوش را به یک سو کشاند. جویبارها فراوانند و چنانچه از سرچشمه خود بیرون آیند و به سوی یک نهر و رودخانه وسیع کشانده نشوند؛ در زمینهای خشک اطراف فرو خواهند رفت.

 

جنبش خودجوش اخیر در ایران با این گستردگی و پراکندگی در شعارها و اهداف و دورنماها، به مردم از همان بدو امر و در زمان حضور مردم در خیابانها نشان داد، که کمبود رهبری سیاسی که چشمانداز روشنی به مردم ارائه دهد بهشدت حس میشود. مردم با گوشت و پوست خود این کمبود را حس کرده و بر زبان میآوردند. این تجربه با تجربه سالهای گذشته فرق داشت، زیرا در جنبشهای گذشته همواره اصلاحطلبان بدیل حاکمیت بودند و اعتراضات مردم در بهترین حالت موجب روی کار آمدن اطلاحطلبان میشد. مردم در نمایشات اعتراضی گذشته کمتر به نقش عامل رهبری و وجود سازمان رهبری کننده مورد اعتماد مینگریستند. ولی در این بار مردم در تجربه خود آموخته بودند که باید اصولگرا و اصلاحطلب را که به عنوان تن واحد در مقابل جنبش قرار داشتند آماج حملات خود گردانید. به این ترتیب مسئله جایگزینی این حکومت با یک حکومت مردمی در ذهن مردم طرح شده بود. در ضمن منشاء طبقاتی کسانی که این بار به میدان آمدند با دفعات گذشته فرق داشت. در این جنبش خودبخودی طبقات فرودست جامعه طغیان کردند و تمایل به داشتن تشکیلات در آنها بیشتر به چشم میخورد. مردم ایران در روند شناخت، مرحله حسی را پشت سرگذارده به این نتیجه رسیدهاند که به تشکیلات نیاز هست. حزب ما این اشتیاق عمومی را که باید تشکیلات داشت تا بر دشمن غلبه نمود بهخوبی حس میکند. پرسش این است چگونه تشکیلاتی و با کدام رهبری سیاسی و ایدئولوژیک؟

 

در این عرصهها حزب ما با نظریات انحرافی و ضد حزبی گوناگونی روبرو هست که استعداد آنها تنها در خرابکاری در جنبش کارگری است.

متاسفانه هستند سازمانها، احزاب و نیروهائی که به جای طرح مسئله رهبری حزبی و سیاسی جنبشهای خودجوش و ضرورت عاجل آن، خود به دامان این جنبشها میافتند و برآنند و یا حتی کوشش واهی و بیهوده میورزند که این جنبشها یا خود به خود به پیروزی نایل آیند، و یا آنکه از درون آنان بدون وجود رهبری، یک تئوری انقلابی بیرون آید. در درون جنبش کارگری این وظیفه را اکونومیستهای قدیم و جدید به عهده گرفتهاند. در جنبشهای خودبخودی اگر کمونیستها قادر نباشند رهبری را به دست گرفته و با تکیه به ایدئولوژی سوسیالیسم، آنها را به هدف مطلوب برسانند، این جنبشها تحت تاثیر افکار حاکم بورژوائی به انحراف، سازش و یا شکست کشانده میشود. رهبری کمونیستی به تئوری انقلابی نیاز دارد و این تئوری چیزی نخواهد بود بجز سوسیالیسم. تئوری این ضد انقلابیها این است که تودهها و یا توده طبقه کارگر خودش خودش را آزاد میکند و نیازی به قیم و حزب ندارد. حتی آنها بیمورد نیز به عباراتی از مارکس توسل میجویند که ربطی به بحث ما ندارد. ولی آنها قادر نیستند توضیح دهند اگر مارکس و انگلس مخالف حزب و سازمان بودند و آزادی طبقه کارگر را بهدست خود و بهمفهوم دشمنی با تشکیلات میدانستند، به چه مناسبت “بیانیه حزب کمونیست” را تدوین کردند که انتشار آن دنیا را تغییر داد؟

