لطفاً آزادی بيان را به سخره نگيريد 

روز سرباز/روز ملی حمات از نيروهای دفاعی و امنيتی/روز حرمت…

میترا نور و من قمر میترا

                                            آغاز سلسله‌یی داستان تخیلی مرتبط به سه ده سال و…

شناختی از مارکسیزم

نویسنده - ریچارد دیود ولف ناشر - دیموکراسی درعمل گرداننده ازانگلیسی -…

بافتخار روز ملی سربازوطن!

امین الله مفکر امینی ســربازیم و حامی…

گوهرشاد بیگم سیاستمدارِموفق دوره تیموریان

ملکه گوهرشادبیگم درسال ۷۷۸، درهرات زاده شد.او,ازاشراف زنان خراسان بزرگ…

هر دولت، چې بهرنيان جوړ کړي هغه ملي نه وي.

اغزن تار د افغانستان په سینه نه رغیدونکی ټپ اغزن تار…

چرا غول های رسانه ای یکباره طرف مارشال دوستم شتافتند؟…

آیا کشور آبستن یک دگرگونی قریب الوقوع است؟ سلیمان کبیر نوری     طی…

یما « سعیدی » کمربند قهرمان بوکس را بدست آورد…

گزارش از: ارگان نشراتی یما « سعیدی » تاریخ نشر:  27 …

رزا لوکزامبورگ رهبری که نامش جاویدانه ثبت تاریخ انقلاب…

رزا لوکزمبورگ، یکی از رهبران انقلابی تاریخ (آلمانی – لهستانی…

بازی های جدید استعماری در کشور های استعماری، نیمه استعماری…

نویسنده: مهرالدین مشید استعمار در هر برهه ای از تاریخ به…

یادی از معصومه عصمتی وردک

،نماینده مردم درمجلس،وزیر معارف      و رییس شورای…

او هم در جهادش اشتباه کرده است

احمد ولی مسعود پس از سفر پاکستان ضمن دیگر حرفهای…

یادی ازالنورمارکس، کمونیست انقلابی بی بدیل

به پیشواز 8 مارچ  جِنی جولیا النورمارکس،فرزند ششم و آخرینِ جنی…

شمارۀ 62 سوسیالیسم کارگری

 شمارۀ 62 سوسیالیسم کارگری نشریه سازمان سوسیالیست های کارگری…

وعده ای فردا

ای غم مسوز تاب شرارم نمانده است صبرم به آخر است…

زندگینامه اناهیتا راتبزاد

دکتور اناهیتا راتب زاد نخستین نماینده  زن درمجلس نماینده گان…

سی و ششمین سالگرد وفات مولانا داکتر محمد سعید «…

روز پنجشنبه  مورخ  « هفت حوت سال  ۱۳۹۹ هـ  ش…

ارث نیاکان

رسول پویان تـاکــی عـــزا و ولـولـه و دیــدۀ تـر است کودک به…

یادی از زنان مبارز

به پیشواز 8 مارچ روز همبستگی جهانی زنان کلارا آیزنرزتکین یکی…

افغانستان بزنگاۀ تروریزم و آوردگاۀ شبکه های استخباراتی

نویسنده: مهرالدین مشید پس از تهاجم شوروی به افغانستان، این کشور…

«
»

دو‌ لشکر کشی و دو تفاوت فاحش آمریکا و اروپا و شوروی

ناقضان حقوق بشر بی غم باشید  

                        سیما سمر دروغ می گوید:

            یک ورق گزارش چتل نویسی هم به نام عدالت                                

                            انتقالی وجود نه دارد

این متن به هیچ عنوانی داوری تاریخی یا برائت ذمه به شوروی یا آمپریالیسم نیست و من هم در مقام داوری 

نیستم و ‌صلاحیتی هم نه دارم و تنها مقایسه یی از دو‌ 

لشکر کشی است. 

من در جمع کاندیدان مطمح نظر آمریکا برای جاسوسی بودم آن هم بسیار ویژه که الحمدالله رهیدم و در دام نیافتیدم. 

                                   نوشته ی محمد عثمان نجیب

                                        بخش سوم 

تذکر واجبی:

از این که این بخش ویژه‌گی های خاصی دارد، شاید برخی ها و یا بیش‌تر کسانی آن را تعبیری به مقتضای برداشت خود کنند که به دیدگاه های آن ها احترام دارم ولی هرگز در پی آن نیستم که چی و چه برداشت می کنند یا در مورد من آماده‌‌ی داوری می باشند و‌ در بند کسی هم نیستم تا بدانم چی فکر می کند، به من بیان حقایق مهم است برای داشتن وجدان راحت، لذا سفسطه سرایان هر چه و چی آرزو دارند بسرایند.

