افسانههای قدیم شهر کابل

نویسنده:
پوهاند دکتر عبدالاحمد جاوید
شناسنامه کتاب:
- نام کتاب: افسانههای قدیم شهر کابل
- نویسنده: دکتر عبدالاحمد جاوید
- ناشر: انتشارات امیری
- حروفچینی و صفحهآرایی: فرید پویان
- چاپ اول: 1343 خورشیدی
- چاپ دوم: 1390 خورشیدی
- شمارهگان: 1000 نسخه
آدرس: کابل، جاده آسمایی، جوی شیر، بازار کتابفروشی، کوچه چهارم
شمارههای تماس: 0700290114 – 0784100912 – 0703030385
حق چاپ محفوظ است
فهرست مندرجات
1 | مقدمه……………………………………………………………………………… | 7 |
2 | تذکر………………………………………………………………………………… | 9 |
3 | دیوارهای شهر کابل……………………………………………………….. | 11 |
4 | آدمخان و درخانی………………………………………………………….. | 14 |
5 | اژدهای سنگی………………………………………………………………… | 18 |
6 | داستان سید سلطان احمد کبیر…………………………………….. | 20 |
7 | عاشقان و عارفان علیهالرحمه یا داستان دو برادر………….. | 22 |
8 | شاة دوشمشیره علیهالرحمه………………………………………….. | 25 |
9 | خوشکیار و شاه ترین……………………………………………………… | 27 |
10 | شاه و عروس…………………………………………………………………… | 31 |
11 | افسانة بابه خارکش…………………………………………………………. | 33 |
12 | داستان بیبی مهرو علیهالرحمه……………………………………… | 39 |
13 | زیارت چهلدختران………………………………………………………… | 41 |
14 | اژدهای چرخ لوگر…………………………………………………………… | 43 |
15 | زیارت ریگ روان…………………………………………………………….. | 45 |
16 | نسیم پروان یا روایت از داستان شهزاده ابوحنیفه…………. | 48 |
17 | زمر گبر…………………………………………………………………………… | 49 |
18 | فتحخان بريڅ…………………………………………………………………. | 51 |
19 | دریاچه صابری………………………………………………………………… | 54 |
20 | افسانه ماة سه شبه…………………………………………………………. | 57 |
21 | داستان بگرام…………………………………………………………………… | 62 |
22 | چهل تن پاک…………………………………………………………………. | 67 |
23 | داستان دختر امپراطور چین………………………………………….. | 69 |
24 | داستان شراب شاه………………………………………………………….. | 74 |
25 | دریاچههای بامیان………………………………………………………….. | 79 |
26 | داستان رستم و سهراب………………………………………………….. | 81 |
27 | کوه دیکچه……………………………………………………………………… | 89 |
به نام خداوند جان و خرد
از دیر زمانی سعی و تلاش میورزم تا آثار پدر مهربانم شادروان پوهاند دکتر عبدالاحمد جاوید، از پیشگامان ادبیات افغانستان را جمعآوری نموده در دسترس هموطنان عزیز قرار بدهم.
اینک نهایت خورسندم که «افسانههای قدیم شهر کابل»، تألیف زندهیاد اکادمیسین دکتر جاوید را که در سال 1343 خورشیدی توسط کتابخانه عامه کابل انتشار یافته و در حکم نسخه نادر میباشد، مجدداً بدون کدام تغییرات در سبک و نثر استاد، به زیور چاپ آراسته و تقدیم ادب شیفتگان میدارم.
این اثر ارزشمند، معرف تاریخ و فرهنگ غنی و گرانبار ما که حاصل سنن و آیین، آداب و رسوم قدیم ماست، میتواند مشعل راه برای نوجوانان امروز و ضامن سلامت و سعادت فرهنگ آینده باشد.
در عرصه این جهان آشفته و پرآشوب، هویت ملی و شخصیت بینالمللی ما کاملاً وابستگی به استواری و بقای فرهنگ اصیل و پرمایه ما دارد.
از محبتها و تلاشهای مخلصانة محترم سرمحقق حسین فرمند، مشورههای سازندة محترم عبدالغفار داوی و محمد وسیم امیری به خاطر فراهمسازی شرایط و زمینههای مساعد چاپ و نشر این مجموعه سپاسگزارم.
دکتر اخشید جاوید
کابل، 22 جوزا – 1390 خورشیدی
مقدمه
داستانهای فولکلوری که به سعی و تجسس نویسندة مدقق شاغلی دکتور جاوید فراهم گردیده و مسرت مطالعة آن را به من لطف فرمودهاند، مجموعهایست جالب که از خلال کلمههای آن خواننده میتواند به فهم افکار عامیانه مردمان افغانستان آشنا شوند. جمعآوری داستانها و افسانهها و ضربالامثال و امثالهم در روشن ساختن فرهنگ عامیانه ملل کمک زیاد میکند و یک قسمت مبادی مردمشناسی بدان متکی است و خود داستان و متنوع آن دلالت بر سوابق دیرینه و تلون فرهنگ و انواع معتقدات روایاتی میکنند که یک کتله بشری در عمر اجتماعی خود گذرانیدهاند. کشور افغانستان در چهار راه آسیای میانه با گذشتة ممتد چندین هزار ساله که ادیان بزرگ شرقی را یکی بعد دیگری دیده و با تمدن خود مدنیتهای مهاجر را حل و مزج کرده است، داستانهای عامیانه بسیار جالب و متنوع دارد که جمعآوری آن برای معرفی فرهنگ کهنسال ما کمک زیاد میکند و زمینه را برای مقایسه با داستانهای سایر ملل آماده میسازد و از این رهگذر نیز برای حسن تفاهم اقوام گیتی مفید و ثمربخش است. اینجا به دوست دیرینه و گرامیام جناب شاغلی دکتور جاوید تبریک گفته امیدوارم که به ادامه تجسس در این رشته مهم فرهنگی به جمعآوری و نشر مجموعههای دیگر توفیق یابند.
احمدعلی کهزاد
مشاور وزارت معارف
تذکر
اطفال امروز که جوانان و رهبران فردا هستند از مراجعین قابل اعتنای کتابخانه عامه کابل میباشند. کتابخانه معتقد است که موضوع تهیه و توسعه کتب و سایر مواد خواندنی برای اطفال از وظایف مهم کتابخانههاست، هیچکس منکر اهمیت تربیت، حس خواندن و مطالعة اطفال نیست. باید وسایلی فراهم گردد که ذوق کودک برای مطالعه تشویق و تحریک گردد. تهیه مجموعه کتب و رسایل خواندنی متناسب با سن اطفال با تهیه پروگرامهای مفید تربیتی از آرزوهای کتابخانه است و آنرا تا جایی نیز به عمل آورده است.
نشر مجلة بنام «د کوچنیانو ژغ» یکی از همین آرزوهاست که از مدت پنج سال به این طرف از طرف کتابخانه عامه کابل نشر میشود و خوش هستیم که تا جای قابل اعتنایی طرف دلچسپی اطفال مملکت قرار گرفته است. اما از آنجایی که ما امروز کتبی که به دسترس اطفال از نگاه مطالعه گذاشتهایم ناچیز و حتی هیچ چیز نیست. وزارت معارف لازم دید تا برای رفع این نقیصه برای مدتی مجله د کوچنیانو ږغ با حفظ شکل، عنوان و صحافت به صورت کتاب طبع شود تا باشد از این راه یک مقدار کتب خواندنی و مفید به دسترس اطفال مملکت قرار بگیرد.
امروز آنچه اطفال در مکاتب یاد میگیرند کافی نیست، اطفال و جوانان مجبورند راه پیشرفت خودها را خودشان توسط مطالعه باز کنند، به تأسی آن ضروریست که به کتب و خواندنیهای اطفال و جوانان توجه مخصوص داشت، چه کتاب نه فقط مطالب مورد نیاز را به اطفال یاد میدهد، بلکه موضوع خیلی مهتر آنست که کمک شایان در یاد دادن دنیای بزرگ مادی که در انتظار آنهاست نیز میکنند و افکار آنها را به هیجان میآورد.
منسوبین کتابخانه عامه کابل خیلی خوش خواهند بود اگر میدانند طوری که نامة د کوچنیانو ژغ به صورت مجله طرف رضایت و استفاده اطفال عزیز مملکت قرار گرفته بود، به شکل تازه نیز موجبات استفادة آنها را فراهم کرده است.
احمدفرید
مدیر عمومی کتابخانه عامه کابل
دیوارهای شهر کابل
در زمان ظهور اسلام سلسله کابلشاهان که از بقایای کوشانیهای کوچک بودند در شهر تاریخی کابل و مضافات زیبای آن حکمروایی داشتند. یکی از شهریاران این سلسله زنبیلشاه یا به لهجه عوام زنبورک شاه نام داشت که در بیدادگری و سفاکی کمتر از ضحاک نبود. این شاه خواست دیوار محکم و متینی دورا دور شهر آباد کند تا از هجوم دشمن در امان باشد و به فراغ خاطرکام از جهان برگیرد، همان بود که جوانان و مردان شهر را به جبر و اکراه بدین کار واداشت و کارفرمایان شدیدی بر آنان گماشت تا هر چه زودتر کار دیوار پایان پذیرد و خاطرش آسوده گردد. هر کسی که در این راه از امر شاه سرپیچی و یا اندک سستی و تنبلی میکرد او را زنده در لای دیوار میگذاشتند و اطرافش را با خاک و گِل میانباشتند. بدین ترتیب هزاران هزار جوان قربانی هوس و جور این پادشاه ظالم و بیرحم شدند، امروز این دیوار عظیم و حصار مارپیچ که بالای کوههای شیر دروازه و آسمایی چون اژدهای گنجی خودنمایی میکند یادگار همان روزگار است. در میان این کار گران جوانِ رشید و بلند قامتی وجود داشت که با چهره آفتابزده از بام تا شام بدون اجر و مزدی کار میکرد و خم بر ابرو نمیآورد، نه از گرمی آفتاب شکایت داشت و نه از باد و باران میترسید، همه آرزویش این بود تا هرچه زودتر فراغ یابد و چشم خود را به دیدار یگانه نامزدش روشن کند.
زمانی عروسی او نزدیک شد و کسان دختر به او پیغام آوردند تا بیاید و کار عروسی را سر و صورت دهد، ولی جوان هرچه کوشید موفق به کسب اجازه نشد. روزی دیگر نامة از نامزد خود گرفت که نوشته بود من هرگز راضی نمیشوم با چون تو کسی ازدواج کنم از جبن و ترس تو همین بس که از ظالمان فرمان میبری و زهره آن نداری که سر از آن باز زنی و عصیان کنی، نشاید که نام ترا مرد نهاد، پس از چندی دختر نقشة طرح کرد تا همه مظلومان را از چنگال بیرحم آن خونخوار خلاصی دهد. روزی بهکوه آمد و به کارگران پیوست و به کارفرما گفت برادر من سخت مریض است، نمیتواند به نوبت خود بیاید من آمدهام تا به جای او کار کنم، خلاصه با چنین بهانه به کار مشغول شد. آن دختر دلیر چون سایر کارگران خشت میداد، گل میگرفت و آب میآورد و سنگ میبرد و آهی نمیکشید و چنان با علاقه و دلگرمی کار میکرد که همگان متحیر بودند. روزی دیگر کَوس شاهی پنج نوبت نواخته شد و به همه خبر دادند که شاه برای تماشای حصار میآید. کارفرمایان به تلاش افتادند، بالا و پایین میدویدند، شاه قدم به قدم از جریان کار دیدن میکرد تا اینکه نزدیک دختر رسید و به دقت به سوی او نگاه کرد، دختر به چابکی چادر برو کشید و دوباره به کارش مشغول گشت، شاه را از این حرکت خنده آمد و گفت: ای دختر تاکنون با مردان کار میکردی و باکی نداشتی الان که مرا دیدی چرا رو گرفتی و چون آفتاب به حجاب اندر شدی؟ دختر پاسخ داد: آخر تو خود مرد هستی و اینان را که دور و پیش من میبینی از زن کمتر اند، چنانچه اگر مرد بودند این همه بیداد ترا به جان نمیخریدند و از ظالمی چون تو اطاعت نمیکردند، این بگفت و سنگی بزرگ برداشت و به شدت بر وی پرتاب کرد، قضا را سنگ به سینه شاه اصابت کرد و او را نقش بر زمین ساخت. غریو عظیمی از میان کارگران برخاست و کار دیوار را رها کردند و به نشاط و سرور پرداختند و بر این دختر دلیر و شجاع آفرین گفتند. پس از ساعتی چون سیل خروشان به سوی شهر سرازیر شدند و به یاد بود این آزادی جشن مفصلی گرفتند و چندین شب و چندین روز شادی کردند.
آدم خان و دُرخانی
در عهد جلالالدین اکبر امپراطور مغل هند در سرزمینی که امروز بنام پشتونستان یاد میشود و قبیلة بنام یوسفزایی و متهخیل میزیستند که از قدیم با هم پیوند دوستی و داد و ستد داشتند. در آن روزگار رئیس یوسفزاییها حسنخان و سر قبیلة متهخیل طاووسخان بود. اتفاقاً هر دو خان از نعمت فرزند محروم بودند، روزی درویشی چند خرمایی به آنان هدیه داد و برفت، همینکه بانوان آن دو خرما را خوردند آبستن شدند و پس از زمانی مقرر خداوند به حسنخان پسری عنایت کرد که نامش را آدمخان گذاشت و همچنین طاووسخان صاحب دختر زیبایی بنام درخانی شد.
پس از سالیانی حسنخان و طاووسخان فرزندان خود را به مسجد نزد ملا فرستادند تا علوم دینی را فرا گیرند و سواد آموزند، روزی استاد آدمخان در حل مسأله عاجر ماند بدو گفت در قریه متهخیل در مسجد سفید ملای ورزیده و متبحری است که سمت استادی بر من دارد، باری آنجا برو و مسأله را از او بپرس و بیا. همینکه آدمخان به دَر مسجد آن قریه رسید ناگهان چشمش به دختری پریچهره افتاد که هرگز چون او ندیده بود. این دختر درخانی بود که از مسجد به خانه میرفت، هر دو لحظة درنگ کردند به همدیگر نگریستند و به دام عشق گرفتار شدند. روزگار همچنان میگذشت و آدمخان شبها از عشق درخانی میسوخت، درخانی بسی روزها به یاد آدمخان و عشق جاودانی او گلهای وحشی را میچید و بر گردن حمایل میکرد. آدمخان سالها مشق رباب کرده بود، اما از آن روز بعد چنان شوری در دل و جانش پدیدار شد که اهل دل از تار و رباب او ساز عشق و نغمه محبت میشنیدند.