عدهای دیگر به حزب اعتقادی نداردند و در مقابل حزب پرچم “شورا” را برمیافرازند و مدعی میشوند که کمبود در جنبش خودبخودی اخیر، ناشی از آن بوده که این جنبش با فقدان رهبری “شورا”ها روبرو گشته که گویا تنها “شوراها” قادرند این جنبش را هدایت کنند. اینکه از نظر مارکسیست لنینیستی خود “شورا”ها به تئوری کمونیستی و رهبری حزب کمونیستی که ستاد فرماندهی طبقه کارگر است، نیاز دارند، برای آنها مطرح نیست و آنها با نفی حزب به بیراهه خویش ادامه میدهند. ولی کمونیستها میدانند که حزب کمونیست ستاد فرماندهی در مبارزه طبقاتی و دورنمای مبارزاتی طبقه کارگر است. حزب است که لشگر پرولتاریا را به سر منزل مقصود میرساند و با دیکتاتوری پرولتاریا بنای ساختمان سوسیالیسم را هدایت کرده و کشور را اداره میکند.

 

این امر که توده عظیم زحمتکشان بدون آگاهی به فن مبارزه سیاسی و قانونمندیهای تکامل جامعه و مبارزه، خود بخود به مارکسیسم دست بیابند، تنها میتواند از ناآگاهی و بیخبری این نیروهای منحرف “چپ” سرچشمه گیرد و یا ناشی از عدم آموزش از تجربه بیش از صد سال مبارزه زحمتکشان و کارگران و تودههای انقلابی مردم تحت ستم باشد که هرگونه جریانات انحرافی آنتی آتوریته، اکونومیسم و غیره را پس از سالها تجربههای تلخ از سر راه خویش برداشتهاند.

 

البته جنبش کنونی نه تنها از فقدان رهبری حزب قدرتمند و مورد اعتماد عمومی کمونیستی رنج میبُرد، از رهبری حتی بورژوائی و غیر پرولتری نیز برخوردار نبود. جنبش کنونی تنها یک انفجار و طغیان نهفته از نارضائی مردم جان به لب رسیده در ایران بود.

طغیان نارضائی اخیر گرسنگان با شتابزدگی، به صورت تودهای و سراسری، متاسفانه در تحت شرایطی پدید آمد که ضعف جنبش کمونیستی ناشی از تسلط و نفوذ مخرب رویزیونیسم در جنبش کمونیستی و تولید آشفته فکری در جامعه به چشم میخورد.

ابعاد گستردگی و ترکیب طبقاتی شرکتکنندگان نیز همه را، حتی خود ناراضیان را غافگیر کرد. در ایران –همانند سایر کشورها نیز- چه در مبارزات صنفی طبقه کارگر و چه در مرحله سیاسی، کم نیستند سازمانها، احزاب چپ و یا کسان و جریاناتی که هنوز به خرافات اکونومیستی و ضد حزبی(آتونومی و یا ضد آتوریته) گرفتارند و مصرا آنها را تبلیغ میکنند.

لنین در کتاب “چه باید کرد” میگوید: “هرگونه سرفرود آوردن در مقابل جنبش خودبخودی کارگری، هرگونه کوچک شمردن نقش “عنصر آگاه” و در عین حال نقش سوسیال دموکراسی، صرفنظر از آنکه شخصی که این نقش را کوچک میشمارد، این را بخواهد یا نه، به منزله تقویت نفوذ ایدئولوژی بورژوازی در کارگران است.”

 

مگر غیر از آن است که تمام جنبشها(از مبارزه دانشجویان دانشگاه در 18تا 23 تیر سال 1378  گرفته، تا جنبش به اصطلاح سبز در خرداد ماه سال 1388 و همه تظاهرات گوناگون کارگری، آموزگاران، اتوبوسرانان و…) تنها قادر گشتند نارضایتی مردم گوناگون و عاصی بودن آنان را به صحنه عمل آورند و تغییرات عمدتا به سود این یا آن جناح صورت پذیرفت؟ مگر غیر از آن است که پیروزیهای مردم ناچیز و پیشرفت مبارزات به سود مردم محدود بوده است؟ وجود عنصر آگاه کمونیستی و نقش رهبری؛ اگر نتواند معجزهای انجام دهد؛ حداقل قادر خواهد بود که مبارزه مردم را تکامل داده و آگاهی سوسیالیستی و دانش مبارزه را از لابلای کتابها و تجربههای بیشمار جنبش؛ بهمیان مردم؛ مبارزان و بهویژه کارگران بیآورد.

