جنبش روشنگری و چالش های فراراۀ آن  

 

نویسنده : مهرالدین مشید

  

قسمت دوم    

فوکو معتقد است که  کانت در دفاع از روشنفکری، متوجه درهم تنیده گی “نقد” و “قدرت” بوده است. بخاطری که شعار روشنگری “شجات دانستن داشته باش” از طریق امر و نهی منسوب به فرید ریک دوم که می گفت”مادام که اطاعات می کنند، هرقدر می خواهند تعقل کنند”، تعدیل می شود. همچنان وی در مورد کابرد خصوصی و کاربرد عمومی عقل می گوید، این نشان دهندۀ آن است که کانت محدودیت های نقد را تصدیق کرده است. شجاعت دانستن، در عین حال شجاعت اذعان به محدودیت های عقل است و چنین عقلی، کاربرد مجاز خود را فقط در کاربرد عمومی اش می یابد.

دغدعۀ کانت و کثيری از متفكران روشنگری آن بود که چگونه در عين اينكه به تخريب و اصلاح پيش داوری ها و تعصبات غير عقلانی که مؤید نظم سياسی مستقر هستند، پرداخت و در ضمن پيوستگی اجتماعی و ثبات سياسی را حفظ و جامعه را در باتلاق هرج ومرج رها نكرد.  از این رو فوکو با برقرار کردن نوعی ترادف ميان روشنگری کانت و “نقد”، مرگ ايده آل های روشنگری در قرن نووزدهم را به مثابۀ استمرار پروژۀ نقادانه کانتی تلقی کرد، آن هم پروژۀ نقادانه یی که نقدش متوجه خود روشنگری است.

فوکو، يكی از کارکردهای اصلی فلسفه زمانه ما را بررسی اين سه قلمرو چون، اين چه لحظه یی است که عقل به استقلال می رسد؟ معنای تاريخ عقل چيست؟ و چه ارزشی را می توان به اين سلطۀ عقل در جهان مدرن نسبت داد؟ تلقی می کند.(۱۰) وی می خواهد، بدین وسیله به طرح پرسش های چالش برانگيز مبادرت ورزد. وی معتقد است که با جريان تاريخ علم، در تاريخ علم فرانسه، سئوال کانتی “از چيستی روشنگری” در فرانسه شكل دقيق و شايد ناکافی “تاریخ علم چیست” را به خود گرفته و سؤال به اين صورت طرح می شود که در فاصله رياضيات يونانی و فيزيك مدرن چه اتفاقی رخ داده که منجر به شكل گيری “جهان علم” شده است.

به باور فوکو، نقش فلسفی تاريخ علم از آگوست کنت تا دهۀ 1961 ، دنبال کردن همين مسأله بوده است. اما در آلمان، داستان به شكل ديگری است و اين پرسش که، تاريخ عقل؛ يعنی تاريخِ صورت های عقلانی در اروپا چيست؟ در جريان انديشه آلمانی از “ماکس وبر” تا نظريه انتقادی تا “هابرماس” طرح می شود و همين پرسش، کانون تأملات، ارزش ها و رابطۀ اين مسأله با تاريخ عقل، با سلطۀ عقل و هنجارها است. لذا اين نكته طرح می شود که با صورت های متفاوت عملكرد اين سلطه چيست. (۱۱)

فوکو و مكتب فرانكفورت، هر دو در پی طرح اين پرسش نقادانه اند که چگونه عقلانی سازی، به طغيان قدرت می انجامد؟ و هر دو با پرسش کانتی روشنگری دست به گريبان و هردو ادامه دهندۀ جريان استنطاق از عقل هستند که با کانت آغاز شده است .

فوکو در آثاری چون “نظم اشیا” روشنگری را عامل پیدایش علوم انسانی مدرن دانسته و به نقادی آن پرداخته است و از سوی دیگر در بحث های سه گانه نوعی همدلی با روشنگری دارد. این را شماری ها نوعی تناقض گویی خوانده اند. با توجه به تحلیل بالا، آنچه در روشنگری برای فوکو اهمیت دارد، دید انتقاد به ” زمان حال” است، چیزی که فوکو از آن به نوعی “اتوس فلسفی” یا “هستی شناسی ناظر به زمان حال” تعبیر کرده است. در واقع نوعی بازپرس فلسفی است که هم زمان، روابط انسان با زمان حال، شیوۀ تاریخی بودن فرد و تقویم خود به عنوان سوژۀ خود مختار را تبدیل به مسأله می کند.

