آشتی کردن طالبان با مردم افغانستان، راهی برای پایان جنگ…

نویسنده: مهرالدین مشید زهر پاشی های قومی و زبانی و توطیۀ…

 ترجمه‌ی شعرهایی از سردار قادر 

استاد "سردار قادر" (به کُردی: سه‌ردار قادر)، شاعر کُرد زبان،…

خموشی

 نوشته نذیر ظفر شــــــــد مــــدتی که ورد زبانم ترانه نیست آوای مــــن…

چشم براه وحدت

            چشمم براه  وحدت  پیوند وهمد لی جانم فدای وحدت وصد ق…

دوحه سر دوحه، پروسه های پیچیده و آرمانهای خشکیده 

نوشته از بصیر دهزاد  سومین کنفرانس در دوحه  درست سه هفته…

کور و نابینایان خرد

تقدیم به زن ستیز های بدوی و ملا های اجیر، آن…

فضیلت سیاسی و افغانستان

در نخست بدانیم٬ ماکیاولی در شهریار و گفتارها٬ در واقع…

بهای سنگین این خاموشی پیش از توفان را طالبان خواهند…

نویسنده: مهرالدین مشید طالبان بیش از این صبر مردم افغانستان را…

گلایه و سخن چندی با خالق یکتا

خداوندا ببخشایم که از دل با تومیخواهم سخن رانم هراسانم که…

(ملات گاندی در مورد امام حسین

باسم تعالى در نخست ورود ماه محرم و عاشوراء حسينى را…

جهان بی روح پدیداری دولت مستبد

دولت محصولی از روابط مشترك المنافع اعضاء جامعه می باشد٬ که…

ضانوردان ناسا یک سال شبیه‌سازی زندگی در مریخ را به…

چهار فضانورد داوطلب ناسا پس از یک سال تحقیق برای…

پاسخی به نیاز های جدید یا پاسخی به مخالفان

نویسنده: مهرالدین مشید آغاز بحث بر سر اینکه قرآن حادث است و…

طالبان، پناهگاه امن تروریسم اسلامی

سیامک بهاری شورای امنیت سازمان ملل: ”افغانستان به پناهگاه امن القاعده و…

  نور خرد

 ازآن آقای دنیا بر سر ما سنگ باریده عدوی جان ما…

عرفان با 3 حوزه شناخت/ ذهن، منطق، غیب

دکتر بیژن باران با سلطه علم در سده 21،…

شکست مارکسیسم و ناپاسخگویی لیبرالیسم و آینده ی ناپیدای بشر

نویسنده: مهرالدین مشید حرکت جهان به سوی ناکجا آباد فروپاشی اتحاد جماهیر…

سوفیسم،- از روشنگری باستان، تا سفسطه گری در ایران.

sophism. آرام بختیاری دو معنی و دو مرحله متضاد سوفیسم یونانی در…

آموزگار خود در عصر دیجیتال و هوش مصنوعی را دریابید!

محمد عالم افتخار اگر عزیزانی از این عنوان و پیام گرفتار…

مردم ما در دو راهۀ  استبداد طالبانی و بی اعتمادی…

نویسنده: مهرالدین مشید افغانستان سرزمینی در پرتگاۀ ناکجاآباد تاریخ مردم افغانستان مخالف…

«
»

تناقض در استدلال آقای سیستانی بخش ششم

دکتور زمان ستانیزی 

تحریف، توریه، و کج قلمی

ملتهای جهان تاریخ خود را تازه نگری میکنند تا از اشتباهات خود بیاموزند. آلمانها از جنایات نازیزم معذرت میخواهند، روسها از اشتباهات کمونزم رو میگردانند، کمونزم چین با سرمایه داری آشتی می کند، امریکا ذهنیت تعصب اندودهٔ تفوق نژادی را در آئینه انعکاس وجدانی با حقایق عصر و زمان عیار میسازد. در این جوامع ارزشهای اخلاقی جهانشمول جانشین ارزشهای ثقافتی میگردند. ولی ما افغانها در اعتیاد ذهنیت عقبگرا با تازه نگری حساسیت نشان میدهیم. هنوز هم اسطوره پردازئ تاریخ رسمی را خیال پرورانه بررسی میکنیم. استعداد تحلیل ما متکی بر احساسات و ذهنیت تبلیغاتی است تا بر قضاوت عینی. تازه نگری را تکفیر میکنیم، مواقف سیاسی را امر بالمعروف دانسته با کج قلمی دفاع میکنیم، و از راه توهین دیگران خود را تبرئه میکنیم، و مثل هر جامعهٔ پس مانده مخالفت نظر را ناجوانمرادانه با تیغ شخصیت کشی قربانی خودمحوری خویش میسازیم. 

آقای سیستانی عوض شرح و تفصیل عینی و واقعبینانه در چهار چوب یک مناظرهٔ علمی یا دشنام و ناسزا میگویند یا به توصیف امیر آمان الله خان میپردازند. ما از خوبی ها و آرزوهای نیک امیر امان الله خان برای ملتش منکر نیستم، و به تحقیق که او دارای اوصاف بیشماری بود، ولی آنها نه وجه اختلاف اند، نه موضوع بحث اند، و نه اشتباهاتش را رفع و دفع کرده میتوانند. بناً مطرح کردن سؤوالات پیرامون مسؤولیتهای دورهٔ امانیه را نباید خیانت تلقی کرد، بلکه ادای مکلفیت برای روشن ساخت تاریخ کشور دانست. 

از نگاه روانشناسی اجتماعی موقف آقای سیستای قابل درک است. او نتنها به حیث یک هواخواه مشروطیت از امیر امان الله خان دفاع میکنند، بلکه به او مغایر تشریفات عوض لقب رسمی او که امیر بود، از خود لقب شاهی می بخشند. این تکبیر و نوحه سرائی با یک تاریخدان نمی زیبد زیرا اگر منظور تمجید قهرمانان تاریخ باشد، باید حماسه سرایی کرد، ولی اگر هدف بررسی وقایع تاریخ باشد، تحلیل سیاسئ آن ناگزیر باید شامل خوبیها و زشتیهای آن باشد. ادعای که امان الله خان هیچ اشتباه یا خیانت نکرده با ادعای یک وکیل مدافع امیر امان الله خان میزیبد، تا با یک کاندید اکادمیسین. چنین ادعا می تواند جز اعتقاد شخصی آقای سیستانی باشد، ولی اسلوب و روش تحقیق هوشدار میدهد که اعتقاد را نباید شامل معادلهٔ تحقیقی ساخت تا استدلال فرار نکند و اصول تحقیق زیر پا نشوند. علاوتاً آقای سیستانی با چنین ادعایش امیر امان الله خان را از سطح آدمیت به مراحل خدایی میرسانند. و این کار اگر شرک نیست حتماً اسطوره سازی است، پدیدهٔ که آقای سیستانی آنرا به استهزا می گیرند. 

