شماره یکم سال بیست و نهم گاهنامه محبت

شماره یکم سال بیست و نهم گاهنامه محبت نشر شد 

رنه ډکارت

دی د پنځلسمې پېړۍ یو فرانسوي فیلسوف، ریاضی پوه، فزیک…

ماکسیم گورکی

برگردان. رحیم کاکایی نویسنده‌ی کلاسیک ادبیات روسیه و شوروی، نویسنده‌ی برجسته‌ی…

جنگ‌های ژئوپلیتیک و فروپاشی عقلانیت سیاسی در جهان معاصر

نویسنده: مهرالدین مشید فاجعهٔ فکری و سیاسی در پرتو منطق ساختاری…

آمریکا و سیاست بیطرفی افغانستان

سیاست بی‌طرفی افغانستان برخاسته از موقعیت جغرافیایی آن است ،…

شرم و حیا

بزرگانِ اهلِ عرفان و تصوف، در بابِ حفظِ شرم و حیا بسیار تأکید نموده‌،  آن را بلند ترین درجه…

منطق سود و ویرانی: تحلیل مارکسیستی جنگ و استثمار در…

 تقابل کثرت‌گرایی و واقعیت طبقاتی درحالی‌که نظریه‌پردازان کثرت‌گرا (پلورالیست)، جامعه را…

جمهوریت در افغانستان؛ پروژهٔ گذار یا قربانی فساد و بی‌کفایتی…

نویسنده: مهرالدین مشید زوال جمهوریت؛ پروژه های زیربنایی و بازی های…

ژان پل سارتر

دی فرانسوي فیلسوف، ډرامه لیکونکی، ناول او رومان لیکونکی، ژوند…

پسا مدرنیسم؛ حامی عوام، منتقد نخبگان. 

postmodernism. آرام بختیاری  پست مدرنیسم؛ نه آتش به اختیار، و نه حیدر…

واژه های آریه ،آریا، ایرانمویجه و آریانا در بازار لیلام…

نوشته : دکتر حمیدالله مفید در این پسین روز ها  برخی …

 جشن نوروز در گذرگاه تاریخ

نوشته : داکتر حمیدالله مفید واژه نوروز را آریایی های باستانی…

د تلویزیوني سیاسي بحثونو اخلاقي معیارونه

 نور محمد غفوری پیلامه د تلویزیوني سیاسي بحثونو په اړه مې مخکې…

از هیولای ساخته‌شده تا دشمن مقدس؛ روایت قدرت از تروریسم

نویسنده: مهرالدین مشید تروریسم سایه ای که قدرت ها می سازند…

رايحه

دوم حمل ١٤٠٤ خورشيدىفکر تو زیبنده ‌‌‌‌‌‌ی دل‌ها شدهوسوسه…

بخاطر محکمه عاملان جنایات جنگی و ضد بشری تجاوز نظامی…

اعلامیه و فراخوان انجمن سراسری حقوقدانان افغانستان بنام خداوند حق و…

از شکست دکترین عمق استراتژیک تا طلوع رقابت نیابتی هند

نویسنده: مهرالدین مشید شکست عمق استراتژیک  و جنایات نظامیان تروریست پرور افغانستان…

د تلویزیوني سیاسي بحثونو اهمیت

نور محمد غفوری مقدمه:د تلویزیونی سیاسی بحثونو په ماهیت مو په…

تولستوی ، لئو نیکولایویچ

برگردان. رحیم کاکایی دانشنامه بزرگ شوروی  و. یا. لاکشین کنت لئو نیکولایویچ تولستوی…

      عید شما مبارکباد 

مبا رکبا د عید ی روزه  دا را ن به آ…

«
»

