«سرگذشت من»
بخش نهم – دهم – یازدهم – دوازدهم – سیزدهم
نویسنده: سید شمس الدین مجروح
مهتمم: سید فضل اکبر
بازتایپ و تدوین دیجیتال: محمد قاسم آسمایی
___________
دورۀ صدارت داود
محمدداود به پیشبرد کار پروژه های سر دست همت گماشت و پروژه های نهرها و بندها را سر دست گرفت به اعمار شاهراها توجه کرد و یک حرکت سریع در انکشاف امور و زیربنا به راه افتاد، اما در عین زمان در تندروی سیاست خارجی خود از جهان غرب دورتر میشد و تیرگی روابط با همسایه ها – ایران و پاکستان بیشتر میشد. درین دوره بود که برای خرید سلاح به امریکا مراجعه شد. امریکا در حالیکه به اعطای سلاح به ایران و پاکستان با فراخ دلی می پرداخت این دو دولت چون از اعضای پکت سیاتو بودند آنها را مستحقتر میشناخت و از دادن اسلحه به افغانستان امتناع کرد و دلیل آن را هم تیرگی روابط با دو همسایه نشان میداد.
به موجبات اختلاف سیاسی با پاکستان قبلاً اشاره شده به تفصیل مکرر نه میپردازیم، اما اختلاف با ایران بر سر تقسیم آب هلمند و استحقاق مملکتین در دریای هیرمند بود که پروژه بند برق کجکی و نهر بغرا و بندها در ولایت نیمروز که زیر ساختمان بود آنرا ساخت، و ایران هم که در انکشاف واحه سیستان ایران و استفاده از آب دست به کار شده بود از استفاده مزید افغانستان از آب هیرمند و مهار شدن دریای آن در خاک افغانستان اندیشناک بود. تقسیمات سابقه را که بنام تقسیمات مکماهن یاد میشد نمی پذیرفت و ادعای استحقاق بیشتری میکرد. مسألهٔ به سطح بین المللی طرف توجه قرار گرفت، هیئت بزرگی برای مطالعه آن از خارج آمد. ولی نظریه هیئت هم طرف قبول واقع نشد و منازعه باقی مانده بود.
در موضوع تسلیحات افغانستان توسط امریکا، چون ایران و پاکستان از امریکا میرنجیدند، لهذا امریکا از آن خود داری کرد. حتی در کار ساختمان مرحله دوم وادی هیرمند که انکشاف ولایت نیمروز بود، تعطیل رخ داد و بنا بر توصیه ایران شرکت امریکائی موريسن کنودسن که قراردادی ساختمان پروژه بود هم به اشاره دولت امریکا از پیشبرد کار امتناع کرد و به بهانه های مختلف آنرا به تعویق می انداختند.
سردار محمدداود در اطراف حل این معضله در مرحلۀ اول با چند نفر از وزراء به مشوره پرداخت که من در آن حضور داشتم و سهیم آن مجلس بودم. این مجلس در خانه داود دایر شد.
سردار داود پیشنهاد کرد چون امریکا به هیچ وجه حاضر نیست به ما سلاح بدهد باید آنرا از جائی دیگر تهیه کنیم و تهیه از جای دیگر با پول نقد و شرایط مناسب به قرض و وام برای ما ممكن نيست، لهذا یگانه مملکتی که میتواند به آن مراجعه کرد، روسیه است.
درین مورد نظریات و دلایل زیاد رد و بدل شد. به استثناء من و دكتور عبدالمجید وزیر معارف که با آن موافقه نداشتیم و آنرا مفید نمی دانستیم، تمام مجلس به آن موافقه کرد و قرار شد که موضوع رسماً در مجلس وزرا مطرح شود، وزرائی که حاضر نیستند هم رای آنها گرفته شود. بعداً چون موضوع بسیار مهم است و در حقیقت تغییر پالیسی عنعنوی افغانستان بشمار میرود، به لویهجرگه ارجاع شود و نظر آنها گرفته شود.
سردار محمدنعیم وزیرخارجه در آخر مجلس گفت که رفقائی که با موضوع موافقه نداشته باشند باید به طبع دیگران که اکثریت است امضا خواهند کرد و یا مستعفی خواهند شد و از عضویت در حکومت کناره گیری خواهند کرد.
بعد مجلس وزرا هم رسماً موضوع را تائید کرد و تصویبی امضا نمود من و دكتور عبدال مجید برای اینکه مخالفت ما بر مبنای دوستی و تمایل به امریکا و ایران در محیط تلقی نشود، استعفی نکردیم و چندی بعد لویه جرگه دایر شد و رئيس لویه جرگه محمدگل خان مومند تعین شد، پالیسی خارجی حکومت تائید شد و به حکومت اجازه داده شد سلاح و ضروریات خود را از هر جائیکه ممکن شود، تهیه نماید.
نخستین تماس مستقيم بين زعمای افغانستان و روسیه با آمدن بولگانین و خروشچف به افغانستان صورت گرفت. زعمای روسیه که به هند هم سفر کرده بودند به کابل آمدند.
خروشچف با تحول نو خود در جامعه روسیه تبارز کرد بود. بولگانین آدم قوی هیکل کم گوی و بزرگ منش و آرامی به نظر می آمد و خروشچف با قامت کوتاه و سرعت حرکات خود آدم بزرگواری جلوه نمی کرد، اما مردپرگو و خوش صحبت بود، لطیفه می گفت و مثال می آورد و طرف مقابل خود را به خود جلب و جذب کرده میتوانست.
در یک دعوت عصرانه که از طرف او در سفارت روسیه په افتخار سردار داود صدراعظم ترتیب شده بود، اشتراک کردیم. این دعوت عصر با یک کورس غذای گرم به پایان رسید. سردار به سبیل مزاح گفت اگر در هر چیز چنین باشد چه بهتر یعنی وعده چای عصرانه به عشاً مفصل ادا شود. این لطیفه را خروشچف در موارد زیاد دیگر تکرار می کرد و به هر وعده کمک و همکاری چای عصرانه میگفت و با خنده میگفت ممکن است خوبتر پذیرائی کنید.
وقت رفتن که در میدان طیاره با او وداع کردیم، وقتی از زینههای طیاره بالا رفت در مدخل طیاره ایستاده شد دست خود را برای وداع تکان میداد جیب های کرتی خود را هم تکان داد یعنی که چیزی نماند و همه را درینجا گذاشتم با این شوخی آخر او همه از دل خندیدیم و عواقب ناگوار آنرا سالها بعد دیدیم.
بعد از آن قرار داد خرید سلاح با اقساط و شرایط مساعد با روسیه به عمل آمد و باین معامله با روسیه افغانستان از جهان غرب آهسته آهسته دور شده میرفت و به روسیه شوروی متکی میگشت. مناسبات با همسایگان تیره تر شد و مخصوصاً که به بسته شدن راه ترانزیت افغانستان از طرف پاکستان تجارت و ترانزیت افغانستان هم به شوروی، ارتباط یافت و انزوا افغانستان را ببار آورد. اما با تمام این انزوا و منحصر ماندن افغانستان به روسیه هیچ حکومت افغانستان به دایره فرهنگی روسیه اجازه نداد در گشوده شود و مانند مراکز فرهنگی دیگر ممالک غربی فعالیت کند.
در کابل ادارۀ فرهنگی امریکا موجود بود، کتابخانه بزرگی داشت که محصلین جوان از آن استفاده میکردند. در آنجا فلم های هم نشان داده میشد و کنفرانسهای دایر میگردید. برتش کونسل و گویته انستیتوت هم مرکز فعال فرهنگی انگلستان و آلمان بود. روسیه ازین تبعیض و تمایز گله میکرد اما اجازه نیافت دایره فرهنگی خود را بگشاید.
حکومت می گفت چون آثار و ادبیات روسی و یا تبلیغات آن بنا بر عدم سازگاری با دین اسلام برای ملت افغانستان قابل قبول نبوده و حکومت طرف اعتراض قرار میگیرد، لهذا نمیتواند آنرا مجاز قرار دهد.
در ساحۀ تعلیم و تربیه معارف از متخصصین تعلیم و تربیه و استادان ممالک غربی و امریکایی استفاده میشد، با یونورستی های ممالک خوبی توأمیت صورت میگرفت و کمک خواسته میشد. اما هیچ معلم و متخصص روسی برای این کار استخدام نمی شد. در ساحه حقوق و امور عدلی هم از شمول آنها احتراز میشد.
درین دورۀ حکومت داود چون فعالیت های آزادانه احزاب و انجمن ها موجود نبود، منورین و روشنفکران و اهل مدرسه و زعمای دین افغانستان بصورت غیررسمی و غیرمرئی فعالیت میکردند و خود را متشکل می ساختند. اما بیشتر از همه اینها حزب خلق و پرچم در نهانی و خفا بکار مشغول بود که حزب خود را تنظیم و تشکیل کنند. اعضاء بیشتر و قابل اعتماد را بدست آورد و حزب خود را توسعه دهند. این حزب چون از مشوره و کمک نهانی کمونیزم بین المللی بهره ور بود به زودی توانست ریشه خود را در معارف و اردو بدواند و محصلین جوان و ضابطان جوان را در حزب داخل نماید.
پادشاه و بعضی از وزراء و بعضی دیگر مقامات عالیه دولتی از پیشروی داودخان در ایجاد تشنج با پاکستان راضی نبودند و هم در رفتن مملکت به آغوش روسیه نگرانی داشتند. من هم که درین مقوله کتگوری قرار داشتم و از مجالس سابقه نظر من معلوم بود. روابط من با داود به سردی می گرائید و حتی امور ریاست قبایل را که مستقیماً والیهای مربوط هر ولایت بدون آگاهی من انجام میداد که من درین مورد به او شکایت هم کردم و چند مرتبه ازو گله نمودم که فایده برایم مرتب نشد.
مظهر دیگری از سردی روابط هم این بود که به پاس خدمات چندین ساله وزرای کابینه خود په پادشاه پیشنهاد اعطا نشان را به وزرا نمود که برای من نشان کوچک پائین درجه را تجویز کرده بود. در توزیع نشان من از قبول آن امتناع ورزیدم و آنرا مسترد نمودم.
روابط او با پادشاه هم تیره تر شده میرفت و علایم بحران دیده می شد. روزی بعد از پایان یافتن یکی از مجالس وزرا که دایر شده بود، حین برآمدن از قصر، سردار داود در دهلیز به من نزدیک شد و آهسته گفت که بسوی رستورانت قرغه بیائید، من هم آنجا میروم و با شما صحبتی دارم. چون بیرون آمدم سید عبدالله خان وزیر داخله گفت جائی که شما میروید ما هم میرویم و دو نفر دیگر از رفقا دیگری هم در دعوت چای اشتراک دارند. اشاره به دکتور یوسف خان وزیر معادن و صنایع و دكتور على احمدخان وزیر معارف نمود. معلوم است که به او سپرده شده بود که به ما سه نفر موضوع را ابلاغ کند.
ما سوی قرغه حرکت کردیم و رستورانت قرغه در پهلوی بندی آب در نقطه بسیار جالب و زیبای ساخته شده است. در آن موسم سال که اواخر روزهای خزان و آغاز زمستان بود منظره بسیار قشنگ داشت، افق روشن رستوران و رنگ آمیزی رنگ سرخ و زرد برگهای درختان زینت دیگری به آن محیط می بخشود، در تراس فوقانی رستوران با هم نشستیم و چای فرمایش دادیم.
سردار گفت رفقا به یاد دارید که روزهای تأسیس کلوپ ملی و چند مرتبه بعد از آن طرحی برای آوردن یک تحول و تغییر در اوضاع سیاسی مملکت فکر شده بود که باید ریخته شود، گمان میکنم حالا وقت آن رسیده است که دست بکار شویم و آن آرزوها را تحقق بخشیم.