روزی عروسی بزرگی در قبیله آدمخان برپا بود، در این محفل دختری بنام توتیا چون طاووس میرقصید که همه را محو تماشای خود کرده بود، فردای آن روز حسنخان توتیا را برای آدمخان خواستگاری کرد، آدمخان که نمیتوانست از امر پدر سرکشی کند، ناچار به این ازدواج تحمیلی تن در داد.
اما کجا عشق درخانی را فراموش کرد.
پس از چندی طاووسخان نیز درخانی را به عقد جوانی که مورد مهر و میل او نبود درآورد، درخانی که جز اطاعت گزیری نداشت در شب زفاف به شوهرش گفت تو نیک میدانی که من هرگز به این ازدواج راضی نبودم، ولی محض خاطر پدرم قبول کردم، زینهار به من نزدیک نشوی باید بدانی که دل من برای دیگری میتپد، تو بدین دنیا برادر من خواهی بود.
روزگار به همین حال میگذشت، روزی در مجلس بزمی آدمخان برای رباب زدن دعوت شده بد، تصادفاً در این مهمانی درخانی نیز بود، آدمخان چنان با شور و مستی رباب زد که جگرها را کباب کرد، این دو عاشق دلسوخته بار دگر نرد عشق باختند و بالاخره پنهانی از همدیگر دیدن کردند.
روزی قرار گذاشتند تا با چند تن از یاران خود فرار اختیار کنند و چنان کردند.
روزی بعد شوهر درخانی دریافت که زنش با آدمخان گریخته است. افراد قبیله را گرد آورد و به دنبال آنان تاخت، در عرض راه جنگ خونین صورت گرفت و تقریباً تمام یاران آدمخان به قتل رسیدند و خود آدمخان نیز زخم شدید و عمیقی برداشت، و دو روز پس رو به نقاب خاک کشید. درخانی بیش از پیش با شوهر راه خشونت گرفت و رفته رفته چنان زار و ناتوان شد که دیگر آثاری از آن همه طراوت و زیبایی در چهرهاش باقی نماند.
یک روز درخانی به زیارت مزار آدمخان رفت، شوهرش به دنبال او شتافت همینکه به آرامگاه رسید دید که درخانی چشم از جهان بسته و به محبوبش پیوسته است.
میگویند از آن زمان تا کنون هرکس که میخواهد در رباب استاد و ماهر شود باید زخمه رباب خود را از چوب درختی بسازد که بر مزار آدمخان سایه افگنده است، آنگاه خواهد توانست شور و سوزی در دلها ایجاد کند.
اژدهای سنگی
در دامنه یکی از کوههای اطراف کابل، اژدهای بس قوی و خطرناک و خونخواری بهسر میبرد، که هر روز به شهر حمله میآورد و یکی از دختران شهر را میربود و میبلعید. این مصیبت عام و عظیم آنقدر طول کشید که دیگر دختری به جز دختر زیبای شاه باقی نماند، در این میان مرد باخدا و جانبازی که در سوارکاری و پهلوانی و پرهیزگاری نظیری نداشت، کمر همت بربست و قصد کشتن اژدها کرد. مردم همه بر کوه شدند تا رزم آن دو را تماشا کنند. جوان دلاور شمشیر خود را گرفت با دلانگیزی هرچه تمامتر به جانب اژدها روان شد و ضربت چند بر وی حواله کرد، اژدها که از لب و دندان او آتش میبارید، دهن باز کرد تا جوان را فرو برد و نابود کند، اما جوان عیار با شمشیری که در دست داشت کام اژدها را درید و دود از دمار او برآورد، دیری نگذشت که پیکر دیوآسای اژدها به روی بدنه کوه غلطید و از حال برفت. شاه و مردم از واقعه به شگفت آمد و انگشت تحیر به دندان گزیدند و به جوان قهرمان آفرینها خواندند. پادشاه به پاس فداکاری جوان، یگانه دختر خود را به عقد ازدواج او درآورد و به مناسبت این پیروزی جشن مفصلی گرفت و چندین شب و چندین روز شهر را آذین بست. شاه و مردم همه شادی کردند و شکرها بهجا آوردند. امروز اگر کسی به دامنه کوه (شهدای صالحین) نظر اندازد ـ پیکر اژدها را مانند سنگ سپیدی که بر بدنه آن کوه سیاه خاکستر شده است ـ به وضوح میبیند. در قسمت پایین بدن اژدها چشمه زلال و گوارای وجود دارد که زیارتگاه مردم است، میگویند که این اشک چشم همان اژدها است که هنوز از گریستن باز نایستاده است.
داستان سید سلطان احمد کبیر
در دامنه کوههای شامخ و زیبای لوگر، دخمه بزرگی وجود دارد که معروف به مغاره سلطان سید احمد کبیر است. میگویند در روزگار قدیم چوپان دختری با رمه گوسفندان از آن ناحیه میگذشت، ناگاه یکی از گوسفندان به درون غار رفت دخترک به ناچار به عقب آن شتافت، هرقدر که جلوتر میرفت دهنه غار بزرگتر میشد تا بالاخره به محوطة وسیعی رسید در آنجا ناگهان چشمش به مرد روحانی و نورانی افتاد که با جلال و شکوه خاصی بر اورنگی تکیه زده بود.
درباریان در دوطرف صف بسته بودند. انگشت کوچک و راست آن به زنجیر مطلایی بسته بود و سر دیگر زنجیر به آسمان ناپیدا بود. این مرد همان سلطان سید احمد کبیر است که جوگیان و مارگیران نام او را در هنگام افسون و منطر میبردند.
میگویند که سلطان شمشیر کین برای قتل کفار برکشیده بود و آنچه از آن مییافت از دم تیغ بیدریغ میکشید و قصدش این بود که بساط زمین را از وجود کفار خالی سازد. روزی سروش غیب در گوش جان او آواز داد که اینان همنوع تو و بندگان خدایند. بیش از این آزار ایشان را روا مدار. پس از زمانی سلطان بار دیگر تصمیم گرفت تا دوزخها را ویران کند و دروازه بهشت را به روی همگان باز نماید. حینیکه این خیال را به سر میپروراند، ناگاه خود و پیروان خود را در آن غار محبوس یافت.
دخترک که سراپای وجود او را رعشة خفیفی فرا گرفته بود نزدیک سلطان شد و خدمت کرد. سلطان او را فرا خواند و سیبی بدو داد و گفت: این سیب را بخور و به مراد دل خواهی رسید، اما زنهار وقتی از اینجا بیرون رفتی از آنچه که دیدی باز مگوی. دخترک قبول کرد و خدا حافظی نمود. روزها این سرگذشت او را شکنجه میداد و میخواست باری عقده دل کشاید، همان بود که روزی با یکی از دختران ده صحبت کرد از آنجه که رفته بود. هنوز قصهاش پایان نیافته بود که دفعتاً از انظار ناپدید گشت، دیگر کس ندانست که او کجا شد.
عاشقان و عارفان (ع)
یا داستان دو برادر
قبل از اینکه شهر کابل به نور اسلام منور گردد، سراسر این خاک را ابرهای تیره کفر و گمراهی فرا گرفته بود. بعد از ظهور دین اسلام مردان دسته دسته سر بر میآوردند و با دل روشن و ایمان پاک چون شمع به اطراف خود نور میافشاندند و مبناء فیض و رحمت جاویدان میشدند.
یکی از این بزرگان حضرت زبیر بود که از جانب حضرت تمیم و عبدالرحیم دو سردار و مجاهد بزرگ اسلام برای تبلیغ و ترویج اسلام بدین ناحیه گماشته و مامور شده بود. حضرت زبیر با دو طفل خوردسال خود مردانهوار با معتقدات کهنه و بیبنیاد مردم مبارزه میکرد و تیشه به ریشة کفر میزد. در آن وقت پادشاه کابل ایرج نام داشته که به دین باستان سخت پابند بود و با قوت تمام در استواری آن میکوشید. وقتی که شهریار از حضرت زبیر و فعالیتهای او شنود، خشم گرفت و او را به دربار خواست تا سیاست کند. حضرت زبیر به طیب خاطر و قوت قلب در برابر پادشاه قرار گرفت و از مزایای دین محمد صلیالله علیه وسلم داستانها گفت. باری شهریار از او پرسید: اگر من دو فرزند ترا در آتش سوزان اندازم آیا صاحب دین تو از آنان حمایت خواهد کرد یا خیر؟
چنانچه واقعاً معجزة نمودید من به آیین شما میگرایم. بالفور به حضرت زبیر الهام شد که تن در دهد و این شرایط را قبول کند. حضرت زبیر راضی شد تا پسران او را در آتش فروزان بیندازند. شاه چنان کرد و آن دو طفل معصوم را در آتش داشی که لهیب آن چون آتش دوزخ زبانه میزد، فرو انداخت و درِ آن را ببست.
حضرت زبیر دست دعا به آستان الهی برداشت و از بارگاه خدای بزرگ مدد خواست، همان بود که پس از ساعتی آن دو طفل چون حضرت ابراهیم علیهالسلام از آتش وارستند و هریک گل نرگس در دست به سلامت برجهیدند و نجات یافتند. سپس نزدیک شاه شدند و آن دو گل زیبا را پیشکش کردند، شاه و درباریان از این امر به شگفت شدند و قرار وعده جملگی ایمان آوردند و مسلمان گشتند. امروز زیارتی که بنام عاشقان و عارفان (ع) در پای کوه خواجه صفا، در قسمت جنوب کابل معروف است آرامگاه این دو طفل است.
معجزة دیگری نیز از این دو طفل حکایه میکنند.
میگویند این دو برادر بز داشتند که از سالها همبازی آنهان بود و هر دو این بز را بینهایت دوست میداشتند. روزی مهمانی به خانه حضرت زبیر آمد که ناچار شد آن بز را بکشد و غذا درست کند. همینکه فرزندان او آگاه شدند غمگین گشتند و کارد را برگرفتند و بر گلو کشیدند و یکی بعد دیگری خود را بکشتند. حضرت زبیر بیحد متأثر شد، ولی نخواست مهمان او از این حادثه بویی ببرد. شب هنگام در وقت غذا مهمان جویای اطفال او شد، حضرت زبیر در آغاز بهانه کرد بالاخره گفت: به خانة دوستان رفتهاند و تا هنوز برنگشتهاند.
مهمان گفت: باید منتظر آنان شد تا نیایند دست به غذا نزنیم. حضرت زبیر حیران ماند و هیچ نگفت. پس از ساعتی مهمان سراغ آن دو را گرفت اینبار حضرت زبیر خواه مخواه موضوع را حکایت کرد. مهمان گفت: مرا بالای جسد آنان رهنمایی کنید چنان کردند و همینکه بر جنازه آن دو طفل آمد با لعاب دهن سر آنان را چسپانید و گفت برخیزید. لحظة بعد هردو برادر خندهکنان از جا برخاستند و به بازی پرداختند. مهمان به فرزندان زبیر گفت: این نکته را باید به خاطر بسپارید که شما ضامن سلامت مردم کابل هستید، این بگفت و ناپدید شد از همان روز هرگاه بیماری ساری در کابل شیوع مییابد مردم به مزار آنان التجا میبرند و استمداد میطلبند.
شاة دوشمشیره (ع)
در کنار رودخانه کابل، در دل شهر آرامگاه یکی از قهرمانان بزرگ اسلام است. میگویند در هنگام حمله مسلمانان به کابل در صف لشکر اسلام جوان خوش هیکل، دلاور و جانبازی وجود داشت که مادر گیتی چون او سربازی نپرورده بود. از بس که هوای دین در سر داشت و شور ایمان در دل، به هردو دست شمشیر میگرفت و مردانهوار میجنگید. به همین مناسبت از همان روز تا اکنون معروف به شاة دوشمشیره است.
میگویند پس از آنکه از سر کفار کلهمنارها درست کرد در حوالی بالاحصار کابل سر مبارک به شهادت رسید و همانجا مدفون گشت که الان بنام شاه شهید (ع) معروف است. حضرت شاة دوشمشیره با پیکر بیسر به جنگ ادامه داد و صفوف دشمن را پشت سر هم میشکافت. همینکه به قسمت غربی رودخانة کابل رسید چشم زن ناپاکی به او افتاد که به همقطاران خود میگفت به آن تن بیکله نگاه کنید که چه مردانه میجنگد. همینکه این سخن از دهان او بیرون آمد حضرت در همانجا از پا نشست و جان به جان آفرین تسلیم کرد. همین زیارتی که امروز بنام شاة دوشمشیره معروف است آرامگاه آن قهرمان اسلام است. زنان و مردان کابل هر شام پنجشنبه به زیارت آن مزار پرانوار میروند و شمع مراد میافروزند و طلب فیض میکنند. ای بسا کسان که بدو گوشة چشمی نموده است.
خوشکیار و شاه ترین
در روزگاران قدیم در سرزمین شاداب و خرم اراکوزیا، پادشاه عادل و کامگاری فرمانروایی داشت که کهتر و مهتر از او شاد بودند. این دو زن داشت یکی را هفت فرزند بود، هریک با زور و دلاور و دیگری تنها پسری بنام خوشکیار داشت که در شجاعت و دلانگیزی چون رستم داستان بود. شاه به خوشکیار توجه و عنایت خاصی مبذول میداشت تا آنجا که مورد حسادت برادران واقع گشت. همگان بر جوانی و رشادت او رشک بردند. روزی برادران توطئهیی برای از بین بردن او چیدند و او را به بهانة با خود دور از شهر بردند، همینکه از انظار ناپدید شدند، جملگی بر او حمله آوردند و خواستند او را بند از بند جدا کنند. ولی این پهلوان قویپنجه بر همه آنها چیره و پیروز شد و هر یک را بر اسپی ببست و رهسپار شهر کرد تا بیش از پیش مفتضح گردند. سپس خود به نزدیک مادر آمد و جریان را بازگفت. مادر که جان یگانه پسر را به خطر میدید برخواست و شمشیری را که از پدر به یادگار داشت به فرزند سپرد و گفت: فرزند عزیزم خداوند ترا تن تهم و دل شیر داده است به هرکجا که باشی موفق و کامروا خواهی بود.
دل و جان از کید برادران تو میترسد تا رخت از این ورطه بیرون کشی و به هر دیاری که مطابق میل تست بروی… من برای تو دعا میکنم. خوشکیار آه سرد کشید و سر راست نزد پدر شتافت و از او اجازت گرفت.
