وقتی میدان حرف میزند
چرا محاسبات استراتژیک بدون تجربه میدانی شکست میخورند؟
Wahidullah Noorzai
Former Senior ANP/ANCOP Officer | Field Strategist | Security & Geopolitical Analyst
در جنگ، همیشه مشکل کمبود اطلاعات نیست. گاهی اطلاعات وجود دارد، گزارشها نوشته میشوند، نقشهها روی میز قرار دارند و تحلیلگران درباره آینده سناریو میسازند؛ اما چیزی که از دست میرود، معنای واقعی اطلاعات در میدان است.
میدان جنگ با اتاقهای تصمیمگیری فاصله دارد. روی نقشه، یک جاده فقط یک خط است؛ اما برای نیرویی که باید از آن عبور کند، میتواند مسیر تأمین، نقطه آسیبپذیر، راه فرار یا گلوگاه یک عملیات باشد. یک روستا ممکن است روی نقشه اهمیت چندانی نداشته باشد، اما در واقعیت، ارتباطات اجتماعی، نفوذ محلی و موقعیت جغرافیایی آن میتواند نتیجه یک عملیات را تغییر دهد.
اینجاست که تجربه میدانی اهمیت پیدا میکند.
تجربه میدانی به معنای بیاعتبار کردن تحلیل استراتژیک نیست. برعکس، تجربه میدان به تحلیل کمک میکند بفهمد کدام فرضیه با واقعیت سازگار است و کدامیک فقط روی کاغذ منطقی به نظر میرسد.
در افغانستان، این فاصله بارها خود را نشان داد.
نقشه همیشه زمین نیست
یکی از خطاهای رایج در جنگهای پیچیده این است که محیط عملیاتی بیش از حد سادهسازی میشود.
نقشه، ارتفاعات را نشان میدهد؛ اما ترس، اعتماد، وفاداری، روابط محلی و انگیزه افراد را نشان نمیدهد.
گزارش امنیتی میتواند از یک تهدید خبر دهد؛ اما لزوماً توضیح نمیدهد که مردم محلی آن تهدید را چگونه میبینند.
آمار میتواند تعداد نیروها، تجهیزات و عملیاتها را نشان دهد؛ اما بهتنهایی نمیتواند بگوید یک نیرو واقعاً تا چه اندازه آماده جنگیدن است.
این همان نقطهای است که داده از واقعیت جدا میشود.
وقتی فرمانده یا تصمیمگیرنده فقط داده را میبیند اما محیط تولید آن داده را نمیشناسد، ممکن است تصمیمی کاملاً منطقی بر اساس اطلاعات موجود بگیرد؛ اما نتیجه آن در میدان کاملاً متفاوت باشد.
تجربه میدان چه چیزی را آشکار میکند؟
میدان به انسان یاد میدهد که هیچ مسئله امنیتی صرفاً نظامی نیست.
جغرافیا با جامعه پیوند دارد. امنیت با اقتصاد ارتباط پیدا میکند. یک مسیر ترانزیتی میتواند همزمان یک مسیر نظامی و یک شریان اقتصادی باشد. یک تصمیم سیاسی میتواند بر روحیه نیرو اثر بگذارد و یک تغییر در رفتار مردم محلی میتواند ارزش یک ارزیابی امنیتی را تغییر دهد.
به همین دلیل، تجربه میدانی نوع دیگری از دانش تولید میکند؛ دانشی که همیشه در گزارشهای رسمی قابل مشاهده نیست.
کسی که در میدان بوده، میداند که یک تصمیم ممکن است روی کاغذ بسیار ساده باشد، اما اجرای آن به دهها عامل وابسته است که در جلسه تصمیمگیری دیده نمیشوند.
این به معنای برتری تجربه بر دانش نظری نیست.
مسئله، ترکیب این دو است.
استراتژی بدون شناخت میدان ممکن است انتزاعی شود؛ و تجربه میدانی بدون تحلیل استراتژیک ممکن است در سطح یک خاطره باقی بماند.
قدرت واقعی زمانی شکل میگیرد که تجربه به تحلیل تبدیل شود.
مشکل فقط اطلاعات غلط نیست
در بسیاری از شکستهای استراتژیک، نخستین واکنش این است که گفته شود اطلاعات اشتباه بود.
اما همیشه چنین نیست.
گاهی اطلاعات درست است، اما برداشت از آن اشتباه است.
گاهی هشدار وجود دارد، اما تصمیمگیرنده آن را جدی نمیگیرد.
گاهی واقعیت میدان شناخته شده است، اما با فرضیات سیاسی یا استراتژیک موجود سازگار نیست و در نتیجه اهمیت آن کاهش مییابد.
این شاید خطرناکتر از نداشتن اطلاعات باشد.
زیرا وقتی اطلاعات وجود ندارد، میدانیم که چیزی را نمیدانیم.
اما وقتی اطلاعات وجود دارد و ما معنای آن را اشتباه تفسیر میکنیم، با توهم شناخت روبهرو هستیم.