همه گفتیم که کار بسیار بجا و مناسب است. اما به چه صورت و چگونه باشد؟ باید در اطراف آن مباحثه شود. خود شما جناب صدراعظم صاحب چه فکر میکنید که چگونه باشد و چطور آغاز کنیم؟ سردار گفت من فکر میکنم لویه جرگه افغانستان دعوت شود و از طرف لویه جرگه پیشنهاد شود که آیا چه نوع نظام سیاسی برای افغانستان میخواهند پادشاهی یا جمهوریت؟ چه نوع تغییر و روشی را بحال مملکت مفید و لازم میدانند تا خود جرگه طرح آنرا بریزد.
من رشتۀ سخن را بدست گرفتم و گفتم سردارصاحب این طریقه عملی نیست. اگر محض برای ابرای ذمه و تبلیغات این کار را میکنید که نتیجه آن دوام نظام پادشاهی خواهد بود و چند تصویب و سفارش برای آوردن آزادیهای دیموکراتیک و امثال آن صورت خواهد گرفت که تطبیق آن باز هم مورد سوال است که اجرا خواهد شد یا نه؟ و اگر میخواهید نتیجه عملی از لویه جرگه گرفته شود فکر مزیدی میخواهد و در آجندای آن عوض چنین سوال پیشنهاد مشخص و معینی موجود باشد بهتر است.
من با خود فکر میکردم که در ممالک شرقی دیگر هم این تجربه عملی شده اما یک دکتاتور نظامی بنام جمهوریت زمام امور را در دست میگیرد و در مملکت عوض دموکراسی حکومت نظامی و یا حکومتهای یک حزبی توتالیتر بوجود می آید.
معلوم است سردار هم در سر خود چنین سودائی می پروراند و میخواهد پادشاه را از بین برده و خود قدرت را با این عنوان در دست بگیرد. بدون اینکه این اندیشه خود را اظهار کنیم گفتیم افغانستان برای طرز جمهوری آماده نیست، مدتیست که فعالیت های سیاسی ممنوع و مختنق شده است. اگر رفتن بسوی دموکراسی و یا یک نظام جمهوری بصورت تکاملی آهسته صورت بگیرد، مفید و مثمر خوا هد بود.
رفقا دیگر هم این نظریه را تائید می کردند، دلایل متعدد و تدابیری مختلفی را پیشنهاد کردند که از آنجمله ترتیب قانون اساسی جدیدی بود که به اساس پادشاهی مشروط باشد و به تصویب جرگه برسد. من از تفصیل آن منصرف میشوم و به نتیجۀ آن اشاره خواهم کرد.
در نتیجه رای به این قرار گرفت که نقاط مهم این قانون اساسی و تحول آینده یادداشت شود و کاغذی ترتیب گردد که بروی آن بحث و مجلس خود را ادامه دهیم. ترتیب این نوشته را به من محول کردند و من در سه روز بعد از آنکه یاد داشت های ابتدائی را که از مجلس گرفته بودیم بصورت یک پیشنهاد ترتیب نمودم و به اطلاع سردار داود رساندم.
مجلس دوم را شبانه سردار موصوف بخانه سردار محمدنعیم دایر نمود که درین مجلس دوم علی محمدخان وزیرخارجه سابقه هم اشتراک داشت که معاون اول صدارت هم بود و هم مردصاحب نظر و متفکر شناخته میشد. این مجلس هنگام شب دایر شد و تا بعد از نصف شب دوام نمود.
به یاد دارم سردار محمد نعیم خان نخست معترضانه پرسید که آیا شما شرایط محیط خود را سنجیده آید یا نه؟ و نظام دموکراتیک لیبرالی را که تجویز میکنید قابل تطبیق میدانید یا نه؟
من گفتم: جناب سردارصاحب دولتها و حکومتهای که ملی و مهربان باشند علاوه بر وظیفه تنفیذ قانون و نگاه داشت امن و آسایش مملکت و دفاع آن از متجاوز، وظیفۀ دیگری هم دارد که آن وظیفه رهنمائی مردم است که آنها را بسوی اهداف عالیتر و مترقی تر سوق نماید. در افغانستان تعلیم اجباری ابتدائی عصری را عامه مردم در ابتدا خوش نداشتند و به مقابل آن عکس العمل نشان دادند، خدمت اجباری عسکری را هم نمی پسندیدند، به تعلیم نسوان و احقاق حقوق آنان هم حسن نظر نشان نمی دادند، اما حکومتها این مرامها را آهسته آهسته و عاملانه تطبیق کردند. چه میشود اگر حالا یک تجربه دیگر را هم که مردم برای آن آماده هم نباشند، تطبیق کنیم. من نمیگویم ما میتوانیم یک نظام دموکراتیکی مانند ممالک پیشرفته شرقی و یا غربی مانند جاپان و انگلستان به وجود خواهیم آورد (که هردو سیستم پادشاهی مشروطه دارند) اما به سوی این هدف به حرکت آغاز خواهیم کرد و عامه مردم بعد از مشق و تمرین چند ساله، به وجود آمدن حزب اکثریت و تبارز آراءعامه و پیدا کردن شعور سیاسی يقيناً موفق خواهند شد، یک نظام صحیح و ایدیالی داشته باشند.
سردار موصوف دلایل مرا رد نکرد و گفت ببینیم پیشنهاد چگونه ترتیب شده است. پیشنهاد قرائت شد. در اطراف آن جر و بحث زیاد کرده شد. دو سه مجلس دیگر هم در همین باره در خانه سردار محمدداود صورت گرفت تا بالاخره چنین تصمیم گرفته شد که قانون اساسی جدید با یک روحیه دموکراتیک تسوید گردد. و هیئتی برای اینکار تعیین شود. درین دستور جدید باید تفکیک قوای ثلاثه زیر نظر گرفته شود حکومت باید به شوری مسئول شناخته شود، باید برای اعتماد شوری به میان آید و با سلب اعتماد مجلس از بین برود.
تمام ارزشهای اعلامیه حقوق بشر و کنواسیونهای بین المللی در تسوید آن زیر نظر گرفته شود یعنی آزادی بیان و اجتماعات و تأسیس احزاب تأمین شود. بعد مسودۀ قانون اساسی مذکور به لویه جرگه تقدیم شود تا به تصویب برسد، بعد از تصویب این دستور حکومت سردار داود مستعفی شود و حکومتی مطابق روحیه قانون بمیان آید.
پیشنهاد درین مورد ترتیب شد و بحضور پادشاه تقدیم گردید. پادشاه هم بعد از رد و بدل شدن یکی دو مکاتبه پذیرفت و اعلان کرد که خواسته دیرینهۀ من هم این بود که چنین تحولی در مملکت بوجود آید.
یکی دو ماه بعد از این ماجرا، یک روزی مجلس فوق العاده در صدارت عظمی دایر گشت و وزرا با اطلاع تیلفونی به آن احضار گشتند. بعد از اجتماع سردار محمدداود به مجلس گفت که از وظیفۀ صدارت استعفی خود را رسماً بحضور پادشاه دیشب تقدیم نموده ام و او گفت اعلیحضرت فرموده است تا زمان تأسیس حکومت نو به کارها بپردازم، من هم خواهش میکنم وزرا به وظایف خود تا آنوقت مشغول باشند، من از همکاری همه شما که درین مدت کرده آید ممنونم و سعادت و موفقیت همه شما را میخواهم.
این حرکت بسیار عجیب و غیرمتوقع بود. همه متحیر بودند. من گفتم که صدراعظم صاحب پروگرام ما و شما این بود که بعد از تصویب قانون اساسی در لویه جرگه شما مستعفی میشوید و حکومت جديد بعد از آن بوجود می آید، شما چطور بدون اینکه موضوع را مکرراً با رفقا در میان بگذارید استعفی دادید.
گفت: شرایط چنین ایجاب کرد و دیگر نمی شود کار کرد. از تفصیل مزید خود داری کرد و ما هم هیچ نه فهمیدیم چه واقع شده بود که این حرکت عاجل صورت گرفت.
شام همان روز به من در خانه پیام تیلفونی از دارالانشاء شاهی رسید که اعلیحضرت مرا بحضور خود خواسته و باید ساعت 7 در آنجا باشم. من به ساعت معین به ارگ رفتم. در مدخل عمارت دكتور يوسف خان وزیر معدن و صنایع را دیدم که او هم آمده است و بحضور پادشاه خواسته شده است. هر دوی ما از زینه ها بالا رفتیم و در صالونی منتظر نشستیم. این عمارت که ما در آن به حضور پادشاه میرسیدیم، بر سر مدخل حرمسرای ارگ در منزل بالا قرار دارد و کتابخانۀ شخصی پادشاه بود. صالون مختصری برای ملاقات و نان خوری هم دارد. کتابخانه با رنگ آمیزی و میناتوری سبک قدیم افغانستان مخصوصاً مکتب هرات تزئین شده و صالون آن دارای اشکال و مناظری از ترتیب سنگهای نفیسه افغانی است که درین اواخر مروج شده و انکشاف کرده بود.
اعلیحضرت در کتابخانه ما را به حضور خواست. بعد از تعاطى سلام و احوال پرسی گفت صدراعظم دفعتاً و بلامقدمه استعفی کرد و مرا ناگهان با بحران حکومت مواجه ساخت. مگر حالا این یک امر واقع است باید فکر حکومت مابعد را بکنیم و درین راه همکار و معاونت شما را میخواهم.
دکتور یوسف گفت به اطاعت امر اعلیحضرت حاضریم و هر چه از توان ما ساخته است انجام خواهیم داد. پادشا به دکتور یوسف خان گفت من حساب خود را بالای شما دو نفر که بمن هم اشاره کردند، گرفته ام. میخواهم به تأسیس حکومت اقدام کنید. شما دكتور یوسف پیش شوید و رفقای دیگری را که به آن اعتماد داشته باشید گرد آورید.
دکتور یوسف خان گفت من به خدمت حاضرم اما کسانی دیگر هستند که شاید بیشتر از من شایسته این مقام باشند، اگر حضور شما آنها را به پذیرفتن مقام صدارت تکلیف کنید من همکاری خواهم کرد.
اعلیحضرت گفت نخیر شما این وظیفه را قبول کنید. مجروح با شما معاونت کند و رفقای دیگر را به اشتراک نظر برگردانید و بعد به مقام پادشاهی به اطلاع برسانید. شما بایست در یکی دو هفته زمام امور را بدست گیرید. من صدراعظم را برای ده یا پانزده روز دیگر مکلف ساخته ام به کار خود بپردازد.
بعد با صحبت مختصری در اطراف اوضاع مملکت مرخص شدیم و به خانه محمدیوسف خان رفتیم و در اطراف موضوع به مشوره و مفاهمه پرداختیم و بر سر مجموعه ترکیب حکومت و آینده تبادل نظر کردیم.
دکتور یوسف خان شش هفت روز برای تعین وزرای آینده و مفاهمه با آنها صرف کرد تا بالاخره در آخرین مجلسی که در وزارت معادن و صنایع دفتر کار دکتور یوسف صورت گرفت، تشکیل کابینه جدید تقریباً تکمیل شده بود. من داوطلبانه امور وزارت عدلیه را قبول کردم، اگر چه رفقا اصرار داشتند وظیفه وزارت داخله را بپذیرم. اما من گفتم که من از مجرای وزارت عدلیه خواهم توانست به آرزوهای همه شما و آرزوی خودم که عبارت از بوجود آوردن یک نظام دموکراتیک پارلمانی است خوبتر رسیده میتوانم باید کوشش کنیم مملکت قانونی و خلائی که درین ساحه موجود است پر گردد، قانون انتخابات و احزاب و غيره بوجود آید. مخصوصاً برای تسوید قانون اساسی باید کمیتۀ از حقوقدانان در آنجا توظیف شود که تسوید آن را در کوتاهترین وقت بسر رساند و طرح تفکیک قوه قضائیه و آزادی تام آن ریخته شود و تمام کارهای قضائی که مربوط به جاهای دیگر و وزارت عدلیه است با کسب این مقام تعویض گردد. به استثنای دکتور علی احمدخان که اصرار داشت که وزارت داخله را بپذیرم، رفقای دیگر موافقه کردند.