 

هم چنانکه برای هر عمل اجتماعی احتیاج به فن و دانش خاص آن عمل است و بدون دسترسی به آن انسان ناچار است تجربه چندین هزار ساله بشری را از نو بیآزماید، برای کار سیاسی نیز محتاج آموختن دانش سیاسی هستیم. هر نجاری به فن نجاری وارد است و گرنه ناچار است آن را فراگیرد. در سیاست، در انقلاب نیز ما محتاج دانش سیاسی و انقلابی هستیم. محتاج به فراگرفتن مارکسیسم لنینیسم هستیم و این امر، کسب دانش است که ناچارا طبقه کارگر آنرا از خارج از جنبش خودبخودی طبقه کارگر به درون جنبش وارد میکنند. تئوری مارکسیسم و سوسیالیسم که یک عنصر ناآشنا و غریبه برای تودههای وسیع زحمتکشان و بهویژه پرولتاریا است، میبایستی از سوی عناصر آگاه و پیشرو کمونیست متشکل در حزب کمونیست، به درون طبقه کارگر، زحمتکشان و سیاستهای صحیح ناشی از آن به درون این جنبشهای خودبخودی انتقال یابد. برخیها وحدت تئوری و عمل، وحدت دانش مارکسیسم و یا تئوری انقلابی را با جنبشهای خودجوش به مثابه توهین به مردم و به عنوان دخالت در کار و راه آنان معرفی میکنند.

اینان که به تقدس جنبشهای خودبخودی و عدم دخالت و رسوخ تئوری سوسیالیسم در آنها، این چنین پایبندند و آنرا تبلیغ میکنند؛ چرا جواب تجربههای تاریخی و شکستهای متعدد این راه را نمیدهند؟ چرا عاجزند از اینکه بگویند تئوری تقدیس و استقلال جنبشهای خودبخودی نیز از آن پرولتاریا نبوده؛ بلکه از خارج و از طریق آنان و دیگر تئوریسینهای شبیهشان وارد آن گشته است؟ شاید بر این باورند که در اثر معجزهای تئوری این حضرات که ناشی از اراده”گرائی آنان است؛ تمام قوانین معتبر عینی مبارزه اجتماعی را نفی کرده و بیراهه آنان به جای روال عینی تکامل بنشیند.

 

لنین در همان جا میگوید: “بدون تئوری انقلابی، نهضت انقلابی نیز نمیتواند وجود داشته باشد… نقش مبارز پیشرو را تنها حزبی میتواند ایفاء کند که دارای تئوری پیشرو باشد.”

نمیتوان امیدی چندان برای پیروزی بردشمن و بهدست آوردن قدرت سیاسی(انقلاب) داشت، چنانچه قادر نباشیم حداقل فنون و قوانین مبارزه طبقاتی و سیاسی را بیآموزیم و آنان را بهکار بندیم. به عنوان نمونه میتوان به برخی از این قواعد و اصول اشاره نمود؛ بدون آنکه خواسته باشیم توصیه و کاربرد آنان را بشیوه دگماتیسم درک نمائیم:

  1. محاسبه عینی نیروهای موجود اجتماعی و طبقاتی، مناسبات متقابله آنان قبل از هر اقدام سیاسی.
  2. تشخیص دشمن عمده از غیر عمده و در این ارتباط یافتن متحد سیاسی و در یک مرحله از انقلاب و حتی در هر اقدام سیاسی روز و مشخص.
  3. تجزیه و تحلیل شرایط مشخص سیاسی و رشد یافته و تغییرات منتج از آن.
  4. یافتن راههای مناسب برای تقویت خویش و تضعیف دشمن. آماده ساختن روحیه انقلابی در صف خویش و تضعیف روحیه دشمن.
  5. بهکار بردن بهجا و مناسب برای زمان حمله و هم چنین عقب نشینی. حمله و عقب نشینی هر دو لازم و ملزوم یکدیگرند. عقب نشینی موقتی است و آن گاه ضروری میگردد که شرایط را برای حمله بعدی فراهم نماید.
  6. جمعبندی از هر اقدام و یا نمایش عمومی و آموزش از آن بر اساس انتقاد و انتقاد از خود.

بر اساس این تجارب باید ترویج و تبلیغ کرد که طبقه کارگر بهوحدت و تشکیلات نیاز دارد تا بتواند جنبش خلق را رهبری کند. پس پیش به سوی تقویت حزب کار ایران(توفان) که این وظیفه را در دستور کار خویش قرار داده است.

 حزب کار ایران(توفان)