8 مارس [روز جهانی زن]، در سایهٔ تنش و جنگ
شباهنگ راد
جنگ با ابعادی بیسابقه، سایر خبرها و نیازها را به حاشیه رانده است. زمین و آسمان همچون صحنههایی دردآور بر افکار قربانیان آن سایه انداخته و امکان هرگونه اندیشیدن و رهایی را از آنان سلب کرده است. پهنه آسمان آکنده از سلاحهای مرگباری است که در پروازند و زمین، گواهِ ویرانی و کشتار انسانهاست. در چنین شرایطی، حفظ جان بیش از هر چیزِ دیگر، به دغدغهٔ اصلی و آرزوی انسانها تبدیل شده است. این روزها جهان و منطقهٔ خاورمیانه، بهویژه ایران، به چنین وضعیتی گرفتار شده است؛ وضعیتی که بانی آن نه مردم و سازندگان اصلی جامعه، بلکه حاکمان ستمگر هستند. گسست در پیوندهای عاطفی، خانوادگی و سیاسی در فضای جنگهای تحمیلی و ناخواسته بر مردم، به پدیدهای اجتماعی بدل شده است؛ پدیدهای که نهتنها بر جنبشهای اجتماعی، بلکه بر حافظهٔ جمعی و پویایی جنبشهای کارگری و اجتماعی نیز سایه افکنده و یادآوری روزهای تاریخیای همچون 8 مارس، روز جهانی زن را کمرنگ کرده است.
افسوس، زنان در شرایطی امسال به پیشواز 8 مارس، روز جهانی زن میروند که جهان و بهویژه منطقهٔ خاورمیانه به یکی از حساسترین و پرتنشترین مقاطع تاریخی خود گام نهاده است. زنانی که تحققِ مطالبات بنیادینشان در نظامهای سرمایهداری، بهگونهای جداییناپذیر با رهایی کل جامعه از مناسبات مسلط و ساختارهای حاکم بر آن گره خورده است. در چنین شرایطی، جدا از ستمها و نابرابریهای جنسیتی که در عرصههای گوناگون، زندگیِ اجتماعی، اقتصادی و سیاسی بر زنان تحمیل میشود، جامعهٔ زنان را با دشواریها و چالشهای عمیق و فزاینده روبرو کرده است؛ چالشهایی که زندگی، امنیت و چشمانداز آیندهٔ آنان را بیشازپیش در معرض تهدید قرار داده است. بههرحال، سخن گفتن از اهمیتِ پیدایش روز جهانی زن، بسیار است. زنانی که بهعنوان نیمی از نیروی فعال جامعه، در دورههای مختلف تاریخی، سنگرهای مبارزه و مقاومت را بنا نهادند که پس از گذشت دههها، در صفحات تاریخ مبارزاتِ اجتماعی و سیاسیِ جهان به نیکی ثبتشده و پسازاین، سرشار از درسها و تجربههای گرانبهاست. درسها و شیوههایی که به بخشی جداییناپذیر از مبارزاتشان علیه طبقهٔ سرمایهداری تبدیلشده است که جنبش «زن، زندگی، آزادی» در ایران، یکی از برجستهترین نمودهای پایداری و سرسختی زنان و دختران در برابر سیاستهای ستمگرانه و ساختار فاسد حاکمیت سرمایهداری محسوب میشود.
بهبیاندیگر، نمیتوان از مبارزه علیه مناسبات حاکم سخن گفت و در همان حال، از جایگاه و مقاومتهای پیدرپی زنان و دختران که اثرات برجسته آن همچنان در فضای سیاسی جامعه سنگینی میکند را نادیده گرفت؛ نمیتوان جامعه را از زیر بار نابرابریهای طبقاتی نجات داد، مگر آنکه زنان و دختران را بهعنوان نیمی پویا و اثرگذار از جنبشهای اعتراضی و مبارزاتی به رسمیت شناخت. ساختارِ 8 مارس با این نگاه و بر پایه مبارزه برای، برابری شکلگرفته است؛ مبارزهای که از آن زمان و علیرغم توقفهای موقتِ سیاسی، همچنان محق و پایدار است. زنانی که در کنار دیگر اقشارِ زیر ستم، همچنان با تبعیض شغلی، نابرابری دستمزد، خشونت، محدودیتهای اجتماعی، آموزشی سرمایهداران دستوپنجه نرم میکنند و در اثر جنگ، این هیولای کشتار انسانها، جان خود را از دست میدهند و میلیونها نفر دیگر آواره میشوند تا چرخهٔ سیاستِ ضد انسانی حکمرانان بازنایستد. قتلعام 28000 زن و دختر در غزه توسط دولت نتانیاهو، بایدن و ترامپ و دیگر همراهشان، تنها نمونه از فاجعهٔ انسانی نیست، بلکه نمادی آشکار از سیاستهای ضد انسانی است که در آن، بدن و زندگی زنان و دختران بیش از همه در معرض خشونت و نابودی قرار میگیرد. سیاستی ناتمام که بار دیگر و آنهم در ابعادی گستردهتر، بر منطقهٔ خاورمیانه سایه افکنده و وجدانِ انسانی جهان را با پرسشی هولناک و حیرتی عمیق روبرو کرده است.