با خود و خدای خود عهد کردم، به هیچ کسی حتا به خودم تهمتی نه می بندم و هیچ حقیقتی را ‌اگر می دانم کتمان نه می کنم و هیچ چیزی را زیاد و کم نه می کنم مگر در روش نوشتار هر کس هر گونه اسنادی علیه من یا در رد گفتار من دارد به رخ من و‌ خواننده های با بصیرت بیاورد. 

جنگ و ارعاب روانی آمریکایی ها:

آمریکایی ها و هم پیمانان شان به پیروی از ارث عجین شده‌ی خشونت و شرارت و خود‌بزرگ‌بینی به روش های سرمایه داری و قلدری امپریالیستی در وجود شان عمل می کردند و می‌کنند.

هر‌چند برخی کشور های هم‌نگاه و هم‌صدا با آمریکا در معرکه‌‌گاهی به نام افغانستان کار های بدی کم‌تر از آمریکایی ها نه کردند، اما هیچ گاهی اظهار بی گناهی و انکار اشتباه را نه داشته و برعکس آمریکا که بیش‌ترین خشونت ‌‌و بدبختی را در کشور ما دامن زده و می‌زند، بادیده‌درایی از اعمال نیروهای خود انکار می کند ‌و اگر هم تحت فشار های مضاعف و مستند قرار گیرد آن گاه مانع تطبیق عدالت بر خود و نیرو‌های خود شده حتا هم مراجع بین‌المللی دادستانی و دادگاهی را اخطار صریح می دهند و افزون بر آن نیروهای مطرح داخلی را با تهدید و کاربرد شیوه های ارعاب منحصر به فرد تحت فشار می گیرند تا عامل بازدارنده‌گی اقدامات ساختاری و دگرگون سازی و حتا مطالبه های قانونی حقوقی شان گردند. دیدیم که جهان در یک اقدام هم زمان آمریکا چی گونه غافل‌گیر تطبیق عدالت گردید.

لازم بود، پژوهش گران بزرگ عرصه‌ی علوم حقوق و علوم سیاسی و دادگاهی بین المللی از آن میان دادگاه های کیفری مثل آقای ستیز به مباحث علمی در این مورد می پرداختند. 

من در این جا نگاه گذرا خود در مورد غوغایی را به خاطر شما می آورم که هنوز نه خوابیده اند و‌ هز از گاهی به عنوان یک نقطه‌ی فشار بالای زخم های کاذب کاربرد دارند. هیاهوی پر طنطنه‌ی کاربرد ابزاری از نام دادگاه کیفری بین المللی علیه این یا آن شخصیت سیاسی کشور شنیده می شود.

به خصوص که ارگ و سپیدار پیوسته در جهت این استفاده‌ی ناباب در تکاپو اند.

آنان مانند، اسلاف شان این بار هم‌ اتکاء به بازوی اهریمنی خارجی دارند و خلیل زاد در محور آن دسیسه چینی جا داشته، آمریکا را وسیله ی فشار بر مخالفین سیاسی و معترضان اقتدار گرایی تباری شان قرار می دهند.

با مرور بر پیشینه ی تشکیل این دادگاه می یابیم که همه‌ی بیش از یکصد و بیست کشور اساسنامه‌ی روم را امضا کردند و درسال ۱۹۹۸ دادگاه کیفری بین المللی عرض وجود کرد، در جمع ۷ کشور مقتدر ولی مخالف تشکیل این دادگاه، آمریکا اول است و حتا تا مارچ ۲۰۱۷ هم‌ در جمع ۳ کشوری بود که اساسنامه را امضا نه کرد و مخالف تشکیل آن بود و است.

وقتی در سال ۲۰۰۳ عملن دادگاه کیفری بین المللی ایجاد شد، نه توانست زیر فشار قدرت های ستمگر عدالت را به گونه یی که لازم است تطبیق کند.

در نوامبر ۲۰۱۷ بود که دادستان دیوان‌کیفری مجوز خواست تا برخی از افراد ارتش و سیای امریکا را که در می ۲۰۰۳ و دسمبر ۲۰۱۴ به شکنجه ی ۶۱ تن متهم بودند تحت تعقیب قرار دهد اما نه توانست.

حالا چی گونه است که آمریکا ارگ نشین فعلی افغانستان را کمک‌ کرده و با استفاده از قدرت خویش در بزرگ ترین دادگاه بین المللی اعمال نفوذ می کند؟

اساسنامه و شرایط کامل اقدام بر قوانین دادگاه کیفری بین المللی را باید کامل با ضمایم ۹۰ صفحه یی آن و سایر مقرره ها دقیق مطالعه کنند که آن گاه ادعای پرداخته شده به جعل ایشچی AESHCHI بخشی از دسیسه علیه جنرال دوستم بود یا چیز دیگر؟ یقینن که توطئه بود، کجا شد ثبوت بی دسیسه و بی توطئه و کجاست فیصله ی دادگاه های افغانستان در این مورد اگر ثبوت بی دسیسه وجود داشت؟ مخصوصن که جنرال دوستم ان زمان خارج از دولت حتا خارج از کشور بود و هیچ عقلی هم قبول از احتمال نفوذ وی کرده نه می تواند.