در سوگ  سرزمینِ فراموش‌شده در گردباد تاریخ

نویسنده: مهرالدین مشید

از شکوه تا سکوت؛ در رثای میهن دردمند و بلا کشیده

میهن، در این روزها شبیه مادری‌ است که صدایش در گلو شکسته و نگاهش در دوردست‌های تاریخ گم شده است. دیگر آن گرمای آشنا در کوچه‌هایش جاری نیست؛ گویی زمان، بر شانه‌هایش سنگینی کرده و خاطره‌ها، یکی‌یکی زیر غبار فراموشی خاموش می‌شوند؛ اما این به معنای سکوت مطلق نیست؛ زیرا هر سنگ این سرزمین، قصه‌ای در سینه دارد؛ قصه‌ای از ایستاده گی، از سوختن، از خاموشی‌های بی‌پایان؛ اما با این همه هنوز دارد، نفس می کشد و هوای زنده گی در قله های سر به فلک کشیده و دره های مرد خیز و شکوه آفرین آن جاری و ساری است.

ای میهنِ زخمیِ من، ای نشسته بر شانه‌های تاریخِ خون‌آلود، چه بر تو گذشت که کوه‌هایت خاموش شدند و رودهایت، به جای ترانه، مرثیه می خوانند.  کجاست آن صبحی که خورشید از فراز بام‌هایت، با لبخند برمی‌خاست؟ کجا رفت آن صداها، آن خنده‌ها، آن کوچه‌هایی که از زندگی لبریز بودند؟ اما امروز، باد از میان ویرانه‌های آنها می‌گذرد و نامِ فراموش‌شده گان را زمزمه می‌کند و با صدای گلوگیر فریاد می زند: مادرانی که چشم‌انتظار ماندند و کودکانی که بی‌آن‌که رؤیا را تجربه کنند،  در آغوش خاک خوابیدند.

ای میهن، تو را نه با نقشه‌ها، که با زخم‌هایت می‌شناسم؛ با اشک‌هایی که بی‌صدا فرو ریخت و با فریادهایی که هرگز شنیده نشد؛ اما در دلِ این همه اندوه، هنوز جرقه‌ای هست؛ البته نه از جنس آتشِ ویرانی؛ بلکه از تبارِ امید؛ امیدی که در سینه‌های خسته می‌تپد و در سکوت، دوباره تو را صدا می‌زند.

ای میهن، اگرچه امروز در سوگ نشسته‌ای؛ اما من باور دارم که روزی از دلِ همین خاکِ خسته، دوباره خواهی رویید؛ البته با دستانی که می‌سازند و دل‌هایی که هنوز برای تو می‌تپند و روایت های تو را مستند سازی می کنند؛ زیرا وطن، میهن و کشور تنها واژهها نه؛ بلکه فراتر از آن روایتی‌ است، زنده از ریشه‌ها، خاطره‌ها، رنج‌ها و امیدهایی که از نسل‌ها بدین سو در سینه‌ خاک آن نهفته‌ مانده و سینه به سینه به نسل های آینده منتقل می شوند. هر نسلی در قبال میهن رسالت انسانی، تاریخی، اجتماعی و جغرافیایی دارد تا از عناصر یاد شده در نماد یک فرهنگ پویا به بهای جان حمایت کرده و به نسل های بعدی منتقل نماید. بنابراین وطن، فقط مرزهای معین بر روی نقشه نیست؛ بلکه تاریخی‌ است که در پهنای یک جغرافیای بزرگ، در رگ‌های انسان جاری‌ و ساری است. میهن زبانی‌ است که با آن عشق می‌ورزی، تاریخی است که برای دور ماندن آن از مسخ و تحریف باید عاشقانه تلاش کنی و فرهنگی‌ است که در سکوت نیز تو را تعریف می‌کند. زیرا میهن، جایگاهِ بودنِ ساده نیست؛ بلکه میدانِ شدن های پیهم، بالنده گی و شگوفایی است؛ جایی که انسان در آن می‌آموزد چگونه بایستد، چگونه بیفتد و چگونه دوباره برخیزد؛ بویژه آنگاه که مورد هجوم و تجاوز قرار میگیرد، اینجا است که دیگر میهن، فقط خاک نیست؛ بلکه به ناموسِ تاریخ و حیثیتِ یک ملت، بدل می شود. اینجا است که وطن به آخرین سنگرِ بودن یا نبودن بدل می شود. در آن لحظه، ترس رنگ می‌بازد و چیزی عمیق‌تر در جان انسان بیدار می‌شود؛ الیته حسی که نه آموختنی‌ است و نه فراموش‌شدنی؛ آن فقط حسِ دفاع از آن‌چه «خودِ انسان» است.

