و آن خط زنی با چادری زیره یی!…

سلیمان کبیر نوری

تازه یک سال از سقوط حکومت دکتور نجیب گذشته بود.

کابل دیگر کابل پیشین نبود. چه نارساست که بگوییم دگرگون شده بود!

سیمای شهر، قیافه جاده ها و نمای جوانب پارک ها، کوچه ها و پس کوچه ها، و به ویژه سیما ها، ژست ها و حرکات و چهره آدم های شهر کاملن دگر گون شده بود. این چهره ها با تداعی ی تصاویری از تاریخ سده های پیشین، یاد آن سده ها را زنده می ساخت.

………….

 بیشتر سیمای شهر کابل، اگر کمی ژرفبینانه و جهان بینانه نگاه می کردی، چیز های بسیار از بزرگترین تراژیدی های همه زمان ها و همه  زمین های گستره های سرتاسر این سیاره بزرگ را منعکس میساخت. از جمله تصاویر فجایع  و تباهی های جنگ دوم جهانی را دران فراوان می خواندی.

همه روزه و هر از گاهی صدا های دهشتناک انفجار بم، راکت و هاوان… توپ و تانک، هوای کابل را پاره پاره میکرد و کالبد زخمی و خون چکان آنرا به هم ریخته تر و پر جریحه تر میگردانید.

مردمان ماتمزده در شهر  ویران شده ی کابل را،  گاه دخمه ته کاوی و گاه گور ها و گور نما در آغوش سخت میفشرد. عمده ترین نقاشی های در و دیوار شهر، همان بود که با توته های گوشت و قطرات خون شهریان خورد و بزرگ نقش گردیده!

غریوی انفجار؛ آوای آتش و دود، ضجه  و فریاد بازماندگان قربانیان و جانباختگان در دل آسمان خدا موج می زد…؛؛؛ و گویی در گوش و در عرش خدا لانه میکرد. مصیبت چنان بزرگ  و وسیع، سیاه و تیره، بلند و هیبتناک می نمود که گویی به تصدیق رویکرد های اساطیری از قدرت خشم و غضب  خود خدا می پرداخت. مثلا، گویا، دیگر کابلی نبود. ما همه در شهر های افسانوی سَدوم* و عَموره یا گموره* بودیم. آنگاه که الله غضبشان کرده است، تا جاییکه کسانِ در گریز هم اگر پشت سر نگاه میکردند به سنگ بدل میشدند!

یا تو گویی دود ها و شعله های آتش، چیغ و فریاد  دلسوختگان و بوی به آتش سوختن کابلیان را شاید می خواستند در یک قرارداد جنایتکارانه به شیاطین  آسمان بفروشند.

…………………………..

دربد ترین روز های راکت باران مرگبار و ویرانگر، در کابل نیز؛ شماری مردان پیر، معیوبان، کودکان و زنانی سیه پوش بودند که گویا با بی اعتنایی به اصابت راکت ها در گوشه و کنار شهر پرسه میزدند. مثل این که آنان گوشی برای شنیدن انفجار های مهلک و مهیب؛ و چشمانی برای دیدن به خون تپیدن ده ها رهگذر و دست فروش و کراچی ران( دست و دهان) در جاده های شهر؛ که همه روزه اتفاق می افتید، نداشتند. اما  در واقع آنان از نهایت بیچارگی برای زنده ماندن خود و کودکان دلبند شان از سر ناگزیری به تگدی می پرداختند.

وقتی جنگ ها میان تنظیم های مدعی جهل فی سبیل اللهی و معرف جهل فی سبیل الله  شدت می گرفت، آخرین امکانات سیستم ترانسپورت شهر هم مختل می شد. از جمله سیستم ترانسپورت موسسات دولتی نیز برهم خورده و فلج می شد.

با اینهمه  کارمندان دوایر مهم و مؤسسات نظامی از جمله وزارت امورخارجه تا حد امکان به وظایف شان می رسیدند. وزارت امور خارجه ترانسپورت مجهز داشت. اما در روز های راکتباران، دریوران همه غایب بودند. دران روزگار قشر عادی جامعه نمی توانست از موتر های شخصی شان استفاده کنند. موتر داشتن هم بلای جان بود.  موتر های شخصی از جانب گروپ های مسلح  به غنیمت گرفته می شد. یا اگر با دزدان مواجه می شد، مالکش نیز جان خود را از دست می داد.