افغانستان یکی از نمونههای مهم این مسئله است.
سالها اطلاعات، گزارش، تجربه عملیاتی و ارزیابی امنیتی وجود داشت؛ اما در نهایت میان تصویری که از وضعیت ساخته شده بود و واقعیتی که در سال ۲۰۲۱ آشکار شد، شکافی عمیق ایجاد شد.
شکست محاسبه، همیشه شکست میدان نیست
یک ارتش ممکن است در یک نبرد شکست بخورد و دوباره سازماندهی شود.
اما اگر محاسبه استراتژیک آن درباره محیط، دشمن، جامعه یا آینده اشتباه باشد، مشکل بسیار بزرگتر است.
زیرا در این حالت، شکست یک عملیات نیست؛ شکست یک مدل ذهنی است.
مدل ذهنی به تصمیمگیرنده میگوید دشمن چگونه رفتار خواهد کرد، مردم چگونه واکنش نشان خواهند داد، نیروها تا چه اندازه مقاومت خواهند کرد و ساختار سیاسی تا چه زمانی دوام خواهد آورد.
اگر این فرضیات اشتباه باشند، حتی بهترین تجهیزات و بزرگترین منابع نیز نمیتوانند برای همیشه فاصله میان تصور و واقعیت را پنهان کنند.
در افغانستان، مسئله فقط این نبود که چه تعداد نیرو وجود داشت یا چه مقدار تجهیزات در اختیار نیروهای امنیتی بود. پرسش عمیقتر این بود که این نیروها، دولت، جامعه و محیط سیاسی چگونه واقعاً کار میکردند.
اینجا میدان دوباره حرف میزند.
صدای میدان باید به تصمیم برسد
یکی از درسهای مهم جنگ این است که اطلاعات زمانی ارزش استراتژیک پیدا میکند که بتوان آن را در زمینه واقعی خود فهمید.
گزارش میدان باید به اتاق تصمیمگیری برسد؛ اما مهمتر از آن، معنای گزارش باید نیز همراه آن برسد.
اگر یک فرمانده فقط بگوید «وضعیت دشوار است»، این یک گزارش است.
اما اگر بتواند توضیح دهد چرا وضعیت دشوار است، چه چیزی آن را دشوار کرده و اگر روند ادامه پیدا کند چه پیامدی خواهد داشت، آن گزارش تبدیل به دانش تصمیمگیری میشود.
این تفاوت میان مشاهده و فهم است.
در جنگهای پیچیده، استراتژیست موفق کسی نیست که فقط اطلاعات بیشتری دارد. کسی است که میتواند اطلاعات پراکنده را به تصویری واقعی از محیط تبدیل کند.
افغانستان؛ یک درس فراتر از افغانستان
افغانستان را نمیتوان فقط یک پرونده نظامی دانست.
این کشور نمونهای از برخورد میان قدرت نظامی، سیاست، جغرافیا، جامعه، اقتصاد، هویت و رقابت منطقهای است.
به همین دلیل، درس افغانستان برای سایر بحرانها نیز اهمیت دارد.
هر جا که تصمیمگیرندگان از میدان فاصله بگیرند، خطر شکلگیری یک تصویر مصنوعی از واقعیت افزایش پیدا میکند.
و هرچه این فاصله بیشتر شود، اصلاح محاسبه دشوارتر خواهد شد.
جنگ در نهایت به کسانی که آن را از پشت میز تحلیل میکنند پاسخ میدهد؛ اما پاسخ میدان همیشه با زبان گزارشهای رسمی نوشته نمیشود.
گاهی پاسخ آن در تغییر رفتار مردم دیده میشود.
گاهی در فروپاشی یک ساختار.
گاهی در تغییر مسیر یک جنگ.
و گاهی در لحظهای که تمام محاسبات قبلی دیگر توضیحی برای آنچه در برابر چشم جهان اتفاق افتاده ندارند.
میدان، آخرین آزمون استراتژی است
استراتژی روی کاغذ ساخته میشود، اما در میدان آزمایش میشود.
نقشه، اطلاعات، فناوری و تحلیل همه ضروریاند؛ اما هیچکدام بهتنهایی جای شناخت واقعی محیط را نمیگیرند.
تجربه میدانی نیز بهتنهایی کافی نیست. تجربه زمانی ارزش راهبردی پیدا میکند که بتوان آن را ثبت، تحلیل و به دانش قابل انتقال تبدیل کرد.
شاید یکی از مهمترین درسهای جنگ افغانستان همین باشد:
محاسبهای که میدان را نبیند، ممکن است برای مدتی موفق به نظر برسد؛ اما دیر یا زود واقعیت میدان آن را آزمایش خواهد کرد.
و میدان، برخلاف گزارشها، با فرضیات مذاکره نمیکند.
میدان فقط نتیجه را نشان میدهد.
—
وحیدالله نورزی
افسر ارشد نظامی سابق، استراتژیست میدانی و تحلیلگر امنیتی منطقه