نگاهی  گذرا به “فلسفۀ تاریخ”

نویسنده : مهرالدین مشید

قسمت اول

در این تردیدی نیست که فلسفۀ تاریخ در ذات خود نبرد داد برضد بیداد است و اما در این نبرد  نفس گیر هر از گاهی داد قربانی بیداد شده و از سر بیداد از یخن داد بیرون شده است که به تعبیری از خدا آغاز و به خدا می انجامد؛ اما فلسفۀ تاریخ بنا بر عوامل گوناگون اعم از نبود اسناد، منابع مختلف، گرایش های فکری، قوم و ایده ئولوژیکی نه تنها مسخ شده، بلکه واقعیت های تاریخی در موجی از ابهام ناگفته و مغشوش مانده است و در نتیجۀ  فلسفۀ تاریخ در ابعاد نظر و تحلیلی آن نیر دچار ابهام شده است. تاریخ بشری حکایتی این چنینی داشته است و از همین رو است که تاریخ همیشه مسخ شده است، چهره اصلی تاریخ ناگفته مانده و فلسفۀ تاریخ به ابهام رفته است. تاریخ تا دیر زمانی به داستان پردازی زنده گی پرتجمل شاهان، تعداد زنان و کنیزکان زیبا روی، حاجبان و پرده داران آنان محدود و منحصر شده بود. با این تعبیر می گفتند، تاریخ از احوال گذشتگان خبر می دهد. در این تعریف نقش مردم که تاریخ سازان واقعی اند، غایب و ناپیدا است. در این تعریف نه تنها شمه یی از نبرد داد در برابر بیداد جای دارد؛ بلکه داد در زیر پاشنه های بیداد سخت ضجه می کشد. پس از تحولات بزرگ اجتماعی در جهان تاریخ و فلسفۀ تاریخ هم وارد فصل جدید شد و تاریخ از تنها از حکایت گری زنده گی شاهان به روایتگر راستین قهرمانان واقعی تاریخ بدل شد، حکایت آنانی که حماسه های شان را در طول تاریخ شاهان، مستبدان و جباران به یغما برده اند. چنان که در افغانستان تمامی آثار پیشین تاریخی از بیهقی تا بن حوقل، اصطخری، ابن بلخی، محمد بن جریر طبری (نویسنده تاریخ طبریعلی بن حسین مسعودی(نویسنده مروج‌الذهب و معادن‌الجوهرحمد بن محمد مسکویه، ابوریحان بیرونی (نویسنده کتاب‌های آثارالباقیه و تحقیق ماللهند)،  ابوالفضل بیهقی، ناصرخسرو قبادیانی، عطاملک جوینی، حمدالله مستوفی و دیگران بیشتر به حوادثی پرداخته اند که نقش شاهان و زمامداران را برجسته کرده اند؛ اما نخستین مورخی که در افغانستان تاریخ نویسی را وارد تحول جدید کرد. مرحوم غبار بود که بیشتر به تحولات اجتماعی افغانستان پرداخته است. وی “افغانستان درمسیر تاریخ” را در دو جلد نوشته است که جلد اول کتاب خود را از زمان خوارزمی ها آغاز کرده است که در اثر حملۀ مغل ها و تاتار ها از میان می رود. جلد دوم “افغانستان در مسیر تاریخ” به حوادث بعد از دوران نادرشاه پرداخته است و در قسمتی از آن سیمای اصلی نادر فرزند سلطان طلایی را به تصویر کشیده است که چگونه انگلیس ها او را از تبعید گاه اش به تخت پادشاهی کابل می نشانند. پس از مرحوم غبار مورخان کشور چون؛ مرحوم عبدالحی حبیبی( نویسندۀ “تاریخ مختصر افغانستان”)، مرحوم کهزاد ( دارای ۴۵ اثر تاریخی تحقیقی است که از کاوش های باستان شناسی زیاد استفاده کرده است و معروف ترین آن “افغانستان در پرتو تاریخ” است که از دوران آریایی ها و مهاجرت قبایل آریایی آغاز شده و تا پایان دوران سدوزایی ها و احمدزایی ها پرداخته است.