در این صورت کوچه‌ها دیگر خاموش نمی‌مانند، کوه‌ها گواه می‌شوند و حتی سکوت، به فریاد بدل می شود. دست‌هایی که دیروز ساز می‌ نواختند، به سپر دفاعی بدل می‌شوند و دل‌هایی که به آرامش خو گرفته بودند، برای بقا می‌تپند. در چنین هنگامه‌ای، وطن از یک واژه فراتر می‌رود، به «سرنوشت» تبدیل می‌شود؛ سرنوشتی که هر انسان خود را در آن مسئول می‌بیند؛ چه بسیار اند، آنانی که در این راه می‌ایستند و‌حماسه ها می آفریند، نه برای جنگ، بلکه برای حفظِ معنا، برای آن‌که فردا، کسی هنوز بتواند نامِ وطن را با غرور و عشق بر زبان بیاورد.

کشور، اگرچه در سیاست تعریف می‌شود؛ اما در دل مردم معنا پیدا می‌کند؛ البته طوری که باشنده گان آن را با دردهای مشترک، شادی‌های جمعی و رؤیا های انسانی پیوند می‌دهند و میان آن ارزش ها پل های فولادین می زنند. این پیوندهای ناگسستنی و پل های آهنین است که وطن را حتی اگر ترکَ کنی، آن تو را ترک نمی‌کند و تو را در محور خود می کشاند و درس عشق و وفاداری را برای تو می آموزند. اینجا است که میهن در لهجه‌ات، در نگاهت، در دلتنگی‌هایت رسوب می نماید. پس وطن، میهن و کشور، نه فقط واژهها اند و نه فقط مکان ها؛ بلکه «حضورِ پیوسته‌ی یک معنا» هستند؛ البته معنایی که انسان را به گذشته‌اش وصل می‌کند، در حال او را نگه می‌دارد و به آینده‌اش امید می‌بخشد. وطن تنها این ها نه؛ بلکه فراتر از این ها مادر مهربان است، مادری که با دست های مهربان، از هیچ نوازشی در حق تو دریغ نکرده اند و چقدر دردناک است که از آغوش آن دور شوی؛ البته دردی که نه در واژه‌ها می‌گنجد و نه در سکوت فرو می‌نشیند؛ زیرا دوری از وطن، شبیه گم‌کردن بخشی از خویشتن است؛ آنهم خویشتنی که هر لحظه به خویشتن داری ات می خواند و لحظه ای هم از درس خویشتن داری در حصه تو دریغ نمی کند.

اینجا است که وطن، حیثیتی فراتر از  مادر را پیدا می‌کند، اگر مادر، آغازِ زنده گی است، وطن، معنای زنده گی است. مادر تو را به دنیا می‌آورد؛ اما وطن به تو «هویت» می‌دهد؛ نامت را، زبانت را، خاطره‌هایت را و حتی طرز نگاهت به جهان را در دل خود می‌پروراند. دوستیِ وطن، از آن‌رو فراتر از مهر مادر است که مادر تنها به تو جان می‌بخشد؛ اما وطن به میلیون‌ها انسان، روح مشترک، سرنوشت مشترک و رؤیای مشترک می‌ بخشد. در آغوش مادر، انسان آرام می‌گیرد؛ اما در دامان وطن، انسان «معنا» پیدا می‌کند. او می‌فهمد که چرا باید بایستد، چرا باید بسازد و چرا حتی در سخت‌ ترین لحظه‌ها، امید را رها نکند.