خوشکیار شب و روز سفر کرد تا بالاخره یک روز به شهر پشاور رسید نزدیک غروب بود، خواست از فرط ماندگی استراحتی بکند اسپ خود را بر درختی بربست و خود به خواب عمیقی فرورفت. مرد بزرگری که در آن حوالی کار میکرد بر بالین او آمد و گفت: ای جوان از اینجا برخیز! این ضیاع و عقار ملک آدمخان است کسی که مور و ملخ از قهر او در میبندند. مبادا گزندش به تو رسد که جوانی و آرزوها داری. خوشکیار نه تنها اعتنایی بدو نکرد بلکه با شدت جواب داد، دهقان به ناچار به حمله پرداخت اما زود دریافت که با قویترین پهلوان پنجه نرم میکند. ناگزیر سر تسلیم فرود آورد زود قصه به آدم خان برداشت. آدمخان نادیده مشتاق دیدار او شد و فوراً کسان فرستاد و او را به دربار خواست. همینکه چشم آدمخان به خوشکیار افتاد بیاختیار شیفته قامت رسا، سینة ستبر و قیافة مردانه او شد و بیدرنگ پیشنهاد آشتی و دوستی با او کرد و از او خواهش نمود تا همانجا با او بماند. خوشکیار که چنین چیزی را از خدا میخواست قبول کرد و هردو چون شیر و شکر باهم درآمیختند.
در ده مجاور دختری ثروتمندی بنام شاه ترین زندگی میکرد که در قشنگی و زیبایی زبانزد عام و خاص بود. این دختر نامزدی بنام کرمخان داشت که هرگز دل بدو نمیبست. آوازة حسن و جمال شاه ترین به گوش خوشکیار رسید غایبانه عشقش را به دل جا داد و دل در خم گیسوی او نهاد. این عشق نهانی روز به روز جسم و جان او را چون شمع میگداخت. و خود نیز جز سوختن و ساختن راهی نمیدانست آدم خان که یگانه دوستش را بدین احوال میدید رنج میکشید. روزی علت آن را جویا شد، خوشکیار که تا آن وقت درد را در سینه پنهان کرده بود بیکم و کاست به آدمخان شرح داد. آدم خان گفت: «هیچ غصه مخور به هر نحوی که ممکن باشد این دختر را برای تو به زنی میگیرم» برخیز تا باری به آن ده برویم. هردو به ده آمدند و در آنجا بیوه زنی را پیدا کردند و پس از وعده و وعید بسیار از او خواهش نمودند تا پیام خوشکیار را با دسته گلی به شاه ترین برساند. بیوه زن نامه خوشکیار را با دسته گل زیبایی که با ظرافت مخصوص چیده شده بد به شاه ترین رساند، شاه ترین که از سوز عشق خوشکیار اطلاع یافت در آغاز به تعجب نگریست اما زود دریافت که عشق خوشکیار به جان او نیز رخنه کرده است. خلاصه چندگاهی به پنهانی از همدیگر دیدن کردند و بالاخره تصمیم گرفتند ک فرار اختیار کنند. همان بود که روزی شاهترین از پدر خواست که به زیارت گورستان آبایی رود، پدر موافقت کرد و چندین ندیمه را با او همراه ساخت. حینی که به قبرستان رسیدند شاه ترین تار گلوبند را گسست و دانههای آن را به زمین ریخت. دختران به جمعآوری آن دانهها مشغول شدند اما شاه ترین با تردستی تمام خود را از چشم آنان غایب کرد و در پشت دیوار با خوشکیار که منتظر او بود پیوست هردو بر اسپ سوار شدند و به قصر آدمخان آمدند، همینکه کرمخان از جریان کار نامزد اطلاع یافت به جنگ خوشکیار برآمد و سوی باره ادم خان شتافت. خوشکیار نیز بر اسپ برنشست و سوی او تاختن آورد. هردو پهلوان به هم آویختند و هیچکدام غالب نشدند، پس از ساعتی پیکار هر دو از اسپ فرود آمدند و به جنگ تن به تن پرداختند. شمشیرهای کین از نیام برکشیدند و ضربتهای گران بر یکدیگر حواله نمودند، بالاخره خوشکیار پیروز شد و کرمخان زینهار خواست، خوشکیار او را امان داد و از او تعهد گرفت که دیگر نامی از شاه ترین نبرد. کرمخان نیز قبول کرد از آن روز بعد خوشکیار کاخی از عشق برافروخت که از هر خللی خالی بود.
شاه و عروس
در طول جاده پغمان و کابل در وسط یک باغ قشنگ آرامگاه دو دلدادهایست که از دیر زمان زیارتگاه خاص بوده است. میگویند روزی در این باغ عروسی بزرگی برپا بود، جمعیت انبوهی از مرد و زن از قریههای دور و نزدیک آمده بودند، از هر بیغولة باغ، صدای مطربی بر میشد، و از در و دیوار جهان خوشی و شادی میریخت.
هنوز پاسی از شب نگذشته بود که خیلِ خونخوار کفار بر سر آنان تاختن آورد و بساط عیش را به اندوه مبدل ساخت. عدة از بیم جان دادند و برخی راه فرار پیش گرفتند. شاه و عروس که کامی از جهان برنگرفته بودند، دست دعا بر آسمان بلند کردند و از بارگاه خداوند استدعا نمودند که آنها را به سنگ پارچة مبدل کند تا اسیر دشمن نگردند. دعای آنان مستجاب شد، شاه و عروس به دو سنگ سفید تبدیل شدند، این دو سنگ که چون دو مجسمه زیبا پهلوی هم قرار داد هنوز پابرجاست. زنان و مردان هر چهارشنبه به زیارت آن میروند و مراد میطلبند، چنانچه اگر آن دو پیکر سنگی تکان خورند مطمئن میشوند که نیتشان برآورده میگردد و اگر ساکت و آرام ماند به توبه و استغفار میگرایند.
افسانه بابه خارکش
بود نبود یک بابه خارکش بود. بابه خارکش هفت دختر داشت که هرکدام در شکل و شمایل بینظیر بود. بابه خارکش از مال دنیا چیزی نداشت و با عرق جبین اسباب شام و چاشت خانواده را مهیا میساخت. هر روز صبح به کوه میرفت. تودة خار گرد میکرد به شهر میآورد و از فروش آن آب و نان خانواده را تهیه میکرد. روزی از روزها بابه خارکش هوس حلوا کرد، موضوع را با همسر خود در میان گذاشت. زن گفت: به شرطی من این کار میتوان کرد که دختران همه به خواب باشند، زیرا استطاعت آن نداریم که برای همه حلوا بپزیم. بابه خارکش قبول کرد، همینکه شب از نیمه گذشت زن و شوی به تکاپوی تهیه حلوا افتادند غافل از اینکه دختران از نقشهشان اطلاع داشتند. حینیکه مادر در جستجوی کفگیر و بشقاب برآمد. دختر کوچک صدا زد: من میدانم کفگیر کجاست، به شرطی به شما نشان میدهم که مرا با خود شریک سازید. مادر به آرامی به او گفت: دختر جان موافقم اما بلند گپ مزن مبادا خواهران دیگرت موضوع را بفهمند. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دختر دومی سر برآورد گفت: بشقاب را من به جای درست گذاشتهام که جز من کسی نمیتواند یافت. اگر مرا نیز دعوت میکنید حاضرم خدمت کنم. به همین ترتیب هر هفت دختر یکی بعد از دیگر از جا برخاستند و دور خوان حلوا نشستند و چنان با اشتهای غالب میل کردند که برای پدر و مادر چیزی باقی نگذاشتند. بابه خارکش که حلقة زندگی را با خود حصر و تنگ دید به زن گفت: من از عهده نفقه این دختران گرسنه چشم نمیتوانم برآمد و چارة جز این ندارم که آنان را از خود دور کنم. بالاخره پس از مصلحت و مشورت فراوان تدبیری اندیشیدند و نقشة طرح کردند که تا هرچه زودتر از شر آنان خلاصی یابند. همان بود که روزی دیگر بابه خارکش از دختران خود دعوت کرد که با او به جلغوزه چیدن بیایند. همگان به خوشحالی پذیرفتند. پدر هر هفت آنان را بیرون شهر در جنگل انبوهی برد که درختان آن ناحیه چنان به هم نزدیک و پیوسته بودند که گویی با هم دسته بودند، همینکه بابه خارکش مطمئن شد که دختران او دیگر نمیتوانند راه خانه را بیابند به آنان گفت من بر درخت بالا میشوم و شاخها را تکان میدهم هرچه از جلغوزه ریخت در دامن خود جمع کنید، زینهار به من منگرید، زیرا درختان این جنگل همه جنی است باری اگر دیدید من به پوستین خشک و بیجانی مبدل میشوم. دختران قبول کردند، پدر بر درخت شد و آنقدر جلغوزه ریخت که دختران از خوشی بسیار خود را فراموش کردند و در گرد آوردن آن بر همدیگر سبقت جستند. ساعات متمادی گذشت، دختر کوچک که کمحوصلهتر از همه بود طاقت نیاورد و نقض عهد کرد و بیمحابا نگاهی بر بالا انداخت دید که به راستی پدرش به پوستینی تبدیل شده از بیم بسیار فریاد کشید همگی بر بالا نگریستند و از غصة فراوان به گریه افتادند و خواهر کوچک را بر باد ملامت گرفتند.
دخترکان چون حال را بدین منوال دیدند و خود را بییار و یاور یافتند، در پی آن شدند که راهی بیابند و از کشمکش زندگی وارهند، نزدیک غروب همینکه تشنگی بر آنان غالب آمد خواستند تا چشمه و یا کاریزی پیدا کنند و خود را سیراب نمایند، هرکدام به هر سو به جستجو افتادند تا بالاخره یکی از آنان در زیر درختی نم آب دیده دیگران را صدا زد،جمله با اتفاق گفتند حتماً این نم راه به چاهی و یا چشمة دارد. سپس دست و آستین بر زدند و شروع به کندن همان محل کردند، هنوز چند گز بیش نکنده بودند که چشمانشان به دروازة افتاد، پنداشتند که به گنجی دست یافتهاند و از این رهگذر خوشحال بودند، این دریچه راه به باغ و قصر بزرگی داشت، دختران همه وارد آن حیاط شدند، سکوت کامل و مطلق بر آن حویلی حکمفرما بود، بوی انس و جن شنیده نمیشد. وقتیکه داخل خانهها شدند دیدند که در آن کلیه وسایل زندگی فراهم است، بینهایت خوشوقت شدند و به هم گفتند از این بهتر جای در روی زمین نیست، جملگی متفق شدند که در آنجا بمانند و داد از جوانی و عمر بستانند، در قسمت غربی عمارت هفت اطاق بود یکی اندر دیگر، در اطاق آخر با قفل گران سنگی مهر شده بود.
دختر کوچک در اثنای تماشای اطاقها کلید نزدیک دروازه اطاق آخر یافت. با شوق تمام کلید را برداشت و آن در را کشود. دید جوانی زار و نحیف در گوشة افتاده است. با بیم و تعجب از او پرسید که تو در اینجا چه میکنی؟ جوان گفت: من شهزاده همین دیارم، دیو نابکاری مرا در این محل محبوس ساخته است فقط هرچند روزی یکبار میآید آب و نانی فرا روی من میگذارد و میرود. هیچگونه چاره برای نجات خود نمیدانم تا مگر دستی از غیب بیرون آید و کاری بکند. فردا نوبت آمدن اوست. شما باید خود را پنهان کنید، مبادا خطری به شما متوجه گردد دخترک جواب داد: آیا میتوانی از دیو بپرسی که طلسم مرگ او در چیست آن را به من بازگوی تا شاید بتوان کار او را ساخت. فردای آن روز غریوی دهشتناکی چون صدای رعد سکوت را درهم شکست پس از لحظة هیکل وحشتناک دیو نمودار گشت و پیوسته میگفت: بوی بوی آدمیزاد. سپس همینکه نزد شهزاده آمد به او گفت بوی آدمیزاد را میشنوم نکند که کس بدینجا ره برده باشد، شاهزاده گفت مگر من آدمیزاد نیستم. بوی اگر به مشامت رسیده از آن منست. دیو باور کرد دیگر چیزی نگفت. وقتی که غذای شهزاده را میگذاشت شهزاده از دیو سوال کرد من از تو یک خواهش دارم که به من بگویی که آیا دیوان هم مرگ دارند یا خیر؟ آیا مانند انسانها از علت و مرض میمیرند یا حیات جاودان دارند. دیو خندة بلندی سر داد و گفت: مانند تو مخلوق خدا و فانی هستیم، ولی مرگ ما بسته به طلسم و جادو است. در چاه این سرای قفسی وجود دارد که در آن کبوتری سفیدی زندانی است هرگاه آن کبوتر را بکشند، من چشم از جهان میپوشم. این گفت و ترک آن محل کرد، حینیکه دختران بابه خارکش از موضوع آگاهی یافتند دست به هم دادند. و همان قفس را از چاه بیرون آوردند و کبوتر را به دست محکم گرفتند. هنوز یک بال آن را نکنده بودند که صدای هولناکی شنیده شد، لحظة بعد دیدند که دیو با بالهای شکسته نزدیک چاه افتاد و دختران فوراً کله آن کبوتر را از تن جدا کردند. دیو با یک نالة دردناک و عمیق از حال رفت و مردار شد. دختران شهزاده محبوس را آزاد کردند و به شادی و خوشی گراییدند، شهزاده به پاس آن همه فداکاری دخترک کوچک را به عقد ازدواج درآورد.
دیری نگذشته بود که یک روز پسر شاه و وزیر در کابل با حواشی و حشم به شکار برآمدند، آهویی از دور پدیدار شد، پسر شاه و وزیر در پی آهو رفتند. هرچند کوشیدند به آهو نرسیدند، همین که خواستند برگردند، دیدند که روز به آخر رسیده است و چارة جز این ندارند که شب را در محلی بگذرانند و فردا راه کابل پیش گیرند. اتفاقاً به محلی رسیدند که دروازة قصر دختران بابه خارکش در آنجا بود با خوشحالی تمام داخل شدند. همینکه چشم دختران به این دو جوان قشنگ افتاد به پذیرایی آمدند و با گرمی تمام از آنان استقبال کردند. بامدادان همینکه مهر خاوری سر از افق بیرون نمود پسر شاه از دختر بزرگ خواستگاری کرد و او نیز تن به ازدواج داد. پسر وزیر فرصت را غنیمت یافته با دختر دوم طرح مزاوجت ریخت. بالاخره همگی تصمیم گرفتند رخت از این محل بربندند و عازم کابل گردند. شاه و ملکه از غصة یگانه فرزندشان نیمهجان شده بودند همینکه شنیدند که پسرشان به سلامت برگشته جشن گرفتند و بار عام دادند، پس از زمانی مراسم عقد دختران برگزار شد.