از همان اطاق به حضور پادشاه تلیفونی اطلاع دادند که دکتور یوسف خان و وزراء نامزد شده میخواهند به حضور شما مشرف شوند.
پادشاه برای همه ما وقت ملاقات داد. به آنجا رفتیم و بطور رسمی موضوع را به اطلاع او رساندیم. او هم موافقه کرد و گفت موضوع را طبق معمول به دارالانشا طی پیشنهاد رسمی بفرستید که فرامین صادر شود.
بخش دهم
دورۀ تحول
داکتر یوسف خان بحيث صدراعظم به کار آغاز کرد. دکتور يوسف خان دکتور علوم طبیعی بود که تحصیلات خود را در آلمان پایان داده و دکتورا گرفته بود مدتی استاد پوهنځی ساینس و در عین زمان رئیس فاکولته ساینس بود و بعد در وزارت معارف بحيث رئيس و معین اجرای وظیفه کرده بود. در حکومت داود وزیر معادن و صنایع و وزیر پلان تعیین شده بود. آدم تعلیم یافته بود که از مبادی علوم دینی و ادبی بهره داشت و با کلتور ملی و شرایط محیط خود آشنائی کافی داشت. نطاق خوبی بود و با تمام فصاحت و بلاغت خطابه های طولانی داده میتوانست. با تمام جد و جهد و شوق زیاد به تطبيق اهداف تحولی که به راه افتاده بود میکوشید.
من در وزارت عدلیه به قیادت و همکاری او و جوانان دیگری که درین راه گامزن بودند به کار شروع کردم. هیئتی مرکب از حقوقدانان باسابقۀ مملکت و اشخاص خبیر به شمول یک مشاوری که از فرانسه استخدام شده بود، به تسوید قانون اساسی جدید به کار شروع کردند. من رئیس این هیئت (کمیت) بودم و محمدموسی شفيق معين وزارت عدلیه منشی یا سکرتر این هیئت تعین گشت.
شفیق علوم دینی و فقه را در دارالعلوم کابل تحصیل کرده و بعد لیسانسه خود را در آن علوم از جامعه ازهر مصر گرفته بود، حقوق بین الدول را در مرکز علمی امریکا تحصیل کرد و شهادتنامه ماستری بدست آورده بود. من در جوانان تحصیل یافته کسی را با جامعیت و لیاقت او کمتر سراغ داشتم. او از ادبیات زبان فارسی و پشتو آگاهی کامل داشت، طبع شعری هم داشت من با او آشنائی و سابقه طولانی داشتیم و استعداد او را درک کرده بودم.
وقتی امور وزارت عدلیه به من محول گشت او را که مدیر یک شعبه وزارت
عدلیه بود بحيث رئيس تقنين و بعد معین یا نائب خود پیشنهاد کردم و تقرر او منظور شد.
متصل به انعقاد اولین مجلس وزارء که حکومت پالیسی داخلی و خارجی خود را بنیاد گذاری میکرد، رهائی محبوسین سیاسی و عفو تبعیدشدهگان در راس تمام امور قرار گرفت. هیئتی برای تفتیش احوال محبوسین مقرر شد تا لست آنهای را که مستحق عفو و رهائی هستند و یا بدون حكم محكمه محبوس گشته اند، فوراً ترتیب داده و به مقامات مربوطه بسپارند و در بهبود شرایط محبوسین هم نظریات و اوامر صادر کنند.
این خبر چون از طرف آژانس باختر پخش شد و در جراید و رادیو نشر گشت، سردار محمدداود از آن رنجیده و آنرا یک نوع انتقاد بخود و تائید تبلیغات دشمنان داخلی و خارجی خود تلقی کرد. مناسبات بین حکومت جدید و داود از یک طرف و بین شاه و او از طرف دیگر روز بروز متشنجتر میشد.
گماشتگان او در پوهنتون و مکاتب عالی به تحریک و اغواء طلبه می پرداختند و سوءتفاهم را در بین آنها ایجاد میکردند و اسباب تشویش و نگرانی حکومت را بار میآوردند.
به اصلاحات در وزارت عدلیه و به تأسیس دایره څارنوالی و قضایای دولت پرداختیم که څارنوالی بحیث وکیل اثبات جرم در امور جزائی و اداره قضایای دولت در دفاع از دعاوی بین دولت و افراد بایست بحيث وكيل انجام وظیفه میداد.
قبلاً اثبات جرم تنها مربوط به پولیس بـود کـه بـرای قوه قضائیه اصدار حکم مشکلات داشت. محاکم سه گانه مربوط حقوق اداره (محاکم مامورین دولت) در صدارت قرار داشت. محاکم تجارتی مربوط وزارت تجارت بود. این محاکم از آنجاها جدا شده و طور مؤقت تا تأسیس ستره محکمه (محکمه علیا) زیر نظر وزارت عدلیه قرار گرفت که مشغول تأسیس ستره محکمه بود و هستۀ آن گذاشته شده بود.
دربارۀ احکام جزائی چون حکومت به فیصلۀ محاکم شرعی که یگانه محاکم افغانستان بود، قناعت کرده نمی توانست و طوریکه شاید و باید فیصله ها صورت نمی گرفت، در مراکز ولايات بنام مجالس مشوره تحت ریاست والی محاکمات چنین واقعات جزائی صورت میگرفت که آنها منافی با اصل تفکیک بود. این مجالس لغو قرار داده شد و موضوع به محاکم شرعی قضاء بـه دیوان جزا محول گشت.
در تدوین و تکمیل قانون جزا مطالعات شروع شد و در موارد دیگری که احکام مدون موجود نبود، به تدوین قوانین کار آغاز گشت. حقوق مدنی به تأسی از ممالک دیگر اسلامی زیر تسوید قرار گرفت. وزارت خانه های دیگر هم به نوبۀ خود به اصلاحات اساسی و جهش نو آغاز کردند که چون خارج موضوع بحث من است به آن نمی پردازم. زیرا من میخواهم بشما بگویم من چه کرده ام. تنها بطور مثال باید بگویم که حتی به چیزهای بسیار کوچکی که علایم حکومت های مطلقه باشد هم توجه شد و اصلاح گردید. مثلاً وزارت داخله عنوان آمر اداره محلی را که حاکم بود، به ولسوالی تبدیل کرد و از مفهوم حاکم و محکوم اجتناب نمود. و نائب الحکومه را که آمر عمومی ولایت بود، والی خطاب داد. در مقابل این استقلال قوه قضأ و مداخله څارنوالی در امور جزا ،والیها و ولسوالها عکس العمل مخالف نشان دادند و این مشاجره تا روزی که من در اداره بودم دوام داشت و میکوشیدم آنرا از بین ببریم و یا حداقل تخفیف دهیم.
عكس العمل های دیگری که در مقابل این حکومت بوجود آمد یکی هم موقف گرفتن خانوادۀ سلطنتی بود که میکوشیدند پادشاه را از آینده مخوف و نگران سازند و از طرف دیگر افراطیون چپگرا به ضد آن سعی و تلاش علنی و نهانی میکردند و از موجود بودن فضای آزاد به نفع خود و کارشکنی های خود استفاده اعظمی میکردند. جوانان دیگر هم به حکومت به نظر شک و تردید مینگریستند و آنرا چون عطیه از طرف بالا بود، بسیار جدی نمی پنداشتند. بعضی مردم دیگر زعیم این حرکت (دکتور یوسف) را چون مربوط به هیچ عشیره و یا نژاد بزرگ وطن نبود، از خود و به نفع خود نمی شناختند. نفوذ و سلطۀ حکومت بر اردو هم موجود نبود. فلهذا چنین حکومتی که از پشتیبانی این عناصر در مملکت برخوردار نباشد، طوریکه با فرمانی آمده با فرمانی از بین خواهد رفت.
با تمام این مشکلات، هواخواهان این حکومت روز بروز تزئید مییافت و آهسته آهسته به قناعت مردم میپرداخت. اما این موفقیت بیشتر مخالفت بدبینان را برمی انگیخت.
مسودۀ قانون اساسی انجام یافته بود و برای غور مزید به یک هیئت مرکب از چهل نفر سپرده شد که در وزارت عدلیه تقریباً دو ماه در اطراف آن غور و جر و بحث به عمل آمد، تا بالاخره به تصویب آنها هم رسید.
درین هیئت چهل نفر علماء دینی، قضات سابقه و سیاسیون سابقه دار مملکت، اهل قلم و مطبوعات، متخصصین فنون مختلفه شامل بودند.
مدتی بعد لویه جرگه دایر شد، در آنجا جر و بحث مزیدی صورت گرفت تا بالاخره به تصویب رسید و به انتخابات وکلاء شوری ملی پرداخته شد و نخستین شورائی که بوجود آمد حکومت دكتور يوسف که تا آن وقت به حیث حکومت سرپرست انجام وظیفه میداد، استعفی داد و ترتیب تشکیل حکومت نو طرف توجه مقام سلطنت قرار گرفت.
پیش ازینکه به چگونگی تشکیل حکومت نو بپردازم میخواهم دو سه نکته دیگر را هم خاطر نشان کنم و آن اینست که اما حکومت و وزارت عدلیه پروگرام خود را تغییر نداده بود، به خاطر دارم چند روز پیش از انعقاد لویه جرگه شبی بعد از صرف عشا دیدم استاد خلیلی و دکتور ظاهر به خانه من تشریف آوردند.
دکتور ظاهر وزیر صحیه بود، طبیب و معالج و مصاحب پادشاه هم شناخته میشد. استاد خلیلی مشاور مطبوعاتی و مصاحب بسیار مقرب پادشاه بود. این دو نفر با من دوستی و سابقه طولانی داشتند و مخصوصاً با خلیلی که ارتباط ما تنها ارتباط دوستی و آشنائی نی بلکه ارتباط ادبی و مصاحبت طولانی شبها و روزها بود که آنرا استحکام بخشیده بود. این دوستان بعد از تعارف و احوال پرسی گفتند که از حضور اعلیحضرت می آیند و در اطراف تقدیم قانون احزاب به لویه جرگه از اندیشه اعلیحضرت که از آن مسبوق هستیم باز هم یادآوری کردند. آنها دلایل خود را گفتند و بسیار اصرار کردند اما من قبول نکردم.
فردای آن دیدم دکتور یوسف خان با این نظریه قناعت کرده بود. او هم به تائید نظریه مذکور گفت: موضوع به شوری آینده موکول شود. چون بحيث صدراعظم آمر و ذیصلاحیت بود، من هم پذیرفتم.
در موضوع احزاب اندیشه این بود که پیش از اینکه احزاب معتدل و دموکرات ملی به تشکیل و تکمیل خود بپردازند، حزب خلق و پرچم که سازمان یافته بود و ریشههای زیرزمینی آن بسیار عمیق و پیشرفته بود و از کمک اجنبی هم بهره داشت تبارز خواهـد کـرد. مـن ازین راه بسیار تشویش نداشتم و فکر میکردم که در جامعه اسلامی و ملت خواه افغانستان چنین نهضتی نمیتواند موفق باشد و مردم افغانستان را بخود جلب کند. لهذا ازین اندیشه نباید مانع کار دیگران شویم. در صحت عقیده خود درین مورد حالا هم تردیدی ندارم و اگر کودتای نظامی داود بوجود نمی آمد، خلق و پرچم از راه فعالیتهای عادی و دموکراتیک خود کاری پیش برده نمی توانستند و اگر کودتای نظامی نمی شد، تجاوز علنی روسیه بر افغانستان صورت نمی گرفت. آنها هیچ قدرت را بدست گرفته نمی توانستند و اگر از راه کودتا و توطئه بدست میآوردند به نگاهداری و دوام قدرت موفق نمی شدند.
قانون احزاب بعداً از طرف شوری به تصویب رسید و برای صحه به مقام سلطنت فرستاده شد. اما شاه آنرا صحه نگذاشت و تا آخر مجری نشد.