اینکه در دورهٔ امانی اشتباهاتی صورت گرفته قابل انکار نیست. من از طریق یک تحلیل به منظور تنویر اذهان و تازه نگری و دوباره نگری به حیث یک دورهٔ درخشان تاریخ کشور به آن می نگرم، نه به غرض توهین به اعلیحضرت امیر امان الله خان، و نه به منظور انکار از اوصاف شخصی و موفقیتهای سیاسی او. ولی آقای سیستانی برای رد نظریاتم مضمون درازی تحت عنوان «نظریات برخی از نخبه گان سیاسی در بارهٔ شاه امان الله» نوشته اند تا در واقع کمبودیهای ادارئ و اشتباهات سیاسی دورهٔ امانی را با اوصاف شخصئ اعلیحضرت امیرامان الله خان تلافی و وقایه کرده باشند. پوشانیدن یک عیب توسط صفت دیگری کفر است و گریز از حقیقت یابی و یک محقق را نشاید. مسأله این نیست که دیگران در باره امیر امان الله خان چه گفته اند، بلکه این که خود امیر امان الله خان چه کرده است. یعنی بحث بالای کردار او است، نه گفتار دیگران. در قضاوت این اصل را نباید فراموش کرد که پاداش اعمال در نزد خداوند مربوط به نیت انسان است: اِنَمَاالاَعّمالُ بِاالنِیّات، ولی انسانهای روی زمین اعمال را از روئ نتیجهٔ آن ارزیابی میکنند.

علاوه بر نقص روش تحقیق نوشته های آقای سیستانی در رد نظریاتم، قلم فرساییهای او از تناقضات استدلالی فراوان حکایت مکینند. مثلاً من گفتم امیر امان الله خان به خاطر رقابت با سردار نصرالله خان و ملحوظات سیاسی داخلی افغانستان بدون امادگی نظامی بر ضد انگلیس اعلان جنگ کرد. آقای سیستانی بر انتقاد من میتازند و اعلان جنگ علیه انگلیس را از ابتکارات امیر امان الله خان قلمداد کرده مینویسند، «این داکتر… و از خدا و از تاریخ کشور خود بی خبر، نمیداند که قوای افغانی بجز در جبهه پکتیا، در تمام جبهات دیگر جنگ با انگلیس ها شکست خورده بودند…. بس همین قدر مقدور بود و آمان الله خان در آن شرایط باید معاهدهٔ را قبول میکرد.» آقای سیستانی با ذکر عبارت «بس همین قدر مقدور بود» ادعای مرا ثابت میسازند که  در سطح احساسات اعلان جنگ کار آسان بود، ولی در عمق قوای نظامی افغانستان از نگاه تخنیکی و تاکتیکئ سوقیات نظامی در بخشهای لوژستیک، مخابرات، نقلیه، و فقدان کدر رهبری عملیات نظامی یا لوی دستیز با مشکلات شدید مواجه بودند. تنظیم عملیات قشون منظم اردوی افغانستان و همآهنگ ساختن عملیات آنها با لشکرهای قومی پیشروی را به رکود مواجه ساخته بود تا آنکه لشکرهای قومی ابتکار عمل را در دست گرفته رکود سیاسی را به ظفر نظامی تبدیل کردند.

نتنها اعلان جنگ علیه انگلیس بنا بر ملحوظات سیاست و رقابت داخلی دربار عجولانه و بدون تیاری صورت گرفته بود، بلکه قبول متارکه در مقطع حساس که افغانها خاصتاً پشتونهای آنسوی خط در جنگ با انگلیس ها دست بالا داشتند اشتباه بود. خلاصه اینکه امیر امان الله خان در جائیکه باید تأمل میکردند عجله کردند و درجائیکه عجله کردند باید تأمل میکردند. پس به مشکل میتوان او را از مسؤولیت نهایئ اشتباهات دوران جنگ سوم افغان و انگلیس برائت داد. اگر به خاطر ظفرنهای جنگ به امیر امان الله خان به حیث سرقوماندان اعلی کشور لقب غازی میدهیم، مسؤولیت نهایی اشتباهات جنگ هم به او رجعت میکند.

اگر از روی قیاس یکی از زعمای معاصر دنیا حین حملات ظفرمندانهٔ قوای مسلح درگیر برای آزادئ قلمرو تحت اشغالش عساکر منظم و غیر منظم خود را بدون مشورهٔ با لوی درستیز و مشاورین نظامئ و قوماندانان داخل جبهات به نام متارکه و بدون تضمین حفظ مواضع قوای مقابل، امر عقبکشی بدهد و آنها را به واگذارئ یکجانبهٔ محاذهای مفتوحه مکلف سازند، آیا از طرف مقامات ذیصلاح عالئ قضایهٔ و مقننهٔ کشورش به جرم «اشتباه» یا خیانت ملی محاکمه نخواهد شد؟  

همان طوریکه آقای سیستانی تحدیدات بر حاکمیت سیاست افغانستان را اشتباهاً دلیل عدم آزادئ افغانستان میدانند، اجرای تعاملات و تشریفات دیپلوماسی را نیز دلیل عدم آزادئ افغانستان قلمداد کرده، به زعم خود مرا امتحان کرده می پرسند «اگر افغانستان، بگفتۀ شما ھميشه مستقل بوده است، پس لطفاً سفراء افغانستان را در عھد شاه زمان… ،اسم ببريد و بگوئيد افغانستان در کدام يک ازکشورھای ھمسايه مثل،ايران و ھند برتانوی، بخارا و ترکيه عثمانی و ديگر کشورھای اسلامی سفير داشت ؟»

این سؤوال ناقص است چون با قرینهٔ زمان سازگار نیست. چیزی را که تاریخدان چیره دست ما فراموش میکنند اینست که  موجودیت سفارت خانهٔ دایمی به شکلی که ما امروز با آن اشنا هستیم، یک تعامل نهایت معاصر است. در گذشته تنها در موارد خاص و برای ماموریتهای مشخص یک مامور یا هیئتی را برای یک سفر مؤقت به دربار یا کشور دیگری می فرستادند. بدان سبب آنرا سفیر یعنی «هیئت در حال سفر» میخوانند. سفر یا سفارت نیدر مایر آلمانی به دربار امیر حبیب الله خان را میتوان از این نوع سفارت ها شمرد. تنها از روی تعاملات دیپلوماسئ معاصر سفارتهای دایمی (یعنی غیرموقت) و مقیم (یعنی غیر مسافر و مقر در یک شهر) مروج گردید و برای متمایز ساختن آن از سفارتهای عندالضرورت عبارت «سفارت دایمی مقیم» با ذکر مقر اقامت آن رسم و رسمیت پیدا کرد. مثلاً سفارت افغانستان در ریاض.  

در ماهیت نوعیت سفارت های دایمی هم یک سان نیست. نظر به اهمیت افغانستان برای دو ابرقدرت استعماری، در صد سال قبل از دورهٔ امانی نمایندگئ سفارت روسیه و برتانیه، حیثیت یک پایگاه مستقر با ابعاد نظامی و استخباراتی را داشت که به منظور تسلیحات و گسترش استعماری روسیه یا انگلیس از آن ستفاده به عمل می آمد. با فهم این حساسیت بود که سفارت انگلیس در شمال کابل در بادام قرار داشت تا به نحوی حایل بین ارگ و راه عبوری پایتخت به سمت سرحد روسیهٔ شوروی باشد. مقر سفارت جدید روسیه شوری هم احتمالاً به سبب همین گونه تشویشات (نزدیک بودن به سرحد پاکستان یا بحر هند) در جنوبترین قسمت شهر کابل قرار داشت. بناً تحلیل چنین مسائل به مشاهده، مداقه، ژرفنگری، و موشگافی بیشتر ضرورت دارد تا اینکه نام سفیر افغانستان چه بود. 