سایر خواهران با درباریان ازدواج کردند و زندگی خوش و مسعودی پیش گرفتند.
میگویند که هفت خواهر پس از مدتی مادر و پدر خود را نیز به کابل خواستند و زندگانی آرامی برای آنان مهیا نمودند.
در جمله همگی به مراد خود رسیدند و خداوند ما را نیز به مرادمان برساند.
داستان بیبی مهرو علیهالرحمه
هنگام جنگ دوم افغان و انگلیس، دختری بسی زیبا بنام بیبی مهرو علیهالرحمه در یکی از قریههای شمال کابل میزیست. یکی از جوانان ده که در خوشگلی و رشادت ممتاز بود از این دختر قشنگ خواستگاری کرد. پدر و مادر دخترک از جوانی و مردانگی عزیر اطلاع کافی داشتند بدون هیچ تعللی به ازدواج آنان راضی شدند. پس از چندی مراسم عروسی برگزار شد و در آن شب عزیر هرقدر به چپ و راست نگریست جز اطفال کوچک و پیران سالخورده ندید، با تعجب پرسید که جوانان ده و رفقای من کجا هستند، چرا نخواستهاند با خوشی و شادمانی من سهم بگیرند؟ به جوابش گفتند که همگان کمر همت بسته و به جنگ دشمن رفتهاند.
عزیر از شنیدن این خبر عظیم مضطرب شد و جهان در نظرش تیره و تار شد. زود برخاست و به اشتیاق تمام تفنگ بردوش گرفت و رهسپار کارزار شد و به بیبی مهرو پیام فرستاد که او نمیتواند چنین ننگی را قبول کند و باید هرچه زودتر آماده نبرد گردد و همینکه از رزم دشن برگشت در پی عروسی خواهد شد.
عزیر چنان کرد و پس از مختصر سفر در صف جوانان مبارز قرار گرفت. جنگ با شدت ادامه داشت. روزی در این میانه گلولهای از جانب دشمن رها شد و سر راست به سینه عزیر اصابت کرد، سربازان جسد مجروح او را از معرکه بیرون کشیدند و بر اسپی گذاشتند تا برای تیمار بده برود. همینکه عزیر به ده رسید اطلاع یافت که دو روز پیش عروس زیبایش رو به نقاب خاک کشیده و چشم از جهان پوشیده است. این خبر نابهنگام چنان جان و دلش را بسوخت که بیدرنگ بر مزار او شتافت و چندان در آنجا بگریست که خاک یار را غرق اشک خونبار کرد. پس از لحظة سکوت نالة جگرسوزی کشید و جان شیرین به جان آفرین تسلیم کرد.
مردم ده از دور و نزدیک گرد آمدند و مرگ دو دلداده ناکام را سوگ عظیم گرفتند و گلهای فراوان نثار آنها کردند. اکنون مزار آن دو که پهلوی هم بر فراز تپه بلندی قرار دارد، زیارتگاه اهل دل است و از آن روز به بعد این ده را بیبی مهرو گفتند و آرامگاه پرنور و صفای آنان را با بیرق و توغ آراستند.
زیارت چهل دختران
در هشت میلی جنوب کابل نزدیک گلباغ محلی بنام چهل دختران، زیارتگاه خاص و عام است. میگویند در سالیان قدیم مردم آن دیار خواستند تا سدی به رودخانه کابل بربندند. جوانان ده با بازوان قوی دست به کار شدند و کوشش بیشمار به خرج دادند، لیکن همینکه آب رودخانه زیاد میشد آن بند دیگر مقاومت نمیکرد و آن همه زحمت و تلاششان به هدر میرفت.
روزی چهل دختر از قریههای دور و نزدیک ضمن هواخوری از کنار رودخانه میگذشتند، چون جریان بند را تماشا کردند بر جوانان رقت آوردند و صدا زدند بگذارید که این بند را ما تمام کنیم. جوانان ده به یکسو شدند و میدان را به دختران میانباریک گذاشتند. دختران کمر همت بربستند و سعی فراوان به عمل آوردند تا بالاخره موفق شدند بند را آباد کنند. در این اثنا شکاری با سگ تازی خود کنار بند ایستاده به دختران نگاه میکرد، دختران رو به خدا آوردند و گفتند خدایا اگر این مرد با سوء نظر به ما مینگرد او را به سنگ مبدل کن. دعایشان قبول شد و آن مرد با سگش یکجا به سنگ مبدل گردید. اکنون هرکس از آن ناحیه میگذرد آن دو مجسمه چون دو زنده جانی استوار میبیند. دختران همینکه خواستند سوی خانه برگردند غریو عظیمی به گوششان رسید، ناگهان دیدند که کفار با لشکر گران قصد جانشان کرده و چون باد میتازند، چندان نزدیک نرسیده بودند که دختران دست دعا به آسمان بلند کردند و به خدای بزرگ التجا نمودند که همهشان را به سنگ مبدل گرداند. دعای آنان مستجاب شد و قبل از آنکه اسیر کفار شوند همگان به سنگ تبدیل گردیدند.
اژدهای چرخ لوگر
روزگاری مرد عارف و با خدایی از شهر غزنی به لوگر آمد. و آنجا رحل اقامت افگند. مردم لوگر از دور و نزدیک به آستان او میشتافتند و پروانهوار دور او میچرخیدند. نام این بزرگوار شاه محیالدین بود. از کرامات او یکی اینست که در چرخ لوگر اژدهای قویهیکل و وحشتناکی میزیست که هر شب از کوه فرود میآمد و از رودخانه آب میخورد و بر میگشت. هیچ کس از بیم آن در شب از خانه بیرون نمیآمد، بالاخره مردم به آستان شاه محیالدین آمدند و قصه را بازگفتند، شاه فرمود: من به آن شرطی به شما کمک میکنم که هرکدام بخشی از دارایی خود را به من بیارید. همگان پذیرفتند و چنان کردند. شاه آن همه اموال و غله را نفقه فقیران کرد. همینکه شام نزدیک شد نزدیک رودخانه آمد و منتظر اژدها گشت، حینی که اژدها مشغول نوشیدن آب شد، سنگپارة را چنان بر چشم او زد که اژدها از حرکت باز ماند، سپس به اژدها امر کرد که نزدیک بیا، اژدها فرمان برد و به دنبال شاه راه افتاد. شاه اژدها را در بین مغاره آورد و در صندوقی که قبلاً تهیه دیده بود محبوس کرد و گفت فقط شبانه یکبار میتوانی به شکل مار سیاه کوچک از صندوق بیرون آیی و به رودخانه بروی، زینهار به کسی آزارت نرسد. میگویند همان صندوق بزرگ هنوز در آن مغاره وجود دارد و بسیاری مردم ادعا دارند که بسی شبها آن مار سیاه را دیدهاند که چشمان او چون لاکی در تیرگی شب میدرخشیده است.
زیارت ریگ روان
در نزدیکی شهر باستان بگرام که گویند از آبادیهای اسکندر است، تپههای زیبایی وجود دارد. یکی از این تپهها با ریگ زرد رنگ پوشیده است که در برابر شعاع آفتاب چون اوراق طلا میدرخشند. مردم عقیده دارند که هرگز ریگ تپه نقصان نمیپذیرد. و حتی اگر کسی آن را با خود به نقاط دور ببرد. آن ریگ دوباره به جای خودش برمیگردد. به همین مناسبت آن را ریگ روان میگویند. اطفال ده روزها روی آن تپه سرجی میخورند و با ریگهای خوشرنگ و بیخاک آن بازی میکنند. مردم این همه شگفتی را از کرامات امام ابوحنیفه غازی میدانند.
ابوحنیفه سردسته بزرگترین فرقه اسلامی و ظاهراً از مردم آن نواحی است. میگویند: حضرت امام در میان آن تپه با حشم و لشکر خود زندگی میکند و سعی دارد هرچه زودتر برون آید و جهان را پر از عدل و داد کند. باز میگویند: هرگاه کسی گوش بر تپه فرا دهد شیهه اسپان و تک تک صنعتگران را به خوبی میشنوند. در پای تپه غار عمیق و تاریکی است که بنابر گفته مردم منتهی به جایگاه حضرت امام میشود. و از سالیان دراز به این طرف هیچکس جرأت آن نداشته است که در آن غار فرو رود.
روزی دختران ده بر طبق معمول با همسالان خود به سبزه چیدن برآمدند، یکی از آن دختران سبزه چیده و به چادر گره زد و راه غار پیش گرفت. این دختر مایندر ظالم و بیرحمی داشت خواست داخل غار گردد تا باشد کشایشی یابد، در آغاز با تأنی قدم میگذاشت، ولی هرقدر که فروتر میرفت به جرأتش افزوده میشد تا بالاخره به قسمتهای روشن غار رسید. آنجا انواع اصناف و اهل کسبه را دید که همگان مشغول تهیه ساز و برگ جهاد هستند. همینکه جلوتر رفت چشمش به تخت باشکوهی افتاد که بر آن مرد نورانی و ملکوتی تکیه زده بود. درباریان و سپاهیان در دو طرف تختگاه صف بسته بودند، دخترک محو تماشای این منظره عالی بود که ناگاه صدای دلپذیری او را به خود آورد. این آواز امام بود که دخترک را فرا میخواند. دخترک گام پیش نهاد و به نزد امام شد، حضرت از او پرسید چگونه به اینجا آمدهای، آیا آرزو داری با ما بمانی؟ دخترک پاسخ داد: متأسفانه نمیتوانم در خدمت شما باشم، زیرا مایندری ستمگاری دارم که باید هرچه زودتر نزد او برگردم، فقط برای التماس دعا آمدهام. امام در جواب گفت: من برای سعادت تو دعا میکنم،ولی در عوض از تو میخواهم وقتی بیرون رفتی به کس از آنچه دیدی نگویی. دخترک قبول کرد و خداحافظی نمود. همینکه از غار بیرون میشد به چادر خود نگاه کرد دید که سبزه او هنوز تازه است خوشوخت شد و سوی خانه روان گشت. حینی که وارد منزل گردید مایندرش که پیرتر مینمود با تعجب پرسید این همه وقت کجا بودی؟ دخترک جواب داد که: برای سبزه چیدن رفته بودم. مادرش عصبانی شد و با خشم هرچه تمامتر گفت: همسالان تو عروسی کرده و صاحب فرزند شدهاند و تو میگویی از سبزه چیدن برگشتهام. دخترک ساکت و متحیر ماند و درک کرد که سالهای متمادی گذشته است. مادر که فهمیده بود طوری شده دختر را مجبور کرد تا ماجرای خود را حکایت کند. دختر به ناچار قصه کرد آنچه را رفته بود هنوز سرگذشت او تمام نشده بود که دفعتاً احساس کرد پایهای او سنگین میشود… ناگزیر شروع به گریه و زاری کرد، ولی مایندرش اصرار نمود که حکایت را تمام کند. دختر راضی نمیشد به قصه ادامه دهد، تا اینکه او را تهدید به مرگ کرد. دخترک ناچار دنباله قصه را گرفت تا به پایان برد، ولی همینکه داستان خاتمه یافت دخترک کاملاً به سنگ تبدیل شده بود.
نسیم پروان
روایت دیگر از داستان شهزاده محمد حنیفه غازی
روزی یکی از کفار در نزدیکی ریگ روان به پیکار آمد. شهزاده محمدحنیفه غازی خواست به تنهایی با او درآویزد چون کودک بود با راه و روش مبارزه و رزم آشنایی نداشت. حینی که به میدان شد دشمن نسب و نژاد او را پرسید، وقتی که شهزاده نتوانست بگوید، حریف دست از کارزار کشید. شهزاده محمد حنیفه غازی سر راست نزد مادر آمد و از او خواست تا گندم بریان درست کند، همینکه مادرش میخواست گندم بریان را به او بدهد، شهزاده هر دو دست مادر را سخت محکم گرفته گفت: تا نگویی که پدرم کیست دستت را ایله نمیکنم، مادر جواب داد تو فرزند حضرت علی صاحب ذوالفقار و خلیفه چهارم هستی.
همین که شهزاده این سخن را شنید، بار دیگر به سوی دشمن تاخت و از نژاد خود گفت و حینی که حرفش تمام شد با یک ضربت او را نابود ساخت.
زمر گبر
مقارن رحلت رسول اکرم صلیالله علیه وسلم، در جنوب افغانستان در شهر باستانی گردیز، پادشاه توانا و عادلی بنام زمر گبر فرمانروایی داشت. این شاه و رعایای او پیرو آیین زردشت بودند. زمر مرد دیوهیکل و بلند قامت بد. میگویند چنان جسیم و قوی بود که در هنگام آبادی حصار آن شهر یک پای او بر کوه و پای دیگرش به رودخانه بود. صخرههای بزرگ سنگ را برمیگرفت و روی هم میگذاشت تا برج و باره گردیز را چنانکه او میخواست مستحکم سازد و آن خرسنگها تا کنون بر جا و پایهدار است. دیری نگذشته بود که روزی زمر اطلاع یافت دو بیگانه به شهر آمدهاند میخواهند تا او را ببینند. این دو مرد روحانی و دلیر حضرت امام حسن و حضرت امام حسین بودند که از راه دراز برای مسلمان کردن زمر و مردم گردیز آمده بودند. همینکه شاه از نیتشان اطلاع یافت برآشفت و تصمیم گرفت تا هر چه زودتر کار آنان را بسازد. از آنجا که به قوت بازوی خود مطمئن بود بیمی نداشت و به تنهایی آهنگ رزم کرد، اما در نخستین برخورد چنان زخمی برداشت که مجبور شد با چند تن از یاران خود به کوههای زیبا و پر از درختان وحشی نورستان فرار کند.
مردم نورستان در آن روزگار کافر بودند و خود را از بقایای اسکندر میخواندند و به زمر اعتقاد کامل داشتند. چون حال را بدین منوال دیدند به درمان او کوشیدند. زمر که هوای تخت و بخت را به سر میپروراند منتظر بهار شد تا به شهر خود برگردد، اما همینکه رعد غریدن گرفت و برق تودههای انبوه و تیره ابر را شگافت زخم او تازه شد و از حال بازماند. مردم بار دیگر به تیمارداری او مشغول شدند و خروار خروار پنبه گرد آوردند تا زخم او را که چون دریای خون فوران داشت بربندند. باری زخم التیام یافت از آن روز تا اکنون هر بهاری که فرا میرسد خیال او نقش بر آب میشود، زخم او دوباره باز میشود. مردم معتقدند که رعد صدای حضرت علی کرمالله وجهه و برق تازیانه اوست که هر سال بر پیکر زمر ضربت میزند تا او را از قصدش باز دارد.