وقتی من به سناء آمدم برای صحه گذاشتن آن از طرف شاه کوشش کردم که پارلمان موضوع را تعقیب کند، ولی بجائی نرسید. بعضی ها میگفتند تشویش رژیم سلطنت از تشکیل احزاب دست راست افراطی بیشتر است زیرا به این نکته که کمونستها در مملكت بحيث حزب اکثریت تبارز کرده نمیتوانند پادشاه هم متیقن است، اما از قدرت گرفتن و متشکل شدن حزب افراطی راست که به زودی امکان پذیر است، اندیشه دارد و قدرت این حزب را هم رژیم مایه دردسر خود میداند.
نکته دیگر که قابل تذکر است اینست که قانون اساسی بعد از تدوین پیش از آنکه به نشر سپرده شود، یک نسخه آن بحضور پادشاه تقدیم گردیده بود. پادشاه بعد از ملاحظه آن مرا بحضور خود خواست و صرف در دو مورد نظر خود را اظهار کرد: اول در ماده 24 که حاوی تعریف خانوادۀ سلطنتی و ممنوع قرار دادن آنها از صدارت، وکالت و قضا بود اندیشه خود را اظهار کرد و گفت عملاً ما باید اینکار را بکنیم. اما اگر به صراحت مذکور باشد برای من مشکلات خانوادگی ایجاد میکند. بهتر است مسکوت گذاشته شود.
من دلایل خود را اظهار کردم و به آن اصرار ورزیدم تا او متقاعد شد و نظریه ما را پذیرفت. دوم در مورد جانشین پادشاه که به تفصیل ذکر شده بود، او به این عقیده بود که مواد مذکور کاملاً از بین کشیده شود و جانشین آینده سلطنت را به اختیار مردم افغانستان بگذارید تـا خـود مردم هرچه مناسب بدانند عملی کنند. درین مورد هم دلایل خود را گفتم و به او قناعت دادم که در این کار منظور استقرار مملکت است، نه تنها استحکام خانواده سلطنت. زیرا اگر بعد از مرگ پادشاه مدعیان سلطنت با یکدیگر بهم بیاویزند هرج و مرج خانه جنگی در مملکت رخ خواهد داد و باز واقعات قرن نزده خانواده سدوزائی و محمدزائیها تکرار خواهد شود و اگر به سویۀ قانون تثبیت شود و جانشین سلطنت پیش از پیش معلوم باشد، احتمال جلو گیری از این واقعات بیشتر است. درین مورد هم به قناعت او پرداختیم.
نکته دیگر قابل ذکر اینست که مباحثات در اطراف قانون مذکور که در جرگه مشورتی و لویه جرگه صورت گرفته بود، چون ماهیت تغییر قانون را داشت و شکوکی را که در اطراف قانون اساسی مذکور موجود بود و اعتراضی را که دربارۀ آن داشتند، همه درین مباحث اظهار شد و جوابهای قناعت بخش داده شده بود. پروتوکول و ثبت مجالس مذکور را وزارت عدلیه میخواست بصورت کتاب شایع کند که به انجام آن موفق ناشده مستعفی شدم و بعدها اشاعه کتاب مذکور را منع کردند و حتی اسناد و مدارک را از بین بردند.
سوم برای تطبیق اهداف قانون اساسی و تأسیس شوری دهات و شوری ولایات که ترتیب یک نوع سیستم حکومت برخود بود، طرح نقشه و به اصطلاح پلانی بکار داشت که سردست گرفته شده بود و با استعفی دکتور يوسف خان آن طرح و پلاننگ هم از بین رفت.
در چنین فضائی نخستین شوری ملی نظام نو افغانستان دایر شد و برای بار دوم دکتور یوسف به حيث صدراعظم و من بحيث معاون صدارت معرفی شدیم و باید رأی اعتماد گرفته میشد که گرفته هم شد. در پوهنتون و خود شوری از طرف عناصر مخالف که قبلاً به آن اشاره شده است، ترتیبات گرفته شده که این عملیه به آرامی صورت نگیرد، خود پادشاه هم به حکومت مرتبه دوم دكتور يوسف خان بسیار متمایل نبود و ترجیح میداد که آقای میوندوال حكومتى تشكيل كند. لهذا ازین بی میلی مقام سلطنت و مخالفت دیگر مراکز قدرت مظاهره ها و هنگامه ها در شهر کابل برپا گردید.
روز اول شوری را به انعقاد نگذاشتند و مجلس شوری را اشغال کردند روز بعد که شوری دایر شد، مظاهره چیان میخواستند خود را به شوری برسانند و مجلس را مختل سازند. در حالیکه اعضاء در درون تالار مشغول سوال و جواب با وکلا بود، در بیرون شهر بر مظاهره کنندگان شلیک تفنگ صورت گرفت که یکی دو نفر مجروح گشت و دو نفر هم به قتل رسیدند.
خوب به خاطر دارم در اواخر بعد از ظهر که من از تالار خارج شدم و میخواستم برای ادای نماز عصر وضو بگیرم، از جریان شهر در دهلیز خبر شدم و این را بازهم واقعه با این تیرگی و وخامت فکر نمی کردم. در استعمال سلاح و فیر تفنگ اوامر حکومت موجود نبود و حتی صدراعظم و وزراء چون در درون تالار مشغول بودند، بعدها مطلع شدند.
ما بعد از ختم مجلس که برآمدیم شهر را ناآرام و آشوب زده یافتیم و چون ازین جریان اطلاع پیدا کردیم، تصمیم به استعفی گرفتیم و همان شب دكتور يوسف استعفى خود را به پادشاه تقدیم کرد و میوندوال به تشکیل کابینه مأمور گشت.
آقای میوندوال برای اینکه خودش بر واقعات مسلط شده بتواند و حریف و رقیبی در مملکت موجود نباشد، دکتور یوسف و مرا بحيث سفیر به خارج فرستاد و ما هم این گوشه نشینی را به نفع خود و آرامش در مملکت خود دیده، متقبل شدیم. اما حکومتها بعد از آن با عدم استقرار مواجه بودند و همان دستهائی که به مقابل ما مشغول بازی میبودند، کماکان فعالیت میکردند.
من بحيث سفیر کبیر حکومت شاهی در مصر مقرر شدم و به آنسو سفر کردم.
بخش یازدهم
سفر به خارج و روزهای مابعد (بخش اول)
من برای بار اول مملکت فراعنه را از نزدیک می دیدم، آنچه را از اعصار کهن و جدید آن خوانده و شنیده بودم، حالا مشاهده میکردم و آیه جلیله قران مجید « كَمْ تَرَكُواْ مِن جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ ۀ وَزُرُوعٍ وَمَقَامٍ كَرِيمٍ ۀ وَنَعْمَةٍ كَانُواْ فِيهَا فَاكِهِينَ ۀ وَأَوْرَثْنَاهَا قَوْمًا آخَرِينَ ۀ» چقدر باغها و چشمه سارها را گذاشتند و چقدر مزارع مقام بزرگ و نعمتهای را که از آن لذت میبردند گذاشتند و ما آنرا به قوم دیگری به میراث دادیم.
مصر انقلابی دورۀ جمال ناصر آثار فراوان از تجدد و تحول نشان میداد، پادشاهی جای خود را به جمهوریت و حکومت نظامی ناصر گذاشته بود.
من وقتی به موزیم قصر سلطنتی ملک فاروق رفتم، مدیر موزيم بمن گفت بیائید اول یک نشان مملکت خود را ببینید. رفتم و اندرون یک محفظه بزرگ شیشه ئی نشان المراعلی را دیدم که الماسهای آن تجلی میکرد. گفت این عطیه پادشاه شماست که به ملک فاروق داده بود. باز هم به فکر آیه مذکور افتادم. املاک بزرگی که ملی شده و به فارمهای دولتی تبدیل شده بود میدیدم آیه مذکور بیادم میآمد.
دکتاتوری ناصر که یک جمهوریت یک حزبه سوسیالست بود در کار خود بسیار موفق و کامیاب بود. یقیناً ناصر از فعالترین زمامداران شرق میانه و کامیاب ترین آنها بود که اگر ناکامی جنگ با اسرائیل را استثناء کنیم که دیگر مماثلی در مشرق نداشت مملکت صنعتی شده بود و زراعت بکلی فنی و ماشینی شده بود، بند اسوان نزدیک به اختتام بود، ماشین عسکری خود را به کمک شوروی طوری مجهز کرده بود که خود را شکست ناپذیر میپنداشت.
من در وقت تقدیم اعتماد نامه او را ملاقات کردم او را آدم قوی الجثه دارای صحت کامل یافتم. من او را در کابل هم حین سفر او به افغانستان ملاقات کرده بودم و چند صحبتی با او میسر شده بود. آدم کم گو و پرکاری بود که کمتر صحبت میکرد و اما کوشش و کشش زیاد بخرچ میداد. از صحت اعلیحضرت پرسید. من سلام و نیات نیک پادشاه را به او ابلاغ کردم. او از احوال داود پرسید. او را خوب میشناخت و در کنفرانس باندونگ زیادتر با هم آشنا شده بودند. من از جریان به او حکایت کردم و گفتم بخانه است. گفت هیچ کار نمیکند؟ گفتم نه. تبسم متعجبانه کرد. از احوال آقای صلاح الدین سلجوقی پرسید که پیش از من سفیر مصر بودند. گفتم او مريض است و حین آمدن وقتی از او وداع میکردم از من جداً خواهش کرد احترام او را به شما برسانم، او به شما عقیدت و اخلاص زیاد دارد. گفت من به علاقه او به مصر و به شخص خود متقین هستم و مظاهر آنرا دیده ام.
بعد از صحبت مختصر در عموميات و صرف قهوه من مرخص شدم و او را به تقریب دعوتها تشریفات جشن و اعیاد میدیدم و لطف میکرد.
من در ملاقات وزرا، وقتی به دیدن حسین شافعی که معاون ریاست جمهوری و عضو کابینه بود، رفتم، او در ضمن صحبت به ترویج زبان عربی در ممالک اسلامی اشاره کرد و گفت زبان عربی اگر در ممالک اسلامی دیگر متروک نه میشد، چون زبان مشترک دین و کلتور همه شان کماکان وسیله تعلیم بود برای نزدیکی و توحید این ممالک بسیار مؤثر واقع میشد. شما چرا در افغانستان ایــن کوشش را نه میکنید.
من گفتم تا جائیکه به امور دینی تعلق دارد، زبان عربی در مدارس و مکاتب ما مروج است و ما از آن غفلت نکرده ایم و بحيث زبان قرآن آنرا احترام میکنیم. اما تا جائیکه به اهداف ملی تعلق دارد، چون زبان عربی نزد شما بحیث یک میراث ملی شناخته میشود و امور دولتها و پیشرفت زبان به عروبت (ملیت عرب و اتحاد عرب) مربوط شده است استقبال ملتهای دیگر در تحت این عامل مشکل است بوجود آید. زیرا هر کس ملیت و میراث ثقافتی خود را ترجیح میدهد. اگر بر مبنای وحدت اسلامی و احساسات مذهبی میبود، يقيناً بیشتر توفیق حاصل میکرد. سخن را دوام داده گفت میخواهم در يونسكو و بعضی نمایندگیهای دیگر ملل متحد رسمی شود، درین راه کمک خواهید کرد؟ گفتم دریع نخواهیم کرد.
درین وقت مصر از نهضت وحدت اسلامی اندیشه داشت و آنرا به نفع خود نه میدید. زیرا ملک فیصل پادشاه عربستان سعودی پیش آهنگ این نهضت بود. مناسبات مصر با آن بسیار تیره بود. از طرف دیگر روسها که پشتیبانی مصر را میکردند، هم این نهضت را خوش نداشتند. لهذا به همین دو لحاظ مصر در نهضت ملیت عروبت و اتحاد عرب میکوشید.