همه می دانیم که عنوان کردن هر به اصطلاح اتهامی علیه جنرال دوستم یا یکی از مخالفان نظام

تک تباری و ناقدین سیاست آمریکا روند یک ادامه ی تیره یی است و محتملا فردا دامن گیر هرکسی شده و بر زمین گیر کردن سیاسی و نظامی شان شود. چنان توطئه تراشی در اوضاعی که آشفته بازار مدیریت و سیاست تبعیض و تصفیه ی قومی و تحقق اهداف داعش سازی آمریکا در شمال کشور است کمکی به نفع ارگ نماید.

آیا حکمتیار، گلاب منگل که عملن بغلان را طالبان سپرد و اسناد آن موجود است، آقای گیلانی که مستقیم و راسن از پاکستان دفاع می کند و شرم آور تر این که عکس تنهای پرویز مشرف، ویران گر اصلی افغانستان در‌ منزل اش نصب است، خود غنی و اتمر‌ و استانکزی که همیشه اهداف و‌ منافع پاکستان را به همکاری زاخیل وال دنبال می کنند و در همکاری با طالبان و حالا داعش هر روزه خون ملت ما را می ریزند، ارتش آمریکا و C.I.A و I.S.I پاکستان که عملن مظنون دادگاه بین المللی

می باشند و اند باید به این دادگاه، دادگاهی شوند یا جنرال دوستم و هم نگاه های او که فقط 

داد خواهدعدالت مساوی تقسیم قدرت و پایان سلطه گرایی استبدادی منحصر به فرد و قوم در کشور استند و حامیان شان بخش بزرگی از جغرافیای کشور را تشکیل می دهد؟

مخالفین سیاسی را چنان نه می شود از میان برداشت. هر کدام‌ این ها داعیه داران بزرگ ملی و با

پای گاه مردمی اند.

حالا اگر آمریکا می خواهد دادگاه بین المللی را رخ هراسناک به ملت و دوستم ها نشان دهد، باید دو کار کند، اول اساسنامه ی این دادگاه را امضا و به آن باور پیدا کند، دو دیگر نظامیان مظنون امریکایی را به آن دادگاه تسلیم کند. سه دیگر این‌که درک داشته باشد از ناکاره بودن تیم ارگ و سپیدار و به حمایت باطل آن ها پایان دهد. چهار دیگر این که بداند دوستم و نیروهای مطرح دیگر در سراسر کشور بید های لرزانی نیستند که جزء به خدا به کسی سر تعظیم فرود آورند، شاید دچار فعل و انفعالات توطئه‌ های عمیق تاریخی و سیاسی گردد و‌ ناگزیر به مجادله و مقاومت با آن شوند. 

اقدامات طیف بزرگ عدالت طلبی در سراسر کشور و در وجود شخصیت های تاثیر گذاری چون مارشال دوستم، عطامحمد نور، استاد محقق، رحمت الله نبیل، ظاهر قدیر، برادر هر چند ضعیف شهیدجنرال رازق قندهار، اسماعیل خان هرات حضرت علی و نیروی بزرگ شمال کابل تحت قیادت دگرجنرال میرامان الله گذر، جنرال بابه جان و میر رحمان با ریشه های عمیق مردمی به وجود آمده است، حتا آقای احدی که روزگاری از موافقان ارگ‌نشینان بود، می‌تواند هر گاهی سر نوشت ساز باشد و منطقی تر هم آن است که تشکل وسیعی به اشتراک نسل نو مقاومت تحت رهبری احمدمسعود در پنجشیر و لطیف پدرام در بدخشان و‌ همایون همایون در خوست و لالۍ حمیدزی در کندهار. و به همین. گونه. در سراسر. کشور تکانه‌ی لرزانی علیه آمریکا و عربستان و پاکستان شوند و اختلافات خود را کنار بگذارند، به خصوص عطامحمد نور و مارشال دوستم. 

دلیل پسا انتقاد هوایی منتقدان را همین حالا می گویم‌، ما نه می توانیم با گفتار های آرمانی حقایق هویدا و‌ قابل لمس مورد خواست خود مان را برای نادیده گرفتن آن هایی آواز  شیپور مخالفت بلند کنیم که همه بخشی از حقایق سرنوشت ساز کشور ما اند.