میگویند هرکس که باری زمر را ببیند آتش دوزخ بر وی حرام میگردد، زیرا چشم او به صورت آن دو امام افتاده است.
فتح خان بړيڅ
روزگاری در شهر تاریخی بست، پادشاهی بنام اسلمخان فرمانروایی داشت که جهان از او خرم بود. پادشاه و وزیرش هر دو از نعمت فرزند بینصیب بودند. روزی یکی از مردان خدا به کسوت درویشان به دروازه کاخ شاه آمد و خواست از او دیدن کند. غلامان و حاجبان او را مانع شدند.
درویش الحاح و اصرار بسیار نمود، ناچار عرضش را به سمع شاه رساندند. شهریار دادگر او را بار داد و همینکه درویش به درگاه آمد سیبی از جیب بیرون آورد و گفت: من این سیب را برای تو آوردهام نیم را به همسر خودت و نیم دیگر را به همسر وزیرت بده تا بخورند و به مراد برسند. چندی گذشت و خداوند به شاه پسری و به وزیر دختری عنایت کرد. پس از چندی پسر شاه که فتحخان نام داشت با رابیا دختر زیبای وزیر نامزد شد. فتحخان جوان دلاور و با ننگ بود و از تفریحات او یکی این بود که اغلب بر گِرد آب میرفت و کمین میگرفت و با تیر کوزههای دختران و زنان دهکده را میشکست.
روزی دختران ده قصه به شاه نموده و از او شکایت کردند، شاه متأثر شد و آن را سخت به دل گرفت روز دیگر فتحخان به دربار پدر آمد شاه به او اعتنایی ننمود و نخواست که بر تخت شاهی پهلویش نشیند. این امر بر فتحخان گران آمد و نتوانست آنرا به دل هموار کند. شب هنگام با چند تن از یاران راه خانه رابیا پیش گرفتند و به پنهانی او را با خود همراه و شهر بست را ترک گفتند. همینکه شاه از تصمیم آنان اطلاع یافت بینهایت غمگین شد و پیغام فرستاد: «اگر به ملک و وطن برنمیگردی باری بسوی مکه معظمه بروید» یکی از یاران فتحخان که عاشق سرزمین هند بود پیام به دیگرگونه گفت. فتحخان و یاران همچنان بسوی خاک هند ادامه دادند. در طول راه به سرزمین گواریان رسیدند که شاه آن مسلمان بود، ولی در میان مردم نفاق و دویی حکومت داشت. فتحخان و یاران او تصمیم گرفتند که همانجا بمانند، روز دیگر خود را آماده پیکار ساختند و آهنگ فتح قلعه کردند، اما پس از مقاومت مختصر پیروز شدند و قلعه را از سربازان و گواریان تهی کردند. خود در آنجا مقام گزیدند. همان روز کاروان شاهی با گنج و خواسته بسیار از آنجا میگذشت فتحخان و همراهان به کاروان دستبرد زدند و همه آن مال و ثروت را به یغما بردند. شاه لشکری به سرکوبی آنان فرستاد پس از جنگ مفصل سپاه شاه غالب شد و فتحخان و یارانش یک به یک به قتل رسیدند.
رابیا پس از آنکه جسد آنان را به کفن پیچید برای تدفین از شاه کسب تکلیف کرد، شاه دستور داد که یکی از کاخهای شاهی را به اختیار بگذارند و وسایل آسایش زندگی او را از هر نوع فراهم آورند میگویند رابیا تا آخر عمر بر مزار آنان نشست و لحظة دور نشد.
دریاچه صابری
هزاران سال پیش پادشاهی در زابلستان بنام صابرشاه و شهریاری در سیستان بنام میرانشاه سلطنت میکردند.
میرانشاه مرد نیکنهاد و با خدا بود. کهتر و مهتر او را دوست داشتند، دختر او نیز به صورت و سیرت یگانه روزگار بود. شهزادگان کشورهای دور و نزدیک هوس وصال او را به سر میپرورانیدند. صابرشاه نیز پسری داشت که به جمال و کمال بیانباز بود، شاهزاده سیستان جز خود هیچ کس را شایسته همسری با او نمیدانست و عشق دختر میرانشاه چنان به دل جا داده بود که نه شب خواب داشت و نه روز آرام.
میگویند هرگاه دخت میرانشاه پنجره کاخ را باز میکرد و بیرون مینگریست تجلای حسنش به صدها میل میتافت و روشنی میداد و بسی دلها و چشمها را از هیجان او خیره میکرد. اسپان رهوار از تک و تاز میافتاد و چنان به مهر او افسون میشدند که حتی در سرچشمهها از نوشیدن آب باز میماندند.
میرانشاه دختر خود را به عقد پسر صابرشاه درآورد و دیری نگذشت که کاروان عروس به سیستان فرا رسید، کاخ آراسته و باغهای پیراسته همه در انتظار عروس بودند. روزگاری به خوبی و شادی گذشتاندند. عروس آنقدر به زن و مرد سیستان محبت کرد که کشور دلها همه آن او شد. وقتی که دریافت که مردم سیستان نهایت بیچاره و ناتوان هستند به ملک پدر رفت و از شهریار زابل درخواست کرد که اجازت دهند نهری از رود هیرمند به سیستان بکشند و آن خاک بیآب را سرسبز گردانند، هرچند این کار مشکل و غیر عملی به نظر میآمد، اما شاه زابل به این امر تن در داد و چنان کرد که دخترش خواسته بود. این نهر به سرزمین سیستان سرازیر شد و دریاچه زیبا و عمیق را به میان آورد که تا کنون بنام دریاچه صابری معروف است. سرزمین از غزنی تا قندهار سیراب شده، مهرانشاه که مرد عارف و صاحب کرامت بود شبی در خواب به او الهام شد که اگر عصای خود را به هر زمین خشک و بایر بزند آب فوران میکند و رودها به جریان میافتد.
روز دیگر چنان کرد و دفعتاً نهر عظیم و خروشانی تشکیل شد. مردم به این رود نهرشاهی گفتند و از آن برای آبیاری زمینها و باغهای خود استفاده کردند.
در این موقع اسکندر کبیر با سپاة گران به سوی کشورهای زابل و سیستان تاختن آورد. صابرشاه و مهرانشاه که از قدیم پیوستی استوار داشتند دست به هم داده و به این دشمن قوی به پیکار پرداختند و شش سال تمام جنگیدند. اسکندر دریافت که با زور و قوت نمیتواند بر آنان پیروز گردد ناچار راه حیله و تزویر پیش گرفت.
روزی بیوه زن فرتوت نزدیک اسکندر آمد و گفت اگر میخواهی شاهد فتح را در آغوش بکشی، مقدار طلایی را که میخواهم به من بده آنگاه ببین که چگونه کار دشمن را میسازم. سکندر مبلغ معهود را به او داد، بیوه برفت و مقدار هنگفت زهر خرید و به رودخانه افگند، ولی همینکه آخرین قطرات زهر را به آب میریخت به سنگی سیاه مبدل شد. مهرانشاه با لشکریانش همگی مسموم و مقتول شدند و بالاخره اسکندر با حیله و تزویر شهر را کشود. هنوز رسم است که هر کس به مزار مهرانشاه و سپاه او برود در آغاز تف لعنت و سه سنگ بر مجسمه آن پیرزن نابکار پرتاب میکند و از آن روزگار تا کنون به قدری سنگ بر او انداخته شده است که تپة از سنگ در عقب آن تشکیل شده است.
افسانه ماه سه شبه
از دیر باز مردم افغانستان مانند اغلب کشورهای اسلامی به هلال اهمیت خاصی قایلاند و اکثریت عقیده دارند که ماه نو را باید به روی نیکبختان و خوشحالان دید و همچنین میگویند هرگاه کسی ماه سه شبه را ببیند باید فوراً نزد مادر یا زن سر سفید دیگر برود و از او خواهش کند تا افسانه ماه سه شبه را قصه کند و اگر چنان نکرد، قهراً یا قطعاً به تهمت ناحق گرفتار میشود. معمولاً افسانهگویان در موقع نقل این داستان کاسه پرآبی فرا روی خویش میگذارند و به حکایت میپردازند و آن افسانه اینست:
بود نبود یک پادشاه بود، این پادشاه هیچ فرزندی از عقب نداشت و یگانه وزیرش نیز از نعمت فرزند محروم بود. روزی پادشه در آیینه مینگریست دید موهایش همه سفید شده است، بینهایت غمگین و متأثر شد و با خود گفت خداوند بزرگ هر چه به من ارزانی فرموده، اما بدبختانه از بزرگترین سعادت مرا بینصیب ساخته اکنون که آفتاب عمرم به زردی است، نمیدانم کشور عزیز به چه سرنوشتی دچار خواهد شد. هنوز حرفش تمام نشده بود که او را خبر کردند از فقیری که به در ارگ آمده بود و اصرار داشت که از شاه دیدن کند. پادشاه گفت: او را اجازه دهید، شاید کار خاص و مهمی دارد، لحظة بعد درویش ژولیده موی که از چهرهاش فیض و صفای خاصی میریخت در برابر شاه قرار گرفت. پادشاه پرسید چه میخواهی بازگوی؟
درویش گفت: من به مطلب آب و نان نیامدهام، من از درد و رنج نهان تو آگاهم، آمدهام تا به درمانت بکوشم.
این بگفت و سیبی از جیب بیرون آورد و به دست شاه داد و گفت: این را بگیر و دو نیم کن، یک قسمت آن را به ملکه و نیم دیگر را به همسر وزیر بده به خواست خدا هر دو صاحب فرزند خواهید شد. پادشاه چنان کرد و اتفاقاً پس از چند ماهی خداوند به او و وزیرش دو پسر کاکل زری عنایت کرد، خلق و درباریان عظیم شادمان شدند، هفت شب و هفت روز جشن گرفتند. همینکه پسران به سن تحصیل رسیدند معلوم محجوب و خردمندی برای تعلیم و تربیت آنان گماشتند چنانکه رسم بود محلی در زیر زمین آراستند و راه بیرون را برایشان گذاشتند تا بتوانند به فراغ خاطر به کسب علم و کمال مشغول باشند.
سالها بدین منوال گذشت، روزی پسر شاه شعاع آفتاب را در زیر زمین دید که از روزنه میتافت خواست تا آن را به دست بگیرد، ولی شعاع بر بالای دست او قرار گرفت هرچه کوشید نتیجه نداد، بالاخره نزد معلم خود آمد و ماجرا را در میان گذاشت. معلم که خودش آن روزنه را قصداً باز کرده بود گفت آنچه را که تو دیدی آن را آفتاب میگویند، ماورای این محیطی که زندگی میکنیم یک جهان زنده و پرهیاهو وجود دارد، تو خود فرزند پادشاه این دیار هستی. اکنون که تحصیلت به پایان رسید باید همین آلان نامهای به پدرت بنویسی و از او درخواست کنی تا همه ما را از این زیر زمینی بیرون بخواهد. پادشاه همینکه نامه فرزند برومند را دید شکر خدا به جا آورد و امر کرد تا شهر را آذین ببند و چراغان کنند، سپس با تشریفات خاصی آن دو را از زیرزمینی خارج نمودند و به درباریان و همشهریان معرفی کردند.
شهزاده و پسر وزیر که چون یک روح در دو بدن بودند، هیچگاه از هم جدا نمیشدند. در بزم و در بار در سفر و شکار با هم میبودند. سالها گذشت اما یک روز چشم پسر وزیر به ماه سه شبه افتاد، همه گفتند با پد سه معلق بزنی یا اینکه نزد مادرت بروی و افسانه ماه سه شبه را از او بشنوی. پسر وزیر جواب داد من با این مسائل واهی و خرافی عقیده ندارم. هنگام شب خادم مطابق معمول تربوزی با کارد در اتاق آنان گذاشت و برفت. صبح که پسر وزیر سر از بالین بالا کرد دید که شهزاده در خون غلط میزند، متعجب شد، نمیتوانست باور کند اتفاقی افتاده، زیرا در و پنجره همه قفل بود هیچ قرینه و امارة جهت قتل وجود نداشت، تربوز کارد همانجا بود که خادم گذاشته بود. ناچار برفت و قضیه را به عرض شاه رساند، شاه گریبان تا دامن درید و سیل خون از دیده جاری ساخت. حاکم شرع فتوا داد که قاتل جز فرزند وزیر کسی نیست، زیرا تنها وی در اتاق شهزاده بوده است. بالاخره حکم شد تا او را به دار بزنند، همینکه جلادان میخواستند او را به سزای اعمالش برسانند پسر وزیر خواهش کرد تا چند دقیقه او را فرصت دهند تا وضو بسازد و نمازی بگذارد. جلادان موافقت کردند، پسر وزیر برای وضو کنار آبگیری رفت، ناگاه چشمش به چهل کوزه افتاد که از دهن هر یک آب چون جوی فوران میکرد، مات و مبهوت ماند که هرگز چنین چیزی ندیده بود، پرسید خدا را بگویید که چیستید؟ همه کوزهها به سخن آمدند و گفتند: ما ماة سه شبه هستیم. یادت است وقتی ما را دیده بودی و هیچ اعتنا نکردی، هرکدام به تو گفتند پیش مادرت برو و افسانه ما را بشنو نه تنها قبول نکردی بلکه ناسزا گفتی، در نتیجه دیدی چگونه به تهمت ناحق گرفتار آمدی. پسر وزیر به تضرع افتاد و عذرها خواست همینکه سوی دار بر میگشت دید که سواری تند میتازد، هنوز نزد جلادان نرسیده بود که سواری از دور فریاد میزد هان دست دارید، فرزند شاه زنده است. همگان منتظر آن سوار شدند همینکه موضوع را شنیدند بینهایت خوشوقت شدند شکر خدا بهجا آوردند، بقیه عمر به خوشی و کامرانی به سر بردند.
داستان بگرام
در روزگار قدیم در قلب آسیا، دو دزد پولاد بازو بنام پروان و مروان با قساوت تمام راه کاروانها را میزدند و مواشی و اموال آنها را به یغما میبردند. قافلهسالاران از بیم آن دو رهزن خونریز راههای سهل و آسان را یله میکردند و کاروانها را از تنگیهای صعبالمرور و گردنههای مرتفع عبور میدادند.