آقای سیستانی این سؤوال را برای آن مطرح میکنند، که ثابت بسازند که افغانستان چون اختیار داشتن سفارت خارجی (روسیه) در کابل را نداشت، پس کشور آزاد نبود. او به تقاضای انگلیسها از حکمروایان افغانستان اشاره میکنند که «دوست و دشمن انگليس را دوست و دشمن خود بشناسد و تعھد نمايد که بدون از انگليس با ھيچ کشور ديگرى داخل روابط سياسى و نظامى نگردد.» چنانکه در بخش چهارم توضیح شد که این دلالت بر حاکمیت انگلیس برسیاست خارجئ افغانستان میکند، نه به سلطهٔ آنها بر آزادئ افغانستان.

اینطور معلوم میشود که یا آقای سیستانی در چندین مورد سخنان مرا یا عمداً تحریف و توریه میکنند، یا با نارسایی هوش و گوش دوچار هستند. مثلاً من به وضاحت دو بُعد متضاد سیاست پاکستان در رابطه با افغانستان را توضیح کردم: پاکستان نمیخواهد افغانستان تجزیه شود، ولی از عدم استقرار در منطقه بهره بردارئ سیاسی میکند. برای جستجوی راه حل مشکل نظامی/سیاسی منطقه تفکیک و شناسائی این دو امر متجزا حتمی است.

۱- پاکستان به سببی طرفدار تجزیهٔ افغانستان نیست، که در صورت تجزیهٔ افغانستان اگر گروه های نژادی و زبانئ افغانستان با کشورهای همسایه می پیوندند، پشتونها احتمالاً نظر به مجاورت با پاکستان یکجا خواهند شد. در نتیجهٔ ادغام پشتونهای دو طرف خط دیورند نفوس آنها از پنجابیها بیشتر می شود. مسلم است که پنجابیها که در پاکستان کنونی صاحب قدرت و امتیازات هستند، حاضر نخواند شد که عمدأ و قصداً خود را از یک اکثریت نسبی به اقلیت درجه دو درآورند. این نه برای آن که پاکستان برای مردم افغانستان دایهٔ مهربانتر از مادر است، ، بلکه برای آنکه سلطهٔ پنجابیهای پاکستان منافع سیاسی خود را در خطر می بینند. این استدلال بر پایهٔ منطق استوار است، نه به جانبداری از پاکستان.

۲- نظامیان پاکستان برای بهره برداری اقتصادی و سیاسی به همکاری امریکا برای تضمین منافع آندو کشور استقرار منطقهٔ را برهم میزنند. بناً کشالهٔ سیاسی امروزی در هردو جناح خط دیورند بر ابعاد زبانی و نژادی میچرخد. خون پشتونها را به نام تروریست می ریزند تا پنجابیها در رأس نظام بهره برادری مالی کنند.

آقای سیستانی سخنان مرا عمداً تحریف کرده طوری وانمود میکنند که من وابستهٔ به اصالتهای قومی هستم از آنرو به زعم ایشان از موقف پشتونها یا پاکستان دفاع میکنم. در حالیکه من به صراحت گفتم که پشتونها، نه به حیثت یک کتله ممتاز، بلکه از نگاه کمیت جمعیت و نفوس قلب افغانستان را تشکیل میدهند و مسأله را در رابطه با تجاوزات و دسیسه های کشورهای خارجی و منطقه به گونهٔ هوشدار در رابطه با خطرات ناشی از احتمال تجزیه منطقوی ارایه کردم. 

اگر قضیهٔ بالا از به کار نبردن هوش آقای سیستانی حکایت میکند، قصهٔ بعدی از به کار نبردن گوش او شکایت میکند. آقای سیستانی مضمون درازی نوشته اند تحت عنوان «توهین به مقام مادر و مقام استقلال در کلام ستانیزی» که در آن از توریه و تحریف به تعوض پا فراتر گذاشته ناسزاگویی و اهانت کرده بدون آنکه دقت کنند که من هرگز چنین اظهار نظر نکرده ام.

توضیح لازم: در محفل تجلیل روز آزادئ افغانستان از طرف قونسلگری افغانی در لاس انجلس در سال ۲۰۰۷  یک چهرهٔ سرشناس تلویزونی از بالای ستیج به لحن یک شوخئ سیاسی تجلیل روز آزادی را علی الرغم وجود قوای خارجی در کشور مورد سؤوال قرار داده گفت «آلی راست بگوئین که افغانستان آزاد است، یا نی که ما جشن بگیریم؟» یکی از مهمانان احتمالاً در همنوایی با عمق سؤوال مطروحه به باب مزاح ذوالمعنین گفت: بلی این بدان ماند که کس در عروسی مادرش برقصد. این گفتهٔ وطندار ما که پیچیدگی مسأله را به شوخی جوابگو شده بود زبانزد مجلس شد.

من در بیانیه خویش در کلیفورنیای شمالی به همین مسأله اشاره کردم و به خاطر حساسیت قابل درک عبارت آن از حضار معذرت خواستم و به صراحت گفتم که این «مزاح» از من نیست. این واقعیت در ویدیوی سخنرانی من به وضاحت شنیده میشود که من اظهار نظر نمیکنم، بلکه به ذهنیتی دیگری اشاره میکنم. ولی داکتر زمانی و آقای سیستانی بدون آنکه به دقت گوش و هوش کنند، مرا به داشتن چنین نظر متهم کرده به یاوه گویی های مطابق بر خصلت شان پرداخته صفحهٔ کاغذ و صورت خود را یکجا سیاه کرده اند و پر کاهی نبود که از آن کوهی نساختند:

گوش خر بفروش و دیگر گوش خر

کاین سخن را در نیابد گوش خر «مثنوئ معنوی»

گوش کر بفروش، گوش خر بخر

گوش خر بهتر بود از گوش کر  «وجیزه»

چی مدام د بل عیبونو ته نظر کړی

خدای له خپله عیبه ولی ناخبر کړی

که یوه جودانه عیب وینی په بل کی

هغه یو جودانه عیب به یی لوی غر کړی

خدای و تاته د ملکو مقام در کړو

ته دا خپل صورت پخپله ګاو و خر کړی «رحمن بابا»

آقای سیستانی همهٔ جفنگیات که به اثر ترغیب ضمنی و پیروئ کورکرانهٔ او برضد من نوشته شده به شکل یک مجموعهٔ کتابنما درآورده که مثل همهٔ نوشته های او از عدم توجه به معانی و مفاهیم لغوی و اصطلاحی و کج قلمی او حکایت میکند. تبصره و تصحیح آن سالها را در برخواهد گرفت، ولی صرف بر عنوان این سفسطه بافی غوری میکنیم که نوشته اند، «دفاع از ارزشهای ملی، وظیفهٔ عناصر ملی است!» 

۱- از نگاه نقطه گذاری کاربرد کامه و ندایه در این عنوان کاملاً بی لزوم اند چون اولی مبتدا و خبر را از هم جدا میکند و دومی معنی دفاع را زائل میسازد. زیرا اگر دفاع مطرح باشد، ضرورت به ندا و ندایه دیده نمیشود.

