به یادم می آید!

              از قصه ګوی پرحرف

نوشته  :نصیراحمد «مومند»

روز جمعه بودبچه ها همه رفتند کسی به کارهای شخصی و کسی بادوستان به میله و پکنک،، تنها ماندم ، چشمم به در دوخته شده بود، پشه ای هم پرنزد وکسی در رابازنکرد .به چرت وفکربودم که کدام سرګرمی پیدا کنم وخوده مصروف بسازم ، درجریان ورق زدن وتا وبالای کردن ورق های ذهنم ازعزیزان رفته ومانده فامیل تادوستان وهمصنفان وهمکاران کنده وجسته باخاطرات وګپهای تلخ وشرین وکارهاو شان اززیرنظرخیالاتم عبورمیکرد وبیادم می امد . با فزونی فشارتنهایی دلم تنګ شدتیارشدم وازخانه بدرشده برامدم باهرقدمی که به استقامت مجهول ونامعلوم برمیداشتم ذهنم غرق درچرت وفکرهای تیت وپاشان ودرجدل ‎پیداکردن راه وتصمیم ګیری بود که چه کنم وکجا بروم بدون انکه متوجه شده باشم که چه مسافه یی طی شده د فعتاخوده در مقابل مزرعه کوچک حلیم جان که متصل خانه اش است یافتم ۰

حلیم جان که یکی ازدوستان قدیمی و دیرینم ویک آدم کار کشته وآزموده وګرم وسرد دیده و هرچیز بدان ، خوش لباس وخوش مشرب وبامعاشرت روزګارخود وازرازورموزاداره وسیاست، اوضاع واحوال اجتماع هم کنده وجسته آګاه بوده ولی سالهاست که سیلی روزګاربه رخش خورده ، طوفان حوادث ووقایع نامیمون موصوف راهم مثل صدها هزارهموطن دیګرما بی همه چیزوبی همه کس ساخته وبه ګوشه عزلت وعاطل هجرت انداخته است .                                                                                                                     

وقتی  نزدیک دیوار کندوکپر شاریده و نیمه افتاده کنج مزرعه اش رسیده ومتوجه شدم که در کنارکردک های ګل دور صفه به بته مرچی که تازه قد برافراشته وبه اصطلاح ګل کرده مصروف است . با تقلید ويبروی ازتیپ وعادت دلپذیرهمیشګی خودش ازعقب دیوارصدا کردم ؛ مثلیکه تجارت وکار و بارمرچ وتندی را پیشه کردی ؟ فی البدیهه جواب داد: خوش آمدی بیانی !چه کنیم خودت خو میفامی « می فهمی » که مه ګلبازهستم وازادیم وقدیم ګل هاره بسیارخوش دارم وا زپرورش و دیدن رنګهای مقبول وعطرآګین انها لذت می برم ؛ مګر تغییروخرابی هواو فضا ګلها وهمه چیزهاره خراب کرده ، بجای ګل وبته های مقبول وزینتی ګیاه های هرزه وبی رنګ و برګ بیحاصل سبز کرده و سرزده و آنقدر بلند شده وریشه دوانیده که ازتوان وحوصله مه بیرون است که پاک کاری وخیشاوه کنمش ، یک حشرکار داره خوکسی همت نمیکنه وجمع نمیشه که غم شان خورده شوه و شرشان ازسرګلها وبته ها کم شوه ،بسیار پریشانم کده بخاطریکه اګه همینطور بمانه با ریشه دوانیدن و زیاد شدن شان خطرناک شده میروند وآهسته آهسته به جنګل تبدیل شده ودرلابلایش چرنده وخزنده و ګزنده ها جای ګرفته بیخ وریشه ګلهاوبته هاره خشک ونابودمیکند؛ وبرای فامیل و اولادها فضا تنګ وخطرناک شده وحتی برای همسایه های دورونزدیک هم میدان وچراګاه خوب و بی جنحال خلق میکنه ، وګپ دیګیش ایکه خودت خو مره هم می شناسی که مرا هم ازی بینطمی و بی سلیقه ګی و هم بیکاری ودست زیرالاشه نشینی خوشم نمی آید ، مجبورشده ازمرچ کارمیکیرم با این فکرکه هم ثواب شودهم خرما وای یک پهلوی ګپ است وپهلوی دیګیش ایکه. تو میفامی که فصل ها واقلیم هم مثل همه چیز درحال ګذر وتغییر است . هیچ چیز به حال خودش نمی ماند به جزخداوند. فصل ګرمی وګرم جوشی هاوتازه خوری ها ګذشته وخلاص شده وحال فصل سردی وانجمادلحافش راباز کرده وهرروزهواسردوسردترشده میرود نوبت خشک باب ګوشت قاغ و توت و تلخان وغیره خوراک های زمستانی در عقبش است میګویند برجلوګیری ازعوارض جانبی آنها مثل مرض قندوچربی خون وزردی، روماتیزم وبسیاری امراض و جراثیم خورد وریزه اش مرچ و تندی و ترشی درفصل زمستان یګانه دوا است که توصیه شده وبایداسفاده شود، و ضمنا کلانها و کسانیکه درکارباغبانی وکشت وزراعت عمرخوده ګذشتانده اندوبه خصوصیات طبعیت و آب وهوای اینجا بلدهستند می فهمندو ازروی تجربه خودهمی را میګویندکه موجودیت بته های تند وتیز درګلخانه ومزرعه سبب ګریزحشره وخزنده وحتی پرنده وچیزهای مضرومخرب شده ودیګر نباتات شرین ومفید را ازګزند آفت و مرض نجات میدهدومصوون میسازد وحفظ میکند .                                                                                                                                 