روزی این دو برادر در دهانه یک دره عمیق و زیبا در کمین کاروانی بودند که ناگاه چشمشان به مرد زخمی افتاد که پیوسته ناله میکشید. فوراً خود را بر بالینش رساندند و از احوالش جویا شدند، آن مرد مختصر حکایت کرد که چگونه کاروان او را قاطعان طریق دستبرد زدند و مالالتجارهاش را غارت کردند. پروان و مروان همینکه این ماجرا را شنیدند مو بر اندامشان راست شد، زیرا چنان گنج بادآآوردی را رایگان از دست داده بودند، سپس مرد خسته با لهجه تضرعآمیزی گفت: کاروان من از سرزمین نعمت و ثروت میآمد، شهر من در سرسبزی و خرمی به بهشت عدن میماند باری اگر خواسته باشید من شما را به دیار خود رهنمایی میکنم. گلها، عطرها، پارچهها و میوههای آن در بساط زمین نیست. پروان و مروان که تشنه ماجرا بودند حاضر شدند که به اتفاق او از آن شهر زیبا و حاصلخیز دیدن کنند. دیری نگذشت که لشکر عظیم گرد آوردند و قصد آن دیار کردند، همینکه از درههای قشنگ غوربند میگذشتند چشمشان در برابر آن همه زیبایی و شادابی خیره میشد، خلاصه پس از چند روز خود را در بهشت موعود یافتند.
مردمان کاپیسا که عمرها در صلح و صفا زیسته بودند، طبعاً از جنگ و خونریزی نفرت داشتند، اما حینی که از نیت دشمن آگاه شدند باغهای تاک پرانگور و زمینهای سرسبز و پرغله را گذاشتند و به کوههای مجاور پناه بردند تا بسیج جنگ کنند. روز دیگر جنگ سختی در گرفت پروان و مروان با رشادت تمام بر حصار بلند و قوی آنان حمله آوردند و آن را پس از مقاومت مختصر کشودند. فردای آن روز پروان خود را شهریار آن دیار خواند و در کهندژ شهر مسکن گرفت. پس از چندی دشمنان دیگر آن ناحیه را یکی بعد دیگری نابود کردند. مروان فرمانفرمایی بگرام یافت و این دو برادر در حصارهای حصین خود که از همدیگر پانزده کیلومتر بیش فاصله نداشت با نشاط و آرامش کامل میزیستند و داد از جوانی میستاندند.
پروان زنجیر محکم و مطلای از کهندژ خود به کهندژ برادر کشید تا در موقع بروز حادثه آن را بکشند و به صدا دربیارند تا زودتر به کمک یکدیگر بشتاند. روزگار به خوشی میگذشت، اما پس از چندی پروان از قوت و محبوبیت روز افزون برادر خود اندیشناک شد و بالاخره در پی آن شد که کار او را بسازد. اتفاقاً روزی آن زنجیر چون ناقوس کلیسا به صدا درآمد، پروان به تصور اینکه دشمن رو نهاده است با لشکر گران و به سرعت تمام سوی شهرستان برادر شتافت، اما همینکه دریافت موضوعی نبوده است خشم گرفت و عَلم دشمنی افراشت، نمیتوانست این را جز بر اهانت و تمسخر حمل و تلقی کند.
این کشیدگی رفته رفته تا بدانجا رسید که سپاهیان او در موقع هجوم لشکر اسلام به سرداری عبدالله بیهیچ مقاومتی تسلیم حملهوران عرب شدند و دین مقدس اسلام را پذیرفتند و خود مروان از زیر نقاب با تغییر لباس راه کوهها و بیابانها پیش گرفت و دیگر کسی ندانست کجا شد.
روایت دوم:
یکی از جنگجویان آسیای مرکزی به بگرام و جبلالسراج حمله آورد و آخرین شاه کوشانی را شکست داد و خود فرمانفرمای آن نواحی گشت و این سرباز یکی از همدستان خود را که در شجاعت و رشادت ممتاز بود به حکومت بگرام گماشت.
این دو پهلوان قرار گذاشتند هر دو قلعه را به زنجیر وصل کنند تا هرگاه دشمنی روی آورد بتوانند به زودترین فرصت همدیگر را آگاه سازند. روزی فرمانروای بگرام صدای زنجیر را شنید با عجله و سرعت هرچه تمامتر خود را آماده ساخت و به کمک شتافت، ولی همینکه به شهر رسید دریافت که موضوع حقیقت نداشته و در اثر تنه زدن خری آن زنجیرها به صدا درآمده است. به همه حال این حرکت چنان در او تأثیر بد کرد که باره و بارگاه را گذاشت و به مغاره کوههای اطراف پناه برد. چنانچه در موقع هجوم مسلمانان به قلعه پروان هرچند که زنجیرها را کشیدند از او خبری نشد تا اینکه مهاجمین پیروز گردیند و آن سرزمین خرم و حاصلخیز به خاکتودة مبدل گشت.
یکی از قصههای دیگر مربوط به بگرام داستان نوح (ع) است. میگویند در زمانههای قدیم بگرام یکی از غنیترین و آبادترین بلاد جهان بود. حضرت نوح (ع) که از فرزندان خطة بگرام بود در تربیت دینی و تهذیب اخلاق همشهریان خود میکوشید و میخواست تا همگان به خدای یگانه ایمان آورند اما، مردم تمام آمال و آرمانهای او را به نحو دیگر تعبیر میکردند و پیوسته او را به باد ناسزا میگرفتند، بالاخره حضرت نوح (ع) به بارگاه خداوندی روی آورده، التجا نمود تا قوم او را به عقوبت گرفتار کند. خدای بزرگ به نوح امر کرد تا کشتی بسازد و از هر جانداری جفتی در آن بگذارد. و خود با یارانش آماده طوفان باشد. مردم بگرام از نیت و قصد نوح (ع) آگاه شدند، مرتبانهای بزرگی ساختند تا مردی با مقداری از غذا در آن بتواند آرام گیرد، همینکه باران و سیلابها از کوهها سرازیر شد طوفان عظیم برخاست و شهر و آنچه را که در آن بود غرق کرد، مردمان در مرتبانهای خود قرار گرفتند و از غرق شدن نجات یافتند.
اما نوح بار دیگر به آستان خداوندی دست دعا بلند کرد تا هرچه زودتر آنها را سرنگون کند، دیری نگذشته بود که باد تندی وزیدن گرفت و آن همه مرتبان غرق و نابود شدند. میگویند همین پارچههای سفالین که از گوشه و کنار شهر بگرام یافت میشود بقایای همان مرتبانهاست.
چهل تن پاک
در یک میلی شهر کابل در مغاره کوه بلندی، زیارتگاهی معروف به چهلتن است. در یک قسمت این مغاره صندوقی بزرگ وجود دارد که گویند در آن کله سیونه تن شهید خفته است. در طرف دیگر مزار واحدی دیده میشود که قصه آن میآید، هیچکس نمیداند این غار بهکجا میکشد بعضی پندارند به شهر غزنی و برخی عقیده دارند به مکه معظمه. میگویند در روزگار قدیم چهل مرد با خدا در حین مسافرت مورد حمله کفار واقع و شهید شدند. کافران تصمیم داشتند تا بدن آنها را پارچه پارچه کرده بسوزانند. همینکه آتش قوی برافروختند ناگاه تندبادی وزیدن گرفت و آن همه اجساد را برداشته به این مغاره پناه داد و چندان در آنجا بماندند تا روزی یکی از یاران خدا و عارفان زمان در خواب دید که روان این چهلتن از وی استمداد میجویند. آن عارف کامل فردای آن شب به مغاره آمد و ترتیبات تجهیز و تکفین را گرفت و خود مجاور آن حضیره شد.
روزی پیره زنی به طمع مال به مغاره آمد و یکی از این اجساد را با خود به شهر آورد تا شاید منبع فیضی برای او شود اما روز دیگر همینکه مجاور سر از خواب برداشت دید که یکی از آن کلهها بر فرش اتاق افتاده است با تعجب برخاست و آن را برجایش گذاشت. فردای آن باز همان کله را بیرون از صندوق دیده دوباره آن را جابرجا کرد. خلاصه چندین روز این عمل تکرار شد تا اینکه مدفن علیحدهیی برای آن درست کرد.
میگویند چون آن پیره زن نامحرم به آن کله دست زده بود یاران دیگر حاضر نمیشدند تا آن رادر ردیف خود جا دهند. به همه حال این محوطه بنام چهلتن پاک یاد میشود و از دیر گاه زیارتگاه عام و خاص است. زنانی که از شوهر آبستن نمیشوند گهوارة از پارچه میدوزند و در آنجا آویزان میکنند تا به مراد برسند. کسانی که به امراض جن و میرگی و مانند آن گرفتار هستند اغلب آنجا میروند و از برکت آن جنابان شفا مییابند.
داستان دختر امپراطور چین
در روزگار قدیم پادشاه کامگاری حکمفرمایی داشت که بزمش چون جمشید و رزمش چون اسفندیار بود. روزی سروشی از غیب به گوش جان او فرو خواند که دیر یا زود کوکب اقبال تو واژگون خواهد شد و آن همه شکوه و خواسته از کفت بیرون خواهد رفت.
همان بود که پس از زمانی دچار طغیان دزدان شد و سلطنتش به دست رهزنی افتاد.
شهریار بخت برگشته پیرانهسر آوارة یار و دیار گردید و با دل پرغصه کوهها و دشتها را گذر کرد و بالاخره در سرزمین خوبی مسکن گرفت. پسرش که یگانه بازوی او بود هر روز به کوه میرفت پشتة خار گرد میکرد و به بازار میآورد و از آن وجه پرستاری پدر را میکرد. روزی از روزها که پسر شاه میخواست بار گرانی بر دوش نهد چشمش به مرد برومندی افتاد بیاختیار از او التماس کرد تا باری در حمل آن بار با او همکاری کند. آن مرد شانه تهی کرد و گفت من وظیفه مهمتری در پیش دارم و این کار از من ساخته نیست، جوان بیمحابا پرسید کارت چیست؟ مرد جواب داد: من قلم زن هستم سرنوشت کسان به دست من است و از حال و آینده همه انسانها آگاهم. جوان با بیصبری تمام سوال کرد، آیا میتوانید گفت که تقدیر من بر چه رفته است. قلم زن پاسخ داد: بلی، همین فردا با دختر امپراطور چین عروسی میکنی هنوز حرفش تمام نشده بود که عقابی به سرعت تمام از اوج آسمان به زمین فرو شد و آن جوان را به چنگال گرفت و به آسمان پرواز داد. جوان از حال برفت و همینکه پس از مدتی چشم باز کرد خود را در باغ زیبا و بزرگی یافت، به حیرت فرورفت که کجا و چگونه آمده است، این باغ از آن وزیر امپراطور چین بود و در همین لحظه خود وزیر در آن باغ غرق اندیشه بود که عقاب و جوان را دید که چگونه فرود آمدند. یک روز پیش امپراطور به وزیر گفته بود که من دختر خود را به پسر تو به زنی میدهم، باید به زودترین فرصت ترتیب کار را بدهی. چون وزیر میدانست که دختر امپراطور چین به این ازدواج راضی نیست، و نیک میدانست که پسر او زشت و کچل است از این جهت غصه میخورد و چاره میجست. در همین اوان فکری تازهای به سرش زد و با خود گفت: این جوان ره آورد را که هیچکس از وجود او اطلاع ندارد به دختر شهنشاه نشان میدهم مسلماً میپسندد. وقتی که عروسی صورت گرفت او را نابود میکنم و فرزند خود را به جایش قرار میدهم. سپس موضوع را با جوان خراسانی در میان نهاد او به ناچار تن در داد. فردای آن روز به دختر امپراطور پیغام داد که باری از پسرش دیدن کند، راستی همینکه چشم دختر به جمال شهزاده خراسانی افتاد دل به مهر او بست، فوراً امر داد تا مراسم عروسی برگزار شود. پس از مدتی جوان که جهان را به کام خود دید به دختر شاه آنچه را که رفته بود حکایت کرد و او را از قصه و کید وزیر آگاه ساخت. همسرش گفت من موضوع را به پدرم روشن میکنم و این وزیر نابکار را به سزای اعمالش میرسانم.
فردای همان روز باز همان عقاب تیزپر پدیدار شد و داماد امپراطور را به چنگ گرفت و سوی آسمان بالا برد و بالاخره در سرزمین خشک و بیثمری فروگذاشت. جوان که حال را بدین منوال دید به کار ناچیزی مشغول شد و آن همه ناز و تنعم را به فراموشی سپرد.
دختر شاه از غیبت نابهنگام محبوبش غمی و اندوهگین شد و جریان را بیکم و کاست به پدر گفت. شاه وزیر را از مقام وزارت خلع و به شدیدترین مجازات رسانید، دختر امپراطور که نمیتوانست عشق همسر گمشده را بر خود هموار کند از پدر خواهش کرد تا به سراغ او برآید، پدر به ناچار موافقت کرد و خیل و حشمی با او همراه ساخت.
دختر امپراطور با حشم خود دشتها و کوهها را برید تا بالاخره به خاکی رسید. همان روز در آنجا جوانی را دید که با پیرهن ژولیده و چهرة آفتاب زده و دست و پای ترکیده مشغول کار است، رقتی در دل دختر تولید شد و او را به خیمه خواست، تا آب و نان دهد سپس به جوان گفت بسیار ماجراها شنیدهام دلم میخواهد تا سرگذشت ترا نیز بشنوم. جوان بدون تأمل داستان خود را قصه کرد که چگونه از شهزادگی به ناتوانی افتاد و به چه صورت گذارش به خاک چین شد و چطور از همبالینی دختر شاه چین به چنین خواری افتاد، دختر شاه زود دریافت که گوینده همان همسر اوست. فردای صبح ندیمهها را طلب کرد و موضوع را گفت سپس خود را به هفت قلم آراست و جوان را بار دیگر دعوت کرد، اینبار که جوان دختر امپراطور را با زلف پیراسته و لباس آراسته دید کاملاً شناخت، وقتی بر خود و احوال او نگریست خجل شد و تصمیم گرفت فرار اختیار کند. کنیزکان همه از نیت و نقشه او آگاه شدند راه را بر او بستند و نگذاشتند تا گوهر مقصود رایگان از دست برود؛ در جمله هردو بار دیگر به مراد رسیدند و به امپراطور بشارت دادند.