پیش از قرن هژدهم تنها مورخان روایتگر حوادث نبودند؛ بلکه در تمامی کشور های جهان در شرق و غرب تاریخ بیشتر شکل روایتی را داشت و مورخان به روایت حوادث می پرداختند و روایتگران بودند که دراین روایت گری هم اصل امانت رعایت نمی شد و بیشتر حوادث مسخ می گردید و مورخان با توجه به نظام حاکم، شرایط حاکم، خود سانسوری و حکومت سانسوری، کم اطلاعی، گرایش های فکری و قومی و غیره کم تر به بیان و قایع  تاریخی می پرداختند و نه تنها واقعیت های تاریخی در هالۀ حوادث پنهان مانده؛ بلکه رخداد های اجتماعی هرگز در تاریخ بازتاب نمی یافتند. از این رو بسیاری تحولات اجتماعی گذشته در پردۀ ابهام باقی مانده است.

فلسفۀ تاریخ در قرن هژدهم وارد بحث های علمی و فلسفی شد و پیش از آن تحولات اجتماعی و تاریخی بدون در نظرداشت فلسفۀ تاریخ مورد بررسی قرار می گرفت. درست این زمانی مطرح شد که علم تاریخ که در واقع فلسفۀ تاریخ نامیده می شود، مورد بحث قرار گرفت و مسألۀ توانایی ها، ناتوانایی ها، متودها، محدودیت ها، بررسی وقایع گذشته و پیش بینی و کشف قوانین تاریخی  که فلسفۀ نظری تاریخ است، مطرح بحث واقع شد و بدین وسیله فلسفۀ علم تاریخ زاده شد. با تسریع تحولات اجتماعی در وقایع تاریخی، مفهوم تاریخ از لحاظ علمی و فلسفی وارد دگرگونی بنیادی شد.

فلسفه تاریخ شاخه‌ یی از فلسفه است که با استفاده از روش‌ها و مفاهیم و تحلیل‌های فلسفی به بررسی وقایع گذشته و ماهیت اطلاعات تاریخی به دست رسیده از گذشته می‌پردازد.[۱][۲] دلیل توجه فلاسفه به این موضوع، این است که مفهوم تاریخ نقش کلیدی در تفکر بشری بازی می‌کند. تاریخ؛ توجه انسان را به تغییرات، نقش عوامل مادی در امور انسان‌ها و معانی که انسان‌ها به وقایع تاریخی داده‌اند، جلب کرده و قابلیت یادگیری از تاریخ را فراهم می‌آورد. تاریخ همچنین از این جهت مورد توجه فلاسفه بوده که امکان درک بهتر از وضیعت جاری را (با روشنگری نیروها، انتخاب‌ها، شرایطی که در گذشته حاکم بوده و به مسیر تاریخ جهت داده) می‌دهد.[۲] (1)

پس از تحولات بزرگ فکر و فرهنگی در جهان معاصر که دگرگونی های شگفت آور اجتماعی را در پی داشت و با ظهور اندیشمندان و فیلسوفان  بویژه پس از دوران پسا مدرن در جهان که دوران از هم پارچه شدن های علوم و تابو شکنی ها است، موضوع تاریخ از لحاظ مضمون و محتوا دگرگون شد و نه تنها تاریخ به سه رشتۀ انسان شناسی، مردم شناسی و جامعه شناسی تقسیم شد؛ بلکه جدال میان مورخان بر سر این که تاریخ علم است یا فلسفه، بیشتر بالا گرفت. شماری از علما چون مارکس با طرح ماتریالیزم تاریخی می خواهد بگوید که تاریخ علم است که تحولات اجتماعی بر بنیاد آن با  قاعده و قانونمند تغییر می کند. شماری از دانشمندان مانند؛ داکتر سروش برعکس می گوید که تاریخ علم نه؛ بلکه فلسفه است. وی استدلال می کند که هرگاه تاریخ علم باشد، در این حال نتیجۀ تحولات تاریخی باید به گونۀ حتمی پیش بینی و کشفت شود. این در حالی است که تا هنوز تاریخ به این توانایی نرسیده است. در حالی که تحولات تاریخی گوناگون بوده و تحول اجتماعی در یک کشور نمی تواند، مصداقی برای کشور دیگر باشد و چه رسد به این که عین تحول را در کشور دیگر به جستجو گرفت و قابل پیش بینی دانست.  

