تروریزم و تبار گرایی تیغ آخته بر گلوی مردم افغانستان

نویسنده: مهرالدین مشید

قسمت دوم

در قسمت اول این مطلب اشاره به این شد که تروریزم در واقع نه تنها پدیدۀ ضد اسلامی وضد شرقی است؛ بلکه تروریزم محصول سیاست های برتری جویانه و تمامیت خواهانۀ امریکا در جنوب آسیا در افغانستان  و شرق میانه در عراق و سوریه تا لیبی است که هدف این برنامۀ راهبردی امریکا سرکوب جنبش های آزادی خواهانه و استقلال طلبانۀ ضد امریکایی در کشور های اسلامی بویژه در عراق، سوریه، یمن و سایر کشور های عربی و غیر عربی بود تا این کشور ها درگیر نفاق گستردۀ  داخلی شوند و وحدت ملی و اقتدار ملی آنان از هم بپاشد، دچار از هم گسیختگی های اجتماعی شوند و از لحاظ فکری و فرهنگی آسیب های کشنده و برگشت ناپذیر شوند. 

امریکا این پروژۀ خطرناک را در دهۀ هشتاد با یاری و همکاری شیخ های عیاش و مزدور خلیج به راه افگند. چنانکه محمد بن سلمان در آخرین گفت و گوی خود با نشریۀ واشنگتن پست گفت، وهابیت پروژه یی است که عربستان سعودی به مشورۀ امریکا آن را برای پیشگیری از خطر کمونیزم در زمان جنگ سرد به راه افتاده بود که کشور های غربی با امریکا در این زمینه نظر واحد داشتند. سال ها پیش از این بی نظیر بوتو از تشکیل طالبان به کمک امریکا، عربستان سعودی و کشورش سخن گفته بود و اعتراف کرده بود که پاکستان موجودات عجیب الخلقۀ را زیرنام تحریک طالبان ایجا و آنان را برای راه اندازی فعالیت های تخریب کارانه به افغانستان صادر نمود تا جاده صافکن برنامه های راهبردی آن کشور در افغانستان شوند. گفتنی است که یک هفته پیش هنگام سفرش در امریکا اعتراف کرد که که کشورش در دهه ۸۰ میلادی برای پایان اشغال افغانستان از شوروی، ماموریت‌های حملات انتحاری به‌راه انداخته بود.

امریکا پس از فروپاشی شوروی و پایان جنگ سرد و پیروزی جهاد افغانستان به دلیل رسیدن به یکی از هدف هایش که همانا فروپاشی شوروی بود، افغانستان را رها کرد تا فرصت تازه یی برای رسیدن به اهداف راهبردی اش میسر شود که بار دیگر برای رسیدن به هدف دراز مدت با راه اندازی سناریوی یازدهم سپتمبر افغانستان را هدف قرار داد و دو سال بعد به عراق حمله نمود و با ظهور داعش کشور های عراق و سوریه به مثابۀ دو کشور نیرومند عربی که از جمله مخالفان سرسخت اسراییل بودند و چنان آسیب فرهنگی و اقتصادی دیدند که سال های طولانی نیاز دارند تا کشور های شان را دوباره بازسازی کنند و چه رسد به این که به این زودی ها توان رویارویی با اسراییل را پیدا کنند. امریکا در عقب سناریوی مبارزه با تروریزم اهداف کلان استراتیژیک در منطقه داشت که بیشتر راهبردی و از لحاظ اقتصادی برجسته تر می باشد که پیشگیری از برتری جویی های اقتصادی چین و برتری  خواهی های نظامی روسیه و نگاه کردن قیمت نفت در سطح پایین با استفاده از ایجاد بحران در کشور های نفت خیز عربی و آسیایی است. هدف اصلی لشکر کشی امریکا به افغانستان و عراق و سوریه در واقع مبارزه با تروریم نبود و هرگاه امریکا چنین هدفی را در کشور های یادشده دنبال می کرد. در این صورت تروریزم سرکوب می شد؛ اما حال می بینیم که وضعیت برعکس است و داعش با کمک های امریکایی ظهور و رشد کرد و شاخه های القاعده مانند، گروۀ هشام و النصره در سوریه با هزینه های بیشتر از هفت تریلیون دالری امریکا قدرتمند تر شدند. 