امپراطور چین به افتخار این پیروزی خوازهها بست و طاقهای نصرت افراشت و جشن مفصلی برگزار کرد و در ضمن کسانی فرستاد تا پدر داماد را نیز بیابند و به چین بیارند. پس از چندی خود از شهریاری دست کشید و سلطنت را به شهزاده خراسانی سپرد و او نیز چنان به نیکی و داد پادشاهی کرد که چینیان میگفتند که ما هرگز چنین امپراطوری نداشتیم.
داستان شرابشاه
در تواریخ نوشتهاند که به هرات پادشاهی بود کامکار و فرمانروا با گنج و خواسته بسیار و لشکر بیشمار. و هم خراسان در زیر فرمان او بود، از خویشان جمشید بود. نام او شمیران و این دژ شمیران که به هراتست و هنوز برجای است آبادان او کرده است. و او را پسری بود نام او باذام سخت دلیر و مردانه بازو بود و در آن روزگار تیراندازی چون او نبود، مگر روزی شاه شمیران به منظره نشسته بود و بزرگان با پسرش باذام در پیش او حاضر بودند.
قضا را همایی بیامد و بانگ میداشت و بر ابر تخت پاره دورتر به زیر آمد و به زمین نشست. شاه شمیران نگاه کرد ماری دید در گردان هما پیچیده و سرش درآویخته و آهنگ میکرد که هما را بگزد. شاه گفت ای شیر مردان این هما را از دست این مار کی برهاند و تیری به صواب بیندازد. باذام گفت: ای ملک کار بنده است، تیری بینداخت چنانکه سر مار در زمین بدوخت و به هما هیچ گزندی نرسید، هما خلاصی یافت و زمانی آنجا میپرید و برفت. قضا را سال دیگر همین روز شاه شمیران بر منظره نشسته بود همان هما بیامد و بر سر ایشان بپرید و پس بر زمین آمد همانجا که مار را تیر زده بود چیزی از منقار بر زمین نهاد و بانگی چند بکرد و بپرید. شاه نگاه کرد و آن هما را بدید با جماعت گفت پنداری این همانست که ما او را از دست آن مار برهانیدیم و امسال به مکافات آن باز آمده است و ما را تحفه آورده زیرا که منقار بر زمین میزند، بروید و بنگرید آنچه بیابید بیارید. دو سه کس برفتند و به جملگی دو سه دانه دیدند آنجا نهاده برداشتند و پیش تخت شاه شمیران آوردند. شاه نگاه کرد دانهای سخت دید، دانایان وزیرکان را بخواند و آن دانهها را بدیشان نمود و گفتند: هما این دانهها را به ما تحفه آورده است چه میبینید… اندرین ما را با این دانهها چه میباید کردن.
متفق شدند که این را بباید کشت و نیک نگاه داشت تا آخر سال چه پدیدار آید. پس شاه تخم را به باغبان داد و گفت در گوشة بکار و گردا گرد آن پرچین کن تا چارپای اندرو راه نیابد و از مرغان نگاه دار و به هروقت احوال او مرا بنمای. پس باغبان همچنین کرد نوروز ماه بود، یک چندی برآمد تا شاخکی از این تخمها برجست. باغبان پادشاه را خبر کرد شاه با بزرگان و دانایان بر سر آن نهال شدند. گفتند ما چنین شاخ و برگ ندیدهایم و بازگشتند. چون مدتی برآمد شاخههایش بسیار شد و برگها پهن گشت و خوشه خوشه به مانند کاهو از او درآویخت. باغبان نزدیک شاه آمد و گفت در باغ هیچ درختی از این خرمتر نیست. شاه دگر بار با دانایان به دیدار درخت شد. نهال او را دید درخت شده و آن خوشهها از او درآویخته، در شگفت بماند گفت صبر باید کرد تا همه درختان به بر برسد تا بر این درخت چگونه شود.
چون خوشه بزرگ شد و دانههای غوره به کمال رسید هم دست بدو نیارستند کرد تا خریف درآمد و میوهها چون سیپ و امرود و شفتالو و انار و مانند آن دررسید.
شاه به باغ آمد، درخت انگور دید چون عروس آراسته خوشهها بزرگ شده و از سبزی به سیاهی آمده چون شبه میتافت و یک یک دانه از او میریخت.
همه دانایان متفق شدند که میوه این درخت اینست و درختی به کمال رسیده و دانه از خوشه ریختن آغاز کرد و بر آن دلیل میکند که فایده این در آب اینست، آب بباید گرفتن و در خُمی کردن تا چه دیدار آید. و هیچکس دانه در دهان نیاراست نهادن همه از آن همیترسیدند که نباید زهر باشد و هلاک شوند همانجا در باغ خمی نهادند و آب انگور بگرفتند خم پر کردند و باغبان را فرمود هرچه بینی مرا خبر کن و بازگشتند. چون شیره به خم به جوش آمد باغبان بیامد و شاه را گفت این شیره همچون دیگ بیآتش میجوشد و تیر میاندازد. گفت چون بیارآمید مرا آگاه کن. باغبان دید صاف و روشن شده چون یاقوت سرخ میتافت و آرمیده شده در حال شاه را خبر کرد، شاه با دانایان حاضر شدند همگان در رنگ صافی او خیره بماندند و گفتند مقصود و فایده از این درخت اینست اما ندانیم که زهر است یا زر.
پس بر آن نهادند که مردی خونی را از زندان بیارند و از این شربتی بدو دهند تا چه پدیدار آید چنان کردند و شربتی از این به خونی دادند چون بخورد اندکی روی ترش کرد گفتند دگر خواهی خورد، گفت بلی شربت دیگر بدو دادند در طرب کردن و سرود گفت و کچول کردن آمد و شکوه پادشاه در چشمش سبک شد و گفت یک شربت دیگر بدهید پس هرچه خواهید به من بکنید که مردان مرگ را زادهاند.
پس شربت سوم بدو دادند بخورد و سرش گران شد و بخفت و تا دیگر روز به هوش نیامد. چون به هوش آمد پیش ملک آوردندش از او پرسیدد که آن چه بود که دیروز خوردی و خویشتن چون میدیدی؟ گفت: نمیدانم که چه میخوردم اما خوش بود کاشکی امروز سه قدح دیگر از آن بیافتمی نخستین قدح به دشواری خوردم که تلخ مزه بود چون در معدهام قرار گرفت طبعم آرزوی دیگر کرد. چون قدح دوم خوردم نشاطی و طربی در دل من آمد و شرم از چشم من برفت و جهان پیش من سبک آمد. شاه شمیران را معلوم شد شراب خوردن و بزم نهادن آیین آورد. چون این در نوروزنامه عمر خیام آمده بود، بدون هیچگونه تصرفی عیناً نقل شد.
دریاچههای بامیان
بامیان یکی از زیباترین و خرمترین شهرهای افغانستان است. این دره قشنگ و تاریخی به مناسبت دو بت عظیمی که دارد از قدیمالایام معروف و مورد نظر بوده است. این بت یکی پنجاه و دو متر و دیگری سی و پنج متر بلندی داشته و بیش از دوهزار سال قبل بر بدنه کوه ساخته شده است. از دیر باز بودائیان چین، هند، سیلون و سایر کشورها به زیارت آن دو میآمدند و هدیهها نثار میکردند.
روزی مردم آن ناحیه خواستند تا سدی محکمی به رودخانه بامیان ببندند و از آن برای آبیاری استفاده کنند، هرگاه به کار بند آغاز میکردند رود بامیان طغیان میکرد و بند را میبرد. مردم از این امر به ستوه آمده و منتظر بودند تا دستی از غیب آید و کاری بکند. یک روز حضرت علی کرمالله وجهه از آن ناحیه میگذشت مردم به دامان او درآویخته و از آن حضرت خواهش کردند تا به آنها کمک کند. آنحضرت پس از اندکی تأمل مقداری پنیر خواست و آن را به آب انداخت، آب رودخانه دفعتاً ایستاد و بندی را تشکیل داد که هنوز بند پنیر نام دارد. سپس بر قسمت دیگر آب امر کرد تا ایستاده شود همان بود که دریاچه دوم به وجود آمد، مردم آن دریاچه را بند هیبت نامیدند و بدین ترتیب چندین دریاچه تشکیل یافت و بنام بند امیر معروف گشت.
لفظ امیر خاصه آن حضرت و مأخوذ از لقب امیرالمؤمنین است. امروز هر مسافری که از بامیان میگذرد باری این داستان را میشنود.
داستان رستم و سهراب
چنانکه در افسانهها گفتهاند افغانستان کنونی در روزگاران کهن به دو بخش پهناور شمالی و جنوبی منقسم بود. بخش شمالی را توران و بخش جنوبی را آریانا میگفتند. در توران که جایگاه ترکان بود پادشاهی بنام افراسیاب و در آریانا خسروی بنام کاووس فرمانروایی داشتند. پایتخت کاووس شهر زیبای بلخ بود. پادشاهان این دو بخش همواره با هم به جنگ و ستیز میبودند گاهی این بر آن و زمانی آن بر این میتاخت. به هنگام پیشآمد این افسانه قهرمان آریانا دلیر مردی بود بنام رستم که آوازه جنگاوری و حکایت پهلوانیش به همه کنج و کنار جهان سر کشیده بود. رستم نیرومندترین و دلیرترین مرد کشور بود. و هنگامه نبردش با دیو سفید در جنگلهای مازندران و کشته شدنش به دست رستم در سراسر جهان پیچیده بود. گویند روزی رستم از بامداد به نخجیر برخاست و پای در رکاب رخش تنوند اندر آورد و سوی مرز توران روی نهاد، به نزدیک شهر سمنگان بیابان پر از گور دید، رخش را به چرا امر داد. نخجیر چند بفکند یکی را پخت و بخورد و در پای درختی به خواب اندر شد. چون از خواب برخاست بر هر سو که جست رخش را نیافت در پی رخش پیاده و سراسیمه به سوی سمنگان شتافت. به دروازه شهر او را یکتن از بزرگان دربار شاه دریافت و به نزدیک شاة سمنگان رسانید. رستم از ربوده شدن رخش به شاه سمنگان خبر داد و گفت که اگر اسپش را به وی باز نگردانند خاک سمنگان را به باد خواهد داد. شاه که رستم را میشناخت از این گفتهاش به هراس افتاد او را به شب مهمان کرد و پیمان استوار بست که روز دیگر رخش نامور را به خداوندش باز دهد. رستم به کاخ شاه به مهمانی رفت، شاة سمنگان مهمان دلیر و نامدار را پذیره شد خنیاگران به هم نشستند و دختران سیاه چشم و گلرخ به رامشگری برخاستند تا نیمه شب بخوردند و بنوشیدند، سرانجام مستی و خرمی بر رستم خواب غلبه آورد و به جای نیکو و شایسته به خواب خوشی بیاسود. هنوز از شب چیزی نگذشته بود که مهرو دختری همچون خورشید تابان به خوابگاه رستم اندر آمد، رستم از دیدار وی خیره ماند و از نام و کامش بپرسید. دختر نازنین چنین پاسخ داد: من تهمینه دختر شاه سمنگانم. داستان جنگاوری و دلیریات را شنیدهام مهرم بر تو بجنبیده است اکنون که ترا باز یافتهام اگرم بخواهی ترا باشم. رستم را از پریچهره خوش آمد و او را از پدر به کابین خواست، شاه از این ماجرا شاد شد و بفرمود تا موبدی کابین آنان را ببندد پهلوان شبی را با تهمینه بخفت. رستم مهرة به بازو داشت آن را به تهمینه داد و گفت که اگر دختری آرد به گیسویش آویزد و اگر پسر آرد به بازویش ببندد و او را به نزدیک پدر بفرستد. سحرگاه رخش رستم را بیاوردند. پهلوان سوار شد و به زابلستان رفت. پس از نه ماه تهمینه را پسری آمد به کردار ماه او را سهراب نام کرد. چون چهارده بهار بر وی گذشت سهراب را در سراسر زمین ترکان به دلیری و جنگاوری و شمشیرزنی مثال و همرنگی نبود. روزی به نزدیک مادر رفت و از نژاد و نام پدر خبر خواست، مادر گفت تو پور رستم زالی و او پهلوانیست که در جهان چون وی دیگری پدید نیامده است. سهراب از دانستن نشان پدر شاد شد و به مادر گفت به جستجوی پدر خواهد رفت. تخت و تاج آریانا را برای رستم، گنج و کلاه توران را برای خود خواهد گرفت. مادر سهراب از آن گونه سخنان پسر شاد شد مگر از خبر جداییش به رنج و هراس افتاد.
در آن هنگام شاة توران بار دیگر جنگ با آریانائیان را ساز کرده بود و چون از رزم و نیروی سهراب آگاهی یافت چنان رأی زد که او را از سوی خود به رزم رستم بفرستد. افراسیاب را از این رأی دو اندیشه در سر بود یکی آنکه مگر رستم به دست سهراب کشته گردد و سپس کار سهراب را نیز خودش بسازد و گنج و گاه آریانا و توران را از آن خود کند، دیگر آنکه از سهراب بر خویشتن میهراسید و اگر فرزند به دست پدر کشته میشد ناتوانی و ناامیدی رستم اندرین بود. و بدین هردو صورت بر دشمن پیروز میشد، مگر چون آرزوی سهراب یافتن پدر بود، نشان رستم را از او نهان داشتند تا پور و پدر نشناخته با هم درآویزند. از آن روز شاة توران سهراب را به طویله فرستاد تا اسپی برای خود انتخاب کند. سهراب چندین اسب تنومند و زیبا را به سواری بیازمود مگر از تحمل نیروی وی همه عاجز آمدند و پشت بسا اسپان نیرومند بشکست، سرانجام دلیر مردی از بزرگان شاه اسپی بیاورد که از تخمه رخش بود که کسی یارای سوار شدن آن را نداشت. سهراب با آسانی رامش کرد و زین و لگام بر آن بنهاد و از برای سواری خودش بگزید. افراسیاب از سران و سواران آزموده، لشکری گران بساخت و در پیش روی گردان و سرداران سهراب را سپهدار ایشان کرد. سهراب و سپاهیانش به سوی آریانا بتاختند و پس از چند روزی به مرز آریانا دررسیدند، نگهبان دژ دلاوری بود بنام هجیر چون لشکر سهراب را بدید پای بر رکاب تکاور آورد و به کارزار رفت، دو لشکر به همدیگر آویختند، سهراب و هجیر بر یکدیگر نیزه انداختند و یکدیگر را به زور آزمودن گرفتند. سرانجام سهراب هجیر را با ضرب نیزه از باره بر خاک افگند. در آن دم سهراب سواری دیگر دید که به میدان تاخت میآورد، چون به نزدیک رسید سر و سینه سهراب را به باران تیر گرفت، سهراب از تندی سوار برآشفت نیزه بر دست گرفت و چنان بر کمربند جوان زد که زره یک به یک بر تنش بدرید و او را مانند کوه عظیم برگرفت و بر زمین افگند. سهراب از زین برجهیده تا سینه سوار را با خنجر بدرد چون خود از سرش برداشت خورشید روی دختری را دید که بر رسم مردان جوشن پوشیده و بیهوش بر زمین افتاده بود. این دختر گردآفرید نام داشت، مهر سهراب بر دختری که نزدیک بود به دستش کشته گردد بجنبید چون گردآفرید چشم بکشود سهراب دلیر را دید که خیره بر وی مینگرد، گردآفرید دختر یکتن از دلیران دژ بود و زخم نبرداشته بود سهراب او را به دژ برگردانید و به نزدیک دروازه دژ از عشق خودش آگاه کرد.