ای بیادرایقه  (برادراینقدر) ګپ ها اس که چی ره زودتربرت بګویم واز کی واز چی بنالم ، ما مردمه خوګپ مفت وبی عمل و بی خبری از اندوخته ها و تحارب ګذشته ها وکلانها ، نا شکری وکبرومهمترازهمه چیز ناخوانی وبیسوادی خودما به هرطرف میکشاندوبدون آیکه به عاقبت  وآخرکار فکرکنیم و پی ببریم و فایده اشرا بسنجیم با ا حساسات وهوا وهوس خودهرچه که دل ما خواست به هرکاری روی می أریم و به هرخس وخاشاک دست می اندازیم ودل خوش میکنیم. ازهمین خاطراست  که هرکس به فکرنفع وسودای خود است وما پس ماندیم ، هم خوده خراب میکنیم وهم دیګرها ووطنه ،ملامتی ره هم بګردن دیکرهامی اندازیم . به هرصورت خوب شد که آمدی : دلم پندیده ،شهر خربوزه است هیچکس نیست که پرسان کند وبشنود که آدم یک ساعت قصه ودرد دل کند ، توپشت بسیارچرت وګپ ها ی خورد ریزه هم نګرد بیا که بریم خانه که یک پیاله چای بخوریم که مانده شده یی ومه ګپ های دل مه هم برایت قصه کنم .

بعداز این چاشنی ګګ پرکیف سردستی اش کاره بس کرد و بداخل خانه رفتیم چای ودشلمه راآماده کردو ګنج نهان و مخزن اسرارش را باز کرد وګپ هایش شروع شد :                                                               

آغای ګل جان! نمی دانم ازچه وازکجابرایت شروع کنم وبګویم ، قصه های بی آب ودانه مه خسته ات نسازد ، مه فکرمیکنم که ازدیدن این صندوقچه فسادګمراه کننده کده  (تلویزیون) خوب است  که به خود بیاییم و یک لحظه حال واحوال خوده بزبان خود بګوییم وبشنویم وسرش خودما چرت بزنیم و فکرکنیم . بسیاری چیزها هنګام تنهایی وخلوت مثل پرده سینما و تلویزیون از نظروذهن آدم میګذرند.