۲- در موارد سیاسی کلمهٔ «عناصر» معمولاً به طور کنایه در قراین منفی استعمال میشود. پس در کاربرد این کلمهٔ مخاطب را توهین میکنند.

۳- کلمهٔ ارزش وجوه مشترک آرزوها و خواسته های بشری را افاده میکنند و زادهٔ غریزه ذاتی و انگیزه بشری است مثل ارزشهای اخلاقی، ارزشهای حیاتی، ارزشهای علمی، و غیره. بناً ارزشها ملی بوده نمیتوانند. در معیارهای ارزشهای جوامع مختلف ممکن تفاوتهای جزئی مشاهده شود، ولی در کلیت در انحصار یک ملت بوده نمیتوانند. بناً ارزشهای ملی عبارت بی معنی است. اگر از مقصد آقای سیستانی از ارزشهای ملی، «افتخارات ملی» باشد، میتوان به ایشان برائت داد، ولی زمانیکه بین تعریف افتخار و کاربرد و برداشت آقای سیستانی از آن متوجه میشویم، می بینیم که او معنی افتخار را هم نمیدانند.

افتخار در شدن و کردن است و به عمل مربوط است نه در بودن. یعنی یک کار و عمل میتواند مایه افتخار گردد ولی نه خود شخص که آن مامول را إجرا کرده. ما به انسان بودن افتخار نمیکنیم چون در آن معیار امتیاز موجود نیست زیرا همه انسان هستیم، ولی اجرای یک عمل نیک و پسندیدهٔ یک انسان میتواند سبب افتخار آن شخص و دیگران شود. در نتیجه امیر امان الله خان خود مایه افتخار نیست، ولی اعمال و کردار پسندیده او خاصتاً در سطح ملی میتوانند باعث افتخار مردم افغانستان باشد که آنرا افتخار ملی گفته میتوانیم.

آقای سیستانی مجموعهٔ کتابنمایش را به نام خود آغاز میکند، نه به نام خداوند، و در تمام متن بیش از سه صد صفحهٔ آن ذکری از خداوند دیده نمیشود. تمام متن این مجموعه فقط و فقط به دور دو محور میچرخد: تقدیر امیر امان الله خان و تحقیر این بندهٔ خاکی که به سبب انتقاد از بعضی وقایع دورهٔ امانیه به اعتقاد آقای سیستانی مرتکب گناه نابخشودنی گشته ام. 

در ابعاد تحت شعوری همه این نوشته ها اسطوره سازئ بیش نیست. علت تکفیر من همین است که گویا به امیر امان الله خان یا خداوند اسطوره ای آقای سیستانی توهیم کرده ام. در این اسطوره ها آقای سیستانی خود نیز در اذهان پیروانش به موقف خدایی تقرب میکند، یا لا اقل توصیف او در شعر خانم واصل همین پیام را میرساند: «حقیقت زاید هردم، خامهٔ پر بار سیستانی». بازهم بر تبصره صرف بالای دو کلمهٔ اول اکتفا میکنیم.

  

حقیقت مشتق حق است که خالق است، نه مخلوق. بدان سبب حقیقت خالق، زایا، و زاینده است، نه زایده و مخلوق و خلق شده. اگر حسب شعر خانم وهاب واصل خامهٔ پربار سیستانی هردم حقیقت می زاید، یعنی حقیقت را خلق میکند، یا ادعای خدایی میکنند یا حقیقت را از خود میسازند. معنی دوم آن ادعای مناسب حال است، زیرا آقای سیستانی مطالب زیاد حقیقت نما را از خود خلق میکنند. صرفنظر از این مسأله استعداد شعری خانم واصل قابل قدر و ستایش است.

آقای سیستانی در برابر مطالب و مسائل عوض جواب منطقی جواب تاریخی ارایه میکنند و عوض فلسفه سفسطه میگویند بدون آن که غور کنند که آیا ذکر یک واقعهٔ تاریخی در حل یا توضیح مسألهٔ زیر بحث مورد دارد یا نه. مثلاً برای اینکه انتقاد مرا بر اشتباهات امیر امان الله خان خیانت بنگارند و هیچ دلیل منطقی ارایه کرده نمیتواند، ناچار به سفسطه رو آورده به آن صبغه تخاصم شخصی میدهند و مینویسند که چون من از قوم ستانیزی هستم و ستانیزی شاخهٔ از سلیمانخیل هستند و سلیمانخیل یک قرن پیش در غزنی در صف مقابل امیر امان الله خان جنگیده بودند، پس نوشته و گفتار من باید به اثر مخاصمت شخصی با امیر امان الله خان باشد. از نگاه منطقی باید واقعیت را بر هر پیشفرض علت و معلول این تسلسل وقایع تحمیل کرد تا هر امکان ممکنه یک احتمال مطلق پنداشته شود، تا حرف آقای سیستانی بر کرسی بنشیند.

آقای سیستانی به تکلیف روحئ مبتلا است و ضرورت برای تائید شناخت شخصیت دارند. او  محض بهانه می طلبد تا قصهٔ های تاریخ را بر روی مردم بکشند تا مردم او را به حیث یک تاریخدان بشناسند. بعداً هم برای اینکه مدافع «ارزشها» و «افتخارات» مشروطیت، امانیت، یا افغانیت شناخته شوند، باید از راه شخصیت کشی اتهام ده ها جرم و هزاران ناسزا را نثار دیگران کنند تا عطش منیت و انانیت او اقناع شود. به سبب همین خود محوری است که آقای سیستانی نظرات خود را معیار میدانند و در واقع دفاع از موقف خود را در لباس دفاع از افتخارات ملی توجیه میکنند. این معمول است که حس دفاعی نفس چنین پندار و کردار را در تبارز ملیت پرستی و بعضاً هم در خدا پرستی عیب پوشی میکند.

در الفاف تسلط این ذهنیت ظن و بدگمانی آقای سیستانی هر کس را که با او نظرات یا نظریات مغایر دارند به اتهام خیانت محکوم میکنند. مثلاً مضمونی نوشته اند که  در آن مدعی است که نظریات من و وحید مژده از یک منبع آب میخورند بناً چون وحید مژده در نوشته هایش آمان الله خان، محمود طرزی، نادرخان و غبار را توهین یا تخریب میکنند، پس من هم بر حسب تعمیم پیشفرض ناقص شان مسؤولیت نظرات دیگران را باید متقبل شوم و مجرم جرم آنها باشم. من آقای وحید مژده را نمیشناسم و قضاوت بدون شناخت را مردود میدانم. فقط.

من امیر امان الله خان را از مترقی ترین رهبران افغانستان میدانم که خدماتش را تاریخ فراموش نمیکند، ولی تاریخ همچنان اشتباهاتش را درج اوراقش نموده. من محمود طرزی را به حیث نابغه شرق و از منورترین شخصیت های تاریخ افغانستان شناخته احترام میگذارم. ای کاش امیر امان الله خان به او در حساسترین مرحلهٔ تاریخ کشور فرصت خدمت می داد تا خود مرتکب بزرگترین اشتباه حکومتش نمیشدند. من به میر غلام محمد غبار به پاس اینکه او یگانه مرد مبارز بود که در رابطه با سازش حکومت وقت در پذیرفتن درخواست تصاحب و انحصار نام «ایران» با کشور همسایه جرأت اعتراض و تظاهر کرد، سر تعظیم پائین می آورم. عجب اینکه آقای سیستانی که مرا در ردیف مخالفین غبار قلمداد میکنند، خود در جبههٔ مخالف جلد دوم افغانستان در مسیر تاریخ صف آراست. 