یک ورق کاغذی هم به نام گزارش عدالت انتقالی وجود نه دارد:

آن چی مربوط به پخته شدن دیگ هزار من عدالت انتقالی با شمع ناتوان می شود خیالی بیش نیست.

به ضمانت و به وضوح ‌و به صراحت می گویم که حتا ورقی به نام ره یافت عدالت انتقالی جزء در الفاظ وجود نه دارد و سیما سمر فقط شاهانه زیست و جوانان خوش قد و قامت را در کمیسیون برگزید که نه می دانم بیش‌تر شان از کدام مجرا مشهور و صاحبان کرسی های نجومی شدند، هر کسی می تواند آنان را به آوردگاه مصاف بحث علم و اندیشه بخواند، من با آقای نادری که در دفتر ما تشریف آورده بودند، مصاحبه کننده‌ی مستقیم برنامه ی تلویزیونی بودم و با توجه به آگاهی قبلی از درون کمیسیون پرسش هایی را مطرح کردم که او‌ باور نه داشت چنان گزارشات از داخل کمیسیون درز کرده و به ما رسیده باشد، افزون بر آن منی کم سواد و بی سواد چیزی  در چانته ی آقای نادری نیافتم که نادر باشد و سزاواری آن جوان را به عضویت در کمیسیونی به نام بی مسمای حقوق بشر تضمین نماید، پس از جدال تلویزیونی من با آقای نادری، اطلاعات داخل کمیسیون به من می رساند که آنان در پی انتقام از من برای به چالش کشیدن آقای نادری اند. 

« آغاز همان برنامه ها شکل گیری انتقادی داشتند که بعد ها مسئولیت آن را برای محترم امین حقجو ژورنالیست جوان و پرتلاش سپردم، حقجو توانست تا زمان بودن من ‌و پس از آن هم با مدیریت محترم عبادالکریم عبدالله زاده، محترم عبدالوهاب واقف و تعداد دیگری از جوانان و هم کاران تازه آمده 

جای گاه برنامه را در بین بیننده ها تثبیت و نام آن را در جست و جوی حقایق بگذارند که از موءثریت بلند افشاگری ها برخوردار بود. نه می دانم حالا نشر می شود یا خیر؟ ».

من با چند تن از کمشنران محترم کمیسیون بلدیت تشریفاتی داشته و با ‌آقای  فرید حمید دادستان فعلی ( کمشنر قبلی کمیسیون ) کمی بیش‌تر آشنا شده بودم و چند باری به دفتر من غرض مصاحبه تشریف آورده بودند، با آقای محترم حکیم فهیم معاون کمیسیون هم در سطح رسمی و بسیار ابتدایی سلام علیک داشتم، مهربانو سیما سمر را در روزی که به کمیسیون رفتم یک بار دیدم، آن هم که برای کدام کاری به دهن دروازه‌ی دفتر آقای نادری آمده بودند. 

بحث ها را از هر رخی شروع کردیم و مدعای من پی بردن به حقیقت بود و نه بود به اصطلاح گزارش عدالت انتقالی کمیسیون بود،‌ تعدادی از همکاران محترم شان هم محبت کردند و آن جا آمدند، بحث با یک تعداد آنان نشان داد که اگر مهارتی به کار می بردی برخی آنان ناخواسته معلوماتی را برایت 

می دادند که اگر رسمی از آنان مطالبه کنی به حکم رئیس جمهور هم چیزی برایت نه می دهند. 