جنگ شش روزه بین اسرائیل و مصر رخ داد، من آن مصیبت بزرگی که بر سر برادران مسلمان مصری ما واقع شده بود، شاهد آن بودم. مردم مصر با تمام ضبط نفس و بردباری با این بلیه پیش آمد کردند که جریان آن از انظار خوانندگان پوشیده نخواهد بود. من به تفصیل وارد نمی شوم.
در آن هنگام روزی از یکی از نویسندگان و ژورنالستان مصری که نظر مساعدی به رژیم ناصر نداشت، پرسیدم: حالا چه فکر میکنید؟ عناصر ناراض مصر همکاری خود را به رژیم دوام خواهند داد یا نه؟ گفت: «این فریضۀ ملی ماست که در چنین مصیبتی حکومت مصر را هر چیزی که باشد در مقابل اجانب و دشمنان خود پشتیبانی کنیم و از همکاری دریغ نه نمائیم. امانتی را که ناصر از رژیم پادشاهی گرفته بود و حالا یک مقدار آنرا از دست داده و ضایع کرده است باید به دست آرد، اگر ما مصر را از دست او می گرفتیم با همه تمامیت آن خواهیم گرفت.» تحسین کردم و شاه باش گفتم.
سیاسیون مصر و حتی جراید آن تبصره میکردند که گویا تجهیزات روسی که مصر مالک آن بود در مقابل تجهیزات امریکائی که اسرائیل داشت مغلوب گشته است. آنها میگفتند در بحران کانال سویز وقتی امریکا با ما بود از آن بحران سالم برآمدیم، اما در بحران اسرائیل که روس با ماست با شکست مواجه شدیم و از روس کاری ساخته نشد.
من از صحبت نویسندگان مصر و استادان جامعه ها استفاده میکردم و بنام و احترام سید جمال الدین افغانی نماینده افغانستان را هم احترام میکردند و از خود بیگانه نمی شناختند.
وقتی اهرامهای عظیم مصر را که سر به فلک افراشته اند، دیدم و در زیرزمینی های وادی الملوک در کرنک که در اعماق زمین فرو رفته است، گشت و گزار کردم و این آبدات مقابر فراعنه مصر است که از جمله آثار فنا ناپذیر اعصار گذشته است، بند اسوان که از آثار بزرگ عصر حاضر است، با هم مقایسه میکردم، گفتار یک فیلسوف بزرگ وجودی را به خاطر آوردم که گفته است: اندیشۀ مرگ در پیشبرد مدنیت بشر به اندازه انگیزه حیات مؤثر بوده است.
از قبرستان فراعنه و اشرافیان مصر به قبرستانهای ممالک غرب به العلمین در سرحد لیبیا هم رفتم. مردگان جنگ دوم جهانی متحدین المانها برای ابد در آن صحرا خفته اند و آبدات بر آن بر پا نموده اند. مخصوصاً نوشته و کتیبه های این آبدات و قبرستان هیجان آور و عبرت انگیز بود. میدان تاخت و تاز جنرال رومل و مونتگمری و هیاهوی معرکۀ آنان به شهر خموشان مبدل شده بود و در سکوت عمیق مرگ آسا فرو رفته بود و از آن همه هیاهو و غلغله جنگ آنان استخوانهای پوسیده در زیر زمین و نوشته های آن کتیبه بر سطح آن باقی مانده و بس. اما نوشتۀ کتیبه ها را به اندازۀ ادبی و هیجان انگیز یافتم که به دیوان شعر شباهت داشت.
چون از سفر مصر صحبت کردم، بهتر است به مسافرت دیگر خود که به اروپا کردم، هم مختصری یاد آوری کنم و آنرا هم نا گفته و نادیده نگذارم.
من از اروپا و امریکا در آوان جوانی بسیار شنیده بودم و بعدها راجع به آن از صحبت دوستان و خواندن کتب بیشتر آگاهی حاصل کردم. از پیشرفت اروپا در ساحه علم، فلسفه، در ساینس و صنعت، در اداره و سیاست، در ابداع و اختراع تعجب میکردم و مبهوت میشدم. محصولات صنعتی و تکنالوژی غرب که سراسر ایشیا، افریقا را فرا گرفته و در محیط ما هم فراوان بود و تحت الشعاع مدنيت غرب قرار داشت، با جنگ اول و دوم و قدرت تخریبی و اختراعات تباه کن آن خوف و رعب در دلها جا داشت و جهان غرب با این مظاهر خیر و مظاهر شر آن به نظر من سرزمین افسانه ئی دیو و پری جلوه میکرد.
برای نخستین بار که اتفاق مسافرت به اروپا افتاد و از نزدیک آنرا دیدم، آنرا چیز فوق العاده و افسانوی که فکر میکردم نیافتم و از داشتن آن ذهنیت خود تعجب کردم. شهرهای آن با شهرهای بزرگ شرقی تفاوت زیاد نداشت، سبک تعمیر و تجمل آن هم با هم شبیه بود، تکنالوژی این محیط هم برای من چیز بیگانه و غریب به نظر نیامد. زیرا محیط ما هم با آن آشنا شده بود. پس با خود فکر میکردم آن اروپای متفکر و مخترع در کجاست که از چندین قرن شرق را مقلد خود و پیرو و مطیع خود ساخته است. این کبریها و رقاصخانه ها، سکس شاپها و توریزم که نمیتواند از آن اروپا نمایندگی کند. این کارخانه و صنایع بزرگ هم که علت نی بلکه معلول مدنیت غربی است. این عمارتهای مجلل و با شکوه و سوپرمارکیت ها هم نمیتواند آن اروپا را مجسم سازد. مگر مدارس و کتابخانه های آن است این مدارس و کتابخانه را که مشرق پیشتر و بیشتر از اروپا داشت که اروپا آنگاه در تاریکی قرون ماضیه در گمنامی میزیست آن اروپای مبتکر کجاست. آن وقتی که از مدرسه نظامیه بغداد صدای درس و تقریر بلند بود، آن وقتی که ابو علی سینا در بلخ به تدریس و تقریر میپرداخت و آنگاه که در مسجد جامعه الازهر چراغ علم و دین روشنی می افگند و اروپا در خموشی و تاریکی بسر میبرد. پس انگیزۀ اصلی این همه ارتقاء و انکشاف مدنیت اروپا در کجاست جز اینکه آزادی مشرب این جهشی را به وجود آورده باشد.
بالاخره به این نتیجه رسیدم که این روحیه این ملت هاست که مظهر آن همه عجائب و غرایب شده است. این ترتیب نظام اجتماعی آزاد مشرب آنهاست که مانند باران بهاری این همه گلهای زیبا و گیاه هرزه از آن روئیده است و این روحیه ناقابل لمس است و سیاهی مانند من نمیتواند آنرا ببیند و اگر اتفاقاً چیزی هم ازین عامل ترقی که تجسم کرده باشد، در انستیتوت های تحقیق و تتبع و در لابراتوارهای اروپا خواهند بود که در هر کنار و گوشه قرار دارد و آن هم با جلال و شکوه زیاد تبارز نمی کند.
بخش دوازدهم
سفر به خارج و روزهای مابعد (بخش دوم)
بعد از سپری شدن چند سال بکابل برگشتم و محیط را پرآشوب و غیرمطمئن یافتم. حالا که از حضور من کسی اندیشه نداشت، آرام در خانه خود بسر میبردم. حکومت میوندوال سقوط کرده بود او در خانه بحيث حزب مخالف تبارز کرده و هنگامه راه انداخته بود. اخبار مساوات را نشر میکرد و به انتقاد و اعتراض میپرداخت.
نوراحمد اعتمادی صدراعظم بود. نه صحتش خوب بود و نه پشت کار کافی داشت. در شوری بر ضد او هنگامه ها و انتقادی برپا بود. او چون نمی توانست در شوری اکثریت بدست آرد، کوشش میکرد از انعقاد مجالس شوری جلوگیری کند با عدم حضور وکلای موافق خود مجلس را از نصاب می انداخت و فیصله صورت نه میگرفت.
مدتی بعد آقای شفیق را پادشاه به حيث صدراعظم برگماشت. من در یک ملاقات خود ازو گله کردم و گفتم هدف خود را فراموش کرده و یا از آن منصرف شده است و فریب زخاروف را خورده است:گ فت کوشش دارم جریان را به مجری صحیح برگردانم.
در دورۀ حکومت شفیق و هم قبل از آن در سالهای آخر در محافل دیپلوماتیک آوازه های انتشار یافته بود که امریکا در سیاست خارجی خود درین منطقه به این نتیجه رسیده است که افغانستان را منطقه نفوذ روسیه شوروی قبول کند و برای حفظ بقیه شرق بر ایران و پاکستان اتکاء کرده است و هم بعد از سفر آخری که پودگورنی به افغانستان کرده، درین محافل و حتی وسایل خبررسانی جهان گفته میشد که روسیه شوروی دیگر به بیطرفی افغانستان قناعت نمیکند و میخواهد افغانستان در محور شوروی بعد از این بچرخد و چون پودگورنی در رسیدن به این هدف خود دولت افغانستان را مساعد نیافته بود، ناراض بر گشته است. آوازه دیگر در محیط انعکاس کرده بود که ممکن است کودتای به فرماندهی جنرال عبدالولی صورت گیرد و قانون اساسی لغو شود و حکومت نظامی برقرار گردد.
حکومت شفیق بسیار دوام نکرد و شبی که تمام مردم و هم خودش به خواب راحت غنوده بود و پادشاه به سفری در خارج مشغول معالجه خود بود، از بین رفت.
درین شبانگاه که شب نشینان و سحرخیزان یگانه آن سردار محمدداود و چند نفر از اعوان و انصار او بودند به آرزوی دیرینه خود رسیدند و قدرت را بدست گرفتند. رادیو کابل در خبرهای صبحانه خود مردم را به اعلامیه مهمی که نشر خواهد شد، منتظر نگهداشت که لحظه بعد صدای داود از آن برخاست و گفت: سر از امروز پادشاهی ملغی است و جمهوریت به عوض آن تأسیس شد. او به خرابی و هرج و مرج ده ساله مابعد حکومت خود اشاره کرد و گفت برای من بیشتر از آن قابل تحمل نبود، این ناگواری ها را ببینم.
داود بکار شروع کرد و در دستگاه دولت او پیروان خلق و پرچم جا داشتند و مناصب بزرگی را اشغال کرده بودند. آنها پیروان خود را در دستگاه دولت آهسته آهسته به هر جا و هر اداره تعیین میکردند و به فعالیت می گماشتند.
او میخواست این عناصر را با اغفال کردن حکومت شوروی به نفع خود به کار بیندازد و وقتی بکار مسلط شود، آنها را از بین ببرد که بعداً به این کار اقدام هم کرد. ولی آنها میخواستند او را بصورت پلی برای رسیدن به هدف خود یعنی گرفتن قدرت به دست حزب کمونیست استعمال کنند.
من از کار دزد و توئی دزد مزد
کجا خیر ماند میان دو دزد
که عاقبت آن به تباهی داود و بدبختی مملکت انجامید. طراحان نقشه کمونیست ساختن افغانستان به این مطلب پی برده بودند که خودشان نه میتوانند چنین انقلابی انجام دهند و زمام امور را بدست گیرند، آنها میخواستند موسسه پادشاهی و استقرار دیرینه افغانستان را توسط خانواده سلطنتی متزلزل ساخته، از بین ببرند و بعد جای را خودشان اشغال کنند. آنها قول مارکس را که تضاد هر سیستمی در بطن خود آن سیستم تربیه میشود در نظر داشتند و آن جرثومه تضاد را برگزیدند و در بدن مملکت تزریق کردند.
من سردار محمدداود را هنگام جمهوریت اش ندیدم و او را تبریک نگفتم. اما سردار محمدنعیم خان را دیدم و با او به گفتگو و مباحثه پرداختم. با او از اوضاع آشفته مملکت و نفوذ کمونیستها صحبت کردم و بدبینی و تشویش خود را از آینده اظهار کردم. گفت: من هم مثل شما شخص غیرمؤثر و غیروارد در امور دولت هستم، چه کرده میتوانم. گفتم نه چنین نیست، زیرا مسؤلیت به اندازه صلاحیت است. صلاحیت شما از من بیشتر است. شما به حیث برادر رئیس دولت بر او مؤثر هستید و هم به حیث وزیرخارجه و عضو برجسته خانواده سلطنت، علایق بیشتر بینالمللی دارید، تأثیری در آن محافل هم وارد کرده میتوانید. لهذا مسؤلیت بیشتر دارید.