صد ها سرویس دولتی ی ملی بس مشهور به” تاتا” و ” چودر” با اسکلیت های سوخته و سیاه در قرارگاه های شان انبار شده بود. از بس های شهری دولتی اصلا خبری نبود. بس های برقی شهر همه به آتش کشیده شده و پایه های لین اتصالی آنها از بیخ و بن اره شده و به پیشاور انتقال شده بودند.  مینی بس ها  طور محدود؛ گاه و ناگاه رفت و آمد داشتند.

در یکی ازچنین  روز های محشری، از خانه بیرون شده به یک  ایستگاه بس خود را رسانیدم (ایستگاه بهارستان). قهار عاصی شاعر نامور کشور را در حالیکه مجله ای را در حالت لوله در دست داشت، در ایستگاه منتظر دیدم. ولی با یک سلام و علیک، چون موتر وزارت خارجه فرارسید ناگزیر یک خدا حافظ گفته، او را ترک کردم. بعد از حدود بیست دقیقه همین که به دفتر رسیدم؛؛؛ خبر مرگ قهار عاصی را از طریق تلفون برایم دادند. آه که چه دردناک بود.راکت و یا هاوانی در همان ایستگاه بهارستان او را نقش زمین کرده و با خونش ایستگاه را رنگین ساخته و جانش را گرفته بود.  

در حالات تشدید راکت پراگنی از سوی چهار آسیاب بر کابل، شاملان کم ترانسپورت هم اغلب برای احتیاط راکبین را پیاده و پراگنده میساختند تا موقع ضرورت به پناگاه ها متوسل شوند . وسیله ترانسپورتی مان خود را به سرعت هر چه تمام به ایستگاه  ده افغانان رسانید.  و من فاصله ی حدودن سه صد متر را از ده افغانان تا وزارت امور خارجه با پای پیاده راه پیمودم.

فقط با طی این مسیر سه صد متری، حدود هفت تا نه خانم با چادری و یا با چادر را، در کنار درختی و یا سایه ای نشسته دیدم که از تک و توک رهگذاران، طلب پول و کمک می کردند.

من ولو هرچه پول خورد در جیب می داشتم، تا نزدیک دفتر کارم، معمولن جیبم خالی می شد.

اما انچه توجه ی من را امروز بیشتر به خود معطوف ساخت، در نزدیکی در ورودی ساختمان  هفته نامه کابل که محاط به وزارت خارجه بود، در پیاده رو، کنار درخت سرو، خانمی با چادری زیره یی نشسته بود. این خانم جملاتی را به زبان می آورد که ورد زبان سایر زنان گدایی گرها نیز بود (او بیادرا! پدر اولادایم شهید شده؛؛ کس و کوی ندارم. اولادایم گشنه است. یک چیزی به نام خدا کومک کنید!).

آواز این خانم نسبت به سایر گدایی گران، طنین عجیبی را از گوش هایم عبور می داد. آوازش قسم دیگر حزین، رسا، جذاب و غیر متعارف مینمود.

بعد تر هم چندین باری که از نزدش می گذشتم؛ دلم می خواست که بتوانم معنای این آواز را احساس بکنم و بدانم که دران چه رمز و سحری نهفته است. اینک هم که ازان راه می گذشتم، وقتی نزدیک آن چادری زیره ای شدم، بدون اراده میخواستم طنین آهنگ آوازش را به دقت شنیده و هر انچه ابهام در صدای لطیفش نهفته است، آن را حس کنم و بدانم.

احساس می کردم که آن خانم با ازدست دادن بهترین هایی از زندگی خویش؛ اکنون مجبور شده است تا گدایی کند. من مثل همیشه، گاه گاهی پولی برایش می دادم. بعد از چند ماهی متوجه شدم که وقتی من نزدیک می شوم؛ دگر صدایی ازین خانم نمی شنوم. خانم سکوت می کند. و زمانی که می بیند که من فرا می رسم و نزدیکش میشوم؛ به یکبارگی خاموش می شود. وقتی من از مقابلش عبور می کنم؛ با صدایی سحر آمیز  که آمیخته با درد آتشین و جانسوز است، آهسته می گوید” سلام”!

من هم با پاسخ دادن ” سلام” از کنارش رَد می شوم. اما احساس می کردم که این ” سلام” با این همه سنگینی تلخ و جانگداز که دارد یک پیام نامریی را بازگو می کند….من هم می خواستم تا پولی با خود داشته و روی گوشه چادری زیره یی رنگش که گسترانیده بود بگذارم.