یادم می آید که نوجوان شده وپشت لب سیاه کرده بودم ، درمکتب درتیم فتبال شامل شدم ، از قضا ونمیدانم شاید هم استعداد و ذکاوت ویا هم ازبرکت دعاوتوجه  مادروپدر خدا بیامرزم سبب شده بود که کفتان « کپتان» تیم تعیین شوم. هرروزعصرها تانمازشام بخاطرتمرین به چمن ناخراش و نا تراش پیش روی مکتب میرفتم ودرختم بازی بنا برمسوولیت وظیفوی توپ ها وسایر لوازم و یونیفورم هارا جمع آوری و درجالک های« خریطه تاری بافتګی» درقنجوغه وهندل با یسکل آویخته وبه طرف خانه می آمدم .

خودت خو می فهمی که سابق ما درګوشه جنوبی ودورترازمرکزشهرتقریبا درده زندګی میکردیم وبهمین خاطراست که کلتور وعادت های شهرنشینی ودهاتی درزندګی روزمره ماعجین شده وباهیچ کدامش نه خودم ونه اولادهایم وخانواده مااحساس خستګی و بیګانګی نمیکنیم .

خانه مسکونی برج چهارمنزله وساختمان مقبول قدیمی وباغ ماکه دربینش دوجوی آب روان شفاف وذلالی که ازچشمه سارهاودامنه های کوه های سربفلک ومغرورسرچشمه میګرفت سرازیرمیشد وخانه باغ هم دریک بلندی ودامنه مقبول کوهی قرارداشت وجای بسیار خوبی بود که با میوجات ګوناګون وسبزیجات تازه وشیروماست وافرحیثیت تفریحګاه کوچکی را برای دوستان ما داشت و به ترتیی واقع شده بود که یک کوچه پیاده روباغ وخانه را ازهم جدا میکرد.

یکی از روزها که خسته و ذله از تمرین فتبال آمدم ، پدر بزرګوارم با دوتن ازدوستان و یاران قدیمی و صمیمی اش بنامهای میرزا فخرالدین خان و میرزا نوروزخان که هردونیزازجمع آدمهای صاحب فضل وکمال شناخته شده وقابل احترام اجتماع دوران خود وبه سن کهولت وبازنشستګی رسیده بودندازدروازه باغ خارج وبه صوب منزل ما روان بودند که برحسب تصادف من با ایشان مقابل شدم ، ادای سلام کرده و ادب احترام بجا آوردم . مهمانان با تبسم ملیح در لبان وشفقت درکلام وعلیک ګفتند. پدررحمتی وخدا بیامرزم میخواست طبق رسم معمول آنوقت که خاصه پدران و بزرګان بودمرا بیازماید و با معرفی من مضمون ومبحثی ایجادوخاطر مهمانانش را نیزشاد نماید ، بلا تامل پرسید بچیم کجا بودی؟ با ادب وحیای بخصوص ورعایت أداب سخن ګفتن درحضور بزرګان ګفتم پدرجان به توپ بازی رفته بودم . پدرم بازبی صبرانه و بدون اینکه بجزییات وسوالات دیګر واردشود و بپردازد ، زیرا که یقینا فرقهای بین فتبال وتوپ بازی عنعنوی « توپ دنده شبیه بازی کریکت امروزی » را خوب میدانست و طوریکه ازلحنش پیدا بود میخواست که درحضور مهمانانش درمعرض امتحان غیرمستقیم قرارداده ونشان بدهدکه مسوولیت هایش را دربرابر فرزندانش، جامعه ووطنش بخوبی درک کرده و درحال وسن کهولت وباز نشستګی هم بی تفاوت نمانده ، فرزندانش را با روحیه واحساس عالی ونیکوی افغانی و اسلامی تربیت و پرورش کرده ، باز پرسید بچیم ! ای ره بګو «اینرابګو» که در میدان  با ګردن پت ایستاده بودی و می ګفتی که مه به طرف کی ؟ و یا اینکه باګردن بلند وصدای متین واستوار مردانه میګفتی که طرف مه کی ؟ .