امریکا برای رسیدن به اهداف راهبردی خود اختلاف های قومی و مذهبی را یگانه ابزار برای رسیدن به اهداف خود تلقی می کند. از همین رو بود که امریکایی ها از همان آغاز حمله به افغانستان و عراق برای تنش های قومی فرصت سازی و زمینه سازی کردند. جورجی بوش در حالی افغانستان را آماج حمله قرار داد که در درون امریکا با مخالفت های جدی رو برو بود و چنانکه جوزف نای رئیس و استاد دانشگاۀ هارورد و دستیار وزیر دفاع و معاون وزیر خارجۀ امریکا و همکار روزنامه های نیویارک تایمز، واشنگتن پست و وال استریت ژورنال در کتاب ” رهبران سیاسی قدرت سخت” در پیوند به بهره گیری از قدرت سخت و نرم و هوشمندانه به کار بردن هر دو تاکید می کند و سیاست های کاخ سفید را مورد نقد قرارداده و مخالفت آشکار خود را با جورج بوش در رابطه به حملۀ امریکا به افغانستان ابراز کرده است که از آن به عنوان “پارادوکس ابرقدرت امریکا در جهان یادآوری کرده است.

امریکایی ها پس از سقوط طالبان در سال ۲۰۰۱ نگران به قدرت رسیدن جبهۀ شمال بودند و این نگرانی در اصل از پاکستان بود که بر امریکایی ها آن را در سناریوی ناتمام بن اول  تحمیل کردند. گیری شرون نمایندۀ سیاه در پنجشیر در نخستین روز های حملۀ امریکا به افغانستان این موضوع را با رهبران جبهۀ مقاومت در میان گذاشته بود که قناعت آنان را در این زمینه فراهم کرده بود. امریکایی ها زمانی ناگزیر به کمک به جبهۀ مقاومت شدند که خلیل زاد نتوانست، از میان پشتون تبار ها بدیل طالبان را در پشاور بوجود آورد؛ اما خلیل زاد موفق شد تا در نشست بن آقای کرزی را بحیث رئیس ادارۀ موقت در راس حکومت موقت نصب نمایند. بعد ها دیده شد که امریکایی ها زیر کلاۀ آقای کرزی هدف مشترک دیدگاۀ قوم گرایانۀ شان را با پاکستان در افغانستان دنبال کردند. چنانکه رابرت گیتس، وزیر پیشن دفاع امریکا درصفحه 212 کتاب خود”وظیفه” نوشته است که:”کرزی ازهمان سال های دوردوم حکومتش به جابجای طالبان درشمال شروع کرد. کرزی افراد سلح طالبان را به کمک انگلیس،سازمان خواروبارجهانی بخشی ازسازمان ملل ازپاکستان بنام بازگشت کنند گان انتقال نمود. اولین جابجایی طالبان را درکیلگی، دردند غوری، چشمه شیروخواجه الوان بغلان کرد. درپلخمری هم ، درگیری های میان مردم وتازه واردان شده بود. درچاردره ودشت ارچی درکندزهم این کاررا کرد واین کار دردوران وزیرداخله بودن اتمرصورت گرفت.” آقای غنی هم در همان زمان گفت که بیشتر از ۹۰ درصد زنداینان بگرام وابسته به یک قوم اند که این گفته بیشتر از دغدغۀ قومی او پرده بر می دارد تا از اصل تفکر تعادل و توازن قومی. 