در جریان مباحث که به صورت کل تا ۴۵ یا ۵۰ دقیقه دوام کرد، پی بردم که اعضای محترم و کارمندان محترم کمیسیون از تربیت والا و مناسبات بلند شهروندی و اخلاقی برخوردار بودند و سنگینی غرور کمی شانه های بانو سمر را لمیده ساخته بود. حق هم داشت، بانویی که نزدیک به دو دهه فقط گپ زد و چیزی در بساط نه داشت و همه را با چند لفاظی تکرار فریب داد و بیرون از مرز های کشور و در مجامع بین المللی مطرح شد چی گونه می توانست خرام نخوت و کبر را از خود دور کند؟ در پهلوی اخلاق حسنه‌یی که همه عزیزان محترم کمیسیون داشتند، من در چند پرسش کج دار و مه ریز  دانستم که اصلن چیزی به نام گزارش عدالت انتقالی وجود نه دارد و تبلیغات در این مورد رخ مصلحتی و ترساننده‌گی برای اکثر شاملان رده های بالا و استحکام موقعیت شخصیتی و کاری اعضای محترم کمیسیون بود. بخش دوم خصوصیت ترافیکی کار کمیسیون شامل ارجاع رسمی عرایض مراجعان به مراجع مربوط و در مواردی هم تعقیب آن ها بود، وقتی می خواستم خارج شوم، به طرز محسوسی آگاه شان ساختم که از برنامه‌ی شان برای توطئه علیه من آگاه ام و در دفاعی سنگینی قرار دارم، راوی به گونه‌ی مستقیم از صحبت های میان خودی آنان در مقدمه چینی راه اندازی انتقامی توطئه علیه من برایم روایت کرده بود حتا گفته بودند،  من را چنان بدنام کنند تا سربلند نه کنم. نه دانستند که هر بنده خدایی دارد که خیرأ ماکرین است. با آن که ایشان را از آگاهی خودم آگاه ساختم، گفتم چای شما را خوردیم و ما و ‌شما آشنا شدیم باید مهمان من شوید، ابتدا قبول نه کردند اما با پافشاری من تن به رضایت دادند. گاه و جاه را انتخاب کردیم، هتل شاندیز که مالک آن همه‌ی کابینه‌ی آقای کرزی را به شمول خودش مانند اطفال فریب داده بود و تا امروز دولت گروگان آن ایرانی حرام زاده است، مکان صرف طعام ما انتخاب شد و به روز موعود همه با هم دیدیم. روزی که من به کمیسیون رفته بودم آقای فرید حمیدی نه بودند، در هتل شاندیز آمدند، اما بانو سمر تشریف نیاوردند و‌ صمیمیت ما زیاد شد، اما با توجه به حوادث و تحولات غیر مترقبه ماندگار نه شدند، شاید حالا اگر مقابل هم شویم یک دیگر را بشناسیم اما نه به پیمانه یی که خودمانی باشیم و حالا از همه‌ی آنان نسبت حسن نیت شان برای دعوت از من و پذیرفتن دعوت دوباره سپاس گزاری می کنم. 

چون تجارب به من آموخته بود و است تا همیشه  بلا را به روی بزنیم، در ختم ثبت جریان مصاحبه وعده کردیم تا روزی به کمیسیون بروم، به آقای نادری تلفن کردم و چنان گذشت که خواندید، لذا

ناقضان حقوق بشر ضمن دعا برای بانو سیما سمر، دل بی غم باشند که هیچ چیزی نیست تا آن ها را محکوم کند، غیر از روز بازپرس پروردگار. 

دام های بی شمار و‌ شکار چی های آشکار آمریکا و غرب، جواسیس شان را در اولین ماه های اشغال افغانستان برگزیدند و منی حقیر یکی از افراد مورد نظر شان بودم 

من یکی از کاندیدان مورد نظر جاسوسی برای آمریکا بودم که الحمدالله مؤفق نه شدند.

خصوصیت های هر‌دم‌‌خیالی سازمان استخبارات جهانی الزام ناگزیر قانونی است، بی باوری ها،‌ بی اعتنایی ها نسبت به مهره های در دست‌رس قرار گرفته‌ی این سازمان ها ‌و حتا بی ارزشی های شخصیتی آنان امر عادی است.

نشانه های فراوانی در کشور ما هم وجود دارند که هم زمان برخورد با چنان افراد، جبونی‌حیثیتی و وقاری آنان برملا می‌گردد. 

در دوران دو‌ دهه پسین حد اقل دو خفت باری به اصطلاح رؤسای جمهور های افغانستان را دیدیم

جوبایدنی که حالا همه دل به او بسته اند، در یکی از ملاقات های خود با کرزی و در کشور کرزی و در تخت سلطنت کرزی چنان به او اهانت کرد اگر غیرتی وجود داشته می داشت یک روز هم ادامه‌ی حضور آمریکا را نه می خواست یا حد اقل بایدن را به رسم احتجاج از کشور خارج می کرد، آن کار را نه می توانست، چون دست نشانده بود و آن گفتار زرگری علیه امریکا را همه ملت به خصوص اهل مسلک می دانند، به روایتی که خود آقای کرزی کرده، بایدن با خشم و اهانت به کرزی،‌ گفته ارزش پاکستان صد برابر افغانستان به آمریکاست و بدون خدا‌ حافظی ارگ ترک کرده است.