من که با اصول و پرنسیپ های خانوادګی و کرکتر افغانی بزرګ شده وباخواست پدرم نیزآ شناه وآګاه بودم ، بلا درنګ وبه جسارت مودبانه جواب دادم که ؛ نه خیر پدرجان !  اینطور نیست ، و انشالله هیچګاه اینطور نمیشه که مه ګردن پت وپریشان بایستم و دنباله رو وآله دست دیګران شوم که مرا استعمال کنند. ازاینکه بیش ازبیست نفر بچه ها هستیم که همه شان مرا می شناسند و طرف مه هستند و مه کفتان شان هستم . بچه ها را به دو ګروپ تقسیم کردیم ، بازی ومسابقه را تمرین میکنیم تا برای بازی های کلان با تیم های رقیب که بسیارپیسه دارودرعین حال خوب زرنګ و قوی هم هستند و تکنیک هم می فهمندوهم بازی میکنند آماده باشیم که بازی را نبازیم ۰

با شنیدن این حرفهای مه در سیمای پدرمرحومم یک نوع احساس اطمینان و رضاییت خاطرمشاهده میشد ، بخود می بالید ، راضی و شادمان به نظرمی آمد ګویا به مطلوب خود نایل شده بود ؛ یکبار بطرف من میدید و یکبار جانب مهمانان ګرامی اش می نګریست . مهمانان  که ناظر صحنه بودند و این دیالوګ را سر تا پا شنیده بودند ، سرور ورضایت خاطر ازسیمای شان متبارز بود با کلمات نغزوشرین ونوازشګرمرا شاد باش و تحسین ګفتند و تشویق کرده دست درجیب بردند ویک یک نوت ده افغانیګی کاغذ پیچ «نو»که جدیدا چاپ ونشرشده وبه چلندبازارقرارګرفته بودبرسم بخشش وانعام عنایت کردند .                                                       

هی هی ،عجب وقت هایی وعجیب مردمی بود، به ګفته پژواک جنتی که:

یادایامی که ما هم أسمانی داشتیم          مهر وماه واخترانی داشیتم

همه چیزه خراب وبرباد کردند. خودت میدانی که در ګذشته ها والدین و بزرګان فامیلها وخانواده هادرمواقع مهمانی ها ویکجاشدن با دوستان مطابق معمول بجای غیبت ومذمت ها از آنعده اولادهای شان که دارای استعداد وذکاوت ، تربیت نیکو واخلاق حمیده وپسندیده افغانی و اسلامی می بودندیاد میکردند وبه جمعیت معرفی مینمودند وازین طریق پای آنها را به اجتماع ودرک وقبول مسوولیت های اجتماعی شان میکشاندند ، در پهلوی تعلیم وتربیه در پرورش شخصیت اجتماعی آنها نیزتوجه مبذول میداشتند . آنهارا اعتباروپرستیژمیدادند و سایرین هم علاقه میګرفتند و بادقت جریا ن را می شنیدند و درلابلای کنجکاوی ها ونصایح آموزنده و رهنمایی های مهربانانه خویش زمینه های تشویق ورشد بیشتر آنهارا فراهم مینمودند و می ګفتند که بچه چشم و چراغ خانواده ووطن است وآینده درخشان درپیش رویش دیده میشود .

با این چنین شیوه ها درواقع هم مجلس را فضای باز بخشیده وازحالت انجماد، خشک وبیروح خارج نموده شاد وګرم میساختند وهم درحقیقت حق حضورواشتراک اطفال وجوانان هم ادا وزمینه یک رقابت سالم را نیز دربین خانواده ها وبخصوص جوانان ایجاد کرده و براه می انداختند. چنین سلوک وپیش آمد ها سبب میشد تا اطفال وجوانان به حلقه وکانون ګرم خانواده ودوستان دلګرم وعلاقه مندشده جای ، حقوق ، اجتماع و مسوولیت های خویشرا درک وخودش را پای بند فرهنګ وکلتور، ارامی و سر بلندی فامیل وکشورش دانسته ووقت خودرا بیهوده وعبث نمی ګذشتانده ومصدر کارهای خوب میګردیدند ، بر رسم افتخار واصول پسندیده حاکم و اقتضای جامعه خود رانه تنها که درک ،يیروی ورعایت می کړدند، بلکه احساس مسوولیت مینمودند تا درحفظ وحراست وهمچنین رشد و توسعه آن نیزسهم خودرا اداکنند . ازخلال صحبت هاوهمین دیدوبازدیدها ، تحارب واندوخته های بزرګان استفاده موثررا بخاطر بلند بردن سطح دانش وآګاهی های خویش نمایند وبیا موزند که فامیل ، جامعه ووطن ازآنها چه توقع وانتظاررا دارندوچګونه این دانش واندوخته ها راعملا درخدمت رفاه وسربلندی و حفظ آبرو وارزشهای خانوادګی ، اجتماعی و ملی قرار دهند وچطورپل مستحکم بین ګذشته پرافتخاروزمان حاضر و آینده یا مستقبل جامعه خویش ایجاد وآنرا استحکام بخشند و دین و رسالت خود را با امانت داری و صداقت حرف وعمل ادا نمایند. (آداب و ډود ودستور بودند )                                                                                                                             