من مطمئنم که آقای سیستانی در مورد نظراتی دارند، ولی عجب اینکه یک عضو هیئت رئیسهٔ شورای انقلابئ زمان اقتدار حزب دموکراتیک خلق افغانستان برخاسته، خود را «شیرک» میسازد، دیدگاه خود را معیار وطنپرستی قلمداد کرده دیگران را محض اظهار نظر متفاوت به کفر و خیانت متهم می کنند؟ آقای سیستانی وطنپرست هستند و من خدا پرست وطن دوست هستم. این هم عجب است که وطنپرستی خدا پرست را تکفیر کند. 

بخش هفتم

در گرداب نفسانیت

زیاده از یک سال پیش در حضور تعداد بیشماری از آفغانهای دانشمند، منور و تعلیم یافته به شمول مورخ سرشناس ډاکتر کاکړ، داکتر کاظم، و داکتر زمانی در کلیفورنیای شمالی بیانیهٔ نقد بر دورهٔ امانیه ایراد کردم که در تازه نگری با روحیهٔ مجلس همنوا بود و با استقبال نیک هموطنان در مجلس و بعد از پخش ویدیوهای کنفرانس مواجه گردید. خانم زهره یوسف داود هم بعد از مشاهده همان سخنرانی، از من دعوت کردند تا مطالب را طی یک مصاحبه به زبان دری با هموطنان در میان گذارم.

از قضای تصاد ف چند روز قبل از پخش مصاحبهٔ من آقای سیستانی مقالهٔ تحت عنوان «ارج ناکترین روز در تاریخ افغانستان» در افغان جرمن آنلاین نشر کرده بودند. روی هر دلیلئ یا هم بدون هیچ دلیل آقای سیستانی طوری برداشت کرده اند که گویا مصاحبه من عمداً برضد موضعگیری آنها ترتیب داده شده و در ذهن خود آنرا دسیسهٔ در تضاد موقف خود پنداشته اند. این تشویش ذهنی او را چنان دچار سر درگمی میکند که قرار نوشتهٔ خودش دو شب خواب نکرده اند و بعداً در همان حالت ناراحتی، بیخوابی و اضطراب فکری در صدد حفظ اعتبار علمئ خود می برایند. چون نظریاتم روی استدلال و استناد تاریخ استوار اند که او نتوانسته با آن مقابله کند، بناً راه تعرض بالای شخصیت و علمیت مرا در پیش گرفته تا مرا بی اعتبار معرفی کنند.

آقای سیستانی میدانند که چون اعتبار نظریاتم در صلاحیت علمی و حیطه تخصصم در روابط بین الدول و علوم سیاسی استوار است، از نیرنگ سیاسی کار گرفته مرا قصداً داکتر اسطوره ها میخوانند. احیاناً عدهٔ از پیروان او هم چنین بی حرمتی میکنند. در مرحلهٔ دوم مرا به خیانت متهم میسازند و دیگران را هم به شخصیت کشی می گمارند حتی آنهائیکه در این مدت بیش از یک سال با نظریاتم آشنا بودند و آنرا بارها در تائید یا بی تفاوتی شنیده بودند. 

تأسف در این است که عدهٔ که از آقای سیستانی کورکورانه پیروی میکنند لحن گفتار و شیوهٔ نوشتار مغایر اصول آدب، عفت قلم و کلام، اخلاق افغانی، و معیارهای اکادمیک از آقای کاندید اکادمیسین سیستانی تقلید میکنند. به این صورت آقای سیستانی یک تعدادی از هموطنان صاحب قلم را با خود بی ادب میسازند:

از خدا جوئیم توفیق ادب

بی ادب محردم ماند از لطف رب

بی ادب تنها نه خود را داشت بد

بلکه آتش در همه آفاق زد «مثنوئ معنوی»

آقای سیستانی طوری موضوع را مطرح میکنند که از آغاز تخریشی است. در رابطه با مسألهٔ پول لازم به یاد آوری میدانم که در تمام زندگی ام که افتخار تدریس هزاران شاگرد شاهد را داشتم  تا حد توان کوشیده ام لقمهٔ حلالم را از برکت عرق جبین باندوزم و از جبن بپرهیزم. شاکرم از اینکه خداوند مرا آنقدر مصروف و مشغول کسب حلال کرده، که فرصت برای قبض حرام میسر نشده. ولی آقای سیستانی که با چنین اطمینان خاطر اتهام می بندند، یا شاهد پول گرفتن من بوده اند یا غافل از شاهد روز جزا.

تأسف بیشتر درین است که مورخ نامدار از راه دلیل و برهان، و شواهد تاریخی با نظریات من مقابله نمی کند، به شخصیت و قوم و قبیله، پشتونوالی، افغانیت، و انسانیتم ناسزا میگوید، تعلیم و تحصیل و علم و مسلکم را استهزا میکند، تعقل و ذکاوتم را در عبارات دور از عفت قلم و کلام به دیدهٔ حقارف نگرسته، در متضرر ساختن شهرت اجتماعی و سیاسی ام از هیچ نیرنگ شخصیت کشی دریغ نکرده اند. این در حالیکه من در مقابل آیشان جز صیغهٔ جمع احترام حتی فعل مفرد را به کار نمیبرم، زیرا میدانم آنکه به دیگران احترام نمی گذارد خود لایق احترام نیست. من صرف با نظریات آقای سیستانی از روی استدلال مناظره میکنم، و بس.

من میتوانم به خاطر صدمه و ضرر به شهرتم و برای اعادهٔ حیثیتم از راه قانونی در محاکم امریکا علیه آقای سیستانی و همراهانش اقامهٔ دعوی کنم تا برای بی ادبان دیگر سرمشق شود و بیهوده به هر کس نتازند، اما هنوز در این مورد تصمیم نهایی نگرفته ام. 

محض جهت معلومات آقای کاندید اکادمیسین سیستانی یادآورمی شوم  که من شخص پرست نیستم، خدا پرستم. سجده من به سوی قبله است، نه به سوی قبیله. من با کسی خصومت ذاتی ندارم حتی با آقای سیستانی. صرف اینکه: از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست. اجداد من با امیر امان الله خان د غزنی نجنگیده اند بلکه در صف مقدم جهاد علیه انگلیس در جبهات وانه، پیوار، پکتیا، و علی خیل دلیرانه و فاتحانه جنگیده اند، و در اثر شجاعت شان از طرف امیرامان الله خان به انعامات، مکافات، و رتب عالی جرنیلی (جنرالی) مفتخر گردیده اند. نامهای اجداد، اسلاف، و اقوامم صفحات ۷۶۳، ۷۶۴، ۷۶۵، و ۷۶۶ افغانستان در مسیر تاریخ میر غلام محمد غبار را در شهامت مزئین کرده اند. من به ارواح همهٔ شهدا و جانبازان جهاد درود میفرستم.

