ای کاش با بهار….

ای با د صبحد م تو بیار قصۀ وطن
از لاله و شقایق و رعنا و یا سمن
از آن پر ندۀ که د فین گشته تا گلو
در ظلم جابرانۀ صیا د عهد شکن…
از کبک خوشخرام و از آن رودبار ما
از داغهای لاله و از ظلم اهر یمن
زورق شکسته ایم به گر داب زندگی
کو ناجی که گیرد دستا ن تو و من ؟
اقبا ل ما به چاه ظلما ت در شده
کو رستم تهمتن و کورخش و کو رسن؟
« هر کس برای مطلب خود دلبری کند»
هر یک به قول خویش بود دوست و یارمن
توفنده گرد با د حوا د ث ز پی فگند
قصر وسرای و خانه و هم دشت وهم دمن
گویند بهار آید و آی کاش با بها ر !
ناید صدای ضجه و زاری ز هر دهن !
گویند که باز صلح بیاید ؛ ولی د گر
ناید صدای پای ؛ شهیدان بی کفن
جانم ملو ل گشت و همه آرزو فسرد
بی روی پر فروغ تو ؛ ای مادر وطن
باز آمد م به درگه ات ای آستان خُر !
با عجز و با « وفا » چو فرها د کوه کن
عبدالله وفا 
ویانا – اتریش