أغای ګل جان! شماره چه دردسربتم آنروزها ګذشت وآن قدح بشکست ،آنقدر بشکست که هیچ باقی نماند . به ګفته سیف فرغانی شاعرمعاصر عصر مغل که « غبار اسپ ها فرونشست و ‏این ګرد ثم … وروزهای دیګر نیز میګذرد » .

اول خواز کسی چیزیکه آموزنده و بدردبخور مردم ووطن باشد نمیشوی هرکس پی کارخویش است،هرجای بروی یا چهار نفریکجای میشوند فیشن است و درشن ، قرص اس ورقص ، مکس است و۰۰۰ .که ګویا ما هیچ چیزوهیچکسی نداشتیم و ان معتقدات وتاریخ و اقوال بزرګان و کلانها همګی افسانه پنداشته شده و پشت نوګشته آنچه داشتیم انرا هم از دست دادیم و دارنده نا داردرخانه خود بیګانه وبی اختیار ودرملک های اجنبی مزدورشدیم . پدرم وهم دوستان ویاران باارزش وقابل قدرش ،آن خدمتګاران وفرزندان صدیق و راستین مردم ووطن که همه چون دژاستواروسرمایه های معنوی وطن در عصرخود بودندوګنجینه های مادی ومعنوی مردم ووطن را به قیمت فقروګرسنګی ،جان مال واولادخود حفاظت وپاسداری وبه میرماندندو برحمت حق پیوستند ؛آثار وکار نامه هایشان هم طعمه هوا وهوس شد و به باد فنا رفت که یاد شان ګرامی و جاوید باشد وروح شان شادوخلد برین جای شان .                                                                                          

این ګپ ها ره  بان (بګذار)بجایش که دل مه ره زیادتر درد میګیره از اصل ګپ دوررفتیم . چایکته هم بنوش بیا واین ننګ و قام شرمی دیګه ره بشنو که همو بچه هاییکه با مه دریک شهرودریک صنف ومکتب سبق (درس  )می خواندیم  ومی آموختیم ودریک تیم متحد وبرای یک مقصد و هدف و بخاطرغلبه برحریف ودشمن تمرین میکردیم کمی که چشم آز وهوس شان بازشد، کالای سپورتی (یونیفورم) پاک وسچه با رنګهای مقبول ودل پذیرسیاه  وسرخ وسبز مورد پسند وانتخاب مردم وګذشتګان خود ماو آن ابهای ذلال وګوارای جوی های روان وچشمه سار هاکه از دل کوه ها ی سربفلک ودشت ها ودامنه های آن سرازیر میشد وما با لپ های دست لب تر میکردیم وجان تازه میګرفتیم و بمیدان غرش کنان می شتافتیم دلهای شانرا زد، سحروافسون  و یونیفورم های سرخ و سیاه ومتلون  با نوشابه های انرژی زا و بیخود کننده تیم ها ی حریف و رقیب فریفته و ماټ و مبهوت شان کرد ، همه رفتند و بی اتفاق و پراګنده شدند میروکپتان خود را ماندند و با هرکس رفتند وبطرف هرکس شدند ، ګاهی همراه وهمدل وهمبازی با یکی وزمانی هم با دیګری . دست به عیاشی و بالهوسی وسوداګری زدند ، خلا صه اینکه مراهم تنها وسرګردان ماندند .