گردآفرید به دژ اندر شد و در بربست چون آن روز بیگاه بود سهراب عنان به سراپرده خود برگردانید و در دل داشت که به شبگیر بر قلعه بتازد و گرد از آن باره برآورد. دلیران دژ به شاه آریانا نامه نوشتند و خود شب هنگام از راه پنهانی که به زیر دژ ساخته بودند سوی بلخ بگریختند، چون نامه به پادشاه بلخ رسید در اندیشه رستم شد، زیرا تهمتن یگانه پهلوانی بود که با سهراب جوان حمله آورده میتوانست و او در آن هنگام به زابلستان بود. شاه به رستم نامه نوشت، پهلوان به پاسخ نوشت که چون کارها ساخته گردد به سوی بلخ روی خواهد نهاد. شاه رسولی دیگر به خشم فرستاد تا رستم هرچه زودتر به درگاه رود سرانجام رستم به نزدیک شاه آمد و شاه او را به جنگ سهراب فرمان داد.
رستم سپهدار سپاه آریانا از بلخ چند فرسخ برون رفته و سر راه لشکر سهراب را گرفت. فردای آن روز دو لشکر در برابر هم آراسته گردید، رستم و سهراب پیش روی لشکریان خود به رزم تن به تن برخاستند تا فرجام جنگ را تعیین کنند. سواران به رسم آن روزگار از نژاد و گهر جنگاوران سخن گفتند. پیش از آن دم نام سهراب را نشنیده بود و از آن روی پور جوان را درنیافت، مگر چون سهراب نام رستم را شنیده پرسید که مگر وی رستم تهمتن زابلی باشد. رستم نشان خویش را پنهان داشت و گفت مردان دلیر به باز گفتن نام و نشان خویش نیازی ندارند، سپس دو پرخاش کرد دلاور هر یک به کنار صف لشکر خویش آماده نبرد شدند. شیپور جنگ به نواخت درآمد و آوای کرنای آغاز نبرد را به گوشها فرو خواند. دو شهسوار به دستی نیزه و به دست دیگر سپر برگرفتند دو مرد از یک گهر اسپانی را که از یک نژاد بودند به سوی هم بتازیدند سرانجام از نیزهها بند و سنان فروریخت، عنان به چپ بگردانیدند و دست به دسته شمشیرهای هندی بردند. زخمهای فراوان تیغههای شمشیر از هم بپاشید چون از شمشیرکاری برنیامد، عمودهای گران چنان برهم کوفتن که دستههای آن خم گردید، سرانجام از اسپها پیاده شدند و از گرز و شمشیر دست برگرفتند و پیاده به کشتی درهم آویختند. آن دو دلاور از یکدیگر به ستوه آمدند و هردو این دانستند که رزمجویانی چون یکدیگر ندیده بودند به ناگاه سهراب کمربند رستم گرفت و از جایش درآورد و بر زمینش نهاد به سینه رستم پیلتن بنشت و خنجر برکشید تا سرش از تن جدا کند در آن دم رستم به نرمی گفت ترا این سودی نباشد زیرا آیین ما چنانست که اگر پشت دشمن را نخستینبار بر زمین نهیم سرش را نبریم و اگر بار دوم دشمن را زیر آوریم آن وقت سر بریدنش روا باشد. سهراب چون خصم را کهنسال یافته بود از سینهاش برخاست و جانش را بر وی بخشید. دو پهلوان برای کشتی دیگر دم درگرفتند، رستم از سهراب جدا شد به آب چشمهیی گرد و خاک از روی تن پاک کرد و از دادار فریاد برخواست تا نیروی بازداشتهاش را به وی باز دهد. رستم و سهراب باردیگر به کشتی شدند و به دوال کمر یکدیگر چنگ زدند، سرانجام سهراب را برداشت و بر زمین زد تیغ تیز از میان برکشید و به سینه سهراب فرود کرد. سهراب بر خویشتن پیچید و چون بدانست که روانش به زودی از تن خواهد رفت به رستم گفت سرانجام به کیفر کردار خویش خواهی رسید، من فرزند رستم زالم هرگاه بداند که فرزندش سهراب به دست تو کشته شده است اگر در آب بسان ماهی و یا در دشت چون سیاهی شوی کین من از تو بخواهد. چون رستم این سخن بشنید جهان پیش چشمش تیره گشت، از تنش تاب و قوتش رفت و بیهوش شد با روان دژم از سهراب پرسید:
بگو تا از رستم چه نشانی داری که من خود رستمم سهراب مهرهای را که به بازو داشت به رستم نمود از نهاد رستم فریاد برخاست و گفت ای فرزند سرافراز و جوان من پیرانه سر، سر ترا بریدم خورشید و ماه دیگر بسان تو دلاوری نخواهد دید. سهراب گفت ای پدر گریه و زاری مکن تو مرا نشناخته کشتی برو دست از جنگ بازگیر و دو پادشاه را به صلح و آشتی آر تا دیگر رزم هم نجویند سهراب این بگفت و جان به جان آفرین سپرد. جوان را به جامة زرنگار پیچید و به تابوت اندر نهاد راه خانه پدر یعنی جد سهراب را به سوی زابلستان باز گرفت و در گورستان خانواده خویش در زابلستان به خاکش سپرد. چون تهمینه مادر سهراب از مرگ پسر آگاهی یافت زر و سیم و خاسته همه را به درویشان داد و پس از یک سال گریه و مویه از فراق پسر بمرد.
کوه دیکچه
در بیست میلی کابل در قسمت جنوب تنگی هوتکی، چهار برادر و یک خواهر زندگی میکردند. نام آن محل کوه دیکچه بود که امروز اثری از آن باقی نیست. این خانواده با فروش هیزم معاش خود را تأمین مینمودند. روزی از بالای کوه دیدند که خیل دشمن از طرف جنوب نمودار میشود، زود بیامدند و مردم را خبر کردند. همه شهر به کوه پناه آوردند، چند شب و چند روزی که گذشت نان و آب ذخیره تمام شد. همگان به سراغ آب و نان شدند. یکی از آن چهار برادر به همشهریان خود گفت: دست دعا بردارید و از بارگاه خداوند استعانت جویید. همگی به تضرع افتادند پس برادر دیگر قدمی فراتر رفت و از چشمه زلال و گوارا بشارت داد. حینی که قوم از چشمه برگشتند دیدند که خوان نعمتی گسترده شده است و این همه از کرامات آن مردان بود.
پس از ساعتی دیدند که دشمنان شهر را غارت و نابود کردند و سر آن دارند که به کوه برآیند و قتل مردم کنند. در این میان سروشی از غیب بر گوش چهار برادر و یک خواهر فروخواند، زود پنهان شوید خداوند شما را به محل امن و آرامی رهنمایی میکند. لحظة نگذشته بود که هر پنج تن ناپدید شدند.
مردم، چهار ستیغ آن کوه را بنام چهار برادر و کوه پنجم را بنام خواهر یاد میکنند و میگویند که خواهر آنان در این کوه نان میپخت و برادران در آن چهار گوشه توزیع میکرد، سرنوشت مردم دیگر معلوم نیست.
معنی لغاتی که در این مجموع به کار برده شده:
- مشورت: (به فتح میم و واو) صلاحاندیشی، نصیحت.
- ملکوت: (به فتح میم و لام و ضم کاف) بزرگی و عظمت آسمانی، عالم فرشتگان.
- مویه: (به ضم میم و فتح یا) گریه، زاری، نوحه، مویهگر: نوحهکننده.
- اشتها: خواستن، آرزو داشتن، میل به غذا داشتن.
- اکراه: به کسر همزه، کسی را به زور و ستم به کاری وادار ساختن.
- التجاء: پناه بردن، پناهنده شدن.
- الهام: (به کسر همزه) در دل افگندن، تلقی کردن، القاء امری از جانب خداوند در دل انسان.
- اهریمن: (به فتح همزه و کسر را و فتح میم)، شیطان، رهنمای بد، مظهر شر و فساد.
- باربر: (به فتح با) بار برنده، باربردار، کسی که بار بر پشت خود حمل میکند.
- باره: (به فتح را) بارو، دیوار قلعه یا حصار.
- باره: بارگی اسب. مثال از فردوسی: «بگفت و بگرزان گران دست برد = عنان باره تیز تگ را سپرد.»
- باره: (به فتح را) مرتبه، دفعه، چنانکه گویند: یکباره، دوباره.
- بهجت: (به فتح با و جیم)، شادمانی، سرور، شادابی، خوب، تازگی.
- تزویر: (به فتح تا و کسر واو)، دروغپردازی کردن، مکر کردن، فریب دادن.
- جستجو: (به ضم جیم)، نگاه جستن.
- جوشن: (به فتح جیم و شین)، زره، دره، جمع آن جواشن میشود.
- جستن: (به ضم جیم و فتح تا)، پیدا کردن، یافتن، جستجو کردن.
- جهند: (به فتح جیم و کسر ها)، برجستن، پریدن به روی زمین.
- جهنده: (ص ـ فا)، جست و خیزکننده.
- خطه: (به کسر خا و فتح طا)، پاره زمین را که برای ساختن خانه دور آن را خط بکشند، زمین محدوده شهر بزرگ.
- مبهوت: (به فتح میم و ضم ها)، متحیر، سرگردان، بهتزده، حیرتزده.
- خنیاگر: آوازخوان یا نوازنده.
- دخمه: (به فتح دال و میم)، سرداب، خانه زیرزمینی، گورخم هم گفته میشود.
- رحل: (به فتح را و سکون حا)، منزل، ماواء، رخت و اسباب که در سفر با خود میبرند، پالان شتر جمع آن رحال میشود.
- رزم: (به فتح را و سکون زا)، نبرد، پیکار، جنگ.
- زبانزد: موضوعی را که همة مردم بفهمند و یا در بین شان آشکار باشد.
- سبقت: (به ضم سین و فتح قاف)، پیشی، گرو، شرطبندی در مسابقه.
- ستیغ: (به کسر سین و تا)، راست و بلند مانند ستون، بلندی کوه، قلعه کوه.
- سحر: (به کسر سین و سکون حا)، جادو، فسون، کاری که در آن فریب و چالاکی باشد.
- نژ: کار عجیب حیرتانگیز که آلوده به نیرنگ نباشد.
- سرشناس: (به فتح سین و کسر شین)، معروف و مشهور، کسی که بیشتر مردم او را بشناسد.
- سروش: (به ضم سین و را) فرشته، جبرئیل.
- آواره: (به فتح را)، گمگشته، بیخانمان، دربهدر، سرگردانی.
- مضمر: (به ضم اول و فتح سوم)، پوشیده، پنهان، در ضمیر نگاه داشته شده.
- سفاک: (به فتح سین و تشدید فا)، بسیار ریزنده، خونریز، ظالم.
- سوک: (به ضم سین)، خار خوشه گندم، سیخهای نازک که در خوشه جو یا گندم میروید.
- سیاست: (به کسر سین)، اصلاح امور خلق و اداره کردن کارهای مملکت، مردمداری.
- شامخ: (به کسر میم)، بلند، مرتفع.
- شباویز: (به کسر واو)، چراغ، مرغ حق.
- شبگیر: سحرگاه، هنگام سحر، حرکت بعد از نیمه شب.
- شمایل: (به فتح شین و کسر همزه)، خویها، طبعها.
- شیپور: (به فتح شین)، سرنا، موسیقی که به عربی شیپور میگویند.
- شیوع: فاش شدن، آشکار شدن.
- شیهه: (به کسر شین و فتح ها)، آواز اسب، بانگ اسب.
- صیت: (به کسر صاد)، آوازه.
- ظهور: آشکار شدن، نمایان شدن.
- کسوت: در اصطلاح ورزشکاران کسی که در زور و کارهای ورزشی بیش از دیگران سابقه دارد.
- کشیده: سیلی، توگوشی تپانچه که به صورت کسی بزند.
- کوکب: ستاره.
- کید: (به فتح کاف)، مکر و حیله.
- کیفر: (به فتح کاف و فا)، سزا، جزا، مکافات.
- گرسنه: (به ضم گاف و را)، انسان یا حیوان که معده خالی و محتاج به غذا باشد.
- گزند: (به فتح گاف)، آسیب، آزار، رنج، آفت.
- گنج: خزینه سیم و زر.
- مات: سرگردان، حیران، مبهوت.
- ماجرا: واقعه، شرح حال، حادثه پیش آمده.
- متبحر: (به ضم میم، فتح تا و با کسر ها)، بسیار دانا، کسی که در علم اطلاعات فراوان داشته باشد.
- مترصد: (به ضم میم و فتح تا و را و کسر قاف)، چشمدارنده، انتظارکشنده.
- مرز: (به فتح میم و سکون را)، زمین کاشته شده، کتاره زمین.
- مضاف: اضافه شده، زیاد کرده شده.
- مطلی: (به ضم میم و فتح طا و تشدید لام)، مطلا، اندود شده، چیزی که با چیزی دیگر اندود شده باشد.
- منتر: (به فتح میم و تا)، افسون، افسونی که برای رام کردن جانوران به کار میبرند.
- مفوال: (به کسر میم)، اسلوب، روش، بافندگی جولا.
- مواشی: (به فتح میم و کسر شین)، چهارپایان از قبیل گاو و گوسفند.
- مهر: (به کسر میم)، آفتاب، خورشید.
- نزل: (به ضم نون و زا و سکون لام)، بخشش، احسان، برکت.
- یغما: چور، چپاول، تاراج، غارت، یغمایان نام قبیله و ناحیة بود در ترکستان.