امریکایی ها برای رسیدن به هدف خود در چندین جبهه فعال شدند. از یک سو از راس حکومت تا قاعده تضاد های قومی را در افغانستان دامن زدند و از سوی دیگر و با راه اندازی عملیات های شبانه و تلاشی های خانه به خانه و اذیت و آزار شهروندان بیشتر در ولایت های جنوب و شرق افغانستان را آغاز کردند و شدت عملیات های امریکایی در مناطق به حدی افزایش یافت که ریچارد هالبروک فرستادهء ایالات متحدهء امریکا برای افغانستان و پاکستان به صراحت خاینانه گفت که در خانۀ  هر پشتون یک تروریست است. این رویکرد امریکایی ها هدفمندانه بود و صدها شهروند جنوب کشور را به بهانۀ تروریست به زندان ها افگندند و صدها تن را هتک حرمت کردند و هزاران نفر حاضر شد تا داوطلبانه به جبهات طالبان بروند و برضد امریکایی ها بجنگند. از سوی دیگر امریکایی ها چنان ظلم و وحشت را بر زندانیان روا داشتند که به گفتۀ آقای کرزی زندان بگرام به فابریکۀ طالب سازی بدل شد. در این سخن آقا کرزی بیشتر گرایش تباری حاکم است تا گرایش افغانستان شمول و فراملیتی. یک دوست ما مولوی صاحب کوچی که سه  سال زندان را در زندان بگرام سپری نمود. قصه های وحشتناکی از ستم امریکایی ها در بگرام دارد که حتا من برایش گفتم، مولوی صاحب اگر این قصه ها را از زبان شما نمی شنیدیم و هرگز باور نمی کردم. یکی از قصه هایش را به گونۀ نمونه یادآور می شوم. وی گفت که روز او را در سلول کوچکی بردند که در آن سلول یکی از فرماندهان جهادی پیشین احمد شهروند قندهار نیز بود. وی به ادامه افزود که یک افسر امریکایی دروازۀ سلول را باز کرد و برای سگ چیزی گفت و سگ را به داخل پنجره رها کرد. سگ دوپایش را بر دو زانوی احمد قندهاری و دهن خود را در گلوی او چسپاند و احمد به چیغ زدن آغاز کرد. وی گفت که چشمانم را از فرط وحشت بستم و چند لحظه بعد سگ از فراز پا هایم عبور کرد و چشم باز کردم و احمد را با گلوی پاره پاره و خون آلود دیدم که جان را به حق سپرده بود. این گوشه یی از جنایات امریکایی ها در زندان بگرام و سایر بازداشت گاه های شان بود. امریکایی ها جنایات افتضاح بار زندان ابوغریب بغداد را در زندان های شان در افغانستان تکرار کرده اند. این شکنجه ها و جنایات طالبان را در افغانستان و گروه های القاعده را در عراق تقویت کرد که سبب ظهور داعش گردید. داعش در چنین بستر شکنجه های بیرحمانۀ امریکایی ها ظهور کرد و با تاسف که داعش این انتقام را بجای این که از امریکایی ها بگیرد، از مردم بیچارۀ عراق و سوریه و امروز هم از مردم افغانستان می گیرد. از این گفته ها می توان نتیجه گرفت که عامل اصلی خشونت های داعش و القاعده در عراق، سوریه و افغانستان نظامیان امریکایی است که با شکنجه ها و جنایات ضدبشری هدفمندانۀ شان ملت های مسلمان در شرق میانه و جنوب آسیا را به خاک و خون کشاندند. 

امریکایی ها بازهم با مداخله در انتخابات افغانستان در سال 2014 با بلند کشیدن گزینۀ مطلوب شان به شدت اختلاف های قومی در افغانستان افزودند و این کشور را به جزایر سنگر قومی و قطب های مذهبی کشاندند و دیوار های بلندتری در میان مردم افغانستان کشیدند. هدف اصلی امریکایی ها هرچه بیشتر به چالش کشاندن جامعۀ افغانستان و ایجاد از هم گسیختگی های اجتماعی و گسترش نفاق بیشتر در میان مردم بوده است. از همین رو گام به گام برای هرچه بیشتر متشنج کردن جامعۀ افغانستان و تشدید جنگ در این کشور بجای سرکوب تروریزم برعکس به توانایی تروریزم افزودند و اکنون در افغانستان در کنار طالبان بیش از بیست گروۀ تروریستی دیگر فعال اند. این گروه های خبیثه زیر پاشنه های حضور امریکا در افغانستان فرصت فعالیت را پیدا کردند. امریکایی ها از آغاز حضور شان تا کنون نه تنها که برای صلح با مخالفان مسلح افغانستان راهبرد روشنی نداشتند؛ بلکه برعکس فرصت هایی که برای صلح در داخل هم پیدا شد، آن را از میان بردند. چنان که شفقت محمود وزیر تعلیم و تربیه در کابینۀ فدرال پاکستان چند روز پیش گفت، ملا برادر به دستور امریکا گرفتار و به دستور امریکا از زندان رها گردید. این اظهارات یک مقام ارشد پاکستانی نه تنها از راز نیم کاسه های زیر کاسۀ امریکا و پاکستان پرده بر می دارد؛ بلکه از اهداف شوم و ضد انسانی امریکا در افغانستان نیز پرده بر می دارد که هر نوع تلاش های صلح خواهانه در افغانستان را در بیرون و در داخل خنثا کرده است. بازداشت ملابرادر در پاکستان به دستور امریکا و شهادت استاد ربانی در افغانستان سناریوی بهم تافته اند که از سیاست های چند پهلوی امریکا در افغانستان زیر نقاب قومیت پرده بر می دارد. 