بااینهمه جامعهٔ زنان در آستانهٔ روز جهانی 8 مارس امسال نیز، همگام با دیگر انسانها، در میانهٔ گرداب مصائب و دشواریهای زمانه ایستاده است؛ زمانهای که سایهٔ جنگهای ویرانگر آن را احاطه کرده و زندگی و آرامش انسانها را تخریب و به بی افقی سوق داده است که اشاره مختصر به پیامدهای سهمگین این آتشافروزیها و همچنین موقعیت و نقشِ آگاهانه جادهصافکنان که راه را برای وقوع و تداوم آن هموار ساختهاند، خالی از فایده و آموزه نخواهد بود.
پیش از هر چیز و برخلافِ «توضیحات» و «توصیههای» سازمان دهندگان جنگ، جنگ نه در خدمتِ برقراری ثبات و امنیتِ زیرساختهای جامعه است و نه در جهت حفاظت از جان انسانها. پیامدهای آن در عرصههای گوناگون بهروشنی آشکار است و تجربه نشان داده است که تا چه اندازه میتواند خسارتهای گسترده و غیرقابلتصور بر جای بگذارد. پخش تصاویرِ خانههای مسکونیِ با خاک یکسان شدهٔ بیدفاعترین انسانها، بدنهای خونین و ویرانی زیرساختها، حاصل کشاکش قدرتهای بزرگ به همراه دولتهای وابسته به آنهاست. افزون بر اینها، تولید و بازتولید این تصاویر بهمنظور یقهدرانیِ سیاسی علیه قدرتهای رقیبِ جهانی و منطقهای، به یکی از سیاستهای پیشپاافتادهٔ حاکمان قلدر تبدیلشده و خاورمیانه را به یکی از میدانهای آزمایش تسلیحات مرگبارِ و تولیدشده تبدیل کرده است؛ چنانکه تازهترین نمونهٔ آن، رویارویی سلاحهای پیشرفته و مرگبار در چارچوب تنش میان دولت امریکا و اسرائیل با دولت ایران و دیگر قدرتهای بزرگ و نیز دولتهای ذینفع منطقه هست.
در یککلام، این جنگ مردم نیست و هیچگونه ربطی به نیازها و خواستههای سرکوبشدهٔ مردم منطقه و بهویژه زنان و دختران ایران ندارد. همهٔ آنها جدا از اختلافات صوری، مخالف تقسیم ثروت جامعه میان مردم و محترم شمردن به حقوق زنان و دختران هستند. بمباران دبستان دخترانه در میناب و جانباختن بیش از 170 دانشآموزان بیپناه، بازتابی از ذهنیت و منطق کسانی است که ازیکطرف جنگ را سازماندهی میکنند و از طرف دیگر خود را مدافع «آزادی و رهایی» زنان از ستم و سرکوبهای بیرحمانهٔ نظام حاکم بر ایران معرفی میکنند. ازاینرو، این رخدادِ تلخبار، بار دیگر نشان میدهد که میان ادعای پرطمطراق درباره آزادی زنان و واقعیتهای تلخِ میدان جنگ چه فاصله عمیقی وجود دارد. دریغا، کسانی در صف مقدم مدعیان حمایت از زنان در ایران و خاورمیانه قرار گرفتهاند که خود سابقهای طولانی در تحقیر، توهین، بهرهکشی از بدن و سرکوب زنان و دختران دارند. چنین تناقض آشکاری نشان میدهد که گفتمان «آزادی زنان» به ابزاری برای توجیه خشونت و پیشبرد اهداف سیاسی تبدیلشده است. مقصود فعلی، برشماری رویکردهای نظامهای سرمایهداری نیست؛ چونکه تکلیفِ حاکمان کنونی جهان در قبال محترم شمردن به حقوق زنان بارز است، آنچه در شرایط کنونی و در فضای پرتنش و جنگی اهمیت دارد، تمرکز بر افکار و رویکرد عناصر، دستههای غیر حکومتی و غیردولتی در نظامهای حاکم بر جهان، بهویژه برخی عناصر و دستههای ایران است. اگرچه ماهیت و پروندهٔ برخی افراد نظام پیشین، مانند رضا پهلوی و دار و دستههایش، برای بسیاری روشن است. این جماعت نشان دادهاند که کمترین تفاوت سیاسی و منفعتی، با ساختار نظامهای سرمایهداری ندارند و کتبسته به پادوهای امریکا و اسرائیل تبدیلشدهاند؛ نیز ازجمله رفوزه شدگان عرصه سیاستاند که برای بازگشت دوباره به قدرت، به هر گند و کثافاتی متوسل میشوند. این عنصر و جریانِ فکری، از حامیان پروپاقرص جنگهای امپریالیستی به شمار میآیند و بهراستی در خارج از کشور سنگ تمام گذاشتهاند. دستبردار نیستند و متوهم از موقعیت خودی در میان جامعه و پاسخ گرفتهشده از طرفِ میلیونها انسان دردمندند. همینطور بر این باورند که جنگهای ویرانگر و سازماندهی شده از سوی نتانیاهو و ترامپ، میتواند زمینهساز بازگشت حکومتِ خوابوخیال آنان باشد؛ حکومتی که گویی قرار است راه خلاصی از نظام سرکوبگری تلقی شود که نزدیک به نیمقرن [مانند خاندانش]، جامعهٔ زنان و دختران را در چنبرهٔ سیاستهای ضد انسانی خود لهولورده کرده است. او نیز مانند خاندانش دستبوس امپریالیستها و دولتهای سرکوبگری چون امریکا و اسرائیل است. بیدلیل نبود که پس از کشته و زخمی شدن امریکاییها در جنگ با ایران گفته است: «قلب من برای سه قهرمان امریکایی که به دست رژیم کشته شدند و پنج نفری که زخمی شدند، به درد میآید».