ولی جهاد من در محاذ دیگر است. از زمان رویکار آمدن رژیم خلق/پرچم هر لحظه با مرگ روبرو بودم، با اسلحه تهدید شدم، نامه های تهدید به قتل برایم فرستادند، بیش از ۲۶ عضو خانواده و دوستانم قربانی بازی سیاست شدند، تنها خواست خدا بود که زنده ماندم. در زمان مهاجرت در کاریابی و حصول بودجهٔ کورسهای تربیتی مهاجرین آفغان سهم گرفتم، با مهاجرین نو وارد از هیچگونه کمک دریغ نکردم، موسسهٔ خیریهٔ غیر انتفاعی انجمن آزادئ افغانستان را تشکیل و جریدهٔ آزادی، اورگان نشراتی آنرا به تیراژ ده هزار به زبانهای پشتو، درّی، و انگلیسی بدون امداد و وابستگی به هیچ تنظیم جهادی، بدون توقع هیچ گونه کمک از هموطنان، و عمدتاً بدون کمک مالی به منظور آگاه ساختن ذهنیت های نیمه خواب مردم امریکا نشر کردم، در ده ها کنفرانس و گردهم آیی در سرتاسر امریکا از داعیه مردم افغانستان و جهاد برحق شان دفاع کردم. در جریان آن ده سال خدمت به مهاجرین تحصلیم را به تاخیر گذاشتم، در رسیدگی به عایله و اولادم سهل انگاری کردم و هر گونه زحمت بر خود روا داشتم تا فریاد مردم ستمدیدهٔ ما در برابر اشغال شوروی به گوش جهانیان برسد.  بعد از خروج روسها برای اعادهٔ و تحکیم صلح به گروه قبرس پیوستم. بعد از ۱۱ سپتامبر با وجود خطر از دیدگاه تعصب اندودهٔ ادارهٔ وقت امریکا علیه مداخلهٔ نظامی و اشغال دوباره افغانستان از راه سخنرانیها و مناظرات علمی در مطبوعات، مراکز علمی، پوهنتونها و جوامع مدنی امریکا مبارزه کردم تا کوششی باشد برای یافتن راه صلح آمیز معضله. با سازمانهای صلح طلب هم موضع شدم و نظریاتم را از راه سایتهای انترنیت پحش کردم تا در محدودهٔ توان در راه داعیهٔ همزیستی و برادری و برابری جامعه بشری قدمی نهاده باشم. خلاصه بیش از چهل سال عمرم را بدون توقع هیچ پاداشی برای خدمت مردم ستمدیده افغانستان، خاصتاً مهاجرین افغان در مریکا صرف کردم تا بالاخره از طرف عضو هیئت رئیسهٔ شورای انقلابئ حزب خلق/پرچم به «اخذ پاداش» خیانت ملی نایل گشتم.

نه دست و پای اجل را فرو توانی بست    

نه رنگ و بوی جهانرا رها توانی کرد

بهمت ار نشوی در مقام خاک مقیم   

مقام خویش بر اوج علا توانی کرد

نظرات و نظریات متفرقه

ضمن مرور بر اعتراضات وطنداران مطالبی چند به نظر رسید که درخور توجه و مستوجب جواب اند. رویهمرفته قسمت بیشتر اعراضات در بخش های نظریاتی این سلسله خصوصاً در بخش های دوم، چهارم و پنجم جواب داده شد. در رابطه به اعتراضات متباقی ذیلاً تبصره نهایت مختصر ارایه میگردد.

نوشتهٔ آقای پامیر پیکار

آقای پامیر پیکار مینویسند که چرا تاریخ را تحریف میکنند. من با عبارت کلام شان موافق ام ولی با اطلاق آن مخالف هستم. چنان که در بخش چهارم توضیح شد کلمهٔ حاکمیت سیاستاً به معنی آزادی تبدیل و تعمیم شده و پیچیدگی تحریف را بر تعریف می افزاید. 

در تعریف لغوی آنچه را که شما تعریف کلاسیک استعمار خوانده اید، از نظر لغوی در رابطه با استعمار به معنی تعمیر و آباد کردن، تنها به رابطه اروپایان در قاره های امریکا خاصتاً امریکای شمالی و آسترالیا تا حدی صدق میکند که به زعم خود اروپایان آن قاره ها را اعمار یعنی مستعمر کردند و مستعمره ساختند. ولی رویهٔ اروپایان در برابر کشورهای قاره های آسیا و افریقا از آغاز استعمار نه بود، بلکه استخراب بود. زیرا اروپایان صنایع و آبادیهای این کشورهای اعمار شده را تخریب کردند. مثلاً هند که در اثر تمدن روشن اسلام از نکاه آبادی و صنعت ابر قدرت جهان بود، اروپایان آنرا چنان تضعیف کردند که به قحطی و فلاکت مواجه شد. بناً کاربرد کلمهٔ استعمار برای امریکای شمالی و هند نباید همسان باشد زیرا اعمال و اثرات آن کاملاً در تضاد بودند. استعمار اروپایی امریکای پس مانده را ابر قدرت ساخت و هندوستان ابرقدرت را پس مانده ساخت. بناً عملکرد اروپایان در قاره های امریکا و آسترالیا را، علی الرغم استثناات فراوان، ممکن استعمار نامید، ولی عملکرد اروپایان در قاره های آسیا و افریقا را به هیچ صورت به معنی کلاسیک استعمار گفته نمیتوانیم و اصطلاح درست آن باید استخراب یعنی تخریب کردن باشد که مفاهیم استثمار، استملاک و استعمال (سؤ استعمال و سؤ استفاده) را میرساند.

در بارهٔ استعمار نوین با شما همنظرم، ولی اگر آزادی را به معیار والای آن به کار ببریم، کمترین کشور در جهان خواهد بود که واجد آزاد بودن آن باشند.

اینکه افغانستان امروز آزاد است یا نه، مربوط به کاربرد اصطلاحات دقیق علم سیاست و وفق آن با شرایط و واقعیت های روی صحنه است. در اصول حکومتی که با کمک قشون مسلح کشور دیگر حمایت میشود مشروعیت ندارد. ولی ماهیتاً موجودیت قوای خارجی در کشور غیر میتواند برای اهداف گوناگون باشد: گر برای سرکوب مردم آن کشور می آیند اشغال پنداشته میشود، اگر برای تاراج منابع می آیند استثمار نامیده میشود، اگر برای جلوگیری از مداخلهٔ کشورهای همجوار می آیند در صورتیکه به دعوت حکومت قانونی و مشروع باشد، میتوان آنرا قوای ممد نامید، ولی اگر از راه سازش با حکومت دست نشانده خود می آیند، کشور در حال اشغال پنداشته میشود، اگر برای تمویل و حفظ منافع سیاسی آن کشور دیگر می آیند قوای استثمار نامیده میشوند، و اگر برای سرکوب مقاومت ملی مداخله میکنند تا منافع خود را تضمین کنند استعمار نامیده میشود، اگر روابط کشور را با رقبای خود تنظیم و عیار میسازد سلب حاکمیت پنداشته میشود، اگر اکثر مطالب مندرج این فقره جز اجندای سیاسی و نظامی شان باشد، استملاک، استهلاک، استثمار و استعمار به معنی استخراب خوانده میشود، و اگر… بناً تشخیص تکلیف سیاسئ افغانستان ممکن در چندین تعریف بگنجد که شرح آن از حوصلهٔ این جواب کوتا بیرون است. 