گاهی مادر از فرزند و یا فرزند از مادر دور می شود؛ اما یاد و خاطره های وطن، در لهجه ها، خاطره ها و در دلتنگی های فرزند، حتی در دورترین تبعیدها، در درون انسان باقی می‌ماند. با این همه، این مقایسه نه برای کاستن از مقام مادر است، بلکه برای فهمِ بیشتر بزرگیِ وطن است؛ زیرا که مادر «جان»  و وطن «جانِ جان» است. وطن یعنی آن گستره‌ای که مادر، عشق، خاطره و انسان، همه در آن معنا می یابند. پس دوستیِ وطن، نه جایگزینِ مهر پر عاطفه مادر؛ بلکه امتدادِ آن است؛ البته با عشقی وسیع‌تر، عمیق‌تر و بی‌مرزتر، که از قلب یک انسان آغاز می‌شود و به سرنوشت یک ملت گره می‌خورد. حتی اگر میهن خسته‌ و زخمی‌ات کرده باشد، باز هم زمانی که نامش را می‌ شنوید؛ گویی چیزی در درونت فرو می‌ریزد و چیزی دیگر زنده می‌شود و چه تلخ است آن لحظه که بخواهی بازگردی، اما نتوانی. تاسف بارتر اینکه روزی برگردی، اما دیگر آن وطنِ پیشین را نیابی. پس انسان می‌ماند میان «بودن» و «نبودن»؛ میان جغرافیایی که در آن ایستاده و وطنی که در دلش زنده است و این همان اندوه عمیقی است که نامش را فقط می‌توان «دوری از مادر» گذاشت.

مام میهن این پیوند را چنان در تار و پود وجود تو تنیده است که تو گویی فکر می کنی، نیمه‌ای از قلبت را در کوچه‌ای، در صدایی، در بوی نانی برجا مانده باشی که دیگر به آن نمی‌رسی. از همین رو است که هرچند در غربت، آدمی راه می‌رود، نفس می‌کشد، زنده گی می‌کند؛ اما چیزی در درونش همیشه زبانه می کشد. تو گویی فکر میکنی که یک خلای خاموش، یک بغضِ همیشگی، در درونت فریاد می کشد که با هیچ آسایشی پر نمی‌شود. این آسایش زمانی در روح بشکسته غربت زده باز میگردد که از غربت و تنهایی رهایی یابد. میهن نه تنها این؛ بلکه بار اعتباری و آبرویی دارد؛ انسان در جهان، تا حدی با نام وطنش سنجیده می‌شود؛ زیرا عزت یا ضعف یک کشور، بر احساس غرور یا شرمنده گی شهروندانش اثر می‌گذارد. به همین دلیل، وطن بخشی از «آبروی جمعی»، روانی و عاطفی و اخلاقی و مسئولیتی است. وطن، پناهگاه درونی انسان است. حتی اگر دور باشی، یادش به تو آرامش یا گاهی اندوه می‌ بخشد. وطن، جایی است که انسان نه‌تنها در آن زندگی می‌کند، بلکه با آن «معنا» پیدا می‌کند. اگر حیثیت را «ارزش و آبروی انسان» بدانیم، وطن، بستر و بازتاب همین حیثیت در مقیاس یک ملت است.

میهن، دیگر فقط نامی بر زبان نیست؛ زخمی‌ است در دل، که هر بار با یادش تازه می‌شود. آن‌چه از او باقی مانده، نه فقط ویرانیِ خاطره ها؛ بلکه ویرانیِ دل‌هایی‌ است که زمانی به فردا های شکوهمند امید داشتند. گویی صدای خنده‌ها جای خود را به سکوتی سنگین داده، و شور زنده گی، در پیچ‌وخم روزگار اش به تاراج رفته است. طور ی احساس میکنی که

