بوی ریا
برسد کاش به تو یار چو پیغام کنم
وصفی از لعل لبت چهره گلفام کنم
جان نیرزد که به راه تو فدایش سازم
غیر جان نیست متاعی به تو انعام کنم
بگذرد گر ز سر کوی تو بی باک رقیب
نزد مردم خجلش سازم و بدنام کنم
میرمد یار زمن جلوه کنان می گذرد
به چه تدبیر توانم که ورا رام کنم
چشم مخمور تو مستم بکند بی می ناب
نیست حاجت هوس باده گلفام کنم
زاهدا از سخنت بوی ریا می آید
من کجا گوش به هر حرف کژ و خام کنم
محمد اسحاق ثنا
ونکوور کانادا