این به معنای توجه همدلانه فوکو به ميراث فكری-  فرهنگی روشنگری به معنای چرخش از مواضع ضدمدرنيسوتی او نيست؛ بلكه به معنای تداوم بخشی به همان اِتوس فلسفی یی است که برای نخستين بار در جستار روشنگری کانت، آشكار شده است. کاری که فوکو می کند؛ آن است که اين اِتوس فلسفی را در باب خودِ دوره روشنگری به کار می گيرد . اِتوس فلسفی به زبان فوکويی، همان تبار شناسی است که متوجه مشکل “سوژه” در فرهنگ و فلسفه غربی شده است. در واقع به روشنگری می توان دو نگاه داشت که نزد فوکو، روشنگری به مثابۀ یک دورۀ تاریخی با اصول ومبانی جهان شمول،  پذیرفتنی نیست؛ اما روشنگری به مثابۀ نوعی پرسش گری که ناظر به تاریخ مندی امر جهان شمول است، قدر دیده و بر صدر می نشیند. (۱۲)(&)

هرچند  روشنگران اروپایی دین ستیز نیستند و طرفدار محدود شدن نقش کلیسادودفرو چیدن دامن روحانیون کلیسا از پیکر جامعه و سیاست اند. به باور آنان هدف روشنگری رهایی انسان از اسارت کلیسا است که به قول کانت انسان را موجودی نابالغ تلقی می کند. به این ترتیب روسنگری نگاهی خود اندیش نسبت به دین دارد؛ زیرا روشنگری در پی عقلایی کردن بشر و آزادی او از خرافات است؛ اما این نظر با نقد هایی رو به رو شده است که در پایان به آن اندکی پرداخته شده است. بر رغم تلاش ها، پس از قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم همزمان با صدور مدرنیته به جهان دیگر بنای استوار روشنگری دچار نوعی گسست شد. دشواری های روشگری در آغاز با بحران های سیاسی و نظامی آغاز شد که دو جنگ جهانی را در پی داشت. بعد ها معلوم شد که این ها معلول بنیاد های معرفتی اند که در هستهء تیوریک روشنگری ریشه دارند. بی توجهی به گسست های مهم تیوریک روشنگری برای بشر تصوری غلط از روشنگری می دهد و هم چنان مسیر آیندهء هویت سازی و جامعه پروری را نیز به بحران می برد. از این رو شماری اندبشمندان بدین باور اند که دلیل به بحران رفتن روشنگری تمرکز به نظریه های بنیانگذاران آن شده و به اندیشه های انتقادی در این مورد چون؛ فلسفهء انتقادی(۱)، اکزستانسیالیسم یا فیلسوفان پست مدرن(۲) توجه نشده است. شماری ها بدین باور اند که هر اندیشه یی در آغاز پر از ابهام، خام اندیشی و مملو از احساسات است و از سویی هم بجای تاکید ب بن مایه های این مفهوم بیشتر به خواسته ها و آرزو های بنیانگذاران آن توجه شده است. آنان مدعی اند که تعریف های نخستین روشنگری عباراتی جانب دارانه است که می توانند بر هر جریان فکری اطلاق شوند.

از سویی هم چون رویا رویی اندیشمندان روشنگری با کلیسا بوده، از این رو بیشتر ناظر به نقد کلیسا بوده است. این سبب شده تا شکل دفاعی را داشته و کمتر به تبیین دقیق روشنگری پرداخته است. دیگر این که شماری دانشمندان شرقی بجای مقایسهء جریان روشنگری با فرهنگ خودی و تعیین نسبت فرهنگی و تمدنی آن با هویت شرقی اسلامی، به مقایسه با حوزهء فرهنگ مسیحی و قرون وسطایی پرداخته اند که هیچ انسی با جامعهء شرقی ندارد. دیگر این که در عصر روشنگری انسان جدید در آرا و اندیشه های انسان شناسان و فیلسوفان متولد می شود که غایت ذاتی . فی نفسه است و رعیت اربابان قدرت نیستند. این در حالی است که در غرب مدرن هنوز انسان به عنوان ” غایت ذانی و فی نفسه” جایگاۀ خود را نیافت  و به انسان در جامعهء صنعتی غرب به گونۀ ابزار دیده می شود؛ زیرا که ماشینیزم و فناوری در غرب انسان را اسیر خود می سازد و مقام او را تا سطح یک پرزۀ ماشین تقلیل می دهد. هنوز پرسش های زیادی در این باب ارایه شده است که به درستی پاسخ نیافته اند که پاسخ ها به آن بر می گردد به مبانی معرفتی روشنگری. این در حالی است که هنوز به اندازۀ کافی به چالش های روشنگری در دو قرن اخیر به درستی پرداخته نشده است.