نوشتهٔ داکتر هاشمیان

نوشتهٔ داکتر هاشمیان اذهان بعضی ها را مغشوش ساخته. ولی چون داکترصاحب هاشمیان بر حواس خویش مسلط نیستند، نوشته های شان در مورد با حقیقت مغایرت کامل دارد. 

۱-از محفلی که ایشان ذکر کرده اند نه روز ترحیم بود و نه روز چهلم، بلکه روز جهانی صلح بود که از طرف بیش از ۳۵ انجمن صلح و سازمانهای مدنی مبارزه برای صلح به همکارئ تشکیلات پیروان ادیان و مذاهب مختلف کنفرانسی تشکیل داده بودند که به پاس قدردانی از زحمات مؤثر و نقش فعال خانم مرحومم در ایجاد همکاری میان فرقه های خداپرستان و سازمانهای صلح دوستان آن روز یعنی ۲۲ سپتامبر ۲۰۱۳ را به افتخار او روز صلح جهان ستانیزی نامیده  طئ برنامه پنج ساعته تجلیل کردند. در فرصت تفریح و تنفس به منظور رفع خستگی یکی از مربیان تمرین یوگا حاضرین را رهنمایی میکردند. درست در همان لحظه داکترصاحب هاشمیان که دونیم ساعت راه را گم کرده بودند از قرون اوسطی تشریف آوردند و به زعم حیرت زده خویش حرکات تمرین رفع کسالت حاضرین را عبادت پنداشته که اینک شرح و پرداس غرض آمیز آنرا به نام «خدمت به هموطنان» از راه نوشتهٔ خود کفر دانسته تقبیح میکنند.

۲- اینکه من در بارهٔ معراج به ایشان و عدهٔ دیگر مطلبی فرستاده ام دروغ محض است چون من مطالب و نظریاتم را در سایتهای انترنیتی پخش میکنم و ضرورت به این کار ندارم که چیزی را به کسی بفرستم. نظریات من در مورد معراج که در سخنرانیها عامه من ضبط و پخش گردیده با مزخرفات که داکتر سید خلیل الله هاشمیان به من نسبت میدهند کاملاً در تضاد اند.

حضرت رسول اکرم (ص) در جواب سؤوالی از صحابه فرمودند که «دروغگو نمیتواند مؤمن باشد.» ولی آیا دروغگو میتواند از آل محمد (ص) باشد؟ از امکان بعید نیست که اگر می پرسیدند، جواب لَیسَ مِنا می شنیدند؟

نوشتهٔ آقای نوری 

شما میتوانید ملت را هرگونهٔ که میل تان باشد یا دیدگاه ایدیولوژیک تان تقاضا کند تعریف کنید. من نظر به مسؤولیت حیطه تخصصم در علوم سیاسی (که دکتورایم را در بدل قالینچه و لاجورد و فیروزه نه خریده ام چون نه متمول بودم و نه اشراف زاده) ملت را، نه از روی ملحوظات سیاسی، بلکه از روی اساسات علمی آن در سه بخش تعریف میکنم:

۱- ملت به معنی هویت سیاسی است که باشندگان هر کشور شناخته شده جهان، صرفنظر از ساختار اجتماعی، نژادی، و لسانی آن یک ملت سیاسی پنداشته میشوند. در واقع اینجا ملت به معنی هویت سیاسی، یعنی هویت شناسنامه یا پاسپورت، به کار میرود.

۲- ملت اروپایی که در اثر تحول سیاسی و اجتماعی تبارز کرده، و از سه قرن به این سو در اثر تحمیل ارزشها و هویتهای اکثریت بالای اقلیتهای لسانی و نژادی داخل قلمروهای سیاسی در عصر ملیگرای عرض اندام کرد. به نحوی این ملتها در اثر تبعیضات رسمی از راه  همگونسازی تحمیلی به میان آمده اند تا هویت سیاسی را با هویت نژادی/لسانی منطبق سازند. مثلاً در فرانسه، المان و بیشتر کشورهای اروپایی غربی به استثنای سویس.

۳- خوش بختانه در جوامع غیر اروپایی تحمیل این چنین تبعیضات رسمیت نداشت و آنها پذیرای تفاوتهای نژادی لسانی و حتی مذهبی متنوع اتباع خود بودند. به طور مثال در ترکیهٔ عثمانی، خلاف آنچه در اروپا معمول بود، هویتها نژادی لسانی و مذهبئ خاصی بالای هیچ گروه و هیچ ملتی تحمیل نشد و در پایان حکمروایی چند قرن عثمانیها هویتهای همه ملت ها حفظ و پابرجا بود. در این نوع تشکیلات سیاسی چندین ملت در زیر بیرق یک دولت زندگی میکردند. دولتهای پارس صفوی و افغانستان هم به همین مفهوم کشورهای چند ملته اند. ولی بعد از ظهور نازیهای المان و به اثر تشویق آنها هرسه کشور ترکیه، ایران، و افغانستان به تقلید اروپایان در رسمیات خود کوششهای برای ساختن یک ملت داردی یک نژاد و یک لسان روی دست گرفتند.

نقش ذهنیتهای تبعیضئ اروپامحوری هم در کاربرد کلمات ملت و قوم و قبیله مترادفاً به کار میرود به نحوی که نٓژادهای اروپایی را به اصطلاحات یونانی ἔθνος  / ethnos یا لاتین nation در تفوق مسما میکنند، در حالیکه برای غیر اروپایان اصطلاحات لسانهای دیگر را در تحقیر به کار می برند، مثلاً در انگلیسی tribe یا clan یاد میکنند.

نتیجتاً این مسأله آنقدر ساده نیست که یک شخص به منظور یک هدف خاص سیاسی حسب میل اش کلمهٔ ملت را تعریف کند. گرچه در عالم سیاست این کار مروج است، ولی در علم سیاست جایز نیست، مگر آنکه در مبحث و مورد خاص ملت را به منظور خاص، نه عام، تعریف کنند و آنرا محک استدلال قرار دهند.  در مصاحبه بحث من روی انکار از هویت سیاسی افغانی نبود، بلکه چون بالای مسأله هویت سیاسی به سطح مملکتی و هویت های قومی درگیر در سیاست های داخلی متأثر از مداخلات قوتهای منطقه صحبت میکردیم، ایجاب میکرد تعریف جامعتر را به کار ببرم.

من اندیشه پرستم نه صنم پرست. گرایش من به سقراط و بیدل از همین سبب است چون سقراط با اندیشهٔ عقلانی و استدلال سروکار داشت و بیدل در معنویت ابولمعانی بود. به فحوای اینکه تقلید بهترین تمجید است من این نوشته را به پاس سقراط تناقض در استدلال نام نهاده ام و با مسأله بر اساس عقلانیت برخورد میکنم، نه از روی احساسات ملی و غرور افغانی. زیرا احساس تحلیل را ناقص میسازد و غرور تنها با خداوند می زیبد.