فلسفه تاریخ در قرن هجدهم میلادی، توسط ولتر (۲۱ نوامبر ۱۶۹۴–۳۰ مه ۱۷۷۸) وضع شد. منظور وی از این اصطلاح، چیزی بیش از تاریخ انتقادی و علمی نبود؛ یعنی نوعی از تفکر تاریخی که در آن، مورخ به جای تکرار داستان‌هایی که در کتب کهن می‌یابد، خود به بازسازی آنچه واقع شده می‌پردازد. او این اصطلاح را با ترکیب و کنار هم گذاشتن «فلسفه» و «تاریخ» و ترکیب اضافی “فلسفه تاریخ” ساخت که بیشتر منظورش تاریخ انتقادی بود؛ یعنی حواث تاریخی گذشته را با دیدی انتقادی بررسی می کردند. از این رو مورخان‌ گفته‌اند اولین‌ کسی‌ که‌ تعبیر فلسفۀ‌ تاریخ‌ را به‌ کاربرد، ولتر بود امّا نزد ولتر فلسفۀ‌ تاریخ‌ بدین‌ معنای‌ گسترده‌ و نسبتاً تعریف‌ شده‌ و تدقیق‌ شده‌یی‌ که‌ امروز وجود دارد، مطرح‌ نبود  تا آنکه  در اواخر قرن هجدهم، هگل اصطلاح «فلسفه تاریخ» را به‌کار برد.

طوری که در بالا اشاره شد، نخستین بار فلسفۀ تاریخ بوسیلۀ ولتر مطرح شد که پیش ازآن فلسفۀ تاریخ بدین‌ معنای‌ گسترده‌ و تعریف‌ شده‌ و تدقیق‌ شده‌ یی‌ که‌ امروز وجود دارد، مطرح‌ نبود. فلسفۀ تاریخ‌ نزد ولتر عبارت‌ بود از تحلیل‌ تاریخ‌ و عدم‌ نقل‌ خشک‌ وقایع‌، خارج‌ کردن‌ تاریخ‌ از نقّالی‌ و وقایع‌نگاری صرف‌ و روآوردن‌ به‌ عوامل‌ اجتماعی‌ برای‌ بهتر فهمیدن حوادث‌ تاریخ‌. از دیدگاۀ ایمانوئل کانت (1804-1724)  ‌در تاریخ انسان یک غایت طبیعی در کار است که نوع بشر را به سوی پیشرفت و کمال رهنمون می شود. کانت این غایت طبیعی را “ایده” (27) می خواند. اثبات یا نفی ایده از راه مطالعات علمی میسر نیست، ‌اما بدون آن فهم و تبیین تاریخ ناممکن خواهد بود. کانت، ‌در این میان، ‌فلسفه تاریخ خویش را با تکیه به خرد، ‌آزادی و اخلاق به عنوان مقوله هایی بنیادین مطرح می کند. انسان با برخورداری از نیروی خرد، از امکان اندیشیدن، تصمیم گیری و گزینش راه و رسم زندگی برخوردار می شود. انسان در قلمرو آزادی با بهره جستن از نیروی اراده، ‌تصمیم های خود را در عمل به اجرا در می آورد. انسان با گوش سپردن به ندای وجدان خویش، ‌در می یابد که موجودی اخلاقی است، و در بهره مندی از «شخصیت مشترک» اخلاقی، با همنوعان خویش شریک است. (28) بنابراین، مقوله های خرد، آزادی و اخلاق در ساختن و پرداختن تاریخ بشر نقش تعیین کننده دارند. (۳)*

در میان متفکران مدرن ایمانویل کانت نخستین کسی است که در قرن هژدهم میلادی در مورد حکومت جهانی و عقلانیت نظریه پردازی کرده و آیندۀ صلح آمیز برای بشریت را پیش بینی نمود و فلسفۀ تاریخ را دق الباب کرد؛ اما هگل را برجسته ترین و مهم ترین نظریه پرداز فلسفۀ تاریخ غرب می دانند که او توانست تا با بهره گیری از روش دیالیکتیک ذهن نشان بدهد که بشر در فرایند تاریخ به سوی خودآگاهی گام بر می دارد(#) و در نهایت دولت کمال اخلاقی با روح جهانی یکی می شود.(*)