خندید و گفت اختیار دارید که شما مرا قابل عفو نمیدانید. ازو مرخص شدم و بعد دیگر او را ندیدم.
یقیناً آدم صاحب نظر و فهمیده بود، از اوضاع جهان اطلاع کافی داشت، در علوم عامه هم معلومات دایرةالمعارفی داشت. در خانواده سلطنتی تنها دو نفر را صاحب نظر و صاحب معلومات علمی و سیاسی کافی میشناختم که یکی خود پادشاه و دیگر آن هم سردار نعیم بود.
روزی یکی از دوستان که با محمدداود قرابتی داشت، به دیدن من آمد. پرسید: رئیس دولت (داود) را دیده ام یا نه؟ گفتم نه خیر او را ندیده ام و نمیخواهم ببینم. چرا چیزی که مرا با او می پیوست علائق رسمی و شناسائی دولتی بود، حالا که هر دو رشته قطع شده است، رشتۀ دیگری که موجود نیست که با هم تماس بگریم. گفتم تنها یک پیامم را اگر به او برسانید ممنون میشوم و آن اینست که او در جمهوریت که بنای آن بر حکومت قانون و عدالت است اگر مطابق سیستمهای جمهوری فرانسه و آلمان و غیره در افغانستان ممکن نباشد، مطابق همسایه خود که میتواند قانون و عدالت را حکمفرما کند در همسایگی ما ایران کودتای مصدق رخ داد، اما پادشاه پس عودت کرد و آشوب را فرو نشاند. مصدق را به هفت سال زندان محکوم ساخت و بعد از سه سال او را عفو کرد و در خانه خود جان به حق سپرد و در همسایگی دیگر ما پاکستان وقتی انقلاب بنگله دیش رخ داد و مجیب الرحمن که بانی آن بود محبوس شد و محکمه بر او حکم اعدام هم صادر کرده بود، اما اعدام نشد و زنده و سلامت به مملکت خود بحيث زعیم بر گشت. اما رفقای شما میوندوال را به جرم اراده داشتن کودتا که عملی هم نشده بود، به زیر لت و کوب کشتند و چند نفر بیگناه دیگر را عدام کردند. آیا جای خجالت و افسوس نیست؟
گفت پیام شما را میرسانم. مدتی بعد او را دیدم. گفت پیام شما را رساندم. گفتم و چه گفت؟ او گفت چیزی نگفت، مگر تأثر از روحیات او پیدا بود. من بخنده گفتم هزار چین به جبینش رسید و هیچ نگفت.
سردار داود به فکر برچیدن عناصر چپگرا از ماشین اداری خود افتاده و به تصفیه شروع کرد و آهسته آهسته آنها را از اداره میراند و هم درین سیاست خارجی خود به ممالک همسایه راه آشتی و رفع تشنج را در پیش گرفت و با ممالک اسلامی هم تماس و ارتباط خود را قایم کرد. سوء تفاهمی را که در محافل غربی پیدا شده بود، میخواست با این حرکات از بین ببرد. با ایران مسأله آب هیرمند و دعوی دیرینه به تصفیه رسید. به پاکستان هم سفری کرد، در امتناع و خودداری از تبلیغات مخالف طرفین به موافقه رسیدند و هم بنا بود قرار دادهای مؤدت و تجارتی تجدید شود. به عرب سعودی و مصر هم سفری کرد و از ایران و سعودی وعدۀ استحصال قرضه هنگفتی برای افغانستان گرفت که با اخذ این قرضه میتوانست از قرضه مزید روسیه بی نیاز شود و اقساط آنرا بپردازد و پروژههای انکشافی را دوام بدهد.
شوروی به این حرکات بسیار ناراض و با ناآرامی مینگریست. مخصوصاً رفع تشنج با پاکستان و استحصال قرضه ایران بیشتر اسباب نگرانی آنها شد. در چنین فضائی بود که قتل میر اکبر خیبر یک نفر عضو برجسته پرچم رخ داد که بصورت بسیار اسرارآمیز و با دست نامعلومی صورت گرفت. مرگ او را چپگران خون سیاوش ساخته و عامل تحرک و هنگامه خود ساختند.
جنازه او مارش چپگرایان بود که از درون شهر به قبرستان صورت گرفت و شعارهای تند و تیز ضد رژیم داود برای مرتبه اول از زبان آنها در فضای کابل طنین انداخت. فاتحه گیری هم بصورت مظاهره صورت گرفت و درین مظاهرات مردمان عادی و جوانان دست راستی هم که از رژیم داود دل خوشی نداشتند اشتراک کردند و آنرا بزرگتر و مهیبتر جلوه دادند.
بعد از انجام این مراسم، داود رهبران پرچم و خلق را گرفتار کرد و در توقیف خانه ولایت کابل زندانی نمود. با صدای زنجیرهای قید و بند آنها غرش تانک و زرهپوش کودتا کنندگان مزدور به راه انداخته شد. یک روز بعد از توقیف آنها این تانکها و زرهپوش ها بسوی کابل حرکت کرده و ارگ را محاصره کردند و نخستین گلوله خود را به وزرات دفاع و ارگ شاهی ساعت ده روز انداختند.
من در خانه بودم و چون کسالت داشتم، در اطاق خود غنوده بودم، نزدیک ساعت ۱۲ یکی از اعضای خانواده آمد و گفت صدای توپ و ماشیندار بلند است و در شهر تشویش و آشوبی برپا شده است. این صداها را مگر نه شنیده ای؟ گفتم نی. چه میگویند؟ چه واقع شده است؟ گفت فهمیده نمی شود، اما صدا از طرف ارگ و اطراف آن میآید. به عجله از خانه برآمدم و به پارک شهرنو رسیدم. دیدم در چهارراه بزرگ تانکها و زرهپوش ایستاده، صدای توپ و تفنگ از طرف شرق میآید. از عابرین پرسیدم: گفتند ارگ محاصره شده، معلوم است عسکر شورش کرده است. اطفال را میدیدم که دوان دوان از مکتبها بسوی خانه خود میروند و چون به خانه برگشتم، دیدم اطفال ما هم بخانه برگشته بودند.
بعد از ظهر پرواز طيارات و بمباران هوائی بر ارگ صورت گرفت و من باز هم دور پارک میگشتم و این ماجرا را با حیرت و تشویش تماشا میکردم طیارههای جت را که داود یگانه قدرت خود و مایه افتخار خود میدانست، بر فراز ارگ مانند شاهین غوطه میخورند و بمب میریختند. بیت حافظ بیادم آمد که گفته است.
دیدی آن قهقه کبک خرامان حافظ
که ز سر پنجه شاهین فضا غافل بود
رادیو کابل نغمه اتن (رقص ملی) را پیهم بخش میکرد و نزدیک عصر صداهای ضد رژیم داودی از آن بلند شد و پایان قدرت او و خانواده اش را اعلام میکردند. اما هنوز زد و خورد دوام داشت و صدای توپ و تفنگ بلند بود.
شب را با ناآرامی و بیخوابی شهریان کابل بپایان رساندند و در خبرهای صبحانه مرگ داود اعلان شد و بیانیه را از طرف حزب کمونیست و اشغال قدرت به آنها از طرف عبد القادر یک منصبدار شامل کودتا قرائت شد.
فردای آن روز جمعه بود، نسبتاً آرام و بیصدا بود. مردم به ادای نماز و امور زندگی پرداختند و فردای آن طوریکه اعلان شده بود مامورین به دفاتر خود و محصلین به مدارس خود و تاجران به مغازه های خود باز میگشتند و حیات عادی و طبیعی خود را دوام میدادند. چند نفر از خدمه ارگ به شستن خون قربانیان حادثه که در آن خون اطفال و زنان بی گناه خانواده داود هم شامل بود مشغول بودند و از فرش دهلیز ارگ آن لکه ها را میخواستند بو بند (فمابكت عليهم السماء والارض) یعنی نه آسمان بر آنها گریست و نه زمین. بخاطر آوردم آن آتشی که بعد ازین حادثه برافروخت، آمدن نظام کمونیزم و توطئه اجنبی مردم را مشتعل ساخت و لهیب آن در سراسر جهان دیده شد، هنوز در کمین بود و کمتر کسی آنرا تخمین میکرد.
بعدها راديو كابل ریاست تره کی و معاونیت ببرک و امین و وظیفه دیگر اراکین حزب خلق و پرچم را اعلام کرد. میگویند در آن روز کودتای کمونیستها سردار داود در ارگ مجلس وزراء دایر کرده بود و قانون کار و کارگر را زیر غور داده بودند که نخستین صدای توپ را بر وزارت دفاع و درب ارگ شنیدند. به عجله از مجلس برخاست و به اطاق کار خود رفت که با مراجع مربوط تماس تیلفونی بگیرد. وزیر دفاع از وزارت بـرآمده بود و بطرف قشله های دور و نواح رفته بود، او را نیافت. از میدان طیاره خبر گرفت، اما قوماندان هوائی در مرحله نخست کشته شـده و قرارگاه اشغال شده بود. او به هر طرف تماس گرفت و منتظر نتایج ماند که بعد از آن تیلفون قطع شد و مخابرات تیلفون دیگر امکان پذیر نبود. نزدیک عصر میت فرزند بزرگ او را که در صحن ارگ گشته شده بود، به دم در گلخانه آوردند او این ماجراها را با حسرت نگاه میکرد.
فرزندان کوچک و زنان خانواده که مانند مرغکان ترسیده از باز و شاهین بر خود میلرزیدند و با حسرت و اندوه به هر کس نگاه میکردند، بیشتر به تأثر سانحه میافزود. صبح گاهان روز جمعه یکی از منصبداران محافظ ارگ نزد او آمدند و از اختتام مهمات و مرگ اکثریت قوای محافظ ارگ که به سه صد نفر میرسید او را آگاه ساختند و گفتند که جنگ را نمیتوانند دیگر ادامه دهند.
دروازۀ ارگ باز شد و قوای مهاجم در آمد و داود از تسلیم خود داری میکرد. به رفقای خود گفت هر کس تسلیم میشود میتواند برود و به مهاجمین تسلیم گردد. اما دیگران هم منتظر ماندند. وقتی به صالون که خود او با وزرا و عایله و اطفال جمع بودند مهاجمین درآمدند، میگویند سردار محمدنعیم بر آنها ماشیندار فیر کرد و آنها هم با فیر ماشیندارهای متعدد این خانواده بخت برگشته را نقش بر زمین و یا نقش بر قالین کردند.
بخش سیزدهم
دورۀ تره کی و امین – نظر اجمالی به گذشته
تره کی را من از پیش می شناختم، او مدتی دفتردار شخصی آقای زابلی و مدتی مدیر شرکت قندسازی بود، بعدها با اعضای ویش زلمیان که سابقه معرفتی داشت و در آن نهضت در سال چهارم تأسیس آن شامل شد. من او را در محفل دوستانی که بین ما مشترک بود، در خانۀ آنها می دیدم و یا در خانۀ من با بعضی دوستان می آمد و در صحبت ها و مجالس سیاسی و ادبی ما اشتراک میکرد، گاهی از من کتابی می گرفت و پس از خواندن مسترد می کرد.
روزی کتاب (اور لحن اف فامیلی) فریدریک انگلز را از کتابخانۀ من برد و چند روز بعد که به خانۀ ما آمد وقت عصر بود و اتفاقاً در همان ساعت مشغول نماز خواندن بودم، بعد از فراغت از نماز با او احوال پرسی کردم. کتاب را به روی میز گذاشت و گفت تعجب میکنم در حالی که این کتاب را خوانده و مطلب آنرا فهمیده یی، چگونه باز هم نماز میخوانی. خندیدم. گفتم آقای تره کی من که مثل شما خوش باور نیستم که هر چیزی را وقتی بشنوم و یا بخوانم آنرا باور کنم.