من به حضرت ابوالمعانی گرایش زیاد دارم ولی نه به این منظور که خود را چون او میبینم، بلکه به این مفهوم که قطرهٔ از بحر خیال او را در خود می یابم و طبع شعری ام را سیراب، و سیلاب، و سراب می سازد. «سحر سراب» شعری است که به اقتفا و استقبال شعری از حضرت ابولمعانی سروده ام. (برای مطالعهٔ متن آن به بخش «دریاب و سیلاب» در سایت شینکی آسمان/نیلگون کمان مراجعه کرده میتوانید). زمانی بحث بر سر شعر اصلی حضرت بیدل بود من گفتم که با آنکه دوستان پارسی ما کوشیده اند که در چند مورد ابیاتی از اشعار حضرت ابوالمعانی را از روی مقابله نسخ مخلتف تصحیح نمایند، ولی بعضاً صحیح را تصحیح نادرست کرده اند. مثلاً در جلد دوم کلیات حضرت بیدل (صفحهٔ ۴۲۹  انتشارات الهام، چاپ تهران، ۱۳۷۶) با تصحیح اکبر بهداروند و پرویز عباسی داکانی بیت ذیل درست به نظر نمی آید: 

ز قانون نفس جُستم رموز پردهٔ هستی همین آواز می آید که بسیار است آهنگم

که شکل زیر معنی را بهتر افاده میکند:

ز قانون نفس جُستم رموز پردهٔ هستی    همین آواز می آمد که بی ساز است آهنگم

من همنوایی ام را از آنچه استاد سراهنگ سروده که احتمالاً بر اساس تصحیح مولانا خسته است اظهار نظر کرده گفتم که:

۱- احتمالاً در مصراع دوم این بیت ممکن غلطی طباعتی باشد زیرا صورت انشای کلمات بسیار و بیساز شباهت دارد.

۲- در مصراع دوم عبارت «بسیار» درست به نظر نمیاید زیرا بسیار به عالم کثرت دلالت میکند در حالیکه پیام از عالم وحدت میرسد. 

۳- چنانکه نوشته آمده در مصراع دوم معنی گنگ نیست، بلکه کوشش شده است که رمز را معنی بدهند، که در نتیجه ابهام آن به ایهام تقرب میکند.

۴- صیغهٔ ماضئ استمرار در مصراع دوم با صیغهٔ ماضئ در مصراع اول بهتر میخواند تا صیغه حال. زیرا حال مفهوم آگاهی آنی را میرساند، ولی ماضئ استمرار تداوم تفحص در اندیشه را افاده میکند که با روحیهٔ شعر تطابقت بیشتر دارد. 

۵- کلمهٔ ساز در مصراع دوم با کلمهٔ پرده در مصراع اول متجانس است و کلمهٔ آهنگ به حیث مکمِل معانی هردو فاصلهٔ میان مطلب و معنی را در صورت دوم کمتر میسازد. 

این بود نظر ناچیز بنده در مورد شعر حضرت بیدل که قاصدی که مطمئینم جز نام حضرت بیدل به هیچ معنی بیانم نفهمیده مطلب را به شما رسانیده و جهل او در استهزای شما که از من هیچ شناختی ندارید حالت جهل الجهول را به خود گرفته. اگر پیرامون نظرم ایرادی دارید بفرمائید، ورنه سیاهی قلم تان به جای دیگر تعلق دارد:

تیغ دادن در کف زنگی مست به که آید علم ناکس را بدست 

یاد آورئ دیگر این که من از خانوادهٔ‌ سرشناس ولی بی بزاعت برخاسته ام. از فقر در دوران مکتب روی یک صفحه کتابچه سه بار نوت «چتل نویس» میگرفتم: یک بار با پنسل، دو بار با خودکارهای آبی و سرخ تا از آن استفادهٔ اعظمی کرده باشم. در تمام دوران تعلیم و تحصیلات بیش از سی سال در پوهنتون کابل و چهار پوهنتون امریکا (جز مبلغ ناچیز حق الزحمهٔ لابراتوار) یک پول هم از خود نپرداختم، چون نداشتم. تمام تحصیلاتم به همت و ایمان و لیاقت از طریق سکالرشپ، و اسیستانشپ به اتمام رسیده. اگر مثل شما صاحب قالینچه و لاجورد و فیزوزه می بودم، حتماً مثل شما چندین دکتورای دیگر هم بدست می آوردم.  

نوشتهٔ محترمه ملالی موسی نظام

خواهر محترم ملالی موسی نظام، من سند دکتورایم را در غربت غرب بدست آورده ام، ولی معیار های اخلاقی انسانیتم از شروق شرق روشنی میگیرند. از روی وجیبهٔ ادب افغانیم باید شما را خواهر بخوانم و خواهر بدانم و احترام گذارم. من از دوران نوجوانی به غرب آمده ام ولی به غرب نگرائیده ام. آزادی بیان در نهاد انسانی ام ریشه کرده، به آن اعتیادم – اعتیادی که بارها به نامها و بهانه های گوناگون تهدید گردیده و به قیمت گزاف نگه اش داشته ام: گاهی بنام همبستگی با سوسیالیزم بین المللی، گاهی به خاطر اسلام عزیز، و گاهی به نام توهین به افتخارات ملی،… خلقی های تَرَکی به خاطر ریش و سبیلم اخوانی ام خوانند و تحت تعقیب گرفتند، اخوانیها به خاطر موهای درازم کافرم خواندند، شعله ای ها به خاطر عدم همکاری نامه های تهدید مرگ به من فرستادند، خلقی های امین نامم را با عایلهٔ ام در لست سیاه کشتار نوشتند، پرچمیها به خاطر نمرهٔ کامیابی با کلشنیکوف در پوهنتون عقب دروازه دفترم آمدند و حیاتم را تهدید کردند، افراطیون مذهبی تکفیرم کردند، و اینک امانیست ها به خیانت ملی متهمم می کنند. پس خواهر عزیزم، سیلی که به خاطر «احساس جریحه دار» تان در سیاهئ عبارات مضمون تان بر وریم حواله کرده اید، رسید. در برابر آنچه دیگران در حقم روا داشته اند این چندان بهای نیست. شما موسی وار سیلی دیگر بفرستید و من عیسی گونه، گونهٔ دیگر را فرش استقبال آن میکنم. از محبت خواهری تان ممنون.

حسن ختام

معیار پیشرفت یک جامعه رشد و پرورش افکار زایا و خلاق است که خود مستلزم آزادی بیان است. آزادی بیان یک جامعه را به معایب و نواقص خود متوجه میسازد تا از راه رفع و دفع آن همواره با کاروان تمدن پیوسته به پیش رود. در جوامع پیشرفته چون امریکا محرمترین اسناد تاریخی را بعد از یک یا دو دهه در معرض عام قرار میدهند تا دانشمندان، منورین، و عوام آنها را از دیدگاه نو بررسی و تحلیل کنند و جامعه از اشتباهات گذشته بیاموزد. ولی در جامعهٔ ما حتی تحلیل و بررسئ اسناد یک قرن پیش را تحریم میکنند.

آنکه از تاریخ نمی آموزد، قربانی حوادث ناگوار آن می شود. لازم است آئینهٔ تاریخ وقایع کشور را از غبار زمانه پاک کنیم و شعارهای سیاسی را از حواشی آن بتراشم تا در انعکاس آن از معایب خود بکاهیم و به اوصاف خود بیافزایم که این شیوهٔ کمال است، و راه نهایی به سوی لایزال لایتناهی.