من آمریکایی و ترجمان او را از دفتر کشیدم و افتخار هم دارم، عادی ترین جنرال ماتحت امری که اگر بخت باز می داشتم و ممانعتی نه می بود و برخی یابو های درگاه کرزی مرا نه 

می دریدند، از لحاظ تشکیلاتی و سلسله ی مراتب اداری با طی طریق حقیقی اجازه ی عبور از شش در می گذشتم تا به کرزی می رسیدم و از لحاظ مسلکی و وظیفه وی من یا هم کاران محترم حتا نفر اول بوده می‌ توانستم تا به دربار کرزی شرف یاب شوم،‌ خدا را شکر که سر به آستان او خم نه کردم و کاری هم نه داشتم تا بروم ‌و کسی هم من را به آن راه نه می داد کما این که در بسیاری مجالس حتا در ردیف اول حضور کرزی، من هم حضور وظیفه وی با ایشان داشتم و دریکی از موارد رفیق هلال الدین هلال که آن گاه در سمت معاونت وزارت داخله منصوب بودند و‌ همه‌ی ما برای برگزاری محفل فراغت محصلان پلیس در یک لوژ با آقای کرزی بودیم، مانع بلند کردن آواز انتقادی من شدند، نه به حکم مقام شان چون من تحت امر ایشان نه بوده ام، بل برای آن 

گذشته ی طولانی دوستی داشتیم.

ماجرای اخراج کردن امریکایی و ترجمان او توسط من چی بود؟

لشکر کشی قلدر مأبانه ی آمریکا و هم پیمانان او تازه بود و کار ها هم شدید، من که معاون بخش اردوی آقای شمس الدین حامد بودم ‌و مقرری ام هم حاصل محبت محترم عزیز‌الله آریافر ‌و صدور حکم مارشال فقید بود، پسا تغییرات تشکیلاتی در سمت ریاست نشرات نظامی رادیو‌ تلویزیون ملی افغانستان گماشته شدم،‌ تدابیر ‌و آماده گی های اولین انتخاب افغانستان بدون طالبان بود که سکان دار اصلی قدرت آمریکا و‌ هم پیمانان او بودند. کار های حیرت آوری زیر نام تجدید ساختمان سفارت آمریکا آغاز شده بود،‌در جهت شمالی ساختمان رادیو تلویزیون یک جاده ی فرعی و فعال و‌ همیشه منزه به عنوان نقطه ی حایل بین هر دو مکان قرار داشت.

بیش تر از هشت ما و‌ کم تر از یک سال هر صبح که می آمدیم، کوه مصنوعی از انبار خاک را می دیدیم

هم کاران ما گرامی و باشنده گان محل شاهد هر روز تکرار آن سریال بودند،‌ روزانه ده موتر سنگین وزن درانتقال خاک به مکان نامعلومی مصروف بودند‌ و شب دوباره همان حالت انبار سازی کوه خاک بود بهپهنا و درازی سرک‌ ‌و اگر مبالغه فکر نه انگارید تا چهار متر ارتفاع، کار چنان شدت گرفت که همان جاده رابستند و تا امروز بسته ماند و کسانی که از جاده ی عمومی مقابل سفارت آمریکا گذر روزانه داشتند،شاهد نقل و انتقال های عظیمی بودند‌. 

دیدن چنان موارد اگر برای یک عده عادی بود، به کسانی که امور نظامی و امنیتی را بلد بودند پرسش برانکیز داشتند. هر روز کوهی به درازای تا صدمتر و پهنای تمام جاده ی فرعی که حد اقل بیست متر می آید و بلندای بعضی جا ها تا هشت متر از کجا بیرون می آمد و به کجا می رفت و چگونه ماشین و‌ نیروی کاری وجود داشت که آن همه کار حیرت انگیز را تا به هشت ماه و بیش‌تر از آن بدون وقفه ادامه می داد؟ سینه‌ی سرک مقابل سفارت آمریکا را با عمق تا ده متر و پهنای ده متر و طولای ده متر هم شگافتند و چنان کار می کردند که گویی جاده یی از زیر زمین کابل به قصر‌‌سفید در آمریکا احداث

می کنند، با پیش‌رفت حیرت انگیز کار ها بود که جاده عمومی فروش‌گاه منتهی به میدان هوایی تا امروز مسدود شد و‌ کسی نه می داند که آن جا چی خبر است؟ برای عبور و‌ مرور رجال دولتی از طرف وزارت دفاع کارت های مخصوص توزیع گردید، مدتی آن کارت ها هم معتبر بودند و یک روزی که آمدیم دیگر از مسیر چهار راه صحت عامه اعتبار ورود نه داشتند و باید کارتی را می داشتی که نمونه‌ی آن بر دیده بانی پاس‌گاه نصب شده بود و من از جمله‌ی شاملان غیر مستحق آن کارت‌ بودم.

آغاز کار های مقدماتی بود و هنوز تلویزیون ها و رادیوهای خصوصی فعال نه بودند، فشار مراجعه‌ی کارمندان و ژورنالیست های نظامی نیرو های آیساف به صورت عموم و نیرو‌های نظامی هم کار و ‌هم‌پیمان آمریکا به صورت های جداگانه به نشرات نظامی رادیو تلویزیون بیش از حد بود، من در پی پیشنهاد مقام وزارت اطلاعات و روادید شخص محترم رفیق غلام حسن حضرتی در ریاست نشرات نظامی گماشته شدم که قبلا محترم شمس الدین حامد آن را رهبری می کردند و ایشان هم پس از خود شان دید مساعدی به بودن بنده در آن جا داشتند.