اوج آلودگی سیاسی و فرومایگی انسانی را فقط میتوان در چهرههایی چون رضا پهلوی دید. جامعهای که در آستانه ویرانی کامل قرار گرفته است، تاکنون بیش از 1400 کشته و هزاران زخمی داده، «قلبِ» او از این خرابی و پیش آمد ناگوار به درد نیامد، اما کشته یا زخمی شدن قاتلان مردم و دانشآموزان دختر میناب، او را به تأسف وامیدارد. چنین فاصلهای بیانگر بیاحساسی مطلق نسبت به قربانیان و بیگناهان جنگهای خانمانسوز است. جنگ مصیبت است و آزادی و رهایی انسانهای دردمند را نمیتوان با بمبهای ویرانگر به دست آورد. هیچ توجیه انسانی، اخلاقی یا سیاسی، برای همیاری با سیاستهای راهبردی قدرتهای بزرگ و بازیگران منطقهای که با خون و رنج مردم بازی میکنند، وجود ندارد. درنتیجه، هرگونه همکاری با جنگهای امپریالیستی و تخریب، نهتنها راه به آزادی نمیبرد، بلکه مصداق خیانت به انسانیت تلقی میشود.
علاوه بر خواستهها و سیاستهای این جریانِ درمانده، آنچه این روزها از گوشه و کنار شنیده میشود، حاکی از آن است که سازمان دهندگان اصلی جنگ، در پی آن هستند که نیروها و احزاب کردستان را علیه رژیم جمهوری اسلامی [درواقع علیه جامعهٔ ایران] مسلح کنند. بیشک این رژیم فاقدِ کمترین مقبولیت سیاسی و اخلاقی است؛ اما این به معنای آن نیست که در این کشاکش پیچیده، دولت امریکا، اسرائیل و دیگر همکارانشان، محق یا همسو با مردم میباشند؛ زیرا همهٔ آنها سوار بر قطار واحد هستند و جدالشان کسب هژمونی منطقه و تحمیل سیاستهای خودی به جناحهای رقیب است. این جدال شامل راهبردی بهتر در جهانِ امپریالیستی، یارکشی و بازتعریف جدید، تکهپاره کردن جامعه، کوچاندن مردم از سرزمینهایشان و گسترش سرزمینهای خودی، کنترل ثروتها و منابع طبیعی مانند نفت و گاز و درنتیجه عقب راندن جناحهای بزرگ رقیب چون چین و روسیه از منطقه خاورمیانه است. با این اوصاف، هر شراکتِ سیاسی یا عملی در زمینِ انتخابی ترامپ، نتانیاهو و دیگر قدرتهای امپریالیستی، برابر با تخریب بیشازپیش زیرساختها، کشتار بیگناهترین انسانها، ازجمله کودکان بیپناه، ناامنی بیشتر و در حقیقت جنگ بیپایان در منطقهٔ خاورمیانه و ایران است. سیاستی که در چارچوب «نظم نوین جهانی» و «خاورمیانه بزرگ» از مدتها پیش پیریزی شده است. تجارب عینی و ملموس در این زمینه وجود دارد که نشان میدهد که هیچیک از دولتهای بزرگ و بازیگرانشان، قادر به برقراری امنیت و ثبات نخواهند بود. اهداف و سیاستی که در زمینهای شخم زدهشدهای چون عراق، افغانستان، لیبی، سودان، یمن و دیگر جوامع به مرحلهٔ عمل درآمده است و بهروشنی دیدهایم، رهاوردی جز ویرانی، تفرقه، سرکوب و به اسارت کشیدن بیشازپیش زنان و دختران و بیثباتی نامحدود نداشته است.
خلاصه، در جنگهای امپریالیستی هیچ برندهای وجود ندارد، اما بازندگان واقعی آن مردم هستند. در چنین بزنگاههایی، جنبش زنان، تنها زمانی میتواند به نیرویی مؤثر، ماندگار و اثرگذار بدل شود که خود را از میدان جنگهای امپریالیستی دور نگه دارد و در پیوندی عمیق با دیگر جنبشهای اعتراضی و حقطلبانه قرار گیرد. پیوندی که در چارچوب برنامه و سیاستهای کمونیستی بهمنظور رهایی از کلیت مناسبات سرمایهداری شدنی است.
7 مارس 2026
16 اسفند 1404