او در آنوقت تمایل ملیت گرائی (ناسیونالیزم) داشت و حتی درین تمایل او بیشتر شکل فاشیستی و افراطی دیده میشد. بعدها، با ادبیات مارکسیستی آشنائی پیدا کرد و به کمونیزم تمایل پیدا کرد. با او طرف بحث قرار میگرفتیم مثلاً آقای الفت که سکرتر ویش زلمیان مرد مسلمان و وطندوست و ملیت خواه بود، او هم با او طرف واقع می شد. آقای حبیبی درین مجالس حضور میداشت او هم مثل من عضویت ویش زلمیان را نداشت و عامل ارتباط من و او با این گروه دوستی شخصی و ارتباطات ادبی بود و بس.
تره کی آدم متوسط قامت و متوسط الفکری بود که چهره سرخگون و چشمان سبزگون و موهای زردگون داشت، بعضی از دوستان به سبیل خوش طبعی او را فرنگی میگفتند.
او در اواخر صدارت شاه محمود که آقای محمودی و غبار محبوس شدند و نهضت های سیاسی منحل گشت، اعضای ویش زلمیان را هم متفرق ساخت، او را به حيث آتاشه مطبوعاتی به واشنگتن فرستادند. بعد از استعفی شاه محمود از صدارت و سرکار آمدن حکومت داود، او از واشنگتن پس خواسته شد و از کار برطرف گردید. او ازین کار رنجید و نادانسته از روی عصبانیت بیاناتی به مخالف حکومت داده بود که در جراید امریکا منتشر شد. از آن چنین استنباط میشد که او از خوافی که از داود در دل دارد به وطن بر نخواهد گشت و ترک تابعیت خواهد کرد. اما چند روز بعد به کراچی رسید.
نامه نگاران پاکستان که از ماجرا اطلاع داشتند، با او مصاحبه کرده و از چگونگی بیانات او و پناه گزینی او ازو پرسش ها کردند. او در جواب گفته بود که نشرات روزنامه امریکائی از زبان او مبالغه آمیز بود و غلط فهمی خبرنگار است. او اراده ندارد در مملکت دیگری پناه گزین شود. او مستقیماً به افغانستان میرود. این خبر در کابل به محافل سیاسی و رسمی آن هم رسید و به خوشی تلقی شد.
من چند روز بعد از شنیدن این خبر در دفتر کار خود نشسته بودم که زنگ تیلفون آمد گوشی را برداشتم، دیدم صدای آشنائی سلام داد و گفت مرا شناختید؟ به پشتو گفت: «زه پیرنگی یم». فهمیدم آقای تره کی است و نامی که برای او دوستانش گذاشته بودند، (فرنگی) اشاره میکند. گفتم تو کجا هستی و از کجا حرف میزنی؟
گفت من در کابل هستم و در برابر سینمای کابل از سرویس پشاور فرود آمدم و از دفتر سینما با شما تماس گرفته ام، میخواهم بدانم تکلیف من چیست و من به کدام محبس بروم. من گفتم اینکه به من تعلق ندارد که محبس شما را تعیین کنم. گفت به هرکسی که تعلق داشته باشد بحیث یک کمک دوستانه با من از او بپرسید تا من به تکلیف خود بدانم. من گفتم حاضرم که موضوع را به اطلاع صلاحیتدار آن برسانم و بعد به شما اطلاع خواهم داد.
این وقت شاید هنگام ساعت چهار بعد از ظهر بود، من سرراست به صدارت رفتم و از صدراعظم ملاقات خواستم. سردار داود لحظه بعد مرا نزد خود خواست و گفت خیریت است؟ مگر کدام کار فوری و معجلی رخ داده است. گفتم کار بسیار مهم و ضروری نیست، نورمحمد تره کی بکابل آمده و از من خواهش کرد بداند حکومت با او چه رفتار میکند تا تکلیف خود را بداند. من گفتم این حرکت تره کی با لغزشی که ازو سر زده بود و بکابل آمده است قابل تحسین است و اشتباه او را تلافی میکند.
سردار محمدداود بعد از لمحۀ تفکر گفت: خوب برایش بگوئید بخانه خود باشد و مانند هموطنان دیگر آزاد و بی اندیشه زندگی کند.
من گفتم سردارصاحب او که ملازم دولت و مأمور وزارت مطبوعات است تکلیف رسمی او چیست؟ آخر که او پیشه و کار دیگری ندارد، معیشیت خود را چگونه تأمین کند. به خنده گفت: عجب تو میخواهی سرخط ترفیع او را هم از من بگیری. درین مـورد بعدها فکر خواهد شد.
من از انتظارخانه صدارت به سینما تیلفون کردم و به تره کی گفتم که من موضوع را به صدراعظم اطلاع دادم او میگوید شما به خانه خود باشید و هیچ تشویش و اندیشه به خود راه ندهید. من گفتم حالا ناوقت است و خستگی سفرداری هر وقت فرصت یافتی روز دیگر بیا تا با هم ملاقات کنیم و راجع به آینده تو تدبیری بسنجیم.
تره کی را یکی دو دفعۀ بعد هم دیدم، او دیگر ملازمت دولت را اختیار نکرد، و با ویش زلمیان و دیگر دوستان قطع رابطه کرد و در سازمان چپ گرایان کمونیست رسماً شامل گشت. در ادارۀ ملل متحد در کابل بحيث ترجمان کار میکرد و معاش کافی میگرفت.
من او را در وقت ریاستش ندیدم و به او هیچ مراجعه نکردم و وقتی گیر و گرفت امین شروع شد، من هم منتظر اذیت آنها بودم، صحت من خوب نبود و تشویش و پریشانی های روحی بیشتر باعث عوارض بدنی گردید. بعدها شنیدم که وقتی در مجلسی که راجع به من هم تذکری به عمل آمده بود که باید چه رفتاری اختیار کنند، او گفته بود: خبر داریم مریض و مردنی است او را بگذارید طبیعتاً از بین برود.
به مراقبت علنی و مخفى من بعدها اکتفاء کردند و من خود را در خانه خود محبوس می پنداشتم. اما مرگ چون به پیر و جوان و مريض و غيرمریض تعلق ندارد، قضا، تره کی پیش از من طعمه آدم کشی امین قرار گرفت.
وقتی مانند کرگسان لاش خوار این دو نفر با هم یکدیگر را پوست و پر میکندند، تره کی مغلوب گشت و میگویند متکایی را که بر دهن او گذاشته شده و او را مختنق کرده بودند و تا ابد خموش شد.
من این حرکت را برای امین هم فال نیک نشناختم و فکر کردم که این گستاخی او را کار فرمایان کرملین معاف نخواهند کرد و تا مدتی در سال ۱۳۵۸ هنگام زمستان که بخانه خود در جلال آباد بودم در خبرهای صبحگاهی رادیو کابل شنیدم که به جزای اعمال خود رسیده و کشته شد و حکومت به ببرک کارمل انتقال یافت و خود گفتم خدا راست که میگوید که «لولا دفع الناس بعضهم ببعض لفسدت الارض.»
با آمدن ببرک که روش استمالت و آشتی در نخست اختیار شده بود در محبس را گشودند و بقیةالیسف امین را رها کردند. رادیو کابل هم دهن خود را به عنوان انتقاد کشوده بود و تمام تباهی و بربادی افغانستان را بدوش امین می انداختند. آنچه را که زادۀ چنین سیستمی است هم به شخص نسبت میدادند و کارهای را که او به اساس ایدیالوژی مارکسیزم هم اجراء کرده بود، اشتباه می گفتند.
بیرق سرخ را به بیرق دیگر تبدیل کردند که من آنرا به بیرق دزدان بحری تشبیه می کردم و شعارهای کمونیستی را از جاده ها و عمارات دولتی برداشتند و کوشش براه انداختند تا عملاً به کمونیستی ساختن جامعه افغانی بپردازد و شعارها و گفتارها را برای مدتی ترک کنند و می خواستند مردم را اغفال کنند و بعد به ربودن سرمایه ملی و دینی شان بپردازند.
برای کشته گان دورۀ امین روز ماتم ملی را اعلان کردند و لست مرده و زنده را در دیوارها آویختند. من درین دوران از جلال آباد به کابل رفتم تا از دوستانی که زنده رهائی یافته اند، دیدار کنم و با اقارب مردگان اظهار غم شریکی کنم.
به کابل رسیدم، برف زیاد باریده بود، گشت و گذار دشوار بود. باز هم تا جائیکه ممکن شد خود را رساندم دوستان از ترسی که مارگزیده از ریسمان هم می ترسد اکثر از ملاقات طفره میزدند و یا با سلوک غیردوستانه، دوستان خود را می پذیرفتند. عساکر روسی چون مور و ملخ به هر طرف شهر گشت و گذار داشتند و تانکها و زرهدارهای روسی را که رانندگان روسی بران سوار بودند، فراوان دیدم.
با اعضای فامیل و دوستان محدود دیگر مشوره کردیم که دیگر در چنین محیط زیستن مایه شرمساری و مسؤلیت است باید هجرت کنیم و به کدام گوشۀ دیگر دنیا که بتوانم به مبارزه مبادرت کنیم، برویم. پروگرامی طرح کردیم و به تدریج اعضای فامیل از هرگوشه و کنار به بر آمدن شروع کردند و در مرحلۀ آخر من از بیراهه ها بطور نهانی از مملکت خاج شدم و آن خانه را که مولد و مسکن من و مدفن عزیزان من و مرکز آرزوهای من و کتاب نانوشته خاطرات من بود ترک کردم. (انا لله و انا اليه راجعون).
چون از راه ننگرهار برای من رفتن قرین مصلحت نبود، زیرا به زودی شناخته میشدم و هم راه کنر با شهر جلال آباد قطع شد رسیدن به آن جا مشکل بود. لذا از راه کوتل لته بند، راه سابقه و متروک کابل و ننگرهار به تیزین آمدیم و از آنجا از سوی جنوب سفید کوه به مرز پاکستان رسیدیم.
این کوهها و دره ها را من در گذشته ندیده بودم. مناظر بسیار زیبا و قشنگ طبیعی داشت که حسرت میخوردم من چرا به آن جا گشت و گذار نکرده بودم و از تماشای آن مستفید نشده بودم. این زیبائیها را حسرت جدائی از آن شاید بیشتر جلوه گر می ساخت.
در راه از بعضی دهها و قصبه هائی که بمباردهای هوائی آنها را تخریب و سوختانده بود، گذشتم و در یکی دو محل آن شبانه آقامت کردیم. بهر حال این زیبائی های طبیعی و زشتی های دست بشری را پشت سر گذاشتیم و به پاره چنار واصل شدیم و به فصل دیگر حیات خود را آغاز کردیم یعنی هجرت، آوارگی و غربت.
نظر اجمالی به گذشته
نظریات فلسفی و سیاسی مانند مود و فیشن زود تغییر میکند، یک مکتب سیاسی و فلسفی جای خود را به مکتب دیگری میگذارد و از رواج میافتد. این سیلان و جریان هم مانند فیشن به نقطه مبداء منحصر نمی ماند و کم و بیش به جاهای دیگر هم دیر یا زود سرایت میکند. هدف من ازین تذکر نگارش تاریخچه نظریات سیاسی و فلسفی نیست. موضوع این رساله سرگذشت من است. پس من ماجرای تأثرات خود را ازین جریان بشما خواهم گفت. این امواج وقتی به محیط ما میرسد، من چگونه با آن مواجه شده ام و چه گونه از موجی به موجی دیگر افتاده ام، من و امثال من چگونه مانند شناوران دست و پا میزدیم که بر آن امواج برآئیم و ساحل نجاتی بیابیم.