زمانی که این گفتۀ وینستون چرچیل نخست وزیر پیشین بریتانیا ” اصول اخلاقی آنها که خیانت و خشونت و فرومایه گی را به عوض، فضیلت بحساب می آورند ؛ غیر قابل باور به یک ذهن منطقی است” از کتاب”محاصرۀ ملکند” درخاطره ام ظهور می کند. بدین باور می شوم که بدتر از بیماری تبارگرایی درجهان که به فاشیسم منتهی می شود، درجهان وجود ندارد؛ زیرا این بیماری مزمن تیغ از دمار ملت ما بیرون کرده و هست و بود مادی و تمامی ارزش های فرهنگی ما را مخدوش گردانیده است و فرصت بالنده گی های فرهنگی ما را نیز گرفته است. امروز می بینیم که این بیماری ساری بسیاری از ارزش های فکری و فرهنگی گذشته را در جامعۀ ما به قربانی گرفته و مانع رشد و بالنده گی ارزش های نوین معاصر مانند؛ دموکراسی یا نظام مردم سالار، آزادی های سیاسی، آزادی بیان و حقوق بشری شده است که رشد و بالنده گی این ارزش ها به کثرت گرایی فکری و فرهنگی و میان فرهنگی و  تحمل و تساهل وهمدیگر پذیری های فکری و فرهنگی می انجامد؛ اما با تاسف که در کشور ما در زیر سایۀ ارزش های منحظ تباری از رشد بازمانده و حتا رو به عقیم شدن هستند. 

از جمله ویژه گی یک جامعۀ باز و بالنده موجودیت بستر مناسب برای بالنده شدن ارزش های یادشده است و اما زمانی که چنین بستری ایجاد نشد، معلوم است که جای آن را بسترفساد، فضولی، اختلاس، دروغ، فریب،  غارت، حق خواری و جنایت می گیرد. تبارگرایی در قالب های گوناگون راسیسم و غیر راسسیم از جمله زشت ترین پدیده در جامعه شناسی امروز است که خطرناک ترین بستر ها را برای ترویج خشونت و دهشت به بار می آورد؛ زیرا متن جامعه یک پدیدۀ پویا و متحول است که در هر حالی تازه به تازه برای سمت و سو دهی درست آن باید دست به کار شد. به تعبیری دیگری جامعه نهالی را ماند که باید آبیاری اش کرد و تربیه اش نمود. سرنوشت این نهال وابسته به داده هایی است که به آن داده می شود. انسان های یک جامعه اند که هر گونه تحولات در جامعۀ شان را شکل و شمایل می دهند. معلوم است که محصول یک جامعۀ تباری بجای ارزش آفرینی، برعکس ارزش زدایی است که خشونت ها و تعصب و تضاد های رنگارنگ قومی از کم ترین پی آمد های آن به حساب می روند.

با تاسف باید گفت که جنگ و ناامنی های دوامدار در زیر چتر سیاست های “تفرقه افگن و حکومت کن” خارجی ها و عمال داخلی آنان کشور ما را نه تنها به پرتگاۀ جنگ تباری فرو برده است و در بسا موارد تروریزم هم به آن دست داده و بر آن بیشتر باروت می پاشد. این باروت پاشی ها بجای فرصت سازی هر لحظه فرصت سوزی می کنند و چه رسد به آنکه اندک ترین موقع را میسر سازد تا چالش های برآمده از آن را به فرصت مبدل کرد. این سبب شده تا ما در تمامی عرصه ها شاهد نزول گراف ارزش ها در جامعۀ خود باشیم و ارزش هایی که باید آن چنانی رشد می کردند، برعکس یا رشد نکرده و در شماری موارد اگر رشد هم  کرده است، خیلی بطی و آهسته بوده است که سرعت آن در آخرین تحلیل تقرب به نزدیک به صفر می کند. نتیجه اش این که ما در حوزۀ صفری ارزش ها قرار گرفته ایم و چنان در خود و در ناارزشی ها چسپیده ایم که منتظریم و خارجی ها باید بیایند و ارزش آفرینی کنند و همه چیز را درست و کجی های ما را راست کنند. در حالیکه این ناممکن است و حتا این شعر اقبال لاهوری” خدا آن ملتی را سروری داد – که تقدیرش بدست خویش بنوشت” هم در رهایی از این وسوسه های ناجور یاری نمی رساند و هنوز فرسنگ ها فاصله داریم تا فرزند زمان شویم و به این زودی ها قادر نشویم تا تبار گرایی و تروریزم را که به مثابۀ تیغ آخته بر گلوی مردم ما سنگینی دارد، شمشیر برهنه و زهرآلود آن را از گلوی مردم خود دور نماییم.  یاهو