چنانکه دیده می شود که محدود بودن فهم بشر از یک سو و از سویی هم محدود شدن آن به قلمرو تجربه، ناسازگاری هایی را بوجود آورد که بعد ها به چالش معرفت شناختی در تفکر فلسفی غرب مبدل گردید و بحران عقلانیت در غرب را بوجود آورد.

چه بجا بود، اگر تمامی عرصه های روشنگری مورد تحقیق قرار می گرفت، ممکن بسیاری تعارض ها میان آزادی وعدالت حل می شد و به مباحثی پیشتر پرداخته می شد که گره از محدوده های ممکن یا مطلوب آزادی و عدالت می گشود و حتا به ماهیت حقیقت در تفکر غرب مورد مداقه قرار می گرفت. این در حالی است که اکنون در حوزۀ اندیه ورزی غرب این مباحث در ضمن این که محور تاملات است، مورد تردید های جدی نیز قرار دارد.

مقولۀ عقلانیت در مدرنیته در آثار اندیشمندانی چون؛ ماکس وبر، آنتونی گیدنز، میشل فوکو و دیگران معنا های متفاوت دارند. این نشان می دهد که غرب با ارایۀ تعریف ویژه از ماهیت انسانی و غایات حیات بشری به نحوی با نفی اصول ثابت عقلانی(عقل نظری و عقل عملی) پرداخته و تعریف جدید از عقل زیر نام “عقلانیت ابزاری” به گونۀ عملی ارایه داد و از سویی هم خواسته ها و تمایل های زود گذر بشری و قدرت و سرمایه را در زنده گی اجتماعی به گونۀ مطلق حکم فرما کرد. این موضوع تعبیر های خوش بینانه و بد بینانه آنقدر مبهم است که نگرش روشنگری در پیوند به  موافقت و مخالفت با عقلانیت را به چالش می برد. از این فهمیده می شود که با تردید در بنیاد های عقلانیت مدرن، بسیاری از مولفه های دیگر روشنگری را نیز با پرسش های جدی رو به رو می سازد.

مفاهیم روشنگری در رابطه با مخالفت و سازگاری آن با دین هم قابل تامل است؛ زیرا مرز موافقت و مخالفت با آن روشن نبوده و مبهم به نظر می رسد. این که روشنگری نه دین ستیز است و نه دین گریز و دین پذیر است؛ آنهم فقط در حوزۀ روابط افراد با پروردگار در امور مذهبی؛ در اشکال فردی وجمعی آن. این در حالی است که  سیکولریسم در عمل نشان می دهد که در تمامی عرصه ها در حال فاصله گرفتن از دین است. این مسأله حتا شماری روشنفکران دینی را که به سیکولریسم نیز باورمند اند و مدعی اند که روشنگری ستیز آشکار با دین ندارد؛ اما در عمل در حال ساختن رقیبان جدی برای دین و جای گزین کردن آنها به جای دین است که در عمل شدید ترین رویارویی را با دین فراهم کرده است. (۱۳)

این بدان معنا نیست که جنبش روشنگری را دین ستیز معرفی کرد و اما در بستر این جنبش جریان‏هایی رویید و بالید که بیشترین حمله‏ها را با اتکا به همان اصول روشنگری، بر بنیاد های دین و معنویت روا داشتند که در طول تاریخ بی پیشینه است. این ستیزه جویی با شعار هایی چون؛ علم جویی، حقیقت یابی و دفاع از حقوق انسانی حمایت و پشتیبانی می شود. این موضوع به نوبۀ خود روشنگری را به چالش می کشد و باید با زدودن ابهامات در این زمینه، ستیزه جویی روشنگری با دین را مهار کرد. در غیراین صورت روشنگری خود به بحران های چالش آفرین بدل خواهد شد؛ بویژه حالا که تروریزم نقاب دین را بر روی خود کشیده است و به قول معروف از سوختاندن “تر و خشک ” دوری نمی کند. هرگاه روشنگری راۀ معقول برای رویارویی با تروریزم پیدا نکند. در این صورت آشکار است که پای شتر روشنگری هم در بیابان خشک و پر تنش کنونی لنگ خواهد گردید. یاهو