مـن ازین حوادث به شما حکایت خواهم کرد و آن چنین است که: روزی صدای اتحاد اسلام (پان اسلامیزم) در محیط ما بلند شد، سید جمال الدین افغانی و شکیب ارسلان و امثال آنها منادی این صدا بودند. با جنگ اول و انقراض دولت عثمانی و از بین رفتن موسسه خلافت مسلمانان، اندیشناک شدند، سعادت خود را و رهائی خود را از چنگ سلطۀ غرب در اتحاد اسلام میدیدند. اما چند سالی بعد از جنگ اول و قیام جمهوریت ترکیه به قیادت مصطفی کمال موج ملیت پرستی محیط را فرا گرفت. با گرفتن تماس با ترکیه این عقیده رواج بیشتر یافت و سخن از احیای مفاخر ملی، زبان ملی و هویت ملی و غرور ملی به میان آمد. تمایل به ارزشهای غربی بیشتر میشد و عصری ساختن، یعنی غربی ساختن اجتماع کمال مطلوب بشمار میرفت.
عربها هم از پیکر خلافت عثمانی بحیث دولتهای ملی و عصری جدا شدند و چندین دولت خورد و بزرگ را تشکیل دادند. در ملک ما هم این نظریه تبارز میکرد و جوانان به آن فکر می گرائیدند.
افغانستان پیش از پیدایش این نظریه هم ملتی بود و هویت خود را در جهان تثبیت کرده بود، اما تعصب نژادی و لسانی را که عكس العمل نظریات نو بود. نداشت پرابلم های اختلافات پیش از آن عشیروی یا فرقه وی مذهبی بود. اما حالا اختلاف رنگ قومی میگرفت و بر نظریات اتکاء میکرد.
یک وقتی مردم حسرت ماضی را میخوردند و عصر طلائی بشری را در زمان گذشته تشخیص میدادند، اما موجی دیگری جای آنرا گرفت و مردم سعادت و خوشبختی را در آینده می دیدند. این ترقی خواهانی که به مستقبل چشم دوخته بودند، به نظریه تکامل اعتقاد داشتند و فکر میکردند تکامل اجتماعی هم در مستقبل تحقق میپذیرد. پیشتر اگر پیران مجرب و سال خورده صحبت میکردند و بر آن می نازیدند، حالا از جوانان خون گرم و فعال قدردانی میکردند.
موج دیگری بنام فاشیزم به محیط ما رسید و هتلر و موسولینی را بعضی مردم امامان تحول عصر نو و زوال استعمار کهن میشناختند و ازین پیشوایان تقلید میکردند. موج دیگری به زودی جای فاشیزم و نازیزم را گرفت و دموکراسی پارلمانی و لیبرالیزم یعنی آزادی فردی و اقتصادی هدف جد و جهد سیاسی و اجتماعی قرار گرفت.
موج سوسیالیزم همزمان با این موج در محیط ما پهن میشد و جوانانی که با ایدیالوژی کمونیزم هم آشنائی پیدا کردند و از سوسیالیزم ملی و سوسیال دیموکراسی روگردان میشدند و حل معضله جامعۀ خود و دیگر جوامع بشری را در آن می دیدند.
نظریات همیشه به دو قطب تقسیم میشود و افراد در بین این دو قطب نوسان میکنند. نظریات بین سنت گرائی و تجدد، بین اصالت فرد و اصالت اجتماع، بین ملیت و بین المللیت افکار نوسان میکرد. گاهی به یک سودگاهی بسوی دیگر میلغزد.
وقتی انسان به نظریه معتقد میشود و به روش معینی می گراید برای حقانیت آن و قبولاندن آن بر دیگران از هیچ تفلسف و دلیل تراشی خود داری نمیکند. هر گروهی را برای آن استخدام میکند و به دلایل دینی آنرا استحکام می بخشد و گروهی از علم استمداد میکند؛ از علم و ساینس برای آن دلایلی میتراشد و آنرا علمی و ساینتفیک جلوه میدهد. از علوم طبیعی و علم الحیات (بیالوژی) در ساحه اجتماع هم استفاده میکنند. مثلاً هتلر به نظریه بقاء صلح اتکا میکرد، و مارکس به نظریه جهش (موتیشن) توصل میجست.
طرفداران اصالت اجتماع فلسفه افلاطون را احیاء میکردند و ده ها فیلسوف دیگر را به مدد خود میخواستند تا حکومت را جانشین تمام موسسات دیگر اجتماع سازند که نتیجه آن دکتاتوری کارگران (کمونیزم) و حکومتهای توتالیتر در فاشیزم بود.
طرفداران اصالت فرد هم که در فلاسفۀ قدیم و قرون آخر پشتیبانانی داشتند یا فلسفه افادیت بینتام و ستوارت میل سنگر خود را مستحکم تر میساختند و برای حصول آزادی چهار گانه میجنگیدند.
همچنان کلمه انقلاب پر و بال دیگری بخود گرفت و کشش و جذب دیگری در نظرها پیدا کرد که در مقابل آن حفظ سنن قدیم (ستاتسکو) به شکست و هزیمت مواجه شد. انقلاب به معنی تبدیل جوامع کهن و سنتی به جامعه نوین یوتوپیائی و مثالی به اندازه رواج گرفت که پیشوایان دین هم آنرا شعار خود ساختند. این مرغ به اندازه بلند پروازی کرد که به آشیان مذهب هم رسید. غافل ازینکه مذهب در بدو پیدایش خود انقلاب است، اما انقلاب مستدام نیست و مانند پدیده های دیگر اجتماعی به آسانی تغییر پذیر نیست.
اگر غرض تصفیه مذهب از خرافات و مجعولات است، قهرمانان این تصفیه را مصلحین و مبلغین میگویند نه انقلابیون. (رفورمورها) پهلونان این صحنه هستند که در تاریخ ادیان ظهور کرده و دین را روح تازه بخشیده اند و اگر غرض به دست آوردن قدرت باشد که در یک جامعه متدین پیشوایان دینی به دست آرند، اینرا انتقال قدرت از دستی بدست دیگر میتوان گفت نه انقلاب.
اما امروز به واسطه مروج بودن و باب بازار بودن آن بحیث مسکوک قوی و با ارزش که در هر بازار با آن داد و معامله میشود، مطلوب و مرغوب است.
گفتیم تبدیل جامعه به جامعه مثالی، را انقلاب میگویند، اما تبدیلی هم کار آسان نیست و اشتباه دیگری را که انقلابیون راست و چپ دنیا مرتکب شده اند اینست که فکر میکنند جامعه را با واژگون ساختن نظام دولتی میتواند تبدیل به جامعه مثالی کمال مطلوب خود کنند و انسان را میتواند مانند مواد بیجان در قالبی بریزد و صورت مطلوب ببخشد. آنها عامل زمان و صدها شرایط اجتماعی را نادیده میگیرند. آنها قضایای اجتماعی را با منطق متود قضایای علوم طبیعی تطابق میدهند که از هم بسیار دور اند. آنها تحول جوامع را هم مانند پروژههای دیگر قابل پلان گذاری میدانند که در مدت معینی باید به تکمیل برسد. غافل از اینکه انسان پروژه ناتمامیست که هر فرد و هر نسلی بعد از نسلی به تکمیل آن میپردازند و هنوز هم راه درازی در پیش دارند. در جریان تاریخ انسانها مسیر خود را افتان و خیزان می پیمایند و همیشه با اضداد مواجه میگردند در جستجوی حقیقت تفکر و تفلسف میکنند.
اما در حالی که در جستجوی هویت خود سعی و تلاش می ورزند و اغلب راه خود و هویت خود را گم میکنند، می کوشند آهن سیاه را با یک عملیه کمیاوی به طلا تبدیل کنند، و با مشروب حیات مرگ را از سرخود رد نمایند. ولی موفق نمی شوند. چون در پی علت العلل میروند و راه خود را گم میکنند، از وجود خدا انکار مینمایند و چون در پی سعادت انسان تلاش میکنند و اصلاح جامعه را هدف قرار میدهند. از انسان یعنی از فرد منکر میشوند و آنرا میکشند.
داستان اسکندر و چشمه آب حیات را شنیده آید که در تلاش یافتن راه خود را در ظلمات گم کرد؟
درین قصه رمز بزرگی نهان است که انسان در جستجوی حقایق عالیه مانند رمز حیات راه خود را در تاریکی حیرت گم میکنند و به آن نمیرسد.
وجیزه مشهوری که انسان مرکب از خطا و نسیان است، گفتار پر معنی است و اگر خطا نه میکرد، انسان به مفهوم مخالف آن (صواب) پی نمیبرد. تاریخ تمدن بشر عبارت از یک سلسله اصلاحات خطاهای نظری فلسفی و اخلاقی گذشته است که جای آنرا نظریه و فلسفه و روند نوی گرفته است به قول بیدل
عمر همه کس در حک اصلاح گذشت
این نسخه چه مقدار غلط داشته است
به قول زبانشناسان کلمات و مصطلحات مانند جانداران مرگ و حیاتی دارند گاهی یک کلمه و اصطلاح خورد و بزرگ میشود، گاهی کلمه بزرگ خوردتر و محدودتر میگردد. همچنان مثل امتعۀ بازار، گاهی رواج می یابد، گرمی دارد و گاهی کساد و نامروج میگردد. در قبال کلمه انقلاب کلمه آزادی هم از آن کلمات است که من در محیط خود در جریان زندگی خود شاهد سیر تطور آن بودم. به معنی لغوی این کلمه که در قوانین موجود بود، یعنی آزادی ضد اسارت، آزاد ضد مقيد. اما معنی اصطلاحی آن که مرادف با لیبرالیزم است، بسیار متحدث و نو وارد است. جامعه سنت گرای افغانستان آزادی را به معنی مشخص آن نمیشناختند و بیشتر بر این کلمه بی مبالائی و بی پروائی و حتی بی باکی سایه افگنده بود. به اداب اجتماعی و آداب معاشرت پای بند بودن، ضد آزادی و نیکو بود. تنها در ادبیات، کلمۀ آزاده به معنی وارسته مستعمل بود. اما با روند عصر قرون آخر، آزادی از کلمات مستحسن بشمار رفت و شکستاندن قیود اجتماعی هدف قرار گرفت و اطاعت کورکورانه از هر قدرتی (دین بود یا دنیوی) مردود گشت. این کلمه بزرگ و بزرگتر شد و به دور خود هالۀ تقدسی قرار دارد و در بازار داد و ستد اجتماعی قوی ترین مسکوکی بشمار آمد. با این رفت و آمد همان رفت و آمد تصورات و افکار آن توأم است.
من درین مدت زندگی در محیط ادبی و اجتماعی خود هم شاهد تحول آن بودم و از بین صدها مثل دیگر برای توجه خوانندگان تنها این دو کلمه انقلاب و آزادی را مناسبتر یافتم. ورنه درین مقوله هم گفتنی بسیار است و خارج موضوع سرگذشت من خواهد بود.
شک نیست، مردم ما آزادی را به معنی استقلال و نجات از سلطۀ بیگانه گان دوست داشتند و یقیناً مردم از نظام آهنین حکومت های استبدادی رنج میبرند و میکوشند خود را از آن هم نجات دهند، اما به قیود دینی اجتماعی و سنتگرائی سخت پابند بودند و با کلمۀ آزادی به معنی امروزه آن آشنا نبودند و عمومیت آنرا در هر ساحه زندگی خود نمی پسندیدند.
بهر حال نظریات و ایدیالوژی ها مانند باد به هر سو به وزیدن آغاز میکند و رفته رفته قوت میگیرد، درختان کهن را تکان میدهد، دریاچه و بحر را مواج و متلاطم میسازد. جامعه ها مانند دریاچه ها با وزیدن این بادها به حرکت میآیند. شما اختیار دارید این حرکت را آشوب و ناآرامی بدانید و یا آنرا طپش قلب های زنده نام بگذارید. ختم.
——-
در آینده نزدیک کتاب «سرگذشت من» در فورمات پی دی اف از جانب انتشارات راه پرچم در اختیار علاقمندان کتاب قرار می گیرد