شماری بدین باور اند کسی‌ که‌ پیش‌ از هر فیلسوف‌ دیگری‌ در مغرب‌ زمین‌ به‌ پی‌افکندن‌ و بنا نهادن‌ فلسفۀ‌ تاریخ‌ نامبُردار شد، فیلسوف‌ مشهور آلمانی‌، فردریک‌ هگل‌ بود. هگل‌ کسی‌ بود که‌ برای‌ اولین‌ بار یک‌ مکتب‌ عظیم‌ فلسفی‌ در تاریخ‌ عرضه‌ کرد. این نام توسط هگل و نویسندگانی دیگر، در پایان قرن هیجدهم به کار رفت؛ ولی آنها معنای کاملاً متفاوتی از این اصطلاح ارائه کردند و آن را به معنای تاریخ کلی یا جهانی به کار بردند. نگاۀ هگل در رابطه به فلسفۀ تاریخ بیشتر شکل نظریه پردازی در بارۀ تاریخ را داشت که جنبۀ محض تاریخی نداشته و به مراحل تاریخ و دوره‌های تاریخی نیز پرداخته است. دیدگاه مارکس که متاثر از هگل است، در مورد مراحل تاریخ، از جوامع اولیه، کمون اولیه و دوره فئودالی و سرمایه‌داری تا کمونیست، که مرحله نهایی است، یک نوع نظریه‌پردازی در مورد سیر فرایند کلی تاریخ نامیده شده است.

هگل برای دستیابی و کشف حقایق، روش و طریق خاصی را مطرح کرد و آن را دیالکتیک[۲] نامید. لغت دیالکتیک که از کلمه‌ای یونانی مشتق می‌گردد، به معنای گفتار و دلیل است و مفهوم آن، گفتگو و مجادله کردن است. هگل همچنین ضدیت و تناقض را به دیالکتیک خود افزود. وی تناقض را پایه فعالیت طبیعت و موجودات دانسته که درصورت عدم وجود چنین تناقض و تضادی، سکون بر آن‌ها حکمفرما بود.  هگل می‌گوید من نظریات هراکلیتوس[۳] را در دیالکتیک خود وارد کرده‌ام. هراکلیتوس به تغییر دائمی و عدم ثبات معتقد بود. از نظر هراکلیتوس، در این جهان از بودن خبری نیست و هرچه هست در حال شدن است.[۴]  از دیدگاه هگل، دیالکتیک سازش تناقض‌ها و اضداد در وجود اشیاء، ذهن و طبیعت است. همچنین دیالکتیک ازنظر او، سیر از وحدت به کثرت و از کثرت به وحدت است. هگل معتقد است که دیالکتیک ابزار تحقیق نیست، بلکه عین فلسفه و قاعده فکر و وجود است.[۵] دیالکتیک هگل برخلاف نظر بسیاری، مثلث تز، آنتی تز و سنتز نیست.[۶] هگل شناخت را براساس سه واژه درخود، برای خود و درخود و برای خود بیان می‌کند که به ترتیب موید شناخت در سه مرحله ذهنی، عینی و درونی شدن است، به نحوی که در مرحله سوم، ذهنیت عینی به ذهنیت برمی گردد.[۶]