 او رفته رفته تنها با سلام دادن اکتفا نمی کرد. با حرکت سرش نیز از زیر چادری زیره یی، من را تعقیب می کرد. تا به درِ وزارت داخل شوم. حتمن دلش پُر بود. می خواست چیزهایی بگوید. مگر توقف من فقط به گذاشتن پولی در روی چادری اش خاتمه می یافت و بس.

تا که  روزی بلافاصله بعد از ادای سلام  برایم گفت: – او بیخی مثل شما بود… بیخی مثل شما… و او را راکت ها از مه گرفت.

امروزی هم دیگر؛  به سلام دادن اکتفا نکرد و ادامه داد: – … درین روز راکتباران چرا از خانه بیرون شدین؟

من متعجب  شدم و پاسخ دادم: ” تشکر. وظیفه هم مهم است.”، و از کنارش به سرعت گذشتم.

وقتی در دفتر از کار فرصتی  کردم؛ صدای پر مهر و شیرین این خانم در گوشهایم طنین انداز بود” سلام !… درین روز راکتباران چرا از خانه بیرون شدین؟ باید… باید جان خوده احتیاط کنین”.

با خود می گفتم: عجب است… چرا به من می گوید در روز راکت باران از خانه بیرون می شوی؛ اما چرا به زندگی خودش نمی اندیشد؟

در دفتر بودیم، برای تمامی شعبات اطلاع داده شد که حکمتیار از چارآسیاب، بین ساعت ده تا ده ونیم وزارت خارجه را زیر ضربات راکت قرار می دهد. باید همه کارمندان به جا های مصوون اخذ موقعیت نمایند.

من و سایر  همکاران، پیش از ساعت ده به تهکوی ساختمان مرکزی( قصر مرمرین) که دفتر مان دران قرار داشت؛ پناه گرفتیم . در این ساختمان از لحاظ مهندسی حتا مقاومت در برابر بمباردمان هوایی هم در نظر گرفته شده است.

واقعن ضربات راکت از منطقه ی چهار آسیاب وزارت خارجه را هدف پی هم قرار داد. بعد از حدود یک ساعت، این باران مرگ و تباهی  قطع شد.

بعد از یک ساعت آرامش، خواستم دفتر را به قصد خانه ترک نمایم. وقتی از دفتر بیرون شدم، صحن سر سبز وزارت خارجه و  هوا و فضای آن همه به نظرم یک کابوس وحشتناک را حکایه میکردند. اشیا و درختان همه چهره ی سخت و سوخته  و در عین حال یخ زده داشتند که گویا از لای دود و آتش و انفجار گذشته و به زمهریر رسیده باشند.

از وزارت خارج شدم. روی سرک عمومی را همه جا سنگ پارچه ها و پریده های ساختمانی و شاخچه های شکسته درختان فرش کرده بود. این صحنه برایم چندان غیر معمول هم نبود. اما اینبار احساس میکردم که  بیشتر از پیش گویای ترس و وحشتی است که در زمین جوشیده و بر آسمان مستولی شده است.

شاید این همه تبعات را، امواج ترس و دلهره آنچنان راکتباران شاید از وجود هر انسانی عبور می داد.

فقط با بیرون شدن از محوطه وزارت، دیگر باره غریوی انفجار راکتی در نزدیکی ها، بازهم سکوت نسبی هوا و زمین را درهم شکست. به سرعت به طرف ده افغانان راهم را گشودم. بی محابا چشمم به آن زن چادری زیره ای میخکوب شد که بی حرکت در کنار درخت آشنایش، همان درخت سرو ناجو، افتاده است و سرش به طرف جوی کنار پیاده رَو خط بزرگ موجداری از خون کشیده است. به نظرم آمد که خط راه میشود؛ هم موسیلینی خواند و هم هیتلر؛ هم چنگیز؛ هم آتیلا… نه! نه! بیشتر از همه میشد گلبدین خواند با باریکه ای از…یار و یییر و آی و ایس… در پس و پیش!!

از خریطه زن که چون خودش پاشان شده بود؛ بسته ای هم در کاغذ اخباری پشاوری بیرون زده بود؛

روی بسته خوانده میشد:….کنفدراسیون… افغانستان ـ پاکستان ….. اسلامی پارتی امیر کا….!!!!!

پایان

 

——–

*

“سَدوم”  و ” عُموره ” دو شهری بود که در کرانه ی رود اردن موقعیت داشتند. طبق اشاره در تورات و قرآن، همان قوم لوط بودند که درین دو شهر مورد خشم و غضب خداوند قرار گرفته وهمه  نابود شدند.