در هر گوشه‌اش، کوله باری از اندوه نشسته؛ مادری که چشم به راه است، پدری که در سکوت فرو رفته، و جوانی که رویاهایش پیش از تولد پیر شده‌ اند. فضا را به گونه ای می بینی که گویی میهن، خود در سوگ فرزندانش نشسته و هیچ مرهمی برای این زخم‌های کهنه و تازه آنان ندارد؛ اما با همهٔ این تاریکی، هنوز چیزی در عمق این خاک نفس می‌کشد؛ چیزی که نمی‌گذارد که چراغ زنده گی در آن به کلی خاموش شود. شاید همان امیدی‌ است که در دل‌های شکسته پنهان مانده، یا همان عشقی که با همهٔ رنج‌ها هنوز از میان نرفته و هنوز در خم یک کوچه آن نفس می کشد. این به معنای آن است که میهن، اگرچه امروز در سوگ ایستاده، اما هنوز زنده است. این زنده گی را در یادها، در دلتنگی‌ها، و در قلب‌هایی می توان حس کرد که حتی در دورترین فاصله‌ها، برایش می‌تپند تا باشد که روزی بار دیگر در واژه ها صور بدمد؛ زیرا هنوز هم که هنوز است، درخت امید به کلی خشک نشده و به دمیدن صور در واژه ها می توان دل بست و امیدوار بود.

در واژه‌ها، «صور» زمانی دمیده می‌شود که کلمه از حدِ معنا عبور کند و به «جان» برسد؛ زیرا واژه، در حالت عادی، فقط یک نشانه است؛ اما وقتی احساس، تجربه و تخیل به آن افزوده شود، همان واژه به موجودی زنده بدل می‌گردد. واژه پس از آن نفس می‌کشد، می‌تپد و در ذهن و دل دیگران اثر می‌گذارد. این زمانی ممکن است که کلمه یا واژه از دل برآید، نه فقط از ذهن؛ اینجا است که واژه گرما و درد و شوق را با خود حمل می‌کند. آن‌گاه است که خواننده، واژه را نمی‌خواند؛ بل آن را «حس» می‌کند. دمیدن نفخ در واژه ها را می توان در تصویر سازی های شاعرانه، تجربه زیسته، موسیقی و آهنگ و صداقت درک کرد. واژه‌هایی که تصویر می‌سازند، جان دارند. به گونه مثال «دوری» یک مفهوم است؛ اما «کوچه‌ای که بی‌تو خاموش مانده» یک تصویر زنده است. به همین گونه کلماتی که از عمق زنده گی آمده‌اند، بارِ حقیقت دارند. این حقیقت همان روحی‌ است که در واژه دمیده می‌شود. وقتی واژه‌ها آهنگ پیدا می‌کنند، نفس می‌کشند؛ ریتم، تکرار و هماهنگی، به آن‌ها حیات می‌دهد. به همین ترتیب تصنع، واژه را می‌میراند؛ اما صداقت، حتی ساده‌ترین کلمات را زنده می‌کند. بصورت کل گفته می توان که دمیدنِ صور در واژه‌ها، یعنی تبدیلِ «حرف» به «حیات»؛ یعنی لحظه‌ای که کلمه دیگر فقط گفته نمی‌شود؛ بلکه زنده گی می‌کند، و در دلِ دیگری، دوباره متولد می‌شود و شور تازه ای به زنده گی می بخشد.

به امید اینکه روزی صور در واژه ها بدمد تا بار سکوت در آنها بشکند و سکوت و خاموشی به فریاد بدل شوند. درست آن روزی خواهد بود که زبان، دوباره جان خواهد گرفت، حقیقت بی‌هراس گفته خواهد شد و آگاهی در ذهن‌ها جوانه خواهد زد؛ زیرا رهایی، پیش از آن‌که در میدان جنگ رقم بخورد، در میدان اندیشه و بیان شکل می‌گیرد. افغانستان آنگاه از چنگال طالبان رهایی خواهد یافت که واژه‌ها دیگر اسیر سانسور و ترس نباشند، و مردم بتوانند سرنوشت خویش را با صدای بلند روایت کنند.