همه‌ی ما چندی وقت قبل متوجه شدیم که آواز نامرئی یی گوش های مان را اذیت می کند، روزی فکر کردم که این آواز انعکاس اهتزازات پخش شده‌ی عمدی است و بیم آن داشتم که سبوتاژ پخش 

آلوده‌گی صوتی مخرب نه باشد و همه‌ی ما را آسیب نه رساند، بر‌خلاف فکر من حتا کسی از همکاران محترم ما توجهی هم به آن آواز نه داشتند و یا این که آن را بی اهمیت می دانستند، روزی آقای عزیزالله آریافر دانش‌مند جوان و زیرک و‌ عامل اصلی تقرر من پسا طالبان، گفتند این آواز ها از چی است و اشاره ی شان به همان چیزی بود که من فکر می کردم، چاره یی هم نه داشتیم و شکایتی هم نه می‌توانستیم چون دلیل و‌ ثبوت واضحی هم نه داشتیم و اگر هم می‌‌بود گوش شنوایی نه بود و زبان انکاری از همه بود، قدر مسلمی را که می دانستیم آن کار نوعی اقدام استخباراتی شاید شنود و شاید هم توجیه افکار عمومی در آن ساحه از ساخت و ساز هیولایی بود که جریان داشت. 

من از روی عمد در یکی از ملاقات های که با یک بانوی جوان امریکایی داشتم، اما در ظاهر به  شوخی او را خطاب کرده ‌و گفتم: (… چی پخش می کنه سفارت شما… ای آواز ما ره خسته ساخته… ترجمان گپ های من را ترجمه کرد..

 آن بانو با بسیار خون سردی گفتند … کار سفارت نیس …من هم گفتم شوخی کدم… )، هدف از طرح عمدی خودم آن بود تا آنان بدانند که مردم افغانستان ساده نیستند آن طوری که آمریکایی ها فکر می کنند. پس از آن بود که حق و‌ ناحق و هر روز یکی دو نفر و گاهی سه نفر آمریکایی به دفتر من می آمدند که بعد ها بیش‌تر و مستندتر می‌خوانید.

     صدای عثمان نجیب از کانال (2) می برآیه:

هر اداره و هر محل کار خصوصیات منحصر به خود را دارد، گاهی در پی صمیمیت و گاهی هم طنز‌گونه طرح هایی می داشته باشند، رادیو‌تلویزیون ملی آن زمان هم مبرا از آن طنازی ها نه بوده و‌ بیش‌تر هم صمیمی بود. هر کدام ما می دانستیم که یک نامی و‌ یک لقبی و یک مهری بر ما زده 

می شود و آن مهر متناسب به وضعیت اناتومی و ساختاری وجود ما بودند، اما نه می دانستیم که نام خود ما را چی گذاشته اند؟ اما نام های دیگران را زودتر می فهمیدیم، حالا لازم نیست نام های طنازی هر‌یک را نام ببرم و تنها از خود می گویم.

شادروان صمد مومند رفیق، دوست، برادر و همه‌‌ی ارزش معنوی زنده‌گی من بودند، روزی گفتم « … بچیم تو خو ده بین همکارا و سربازا هستی راس بگو نام مره چی ماندن… از خنده خود را گرفته نه توانست و گفت… ولا بچیم ای بچا بسیار رذیل استند… هر کسه برابرش نام میمانن… نام تره نظر به صدایت…کانال (2) ماندن… هر وخت میفامن که تو میایی میگ… چپ باشین… کانال دو آمد… اما بسیار دوستت دارن…»، من از بدو تولد خپی آواز مادر زاد دارم، همان است که هنگام صحبت از مخاطب کرده خودم بیش‌تر خسته می شوم، چون فشار بی اندازه بالای گلوی من می‌آید.