در فلسفۀ هگل، تاریخ نقش کلیدی دارد، ازنظر وی، فلسفه یعنی شناخت تاریخ جهانی می باشد. وی می گوید، فلسفه، شناخت واقعیت و دربردارنده تاریخ است.[۱] وی می گوید، فلسفه‌ یی که گزارش تاریخ نباشد، فلسفه نیست. از دیدگاه هگل، فلسفه تاریخ یعنی نگاه خردمندانه یا اندیشمندانه به تاریخ  است. وی می معتقد است که غایت کلی ملت ها تحقق آزادی است. او فلسفه تاریخ، را کامل تر از فلسفه دولت  می داند. هرچند هگل به دیالیکتیک باور دارد؛ اما دیالیکتیک او برخلاف نظر بسیاری، مثلث تز، آنتی تز و سنتز نیست.[۶] وی شناخت را براساس سه واژه درخود، برای خود و درخود و برای خود بیان می‌کند که به ترتیب موید شناخت در سه مرحله ذهنی، عینی و درونی شدن است، به نحوی که در مرحله سوم، ذهنیت عینی به ذهنیت برمی گردد.[۶] اما او سیر تطوّر تاریخ و به طور کلّی سیر تطوّر موجودات را تابع مراحل سه‌گانه تز، آنتی‌تز و سنتز  قرار می‌داد. مارکس طبقه در خود را گروهی از افراد دانسته که به دلیل نسبت مشترکی که با ابزار تولید دارند به هم پیوسته‌اند. اما طبقه برای خود، گروهی از افرادند که نه فقط نسبت مشترکی با ابزار تولید دارند بلکه متوجه شده‌اند که دارای منافع مشترک هستند، و با همدیگر فعالیت می‌کنند تا به هدف و منافع مشترکشان دست یابند. ( در خود برای خود) برخی شباهت های هگل و مارکس در پیوند به تاریخ عبارتنداز:[۱]  وجود دیالکتیک عام در تاریخ، تضاد و تناقض، اساس تکامل است، نبرد میان طبقه‌ها، وجود تضاد درونی در طبقه حاکم  و قهر، یکی از ابزارهای تکامل اجتماعی یا سیاسی می باشد. (۴) سومین کاربرد این اصطلاح را در نوشته‌های برخی از پوزیتویست‌های قرن نوزدهم می‌یابیم. از نظر آنها وظیفه فلسفه تاریخ، کشف قوانین عامی بود که بر روند رویدادهایی که مورخ به شرح و نقل آنها می‌پردازد، حاکم است. وظایفی که ولتر و هگل بر عهده فلسفه تاریخ می‌نهادند، به وسیله تاریخ نیز قابل انجام بود ولی پوزیتویست‌ها تلاش کردند تا از این طریق، تاریخ را نه فلسفه بلکه یک علم تجربی قلمداد کنند. در هر یک از این موارد کاربرد فلسفههٔ تاریخ مفهوم خاصی از فلسفه مد نظر بود. (۲)

شماری هم ابن خلدون مورخ و جامعه شناسی شهیر مسلمان را نخستین فیلسوف تاریخ‌ در فرهنگ‌ اسلامی‌ نامیده‌اند و این‌ لقبِ ناصواب‌ و نادرستی‌ نیست‌. ابن‌خلدون‌ نخستین‌ کسی‌ بود که‌ به‌ اندیشه‌ و رشته‌ یی به‌ نام‌ فلسفۀ‌ تاریخ‌ نظر کرد. رأی‌ او در باره‌ی‌ فلسفه‌ی‌ تاریخ‌ این‌ بود که‌ به‌ صرف‌ امکان‌ عقلی‌ داشتن‌ چیزی‌ نمی‌توان‌ آن‌ را باور کرد و وجود و ورود آن‌ را در تاریخ‌ پذیرا شد. آنچه‌ را می‌تواند تاریخی‌ باشد و امکان‌ وقوع‌ عادی‌ داشته‌ باشد، در تاریخ‌ بیاورد و آنچه‌ را که‌ نمی‌تواند، نیاورد. ابن‌خلدون‌ به‌ این‌ معنا فلسفۀ‌ تاریخ‌ را بنا کرد. فلسفۀ تاریخ‌ ابن‌خلدون‌ در حقیقت‌ نوعی‌ جامعه‌شناسی‌ نسبتاً عمیق‌ است‌ که‌ به‌ علم‌ تاریخ‌ ضمیمه‌ شده‌ و همچون‌ معیار و غربالی‌ است‌ برای‌ سنجیدن‌ نقلهای‌ تاریخی‌ مورخان‌ و جداکردن‌ آراء صواب‌ آنان‌ از آراء خطای‌شان‌. جهد ابن‌خلدون‌ اولین‌ گامی‌ بود که‌ برای‌ پی‌ریزی‌ یک‌ تاریخ‌نویسی‌ علمی‌، توسط‌ یک‌ متفکر اسلامی‌ برداشته‌ شد. راه‌ ابن‌خلدون‌ تقریباً بی‌رهر و ماند و مورخان‌ مسلمان‌، به‌ استثنای‌ اندکی‌، از مشی‌ او پیروی‌ نکردند و بعدها، و در طی‌ قرنهای‌ ۱۹ و ۲۰، ابن‌خلدون‌ توسط‌ اروپاییها کشف‌ گردید و آثار او به‌ زبانهای‌ خارجی‌ ترجمه‌ شد