میهن! ای زخمیِ تاریخ، ای ایستاده بر لبه‌ قرن‌ها اندوه، چه بر سرت نگذشت؛ از آن صبحِ شومِ «هفت ثور» که کودتا، نخستین میخِ بی‌ رحمی را بر پیکرت کوبید، تا گام‌های سنگینِ تانک‌ های شوروی خاکت را به غربتِ خویش بدل کردند؛ صدها تن را بستند و کشتند و هزاران انسان را در پولیگون های پلچرخی زنده به گور کردند. میهن تو در فراز و فرود این رخداد ها پیهم سوختی، نه تنها در آتش تانک ها و بمب ها؛ بلکه در میان شعارها، در میان ایدئولوژی‌ها و در میان دست‌ هایی که تو را نه وطن، که میدانِ بازی قدرت‌ها ساختند. سپس شبِ درازِ طالبان آمد، با سکوتِ مکتب‌ها، با خاموشیِ قلم‌ها و با سنگینیِ ترس بر شانه‌های دخترانت و آنگاه، در هیاهوی حمله امریکا، بار دیگر آسمانت از آتش پُر شد، به نامِ آزادی، دموکراسی و حکومت قانون؛ اما با بهایی که باز هم تو پرداختی؛ سال ها گذشت، جمهوریتی نیمه‌جان نفس کشید، میان فساد و امید، میان رؤیا و فروپاشی؛ تا آن روز تلخ برابر به سقوط کابل بدست طالبان که دوباره فرو ریختی، نه فقط در نقشه، که در دلِ مردمانت و در چشم دشمنانت؛ اما میهن تو هنوز ایستاده‌ای، با همه‌ی زخم‌هایت، با همۀ اشک‌هایت و ما هنوز در میان ویرانه‌هایت، به دنبال صبحی می‌گردیم که شاید روزی از دلِ این شبِ بی‌پایان طلوع کند.

میهن دردمند! آن روز های خاطره انگیز و به یاد ماندنی  را هرگز فراموش نمی کنم که هنوز هم دریچه های حافظه ام را دق الباب می  کنند که چگونه داکترصاحب نصیر با قیافه جدی؛ اما خندان وارد صنف می شد و با شتاب لکچر مضمون کامپیوتر را شروع می کرد و نکات مهم را روی تخته می نوشت. او زمانی که نوشتن را آغاز می کرد، گویی تباشیر در میان انگشتانش به رقص می‌آمد و با چشم برهم زدن، تخته را نه با خط، چه که با روحِ دانایی تخصصی پُر می‌کرد. واژه‌ها از نوک انگشتانش نمی‌ریختند، بلکه فرمول و معادله ها چون سپاهیان بیدار، بر روی تخته صف می‌کشیدند و بر سینهٔ آن نظم می‌گرفتند. هر حرفی که می‌نوشت، طنین یک بیداری و هر فرمولی که ترسیم می‌کرد، پلی میان نادانی و دانایی بود. دانش در نگاهش تنها ابزار نبود؛ بلکه رسالت بود؛ و تخته هم، میدانِ نبردی که جهل در برابر سپاه آگاهی آرام‌آرام عقب می‌نشست.

او چنان می‌نوشت که گویی زمان ایستاده بود تا از حرکت دست‌هایش درس بگیرد. شاگردان، نه فقط به تخته، بلکه به افق‌هایی می‌نگریستند که در میان آن خطوط سفید گشوده می‌شد. در آن لحظه‌ها، صنف دیگر یک اتاق ساده نبود؛ سنگری بود از نور که در آن، اندیشه‌ها برای فتح آینده مسلح تر می شدند و داکتر صاحب نصیر، با آن سلاح تباشیری در مقابل تخته، با درایت و اعتماد به نفس می ایستاد و با لشکری از واژههای جدید به پیش می رفت. آن تباشیر نه تنها لکچر های او را بیشتر دیکته می کرد؛ بلکه تاریخِ کوچکِ یک نسل را با هر خط، دوباره می‌نوشت و گویی در هر خط و نشان سرنوشت ناپیدای امروزین ما را به تصویر می کشید. 