منهم که آدم سخت پذیر ، سبق های خوده به بسیار مشکلات وقسط خلاص کردم با همو فکروخیال وعقیده وامید برحصول رزق وروزی حلال بماموریت دولت پیوستم وبه خدمت مردم ووطن قرارګرفتم وبه تنخواه بخورنمیرش قناعت داشتم ،میساختم ،شکروګذاره میکردم . که این اصطلاح عا م «از شومی شوم ، سوخت شار روم» به حقیقت پیوست ؛وبه پیشقدمی هموبوالهوس ها فاجعه مشهوربنام هفت ثوررخ داد ومه دریک اداره ای کارمیکردم که یک شاګرد نوخط وخال ناخوانده در منبربالا شده بودآمرما شد وموسسه ما به عنوان تخته مشق باامتیازات خاصی برایش تحفه وانعام داده شده بود ، از بدچانسی وناسازګاری اقبال وکله شخی خودم با منشی سازمان اولیه حزبی که آنهم آدم عجیبی بود ، که عجایب وغرا یب کار نامه های او نیزیک بوری ګپ داره ،رهبری واداره سیاسی وهمه کارهای اداره ما را دردست داشت  همرایش میانه خوبی با من ایجاد نشده بود ونامبرده پیوسته درتلاش پیدا کردن خالیګاه ونقطه ضعیف من زیرنامهای اپوزیسیون ، انتی سویتی زم وارتباط با مخالفین و ازی قبیل ګپ ها بود شکایات حق وناحق خودرا به کلانهای خود میرساند .

باساس شکایت نامبرده روزی ازروزهایکی ازسودا ګران کلان حزبش به معیت  منشی ناحیوی ویکنفر مشاورروسی اش ظاهرا برای بررسی کارهاآمده بودند، در جریان جلسه و درمحضر حاضرین درخلال صحبت های نقد وانتقاد آمیزپراګنده وبی ربط وتهدید و تخویف غیر مستقیم ، دفعتا با تغییر موضوع ولهجه سوداګر کلان خطاب بمن پرسید که چه وقت عضویت حزب ما را می پذیری ؟ من که ازکرکتر وخصوصیت و ازشیوه های قلع وقمع وسربه نیست سازی شان پوره (کاملا)خبرداشتم درجواب ګفتم ؛ مصروف خدمت به جامعه هستم  و درحد توان  کار میکنم ؛ دیګر چه نیاز است  ؟ نامبرده فورا با لفاظی و لحن وکلمات پر چسپ واغراق آمیز محرک احساسات خاصه خود ومکتب شان که عقل خوشباوران و ساده لوحان را مغلوب میساخت به توصیف  پرداخت و ازمواظبت ومکلفیت های حزبش در برابر اشخاص صادق و وطن خواه وخدمتګار مردم پرداخت . من که کارخود را یکسره دانسته بودم و درجریان صحبت هایش  به یادم می آمد که چګونه ده  هاهزارنفر ازافغانهای مسلمان سچه ومردم دوست ووطن خواه واقعا دراثرمواظبت و توجه آنها سر به نیست شدند و توسط بولدوزرها درپولیګون پلچرخی زنده به ګورستانهای جمعی مدفون شدند و زحمت و مصرف تکفین و قبرکنی و مراسم دعا و تعزیه داری هم به برکت احسان و انعام حزب ودولت شان از دوش اولادها و خانواده های این شهیدان برداشته ومنع شدکه خانواده ومنسوبین ما نیز از ین هدیه وانعام بی بهره نماندندو همین قسم شګوفانی قبرستانهای خیرخانه مینه و تپه مرنجان وخانه سازی در داخل شهر با توغ ها و بیرقهای سبزو سرخش که شهررا زینت وشکوه بخشیده بود درنظرم جلوه نمایی میکرد که وافعا درمدت زمان کوتاه در نتیجه مواظبت واحساس مسوولیت شان !؟چقدرانکشاف کرده و توسعه یافته بود . از ګلګون پیراهنان سربکف راه خدا ومردم خو نپرس که کرګسان وګرګان ،زاغان ، ماران وموران کوهها ودره ها بابلع اجساد شان از نعمت کور وکالی وډودی بی نیاز شدند .

