حکایت کابل
(کابل) چه گویمت کسی بی غم نمانده است دستی برای درد تو مرهم نمانده است نی شب ترا سکوت و در روز ها قرار یک لحظه خواب خوش که آن هم نمانده است هر روز میرسد به تن خسته است خدنگ در حفظ جان تو مگر آدم نمانده است؟ امروز گمان مراست که اندر حراست…
بیشتر بخوانید