داکتر صاحب چنان با اعتماد به نفس لکچر می داد و روی تخته صنف می نوشت و با سپاه واژه ها به مانور می پرداخت  که حتی وارد شدن همایون هم بر فضای درسی او اثری نمی افکند. همایون هر روز با گلی در دست ناوقت تر وارد صنف می شد و ورود او به صنف گویا یک تنوع و چاشنی خنده برای دانشجویان بود؛ اما داکتر صاحب چنان فضای درسی را در چنگال داشت و بر فضای آن حکم می راند که ورود ناوقت همایون هم بر فضای درسی او تاثیری نداشت. (۱)

داکتر صاحب چنان به سرعت روی تخته صنف می نوشت و به شتاب آنها را پاک می کرد که برای دانشجویان مجال یادداشت کردن را نمی داد. زمانیکه محصلان سر و صدا می کردند و او میگفت: بچه ها این مضمون کامپیوتر است و قافله آن سریع السیر است و شما ناگزیر هستید تا دانش و هنر پیوستن با این قافله را پیدا کنید، ورنه از قافله زمان عقب و عقب تر می مانید. با تاسف که امروز نه تنها از آن قافله عقب افتادیم؛ بلکه بدار از آن جنان به عقب قافله افکنده شدیم که تحت حاکمیت یک گروه قشری، عصر حجر را دوباره تجربه می کنیم.

وطن! امروز درد هایت چنان بزرگ و رنج هایت بس سنگین شده که رنج های گذشته حتی فشار های جسمی و روانی عوض سرباز معروف زندان صدارت، در زمان کارمل را به نوستالژی های خاطره انگیز بدل کرده است و خاطره های کوته قفلی ها و اتاق های عمومی زندان پل چرخی، یاد شام های عاشقانه و شورانگیز را در افکار تداعی میکنند. زخم‌هایت امروز چنان عمیق شده‌اند که رخداد های خونین  دیروزی ات، به قصه‌ای نرم و خاطره شیرین  بدل گشته‌اند؛ گویی زمان، نه مرهم؛ بلکه حافظه‌ای گزینشی‌ است که دردهای کهنه، حتی آن ستم های عوض را می‌پالاید تا تاب آوردن این همه اندوهِ تازه ممکن شود. هرچند نوستالژی پایان ناپذیر کوچه ها و پس کوچه هایت را سال ها پیش از زبان یک همصنفی خود در دانشگاه کابل شنیده بودم که او هر از گاهی به نقل از نامه های برادرش چنین می گفت: او در هر نامه به تاکید می نوشت که بهترین لحظه های زنده گی ام زیستن در خاطره  های کوچه های قدیم کابل است. با تاسف که در آن روز ها عمق فاجعه دوری از وطن را احساس نمی کردم و اکنون آن را با گوشت و پوست حس می کنم و به ژفا و پهنای غربت و بی وطنی پی برده ام.

میهن! 

هرچند حماسه آفرینی های فرزندان راستین تو در میدان های نبرد فراموش ناشدنی و شهامت و شجاعت های بی بدیل آنان قابل توصیف است و هرگونه بی مهری نسبت به آن کارنامه های راستین جفا در حق مام میهن است و جفای بزرگ در حق هزاران انسان پاک شرشت و ایثارگر است که هنوط روح های استخوانین آنان در پولیگون های پلچرخی در تلولو است؛ اما هزاران دریغ و درد که  نه تنها من؛ بلکه آنانی که خود را  زعیم و رهبر می خواندند و هنوز هم می خوانند، نتوانستیم آنچنان که شایستهٔ تو بود، دین خویش را در برابرت ادا نماییم. نه تنها این، بلکه انانیکه سنگ حمایت از تو را به سینه می کوبیدند، با گلوله های تفنگ قلبت را سوراخ سوراخ کردند و دود هایی را به آسمان ها کشاندند . رسالت آنچنانی را هیچگاه در برابرت ادا نکردیم؛ نه در هنگامه‌ای که خاکت زیر گام‌های بیگانه می‌لرزید، نه آن زمان که تصور می‌شد طالبان شکست خورده‌اند، به‌تدریج آنان بازسازماندهی شدند و جنگ فرسایشی را آغاز کردند. ناامنی، حملات انتحاری و گسترش نفوذ گروه‌های مسلح، روند توسعه را کند و حتی معکوس کرد. افغانستان بار دیگر به میدان رقابت‌های منطقه‌ای و بازی‌های استخباراتی بدل شد. در نهایت، این تحول به یک پارادوکس انجامید. افغانستانی که در ظاهر در مسیر دولت‌سازی و دموکراسی حرکت می‌کرد، در واقع در درون خود با بحران مشروعیت، فساد و ناامنی دست‌وپنجه نرم می‌کرد و سرانجام، با سقوط جمهوریت در موج سنگینی از فساد و انحصار، در ۲۰۲۱، روشن شد که بسیاری از آن دستاوردها، بر بنیانی لرزان استوار بوده‌اند؛ گویی تحولی که می‌توانست سرآغاز ثبات باشد، در میان تضادها، نارسایی‌ها و مداخلات، به سرانجامی ناتمام رسید.