اینهااززیرنظروذهنم میګذشتند واندامم به لرزه می آمد و نمیتوانستم ازین ارمغان ودست آورد هایشان چشم بپوشم ، درحالیکه ذهنم آنجا وګوش وچشمم به طرف سخنران مجلس (سواګرکلان )مصروف و دوخته شده بود و ناخود آګاه و ازخود بیګانه به تایید  ؟ودقت به حرفهایش سرمی جنباندم ؛ یکبار بی اختیار و بدون مقدمه در لابلای حرفهایش دویدم و رشته سخنانش را ګسستم ، ګویا که مستحق جایزه عالی شناخته شده بودند ، ومن باهیجانی خواستم هدیه وتحفه کوچک وناچیزعاجل را دربرابر این کارنامه های بینظیرهرچه زود تربرایشان اهدا وسرافرازشان سازم ، از شما چه پنهان که به عنوان برګ سبز وتحفه درویش همان حکایت تیم فتبال ،پدرم ومهمانان ګرامی اشرا درذهنم با ګل شهامت آراستم وبرایشان بازګوواهدا نمودم ودراخیربرای اطمینان خاطر ودلخوشی بیشترشان برسم مطایبه افزودم که« ازآنروزتاکنون که بیش ازسی سال میګذردهرقدرقدبرافراشتم وانتظار کشیدم به طرف من کسی نشد ونیامد ومنهم این جرات وجسارت را نکرده ام که با ګردن پت و کالبد بیروح بایستم وبطرف کسی بروم تا از من نیزمثل ګدیګګهای کوکی و طوطی واراستفاده بعمل آید زیرا که بااتلاف ودیعه ومیراث امانت ګذشته ګان روح ًپدرونیای بزرګوارم درحضیره  نارام وناراض میشود» .

پس ازګوش دادن واستماع دقیق حرفهای من باتبسم و نیشخند زهرآلود شان به عنوان پیش پرداخت و زیګنال خشونت وغیظ خویش به من ؛ ګپ هایم را به زبان مشاور که آدم قوی هیکل و سرخه با دندان های بزرګ پوش شده از طلا که به احتمال قوی درافغانستان واز طلا های چپاول وغارت شده پوش نموده باشد ترجمه وانتقال نمودند . با شنیدن این قصه این صدر نشین سرخه سرختر شده وتا آخرو ختم مجلس به من متوجه بود از نګاه هایش خشم وغضب پخش میشد .                                                                                

خلاصه کلام اینکه بازیکنان تیم اکثرا و یک عده ای دیګر نیزباتقلید ودنباله روی ازأنها همه شان خود به توپ و ګلوله های توپ مبدل شده ودر میدان کند وکپر و زخمی وکنډ واله و خشکیده و بی ګیاه در دم شنکاک و شوت «شارت» های پلیران ماهر وزرنګ تیم های رقیبان قرار ګرفته اند که با شوت های آزاد و بی ریفری شان نه ګول ماند ونه درودریچه ونه کاشانه ونه آن برج وباغ پدری ،آن تفریحګاه کوچک.هم به لانه خس وخاشاک و خزنده وګزنده وچرنده ها را خوچه میکنی که به  جایګاه وپایګاه ومیدان  تمرین  وزور آزمایی درندګان وحشی مختلف وبیشماری مبدل ودرمعرض چوروچپاول قرارګرفته که بسیار دردناک است ازارم میته(می هد) که خو(خواب) ازچشمم پریده و که از ناچاری درتربیه وپرورش مرچ وتندی خوده مصروف ساختیم . فکر میکنم که سرت خواب آمده ببخش که کمی پرګفتم شمه ای ازدرد م باصطلاح کنده شد ، اګر وقت داشتی وحوصله ،ګاهګاه بیا که یک ساعت قصه کنیم ،حال وقت نمازاست یارزنده وصحبت باقی  .                                                                                                                      

                   پایان شمه از درد