کار فیلسوف‌ تاریخ‌ عبارت‌ است‌ از کشف‌ این‌ طرح‌ و علاوه‌ بر آن‌ – اگر بتواند – پیش‌بینی‌ نسبی‌ حوادثی‌ که‌ در آینده‌ رخ‌ خواهند داد و تا حدودی‌ ترسیم‌ منحنی‌ مسیر تاریخ‌ که‌ از گذشته‌ آغاز شده‌، حال‌ را فرا می‌گیرد و به‌ آینده‌ تعمیم‌ می‌یابد، درست‌ مثل‌ شعری‌ که‌ شاعری‌ می‌سراید.

امّا شماری ها بدین باور اند که فلسفۀ‌ تاریخ‌ به‌ معنای‌ جدید کلمه‌، آنی‌ نیست‌ که‌ ما در نزد ابن‌خلدون‌ می‌بینیم‌ یا حتی‌ در نزد ولتر که‌ برای‌ اولین‌ بار – چنان‌ که‌ گفتم‌ – تعبیر فلسفه‌ی‌ تاریخ‌ را به‌ کار برد. فلسفه‌ی‌ تاریخ‌ به‌ معنای‌ جدید کلمه‌ و در جهان‌ جدید را باید سرچشمه‌ گرفته‌ از هگل‌ دانست‌. در فلسفه‌ی‌ تاریخ‌، ما طرحی‌ برای‌ تاریخ‌ قائل‌ایم‌ و تاریخ‌ را مجموعه‌ای‌ می‌بینیم‌ که‌ اجزای‌ آن‌ با یکدیگر ارتباط‌ دارند، هر حادثه‌ای‌ به‌ گزاف‌ رخ‌دادنی‌ نیست‌ و آنچه‌ رخ‌ داده‌ است‌، مطابق‌ طرحی‌ بوده‌ که‌ به‌ نوبه‌ خود بر حوادثی‌ که‌ بعداً رخ‌ خواهند دهد قیودی‌ می‌نهد به‌ طوری‌ که‌ هر حادثه‌ای‌ اجازه‌ی‌ رخ‌ دادن‌ در آینده‌ را نخواهد داشت‌ و کار فیلسوف‌ تاریخ‌ عبارت‌ است‌ از کشف‌ این‌ طرح‌ و علاوه‌ بر آن‌ – اگر بتواند – پیش‌بینی‌ نسبی‌ حوادثی‌ که‌ در آینده‌ رخ‌ خواهند داد و تا حدودی‌ ترسیم‌ منحنی‌ مسیر تاریخ‌ که‌ از گذشته‌ آغاز شده‌، حال‌ را فرا می‌گیرد و به‌ آینده‌ تعمیم‌ می‌یابد، درست‌ مثل‌ شعری‌ که‌ شاعری‌ می‌سراید.

از نظر آگوست‌کنت‌ (زاده ۱۹ ژانویه ۱۷۹۸ – درگذشته ۵ سپتامبر ۱۸۵۷)، فلسفه‌ ” پیش‌ علم‌” است‌، دوران‌ کودکی‌ علم‌ است‌ و وقتی‌ علم‌ شد و به‌ علمیت‌ رسید، ما فلسفه‌ را رها می‌کنیم‌، دیگر به‌ آن‌ حاجت‌ نداریم؛‌ بلکه‌ فلسفه‌ خود به‌ خود فرو خواهد مُرد.