هزاران دریغ و درد که امروز فرزندانَت نه تنها محروم از کار و آموزش شده اند؛ بلکه در هیاهوی نان و نام، تو را در سکوتِ خستهٔ تاریخ تنها گذاشتند. ما گاهی تو را در شعارها فریاد زدیم؛ اما در عمل، صدایمان به اندازهٔ رنج‌هایت بلند نبود؛ گاهی چنان در زخم‌های خود گم شدیم که زخم‌های عمیق‌ترِ تو را از یاد بردیم. میهن، تو صبورتر از آن بودی که شکایت کنی، و ما ناتوان‌تر از آن بودیم که جبران کنیم. با این‌همه، در ژرفای دل‌های شکستهٔ ما هنوز جرقه‌ای هست. جرقه‌ای از امید، از بازگشت، از روزی که شاید بتوانیم، نه با واژه‌ها؛ بلکه با ایستادن، ساختن و وفادار ماندن، اندکی از این دینِ سنگین را ادا کنیم.

میهن دردمند و بلا کشیده، اکنون از پشت دیوار های تنهایی و سکوت چه پیامی برایت می توان داشت تا دست کم مرهم ناچیزی بر زخم های دیرینت نهاد و آن بهانه ای شود، برای آرامش وجدان های بلا کشیده ما؛ اما نه، میدانم که هرگز ممکن نیست تا مرهم اندک ما، دوای مطلوبی بر زخم های ناسور تو باشد. بعید به نظر می رسد که با دمیدن سور در دل واژه  ها این دین بزرگ را به انجام رسانیم. زیرا واژه‌ها دیگر توان همدردی را با تو نداشته باشند، شاید اشک‌ها نیز از فرط تکرار، معنا باخته باشند؛ اما هنوز در ژرفای این سکوت سنگین، نفسی از امید پنهان است؛ هرچند لرزان، هرچند خسته؛ اما جرقۀ امید در راه است. دریغ و درد که ما فرزندانِ پراکنده‌ات، با دستانی تهی و دل‌هایی انباشته از حسرت، نه توان درمان داریم و نه جرأت فراموشی؛ ما میان برزخِ یاد و ناتوانی معلق مانده‌ایم. می‌دانیم که زخم‌هایت عمیق‌تر از آن است که با کلماتِ ما التیام یابد؛ اما شاید همین یاد کردن، همین نگذشتن از تو، شعله‌ای باشد کوچک، در دلِ شب‌های بی‌پایانت.

میهن! اگر روزی دوباره از میان این همه رنج برخیزی، بدان که هرچند ما دیر رسیدیم، هرچند کوتاهی کردیم؛ اما دل‌هایمان هیچ‌گاه از تو جدا نشده است. میهن هرچند هنوز در تاریکی فرو رفته‌ای؛ اما ما همچنان در آرزوی سپیده‌ایم که نام تو را با روشنایی دوباره پیوند زند، سپیده‌ای که نه از بیرون، که از درونِ خودت طلوع کند.  26-4-5