رفت و آمد گروه های ژورنالیستان و نظامیان کشور های خارجی زیاد شدند، روزی برای بحث در مورد روش کاری تبلیغاتی انتخاباتی نیرو های آلمانی، در دفتر کاری ام با چهار تن از نماینده گان ارتش آلمان ملاقات داشتم که از پیش هم آهنگ شده بود، در جریان ملاقات و خلاف انتظار دو نفر یک آقا و یک بانو داخل دفتر شدند، من مؤظفین دفتر را خواسته و پرسیدم چرا آنان را اجازه دادند؟ در حالی که ما ملاقات داریم، گفتند تا متوجه شدیم داخل شدند. به هر حال از اختلال در ملاقات با آلمان معذرت خواسته و تازه واردان بدون اجازه را پرسیدم از کجا اند، جواب دادند که از سفارت آمریکا آمده اند و بدون آن که معذرت بخواهند اجازه‌‌ی نشستن خواستند، من گفتم باید می دانستید که با قرار ملاقات می آمدید و حد‌اقل منتظر می ماندید تا ملاقات ما ختم می‌شد، با آن هم دعوت شان به نشستن کرده و ملاقات را با آلمان ادامه دادم، من آن روز لباس نظامی بر تن داشتم و بر سبیل عادت هم در منزل و هم در دفاتر شخصی و دولتی موقعیت های پایان از مهمانان را برای نشستن انتخاب می‌کردم و می‌کنمً. آن روز هم در جای خودم نزدیک دروازه‌ی دخولی دفتر نشسته بودم که به سکرتریت راه داشت و مهمانان ناخوانده نسبت نه بود جای در کوچ ها بالای چوکی های فرعی مقابل من نشسته بودند، در جریان ملاقات صدای خنده‌ی قهقه‌یی بانوی ترجمان بلند شد، زیر چشمی نگاه کردم که وقتی من صحبت می کنم و ترجمان آلمان ها ترجمه می کند، آن بانو بر آواز من تمسخر کرده و با آمریکایی همراه خود می خندد، بار اول را گذشت کردم، بحث ما با آلمانی ها ادامه داشت که آواز خنده‌ی آن بانو  بار دوم و بلندتر از بار اول بلند شد‌، من که از اول آمدن آنان دل‌خور شده بودم و مخصوصن فکر کرده بودم آن دختر افغانستانی است و با یک آمریکایی شانه به شانه آمده است راستش غیرت من بسیار به جوش آمده بود ‌و خود را کنترل کردم، خنده ی بار دوم آن بانو ‌و همراهی آمریکایی با آن عنان کنترل را کف من ربود و با عتاب بسیار جدی دختره را خطاب کرده، گفتم : « تو انسان هستی یا حیوان… یک دختر افغان ‌‌و مسلمان اول کت ای امریکایی لعنتی آمدی… بی اجازه داخل شدین و‌ حالی بازام خنده داری …و ‌گپای ما ره اخلال می کنی … دختره گفت… نه من افغانستانی نیستم… من ایرانی ام… گفتم انسان خود هستی و پیش از شما چند گروپ آمریکایی ها آمده بودن مردمای بسیار با ادب بودن… افکار من چنان در هم و بر هم شدند که اراده را از دست داده و آن دو را با خشونت از دفتر کشیده و مؤظفین را گفتم تا دیگر هرگز به ای ها اجازه نه تین که داخل رادیو‌تلویزیون شون… دیوانه‌گی من تا آن جا  پیش رفت که خودم آلمان ها را در دفتر رها کرده و آنان تا دهلیز کلان منزل سوم تعمیر تکنالوژی رانده و برگشته از مهمانان آلمانی معذرت خواستم، مسئول گروه شان گفت « …متأسفانه کار خراب کدن… ترجمان ما به ما گفت… ده اصول کاری آیساف ای رقم عمل قابل پرسش اس … و… مه شما را تمجید می کنم از کشیدن آنان..، مستحق همی کار بودن…مه به ترجمان گفتم … بر شان معذرت مرا دوباره برسان … در جواب گفتند … امروز روز خوبی نه بود… اما ما باید ده باری کارا گپ بزنیم … و مسئول شان گپ خود را ادامه دادن…ترجمان کفت که ای ها میگن ما جریان عمل آن دو ‌نفره به قومندانی آیساف گزارش میتیم …»، و به دین سان بود که رفت و آمد آمریکایی ها چنان گرم ‌و دوباره از سر گرفته شد، من حدود شش ماه پس و زمانی دانستم، هدف آن گرم گیری های رفت آمد استخدام من است برای جاسوسی.

 چی کسی باور می کند تا یک جنرال پایان رتبه در روز عید، در بالروم هتل انترکانتی‌ننتال و در حالی از سوی آمریکایی ها مهمان شود که قبلا نوعی پرسشی از آمریکایی کرده پیشینه‌ی اخراج دو آمریکایی از دفتر خود را هم در کارنامه دارد!؟

مهمانی و‌ دعوت هم ساده نه، وقتی به بالروم هتل رفتیم، فکر کردیم کدام مناسبتی است و همه‌ی بالروم را سرباز و‌ صاحب منصب  و یک جنرال امریکایی با ترجمان افغانستانی ما که تابعیت آمریکا را داشت و در همان شش ماه پیوسته به دفتر ما می آمد گرفته بودند…

ادامه دارد…