وی در کل تاریخ را به طور کلی بحیث نمادی از پیشرفت در نظر می گیرد و این پیشرفت را در سه مرحله (الهیاتی، مابعد طبیعی و علمی) پیگیری می کند. از این دیدگاه تعیین زمانهاى مراحل، کاملاً ضرورى مى‏باشد به ویژه که نظریه، به گونۀ کامل یک نظریه تاریخى و مربوط به فلسفه تاریخ است. اگوست كنت در مورد ادوار زندگی بشر، دسته بندی یی دارد كه كم و بیش پذیرفته شده است، در صورتی كه از نظر آشنایان به فلسفۀ اسلامی سخنی کودکانه است. می گوید بشر سه دوره را سپری کرده است. دورۀ ربّانی که در آن دوره بشر حوادث را با قوای ما وراء الطّبیعه توجیه می كرد و علّت هر چیز را خدا یا خدایان می دانست، دورۀ فلسفی، كه در آن دوره بشر به اصل علّیت پی برده بود، امّا هنوز به تفصیل، علل اشیاء را نمی دانست. چون به اصل علیّت پی برده بود، دربارۀ هر حادثه یی حكم می كرد كه اجمالاً علّتی در خود طبیعت دارد. در این دوره بشر به وجود قوّه در طبیعت پی برده بود و سربسته حكم می كرد كه در طبیعت یك سلسله نیرو وجود دارد كه در حوادث، نقش اصلی را بر عهده دارد. در این دوره نظر به اینكه بشر كلّی فلسفی فكر می كرد، جز این نمی توانست اظهار نظر كند كه فلان حادثه علّتی دارد، امّا اینكه آن علّت چیست و چه مشخّصاتی دارد، پاسخی نداشت و دورۀ علمی، كه در این دوره بشر به تفصیل، علل اشیاء را در طبیعت شناخته است. در این دوره، بشر از تفكّر كلّی و فلسفی روی گردانید و روش تجربی و پدیده شناسی را پیشه ساخت و پدیده ها را با یكدیگر تعلیل كرد. برایش كاملاً روشن شد كه یك رابطه ی زنجیری پدیده ها را به یكدیگر مربوط می كند. علم امروز این روش را صحیح می داند و لهذا این دوره را “دورۀ علمی” می خوانیم.(۵)

نظریهٔ تاریخ مارکس (۱۸۸۳-۱۸۱۸)به معنای درک تحولات جوامع بشری بر مبنای شرایط مادی در تمامی دوره‌های تاریخی بشر است. معتقدان به این نظریه بر آنند که با استفاده از این نظریه نه تنها می‌توان علت همه‌ی تحولات جامعهٔ بشری را در گذر تاریخ تجزیه و تحلیل کرد بلکه با استفاده از این نظریه امکان پیش بینی آینده‌ی بشر هم موجود است. فلسفه تاريخ مارکس بر سه پايه چون؛ نقد فلسفه هگل، نقد اقتصاد سياسي سنتی(سرمايه داری) و نظريۀ تازه یی درباره جامعه صنعتی مدرن يا همان سرمايه داری استواراست. از آن جهت که مارکس فلسفه تاريخ خود را به تفصيل شرح نداده، بايد نظر او را براساس نوشته هايش بازسازي کرد. انديشه مارکس سال ها از نگاه مکتب مارکسيسم بررسي شده و اين کار اغلب با جايگزيني نوشته های انگلس و ديگر مارکسيست ها به  جای نوشته های مارکس انجام شده است. هرگاه انديشه های مارکس در چهارچوب آثار خودش بررسي شود. در این صورت پس زمينه تاريخی شکل گيری موقعيت او ناديده گرفته می شود.

مارکس مانند هگل انديشمندی عميق و توانای تاريخي است که انديشه ها، مفهموم ها و نظريه ها را بر بستر تاريخ درک مي کند. به نظر مي رسد مطالعه انديشه مارکس در بستر تاريخي و بدون توجه به چهره رايج او امری منطقی باشد. اين نگرش “زمينه گرا” توسط مارکسيسم که به گونۀ رسمی”ضد زمينه گرايي” است، رد مي شود. از زماني که انگلس مارکسيسم را بنا نهاد، بسياری از مارکسيست ها در باره تفاوت بين مارکس و حواشی فکری و اجتماعی او با يکديگر بحث کرده اند؛ آلتوسر اين اختلاف را گسست شناخت شناسانه نام نهاده است. او مي گويد همه چيز چنان است که گويي مارکس هم برآمده زمان تاريخی خودش است، و هم از آن مستقل و تأثيرنا پذيراست. (۶)